فصل
2
جامعه
سوسیالیستی
مقدمه عصری
نوین در تاریخ
بشر است
جامعه سوسیالیستی
و دیكتاتوری
پرولتاریا
ماركس و
انگلس آموزگاران
انقلاب جهانی
پرولتری، در اواسط قرن 19 پیدایش،
تكامل و سقوط روابط
تولیدی
سرمایه داری
را تحلیل
كردند و به
این نتیجه
علمی رسیدند
كه پرولتاریا مسلما
بورژوازی و
همه طبقات
استثمارگر را
سرنگون كرده،
دیكتاتوری
پرولتری بدون
شك بجای
دیكتاتوری
بورژوایی
نشسته،
سوسیالیسم
یقینا جای
سرمایه داری
را گرفته و سرانجام
كمونیسم بی
چون و چرا
متحقق خواهد
شد. آنها
پرولتاریای
جهان را به
اتحاد با توده
های وسیع
زحمتكش و
برداشتن سلاح
جهت مبارزه ای
بی باكانه
برای نابودی
ماشین دولتی
بورژوایی،
برقراری
دیكتاتوری
پرولتاریا و
تحقق
سوسیالیسم و
كمونیسم فرا خواندند.
طی صد و چند
سال گذشته،
پرولتاریای جهانی
بی هراس از
قربانی، به
پیشروی تزلزل
ناپذیر خویش
تحت رهبری
درخشان
ماركسیسم
ادامه داده
است.
پرولتاریای
بین المللی
آرمان علمی
سوسیالیستی
را بواقعیت بدل
كرده و این
امر در بخش
گسترده ای از
جهان
پرتوافكن شده
است. «نظام
سوسیالیستی
یقینا جای
نظام سرمایه
داری را خواهد
گرفت. این یك
قانون علمی و
مستقل از
اراده بشر
است.» (1)
جامعه سوسیالیستی
تحت
دیكتاتوری
پرولتری از
طریق
انقلاب
قهرآمیز
برقرار شده و
نفی
بنیادین نظام استثمارگرانه
سرمایه داری و
همه نظامهای استثماری
است. این
جامعه مقدمه
عصری نوین در
تاریخ بشر است.
انقلاب پرولتری
و دیكتاتوری
پرولتاریا
پیش
شرطهای ظهور
روابط تولیدی
سوسیالیستی
هستند
روابط
تولیدی سوسیالیستی
نمیتواند
در بطن
جامعه سرمایه
داری بظهور رسد
در
تاریخ بشر
نیروئی که گذر
از یك شكل جامعه
به شكل دیگر را بجلو می
راند، تضاد
اساسی جامعه، یعنی
تضاد میان
روابط
تولیدی و
نیروهای
مولده، و تضاد
بین روبنا
و زیربنای
اقتصادی است.
ماركس
خاطرنشان كرد: « نیروهای
مولده مادی
جامعه در
مرحله معینی
از تكاملشان
با روابط
تولیدی موجود در تضاد قرار
می گیرند. یا
با روابط
مالکیت که تا پیش
از این در
چارچوب آن
حرکت می کردند
– و هرآنچه
تبارز قانونی
این روابط
است – در در
تقابل قرار می
گیرند. این روابط تولیدی
كه
زمانی قالبی
برای
تكامل نیروهای
مولده بودند
به سدی در
برابرش تبدیل می
شوند. آنگاه
عصری از
انقلاب
اجتماعی آغاز
می شود. با
تغییر شالوده
اقتصادی، كل
روبنای عظیم
كمابیش
با سرعت
تغییر می كند.... روابط
تولیدی جدید
و
عالیترهیچگاه
قبل از آنكه
شرایط مادی
برای بوجود
آمدنش در بطن
جامعه كهن بحد
كافی رشد نیافته،
بظهور نمی
رسد.» (2)
شرایط مادی
برای روابط
تولیدی سوسیالیستی
بی
وقفه تحت شرایط
سرمایه داری
تكوین می
یابند. این
شرایط مادی عبارتند
از اجتماعی
شدن تولید و بوجود آمدن
پرولتاریا
كه بعنوان
گوركن سرمایه
داری عمل می كند. زمانی
كه سرمایه
داری به امپریالیسم
تكامل یافت،
ناقوس مرگ سرمایه
داری بصدا
درآمد و عصر
انقلابات سوسیالیستی
پرولتری فرا
رسید.
در
تاریخ بشر،
برده داری و
فئودالیسم و
سرمایه داری، همگی نظامات
استثمارگرانه
ای هستند كه
برپایه
مالكیت خصوصی
بر ابزار تولید
استوارند.
جایگزینی
هریك از این
سه نظام
اجتماعی و
اقتصادی با
دیگری،
همواره به
این شكل بود
که یك نظام
جدید مالكیت خصوصی
بجای نظام
قدیم مالكیت
خصوصی نشسته
است. تحت
چنین شرایطی،
روابط تولیدی
نوین میتواند
تدریجا در
جامعه كهن سربلند
كرده و توسعه
یابد. مثلا، روابط تولیدی
سرمایه
داری به
تدریج در
مرحله پایانی
جامعه فئودالی
سربلند كرد.
اما حتی تحت
این شرایط ، برای
آنكه یك نظام
جدید مالكیت
خصوصی به اساس
و شالوده مسلط
اقتصادی در جامعه
تبدیل شود،
باید بر طبقه
نوخاسته
استثمارگر كه
نماینده نظام
جدید مالكیت
خصوصی است اتكا
كرده، انقلاب
براه اندازد،
قدرت سیاسی را
كسب كند و در
مبارزه
طبقاتی مرگ و زندگی
درگیر شود.
این قانونی
است كه در طول
تاریخ صحتش
باثبات رسیده
است. روابط
تولیدی
سوسیالیستی، روابط
تولیدی مبتنی
بر مالكیت
عمومی (مالکیت
همگانی) است.
امكان ظهور
این روابط تولیدی
در
بطن جامعه
سرمایه داری وجود
ندارد. نظام
سوسیالیستی
مالكیت
همگانی بنیادا
با نظام
مالكیت
سرمایه
دارانه كه در
آن ابزار
تولید مایملك
خصوصی است در
تقابل قرار
دارد. برقراری
مالكیت
همگانی سوسیالیستی
بر ابزار
تولید،
مصادره ابزار
تولید از دست
بورژوازی را
طلب می كند. اینكار
را نمی توان
در جامعه
سرمایه داری و
تحت
دیكتاتوری
بورژوازی عملی
کرد. علت
وجودی ماشین
دولتی بورژوائی
و كل روبنایش
حفاظت از نظام
مالكیت خصوصی
سرمایه
داریست. بورژوازی
هیچگاه اجازه
شكل گیری
روابط تولیدی سوسیالیستی
در بطن جامعه
سرمایه داری
را نمی دهد.
بحثهای بی
پایه رویزیونیستهای
قدیم و جدید
مبنی بر اینكه
سرمایه داری
می تواند بطور
مسالمت آمیز
به سوسیالیسم
تكامل یابد
كاملا خلاف
واقعیت است.
این تئوریها
به حفظ نظام
سرمایه داری و
جلوگیری از
خیزش و قیام
پرولتاریا
خدمت می كند.
با توسعه
سرمایه داری،
راه تحول كامل
و انقلابی
جامعه بدین ترتیب
مشخص گشته
است: «پرولتاریا
قدرت دولتی را
كسب كرده و در
اولین گام ابزار
تولید را به
مایملك دولت
تبدیل می كند.»
(3)
موضوع
اساسی
انقلاب، قدرت
سیاسی است.
صدر مائو
خاطرنشان كرد:
«قدرت
سیاسی از لوله
تفنگ بیرون می
آید.» (4) پرولتاریا فقط
از طریق
سرنگونی ماشین
دولتی
بورژوایی و
برقراری
دیكتاتوری پرولتری
از طریق قهر
انقلابی میتواند
اقتصاد
سرمایه داری را بنحوی
سوسیالیستی
ملی كند و در
اقتصاد منفرد تحول
سوسیالیستی بوجود آورد و
روابط تولیدی
مبتنی بر مالكیت
همگانی
سوسیالیستی
را تکامل
دهد.
بنابراین پیش
شرط پیدایش
روابط تولیدی
سوسیالیستی انجام
انقلاب پرولتری
و برقراری دیكتاتوری
پرولتری است. كمون
پاریس که
در سال 1781 بوقوع
پیوست، نخستین
تلاش تاریخی
عظیم
پرولتاریا
برای سرنگونی
نظام سرمایه
داری از طریق
قهر انقلابی
بود. هر چند
كمون پاریس
شكست خورد اما
اصول كمون به
حیات خود
ادامه داد.
تجربه كمون
پاریس نشان
داد كه
پرولتاریا
باید ماشین
دولتی
بورژوایی را
نابود كند.
بعبارت دیگر، نشان داد
که، « طبقه
كارگر نمی
تواند بسادگی
بر ماشین
دولتی حاضر و
آماده ای سوار
شود و آن را در
جهت تحقق
اهدافش بكار گیرد.»
(5)
لنین تئوری
ماركسیستی
انقلاب قهرآمیز را بطرز
درخشانی
بکاربست و انقلاب
اکتبر را
رهبری کرد.
تجربه انقلاب
اكتبر نشان
داد كه در
دوران
امپریالیسم و
انقلاب پرولتری،
اگر در
کشوری
پرولتاریا
موجود باشد
(بهر اندازه)، اگر توده
های تحت
ستم وجود داشته باشند،
اگر یك حزب نسبتا پخته پرولتری باشد که قادر
است یك خط
ماركسیستی را با پراتیک
انقلابی در آن
کشور ترکیب
کند و نیز
قادر است
بطور صحیح پرولتاریا،
تهیدستان و دهقانان
رنجدیده
را
از
طریق متحد
كردن حداکثر
ممکن نیروها
برای انجام یک
مبارزه
پیگیرانه علیه
دشمن طبقاتی رهبری کند،
می توان حاكمیت
بورژوایی را
از
طریق انقلاب
مسلحانه، حتی
در عقب افتاده
ترین كشور
سرمایه داری،
سرنگون كرد و سپس یك دولت سوسیالیستی
را تحت
دیكتاتوری
پرولتری برقرار
نمود.
توپهای
انقلاب
اكتبر ماركسیسم
ـ لنینیسم را برای مردم
چین به
ارمغان آورد.
صدر مائوی كبیر، از
طریق ترکیب
حقیقت
عام ماركسیسم
ـ لنینیسم با
اوضاع انقلابی
چین یک
خط
عمومی را برای
انقلاب دمكراتیك
نوین چین فرموله
كرد. این خط
عمومی چنین
بود: «انقلاب
علیه امپریالیسم،
فئودالیسم و
سرمایه داری
بوروكرات
توسط توده های
وسیع خلق تحت
رهبری پرولتاریا
به پیش برده
خواهد شد.» (6)
تحت هدایت این
خط انقلابی،
راه استقرار
مناطق
پایگاهی در
روستا و نواحی
روستایی و محاصره
و سرانجام فتح
مناطق شهری در
پیش گرفته شد.
خلق چین
بدنبال یك
دوره طولانی جنگ
انقلابی،
حاكمیت
ارتجاعی
امپریالیسم، فئودالیسم
و سرمایه داری
بوروكرات را سرنگون
كرد و ماشین
كهنه دولتی را
نابود نمود،
جمهوری خلق
چین را تحت
دیكتاتوری دمكراتیك
خلق كه یك شكل
مشخص
دیكتاتوری
پرولتاریاست
برقرار نمود.
تولد جمهوری
خلق چین بعد
از انقلاب
اكتبرچین،
یك واقعه عظیم
در تاریخ جهان
بود.
تجربه
انقلاب چین
نشان داد كه
در دوران
امپریالیسم و
انقلاب
پرولتری، اگر
پرولتاریا در
كشورهای
مستعمره و نیمه
مستعمره بطور
جدی حقیقت عام
ماركسیسم ـ لنینیسم
با شرایط
انقلابی
موجود در این كشورها
در هم آمیزد، با استحکام رهبری انقلاب
دمكراتیك را
در دست گیرد و
در این انقلاب
خلق
را بسوی
پیروزی رهنمون
شود، ورود
به مرحله
انقلاب سوسیالیستی
بلافاصله بعد
از انجام وظایف
ضدامپریالیستی
و ضدفئودالی
كاملا امكانپذیر
است.
موفقیت
انقلاب اكتبر
و انقلاب
سوسیالیستی
در چین برای
تئوری ماركسیستی
انقلاب
مسلحانه پیروزی
های بزرگی
محسوب می شود.
رویزیونیستهای
كهنه و جدید
مداوما به حملات
موذیانه خود علیه انقلاب
مسلحانه
ادامه می دهند.
آنها راه
فریبكارانه
گذار مسالمت
آمیز را تبلیغ
می كنند. این
راه هیچ نیست
مگر
نسخه رنگ و
لعاب زده نظریه
"سعه صدر" که كنفسیوس این
فیلسوف و سخنگوی
طبقه برده دار در چین
موعظه می کرد. سعه صدر كنفسیوسی
بهیچوجه سعه
صدر نبوده و
بورژوازی
همواره از
قوای ارتجاعی
برای سركوب
پرولتاریا
استفاده كرده
است. طبقه
استثمارگر
همیشه دروغ "طریقه
وفاداری و
اعتماد" را
موعظه می کند
تا با رواج این
عوامفریبی
اراده
مبارزاتی زحمتکشان
را از بین
ببرد. لین
پیائو که در
واقع شاگرد
خلف كنفسیوس
در عصر حاضر است حتی به سلاحهای
گردو خاك
گرفته ای چون این كه " خوبی رمز
نیکبختی
است و استفاده
از زور راه
نابودی است"
متوسل شد. او
مذبوحانه
كوشید آزادی پرولتاریا
را محدود كرده
و با استفاده طبقه
انقلابی از
قهر انقلابی برای سرنگون
کردن
مرتجعین،
ضدیت ورزد.
صدر مائو در
مورد راه
فریبكارانه "گذار
مسالمت آمیز"
و مخالفت مداوم
رویزیونیستهای
داخلی و خارجی
با قهر انقلابی
چنین
خاطرنشان كرد:
«كسب
قدرت توسط قوای
مسلح، حل
مسئله از طریق
جنگ، وظیفه
مركزی و
عالیترین شكل
انقلاب است.
این اصل ماركسیست
ـ لنینیستی
انقلاب
جهانشمول
بوده و برای
چین و همه
كشورهای دیگر
صدق می كند.»
(7)
این یك قانون
عام انقلاب
پرولتری است.
نكته
اصلی تئوری " نیروهای
مولده"
ضدیت
با انقلاب
پرولتری و
دیكتاتوری پرولتری است
اساسی
ترین خیانت رویزیونیستهای
جدید و قدیم
به ماركسیسم،
ضدیت آنان با
انقلاب
پرولتری و
دیكتاتوری پرولتری
است. پرچم
پاره پاره ای كه
اغلب در ضدیت
با انقلاب و
دیكتاتوری
پرولتری بلند
می كنند عبارت
است از تئوری
ارتجاعی
" رشد نیروهای
مولده" (یا
تئوری "اول
باید باروری
تولید را رشد
داد"). رویزیونیستهای
برنشتینی و كائوتسكی
در
انترناسیونال
دوم سخت
كوشیدند این
نظریه را
اشاعه دهند كه
آن كشورهای
سرمایه داری
كه دارای
اقتصادهای
صنعتی بسیار
پیشرفته اند
می توانند از
طریق رشد
نیروهای
مولده " به تدریج" بسوی
سوسیالیسم تکامل یابند.
از این رو، به گفته
اینان، در این
كشورها دست
زدن به یك
انقلاب قهر
آمیز ضروری
نیست. نتیجتا در
كشورهای سرمایه
داری که صنایع
عقب مانده
دارند و در
كشورهای
مستعمره و كشورهای
وابسته لازم
است كه در
وحله اول "نیروهای
مولده رشد
داده شود".
چرا كه به زعم
ایشان بدون داشتنن نیروهای
مولده بسیار پیشرفته
پرولتاریا
نمیتواند دست
به انقلاب بزند.
این نسخه
ابتدائی "تئوری
نیروهای
مولده"
در جنبش كمونیستی
بین المللی
بود. این
تئوری غلط، تحول
اجتماعی را موضوعی
كه صرفا مربوط
به رشد
نیروهای
مولده است، قلمداد میكرد. این تئوری تاثیر
روابط تولیدی بر رشد
نیروهای
مولده، و
تاثیر روبنا
بر زیر بنای
اقتصادی را
كاملا نادیده
می گرفت.
این تئوری درست
نقطه مقابل این
اصل
ماتریالیسم تاریخی است كه
در جامعه
طبقاتی، تغییر
و دگرگونی اجتماعی
فقط از طریق مبارزه
طبقاتی حاد امکان پذیر
می شود.
بنیانگذاران
ماركسیسم ضربه
قاطعانه ای بر
تئوری
نیروهای
مولده رویزیونیستها
وارد آوردند.
انگلس
خاطرنشان كرد: «برحسب
مفهوم
ماتریالیستی تاریخ،
عنصر تعیین
کننده تاریخ در
نهایت، تولید
و بازتولید
زندگی واقعی
است. نه من ونه
ماركس هیچگاه
چیزی فراتر از
این مطرح
نكردیم. لیكن
اگر فردی پیدا
شود كه این
حرف ما را
چرخانده و
چنین جلوه دهد
كه عنصر
اقتصادی تنها
عامل تعیین
كننده است آن
وقت اظهاریه
ما را به جمله
ای بی معنا،
مجرد و بیروح
تبدیل كرده
است.» (8)
در
جریان انقلاب
پرولتری روسیه،
افرادی نظیر
تروتسكی و
بوخارین در اقدامی
بی فایده برای
مقابله با
پیشروی پیروزمندانه
پرولتاریای
روسیه علیه
نظام سرمایه
داری،
باردیگر به
تئوری نیروهای
مولده چنگ
انداختند.
آنها اصرار
كردند كه روسیه
از لحاظ
اقتصادی عقب
مانده
بوده و شایسته
برقراری یك
نظام سوسیالیستی
نیست. این
قبیل حرفهای
بی معنا مورد
انتقاد همه
جانبه لنین
قرار گرفت. لنین
پرسید: «چرا
ما نتوانیم
اول پیشرطهای
آن سطح معین
فرهنگی را
ابتدا بطریقی
انقلابی
فراهم كنیم و
سپس با كمك
حكومت كارگران
و دهقانان و
نظام شورایی از
کشورهای دیگر
جلو بزنیم؟»
(9)
در
جریان انقلاب
چین، افرادی
مانند چن
دوسیو که رهبران
خط
رویزیونیستی بودند، تئوری
نیروهای
مولده را از
رویزیونیستهای
انترناسیونال
دوم و تروتسكیستها
به عاریت
گرفتند. آنها می گفتند
اقتصاد چین
عقب افتاده
است و
پرولتاریا
فقط بعد از آن
كه سرمایه
داری توسعه
بسیار یافت
میتواند قدرت
سیاسی را كسب
كند. این
تئوری نیاز
عاجل چین به
یک انقلاب را
نفی می کرد و نتیجه اش این
می شد که چین در
موقعیت نیمه
مستعمره و نیمه
فئودالی باقی بماند. صدر
مائو در
جواب گفت: « بدلیل
فقدان
اصلاحات
سیاسی همه
نیروهای مولده
در حال تخریب می باشند و
این مسئله هم
در كشاورزی بچشم می خورد و
هم در صنعت.»
(10) صدر
مائو با اشاره
به خصلت نیمه
فئودالی و نیمه
مستعمره
جامعه كهن چین
خاطرنشان كرد
كه انقلاب چین
باید دو گام
را طی كند. گام اول،
انقلاب
دمكراتیك
نوین است، گام
دوم انقلاب
سوسیالیستی
است. این دو
پروسه
انقلابی از هم متمایز
هستند هرچند
با هم ارتباط
متقابل دارند.
انقلاب دمكراتیك
تدارك ضروری
انقلاب
سوسیالیستی است.
انقلاب
سوسیالیستی
گرایش ناگزیر
انقلاب
دمكراتیك است.
این بحث توطئه
افرادی نظیر
چن دوسیو را
كه تلاشی
ناموفق برای
فرونشاندن
توفان انقلاب
خلق چین بعمل
می آوردند و
برای اینكار
تئوری
ارتجاعی
نیروهای
مولده را
علم کرده
بودند، بطور
كامل و همه
جانبه نابود کرد.
صدر
مائو گفت: « بله،
این درست است
كه نیروهای مولده، پراتیك،
و
زیربنای اقتصادی
عموما نقش
عمده و تعیین
كننده بازی می
كنند. هر كس
این را نفی
كند
ماتریالیست
نیست. اما این
را هم باید قبول کرد كه
در شرایط
معین، جوانبی نظیر
روابط
تولیدی،
تئوری و روبنا
نقش عمده و تعیین
كننده از خود
نشان میدهند.»
(11) (* توضیح
مترجم) نیروهای
مولده و روابط
تولیدی
همانند
زیربنای
اقتصادی و
روبنا، دو
وجه یك وحدت
دیالكتیكی
هستند. تاریخ
جنبش بین
المللی
كمونیستی
نشان میدهد كه
خط تمایز بین
ماركسیسم و
رویزیونیسم
در مبارزه
پرولتاریا
برای كسب
قدرت سیاسی،
در پیروی از
این دیدگاه
مارکسیستی یا
پیروی از تئوری
ارتجاعی "نیروهای
مولده"
نهفته بوده
است.
جامعه
سوسیالیستی
یك دوران
نسبتا طولانی
تاریخی است
جامعه
سوسیالیستی، دوران
مبارزه بین
سرمایه داری
در حال سقوط
و كمونیسم در حال صعود است