هنر و انقلاب: طنز و مذهب

بخش اول

 

از سلسله گفتارهاي راديويي "صداي سربداران" (1370-1368)، www.sarbedaran.org

 

در ادبيات ايران بعد از ظهور و غلبه اسلام، طنز جايگاه مهم و مستمري را بخود اختصاص داده. طنز در ايران اساساً در قالب انواع و اقسام شعر منعكس شده و كمتر فرم نثر بخود گرفته. شعراي مشهور در قرون مختلف هجري، به دم زبان فارسي و عربي، نيش قلم خود را عمدتاً متوجه مخالفان سياسي و اجتماعي خويش؛ و در مواردي نادر نيز مستقيماً متجه نظم موجود ساخته اند.

از آنجا كه دين ـ و مشخصاً دين اسلام ـ با دولت و حكومت رابطه نزديك و بهم آميخته داشته، بخش مهمي از انديشه انتقادي و آثار طنز مبتني بر آن، مقوله دين ـ يا بيشتر نمايندگان و مظاهر دين در جامعه ـ را هدف قرار ميدهد. برخي از اين آثار، درست بعلت عمق نقد موجود در آن، و استخوان بندي قدرتمندش همچنان زنده و مقبول عامه واقع ميشود. و برخي ديگر، بواسطه تعميق و رشد آگاهي انسانها در طي قرون، كاملا عقب افتادگي و پيوند خود با هر آنچه ديگر ارتجاعي محسوب ميشود را آشكار ميسازد. نكته مهم در مناسبات ميان طنز با موضوعات مذهبي در آ است كه تصوير فوق انساني و باصطلاح وقار و منزلت الهي موجود در شخصيتها يا اعمال ديني را به يكباره در هم ميريزد و همين مسئله، غالباً باعث نفرت و نگراني، و ناسازگاري مذهبيون و طنزسرايان اجتماعي زمان خود گشته. اين مسئله حتي تشخيص محمد بن عبداللّه را هم آزار داده و به آوردن آيه هاي مشخص در سوره الشعراء وادارش ساخته. در آيه 224 اين سوره ميخوانيم كه: “اين گمراهانند كه از شاعران پيروي مي كنند.”

مخالفت طنزسرايان بواسطه محدوديتهاي طبقاتي و ديدگاه و جهانبيني دوران گذشته، قاعدتاً نمي توانست ريشه هاي فلسفي دين و خرافه و تصورات غير علمي از طبيعت و جامعه را زير سئوال برد؛ اما در هر صورت جزئي از مبارزه طبقات در دوره خود را نمايندگي مي كرد. هر چند بودند شاعراني چون عمرخيام كه شايد بواسطه تماس نزديك با علوم و تجارب علمي، بقول معروف در اركان و احكام دين، و مشخصاً وجود جهاني غير از جهان موجود شك كرده و تا حدودي وجود خدا را زير سئوال كشيدند. و طنزنويس برجسته همچون عبيدزاكاني نيز بوده كه آشكارا بي خدائي و لامذهبي خويش را بيان نموده همانطور كه گفتيم جريان عمده در طنز قرون چهارم تا سيزدهم هجري، انتقاد از “مسلمان نمائي” زاهدان و فقيهان را دربر مي گيرد. بدين معني كه گروهي رياكار و مفتخور هستند كهبا بيانات ديني موقعيت خود را در جامعه تثبيت كرده و مردم عامي را مي چاپند. طنزسرايان در اين زمينه، عموماً مخالفان دستگاه حاكمه در زمان خود بوده اند، اما بنظر مي رسد از آنجا كه انتقاد مستقيم از شاهان و اميران وقت مي توانسته آنان را دچار دردسر جدي سازد و حتني جانشان را بخطر افكند؛ توضيح داده اند نابسامانيهاي اجتماعي و فساد و ستم رايج در زمان خود را با حمله به دستگاه روحانيت كه متحد و پشتيبان حكومت بحساب مي آمد، بباد انتقاد بگيرند. اين روش را حتي در آن مصلح “عاقلي” چون سعدي كه معمولا دست به عصا راه ميرفت نيز مي توان پيدا كرد، آنجا كه مي سرايد:

 

ترك دنيا به مردم آموزند

خويشتن سيم و غله اندوزند

 

همين مضمون را بارها در طنز حافظ، خيام، نزاري قهستاني و شاعراني ديگر مي يابيم. حافظ درباره دستگاه روحانيت زمان خود مي گويد:

 

ريا حلال شمارند و جام باده حرام

زهي طريقت و ملت، زهي شريعت و كيش

 

خيام مستقيماً مجتهدان و مراجع تقليد و بقول معروف آيات عظام را نشانه مي گيرد و فرياد ميزند:

 

اي صاحب فتوي از تو پركارتريم

با اين همه مستي از تو هشيارتريم

تو خون كسان خوري و ما خون رزان

انصاف بده كدام خونخوارتريم

 

البته، دستگاه مذهبي باندازه كافي از قدرت سركوب و نفوذ برخوردار بوده كه بتواند صاحبان چنين آثاري را بدردسر بياندازد و از ترس مجازات راهي كوه وبيابانشان كند؛ يا حتي به توبه ـ هرچند مصلحتي ـ وادارشان سازد.

در مقابله با اين تدابير سركوبگرانه، تاكتيكهاي معيني از سوي خيل طنزنويسان مخالف خوان درپيش گرفته شده كه ذكر يك نمونه از آنها خالي از لطف نيست. خصوصاً كه اين تاكتيك، با اندكي پس و پيش، حتي در قرن بيستم هم كاربرد داشته. معمولا وقتي شاعري بعنوان ملحد و كافر و مورد لعن و نفرين و پيگرد دستگاه مذهبي قرار مي گرفت و آثارش جز اوراق ضاله محسوب ميشد، بسياري از شاعران گمنام ـ اما بهمان درجه مخالف دگم هاي مذهبي و فساد روحانيت ـ دست بقلم مي بردند و هر آنچه مي خواستند عليه حكام و روحانيون صاحب قدرت مي سرودند و بهنگام عرضه، آنرا منتسب به آن شاعر مشهور و باصطلاح لو رفته معرفي مي كردند. بهمين خاطر كم نيست اشعار تند و تيزي در ديوانهاي بجاي مانده از شعراي مشهوري چون ناصرخسرو كه محققان در مورد خالق واقعي آنها دچار ترديدند. بد نيست اشاره كنيم كه در سالهاي متعاقب جنگ جهاني دوم كه موجب سركوب سياسي جريان چپ و كمونيسم در ايالات متحده آمريكا رواج يافته بود، و بسياري از و نويسندگان و شاعران و هنرمندان مترقي در ليست سياه اف . بي . آي قرار مي گرفتند و آثارشان ممنوع اعلام مي شد، كم نبودند هنرمندان صاحب نامي كه آثار خود را بنام افرادي واقعاً موجود ـ اما خارج از ليست سياه ـ منتشر مي كردند.

گفتيم كه شك فلسفي در اركان مذب و مشخصا وجود نياي باقي خارج از دنياي فاني، و تا حدودي شك در وجود خدا نيز در آثار طنز قرون مختلف بعد از رواج و سلطه اسلام در ايران بچشم مي خورد. پرچمدار ايشان، خيام شناخته شده. اين شك گرائي بحدي عريان و در عين حال موثر است كه بنا به گفته بسياري از محققان حتي بر مترجم انگليسي رباعيات خيام كه فيتز جرالد نام داشت و خود از شاگردان مدارس عاليه مذهبي بوده تاثير گذاشته و وي را نيز دچار شك كرده. انتشار ترجمه اين رباعيات به زبان انگليسي را برخي محققان، تلاش فيتز جرالد براي تبليغ ديدگاه فلسفي اش، تحت نام خيام در جامعه بريتانياي قرن هجدهم مي دانند. خيام از مقايسه توهم بهشت با واقعيت شراب شروع مي كند. او در اين ميان موضع خود را بدين صورت اعلام ميدارد:

 

اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار

كآواز دهل شنيدن، از دور خوشست

 

شك سراسر ذهن خيام را فرا مي گيرد و افسانه آفرينش را با طرح سوالاتي منطقي و قابل فهم براي همه متزلزل مي سازد:

 

دارنده چو تركيب چنين خوب آراست

باز از چه سبب فكندش اندر كم و كاست

گر خوب نيامد اين بنا، عيب كراست

ور خوب آمد، خرابي از بهر چراست؟

 

پديده اي كه در جريان مبارزات اجتماعي دوران گذشته بظهور مي رسد و چندان براي مردم ما كه تجربه سالهاي بعد از انقلاب 57 را دارند، ناآشنا نيست؛ متزلزل شدن باورها و اعتقادات مذهبي توده هاي وسيع بواسطه عملكرد ستمگرانه و آشكارا ضد مردمي كساني است كه پرچمدار و آتوريته مذهبي جامعه اند. اين دگرگوني ذهني گاه مي تواند حتي در مورد باصطلاح معتقدترين افراد مذهبي و حتي مبلغين پروپا قرص مذهب رخ دهد. و اين پديده اي است كه در مورد ناصر خسرو شاعر معروف شيعه مسلك اتفاق افتاده. قطعه طنز معروفي از وي بجا مانده كه آشكارا ستيز شاعر با خداوند را منعكس مي كند:

 

اگر ريگي به كفش خود نداري

چرا بايست شيطان آفريدن

 

بدون شك نه فقط فساد صاحبان عمامه و دستار و تسبيح، بلكه مشاهده ستمگري و فلاكت بي حد و حصر موجود در جامعه نيز در چنين شك كردنهائي به نظم موجود و آفريدگار موهومش موثر مي افتد. در گوشه اي ديگر از ديوان خسروي مي خوانيم كه:

 

چيست خلاف اندر آفرينش عالم

چون همه را دايه و مشاطه تو گشتن؟

نعمت منغم چراست دريا دريا

محنت مفلس چراست كشتي كشتي؟

 

يعني شاعر از مشاهده تمايزات و بي عدالتي هاي طبقاتي و اجتماعي باصطلاح به كفرگوئي كشانده شده. با وجود قصد ما در اين برنامه، پرداختن به آثار يك شاعر خاص نيست، اما حيف است اگر به خواندن يكي ديگر از آثار ناصر خسرو عليه دين نپردازيم. خصوصا آنكه، در اين شعر، بر خلاف آثار معمول، تيغ نقد فقط متوجه ملايان وابسته به حكومت وقت نشده، بلكه باصطلاح دل شستگان از دنياي فاني و مذهبيون كناره جسته از دستگاه حاكمه را هم هدف مي گيرد. داستان اين بوده كه ناصر خسرو، نخست در تلاش معاش، راهي دربار شاهان مي شود و چون حتي از خفت و خواري چاپلوسي دربارگاه شاه چيزي حاصلش نشده، تصميم مي گيرد كه كه مريد اهل عمامه گردد و از امور دنيوي چشم بپوشد. بگذاريد تا شرح كل ماجرا را از زبان خود شاعر بشنويم:

 

از رنج روزگار چو جانم ستوه گشت

يك چند با تن به دربار پادشاه شدم

گفتم مگر كه داد بيابم ز ديو دهر

چون بنگريستم ز غنا در بلا شدم

صد بندگي شاه ببايست كردنم

از بهر يك اميد كه از وي روا شدم

جز درد و رنج هيچ نگرديد حاصلم

زانكس كه سوي او به اميد شفا شدم

وز مال شاه و مير چو نااميد شد دلم

زي اهل طيلسان و عبا و ردا شدم

گفتم كه راه دين بنمائيد مرمرا

زيرا ز اهل دين، دل پر جفا شدم

گفتند شاد باش كه رستي ز جور دهر

تا شاد گشت جانم، انور دعا شدم

گفتم چو نامشان علما بود و كار خوب

از دست فقر و جهل چو ايشان رها شدم

تا چون مقال و قيل و مقالات مختلف

از عمر چند سال ميانشان فنا شدم

گفتم چو رشوه بود و ريا مال و زهدشان

اي كردگار بازيچه مبتلا شدم

از شاه، زي فقيه چنان بود رفتنم

كز بيم مور در دهن اژدها شدم

مكر است بيشمار و دها مر زمانه را

من زو چنين رميده ز مكر و دها شدم

 

بله، اين چنين بود ماجراي نيش خوردن ناصر خسرو از شاه و شيخ. سرشناس ترين چهره طنز اجتماعي در دوران گذشته، عبيد ذاكاني است. همانطور كه گفتيم كار عبيد از شك گرائي گذشته و آشكارا نظرات آته ايستي (يعني بي خدائي) و تعابير مادي گرايانه ـ با توجه به محدوديتهاي تاريخي دوران خود را مطرح مي ساخته. در آثار نظم و نثر عبيد، نقد صريح ظلم و ستم موجود در جامعه موج مي زد. آميزه اين نقد سياسي و فلسفي را در آثار طنز متعدد عبيد ذاكاني مي يابيم. اتفاقي نيست كه در طول تاريخ، منجمله تاريخ معاصر ايران، از سوي محققان و صاحب نظران مرتجع و در خدمت دستگاه كمپرادوري موجود در دوران پهلوي ـ و طبعا در جمهوري اسلامي ـ برخوردي خصمانه و عموما بشكل توطئه سكوت در مورد عبيد و آثارش اعمال شده. در اينجا بخشي از نظرات عبيد در رساله اخلاق الشراف را در مورد حيات بشري برايتان نفل مي كنيم. او مي نويسد:

 

“آنچه انبياء فرموده اند كه او را كمالي و نقصاني است و بعد فراق بدن، به ذات خود قائم و باقي خواهد بود محال است. و حشر و نشر امري باطل. حيات عبارت است از اعتدال تركيب بدن باشد، چون بدن متلاشي شد آن شخص ابدا ناچيز باطل گشت. آنچه عبارت از لذات بهشت و اقارب دوزخ است هم در اين جهان مي توان بود.

آن را كه داده اند همينجاش داده اند

و آن را كه نيست وعده به فرداش داده اند"

اين تجزيه و تحليلهاي عبيد، صراحتا ضد تفكر ماوراءالطبيعه و روح مجزا از ماده و احكام قرآني ـ و كلا ديني ـ است.

ادامه طنز ضد اديان را در دوره قبل از مشروطه، به شعر صائب مي رسد. اما اين طنز كماكان، دو روئي ملايان و احيانا كودني آنان را بباد حمله مي گيرد تا كل تفكر مذهبي را. مثلا صائب مي سرايد:

 

مخور صائب فريب فضل از عمامه زاهد

كه در گنبد زبي مغزي صدا بسيار مي پيچيد.

 

يا جاي ديگر مي گويد:

 

تا از اين بعد چه از پرده برآيد، كامروز

دور پرواري عمامه و قطر شكم است

 

خلاصه كنيم طنز ضد مذهبي يا ضد اهل دين در سراسر سالهاي بعد از اشاعه و تسلط اسلام در ايران حضور داشته و غالبا مجرائي براياعلام مخالفت غير مستيقم با دستگاه حاكمه موجود بوده. هر چند در اين ميان، طنز سراياني نيز بوده اند كه ديدگاهي پيشرو را در جامعه نمايندگي كرده و رد فلسفي و علمي دين را با نقد اجتماعي و سياسي همراه كرده اند. اما آنچه بعنوان طنز اجتماعي و سياسي مستقيم و عريان ـ و ضديت آگاهانه با مذب و ملايان ـ در تاريخ ادبيات ايران بنيان نهاده شده را اصولا بايد در دوران مشروطه جستجو كرد. طنزي كه چهره هاي سرشناسي چون ميرزا علي اكبر طاهرزاده موسوم به صابر، اشرف گيلاني، معجز شبستري، دهخدا، عشقي، عارف و ديگران، نمايندگي اش را كرده اند. در برنامه آتي هنر و انقلاب مروري در طنز ضد مذهبي از دوره مشروطه به بعد خواهيم داشت.            

 

www.sarbedaran.org