هنر و انقلاب: شعر برشت
از سلسله
گفتارهاي راديويي "صداي سربداران" (1370-1368)
امشب ميخواهيم مروري بر اشعار برتولت برشت داشته
باشيم. برشت خصوصاً از طريق نمايشنامه هايش شهرتي عالمگير يافت؛ اما در زمينه شعر
و شاعري نيز قدرت و نفوذي قابل توجه داشت. بسياري از اين اشعار، بصورت گفتار از
زبان قهرمانان نمايشنامه هاي برشت بيان شده است. برتولت برشت با زباني گزنده و
طعنه آميز، از مثالهاي كوچك و بزرگ، از رويدادها و تحولات جاري زمان خويش سود مي
جست و اشعاري نافذ مي آفريد. برشت مخاطبانش را با توسن شعر به قلب واقعيات ميبرد،
حقايق نهفته و دروني را در پرتو آذرخش شعر نشانشان ميداد و دوباره به آنجا كه
بودند، بازشان ميگرداند ـ اما آگاهتر و بيدارتر از پيش. در واقع شعر برشت شعر دعوت
بود؛ دعوت به انقلاب، به كمونيسم، به فرا گرفتن علم رهائي، به مبارزه طبقاتي، شعر
او بيان دردي بود كه زير فشار صاحبان قدرت، به خشمي عميق و ريشه دار تبديل ميشد.
اشعار اوليه برشت، برشتي كه هنوز با ايده
ماركسيسم آشنا نشده بود، گونه اي از انديشه خرده بورژوازي شهري و بدون دورنما و
افق سياسي بود؛ و صرفاً بيان افكاري آزاديخواهانه. با اين وصف برشت از همان ابتدا
در صف خلق سرود و از همان سطور اول ظالمان را دشمن، و ستمكشان را دوست نوشت. گرچه
او تضادهاي سيستم را ميديد، و اگرچه ستمگران و ستمديدگان را ميشناخت؛ و مبارزات
خودبخودي زحمتكشان را لمس ميكرد، اما توان جهت دهي انقلابي و منحرف كردن اين
مبارزات را به جنبشي كه متوجه بنيان سيستم باشد، نداشت.
بعدها كه او ماركسيسم را با مطالعه كاپيتال و
كاپيتال را از ديالكتيك درون آن برگرفته بود، به هنرمندي هوادار كمونيسم و انقلاب
مبدل شد. اين تحول با سير روند جامعه نيز مطابقت داشت. دنيا داشت در تلاطمي
فراگير، رنگي نو و محتوائي تازه بخود ميگرفت و تاريخ با آهنگي متفاوت و با آوازي
ديگر آنرا ميسرود. به يك كلام برشت در عصر انقلابات پرولتري ميزيست.
در اين دوره برشت از واقعيات مشخص، از جريان
مبارزه طبقاتي و از رنج و شكنجه توده هاي كارگر و دهقان بسخن درآمد. سخنان موزون
او، كلام آتشيني بود كه عصيان مداوم پرولتاريا و خيزش زحمتكشان را توصيف ميكرد.
برتولت برشت به علم رهائي، به علم انقلاب، به ماركسيسم روي آورد و مبلغ آن شد.
اشعار ارزشمند و تاريخي او در آن دوره، بمثابه سلاحي بر ا در دست پرولتاريا باقي
خواهد ماند.
تحول و جهتگيري سياسي ـ ايدئولوژيك برشت نسبت به
كمونيسم و كمونيستها در اشعارش بازتاب يافت. با اين وجود او هيچگاه به سطح يك
كمونيست انقلابي حزبي ارتقاء نيافت. او مبلغ پرشور پايان دادن به نظم كهنه سيستم
موجود، و تولد دنيائي نو، دنيائي عاري از ستم و استثمار بود؛ اما از اين سطح فراتر
نرفت.
برشت كه هنوز نگرش خرده بورژوازي را يدك ميكشيد،
ترجيح داد كه يك ياور هنري ـ ادبي پرولتاريا باشد، تا جزئي از يك پيشاهنگ و رهبري
ضروري براي انقلاب پرولتري. عليرغم اين، برشت در ستايش حزب هم سرود و چه زيبا هم
سرود و چه قابل فهم و گويا:
در نبرد طبقاتي چه خوش است
آختن تير سخن، رشته صحبت را در دست گرفتن
بيباك توده را خواندن و انگيختنش جانب ميدان نبرد
با يكي بانگ رسا، پر پژواك
قدرت هرچه ستمكار، شكستن درهم
كردن آزاد ز بند، توده تحت ستم
سخت دشوار، ولي پرحاصل
كار حزبي، كار كوچك روزانه
گسترش يابي حزب، اينچنين مخفي و پيگيرانه
جلو لوله توپ دزدان، بهره كشان، جلادان
نطق كردن، ناطق را پنهان كردن
فتح كردن، فاتح را پنهان كردن
مردن اما مرگ را پنهان كردن
سخت ساده ست بدان
از براي شهرت، روز و شب كار نمايان كردن
ليكن در خامشي و گمنامي
هركسي نتواند، كاري ازين سان كردن.
يكي از محاسن اشعار برشت ـ كه در نمايشنامه هايش
نيز منعكس است ـ پرداختن به تضادهاي اصلي جامعه و سيستم معوج آن است. برشت در
اشعار خود از پرداختن به جزئياتي كه در اغلب مواقع شاعر را از اصل مسئله دور
ميكند، پرهيز كرده. او معتقد است كه جامعه، سرمايه داري است و تنها نيروي تا به
آخر انقلابي اين جامعه، پرولتارياست. يعني پرولتارياست كه ميتواند رهبري آن
انقلابي كه پايه هاي نظم موجود را در هم ميريزد را بعهده گيرد.
رئاليسم جانبدار برشت ـ رئاليسم انقلابي يا
رئاليسم سوسياليستي ـ در بيشتر اشعارش نمود پيدا كرده، و به بيانيه هاي موزون و
خوش آهنگي تبديل شده كه توده هاي ستمديده را حول پرچم پرولتاريا به انقلاب و به
كمونيسم دعوت ميكند.
روحيه بيشتر اشعار برشت، روحيه اي تسليم ناپذير
است. با همين روحيه است كه توده طالب انقلاب را به پرسيدن، تسليم نشدن، تعميق در
پديده ها، تفكر بر روي چيزهاي ناآشنا و گام نهادن در راه خطر دعوت ميكند. در واقع
شعر برشت شعر دعوت است و چنين است دعوت برشت در شعر "ستايش كمونيسم":
سخت ساده است و فهم آن آسان
بهر تو، گر توئي ز كارگران
بهترين چيز از براي توست
يادگير و بكار بند درست
معضل غير قابل فهمي است
گرت از دسترنج كسي سهمي است
يعني آن كو ز صنف دزدان است
عاجز از درك معني آن است
احمقان، احمقانه خوانندش
ظالمان، ظالمانه دانندش
ليك پايان هرآنچه ناداني است
مطلع يك نظام انساني است
روشن و ساده، مستدل است آن
نه معما كه راه حل است آن
نه جنايت كه مرگ جاني دون
نه جنون، بل علاج هرچه جنون
پيش چشم است و سخت دور از دست
طرفه چيزي است سهل و ممتنع است
بردن ايده هاي انقلابي بين توده ها ماموريتي است
كه برشت به اشعارش داده. در شعرها بطريق اثباتي توده را حول انقلاب روشن ميسازد.
علت و معلول را مشخص، و هدف غائي را كه رسيدن به جامعه اي نوين است نويد ميدهد.
اشعار برشت انقلاب را نتيجه ستم و استثمار و نابرابري و ناموزوني هاي جامعه طبقاتي
ميداند؛ و جنگيدن را انعكاسي در مقابل سركوب و خفقان و نابود كردن آنها ميبيند. در
واقع ديالكتيك نقطه حركت رهنمودهاي برشت است:
اگر زنده اي مگو: هرگز!
هيچ يقيني را يقين نيست
از پي كلام ستمگران
صداي ستمديدگان خواهد آمد
چه كسي ميتواند بگويد هرگز؟
دوام استثمار از كيست؟
از ما
ختام استثمار از كيست؟
باز هم از ما
اگر از پا افتاده اي، برخيز
اگر شكست خورده اي، باز بجنگ
چگونه ميتوان بازداشت
آنكس را كه جايگاه خويش شناخته
بدان كه شكست خوردگان امروز
فاتحان فردايند
و "هرگز" به "هم امروز"
تبديل ميشود.
برشت در دعوت به انقلاب همه زوايا را در نظر
ميگيرد. او ميداند كه در راه سخت و دشوار انقلاب، همه به يكسان شركت نميكنند. او
گوشزد ميكند كه، به گاه دشواري، چه بيشمار افراد كه پس ميزنند و كناره ميگيرند؛ و
چه بسيار افراد كه شادي و شورشان فزون ميگردد. آري، او خط تمايز روشني بين پيشروان
و عقب مانده ها ميكشد. در شعر "در ستايش انقلابي" بروشني بروي اين مهم
انگشت ميگذارد كه:
موج سركوب فزون چون گردد
چه فراوان افراد
مي نشينند كنار
ناتوان و نوميد
ميزبان ترديد
ليك او ديگرگون
ميشود شور و اميدش افزون
و دليري هايش اوج دگر مييابد
به هر آنجا كه برانند او را
از پي اش شورش و شور
ميرسد تا آنجا
از هر آنجا كه برانندش نيز
موج ناآرامي
باز باقيست بجا.
رشد جنبش كمونيستي و مبارزه انقلابي از
يكطرف، و اشاعه ديدگاه ماركسيستي در
برخورد به مسئله زن از سوي ديگر، به آزاد شدن سيل عظيم اين نيروي نهفته در جامعه
ياري رساند و بر مسير انقلابات پرولتري و رهائيبخش ملي تاثيرات چشمگيري گذاشت.
انقلاب اكتبر، انقلاب پرولتاريا و خلقهاي سراسر روسيه نيروي زنان را با تمام قوا
آزاد كرد. حضور فعال زنان در امر انقلابي كردن نخستين كشور سوسياليستي بدون شك بر
انديشه ها و برخوردهاي طالبان انقلاب در سراسر جهان تاثير نهاد.
برشت بعنوان شاعري انقلابي؛ و مبارزي هوادار
كمونيسم از اين امر بي تاثير نماند. گرچه در آثار برشت كمتر تصاوير رزمجويي و سخت
كوشي زنان را ميبينيم، با اينحال با شعري نظير "در ستايش ولاسووا" ـ
رفيق مادر ـ هم روبرو ميشويم. اين شعر كه جزئي از متن نمايشنامه مادر ساخته برشت
است، بخوبي نيروي زن ستمديده، اين نيروي جدائي ناپذير از انقلاب را برجسته كرده
است.
ولاسووا سمبل يك زن انقلابي است كه به فعاليت
حزبي در روسيه مي پيوندد و در انقلاب پرولتاريا سهمي بر دوش ميگيرد. در بخشي از
اين شعر آمده:
ولاسووا را بشناس
رزمنده خوب
سخت كوش و زيرك
قابل اطمينان
قابل اطمينان در پيكار
زيرك آنجا كه بيافتد سروكارش با دشمن
سخت كوش و پيگير، در كار تبليغات
در تلاش است رفيق
چه مصمم، مسئول.
جنگ امپرياليستي، يكي از موضوعات چشمگير در شعر
برشت است. امپرياليستها براي حل بحران سياسي و اقتصادي خويش مجبورند دست به جنگ
يازند. اين منطق سيستم امپرياليستي است. آنها ناگزيرند براي حفظ موجوديت خود، براي
توسعه ميدان انباشت سرمايه خود، و براي سيادت بر سرزمينهاي بيشتر با همديگر به جنگ
بپردازند. عوامل فوق و ظهور و قدرت گيري فاشيسم در آلمان، مقدمه اي براي شروع جنگ
جهاني دوم شد؛ تا ساختاري را كه جوابگوي انباشت سرمايه نبوده، و در حال ازهم
پاشيدن بود را نجات دهند.
پرولتاريا و پيشاهنگ آن در سراسر جهان بر اين امر
واقف بود. دولت پرولتري شوروي برهبري رفيق استالين و احزاب كمونيست سراسر جهان اين
امر را افشاء كرده، توده ها را حول انقلاب و درهم ريختن نظام چركين سرمايه به
مبارزه فرا ميخواندند.
برشت شاعر كه تيغ فاشيسم و ضد كمونيسم در آلمان
او را گزيد و پيش از شروع جنگ مجبور به تبعيدش نمود، از افشاي چهره رهبران جنگ
امپرياليستي غافل نماند. اشعار آندوره برشت حاكي از آنست كه جنگ امپرياليستها،
جنگي براي تجديد ستمگري، استثمار و تقسيم مجدد جهان است. او ميدانست كه امپرياليسم
پشت خنده دروغين، چگونه دندانهاي خونين خود را ميسابد:
حاكمان ميگويند
صلح يك چيز است
جنگ چيز ديگر
سخت در جوهر خود، ناهمگون
ليك ما ميدانيم
صلح و جنگ ايشان
همچون باد و طوفان
ذات، يا جوهر همگون دارد.
جنگ آنها آيد از دل صلح،
چون پسر كز مادر؛
چهر هول انگيزش را برده به ارث.
جنگ آنها آيد،
تا كشد هركس را
جان سلامت برده موقع صلح.
سالهاي طولاني تبعيد برشت در كشورهاي مختلف اروپا
و سپس در ايالات متحده، شاهد فراز و نشيب در روحيه پرتلاطم اين هنرمند انقلابي
بود. او كه از پيروزي هاي كشور شوراها بر فاشيسم بوجد ميآمد و ميكوشيد در اوج
تبليغات سياسي بورژوازي غرب به نفع سيستم دموكراسي بورژوائي، همچنان بر ايده و
آرمان و راه رهائي حقيقي بشريت پافشاري كند، در مواجهه با سرطان رويزيونيسم كه در
دل احزاب كمونيست آن دوران و نيز درون دولتهاي نوبنياد اروپاي شرقي ريشه ميدواند،
گيج و نوميد ميشد. برشت در اشعارش از دستگاه بوروكراتيك و سيستم بورژوائي كه درون
اين كشورها ـ منجمله در آلمان شرقي ـ در حال شكل گيري بود، زبان به انتقاد گشود؛
به مقايسه رفتار و نگرش لنين با نگرش و رفتار نادرست حكام تازه بقدرت رسيده پرداخت
و حتي تا آنجا پيش رفت كه در شعري به طعنه اعلام داشت: "بهتر است دولت، مردم
را منحل فرمايد و بجاي آن مردمي ديگر منصوب گردند."
اينكه برتولت برشت در سالهاي پاياني زندگيش ـ در
نيمه دوم دهه 05 ميلادي ـ درگير چه تضادهاي ذهني بود و به چه نتايج يا جهت گيري
هائي رسيد، نميدانيم. بهرحال آنچه بعنوان شعر برشت و نقش ادبي ـ هنري وي در تاريخ
باقي ميماند، سلاحي ارزشمند است در راستاي منافع و اهداف ستمديدگان و
استثمارشدگان؛ سلاحي كه حكام ستمكار و طبقه بورژوا امپرياليست كشورهاي مختلف و
نوكرانشان را نشانه گرفته است. برنامه امشب را با خواندن ترجمه فارسي شعر همبستگي
به پايان ميبريم.
متحد شويد اي خلقها
در نبرد خويش اكنون
نعمت جهان ميبايد
از شما شود بي چون
اي سياه، سفيد، زرد و سرخ
اين جدل بدور افكن
جنگ بين خلقها از چيست؟
مكر و حيله دشمن
برپا، مبر ز خاطر
كه قدرتت در چيست
گر سيري، ور گرسنه
برپا، مبر ز خاطر
قدرت در همبستگيست
گر سرآيد اين شام غم
از تلاش من با توست
با من ار تو دشمن گردي
كرده اي صف خود سست
از نزاع ما خشنودندحاكمان و اربابان
تا دودستگي ها باشدسروري كنند آنان
متحد شو اكنون كارگرتا شوي ز بند آزاد
اي سپاه معظم بستيز
با هرآنچه استبداد
برپا، مبر ز خاطر
كه قدرتت در چيست
برپا، مبر ز خاطرفردا، زمان كيست؟
دنيا، از آن كيست؟
www.sarbedaran.org