برخي سئوالات از كارل ساگان و استيفن گولد
مقاله اي از باب آواكيان صدر حزب كمونيست انقلابي آمريكا (منتشره در نشريه
كارگر انقلابي شماره 180، 12 نوامبر 1982)
كارل ساگان در كتاب "فضا" به نمونه امانوئل وليكوفسكي و تئوري
او كه در كتاب "برخورد دنياها" ارائه شده، پيرامون سرمنشاء اجزاء منظومه
شمسي و غيره اشاره مي كند. ساگان بدون اينكه به اين تئوري بپردازد، تاكيد مي كند
كه تئوريهاي وليكوفسكي هر قدر هم كه مسخره باشند و چنين چيزي به اثبات هم رسيده
باشد، نكته اينجاست كه ايده هاي اين فرد سركوب شده و او را از ارائئه تئوريهايش
بازداشته اند. بگفته ساگان اين يك تراژدي واقعي است كه بايد به آن توجه كرد و عليه
اش مبارزه نمود. استيفن گولد نيز همين موضوع عمومي را با كمي تفاوت در كتاب
"بعد از داروين" با طرح نمونه وليكوفسكي پيش كشيده است. البته او تاكيد
كمتري بر سركوب ايده ها و تئوريهاي وليكوفسكي مي گذارد (گولد بيشتر از اينكه از
سركوب وليكوفسكي صحبت كند از به مسخره گرفتن او مي گويد.) گولد مي گويد كه نمونه
وليكوفسكي سئوالات مهمي را نه فقط در قلمرو علم بلكه بلحاظ فلسفي مطرح مي كند.
بعقيده من حق با گولد است. سئوال اين اسست كه چگونه يك فرد عادي، يا شخصي كه در يك
عرصه خاص علمي تخصص ندارد، مي تواند تئوريها را ارزيابي كند و تعيين نمايد كه يك
تئوري ظاهرا چرند واقعا نيز چنين است يا اينكه از مبناي علمي عميقتري برخوردار
بوده و من حيث المجموع صحيح مي باشد؟ ساگان و گولد هر يك از زاويه خود سئوالات
مهمي مطرح كردند كه من مي خواهم درباره شان صحبت كنم.
اولا در مورد مسئله سركوب ايده ها، خاصه ايده ها و تئوريهايي كه طرفدار
ندارند. مي خواهم به جلوتر نگاه كنم؛ به جامعه آينده سوسياليستي و حتي فراتر از آن
به جامعه بي طبقه كمونيستي. به اين مسئله در آينده چگونه بايد برخورد كرد؟ برخورد
صحيح به آن چيست؟ ما از همين حالا براي كدامين سمتگيري بايد مبارزه كنيم و چگونه
اين مسئله به سئوال اساسي انقلابي كردن كل جامعه مرتبط مي شود؟از يكطرف ما مي
توانيم موافق باشيم كه سركوب ايده هائي كه غلط به حساب مي آيند و طرفداري ندارند و
حتي به نظر مسخره مي رسند، عموما كار خوبي نيست. (من به اين مسئله دوباره باز
خواهم گشت كه ديدگاههاي طبقاتي متفاوتي در مورد اينكه چرا چنين برخوردي عموما خوب
نيست وجود دارد.) اما توافق صرف با اينكه
سركوب ايده هائي كه طرفدار ندارند يا ايده هائي كه بنظر مسخره يا كاملا اشتباه مي
رسند عموما كار خوبي نيست به برخي سئوالات مشكلتر و پايه اي تر پاسخ نمي دهد.
مثلا، آيا ممكنست كه از هر گونه سركوب ايده ها به هر شكل واقعا جلوگيري نمود؟ فكر
مي كنم يك تحليل ماترياليستي واقعي در پاسخ به ايين سئوال خواهد گفت نه غير
ممكنست. يعني هميشه نوعي از سركوب "به اين يا آن شكل" وجود خواهد داشت.
مي گويم "به اين يا آن شكل" زيرا حتي اگر افراد بخاطر داشتن ايده هائي
كه طرفدار ندارند و عامه پسند نيستند تحت سركوب سياسي و پيگرد سياسي قرار نگيرند،
كماكان اين واقعيتي محرز است كه در دنيا در هر مقطع تعداد محدودي درخت وجود دارد؛
ميزان معيني كاغذ مي توان توليد كرد؛ ميزان معيني ميكروفيلم مي توان تهيه كرد؛ و
هر شكل ديگري از ارتباطات كه تكوين يابد باز هم نمي توان بطور نامحدود از آن
استفاده نمود. (من كمي جلوتر به ديدگاههاي طبقاتي متفاوت بر سر اين مسئله خواهم
پرداخت.) خلاصه آنكه هرگز به مفهومي واقعي و مطلق نمي توان همه ايده ها را بدون
تمايز بطور نامحدود انتقال داد يا توزيع كرد علتش اين است كه نيروهاي مولده،
نامحدود نيستند و البته همه نيروهاي مولده را نمي توان صرفا به بخش ارتباطات
اختصاص داد. اگر شالوده مادي جامعه به مثابه يك كل بازتوليد نشود، حتي ريشه ارتباطات
هم خواهد خشكيد. بنابر اين بحث ما محدوديتها مادي عيني است. مهم نيست كه جامعه در
چه مرحله بسر مي برد و نيروهاي مولده چگونه تكامل يافته است. و اين امر نتايج
مستقيم سياسي بدنبال دارد. حتي در جامعه بي طبقه كه نه دولتي وجود دارد و نه
نهادهاي سركوب سياسي بخشي از جامعه از سوي بخشي ديگر موجود است، كماكان تمايز قائل
شدن و انتخاب آگاهانه ضروريست. يعني برخي ايده ها نسبت به برخي ديگر، بيشتر ميدان
خواهند يافت، بيشتر منتقل خواهند شد و بيشتر تبليغ خواهند شد. هرگز نمي توان از
چنين انتخابي و يافتن ابزار صحيح براي انتخاب پرهيز كرد. اين يك مسئله
متدولوژيستنكته اي كه مورد بحث است با مسئله متدولوژي نيز پيوندي تنگاتنگ دارد.
اين نظريه كه به همه عقايد بايد وقت برابر داده شود، از يك ديدگاه مادي، توهم و
ناممكنست. به همين ترتيب از لحاظ سياسي يا متدولوژيك ـ ايدئولوژيك صحيح نيست. اين
نكته اي است كه من در برابر تمامي كساني كه بر سر اين سئوال مشكل دارند مطرح مي
كنم: آيا واقعا اين يك روش صحيح در برخورد مشخص به علوم است. (حتي اگر در حيطه
تئوريك بتوان بر آن صحه گذاشت؟) آيا صحيح است كه به هر عقيده، وزني برابر داده
شود؟ آيا اين بازتاب روشي است كه شناخت توسط آن پيشرفت مي كند و عميق مي شود؟ روشي
كه حقيت ازطريق آن عميقتر درك مي شود و عميقتر تمركز مي يابد؟ روشي كه از طريق آن،
آنچه ناصحيح است و ثابت شده كه ناصحيح است بي اعتبار شده يا در پرتو آموخته ها
تصحيح مي شود؟ خير. راه اين استكه به عقايدي كه در هر مقطع معين مي توان آنها را
به عنوان عقايد صحيح معين كرد، مقبول واقع مي شود. و اين عقايد و تئوريهاست كه در
تلاش براي تغيير دنيا به كار گرفته مي شوند و بر اين پايه درسهاي بيشتري استخراج
مي شوند.(1)
در عينحال، اين حقيقتي است كه برخي ايده ها كه زماني نه فقط نادرست بلكه
مسخره بنظر آمده اند بعدها صحت آنها به اثبات رسيده يا اينكه جنبه مهمي از حقيقت
در آنها وجود داشته است. اين چيزيي است كه بارها در جامعه بشري اتفاق افتاده است و
اين نكته اي است كه بنظر من ساگان و گولد به شيوه خود مي كوشند بدان بپردازند. يا
اينطور بوده كه حتي اگر صحت برخي نظريات هرگز به اثبات نرسيده و خصلت ناصحيح و حتي
مسخره آنها بواسطه انباشت بيشتر شناخت تقويت شده، شايد جنبه منفي اين نظريات نيز
به پيشرفت شناخت بشر و ترقي بشر ياري رسانده باشد. زيرا در جريان رد اين نظريات،
شناختي كسب شده كه شايد اگر اين نظرات بعنوان يك كانون خاص انتقاد و مبارزه و
تحقيق مطرح نمي شدند، چنين شناختي كسب نمي شد. بدون شك اين يك مسئله پيچيده است.
مسئله اي كه بدون يك اصل راهنما كه در پي حقيقت در كاملترين مفهومش باشد و به اين
نيانديشد كه آيا اين حقيقت باعث "عدم آرامش" خواهد شد يا نه، نمي تواند
بدرستي حل شود. در جامعه سرمايه داري چنين اصل راهنمائي ناممكنست: تحت حاكميت
سرمايه هيچگاه نمي توان يك برخورد صحيح پايه اي به اين مسئله داشت. سرمايه همه چيز
منجمله جستجوي شناخت را تابع جريان سودآوري ميكند. سرمايه مي كوشد همه چيز منجمله
شناخت را با خويش منطبق نمايد. تحت اين نظام، هر حقيقتي ـ حتي هر مبارزه اي براي
رسيدن به حقيقت ـ كه باعث تهديد اساسي حاكميت سرمايه شود را بايد نفي و تحريف كرد
يا بشدت سركوب نمود. فقط با سرنگوني سرمايه داري اسست كه مي توان يك متدولوژي صحيح را در فرماندهي همه امور، از عرصه علوم
گرفته تا ساير عرصه ها نشاند. پرولتاريا يعني طبقه اي كه بايد سرنگوني حاكميته
سرمايه داري و ايجاد يك جامعه نوين و بنيادا متفاوت را رهبري كند نمي تواند از
طريق باربست همان شيوه هاي سرمايه داران به هدفش دست يابد. از نظر عيني، پرولتاريا
هيچ نياز و منفعتي در سركوب حقيقت يا سد كردن پروسه اي كه افراد در جامعه از طريقش
فهم واقعيات را دنبال مي كنند ندارد. منافع پرولتاريا به مثابه يك طبقه در نابودي
كامل كليه مناسبات استثمار و كليه تقسيمات ستمگرانه در جامعه است. پرولتارياي آگاه
بر مبناي اين امر در پي غلبه بر موانع و دشواريهاي مادي و ايدئولوژيك است كه بر سر
راهش قرار گرفتند يا مي كوشند جريان دستيابي به يك شناخت واقعي و عميق از واقعيات
را تحريف كنند. خلاصه آنكه پرولتاريا هيچ هراسي از حقيقت ندارد. شناخت صحيح از
واقعيات، سلاحي قدرتمند در دست پرولتارياست تا مبارزه اش براي رهائي خويش و كل نوع
بشر را به پيش برد و جامعه اي عاري از تقسيمات طبقاتي و تخاصمات اجتماعي را ايجاد
نمايد؛ جامعه كمونيستي را.
در گذار از سرمايه داري به كمونيسم يعني طي دوره سوسياليستي كه كماكان
طبقات گوناگون وجود دارند و كماكان نياز به ديكتاتوري انقلابي پرولتاريا موجود
است، در حيطه تحقيقات علمي و نيز ساير حيطه ها بايد رهبري پرولتري وجود داشته
باشد. ديدگاه و متدلوژي پرولتاريا بايد در مقام فرماندهي باشد. اين كليد حل مشكلات
و مبارزات پيچيده اي است كه از تضادهاي ميان تئوري و پراتيك، ميان شناخته ها و
ناشناخته ها در هر مقطع معين، ميان آنچه نو و ظهور يابنده با آنچه كهنه و در حال
سقوط است، ميان آنچه مترقي و انقلابي با آنچه محافظه كارانه و ارتجاعي است، مي
باشد. بقول مائوتسه دون، اين ديدگاه و متدلوژي بي وقفه راههائي را برايي كشف بيشتر
حقيقت از طريق مبارزه مي گشايد. حتي زماني كه گذار به كمونيسم حاصل شد، حتي بعد از
آنكه تقسيمات طبقاتي و تخاصمات اجتماعي محو گرديد كماكان به ديدگاه كمونيستي
بعنوان اصل راهنما در تحقيقات علمي و در تمامي عرصه هاي ديگر فعاليت بشر نياز
خواهد بود. و كماكان به اين يا آن شكل از رهبري نياز خواهد بود؛ هر چند كه اين
رهبري ديگري تبارز تقسيمات طبقاتي يا تقسيم كاري منطبق بر آن تقسيمات طبقاتي
نخواهد بود. بعبارت ديگر، در جامعه كمونيستي نياز به سانتراليسم و در عينحال نياز
به مشاركت گسترده، ابتكار عمل، انتقاد، بحث و جدل، و مبارزه در بين عموم مردم بر
سر اين سئوال كه چه چيزي حقيقي و چه چيزي غير حقيقي است، چه چيزي صحيح است و چه
چيزي غلط، در علوم و تمامي حيطه هاي ديگر زندگي وجود خواهد داشت. مسئله رهبري خاصه
طي دوره گذار سوسياليستي و ديكتاتوري پرولتاريا به همان مسئله اي برخورد مي كند كه
به عقيده من گولد در كتاب "بعد از داروين" پيش كشيده است: مسئله رهبري
حرفه اي ها توسط غير حرفه اي ها؛ مائوتسه دون مسئله را در تجربه ديكتاتوري
پرولتاريا در چين اينگونه فرموله كرده بود. براي مثال، گولد در انتهاي مقاله اش
تحت عنوان "وليكوفسكي و برخورد" مي گويد: "من به ريشه يابي نو
آوريهائي كه توسط غير حرفه اي ها جلو گذاشته مي شود ادامه خواهم داد. متاسفانه فكر
نمي كنم وليكوفسكي در اين بازي كه از هر بازي ديگري سخت تر است پيروز شود."
(بعد از داروين) گولد جدا از اين مسئله و بگونه اي عمومي تر اين واقعيت را پيش مي
كشد كه بايد راهي وجود داششته باشد كه مردم، حتي دانشمنداني كه در يك رشته تخصص
دارند، بتوانند يك تئوري علمي كه مستلزم شناخت ويژه در رشته اي ديگر است را
ارزيابي كند. بعبارتي ديگر از اين بحث چنين بر مي آيد كه حتي براي دانشمندان هم
اين سئوال مطرح است؛ توده هاي وسيع مردم كه در هر مقطع معين تنها شناختي بسيار
ابتدائي از علوم دارند بكنار: آيا آنها مي توانند بر سر اينكه چه چيز درست است و
چه چيز غلط مبارزه اي را به پيش برند و صحيح و غلط و را ارزيابي كنند؟ و بدين
مفهوم آيا غير حرفه اي ها م يتوانند غير حرفه اي ها را رهبري كنند؟ در اينجا گفته
مائو در مورد اپرا به يادم آمد. او گفت كه در تحليل نهائي تماشاگران همه كاره
خواهند بود زيرا حتي اگر شما نتوانيد يك نت را هم بخوانيد، اگر مدت زيادي به اپرا
برويد قادر خواهيد بود اپراي خوب را از بد تشخيص دهيد. و مائو در اينجا نكته اي
بسيار اساسي در مورد توده هاي خلق را مطرح مي كرد. توده هائي كه شناخت تخصصي از
اين يا آن عرصه ندارند، و با اتخاذ ديدگاه و روش علمي ماركسيسم قادر خواهند بود
صحيح و ناصحيح را ارزيابي نموده بر سر آن مبارزه كرده و حتي اين كار را در حيطه
تئوريهائي كه مستلزم شناخت تخصصي است به انجام رسانند. اما مسلما اين امر مستلزم
كشمكش، نخست ميان افرادي كه شناخت تخصصي دارند با كسانيكه چنين شناختي ندارند و مي
خواهند اولي ها را رهبري كنند؛ و اساسي تر از آن كشمكش ميان پراتيك و تئوري است.
اما بگذاريد مسئله رهبري حرفه اي ها توسط غير حرفه اي ها را از نقطه نظر تاثيرات
گسترده تر سياسي و ايدئولوژيكش نگاه كنيم. اگر بگوئيم كه غير حرفه اي ها نمي
توانند حرفه اي ها را رهبري كنند و فقط افرادي كه در اين يا آن حيطه تخصص دارند
صلاحيت رهبري آن حيطه را دارند، آنگاه تقسيم كار موجود در جامعه ـ كه تقسيم كاري
ستمگرانه است ـ را براي ابد تضمين كرده ايم. بعلاوه، در تحليل نهائي هيچ مبناي
صحيحي براي تعيين حقيقي و غير حقيقي وجود نخواهد داشت زيرا پراتيك از تئوري جدا
شده و اين امر نظريه افرادي را تقويت خواهد كرد كه فقط با يك شناخت تخصصي محدود در
پي تعيين حقيقت در يك قلمرو خاص و جدا از تجربه گسترده جامعه بشري به مثابه يك كل
و مبارزات بشر براي شناخت و تغيير كل جهان
اند. اين است علت اساسي اينكه چرا بايد حرفه اي را غير حرفه اي رهبري كنند.
صد گل و صد مكتب
اما رهبري حرفه اي ها براي غير حرفه اي چه معنائي دارد؟ اين امر ما را به
سئوال مربوط به سركوب سياسي باز مي گرداند. در جامعه سوسياليستي اعمال ديكتاتوري
همه جانبه منجمله در علوم، هنر و ساير عرصه ها براي پرولتاريا چه معنائي دارد؟
اولا، به مسئله سركوب برخي ايده ها و تئوريها برگرديم: آيا مي توانيم بگوئيم كه
هيچگونه سركوب عقايد و تئوريها، هيچگونه ممانعت از اشاعه آنها در جامعه وجود
نخواهد داشت. خير نمي توانيم چنين بگوئيم. ايده ها و تئوريهائي كه قاطعانه بعنوان
ارتجاعي و زيانبار به حال جامعه مشخص شده اند و اشاعه آنها در جامعه فقط به اهداف
ارتجاع و تبديل شدن آنان به يك نيرويي مادي و به قهقرا كشاندن جامعه خدمت مي كند
را مي توان و بايد سركوب كرد. معنايش اين است كه آنها را مي توان و بايد تحت سلطه
پرولتاريا ميزان كرد. اينكه چنين عقايد و تئوريهائي در كجا، چگونه و به چه درجه اي
بايد اجازه انتشار يابد را پرولتاريا بايد با رهبري حزبش تعيين كند. اما تكرار مي
كنم، سئوال اين است كه مفهوم و محتوي اينكار چيست؟ همانطور كه قبلا گفتم ما بطور
عام مخالف سركوب عقايد، حتي عقايد ارتجاعي و مسلما عقايدي كه طرفدار ندارند در هر
مقطع مشخص هستيم. اما سئوال اساسي تر اين است كه چرا؟ اين به نكته ديگري كه مائو
مطرح كرد مربوط مي شود: در گلخانه گياهان قدرتمند نمي توانند رشد كنند و توده هاي
خلق نمي توانند واقعا به سروران جامعه تبديل شوند و بر تقسيم كار كهنه اي كه براي
نسلها و قرنها وجود داشته نميتوان فائق آمد، مگر اينكه مردم بر سر اين مسائل
گوناگون دست به مبارزه بزنند. اين امر حاصل نخواهد شد مگر اينكه تئوريهاي ارتجاعي
يا ظاهرا مسخره به توده هاي خلق معرفي شوند تا به آنها پرداخته، مورد نقد قرار
داده و با آنها به مبارزه بپردازند. اينكاري است كه بايد تحت رهبري و به نحوي
سازمانيافته و منظم به پيش برده شود. اين امر از يك نقطه نظر متدولوژيك بدين
معناست كه بايد راه بر اثبات صحت يا عدم صحت جوانب گوناگون پديده ها به حداكثر
گشوده شود. و حتي ممكنست ثابت شود كه پديده هائي كه قبلا بنظر مي آمد هيچ خدمتي
نمي توانند به امر ترقي بنمايند، بدينكار خدمت مي كنند. تكرار مي كنم، نكته اين
است كه پرولتاريا اعمال رهبري و ديكتاتوري خود را با يك روش قطعا علمي كه ماركسيسم
ـ لنينيسم ـ مائوئيسم تامين مي كند به انجام مي رساند. طبق اين روش بايد بين عقايد
تقابل و مبارزه وجود داشته باشد و توده هاي خلق بايد از آنها باخبر بوده و مبارزه
با ايده هاي مخالف را بياموزند. حتي مبارزه با ايده هائي كه ارتجاعي بودنش آشكار
شده و ظاهرا بنظر مي آيد كه نه فقط اشتباه بلكه مسخره هستند. مائو اينرا در سياست
مشهورش تحت عنوان "بگذار صد گل در عرصه هنر بشكفد و بگذار صد مكتب فكري در
عرصه علوم رقابت كنند" فرموله كرد. زيرا او تشخيص داد كه فقط از طريق مبارزه
ايده هاي در حال برخورد، متقابل و متضاد است كه مردم مي توانند شناخت خويش را
تعميق بخشيده و شناخت بشري بطور عمومي مي تواند پيشژفت نمايد. اين امر حتي فراتر
از ديكتاتوري پرولتاريا، در جامعه بي طبقه كمونيستي نيز صدق مي كند. "بگذار
صد گل بشكفد و صد مكتب فكري رقابت كند" يك جزء بسيار مهم از شيوه اعمال
ديكتاتوري پرولتاريا و اعمال رهبري در عرصه هاي هنري و علمي به مثابه بخشي از
ديكتاتوري و رهبري پرولتاريا در تمامي حيطه هاي جامعه است. علتش اين است كه
پرولتاريا به مثابه يك طبقه و ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم به مثابه ايدئولوژي
پرولتاريا نمي تواند فراخوان دفاع از منافع ايستا يا دلبستن به چنين منافعي را
صادر كند. اين به معناي دفاع از رد پاهاي گذشته يا حفظ وضع موجود در مقابل پيشرفت
بيشتر است. منافع پرولتاريا در واقع تماما در گرو انتقاد كردن مصافجوئي و راهگشائي
جهت انجام پيشرفتهاي نوين است. پرولتاريا و فقط پرولتاريا مي تواند از طريق
ديكتاتوري خويش گذار به جامعه بي طبقه و گشودن طرق نوين بروي پيشرفت آينده نوع بشر
را به انجام رساند. اين بخودي خود برخي مسائل و سئوالات گرهي كه گولد بطور خاص
درباره مشكل ارزيابي از تئوريهاي علمي در حيطه هائي كه افراد از آن شناخت تخصصي
دارند مطرح مي كند را حل نمي كند. اما عصري كاملا نوين را مي گشايد. كه در آن اين
سئوال مي تواند براي نخستين بار بطور واقعي توسط نوع بشر پاسخ گيرد؛ بدون ممانعت و
مداخله جامعه طبقاتي و ايدئولوژي اي كه در پي پوشاندن واقعيات و حقيقت است و توسط
متدولوژيش از برخورد صحيح در مواجهه با مبارزه ميان ايده هاي متضاد براي تعميق
شناخت از حقيقت و آنچه به پيشرفتهاي آتي مي انجامد، جلوگيري مي كند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) ـ ساگان از ديدگاه خويش به مسائلي كه در اينجا مطرح شده پرداخته است.
براي نمونه، او در مقدمه كتاب "مغز به روكا" نكته اي مهم و مناسب مطرح
مي كند: "اين بحث خوب كه همه ايده ها بايد از امتياز برابر برخوردار باشند
بنظر من چندان تفاوتي با اين بحث مخرب كه هيچ ايده اي از هيچ امتيازي برخوردار
نيست، ندارد."
www.sarbedaran.org