جمعبندی
تئوری
و پراتیک
برنامه ریزی
مائوئیستی:
دفاعیه
ای برای یک
سوسیالیسم
عملی و
رویاپرداز
نوشته:
ریموند لوتا
مقدمه
آیا
اقتصاد
برنامه ریزی
شده
سوسیالیستی،
شدنی
است و می
تواند از
نابرابری و
انسان زدائی
جامعه طبقاتی
دور شده و
مشعلدار
پیشروی باشد؟
ایدئولوگ
های سرمایه
داری ادعا می
کنند که، اقتصاد
سوسیالیستی
هر زمان و هر
جا
پیاده شده،
کار نکرده
است؛ و نه
تنها کار
نکرده، بلکه هرگز
هم کار نخواهد
کرد. آنها
برای این ادعا
معمولا دو
دلیل ارائه می
دهند. اول،
گفته می شود
که اقتصاد
مدرن آنقدر
پیچیده است که
اصولا نمی
توان بطور
مرکزی برایش
برنامه ریزی
کرد و بطور
موثر آن را
اداره نمود.
برنامه ریزان
مجبورند
مقدار عظیمی
اطلاعات غیر
قابل اداره بدست
آورده و تجزیه
و تحلیل کنند.
می گویند، از آنجا
که چنین کاری
ممکن نیست،
برنامه ریزی
دولتی
سوسیالیستی
منجر به قضاوت
های غلط، اتلاف
منابع، و
بوروکراسی می
شود. پس، فقط
از طریق بازار
آزاد و کنش
واکنش
شرکتهای
رقیب، اطلاعات
اقتصادی قابل
اتکاء می
تواند تولید شده
و مورد
استفاده قرار
گیرد.
دوم،
گفته می شود
سوسیالیسم با
موانع انگیزه
ای غیرقابل
عبور مواجه
است و بیخود
سر بر آنها می
کوبد. یک
اقتصاد
برنامه ریزی
شده با پاداش
ها و تنبیهاتی
که موجب
رفتارهای
اقتصادی
"معقول" (بخوانید:
سرمایه داری)
می شود، سر و
کار ندارد. اگر
منفعت طلبی
فردی سرکوب
شود، بنگاه ها
دیگر مهمیزی
برای تحریک
صرفه جوئی در
هزینه ها، ابداعات و
ارضای
تقاضا مصرف
کنندگان نخواهند
داشت؛ و افراد
برای سخت و
خوب کار کردن،
انگیزه ای
نخواهند داشت.
و
به این ترتیب
متخصصین
بورژوا آواز دسته
جمعی کلیسائی
خود را می
خوانند که:
بدیلی برای
اقتصاد بازار
وجود ندارد. و
استدلال می کنند،
این همان درسی
است که باید
از اضمحلال شوروی
گرفت.
اما
بیست سال پیش
(این مقاله در
سال 1992 نگاشته
شده است) یک
چهارم بشریت
درگیر تلاشی
شگفت انگیز
برای آفریدن
جامعه و
اقتصادی بود
که عمیقا از
سرمایه داری
انحصاری –
خصوصی در غرب
و سرمایه داری
انحصاری –
دولتی در
اتحاد جماهیر شوروی
(که نقاب
سوسیالیستی
بر چهره می زد
درحالیکه از
سال 1956 به بعد
تبدیل به یک
کشور سرمایه
داری شده بود)
متفاوت بود.
این یک چهارم
بشریت، چین
سوسیالیستی
بود.
میلیونهائی که
قبلا فقیر و
بی قدرت بودند
آگاهانه
فئودالیسم و
سرمایه داری
را ریشه کن
کردند.
کارگران و
دهقانان
آگاهانه در
حال ساختمان جامعه
ای کاملا نوین
بودند: جامعه
ای مبتنی بر
تعاون،
اجتماع، و
مبارزه مشترک
برای محو تمایزات
طبقاتی و
روابط
اجتماعی
سبعانه جامعه
سرمایه داری و
"شبکه تار
عنکبوتی پول"
در سرمایه
داری که مانند
زندان است.
این تلاش
عظیم،
عالیترین
نقطه تکامل
جامعه بشری، تا
به امروز است.
انقلاب
سوسیالیستی
چین که از سال 1949
تا 1976 دوام آورد
و سپس توسط
نیروهای
سرمایه داری سرنگون
شد، شاهد زنده
این واقعیت
بود که اقتصاد
برنامه ریزی
شده
سوسیالیستی
می تواند انرژیهای
خلاق را در
مقیاسی که
تاریخ بشر تا
کنون بخود
ندیده، رها و
شکوفا کند؛ می
تواند توده ها
را قادر کند
که آگاهانه از
نیروهای
مولده برای
فائق آمدن بر
نابرابری های
اقتصادی و
اجتماعی
استفاده
کنند؛ و کار و
زندگی و آموزش
را دگرگون و
اجتماعی کند؛
و می تواند
مشارکت
آگاهانه را
دامن زده و
بطور فزاینده رشد همه
جانبه
قابلیتهای
اکثریت جامعه
را بالا برد.
این
بعد از عملکرد
اقتصادی و
پیشرفت که بعد
عمیق تر مسئله
است، قابل
انعکاس توسط
آمارهای
مرسوم
اقتصادهای
بورژوائی
نیست. و بهتر
است بگوئیم که
این بعد از
مسئله اصلا به
ماشین حساب
اقتصاد
سرمایه داری
نمی خورد! اما
حتا اگر
بخوایم از
شاخص های رشد
مرسوم
استفاده
کنیم، چین
انقلابی در
سالهای
مائوئیستی
نمرات خوبی در
کارنامه خود
جمع کرد. با
این وجود،
متخصصین و
ایدئولوگها،
روشهائی برای
پرهیز از هر
نوع بحث جدی
در باره دستاوردهای
چین
مائوئیستی
دارند و خیلی
راحت با گفتن
اینکه
توتالیتاریسم
اتوپیائی بود
خط بطلانی بر
رویش می کشند.
به ما می
گویند، انقلابات
کمونیستی
مجبورند دست
به کارهای
شیطانی باور
نکردنی بزنند
چون می خواهند
تغییرات اجتماعی
را به جماعتی
که آن را نمی
خواهد، تحمیل
کنند. بعد از
شلیک این توپ
ایدئولوژیک،
بحث را تمام
شده و کافی می
پندارند.
البته
از مدافعان
امتیاز و
تمایز و
استثمار بیش از
این نمی توان
انتظار داشت.
اما در میان
بسیار کسانی
که ادعا می
کنند
سوسیالیست می
باشند نیز می
بینیم که
تلاشی
عامدانه برای
پرهیز از بحث
در مورد
دستاورد
مائوئیستی می
شود. برخورد مارکسیسم
غربی به مائو
آلوده به
تعصبات
اورو–شوونیستی
است. (اورو
شوونیسم = عظمت
طلبی اروپائی
– مترجم). در
میان
پژوهشگران غربی،
امری رایج است
که بر تجربه
چین انقلابی تحت
این عنوان که
عقب مانده است
و هیچ ربطی به
جامعه غربی و
سنتهای
"خردگرایانه"
و "دموکراتیک"
آن ندارد،
مائو متفکری
است که بیش از حد
زمخت بود (چون
برای توده ها
می نوشت!)، خط
بطلان بکشند.
اینها به انقلاب
فرهنگی به
صورت عمل
"ترور توده
ای" و نه
انقلاب توده ای،
می نگرند.
متاسفانه،
برخی از اینان
که قاعدتا
باید حقیقت
جوتر از این
باشند، فریب
دروغ ها و
تحریفاتی که
توسط حکام ضد
مائوئیست چین
و "متخصصین"
بورژوازی غرب
تولید می شود،
را خورده اند.
در قرن
بیستم، دو
انقلاب بزرگ
رخ داد. انقلاب
بلشویکی و
انقلاب چین.
بسیاری از
روشنفکران با
موضوعات
انقلاب
سوسیالیستی
آشنا بوده و
در رابطه با
تجربه شوروی
آشنائی خوبی
دارند. آنها
می توانند
بنشینند و
جزئیاتی
مانند خط
بوخارین در
باره کشاورزی
یا نقطه نظرات
پره
اوبراژنسکی
در باره
فینانس کردن ساختمان
صنعتی، صحبت
کنند. اما در
بحثها، بندرت
تئوری و
پراتیک
اقتصاد
مائوئیستی را
بحساب می
آورند. خارج
از محدوده
متخصصین چین،
تعداد بسیار
کمی از
روشنفکران
سوسیالیست در
باره نظرات
مائو در مورد
روابط
کشاورزی –
صنعت می دانند
( که در مقالات
مائو به نام
"در باره مسئله
کئوپراسیون
کشاورزی" و
"در باره ده
مناسبات
بزرگ" منعکس
است) یا
با نقطه
نظرات دوراندیشانه
وی در مورد فن
آوری مناسب که
در "جهش بزرگ
به پیش" بکار
برده شدند،
آشنایند یا
چیزی در مورد
اصول جسورانه
مربوط به
مدیریت بنگاه
های
سوسیالیستی
که در
"اساسنامه
فولاد آنشان"
جمعبندی شد و
یا مناظره های
توده ای الهام
بخش در باره
انگیزه های
مادی و اخلاقی
که در جریان انقلاب
فرهنگی در
جای جای جامعه
جریان داشت،
می دانند.
سوسیالیست
های غربی،
اغلب، چین
مائوئیستی را
بعنوان یکی از
انواع
"اقتصاد
استالینیستی
آمرانه" که با
حوادث
اتوپیائی رقم
می خورد، طبقه
بندی می کنند (
تعریفشان از
اقتصاد
آمرانه
استالینیستی
آن است که
کنترل بشدت
متمرکز حزبی –
وزارتخانه ای
بر روی سرمایه
گذاری و
تولید؛ و کنترل
محکم بر
مدیریت بنگاه
ها،
اعمال می شود).
بنابراین
نیازی به
بررسی مائو
نمی بینند ... در
حالیکه نقد
مائو به تئوری
و پراتیک اقتصاد
شوروی در زمره
مهمترین آثار
در باره اقتصاد
سیاسی
سوسیالیستی
است (1)؛
درحالیکه، مائو
از رویکرد
استالین به
برنامه ریزی
(یعنی "مدیریت
جزء به جزء از
بالا")
بریده بود و
یک نظام
برنامه ریزی
چندین لایه در
سراسر چین که
حتا کوچکترین
تعاونی ها را
در درون خود
داشت، حدادی
کرده بود. چین
انقلاب راهی
متفاوت از اتحاد
شوروی برای
ساختمان
اقتصاد در پیش
گرفت. (البته
مائو از تجربه
شوروی در زمان
استالین نیز
بسیار آموخته
بود.)
انقلابیون
مائوئیست یک
رویکرد منسجم
و جدید را در
پیش گرفتند که
روش های غیر
بوروکراتیک
هماهنگی
مرکزی را با شکل
های اداری غیر
متمرکز و
انعطاف
بنگاهی (بدون
باز کردن
میدان برای
بازار و
نیروهای قطبی
کننده آن) ترکیب
می کرد.
آنها برنامه ریزی
را با مشارکت
توده ای و
نظارت توده ای
ترکیب کردند.
آنها
الویتهای
اقتصادی را با
موضوعاتی
مانند روابط
شهر – روستا،
بهداشت و
جمعیت، و محیط
زیست پیوند
زدند. آنها
درک می کردند
که ساختمان
سوسیالیستی
بطور لاینفکی
وابسته است به
امواج
مبارزات توده
ای و تجربه کردن.
اما بیشتر این
حرفها برای
بسیاری از
پژوهشگران نا
آشناست.
تعصبات
مارکسیسم
غربی با
آلودگی حملات
ایدئولوژیک
طبقات حاکمه
غرب علیه
کمونیسم ،
ترکیب شده
است. طبقات
حاکمه غرب با
استفاده از
سقوط جوامع
ستمگرانه در
شوروی سابق و
اروپای شرقی،
تلاش می کنند
این فکر را در
کله مردم فرو
کنند که
کمونیسم
ورشکسته از آب
درآمد و جز
این نیز نمی
توانست باشد.
این پیام
تاثیرات خود
را گذاشته و
ضربات زیادی به
مباحث معاصر
در باره آینده
سوسیالیسم
زده است. از یک
طرف، در محافل
مترقی،
بدبینی عمیقی در
باره
سوسیالیسم
ایجاد کرده
است. این
بسیار طنز
آلود است زیرا
دهها سال بود
که شوروی اصلا
سوسیالیستی
نبود. جامعه
ای بود که در
جوانب اساسی
اش تفاوت
چندانی با
آنچه امروز در
غرب موجود است
نداشت.
فروپاشی بلوک
شوروی سابق
هیچ چیزی را در
رابطه با
بالندگی و شدنی
بودن
سوسیالیسم
ثابت نکرد.
اتفاقا ثابت
کرد که سرمایه
داری نظامی
محتضر است.
بگذار مردگان
را مردگان
بردارند!
از سوی
دیگر، تحت
تاثیر نمایش
پر هیاهوی
شکست
سوسیالیسم،
عده ای راه
افتاده اند و
می خواهند
سوسیالیسم را
"از نو تعریف"
کنند. مرتبا
این ترجیع بند
را می شنویم
که سوسیالیسم
باید خود را
از میراث
تاریخی اش که
گویا
ناخوشایند
است "رها" کند.
طبق این
روایت،
سوسیالیسم
باید تعریف جدیدی
از سیاست
بکند. و اغلب
منظورشان این
است که باید
دموکراسی
انتخاباتی
چند حزبی (که
تا کنون برای
امپریالیستهای
غربی مساعد
بوده است) را
اتخاذ کند. می
گویند،
سوسیالیسم
باید تعریف
مجددی از
اقتصاد هم
بکند. که اغلب
منظورشان
اتخاذ روایت
باشکوه تری از
دولت رفاه در
کشورهای
سرمایه داری
غرب است.
واقعا یک صنایع
دستی تولید
مدل های مختلف
اقتصاد
سوسیالیستی
سربلند کرده
است. مدل ها را
بهم بخیه می
زنند و به هوا
فر می دهند: به
لحاظ نظری، تفننی
تخیلی؛ به
لحاظ ریاضی،
فرمال؛ و به
لحاظ ماهیت،
غیر انقلابی.
این اصلا
رهائی بخش
نیست. پروژه
ای برای
سرنگون کردن
دیکتاتوری
بورژوازی
نیست؛ پروژه
ای برای
بازسازی
جامعه بر اساس
حاکمیت
پرولتری نیست.
بلکه سرمایه
داری زیر پتو
است.
مسئله
در همینجاست.
انقلاب چین
برای اولین
بار، راه حل
برخی از سخت
ترین مشکلات
برنامه ریزی و
اداره یک
اقتصاد برای ارضای
نیازهای
اجتماعی و
انقلابی کردن
جامعه را
یافت. مدل
چین، پیشرفته
ترین، عملی
ترین مدل یک
سوسیالیسم
رهائی بخش است
که تا کنون بدست
آمده.
اما این
مجموعه غنی و
الهام بخش
تئوری اقتصاد
سوسیالیستی و
تجربه عملی،
پنهان مانده و
بشدت تحریف
شده است. یکی
از چالش های
این دوره
دقیقا آن است
که این تاریخ
و دستاورد
سرکوب شده را
به روشنائی
روز بکشانیم.
سوسیالیسم
یک جنبش
تاریخی و یک
فرآیند
تاریخی است که
انرژی ها،
فداکاری ها، و
جسارت های بخش
عظیمی از
بشریت تحت ستم
را بخود مشغول
داشته است.
این جنبش و
فرآیند یک موج
تاریخی را پشت
سر گذاشته
است. اولین
راهگشائی،
کمون پاریس در
سال 1871 بود که
عمری کوتاه
داشت. حمله بعدی
علیه سرمایه
داری، انقلاب
بلشویکی سال 1917 بود
که عمیق تر از
اولی بود. این
انقلاب،
اولین تلاش
برای ساختن یک
اقتصاد
سوسیالیستی و
دفاع ، تعمیق
و گسترش
انقلاب سوسیالیستی
را نمایندگی
می کرد. در سال 1949
انقلاب چین به
پیروزی رسید.
عالیترین
نقطه ی موج
اول انقلابات
پرولتری،
انقلاب کبیر
فرهنگی
پرولتاریائی
در چین بود. ما اکنون در
پایان یک دوره
تاریخی که با
تاسیس
انترناسیونال
اول در سال 1864
شروع شد، قرار
داریم.
(انترناسیونال
اول به نام
فدراسیون بین
المللی
سازمان های
طبقه کارگر که
کارل مارکس به
استقرار آن
یاری رساند و
هدایتش کرد.) (2)
امروز
در جهان، هیچ
کشور
سوسیالیستی وجود
ندارد.
آیا این
بدلیل آن است
که سوسیالیسم
ذاتا نقص دارد
و بنابراین
محکوم به شکست
می باشد؟ خیر،
سوسیالیسم
بدست سرمایه
داری جهانی که
نیروهای مادی
و ایدئولوژیک
قوی تری داشت
شکست خورد
(اول در
سالهای 1950 در
شوروی و بعد
در سال 1976 در
چین). این یک
حقیقت تلخ است
اما حقیقتی
است که باید
بر بستر
تاریخی اش به
آن نگریست.
انقلاب
سوسیالیستی
می خواهد تمام
تارهای شبکه
ستمگری را که
بشریت در
چنگال آن اسیر
است، پاره کند
و جسد مرده
گذشته را از
روی جامعه
بشری به کنار
پرتاب کند.
آیا عجیب است
که چنین
انقلابی با
سختی ها مواجه
شود؟
انقلاب
جهانی
پرولتری در یک
خط مستقیم با
پیروزی های
بلا انقطاع،
پیش نمی رود.
این انقلاب،
جمع حسابی
انقلابات
مجزا که
سوسیالیسم
سهل و ساده و
بطور قطع در
یک کشور و سپس
در دیگری، و
سپس در دیگری،
تثبیت می شود،
نیست. بلکه،
حرکتی
مارپیچی دارد:
با اوج
گرفتنها و پیشرفتها،
تحکیم و عقب
نشینی،
شکستها و عقب
گردها. این
انقلاب، از دل
جدال میان
انقلاب و ضد انقلاب،
میان احیاء و
ضد احیاء، گذر
می کند. انقلاب
کمونیستی یک
فرآیند
پیچیده،
طولانی مدت، و
ناهموار است.
اما مجبور
نیست از صفر
شروع کند. در
دل موفقیتهای
عظیمی که طبقه
کارگر،
هنگامی که
قدرت را در
دست داشت، کسب
کرد؛ و در
شناختی که از
بطن مبارزه
برای آفریدن
یک جهان نوین
(منجمله از
اشتباهات و
کمبودهای این
مبارزه) کسب
شده است،
شالوده و
قدرتی نهفته است
که با اتکاء
به آن باید
پیشروی کرد.
مقاله
ای که پیشاروی
شماست، با این
روحیه ارائه
می شود.
سرمایه داری،
جهان را تبدیل
به کابوسی
برای اکثریت
بشریت کرده
است. اگر قرار
است نیازهای
اساسی توده ها
پاسخ بگیرد، این
جهان باید از
بیخ و بن
دگرگون شود.
مائوئیستهای
پرو، در
جنگلها و زاغه
نشین ها در
حال انجام
چنین کاری اند
تا راه رهائی
را روشن کنند.
همانطور که
مائو می گوید،
هر جا ستم است،
مقاومت است.
جامعه را باید
به گونه ای
دیگر اداره
کرد و می توان.
این
مقاله اصول،
متدولوژی و پراتیک
برنامه ریزی
مائوئیستی را
بررسی می کند
و کانون توجهش
روی سه عنصر
است: نقش
سیاست در فرآیند
برنامه ریزی؛
رابطه میان
تمرکز و عدم
تمرکز؛ و
ماهیت تعادل
اقتصادی در
سوسیالیسم.
هدف این مقاله
آن است که دستاورد
مائوئیستی در
زمینه برنامه
ریزی سوسیالیستی
را تشریح کند
تا توجهات را
به سوسیالیسمی
که هم رویا
پرداز است و
هم عملی، جلب
کند. و مهمتر
از آن اینکه،
به مبارزه در
راه تبدیل آن
به یک واقعیت
عملی، یاری
برساند.
*************************************
الف
– سیاست در
فرماندهی
بدون
یک رویکرد
سیاسی صحیح
نسبت به
مسئله، طبقه
مورد نظر
نخواهد
توانست در راس
بماند و در نتیجه
نخواهد
توانست مسائل
تولیدی اش نیز
حل کند.
--
لنین (3)
انقلاب
را دریابید،
تولید را بالا
ببرید.
--
شعار انقلاب
فرهنگی
هدف
اساسی برنامه
ریزی
سوسیالیستی
چیست؟ آیا
صرفا رشد است
یا حرکت کردن
به ورای
چارچوب تولید
کالائی و پول
و حدادی یک
جامعه نوین؟ محک
عمده در سنجش
موفقیت آن
چیست؟
کارآئی، بازدهی،
و سودآوری یا
اینکه تا چه
درجه کنترل
کلکتیو جامعه
را تقویت می
کند؟
موضوع در
نهایت این
است: چه نوع
رشدی و برای
چه هدفی؟
یک
جامعه
سوسیالیستی
باید منابع
تولیدی را
بسیج کند و
اضافه
اجتماعی را
بکار اندازد
(اضافه
اجتماعی آن
بخش از تولید
اجتماعی است
که بالاتر از
سطحی است که
برای
بازتولید
جامعه در همان
سطح توسعه
قبلی ضروری
است). اما
همانطور که
باب آواکیان،
صدر حزب
کمونیست
انقلابی
آمریکا، خاطر
نشان کرده
است: « مسئله
تعیین کننده
این نیست که آیا
اضافه ای
تولید خواهد
شد یا نه؛
مسئله عمده
حتا اندازه
این اضافه
نیست؛ یا
اینکه "کارآمدترین"
راه برای
تولید
بیشترین اضافه
چیست؛ بلکه
مسئله این است
که آیا اضافه
به طریقی، و
تحت هدایت
اصولی تولید
خواهد شد، و
به طریقی مورد
استفاده قرار
خواهد گرفت که
در هر مقطع
بلندترین گام
ممکن را بسوی
دگرگونی انقلابی
جامعه و
بالاتر از همه
در جهان،
بردارد یا
نه؟» (4) در جامعه
سوسیالیستی،
دست نامرئی بازار
باید جای خود
را به دست
مرئی سیاست
دهد. این حرف
به معنای
انکار آن نیست
که برنامه
ریزی
سوسیالیستی
باید به هزینه
ها توجه کند و
تلاش کند نیروی
کار، مصالح، و
صندوق ذخایر را
بطور اقتصادی
مصرف
کند. اما همه
اینها باید
تابع سیاست
های انقلابی
باشد. ( برای مثال
در چین
انقلابی،
تصمیم گرفتند
صنایع را در
مناطق داخلی
کشور که کمتر
توسعه یافته
بود قرار
دهند. دلیل
تصمیم گیری
فوق این نبود
که این کار
"کارآمدترین"
راه برای
توسعه تولید
کلی صنایع
بود. بلکه
بدلیل آن بود
که به کاستن
شکافها و
نابرابریهای
منطقه ای خدمت
می کرد. اما
زمانی که
کارخانه ها
استقرار
یافتند، برای
کارآمد کردن
تولید در آنها
تلاش می شد.)
هیچ
جنبه از توسعه
اقتصادی، هیچ
شکل از سازمان
اقتصادی، هیچ
شکل از سازمان
یابی فرآیند
کار، موجود
نیست که در
چارچوبه یک
روابط تولیدی
و طبقاتی معین
نباشد. پایه
ای ترین
موضوعات
توسعه
اقتصادی
(مانند اینکه
چه چیزی تولید
شود، چگونه
تولید شود،
برای چه کسانی
و برای چه
تولید شود) را
نمی توان جواب
داد، و اصلا
نمی توان
فهمید، مگر با
زبان طبقه.
"کارآئی"
کاپیتالیستی
خصلت طبقاتی
دارد؛ مبتنی
است بر به
حداکثر
رساندن تولید
کارگر و به
حداقل رساندن
مقاومت
کارگر، مبتنی
است بر به بند
کشیدن تولید
کنندگان و
ظرفیت خلاق
کلکتیو آنان.
اقتصاد
"عقلائی"
معنی ندارد
مگر در چارچوب
روابط طبقاتی
که در بر دارد
و بازتولید می
کند و مقاصدی
که خدمت می
کند. این یک
مولفه بسیار
مهم از تفکر
مائوئیستی
است.
از نظر
انقلابیون
مائوئیست،
توسعه سوسیالیستی
باید مرتبط
بود با فائق
آمدن بر اختلاف
میان صنعت و
کشاورزی،
میان شهر و
روستا، میان
ملیتها، میان
مرد و زن و
میان کار فکری
و یدی. و قرار
دادن سیاست در
فرماندهی
اساسا به معنای
تضمین آن بود
که استراتژی
اقتصادی، دگرگونی
های انقلابی
جامعه را
تقویت کند، بر
بسیج اجتماعی
تکیه کند و
ارزشهای
سوسیالیستی را
اشاعه دهد و
به آرمان
انقلاب جهانی
خدمت کند.
در یک
جامعه
سوسیالیستی،
توده ها باید
به لحاظ سیاسی
مسلح شوند.
آنها باید
بدانند
نیازها چیست و
مشکلات کدام
است، از تجارب
پیشرفته
بیاموزند، و
ابتکار عمل را
در دست داشته
باشند، و در
مبارزه بر سر
اهداف و ماهیت
برنامه ریزی
مشارکت کنند.
درسی را که
مائو جمعبندی
کرد این بود
که با قرار
دادن سیاست ( و
نه متخصصین،
نه
کامپیوترها،
نه آئین نامه
ها و سهمیه
های تولید و
مطمئنا نه
سود) در فرماندهی
می توان
مشکلات توسعه
اقتصادی را حل
کرد و به این
ترتیب می توان
اقتصاد را به
نفع توده ها
به جلو راند.
هدایت
و سنجش توسعه
اقتصادی
مشاهده
شده که اقتصاد
دانان غربی
اغلب در فهم نظام
برنامه ریزی
چین
سوسیالیستی
مشکلات زیادی
دارد زیرا در
این نوع
برنامه ریزی تعداد
بسیاری اهداف
غیر اقتصادی
موجود است. استانداردهای
چین
سوسیالیستی
برای سنجش موفقیت
اقتصادی
بسیار گسترده
تر از دست
یابی به آماج
های تولیدی (و
توسعه) بود.
انقلابیون
چینی تاثیرات
اجتماعی و
تاثیرات
اقتصادی
درازمدت
توسعه
اقتصادی را می
سنجیدند. آنها
تعریف گسترده
تری از مقوله
"کارآئی"
ارائه دادند
که شامل منفعت
اجتماعی و
تاثیرات
آموزشی جانبی
و کمک به
نیازهای
توسعه محلی
نیز بود؛ یعنی
کارآئی روش
های تولیدی،
فنونی که
استفاده می شد
و سازمان
کارخانه ای و
غیره بر مبنای
این تعریف
گسترده
سنجیده می شد. (5)
مائوئیستها،
این نظر را که
توسعه اقتصادی
الزاما به
معنای صنایع
بزرگ و
متمرکز، گسترش
بی رویه
شهرها، و
تخصصی شدن
مناطق است، را
قبول نکردند.
نه تنها این
روندها را که
"منطق" توسعه
صنعت مدرن
خوانده می شد،
قبول نکردند بلکه
آگاهانه علیه
این روندها
مبارزه کردند.
در زمینه تحقق
آماج برنامه
باید گفت که
در برنامه
ریزی چین
سوسیالیستی،
اهداف کمی مهم
بودند و در
سطح ملی و در
سطح بنگاه ها
دارای اهمیت
عملیاتی بودند.
اما در درجه
دوم اهمیت
قرار داشته و به
اهداف کیفی
خدمت می کردند
( بطور مثال،
مسئله مهم
برای کارخانه
ای که ابزار
کشاورزی
تولید می کرد
صرفا این نبود
که به آماج
مالی اش برسد
بله این بود
که واقعا
نیازهای
کشاورزی را
بفهمد و تلاش
کند در جهت
ارضای آن
نیازها کار
بهتری انجام
دهد.)
در
برنامه ریزی و
سنجش برنامه
ها، پافشاری
بر قرار دادن
سیاست در
فرماندهی به
معنای آن بود
که منافع فردی
و بخشی (این یا
آن شعبه از
صنعت یا منطقه
مشخص) باید
تابع منافع
کلکتیو و
منافع پیشروی
انقلاب باشد؛
بر توده های
اتکاء شود؛ بر
طبق "خط مشی
عمومی" در
زمینه توسعه
اقتصادی (یعنی
« با تمام قوا
پیش رفتن، هدف
را بلند گرفتن،
و در ساختمان
سوسیالیسم به
نتایج عظیم
تر، سریعتر،
بهتر و
اقتصادی تر
دست یافتن") عمل
شود؛ و
یکرشته اصول
که شامل موارد
زیر بود به
اجرا گذاشته
شود: «برای جنگ
آماده باشید؛
برای فجایع
طبیعی آماده
باشید و برای
خلق هر کاری
بکنید»؛
«کشاورزی را
به مثابه شالوده
بگیرید و صنعت
را به مثابه
عامل هدایت
کننده.»
تمام
اینها مفاهیم
عملی بسیار
واقعی داشت.
در اینجا می
توانیم روی 4
عامل مهم در
برنامه ریزی
سوسیالیستی،
با توجه به
اهداف و روش های
آن که هر دو
منعکس کننده
جهت گیری
"سیاست در
فرماندهی"
بود و به آن
خدمت می کرد،
تاکید کنیم.
اول،
الگوی سرمایه
گذاری صنعتی
غرب و رشد
شهری آن، رد
شد. چین می
خواست صنعت را
پخش کند و
مانع از رشد
کنترل نشده
شهرها و تجمع
صنایع در
اطراف شهرهای
بزرگ شود. در
واقع، برای
اولین بار در
تاریخ،
فرآیند صنعتی
کردن همزمان
فرآیند رشد بی
رویه شهرها
نبود. برای
تثبیت یا کم
کردن اندازه
شهرهای بزرگ و
حمایت از رشد
شهرهای کوچک و
متوسط ، و جابجائی
صنایع به این
شهرها و ایجاد
مناطق صنعتی
جدید در خارج
از محدوده این
شهرها تلاش می
شد. به این
ترتیب نیاز
جامعه به
اماکن مسکونی و
کنترل آلودگی
بهتر جواب می
گرفت. (6)
همانطور که
قبلا گفته شد،
سیاست صنعتی،
اهدافی مانند
کاستن فاصله
رشد میان
مناطق مختلف و
اختلاف
درآمدها را
نیز دنبال می
کرد.
نظام
برنامه ریزی،
توسعه نظام
های صنعتی
نسبتا کامل و
مستقل را در
هر یک از
استان های چین
تسهیل کرده و
خودکفائی در
تولید دانه های
خوراکی را
تشویق می کرد.
مجتمع های
تولیدی از نوع
جدید که در آن
صنعت با
کشاورزی، محل
زندگی و کار،
مستقیم تر از
گذشته با هم
ادغام شده
بودند، بوجود
آمد. صنعت چین
به طرف خدمت
به کشاورزی
جهت داده شد؛
در همان حال
شبکه های صنعتی
و فنی روستائی
به مثابه روشی
برای مهار
کردن ظرفیت
های مولد در
روستا و کاستن
از شکاف های
اجتماعی میان
شهر و روستا،
گسترش یافت.
در سال 1973-1975،
صنایع کوچک
روستائی حدود
60 درصد تولیدات
سیمان و کود
شیمیائی، 35
درصد ظرفیت تولید
برق آبی، و 15
درصد تولید
فولاد را
تولید می
کردند. (7) اغلب
ماشین آلات و
ابزار زراعی
بجز سنگین
ترین آنها در
کارخانه های
کوچک و متوسط
محلی تولید می
شد.
این سیاست ها شروع به درهم شکستن الگوهای کهنسال اقتصادی و توسعه اجتماعی که طبق آن شهرها بر روستاها حکم می راندند کرد؛ این سیاست ها به کاستن شکاف میان میان کار فکری و یدی کمک کرد. علاوه بر اینها، این اقدامات کمک کرد تا چین عمیقا از اقتصاد جهانی امپریالیستی و وابستگی که امپریالیسم به ملل تحت ستم تحمیل می کند، گسست کند. این مسئله ابعاد استراتژیک مهمی داشت. توسعه متکی بخود، بازتولید قائم به ذات، و توسعه غیر متمرکز که چین در آن گام گذاشته بود به وی امکان می داد که در مقابل فشارهای اقتصادی امپریالیسم بهتر ایستادگی کند، در مقاب&