دگرديسي مخملباف
از سلسله
گفتارهاي راديويي "صداي سربداران" (1370-1368)
تا كنون چندين بار به جايگاه و نقشي كه هنر
بعنوان يك ابزار و حربه در شكل دهي جهانبيني و نگرش اجتماعي ـ سياسي افراد جامعه
بازي ميكند، سخن گفته ايم؛ و از ناگزيري اقشار و طبقات گوناگون ـ حاكم يا محكوم ـ
در بكارگيري اين حربه. در اين عرصه، ما به اشكال بس رايج و موثر هنري اشاره
داشتيم: اشكالي فراگير، پيچيده و جذاب. اشكالي كه حس زيبائي شناسي مخاطبانش را به
حداكثر برميانگيزد و فعال ميكند و بهمان نسبت در ذهن آنها تاثيرات عميقتري را حك
ميكند. ما از سينما بعنوان نمونه بارز و معاصر چنين شكلي از هنر گفتيم.
مسلماً در جمهوري اسلامي نيز عليرغم يك دوران
كوتاه ركود در توليد آثار سينمايي داخلي، اين ويژگي براي سينما در ارتباط گيري با
توده هاي وسيع مردم و تاثير بر آنها باقي ماند. حتي در سالهاي اوليه استقرار رژيم
اسلامي كه دكان سينماي ايراني تخته بود، فيلمهاي وارداتي ـ كه اكثرشان هم بنجل يا
قيچي سانسور ديده بودند ـ نياز جامعه به اين شكل از هنر را برطرف ميكرد. البته وضع
بدينگونه باقي نماند. جمهوري اسلامي پابپاي برقرار كردن و تحكيم نهادها و موسسات
شكل گرفته حكومتي، بناچار بايد به سيستم تبليغاتي و كنترل عرصه هاي ادبي و هنري
جامعه نيز سروساماني ميداد؛ و با توجه به اهميت درازمدت اين مسئله، ميبايد هرچه
سريعتر ابزار تزريق يا اشاعه ايدئولوژي، نگرش و سياست منطبق با منافع بورژوا ـ
ملاكان حاكمه نوع اسلامي را فراهم ميساخت. در اين دوره بود كه چهره هاي انگشت
شماري از ميان روشنفكران خشك مغز و جزم گراي مذهبي ظاهر شدند و به آنان پروبال
داده شد كه رسالت توليد و توزيع آنچه "هنر اسلامي" نام گرفت را به انجام
رسانند. كساني كه يا بدليل علاقه شخصي و بدون تحصيلات آكادميك توانايي چنين كاري ـ
حداقل شروع چنين كاري را داشتند، و نيز كساني كه خود در جرگه هنرجويان سابق بودند
و سپس مذهبي شده، كوشيده بودند ايدئولوژي اسلامي را در آثارشان منعكس سازند. اين
حركت در عرصه سينما اساساً با يك فرد مشخص شد. فردي بنام محسن مخملباف كه در مدت
زمان كوتاهي چندين نمايشنامه و فيلمنامه به چاپ رساند؛ بپاي كارگرداني فيلمنامه
هاي خود رفت و آثارش به جلوه اي هنري از حاكميت ارتجاعي جمهوري اسلامي و جزم گرايي
مذهبي بدل گشت. ديگر روزنامه ها و مجلات رژيم پرشد از اسم مخملباف و نقد و بررسي
فيلمهايش. بعد هم مسئله جشنواره بازي در داخل و شركت در جشنواره هاي فيلم در اروپا
پيش آمد (و درست همانند زمان شاه، اين شد اقدامي آگاهانه براي جلب و ارضاي
روشنفكران مرفه و هنرمنداني كه خيال خطر كردن نداشتند؛ و نيز چهره نمايي دموكراتيك
و مترقي در محافل بين المللي).
اين چنين بود كه هم سينماگران قديمي و صاحب نام
دوباره ميدان يافتند و به توليد در چارچوب جمهوري اسلامي پرداختند و هم خشكه مقدسي
مانند مخملباف، جشنواره اي شد. امشب ميخواهيم به شرح يك دگرديسي بپردازيم؛ به
دگرديسي مخملباف؛ زيرا اين شرح استحاله نه يك فرد، كه تصويري از ورشكستگي
ايدئولوژي اسلامي و رنگ باختن تبليغات فريب آميز هيئت حاكمه تازه به قدرت رسيده در
برابر هجوم واقعيات و تحولات پي در پي در ايران تحت سلطه امپرياليسم است. در عين
حال، اين دگرديسي هم از جهت گيري ناگزير جمهوري اسلامي به آستان بوسي
آشكارامپرياليسم خبر ميدهد، هم از ظهور روشنفكران و هنرمنداني كه آگاهانه يا
ناآگاهانه خود را با شرايط و معيارهاي جديد در مناسبات ميان هيئت حاكمه و اربابان
غربي و شرقي منطبق ميكنند. اين قشر هرچند ممكن است نظرات جديد خود را در لفافه و
با نقاط ابهام و ناروشن خالص فلسفه هاي ايده آليستي عرضه كند، ولي بهرحال تغيير
نظراتش محسوس و قابل بررسي است. اين چنين است كه اينك با يك مخملباف ايده آليست
نسبيت گرا، بجاي مخملباف جزم گراي ايده آليست سابق روبروئيم. تحولي كه بازهم تاكيد
ميكنيم، به هيچ وجه شخصي نيست.
او سخنگوي ادبي ـ هنري طيفي از ايده آليست هايي
است كه تجربه به آنان نا استواري آرمان هايشان را آموخت، لزوم تعديل، انعطاف پذيري
و همرنگ جماعت شدن را؛ حتي اگر همه اينها تحت توجيه "حقيقت مطلق در انحصار
هيچكس نيست" بيان شود. مخملباف همانگونه كه خود در كتاب "هنر
اسلامي" نوشته، بدين خاطر به عرصه هنر پا نهاده بود كه "امروز ما خواه
ناخواه مجبور به بكارگيري هنر هستيم. اگر ما از اين سلاح موثر در جهت اهداف حقه
خويش استفاده نكنيم، ديگران آنرا بر عليه ما بكار خواهند گرفت." آري مخملباف،
آگاهانه بعنوان مدافع ارتجاع تازه بقدرت رسيده اسلامي پا بميدان گذاشت تا هنر را
همانند گلوله هاي مزدوران پاسدار، عليه اقشار و طبقات انقلابي و نمايندگان سياسي و
نيز هنريشان بكار گيرد. پس طبيعي بود كه دولت همه جور امكانات در اختيار وي قرار
يدهد. آري؛ همه امكانات نادر ـ و حتي "حرام بر سايرين" ـ بر او حلال شد.
در اين زمينه ميتوانيد رجوع كنيد به يكي از مصاحبه هايي كه در آن با مخلمباف
درباره دسترسي اش به آخرين آثار سينمايي جهان ـ بي آنكه تيغ سانسور به آنها رسيده
باشد ـ بحث شده است.
مخملباف در اين عرصه پيشروي كرد. او كه زماني با
خشك مغزي گفته بود: "يك ماركسيست نميتواند زيبائي عبادت را، زيبائي خداوند
را، زيبائي هاي مذهب را و حتي زيبائي هاي آرايش مذهبي (از جمله داشتن ريش براي
مردان) را بحساب آورد." با دريائي از سبك ها و روشها و ارزشهاي هنري ـ ادبي و
تكنيك هاي رنگارنگ روبرو شد. با طيف سينماگراني روبرو شد كه از يلماز گونه ي
هوادار كمونيسم و مائوتسه دون، تا لوئيس بونوئل آنارشيست و بي خدا، از هيچكاك
بورژواي ضدكمونيست تا جان فورد ناسيونال شووينيست يانكي، از ناراضيان بلوك شرق
نظير وايداو تاركوفسكي تا فيلم سازان رويزيونيست قهار را در برميگرفت. او با جهان
پهناور سينما روبرو شد و در برابر قدرت و عظمت آثار سينمائي (بدون در نظر گرفتن
محتوا و مضمون شان) جا زد. به يكباره ديد آن حرفهائي كه درباره چيز موهومي بنام
"زيبائي خداوند" و "زيبائي مذهب" و حتي "زيبائي ريش براي
مردان" زده در برابر خدايان سينما، خدايان زميني و ملموس، چقدر پوچ است. درست
شبيه همان احساسي كه به يك جوجه بوروكرات خط امامي، روز اول به سر كار رفتن در پست
مديريت يك واحد صنعتي عظيم دست ميدهد. مارك هاي خارجي را بروي ماشين آلات پيچيده و
در حال كار مي بيند و خدايان جديد ـ بت هاي جديد ـ در چهره صاحبان صنايع پايه اي
در كشورهاي امپرياليستي در ذهنش نقش ميبندد. بر سر مخملباف هم همين بلا آمد. نه
اينكه فكر كنيد لامذهب و بي خداشد. خير! اما رفته رفته ترجيح داد براي هركاري
خدايي داشته باشد. عجز در مقابل يكي، به عجز در مقابل چند تا بدل گشت. يكي را براي
نماز و روزه اش نگه داشت، يكي را براي پيروي در امر فيلمنامه نويسي، يكي را براي
كارگرداني، يكي را براي فيلمبرداري، يكي را براي مونتاژ و الي آخر. اما شكستن دگم
ها در ذهن اين ايده آليست بدين جا محدود نشد، او حتي در مناسبات ميان قابليت هاي
هنري خود و اقتدار خداوندي نيز شك كرد. مخملباف قبلا معتقد بود كه خدايي وجود دارد
كه بر جزء جزء كارها نظارت ميكند، و خصوصاً اقدامات و پيشرفت هاي مومنان همگي با
اشاره و بقول معروف چراغ سبز وي صورت گرفت. مخملباف اين اوهام پوچ را چند سال پيش
در كتاب "هنر اسلامي" چنين بيان كرده بود: "وقتي تو تير انداختي،
تو نيانداختي، خدا انداخت. وقتي تو كشتي، خدا كشت." اما اينك بعد از چند سال
اين روشنفكر مسلمان با خود بزرگ بيني ويژه و فزاينده، به اقدامات و موفقيت هاي خود
نظر ميافكند؛ به شهرتي كه بدست آورده است. حس ميكند كه اينها حاصل كار و زحمت و
مطالعه خودش است؛ نتيجه ابتكارات شخصي خودش است. حس ميكند كه لااقل در محدوده
توليد فيلم، شركت در جشنواره هاي ملي و بين المللي و جايزه بردن و كسب اشتهار
نيازي به خدا نداشته و ندارد. حس ميكند كه اين تير را خودش انداخته ـ شايد به كمك
فلان كارگردان خارجي، شايد با مطالعه و بررسي بهمان فيلم موفق، اما بهرحال خودش
انداخته، نه خدا.
اينجاست كه فلسفه جزمي ايده آليستي، ناتوان و غير
موجه بنظر مي آيد، اينجاست كه احاطه و سلطه چيزي مطلق و كامل، رنگ ميبازد و نسبيت
گرايي موجه جلوه ميكند. اگر تا ديروز مخملباف، لوئيس بونوئل فيلمسار شهير
اسپانيائي را بخاطر فيلم هاي صريح و نافذي كه عليه انحطاط بورژوازي، عليه مناسبات
سبعانه بورژوايي و عليه نهادهايي چون كليسا و كل دستگاه و تفكر ديني ساخته بود،
كثيف لقب ميداد، امروز بجايي ميرسد كه ميگويد: "چه كسي ميتواند بگويد سينماي
بونوئل سينما نيست؟" آري، او شك كرده و به خلاء پرتاب شده است. مخملباف خلاء
عظيمي ميان امروز با ديروزي كه هنگام عبور از جلوي سينماها چشم و گوشش را مي بست
مبادا گناهي انجام دهد، مي بيند. و چرا نبيند؟ او كه پشتك واروهاي امامش و
سردمداران حكومت مطلوبش براي حفظ موقعيت شان و منافعشان را ديده؛ او كه تغيير
احكام "تغيير ناپذير" ديني، براي بهبود روابط با جهان امپرياليستي،
استقراض خارجي، بدست آوردن ارز و اسلحه را از سوي فقيهان و مجتهدان مورد اعتمادش
مشاهده كرده، چرا خود در فلسفه و ديدگاهش ، به انعطاف و پراگماتيسم رو نياورد؟ به
خودش ميگويد چه فايده دارد مثل سابق بر غيرمسلمان هاي نجس شمشير كشم؟ مگر همين
غيرمسلمان ها نيستند كه مرا به جشنواره هايشان راه ميدهند و جايزه و شهرت و افتخار
نصيبم ميسازند. بعلاوه، درمييابد كه نبايد آينده خود را خراب كند. چه بسا مهر جزم
گرايي و فناتيسم مذهبي را لكه اي خاركننده ميبيند كه از اعتبارش در محافل بين
المللي ميكاهد؛ چه بسا پيشرفت خود را در گرو روكردن به مباني فلسفي "نو"
در تهيه فيلمنامه هايش مي بيند. فلسفه اي كه هرچند ظاهراً نو است، ظاهراً علمي تر
و دموكراتيك تر است، اما در مضمون و محتواي بيان همان ايده آليسم ارتجاعي سابق
است، منتها با رنگ و لعاب باب طبع بورژوازي ـ خواه داخلي، خواه خارجي. اينها كه
گفتيم حدس و گمان در مورد آنچه در ذهن يك فرد ميگذرد، نيست. اينها را از سير
تحولات جامعه و جهت گيري هاي غير قابل انكار درون دستگاه حاكم ـ و البته آثار و
عقايد علني خود مخملباف نتيجه گرفتيم.
مخملبافي كه زماني در نمايشنامه اش از زبان شيخ
فضل اللّه نوري مشروعه چي ميگفت: "مشروطه اي كه يپرم ها براي آن سينه بزنند
بدرد ما مسلمان ها نميخورد"، و بدين طريق ارتجاعي ترين ايده در قبال نامسلمان
ها و گبر و ترسا را اشاعه ميداد؛ اينك در مقاله اي از جزم انديشي گذشته خود انتقاد
ميكند؛ مخملبافي كه در كتاب "هنر اسلامي" خود معتقد بود آثار هنري بايد
پيامشان اين باشد "فقر معنوي بدتر از فقر ماديست" و "مجاهد اسلام
چه پيروز شود و چه شهيد، پيروز است"؛ اينك به جايي رسيده كه "عروسي
خوبان" را ميسازد. فيلمي كه عليرغم مضمون و محتواي ارتجاعيش و نيت سازنده اش،
در بيننده اين احساس را برميانگيزد كه داوطلبان شركت در جنگ ارتجاعي خليج، فريب
خوردگاني بيش نبودند. و ايران تحت جمهوري اسلامي، جامعه ايست كه در آن طبقات دارا
اداره امور را بدست دارند. نشان ميدهد كه سربازان امام زمان، چه زنده باشند چه
مرده، چه باصطلاح شهيد زنده، هيچ فرقي نميكند؛ در هر صورت در خدمت اين دستگاه ستم
و استثمار قرار دارند؛ و پيروزي اين نظام كهنه را تامين و تضمين ميكنند.
خلاصه كنيم، از لحاظ مضمون و محتوا ميتوان چرخش
يا استحاله مخملباف را با واقعيت گرايي يا پراگماتيسم ملايان حاكم قياس كرد كه در
جريان كاركرد سيستم تحت سلطه امپرياليسم و تلاش مداوم براي گرداندن چرخ دستگاهي كه
سرنخش دست امپرياليست هاست ـ سرنخ و دستگاهي كاملا مادي و عيني ـ به نتايجي
ماترياليستي و ضددگماتيستي دست يافته اند. آنچه اينان به جامعه عرضه ميكنند، همان
ستم و استثمار است؛ هنرمنداني نظير مخملباف نيز با آثارشان كماكان به حفظ همين
شرايط خدمت ميكنند و كماكان توده هاي محروم را از مشاهده ريشه مسائل و مصائب دور
ميدارند.
ممكن است ديگر از زبان امثال مخملباف اين كلمات
را نشنويم كه:"يك نمايشنامه نويس موظف است احساس يك مادر منافق را كه سر مزار
فرزند ناخلف و معدومش شيون و زاري ميكند به يك نحوي منتقل كند به سر مزار يك
پاسدار شهيد كه مادرش شجاعانه ايستاده و لبخند ميزند." ممكن است آثار سينمايي
آتي مخملباف خالي از پيام هاي مستقيم ارتجاعي باشد و افكار و عقايدش را در پرده مه
آلود ـ يا شايد رنگارنگي ـ از فرماليسم پنهان سازد؛ اما بازهم بايد در پي كشف و
تشخيص محتواي طبقاتي آن آثار و منافع و اهداف ايدئولوژيك ـ و سياسي نهفته در آنها
بود. حملات امروز برخي از همفكران سابق مخملباف به وي ـ نظير بعضي نويسندگان مجله
سروش (همان مجله تماشاي سابق) را نبايد معادل با ترقيخواهي مخملباف قرار داد. جزم
گرايان ايده آليست كمابيش بر او مهر ارتداد را كوبيده اند و او را به توبه كردن و
پشت دست گاز گرفتن فرا خوانده اند. به او اندرز ميدهند كه بهتر است همان "بچه
مسلمان" سابق باشي تا يك ايده آليست نسبيت گرا؛ اما بايد دانست كه دشمنان
طبقاتي ما هم ميتوانند جزم گرا باشند، هم نسبيت گرا. هم ميتوانند معمم باشند، هم
مكلا. اگر امروز اين دو بخش به جان هم افتاده اند، تنها بايد به اين نتيجه رسيد كه
ايدئولوژي پوسيده و ارتجاعي اسلامي به تبع استيصال و شكاف و بحران دامنگير حكومت
مذهبي ايران، به بحران افتاده و ديگر نميتواند مانند ده ـ يازده سال پيش نقاب
برقراري عدالت و برابري و رهائي را بر چهره كشد. بايد به اين نتيجه رسيد كه دشمنان
طبقاتي ما در موضع ضعف قرار دارند. استحاله فلسفي مومناني نظير مخملباف جلوه اي از
اين ضعف و استيصال است.
www.sarbedaran.org