مدخلي بر علم انقلاب
لني ولف
فهرست مطالب
تـضـاد اساسـي تـحـت
امـپـرياليسم
دمكراسي بورژوايي و ديكتاتوري
سرمايه داري
1ـ بدلايل گوناگون خدمات مائو در دوران سوسياليسم در يك جلد يا دو جلد از
آثار مشخص وي متمركز نشده اند. بهترين فشرده از تكاملات مائو در ماركسيسم ـ چه
دوران سوسياليسم و چه بطوركلي ـ را ميتوان در "خدمات فنا ناپذير مائوتسه
دون" نوشته باب آواكيان صدر كميته مركزي حزب كمونيست انقلابي ـ امريكا ـ
يافت.
_________________________________________________
ماركس، لنين مائو تسه دون در
ارتباط تنگاتنگ با خيزشها و نبردهاي انقلابي يك قرن و نيم اخير، يگانه تئوري
رهائيبخش بشريت را بنيان گذارده و تا بحد كنوني تكامل دادند. بهمين جهت علم بالنده
كمونيسم را امروز ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائو تسه دون مي ناميم. اين علم، تا
بكنون صدها ميليون انسان را در مبارزه براي تغيير چهره نكبت بار جهاني كه بر پايه
ستم واستثمار بناشده، هدايت كرده است.
اثري كه هم اكنون در اختيار تان
قرار دارد، اصول بنيادين اين تئوري انقلابي را بطور فشرده، روشن و زنده يكجا
گردآورده است. مدتهاي مديدي بود كه لزوم تهيه چنين اثري احساس مي شد. درجنبش
كمونيستي ايران، فقدان چنين اثري بسياري از نو آموزان ماركسيسم را به مطالعه آثار
نشر يافته از سوي رويزيونيستهاي مدرن سوق داده كه خود موجب بد آموزيهاي تئوريكي
بسياري بوده است. همچنين ورود مداوم نسل نوين انقلابيون به ميدان مبارزه و نياز
آنان به دست يافتن به اصول پايه اي اين علم، ضرورت انتشار چنين كتابي را صد چندان
مي ساخت.
مطالعه اين اثر براي هر فعال
كمونيست، هر كارگر انقلابي، هر نوآموز ماركسيست و هر انقلابي كه در پي فهم علمي از
پيچيدگي هاي جهان كنوني و بدنبال اسلحه اي براي تغيير آنست، حياتي مي باشد.
اين اثر، در سال 1983 توسط حزب
كمونيست انقلابي آمريكا انتشار يافت. نخست بخش فلسفه آن در سال 1362 به فارسي
ترجمه شد كه نقش تئوريكي مهمي را در دوران بازسازي تشكيلات ما بازي نمود. بخشهاي
ديگر در طي سالهاي بعد ترجمه گشته و بعنوان اثري پايه اي در آموزش و نوسازي آموزش
رفقاي سازماني بكار گرفته شد. هم اكنون موفق گشته ايم كه پس از ويرايش ترجمه، كتاب
را بطور كامل در دسترس عموم قرار دهيم.
ترجمه و انتشار فارسي اين اثر را به مائوئيستهاي افغانستان و ايران تقديم
مي نمائيم.
اتحاديه كمونيستهاي ايران
(سربداران) ـ تابستان 1368
___________________________________________________________
خوانندگان فارسي زبان بايد توجه كنند كه نويسنده در مبحث ساختمان حزب و
تدارك انقلاب علاوه بر پيش گذاردن اصول جهانشمول، ايندو مقوله را بطور خاص تر در
رابطه با كشورهاي امپرياليستي مورد توجه قرار ميدهد. همانطور كه خود نويسنده خاطر
نشان ساخته است:
"درعين حال، ويژگيهاي مهمي در
مبارزه ملل تحت ستم آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين دخيل است. فرصتها براي شروع
مبارزه مسلحانه در اينگونه كشورها عموماً نزديكتر از كشورهاي امپرياليستي است. اين
مسئله ناشي از چندين عامل است: خصلت بس عقب افتاده نيروهاي مولده (منجمله حمل و
نقل و ارتباطات) كه بقاي ارتش خلق و حتي مناطقي كه پرولتاريا در آنجا حاكميت خود
را بطور موقت اعمال مي كند (حتي پيش از پيروزي سراسري) را امكانپذير مي سازد و
موقعيت بس فلاكت بار توده ها، كه عده بيشتري از افراد را تشنه تحول انقلابي مي
كند. و همچنين موقعيت بس متزلزل دارودسته هاي حاكم، و غيره. با اينهمه، در كشورهاي
تحت سلطه نيز عموماً وجود بحران حاد جهت انجام تعرض نهايي در سطح سراسري ضروريست،
و توده ها هم بايد از لحاظ سياسي آماده پيشبرد اين مبارزه باشند. مائو زماني از
جنگ ضد ژاپني در چين بعنوان "دوران تدارك" ياد كرد. اگرچه در اين مورد،
تدارك از همان آغاز شكل آشكارا نظامي بخود گرفت و نتايج نظامي آن بسيار حياتي بود،
اما واقعيت اين است كه بسيج سياسي توده ها نكته كليدي آن بود. بخش حاضر از فصل
"حزب" بيشتر بر وظايف حزب انقلابي در كشورهاي پيشرفته تاكيد دارد. اما
ديدگاه لنيني از حزب و وظايف سياسي، ايدئولوژيك و تشكيلاتي آن در بسياري جنبه هاي
مهم كاربرد عام دارند."
___________________________________________________
مطمئناً هيچ نقطه اي از كره ارض
طي دهه اخير بيشتر از ايران، افغانستان و خليج فارس شاهد كشتار بي حساب و اعمال
پليد امپرياليستي، از پشت خنجر زدنها و خيانتهاي دون صفتانه بيشمار نبوده است. در
عين حال، دنيا بندرت نمونه هايي از قهرماني و فداكاري و عزم پيگيرانه نظير آنچه
رفقا در اين چهار راه جهاني عرضه كرده اند را شاهد بوده است. امروز منطقه همچنان
در جوشش است و فرصتهاي سرخ و داغ انقلابي را بظهور مي رساند. بهمين علت من از نشر
"علم انقلاب" بزبان فارسي با شوري زائدالوصف استقبال مي كنم.
"علم انقلاب" نخستين
بار در سال 1983 انتشار يافت تا به امر تربيت اعضاء و هواداران حزب كمونيست
انقلابي آمريكا در زمينه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم ياري رساند. طبيعتاً تاكيد
كتاب بر راه انقلاب در ايالات متحده و بطور عمومي تر در كشورهاي امپرياليستي بود.
با اين وجود، اگر "علم انقلاب" به تقويت هرچه بيشتر جنبش اصيل انقلابي
در ايران و افغانستان خدمت كند، اين فراتر از قصد اوليه كتاب بوده... و اين يقيناً
بسيار عاليست ـ خصوصاً امروزه كه زمان مصافها و فرصتهاي عظيم براي پيروزيها و
تحولات انقلابي در مقياسي جهانيست.
لني ولف
اول ماه مه 1989، شيـكاگو
_________________________________________________________
بهنگام انتشار "علم انقلاب"، حزب كمونيست انقلابي آمريكا اين
علم را ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون مي ناميد. حزب بسال 1988، در
تطابق با دركي عميقتر از خصلت كيفي تكامل اين علم توسط مائوتسه دون، نام آنرا به
ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم تغيير داد.
"آنجا كه ستم باشد، مقاومت سربلند مي كند": اين قانون اساسي در
تكامل اجتماعي است. آنان كه مشتاق جامعه اي والاتر، بهتر و آزادند و آرزويش را در
سر مي پرورانند ـ آنها كه مي خواهند براي جهاني بهتر مبارزه كنند، چراكه نظام
سبعانه امروزي را خواهان نيستند ـ مي دانند يا حداقل احساس ميكنند كه كليد
"جامعه بهتر"، "دقيقا" در مقاومت توده ها نهفته است. و اگر چه
اين مقاومت افت و خيز دارد ولي گرهگاههاي قطعي پيش مي آيند كه بقول ماركس در آن
شرايط "تمام جامعه به هوا مي رود" و آرزوها در روشنايي روز قابل رويت مي
گردند.
ولي مقاومت به تنهايي كافي نيست ـ
حداقل براي به انجام رسانيدن آن تغيير اساسي كه لازمه شرايط جامعه امروزين است،
كافي نيست. براي وقوع چنين امري افراد بايد به شناختي علمي از جامعه و دركي دقيق و
قاطع از نقش اساسي مقاومت مردم و روند انقلاب مسلح شوند. اگرچه چنين شناختي پيش
شرط مقاومت توده ها نيست ولي بود يا نبود آن مي تواند سرانجام متفاوتي را ببار
آورد: آيا زنجيرهاي نظم كهن تنها به حركت در خواهند آمد يا زمينه نويني براي امر
آزادي كسب خواهد شد، آيا مردم كوركورانه (هرچند تا مدتي با شدت) خواهند جنگيد يا
با سر افراشته و چشماني باز، دوخته شده به افق آينده و آماده براي پيروز شدن.
ذ چرا علم كليد مسئله است؟ آيا واقعا "چيزي بمثابه" علم انقلاب
وجود دارد؟ يا اگر از زاويه ديگري به مسئله نگاه كنيم، منظور از گفتن اينكه
ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائو تسه دون علمي است، چيست ـ و اهميت طرح اين مسئله
در كجاست؟
براي شروع بايد گفت متدي كه توسط ماركسيسم تدوين
شده يديالكتيك ماترياليستيه سيستماتيزه
ترين بيان متد علمي تا به امروز است، يعني دقيق ترين و قطعي ترين ابزار بررسي جهان
(در واقع كائنات) و چگونگي عملكرد آن. ماركسيسم، ماترياليستي است: چرا كه براي
رسيدن به علل نهائي و جهت گيريهاي هر پديده و واقعه در طبيعت و جامعه بر جهان مادي
تكيه ميكند، و ديالكتيكي است زيرا تمام پديده ها را در متغيير بودن، متكامل شدن و
در عمل متقابل با ساير پديده ها درك مي كند، و بالاخره به اين دليل كه مبارزه
اضداد درون يك پديده يا پروسه (روند ـ م) بعنوان اساس بنيادين حركت و تغييرش مورد
مطالعه قرار ميدهد.
بر پايه اين شيوه، ماركسيسم پرده خرافي كه بورژوازي بر زندگي اجتماعي كشيده
(و روابط اجتماعي بورژوايي آنرا تقويت مي كند) را از هم دريده و محركهاي واقعي
تكامل اجتماعي و قوانين حاكم بر آن را آشكار مي كند. موجودات بشري بهر حال شكلي از
ماده هستند. عمل متقابل آنها با محيط اطرافشان و با يكديگر پروسه اي است طبيعي ـ
ولو بسيار پيچيده ـ با تمام ويژگيها و قوانينش. اين قوانين همانطور كه جلوتر
خواهيم ديد تسخير ناپذير يا لايتغيير نيستند ـ اما بهر حال قانون بوده و براي
تغيير آگاهانه جامعه بشري بايد به آنها احاطه يافت.
برخي مي گويند از آنجا كه
ماركسيسم جدال انگيز و مورد مشاجره بسيار است، پس علمي نمي باشد. ولي مشاجره به
تنهايي دليل بر غير علمي بودن يك تئوري نيست. تئوري تكامل داروين باعث انفجار در
جامعه علمي گشت، همان كاري كه تئوري نسبيت آينشتين انجام داد. دانشمندان نيز مانند
بقيه جامعه بر سر اين تئوري ها به دو اردوي متخاصم تقسيم شده اند. در هر دو مورد،
مبارزه و پيروزي نهايي هواداران تئوريهاي نوين تاثيرات عميق اجتماعي را بهمراه
داشته است. ماركس حق داشت كه به علم بمثابه "نيروي انقلابي تاريخا پويا"
بنگرد (سخنراني انگلس در كنار قبر كارل ماركس).
و اگر تئوري ماركس بيش از تمام تئوريهاي فراگير
علمي كه تا كنون پديدار شده اند جامعه را به عميقترين وجهي تقسيم كرده ـ و بيشترين
تاثير را بر آن نهاده ـ اين امر دليل بر غير علمي بودن آن نيست. وقتي يك تئوري
علمي مستقيما عصب حساس جامعه بورژوايي ـ روابط طبقاتي استثماري و گرايش جامعه به
سمت انقلاب پرولتري ـ را هدف قرار ميدهد تعجب آور نيست كه با بيسابقه ترين و
گسترده ترين مشاجرات روبرو گردد!
ماركسيسم علمي زنده است و بهمين علت به اين
نتيجه مي رسد كه بسياري از ايده هاي ماركسيستي كه زماني حقايق اساسي يا حتي تزهاي
اساسي تلقي ميشدند به شهادت تاريخ يا از برخي جهات اشتباه بوده و يا اساسا غلط
هستند. براي مثال ماركس و انگلس معتقد بودند كه انقلاب پرولتري ابتدا در كشورهاي پيشرفته
تر بوقوع خواهد پيوست و اگر قرار به پيروزي انقلاب است بايد همزمان در چند كشور
بوقوع بپيوندد. ولي با تكامل امپرياليسم در آغاز قرن جديد تضادهاي درون كشورهاي
پيشرفته موقتا تخفيف يافته و انقلاب پرولتري ابتدا در كشورهاي عقب مانده تري چون
روسيه (اگر چه امپرياليستي بود) و (حدود سي سال بعد) در چين (و ساير كشورهاي تحت
ستم) كه هنوز سرمايه داري در آنها حتي كاملا مستحكم نشده بود، رخ داد. بعلاوه،
پرولتارياي شوروي انقلاب را به پيش برده و عليرغم اين واقعيت كه تلاش موفق انقلابي
ديگري در آنزمان موجود نبود اولين دولت سوسياليستي را مستقر كرد. تز مشخص ماركس و
انگلس در اينمورد غلط از آب درآمد، ولي اين متد ماركسيستي بود كه لنين را قادر
ساخت تا چگونگي و چرائي تغيير شرايط، عوامل نوين پيش بيني نشده اي كه به سير تكامل
وارد گشته اند و از همه مهمتر معناي اين عوامل براي فعاليت عملي و آينده را تحليل
كند.
چنين پروسه اي تكاملي كاملا با
كارآكتر اصيل علمي همساز است. برگرديم به مثال داروين. امروز برخي دانشمندان ـ در
پرتو پديده ها و اطلاعات و فاكتهاي نوين و مبارزه مداوم بر سر چارچوب تئوريك و
تفسيرات داروين (و سايرين) ـ معتقدند كه بعضي از نكات و حتي تزهاي اصلي داروين
اشتباهند. براي مثال تاكيد داروين بر خصلت تدريجي تكامل اخيرا مورد بحث و جدل
آنهايي قرار گرفته كه معتقدند تكامل همراه بود با دورانهاي نسبتا ثابت كه با جهشها
و گسستهاي راديكال رقم خورده است. با وجود اين، رهبران اين مكتب به درستي بر اساس
و چارچوب كلي تكامل يافته توسط داروين تاكيد داشته، از آن حمايت كرده و برآن پايه
حركت مي كنند.
بهمين ترتيب، چيزي بعنوان علم لايتغير، اصلاح
ناپذير و بي برو برگرد انقلاب وجود ندارد و نمي تواند وجود داشته باشد ـ يعني علم
انقلاب نميتواند چيز راكدي باشد و كماكان علم بودن خود را حفظ كند. رشد و تكامل بي
وقفه، برا ساختن تيغه قاطع اين علم، به دور افكندن آنچه كهنه يا اشتباه است و
تكامل بيش از پيش هسته صحيح آن، اموري است كه بواسطه كارزارهاي نوين تحميل مي
شوند. ولي تمامي اين امور مي بايد با حركت از شالوده اي كه ماركس و انگلس ريخته و
بعد از اين دو تعميق يافته، دنبال گردد وبه پيش برده شود.
قصد اين كتاب معرفي اين شالوده و
اساس و ارائه سرپل و راهنما به اصول اساسي و بدنه تئوري ماركسيستي است. مابه
دوراني وارد مي شويم كه نياز به پرورش بر پايه اين اصول شديدا احساس ميشود ـ
دوراني كه سيستم امپرياليستي بواسطه بحراني جدي روبه اضمحلال رفته و ممكن است
فرصتهايي بيسابقه پديدار شوند كه مطمئنا مصاف طلبي هاي عظيمي را مقابل ما خواهند
گذاشت. در نتيجه، توانايي تشخيص و تحليل از تخم خيزشهاي نوين در زير سطح و درك
محركهاي رشد و تكامل آن، بطور مشخص حياتي خواهد بود. اينكه از آن فرصتها و مصافها
چه حاصل خواهد شد، اينكه آينده به چه اندازه از كالبد كهنه بيرون كشيده خواهد شد،
تماما بستگي به اين دارد كه اينك به چه ميزان احساسات و آمال انقلابي با علم
انقلاب تركيب مي شود و اين علم به چه ميزان براي تبديل مقاومت خودبخودي به انقلاب
آگاهانه، بكار گرفته مي شود.
***
چنين پرورشي آسان نيست. تئوري علمي و از جمله
تئوري ماركسيستي در جامعه بورژوائي بطور معمول در پردۀ خرافه پيچيده شده
است. بر ارتباط اين تئوري با پراتيك اجتماعي توده ها پرده ساتر كشيده اند و به آن
بمثابه محصول انحصاري و مايملك نوابغ و نخبگان برخورد مي شود ودر عوض بقول آلفرد
لرد تنيسون انگليسي، شاعر دربار ويكتوريا "توده ها را دليل جستن نشايد، آنها
را كار كردن و مردن بايد".
اما اين شكاف ـ اگر چه به اندازه
كافي در جامعه طبقاتي واقعي است، و مرتبا توسط سيستم تعليم و تربيت و شرايط توده
ها تقويت ميشود ـ ريشه در "طبيعت بشري" ندارد و بنابراين مي توان و بايد
به اين مشكل فائق آمد. بايد از آغاز با اين شكاف مبارزه كرد تا بتوان انقلاب را به
سرانجام رساند. هركس كه مي خواهد جامعه را بطور علمي بفهمد، بايد به اين مبارزه
دامن بزند.
ماركس نوشت "براي علم شاهراه وجود ندارد و خوشبختي رسيدن به قله
هاي درخشان آن فقط نصيب كساني ميشود كه به خستگي بالا رفتن در جاده هاي پرنشيب و
فراز آن نيانديشند." (كاپيتال ـ ص 12 ـ مقدمه)
تكامل ماركسيسم خود منعكس كننده ديالكتيك
ماترياليستي است. به هنگام ارزيابي از زندگي و خدمات واقعي پيشقراولان ماركسيست
ميتوان مركزي بودن مبارزه جهت ترقي و اساسي بودن مبارزه تئوريك در مسائل پراتيكي
مقابل پاي جامعه را مشاهده كرد.
كارل ماركس در آلمان بسال 1818 متولد شد و در
اواخر سالهاي 1830 در جنبش انقلابي آلمان فعال گشت. او در اوايل سالهاي 40 تبعيد
شد و كمي بعد بود كه همكاري با فردريش انگلس را آغاز كرد و اين همكاري را تا پايان
عمر ادامه داد. اين دو، كار را با نقد عميق فلسفه آلماني شروع كردند ـ در ابتداي
جنبش بود كه انگلس متذكر شد، اختلافات سياسي، خود را در مكاتب فلسفي متخاصم بيان
ميكنند ـ و بعدها در پروسه حركت، آنها اصول ديالكتيك ماترياليستي و درك
ماترياليستي از تاريخ را نتيجه گرفتند. ماركس و انگلس در اين دوره تشكيلات كارگري
انقلابي بين المللي يعني "ليگ كمونيستي" را نيز سازمان دادند: مانيفست
ليگ كه در سال 1848 منتشر شد اكنون مانيفست كمونيست ناميده ميشود. اين اثر اولين
(و كماكان فشرده ترين) بيان اصول كمونيسم است كه درك ماترياليستي از تاريخ و از
جمله لزوم سرنگوني بورژوازي توسط پرولتاريا و "سازماندهي خويش بمثابه طبقه
حاكمه" جهت به انجام رساندن امر انتقال به جامعه بي طبقه را ارائه ميدهد.
سال 1848 شاهد موجي انقلابي نيز
بود كه تمام اروپا را فراگرفت، خيزشي كه ماركس و انگلس نقش فعالي در آن بازي
كردند. و آنگاه كه موج فروكش كرد هر دو معتقد بودند كه وظيفه اصلي زمان تدوين
عميقتر شالوده تئوري كمونيستي است. در نتيجه، ماركس زندگي خود را وقف كار اصليش
يعني مطالعه اقتصاد سياسي سرمايه داري كرد. كاري كه ثمره اش در سه جلد
"كاپيتال" ظاهر گشت. "كاپيتال" همانند دستان جراحي حاذق به
شكم سيستم سرمايه داري وارد شده و امعاء و احشا در هم پيچيده آنرا با تيغ براي علم
و تاريخ تشريح مي كند. ماركس محركهاي دروني سرمايه را آشكار ساخته و تكامل و
دگرديسي آنرا مورد تجزيه و تحليل قرار داده و در جريان كار، متد ديالكتيك
ماترياليستي را تكامل داد.
ولي ماركس و انگلس از شركت در جنبش انقلابي و
رهنمود دادن به آن نيز باز نايستادند. آنها امر بنيانگذاري انترناسيونال اول،
اولين تشكيلات گروهها و احزاب كارگري نقاط مختلف جهان را هدايت كردند و آثارشان در
باره وقايع روز ـ بطور مشخص در باره كمون پاريس در مقاله "جنگ داخلي در
فرانسه" ـ براي آندوره و نسلهاي بعد بسيار با ارزش بود. در مقاله مذكور
ديدگاه اساسي ماركسيستي از دولت بورژوايي و ديكتاتوري پرولتري كه بايد جايگزين آن
شود، براي نخستين بار تدوين شد. اگرچه ماركس و انگلس هيچكدام آنقدر عمر نكردند كه
انقلاب پرولتري را به چشم ببينند (البته به جز دوران كوتاه مدت كمون) اما كارشان
چند سال بعد از مرگشان مستقيما ثمر داد.
فاز بعدي در تكامل ماركسيسم توسط و. ا. لنين
رهبري شد. لنين بسال 1870 در روسيه متولد گشت، كشوري كه در آنزمان در حال پشت
سرنهادن فئوداليسم بود. برادر بزرگتر لنين بخاطر شركت در فعاليتهاي انقلابي اعدام
شد و لنين چند سال بعد به ماركسيسم گرويد. اگرچه وي كوشيد تا ماركسيسم را در شرايط
روسيه بكار بندد اما كارش اساسا در موضع پرولتارياي بين المللي ريشه داشته و امروز
كماكان ارزش خود را حفظ كرده است. اثر "چه بايد كرد؟" كه چند سال قبل از
انقلاب 1905 روسيه نوشته شد دروازه هاي نويني را در باره ماهيت حزب، ارتباطش با
توده ها و تضادهائي كه در ساختن يك جنبش انقلابي (غير رفرميستي) وجود دارد، گشود ـ
تئوري هائي كه هنوز برايش و بر سرش جنگ است. در افت بعد از انقلاب 1905، آنگاه كه
اساس فلسفي ماركسيسم مورد حمله وسيع قرار گرفت، لنين در ماترياليسم و
امپريوكريتيسيسم از آن اساس دفاع كرده و تكاملش داد.
ولي جهان از زمان ماركس و انگلس
از جهات عميقي تغيير يافته بود. سرمايه وارد مرحله اي نوين (و آخرين مرحله) از
تكامل شده بود، مرحله اي با پديده هاي نوين و تشديد همه جانبه اين تضادها. اين امر
به حادترين شكل در اولين جنگ امپرياليستي به سال 1914 خود را بيان كرد. كل جنبش
هاي "قانوني" سوسياليستي به معناي واقعي كلمه تسليم دولت هايشان شدند و
با هياهو از جنگ حمايت كرده يا (شرمگينانه) با چنين حمايتي همراهي كردند، امري كه
در ابتدا موجب حيرت لنين و ساير جهانيان شد. مقالات لنين كه به جدل با اين
ورشكستگي بر ميخيزد مسير اصلي انقلابيون را در برابر مشكلات بيسابقه و فرصتهاي پيش
آمده توسط جنگ ترسيم مي كند. علاوه بر اين، اثر عمده او "امپرياليسم"
معناي واقعي و ريشه هاي مادي جنگ را برملا كرده و براي اولين بار محركهاي
امپرياليسم را بمثابه جديدترين و بالاترين مرحله سرمايه داري تجزيه و تحليل مي
كند. و هنگاميكه جنگ ـ همانطور كه لنين پيش بيني كرده بود ـ باعث ايجاد اوضاع
انقلابي در تعدادي از كشورها شد، ارزش "دولت و انقلاب" او ـ اثر مهمي
براي جمعبندي و تعميق ديدگاه ماركسيستي از دولت كه در تابستان 1917 نوشته شد ـ با
كسب قدرت پرولتري در روسيه، در پائيز همان سال، به اثبات رسيد.
لنين دولت شوراها را در سالهاي دشوار آغازين رهبري كرده و تشكيل سومين
بين الملل را نيز هدايت نمود، ولي بيماري ناشي از اصابت گلوله يك جاني، رشته عمر
او را در 1924 از هم گسست. با اين وجود دولت شوراها به رهبري ژوزف استالين به مدت
سي سال روي جاده سوسياليستي براه خود ادامه داد. در اين دوره شوروي كمكهاي مهمي به
جنبش بين المللي كمونيستي كرده و تجاربي با ارزش ـ چه مثبت و چه منفي ـ را در امر
ساختمان عملي جامعه نوين انباشت نمود.
در اين ميان بقول مائو تسه دون، "توپهاي انقلاب اكتبر"
ماركسيسم را به تمام جهان رساند. مائو بسال 1893 در چين متولد شد و در شورشهاي ضد
امپرياليستي كه در جنبش 4 مه 1919 به اوج خود رسيد، شركت كرد. طي جنگ انقلابي و
دشوار چين كه از 1921 تا 1949 به درازا كشيد، مائو ماركسيسم را در زمينه هايي چون
انقلاب در كشورهاي مستعمره، استراتژي نظامي و فرهنگ به سطح كيفيتا بالاتري تكامل
داد. آثار مهم فلسفي مائو در اين مورد ـ "درباره پراتيك" و "درباره
تضاد" كه در جريان مبارزه عمده درون حزب كمونيست چين عليه خطوط دگماتيستي
نظامي و سياسي بسال 1937 نوشته شد، فلسفه ماركسيستي را نيز به سطح بالاتري ارتقاء
داد. بعد از پيروزي انقلاب چين در 1949 و بعدها در مواجهه با احيا سرمايه داري در
اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي و فروپاشي جنبش بين المللي كمونيستي متعاقب مرگ
استالين، مائو پيشرويهاي مهم ديگري را نيز رهبري كرد. در پيشاپيش همه اينها، تئوري
ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا قرار دارد كه براي اولين مرتبه ادامه
موجوديت بورژوازي تحت سوسياليسم و ابزار و روش دامن زدن به مبارزه عليه آنرا آشكار
ساخته و مورد تجزيه و تحليل قرار ميدهد. انقلاب كبير فرهنگي پرولتري نقطه عطفي هم
تراز با كمون پاريس و انقلاب اكتبر در تاريخ جهان بحساب ميآيد. در جريان به انجام
رساندن اين خدمات، مائو تحولات ديگري را نيز در فلسفه و اقتصاد سياسي به ثمر رساند
ـ كه هم شامل حل مسائل و مشكلات خاص جامعه سوسياليستي اند و هم كاربستي عامتر
دارند.( بدلايل گوناگون خدمات مائو در دوران سوسياليسم در يك جلد يا دو جلد از
آثار مشخص وي متمركز نشده اند. بهترين فشرده از تكاملات مائو در ماركسيسم ـ چه
دوران سوسياليسم و چه بطوركلي ـ را ميتوان در "خدمات فناناپذير مائو تسه
دون" نوشته باب آواكيان صدر كميته مركزي حزب كمونيست انقلابي، آمريكا، يافت.
اين البته نقطه پايان تكامل ماركسيسم نيست. چگونه ميتواند چنين باشد؟
همانطور كه مائو در اثر خود "يادداشتهايي بر نقد اقتصاد شوروي" مطرح كرد
"هر فلسفه اي در خدمت وظايف معاصرش است". (نقدي بر اقتصاد شوروي ـ
"مانتلي ريويو" 1977، صفحه 114) و امروز نيز چنين است: علم را بايد
مطالعه كرد و سپس براي بوجود آوردن نو
بكاربست. اين كتاب، باز هم ميگوييم، مدخلي بر علم انقلاب بوده و هدف خود را تامين
پايه و زمينه اي براي مطالعه عميقتر تئوري ماركسيسم، درك و تغيير جهان، قدعلم كردن
در مقابل مصاف طلبي هائي كه توسط وقايع جهاني در برابر اين نسل قرار گرفته، قرار
داده است. پايه اي كه در اينجا ريخته شده، نقطه عزيمت است. كمكي است به تكاملات
ضروري آينده، فلاتي در دامنه است كه بكار صعود به قله هاي جديد و ارتفاعات عظيمتر
مي آيد.
1
___________________
در نمايشنامه گاليله اثر
نمايشنامه نويس انقلابي برتولت برشت صحنه اي محوري مابين گاليله و راهب دستيارش مي
گذرد. كليسا حمله به گاليله را آغاز كرده و اين موضوع ايمان راهب نسبت به استاد را
خدشه دار نموده است. وي در برابر گاليله دست تمنا بلند كرده و از او ميخواهد كه
كار با تلسكوپ را تقبيح نمايد ـ كاري كه به فرضيه ابداعي كپرنيك مبني بر گردش زمين
بدور خورشيد (يعني درست عكس پندار كليسا) متكي است. ضمن بحث، راهب از اثرات آشوب
آفرين اين فرضيه بر دهقانان و از جمله والدين خويش سخن ميراند:
آنها بدشواري زندگي خويش را جور
كردند، در پس فقر آنها نوعي نظم وجود دارد، نظمي دائمي. دائما زمين را جارو كردن،
دائما در باغهاي زيتون كار كردن، دائما ماليات را پرداختن .... آنها براي حمل مشقت
بار سبدهاي پر در طول جاده سنگلاخي، براي زائيدن، و حتي براي خوردن به نيرو
نيازمندند و اين نيرو را از جلوه درختاني كه هر سال سبز ميشوند، از چهره سرزنش
كننده خاك كه هرگز راضي و خشنود نيست، و از كليساي كوچك و آيه هاي انجيل كه روزهاي
يكشنبه بدان گوش فرا ميدهند، كسب مي كنند. به آنها گفته اند كه خداوند مورد
اعتمادشان دانسته، محور نمايش تاريخي جهان قرارشان داده و با وظايف كوچك و بزرگي
كه بر آنان تكليف كرده به امتحانشان مي گذارد. اگر من به آنها بگويم كه روي تكه
سنگي قرار دارند كه بي وقفه در فضاي خالي و به گرد ستاره اي درجه دوم مي چرخد،
آنگاه چه خواهند پنداشت؟ پس آن بردباري و پذيرفتن بدبختي ها چه سودي خواهد داشت؟
ديگر كتاب مقدس كه مصلوب شدنشان را رحيمانه توضيح داده، آرامش بخش نخواهد بود. اين
دليلي خواهد شد بر اينكه كتاب مقدس پراز اشتباه است. نه، من قيافه وحشت زده آنها
را مي بينم، مي بينم كه آهسته قاشق هاي خود را روي ميز مي گذارند، احساس ميكنند كه
فريب خورده اند. ("گاليله" نوشته برشت، 1952 ـ با اجازه انتشارات گروو
تجديد چاپ شده)
زمانيكه گاليله به اين تقاضا وقعي
ننهاد، پدران مقدس او را به شكنجه تهديد كردند. آنها دانشمندان ديگر را در آتش
سوزاندند و تمامي كساني كه بر سر اين تئوري مبارزه مي كردند را شكار كرده و سركوب
نمودند.
در پس اين مبارزه شديد حول تئوري علمي، برخورد
طبقات قرار داشت. كليسا و سلطه ايدئولوژيكش پشت و پناه زمينداران فئودال بود، از
استثمار دهقانان حمايت مي كرد و خود در اين كار شريك بود. مبارزه طلبي در برابر
كليسا و افسانه الهي نظم كائنات تهاجم به مجموعه منافع اقتصادي و سياسي در كره
خاكي را طلب ميكرد. آنچه كه تجربيات گاليله را بسيار تهديد آميز مينمود، ظهور
بازرگانان، صنعتگران و امثالهم در شهرهاي توسعه يابنده بود، يعني اقشاري كه با
قيود فئودالي به مبارزه برخاسته بودند. آنها از كاوشهاي علمي پشتيباني مي كردند،
چرا كه هم آنرا بمثابه كمكي در زمينه اقتصاد (تئوري كپرنيك نشان داد كه زمين بدور
خورشيد مي چرخد و نه بالعكس، و خود زمينه اي شد براي صحيح پيمودن اقيانوسها توسط
كشتي ها، تا بتوانند بطرف بازارهاي جديد در آسيا، افريقا و آمريكا روان شوند.
تكامل توليد و صنايع عموماً محتاج به علم بود ـ كشف فشار هوا از طريق مطالعه اين
مسئله كه چرا پمپهاي مكنده قادر نيستند از معادن آب گرفته در عمقي بيشتر از 33 فوت
آب بكشند، صورت گرفت.) مي ديدند و هم در
مفهومي كلي تر، آن را بعنوان بخش مهمي از شورش عليه سلطه فئودالي در تمامي مظاهر
جامعه، منجمله علم، فرهنگ، سياست و اقتصاد بحساب مي آوردند.
چند قرن بعد به همان اندازه كه
برخوردها حادتر و وسيعتر ميشد، ابعاد مبارزه نيز از مبارزه بر سر اين يا آن تئوري
خاص علمي وسيعتر گشته و به فلسفه و بطور عام جهانبيني گسترش يافت. فلسفه ماترياليستي
به جنگ با ايده آليسم تحت الحمايه كليسا برخاست (ماترياليسم معتقد است كه ماده
مستقل از شعور وجود داشته و در واقع شعور از آن بر مي خيزد (نه بالعكس)، معتقد است
كه جوابهاي مسائل را بايد با تحقيق در جهان مادي و كشف قوانين آن جست. فلسفه ايده
آليستي برآنست كه شعور يا حتي حيطه الهي مفروضي، برتر از ماده است. ايده آليسم
براي حقيقت به انتظار قوانين الهي مي نشيند. اين جهانبيني هاي متضاد در بخش بعد
عميقتر بررسي خواهند شد.) اين امر با ظهور بورژوازي نيز همراه شد و در خدمت اين
ظهور قرار گرفت، چرا كه اين فلسفه فقط ـ يا حتي عمدتا ـ نيروي محركه اي براي توليد
نبوده بلكه عامل موثر ونفوذ عظيم در طغيان سياسي نيز بحساب مي آمد. جنگهاي دهقاني
در آلمان در سالهاي 1520، جنگ داخلي انگلستان در 1660، انقلاب فرانسه در 1789 ـ
تمام اينها عليه سلطه سياسي فئوداليسم (عليرغم نفوذ ايده هاي مذهبي يا حتي فناتيسم
مذهبي در ميان توده هاي درگير در اين مبارزات) و بالاجبار عليه اقتدار فلسفي و
ايدئولوژيك كليساي كاتوليك، بپا خاستند. دوران انفجاري انقلاب بورژوايي، فلسفه
ماترياليستي را به پيش راند و خود نيز توسط آن بجلو رانده شد.
تداخل مبارزه طبقاتي با فلسفه در آن دوره مسئله
اي استثنائي نبود، فلسفه همواره پشتوانه محكم مبارزه طبقاتي بوده و هست. فيلسوف
كهن افلاطون را در نظر بگيريد، او مخالف آزمايشات و تحقيقات فيزيكي بوده و اعتقاد
داشت حقيقت را فقط از طريق منطق و غور كردن در اشكال كامل و بي نقص ميتوان كشف كرد و تنها علمي كه اجازه يادگيري
شان را به شاگردانش ميداد هندسه و ديگر علوم رياضي بود (در عين حال خاستگاه اشكال
بظاهر كامل اين علوم را كه در واقعيات مادي بود، پنهان مي ساخت). اين نيرنگ
افلاطون نبود، بلكه از موقعيت وي بمثابه ايدئولوگ طبقه برده دار آن زمان ناشي ميشد
و اين طبقه درگير مبارزه با نيروهايي بود كه بيشتر به كشتيراني و تجارت متكي بودند
(يعني ايوني ها كه فلاسفه شان جزء اولين فلاسفه ماترياليست و از دانشمندان بزرگ
يونان بودند). افلاطون، انقياد و بردگي يك طبقه توسط طبقه ديگر را در اثر
"كلاسيك" فلسفي خود "جمهوري" توجيه كرده و به ترويج آن
پرداخت، او در آن اثر به حاكمان نظم فاضله پيشنهاديش اندرز داد "دروغ اصيلي
بگوييد كه لايق نامش باشد":
(بگوئيد) تعليم و تربيتي كه ما
به آنها مي داديم (يعني تعليم مردم عادي توسط قيم هايشان) تماما خواب و خيال بود.
و آنها فقط خيال ميكردند كه اينهابراي آنها و در اطراف آنها رخ ميداد، اما در
حقيقت آنها، آن پائين ها، درون زمين قالب ريزي شده و تربيت گشته اند. جائي كه دست
و پا و تزئيناتشان ساخته شده است. وقتيكه كاملا ساخته شدند، زمين يعني مادر آنها،
آنها را از رحمش متولد ساخت .... وما در افسانه مان به آنها خواهيم گفت
"بنابراين همه شما در شهر برادريد"، "اما زماني كه خدا شما را قالب
ريزي كرد، در نسل برخي طلا آميخت، و آنها كساني هستند كه براي حكومت كردن مناسبند،
و بنابراين ارزشمندترين مي باشند. او در دستياران (سربازان) نقره آميخت، و آهن و
برنج در دهقانان و پيشه وران" (به نقل از مقاله "افلاطون: ايدئولوگ
كلاسيك ارتجاع" نشريه كمونيست شماره 5، انتشارات حزب كمونيست انقلابي آمريكا،
شيكاگو، مه 1979، صفحه 153)
اگر تا زماني كه جوامع طبقاتي
وجود دارند، اين منافع طبقاتي و مبارزه طبقاتي است كه در فلسفه نقش تعيين كننده
بازي مي كند، حال ببينيم اهميت واقعي فلسفه در مبارزه طبقاتي چه ميتواند باشد.
براي شروع اجازه دهيد كه منظورمان را از فلسفه روشن كنيم. بر خلاف علوم مشخصي كه
به مقوله هاي مشخص مربوط هستند (مانند نجوم، بيولوژي، اقتصاد و غيره) فلسفه يك
جهانبيني فراگير بوده و روشي سيستماتيك براي تجزيه و تحليل و درك وقايع مختلف
كائنات مي باشد.
از اين زاويه است كه فلسفه اهميتي
دوگانه مي يابد، يكم: هركس براي شناخت جهان آگاهانه يا ناآگاهانه شيوه و روشي را ـ
كه فلسفه باشد ـ اتخاذ ميكند. آن جهانبيني كه به زندگي دنيوي همچون ديار انبوه و
رنج مي نگرد و رستگاري را در بنده بارگاه خداوند مالك الجنان بودن جستجو ميكند به
تقويت نحوه معيني از برخورد مي انجامد، و اين ايده كه افراد در روياروئي با جهان
تنها بوده و بايد "از لحظات گذرا" نهايت استفاده را بكنند بر خورد ديگري
را القاء ميكند. همچنين كسي كه ادعا مي كند "من هيچ فلسفه اي ندارم و فقط
كاري را مي كنم كه امكانپذير است" در عين انكار، خود فلسفه اي را بيان مي كند
(و بر آن مبنا عمل مي كند) ـ و آن پراگماتيسم مي باشد: همان فلسفه غالب در ايالات
متحده. بنابراين، مبارزه فشرده اي كه حول جهانبيني و روش در فلسفه پيش ميرود اثرات
تعيين كننده اي را بر تفكر خودبخودي و بظاهر غير فلسفي افراد بشر ... و بنابراين
بر اعمال آنها، منجمله اعمال سياسي شان، بجاي ميگذارد.
فلسفه وراي تاثيرات گسترده اش بر
توده ها، در پيشبرد و هدايت يك جنبش انقلابي اصيل نيز حائز كمال اهميت است. هيچ
جنبشي نمي تواند جهان را ـ بطور اساسي ـ تغيير دهد بي آنكه روشي براي درك درست آن
در دست داشته باشد. پيشرفتهاي انقلابي در تئوري و عمل تحت هدايت ماركس، لنين و
مائو بر مبناي ارتقاء، تعميق و بكاربرد ديالكتيك ماترياليستي و مبارزه عليه حملات
بورژوازي در عرصه فلسفي تحقق يافت و تنها از اين طريق مي توانست تحقق يابد.
بالعكس، نفوذ پراگماتيسم در جنبش انقلابي ـ كه اغلب به شكل كم بها دادن به مبارزه
فلسفي (و بطور كلي مبارزه ايدئولوژيك ـ سياسي) ظاهر ميشود ـ طرز تفكر كوته بينانه
اي مبني بر "انجام آنچه امكان پذير است" را باعث گشته و نقش بزرگي در
گمراهي جنبش توسط امتيازات دروغين كوتاه مدت بازي كرده و حتي برخي اوقات بدست
كشيدن از اهداف انقلابي انجاميده است.
بعلاوه خصلت واقعي پرولتاريا و
انقلاب پرولتري آنچنان است كه بر خلاف همه انقلابات و ساير نيروهاي شورشگر جامعه،
احاطه آگاهانه بر فلسفه را طلب مي كند. "مانيفست كمونيست" در اين مورد
چنين مي گويد:
تمام طبقات پيشين، پس از رسيدن به سيادت، مي كوشيدند آن وضع و موقعيت حياتي
را كه به چنگ آورده اند تحكيم كنند و تمام جامعه را به شرايطي كه شيوه تملك آنها
را تامين كند، تابع سازند. اما پرولترها تنها زماني مي توانند نيروهاي مولده جامعه
را بدست آورند كه بتوانند شيوه كنوني تملك
و در عين حال همه شيوه هاي مالكيتي را كه تا كنون وجود داشته است از ميان ببرند.
پرولترها از خود چيزي ندارند كه حفاظتش كنند، آنها بايد آنچه را كه تا كنون مالكيت
خصوصي را حفاظت مي نمود و آنرا مامون و مصون مي ساخت، نابودگردانند. (مانيفست
كمونيست ـ پكن 1975 ـ صفحه 45)
براي روشن ساختن مفهوم اين نكته
در ارتباط با جهانبيني مشخص و انقلاب طبقه كارگر، "مانيفست" ادامه
ميدهد:
انقلاب كمونيستي قطعي ترين شكل
گسستن رشته هاي پيوند با مناسبات مالكيتي است كه ماترك گذشته است، شگفت آور نيست
اگر اين انقلاب در جريان تكامل خود با ايده هايي كه ماترك گذشته است به قطعي ترين
شكلي قطع رابطه كند. (همانجا، صفحه 66)
در كشورهايي كه سرمايه داري براي
ساليان دراز حاكم بر روند عمومي تاريخ بوده و چنين روندي را منعكس مي ساخته،
مدتهاست كه ايام انقلابي بورژوازي جاي خود را به ارتجاع تمام و كمال داده و فلسفه
بورژوازي نيز در همين مسير گام نهاده است. جستجوي حقيقت جاي به توجيه استثمار و
موعظات افلاطوني داده و روح شاداب كاوشگر و مشتاق بوجود آوردن تغيير در پديده ها
با رايحه كشيش مآبانه مدافعان نظم ازلي و مقدر بخشكي گرائيده است. امروز رسالت
شناخت و تغيير جهان اساسا بدوش پرولتارياي انقلابي است. بر خلاف تمام نيروهاي
شورشگر پيشين جامعه و ساير طبقات اجتماعي، پرولتاريا نمي تواند اجازه دهد كه فلسفه
به دگم ديگري بدل گردد، نمي تواند بگذارد كه فلسفه به ايده هايي كه دنياي موجود را
بجاي توضيح، توجيه مي كنند و بجاي آشكار ساختن تضادها بر آن سرپوش مي گذارند تبديل
شود. هر فلسفه اي كه به نظم الهي يا مذهب رسمي گرايش يابد ـ مهم نيست كه كدامين
بهشت را وعده مي دهد و يا كدامين بت را
پرستش مي كند ـ نه تنها بي فايده، بلكه زيانبار است.
پرولتارياي انقلابي مي بايد به آن فلسفه انتقادي
كه انعكاس صحيحي از جهان عيني بوده (و اساسا نحوه تغيير جهان را در خود دارد) مسلح
شود، فلسفه اي كه پرولتاريا را به نفوذ در جوهر پنهان در پشت ظواهر و فهميدن بند
ارتباط دروني وقايع پيچيده و خيزشهاي پرآشوب قادر ميسازد. و از اين طريق پرولتاريا
مي تواند بر نتايج وقايع تاثير گذارده و خود تعيين كننده اين نتايج گردد.
پرولتاريا براي پيروزي به فلسفه نيازمند است: پيروزي در مفهومي وسيعتر و همه جانبه
تر ـ و در همين ارتباط ـ پيروزي در تقاطع و گره گاههاي تعيين كننده مبارزه. اين
اسلحه، اين فلسفه، ديالكتيك ماترياليستي است.
تضاد: كليـد هستي و تغييـر
گاليله و قبل از او كپرنيك
مطمئناً جاني تازه به حقيقت علمي دميدند، اما كار آنها تنها آغازي بر آشكار ساختن
موجوديت تلاطمي و انفجاري جهان بود.
اجازه دهيد كمي عميقتر به خورشيد
نگاه كنيم. چيزي كه "خورشيد را بهم نگاه ميدارد" ـ يعني "به آن
صورتي كه هست" ـ پروسه اي از انفجارات عظيم و مداوم هسته اي به ميزان هزاران
بمب هيدروژني در ثانيه مي باشد. اين فعل و انفعالات، هيدروژن را در هسته خورشيد به
هليوم تبديل مي كند و از اين طريق حرارت و نور تشعشع مي يابد. اين فعل و انفعالات
پيچيده فيزيكي و شيميايي ـ تضادها ـ كه خورشيد را "مي سازند"، احتمالا
پس از ميلياردها سال توسط فعل و انفعالات ديگر جايگزين خواهند شد تا بالاخره
خورشيد خود مرده و يا محو گردد ـ درحاليكه ستارگان جديد، بخشاً از سنتز جرمهاي جدا
شده و يا انرژي پراكنده شده از آنچه خورشيد بود، بوجود خواهند آمد.
تكامل مداوم و تغييرات و تبديلات، انفجاري بودن
و تغييرپذيري، تماماً بربستر مبارزه اضداد صورت ميگيرند. اين فعل و انفعالات نه
تنها خورشيد بلكه تمام جهان مادي را بجلو مي رانند. اين قانون اساسي، مبناي
ديالكتيك ماترياليستي را تشكيل ميدهد. مائو نوشت: "فلسفه ماركسيستي بر اين
اعتقاد است كه قانون وحدت اضداد، قانون اساسي كائنات است. اين قانون جهانشمول است،
چه در دنياي طبيعي، چه در جامعه بشري و يا در تفكر بشر." (درباره حل صحيح
تضادهاي درون خلق ـ منتخب آثار مائو، صفحات 443 ـ 442)
تشخيص خصائل متضاد درون يك پديده
و خصلت مبارزه مداوم و تغيير و تبديل متقابل آنها به يكديگر و فهم اين مطلب كه چگونه
آن مبارزه بنوبه خود به ظهور پديده هايي كيفيتاً نوين منجر ميشود ـ قلب روش
ديالكتيكي است.
اما اين روش همانقدر "بطور طبيعي"
بدست مي آيد كه مثلا ديناميسم دروني خورشيد از طريق احساس گرمايش روي پوست بر مردم
آشكار ميشود. در واقع اگر فقط بر مبناي شناخت حسي روزمره قضاوت شود، خورشيد فقط
جسم جامدي بنظر مي آيد كه بدور زمين مسطح ميگردد. مبارزه و تداخل اضدادي كه به يك
شيئي يا پروسه خصوصيت مي دهند، عموماً در خفا مي گذرند. ديالكتيك از سرچشمه هاي
پنهان از "حواس پنجگانه" پرده بر ميدارد؛ همانگونه كه انگلس متذكر شد
هنگاميكه، "شخص محترمي ... در قلمرو چهار ديواري خانه اش وارد "جهان
پهناور تحقيق" شد، با "ماجراهايي بس شگفت انگيز روبرو ميشود."
(آنتي دورينگ، صفحه 26)
لنين، قانون اساسي ديالكتيك در ضديت با درك
متافيزيكي از تكامل را بصورت زير جمعبندي ميكند:
همگوني اضداد... تشخيص (كشف) گرايشات متضاد، دافع يكديگر و متضاد در تمام
پديده ها و پروسه هاي طبيعت (منجمله ذهن و جامعه) است. شرط شناخت تمام پروسه هاي
جهان در "خودحركتي" شان، در تكامل خود انگيخته شان، در زندگي واقعي شان،
در شناخت از آنها بعنوان وحدت اضداد مي باشد. تكامل، "مبارزه" اضداد
است. دو مفهوم اساسي (يا دو مفهوم ممكن؟ يا دومفهوم تاريخاً قابل رويت؟) از تكامل
(اولوسيون) عبارتند از: تكامل بمثابه كم و زيادشدن بمثابه تكرار، و بمثابه وحدت
اضداد (تقسيم يك وحدت به دو ضد دافع يكديگر و روابط متقابل آنها).
در مفهوم اول از حركت، خود حركتي، نيروي محرك
آن، منبع آن، و انگيزه آن در تاريكي مي ماند (يا اين منبع يك پديده خارجي است ـ
خدا، ذهن و غيره) در مفهوم دوم توجه عمدتاً معطوف به شناخت از منبع
"خود" حركتي مي باشد.(درباره مسائل ديالكتيك ـ لنين)
توجه كنيد كه لنين در ابتداي سخن
زير "تمام پديده ها" را خط تاكيد مي كشد. آيا اين مسئله مي تواند حقيقت
داشته باشد؟ آيا هر چيزي توسط تضادهاي داخلي بجلو رانده ميشود
هر ارگانيسم زنده از طريق شكستن (يا "تقسيم
يك به دو") هستي هاي معين (غذا، هوا، دي اكسيد كربن و غيره...)، دفع تفاله ها
و تبديل بقيه به عناصر متشكله شكل نوين كيفيتاً متفاوت به حيات خود ادامه داده و
تكامل مي يابد. تحرك و سكون نسبي، دفع مرده و تشكل نو، رشد سريع و دوره هاي باثبات
نسبي ـ اينها همه پروسه هايي متضادند كه فعاليت زندگي هر گياه يا حيوان را تشكيل
مي دهند. باز توليد از طريق تضاد و تقسيم يك بدو انجام ميشود: از تقسيم ساده سلول
آميب گرفته تا پروسه تناسلي در ارگانيسم هاي عاليتر كه موجودي كاملا جديد از نيم
كروموزوم هاي هريك از والدين سنتز مي شود. و زمانيكه ثبات نسبي و موقت مشخص كننده
اين پروسه ها بناگهان شكسته مي شود، موجودي مي ميرد و تجزيه مي گردد.... و در زوال
خود زمينه سنتز اشياء يا پروسه هاي جديد را بوجود مي آورد.
جوامع نيز از طريق مبارزه اضداد
تكامل مي يابند. "تاريخ تمام جوامع (طبقاتي)، تاريخ مبارزه طبقاتي است"،
ماركس و انگلس در "مانيفست كمونيست" اظهار داشتند:
مرد آزاد وبرده، پاتريسين و
پلبين، مالك و سرف، استادكار و شاگرد، خلاصه ستمگر و ستمكش با يكديگر در تضاد
دائمي بوده و به مبارزه اي بلاانقطاع، گاه نهان و گاه آشكار، مبارزه اي كه هر بار
يا به تحول انقلابي سازمان سراسر جامعه و يا به فناي مشترك طبقات متخاصم ختم
ميگرديد، دست زده اند.(مانيفست، صفحه 13ـ03)
شناخت، برخلاف خرد قرار دادي
(بورژوائي) فقط از طريق انباشت تدريجي فاكتها تكامل نيافته، و مهمتر از آن، از
طريق مبارزه مابين تئوريهاي شديداً در حال رقابت و با زير سوال كشيده شدن
ديدگاههاي حاكم و در هم شكستن نهايي شان بوسيله ايده هاي جديدتر (و معمولا درست
تر) انكشاف مي يابد. مثلا تئوري آينشتين ابتدا تصور رايج از كائنات اسحق نيوتون را
سرنگون كرد و سپس آنرا رده بندي كرد. برخورد مابين ايده هاي متضاد و مبارزه براي
حل اين تضادها شريان حياتي شناخت است.
(كلمه ديالكتيك خود از
"ديالوگ" يوناني كه بمعناي سخنراني و مباحثه كردن مي باشد، نشئت مي
گيرد(ديالكتيسين هاي اوليه معتقد بودند كه حقيقت از طريق بحث بين ايده هاي متضاد
كشف شد.)
تضاد جهانشمول بوده و همه پروسه
ها و اشياء را به پيش مي راند. ولي جهانشمول بودن همچنين به اين معناست كه در
تكامل هر شيئي، حركت اضداد از ابتدا تا به انتها ادامه دارد. براي مثال، رشد كودك
آشكار كننده تضاد مابين رشد انفجاري سريع و دوره هاي ثبات نسبي، مابين وابستگي و
استقلال، مابين آموختن روشهاي كهن و شكل دادن به ايده هاي نوين وتلاش در پيشبرد
آنهاست. كجاي اين پروسه، تضاد و مبارزه وجود ندارد
زمين لرزه هاي عظيم، ريشه در فشارهاي فزاينده و نهايتاً غيرقابل دفع
زير سطح زمين دارند: لايه ها و صفحات عظيمي كه ساختار پوسته زيرين زمين را مي
سازند بر يكديگر فشار مي آورند و بالاخره
منفجر شده و اين زمين لرزه ها را باعث مي گردند (برخي اوقات اين صفحات
تغيير جهت مي دهند ـ اين امر در واقع، علت جابجايي عظيم و ايجاد قاره هاي نوين
بوده است).
بحرانهاي پيش بيني نشده از هرنوع، ريشه در
مبارزه مداوم اضداد دارند. مبارزه طبقاتي همانگونه كه "مانيفست" اظهار
مي دارد، ممكن است "برخي اوقات پنهان و گاهي آشكار" باشد ـ اما عليرغم
اشكال متفاوت، اين مبارزه مداوماً جريان دارد. شالوده سر برون آوردن خيزش انقلابي
را عناصر انقلابي نسبتاً "پنهان" كه موجودند و به مبارزه خويش در دوره
هاي غير انقلابي ادامه مي دهند و تضادهاي جوانه زده اي كه از عمق به سطح فشار مي
آورند، تشكيل داده و در بروز اين خيزش نقش بازي مي كنند.
لنين بر تضادهاي داخلي بمثابه "نيروي
محركه" تكامل تاكيد بسيار مي گذارد. اما نه بدان معنا كه علل خارجي اصلا نقشي
بازي نمي كنند. وقتي يخ به اندازه كافي حرارت ببيند به آب تبديل مي شود. مطمئناً اين تغييري كيفي
است و نه تغيير در درجه حرارت (براي امتحان مي توان در يك استخر يخ زده شيرجه رفت
و يا در كوكاكولا آب ريخت). كماكان اين مسئله علل خارجي را عمده نمي كند، هيچ درجه
اي از حرارت نمي تواند يخ را به شيركاكائو يا سرب مذاب تبديل كند. اينكه يخ مي
تواند به برخي پديده هاي كيفيتاً متفاوت بدل شود اما به برخي ديگر خير، مربوط به
تضادهاي درونيش مي باشد ـ در اين مورد مشخص صفات متضاد هيدروژن و اكسيژن در مبارزه
و وابستگي متقابلشان.
اين مثال بتنهايي براي روشن كردن
رابطه مابين تضادهاي داخلي و خارجي كافي نيست. مثلا آيا نمي توان تغيير شكل آب به
بخار را نتيجه مبارزه متضاد مابين حرارت و آب دانست، يا بعبارتي ديگر و در سطحي
ديگر (مثلا با در نظر گرفتن ماشين بخار) آيا ميتوان از تضاد مابين آب و حرارت
بعنوان تضادي داخلي و نه خارجي ياد كرد؟ و در نهايت آيا اصولا مقوله "علت
خارجي" بي معنا نيست؟
خير، بي معنا نيست ... اما نسبي است. واقعيت اين است كه سطوح كيفيتاً
مختلفي در ساختمان ماده موجود است (در اينجا منظور ما تمام اشكال ماده است، از
ذرات ريز اتمي گرفته، تا جوامع بشري يا كهكشان). بطور مثال ملكولهاي آب شامل اتمها
مي باشند. اما اين اتمها، "ميني مولكول" نبوده بلكه سازمانهاي كيفيتاً
متفاوت ماده اند كه ويژگيها، صفات مشخصه و ساختار متضاد خود را دارا هستند. تركيب
آنها درون يك مولكول مشروط است و مولكول در غياب برخي شرايط اساسي خواهد شكست. اما
حركت اين اتمها وقتي درون ساختمان مولكول جمع اند، بيشتر توسط تضادهاي آن مولكول
معين ميشود تا ويژگي درونيشان بمثابه اتم.
مثال ديگري را در نظربگيريم. بگذاريد به روابط
مابين ارگانهاي بدن و خود بدن بنگريم. ارگانها، بافتها و سلولهاي مختلفي كه بدن را ميسازند تضادهاي خاص
خود را دارند. تضادهايي كه وسيله معرفي آنهاست و بايد آنها را در جاي خود فهميد.
از طرف ديگر و اساسي تر آنكه، موجود بشري يك جمع بهم پيوسته بوده و ارگانهاي
مختلفش اساساً موجوديت (و تاريخ تكاملي) مستقل ندارند، بلكه بمثابه بخشي تبعي از
كل ارگانيسم عمل كرده و تكامل مي يابند. بدن "اتحادي از سلولها" نيست و
زمانيكه من حيث المجموع بدن مرده باشد، نه سلولها و نه ارگانهاي بزرگتر نميتوانند
مانند گذشته عمل كنند. حال آنكه بدن، خود روزانه ميليونها سلول مرده را دفع كرده و
ميتواند بدون برخي ارگانها هم به حياتش ادامه دهد.
اگرچه در هر ارگاني تضاد جريان دارد و دچار
"امراض موضعي" مي شوند (امراضي كه بر سلامت ارگان بمثابه يك كل اثر
گذاشته و گاهي اوقات اين اثرات تعيين كننده ميشوند) ليكن اين مسئله باز هم تنها در
ارتباط با بقيه بدن معنا مي يابد. بطور مثال امراض قلبي را نمي توان جدا از رژيم
غذائي، فعاليت بدني، ديد دماغي و توان مجموعه بدن و تك تك ارگانهايش بدرستي درك
كرد.
البته بجاي اين مي توان استدلال
ديگري پيش گذاشت و گفت: از آنجايي كه سلامت افراد مختلف تا حد زيادي بواسطه
جايگاهشان در جامعه تعيين ميشود، پس اين جايگاه همان سطحي است كه بايد امراض را در
آن مطالعه كرده و مورد معالجه قرار داد و واقعاً هم اين بحث در مواردي معين (مانند
برنامه هاي پيشگيري دسته جمعي، اپيدمي ها و غيره)، صادق است. اما ارتباط بدن شخص
با جامعه، بگونه رابطه مابين ارگان هاي مختلف و بدن بمثابه يك كل نيست. براي
معالجه بيمار، تضادهاي داخلي (نظير سيستم ها، ارگانها و سلولها) نسبت به تضادهاي
خارجي (محيط، جامعه و امثالهم) عمده اند.
نكته اينجاست كه بايد خصلت كنكرت
( مشخص) هر پروسه يا شيئي تحت تجزيه و تحليل را، در راس قرار داد. ساختمان ماده
سطوح مختلفي دارد و هر سطح، استقلال نسبي داشته و همزمان به سطوح ديگر نيز مرتبط
بوده و از آنها تاثير مي پذيرد. بنابراين براي ارائه يك تجزيه و تحليل ديالكتيكي
بايد روشن كرد كه پديده مورد مطالعه چيست، مبناي تعيين داخلي بودن و يا خارجي بودن
تضادها كدام است و ارتباط اين تضادها با يكديگر چگونه است. مائو بر درك
"كنكرت قانون ذاتي اشياء و پديده ها" (در باره تضاد ـ صفحه 90) تاكيد
گذاشت. آن اضداد واقعي كه تكامل شيئي يا پروسه را در بر گرفته و آن را بجلو مي
رانند بايد معين شده و تاثير گذاري متقابل و مبارزه شان با يكديگر بايد مطالعه و
درك گردد.
همگـوني و مبارزه و جهش به نو
چگونه است كه اضداد دافع يكديگر در يك پروسه يا
شيئي با هم همزيستي مي كنند؟ و چرا اين مقوله همگوني يا وحدت اضداد ـ بقول لنين ـ
كليد "جهش"، "وقفه در رشد تدريجي"، "تبديل به ضد
خود" و انهدام كهنه و ظهور نو، مي باشد؟ (درباره مسئله ديالكتيك ـ صفحات 342ـ 341 ـ ماركس، انگلس، ماركسيسم)
نخست بايد بگوييم كه همگوني هم
معنايي عاميانه دارد و هم مفهومي فلسفي. از نظر فلسفي همگوني اضداد بدين معنا نيست
كه دو جنبه يك تضاد مانند يكديگر هستند و يا نميتوان آنها را از يكديگر تميز داد،
بلكه در واقع، هم به همزيستي اضداد درون يك هستي اشاره دارد و هم به خصوصيات آنها،
بدين معني كه اين اضداد تحت شرايط معيني به يكديگر تبديل ميشوند و اين امر نتيجتاً
خصلت پديده يا پروسه مورد نظر را كيفيتاً دچار تغيير مي كند.
ابتدا از جنبه اول معناي فلسفي همگوني، يعني همزيستي اضداد شروع كنيم:
در عين حال كه هر هستي يا پديده تضادي است كه نيروهاي متضادي را در بر ميگيرد، ولي
خود پديده در بيشتر دوران موجوديتش در يك موقعيت نسبتاً باثبات بسر ميبرد. بعبارت
ديگر، در هر هستي يا پروسه، نيروهاي نوين و نوزادي موجودند كه عليه چارچوب آن
پديده مبارزه مي كنند. اينها ميكوشند ماهيت پديده را نفي كرده و پديده نويني را
بظهور رسانند، با اين وجود در هر لحظه معين، شيئي يا پديده بيشتر خودش است تا
"غير خودش". يك تخم مرغ، در حالي كه جوجه در حال رشدي را درون خود دارد،
كماكان يك تخم مرغ باقي مي ماند ـ سخت با پوسته سفيدي كه جنيني را احاطه كرده.
جامعه سرمايه داري اگرچه عناصري از جامعه سوسياليستي آتي را در بر دارد (بشكل
توليد اجتماعي، پرولتاريا، حزب و غيره) و اين عناصر بطور مداوم درون چارچوب غالب
سرمايه داري و عليه اين چارچوب مبارزه مي كنند، اما با اين وجود، اين هنوز جامعه
اي سرمايه داري است. اضداد در يك تضاد با يكديگر همزيستي مي كنند و اين همزيستي
(موقت) يك جنبه از "همگوني اضداد" است.
اين همزيستي امري ايستا نبوده، بلكه بيشتر به
چارچوب نسبتاً باثباتي مي ماند كه درونش مبارزه اضداد بلاانقطاع ادامه دارد. و اين
مبارزه بلاانقطاع تغييراتي قسمي در خصلت خود همگوني بوجود مي آورد، حتي قبل از
اينكه نقطه حدتي واقع شده و شكافي اساسي در همگوني (يا چارچوب آن) ايجاد كرده
باشد.
به چند مورد مشخص از همزيستي و وابستگي متقابل
اضداد نگاه كنيم. مطمئناً زندگي با مرگ تضاد صدو هشتاد درجه دارد ـ اما حقيقتاً،
آيا مقوله زندگي بدون مرگ و بالعكس، بي معنا نخواهد بود؟ مرگ فقط بعنوان محدوده
زندگي معنا دارد و زندگي خود تا زماني ادامه مي يابد كه ارگانيسم ها عناصري از
گياهان و حيوانات مرده را شكسته و سنتز كنند، (و درهمان زمان سلولهاي مرده و تفاله
هاي سمي را از خود دفع سازند).
مثال جنگ را در نظر بگيريد. جنگ
كيفيتاً با صلح متفاوت است ـ اما اين دو با يكديگر همگوني دارند. معاهده هاي صلح
چيزي نيستند جز چارچوبي كه در آن بورژواهاي رقيب با يكديگر به رقابت برخاسته و
براي جنگهاي نوين آماده مي شوند. بهمين ترتيب، جنگ براي جنگ براه انداخته نشده،
بلكه با هدف تعيين معيارهاي جديد (و رضايت بخش تر) در امر قراردادهاي صلح آميز
دامن زده ميشود. همگوني و مبارزه در تضاد مابين جنگهاي عادلانه و ناعادلانه نيز
وجود دارد ـ بطور مثال، در جريان جنگ جهاني اول، پرولتارياي روس، جنگ ناعادلانه
يعني جنگ امپرياليستي را كه توسط بورژوازي خودي در جريان بود به جنگ داخلي انقلابي
در روسيه بدل ساخت. علاوه بر اين، جنگهايي كه توسط طبقات و ملل ستمديده جهت كسب
آزادي انجام ميشود، جهش هايي كيفي هستند كه از درون مبارزه ـ نسبتاً ـ غير نظامي
ستمديده عليه ستمگر تكامل مي يابند.
اما مسئله همگوني به وابستگي
متقابل اضداد ختم نميشود. همانگونه كه مائو نوشت:
... بلكه مهمتر از آن تبديل اضداد به يكديگر
است. يعني اينكه تحت شرايط معين هريك از دو جهت متضاد يك شيئي يا پديده به ضد خود
بدل ميگردد، جاي خود را با طرف مقابل عوض مي كند. اين دومين معناي همگوني اضداد
است. (در باره تضاد، صفحه 119)
در حاليكه مبارزه مابين دو جنبه
در تمام طول حيات تضاد ادامه دارد و مراحل مختلف، بعلت اين مبارزه (و همچنين تحت
تاثير تضادهاي ديگر بر پروسه) هر دو جنبه دچار تغييراتي جزئي هم ميشوند، اما بطور
اجتناب ناپذير نقطه اي فرا ميرسد كه همگوني سابق ديگر نمي تواند جوانب متضاد را در
ماهيت تغيير يافته شان فرا بگيرد. جنبه مغلوب به پيش خيز برداشته و بر جنبه عمده
سابق غلبه مي كند و هستي كيفيتاً نوين و متفاوتي را بظهور ميرساند. بطور مثال،
پوسته تخم مرغ نابود شده و جاي خود را بضد خود، يعني جوجه مي سپارد، پوسته جامعه
سرمايه داري را نيز، انقلاب پرولتري مي شكافد و پيدايش جامعه نوين آغاز ميگردد.
(جايگزيني يك جامعه توسط جامعه اي كاملا
متفاوت در مقياس جهاني امري است آشكارا پيچيده تر از تولد جوجه. هر انقلاب منفرد
پرولتري اگرچه جامعه سرمايه داري را در سطح جهاني از بين نبرده يا حتي بورژوازي
همان كشور را نابود نمي سازد (اين مسئله را در فصل چهار اين كتاب مورد بحث قرار مي
دهيم) ولي جهشي مهم در اين روند محسوب ميشود. در يك روند طولاني تاريخي است كه
مناسبات سرمايه داري و جامعه سرمايه داري كاملا از ميان مي روند و يك هستي كاملا
نوين در نتيجه مبارزه اضداد بمنصه ظهور مي رسد. ماركس سراسر اين روند را بطريقي
فشرده و متمركز چنين تشريح كرد: "تمركز وسايل توليد و اجتماعي كردن كار
بالاخره به نقطه اي مي رسد كه با پيوسته سرمايه داري خود ناسازگار ميگردد.
بنابراين اين پوسته به دونيم شده و ناقوس مرگ مالكيت خصوصي سرمايه دارانه به صدا
در مي آيد، از خلع يدكنندگان خلع يد مي شود." (كاپيتال جلد اول، صفخه 763))
اينها جهش هايي به سوي نو
هستند ـ انتقالي كه تدريجي نيست ـ جهش
هايي كه در نتيجه شان پديده هاي نوين به يكباره با نابود كردن و يا حداقل غلبه بر
كهنه بظهور مي رسند. اين انباشت تدريجي خصومتها نيست كه جنگ جهاني را پديد مي
آورد. بلكه همانگونه كه متخصصين نظامي بورژوازي مي گويند جنگ از مقاطع بحراني برق
آسا بر ميخيزد. مثال مشابه آنكه، آب قبل از تبديل شدن به يخ از حالتي خميري شكل رد
نميشود.
اين مسئله در مورد ظهور بورژوازي
هم صدق ميكند. اين طبقه در جامعه فئودالي از ميان بازرگانان، تجار، پيشه وران و
دهقانان مستقل برخاست. مبادله را تسهيل كرد و برخي بهبودها را در زمينه نيروهاي
مولده موجود حاصل نمود. تكامل اين نيروي نوظهور قرنها بطول انجاميد. اما در عين
حال كه بورژوازي تكامل ميكرد و رشد مي يافت آن شرايط و مناسبات توليدي كه قبلا
موجب ظهور وي شده، رفته رفته به قيد و بندي در راه رشد بيشترش بدل گشت. اين در
حالي است كه رشد مبادله كالايي بتدريج روابط فئودالي را مستحيل مي ساخت. برخورد و
فشار رشد ميكرد، تا بالاخره در نقطه معيني بورژوازي يورشهاي همه جانبه انقلابي
عليه نظم فئودالي را آغاز نمود. جامعه بورژوايي فقط بر مبناي يك گسست قطعي با آن
نظم مي توانست به ظهور برسد. بايد توجه داشت اين گسست زماني اتفاق افتاد كه
بورژوازي (و روابطي كه آنرا مجسم و نمايندگي مي كرد) هنوز در اشكال بسيار بدوي خود
بود. فقط با بريدن از جامعه فئودالي و روبيدن مقدار معيني از "قلوه
سنگها" از سر راه بود كه روابط توليدي جديد ميتوانست واقعا ريشه گرفته و رشد
كند.