فيلم "علي": نمايش ميراث دهه 1960

 

از حقيقت، ارگان حزب كمونيست ايران (م ل م)، شماره 3، بهمن 1380 – www.sarbedaran.org

 

اخيرا فيلمي به نام "علي" در كشورهاي مختلف دنيا به نمايش درآمده است. اين فيلم، بخشي از زندگي محمد علي كلي (قهرمان تاريخي بوكس) را تصوير مي كند. متن زير خلاصه اي از مقاله اي كه مايكل اسليت، يك روزنامه نگار مائوئيست انقلابي در آمريكا نگاشته است. او ما را با خود به تماشاي فيلم "علي" مي برد تا حال و هواي انقلابي دو دهه 1960 و 1970 را با هم احساس كنيم. تهيه و تماشاي اين فيلم را به همگان توصيه مي كنيم.

 

نوشته مايكل اسليت      

نشريه كارگر انقلابي ارگان حزب كمونيست انقلابي آمريكا

 

تمساحو بيچاره كردم

نهنگو مچاله كردم

صاعقه رو دستگير كردم

رعدو زمين گير كردم

بهتر از اين نميشه!

نديدي كه هفته پيش

سر صخره رو بريدم

شيره سنگو كشيدم

بخششو زجركش كردم

دارو رو ناخوش كردم

 

اين شعري است كه محمدعلي به سال 1974 در جواب به اين ادعا سرود كه مي گفتند وي آماده مسابقه با جورج فورمن براي پس گرفتن عنوان قهرمانيش نيست.

كاملا از خاطره ام پاك شده بود! واقعا چرا من و دوستانم مي خواستيم مثل محمد علي شويم. ما پسر بچه هائي بوديم با گوش هاي بزرگ و زانوان و آرنج هاي كبره بسته كه در رينگ بوكس گرد و خاك گرفته اي در ساختمان متروكه محله مان سخت مشت زني مي كرديم. مردان مسن پس از بازگشت از كار، تي شرت مي پوشيدند و مي آمدند كه داور ما باشند يا با اشارات و رهنمودهائي ما را تعليم دهند: "پسر، دستهايت را بالا نگه دار! مشتت را با قدرت بيشتري پرتاب كن و اينطوري تاب نخور!"

شبهاي شنبه، پدر بزرگ مرا به تماشاي بازيهاي بوكس مي برد. اين بازيها از تلويزيون سياه سفيد اسقاط پاتوق محل كه كف آن پوشيده از خاك اره و آبجو بود، پخش مي شد. اينجا بود كه براي اولين بار محمدعلي را كه به كاسيوس كلي معروف بود ديدم. 

اولين باري بود كه "كلي" با "ساني ليستون" روبرو مي شد. كافه شلوغ تر از هر زمان بود، چون كسي باور نمي كرد كه ليستون به اين سادگي شكست بخورد. پدر بزرگ به اين معروف بود كه مشت زن سريعي است، زود جوش مي آورد و  داستانهاي خوبي تعريف مي كند. پدر بزرگ انصاف را دوست داشت و عاشق ضعفا و قربانيان بود؛ بخصوص وقتي كه تن به ضعف و قرباني بودن نمي دادند. او آن شب همه دوستانش را وادار كرد كه با من روي "ليستون" شرط بندي كنند. هر شرطي بيست و پنج سنت. در حالي كه نتيجه از قبل براي همه دنيا روشن بود. اغلب آدمها ساكت بودند. فقط گاهي صداي تعجب ازشان در ميامد اما پدربزرگ من با سر و صدا و هيجان براي محمد علي هورا مي كشيد و تشويقش مي كرد.

وقتي داشتيم به خانه كه يك بلوك آن طرفتر بود بر مي گشتيم، سكه هاي بيست و پنج سنتي در جيبم صدا مي كرد. پدر بزرگ دستش را دور شانه ام گذاشت و گفت دوستانش را وادار كرد با من سر "ليستون" شرط بندي كنند. پدر بزرگ مخصوصا مي خواست دوستانش را خيط كند. چون آنان از محمد علي خوششان نمي آمد اما پدر بزرگ عاشق او بود. مطمئن بود كه ستاره محمدعلي خواهد درخشيد و در سالهاي آتي آتشي به پا خواهد كرد. از نظر او اين واقعه خيلي خوبي بود. وقتي "كاسيوس كلي" نامش را به "محمد علي" تغيير داد، تبديل به محبوب ترين و مغضوب ترين ستاره ورزشي شد.

يكسال بعد يا بيشتر پدربزرگ مرد و من دست از بوكس كشيدم. اما هنوز مي خواستم مثل محمد علي باشم. عاشق جسارت او بودم؛ عاشق عقب نشيني نكردنش؛ عاشق جرقه هاي محبت در چشمانش وقتي در ميان مردم بود، و خروشيدنش در مقابل قدرتمندان. با چه اعتماد به نفسي خطرناكترين حريفان را به رينگ بوكس وارد و از آن خارج مي كرد! من عاشق آن بودم كه محمد علي هميشه كنار مردم مي ايستاد. كنار سياهان وقتي عليه نژادپرستي مي جنگيدند، همراه مردم ويتنام وقتي عليه قدرتمندترين قدرت نظامي جهان مي جنگيدند. عاشق آن بودم كه نمي گذارد او را به حاشيه برانند.

همه اينها از خاطره ام پاك شده بود تا اينكه فيلم "علي" را كه "مايكل مان" كارگرداني كرده است ديدم. آه كه چقدر خوب بود.

يك تاريخ نگار ورزش بوكس مي گويد، "هر زمانه اي، قهرماناني را به ظهور مي رساند كه شايسته آن است." كارگردان فيلم "علي" اين را فهميده است. داستان اين فيلم در مورد آنست كه چه جنبه از "علي" براي توده هاي مردم مهمتر از هر چيز ديگر بود. "مايكل مان" همراه با جمع فوق العاده اي از هنرپيشگان و فيلمبردار تيزبيني چون مانوئل لوبزكي، اين داستان را زيبا تعريف مي كند. هنرپيشه سياهپوست "ويل اسميت" يكسال و نيم كار كرد تا تفكر و كاراكتر محمدعلي را بشناسد. يكسال و نيمي كه به قول او "دگرديسي روح و روان" بود تا بتواند مانند يك جنگنده فكر كند.

"جيمي فاكس" نقش مربي "علي" يعني "درو براون" كه به "بونديني" معروف بود را بازي مي كند. "بونديني" مربي و يار غار "علي"، شاعر كوچه، و آفريننده كلامهاي شعرگونه بود: "مانند پروانه شناور باش، مانند زنبور نيش بزن". مبارزه "بونديني" براي غلبه بر اعتياد به هروئين، آئينه تلاش خود علي براي از سر گرفتن نبرد است. عشق بي پيرايه او به علي در تباين آشكار با اپورتونيسم تاجر منشانه حقير "ملت اسلام" است.[1] "جادا پينكت" نقش "سونجي" همسر اول "علي" را بازي مي كند و خيلي خوب جسارت زنان جوان آن دوره را بازتاب مي دهد. "ماريو ون پيبلس" نقش "مالكم ايكس" را بازي مي كند و خوب قادر است روابط رفيقانه اي كه ميان وي و "علي" شكل گرفت را بازآفريني كند. فيلم "علي" هم بموقع است و هم مثل هر داستان خوب ديگر آدم را به گشت و گذار در زماني ديگر مي برد.

شروع فيلم با تصاوير مونتاژ شده وقايع تاريخي اي است كه زندگي "علي" را شكل دادند. "علي" را مخلوق زمان خويش، مخلوق توده ها و مصافهائي كه مقابل روي توده ها قرار گرفت، مي بينيم. صحنه هاي كنسرت "سام كوك" فضاي داغ فرهنگي آن زمان را القاء مي كند. "كوك" محبوب مردم سياه بود و صداي دلنشينش، اميدها و تلاشهاي سياهان عليه ستم و براي كسب آزادي را فشرده و بازتاب مي داد.

تمركز فيلم به روي سالهاي 1964 تا 1974 است. در مورد اينست كه چنان زمانه اي چنين چگونه مي تواند آدمهائي مانند "علي" ـ يك قهرمان خلق ـ را بيافريند و چنين قهرماني چه تاثيري بر زمانه خود مي تواند داشته باشد. اين موضوعي است كه "مايكل مان" در فيلم خود بطور مكرر به آن برمي گردد. پر واضح است كه وي "محمد علي" آن دوران را عاشقانه دوست دارد. او بهترين ها را گرد آورده و به جزئيات توجه بسيار كرده است تا ما را به آن زمان ببرد. در عين حال از تناقضات موجود چه در خود شرايط آن موقع و چه در خود علي، فرار نكرده است. مثلا، او جدائي "علي" از "مالكم ايكس" را بر سر اختلافات سياسي و دلسردي فزاينده وي از "ملت اسلام" را نشان مي دهد. يا در همان حال كه نشان مي دهد "علي" با قدرت تمام ضد ستم بر سياهان مبارزه مي كند، رفتارهاي زيانبار و تصاحب گرايانه او با زنان را نيز به تصوير مي كشد.

لحظه دراماتيك فيلم و واقعه كليدي آن زماني است كه علي از خدمت در ارتش آمريكا و رفتن به جنگ ويتنام سر باز مي زند.

فيلم پر از احساس است. "مايكل مان" مي گويد، "تمام آن وقايعي كه بر محمد علي تاثير مي گذاشت بر همه نسل ما تاثير مي گذاشت. هر كس كشتارهاي ويتنام يا سلما و بيرمنگام[2] را ديده بود، پر از خشم بود؛  خشمي كه آرام نمي گرفت و فرو نمي نشست. علي با چنين خشمي، پا به صحنه بين المللي گذاشت. او شجاع و شوخ بود و رفتار و گفتاري تكان دهنده داشت. او بي وقفه از نظام حاكم و معيارهاي آن سرپيچي مي كرد و ما از اين بابت عاشق او بوديم."

هر چند علي هميشه تاكيد مي كرد كه "قهرمان خلق" است، اما به واقع زماني كه عليه جنگ ويتنام موضع گرفت بطور كامل چنين نقشي پيدا كرد. اين حرف علي كه "من هيچ نفعي در شركت در جنگ ويتنام ندارم؛ من با ويت كنگ دعوا ندارم؛ ويت كنگ هيچوقت مرا نگرو صدا نكرده"[3]  توده هاي سياه، توده هائي كه عليه جنگ مبارزه مي كردند و مردم ستمديده سراسر جهان را به وجد آورد و برانگيخت. او با اين حرفها ستمگران و همراهانشان را به شدت عصباني و خشمگين كرد. حتي "ملت اسلام" از موضع علي ناراحت شد و مايل بود بر سر نظام وظيفه علي با حكومت آمريكا وارد معامله شود.

نظام، ضربه محكمي به علي زد. "مايكل مان"، به طرزي عالي اين صحنه را تصوير مي كند. او نشان ميدهد كه چگونه سازمان سيا و اف بي آي، جاسوسي علي را مي كنند. 50 سال بود كه هيچ بوكسوري تحت بازجوئي اف بي آي قرار نگرفته بود. محمد علي اولين بود. دولت، وحشت زده از تاثير علي بر مردم، او را تحت فشار قرار داد كه به خاطر موضعي كه در مورد جنگ ويتنام گرفته بود عذرخواهي كند. به او پيشنهاد معامله اي را دادند: علي در نظام وظيفه نام نويسي كند و به ارتش بپيوندد و دولت در عوض تضمين مي كند كه او را به جبهه جنگ ويتنام نفرستد و از بوكس محروم نكند. آنها از او خواستند كه تسليم شود. اما علي در مقابل آنان محكم ايستاد.

صحنه اي كه نشان ميدهد علي دست رد به سينه آنان مي زند قلب را مالامال از غرور و سرور مي كند. او بخاطر استنكاف از خدمت نظام و پيوستن به ارتش محكوم مي شود و عنوان قهرماني و حق شركت در مسابقات مشت زني را از او مي گيرند. با اين وصف او حاضر به پس گرفتن موضعش عليه جنگ ويتنام و عذر خواهي نمي شود. مسئول كميسيون بوكس بر او نهيب مي زند كه: "و تو خودت را قهرمان خلق مي خواني؟"  علي پاسخ مي دهد، "بله، مي خوانم".

چند لحظه بعد علي در راهرو است و اينجا يكي از پر قدرت ترين صحنه هاي فيلم است: خبرنگاران هجوم مي آورند و از هر طرف او را در مورد موضعش عليه جنگ ويتنام سوال باران مي كنند. علي در جواب به سوالات در نمي ماند و بي معطلي به خبرنگاران مي گويد: براي يافتن دشمنم لازم نيست ده هزار كيلومتر، به آن طرف دنيا بروم؛ دشمن همينجاست؛ صاحبان قدرت دشمن من هستند كه ضد مبارزه من براي كسب آزادي و برابري هستند. علي در جواب به اين سوال خبرنگاران كه ممكنست به 5 سال زندان محكوم شود، جواب مي دهد: "مردم من چهار صد سال است كه زندانيند بنابراين 5 سال زندان مرا نمي ترساند."

علي براي چيزي بيشتر از عناوين قهرماني جنگيد؛ او براي خلق سياه، براي برابري، عليه حكومت آمريكا جنگيد.

فيلم وارد بخشي مي شود كه علي براي باز پس گرفتن عنوان قهرماني بوكس سنگين وزن مبارزه مي كند. نبرد سخت و درازي است كه درسهاي بسيار دارد. درسهائي در مورد اينكه ستمديدگان در مبارزه عليه ستمگران در كجا ميتوانند متحدان خود را بيابند و اينكه اگر در مقابل دشمن قوي و استوار بايستي به ديگران هم كمك ميكني كه قوي و استوار بمانند. 

"مايكل مان" در اين فيلم به نسل جوان نشان مي دهد كه علي در يك مقطع حساس از تاريخ براي استوار ماندن روي موضع سياسي اش، مخاطرات بزرگي را به جان خريد.

"ويل اسميت" هنرپيشه فيلم كه نقش علي را بازي مي كند مي گويد: "من مي دانستم كه او يك جنگنده است اما همچنين مي دانستم كه او عليه جنگ ويتنام موضع گرفت. بچه هائي كه الان 21 ساله هستند هيچ دركي از آن مقطع زماني، از جنبش سياهان براي حقوق مدني، جنبش ضد جنگ ويتنام و غيره ندارند. با اين وصف، برايشان اسم علي در پيوند با همه اينهاست. اما نمي دانند كه براي اين پيوند چه رنجها و زحمتهائي كشيده شد."  

فيلم با تمركز روي مناسباتي كه ميان "هاوارد كوسل"، مفسر ورزشي تلويزيون اي بي سي، و علي بوجود مي آيد نشان مي دهد كه چگونه موضع شجاعانه و اصولي علي عليه نژادپرستي و جنگ ويتنام از همه قشرهاي جامعه متحداني را بسوي او جلب مي كند؛ به آنان الهام مي بخشد؛ پشت گرمي و توانائي ايستادن در مقابل قدرتمندان را به آنان مي دهد.

وقتي كه علي براي پس گرفتن حق مشت زني و عنوانش، استراتژي اي را پيش مي گذارد، "هاوارد كوسل" در اجراي آن به او كمك مي كند. داستان او را از تلويزيون سراسري پخش كرده، برايش حمايت گسترده جلب مي كند. وقتي علي در ديوان عالي كشور پيروز مي شود، "هاوارد كوسل" به اندازه وي در اينكه او به زندان نرفته و دوباره قادر به شركت در مسابقات مشت زني خواهد بود، خوشحال است.

پس از باخت غم انگيز به "جو فريزر"، علي بالاخره شانس آن را بدست مي آورد كه در مسابقه با "جورج فورمن" در سال 1974 عنوان قهرمانيش را باز يابد. اين مسابقه در زئير برگزار شد. مسابقه اي بود كه مردم سراسر جهان مشتاقانه انتظارش را مي كشيدند.

در اين بخش فيلم، "مايكل مان" دوباره به موضوع "قهرمان خلق" و پيوند مهمي كه بين علي و مردم برقرار است، باز مي گردد. از لحظه اي كه موضوع مسابقه طرح مي شود هيچكس باور نمي كند علي پيروز خواهد شد. زيرا چهار سال مشت نزده، و هشت سال از "فورمن" بزرگتر بود.

در زئير، علي مترادف شجاعت و اميد بود. "جان وويت" كه در اين فيلم نقش "هاوارد كوسل" را بازي مي كند، به خاطر مي آورد كه قبل از مسابقه زئير با علي صحبت تلفني داشت. علي به او گفت "من مجبورم ببرم، مگر نه؟" جان وويت مي گويد: "او مي دانست كه چه چيزي را از جانب همه بر دوش گرفته است.... و مي دانست كه براي همه ما اين پيروزي چه اهميتي دارد. همه ما به شدت محتاج آن بوديم كه او آنچه را كه از وي گرفته شده بود باز پس بگيرد."

فقط علي و مردم باور مي كنند كه او مي تواند پيروز شود. وقتي علي وارد زئير شد با فرياد انبوه توده هاي مردم كه به استقبالش شتافته بودند مواجه شد: "علي او را بكش!" در زئير هر جا مي رفت با اين شعار مواجه مي شد. مردم مي خواستند كه او برنده شود و سخت اعتقاد داشتند كه او مي تواند چنين كند. يك روز صبح، علي هنگام تمرين دو، از كلبه هاي حلبي و جاده هاي خاكي گذشت و در يكي از محله هاي فقير نشين كينشاسا، وارد قلب توده ها شد. علي هم عشق توده ها را مشاهده كرد و هم مسئوليتي كه نسبت به آنان دارد. مردم با شعار و آواز همراه او شروع به دويدن مي كنند. مي خندند. او را لمس مي كنند و به او نشان مي دهند كه همراهش مي جنگند. علي قهرمان آنان است و در همان چند لحظه، در اين دنيا هيچ چيز موجود نيست به جز علي و مردم. و هر دو مي دانند كه سخت به يكديگر وابسته اند.

علي به يك خبرنگار مي گويد، "من اين مسابقه را به خاطر حيثيت خواهم برد، اما نه براي حيثيت خودم بلكه براي اينكه برادرانم كه امروز در آمريكا روي سنگفرش پياده روها مي خوابند، و سياهان گرسنه و آنان كه آينده اي ندارند، بتوانند سرشان را بالا نگهدارند. من مي خواهم عنوان قهرمانيم را پس بگيرم تا بتوانم در كوچه پس كوچه ها راه بروم و با گدايان و تن فروشان و معتادان حرف بزنم. مي خواهم به برادرانم در لوئيزويل، كنتاكي، سين سيناتي، اوهايو، و اينجا يعني آفريقا كمك كنم كه حيثيت خود را باز يابند. براي همين است كه من بايد برنده شوم. و براي همين است كه بايد "جورج فورمن" را بر زمين بكوبم."

علي پيروز مي شود. او يكبار ديگر با اتكاء بر مهارت هاي مشت زني، توان ارزيابي سريع از حريف، و تبديل نقاط قوت حريف به نقطه ضعف، پيروز مي شود. ولي مهمتر از آن، دل و جراتي است كه در تمام طول روندهاي طاقت فرساي استراتژي جديدش، به وي امكان دوام آوردن را مي دهد. استراتژي علي در اين مسابقه آن است كه خود را بروي طناب رينگ انداخته و مي گذارد كه "جورج فورمن"، تمام نيرويش را مصرف كند. و بالاخره "فورمن" خسته و بدون انرژي، توسط علي شكار شده و با ضربات متعدد وي از پا در مي آيد. فيلم با اين لحظه پيروزمند تمام مي شود.

........................

"في الواقع "بزرگترين نسل" همان "نسل دهه 60" بود. و نسل امروز بايد به وراي آن برود. مبارزه عليه جناياتي كه طبقه حاكمه كشور خود شما مرتكب مي شود، و تلاش براي دنيايي كه ديگر چنين جناياتي در آن جائي نداشته باشد، كار عظيمي است. حقارت بارترين كار اينست كه پيچ و مهره دستگاه كشتار و نابودي باشيم؛ دستگاهي كه خالق و مجري جنايت است. "نسل دهه 60" در مقابل فشارهاي عظيم ايستاد و فداكاريهاي عظيمي كرد تا بدين ترتيب معيارهائي را تثبيت كند. و امروز ما نه تنها بايد به آن معيارها متكي شويم بلكه از آنها نيز بگذريم و با استقبال مصاف هائي بشتابيم كه حتي ممكنست از مصاف هاي آن زمان عظيم تر باشند. به يك كلام، وظيفه نسل جوان است كه آن پرچم را در دست بگيرد و حتي بلندتر از آن موقع به اهتزاز درآورد و آن را فرسنگها بيشتر از آن زمان، به پيش براند." باب آواكيان

 

سالها پس از مسابقه "فورمن" و علي در زئير، علي روحيه خود را باخت. او ديگر يك جنگجو نبود. اوضاع غم انگيزي بود. گرفتار بيماري پاركينسون شد. اما آزار دهنده تر از همه اينكه با نظام آشتي كرد. او هنوز مي دانست كه آمريكا جهنمي براي سياهان است. با اين وصف از جامعه آمريكا تعريف و تمجيد مي كرد. حالا مي فهمم كه چرا علي را فراموش كرده بودم و يادم رفته بود كه چرا در جواني هميشه مي خواستم مثل او باشم.

بعد از ديدن فيلم علي تا چند روز، لبخند بر لب داشتم. "مايكل مان" در اين فيلم بخوبي نشان داده كه چرا علي براي مردم مهم شد. او داستان فيلم را از درون زندگي در آورده اما عاليتر از زندگي ارائه داده است. و به يك معنا، بخشي از ميراث آن نسل را بدست نسل هاي بعد رسانده است.

چند روز بعد، يكي از دوستانم را ديدم. در ماه هاي سپتامبر و اكتبر گذشته، او از اينكه به اعتراضات خياباني عليه جنگ آمريكا در افغانستان بپيوندد به خود ترديد راه داده بود. به خصوص آنكه بنظر مي آمد مخالفان اين جنگ تعداد كمي هستند. دوستم پس از ديدن فيلم علي به من گفت: وقتي ديدم او چگونه در مقابل جنگ ويتنام ايستاد فهميدم در برخي مقاطع زماني مطلقا لازم است آدم براي گرفتن موضع درست همه چيزش را به خطر بيندازد و قسم خورد كه در چنين مصاف هائي هرگز ترديد به خود راه ندهد. يكديگر را در آغوش كشيديم. به خودم گفتم: "اين بهترين تعريف از يك فيلم است."

 

 

www.sarbedaran.org



[1] يك سازمان ناسيوناليستي غير مترقي سياهان كه انقلابي سياهپوست، مالكم ايكس، ابتدا با آن همكاري داشت و بعد از آن جدا شد.

[2] جنايات و تبعيضات ننگ آلود در آمريكا عليه سياهان

[3] ويت كنگ نامي بود كه آمريكائيان بر چريكهاي ويتنامي كه عليه ارتش يانكي مي جنگيدند، نهاده بودند.

كلمه "نگرو" نام تحقيرآميزي است كه سفيد پوستان در آمريكا به سياهان داده بودند.