شاملو: شاخه اي پر بار از جنگل خلق

 از حقيقت دوره دوم، شماره 34، شهريور 1379 – www.sarbedaran.org

 

مرگ احمد شاملو موجي از تاسف و تاثر را نه فقط در ميان اهل ادب و هنر، كه در بين طيف گسترده روشنفكران مترقي و مبارزان سياسي و مردم آگاه دامن زد.

با مرگ وي، جبهه فرهنگ پيشرو و نوين يكي از استوارترين چهره هاي خود كه نبردي خستگي ناپذير را عليه فرهنگ كهنه و واپسگرا هدايت مي كرد از كف داد.

توده ها، يك روشنفكر مردمي را از دست دادند كه زبان زندگي و كار و مبارزه و منافع آنان بود

و در نبرد عليه جهل و خرافه و مذهب ياريشان مي داد.

شاملو از آن روشنفكراني بود كه كارگران و دهقانان و ديگر زحمتكشان براي فائق آمدن بر شكاف عميقي كه جامعه طبقاتي بين انديشه و كار پدپد آورده، به آنان نياز دارند.

گرچه مواضع ايدئولوژيك و سياسي شاملو در همه موارد با ما ــ مائوئيست ها ــ يكسان نبود، ليكن وي از آن انگشت شمار فكرآفرينان و فرهنگ سازان در قيد حيات بود كه انقلاب پرولتري در ايران به وجودشان نياز مبرم دارد.

چرا كه عقب راندن فرهنگ مسلط ارتجاعي و معرفي انديشه ها و باورهاي نو به توده ها،

بخشي مهم و ضروري از كار سازماندهي و تدارك سرنگوني قدرت سياسي حاكم و برپائي قدرت نوين است.

چرا كه راه طولاني نابودي استثمار و ستم، بدون پيشبرد نبردي بي وقفه و حاد در عرصه فرهنگ و هنر پيموده نخواهد شد.

و شاملو آگاهانه و عاشقانه كمر به خدمت اين امر بسته بود.

پرولتارياي انقلابي براي انجام رسالت تاريخي خويش كه رهائي كل نوع بشر است به پيشروي در اين عرصه، به اتحاد و بحث و مبارزه سازنده و رفيقانه با شاملوها نياز دارد.

در پرورش شمار هر چه بيشتري از كاركنان و رهبران فرهنگي و هنري پرولتر، از سازش ناپذيري شاملو در برابر قدرت هاي ستمكار حاكم، و ارتجاع ستيزي وي در عرصه تحقيق فرهنگي و تاريخي، و آفرينش هنري، مي توان بسيار آموخت.

 

 جواناني كه با شور و شوق انقلابي و تعهد سياسي و اجتماعي به عرصه هنر و ادبيات رو مي كنند، هميشه نيازمند چراغي هستند كه در شبهاي تاريك و كوره راه هاي صعب، پيش پايشان را روشن كند. پرچمي را مي طلبند كه در رزمگاه فرهنگ نوين و فرهنگ كهن، در هنگامه نبرد با هنر و ادبيات مخدر و ارتجاعي و ضدمردمي، به اهتزاز درآيد، روح شجاعت را در سلول هاي پيكارگران برانگيزد و دل هاشان را از اميد به پيروزي مالامال كند. طي چند دهه گذشته، احمد شاملو آگاهانه كوشيد اين چراغ را بيفروزد و خود، اين پرچم باشد. و بي هيچ ترديد، چنين نيز بود.

اين جايگاه رفيع را هيچ دست نامرئي ماوراءالطبيعي به شاملو نبخشيد. نه بخت و اقبالي در كار بود، نه "نبوغ و استعداد فطري" ــ كه شاملو هرگز به آن باور نداشت. رمز كار اين بود كه وي در جريان فعاليتهاي بي وقفه، خستگي ناپذير و چندبعدي خود، سرچشمه لايزال هنر يعني زندگي و مبارزه مردم را يافت، نقش اجتماعي هنر و هدف از آفرينش هنري را براي خود مشخص كرد، و به آگاه سازي و رهائي و بهروزي مخاطبانش متعهد شد. او كه "انسان زاده شدن را تجسد وظيفه" مي دانست، كوشيد تجسم تعهد به توده هاي ستمديده، ارزش ها و آرمان هاي انقلابي باشد: "هنر كه مي تواند چيز مفيدي را زيباتر عرضه كند و به آن قدرت نفاذ بيشتري بدهد بايد از خنثي بودن شرم كند. قصدم مطلقا اين نيست كه خواست خود را با بايد و نبايد به ديگران تحميل كنم اما فضيلت هنرمند است كه در اين جهان بيمار به دنبال درمان باشد نه تسكين، به دنبال تفهيم باشد نه تزئين، طبيب غمخوار باشد نه دلقك بيعار."(1)

 اين نگرش، از شعر شاملو انگشت اشاره اي ساخت كه دشمنان مردم را نشانشان مي داد. شعر او، سپري نبود كه به ترحم بر سر مردم ضعيف و محروم كشيده شود. بل خنجري بود كه نقاب هاي تزوير را مي دريد، خدنگي بود كه عمل و انديشه قدرت حاكم را هدف مي گرفت و صفيرش، عصيان بردگان را فرياد مي كرد. عصيان تهيدستاني كه دفتر شعر زندگي شان را با خون شيرازه مي بستند و بردگي زندگي شان را مي كشتند تا آقائي تاريخ شان زاده شود.(2)

شاعري كه چنين مي سرود، چگونه مي توانست در زندگي، تن به تسليم و سازش در برابر قدرتهاي ارتجاعي دهد. شاملو هرگز نواله چرب و نرم را گردن كج نكرد و به هيچكس باج نداد. بعد از كودتاي 28 مرداد 1332، شاملو در زندان با سيلي شعر بر گونه رنگ پريده پاي سستاني كوبيد كه در برابر جلادان رژيم شاهنشاهي زانو زده و توبه نامه مي نوشتند. شاملو در زندان، با فداكاري و قهرماني مبارزان توده اي چون وارطان سالاخانيان و مرتضي كيوان از يكسو، و فرصت طلبي و خيانت كميته مركزي اين حزب از سوي ديگر مواجه شد، و دريافت كه خون اينان و راه آنان در يك مسير نيست. پس دور حزب به قول خودش "بوجارهاي لنجان" يا حزب باد را براي هميشه خط كشيد.(3) سال ها بعد، زماني كه در كانون نويسندگان ايران بعد از انقلاب 1357، وابستگان به حزب توده دست به كارشكني زده كوشيدند كانون را به يك نهاد بي آزار براي جمهوري اسلامي و توجيه گر سياستهاي سركوبگرانه اين رژيم ارتجاعي تبديل كنند، شاملو و ياران سازش ناپذيري چون رفيق جانباخته سعيد سلطانپور بر مواضع مترقي و مردمي كانون پاي فشردند و داغ رسوائي بر پيشاني اين همدستان ارتجاع اسلامي زدند و از صفوف كانون اخراجشان كردند. چه نفرت انگيز است "تجليل" فريبكارانه امروز اين جماعت خيانت پيشه از شاملو كه به صراحت و در هر فرصتي دست شان را رو مي كرد. 

شاملو طي نيم قرن، شكست يك جنبش عظيم سياسي در سال هاي 32 ــ 20 و يك انقلاب بزرگ توده اي در سال 57 را با پوست و گوشت خود آزمود. او به ميدان آمدن توده هاي ميليوني با خواست رهائي، سالهاي كودتا و سركوب و سكوت، و دوباره به خيابان ريختن مردم و اينبار به قدرت رسيدن مرتجعين فريبكار اسلامي و سركوب خونيني كه در پي داشت را با حسرت و خشم تجربه كرد. برخلاف روشنفكراني كه شكست انقلاب 75، اميد به مبارزه را در دلهاشان كشت و سرانجام آنان را به ورطه آشتي و سازش و تسليم با دشمنان مردم كشاند، شاملو دست از مبارزه جوئي برنداشت و نافرمان و سازش ناپذير باقي ماند. او از كودتا و شكست اول، شكل گيري جنبش نوين انقلابي و سپس بپاخيزي دوباره توده هاي خلق بسيار آموخته بود: "سالها اختناق و وهن و تحقير بر ما گذشت. جسم و جان ما طي اين سال هاي سياه فرسود اما اعتقاد ما به ارزش هاي والاي انسان نگذاشت كه از پا درآئيم. پير شديم و در هم شكستيم اما زانو نزديم و سر به تسليم فرود نياورديم. تاريك ترين لحظات شوربختي و نوميدي را از سر گذرانديم اما به ابليس آري نگفتيم، چرا كه ما براي خود چيزي نمي خواستيم، به دوباره ديدن آفتاب نيز اميدي نداشتيم. آفتاب ما از درون به جان مان مي تابيد: گرم اين غرور بوديم كه اگر در تنهائي و ياس مي ميريم باري، بار امانت را كه نزد ماست و نمي بايد بر خاك راه افكنده شود به خاك نمي اندازيم. ديروز چنين بود، امروز نيز لامحاله چنين است." "نه جهان به آخر رسيده است و نه قرار است كه سلطنت جابرانه ابليس براي ابد بر پهنه زمين مستقر بماند."(4) پس ديگر هيچگاه در مورد وظيفه و رسالت خود به مثابه هنرمند و روشنفكر متعهد شك نكرد و توطئه گسستن زنجير به دست توده ها را به انتظار نشست.

شاملو به خاطر ايستادگي در سنگر مردم در برابر جمهوري اسلامي و مقابله فرهنگي و سياسي با ارتجاع و خرافه، با لعن و نفرين و غضب دائمي مرتجعين حاكم و انواع فشارها و تهمت ها روبرو شد، اما پاي پس نكشيد. اوايل دهه 1370، زماني كه زمزمه كوتاه آمدن برخي اهل ادب در برابر حكومتيان به سوداي كسب اجازه فعاليت مجدد كانون نويسندگان به گوش رسيد، شاملو آنان و همگان را از افتادن به دام توطئه اي كه رژيم اسلامي براي تحميق و تطميع روشنفكران چيده بود بر حذر داشت و گفت كه بوي گنديدگي اين طرح از همين حالا به مشام مي رسد. حكومت به ما چراغ سبز نشان مي دهد تا مردم را همچنان پشت چراغ قرمز نگهدارد و ما صدايمان در نيايد. ولي آزادي ما بعنوان نويسنده و هنرمند را نمي توان و نبايد از كسب آزاديهاي اساسي كه كل مردم از آن محرومند، جدا كرد. 

تعهد به منافع توده ها، روشن بيني و دورنگري، راه رخنه فريب "آشتي ملي" و تزلزلات "دوم خردادي" به ذهن شاملو را بست. او عليرغم فشارها و تقاضاهاي بسيار، حاضر به جهت گيري در دعواها و رقابت هاي جناح هاي حكومتي نشد و در بازي هائي كه نتيجه اي جز فريب مردم ندارد، شركت نكرد. نه سر فرود آوردن در برابر دستگاه حاكمه با نشاندن عبارت آزادي كش و خرافي "به نام خداوند جان و خرد" در راس بيانيه كانون نويسندگان را پذيرفت، نه حمايت و ستايش از مهاجراني وزير ارشاد رژيم سانسور، يعني همان كسي كه براي فتواي قتل سلمان رشدي توجيه فرهنگي ــ ادبي تراشيد.(5)

روشنفكران سازشكار "دوم خردادي"، نه فقط تسليم ناپذيري شاملو در برابر مرتجعين اسلامي حاكم و عدم بيعت وي با امثال خاتمي را خاري در چشم خويش ديدند و كوشيدند اين نقطه روشن و برجسته در زندگي سياسي شاملو را مسكوت گذارند، بلكه حتي زبان شعري وي را نيز برنتابيدند. آنان تلاشي مذبوحانه را براي مصون نگهداشتن نسل جوان از "بدآموزي هاي" زبان شاملو آغاز كردند! زبان شاملو را "اقتدارگرا و ضدمردمي" خواندند، چرا كه با دوران "تساهل و تسامح" همخواني نداشت (6)، چرا كه زبان چاپلوسي و سازش در برابر قدرت هاي حاكم نبود، چرا كه سربلند و نافرمان و ستيزه گر بود. دشمنان خلق را تحقير و تمسخر مي كرد، مخاطبانش را جرات و اميد مي بخشيد و با سيلاب خشونت بار واژگان و ضرباهنگي پر غرور آنان را عليه خفت و ستم و بيدادگري برمي انگيخت. زندگي، شعر و زبان شاملو حتي بعد از مرگش نيز براي مناديان آشتي با دشمنان فرهنگ و هنر پيشرو، دردسرآفرين است. پس امروز مجبورند شاملو را بي آزار كنند و با تجليل در موزه بگذارند، و همزمان راه بازخواني آثار وي توسط جوانان و بازتوليد ارزش هائي كه او بر جاي گذارده را ببندند.

 

جوهر شعر شاملو

شعر شاملو به مثابه مرجع و نمونه بارز شعر نوين در ايران، محصول و بازتاب جنبش ها و انقلابات و شكست ها و پيروزي هائي بود كه طي قرن بيستم كارگران و توده هاي ستمديده در ايران و جهان از سر گذراندند، به افق هاي نوين چشم دوخته بود و خواسته ها و انگيزه هاي نوين طبقاتي و مبارزاتي را بيان مي كرد.

شعر شاملو، با مضامين نو و آهنگ و واژگان متفاوت، شعري در خور تلاش عظيم و روزمره صدها ميليون انسان كوچك و گمنام سراسر جهان براي كسب رهائي شد و حماسه هاي انقلابي در اين راه را بازتاب داد. تعهد شاملو به آرمان بزرگ رهائي بشر، از شعر وي يك شعر اجتماعي و مردمي ساخت. اين شعر زندگي بود كه مي خواست همدوش ياران ناشناخته اش در چين، كره يا فرانسه جنگ كند، و زماني ديگر خدايان دروغين عرصه ادب را بر دار خويشتن آونگ كند. پس نمي توانست و نمي بايست آنچنان نرم و لطيف باشد كه آب را گل نكند و خواب شاپركان را بر هم نزند. شاملو، شعرش را "شيپور مي خواست نه لالائي".(7)  

آئينه تجربه شاملو از فعاليت سياسي و احزاب سياسي، با غبار رفرميسم و فرصت طلبي و خيانت نارهبران مكدر شد. اما عليرغم اينكه شاملو، سياست را "كلام آلوده" مي خواند و "سياست بازي و قدرت طلبي" را لازم و ملزوم و كار كسي مي دانست كه "لزوما براي حيات ذيروحي حرمتي قائل نيست"، سياست همواره در شعر وي حضور داشت. به باور شاملو، التزام هنرمند مي بايست "فارغ از قيد و بند فرقه گرائي و تحزب، التزامي فارغ از سياست" باشد، (8) اما شعر اجتماعي شاملو به ناگزير از نزديك با تحولات سياسي جامعه و دنيا گره خورده بود. حتي آنجا كه اين شعر روي به انسان مجرد و فارغ از مرزهاي طبقاتي داشت نيز ردپاي سياست بر آن به چشم مي خورد و جز اين نمي توانست باشد. چرا كه مفاهيم عامي چون انسان، عشق، زيبائي، عدالت و رهائي در شعر شاملو از مجراي اين دنياي طبقاتي و سياسي عبور مي كرد و لاجرم خصلتي طبقاتي و سياسي مي يافت.

شاملو هميشه متاثر از مبارزه و جانفشاني پيشروان انقلابي مردم بود. او در شعر خود، تحولات بزرگ سياسي و اجتماعي و نقش "به چرا مرگ خود آگاهاني" را ثبت كرد كه روزهاي تيره، در برابر تندر مي ايستند تا خانه را روشن كنند. واژگان شاملو در گذر سيل آساي وقايع تكان دهنده و نقاط عطف تاريخي، صيقل خورد و زبان شعرش تكامل يافت. در سال هاي قبل از كودتاي 28 مرداد، فرزندان سرودخوان دريا، ستارگان بزرگ قرباني و شكوفه هاي سرخ از غرناطه و آتن تا آبادان، خون به رگهاي شعرش ريختند، و در سال هاي پاياني دهه 1340 كه تولد يك نسل نوين انقلابي با شليك گلوله ها اعلام شد، شعر شاملو تپشي ديگرگونه يافت. اين شعر به نوبه خود بيش از هركس بر انقلابيان جوان و مبارزان پيشرو تاثير گذاشت تا نقش و رسالت خويش را شفاف تر، قطعي تر و پيروزمندانه تر در اين آينه بنگرند، در رزم و پايداري، گل دهند و شكست زمستان را مژده آورند ــ حتي اگر خود رفته باشند و پيروزي را به چشم نبينند. (9) شعر شاملو، گرمابخش جان زندانيان سياسي و جلوه و آرايشي بود كه آنان با حك كردنش بر در و ديوار سلول، افق ديد خويش را به فراسوي باروي اسارت مي كشاندند.

بخش بزرگ اشعار شاملو، آثاري است كه كادرهاي انقلابي و پيشروان توده به آن نياز دارند و مخاطبش هستند. شاملو نيز مانند هر هنرمند متعهد و مردمي با دو وظيفه روبرو بود: يكم، توده اي كردن يا در دسترس توده قرار دادن اثر هنري و نقد هنري، و تشويق و كشف آثاري كه توده ها خالق آنند. دوم، بالا بردن استانداردهاي هنري و كيفيت آثار. او با شعر خود عمدتا به وظيفه دوم پرداخت، هرچند نمي توان تلاش شبانه روزي شاملو براي يافتن روزنه ها و نقب زدن به ذهن توده هاي وسيع را ناديده گرفت و ارج ننهاد.

 

نوآوري در مفهوم شعر و شكستن قالب ها

شعر شاملو، سيلان انديشه هاي بزرگ و توفاني بود: بيان عصيان نو عليه كهنه. اين شعر را نمي شد به بند كشيد، رام كرد و بستر زنجموره هاي تسليم و سازش ساخت. شعر شاملو، قالب خود را مي جست. قالبي كه نمي توانست و نمي بايست قفس اين روح عصيانگر شود. پس نمي توانست يك قالب باشد. زيرا رنگين ترين و دل بازترين قالب و چارچوب نيز دست آخر، موضوعات، احساسات و روحيات گوناگون و دائما در حال تغيير را محدود و محصور مي كند و راه خلاقيت و نوگرائي دائمي شعر را مي بندد. اين انديشه نزد شاملو، نخست يك احساس بود با پيرايه هاي ناگزير. سپس، با تعمق در آثار و تجربه هاي خود و ديگران، اين درك و باور در جان شعرش جاري شد. شاملو خود را به درستي شاگرد راهگشائي هاي نيما مي دانست كه قراردادهاي كهن شعري را براي هيجانات عاطفي و انديشگي خود در دنياي امروز كافي نمي ديد. او پيام نهائي نيما كه انقلاب در ساختار دروني شعر بود را درك كرد و كاري كه خود نيما نتوانسته يا نخواسته بود انجام دهد را صورت داد. (10) يعني قالب هاي كهن، وزن، قافيه و درك جامدي كه از ارتباط اينها حاكم بود را يكسره بر هم زد و راه بر ذهنيت شاعرانه متلاطم و جريان پوياي شعر خود گشود. تا شعر با هر شتاب و هر وقفه، با هر ضرباهنگ و ملودي و فرمي كه همزاد مضمون و انديشه آن است زاده شود، زندگي كند و پايان گيرد. بدين سان شاملو با جرات و جسارتي يگانه بر شانه هاي نيما ايستاد، افق هاي دورتر را از فراز باروي شعر نيمائي كشف كرد و راهي فتح آنها شد.

ديگرگونه ديدن و ديگرگونه كردن مفهوم و شكل شعر از جانب شاملو، از برخورد نوگرايانه و پيشروئي برمي خاست كه وي در نگاه به جامعه انساني و طبيعت، به آن دست يافته بود. اگرچه "عادت" آن است كه نوآوري در شعر و ادبيات و روزنامه نگاري و ترانه سرائي در ايران، صرفا نتيجه و تاثير انقلاب مشروطه معرفي شود. اما اين تحول، بدون شك شاخه اي از جنبش هاي فكري و ادبي و هنري متنوعي است كه در پي پيروزي انقلاب اكتبر 1917 در روسيه بپاخاست. به گفته شاملو: "اين شعر، پس از آن همه تكرارهاي بي حاصل، بيداري و آگاهي خود را به مقدار زياد مديون شاعران بزرگ ديگر كشورها و زبان هاست.... استاداني كه شعر ناب را به ما آموختند و راه هاي تعهد را پيش پاي ما نهادند." (11)

 

شاملو و زبان و فرهنگ توده

يكي ديگر از كارهاي سترگ و خدمات برجسته شاملو، گرد آوردن و مدون كردن زبان و فرهنگ توده بود. كاري كه ثمرات اجتماعي و فرهنگي اش را هنوز نمي توان بوئيد و لمس كرد، و چيدن آن محتاج زمان است. پشتوانه اين كار، نگرش كلي شاملو به توده هاي عادي و نقش آنان در آفرينش تاريخ و فرهنگ و زبان بود. در نگاه وي، توده ها مهره هاي بي وزن و يك شكلي نبودند كه فقط به كار هورا كشيدن و بار بردن براي نخبگان جامعه بيايند. شاملو تاكيد داشت كه به تاريخ رسمي كه بر مبناي منافع دولت هاي ستمكار و طبقات استثمارگر حاكم در طي قرون نوشته شده بايد به ديده شك نگريست. اين تاريخ پر از تحريف و دروغ است و در درجه اول مي خواهد اين ايده "خدائي ــ شاهي" را القاء كند كه "مردم عادي شايسته رسيدن به مقام رهبري جامعه نيستند." لاجرم در چنين تاريخي، اقدامات بيشمار انقلابي توده ها لجن مال شده، وارونه جلوه داده مي شود. (12)

شاملو از نوجواني به زبان و فرهنگ توده علاقمند شده بود و همين علاقه، پايه و انگيزه اي شد تا تهيه "فرهنگ كوچه" را در سال هاي بعد پي گيرد ــ چنان پيگير كه حتي دو بار از دست رفتن همه آنچه طي سال ها تحقيق گرد آورده بود او را دلسرد نكرد كه هيچ، مصرانه تر كار را ادامه داد. آگاهي به نقش زندگي و كار و مبارزه توده ها در آفرينش و تكامل دائمي زبان و فرهنگ، شاملو را به تدوين و اشاعه توانائي ها و ارزشهاي مثبت آن پاي بند كرد. او زندگي و مبارزه مردم را معدني پايان نيافتني از مصالح اوليه براي ادبيات و هنر مي ديد. مصالحي طبيعي و كار نشده، اما جاندارترين و غني ترين و اساسي ترين چيزي كه مي توان يافت.

حاصل عمده و درازمدت تلاش شاملو در تدوين "فرهنگ كوچه"، كه در ادامه خدمات دهخدا در اين عرصه انجام گرفت، شكستن هر چه بيشتر انحصار زبان خشك و سترون، كهنه و مذهبي، و نامفهوم و سفسطه گرانه اقشار عاليرتبه و ممتاز جامعه بر آثار فرهنگي و علمي و سياسي، و قابل فهم و دسترسي كردن اين آثار و افكار براي توده هاي وسيع است. ثبت زبان مردم و پي جويي تغييرات و تكامل اش باعث مي شود كه روشنفكران با توده ها زبان مشترك بيابند. (13) زندگي و كار و مبارزه مردم را بهتر بشناسند. ارزش ها و خلاقيت شان را عميقتر بنگرند و باور كنند، و آگاهانه تر براي امحاي شكافي كه جامعه طبقاتي ميان تاريخ سازان يعني توده هاي زحمتكش و انديشه ورزان پديد آورده بكوشند.

شاملو به اين واقعيت پي برد كه از يكسو براي برقراري ارتباط با مخاطبان وسيع و تاثيرگذاري عميق بر آنان، تسلط بر زبان و فرهنگ توده ضروري است. و از سوي ديگر، تحول و تكامل فرهنگ و زبان (يا درست تر بگوئيم فرهنگ ها و زبان هاي) جامعه، و بارور كردن و فراگير كردن آثار نوشتاري از داستان و شعر گرفته تا مقاله و گزارش در گرو اتكاء به، و استفاده از منبع ارزشمند زبان توده مردم است. او مي دانست كه "زبان عبوس رسمي از لحاظ قدرت القائي به گرد پاي شنگول و بازي گوش زبان توده هم نمي رسد." و مي پرسيد: "نمي دانم چرا نبايد دستاوردهاي اين زبان پويا كه حامل گنجي عظيم از تازه ترين و خوش ــ ساخت ترين و پربارترين كلمات است و در عين حال قواعد دستوري ويژه قابل تدوين خودش را هم دارد بهره جست؟ چرا نبايد پاي آن را به تالار سوت و كور زبان "فرهيختگان" باز كرد؟"(14)

 اما رجوع و توجه شاملو به فرهنگ كوچه، با كهنه گرايي و عامي گري تفاوت داشت. او به اين فرهنگ، نقادانه برخورد مي كرد و به هيچوجه به تقديس ارزش هاي منفي و خرافي و ستمگرانه اي كه طي قرون در آن رسوب كرده نمي پرداخت. شاملو، افكار و رفتار تحقيرآميز و ستمگرانه اي كه در بين ملت فارس و مسلمانان شيعه عليه اقليت هاي ملي و مذهبي تحت ستم ساكن ايران رايج است را بيرحمانه نقد و افشاء مي كرد. شاملو اعتقاد داشت كه بايد همه اين جوانب منفي را صريح و بي پرده در برابر مردم قرار داد تا در اين آئينه، نقاط ضعف فرهنگي خود و نتايج زيانبار آن بر انديشه و عمل شان را ببينند. او ضرورت شكستن تابوها و خانه تكاني ذهني مردم را تبليغ مي كرد. مي گفت عقايد عهدبوقي را بايد به موزه سپرد و دست به يك انقلاب فرهنگي يا دست كم يك وارسي جدي در باورها و خوانده ها و شنيده هايي زد كه از ديرباز به صورت غير قابل تغييري در كتاب ها ثبت شده است. (15)

 

 شاملو و روزنامه نگاري

شاملو در مقاطع گوناگون، به انتشار مجله و هفته نامه نيز پرداخت. اين بخشي از تلاش هميشگي وي براي اشاعه فرهنگ و هنر و انديشه مردمي در جامعه بود. شاملو حتي در اوج خفقان دوران شاه، كوشيد پرده تاريك استبداد را سوراخ كند و حرفش را به مردم برساند. او با هزار زحمت مجله و جنگ مستقل خود را برپا مي داشت و زماني كه ياران نيمه راه تنهايش مي گذاشتند، يا تنگدستي و تيغ سانسور و بالاخره حكم دستگاه امنيتي، راهش را مي بستند روزنه اي ديگر مي جست. شاملو با تعهد و پيگيري، تنگ ترين روزنه هاي انتشار علني آثار مترقي را حتي در مطبوعات بزرگ متعلق به كارگزاران شاه مي يافت و انديشه پيشرو را ولو چكه چكه به گلوهاي تشنه مي رساند. ارزش و اعتبار كار شاملو در آن بود كه بر لبه تيغ گام مي زد، اما گرفتار خودسانسوري و وارونه كردن مضامين و موضوعات آثار خود و ديگران به بهانه "تاكتيك واقع بينانه" نمي شد، و سقوط نمي كرد. او نه از آن دسته روشنفكران بود كه براي گرفتن خرده امتيازي از حكومت، به آرمان هاي مردمي پشت مي كنند و پا از گليمي كه مقامات برايشان پهن كرده اند بيرون نمي گذارند، و نه از آن گروه كه از ترس "آلوده شدن"، بيعملي پيشه مي كنند و با "وجدان آسوده" كنار گود مي نشينند.

شاملو طي چند دوره فعاليت پربار مطبوعاتي خود، توانائي ها و مهارت هاي جوان را شناخت، به شكوفا شدن آنها ياري رساند و معيارهاي جديد و مثبتي از كار و روحيه جمعي، پژوهش عميق و جدي، سبك و فرم نو و گيرا، و زبان نافذ در روزنامه نگاري به دست داد. "كتاب هفته" (نشر كيهان) كه اوايل سالهاي 1340 به همت شاملو زاده شد، الگوي درخشان و ماندگاري براي مجلات فرهنگي ــ اجتماعي حتي تا به امروز به حساب مي آيد. بعدها اين مجله توسط مسئولان كيهان از سردبيري شاملو خارج شده و به نماينده توده اي هاي راه آمده با دستگاه ستمشاهي يعني به آذين سپرده شد. شاملو در سالهاي 59 ــ 58 به انتشار مجله "كتاب جمعه" پرداخت كه تحت تاثير فضاي متلاطم سياسي دوران انقلاب و نيازهاي عاجل آن، مي كوشيد در مورد مهمترين وقايع و موضوعات دخالتگري سياسي كند. به مسئله كردستان و تركمن صحرا و ساير مناطق تحت ستم مي پرداخت. مسئله زنان و ستم جنسي را به ميان مي كشيد. زندگي و كار توده هاي محروم را مي شناساند. وضعيت كارگران و حاشيه نشينان را منعكس مي كرد. عقايد پوسيده و اعمال جنايتكارانه نيروهاي ارتجاعي مذهبي كه تحت رهبري خميني به قدرت رسيده بودند را به نقد مي كشيد، و به تجارب انقلابي و مبارزاتي در ساير كشورها نگاهي مي افكند. "كتاب جمعه" در حد توانش، خواسته هاي اقشار مختلف خلق را تبليغ كرد و همزمان پرده از سركوبگري ها و ترفندهاي ارتجاع تازه به قدرت رسيده برمي داشت. اين مجله نيز خيلي زود بر اثر فشار و تهديد حكومتيان از انتشار بازايستاد.

 

افق و ميراث شاملو

شاملو محصول توده هاي نه فقط ايران، كه سراسر جهان بود. او نه فقط از طريق شعر و ادبيات، كه بر اساس انديشه كلي و جهان نگري اش، خود را با ساكنان محروم و پاي در زنجير اين كره خاكي همخون و همسرنوشت مي دانست. عليه تحقير ملل ستمديده از سوي فرهنگ سلطه گر امپرياليستي ايستادگي مي كرد و در عين حال، با آغوش باز فرهنگ انقلابي و پيشرو توده ها از هر گوشه جهان را پذيرا مي شد. شاملو خود را خويشاوند هر انساني مي دانست كه خنجري در آستين پنهان نمي كند. نه ابرو به هم مي كشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. و مي گفت: "من يك لر بلوچ كرد فارسم، يك فارس زبان ترك، يك آفريقائي اروپائي استراليائي آمريكائي آسيائي ام، يك سياه پوست زردپوست سرخ پوست سفيدم كه نه تنها با خودم و ديگران كم ترين مشكلي ندارم بل كه بدون حضور ديگران وحشت تنهائي و مرگ را زير پوستم احساس مي كنم. من انساني هستم در جمع انسان هاي ديگر بر سياره مقدس زمين كه بدون ديگران معنائي ندارم." (16) عشق او به محرومان و ستمديدگان نمي توانست با نفرت از ستمكاران و استثمارگراني كه در هارلم و برانكس شيشه ها را از صمغ خون سياهان سرشار مي كنند، در آوش ويتس كوره هاي مرگ را بر پا مي دارند، شباهنگام به كشتن چراغ مي آيند و آتش را با سوختبار سرود و شعر روشن مي كنند، همزاد و همراه نباشد. شاملو آشتي ناپذيري خود و آثارش را با نظام امپرياليستي حاكم بر جهان به صراحت اعلام مي كرد: "ما نظام موجود در جهان را براي ابداعات هنري و توسعه دانش و بينش آدمي انگيزه ئي سخت نيرومند مي شناسيم، گيرم تنها در جهت امحاء اين نظام! يعني در جهت تنها هدفي كه تلاش ادبي و شعري اين عصر وحشت و گرسنگي را توجيه مي كند." (17) 

او مي دانست كه اين دورنما با گذر بشر از مسيري طولاني متحقق خواهد شد و به عمر وي وصلت نمي دهد. اما اين اعتقاد كه سرانجام روزي ستمديدگان مي توانند دنيائي شايسته بسازند و روياهايشان را از بختك تنگدستي و بي عدالتي و بي فرهنگي برهانند به شاملو انگيزه تلاش و مبارزه مي داد. او به اميد فراروياندن روز مباركي زنده بود كه انسان دريابد گرفتار وحشت بي پايه ئي است كه نخستين ثمره اش اطاعت محض است. شاملو، خدمات فرهنگي روشنفكران متعهدي نظير خود را سند حضور در جشن طلوع آن روز مي دانست. (18)

با اين اميد بود كه شاملو عليرغم محدوديت ها و موانع بسياري كه مرتجعين حاكم طي دو دهه اخير در راه انتشار آثارش ايجاد كردند، از آفرينش و تحقيق باز نايستاد: با پركاري و پشتكاري شگفت انگيز كه گوئي از مجال اندك عمر پيشي مي گرفت. و با آثاري پربار كه بي اختيار زمزمه حسرت را بر زبان ماندگان جاري مي كند كه "فرصت كوتاه بود..." آثار ماندگار و خاطره راهگشائي ها و نافرماني هاي شاملو، نهيبي است كه جوانان و نسل هاي پا در راه را با چشم باز و اميدوار، به گشودن قفل دروازه هاي فردا برمي انگيزد.

 

توضيحات

1) درباره هنر و ادبيات ــ گفت و شنودي با احمد شاملو ــ به كوشش ناصر حريري ــ تابستان 1372 ــ صفحات  128 و 129  

2) از شعر "قصيده براي انسان ماه بهمن" ــ مجموعه قطعنامه ــ 1329 ــ باز تكثير در مجموعه اشعار احمد شاملو ــ صفحه 70

3) اصطلاحي قديمي داريم كه "فلاني مثل بوجارهاي لنجان است: از هر طرف كه باد بيايد بادش مي دهد!".... بوجار (به معني كسي كه كارش پاك كردن غلات و حبوب است).... لنجان از توابع اصفهان است و از مثل چنين برمي آيد كه بوجارهاي اين ناحيه در كار خود چنان ورزيده اند كه تغيير جهت باد مانع كارشان نمي شود و از هر طرف كه باد بيايد آنها امر خود را پيش مي برند. مفهوم اين اصطلاح، تبعيت كردن از جريان روز و پيروي از شيوه فرصت طلبي و ابن الوقتي است.... ـــ توضيح از احمد شاملو در بخش پاسخ به خوانندگان ــ كتاب جمعه ــ شماره 32، ارديبهشت 1359

4) نقل قول اول از مقاله "برنامه طلوع خورشيد لغو شده است!" ــ منتشره در مجله تهران مصور شماره 22 اول تير ماه 1358 ــ نقل قول دوم از كتاب جمعه، شماره 34 ــ 18 ارديبهشت ماه 1359

5) رجوع كنيد به كتاب نقد آيات شيطاني ــ نوشته عطاالله مهاجراني. در اين نوشته، مهاجراني تلاش در القاي اين نكته دارد كه سلمان رشدي "ولدالزنا" است و حاصل تجاوز يك انگليسي به يك زن هندي است. نويسنده بر اساس ذهنيت بيمار و ارزش هاي پوسيده و زن ستيز مذهبي خود، اعلام مي كند كه فقط يك "ولدالزنا" مي تواند چنين افكاري را در مورد محمد بن عبدالله به سر راه دهد و به روي كاغذ بياورد! كتاب مهاجراني قرار بود پشتوانه فرهنگي و توجيه كننده فتواي خميني براي كشتن سلمان رشدي باشد.   

6) اظهار نظرات پرسشگران مجله فرهنگ توسعه در مصاحبه با عبدالله كوثري ــ شماره 42 و 43 (اسفند 1378) ــ صفحات 119 تا 121 

7) درباره هنر و ادبيات ــ گفت و شنودي با احمد شاملو ــ به كوشش ناصر حريري ــ صفحه 173

8) همانجا ــ صفحات 125 و 134

9) رجوع كنيد به شعر "23"، مجموعه "قطعنامه" و شعر "مرگ نازلي" (باز تكثير در مجموعه اشعار احمد شاملو، مجلد اول)

10) نقل به معني از مقاله "من به هيات ما زاده شدم" (شعر شاملوئي) ــ نوشته جواد مجابي ــ مجموعه شناختنامه احمد شاملو ــ 1377

11) مقدمه كتاب "همچون كوچه ئي بي انتها" (گزينه ئي از اشعار شاعران بزرگ جهان) ــ ترجمه احمد شاملو ــ 1374

12) "حقيقت چقدر آسيب پذير است" ــ سخنراني در دانشگاه بركلي ــ فروردين 1369 ــ نقل شده درشناختنامه شاملو ــ اثر جواد مجابي ــ صفحات 509 ـ 508

13) نقل به معني از مقاله "من به هيات ما زاده شدم" (كتاب كوچه) ــ نوشته جواد مجابي ــ مجموعه شناختنامه شاملو ــ 1377

14) درباره هنر و ادبيات ــ گفت و شنودي با احمد شاملو ــ به كوشش ناصر حريري ــ صفحه 145

15) همانجا ــ ضميمه: گفت و گو با فرج سركوهي ــ صفحات 193 و 194 ــ (اولين انتشار در آدينه شماره 72، مرداد 71)

در همين زمينه، مي توانيد به نقد صريح و كوبنده شاملو از موسيقي سترون و مخدري كه در ايران به "موسيقي سنتي" مشهور است و پاسخي كه او به نظرات كهنه پرستانه محمد رضا لطفي داده، رجوع كنيد. [مقاله "موسيقي سنتي: حرفه اي سياه" ــ نقل از مجله آدينه، شماره 52، آذر 1369)

يكي ديگر از روشنگري هاي شاملو بويژه براي نسل جوان، برخورد نقادانه وي به تاريخ جاافتاده و اسطوره هاي تقديس شده طي قرون بود، كه برايش دشمني بسيار خريد و آفريد. او براي پاك كردن ذهن جامعه از ضدارزش ها، از قهرمانان و الگوهاي دروغين، و از خرافات توجيه گر ستم و بهره كشي، پا جلو گذاشت و گام هاي ضروري آغازين را برداشت. به قول خودش: "مي گوئيد چه كنيم؟ دست به تركيب هيچي نزنيم و به هيچ چيز نظر انتقادي نكنيم كه دل اهل باور نازك و شكننده است و تا گفتي غوره سردي شان مي كند؟ .... مگر بدآموزي توي شاهنامه كم است؟ كمند آدم هاي شيرين عقلي كه در اثبات نظر پست عقب افتاده شان به فردوسي استناد مي كنند كه آن حكيم عليه الرحمه فرموده

زن و اژدها هر دو در خاك به

جهان پاك از اين هر دو ناپاك به

يا

زنان را ستائي سگان را ستاي

كه يك سگ به از صد زن پارساي!

يا

اگر خوب بودي زن و نام زن

مر او را مزن نام بودي نه زن!

.....

شما هر چه دلتان مي خواهد بگوئيد. من مي گويم واقعا اينها شرم آور است و بايد از ذهن جامعه پاك شود. گيرم وقتي كسي تو ذهن اين پاسداران بي عار و درد فرهنگ ايران زمين متحجر شد ديگر جرات پدر ديارالبشري نيست كه بگويد بالاي چشمش ابرو است....

حقيقت الزاما همان چيزي نيست كه تو گوش ما خوانده اند و گاه مي تواند درست معكوس باورهاي ارث و ميراثي ما باشد." (به نقل از مقدمه جزوه "مفاهيم رند و رندي در غزل حافظ" ــ فروردين 1370)

16) درباره هنر و ادبيات ــ گفت و شنود با احمد شاملو ــ به كوشش ناصر حريري ــ صفحه 131

17) سخنراني در اجلاس بين المللي نويسندگان، آلمان ــ شهريور 1367:

18) نقل به معني از درباره هنر و ادبيات ــ گفت و شنودي با احمد شاملو ــ به كوشش ناصر حريري ــ صفحه 104 

www.sarbedaran.org