مدخلي بر علم انقلاب

لني ولف

 

فهرست مطالب

 

توضيحات پيشگفتار  1

پيشگفتارچاپ فارسي     1

پيشگفتارنويسنده  بر چاپ فارسي     2

پيشگفتار  2

فلسفه   4

ديالكتيك   6

ماترياليسم ماركسيستي    17

اقتصادسياسي    26

كالاهاوسرمايه  29

انباشت سرمايه  33

امپرياليسم   41

خصوصيات اصلي امپرياليسم   41

تـضـاد اساسـي تـحـت امـپـرياليسم   51

دولت    57

دمكراسي بورژوايي و ديكتاتوري سرمايه داري   59

ديكتاتوري پرولتاريا 63

حزب    74

نقش سياسي پيشاهنگ    75

اصول تشكيلاتي    79

 

توضيحات پيشگفتار

1ـ بدلايل گوناگون خدمات مائو در دوران سوسياليسم در يك جلد يا دو جلد از آثار مشخص وي متمركز نشده اند. بهترين فشرده از تكاملات مائو در ماركسيسم ـ چه دوران سوسياليسم و چه بطوركلي ـ را ميتوان در "خدمات فنا ناپذير مائوتسه دون" نوشته باب آواكيان صدر كميته مركزي حزب كمونيست انقلابي ـ امريكا ـ يافت.

 

_________________________________________________

 

پيشگفتارچاپ فارسي

ماركس، لنين  مائو تسه دون در ارتباط تنگاتنگ با خيزشها و نبردهاي انقلابي يك قرن و نيم اخير، يگانه تئوري رهائيبخش بشريت را بنيان گذارده و تا بحد كنوني تكامل دادند. بهمين جهت علم بالنده كمونيسم را امروز ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائو تسه دون مي ناميم. اين علم، تا بكنون صدها ميليون انسان را در مبارزه براي تغيير چهره نكبت بار جهاني كه بر پايه ستم واستثمار بناشده، هدايت كرده است.

  اثري كه هم اكنون در اختيار تان قرار دارد، اصول بنيادين اين تئوري انقلابي را بطور فشرده، روشن و زنده يكجا گردآورده است. مدتهاي مديدي بود كه لزوم تهيه چنين اثري احساس مي شد. درجنبش كمونيستي ايران، فقدان چنين اثري بسياري از نو آموزان ماركسيسم را به مطالعه آثار نشر يافته از سوي رويزيونيستهاي مدرن سوق داده كه خود موجب بد آموزيهاي تئوريكي بسياري بوده است. همچنين ورود مداوم نسل نوين انقلابيون به ميدان مبارزه و نياز آنان به دست يافتن به اصول پايه اي اين علم، ضرورت انتشار چنين كتابي را صد چندان مي ساخت.

  مطالعه اين اثر براي هر فعال كمونيست، هر كارگر انقلابي، هر نوآموز ماركسيست و هر انقلابي كه در پي فهم علمي از پيچيدگي هاي جهان كنوني و بدنبال اسلحه اي براي تغيير آنست، حياتي مي باشد.

  اين اثر، در سال 1983 توسط حزب كمونيست انقلابي آمريكا انتشار يافت. نخست بخش فلسفه آن در سال 1362 به فارسي ترجمه شد كه نقش تئوريكي مهمي را در دوران بازسازي تشكيلات ما بازي نمود. بخشهاي ديگر در طي سالهاي بعد ترجمه گشته و بعنوان اثري پايه اي در آموزش و نوسازي آموزش رفقاي سازماني بكار گرفته شد. هم اكنون موفق گشته ايم كه پس از ويرايش ترجمه، كتاب را بطور كامل در دسترس عموم قرار دهيم.

 

ترجمه و انتشار فارسي اين اثر را به مائوئيستهاي افغانستان و ايران تقديم مي نمائيم.

 

 اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) ـ تابستان 1368

___________________________________________________________

 

خوانندگان فارسي زبان بايد توجه كنند كه نويسنده در مبحث ساختمان حزب و تدارك انقلاب علاوه بر پيش گذاردن اصول جهانشمول، ايندو مقوله را بطور خاص تر در رابطه با كشورهاي امپرياليستي مورد توجه قرار ميدهد. همانطور كه خود نويسنده خاطر نشان ساخته است:

"درعين حال، ويژگيهاي مهمي در مبارزه ملل تحت ستم آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين دخيل است. فرصتها براي شروع مبارزه مسلحانه در اينگونه كشورها عموماً نزديكتر از كشورهاي امپرياليستي است. اين مسئله ناشي از چندين عامل است: خصلت بس عقب افتاده نيروهاي مولده (منجمله حمل و نقل و ارتباطات) كه بقاي ارتش خلق و حتي مناطقي كه پرولتاريا در آنجا حاكميت خود را بطور موقت اعمال مي كند (حتي پيش از پيروزي سراسري) را امكانپذير مي سازد و موقعيت بس فلاكت بار توده ها، كه عده بيشتري از افراد را تشنه تحول انقلابي مي كند. و همچنين موقعيت بس متزلزل دارودسته هاي حاكم، و غيره. با اينهمه، در كشورهاي تحت سلطه نيز عموماً وجود بحران حاد جهت انجام تعرض نهايي در سطح سراسري ضروريست، و توده ها هم بايد از لحاظ سياسي آماده پيشبرد اين مبارزه باشند. مائو زماني از جنگ ضد ژاپني در چين بعنوان "دوران تدارك" ياد كرد. اگرچه در اين مورد، تدارك از همان آغاز شكل آشكارا نظامي بخود گرفت و نتايج نظامي آن بسيار حياتي بود، اما واقعيت اين است كه بسيج سياسي توده ها نكته كليدي آن بود. بخش حاضر از فصل "حزب" بيشتر بر وظايف حزب انقلابي در كشورهاي پيشرفته تاكيد دارد. اما ديدگاه لنيني از حزب و وظايف سياسي، ايدئولوژيك و تشكيلاتي آن در بسياري جنبه هاي مهم كاربرد عام دارند."

 

___________________________________________________

پيشگفتارنويسنده  بر چاپ فارسي

 

  مطمئناً هيچ نقطه اي از كره ارض طي دهه اخير بيشتر از ايران، افغانستان و خليج فارس شاهد كشتار بي حساب و اعمال پليد امپرياليستي، از پشت خنجر زدنها و خيانتهاي دون صفتانه بيشمار نبوده است. در عين حال، دنيا بندرت نمونه هايي از قهرماني و فداكاري و عزم پيگيرانه نظير آنچه رفقا در اين چهار راه جهاني عرضه كرده اند را شاهد بوده است. امروز منطقه همچنان در جوشش است و فرصتهاي سرخ و داغ انقلابي را بظهور مي رساند. بهمين علت من از نشر "علم انقلاب" بزبان فارسي با شوري زائدالوصف استقبال مي كنم.

  "علم انقلاب" نخستين بار در سال 1983 انتشار يافت تا به امر تربيت اعضاء و هواداران حزب كمونيست انقلابي آمريكا در زمينه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم ياري رساند. طبيعتاً تاكيد كتاب بر راه انقلاب در ايالات متحده و بطور عمومي تر در كشورهاي امپرياليستي بود. با اين وجود، اگر "علم انقلاب" به تقويت هرچه بيشتر جنبش اصيل انقلابي در ايران و افغانستان خدمت كند، اين فراتر از قصد اوليه كتاب بوده... و اين يقيناً بسيار عاليست ـ خصوصاً امروزه كه زمان مصافها و فرصتهاي عظيم براي پيروزيها و تحولات انقلابي در مقياسي جهانيست.

 

  لني ولف

 اول ماه مه 1989، شيـكاگو

_________________________________________________________

بهنگام انتشار "علم انقلاب"، حزب كمونيست انقلابي آمريكا اين علم را ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون مي ناميد. حزب بسال 1988، در تطابق با دركي عميقتر از خصلت كيفي تكامل اين علم توسط مائوتسه دون، نام آنرا به ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم تغيير داد.

 

پيشگفتار

 

  "آنجا كه ستم باشد، مقاومت سربلند مي كند": اين قانون اساسي در تكامل اجتماعي است. آنان كه مشتاق جامعه اي والاتر، بهتر و آزادند و آرزويش را در سر مي پرورانند ـ آنها كه مي خواهند براي جهاني بهتر مبارزه كنند، چراكه نظام سبعانه امروزي را خواهان نيستند ـ مي دانند يا حداقل احساس ميكنند كه كليد "جامعه بهتر"، "دقيقا" در مقاومت توده ها نهفته است. و اگر چه اين مقاومت افت و خيز دارد ولي گرهگاههاي قطعي پيش مي آيند كه بقول ماركس در آن شرايط "تمام جامعه به هوا مي رود" و آرزوها در روشنايي روز قابل رويت مي گردند.

 ولي مقاومت به تنهايي كافي نيست ـ حداقل براي به انجام رسانيدن آن تغيير اساسي كه لازمه شرايط جامعه امروزين است، كافي نيست. براي وقوع چنين امري افراد بايد به شناختي علمي از جامعه و دركي دقيق و قاطع از نقش اساسي مقاومت مردم و روند انقلاب مسلح شوند. اگرچه چنين شناختي پيش شرط مقاومت توده ها نيست ولي بود يا نبود آن مي تواند سرانجام متفاوتي را ببار آورد: آيا زنجيرهاي نظم كهن تنها به حركت در خواهند آمد يا زمينه نويني براي امر آزادي كسب خواهد شد، آيا مردم كوركورانه (هرچند تا مدتي با شدت) خواهند جنگيد يا با سر افراشته و چشماني باز، دوخته شده به افق آينده و آماده براي پيروز شدن.

ذ چرا علم كليد مسئله است؟ آيا واقعا "چيزي بمثابه" علم انقلاب وجود دارد؟ يا اگر از زاويه ديگري به مسئله نگاه كنيم، منظور از گفتن اينكه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائو تسه دون علمي است، چيست ـ و اهميت طرح اين مسئله در كجاست؟

 براي شروع بايد گفت متدي كه توسط ماركسيسم تدوين شده يديالكتيك ماترياليستيه  سيستماتيزه ترين بيان متد علمي تا به امروز است، يعني دقيق ترين و قطعي ترين ابزار بررسي جهان (در واقع كائنات) و چگونگي عملكرد آن. ماركسيسم، ماترياليستي است: چرا كه براي رسيدن به علل نهائي و جهت گيريهاي هر پديده و واقعه در طبيعت و جامعه بر جهان مادي تكيه ميكند، و ديالكتيكي است زيرا تمام پديده ها را در متغيير بودن، متكامل شدن و در عمل متقابل با ساير پديده ها درك مي كند، و بالاخره به اين دليل كه مبارزه اضداد درون يك پديده يا پروسه (روند ـ م) بعنوان اساس بنيادين حركت و تغييرش مورد مطالعه قرار ميدهد.

  بر پايه اين شيوه، ماركسيسم پرده خرافي كه بورژوازي بر زندگي اجتماعي كشيده (و روابط اجتماعي بورژوايي آنرا تقويت مي كند) را از هم دريده و محركهاي واقعي تكامل اجتماعي و قوانين حاكم بر آن را آشكار مي كند. موجودات بشري بهر حال شكلي از ماده هستند. عمل متقابل آنها با محيط اطرافشان و با يكديگر پروسه اي است طبيعي ـ ولو بسيار پيچيده ـ با تمام ويژگيها و قوانينش. اين قوانين همانطور كه جلوتر خواهيم ديد تسخير ناپذير يا لايتغيير نيستند ـ اما بهر حال قانون بوده و براي تغيير آگاهانه جامعه بشري بايد به آنها احاطه يافت.

 برخي مي گويند از آنجا كه ماركسيسم جدال انگيز و مورد مشاجره بسيار است، پس علمي نمي باشد. ولي مشاجره به تنهايي دليل بر غير علمي بودن يك تئوري نيست. تئوري تكامل داروين باعث انفجار در جامعه علمي گشت، همان كاري كه تئوري نسبيت آينشتين انجام داد. دانشمندان نيز مانند بقيه جامعه بر سر اين تئوري ها به دو اردوي متخاصم تقسيم شده اند. در هر دو مورد، مبارزه و پيروزي نهايي هواداران تئوريهاي نوين تاثيرات عميق اجتماعي را بهمراه داشته است. ماركس حق داشت كه به علم بمثابه "نيروي انقلابي تاريخا پويا" بنگرد (سخنراني انگلس در كنار قبر كارل ماركس).

 و اگر تئوري ماركس بيش از تمام تئوريهاي فراگير علمي كه تا كنون پديدار شده اند جامعه را به عميقترين وجهي تقسيم كرده ـ و بيشترين تاثير را بر آن نهاده ـ اين امر دليل بر غير علمي بودن آن نيست. وقتي يك تئوري علمي مستقيما عصب حساس جامعه بورژوايي ـ روابط طبقاتي استثماري و گرايش جامعه به سمت انقلاب پرولتري ـ را هدف قرار ميدهد تعجب آور نيست كه با بيسابقه ترين و گسترده ترين مشاجرات روبرو گردد!

 ماركسيسم علمي زنده است و بهمين علت به اين نتيجه مي رسد كه بسياري از ايده هاي ماركسيستي كه زماني حقايق اساسي يا حتي تزهاي اساسي تلقي ميشدند به شهادت تاريخ يا از برخي جهات اشتباه بوده و يا اساسا غلط هستند. براي مثال ماركس و انگلس معتقد بودند كه انقلاب پرولتري ابتدا در كشورهاي پيشرفته تر بوقوع خواهد پيوست و اگر قرار به پيروزي انقلاب است بايد همزمان در چند كشور بوقوع بپيوندد. ولي با تكامل امپرياليسم در آغاز قرن جديد تضادهاي درون كشورهاي پيشرفته موقتا تخفيف يافته و انقلاب پرولتري ابتدا در كشورهاي عقب مانده تري چون روسيه (اگر چه امپرياليستي بود) و (حدود سي سال بعد) در چين (و ساير كشورهاي تحت ستم) كه هنوز سرمايه داري در آنها حتي كاملا مستحكم نشده بود، رخ داد. بعلاوه، پرولتارياي شوروي انقلاب را به پيش برده و عليرغم اين واقعيت كه تلاش موفق انقلابي ديگري در آنزمان موجود نبود اولين دولت سوسياليستي را مستقر كرد. تز مشخص ماركس و انگلس در اينمورد غلط از آب درآمد، ولي اين متد ماركسيستي بود كه لنين را قادر ساخت تا چگونگي و چرائي تغيير شرايط، عوامل نوين پيش بيني نشده اي كه به سير تكامل وارد گشته اند و از همه مهمتر معناي اين عوامل براي فعاليت عملي و آينده را تحليل كند.

 چنين پروسه اي تكاملي كاملا با كارآكتر اصيل علمي همساز است. برگرديم به مثال داروين. امروز برخي دانشمندان ـ در پرتو پديده ها و اطلاعات و فاكتهاي نوين و مبارزه مداوم بر سر چارچوب تئوريك و تفسيرات داروين (و سايرين) ـ معتقدند كه بعضي از نكات و حتي تزهاي اصلي داروين اشتباهند. براي مثال تاكيد داروين بر خصلت تدريجي تكامل اخيرا مورد بحث و جدل آنهايي قرار گرفته كه معتقدند تكامل همراه بود با دورانهاي نسبتا ثابت كه با جهشها و گسستهاي راديكال رقم خورده است. با وجود اين، رهبران اين مكتب به درستي بر اساس و چارچوب كلي تكامل يافته توسط داروين تاكيد داشته، از آن حمايت كرده و برآن پايه حركت مي كنند.

 بهمين ترتيب، چيزي بعنوان علم لايتغير، اصلاح ناپذير و بي برو برگرد انقلاب وجود ندارد و نمي تواند وجود داشته باشد ـ يعني علم انقلاب نميتواند چيز راكدي باشد و كماكان علم بودن خود را حفظ كند. رشد و تكامل بي وقفه، برا ساختن تيغه قاطع اين علم، به دور افكندن آنچه كهنه يا اشتباه است و تكامل بيش از پيش هسته صحيح آن، اموري است كه بواسطه كارزارهاي نوين تحميل مي شوند. ولي تمامي اين امور مي بايد با حركت از شالوده اي كه ماركس و انگلس ريخته و بعد از اين دو تعميق يافته، دنبال گردد وبه پيش برده شود.

 قصد اين كتاب معرفي اين شالوده و اساس و ارائه سرپل و راهنما به اصول اساسي و بدنه تئوري ماركسيستي است. مابه دوراني وارد مي شويم كه نياز به پرورش بر پايه اين اصول شديدا احساس ميشود ـ دوراني كه سيستم امپرياليستي بواسطه بحراني جدي روبه اضمحلال رفته و ممكن است فرصتهايي بيسابقه پديدار شوند كه مطمئنا مصاف طلبي هاي عظيمي را مقابل ما خواهند گذاشت. در نتيجه، توانايي تشخيص و تحليل از تخم خيزشهاي نوين در زير سطح و درك محركهاي رشد و تكامل آن، بطور مشخص حياتي خواهد بود. اينكه از آن فرصتها و مصافها چه حاصل خواهد شد، اينكه آينده به چه اندازه از كالبد كهنه بيرون كشيده خواهد شد، تماما بستگي به اين دارد كه اينك به چه ميزان احساسات و آمال انقلابي با علم انقلاب تركيب مي شود و اين علم به چه ميزان براي تبديل مقاومت خودبخودي به انقلاب آگاهانه، بكار گرفته مي شود.

 

***

 چنين پرورشي آسان نيست. تئوري علمي و از جمله تئوري ماركسيستي در جامعه بورژوائي بطور معمول در پردۀ خرافه پيچيده شده است. بر ارتباط اين تئوري با پراتيك اجتماعي توده ها پرده ساتر كشيده اند و به آن بمثابه محصول انحصاري و مايملك نوابغ و نخبگان برخورد مي شود ودر عوض بقول آلفرد لرد تنيسون انگليسي، شاعر دربار ويكتوريا "توده ها را دليل جستن نشايد، آنها را كار كردن و مردن بايد".

 اما اين شكاف ـ اگر چه به اندازه كافي در جامعه طبقاتي واقعي است، و مرتبا توسط سيستم تعليم و تربيت و شرايط توده ها تقويت ميشود ـ ريشه در "طبيعت بشري" ندارد و بنابراين مي توان و بايد به اين مشكل فائق آمد. بايد از آغاز با اين شكاف مبارزه كرد تا بتوان انقلاب را به سرانجام رساند. هركس كه مي خواهد جامعه را بطور علمي بفهمد، بايد به اين مبارزه دامن بزند.

 ماركس نوشت "براي علم شاهراه وجود ندارد و خوشبختي رسيدن به قله هاي درخشان آن فقط نصيب كساني ميشود كه به خستگي بالا رفتن در جاده هاي پرنشيب و فراز آن نيانديشند." (كاپيتال ـ ص 12 ـ مقدمه)

 تكامل ماركسيسم خود منعكس كننده ديالكتيك ماترياليستي است. به هنگام ارزيابي از زندگي و خدمات واقعي پيشقراولان ماركسيست ميتوان مركزي بودن مبارزه جهت ترقي و اساسي بودن مبارزه تئوريك در مسائل پراتيكي مقابل پاي جامعه را مشاهده كرد.

 كارل ماركس در آلمان بسال 1818 متولد شد و در اواخر سالهاي 1830 در جنبش انقلابي آلمان فعال گشت. او در اوايل سالهاي 40 تبعيد شد و كمي بعد بود كه همكاري با فردريش انگلس را آغاز كرد و اين همكاري را تا پايان عمر ادامه داد. اين دو، كار را با نقد عميق فلسفه آلماني شروع كردند ـ در ابتداي جنبش بود كه انگلس متذكر شد، اختلافات سياسي، خود را در مكاتب فلسفي متخاصم بيان ميكنند ـ و بعدها در پروسه حركت، آنها اصول ديالكتيك ماترياليستي و درك ماترياليستي از تاريخ را نتيجه گرفتند. ماركس و انگلس در اين دوره تشكيلات كارگري انقلابي بين المللي يعني "ليگ كمونيستي" را نيز سازمان دادند: مانيفست ليگ كه در سال 1848 منتشر شد اكنون مانيفست كمونيست ناميده ميشود. اين اثر اولين (و كماكان فشرده ترين) بيان اصول كمونيسم است كه درك ماترياليستي از تاريخ و از جمله لزوم سرنگوني بورژوازي توسط پرولتاريا و "سازماندهي خويش بمثابه طبقه حاكمه" جهت به انجام رساندن امر انتقال به جامعه بي طبقه را ارائه ميدهد.

 سال 1848 شاهد موجي انقلابي نيز بود كه تمام اروپا را فراگرفت، خيزشي كه ماركس و انگلس نقش فعالي در آن بازي كردند. و آنگاه كه موج فروكش كرد هر دو معتقد بودند كه وظيفه اصلي زمان تدوين عميقتر شالوده تئوري كمونيستي است. در نتيجه، ماركس زندگي خود را وقف كار اصليش يعني مطالعه اقتصاد سياسي سرمايه داري كرد. كاري كه ثمره اش در سه جلد "كاپيتال" ظاهر گشت. "كاپيتال" همانند دستان جراحي حاذق به شكم سيستم سرمايه داري وارد شده و امعاء و احشا در هم پيچيده آنرا با تيغ براي علم و تاريخ تشريح مي كند. ماركس محركهاي دروني سرمايه را آشكار ساخته و تكامل و دگرديسي آنرا مورد تجزيه و تحليل قرار داده و در جريان كار، متد ديالكتيك ماترياليستي را تكامل داد.

 ولي ماركس و انگلس از شركت در جنبش انقلابي و رهنمود دادن به آن نيز باز نايستادند. آنها امر بنيانگذاري انترناسيونال اول، اولين تشكيلات گروهها و احزاب كارگري نقاط مختلف جهان را هدايت كردند و آثارشان در باره وقايع روز ـ بطور مشخص در باره كمون پاريس در مقاله "جنگ داخلي در فرانسه" ـ براي آندوره و نسلهاي بعد بسيار با ارزش بود. در مقاله مذكور ديدگاه اساسي ماركسيستي از دولت بورژوايي و ديكتاتوري پرولتري كه بايد جايگزين آن شود، براي نخستين بار تدوين شد. اگرچه ماركس و انگلس هيچكدام آنقدر عمر نكردند كه انقلاب پرولتري را به چشم ببينند (البته به جز دوران كوتاه مدت كمون) اما كارشان چند سال بعد از مرگشان مستقيما ثمر داد.

 فاز بعدي در تكامل ماركسيسم توسط و. ا. لنين رهبري شد. لنين بسال 1870 در روسيه متولد گشت، كشوري كه در آنزمان در حال پشت سرنهادن فئوداليسم بود. برادر بزرگتر لنين بخاطر شركت در فعاليتهاي انقلابي اعدام شد و لنين چند سال بعد به ماركسيسم گرويد. اگرچه وي كوشيد تا ماركسيسم را در شرايط روسيه بكار بندد اما كارش اساسا در موضع پرولتارياي بين المللي ريشه داشته و امروز كماكان ارزش خود را حفظ كرده است. اثر "چه بايد كرد؟" كه چند سال قبل از انقلاب 1905 روسيه نوشته شد دروازه هاي نويني را در باره ماهيت حزب، ارتباطش با توده ها و تضادهائي كه در ساختن يك جنبش انقلابي (غير رفرميستي) وجود دارد، گشود ـ تئوري هائي كه هنوز برايش و بر سرش جنگ است. در افت بعد از انقلاب 1905، آنگاه كه اساس فلسفي ماركسيسم مورد حمله وسيع قرار گرفت، لنين در ماترياليسم و امپريوكريتيسيسم از آن اساس دفاع كرده و تكاملش داد.

 ولي جهان از زمان ماركس و انگلس از جهات عميقي تغيير يافته بود. سرمايه وارد مرحله اي نوين (و آخرين مرحله) از تكامل شده بود، مرحله اي با پديده هاي نوين و تشديد همه جانبه اين تضادها. اين امر به حادترين شكل در اولين جنگ امپرياليستي به سال 1914 خود را بيان كرد. كل جنبش هاي "قانوني" سوسياليستي به معناي واقعي كلمه تسليم دولت هايشان شدند و با هياهو از جنگ حمايت كرده يا (شرمگينانه) با چنين حمايتي همراهي كردند، امري كه در ابتدا موجب حيرت لنين و ساير جهانيان شد. مقالات لنين كه به جدل با اين ورشكستگي بر ميخيزد مسير اصلي انقلابيون را در برابر مشكلات بيسابقه و فرصتهاي پيش آمده توسط جنگ ترسيم مي كند. علاوه بر اين، اثر عمده او "امپرياليسم" معناي واقعي و ريشه هاي مادي جنگ را برملا كرده و براي اولين بار محركهاي امپرياليسم را بمثابه جديدترين و بالاترين مرحله سرمايه داري تجزيه و تحليل مي كند. و هنگاميكه جنگ ـ همانطور كه لنين پيش بيني كرده بود ـ باعث ايجاد اوضاع انقلابي در تعدادي از كشورها شد، ارزش "دولت و انقلاب" او ـ اثر مهمي براي جمعبندي و تعميق ديدگاه ماركسيستي از دولت كه در تابستان 1917 نوشته شد ـ با كسب قدرت پرولتري در روسيه، در پائيز همان سال، به اثبات رسيد.

 لنين دولت شوراها را در سالهاي دشوار آغازين رهبري كرده و تشكيل سومين بين الملل را نيز هدايت نمود، ولي بيماري ناشي از اصابت گلوله يك جاني، رشته عمر او را در 1924 از هم گسست. با اين وجود دولت شوراها به رهبري ژوزف استالين به مدت سي سال روي جاده سوسياليستي براه خود ادامه داد. در اين دوره شوروي كمكهاي مهمي به جنبش بين المللي كمونيستي كرده و تجاربي با ارزش ـ چه مثبت و چه منفي ـ را در امر ساختمان عملي جامعه نوين انباشت نمود.

 در اين ميان بقول مائو تسه دون، "توپهاي انقلاب اكتبر" ماركسيسم را به تمام جهان رساند. مائو بسال 1893 در چين متولد شد و در شورشهاي ضد امپرياليستي كه در جنبش 4 مه 1919 به اوج خود رسيد، شركت كرد. طي جنگ انقلابي و دشوار چين كه از 1921 تا 1949 به درازا كشيد، مائو ماركسيسم را در زمينه هايي چون انقلاب در كشورهاي مستعمره، استراتژي نظامي و فرهنگ به سطح كيفيتا بالاتري تكامل داد. آثار مهم فلسفي مائو در اين مورد ـ "درباره پراتيك" و "درباره تضاد" كه در جريان مبارزه عمده درون حزب كمونيست چين عليه خطوط دگماتيستي نظامي و سياسي بسال 1937 نوشته شد، فلسفه ماركسيستي را نيز به سطح بالاتري ارتقاء داد. بعد از پيروزي انقلاب چين در 1949 و بعدها در مواجهه با احيا سرمايه داري در اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي و فروپاشي جنبش بين المللي كمونيستي متعاقب مرگ استالين، مائو پيشرويهاي مهم ديگري را نيز رهبري كرد. در پيشاپيش همه اينها، تئوري ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا قرار دارد كه براي اولين مرتبه ادامه موجوديت بورژوازي تحت سوسياليسم و ابزار و روش دامن زدن به مبارزه عليه آنرا آشكار ساخته و مورد تجزيه و تحليل قرار ميدهد. انقلاب كبير فرهنگي پرولتري نقطه عطفي هم تراز با كمون پاريس و انقلاب اكتبر در تاريخ جهان بحساب ميآيد. در جريان به انجام رساندن اين خدمات، مائو تحولات ديگري را نيز در فلسفه و اقتصاد سياسي به ثمر رساند ـ كه هم شامل حل مسائل و مشكلات خاص جامعه سوسياليستي اند و هم كاربستي عامتر دارند.( بدلايل گوناگون خدمات مائو در دوران سوسياليسم در يك جلد يا دو جلد از آثار مشخص وي متمركز نشده اند. بهترين فشرده از تكاملات مائو در ماركسيسم ـ چه دوران سوسياليسم و چه بطوركلي ـ را ميتوان در "خدمات فناناپذير مائو تسه دون" نوشته باب آواكيان صدر كميته مركزي حزب كمونيست انقلابي، آمريكا، يافت.

 اين البته نقطه پايان تكامل ماركسيسم نيست. چگونه ميتواند چنين باشد؟ همانطور كه مائو در اثر خود "يادداشتهايي بر نقد اقتصاد شوروي" مطرح كرد "هر فلسفه اي در خدمت وظايف معاصرش است". (نقدي بر اقتصاد شوروي ـ "مانتلي ريويو" 1977، صفحه 114) و امروز نيز چنين است: علم را بايد مطالعه كرد و سپس  براي بوجود آوردن نو بكاربست. اين كتاب، باز هم ميگوييم، مدخلي بر علم انقلاب بوده و هدف خود را تامين پايه و زمينه اي براي مطالعه عميقتر تئوري ماركسيسم، درك و تغيير جهان، قدعلم كردن در مقابل مصاف طلبي هائي كه توسط وقايع جهاني در برابر اين نسل قرار گرفته، قرار داده است. پايه اي كه در اينجا ريخته شده، نقطه عزيمت است. كمكي است به تكاملات ضروري آينده، فلاتي در دامنه است كه بكار صعود به قله هاي جديد و ارتفاعات عظيمتر مي آيد.

 

1

___________________

 

فلسفه

 

   در نمايشنامه گاليله اثر نمايشنامه نويس انقلابي برتولت برشت صحنه اي محوري مابين گاليله و راهب دستيارش مي گذرد. كليسا حمله به گاليله را آغاز كرده و اين موضوع ايمان راهب نسبت به استاد را خدشه دار نموده است. وي در برابر گاليله دست تمنا بلند كرده و از او ميخواهد كه كار با تلسكوپ را تقبيح نمايد ـ كاري كه به فرضيه ابداعي كپرنيك مبني بر گردش زمين بدور خورشيد (يعني درست عكس پندار كليسا) متكي است. ضمن بحث، راهب از اثرات آشوب آفرين اين فرضيه بر دهقانان و از جمله والدين خويش سخن ميراند:

 

  آنها بدشواري زندگي خويش را جور كردند، در پس فقر آنها نوعي نظم وجود دارد، نظمي دائمي. دائما زمين را جارو كردن، دائما در باغهاي زيتون كار كردن، دائما ماليات را پرداختن .... آنها براي حمل مشقت بار سبدهاي پر در طول جاده سنگلاخي، براي زائيدن، و حتي براي خوردن به نيرو نيازمندند و اين نيرو را از جلوه درختاني كه هر سال سبز ميشوند، از چهره سرزنش كننده خاك كه هرگز راضي و خشنود نيست، و از كليساي كوچك و آيه هاي انجيل كه روزهاي يكشنبه بدان گوش فرا ميدهند، كسب مي كنند. به آنها گفته اند كه خداوند مورد اعتمادشان دانسته، محور نمايش تاريخي جهان قرارشان داده و با وظايف كوچك و بزرگي كه بر آنان تكليف كرده به امتحانشان مي گذارد. اگر من به آنها بگويم كه روي تكه سنگي قرار دارند كه بي وقفه در فضاي خالي و به گرد ستاره اي درجه دوم مي چرخد، آنگاه چه خواهند پنداشت؟ پس آن بردباري و پذيرفتن بدبختي ها چه سودي خواهد داشت؟ ديگر كتاب مقدس كه مصلوب شدنشان را رحيمانه توضيح داده، آرامش بخش نخواهد بود. اين دليلي خواهد شد بر اينكه كتاب مقدس پراز اشتباه است. نه، من قيافه وحشت زده آنها را مي بينم، مي بينم كه آهسته قاشق هاي خود را روي ميز مي گذارند، احساس ميكنند كه فريب خورده اند. ("گاليله" نوشته برشت، 1952 ـ با اجازه انتشارات گروو تجديد چاپ شده)

 

 زمانيكه گاليله به اين تقاضا وقعي ننهاد، پدران مقدس او را به شكنجه تهديد كردند. آنها دانشمندان ديگر را در آتش سوزاندند و تمامي كساني كه بر سر اين تئوري مبارزه مي كردند را شكار كرده و سركوب نمودند.

 در پس اين مبارزه شديد حول تئوري علمي، برخورد طبقات قرار داشت. كليسا و سلطه ايدئولوژيكش پشت و پناه زمينداران فئودال بود، از استثمار دهقانان حمايت مي كرد و خود در اين كار شريك بود. مبارزه طلبي در برابر كليسا و افسانه الهي نظم كائنات تهاجم به مجموعه منافع اقتصادي و سياسي در كره خاكي را طلب ميكرد. آنچه كه تجربيات گاليله را بسيار تهديد آميز مينمود، ظهور بازرگانان، صنعتگران و امثالهم در شهرهاي توسعه يابنده بود، يعني اقشاري كه با قيود فئودالي به مبارزه برخاسته بودند. آنها از كاوشهاي علمي پشتيباني مي كردند، چرا كه هم آنرا بمثابه كمكي در زمينه اقتصاد (تئوري كپرنيك نشان داد كه زمين بدور خورشيد مي چرخد و نه بالعكس، و خود زمينه اي شد براي صحيح پيمودن اقيانوسها توسط كشتي ها، تا بتوانند بطرف بازارهاي جديد در آسيا، افريقا و آمريكا روان شوند. تكامل توليد و صنايع عموماً محتاج به علم بود ـ كشف فشار هوا از طريق مطالعه اين مسئله كه چرا پمپهاي مكنده قادر نيستند از معادن آب گرفته در عمقي بيشتر از 33 فوت آب بكشند، صورت گرفت.)  مي ديدند و هم در مفهومي كلي تر، آن را بعنوان بخش مهمي از شورش عليه سلطه فئودالي در تمامي مظاهر جامعه، منجمله علم، فرهنگ، سياست و اقتصاد بحساب مي آوردند.

 چند قرن بعد به همان اندازه كه برخوردها حادتر و وسيعتر ميشد، ابعاد مبارزه نيز از مبارزه بر سر اين يا آن تئوري خاص علمي وسيعتر گشته و به فلسفه و بطور عام جهانبيني گسترش يافت. فلسفه ماترياليستي به جنگ با ايده آليسم تحت الحمايه كليسا برخاست (ماترياليسم معتقد است كه ماده مستقل از شعور وجود داشته و در واقع شعور از آن بر مي خيزد (نه بالعكس)، معتقد است كه جوابهاي مسائل را بايد با تحقيق در جهان مادي و كشف قوانين آن جست. فلسفه ايده آليستي برآنست كه شعور يا حتي حيطه الهي مفروضي، برتر از ماده است. ايده آليسم براي حقيقت به انتظار قوانين الهي مي نشيند. اين جهانبيني هاي متضاد در بخش بعد عميقتر بررسي خواهند شد.) اين امر با ظهور بورژوازي نيز همراه شد و در خدمت اين ظهور قرار گرفت، چرا كه اين فلسفه فقط ـ يا حتي عمدتا ـ نيروي محركه اي براي توليد نبوده بلكه عامل موثر ونفوذ عظيم در طغيان سياسي نيز بحساب مي آمد. جنگهاي دهقاني در آلمان در سالهاي 1520، جنگ داخلي انگلستان در 1660، انقلاب فرانسه در 1789 ـ تمام اينها عليه سلطه سياسي فئوداليسم (عليرغم نفوذ ايده هاي مذهبي يا حتي فناتيسم مذهبي در ميان توده هاي درگير در اين مبارزات) و بالاجبار عليه اقتدار فلسفي و ايدئولوژيك كليساي كاتوليك، بپا خاستند. دوران انفجاري انقلاب بورژوايي، فلسفه ماترياليستي را به پيش راند و خود نيز توسط آن بجلو رانده شد.

 تداخل مبارزه طبقاتي با فلسفه در آن دوره مسئله اي استثنائي نبود، فلسفه همواره پشتوانه محكم مبارزه طبقاتي بوده و هست. فيلسوف كهن افلاطون را در نظر بگيريد، او مخالف آزمايشات و تحقيقات فيزيكي بوده و اعتقاد داشت حقيقت را فقط از طريق منطق و غور كردن در اشكال كامل و بي نقص  ميتوان كشف كرد و تنها علمي كه اجازه يادگيري شان را به شاگردانش ميداد هندسه و ديگر علوم رياضي بود (در عين حال خاستگاه اشكال بظاهر كامل اين علوم را كه در واقعيات مادي بود، پنهان مي ساخت). اين نيرنگ افلاطون نبود، بلكه از موقعيت وي بمثابه ايدئولوگ طبقه برده دار آن زمان ناشي ميشد و اين طبقه درگير مبارزه با نيروهايي بود كه بيشتر به كشتيراني و تجارت متكي بودند (يعني ايوني ها كه فلاسفه شان جزء اولين فلاسفه ماترياليست و از دانشمندان بزرگ يونان بودند). افلاطون، انقياد و بردگي يك طبقه توسط طبقه ديگر را در اثر "كلاسيك" فلسفي خود "جمهوري" توجيه كرده و به ترويج آن پرداخت، او در آن اثر به حاكمان نظم فاضله پيشنهاديش اندرز داد "دروغ اصيلي بگوييد كه لايق نامش باشد":

 

  (بگوئيد) تعليم و تربيتي كه ما به آنها مي داديم (يعني تعليم مردم عادي توسط قيم هايشان) تماما خواب و خيال بود. و آنها فقط خيال ميكردند كه اينهابراي آنها و در اطراف آنها رخ ميداد، اما در حقيقت آنها، آن پائين ها، درون زمين قالب ريزي شده و تربيت گشته اند. جائي كه دست و پا و تزئيناتشان ساخته شده است. وقتيكه كاملا ساخته شدند، زمين يعني مادر آنها، آنها را از رحمش متولد ساخت .... وما در افسانه مان به آنها خواهيم گفت "بنابراين همه شما در شهر برادريد"، "اما زماني كه خدا شما را قالب ريزي كرد، در نسل برخي طلا آميخت، و آنها كساني هستند كه براي حكومت كردن مناسبند، و بنابراين ارزشمندترين مي باشند. او در دستياران (سربازان) نقره آميخت، و آهن و برنج در دهقانان و پيشه وران" (به نقل از مقاله "افلاطون: ايدئولوگ كلاسيك ارتجاع" نشريه كمونيست شماره 5، انتشارات حزب كمونيست انقلابي آمريكا، شيكاگو، مه 1979، صفحه 153)

 

 اگر تا زماني كه جوامع طبقاتي وجود دارند، اين منافع طبقاتي و مبارزه طبقاتي است كه در فلسفه نقش تعيين كننده بازي مي كند، حال ببينيم اهميت واقعي فلسفه در مبارزه طبقاتي چه ميتواند باشد. براي شروع اجازه دهيد كه منظورمان را از فلسفه روشن كنيم. بر خلاف علوم مشخصي كه به مقوله هاي مشخص مربوط هستند (مانند نجوم، بيولوژي، اقتصاد و غيره) فلسفه يك جهانبيني فراگير بوده و روشي سيستماتيك براي تجزيه و تحليل و درك وقايع مختلف كائنات مي باشد.

 از اين زاويه است كه فلسفه اهميتي دوگانه مي يابد، يكم: هركس براي شناخت جهان آگاهانه يا ناآگاهانه شيوه و روشي را ـ كه فلسفه باشد ـ اتخاذ ميكند. آن جهانبيني كه به زندگي دنيوي همچون ديار انبوه و رنج مي نگرد و رستگاري را در بنده بارگاه خداوند مالك الجنان بودن جستجو ميكند به تقويت نحوه معيني از برخورد مي انجامد، و اين ايده كه افراد در روياروئي با جهان تنها بوده و بايد "از لحظات گذرا" نهايت استفاده را بكنند بر خورد ديگري را القاء ميكند. همچنين كسي كه ادعا مي كند "من هيچ فلسفه اي ندارم و فقط كاري را مي كنم كه امكانپذير است" در عين انكار، خود فلسفه اي را بيان مي كند (و بر آن مبنا عمل مي كند) ـ و آن پراگماتيسم مي باشد: همان فلسفه غالب در ايالات متحده. بنابراين، مبارزه فشرده اي كه حول جهانبيني و روش در فلسفه پيش ميرود اثرات تعيين كننده اي را بر تفكر خودبخودي و بظاهر غير فلسفي افراد بشر ... و بنابراين بر اعمال آنها، منجمله اعمال سياسي شان، بجاي ميگذارد.

 فلسفه وراي تاثيرات گسترده اش بر توده ها، در پيشبرد و هدايت يك جنبش انقلابي اصيل نيز حائز كمال اهميت است. هيچ جنبشي نمي تواند جهان را ـ بطور اساسي ـ تغيير دهد بي آنكه روشي براي درك درست آن در دست داشته باشد. پيشرفتهاي انقلابي در تئوري و عمل تحت هدايت ماركس، لنين و مائو بر مبناي ارتقاء، تعميق و بكاربرد ديالكتيك ماترياليستي و مبارزه عليه حملات بورژوازي در عرصه فلسفي تحقق يافت و تنها از اين طريق مي توانست تحقق يابد. بالعكس، نفوذ پراگماتيسم در جنبش انقلابي ـ كه اغلب به شكل كم بها دادن به مبارزه فلسفي (و بطور كلي مبارزه ايدئولوژيك ـ سياسي) ظاهر ميشود ـ طرز تفكر كوته بينانه اي مبني بر "انجام آنچه امكان پذير است" را باعث گشته و نقش بزرگي در گمراهي جنبش توسط امتيازات دروغين كوتاه مدت بازي كرده و حتي برخي اوقات بدست كشيدن از اهداف انقلابي انجاميده است.

 بعلاوه خصلت واقعي پرولتاريا و انقلاب پرولتري آنچنان است كه بر خلاف همه انقلابات و ساير نيروهاي شورشگر جامعه، احاطه آگاهانه بر فلسفه را طلب مي كند. "مانيفست كمونيست" در اين مورد چنين مي گويد:

 

  تمام طبقات پيشين، پس از رسيدن به سيادت، مي كوشيدند آن وضع و موقعيت حياتي را كه به چنگ آورده اند تحكيم كنند و تمام جامعه را به شرايطي كه شيوه تملك آنها را تامين كند، تابع سازند. اما پرولترها تنها زماني مي توانند نيروهاي مولده جامعه را بدست  آورند كه بتوانند شيوه كنوني تملك و در عين حال همه شيوه هاي مالكيتي را كه تا كنون وجود داشته است از ميان ببرند. پرولترها از خود چيزي ندارند كه حفاظتش كنند، آنها بايد آنچه را كه تا كنون مالكيت خصوصي را حفاظت مي نمود و آنرا مامون و مصون مي ساخت، نابودگردانند. (مانيفست كمونيست ـ پكن 1975 ـ صفحه 45)

 

  براي روشن ساختن مفهوم اين نكته در ارتباط با جهانبيني مشخص و انقلاب طبقه كارگر، "مانيفست" ادامه ميدهد:

 

  انقلاب كمونيستي قطعي ترين شكل گسستن رشته هاي پيوند با مناسبات مالكيتي است كه ماترك گذشته است، شگفت آور نيست اگر اين انقلاب در جريان تكامل خود با ايده هايي كه ماترك گذشته است به قطعي ترين شكلي قطع رابطه كند. (همانجا، صفحه 66)

 

 در كشورهايي كه سرمايه داري براي ساليان دراز حاكم بر روند عمومي تاريخ بوده و چنين روندي را منعكس مي ساخته، مدتهاست كه ايام انقلابي بورژوازي جاي خود را به ارتجاع تمام و كمال داده و فلسفه بورژوازي نيز در همين مسير گام نهاده است. جستجوي حقيقت جاي به توجيه استثمار و موعظات افلاطوني داده و روح شاداب كاوشگر و مشتاق بوجود آوردن تغيير در پديده ها با رايحه كشيش مآبانه مدافعان نظم ازلي و مقدر بخشكي گرائيده است. امروز رسالت شناخت و تغيير جهان اساسا بدوش پرولتارياي انقلابي است. بر خلاف تمام نيروهاي شورشگر پيشين جامعه و ساير طبقات اجتماعي، پرولتاريا نمي تواند اجازه دهد كه فلسفه به دگم ديگري بدل گردد، نمي تواند بگذارد كه فلسفه به ايده هايي كه دنياي موجود را بجاي توضيح، توجيه مي كنند و بجاي آشكار ساختن تضادها بر آن سرپوش مي گذارند تبديل شود. هر فلسفه اي كه به نظم الهي يا مذهب رسمي گرايش يابد ـ مهم نيست كه كدامين بهشت را وعده مي  دهد و يا كدامين بت را پرستش مي كند ـ نه تنها بي فايده، بلكه زيانبار است.

 پرولتارياي انقلابي مي بايد به آن فلسفه انتقادي كه انعكاس صحيحي از جهان عيني بوده (و اساسا نحوه تغيير جهان را در خود دارد) مسلح شود، فلسفه اي كه پرولتاريا را به نفوذ در جوهر پنهان در پشت ظواهر و فهميدن بند ارتباط دروني وقايع پيچيده و خيزشهاي پرآشوب قادر ميسازد. و از اين طريق پرولتاريا مي تواند بر نتايج وقايع تاثير گذارده و خود تعيين كننده اين نتايج گردد. پرولتاريا براي پيروزي به فلسفه نيازمند است: پيروزي در مفهومي وسيعتر و همه جانبه تر ـ و در همين ارتباط ـ پيروزي در تقاطع و گره گاههاي تعيين كننده مبارزه. اين اسلحه، اين فلسفه، ديالكتيك ماترياليستي است.

 

ديالكتيك

 

تضاد: كليـد هستي و تغييـر

 گاليله و قبل از او كپرنيك مطمئناً جاني تازه به حقيقت علمي دميدند، اما كار آنها تنها آغازي بر آشكار ساختن موجوديت تلاطمي و انفجاري جهان بود.

 اجازه دهيد كمي عميقتر به خورشيد نگاه كنيم. چيزي كه "خورشيد را بهم نگاه ميدارد" ـ يعني "به آن صورتي كه هست" ـ پروسه اي از انفجارات عظيم و مداوم هسته اي به ميزان هزاران بمب هيدروژني در ثانيه مي باشد. اين فعل و انفعالات، هيدروژن را در هسته خورشيد به هليوم تبديل مي كند و از اين طريق حرارت و نور تشعشع مي يابد. اين فعل و انفعالات پيچيده فيزيكي و شيميايي ـ تضادها ـ كه خورشيد را "مي سازند"، احتمالا پس از ميلياردها سال توسط فعل و انفعالات ديگر جايگزين خواهند شد تا بالاخره خورشيد خود مرده و يا محو گردد ـ درحاليكه ستارگان جديد، بخشاً از سنتز جرمهاي جدا شده و يا انرژي پراكنده شده از آنچه خورشيد بود، بوجود خواهند آمد.

 تكامل مداوم و تغييرات و تبديلات، انفجاري بودن و تغييرپذيري، تماماً بربستر مبارزه اضداد صورت ميگيرند. اين فعل و انفعالات نه تنها خورشيد بلكه تمام جهان مادي را بجلو مي رانند. اين قانون اساسي، مبناي ديالكتيك ماترياليستي را تشكيل ميدهد. مائو نوشت: "فلسفه ماركسيستي بر اين اعتقاد است كه قانون وحدت اضداد، قانون اساسي كائنات است. اين قانون جهانشمول است، چه در دنياي طبيعي، چه در جامعه بشري و يا در تفكر بشر." (درباره حل صحيح تضادهاي درون خلق ـ منتخب آثار مائو، صفحات 443 ـ 442)

 تشخيص خصائل متضاد درون يك پديده و خصلت مبارزه مداوم و تغيير و تبديل متقابل آنها به يكديگر و فهم اين مطلب كه چگونه آن مبارزه بنوبه خود به ظهور پديده هايي كيفيتاً نوين منجر ميشود ـ قلب روش ديالكتيكي است.

 اما اين روش همانقدر "بطور طبيعي" بدست مي آيد كه مثلا ديناميسم دروني خورشيد از طريق احساس گرمايش روي پوست بر مردم آشكار ميشود. در واقع اگر فقط بر مبناي شناخت حسي روزمره قضاوت شود، خورشيد فقط جسم جامدي بنظر مي آيد كه بدور زمين مسطح ميگردد. مبارزه و تداخل اضدادي كه به يك شيئي يا پروسه خصوصيت مي دهند، عموماً در خفا مي گذرند. ديالكتيك از سرچشمه هاي پنهان از "حواس پنجگانه" پرده بر ميدارد؛ همانگونه كه انگلس متذكر شد هنگاميكه، "شخص محترمي ... در قلمرو چهار ديواري خانه اش وارد "جهان پهناور تحقيق" شد، با "ماجراهايي بس شگفت انگيز روبرو ميشود." (آنتي دورينگ، صفحه 26)

 لنين، قانون اساسي ديالكتيك در ضديت با درك متافيزيكي از تكامل را بصورت زير جمعبندي ميكند:

 

  همگوني اضداد... تشخيص (كشف) گرايشات متضاد، دافع يكديگر و متضاد در تمام پديده ها و پروسه هاي طبيعت (منجمله ذهن و جامعه) است. شرط شناخت تمام پروسه هاي جهان در "خودحركتي" شان، در تكامل خود انگيخته شان، در زندگي واقعي شان، در شناخت از آنها بعنوان وحدت اضداد مي باشد. تكامل، "مبارزه" اضداد است. دو مفهوم اساسي (يا دو مفهوم ممكن؟ يا دومفهوم تاريخاً قابل رويت؟) از تكامل (اولوسيون) عبارتند از: تكامل بمثابه كم و زيادشدن بمثابه تكرار، و بمثابه وحدت اضداد (تقسيم يك وحدت به دو ضد دافع يكديگر و روابط متقابل آنها).

 در مفهوم اول از حركت، خود حركتي، نيروي محرك آن، منبع آن، و انگيزه آن در تاريكي مي ماند (يا اين منبع يك پديده خارجي است ـ خدا، ذهن و غيره) در مفهوم دوم توجه عمدتاً معطوف به شناخت از منبع "خود" حركتي مي باشد.(درباره مسائل ديالكتيك ـ لنين)

 

 توجه كنيد كه لنين در ابتداي سخن زير "تمام پديده ها" را خط تاكيد مي كشد. آيا اين مسئله مي تواند حقيقت داشته باشد؟ آيا هر چيزي توسط تضادهاي داخلي بجلو رانده ميشود

 هر ارگانيسم زنده از طريق شكستن (يا "تقسيم يك به دو") هستي هاي معين (غذا، هوا، دي اكسيد كربن و غيره...)، دفع تفاله ها و تبديل بقيه به عناصر متشكله شكل نوين كيفيتاً متفاوت به حيات خود ادامه داده و تكامل مي يابد. تحرك و سكون نسبي، دفع مرده و تشكل نو، رشد سريع و دوره هاي باثبات نسبي ـ اينها همه پروسه هايي متضادند كه فعاليت زندگي هر گياه يا حيوان را تشكيل مي دهند. باز توليد از طريق تضاد و تقسيم يك بدو انجام ميشود: از تقسيم ساده سلول آميب گرفته تا پروسه تناسلي در ارگانيسم هاي عاليتر كه موجودي كاملا جديد از نيم كروموزوم هاي هريك از والدين سنتز مي شود. و زمانيكه ثبات نسبي و موقت مشخص كننده اين پروسه ها بناگهان شكسته مي شود، موجودي مي ميرد و تجزيه مي گردد.... و در زوال خود زمينه سنتز اشياء يا پروسه هاي جديد را بوجود مي آورد.

 جوامع نيز از طريق مبارزه اضداد تكامل مي يابند. "تاريخ تمام جوامع (طبقاتي)، تاريخ مبارزه طبقاتي است"، ماركس و انگلس در "مانيفست كمونيست" اظهار داشتند:

 

  مرد آزاد وبرده، پاتريسين و پلبين، مالك و سرف، استادكار و شاگرد، خلاصه ستمگر و ستمكش با يكديگر در تضاد دائمي بوده و به مبارزه اي بلاانقطاع، گاه نهان و گاه آشكار، مبارزه اي كه هر بار يا به تحول انقلابي سازمان سراسر جامعه و يا به فناي مشترك طبقات متخاصم ختم ميگرديد، دست زده اند.(مانيفست، صفحه 13ـ03)

 

 شناخت، برخلاف خرد قرار دادي (بورژوائي) فقط از طريق انباشت تدريجي فاكتها تكامل نيافته، و مهمتر از آن، از طريق مبارزه مابين تئوريهاي شديداً در حال رقابت و با زير سوال كشيده شدن ديدگاههاي حاكم و در هم شكستن نهايي شان بوسيله ايده هاي جديدتر (و معمولا درست تر) انكشاف مي يابد. مثلا تئوري آينشتين ابتدا تصور رايج از كائنات اسحق نيوتون را سرنگون كرد و سپس آنرا رده بندي كرد. برخورد مابين ايده هاي متضاد و مبارزه براي حل اين تضادها شريان حياتي شناخت است.

 (كلمه ديالكتيك خود از "ديالوگ" يوناني كه بمعناي سخنراني و مباحثه كردن مي باشد، نشئت مي گيرد(ديالكتيسين هاي اوليه معتقد بودند كه حقيقت از طريق بحث بين ايده هاي متضاد كشف شد.)

 تضاد جهانشمول بوده و همه پروسه ها و اشياء را به پيش مي راند. ولي جهانشمول بودن همچنين به اين معناست كه در تكامل هر شيئي، حركت اضداد از ابتدا تا به انتها ادامه دارد. براي مثال، رشد كودك آشكار كننده تضاد مابين رشد انفجاري سريع و دوره هاي ثبات نسبي، مابين وابستگي و استقلال، مابين آموختن روشهاي كهن و شكل دادن به ايده هاي نوين وتلاش در پيشبرد آنهاست. كجاي اين پروسه، تضاد و مبارزه وجود ندارد

 زمين لرزه هاي عظيم، ريشه در فشارهاي فزاينده و نهايتاً غيرقابل دفع زير سطح زمين دارند: لايه ها و صفحات عظيمي كه ساختار پوسته زيرين زمين را مي سازند بر يكديگر فشار مي آورند و بالاخره  منفجر شده و اين زمين لرزه ها را باعث مي گردند (برخي اوقات اين صفحات تغيير جهت مي دهند ـ اين امر در واقع، علت جابجايي عظيم و ايجاد قاره هاي نوين بوده است).

 بحرانهاي پيش بيني نشده از هرنوع، ريشه در مبارزه مداوم اضداد دارند. مبارزه طبقاتي همانگونه كه "مانيفست" اظهار مي دارد، ممكن است "برخي اوقات پنهان و گاهي آشكار" باشد ـ اما عليرغم اشكال متفاوت، اين مبارزه مداوماً جريان دارد. شالوده سر برون آوردن خيزش انقلابي را عناصر انقلابي نسبتاً "پنهان" كه موجودند و به مبارزه خويش در دوره هاي غير انقلابي ادامه مي دهند و تضادهاي جوانه زده اي كه از عمق به سطح فشار مي آورند، تشكيل داده و در بروز اين خيزش نقش بازي مي كنند.

 لنين بر تضادهاي داخلي بمثابه "نيروي محركه" تكامل تاكيد بسيار مي گذارد. اما نه بدان معنا كه علل خارجي اصلا نقشي بازي نمي كنند. وقتي يخ به اندازه كافي حرارت ببيند  به آب تبديل مي شود. مطمئناً اين تغييري كيفي است و نه تغيير در درجه حرارت (براي امتحان مي توان در يك استخر يخ زده شيرجه رفت و يا در كوكاكولا آب ريخت). كماكان اين مسئله علل خارجي را عمده نمي كند، هيچ درجه اي از حرارت نمي تواند يخ را به شيركاكائو يا سرب مذاب تبديل كند. اينكه يخ مي تواند به برخي پديده هاي كيفيتاً متفاوت بدل شود اما به برخي ديگر خير، مربوط به تضادهاي درونيش مي باشد ـ در اين مورد مشخص صفات متضاد هيدروژن و اكسيژن در مبارزه و وابستگي متقابلشان.

 اين مثال بتنهايي براي روشن كردن رابطه مابين تضادهاي داخلي و خارجي كافي نيست. مثلا آيا نمي توان تغيير شكل آب به بخار را نتيجه مبارزه متضاد مابين حرارت و آب دانست، يا بعبارتي ديگر و در سطحي ديگر (مثلا با در نظر گرفتن ماشين بخار) آيا ميتوان از تضاد مابين آب و حرارت بعنوان تضادي داخلي و نه خارجي ياد كرد؟ و در نهايت آيا اصولا مقوله "علت خارجي" بي معنا نيست؟

 خير، بي معنا نيست ... اما نسبي است. واقعيت اين است كه سطوح كيفيتاً مختلفي در ساختمان ماده موجود است (در اينجا منظور ما تمام اشكال ماده است، از ذرات ريز اتمي گرفته، تا جوامع بشري يا كهكشان). بطور مثال ملكولهاي آب شامل اتمها مي باشند. اما اين اتمها، "ميني مولكول" نبوده بلكه سازمانهاي كيفيتاً متفاوت ماده اند كه ويژگيها، صفات مشخصه و ساختار متضاد خود را دارا هستند. تركيب آنها درون يك مولكول مشروط است و مولكول در غياب برخي شرايط اساسي خواهد شكست. اما حركت اين اتمها وقتي درون ساختمان مولكول جمع اند، بيشتر توسط تضادهاي آن مولكول معين ميشود تا ويژگي درونيشان بمثابه اتم.

 مثال ديگري را در نظربگيريم. بگذاريد به روابط مابين ارگانهاي بدن و خود بدن بنگريم. ارگانها، بافتها و  سلولهاي مختلفي كه بدن را ميسازند تضادهاي خاص خود را دارند. تضادهايي كه وسيله معرفي آنهاست و بايد آنها را در جاي خود فهميد. از طرف ديگر و اساسي تر آنكه، موجود بشري يك جمع بهم پيوسته بوده و ارگانهاي مختلفش اساساً موجوديت (و تاريخ تكاملي) مستقل ندارند، بلكه بمثابه بخشي تبعي از كل ارگانيسم عمل كرده و تكامل مي يابند. بدن "اتحادي از سلولها" نيست و زمانيكه من حيث المجموع بدن مرده باشد، نه سلولها و نه ارگانهاي بزرگتر نميتوانند مانند گذشته عمل كنند. حال آنكه بدن، خود روزانه ميليونها سلول مرده را دفع كرده و ميتواند بدون برخي ارگانها هم به حياتش ادامه دهد.

 اگرچه در هر ارگاني تضاد جريان دارد و دچار "امراض موضعي" مي شوند (امراضي كه بر سلامت ارگان بمثابه يك كل اثر گذاشته و گاهي اوقات اين اثرات تعيين كننده ميشوند) ليكن اين مسئله باز هم تنها در ارتباط با بقيه بدن معنا مي يابد. بطور مثال امراض قلبي را نمي توان جدا از رژيم غذائي، فعاليت بدني، ديد دماغي و توان مجموعه بدن و تك تك ارگانهايش بدرستي درك كرد.

  البته بجاي اين مي توان استدلال ديگري پيش گذاشت و گفت: از آنجايي كه سلامت افراد مختلف تا حد زيادي بواسطه جايگاهشان در جامعه تعيين ميشود، پس اين جايگاه همان سطحي است كه بايد امراض را در آن مطالعه كرده و مورد معالجه قرار داد و واقعاً هم اين بحث در مواردي معين (مانند برنامه هاي پيشگيري دسته جمعي، اپيدمي ها و غيره)، صادق است. اما ارتباط بدن شخص با جامعه، بگونه رابطه مابين ارگان هاي مختلف و بدن بمثابه يك كل نيست. براي معالجه بيمار، تضادهاي داخلي (نظير سيستم ها، ارگانها و سلولها) نسبت به تضادهاي خارجي (محيط، جامعه و امثالهم) عمده اند.

 نكته اينجاست كه بايد خصلت كنكرت ( مشخص) هر پروسه يا شيئي تحت تجزيه و تحليل را، در راس قرار داد. ساختمان ماده سطوح مختلفي دارد و هر سطح، استقلال نسبي داشته و همزمان به سطوح ديگر نيز مرتبط بوده و از آنها تاثير مي پذيرد. بنابراين براي ارائه يك تجزيه و تحليل ديالكتيكي بايد روشن كرد كه پديده مورد مطالعه چيست، مبناي تعيين داخلي بودن و يا خارجي بودن تضادها كدام است و ارتباط اين تضادها با يكديگر چگونه است. مائو بر درك "كنكرت قانون ذاتي اشياء و پديده ها" (در باره تضاد ـ صفحه 90) تاكيد گذاشت. آن اضداد واقعي كه تكامل شيئي يا پروسه را در بر گرفته و آن را بجلو مي رانند بايد معين شده و تاثير گذاري متقابل و مبارزه شان با يكديگر بايد مطالعه و درك گردد.

 

 همگـوني و مبارزه و جهش به نو

 چگونه است كه اضداد دافع يكديگر در يك پروسه يا شيئي با هم همزيستي مي كنند؟ و چرا اين مقوله همگوني يا وحدت اضداد ـ بقول لنين ـ كليد "جهش"، "وقفه در رشد تدريجي"، "تبديل به ضد خود" و انهدام كهنه و ظهور نو، مي باشد؟ (درباره مسئله ديالكتيك  ـ صفحات 342ـ 341 ـ ماركس، انگلس، ماركسيسم)

 نخست بايد بگوييم كه همگوني هم معنايي عاميانه دارد و هم مفهومي فلسفي. از نظر فلسفي همگوني اضداد بدين معنا نيست كه دو جنبه يك تضاد مانند يكديگر هستند و يا نميتوان آنها را از يكديگر تميز داد، بلكه در واقع، هم به همزيستي اضداد درون يك هستي اشاره دارد و هم به خصوصيات آنها، بدين معني كه اين اضداد تحت شرايط معيني به يكديگر تبديل ميشوند و اين امر نتيجتاً خصلت پديده يا پروسه مورد نظر را كيفيتاً دچار تغيير مي كند.

 ابتدا از جنبه اول معناي فلسفي همگوني، يعني همزيستي اضداد شروع كنيم: در عين حال كه هر هستي يا پديده تضادي است كه نيروهاي متضادي را در بر ميگيرد، ولي خود پديده در بيشتر دوران موجوديتش در يك موقعيت نسبتاً باثبات بسر ميبرد. بعبارت ديگر، در هر هستي يا پروسه، نيروهاي نوين و نوزادي موجودند كه عليه چارچوب آن پديده مبارزه مي كنند. اينها ميكوشند ماهيت پديده را نفي كرده و پديده نويني را بظهور رسانند، با اين وجود در هر لحظه معين، شيئي يا پديده بيشتر خودش است تا "غير خودش". يك تخم مرغ، در حالي كه جوجه در حال رشدي را درون خود دارد، كماكان يك تخم مرغ باقي مي ماند ـ سخت با پوسته سفيدي كه جنيني را احاطه كرده. جامعه سرمايه داري اگرچه عناصري از جامعه سوسياليستي آتي را در بر دارد (بشكل توليد اجتماعي، پرولتاريا، حزب و غيره) و اين عناصر بطور مداوم درون چارچوب غالب سرمايه داري و عليه اين چارچوب مبارزه مي كنند، اما با اين وجود، اين هنوز جامعه اي سرمايه داري است. اضداد در يك تضاد با يكديگر همزيستي مي كنند و اين همزيستي (موقت) يك جنبه از "همگوني اضداد" است.

 اين همزيستي امري ايستا نبوده، بلكه بيشتر به چارچوب نسبتاً باثباتي مي ماند كه درونش مبارزه اضداد بلاانقطاع ادامه دارد. و اين مبارزه بلاانقطاع تغييراتي قسمي در خصلت خود همگوني بوجود مي آورد، حتي قبل از اينكه نقطه حدتي واقع شده و شكافي اساسي در همگوني (يا چارچوب آن) ايجاد كرده باشد.

 به چند مورد مشخص از همزيستي و وابستگي متقابل اضداد نگاه كنيم. مطمئناً زندگي با مرگ تضاد صدو هشتاد درجه دارد ـ اما حقيقتاً، آيا مقوله زندگي بدون مرگ و بالعكس، بي معنا نخواهد بود؟ مرگ فقط بعنوان محدوده زندگي معنا دارد و زندگي خود تا زماني ادامه مي يابد كه ارگانيسم ها عناصري از گياهان و حيوانات مرده را شكسته و سنتز كنند، (و درهمان زمان سلولهاي مرده و تفاله هاي سمي را از خود دفع سازند).

 مثال جنگ را در نظر بگيريد. جنگ كيفيتاً با صلح متفاوت است ـ اما اين دو با يكديگر همگوني دارند. معاهده هاي صلح چيزي نيستند جز چارچوبي كه در آن بورژواهاي رقيب با يكديگر به رقابت برخاسته و براي جنگهاي نوين آماده مي شوند. بهمين ترتيب، جنگ براي جنگ براه انداخته نشده، بلكه با هدف تعيين معيارهاي جديد (و رضايت بخش تر) در امر قراردادهاي صلح آميز دامن زده ميشود. همگوني و مبارزه در تضاد مابين جنگهاي عادلانه و ناعادلانه نيز وجود دارد ـ بطور مثال، در جريان جنگ جهاني اول، پرولتارياي روس، جنگ ناعادلانه يعني جنگ امپرياليستي را كه توسط بورژوازي خودي در جريان بود به جنگ داخلي انقلابي در روسيه بدل ساخت. علاوه بر اين، جنگهايي كه توسط طبقات و ملل ستمديده جهت كسب آزادي انجام ميشود، جهش هايي كيفي هستند كه از درون مبارزه ـ نسبتاً ـ غير نظامي ستمديده عليه ستمگر تكامل مي يابند.

 اما مسئله همگوني به وابستگي متقابل اضداد ختم نميشود. همانگونه كه مائو نوشت:

 

 ... بلكه مهمتر از آن تبديل اضداد به يكديگر است. يعني اينكه تحت شرايط معين هريك از دو جهت متضاد يك شيئي يا پديده به ضد خود بدل ميگردد، جاي خود را با طرف مقابل عوض مي كند. اين دومين معناي همگوني اضداد است. (در باره تضاد، صفحه 119)

 

  در حاليكه مبارزه مابين دو جنبه در تمام طول حيات تضاد ادامه دارد و مراحل مختلف، بعلت اين مبارزه (و همچنين تحت تاثير تضادهاي ديگر بر پروسه) هر دو جنبه دچار تغييراتي جزئي هم ميشوند، اما بطور اجتناب ناپذير نقطه اي فرا ميرسد كه همگوني سابق ديگر نمي تواند جوانب متضاد را در ماهيت تغيير يافته شان فرا بگيرد. جنبه مغلوب به پيش خيز برداشته و بر جنبه عمده سابق غلبه مي كند و هستي كيفيتاً نوين و متفاوتي را بظهور ميرساند. بطور مثال، پوسته تخم مرغ نابود شده و جاي خود را بضد خود، يعني جوجه مي سپارد، پوسته جامعه سرمايه داري را نيز، انقلاب پرولتري مي شكافد و پيدايش جامعه نوين آغاز ميگردد.

(جايگزيني يك جامعه توسط جامعه اي كاملا متفاوت در مقياس جهاني امري است آشكارا پيچيده تر از تولد جوجه. هر انقلاب منفرد پرولتري اگرچه جامعه سرمايه داري را در سطح جهاني از بين نبرده يا حتي بورژوازي همان كشور را نابود نمي سازد (اين مسئله را در فصل چهار اين كتاب مورد بحث قرار مي دهيم) ولي جهشي مهم در اين روند محسوب ميشود. در يك روند طولاني تاريخي است كه مناسبات سرمايه داري و جامعه سرمايه داري كاملا از ميان مي روند و يك هستي كاملا نوين در نتيجه مبارزه اضداد بمنصه ظهور مي رسد. ماركس سراسر اين روند را بطريقي فشرده و متمركز چنين تشريح كرد: "تمركز وسايل توليد و اجتماعي كردن كار بالاخره به نقطه اي مي رسد كه با پيوسته سرمايه داري خود ناسازگار ميگردد. بنابراين اين پوسته به دونيم شده و ناقوس مرگ مالكيت خصوصي سرمايه دارانه به صدا در مي آيد، از خلع يدكنندگان خلع يد مي شود." (كاپيتال جلد اول، صفخه 763))

 اينها جهش هايي به سوي نو هستند  ـ انتقالي كه تدريجي نيست ـ جهش هايي كه در نتيجه شان پديده هاي نوين به يكباره با نابود كردن و يا حداقل غلبه بر كهنه بظهور مي رسند. اين انباشت تدريجي خصومتها نيست كه جنگ جهاني را پديد مي آورد. بلكه همانگونه كه متخصصين نظامي بورژوازي مي گويند جنگ از مقاطع بحراني برق آسا بر ميخيزد. مثال مشابه آنكه، آب قبل از تبديل شدن به يخ از حالتي خميري شكل رد نميشود.

 اين مسئله در مورد ظهور بورژوازي هم صدق ميكند. اين طبقه در جامعه فئودالي از ميان بازرگانان، تجار، پيشه وران و دهقانان مستقل برخاست. مبادله را تسهيل كرد و برخي بهبودها را در زمينه نيروهاي مولده موجود حاصل نمود. تكامل اين نيروي نوظهور قرنها بطول انجاميد. اما در عين حال كه بورژوازي تكامل ميكرد و رشد مي يافت آن شرايط و مناسبات توليدي كه قبلا موجب ظهور وي شده، رفته رفته به قيد و بندي در راه رشد بيشترش بدل گشت. اين در حالي است كه رشد مبادله كالايي بتدريج روابط فئودالي را مستحيل مي ساخت. برخورد و فشار رشد ميكرد، تا بالاخره در نقطه معيني بورژوازي يورشهاي همه جانبه انقلابي عليه نظم فئودالي را آغاز نمود. جامعه بورژوايي فقط بر مبناي يك گسست قطعي با آن نظم مي توانست به ظهور برسد. بايد توجه داشت اين گسست زماني اتفاق افتاد كه بورژوازي (و روابطي كه آنرا مجسم و نمايندگي مي كرد) هنوز در اشكال بسيار بدوي خود بود. فقط با بريدن از جامعه فئودالي و روبيدن مقدار معيني از "قلوه سنگها" از سر راه بود كه روابط توليدي جديد ميتوانست واقعا ريشه گرفته و رشد كند.

 آن جنبه نوي در حال ظهور بايد همگوني كهنه را بشكافد تا واقعا شكوفا گشته يا كاملا خود را بيابد. اين مسئله همانطور كه بعداً توضيح خواهيم داد مفهومي گسترده تر (و كيفيتاً متفاوتي) را براي انقلاب پرولتري در بر دارد.

 در مقابل، آنچه در برنامه رفرميستي گذار به سوسياليسم از طريق رفرمهاي تدريجي مشخص است عبارتست از انكار تكامل از طريق جهش و انكاراينكه نو در نتيجه گسست از كهنه بوجود مي آيد. اين خط سياسي مغلوط در يك ديدگاه عميقاً اشتباه فلسفي ريشه دارد. تا زماني كه همگوني قديم تضاد اساساً "باقي است" ـ تا زمانيكه پديده ها "به همان صورت مانده باشند" هيچ اصلاحي بخودي خود پديده ها را بطور اساسي تغيير نمي دهد. نو بايد حصارها و ديوارهاي كهنه را نفي كند چرا كه در اين حصار موقعيتي مغلوب و تبعي دارد. زيربناي كهنه بايد شكافته شود تا نو به جنبه عمده بدل شود، خود را كاملا آشكار كند، تكامل يابد و شكوفا شود.

 همگوني اضداد در مثالهاي فوق، نه تنها در همزيستي آنها بلكه در تغيير جايگاهشان در روابط دروني تضاد قرار دارد. در جهش از آب به يخ همگوني متضاد مابين انرژي مولكول منفرد (كه گرايش به حركت نامنظم دارد) و نيروي جاذبه بين مولكول ها تغيير حالت مي دهد؛ اين همگوني از حالتي كه غلبه انرژي مولكولي، اجازه درجه اي از سياليت را ميدهد به حالتي كه عمده شدن نيروي جاذبه بين مولكول ها انجماد مولكولها را پديد مي آورد تغيير مي يابد. رابطه ميان پرولتاريا و بورژوازي نيز چنين است. بورژوازي (همانگونه كه اشاره شد) به يكباره پس از انقلاب سوسياليستي از بين نرفته بلكه به زندگي خود ادامه ميدهد (و در اينجا مشخصاً ساختمان دروني كشور سوسياليستي را در نظرداريم)  و بمثابه جنبه تبعي و مغلوب تضاد همچنان مبارزه مي كند (تا زمانيكه جامعه روي خط سوسياليستي باقي بماند). چيزي كه عوض شده موقعيت دوجنبه تضاد ميباشد. اين تبديل اضداد به يكديگر ماهيت كيفي پديده را در كل و اشكالي كه جوانب متضادش بخود مي گرفتند را عوض مي كند ـ از آب به يخ، از سرمايه داري به سوسياليسم. بايد گفت دوران سلطه بورژوازي (ابتدا در كشورهاي جداگانه و سپس در مقياس جهاني)، نهايتاً بسر خواهد رسيد ـ و اين نقطه اي است كه پرولتاريا هم موجوديت خود را از دست خواهد داد (آخر چگونه ممكن است پرولتاريا بدون ضدش وجود داشته باشد؟) و پديده اي نوين يعني جامعه كمونيستي با تضادها و مبارزه مختص بخود ظهور خواهد يافت.

 خلاصه كنيم، همگوني متضاد است: اضداد هم همزيستي مي كنند و هم بيكديگر تبديل ميشوند. همزيستي آنها خود يك پروسه تغيير و تبديل متقابل است و تبديل آنها بيكديگر عموما مطلق نبوده بلكه بطور موج وار يا مارپيچي تكامل مي يابد (بعداً در اينمورد بيشتر بحث خواهيم كرد). بهمين دليل است كه هم لنين و هم مائو در آثارشان بر سياليت و نفوذ متقابل در روابط مابين جوانب متضاد يك تضاد تاكيد مي كنند. مائو در مقاله در "باره تضاد" نوشت:

 

  واقعيت اين است كه وحدت يا همگوني اضداد در يك شيئي يا پديده عيني هيچگاه مرده و متحجر نيست بلكه زنده، مشروط، متحرك، موقتي و نسبي است. تحت شرايط معين كليه اضداد به عكس خود تبديل ميشوند. انعكاس اين امر در تفكر انسان موجب پيدايش جهانبيني ديالكتيك ماترياليستي ماركسيستي ميگردد. اين فقط طبقات حاكم مرتجع كنوني و گذشته و همچنين متافيزيسينهاي خادم آنها هستند كه اضداد را زنده، مشروط، متحرك، در حال تبديل به يكديگر ندانسته، بلكه آنها را مرده و متحجر فرض مي كنند. آنها اين نظر نادرست را در همه جا تبليغ مي كنند و توده هاي مردم را به گمراهي مي كشانند تا بتوانند به حكومت خود ادامه دهند. وظيفه كمونيستها اين است كه اين نظرات نادرست مرتجعين و متافيزيسينها را افشا سازند، ديالكتيك دروني اشياء و پديده ها را تبليغ كنند و تبديل يك پديده را به پديده ديگر پيش رانند و بدين سان به هدف انقلاب دست يابند. (درباره تضاد، صفحات 121و 122)

 

 اينطور نيست كه هر دو پديده موجود در جهان يك وحدت اضداد را تشكيل مي دهند و پديده هايي كه تحت شرايط معيني وحدتي از اضداد را ساخته اند هميشه در يك حالت باقي مي مانند. بازهم كليد مسئله در كنكرت بودن است. جوجه از سنگ پديد نمي آيد، آب تبديل به سرب منجمد نميشود.

 بعلاوه همگوني و مبارزه در رابطه مابين جوانب متضاد يك تضاد موقعيتي يكسان را دارا نيستند. مبارزه نسبت به همگوني عمدگي دارد، همگوني يا نظم نسبي يك شرايط موقتي است حال آنكه مبارزه هرگز متوقف نميشود. مبارزه از ابتدا تا انتها وجود داشته و به تغيير شكل اضداد و نهايتاً نابودي پروسه (و جايگزيني آن با چيزي نوين) مي انجامد. در واقع زمانيكه مبارزه متوقف شود همگوني هم موجوديت خود را از دست خواهد داد چرا كه خود پروسه به انتها رسيده است.

 باب آواكيان در مقاله "كمونيستها شورشگرند"، مي نويسد:

 

 به اين دلايل تمام ايده هاي مبتني بر ركود، پايداري ـ و نظم پايدار ـ مطلق هاي لايتغير، تماماً بر ضد طبيعت و قوانين آن، برضد مبارزه بشريت ـ از طريق جامعه ـ با باقي طبيعت و بر ضد قوانين تكامل اجتماعي و تفكر مي باشند. اين ايده ها در محدوده سياسي، ارتجاعي بوده و به نيروهاي اجتماعي مرتجع خدمت مي كنند. (كمونيستها شورشگرند، جزوه "جوانان كمونيست انقلابي"، صفحه 18 سال 1980)

 

ستارگان، سيارات و ارگانيسمهاي مختلف همه اشكالي از ماده متحركند كه اضداد تشكيل دهنده شان براي مدتي در يك شكل همزيستي مي كنند، فقط براي آنكه نهايتاً توسط مبارزه و انحلال از يكديگر جدا شوند (و در اشكال ديگر هستي هاي نويني گردند.) بطورمثال، هر فرد هيچ نيست مگر تركيب معين و مشروطي از ماده... ماده اي كه قبلا در اشكال متفاوتي مي زيسته و در آينده در اشكال ديگري به حيات خود ادامه خواهد داد.

 اكولوژي محيط هاي طبيعي را در نظر بگيريد. كه معمولا بصورت پديده اي تقريبا ايستا و نامتغير تصوير ميشود (اغلب در جواب به فعاليتهاي آنارشيستي و مخرب سرمايه كه محيط زيست را تكه پاره مي كند). اما محيط هاي زيست خود وحدت هاي مشروط بسياري از رشته هاي گوناگون اضدادند كه در سياليت و تغيير مداوم بسر برده و تكامل مي يابند. اكولوژي امروزي اكولوژي عصر يخبندان نيست و هيچ شباهتي به عصر دايناسورها هم ندارد. بعقب برگرديم، زماني جو زمين تقريباً فاقد اكسيژن بود، بعدها در نتيجه تكامل جلبك و فتوسنتزي كه لازمه زيستنش بود اكسيژن توليد شد و با افزايش اكسيژن بسياري از موجودات كه توانايي زيستن در محيط مملو از اكسيژن را نداشتند از ميان رفتند.

 مهم اين است كه درك فوق را مشخصاً به سوسياليسم تعميم دهيم و سوسياليسم را نه بمثابه نظمي لايتغير بلكه همچون جامعه اي پر تضاد در نظر بگيريم، جامعه اي كه از درون تحولات و بحرانها بسوي مراحل كيفيتاً عاليتري پيش ميرود و نهايتاً منقرض گشته و جاي خود را به پديده عاليتري مي سپارد. اين حتي در مورد كمونيسم هم صادق است. ديدگاهي  مخالف بحث ما وجود دارد كه تاكيد عمده را به "نظم سوسياليستي" يا "تحكيم سوسياليستي" مي گذارد. اين ديدگاه بطور اجتناب ناپذير در خودش تلاش جهت نابودي امور نو و بالنده را حمل مي كند، اموري كه طبيعتاً در مبارزه عليه جنبه عمده همگوني زاينده خود شكل خواهد گرفت. سوسياليسم فقط با به كنار زدن آن مناسبات اجتماعي كه احتمالا زماني خود نمايندگي امور نو و مترقي را ميكردند حاصل ميشود و در ماوراي آن مناسبات شكل ميگيرد ـ مناسباتي كه در صورت سخت جاني و بيروحي لايق بدور انداخته شدن هستند ـ بعلاوه، كمونيسم هم جز از اين طريق تحقق نمي يابد. سراسر دوره انتقال به كمونسيم مملو از مبارزه مابين پرولتارياي انقلابي ـ كه قصد تكامل دارد ـ و آن نيروهايي است كه به چيزهاي كهنه و محدود كننده چسبيده اند و از آنها به دفاع بر مي خيزند.

 باز هم گفته لنين در باره تصوير اضداد همگون در يك شيئي يا پروسه است كه زنگ هشدار باش را به صدا در مي آورد: "نه بصورت مرده و متحجر، بلكه بصورت زنده، مشروط، متحرك كه به يكديگر تبديل ميشوند." (كليات آثار لنين ـ جلد 38، صفحه 109) بايد گفت كه تعريف لنين از سوسياليسم (در اثري ديگر) بمثابه تركيبي از سرمايه داري در حال مرگ و كمونيسم نوظهور به معناي كاربرد مهم اصل همگوني و مبارزه اضداد است.

 

  عام و خاص

 چگونه بايد اساس هر پروسه يا پديده معين و ماهيت واقعي اضدادي كه آن را بسمت تكامل پيش مي رانند، فهميد؟ آنچه در اينجا حائز اهميت است، رابطه متضاد مابين عام و خاص ميباشد، مائو در مقاله "در باره تضاد" نوشت:

 

 در مطالعه هريك از اشكال حركت ماده بايد وجوه مشترك آنرا با ساير اشكال حركت ماده در نظر گرفت. ولي بخصوص مهمتر و ضروري تر ـ و اين اساس معرفت ما بر اشياء و پديده ها را تشكيل ميدهد ـ آن است كه ويژگي اين شكل حركت ماده را در نظر بگيريم، يعني تفاوت كيفي ميان اين شكل حركت ماده و اشكال ديگر را در نظر بگيريم. فقط از اين طريق است كه ميتوان اشياء و پديده هاي گوناگون را از يكديگر تشخيص داد. هر شكل حاوي تضاد خاص خودش است. اين تضاد خاص ماهيت ويژه اي را تشكيل ميدهد كه يك پديده را از پديده هاي ديگر متمايز مي سازد. اين است علت دروني و يا به بيان ديگر اساس تنوع لايتناهي اشياء و پديده ها در جهان. در طبيعت اشكال حركت فراواني ديده ميشود: حركت مكانيكي، صوت، نور، حرارت، برق، تجزيه تركيب و الي آخر. اين اشكال حركت ماده همگي متقابلا به يكديگر وابسته اند، معهذا هر كدام ماهيتاً از ديگري متمايز است. ماهيت ويژه هر شكل حركت ماده توسط تضاد خاص خود اين شكل حركت معين ميشود. اين حقيقت نه تنها در مورد طبيعت، بلكه در مورد پديده هاي اجتماعي و ايدئولوژيك نيز صادق است. هر شكل اجتماعي و هر شكل ايدئولوژيك داراي تضاد خاص خود و ماهيت ويژه ميباشد.(درباره تضاد، صفحه 96)

 

 مثلا در مطالعه شيمي مهم است بدانيم تركيب شيميايي از اتم ها تشكيل ميشوند، اتم هايي كه بر مبناي ماهيت متضادشان تركيب (و تجزيه) مي گردند. اما واضح است كه اين شناخت عمومي ـ يعني درك عام بودن تضادهايي معين درشيمي ـ نمي تواند ما را به درك دلايل تركيب يا عدم تركيب عناصر، در اين يا آن دسته از تركيبها رهنمون سازد، يا اينكه ما را در فهم روشن خصائل عناصر چه به تنهايي و چه در تركيب با ديگر عناصر يك تركيب ياري رساند، يا شناخت مشخصي از چگونگي استفاده و تغيير آنها بدست دهد.

 بگونه اي مشابه، در مطالعه جامعه (طبقاتي) بايد نقطه عزيمت را مناسبات طبقاتي و مبارزه طبقاتي قرار داد، اما اين كار بخودي خود مسئله اشكال گوناگوني را كه مبارزه طبقاتي در جوامع گوناگون بخود ميگيرد حل نمي كند (بطور مثال جامعه فئودالي، سرمايه داري يا سوسياليستي) و تضادهاي خاصي كه حركات طبقات گوناگون را تعيين مي كنند، آشكار نمي سازد و بالاخره روشن نمي كند كه جامعه چگونه و در چه سمتي بايد تغيير يابد.

 حتي زمانيكه اين سوالات طرح شد، تازه بايد خصلت خاص اضداد را عميقتر از پيش مورد مطالعه قرار داد. فهم اين مطلب كه عصر كنوني عصر امپرياليسم بوده و وظيفه پرولتارياي جهاني رهبري انقلاب و سرنگون كردن توليد سرمايه داري و حركت به پيش و انتقال به جامعه كمونيستي است، ضروري مي باشد. اما رسيدن به اين درك تنها گام اول است، ضروري تر از آن تجزيه و تحليل وظايف پيچيده، گوناگون و عظيم مقابل پاي پرولتارياي بين المللي در مراحل گوناگون و متغير تكامل روند در سطح جهان و كشورهاي مختلف (قدرتهاي امپرياليستي، ملل ستمديده و كشورهاي سوسياليستي زماني كه موجود باشند) و علاوه بر اين، روشن كردن تضادهاي گوناگون در هر كشور مشخصي مي باشد.

 در اينجا مهم است به جمله مائو برگرديم. معناي اين بحث كه تحليل خاص "اساس معرفت ما بر اشياء و پديده هاست" يعني چه و اهميتش چيست؟ اولا فقط از طريق تجربه و مطالعه پديده هاي خاص گوناگون و متعدد است كه ميتوان خطوط گسترده اي را كه براي تعداد معيني از پديده ها عموميت دارند، كشف كرد. قبل از كشف اصول عامي كه بر مبناي آن اتم ها تركيب ميشوند، آزمايشات گوناگون شيميايي انجام شد. جمله معروف ماركس و انگلس در مورد مركزيت مبارزه طبقاتي در تاريخ چيزي نبود كه به اين دو الهام شد، بلكه محصول تجربه مستقيم شان در يك دوره مبارزه فشرده طبقاتي در اروپا و همچنين نتيجه مطالعه همه جانبه و موشكافانه تاريخ توسط آنها بود. اصول عام، تجريد پديده هاي خاص گوناگون است.

 براي تكامل شناخت بشر تعيين رابطه بين عام و خاص امري مهم و حياتي است، مائو اين مسئله را چنين تشريح كرد:

 

 راجع به سير توالي حركت شناخت انسان بايد گفت كه حركت شناخت انسان پيوسته از طريق معرفت بر اشياء و پديده هاي منفرد و خاص تدريجاً به معرفت بر اشياء و پديده هاي عام رشد مي يابد. انسان تنها پس از آن كه ماهيت ويژه اشياء و پديده هاي متنوع را باز شناخت، مي تواند به تعميم دادن بپردازد و ماهيت مشترك اشياء و پديده ها را بشناسد. انسان زمانيكه بر اين ماهيت مشترك معرفت يافت، در پرتو اين معرفت گامي فراتر مي نهد و به مطالعه اشياء و پديده هاي مشخص متنوع كه تاكنون مورد تحقيق قرار نگرفته اند و يا تحقيقات كافي در باره آنها بعمل نيامده است، مي پردازد و ماهيت ويژه آنها را پيدا مي نمايد، فقط در چنين صورتي است كه انسان ميتواند معرفت برماهيت مشترك اشياء و پديده ها  را كامل و غني سازد و آنرا رشد و توسعه دهد و از پژمردگي و انجماد اين معرفت جلوگيري نمايد. پس دو پروسه معرفت عبارت هستند از: اول ـ حركت از خاص به عام، دوم ـ حركت از عام به خاص. معرفت انسان همواره بشكل مارپيچي حركت مي كند و هريك از مارپيچها (البته تا زمانيكه اسلوب علمي دقيقاً مراعات شود) معرفت انسان را به مرحله عاليتري ارتقاء مي دهد و به آن پيوسته ژرفش مي بخشد. (درباره تضاد، صفحه 97)

 

 توجه كنيد كه مائو عام را بصورت جمع حسابي خاص تصوير نمي كند، او در جايي ديگر (درباره پراتيك) اين جمله لنين را نقل مي كند كه "تجريد ماده، و قانون طبيعت، تجريد ارزش و غيره، و بطور خلاصه تمام تجريدهاي علمي (درست، جدي و نه بي معني) طبيعت را عميقتر، درست تر و كاملتر منعكس مي كند." (همانجا، صفحات 70 ـ 69) تجريدهاي درست، آن ماهيت اساسي كه پايه بسياري از پديده هاي خاص را تشكيل مي دهد، فشرده كرده و روابط مابين پديده هاي مختلف و جوانب يك شيئي را آشكار مي سازند؛ اين تجريدهاي درست، هر چيز غير اساسي و ظاهري را بدور مي افكنند. هر پروسه يا پديده هم خصلت عام دارد و هم خاص، جوانبي كه بطور همزمان به يكديگر مرتبط بوده و دافع يكديگر مي باشند. درك مبارزه و روابط دروني متضاد آنها (باز هم بگفته مائو) "جوهر مسئله تضاد در اشياء است، غفلت در فهم آن معادل ترك ديالكتيك است.(درباره تضاد،صحفه 901)

 

 ؛لنين اين مقوله را در مقاله "درباره مسئله ديالكتيك" چنين مورد بحث قرار مي دهد:

  "... خاص فقط در رابطه اي وجود دارد كه به عام مي انجامد. عام فقط در خاص و از طريق آن وجود دارد. هر خاصي (به ترتيبي) يك عام است. هر عامي يك (جزئي از، يا يك جنبه از، يا اساس)  يك خاص است. هر عامي فقط بطور تقريبي تمام چيزهاي خاص را در بر ميگيرد، هر خاصي بطور ناقص وارد عام ميشود و قس عليهذا." (صفحه 343 كليات آثار لنين به انگليسي))

 از نظر سياسي، انحرافي كه فقط به عام توجه كرده و ارتباط ميان عام و خاص را در نظر نمي گيرد عموماً شكل دگماتيستي بخود ميگيرد. تلاشهاي بي فايده و مخربي انجام ميشوند تا به زور خصلت پيچيده و همه جانبه واقعيت را در محدوده تنگ ايدئولوژيك از قبل تعيين شده و ساده انگارانه جا دهند. اين انحراف در زمان بروز خيزشها ميتواند به كوششهاي عجولانه جهت پيشرفت و بدون محاسبه خصلت خاص شرايط بيانجامد ولي اغلب اوقات بصورت غفلت در تعيين فرصتهاي انقلابي واقعي درآن موقعيت ويژه كه لزوماً با برخي فرمولهاي كتابي تطابق ندارند، بيرون مي زند.

 سوي ديگر انحراف عبارت است از برخورد به تغييرات و تكاملات خاص جديد بعنوان توجيهي جهت عدول از اصول عام ماركسيسم. اين انحراف زير بناي فلسفي رويزيونيسم محسوب ميشود. (رويزيونيسم به هرگرايشي مي گويند كه تحت لواي ماركسيسم مبلغ ايده ها و اعمالي است كه مستقيماً خلاف روح و اهداف و اصول اساسي ماركسيسم و پراتيك اصيل ماركسيستها مي باشد.) آنها درخت را نشان ميدهند ولي جنگل را نمي بينند. رويزيونيسم و دگماتيسم نهايتاً رابطه بين عام و خاص را نديده و برخوردي مشترك به جهان ميكنند (اگرچه از زواياي گوناگون)، هر دوي آنها ميخواهند كه واقعيت ها "بر مبناي كتاب پيش روند" (در تنگ نظرانه ترين شيوه قابل تصور) و زماني كه (بطور اجتناب ناپذير) چنين نميشود، دگماتيست ها واقعيت را انكار مي كنند و رويزيونيستها كتاب را بدور مي افكنند.

 اما در واقع  خارج از كتب درسي، چيزي همانند يك الگو، يا متون تدريسي يا مثال هاي قضايا ... وجود خارجي ندارد! تقريباً تمام پديده ها داراي انحرافات و چيزهاي غير عادي هستند. معذالك طنز آنست كه فقط پس از مدت معيني اتكاء محكم بر شناخت عام و تجريدي مي توان اين انحرافات خاص را فهميد ـ شناخت عام و تجريدي نمي خواهد و نمي تواند كاملا هر جنبه خاص از يك پديده را منعكس كند، اما تنها چيزي است كه مي تواند در جوهر آن نفوذ كند. اين مسئله بخصوص در مطالعه تجارب انقلابات گذشته صادق است. نقطه نظر و موضع ما نبايد آن باشد كه با كوششي بيهوده بخواهيم وقايع امروز را در چارچوب گذشته بگنجانيم، بلكه همانگونه كه باب آواكيان در "مقاله فتح جهان؟ ..." ميگويد: "بايد ديدگاه تاريخي همه جانبه را با تشريح نقادانه و عميق تجارب تاريخي فشرده و بسيار مهم تركيب كرده و تا آنجا كه ممكن است دروس حاصل از اين تجارب را جمعبندي كنيم، و تا آنجا كه ممكن است اين درسها را به مهماتي براي حال و آينده تبديل كنيم" (صفحه 9 مقاله فتح جهان؟...)

 بطور مثال به هنگام وقوع خيزش انقلابي روسيه در سالهاي 1907 ـ 1905، لنين مي بايد مبارزه عظيمي را حول مسئله جنگ پارتيزاني به پيش مي برد. قبل از انقلاب 1905، برخي از انقلابيون اين شكل از مبارزه را جايگزين كار ارتقاء آگاهي از طريق تبليغ و ترويج وسيع ساخته بودند، خط آنها در يك كشور امپرياليستي (نظير روسيه) به بن بست مي رسيد و بهمين دليل لنين عليه اين خط جنگيد. اما در سالهاي 1907 ـ 1905 وقتي در مجموع شرايط انقلابي فرا رسيده بود و مبارزه براي كسب قدرت سياسي در دستور روز قرار داشت، جنگ پارتيزاني بيشتر خصلت توده اي بخود گرفته و معناي ديگري مي يافت، اينك لنين مي بايد عليه آنهايي مبارزه ميكرد كه جنگ پارتيزاني را در خود و تحت هر شرايطي رد ميكردند. لنين مقاله "جنگ پارتيزاني" را اينگونه آغاز كرد:

 

 ماركسيسم تمام فرمولهاي انتزاعي و نسخه هاي مكتبي را قاطعانه رد ميكند و خواهان توجه كامل به واقعيات مبارزات توده اي است، مبارزاتي كه همگام با رشد جنبش و رشد آگاهي توده ها و تشديد بحرانهاي اقتصادي و سياسي، شيوه هاي جديد و گوناگون دفاع و حمله را بدنبال مي آورد. از اين رو ماركسيسم هيچگاه شكلي از اشكال مبارزه را براي هميشه رد نمي كند. ماركسيسم بهيچوجه خود را تنها به اشكالي از مبارزه كه در يك لحظه معين ممكن بوده و بكاربرده ميشوند، محدود نمي كند. بلكه معتقد است كه در صورت تغيير موقعيت اجتماعي ناگزير اشكال قبلا ناشناخته و نويني از مبارزه بوجود خواهند آمد. در اين رابطه، ماركسيسم در واقع از عمل توده ها مي آموزد و فرسنگها از اين ادعا دور است كه بخواهد اشكال مبارزه اي كه "علماي" خانه نشين در مغز خود پرورانده اند را به توده ها تحميل كند. كائوتسكي ضمن بررسي اشكال مختلف انقلاب اجتماعي مي گفت، بحرانهاي آينده اشكال نويني از مبارزه را بدنبال خواهند آورد، كه در شرايط كنوني نميتوان آنها را پيش بيني كرد. (لنين ـ جنگ پارتيزاني)

  و در همان مقاله چنين جمعبندي كرد:

 

 ما بهيچوجه قصد آنرا نداريم كه به رفقاي دست اندر كار، شكلي از مبارزه را كه در مغز خود پرورانده ايم تحميل كرده و يا حتي از پشت ميز تحرير حكم صادر كنيم كه اين يا آن شكل جنگ پارتيزاني در پروسه جنگ داخلي روسيه چه نقشي را بايد ايفاء كند.... ولي وظيفه خود مي دانيم به ميزان توانايي خود در بوجود آوردن نظريه تئوريك صحيح در باره اشكال نوين مبارزه كه در زندگي مبارزاتي بوجود مي آيند، سهيم باشيم. ما خود را موظف مي دانيم بدون هيچ ملاحظه اي عليه پيشداوري ها و شعارهاي توخالي كه مانع برخورد صحيح كارگران آگاه به اين مسئله جديد و بغرنج ميشوند، و آنها را از تعقيب صحيح راه حل باز ميدارند، قاطعانه مبارزه كنيم. (همانجا)

 

 آيا لنين در اينجا اهميت عام با خاص را ناديده گرفته است؟ خير. او مورد خاص جنگ پارتيزاني را در ارتباط با مجموعه مبارزه انقلابي تحليل كرده و از درون اين شكل خاص چيزي را كه در آن بمثابه روش مبارزه انقلابي عام بود آشكار مي سازد. با استفاده از ماركسيسم بمثابه راهنماي عمل و بعنوان روشي براي درك امور نو و ارتباط آن با مبارزه براي كمونيسم بود كه لنين حلقه مابين عام و خاص را آشكار ساخت.

 اين روش را در اثر وي بنام "امپرياليسم بمثابه بالاترين مرحله سرمايه داري" ميتوان مشاهده كرد. در قرن بيستم تقريبا 02 سال پس از مرگ ماركس، پديده كيفيتاً نويني در كشورهاي سرمايه داري بظهور رسيده بود. اين مسئله ماركس را، آنگونه كه بعضي ها ادعا دارند، كهنه نكرد. اما اكتفا به آنچه ماركس در "كاپيتال" به آن دست يافته بود، كار درستي نبود. لنين تكامل سرمايه داري به مرحله اي نوين كه تضادهاي خاص خود را دارد، تجزيه وتحليل نمود ـ مرحله بالاتري كه تضادهاي قبلي را حل نكرده ولي آنها را در برخي جهات تغيير داده و در مجموع تشديدشان كرده بود. از طريق تجزيه و تحليل قدرتهاي مهم امپرياليستي، لنين راههاي مختلف تبارز امپرياليسم از دل تضادهاي سرمايه داري را نشان داد و از تجليات بسيار گوناگون مشتي قدرتهاي امپرياليستي، برخي مشخصات مشترك اساسي را تجريد كرد ـ او حتي اين مسئله را كه كجا، چگونه و چرا كشورهاي مختلف از اين يا آن خصلت "تيپيك" انحراف حاصل كرده اند، توضيح داد.

 روشنگري لنين از اين تضادها "آخرين كلام" نبوده بلكه نقطه عزيمتي نوين براي درك عميقتر جامعه امپرياليستي، هم در روزگار او و هم امروز، بود. امروز امپرياليسم در جهاتي جديد و بطور اجتناب ناپذير غير قابل پيش بيني تكامل يافته، اگرچه آن ماهيت زيربنايي كه لنين عام بودنش را نشان داد، هنوز حفظ گرديده است.

 مائو اشاره كرد كه "بعلت تنوع اشياء و پديده ها و خصلت نامحدود تكامل آنها، آنچه در يك مورد مشخص عام است در مورد مشخص ديگر خاص ميشود و بالعكس، آنچه در يك مورد مشخص خاص است در مورد مشخص ديگر عام ميشود." (درباره تضاد ـ آثار منتخب، جلد اول، صفحه 701). امپرياليسم در زمينه جامعه سرمايه داري بطور عام، يا حتي عام تر در زمينه تضاد مابين نيروهاي مولده و مناسبات توليدي جامعه (زيربناي اقتصادي و روبنا) تضادي خاص (يا بخشي از تضادهاي خاص) است، اما در زمينه اي ديگر تضادهاي امپرياليسم چارچوب عام را تشكيل ميدهند، چارچوبي كه در آن خصلت خاص جوانب گوناگون يا مراحل گوناگون تكاملي آن بايد مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد. حلقه ارتباطي بين عام و خاص كليد درك تكامل اشياء و پديده ها از مرحله اي به مرحله ديگر و در مجموع كليد درك اهميت هر پروسه معين يا هر مرحله از يك پروسه معين مي باشد.

 

مراحـل تكامـل و كـل پروسه:

تضـادهاي اساسي و عمده

 پروسه تكامل مرحله اي توسط رابطه مابين تضاداساسي پروسه و تضاد عمده آن مشخص  ميشود. تضاد اساسي، آن تضادي است كه از ابتدا تا انتهاي پروسه وجود داشته و در نهايت ماهيت آنرا تعيين مي كند و تضاد عمده، آن تضادي است كه در هر مرحله معين بيشترين تاثير را بر تكامل تضادهاي خاص گوناگون  پروسه گذارده و خصلت آن مرحله خاص را تعيين ميكند.

 مائو تكامل مرحله مانند تضاد اساسي را در مقاله "در باره تضاد" چنين شرح ميدهد:

 

 تضاد اساسي پروسه تكامل يك شيئي يا پديده و ماهيت پروسه كه بوسيله اين تضاد اساسي معين ميشود تا زماني كه پروسه تكامل نيافته، ناپديد نميگردد. مع الوصف در هر مرحله اين پروسه طولاني تكامل، وضع معمولا متفاوت است، زيرا با اينكه خصلت تضاد اساسي پروسه تكامل يك شيئي يا پديده و ماهيت پروسه تغيير نمي كند، تضاد اساسي در هر مرحله تكاملي اين پروسه طولاني به تدريج اشكال حادتري بخود ميگيرد. بعلاوه، از ميان تضادهاي بزرگ و كوچك متعدد كه بوسيله تضاد اساسي تعيين ميشوند و يا تحت تاثير آن قرار مي گيرند، بعضي ها حدت مي يابند و برخي بطور موقتي و جزئي حل و يا از حدتشان كاسته ميشود و پاره اي ديگر، تازه پديد مي آيند. از اينجاست كه مراحل مختلف پروسه نمايان ميشود. چنانچه انسان به مراحل مختلف پروسه تكامل اشياء و پديده ها توجه نكند، نميتواند تضادهاي ذاتي اشياء و پديده ها را بطور مناسب حل نمايد. (درباره تضاد ـ جلد اول آثار منتخب، صفحه 201)

 

 اما در هر پروسه يا پديده (كه با يك تضاد اساسي مشخص ميشود) كليد درك ماهيت يك مرحله مشخص و تعيين حلقه كليدي براي انتقال به مرحله بعد (يا بقول مائو، مرحله حادتر) در تعيين تضاد عمده نهفته است. مائو بر اين نكته تاكيد دارد كه:

 

  ... هرگاه پروسه اي حاوي تضادهاي متعدد باشد يكي از آنها ناگزير تضاد عمده خواهد بود كه داراي نقش رهبري كننده و تعيين كننده است، در حاليكه بقيه تضادها نقش درجه دوم و تبعي خواهند داشت. لذا در مطالعه يك پروسه مركب كه حاوي دو يا چند تضاد است، بايد نهايت سعي در يافتن تضاد عمده شود؛ و به مجرد اينكه تضاد عمده معين شد، كليه مسائل را مي توان به آساني حل كرد. (همانجا صفحات 111و211)

 

 ماهيت يك پروسه بمثابه يك كل توسط تضاد عمده آن پروسه تعيين نميشود، تضاد عمده همان تضاد اساسي نيست، هرچند كه تضاد اساسي در آن تبلور مي يابد. چيزي كه آن را بمثابه عمده متمايز ميكند اين است كه مهمترين عامل آشكار ساختن تضاد اساسي بوده و در مجموع تكامل ديگر تضادهاي آن مرحله معين از پروسه را تعيين كرده و بر آنها تاثير مي گذارد. اگرچه پيشرفت تضاد اساسي لزوماً به حل كامل تضاد عمده وابسته نيست، ولي براي حل عمومي تضاد اساسي لازم است كه تضاد عمده تا حد معيني در هر مرحله معين مورد برخورد قرار گيرد.

 بازي شطرنج را در نظر بگيريد، تضاد اساسي اين بازي مات كردن شاه حريف است. عموماً اين هدف اساسي تنها از طريق گذار از سه فاز متمايز بازي حاصل ميشود. باز كردن: كه در آن شطرنج باز ميكوشد تحرك تمام مهره هاي خود را تكامل داده و در عين حال دفاع محكمي براي شاه خويش بسازد. ميانه بازي: كه در آن تركيبات پيچيده و حملات هماهنگ با هدف فلج كردن تحرك حريف و در هم كوبيدن دفاعش انجام ميشود. آخر بازي: يعني وقتي شاه حريف زير حملات مستقيم برده ميشود. هر كدام از اين فازها (با اهداف متفاوت و نتيجتاً با تركيب ها و انواع متفاوتي از حركات) را تنها زماني ميتوان به پيش بردكه در طول مرحله پيشين پايه لازم ريخته شده باشد. اما از طرف ديگر، اگر شطرنج باز در فازهاي آغازين و ميانه بازي بيش از حد تامل كرده و بقولي سعي در "تكامل كامل" هر مرحله داشته باشد، شكست بسيار محتمل خواهد بود. در مبارزه سياسي اين مسئله بس پيچيده تر ميشود.

 در دوران انقلاب چين، پس از اينكه چين مستقيماً مورد تهاجم ژاپن قرار گرفت، مائو براي استراتژي اتحاد با حزب گوميندان ـ كه قبلا دشمن سرسخت حزب كمونيست بود ـ بمنظور نبرد با امپرياليسم ژاپن مبارزه نمود. چرا؟ بر طبق تحليل مائو تضاد اساسي پروسه انقلاب چين، تضاد توده هاي خلق با امپرياليسم و فئوداليسم بوده و اين امر توسط خصلت نيمه فئودال ـ نيمه مستعمره اين كشور معين گشته بود، امري كه وحدت با بورژوازي ملي را حداقل در مقاطعي امكانپذير مي ساخت. چيزي كه در آن زمان اتحاد موقت را به امري صحيح و ضروري تبديل ساخته بود، ظهور يك تضاد عمده نوين بود. قبل از تهاجم مسلحانه ژاپن تضاد اساسي عمدتاً در جنگ داخلي مابين حزب كمونيست و گوميندان كه اساساً وابسته به امپرياليسم آمريكا و انگلستان بود تبلور مي يافت. بدليل وقوع تهاجم و با در نظر گرفتن شرايط مشخص چين (بويژه قدرت نسبي نيروهاي طبقاتي مختلف) و بطور كلي جهان (منجمله ضرورت ژاپن به تقسيم مجدد جهان، همچنين ضرورت و آزادي آمريكا و انگليس در آن موقعيت، و بالاخره وجود اتحاد شوروي و سياست هايش، درست يا نادرست) اين تضاد تحت الشعاع تضاد ديگري قرار گرفت: تضاد مابين ملت چين و امپرياليسم ژاپن (و عواملش). بنابراين وحدت موقت با گوميندان (حتي اگر فقط به خنثي نگاه داشتنش محدود مي شد) امري ضروري و ممكن گرديد و فعاليت ها را مي بايست بر روي مبارزه مسلحانه عليه ارتش ژاپن متمركز كرد تا تضاد عمده نوين حل شود. انقلاب چين از مراحل جنگ انقلابي داخلي اول و دوم گذر كرده، وارد دوره جنگ مقاومت ضد ژاپني شد.

 اما در سرتاسر اين مرحله از انقلاب، مائو تاكيد داشت كه بايد آن را تنها يك مرحله دانسته و بمثابه دوره تدارك براي دوراني ديگر به آن برخورد شود، دوراني كه تضاد بين گوميندان و حزب كمونيست دوباره عمده مي شود. پس از شكست ژاپن بسال 1945، در حزب كمونيست مبارزه اي در گرفت، مبارزه بر سر اينكه آيا بايد مبارزه عليه گوميندان را از سر گرفته و تشديد نمود يا بهر قيمتي شده وحدتي را كه با حمله ژاپن شكل گرفته، حفظ كرد. كساني كه براي خط نادرست دوم مبارزه ميكردند، با انكار ورود تضاد اساسي به مرحله اي نوين و ظهور اين مرحله در تضاد عمده نوين، عملا تضاد اساسي (تضاد خلق با امپرياليسم و فئوداليسم) را نفي ميكردند. فقط با دامن زدن به مبارزه اي بيرحمانه و بكارگيري همه جانبه ديالكتيك بود كه جنگ داخلي انقلابي سوم شروع گشته و به پيروزي انجاميد.

 اين مراحل گوناگون، خود ايستا نبوده بلكه مداوماً جابجا شده و به زير مراحل مختلفي تقسيم مي شدند كه هر كدام بنوبه خود، تضاد عمده اي را (بر زمينه آن زير مرحله) دارا بودند و تاكتيكها و سياستهاي مختلفي براي حل تضادها و تكامل امور به مراحل بالاتر اتخاذ مي گشت.

 آيا براي گذار به مرحله بالاتر، بايد تضاد عمده هر مرحله كاملا يا حتي اساساً حل شود؟ لزوماً خير. اگرچه تضاد عمده واقعاً عمده است ولي تنها تضاد يك پروسه پيچيده نبوده و پروسه حل آن (و يا تضاد اساسي) ممكن است تضادهاي ديگر را چنان تشديد كند كه يكي از آنها بمثابه عمده ظاهر شود. غالباً سطح لازم براي حل تضاد غير قابل پيش بيني است.

  مثلا در سالهاي 1960 حزب كمونيست چين بدرستي تحليل كرد كه تضاد عمده در جهان، تضاد مابين امپرياليسم (بسركردگي آمريكا) و ملل ستمديده "جهان سوم" (به همان معناي عموميت يافته) مي باشد. (اختلافات ازكجا سرچشمه مي گيرند؟"، "بازهم درباره اختلافات ما و رفيق تولياتي"، "پلميك در مورد خط عمومي جنبش بين المللي ماركسيستي"، و "پيشنهاداتي در مورد خط عمومي جنبش بين المللي كمونيستي" (انتشارات رد استار، لندن 1976)) اين تضاد تبلور فشرده خود را در جنگ ويتنام نشان داد كه تمامي تضادهاي ديگر جهان را بشدت تحت تاثير خود قرار داده بود. اما با وجود اين كه تضاد مابين امپرياليسم و "جهان سوم" به سطح معيني از حل رسيد، مشكل بتوان گفت كه اين تضاد ـ از هر زاويه اي ـ كاملا حل گشت! ولي اين امر تضادهاي ديگر را به اندازه كافي آشكار ساخته و بر آنها چنان تاثيري نهاد كه بحدت يابي تضاد اساسي انجاميد و زمينه را براي تغيير تضاد عمده به تضاد مابين بلوكهاي امپرياليستي بسركردگي آمريكا و شوروي آماده ساخت.

  طي چند سال گذشته تضاد مابين امپرياليسم و ملل ستمديده حادتر گشته است (ايران، افغانستان، آمريكاي مركزي، اريتره و امثالهم شاهد اين مدعا هستند). اما اين بدان معنا نيست كه تضاد فوق بر ساير تضادها و بر مجموعه روند به همان قاطعيتي تاثير مي گذارد كه مثلا در سالهاي 1960 مي گذاشت. حدت يابي كنوني اين تضاد در زمينه اي اتفاق مي افتد كه بيشتر توسط حدت يابي تضاد عمده مابين بلوكهاي امپرياليستي شرق و غرب مشخص ميشود، همان تضادي كه بر كل سيستم امپرياليستي فشار آورده و ايجاد شكافهايي را موجب ميشود كه از درونشان مبارزات فوق الذكر (و مبارزات ديگر) سربلند مي كنند؛ و در عين حال باعث بروز حركات عصبي از جانب دو بلوك امپرياليستي براي "مهار زدن" براين انفجارات و مانور در ميانه آن با درنظر داشتن برخورد قريب الوقوع جهاني، مي شود.

 حلقه مابين تضاد عمده در يك مرحله و تضاد اساسي كه زير بناي يك پروسه را در كل تشكيل ميدهد، نكته مهمي در ديالكتيك است. تاريخ نشان ميدهد كه تمايل به غرق شدن در مرحله مشخصي از پروسه، به اندازه اي قوي است كه مي تواند تضاد اساسي (همان تضادي كه تضاد عمده تبلور خاص و موقتي آن است) را از نظر دور نگاه دارد و از اين راه، انسان ديدگاه همه جانبه و ديالكتيكي را ترك گفته و بسوي رويزيونيسم روان شود. البته، وظيفه تحليل از شرايط كليدي، مراحل و نقاط عطف در يك پروسه را نبايد نفي يا ماستمالي كرد، همينطور هم نبايد مراحل و نقاط كليدي را به غلط تشخيص داد. اساس مسئله در درك و احاطه بر روش ديالكتيكي نهفته است و بخشي از اين درك به حلقه هاي رابط مابين تضاد اساسي و عمده مربوط ميشود.

 

آناليز و سنتز و

تكامل مارپيچي

 اهميت درك تكامل مرحله مانند يك پروسه در آن است كه ما را به كشف چگونگي پيشبرد مبارزه از دل مراحل مختلف و سرانجام حل كامل تضاد اساسي آن پروسه ـ ونتيجتاً توليد يك پروسه نوين با تضادهاي نوين ـ قادر ميسازد. اين همان پروسه سنتز و بوجود آمدن پديده نوين است كه تنها از طريق مبارزه عليه كهنه و سرانجام پيروزي بر آن امكانپذير مي باشد. مائو نوشت:

 

 ما اغلب مي گوئيم "نو بر جاي كهنه مي نشيند". اين قانون عام و الي الابد تخطي ناپذير عالم است. گذار يك پديده به پديده ديگر بوسيله جهشي انجام مي يابد كه طبق خصلت خود آن پديده و شرايط خارجي آن، اشكال مختلفي بخود ميگيرد ـ اين است پروسه نشستن نو بر جاي كهنه. (همانجا، صفحه 113)

 

  سپس مائو در ارتباط با همين مسئله بر مركزي بودن مبارزه تاكيد كرد، يعني اين كه نو بر مبناي مبارزه مكرر و در حال تشديد، جايگزين كهنه شده و پروسه ها و پديده هاي نوين، در حقيقت بر مبناي پيروزي بر كهنه و اساساً در هم شكستن آن، ظهور مي يابند.

 سنتز (بخصوص در پروسه هاي پيچيده)  در يك طريق هموار و از پيش تعيين شده انجام نميشود. بلكه پروسه اي مارپيچي است پراز پيشرفت و عقب نشيني، تخريب و ساختن، زوال و احياء كه همه در هم تداخل مي كنند. حل تضاد اساسي در هر پروسه پيچيده با خود ظهور تضادهاي نوين و همچنين تشديد بعضي و تخفيف برخي ديگر را درمراحل مختلف همراه دارد. اين خصلت مارپيچي تكامل است كه در سرتا سر جامعه و طبيعت هويدا ست.

 نكته فوق، بطور مثال خود را در تكامل جهان مي نماياند. تئوري معاصر بر آن است كه متعاقب انفجار عظيم(BIG BANG انفجار عظيم ماده و انرژي كه حدوداً 18 ميليارد سال قبل اتفاق افتاد و اين آخرين نقطه اي است كه علم كنوني در تاريخ جهان شناخته است.) آنچه را كه امروز كائنات مي شناسيم تنها شامل هيدروژن و هليم بود. اما وقتي اولين نسل ستارگان حاصل از انعقاد ماده شكل گرفته در انفجار عظيم، بشكل سوپرنواهاي  (غقطجعصضكا ستاره اي كه نورش ناگهان بشدت افزايش مي يابد، و اين بدليل انفجاري است كه بيشتر جرم ستاره را دفع مي سازد.) بيشمار منفجر شدند، حرارت عظيمي توليد شد كه اتمهاي اين عناصر (هليم و هيدروژن) راشكسته و سپس آنها را در اشكالي نوين با هم تركيب كرده و بالنتيجه عناصر نويني (مانند كربن، اكسيژن و غيره) بوجود آمدند. ماده و انرژي رها شده در آن انفجارات عاقبت خود را در "نسل" ديگري از ستارگان (اما اينبار با ساختمان شيميايي كيفيتاً پيچيده تر) تركيب نمود. اين امر نشان ميدهد كه سوپرنواهاي در حال انفجار از يك سو نابودي عظيم نظم كهن بودند و درعين حال شالوده سنتز در سطحي كيفيتاً نوين. البته، نسلهايي كه در اينجا بدان اشاره شد، بينهايت تقريبي هستند. اينطور نيست كه تمام نسل اول ستارگان بعد از انفجار عظيم، تقريباً همزمان منفجر شده اند، يا آنها با "اخلافشان" در هيچ زمينه اي تفاوت نداشته (و ندارند). نكته اينجاست، باوجوديكه پروسه ها در يك طريق منظم از پيش تعيين شده، طبقه بندي شده و قابل درك فوري براي بشر حركت نمي كنند، ولي در واقع آنها مارپيچ معيني را دارا هستند كه "قوانين" (خاص و مشروط) خود (يا بهتر بگوييم، خصوصيات متضاد خود) را دارد، قوانيني كه عميقاً آنها را ـ عليرغم ارتباط درونيشان ـ از دوره هاي ديگر تكاملشان جدا مي كنند.

 تضادها لزوماً در يك طريق از قبل تعيين شده تكامل نمي يابند؛  پروسه ها و پديده هاي گوناگون در هم تداخل كرده، بر يكديگر تاثير نهاده و تضادهاي نسبتاً خارجي (دريك زمينه خارجي) مي توانند جهت رشد يك پروسه  را دگرگون ساخته و حتي آنرا بطور كلي حذف نمايند. بعلاوه، در حاليكه همه چيز مارپيچي تكامل مي يابد، اما يك "مار پيچ بزرگ" كه كل ماده را در بربگيرد وجود ندارد. حركت كل ماده در يك جهت مشخص (گويي بر طبق مشيت الهي) نيست، بلكه فقط پروسه هاي منفرد، پديده هاي منفرد و هستي هاي منفرد هستند كه تقريباً مارپيچي تكامل مي يابند. و اين قانوني نسبتاً مهم درمورد ماده است و بند اتصالي نسبتاً مهم در روش ديالكتيكي است.

 بگذاريد به تكامل موجودات روي زمين بنگريم. اين تكامل اغلب بصورت روندي بطئي نشان داده ميشود، بدين صورت كه هر نسل در مدتي طولاني رفته رفته بهبود يافته و موجود نوين بتدريج و غيرمحسوس ظاهر گشته است. اما در واقع تكامل با دورانهائي از انقراضات مهيب كه تكامل سريع و باورنكردني موجودات نوين را در مدت زماني فشرده بدنبال داشته، مشخص ميشود. دايناسورها كه بر جامعه حيوانات بمدت 041 ميليون سال غلبه داشتند، در جريان يك دوره انقراضي همراه با 52 تا 05 درصد موجودات روي زمين از ميان رفتند و كاملا منقرض شدند. جالب توجه اينجاست، تفاسير بسيار و شواهد متعدد نشان مي دهند كه دايناسورها در زمان انقراض، دوران رشد خود را مي گذراندند و علت انقراض تغييري جدي در آب و هواي زمين بود كه اين خود در نتيجه يك توفان عظيم اتفاق افتاد و وقوع توفان عظيم را بايد در علل خارجي جستجو كرد. برخي بر اين انديشه اند كه يك جسم سماوي بر زمين سقوط كرد و گرد و غبار فضا را آنچنان انباشت كه سدي در راه اشعه خورشيد ايجاد شد و اين امر بطور موثري درجه حرارت زمين را تغيير داد، و اين تغييري بود كه دايناسورها و بسياري ديگر از موجودات نتوانستند خود را با آن منطبق سازند.

 حيوان كوچك درخت زي كه پيش نمونه پستانداران شد، دايناسوري بهبود يافته نبوده، بلكه شكلي از حيوانات بود كه كيفيتاً با دايناسور تفاوت داشت (تفاوت در سيستم حرارتي، توليد مثل و غيره) اين امر بطرق مختلف موجود را قادر ساخت تا در شرايط نويني كه موجب انقراض بسياري از موجودات شده بود به بقاء خويش ادامه دهد و شروع به ريشه گرفتن، و نشو ونما و گسترش همه جانبه در دنياي (موقتاً) "خالي از موجود" نمايد. فسيلهاي موجود نشاندهنده ظهور بشر از طريق يك سلسله دوره هاي واسط از ميمون به چهارپا نيستند، برعكس نشانگر اين امرند كه موجود راه رونده راست قامت بطور ناگهاني ظاهر گشته است.

 براي جمعبندي از اين مثال و تعيين جايگاه آن بر زمينه تكامل مارپيچي دونكته را بايد روشن كرد. اولا: عصر دايناسورها و  پستانداران، مارپيچ هاي تكاملي كاملا متمايزي با تضاد اساسي و خصوصيات مشخص خودشان را تشكيل مي دهد، و ثانياً: حركت اين تكامل مستقيم الخط نبوده بلكه زايگزاكي و بشكل تكامل مارپيچي بود كه در جريان آن تضاد اساسي پروسه منكشف شد (تا جائيكه مثلا مارپيچ تكاملي  دايناسورها با بن بست تكاملي و يا با مداخله يك پروسه عاليتر، شايد هم تركيبي از هر دو، به پايان رسيد).

 مشخصه تاريخ جوامع نيز تكامل مارپيچي است. بطور مثال زمان و نحوه رشد جامعه سرمايه داري هيچگاه امري از قبل تعيين شده نبوده است. سرمايه داري از درون تضادهاي مشخصي كه جامعه اروپا در نقطه معيني با آنها روبرو بود ظاهر شد. شكل خاص ظهور آن از قرنها پيش تعيين نشده (و مهمتر از آن، ذاتي خصوصيات "اروپايي" هم نبود). نحوه اين ظهور، كاملا نامنظم، پراز انقلاب و ضد انقلاب، شروع كاذب و خلاف قاعده ها بود.(يك مثال از شروع كاذب را مي توان در عصر رنسانس ايتاليا مشاهده كرد. آنجا توليد كالايي و تجارت تا جايي رشد كرد كه سرمايه تجاري در حال تبديل شدن به سرمايه صنعتي بود، اما بدلايل گوناگون اين كار به نتيجه نرسيد ـ از جمله اين دلايل پيشرفت دريا نوردي در نتيجه رنسانس بود كه به اروپاي شمالي اجازه داد از شهرهاي تجاري ايتاليا گذشته و بطرف شرق روان شود. بنابراين انقلاب بورژوايي تا قرنها بعد در ايتاليا انجام نشد.) رشد سرمايه داري كه در مكانهاي معين و اشكال مشخص انجام شد، امري از قبل مقدر شده نبود، اما واقعيت اين است كه تضاد بين توليد كالايي و توليد براي مصرف، كه مشخصه جامعه فئودالي است، مي بايد خود را در زوال، ركود و، يا حل شدن جوامع مختلف فئودالي بطور مداوم ظاهر مي كرد (امري كه از زمان پيدايش اولين جامعه فئودالي در مصر در جريان بود) تا بطور اجتناب ناپذير در جايي يك مناسبات توليدي نوين مبتني بر صعود توليد كالايي و مناسبات كالايي (يعني سرمايه داري) ـ سلطه خود را برقرار سازد. (توليد كالايي، توليد براي مبادله است و سرمايه داري ازتمام سيستمهاي ديگر توسط سلطه اين شكل از توليد متمايز مي گردد. فئوداليسم با توليد براي مصرف مشخص ميشود كه در آن توليد دهقانان عمدتاً بطور مستقيم در خدمت استفاده خودشان و يا اربابانشان قرار ميگيرد. در مورد چگونگي برخورد اين دوشكل توليدي به فصل دوم كتاب حاضر مراجعه كنيد.) بعبارت ديگر ـ و بگونه اي  عام تر ـ در حاليكه تمام پروسه ها در خود گرايش شاخ به شاخ شدن تضادها را حمل ميكنند، اما محتواي واقعي و چگونگي به ثمر رسيدن اين تغيير بهيچوجه امري اجتناب ناپذير و "اتوماتيك" نيست. همانگونه كه مائو در مورد آب، ذكر كرد: "من نميدانم چند ميليون سال طول كشيده تا آب ساخته شود. هيدروژن و اكسيژن در هر شرايطي بناگهان به آب تبديل نشدند. آب هم تاريخ خود را دارد." (گفتگو در باره سئوالات فلسفي از كتاب "صدر مائو با مردم سخن ميگويد." ويرايش استوارت شرام ـ چاپ پانتئون نيويورك 1974 ـ صفحه 221)

 

به اين مسئله از زاويه اي ديگر نگاه كنيم. بحث بر سر وحدت عام مابين آناليز و سنتز در تمام پروسه هاست. اين مقولات كه بصورت رايج در تفكر بشري مورد استفاده قرار ميگيرند، ريشه در جهان مادي داشته و بر آن منطبق هستند. آناليز به معناي شكسته شدن و تفكيك پديده به اضداد تشكيل دهنده اش و قطبي شدن و مبارزه اضداد است. سنتز، غلبه جنبه نو بر جنبه كهنه از طريق آن مبارزه، فتح غالب پيشين توسط مغلوب پيشين و ظهور پروسه اي كيفيتاً نوين مي باشد. اين دو پروسه در سرتاسر همه مراحل در يكديگر تداخل مي كنند. به عبارت ديگر در حاليكه هم دوره هايي از رشد پروسه موجود است كه در آن مبارزه و قطبي شدن عمده مي باشند و هم دوره هاي همگوني نسبي وجود دارد، اما هم سنتز در دوره هاي آناليز جريان دارد و هم آناليز در سنتز جاري است. براي مثال به مسئله تفكر رجوع كنيم (البته بعداً به اين مسئله عميقتر برخورد خواهد شد) هنگاميكه شخصي در حال آناليز يك مسئله است، همزمان مي بايد قدري سنتز را به عنوان بخشي از پروسه آناليز به پيش برد ـ در شكل فرموله كردن فرضيه هاي كلي يا قسمي، آزمايش كردن آنها، ارزيابي از نتايج و غيره. زماني كه آناليز نسبتاً كامل شد و يك نتيجه يا مفهوم سنتز گشت، تازه اين هم مطلق نبوده و در خود شامل بسياري مسائل حل نشده و، يا مسائل جديد است. پس با بوجود آمدن يك عقيده، تئوري نوين و امثالهم فقط ميتوان گفت كه درجه مشخصي از سنتز بدست آمده است.

 پرولتاريا هم بورژوازي را سنتز مي كند. آناليز در مبارزه انقلابي مابين ايندو به پيش ميرود و با پيروزي سوسياليسم (بخشاً) سنتز مي شود، اما اين سنتز هنوز قسمي است و بعبارت ديگر، خود مرحله يا شكل ديگري از آناليز است، چرا كه كماكان مي بايد بورژوازي را در هم شكست يا كاملا بلعيد ـ تا مناسبات توليدي بورژوايي، مناسبات اجتماعي و ايده هاي آن در سطحي جهاني كاملا محو شوند، تا آنكه هم پرولتاريا و هم بورژوازي كاملا در جامعه كمونيستي سنتز شده و پديده اي نوين با جوانب متضاد خويش پديد آيد.

 چنين مفهومي از سنتز توسط مائو پس از پيروزي انقلاب در سال 1949 به پيش گذاشته شد و اين زماني بود كه مبارزه طبقاتي در چين اشكال جديد و پيچيده تري را كه مشخصه سوسياليسم است (اشكالي كه هنوز بدرستي تجزيه و تحليل نشده بود) بخود گرفته بود. زماني فيلسوفي رويزيونيست بنام يانگ شيان چن، اين فرضيه را مطرح كرد كه زيربناي اقتصادي جامعه انقلابي هم در خدمت سرمايه داري است و هم سوسياليسم، يعني در خدمت چيزي كه او آنرا سنتزي از هر دو ميخواند. يانگ مدعي شد كه سنتز، تركيب دو جنبه متضاد است. (اگر بخواهيم اين تز را در مثالهاي فوق الذكر پياده كنيم، بنابه گفته يانگ، سنتز يك مقوله بايد بمعناي ادغام دو تئوري متضاد باشد، بنابراين سنتز پرولتاريا و بورژوازي بايد حفظ هميشگي هر دو باشد). مائو در ضديت با اين تز گفت:

 

 شما خود مي دانيد كه چگونه دو قطب متضاد، يعني گوميندان و حزب كمونيست در سرزمين ما سنتز شده اند. سنتز بدينگونه جريان يافت: ارتش آنها آمد و ما آنها را بلعيديم و ذره ذره هضم كرديم. مسئله تركيب دو در يك نبود... اين سنتز دو متضاد كه بطور مسالمت آميز همزيستي مي كردند نبود. آنها نمي خواستند بطور مسالمت آميز همزيستي كنند. آنها مي خواستند ما را ببلعند... در اينجا "يانگ شيان چن" معتقد است كه دو در يك تركيب ميشود و اينكه سنتز بند پايدار في مابين دو وجه متضاد است. چه بندهاي پايداري در اين جهان وجود دارند؟ چيزها ممكن است به هم متصل باشند، اما بالاخره بايد تفكيك يابند، هيچ چيز تفكيك ناپذيري وجود ندارد.("گفتگو درباره مسائل فلسفي" به نقل از كتاب "صدر مائو با مردم سخن ميگويد" صفحه 225 ـ 224)

 زمانيكه شرايط پيچيده بعد از انقلاب چين برخي همكاري ها را با بعضي توليدكنندگان سرمايه دار ضروري ساخته و شرايط مبارزه غيرآنتاگونيستي (نسبتاً غير قهرآميز) را مابين انقلاب پيروزمند و اين توليدكنندگان امكانپذير كرده بود، مائو كماكان و بدرستي تاكيد داشت كه جهتگيري صحيح عبارتست از غلبه تدريجي بر عناصر توليد سرمايه داري در چين نو از طريق مبارزه ـ و گرنه جنبه مغلوب بطور خودبخودي رشد كرده، توان يافته و قدرت را غصب مي كند. (مبارزه مائوعليه يانك چن ودرك خاص اوازسنتزدرجزوه بسيارمهم "سه مبارزه سترگ فلسفي درچين "(1973) آمده است )

 باب آواكيان در ارتباط با مفهوم سنتز نزدمائو، و مشخصاً مبارزه عليه يانگ شيان چن، نوشت:

 

 تفاوت موجود و كنه مسئله در اين مبارزه كه در جبهه فلسفي انجام مي شد، مناظره اي آكادميك نبوده بلكه مبارزه مابين دو خط كاملا متضاد است. خط انقلابي مبتني بر حل تضاد از طريق مبارزه است و متقابلا خط ارتجاعي مي كوشد تضادها را بر مبناي تابع ارتجاع ساختن مترقي، تابع عقب مانده ساختن پيشرو، تابع كهنه ساختن نو، و بالاخره تابع غلط ساختن درست و قس عليهذا آشتي دهد. ("خدمات فناناپذير مائو تسه دون"، صفحه 181)

 

 تئوري سنتز مائو علاوه بر اينكه مبارزه اي بود عليه اين نظريه كه نو از تركيب دو متضاد بوجود مي آيد، چيز ديگر و مهمتري را هم نمايندگي مي كرد: اين تئوري بيان جهشي به پيش (و گسستي) نسبت به درك ماركسيستي پيشين از تكامل كه با مقوله "نفي در نفي" بيان مي شد، بود.

 "نفي در نفي" به چه معناست؟ براي فهم اين مطلب بايد ببينيم كه اين تز در مخالفت با چه بوجود آمد. قبل از ظهور ديالكتيك، درك غالب از تكامل، الگوي مكانيكي از جهان بود كه مشخصاً توسط دانشمند انگليسي اسحق نيوتون و فيلسوف فرانسوي رنه دكارت در قرن هفدهم اظهار ميشد. اين دو تصور ميكردند كه تمام تغييرات، مشابه تغيير مكانهائي است كه در بخشهاي مختلف يك مكانيسم پيچيده در پروسه دوار بي پاياني جريان دارد. مثلا نيوتون بدرستي مشاهده كرد كه در منظومه شمسي، سيارات مختلف در نقاط مختلف از مدارهاي دوارشان تغيير مكان مي دهند. اما وي اين نكته را درك نكرد كه منظومه شمسي و مدارهاي سيارات از اشكال قبلي ماده در حال حركت بوجود آمده اند كه تكاملي مرحله مانند را از سر گذرانده و كماكان اشكال ديگري جانشين شان خواهند شد. طبق نظريه اي كه توسط نيوتون و دكارت عنوان ميشد (يعني ماترياليسم مكانيكي) از وقتي خدا پروسه اي را خلق كرد هيچ تغييري مگر تغيير مكان يا اضافه و كم شدن كه در دايره هاي معين شده و  منظم انجام ميگيرد، نمي تواند صورت بگيرد. اگر اين مفهوم را به جامعه تعميم دهيم حاصلش حركت نوساني جامعه مابين ارتجاع و ترقي خواهد شد كه در آن  خصايل "ذاتي" مشخصي مانند استثمار، تقسيم كار فكري و يدي، حاكميت سياسي و غيره پابرجا مي مانند.

 اما مطالعه در ابعاد مختلف علوم طبيعي بتدريج محدوديتهاي اين ديدگاه مكانيكي را آشكار ساخت و همچنانكه جامعه تغييرات مهمي را از سر ميگذراند، ديدگاه ديالكتيكي (كه اولين بار بطور واقعي توسط هگل به يك روش فلسفي سيستماتيزه تكامل يافت) به مقابله با درك نادرست تكامل دوراني نامحدود برخاست. هگل نقشه اي از تكامل را طرح كرد كه در آن پديده ها يا عناصري از پديده ها وقتي توسط ضد خود نفي مي شدند، دوباره بازگشته و نفي كننده نخستين خود را نفي مي كردند ـ اما در سطحي عاليتر.

 انگلس (و ماركس) مثالهاي متعددي را در آثار مختلف خود براي نشان دادن اين مفهوم پيش كشيده اند، كه مهمترين آن در فصل "نفي در نفي" آنتي دورينگ مي باشد. در آنجا انگلس "نفي در نفي" را "يك قانون بسيار عام و بهمين دليل بينهايت مهم و فراگير در تكامل طبيعت، تاريخ و تفكر" مي خواند. (آنتي دورينگ صفحه 179) في المثل كمونيسم اوليه توسط جامعه طبقاتي نفي مي شود اما جامعه طبقاتي بنوبه خود توسط كمونيسم نفي ميشود ـ كه عناصر ابتدائاً نفي شده كمونيسم اوليه را حمل مي كند اما در سطح كيفيتاً عاليتري از تسلط آگاهانه (نسبي) بشر بر طبيعت و مناسبات اجتماعي خودش. يك دانه جو توسط گياهي كه از آن جوانه مي زند نفي ميشود، اين گياه توسط دانه هايش كه اكنون تعدادشان خيلي بيشتر از اول است نفي ميشود. ماترياليسم ابتدائي توسط ايده آليسم نفي ميشود، اما ايده آليسم به ديالكتيك پا مي دهد و بالنتيجه سنتز يعني ماترياليسم ديالكتيك با خود عناصر ماترياليسم ابتدائي را كه به مرحله عاليتري ارتقاء يافته حمل مي كند.

 ماركس در "كاپيتال" براي نشان دادن اين پروسه، توليدكنندگان كوچك يا پيشه وران را كه شخصاً مالك وسايل توليد خود بودند مثال ميزند. اينها توسط سرمايه داران كه از ايشان سلب مالكيت كرده و بعنوان پرولتاريا استثمارشان كردند نفي شدند، اما اين سرمايه داران توسط پرولتاريا كه از آنها سلب مالكيت خواهد كرد نفي خواهند شد، و پرولتاريا وسايل توليدي كه بطور وسيعاً اجتماعي بكار انداخته شده اند را دوباره به مالكيت توليد كنندگان درخواهد آورد ـ اما اينبار توليد كنندگاني كه ديگر يك جمع را تشكيل مي دهند.

 اولين اشتباه "نفي در نفي" آنست كه اين "قانون" چگونگي تغيير پديده ها را بدرستي توضيح نميدهد. اين درست است كه نو بطور حتم از كهنه بوجود مي آيد، اما بايد صراحتاً بگوييم كه "نفي در نفي" وجود ندارد. پديده هاي بيشماري هستند كه بهيچوجه توسط "نفي در نفي" قابل توضيح نيستند و اين مقوله واقعاً نميتواند قانوني عام باشد. سرمايه داري با نفي فئوداليسم زاده شد و سوسياليسم با نفي سرمايه داري، اما آيا سوسياليسم مي تواند احياء يك سلسله از عناصر فئوداليسم را همراه داشته باشد؟ فيزيك آينشتين، فيزيك نيوتون را نفي كرد. آيا ميتوان گفت كه آينشتين در اين كار برخخي از عناصر بطليموسي ـ نظريه پيش از كپرنيك كه زمين را مركز كواكب مي دانست ـ را احياء كرد؟ جنگ ويتنام گذرگاه بسيار مهمي در تحول اخير امپرياليسم بود، "نفي در نفي" در اينمورد چگونه خود را بيان مي كرد؟ آيا اين واقعه در ارتباط با جنگ جهاني دوم بود؟ تحميل چنين روشي بر واقعيت بطور اجتناب ناپذير ما را از درك صحيح و كنكرت از ريشه واقعي جنگ ويتنام و نقش معين (و بسيار مهمي) كه بازي كرده است دور ميسازد.

 اما كنه مسئله را ميتوان بوضوح از طريق امتحان آن چيزهايي كه بظاهر توسط "نفي در نفي" توضيح داده ميشوند مشاهده كرد. بطور مثال پروسه "كمونيسم اوليه ـ جامعه طبقاتي ـ كمونيسم" را در نظر بگيريد. آيا كمونيسم بنوبه خود توسط جامعه عاليتري كه عناصر مهمي از جامعه طبقاتي را با خود حمل ميكند نفي خواهد شد؟ خير. صراحتاً خير. اما مگر ميشود كه كمونيسم پر از تضاد نباشد و مگر ممكن است در نقطه اي معين به پديده اي كيفيتاً متفاوت تغيير نيابد؟ شيوه اي كه "نفي در نفي" اتخاذ ميكند راه تكامل آينده را بسته و در عوض گرايش دارد كه كمونيسم را بمثابه نقطه پايان معرفي كند.

 باب آواكيان در انتقاد از "نفي در نفي" اين سوال را مطرح مي كند، چه كسي مي گويد هر پديده اي "صفت مشخصه" خود را براي نفي شدن دارد؟ و به چه دليل؟ او ادامه ميدهد:

 

  اين امر براي من همان ماهيت از پيش تعيين شده و لايتغير را تداعي مي كند. مائو با اعلام اينكه توارث و موتاسيون وحدت اضداد مي باشند، با اين طرز تفكر به مخالفت برخاسته بود. حتي خود انگلس در چند جمله جلوتر اظهاراتي مبني بر عدم امكان "روياندن موفقيت آميز جو" بدون دانستن نحوه اينكار، ابراز مي دارد، كه درست است. اما كيست كه بگويد روئيدن جو "صفت مشخصه" آن بوده و راه مناسب نفي شدن آن است و مثلا خرد شدن راه نفي شدن آن نيست؟ بشر و طبيعت (ظاهراً) بيشتر عمل اول را در مورد جو انجام داده اند تا دومي. ولي آيا اين امر غيرقابل تغيير است؟ آيا دانه جو را نميتوان به طريق ديگري تغيير داد؟ خلاصه اينكه وقتي انگلس مصرانه مي گويد "بر مبناي ماهيت هر مورد منفرد ... نفي اولي را بايد آنچنان انجام داد كه نفي دوم امكانپذير باشد" عنصري متافيزيك را به تشريح ديالكتيكي وارد ساخته است. او ادامه ميدهد "اگر من يك دانه جو را آسياب كنم، اگر يك حشره را له كنم، درست است كه عمل اول را انجام داده ام اما عمل دوم را غيرممكن ساخته ام." عمل دوم! گويي كه "عمل دوم" اجباري، ضروري، "صفت مشخصه" مناسب و از پيش تعيين شده است. اينجاست كه مي بينيم چگونه مقوله "نفي در نفي" در تضاد با قانون اساسي ديالكتيك ماترياليستي يعني وحدت اضداد (تضاد) قرار ميگيرد." ("بازهم درباره ديالكتيك" باب آواكيان، نشريه كارگر انقلابي، شماره 95، 6 مارس 1981)

 

  ديالكتيكي كه توسط ماركس و انگلس ارائه گرديد در مجموع جهش عظيم و بيسابقه اي در دانش بشري بود و سنتزي شگرف از هرآنچه قبلا موجود بود به حساب مي آمد. اين سنتز از "نفي در نفي" در عرصه فلسفي حاصل نشد (زماني انگلس مسئله را اينطور تشريح كرده بود) بلكه (همچنان كه ماركس و انگلس در آثاري ديگر اشاره كرده اند) در جواب به مناسبات توليدي سرمايه داري و صنايع سنگين (با تغييرات مداوم و دگرگونيهاي ناشي از آن در جامعه)، قطبي شدن پرولتاريا و بورژوازي و فوران مبارزه طبقاتي مابين ايندو، تكامل در علوم طبيعي و در عرصه تفكر بشري كه بطور ديالكتيكي با آن مرتبط بود (از جمله بر زمينه تاريخي محدوديتهايي كه ايدئولوژي بورژوايي در زمينه هاي فلسفه، اقتصاد سياسي و تاريخ با آن روبرو شد) و مبارزه براي در هم شكستن و حل اين محدوديتها و تضادها، به پيش گذاشته شد.

 در اينجا نيز نقطه پايان (چنانكه ممكن است مدل "نفي در نفي" اين درك را بدهد) وجود ندارد. آيا بعد از اين در ديالكتيك ماترياليستي بمثابه يك روش يا فلسفه ديگر نياز به نفي هاي بيشتر نيست؟ تفكر فقط ميتواند بطور ناكامل چگونگي تكامل مداوم و تغيير جهان را منعكس كند و انسان براي دستيابي به تصاوير دقيقتري از واقعيت و حل مسائل نوين بايد مبارزه كند. اما ظهور تضادهاي بيشتر در فلسفه ماركسيسم منجر به نفي ماركسيسم توسط "شكل عاليتري" از متافيزيسم يا ايده آليسم نخواهد شد. بلكه فقط مي تواند از طريق ارتقاي روش ديالكتيك ماترياليستي به سطح عاليتري از سنتز حل گردد ـ همچنانكه اين امر از زمان ماركس و انگلس تا به امروز جريان داشته است. (گرايش به درك مستقيم الخط يك ـ دو ـ سه از تكامل كه در "آنتي دورينگ" وجود داشت در كتاب "ماترياليسم ديالكتيكي و تاريخي" استالين شكل متمركزتري به خود مي گيرد. اين كتاب در عين دارا بودن مطالبي صحيح و عليرغم اينكه هدفش را ارائه يك خلاصه فشرده (وضرورتاً كمي ساده انگارانه) قرار داده است، به حدي در مورد فوق و موارد ديگر به خطا ميرود كه تا بحال ضررهاي فراواني را به صورت تربيت افراد در سيستم فكري ماترياليسم مكانيكي بجاي ماترياليسم ديالكتيكي وارد آورده است.)

 هم جهت با همه اينها لازم است به خصلت پيچاپيچ رشد مارپيچي بيشتر و عميقتر تاكيد كنيم. لنين در جايي متذكر شد كه انقلاب شكست خورده 1905 تمريني براي 1917 بود، اما سالهاي ميان اين دو انقلاب شاهد انباشت تدريحي نيرو توسط انقلابيون نبوده بلكه نظاره گر حركت موج وار فروكش و اوج، افت و طغيان بود. انقلابيون بايد از پيچ و خمهاي مهمي رد ميشدند و مبارزات مختلفي را به پيش مي بردند. از جمله، آنها مي بايد دردوره 1912 ـ 1908 مبارزات تعيين كننده اي را درون حزب عليه يورش ايدئولوژيك جهت تركيب ماركسيسم با مذهب يا ايدئولوژي هاي ضد ماركسيستي ديگر و عليه يك خط سياسي رويزيونيستي و يك خط تشكيلاتي انحلال طلبانه، كه دعوت به انحلال كامل حزب ميكرد، به پيش مي بردند. اين مبارزات، حزب بلشويك را آبديده كرد و به ميزان بسيار، زمينه اي شد براي توانايي حزب در اتخاذ موضع انقلابي در مواجهه با جنگ جهاني اول و سپس در پيشبرد موفقيت آميز انقلاب اكتبر.

 بهمين ترتيب انقلاب پرولتري بمثابه يك پروسه جهاني از يك مدل مكانيكي تكامل پيروي نمي كند. يعني اينگونه نيست كه كشورها دانه دانه به "ستون سوسياليسم" اضافه ميشوند تا در نهايت "توازن ترازو بهم خورده" و جهان كمونيستي گردد. اين پروسه با دوره هاي پيشرفت انقلابي براي پرولتاريا كه در بخشهاي مهمي از جهان به قدرت رسيده و  تجربيات تاريخي مهمي انباشت كرده (مانند دوره هاي متعاقب دو جنگ جهاني و اواخر سالهاي 60)، ودوره هاي فروكش، تحكيم و حتي عقب نشيني هاي مهم، مشخص گشته است. اما همانگونه كه در فصول سوم و چهارم اين كتاب عميقاً بحث كرده ايم، اين حركات در مجموع به آمادگي بيشتر شرايط مادي انقلاب و آبديدگي ايدئولوژيك و سياسي نيروهاي پيشاهنگ پرولتاريا انجاميده است. در واقع يك محصول جنبي كودتاي رويزيونيستي 1956 و احياي سرمايه داري در شوروي (ولي بشكل سرمايه داري دولتي) تعميق درك فلسفي از اصل تكامل مارپيچي است. اين درك را مائو در مواجهه با تجربه احياء سرمايه داري در شوروي عمق بخشيد.

 قبل از اين دوره، هم "نفي در نفي" و هم "قانون تغيير كميت به كيفيت" معمولا معادل وحدت و مبارزه اضداد ـ و هر سه اينها بعنوان "سه اصل ديالكتيك" ـ ارائه ميشدند. مائو نه تنها بي اعتباري "نفي در نفي" را نشان داد بلكه متذكر شد با وجودي كه تغيير كميت به كيفيت يك اصل مهم تكامل است ولي اساساً موردي از وحدت اضداد، و در اين مورد وحدت (و مبارزه) مابين كميت و كيفيت مي باشد.

 وحدت اضداد مابين كم يت و كيفيت مربوط بدو شكل متضاد حركت در يك پديده يا پروسه است. معمولا تغييري تدريجي و يا كمي وجود دارد كه در آن تضادهاي يك پديده يا پروسه ممكن است تشديد يافته يا تخفيف يابد، در حاليكه صفت كيفي آن اساساً همانگونه باقي مي ماند و تغييري كيفي موجود است كه در آن مبارزه اضداد به نقطه اوج رسيده و يك هستي اساساً نوين را نتيجه ميدهد. بطور مثال، آب در تغييرش به بخار از يك دوره انباشت كمي حرارت ميگذرد كه در آن صفت كيفي اساسي اش با وجود داغتر شدن تغيير نمي كند تا اينكه به نقطه جوش رسيده و يك جهش به هستي كيفيتاً نويني به نام بخار انجام مي دهد. در جامعه نيز تضادها تشديد مي يابند تا بدانجا كه همگوني قديمي ديگر نمي تواند آنها را فرا بگيرد و يك دوره مبارزه آشكار انقلابي آغاز مي گردد. اگر نيروهاي انقلابي نوين پيروز شوند، آنگاه جامعه در سطح كيفيتاً نويني متشكل ميشود. هستي يا پروسه نوين به دوره جديدي از تغييرات كمي و تدريجي پا ميدهد. اما در سطحي كيفيتاً نوين و با تضادها و اضداد نوين. سرانجام دوري جديد از تغييرات كيفي پديدار ميشود و اين پروسه همچنان ادامه مي يابد.

 اما مهم اينست كه اولا: از اين اصل، استنباط مكانيكي و يا حسابي نشود و ثانياً: اين اصل معادل قانون اساسي وحدت و تغيير اضداد قرار داده نشود. براي مثال يك نمونه تفسير مكانيكي از اين قانون برآن است كه تغيير تكاملي در موجودات نتيجه ميليونها ميكروموتاسيون بوده كه پس ازمدت زماني بسيار طولاني بالاخره به تغيير كيفي انجاميد. اما اين تئوري اينك توسط تئوري ديگري مبني بر اينكه يك يا چند موتاسيون در ايجاد تغيير كيفي و تاثير كلي بروي يك ارگانيسم كافي است، رد شده است. (محدوديتهاي ديدگاه ساده حسابي از مسئله تبديل كميت به كيفيت ـ بمثابه يك قانون طبيعت ـ را در آزمايش ذرات زير اتمي مي توان كاملا مشاهده كرد. در مقاله اي تحت عنوان "ماده تا بينهايت قابل تقسيم است" كه توسط فيزيكدان چيني "بي آن سيزو" قبل از كودتاي 1976 نگارش يافته است، تقسيم "واويكلها"، يعني كوچكترين واحد ماده كه تاكنون براي انسان شناخته شده، به ترتيب زير مورد بحث قرار گرفته است:

  "واويكلها به چه طريق تقسيم خواهند شد؟ اين امر نمي تواند بطرق روتين و با استفاده كور از تجارب قبلي باشد. مولكول به اتمها، حوزه جاذبه و حوزه الكترو معناطيسي تقسيم ميشود. اتم به هسته هاي اتمي، حوزه هاي الكترومغناطيس و الكترون تقسيم ميشود. هسته اتمي به پروتون، نوترون و حوزه اتمي تقسيم ميشود. در هر سطحي نوين، همه اينها اشكال جديدي از وحدت ذره و حوزه هستند. همه اينها نقاط گرهي جديدند و همه اينها كيفيتاً متفاوتند. واويكلها به چه اشكالي تقسيم خواهند شد؟ اين امكان هست كه اين تقسيم بشكل قبلي يعني وحدت ذرات و حوزه ها باشد. همچنين امكان دارد كه تغيير كيفي عظيمي انجام شود و به يك شكل مادي كاملا مجزا و يك شكل مادي ادامه دار جديد پا دهد. آنها مي توانند پديده هايي نوين و متفاوت از ذرات و حوزه هايي باشند كه فعلا ما نمي شناسيم. اين امكان هست كه آنها به كوچكتر و كوچكتر تقسيم شوند، اما اين نيز ممكن است كه به بزرگتر و بزرگتر تقسيم گردند. چيزي كه از واويكلها بيرون كشيده خواهد شد ممكن است چيزي "چاق تر" و يا بزرگتر از آن موقعي باشد كه درون واويكل بود. اين امر ممكن است به تكامل مناسبات جديدي مابين كل و جزء بيانجامد. آنوقت چه خواهد شد؟ اين يك سوال علمي كنكرت است. ماده اشكال بينهايت گوناگون دارد، تقسيم كنكرت ماده نيز اشكال بينهايت گوناگون دارد. "ماركسيسم ـ لنينيسم بهيچوجه به حقيقت پايان نداده بلكه برعكس در جريان پراتيك براي شناخت حقيقت، لاينقطع راههاي تازه اي مي گشايد" (درباره پراتيك ـ مائو). ماترياليسم ديالكتيك هرگز براي عرصه هاي ديگر حكم صادر نمي كند، و هرگز خود را بجاي علوم طبيعي ننشاند، و در اين مورد جمعبندي صادر نمي كند." ( به نقل از نشريه كارگر انقلابي شماره 122، صفحه 23، سپتامبر 1981))

 از نقطه نظر سياسي، اين تفسير مكانيكي خود را در ميان ماركسيستها بدين صورت نشان ميدهد كه پيشرفت يا آماده شدن شرايط براي يك جهش كيفي را با معيارهاي اساساً كمي اندازه گيري مي كنند. شكل ناپخته و رايج اين ديدگاه را در آنجا مي بينيم كه معيار سنجش صحت خط حزب و همچنين تخمين پتانسيل انقلابي آينده نزديك، تعداد كارگراني كه در هر مقطع بزير پرچم حزب گرد مي آيند، قرار ميگيرد ـ با اين درك، حزب دمكرات ايالات متحده پرولتري تر از همه خواهد بود و يا براي شكوفا شدن ناگهاني انقلاب پس از سالها فروكش نسبي توضيحي نخواهد بود.

 در حاليكه پيوند حزب با توده ها در هر دوره اي براي توانمند ساختنش جهت انجام وظايف و دامن زدن به نبرد حياتي است، و بخصوص اين مسئله براي بهره برداري از فرصتهاي انقلابي حائز كمال اهميت است ولي نميتوان اين پيوند را تا حد مسئله تعداد تنزل داد ـ مثال قبلي در مورد حزب بلشويك بخوبي اين مسئله را نشان ميدهد (بلشويك ها اتفاقاً بعلت انسجام سياسي و ايدئولوژيكي تشكيلاتشان قادر شدند به هنگام ظهور شرايط انقلابي در مدت چند ماه، ده برابر رشد كنند بي آنكه اساساً اين انسجام سياسي ضعيف شود، آنها توانستند با استفاده از پيوندهاي لازم تحول اوضاع به اوضاع طغياني را تشخيص داده و سپس از آن سود جويند).

 اما ديدگاهي مكانيكي تر از تضاد بين كم يت و كيفيت را بيشتر در زمان رهبري استالين مشاهده مي كنيم. اين مسئله همه را به اين باغ انداخت كه "چه تعداد از توده ها حول حزب گرد آمده اند" (بجاي اينكه در درجه اول كيفيت و ويژگي سياسي اين پيوند را درك كند). در شوروي تاكيد بر اين مسئله گذاشته ميشد كه تحت مالكيت سوسياليستي چه مقدار نيروهاي مولده جديد بوجود آمده است (و اين در حالي بود كه در مورد دگرگوني مناسبات مابين انسانهاي درگير كار، كم كردن تمايزات در مناسبات توزيعي و يا دگرگوني روبنا تاكيد بسيار اندكي مي شد و شايد هيچ تاكيدي نمي شد). تمام اينها زمينه اي شد براي رشد ديدگاهي كه مخالف درك ديالكتيكي از بوجود آوردن دگرگوني كيفي از طريق مبارزه اضداد بود.

 در اينجا خطر ارتقاي اين تضاد (كم يت ـ كيفيت) تا سطح قانون اساسي ديالكتيك (يعني وحدت و مبارزه اضداد) روشن ميشود؛ چرا كه اين معادل انگاشتن در عمل به معناي دو در يك كردن ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم مكانيكي مي باشد (به روش يانگ شيان چن) و نهايتاً بمعناي غلبه ماترياليسم مكانيكي است. اين  بينش گرايشي مكانيكي را باعث ميشود كه تغيير را اساساً در نتيجه افزايش تدريجي قدرت جنبه درجه دوم تضاد مي بيند، افزايشي كه در يك نقطه، توازن ترازو را به نفع آن جنبه بهم ميزند. اين يك ديدگاه پويا و ماترياليستي ديالكتيكي از تغيير و منجمله سنتز نيست. تغيير از تجمع ساده يا از درون يك پروسه معين حاصل نميشود. در حاليكه علل داخلي نسبت به علل خارجي عمده هستند ولي تضادها را نمي توان بطور ساده، "پديده هايي در خود" ديد، بلكه تغيير، حاصل پروسه پيچيده اي است كه در آن رشد داخلي و همچنين تاثير خارجي وجود دارد و برخي از پروسه هاي خارجي در واقع به بخشي از تضادهاي اوليه بدل مي شوند. از اين جهت، تمام اينها را مي توان بخشي از مرحله كمي يك پروسه معين بحساب آورد. سپس از درون همه اينها پروسه به نقطه اي ميرسد كه جهش انجام ميشود (مرحله تغيير كيفي) و بروشني اين امر بيش از يك مسئله حسابي است.

 مبارزه اضداد كم و بيش در شكلي تدريجي به پيش مي رود (و در ارتباط با آن) در دوره هاي فشرده بحراني تغيير كيفي امكان پذير ميگردد. اين دونكته نه تنها حقيقت دارند، بلكه حائز اهميت نيز مي باشند. حال ببينيم چگونه لنين بطور ديالكتيكي اين مسائل را پياده نموده و تشريحشان مي كند:

 

 حركت بنوبه خود نه تنها از نقطه نظر گذشته بلكه از نقطه نظر آينده نيز در نظر گرفته مي شود؛ و در عين حال آنرا نه بر طبق درك عاميانه اولوسيونيست ها كه فقط تغييرات بطئي را مي بينند، بلكه مي بايد بشكلي ديالكتيكي ملاحظه نمود. ماركس به انگلس چنين نوشت: "در تحولاتي به آن عظمت بيست سال بيش از يك روز نيست"، "اگرچه بعدها ممكن است روزهايي فرا رسند كه در آنها بيست سال متمركز شده باشد." در هر مرحله از تكامل، در هر لحظه، تاكتيكهاي پرولتري بايد اين ديالكتيك عينيتاً اجتناب ناپذير تاريخ بشري را در محاسبات خود دخالت دهند. از يك طرف بايد از دوره هاي افول سياسي يا ركود، و به اصطلاح دوران تكوين "مسالمت آميز" اوضاع جهت ارتقاء آگاهي طبقاتي، بالا بردن قدرت و ظرفيت جنگي طبقه پيشرو بهره گيري كرد؛ و از سوي ديگر همه اينها بايد يك جهت گيري داشته و درخدمت يك چيز باشند: در جهت "هدف نهائي" جنبش طبقه و درخدمت ايجاد آنچنان تواني در طبقه كه بتواند در روزهائي كه "بيست سال را در خود متمركز دارند" بطور عملي وظايف بزرگ را به انجام رساند. (درباره كارل ماركس، نوشته لنين)

 تشريح فوق نمونه روشني از روش بكارگيري ديالكتيك ماترياليستي در ارتباط با وظيفه شناختن تاريخ و تغيير آن ـ انجام انقلاب ـ مي باشد.

 

ماترياليسم ماركسيستي

  پيساروف در باره اختلاف بين آرزو و واقعيت چنين نوشته است: "اختلاف داريم تا اختلاف. آرزوي من ممكن است بر سير طبيعي حوادث پيشي گيرد يا اينكه به كلي از راه منحرف شود وبسويي رود كه سير طبيعي حوادث هرگز نمي تواند به آنجا برسد. در صورت نخست آرزو موجب هيچگونه ضرري نيست، و حتي ميتواند انرژي فرد زحمتكش را حفظ و تقويت نمايد... در چنين آرزوهايي هيچ چيزي كه بتواند نيروي كار را منحرف ساخته و فلج نمايد وجود ندارد. حتي بكلي برعكس، اگر انسان كاملا استعداد اينگونه آرزو كردن را نداشته باشد، هرگاه نتواند گاه بگاه بجلوتر برود و نتواند تصوير كامل و جامع آن مخلوقي را كه در زير دست او در شرف تكوين است در مخيله خود مجسم نمايد، آنگاه من بهيچوجه نمي توانم تصور كنم كه چه محركي انسان را مجبور خواهد كرد كه كارهاي وسيع و خسته كننده اي را در رشته علم و هنر و زندگي آغاز نموده و به انجام رساند. اختلاف بين آرزو و واقعيت هيچ ضرري در برنخواهد داشت به شرط آنكه شخص آرزو كننده جداً به آرزوي خودش ايمان داشته باشد، با دقت تمام زندگي را از نظر بگذراند، مشاهدات خود را با كاخهاي خيالي كه در ذهن ساخته است مقايسه كند و بطور كلي از روي وجدان در اجراي تخيلات خويش كوشا باشد. وقتي بين آرزو و حيات يك نقطه تماس موجود باشد آنگاه همه چيز روبراه است." (چه بايد كرد؟ منتخب آثار لنين، صفحه 139)

 

لنين سرشار از آرزو اين نقل قول را ذكر كرده، اضافه مي كند: "متاسفانه چنين آرزو پردازيهايي در جنبش ما بسيار بندرت يافت ميشوند" و ادامه ميدهد: "تقصير عمده هم به گردن كساني است كه به هوشياري خود و نزديكي خود به چيزهاي مشخص مي بالند." (لنين ـ چه بايد كرد؟)

 مشكلي كه لنين در سال 1902 به آن اشاره مي كند، هنوز در آنچه بنام كمونيسم و ماركسيسم مورد قبول است، نفوذ دارد. ماركسيسم اگر به تحقق رساندن آرزوهاي رفيع بشر نباشد، هيچ چيز نيست؛ با اين حال، اين مسئله دقيقاً همان چيزي است كه اغلب تحت نام ماترياليسم و مخالفت با ايده آليسم از نظر دور داشته شده، به كنار گذاشته شده و با آن مخالفت ميشود.

 ماركسيسم، ماترياليسم است و نه ايده آليسم. اين درست، اما اين عبارات هم معناي عاميانه دارند و هم معناي مشخص فلسفي كه اغلب باهم متفاوتند. آموزه فلسفي ماترياليسم معتقد است كه دنياي مادي بطور عيني وجود دارد و اين يعني مستقل از ذهن بشر (يا هر چيز ديگر). ذهن بشر خود محصول دنياي مادي و محصول فعاليت يك ارگان مادي ـ مغز و سيستم مركزي اعصاب ـ بوده و ايده هاي مغز انعكاسات كمابيش دقيق دنياي مادي عينا موجود است.

 در صورتيكه ايده آليسم به آن ايده هاي فلسفي اطلاق مي شود كه معتقدند جهان مادي نهايتاً مخلوق ذهن مي باشد. اين امر ممكن است شكل ايده آليسم عيني را بخود بگيرد ـ كه معتقد است خدا، ايده مطلق، روح و يا هر چيز ديگر آفريننده جهان مي باشد و يا مي گويند جهان هيچ چيز نيست مگر انعكاسات يا آثار (اگرچه ناقص) ايده آلهاي مجردي (مثل عدالت، زيبايي وغيره) كه در جاي ديگري در حالتي كامل موجودند ـ يا ممكن است بشكل ايده آليسم ذهني تبارز يابد كه معتقد است واقعيت چيزي بيش از تجارب هر فرد نبوده و موجوديت واقعي هيچ چيز خارج از اين تجارب را نميتوان به اثبات رساند.

 بديهي است كه اين تعاريف با تعاريف عاميانه از ايده آليسم و ماترياليسم بسيار فاصله دارند؛ تعاريفي از اين دست كه مثلا مسئله  ماترياليست ها صرفاً ماديات است ولي ايده آليست ها به مسائل عاليتر زندگي نظر دارند. اين درك عاميانه نه تنها نتيجه تحريفات بورژوازي ـ بخاطر منافع خودش ـ مي باشد، بلكه رويزيونيستها كه متداوماً ماترياليسم مكانيكي و جبرگرايي اقتصادي صرف را تبليغ مي كنند بخش بزرگي از مسئوليت را به گردن دارند.

 اما به مطلب اصلي برگرديم: ضديت ماترياليسم با ايده آليسم. شكاف اساسي بين ايده آليسم و ماترياليسم مربوط است به ماهيت تضاد مابين ماده و شعور. ماده بطور ازلي، بينهايت گوناگون و متغير وجود داشته است و وجود دارد، چه بصورت جرم يا انرژي، يك قطعه فولاد يا سوپرنواي در حال انفجار. با تكامل حيات در كره ارض، ماده ضد خود يعني شعور را پديد آورد. اين ابتدا در نخستين و اوليه ترين موجودات و بصورت قابليت آن به عكس العمل در مقابل محركهاي محيط اطراف يافت شد. اين در حيوانات باهوش تري كه مي توانند از محيط بلاواسطه اطراف خود نتيجه گيري كرده و تصميم گيري كنند به كيفيت بالاتري مي رسد و با شعور بشر جهش ديگري انجام مي گيرد. بشر ظرفيت تجزيه و تحليل تجاربش را دارد، او مي تواند آينده را به شيوه هاي متفاوت آرزو كرده و مرتباً اينها را با هم مقايسه كند، در جهت تطبيق واقعيات با ايده ها و آرزوهايش تلاش كند. با وجود تمام اين تكاملات، شعور كماكان مبتني بر واقعيت مادي بوده و محصول و خاصيت يك شكل عالي ماده متشكل يعني مغز است. پايه همه ماترياليسم همين است.

 اين پايه است اما هنوز روشن نمي كند كه چگونه ماده به شعور پا مي دهد، انسان چگونه شناخت كسب مي كند و اينكه چگونه و بر چه پايه اي شعور ماده را متحول مي سازد. بدون در نظر داشتن اين آخري، ماترياليسم يك جانبه و بي روح شده، تصوير ايستا از تضاد ماده و شعور بدست داده و چگونگي جهش از يكي بديگري را در لفافه اي اسرار آميز مي پوشاند

 

جهش مـاركس

مركزيت پراتيك

   قبل ازاينكه ماركس و انگلس ماترياليسم ديالكتيك را در سال 1840 سنتز كنند، مسائل بدين گونه بودند: ديالكتيك هگل كه هر دو شاگردانش بودند بعلت ايده آليسم فراوانش به بن بست رسيده بود. اگرچه روش ديالكتيكي هگل سياليت و متغيير بودن دنياي مادي را منعكس ميكرد ـ و در واقع بر پايه تغييرات پرآشوب آن زمان جامعه بظهور رسيد ـ با وجود اين كماكان معتقد بود كه جهان مادي فقط محصول و نمود ايده از قبل موجود مي باشد. طبق نظريه هگل، هدف بشر آگاهي به اين مسئله بوده و اين نقطه ايست كه هم بشر و هم تاريخ در موقعيتي ايده آل كه كاملا بر ايده مطلق منطبق است به پايان خود مي رسند. ولي آن تحولات اجتماعي كه الهام بخش ديالكتيك بود نه تنها افول نكرد بلكه تشديد يافت و بخش راديكالي از هگلي ها را ـ كه مشهورترين آنها ماركس بود ـ به ميدان آورد. اينان با وجود رد نتيجه گيريهاي هگل، خدمات وي را به روش ديالكتيكي حفظ كردند.

  در همين زمان، ماترياليسم هم احياء شد و همانند ديالكتيك با تكامل سريع در علوم طبيعي و توليد ـ كه خود مربوط به ظهور سرمايه داري بود ـ به پيش رانده شد. اما اين ماترياليسم اساساً مكانيكي بود و تمام تحولات را دوراني و يا نتيجه گسترش يافتن كميت ميديد تا نتيجه تغيير كيفي. بعلاوه اين ماترياليسم هنوز نمي توانست رابطه بين شعور و ماده را كاملا درك كند. ماترياليستهاي آن زمان به شعور بمثابه محصول منفعل محيط نگاه ميكردند، كه وقتي طبيعت را در تفكر منعكس كرد يا در آن غور نمود به عاليترين سطح خود رسيد. محدوديتهاي ماترياليسم قبل از هر چيز ناشي از موقعيت علوم طبيعي بود چرا كه هنوز مكانيك مركز توجه مطالعات بوده و هر پروسه اي بطور مجر د، ايستا و يا بصورت روند مكرر دوراني مطالعه مي شد. بعلاوه اين محدوديت ناشي از تكامل جامعه بطوركلي نيز بود. جامعه اي كه شاهد افزايش تدريجي قدرت بورژوازي بوده ولي هنوز (بغير از انگلستان) به دگرگوني كامل و كيفي جامعه توسط شيوه توليد سرمايه داري منجر نشده بود.

 

 ولي ماركس و انگلس در بحبوحه ـ و بعنوان شركت كنندگان فعال ـ فراگيرترين و تا آن زمان بيسابقه ترين جنبش هاي انقلابي بورژوايي، زماني كه پرولتاريا براي نخستين بار پا به عرصه سياست مي گذاشت، جايگاه خود را يافتند. مضاف بر اينها علوم طبيعي در آستان تحولاتي قطعي در بيولوژي سلولي، در درك تبديل انرژي و تئوري تكامل بود. اين همه، پشتگاهي شد براي ديدگاهي ديالكتيكي تر از طبيعت. اما شيوه ماركس و انگلس نه منعكس ساختن منفعلانه اين پيشرفتها و سعي در اصلاح فلسفه هاي از قببل موجود بود و نه تركيب بهترين بخش ماتترياليسم با بهترين بخش ديالكتيك. آنها محدوديت هاي تمام فلسفه هاي پيشين را تجزيه و تحليل كرده و به نقد كشيدند به عقب برگشته و به تاريخ و علوم با ديدگاه نويني نظر انداختند. دروس مبارزه طبقاتي جاري را به منصه ظهور رساندند، و سپس جهشي در ايجاد چيزي كيفيتاً نوين انجام دادند: ماترياليسم ديالكتيك. كنه اين جهش در عرصه فلسفي، ديد آنها از پراتيك بشري بود: پراتيك بمثابه حلقه تعيين كننده در رابطه بين شعور و ماده و تبديل متقابل و مداوم اين دو به يكديگر.

 فشرده اين مطلب در "تزهاي فوير باخ" سال 1845 ماركس منعكس است. اثري كه بقول انگلس شامل "نطفه درخشان جهان بيني نوين است". در اين مقاله كوتاه اما عميق، ايده هايي مبني بر نقش مركزي پراتيك در رابطه با شعور را روشن كرده است.

 قبل از ماركس، ماترياليسم معتقد بود كه وظيفه معرفت عبارت است از انعكاس واقعيت عينصي تا غور كردن در آن. اما اصولا انسان چگونه در امر شناخت از جهان عيني به دست آوردهايي نائل آمد ياحتي شروع به تاثيرگذاري بر آن كرد؟ آيا غير از پراتيك فعال در جهان و در ارتباط با آن راه ديگري وجود داشت؟ بازتاب ( و بالنتيجه شناخت از) مبارزهه بر سر تضادهاايي كه در عرصه هاي مختلف پراتيك بشر پيش مي آيد، ناشي ميشود. عرصه هاي اصلي پراتيك همانگونه كه بعداً مائو جمعبندي كرد عموماً مبارزه براي توليد، مبارزه طبقااتي و آزمونهاي علمي را در بر ميگيرد. آن جهان بيني كه در هر عصر معيني غالب است، و خصلت مسائلي كه حادترين بحثها را برمي انگيزند، تصادفي بوجود نيامده و صرفاً نتيجه دقيقتر شدن و پالايش مسائل ايدئولوژيك مقابل پاي نسل قبل نيستند؛ بلكه بازتاب فشرده تضادهايي هستند كه انسانهاي واقعي و از نظر تاريخي مشخص در بحبوحه تغيير جهان با آن مواجه مي باشند. البته پراتيك آنها با سطح شناخت نسلههاي پيشين مشروط ميشود اما پراتيك پايه تداخل مارپيچي شكل تغيير دادن و شناختن جهان است.

 مضاف بر اين، ماركس گفت كه پراتيك نه تنها منبع نهايي ايده ها و آگاهي است، بلكه معيار سنجش حقيقي بودن يك ايده معين است. او در "تزها" نوشت: "اين سوال كه آيا تفكر بشري مي تواند به حقيقت عيني دست يابد يا نه، سوالل تئوريك نبوده بلكه سوال پراتتيكي است. انسان بايد حقيقت را در پراتيك ثابت كند، اين واقعيت و قدرت و اين هماني تفكر اوست. مباحثه بر سر واقعيت يا عدم واقعيت تفكر، جدا از پراتيك، يك مباحثه اسكولاستيكي است." (تزهايي در باره فوئرباخ). در تضاد مابين ماده و شعور و در مارپيچ شناخت، پراتيك حلققه كليدي است. ايده هاي در حال رقابت از پراتيك برخاسته و تشخيص حقيقت بودن آنها نهايتاً فقط توسط نتايج بعمل در آوردن آنها ميسر است. (البته "نتايج" و جمعبندي آنها مستلزم مبارزه است و مشخصاً در جامعه طبقاتي اين مبارزه "بيطرفانه" يا بدور از غوغا نيست، بلكه از قدرت نسبي طبقات مختلفي كه نظرات مختلف دارند، تاثير مي پذيرد. همانگونه كه مائو اشاره كرد "در مبارزه طبقاتي، نيروهايي كه طبقات پيشرو را نمايندگي مي كنند، گاهي اوقات دچار شكست مي شوند، نه بدليل آن كه ايده هاي آنها نادرست است، بلكه بعلت آن كه در تعادل نيروهاي درگير در مبارزه، آنها در آن مقطع مشخص به اندازه نيروهاي ارتجاع قدرتمند نيستند..." ("ايده هاي صحيح انسان از كجا سرچشمه مي گيرند"، منتخب آثار مائو، صفحه 903)

 در برخورد به جامعه، ماركس ماهيت سفسطه آميز ماترياليسم آن دوران را افشا كرد. اين ماترياليسم اهميت نقشي را كه شرايط  زندگي در افكار بشر بازي مي كند دريافته بود، اما از آنجا به بعد، دست به آفريدن انواع و اقسام تصاوير اتووپيستي جهت تحميل يك مدل ايده آليستي از پيش تعيين شده و تنظيم گشته براي جامعه مي زد و چنين فرض ميكرد كه سازمان دهنده نوين جامعه، خارج و وراي جامعه ايست كه آرزوي تغييرش را در سر مي پروراند. همانگونه كه ماركس با قدرت (و با روشي ديالكتيكي) مطرح كرد اين نوع ماترياليسم فراموش مي كند "انسانها خود، محيطشان را عوض مي كنند و تعليم دهنده، خود بايد تعليم بيند." تغيير محيط انسانها و تغيير فعاليتشان (و ذهنشان) تنها از طريق مرتبط كردن اين دو از طريق "انقلابي كردن فعاليت" خود مردم امكانپذير است. مردم بايد هم تغيير دهنده باشند و هم تغيير يابنده، هم فاعل باشند و هم مفعول. همانگونه كه ماركس تاكيد مي كرد امر رهايي طبقه كارگر بايد بدست طبقه كارگر انجام پذيرد. اما در عين حال، پرولتاريا بايد انقلاب كند تا بنيادهاي كهن جامعه را بزدايد و هم "خود را از آلودگيهاي قرون" رهانيده و "با ساختمان جامعه نوين هماهنگ سازد." ( ايدئولوژي آلماني،فصل اول)

 ماركس در "تزها" اشاره مي كند كه به پراتيك بشر نميتوان بصورت مجرد برخورد كرد. وي فوئرباخ را بعلت عدم توجه به مسئله فوق سرزنش مي كند: "كه احساسات مذهبي، خود يك محصول اجتماعي است و فرد مجردي كه او تجزيه و تحليل ميكند، در واقعيت متعلق به شكل مشخصي از جامعه مي باشد."

 ماركس نوشت "زندگي اجتماعي اساساً پراتيك است" و تمام پراتيك بشري مشخصاً در يك جامعه بشري مشخص و در سطح معيني از رشد انجام مي پذيرد. بنابراين، تمام شعور و ايده هاي بشري بايد در پراتيكي ريشه داشته باشند كه افراد بطور تااريخي مشخص، بمثابه اعضاي يك جامعه مشخص درگير آن بوده اند. همانگونه كه ماركس در "تزها" نوشت: "جوهر بشر چيز مجردي كه ذاتي افراد مجزا است نبوده و در واقع مجموعه اي از مناسبات اجتماعي است." (جلد اول منتخب آثار ماركس و انگلس، صفحات 15ـ14)

 و بالاخره ماركس فلسفه را بسنگرها كشاند. او در جمعبندي معروفش از هدف مبارزه براي دستيابي به حقيقت نوشت: "فلاسفه فقط دنيا را به طرق مختلف تفسير كرده اند"، "ولي مسئله تغيير آن است." (همانجا، صفحه 15)

 جمعبندي كنيم؛ ماركس پراتيك را منبع تمام ايده ها و شناخت بشري دانسته و آنرا معيار حقيقت اعلام كرد و نشان داد كه پراتيك (و بنابراين مبارزه براي حقيقت) در چارچوب اجتماعي معيني انجام پذيرفته و پروسه تغيير جامعه (و بنابراين ايده ها و پراتيك بشريت) الزام آور ميسازد كه توده ها خود "پراتيك را انقلابي كنند". براي اولين بار محركهاي شناخت و تغيير آشكار شد.

 

تـئـوري ماركـسـيسـتي شـناخـت:

وحـدت دانـسـتن و عـمـل كـردن

  پروسه اي كه انسانها از طريق آن به شناخت جهان و تغيير آن مي پردازند چيست؟ شناخت از طريق دو مرحله بدست مي آيد: حسي و تعقلي. شناخت حسي از تجارب مستقيم انسانها در برخوردشان با جهان مادي بدست مي آيد. در مراحل اووليه پراتيك، عمدتاً تجارب خام را جذب مي كنند و تصاويري در ذهنشاان نقش مي بندد و شروع به يافتن ايده هاي كلي از روابط في مابين اشياء و پديده ها مي كنند. اما در پروسه تجارب مكرر و همه جانبه، انسانها مرتباً به مقايسه و مقابله آنها با تجارب قبلي مي پردازند، آنها را از زواياي مختلف تحليل ميكنند و ايده هاي نوين را به آزمايش مي گذارند. بدين ترتيب زمينه براي جهش كيفي بسطح عاليتري از شناخت آماده ميگردد. اين شناخت تعقلي است. دراين مرحله، اگرچه آناليز كماكان تداوم دارد اما عنصر كليدي، سنتز برداشتهاي خام انباشت شده، ايده هاي پرداخت نشده و اجزا ابتدايي يا قسمي درك يا نگرش به مقولات است؛ يعني بقول مائو "درك جوهر، كليت و روابط دروني چيزها".

  هركس كه تجربه برخورد بايك فرهنگ، كشور يا حتي يك شهر جديد را دارد، اين پروسه را ميشناسد: دوره اول، آدم بوسيله برداشتهايي از كليت تجربه جديد بمباران ميشود، در پرتو تجارب گذشته يا انتظاراتي كه ممكن است از كتابها يا فيلم و غيره بوجود آمده باشد، به مسائل فكر ميكند، با مردم جديد صحبت ميكند.... حتي مسائل عادي روزمره مهم شده و به منابع مطالعه و آموختن بدل ميشوند. فقط پس از گذشت زماني چند و فقط پس از يك سلسله نتيجه گيري ها و ايده هاي غلط يا بخشاً درست است كه انسان به يك درك همه جانبه تر و دقيقتر جهش ميكند.

  بطور مثال، دانشمندي را در نظر بگيريد كه بر مبناي كار در يك رشته مشخص، در عمل با يك سلسله پديده هاي متضاد مكرر مواجه ميشود. اين در اببتدا شناخت حسي است. پس از مدتي فرضيه اي براي تشريح اين تضادها شكل ميگيرد. سپس اين فرضيه در عمل به آزمايش گذارده ميشود، نتايجش جمعبندي شده و بر سر آن مبارزه در ميگيرد، و بالاخره خود فرضيه يا كنار گذارده ميشود و يا اينكه تصحيح شده و عميقتر مي گردد. اين پروسه براي هر انقلابي فعالي كه شناختش از وظايف مقابل پا در طول پراتيك مكرر و جمعبندي از تجارب حسي از سطحي ابتدايي به سطحي كاملتر و درست تر ميرسد، آشناست.

 جنبش هاي اجتماعي و جامعه بطور كلي نيز اين پروسه را دنبال ميكنند، فقط يك مثال ـ ولي مثالي مهم و فراگير ـ را در نظر مي گيريم: شناخت پرولتارياي انقلابي از تضادهاي موجود در امرگذار به كمونيسم تنها از طريق جمعبندي علمي از تجربه تاريخي انقلاب كردن (كه  البته  مسير اين پروسه از قبل تعيين شده و ساده نبوده است) تعميق شده (و غير از اين هم نمي توانست باشد). فقط تجربه انقلابي كمون پاريس در سال 1871 (كه توسط ماركس در كتاب "جنگ داخلي در فرانسه" جمعبندي شد و لنين در "دولت و انقلاب" به آن رجوع كرد) بود كه لزوم درهم شكستن قاطعانه ماشين دولتي بورژوايي و برقرار كردن ديكتاتوري پرولتاريا را براي پرولتاريا آشكار ساخت. و فقط با تكيه به تجربه چهل ساله جامعه شوروي در ساختمان سوسياليسم و سپس تجربه چين سوسياليستي (و بويژه انقلاب كبير فرهنگي پرولتري) بود كه مائو توانست ادامه وجود طبقات و مبارزه طبقاتي در تمام دوران گذار به كمونيسم را كشف كرده و لزوم (و شيوه اساسي) مبارزه عليه تلاشهاي بورژوازي نوخاسته براي احياء سرمايه داري در جامعه سوسياليستي را توضيح دهد.

 شناخت حسي و تعقلي دو پروسه بهم پيوسته را تشكيل مي دهند. مائو متذكر ميشود:

 

 حسي و تعقلي خصلتاً با يكديگر فرق مي كنند، ولي از هم جدا نيستند، بلكه بر پايه پراتيك به يك كل واحد تبديل مي شوند. پراتيك ما ثابت مي كند: آنچه بطور حسي برداشت ميشود، نمي تواند بلافاصله از طرف ما مفهوم شود و فقط آنچه مفهوم شده است، مي تواند عميقتر حس شود. احساس فقط مسئله ظواهر را حل مي كند، درصورتي كه تنها تئوري مي تواند مسئله ماهيت و بطن را حل كند. (جلد اول، درباره پراتيك صفحه 70)

 

و باز تاكيد مي كند:

 

  اعتبار شناخت تعقلي درست بدين جهت است كه از ادراك حسي سرچشمه مي گيرد، در غير اينصورت شناخت تعقلي جويباري بدون سرچشمه، درختي بدون ريشه و فقط مخلوقي ذهني و غير قابل اعتماد خواهد بود.(همانجا، صفحه 74)

 

هرچه تجربه غني تر باشد، امكان تجديد بناي مفاهيمي كه عميقاً و حقيقت اً بازتاب واقعيت هستند بيشتر شده، توانايي تاثير گذاشتن بر واقعيت و تغيير آنرا افزايش ميدهد.

 اما البته، جهشي بايد صورت بگيرد. انباشت صرف تجارب بخودي خود به شناخت تعقلي نمي انجامد. تجربه بايد در معرض آناليز و سنتز قرار گيرد:

 

... براي انعكاس ماهيت و قانونمندي هاي دروني آنها بايد با تعمق در باره آنها به تغيير داده هاي فراوان و ادراك حسي پرداخت، يعني كاه را از گندم جدا ساخت، آنچه نادرست است را حذف، و آنچه درست است را حفظ نمود، از يكي بديگري حركت كرد و از برون به درون نفوذ نمود و بدين ترتيب سيستمي از مفاهيم و تئوري ها بوجود آورد ـ يعني بايد جهشي از شناخت حسي به شناخت تعقلي انجام داد. شناختي كه چنين ساخته و پرداخته شده باشد، ديگر بيشتر ميان تهي و غير قابل اعتماد نخواهد بود، بلكه برعكس هر آنچه كه در پروسه شناخت بر پايه پراتيك بطور علمي ساخته و پرداخته شده باشد، به گفته لنين واقعيت عيني را، ژرفتر، درست تر و كاملتر منعكس مي سازد.(جلد اول، منتخب آثار مائو، درباره پراتيك، صفحه 75)

 

  تجربه را بايد از هم شكافته و نقادانه مورد ارزيابي قرار داد. اين پروسه با تضاد مابين خاص و عام در ديالكتيك ارتباطي تنگاتنگ دارد: شناخت حسي اساساً در برگيرنده آشنائي با انبوهي از موارد خاص است در حاليكه شناخت تعقلي  آنچه كه در اين موارد خاص، اساسي و عام مي باشد را آشكار ميسازد.

 اين مسئله هنوز مارپيچ پراتيك و تئوري را كامل نمي كند، چرا كه اصل مطلب در كار شنناخت جهان در تغيير آن نهفته است. اما اگر جهش از تجارب به ايده ها و مفاهيم مستلزم مبارزه است، جهش برگشتي به پراتيك و تلاش در جهت بكارگرفتن اين ايده ها و تغيير واقعيت ها، مبارزه بيشتري را مي طلبد. يك نكته ديگر را بايد تذكر داد و آن اينكه حتي آبديده ترين و آزموده ترين ايده ها هم مي تووانند فقط بخشي از واقعيت را منعكس كنند. چرا كه انسان هاي درگير در پراتيك و تدوين تئوري ها موجوداتي فاني هستند كه  در يك چارچوب اجتماعي كنكرت با سطح معيني از علوم و تكنولوژي و در مرحله اي مشخص (و احتمالا بسيار ابتدايي) از يك پروسه عمل مي كنند ـ در حاليكه واقعيت چيز نامحدود، پيچيده، پايان ناپذير و متغير است. معمولا با تداخل مداوم دو مرحله عمل كردن و دانستن، ايده ها و تئوري ها در مسير مبارزه اي كه براي به عمل در آوردنشان صورت مي گيرد بايد دچار تغييراتي شده، تصحيح شوند و يا (درصورت غلط بودن) كنار گذاشته شوند. بعلاوه مائو همانطور كه مي گويد:

 

... دربسياري  موارد انسان ابتدا پس از تكرار چندين باره ناكامي ها موفق ميشود شناخت اشتباه آميز خود را تصحيح كند و به انطباق با قانونمندي هاي پروسه عيني دست يابد و بدين ترتيب ذهني را به عيني  مبدل سازد، بسخن  ديگر در پراتيك به نتايج پيش بيني شده نائل آيد. ( درباره پراتيك ـ جلد اول  منتخب آثار مائو، صفحات 78 و 79)

 

 اين چنين ناكاميهايي دال بر غلط بودن يك ايده نيست ـ هرچند ممكن است چنين باشد ـ بلكه مي تواند به اين معنا باشد كه كنه ايده بايد تغيير شكل بيشتري يابد يا اينكه تلاش بيشتري بر سر آن انجام شود. و بخصوص در جامعه طبقاتي دليل ناكامي ممكن است درستي يا نادرستي ايده نبوده بلكه تناسب قواي نسبي نيروهاي طبقاتي باشد. شكست كمون پاريس پس از دو ماه ونيم، دال بر اشتباه بودن انقلاب پرولتري نبوده بلكه برعكس اين تجربه، منبع درسهاي پرارزشي بود كه كماكان بايد پرولتاريا را در مبارزات انقلابيش هدايت كند. همانطور كه ماركس در آن دوره گفت، كمون به يك "نقطه عزيمت" دست يافت. در عين حال، شكست كمون اين مسئله را نيز آشكار ساختت كه برخي ايده هاي مشخص رهبري كننده آن اشتباه بوده، برخي ديگر هنوز در مراحل نسبتاً ابتددايي خود بود و احتياج به تكامل، آزمودن و قوام بيشتر داشت. و از همه مهمتر اينكه بورژوازي در آن مقطع بسيار قدرتمندتر از آن بود كه بتوان آنرا در فرانسه با شكستي تعيين كننده روبرو ساخت؛ حتي هم اگر پاريسي ها بسيار صحيح نبرد ميكردند.

 درك اين مطلب مهم است كه پروسه "پراتيك ـ شناخت ـ پراتيك در سطح بالاتر" هرگز نمي تواند بطور همه جانبه كامل شود. بيك معنا هرچه ايده اي بيشتر با واقعيات تطابق داشته باشد، راههايي كه اين ايده از طريق آنها واقعيت را تغيير مي دهد، غيرقابل پيش بيني تر ميشوند. اين مسئله بدون شك در مبارزه طبقاتي هم صدق مي كند: يعني زمانيكه يك ايده به نيروي مادي عظيمي در دست توده ها تبديل شود، توده ها آنرا به اشكالي كاملا غير منتظره بكار گرفته و براي خلق شيوه هاي جديدي در انجام امور وارد ميدان ميشوند. اين مسئله در علوم طبيعي هم صدق مي كند: زمانيكه نظريه اي ابداعي درهاي تازه اي را بروي ابعاد كشف نشده، با نتايج مطلقاً جديد باز مي كند. بطور مثال وقتي براي اولين بار هسته اتمي شكسته شد، كسي نمي توانست مشخصات هسته زير اتمي را پيش بيني كند. بنابراين همراه با تغيير جهان توسط پراتيك، ايده ها و تئوريهاي نوين بايد ظهور كرده و حقايق قديمي مورد بررسي قرار گرفته و در پرتو شناخت نوين از نو قالب ريزي شوند. از اين راه است كه شناخت  نوين از سير وقايع عقب نمي ماند.

 

آزادي و ضـرورت

 اما شناخت و تغيير جهان به اراده انسانها بستگي نداشته و آنهانمي  توانند در هر پراتيكي كه باب ميلشان است، درگير شوند. دليل اينكه هيچكس قبل از ماركس و انگلس قوانين مشخص تكامل سرمايه داري را كشف نكرد، دقيقاً به محدوديتهاي عيني پراتيك بشري قبل از آنها مربوط ميشود. و تكامل بيشتر ماركسيسم، منجمله در عرصه فلسفي بدليل گسترده تر شدن پراتيك بشري بوده است.

  جواب اين سوال كهنه كه آيا انسانها "اراده آزاد" دارند يا نه، در اينجا بشكل يك سوال ديگر مطرح ميشود: "آزاد" در چه رابطه اي؟ مثلا يك جامعه و اعضاي آن را در هر مرحله اي از تكامل كه دلتان مي خواهد، در نظر بگيريد.آنها در يك محيط مادي با آب و هوا، منابع طبيعي و ... معيني زندگي مي كنند. آنها بايد با استفاده از يك رشته نيروهاي مولده (كه عبارت باشند از وسايل توليد، مهارت و ...) كه از نسلهاي قبل بجا مانده، غذا توليد كرده و براي خود پناهگاه بسازند... و آنها اينكار را درون مناسبات توليدي معيني كه بمثابه ضرورت عيني درمقابلشان قرار دارد، انجام مي دهند. يعني اين مناسبات توليدي بمثابه سلسله اي از اجبارات و محدوديتها در مقابل آنها قرار دارد ـ برخي اوقات اين مسئله كاملا درك ميشود، و گاهي وقتها حتي در موردش صحبت هم نميشود (يا حتي آن را حس نمي كنند). نقطه آغازين شناخت انسانها از محيط مادي و مناسبات  اجتماعيشان سطح شعوري است كه پيشينيان به آن دست يافته اند (در نتيجه تا حدي بواسطه آن محدود ميشود) و همچنين وابسته است به اينكه اين پروسه ها تا چه درجه اي شكفته و باز شده اند. بنابراين، آزادي فقط در چارچوب معيني معنا مي يابد، آزادي در تناسب با متضادش وجود دارد: ضرورت.

 از طرف ديگر در ضرورت، در واقع آزادي هم وجود دارد ـ اما  نكته در آن است كه منظورمان از "آزادي" چيست. بورژوازي، آزادي را بعنوان عدم وجود هر نوع اجبار معرفي مي كند. اگر ريا كاري مطلق بورژوازي را در اين مسئلهه كنار بگذاريم، واقعيت آن است كه هميشه نوعي اجبار يا ضرورت موجود است. دست كم، قوانيني عيني موجودند كه بر پروسه هاي طبيعي حاكمند. ايده آل سياسي بورژوايي نيز كه اساساً خود را در "آزادي براي انجام هر آنچه مي خواهي" فرموله مي كند، حرفي كاملا بي معناست. (مسئله طرز تفكر بورژوايي در مورد آزادي، مسئله اي عميق و مهم است كه بدون تحليل از مناسبات توليدي بورژوايي و دولت بورژوايي نميتوان آنرابطور كامل تجزيه و تحليل نمود. ما در فصول بعد به اين مسئله خواهيم پرداخت. در اينجا بيشتر به مفاهيم فلسفي آزادي و ضرورت پرداخته ايم.) اين درست مانند ادعاي توانايي بشر در رهايي از قوانين الكتريسته و امثالهم است.

 همانگونه كه انگلس اشاره كرد، آزادي عبارت است از درك ضرورت، و مهمتر از آن به گفته مائو، آزادي همچنين عبارت است از تغيير ضرورت. يعني آزادي هر فرد، طبقه، جنبش اجتماعي و ... اولا عبارت است از درك قوانين دروني ضرورتهاي مقابل پايشان. بطور مثال، اگر مردم اساساً محركهاي دروني طغيان رودخانه ها و جريانهاي آن و چگونگي توليد الكتريسته را درك كنند (از طريق پراتيك، آزمون علمي و غيره) آنوقت امكان تغيير شكل سيل ويرانگر به منبع انرژي بوجود مي آيد (از طريق ايجاد سدهاي هيدرو الكتريك). ثانياً، عبارت است از دست بعمل زدن بر پايه اين دركي كه پيدا كرده اند براي تغيير واقعيت: زيرا فهم مجرد قوانين كه ممكن است شخص را قادر به انجام كاري كند، فقط نيمي از مبارزه براي تغيير ضرورت (سيل) به آزادي (انرژي الكتريكي) است. ساده تر بگوئيم، تنها فهم علل بروز سيل وعدم انجام كاري در قبال آن، از نتايج مخرب سيل جلوگيري نكرده و علاوه برآن، انرژي الكتريكي هم به ما نخواهد داد.

 آزادي و ضرورت در هم تداخل مي كنند. تمرين آزادي (يعني بكار بستن دانستني ها) در عين حال، جوانب ناشناخته و عمق ضرورت مقابل پا را آشكار ميكند و همزمان محدوده هاي ضرورت را تغيير مي دهد. فقط در نتيجه حركت براي ساختمان سدها بود كه مردم پيچيدگي ها و تضضادهاي موجود را درك كردند و در نتيجه ساختن آنها، محيطي كه ساختن سدها را ضروري مي ساخت، بخشاً تغيير شكل يافت. در عين حال، اين تغيير شكل ـ يا هر تحولي ـ ضرورت را از بين نبرده و نمي تواند ببرد. آزادي، ضرورت نويني را بوجود آورده و دور جديدي از مبارزه براي شناخت و احاطه بر جهان بوجود مي آيد. اين پروسه مارپيچي تمامي ندارد. پيدايش ضرورتهاي نوين از درون آزادي هم بصورت تغييرات قسمي (يا كم ي) در ضرورتهاي قديم اتفاق مي افتد و هم با گسست آن و بروز ضرورتي كيفيتاً نوين كه طالب آزاديهايي كيفيتاً نوين و امكان پذير است. چرا بشر تنها در اين عصر، آزادي محو طبقات و تمايزات طبقاتي را دارد؟ (در اينجا كمونيسم اوليه كه وجودش مبتني بر نيروهاي مولده نسبتاً نامتكامل بود و درست بر همين مبنا مي توانست وجود داشته باشد را در نظر نگرفته ايم. براي بحث بيشتر در اين مورد به فصل چهارم كتاب مراجعه كنيد.) آيا انسانها هرگز آرزوي چنين كاري را در سر نداشتند؟ آري داشتند. مثلا شورشهاي دهقاني را در سراسر تاريخ مي بينيم كه مكتب مساوات بشري را پي ريزي كردند. اما اين جوامع هيچگاه ديرپا نبوده، بطور اجتناب ناپذيري متلاشي شده و دوباره به دو قطب فقير و غني تجزيه گشته اند.

 ظرفيت پي ريزي جهاني كه به گفته مائو در آن "تمام بشريت آگاهانه و داوطلبانه خود و جهان را تغيير مي دهد"، تنها در جامعه مدرن وجود دارد. زيرا در اين جامعه، توليد و شناخت علمي بسطحي رسيده است كه قادر است يك سلسله روابط نوين را مابين جوامع بشري و طبيعت برقرار كند. بعلاوه، توليد در مقياسي واقعاً بيسابقه اجتماعي شده، طبقه پرولتاريا كه پيش برنده توليد اجتماعي است ظهور يافته و تجزيه و مبارزه طبقاتي مناسبات واقعي جامعه را آشكارتر ساخته است. البته آزادي در امر پي ريزي جهان تنها ميتواند بر پايه حركت پرولتاريا بسوي شناخت و تغيير علمي جامعه از طريق انقلاب موجود باشد.

 

حـقـيـقـت مـطـلـق و نـسـبـي

 بنابراين شناخت، مرتبط و منطبق با رشد موازي و تداخلي توليد (و اشكال ديگر پراتيك) از داني به عالي ارتقاء مي يابد. اگرچه شناخت از واقعيت عيني وابسته است بسطح تكامل پراتيك و در نتيجه نسبي مي باشد، ولي در عين حال خود شامل جوانبي از حقيقت بلا شرط و مطلق نيز هست. خصلت ماده بمثابه عين (مستقل از شعور) است كه به حقيقت خصلت مطلق مي دهد، زيرا ايده ها چيزي در خود و يا معطوف به يكديگر نبوده بلكه به دنياي خارج عيناً و مطلقاً موجود معطوف مي باشند ـ و بشكلي حدوداً دقيق يا نادقيق آنرا منعكس ميكنند.

 بعبارت ديگر، شناخت بشر ـ كه نهايتاً نسبي و ناكامل است ـ بطرف شناخت عميقتري از دنياي عيني حركت مي كند، بي آنكه به حقيقت مطلق دست يابد. آگاهي يا شعور هرگز نمي تواند بطور كامل دنياي مادي را كه هميشه و بگونه اي نامحدود در حال تغيير است، منعكس كند. اما در توالي پايان ناپذير نسلها و تكامل حقايق نسبي، اين انعكاس از جهان عميقتر و حقيقي تر مي گردد. مائو "در باره پراتيك" نوشت:

 

  ماركسيست ها معترفند كه در پروسه مطلق و عمومي تكامل عالم، تكامل هر پروسه مشخص نسبي است و از اين رو ددر سير لايزال حقيقت مطلق، شناخت انسان از هر پروسه مشخص در مراحل معين تكاملش فقط حقايق نسبي را در برميگيرد. حاصل جمع حقايق نسبي بيشمار حقيقت مطلق را مي سازد. تكامل يك پروسه عيني تكاملي پر از تضاد و مبارزه است. تكامل حركت شناخت انسان نيز تكاملي پر از تضاد و مبارزه است. (درباره پراتيك، صفحه 80)

 

 در قسمت مهمي از "آنتي دورينگ"، انگلس تضاد فوق را مورد بررسي قرار مي دهد (فصل نهم، "اخلاق و قانون. حقايق ازلي"). دورينگ، ماترياليستي متافيزيك بود كه ميخواست برخي حقايق را مقدس، مطلق و ابدي بنماياند. او صحبتهاي خود را برمبناي وجود "حقايق ازلي" در رياضيات يا حيطه هاي ديگري از علوم فيزيكي مستدل ساخته و نتيجه گيري كرد كه حقايق مشابهي مي بايد در علوم اجتماعي موجود باشند و موجود مي باشند، و ايشان هم به اين واقععيت دست يافته است. همانگونه كه انگلس نشان داد، اين ماترياليسم مكانيكي در اساس ايده آليستي بود.

 انگلس اشاره كرد كه شناخت بشر از دنياي مداوماً در حال تغيير و لايتناهي داراي محدوديتهايي ذاتي است. او همچنين گفت اگرچه تفكر بشر بطور كلي  داراي ظرفيتي نامحدود براي كسب شناخت است اما  خود اين شناخت تنها از طريق پراتيك در جوامعي كه در مرحله معين و محدودي از تكامل خود هستند، متحقق ميگردد.

 اما در مورد آن رشته از حقايقي كه انسانها بمثابه حقايق مطلق كشف كرده اند چه مي توان گفت؟ بقول انگلس حتيي در "علوم دقيقه" ـ مانند رياضيات، شيمي و فيزيك ـ هرچه بيشتر تكامل حاصل شود، "حقايق نهايي و پاياني" نادرتر مي شوند. انگلس بطور مثال قانون بويل را مورد بحث قرار مي دهد. بر طبق اين قانون، تغيير حجم گازها در درجه حرارت معين با فشار وارده برآنها نسبت معكوس دارد. در واقع آزمايشات متعدد نشان داده است كه ازدياد فشار، گاز را منقبض و كاهش فشار آنرا منبسط مي كند.

 اما انگلس فوراً اشاره مي كند كه قانون  بويل در مواردي استثنائي صادق نبوده و تمام فيزيكداننان اذعان دارند كه اين قانون فقط در محدوده معيني صدق مي كند و حتي در همين چارچوب هم ظهور محدوديت هاي بيشتر و يا دست يابي به فرمولي متفاوت در نتيجه تحقيقات آينده را ممكن مي دانند. اين است موقعيت آن چيزي كه، مثلا در فيزيك، حقايق نهايي و پاياني نام گرفته اند.

 انگلس در همان جا تاكيد مي كند، با وجوديكه برخي دانشمندان محدوديت هاي قانون بويل را كشف كرده اند ولي اين قانون را بطور كامل مردود نشمرده اند، و اگر چنين ميكردند "اشتباهي بزرگتر از اشتباه قانون بويل را مرتكب مي شدند" (آنتي دورينگ، صفحه 114)، زيرا در آن صورت ايده اي مردود شمرده ميشد كه تكامل عظيمي در كار انعكاس عميقتر و صحيحتر خصلت حركت گازها بحساب مي آمد، هرچند كه محدوديتهاي معين، مشروط و غيرقابل اجتناب را دارا بود.

 اما اگر قوانين علمي در فيزيك مشمول عنصر نسبيت ميشوند، لاجرم "حقايق ازلي در گروه علوم تاريخي ... بيش تر از اينها درگير مخمصه اند." (آنتي دورينگ، صفحه 111). جوامع نه تنها خود پديده هايي بسيارر پيچيده و دائم التغييرند، بلكه بايد دانسست برخلاف علوم فيزيكي، هيچ پروسه اجتماعي هرگز خود را عيناً تكرار نمي كند. بعلاوه، براي دست يابي به قوانين تكاملي هر فرماسيون اجتماعي به پراتيك بسياري نياز است. اما بالاخص زماني كه پراتيك انقلابي باشد، گرايش دارد كه همان شكل يا نمودي از تضاد را كه قصد فهميدنش را كرده بود، محو كند. انگلس نتيجه مي گيرد:

 

  بنابراين، هركس قصد دستيابي به حقايق پاياني، نهايي، خالص و يا حقايق مطلق و ياپابرجا را كرده، بايد بداند كه دست آخر هيچ چيز عايدش نخواهد شد مگر آنكه بخواهد خود را به حقايق پيش پا افتاده و مبتذلي همچون نياز عام انسان به كار كردن، تقسيم جهان تا به امروز به دستجات حاكم و محكوم و يا مثلا مرگ ناپلئون در مه 1821 دلخوش سازد." (آنتي دورينگ، صفحه 112)

 

 جالب اينجاست كه تاكيد ماركسيسم بر خصلت نسبي اكثر حقايق، از زوايه اي ديگر، اهميت مبارزه براي تكامل و تعميق تئوري صحيح و دفاع از آن را بوضوح مطرح ميسازد. ماركسيسم مبارزه براي حقيقت را پروسه اي پايان ناپذير و فعال ميداند، پروسه اي كه در آن بشر به شناختي عميق و عميقتر دست مي يابد (در عين حال پروسه فوق بعلت عقبگردها، عقب نشيني ها و پيروزيهاي موقت ايده هاي غلطي كه بخشي از اين مارپيچ هستند، مستقيم الخط پيش نمي رود). روح دگماتيسم ـ كه حقيقت را به يك سلسله تعاريف منجمد و بيروح بدل كرده و كاري نمي كند جزآنكه در يك دنياي پيچيده و دائم التغيير، يك خط كش اندازه گيري قطعي امور، بدست مومن ميدهد ـ در تعارض كامل با ماركسيسم اصيل و مبارزه واقعي تئوريك قرار دارد. دگماتيسم حقيقت را از منشا و هدفش كه تغيير واقعيت از طريق پراتيك است، منفصل كرده و سيكلي را كه مائو تشريح كرد، مي شكند:

 

  بوسيله پراتيك حقيقت را كشف كردن و باز در پراتيك حقيقت را اثبات كردن و تكامل دادن، فعالانه از شناخت حسي به شناخت تعقلي رسيدن وسپس از شناخت تعقلي به هدايت فعال پراتيك انقلابي براي تغيير جهان ذهني و عيني روي آوردن. پراتيك، شناخت، باز پراتيك و باز شناخت ـ اين شكل در گردش مارپيچي بي پاياني تكرار ميشود و هر بار محتواي مارپيچهاي پراتيك و شناخت بسطح بالاتري ارتقاء مي يابد. اين است تمام تئئوري شناخت ماترياليسم ديالكتيك، اين است تئوري ماترياليستي ـ ديالكتيكي وحدت دانستن و عمل كردن. ( درباره پراتيك، منتخب آثار مائو، صفحه 471)

 

مبـارزه لنين عليه آگنوستـيسـيـسم

 اما چنين  ديدگاهي، از اين بينش كه تمام حقايق نسبي هستند و چيزي بيشتر از آن نيستند، بسيار دور است. تئوري اين چنيني در مورد حقيقت بيان متمركز خود را در اگنوستيسيسم مي يابد. آگنوستيسيسم توان تئوري را براي شناختن صحيح جهان زير سوال برده و نهايتاً نفي مي كند.

 اساساً شخص آگنوستيك چنين استدلال مي كند كه تنها شناخت قابل اتكا، شناخت حسي است و بنابراين هر نوع كوششي در جهت استفاده از آن تجربه و نفوذ به پشت ظواهر امور، و در نتيجه دست يافتن به محتوا و جهت چيزها صرفاً حدسيات است ـ شايد حدسياتي الهام شده، اما بهرحال صرفاً حدسيات. و جائي كه پاي حدسيات در ميان باشد تو مي تواني بخوبي من حدس بزني يآگنوستيك ها (حداقل بورژوا دمكراتهايشان) مساوات را به حيطه تئوري مي كشانند.ه

 بعبارت ديگر، آگنوستيك ها از اين واقعيت كه تمام تئوريها ريشه در تجربه دارند استفاده مي كنند تا بگويند: تئوري فقط مي تواند خود تجربه را تشريح كند، تئوري نمي تواند بهيچ واقعيتي كه مستقل از هر(و تمام) تجربه بشري و بزرگتر از آن باشد، دست يابد؛ و بنا به ادعايشان وجود چنان واقعيتهايي را منطقاً نميتوان اثبات كرد.

 آگنوستيسيسمي كه در ابتدا بشهرت رسيد، انعكاسي از ضروريات  بورژوازي بود كه هنوز نياز به علم داشت، اما از گسترش جهانبيني ماترياليستي نيز ترسيده بود. بنابراين، از يكطرف لزوم مطالعه جهان و تكامل علوم را تصديق ميكرد اما از طرف ديگر علم را به يك رشته فرضيات كه فقط مي توانست مدعي شرح برخي تجارب محدود باشد و توان نتيجه گيري مشخص از آن تجارب در زمينه واقعيت پنهان را نداشته و بالنتيجه نمي توانست نقدي همه جانبه و واقعاً علمي از جامعه  را پيش گذارد، تنزل ميداد. اين گرايش آگنوستيكي  بعدها به پوزيتيويسم تكامل يافت. پوزيتصيويسم با ماترياليسم بدليل باصطلاح "آفريدن" واقعيتي كه مستقل  از تجربه  بشر است به مخالفت آشكار پرداخت. اين امر كه وجود چنين واقعيتي توسط پراتيك روزمره انسانها در توليد (تغذيه، خوابيدن و امثالهم به كنار) به اثبات مي رسد، هيچ جايي در محاسبات اين آكادميسين هاي آكروبات باز نداشت.

 با فرا رسيدن سالهاي 1900، آگنوستيسيسم (و پوزيتيويسم) شروع به پايه گيري در جنبش ماركسيستي كرد. اين جريان در جنبش روسيه خصوصاً پس از شكست انقلاب 1905 در ميان برخي ماركسيستهااي سابق كه همگان را دعوت به آزمون دوباره فلسسفه ماركسيسم و قالب ريزي نوين آن برمبناي خط پوزيتيويستي مي كردند ظهور يافت و به مرحله مهمي از مبارزه جهت دفاع از فلسفه ماركسيستي رهنمون گشت: مبارزه لنين عليه آگنوستيك ها.

 آگنوستيك ها بيشتر افكارشان را از ماخ به عاريت گرفته بودند (پزشك حاذقي كه فيلسوفي بي مايه بود). آنها چنين استدلال مي كردند كه از دوران ماركس و انگلس تا كنون برخي تكاملات فيزيكي و خصوصا آزمايشاتي در زمينه راديوم بعمل آمده كه ظاهراً نشانگر محو خودبخودي ماده است، و از اينجا ماده را مقوله اي دمده تلقي مي كردند. بر اين مبني اگر امكان نمايش محو ماده وجود دارد، پس چگونه مي توان در مورد دنيا با اطمينان مطالبي را اظهار كرد، چگونه مي توان غير از مباحث مشروط در مورد آنچه كه ظاهراً احساسات ما تجربه كرده اند، سخني بر زبان آورد

 اما مسئله بيشتر مربوط به بحران عقيدتي اين گروه از ماركسيستهاي سابق بود تا به آزمايشات راديوم. شكست انقلاب 1905، و افت  اجتناب ناپذير جنبش پس از آن، بسياري از روشنفكران را در مورد دورنما و امكان تحقق انقلاب دچار شك و شبهه ساخت ـ همان انقلابي كه چندي پيش اينان تن به امواجش سپرده بودند (يا حداقل عموماً از آن دفاع ميكردند). آيا عدم پيروزي انقلاب، ماركسيسم را بطور جد ي زير سوال مي برد؟ تو گويي ماركسيسم پيروزي فوري را "نويد" داده يا آنرا تضمين ميكند.

 در همان حال سرمايه داري به مرحله اي كيفيتاً عاليتر، يعني امپرياليسم، تكامل مي يافت و بسياري از تحليل هاي مشخص "كاپيتال" ديگر صادق نبود. بر مبناي مافوق  سودهايي كه امپرياليسم از كشورهاي مستعمره و ملل تحت ستم بكف مي آورد، بورژوازي توانسته بود به بخش  مهمي از طبقه كارگر در كشورهاي پيشرفته امتيازاتي را عرضه كند.

 و اين بخش پايه اجتماعي خطي را تشكيل داد كه لاينحل بودن تضادهاي سرمايه داري (در چارچوب سرمايه داري) و نياز به يك انقلاب سوسياليستي را آشكارا بزير سوال ميكشيد. نفوذ آگنوستيسيسم در ماركسيسم با بروز شوونيسم اوج گرفته و خود منبع تغذيه آن گشت. اين انحراف خود را فقط به تجارب و شرايط طبقه كارگر در كشورهاي امپرياليستي (و حتي به شرايط اقليت ممتاز پرولتاريا در اين نقاط) محدود كرده و توجهي به تيره روزي فزاينده مستعمرات كه امكان اعطاي امتياز به كارگران كشورهاي پيشرفته را فراهم كرده بود، مبذول نمي داشت.

 آنزمان گرايش آگنوستيكي برمبناي تحولات واقعي جهان شتاب گرفت و ظاهراً بيان تغييرات در حال رخ دادن بود (منجمله شكست انقلاب 1905 روسيه)، و همين مسئله اين خط را مخربتر ساخته و طرد فوري آنرا ايجاب مي كرد. اينجا تضادهاي حاد سياسي در ماركسيسم عمدتاً خود را در حيطه فلسفي نمايان ساختند. لنين در مقاله "برخي خصوصيات تكامل تاريخي ماركسيسم" اين نكته را جمعبندي كرده و نوشت:

 

 دقيقاً بدين علت كه ماركسيسم دگم بيروح، امر نهايي، تمام شده و حاضر و آماده و آموزه اي تغيير ناپذير نبوده، بلكه يك راهنماي عمل زنده است، بالاجبار مي بايست تغييرات ناگهاني در شرايط زندگي اجتماعي (اينجا منظور ركود قابل ملاحظه اي است كه پس از سال هاي 1907 ـ 1905 بوجود آمد ـ لني ولف) را منعكس مي كرد. اين تغيير در فرو پاشي و تفرقه، در تزلزلات و بطور خلاصه در تمام بحرانهاي جدي دروني ماركسيسم منعكس شد. اينجا بود كه مقاومت قاطعانه در مقابل اين فروپاشي و تقويت پيگيرانه اصول ماركسيسم در دستور روز قرار گرفت. در دوره قبل (منظور سالهاي 1907 ـ 1905 است ـ لني ولف) بخشهاي گسترده اي از طبقاتي كه نمي توانستند براي فرموله كردن اهدافشان از ماركسيسم اجتناب ورزند، لاجرم آنرا بصورتي شديداً يك جانبه و تحريف شده در آوردند ـ آنها از روي عادت برخي "شعارها"، برخي جوابها به سوالات تاكتيكي را ياد گرفتند، بي آنكه فهمي از معيارهاي  ماركسيستي كه در اين جوابها نهفته بود داشته باشند. "ارزيابي مجدد تمامي ارزش ها" در حيطه هاي گوناگون زندگي اجتماعي به "تجديد نظر" در مجرد ترين و عام ترين اصول فلسفي ماركسيسم انجاميد.... (ماركس ـ انگلس ـ ماركسيسم، صفحه 305 ـ 304)

 

 دفاع از فلسفه ماركسيستي اهميت مركزي يافته بود.

 

  هيچ چيزمهمتر از گرد آوردن همه ماركسيستهايي كه متوجه عمق بحران و لزوم مبارزه براي دفاع از اصول تئوريك و اصول اساسي ماركسيسم گشته اند، نمي باشد ـ همان اصولي كه بواسطه نفوذ بورژوازي در ميان "رهگذران" ماركسيسم بطور 180 درجه تحريف شده اند. (همانجا، صفحه 360)

و لنين اين مبارزه را در "ماترياليسم و امپريوكريتيسيسم" به پيش برد.

 آگنوستيك ها زيركانه ميكوشيدند معناي ماده در فلسفه (موجوديت مستقل از شعور) را با معناي آن در فيزيك (كه گاهي بجاي جرم بكار رفته و صفت اجسام فيزيكي معيني در مقاومت در مقابل شتاب است) مغلوط كنند. لنين اين تلاشها را افشا كرد. تبديل ماده (بمعناي جرم) به انرژي نه تنها ماترياليسم (ماترياليسم ديالكتيكي) را رد نكرد، بلكه آنرا محكمتر كرد. لنين توضيح داد:

 

 "محو ماده" بمعناي محو محدوده كنوني شناخت ما از ماده است، بدين معني كه شناخت ما عميقتر ميشود. خصائل ماده نيز كه قبلا مطلق، لايتغير و عمده (نفوذناپذيري، جرم و امثالهم) بنظر مي آمدند به همين ترتيب ناپديد مي شوند. حال روشنن مي شود كه اين خصائل نسبي بوده و فقط مشخخصه حالت معيني از ماده هستند. ("ماترياليسم و امپريوكريتيسيسم"، لنين ـ صفحه 311)

 

 اما اين تغييير در شناخت، ماتريالييسم را ازاعتبار نيندداخت، "... چراكه تنها صفتي كه ماترياليسم فلسفي براي ماده قائل ميشود عبارت است از موجود بودن بمثابه يك واقعيت عيني، و خارج از ذهن ما." (همانجا، صفحه 311)

 براي ديالكتيك ماترياليستي، تغيير شكل ماده به حالتي بظاهر ضد خود، چيز عجيبي نبود، و در واقع كشف امر تبديل متقابل جرم و انرژي به يكديگر تائيدي بود بر ماترياليسم ديالكتيك و همين مسئله به تعميق اين علم ياري رساند. لنين نوشت، ماترياليسم ديالكتيك:

 

 ... بر تقريب، بر نسبي بودن هر تئوري علمي از ساختمان ماده و خصائل آن اصرار مي ورزد، ماترياليسم ديالكتيك بر عدم وجود حد مرزهاي  مطلق در طبيعت، بر تغيير شكل ماده متحرك از يك حالت به حالتي ديگر كه بنظر ما با آن ناسازگار است و قس عليهذا ... اصرار مي ورزد.

 

 الكترون به اندازه اتم تهي ناشدني است، طبيعت لايتناهي است اما بطور لايتناهي، وجود دارد. و تنها قبول بي قيد و شرط و قطعي وجود طبيعت در خارج ذهن و تصور بشر است كه ماترياليسم ديالكتيك را از آگنوستيسيسم نسبيت گرا و ايده آليسم متمايز مي كند. (همانجا، صفحه 314 ـ 312)

 

 بعلاوه، همانطور كه دورينگ بطور يكجانبه بروي خصلت مطلق برخي حقايق اصرار مي ورزيد، آگنوستيك ها دست بروي جنبه متضاد تضاد گذاشته و حقيقت مطلق را بطور عام نفي كردند. ولي هر دو به يك اندازه اشتباه مي كردند. لنين به يكجانبه نگري آنها بر خورد كرده و عميقاً رابطه بين حقيقت مطلق و نسبي را مورد بررسي قرار داد:

 

  از نقطه نظر ماترياليسم مدرن، يعني ماركسيسم، حدود نزديكي شناخت ما از عينيت، و حقيقت مطلق تاريخاً مشروط است. اما وجود چنان حقيقتي نامشروط است و اين واقعيت كه به آن نزديكتر مي شويم نيز نامشروط است. حدود تصوير تاريخاً مشروط است، اما اين واقعيت كه تصوير يك مدل عيناً موجود را ترسيم مي كند، امري نامشروط است. شناخت از ماهيت اساسي پديده ها، شرايط و زمان كشف آليزارين در قير ذغال سنگ يا كشف الكترون ها در اتم، تاريخاً مشروط است، اما اين مسئله كه چنين اكتشافاتي در "شناخت مطلقاً عيني" پيشرفت محسوب ميشوند، نامشروط است. در يك كلام هر ايدئولوژي تاريخاً مشروط است ولي واقعيت نامشروط اين است كه هر ايدئولوژي علمي (مثلا برخلاف ايدئولوژي مذهبي) بر يك حقيقت عيني، حقيقت مطلق منطبق است." (همانجا، صفحات 153 و 152)

 

 فقط اين درك ديالكتيكي از رابطه بين حقيقت مطلق و نسبي است كه از يكسو از تبديل علم به دگم جلوگيري كرده و از سوي ديگر آنرا از تركيب شدن با انواع و اقسام ترهات بورژوائي، شبه مذهبي و عموماً ضد علمي تحت لواي "حقيقت فقط نسبي است"، مصون مي دارد. كنه نسبيت گرائي تشخيص نسبي بودن شناخت نيست ـ ماركسيسم به اين مسئله واقف است ـ بلكه همانگونه كه لنين مي گويد "انكار هر نوع معيار يا مدل عيني موجود و مستقل از بشر است كه شناخت نسبي ما به آن نزديك است." (همانجا، صفحه 154)

 بعلاوه، برخي آگنوستيك هاي مهم اين دوره (بخصوص پوزيتيويست ها و پراگماتيست ها) معيار پراتيك در تئوري شناخت را تحريف كرده اند. آنها تئوري حقيقت خود را بر اين مبنا استوار كرده اند كه آيا ايده اي به آنها اجازه دستيابي به نتايج "دلخواه" شان را در عمل مي دهد يا نه. اما اين "دلخواه بودن" را چه چيزي تعيين مي كند؟ تئوري بطلميوسي (مركزيت زمين) در مورد منظومه شمسي را ميتوان تحت چارچوب معيني مفيد دانست، كاتوليسم هم همينطور! اما هيچكدام از اين دو درست نيستند. رد واقعيت عيناً موجود، شخص آگنوستيك را مجبور مي كند كه فرد را مركز تعيين حقيقت قرار دهد و عموماً از مسئله پراتيك اجتماعي رويگردان شود و نقش آن در تضاد مابين واقعيت و شناخت بشر از واقعيت (وتوانش در تغيير آن) را نبيند. بعضي از كساني كه طرف مجادله لنين بودند، سعي در مخدوش كردن مطلب كرده و مي گفتند آن ايده اي حقيقت دارد كه اكثريت مردم به حقيقت بودنش اعتقاد دارند. لنين گفت بنابراين با اين معيارها بايد در برخي نقاط جن و پري را واقعيت نام نهاد. صرف اين مسئله كه اكثريت ايده اي را حقيقت تصور مي كنند و يا حتي آنرا مفيد مي دانند، بخودي خود هيچ ربطي به حقيقت داشتن يا نداشتن آن ايده ندارد.

 اين تشبث آگنوستيسيستي بدون نقد ساختار واقعيت، حقيقت را محدود به هر آنچه كه فوراً مفيد است مي كند و بالنتيجه مبارزه براي حقيقت را محدود به يكسري تلاشهاي حقيرانه وصله پينه مانند در چارچوب پارامترهاي وضع موجود كرده و از اين طريق نقد همه جانبه وضعيت موجود بر مبناي تضادهاي بنيادين را ناممكن مي سازد. برمبناي چنين دركي از حقيقت و مفيد بودن است كه طيف آگنوستيسيسم زيربناي ايدئولوژيك پوزيتيويسم نوع آمريكائي ـ يعني پراگماتيسم ـ را فراهم مي كند. پراگماتيسم آشكارا اعلام مي كند كه حقيقت توسط مفيد بودنش آفريده مي شود. ويليام جيمز ايدئولوگ اصلي پراگماتيسم اعلام مي كند، آن تئوريهائي از همه درست ترند كه "در تبديل تجارب پر تضاد و كشاكش به تجارب نسبتاً متحد و ادغام شده" از همه بيشتر بكار آيند. (به نقل از مقاله "عليه پراگماتيسم" در كمونيست، دوره دوم، شماره 2، 1978، حزب كمونيست انقلابي آمريكا) اين بعبارتي، يعني آب سرد ريختن روي تضادها و به سازش كشاندن آنها.

 تاثير پراگماتيسم در جنبش انقلابي شكل مشخصاً مخربي بخود مي گيرد. اين ديدگاه ارزيابي از نتايج فوراً حاصل شده عملي را از مجموعه نقد ماركسيستي از خصلت اساسي جامعه طبقاتي و تضادهاي موجود در انتقال به جامعه بي طبقه جدا مي كند. چيزي كه در اينجا بحساب مي آيد تعداد افراد بسيج شده است تا خط بسيج كننده. اين بينش تحت سوسياليسم معمولا بدين شكل بروز مي يابد: ـ افزايش توليد چقدر است ـ در حاليكه سوال بايد اين باشد: آيا به پيشروي بسوي كمونيسم جهاني خدمت مي كند يا نه و اگر جواب مثبت است، در چه ابعادي و چگونه؟ ديدگاه پراگماتيستي تجربه مستقيم را در چارچوبه ضروري ماترياليسم ديالكتيكي و تاريخي مورد ارزيابي قرار نمي دهد، بلكه از آن جدا كرده و (بقول مائو) وظيفه "حذف زوائد و حفظ نكات اساسي" را غير عملي قلمداد مي كند. برمبناي بحث پراگماتيستي براي ارزيابي نتايج بايد معيارهاي كمي و لاجرم معيارهاي بورژوايي را بكار گرفت.

 بله، انقلاب 1905 روسيه شكست خورده بود و سرمايه داري در كشورهاي پيشرفته در راهي كه غير قابل پيش بيني بود به مرحله اي كيفيتاً نوين يعني امپرياليسم تكامل يافته بود. اما در مواجهه با اين واقعيات خط آگنوستيكي از زير مصافهاي تئوريكي و پراتيكي كه اوضاع در مقابل قرار داده بود شانه خالي كرد و ميتوان گفت (حداقل بطور عيني) به مسالمت جويي با بورژوازي دچار گشت ـ در حاليكه براي ماترياليست ديالكتيكي، اين بحران كندوكاو عميقتري را جهت درك همه جانبه تر و فراگيرتر واقعيت ايجاب نموده و لزوم فهم عميقتر اصول اساسي و متد ديالكتيك ماترياليستي را در جهت پاسخگويي به معضلات برخاسته از واقعيت پيچيده و متغيير، پيش نهاد. ماركس و انگلس براي نخستين بار، راه ديالكتيك ماترياليستي را گشودند و اين لنين بود كه در جريان پاسخگويي به معضلات مقابل پا موفق شد در آن راه عرصه هاي نويني را فتح نمايد. او نوشت:

 

نتيجه منحصر بفردي كه از اين نظريه ماركسيست ها كه تئوري ماركس حقيقتي عيني است ميتوان گرفت، آن است كه ما با دنبال كردن راه تئوري ماركسيستي به حقيقت عيني نزديكتر و نزديكتر خواهيم شد (بي آنكه هرگز اين كار پايان يابد). اما بدنبال هر راه ديگر روان شدن ما را به هيچ جايي نخواهد رساند مگر به سردرگمي و فريب. (همانجا، صفحه 162)

 

 ____________________________

 

توضيحات فلسفه

 

 (1) تئوري كپرنيك نشان داد كه زمين بدور خورشيد مي چرخد و نه بالعكس، و خود زمينه اي شد براي صحيح پيمودن اقيانوسها توسط كشتي ها، تا بتوانند بطرف بازارهاي جديد در آسيا، افريقا و آمريكا روان شوند. تكامل توليد و صنايع عموماً محتاج به علم بود ـ كشف فشار هوا از طريق مطالعه اين مسئله كه چرا پمپهاي مكنده قادر نيستند از معادن آب گرفته در عمقي بيشتر از 33 فوت آب بكشند، صورت گرفت.

  (2) ماترياليسم معتقد است كه ماده مستقل از شعور وجود داشته و در واقع شعور از آن بر مي خيزد (نه بالعكس)، معتقد است كه جوابهاي مسائل را بايد با تحقيق در جهان مادي و كشف قوانين آن جست. فلسفه ايده آليستي برآنست كه شعور يا حتي حيطه الهي مفروضي، برتر از ماده است. ايده آليسم براي حقيقت به انتظار قوانين الهي مي نشيند. اين جهانبيني هاي متضاد در بخش بعد عميقتر بررسي خواهند شد.

  (3) كلمه ديالكتيك خود از ديالوگ يوناني كه بمعناي سخنراني و مباحثه كردن مي باشد، نشئت مي گيرد(ديالكتيسين هاي اوليه معتقد بودند كه حقيقت از طريق بحث بين ايده هاي متضاد كشف شد)

  (4) جايگزيني يك جامعه توسط جامعه اي كاملا متفاوت در مقياس جهاني امري است آشكارا پيچيده تر از تولد جوجه. هر انقلاب منفرد پرولتري اگرچه جامعه سرمايه داري را در سطح جهاني از بين نبرده يا حتي بورژوازي همان كشور را نابود نمي سازد (اين مسئله را در فصل چهار اين كتاب مورد بحث قرار مي دهيم) ولي جهشي مهم در اين روند محسوب ميشود. در يك روند طولاني تاريخي است كه مناسبات سرمايه داري و جامعه سرمايه داري كاملا از ميان مي روند و يك هستي كاملا نوين در نتيجه مبارزه اضداد بمنصه ظهور مي رسد. ماركس سراسر اين روند را بطريقي فشرده و متمركز چنين تشريح كرد: "تمركز وسايل توليد و اجتماعي كردن كار بالاخره به نقطه اي مي رسد كه با پيوسته سرمايه داري خود ناسازگار ميگردد. بنابراين اين پوسته به دونيم شده و ناقوس مرگ مالكيت خصوصي سرمايه دارانه به صدا در مي آيد، از خلع يدكنندگان خلع يد مي شود." (كاپيتال جلد اول، صفخه 763)

  (5) لنين اين مقوله را در مقاله "درباره مسئله ديالكتيك" چنين مورد بحث قرار مي دهد:

"... خاص فقط در رابطه اي وجود دارد كه به عام مي انجامد. عام فقط در خاص و از طريق آن وجود دارد. هر خاصي (به ترتيبي) يك عام است. هر عامي يك (جزئي از، يا يك جنبه از، يا اساس)  يك خاص است. هر عامي فقط بطور تقريبي تمام چيزهاي خاص را در بر ميگيرد، هر خاصي بطور ناقص وارد عام ميشود و قس عليهذا." (صفحه 343 كليات آثار لنين به انگليسي)

  (6) رويزيونيسم به هرگرايشي مي گويند كه تحت لواي ماركسيسم مبلغ ايده ها و اعمالي است كه مستقيماً خلاف روح و اهداف و اصول اساسي ماركسيسم و پراتيك اصيل ماركسيستها مي باشد.

  (7) "اختلافات ازكجا سرچشمه مي گيرند؟"، "بازهم درباره اختلافات ما و رفيق تولياتي"، "پلميك در مورد خط عمومي جنبش بين المللي ماركسيستي"، و "پيشنهاداتي در مورد خط عمومي جنبش بين المللي كمونيستي" (انتشارات رد استار، لندن 1976)

  (8)  بذخ باصخ انفجار عظيم ماده و انرژي كه حدوداً 18 ميليارد سال قبل اتفاق افتاد و اين آخرين نقطه اي است كه علم كنوني در تاريخ جهان شناخته است.

  (9) غقطجعصضكا ستاره اي كه نورش ناگهان بشدت افزايش مي يابد، و اين بدليل انفجاري است كه بيشتر جرم ستاره را دفع مي سازد.

  (10) يك مثال از شروع كاذب را مي توان در عصر رنسانس ايتاليا مشاهده كرد. آنجا توليد كالايي و تجارت تا جايي رشد كرد كه سرمايه تجاري در حال تبديل شدن به سرمايه صنعتي بود، اما بدلايل گوناگون اين كار به نتيجه نرسيد ـ از جمله اين دلايل پيشرفت دريا نوردي در نتيجه رنسانس بود كه به اروپاي شمالي اجازه داد از شهرهاي تجاري ايتاليا گذشته و بطرف شرق روان شود. بنابراين انقلاب بورژوايي تا قرنها بعد در ايتاليا انجام نشد.

  (11) توليد كالايي، توليد براي مبادله است و سرمايه داري ازتمام سيستمهاي ديگر توسط سلطه اين شكل از توليد متمايز مي گردد. فئوداليسم با توليد براي مصرف مشخص ميشود كه در آن توليد دهقانان عمدتاً بطور مستقيم در خدمت استفاده خودشان و يا اربابانشان قرار ميگيرد. در مورد چگونگي برخورد اين دوشكل توليدي به فصل دوم كتاب حاضر مراجعه كنيد.

  (12) مبارزه مائو عليه يانگ شيان چن و درك خاص او از سنتز  در جزوه بسيار مهم "سه مبارزه سترگ فلسفي در چين" (1973) آمده است.

  (13) گرايش به درك مستقيم الخط يك ـ دو ـ سه از تكامل كه در آنتي دورينگ وجود داشت در كتاب "ماترياليسم ديالكتيكي و تاريخي" استالين شكل متمركزتري به خود مي گيرد. اين كتاب در عين دارا بودن مطالبي صحيح و عليرغم اينكه هدفش را ارائه يك خلاصه فشرده (وضرورتاً كمي ساده انگارانه) قرار داده است، به حدي در مورد فوق و موارد ديگر به خطا ميرود كه تا بحال ضررهاي فراواني را به صورت تربيت افراد در سيستم فكري ماترياليسم مكانيكي بجاي ماترياليسم ديالكتيكي وارد آورده است.

 (14) محدوديتهاي ديدگاه ساده حسابي از مسئله تبديل كميت به كيفيت ـ بمثابه يك قانون طبيعت ـ را در آزمايش ذرات زير اتمي مي توان كاملا مشاهده كرد. در مقاله اي تحت عنوان "ماده تا بينهايت قابل تقسيم است" كه توسط فيزيكدان چيني "بي آن سيزو" قبل از كودتاي 1976 نگارش يافته است، تقسيم واويكلها يعني كوچكترين واحد ماده كه تاكنون براي انسان شناخته شده به ترتيب زير مورد بحث قرار گرفته است:

"واويكلها به چه طريق تقسيم خواهند شد؟ اين امر نمي تواند بطرق روتين و با استفاده كور از تجارب قبلي باشد. مولكول به اتمها، حوزه جاذبه و حوزه الكترو معناطيسي تقسيم ميشود. اتم به هسته هاي اتمي، حوزه هاي الكترومغناطيس و الكترون تقسيم ميشود. هسته اتمي به پروتون، نوترون و حوزه اتمي تقسيم ميشود. در هر سطحي نوين، همه اينها اشكال جديدي از وحدت ذره و حوزه هستند. همه اينها نقاط گرهي جديدند و همه اينها كيفيتاً متفاوتند. واويكلها به چه اشكالي تقسيم خواهند شد؟ اين امكان هست كه اين تقسيم بشكل قبلي يعني وحدت ذرات و حوزه ها باشد. همچنين امكان دارد كه تغيير كيفي عظيمي انجام شود و به يك شكل مادي كاملا مجزا و يك شكل مادي ادامه دار جديد پا دهد. آنها مي توانند پديده هايي نوين و متفاوت از ذرات و حوزه هايي باشند كه فعلا ما نمي شناسيم. اين امكان هست كه آنها به كوچكتر و كوچكتر تقسيم شوند، اما اين نيز ممكن است كه به بزرگتر و بزرگتر تقسيم گردند. چيزي كه از واويكلها بيرون كشيده خواهد شد ممكن است چيزي "چاق تر" و يا بزرگتر از آن موقعي باشد كه درون واويكل بود. اين امر ممكن است به تكامل مناسبات جديدي مابين كل و جزء بيانجامد. آنوقت چه خواهد شد؟ اين يك سوال علمي كنكرت است. ماده اشكال بينهايت گوناگون دارد، تقسيم كنكرت ماده نيز اشكال بينهايت گوناگون دارد. "ماركسيسم ـ لنينيسم بهيچوجه به حقيقت پايان نداده بلكه برعكس در جريان پراتيك براي شناخت حقيقت، لاينقطع راههاي تازه اي مي گشايد" (درباره پراتيك ـ مائو). ماترياليسم ديالكتيك هرگز براي عرصه هاي ديگر حكم صادر نمي كند، و هرگز خود را بجاي علوم طبيعي ننشاند، و در اين مورد جمعبندي صادر نمي كند." ( به نقل از نشريه كارگر انقلابي شماره 122، صفحه 23، سپتامبر 1981)

  (15) البته "نتايج" و جمعبندي آنها مستلزم مبارزه است و مشخصاً در جامعه طبقاتي اين مبارزه "بيطرفانه" يا بدور از غوغا نيست، بلكه از قدرت نسبي طبقات مختلفي كه نظرات مختلف دارند، تاثير مي پذيرد. همانگونه كه مائو اشاره كرد "در مبارزه طبقاتي، نيروهايي كه طبقات پيشرو را نمايندگي مي كنند، گاهي اوقات دچار شكست مي شوند، نه بدليل آن كه ايده هاي آنها نادرست است، بلكه بعلت آن كه در تعادل نيروهاي درگير در مبارزه، آنها در آن مقطع مشخص به اندازه نيروهاي ارتجاع قدرتمند نيستند..." ("ايده هاي صحيح انسان از كجا سرچشمه مي گيرند"، منتخب آثار مائو، صفحه 903)

  (16) مسئله طرز تفكر بورژوايي در مورد آزادي، مسئله اي عميق و مهم است كه بدون تحليل از مناسبات توليدي بورژوايي و دولت بورژوايي نميتوان آنرابطور كامل تجزيه و تحليل نمود. ما در فصول بعد به اين مسئله خواهيم پرداخت. در اينجا بيشتر به مفاهيم فلسفي آزادي و ضرورت پرداخته ايم.

  (17) در اينجا كمونيسم اوليه كه وجودش مبتني بر نيروهاي مولده نسبتاً نامتكامل بود و درست بر همين مبنا مي توانست وجود داشته باشد را در نظر نگرفته ايم. براي بحث بيشتر در اين مورد به فصل چهارم كتاب مراجعه كنيد.

 

 

2

_________________

 

اقتصادسياسي

 

 "انسان ابزار ميسازد. هنگاميكه ابزار خواستار انقلاب شود از طريق انسان سخن خواهد گفت..." (مائو) اما چگونه است كه ابزار خواستار انقلاب ميشود؟

 قبل از هرچيز بايد بگوييم، در حاليكه انسان ابزار را ميسازد، به عبارتي ابزار نيز انسان را مي آفريند ـ و آفريده است. هنگاميكه نزديك به چهارميليون سال پيش، يكي از تيره هاي پستانداران ماقبل انسان اشيائي را كه مي يافت  و مورد حمل و استفاده قرار ميداد به ابزار تبديل  نمود، انتخاب طبيعي (و ساير فشارهاي تكاملي) در جهت تكامل يك مغز بزرگتر و پيچيده تر عمل نمودند. اين مغز تكامل يافته بنوبه خود توانست مهارت و آزادي جديد دست را جهت ساختن ابزار فزوني بخشد. بعدها با پيچيده تر شدن كار و برخوردار شدن اين موجودات از ايده هاي بسيار پيچيده تري كه از ارتباط گيري با اصوات ساده فراتر ميرفت، تكامل نيز بهمين گونه به توسعه دستگاهي جهت مكالمه در انسان راه گشود. اين ديالكتيك مارپيچي، كه كار حلقه كليديش بود، از طريق مراحلي كه هنوز تماماً ترسيم ناشده اند و پيچش و چرخشها به پيدايش بشريت نوين در حدود پنجاه هزار سال پيش منتهي گشت.(1)

 امروزه شايد سخت باشد كه به كار بعنوان شالوده بشريت نگريسته شود ـ بويژه در جامعه طبقاتي كه كار فكري و يدي از هم فاصله گرفته و هر كدام نيز بنوبه خود از هم گسيخته شده و مقدار زيادي خصلت ضد بشري يافته اند. جامعه طبليت پايه اي زندگي خويش متنفرند و آن را بعنوان چيزي خارج از اراده خويش تحمل  انقلاب كمونيستي به نمايش در خواهد آمد. سپس با تكامل بيش از پيش جامعه و بقول ماركس، غلبه بر "تبعيت برده گونه فرداز تقسيم كار"، كار علاوه بر نياز پايه اي، به "خواست اوليه زندگي" تبديل خواهد شد(2) (نقد برنامه گوتا). 

 

 آنچه كه كار را از نظر ماركس به كار تبديل مي كند چيزي نيست بجز خصلت آگاهانه بودن آن ـ در تقابل با رابطه غريزي صرف با محيط پيرامون. ماركس در "كاپيتال" چنين خاطر نشان مي سازد:

 

 فعاليتهاي عنكبوت شبيه به كار يك بافنده است، و زنبور با ساختمان كندويش آرشيتكت را خجالت زده مي كند. اما آنچه كه بدترين آرشيتكت را از بهترين زنبور متمايز مي كند، اين است كه يك آرشيتكت پيش از آنكه به ساختمانش ماديت بخشد آنرا در ذهن خويش ميسازد. نتيجه اي كه در پايان پروسه هر كاري حاصل مي گردد، قبلا در ذهن سازنده اش موجود بوده است. (كاپيتال، جلد يك، صفحه 871)

 

 كار و ابزاري كه در جريان آن مورد استفاده قرار ميگيرد، نه تنها تكامل بشر بلكه همچنين تكامل جوامع بشري را نيز به پيش راند. از آنجا كه كار يك پراتيك آگاهانه است و از آنجا كه انسانها به نقد آنچه كه انجام داده اند مي نشينند و آنرا تغيير مي دهند، آنها بطور مداوم ابزار و شيوه هاي نوين را رشد و توسعه داده و درك عميقتري از جهان كسب مي كنند. جهشهاي تاريخي ـ از شكار و جمع آوري آذوقه به كشاورزي، از حيوانات باركش به موتور بخار، و از ماشينهاي احتراقي به كامپيوتر ـ همگي نشانه هاي اين پيشرفت هستند.

 در عين حال، اين پروسه هموار وبدون تضاد پيش نرفته است. انسانها نه تنها از ابزار استفاده كرده و آنرا تكامل ميدهند، بلكه براي انجام چنين كاري بايد وارد مناسبات اجتماعي معيني شوند. چه كسي صاحب ابزار توليد است؟ رابطه ميان مردم در پروسه توليد چيست؟ محصول چگونه توزيع مي شود؟ اينها سه عرصه اصلي مناسبات توليدي اند (كه بر رويهمرفته زيربنا را تشكيل ميدهند). در اين ميان مالكيت عموماً عمده است ـ اگرچه، دو ديگر بر مالكيت تاثير مي گذارند؛ و حتي در برخي اوقات اهميتي بيش از آن كسب مي كنند.

 بطور عموم مجموعه هاي مختلف مناسبات توليدي، از سطوح متفاوت تكامل نيروهاي توليدي (ابزار، موادخام، منابع طبيعي، توانايي هاي مردم در استفاده از آنان) برخاسته و با آن تطابق دارند. بطور مثال روابط برده داري عموماً از شرايطي ناشي شده كه در آن ابزار و نيروهاي توليدي به اندازه اي كه بتوان محصول مازاد بدست آورد توسعه يافته بودند، اما هنوز نسبتاً عقب افتاده بوده و محتاج كار بدني زياد و تلاش فكري اندك از سوي توليدكنندگان بودند (3). در جوامع برده داري معروف مانند يونان و روم، مالكين، ابزار اصلي توليد منجمله خود بردگان را در تملك داشتند. مناسبات ميان مردم در پروسه كار توام با خشونت و تخاصم شديد بود (بطوريكه بردگان، زير شلاق تا سرحد مرگ كار مي كردند) و به برده فقط به اندازه بخورونمير داده مي شد و اغلب شرايط تغذيه حيوانات اهلي برده داران بهتر از آنان بود.

 اما شيوه توليدي برده داري در اين جوامع باستاني، انباشت مازاد فراواني را امكان پذير نمود. طبقه فارغ البالي بوجود آمد كه به انجام آزمونهاي علمي مشغول شد. صنعتگران و تجار نيز در منافذ جامعه برده داري رشد كردند، و نيروهاي مولده تكامل يافتند. اما مناسبات برده داري كه آن پيشرفتها را امكان پذير ساخت، بزودي در تقابل با تكامل بيش از پيش آن قرار گرفت. برده كه با وحشيگري بي اندازه روبرو بوده و احياناً با انجام كار طاقت فرسا طي يكي دو سال از بين مي رفت، هيچ انگيزه اي نداشت كه از ابزار پيشرفته تر استفاده كند. بالعكس، مقاومت مداوم بردگان ـ منجمله خرابكاري و از بين بردن ابزار كار ـ مانع مدرنيزه شدن ابزار توليد شده و بواسطه ابزار زمخت تر و آسيب ناپذيرتر در جهت پائين نگاه داشتن سطح توليد عمل مينمود. سپس خود نظام برده داري نيز به تحقير كار يدي پرداخت و اين امر زوال جوامع برده داري را تسريع كرد.

 بدين ترتيب، بقول مائو، ابزار شديداً محتاج سخن گفتن بودند. و سخن نيز گفتند: از طريق قيامهاي توده اي بردگان و مبارزات "بربرها" عليه سلطه رومي ها. البته واضح است كه اينها اعمالي مكانيكي كه خصلت ابزار است نبودند، بلكه عمل آگاهانه و دلاورانه مردمي بود كه در برابر بردگي بپاخاسته و پتانسيل بشر براي نيل به چيزي عاليتر را حس كرده بودند. اما همان ايده آل ها و ديدگاههايي كه باعث بوجود آمدن قيامها يكي پس از ديگري گرديدند، ريشه در تضاد ميان نيروهاي مولده ـ كه نيازمند تكامل مداوم بودند ـ و مناسبات توليدي ـ كه به زنجيري بر دست وپاي اين نيروها و به سرچشمه زوال كل جامعه تبديل شده بودند ـ داشت. اين مبارزات ميان مردم (عليرغم اينكه بازيكنانش داراي چه سطحي از آگاهي بودند)، وسيله اي بود كه از طريق آن نيروهاي مولده، مناسبات توليدي كهن را در هم شكستند.

 اين مسئله به اصل مهم ديگري اشاره دارد: تضادهاي موجود در شيوه توليدي جامعه بيان فشرده خود را (كه نهايتاً فقط از طريق مبارزه ميتواند حل شود)  در روبنا ـ نهادهاي سياسي، ايده ها، هنر، فلسفه و غيره ـ كه بر روي مناسبات اقتصادي قرار گرفته است، مي يابد. روبنا، بمثابه پوسته اي است كه بر گرد زيربنا كشيده شده و آنرا حفظ مي كند. (4) روبنا بيش از زيربنايي كه بر روي آن استقرار يافته است "به چشم مي خورد". ايده ها، سياست و غيره چيزهايي هستند كه وقتي در باره جامعه مي انديشيم، بلافاصله به ذهنمان مي رسند و اصلي ترين ابزارهايي هستند كه جامعه از آن طريق درباره خود مي انديشد. ليكن، تضادهاي بين زيربناي اقتصادي و نيروهاي توليدي در پايه اين بنا قرار گرفته اند و باعث ايجاد تركهايي در ديوارها مي گردند. استعاره فوق را بيشتر بپرورانيم: در عين حال، پي ريزي نوين، نهايتاً نيازمند در هم شكستن پوسته و پاكسازي آنچه كه قديمي است، مي باشد.

 بيشك، اين طرحي اجمالي از مناسبات ميان عناصر اصلي گوناگون در كليت جامعه است، و اين مقولات نه تنهادافع يكديگر  هستند، بلكه همچنين بطور سيال درهم نفوذ كرده و بيكديگر تبديل مي شوند. در حالي كه نيروهاي توليدي عموماً نسبت به زير بناي اقتصادي عمده هستند، اما گاهي اوقات براي رشد نيروهاي مولده انجام تحول در زيربنا ضروري ميشود و  نتيجتاً زيربنا عمده مي شود. و در حالي كه معمولا زير بنا نسبت به روبنا عمده است، بازهم، گاهي اوقات روبنا عمده و تعيين كننده ميشود.

 اهميت بررسي اقتصاد سياسي ـ كه به مناسبات اقتصادي جامعه توجه مي نمايد ـ در آن است كه تحولات زيربنايي كه مختصات مبارزه طبقاتي را تعيين مي كنند، درك شوند. اقتصاد سياسي از پايه مادي وظايفي حكايت دارد كه تكامل تاريخي، آنها را در دستور كار انقلاب قرار داده است. در حالي كه مناسبات اقتصادي به تنهايي كل يت يا تك عنصر تعيين كننده جامعه نيست (همانگونه كه اقتصاد سياسي كل يت ماركسيسم را تشكيل نمي دهد)، اما اين مناسبات، پايه اي هستند و بررسي آنها جزء ضروري هر گونه درك عميق از جامعه و انقلاب است.

 

 ظهورسرمايه داري

 سرمنشاء اقتصادي  مبارزه سياسي، براي نخستين بار طي مبارزه بورژوازي نوظهور عليه جامعه فئودالي در اروپا، شروع به خودنمايي نمود (5). اگرچه همه جوامع فئودالي درگير تضادهاي خود بود و مبارزه آنتاگونيستي بين دهقانان و ملاكين در همه جا جريان داشت، اما در اروپا بود كه براي نخستين بار اين تضادها به اندازه كافي رشد كردند. اين رشد، بگونه اي انجام گرفت كه پيدايش شكل نويني از جامعه (در طي چند قرن) امكانپذير گرديد. مشخصاً انگلستان در اروپا، متكامل ترين نمونه يك اقتصاد (و جامعه) سرمايه داري بود؛ و بدين خاطر بود كه ماركس آنرا در كاپيتال مورد توجه ويژه قرار داد. در عين حال، تكامل سرمايه داري در اروپا نه نتيجه "برتري ذاتي سفيد پوستان اروپايي" بود و نه شكلي از رفتار خارق العاده منحصر به آنها بود. اگر اين تكامل در آنجا به علتي متوقف مي گشت، نتيجتاً در جامعه فئودالي ديگري به وقوع مي پيوست، چرا كه سرمايه داري تنها راه حل تضادهاي فئودالي است (6). مثلا، مائو از تكامل عوامل سرمايه داري در جامعه رو به زوال فئودالي چين كمي پيش از اينكه دروازه هاي اين كشور توسط اروپا "گشوده شود"، سخن مي گويد ـ "گشايشي" كه تكامل آتي چين را بنحو گسترده اي تعيين نمود(7).

 اقتصاد فئودالي اروپاي غربي و شمالي بويژه پس از قرن دهم بمثابه وحدتي از اضداد ميان توليد براي مصرف مستقيم توليد كنندگان (و اربابانشان)، و توليد براي مبادله، تكامل يافت. سرفها و دهقانان مستقيماً هرآنچه را كه توليد مي كردند به مصرف مي رساندند، و يا به اربابان خود (و يا كليسا) تحويل مي دادند كه آنها آنرا مستقيماً مصرف مي كردند. دهقان چه بطور مستقيم از طريق تصاحب محصولاتش توسط ارباب، و يا از طريق بيگاري دادن بر روي زمين ارباب، استثمار مي شد. اينها مناسبات مسلط بر جامعه بودند. ارباب، صاحب زمين، و دهقان در اكثر موارد صاحب ابزار كار خويش بود. دهقان در تملك ارباب نبود(8). اما او، بمثابه جزئي از نظم طبيعي زندگي به زمين ارباب وابسته بود ـ و اين "نظم طبيعي" توسط احكام، قوانين و كارگزاران ارباب اعمال مي گرديد. بهمين ترتيب، دهقانان غالباً از حق استفاده از زمينهاي عمومي معين (براي جمع آوري هيزم، چرا، و غيره) و حق سكني گزيدن بر روي زمين، برخوردار بودند.

 در عين حال، توليد كالايي ـ يعني توليد نه براي مصرف مستقيم توليد كننده بلكه براي مبادله با ديگر توليد كنندگان نيز بمثابه يك جنبه فرعي در جامعه فئودالي انجام مي شد. در آغاز، اين توليد كالايي در اروپاي فئودالي توسط صنعتگران مستقل يا صاحبان حرف صورت مي گرفت، (9) كه در آهنگري (براي ساختن خيش، نعل اسب و غيره)، چرم سازي (جهت ساختن يراق، كفش) و غيره، تخصص داشتند. اين امر همچنين، توسط بازرگانان تقويت شد ـ بازرگاناني كه در بطن  جامعه فئودالي رشد يافته بودند، از خطه اي به خطه ديگر سفر كرده، و ميان اين مناطق تجارت مي كردند.

 درون اين توليد كالايي اوليه، تضاد مهمي ميان توليد كنندگان كوچك و بازرگانان وجود داشت. صنعتگر از اينرو كالا توليد ميكرد كه بتواند كالاهاي  ديگري جهت مصرف شخصي خويش بدست آورد؛ اگر فقط ير به ير هم مي شد، برايش خوب بود. درصورتي كه بازرگان كالاها را  با پول مي خريد كه بتواند آنها را در ازاي پول بيشتر به شخص ديگري بفروشد. تمام علت وجودي وي اين بود كه در انتهاي مدار، پولي بيشتر از آنچه كه با آن شروع بكار نموده بود، بدست آورد. اين شكل دوم گردش، خستگي ناپذير و لاينقطع بوده است. اين گردش، توليد را در جهت خدمت به تجارت به پيش راند و بدين ترتيب مناسبات كالايي را به جلو برد. شهرهاي تجاري و توليدي در سراسر سواحل اروپا يكي پس از ديگري ايجاد شدند (بر خلاف شهرهايي كه بطور مستقيم در خدمت قلمروهاي فئودالي خاص بوده و تحت سلطه آنان قرار داشتند)، و به مقابله با تابعيت شهر از روستاهاي فئودالي برخاستند.

 اوايل، بندهاي جامعه  فئودالي آهسته آهسته پوسيده مي شد. عملكرد اين مسئله در انگلستان به اينصورت بود كه در اواسط قرن پانزدهم، توسعه كارخانجات پشم فلميش در بلژيك باعث افزايش سرسام آور تقاضا براي پشم خام انگلستان شد. در پاسخ به اين تقاضا بود كه نجباي فئودال ـ كه بخاطر يك سلسله جنگها و بوجود آمدن دهقانان كشاورز كوچك مستقل، در موقعيت بي ثباتي بسر مي بردند ـ شروع به تصرف عدواني اراضي حصه اي دهقانان كرده و آنها را به چراگاه گوسفندان مبدل ساختند. دهها هزار دهقان از زمينهايشان رانده شدند. در عين حال، فئودالها شديداً به بازرگانان شهري مقروض شده بودند و علت اين امر هم انجام جنگهاي فئودالي و يا خريد وسايل تجملي بود؛ اين عامل مهمي در روي آوردن به توليد پشم جهت مبادله بجاي توليد براي مصرف، شد. فئودالها جهت صرفه جويي شروع به اخراج خدمه هاي خويش كردند (مشاوران، سربازان و خدمتكاران بارگاه هاي فئودالي كه همواره نشانه جلال و جبروت فئودالها بودند).

 انبوهي از خلع مالكيت شدگان كه به كارگران بالقوه تبديل شده بودند، سراسر انگلستان را در بر گرفتند(10). اكنون بازرگانان و رباخواران مي توانستند دكانهايي با ابزار توليد ابتدايي براه بياندازند و شماري از اين سلب مالكيت شدگان سرگردان را در زير يك سقف جمع كرده و براي بكار انداختن اين ابزار توليد آنها را در استخدام گيرند. اين امر در انگلستان، پايه داخلي استقرار توليد سرمايه داري بود: سلب مالكيت شدن از خيل عظيمي از افراد كه فاقد هرگونه وسيله تامين معيشت بودند، و پيدايش طبقه اي كه براي خريد وسايل توليد و استخدام سلب مالكيت شدگان جهت كار با اين وسايل، پول لازم را در اختيار داشت. برخورداري از خصلت عدم تملك، تبديل توده سلب مالكيت شده را به پرولتاريا امكانپذير ساخت، و اين خصيصه عدم تملك همچنان ويژگي اساسي پرولتاريا باقي مانده است.

 اما اين همه ـ هرچند لازم و حياتي بحساب مي آمد ـ بخودي خود براي مسلط ساختن سرمايه و رشد بورژوازي كافي نبود. استعمار، برده داري و قتل عام، شرايط خارجي ضروري براي خيز اين شيوه توليد نوين بودند. ماركس، هنگامي كه در مورد پيدايش سرمايه داري صنعتي سخن گفت، اين نكته را چنين توضيح داد:

 

 كشف طلا و نقره در آمريكا، قلع و قمع، به بردگي در آوردن مردمان بومي و مدفون ساختن آنان در معادن، آغاز استيلا بر هندشرقي و غارت آن، تبديل قاره افريقا به قرقگاه سوداگرانه براي شكار كردن سياهپوستان، همگي بشارت دهنده صبح دولت توليد سرمايه داري هستند. اين پروسه هاي تغزل آميز، مراحل اصلي انباشت اوليه سرمايه هستند. بدنبال اين جريان است كه جنگ بازرگاني ميان ملل اروپايي در مقياس تمام كره زمين در ميگيرد. جنگ مزبور با عصيان هلند عليه اسپانيا آغاز شد، با جنگ ضد ژاكوبن انگلستان (جنگ عليه انقلاب فرانسه) دامنه بسيار وسيعي يافت، و هنوز هم در جنگهاي ترياك عليه چين و غيره ادامه دارد. (كاپيتال، جلد يك، صفحه 751)

 

 بدين ترتيب بورژوازي در بحبوحه بوجود آمدن بازار جهاني زاده شد، در حالي كه "از سر تا پايش، و از هر حفره اش خون و چرك مي چكيد." (كاپيتال، جلد يك، صفحه 760)

 بازرگانان و تجار بهمراه بعضي استادكاران، صنعتگران سابق، فئودالهايي كه در تجارت دستي داشتند، و دهقانان مرفه تر، به بورژوازي تبديل شدند. اما مناسبات فئودالي كهني كه بورژوازي در آغاز از دامان آن برخاست، اكنون به مانع سختي بر سر راه تكامل بيشترش تبديل شده بود. مثلا نظام فئودالي بازرگانان را هنگام مسافرت بين قلمروهاي مختلف به پرداخت گمركات مجبور مي ساخت. يا هنگامي كه سرمايه داران به توده وسيعي از كارگران آزاد (آزاد به دو معني: يكي آزاد از قيود فئودالي و ديگري "آزاد" از قدرت تامين معاش خويش)  نياز داشتند. اين مناسبات فئودالي، دهقانان را به زمين وابسته كرده بود. و هنگامي كه بورژوازي تازه پا به عرصه وجود گذاشته و نيازمند دولتهاي ملي شديداً متمركز بود كه جنگهاي استعمارگرانه اش را به پيش ببرد، اين مناسبات فئودالي سرزمينها را به مناطق يا استانهاي غير متمركز تقسيم كرده بود.

 بدين ترتيب، دوره طولاني و طوفاني انقلاب بورژوايي و ضدانقلاب فئودالي، جنگ و خيزش، و دوران تكامل نيروهاي مولده بر اثر اين تحولات، فرا رسيد. بورژوازي و توليد سرمايه داري از طريق مراحل تعاون ساده، مانوفاكتور، و صنعت در طول چندين قرن تكامل يافت.(11)

 بهمراه انكشاف سرمايه داري، ضد آن ـ پرولتاريا ـ نيز تكامل يافت. همانگونه كه مانيفست توضيح ميدهد:

 

 بهمان نسبت كه بورژوازي، يعني سرمايه رشد مي كند، پرولتاريا، يعني طبقه كارگر معاصر نيز رشد مي يابد. اينها تنها زماني مي توانند زندگي كنند كه كاري بدست آورند و فقط هنگامي مي توانند كاري بدست آورند كه كارشان بر سرمايه بيفزايد...

 شرط اساسي براي موجوديت و سيادت طبقه بورژوازي، عبارتست از تشكيل و افزايش سرمايه. شرط وجود سرمايه، كار مزدوري است و منحصراً به رقابت في مابين كارگران وابسته است. ترقي صنايع كه بورژوازي مجري بلا اراده و بلا مقاومت آن است، بجاي پراكندگي كارگران كه از رقابت آنها ناشي ميشود، يگانگي انقلابي آنها را با ايجاد جمعيتهاي كارگري بوجود مي آورد. بنابراين، با رشد و تكامل صنايع بزرگ، خود آن شالوده اي كه بورژوازي بر اساس آن به توليد مشغول است و محصولات را به خود اختصاص ميدهد، فرو مي ريزد. بورژوازي مقدم بر هر چيز گوركنان خويش را بوجود مي آورد. فناي او و پيروزي پرولتاريا بطور همانندي ناگريزند. (مانيفست، صفحه 39 و 46)

 تنها در اواخر قرن هجدهم بود كه سرمايه داري صنعتي با انقلاب فرانسه و آنچه كه بطور طعنه آميزي "انقلاب صنعتي" انگلستان خوانده ميشود، جايگاه خود را بطور كامل پيدا كرد. ميگوييم طعنه آميز، چرا كه اين "انقلاب"، فقرزدگي وحشيانه پرولتارياي انگلستان، تشديد برده داري در جنوب آمريكا، انقياد هند و مرگ ناشي از گرسنگي ميليون ها نفر در اثر تخريب اقتصاد بومي را در بر داشت.(12)

 در سال 1852، جهان سرمايه داري با اولين بحران بزرگ اقتصاديش  بلرزه در آمد. براي نخستين بار ميليونها نفر گرسنه شدند، كه اين نه به علت كمبود توليد بلكه به جهت توليد بيش از حد بود ـ بيشتراز آن حد بود كه سود لازم جهت تداوم توليد را ميسر سازد. اين نخستين طغيان نيروهاي توليدي عظيم و نوين عليه مناسباتي بود كه در چارچوب آنها گرفتار آمده بودند.

 سالهاي دهه پس از آن، شاهد نخستين مبارزات پرولتري در انگلستان و فرانسه بود. در سال 1846 شديدترين بحران اقتصادي تا به آن روز، انگلستان را بلرزه افكند و سپس به سراسر قاره اروپا گسترش يافت. در فوريه 1848، تقريباً تمامي اروپا پا به عرصه مبارزه انقلابي نهاد.

 انقلابات سال 1848 ـ كه شليك آغازينشان با انتشار "مانيفست كمونيست" همزمان بود ـ نقطه عطف مهمي بودند. انگلس چنين نوشت: "انقلاب در همه جا كار طبقه كارگر بود، و اين او بود كه سنگرها را برپا ساخت و جانفشاني نمود." وي سپس ادامه داد:

 

 ولي تنهاكارگران پاريس بودند كه از برانداختن حكومت منظور كاملا روشن داشتند و آن عبارت بود از برانداختن نظام بورژوايي. اما با آنكه آنها از تضاد ناگزير كه بين طبقه آنها و بورژوازي وجود داشت بخوبي آگاه بودند، معهذا نه تكامل اقتصادي كشور و نه سطح تفكر توده كارگران فرانسوي هيچكدام هنوز بدان پايه نرسيده بود كه تجديد نظام اجتماعي را ميسر و ممكن گرداند. بهمين جهت، ثمرات انقلاب را در ماهيت امر، طبقه سرمايه داران بچنگ آورد. در كشورهاي ديگر نيز مانند ايتاليا، آلمان و اتريش، كارگران از همان ابتدا تنها عملشان اين بود كه به بورژوازي كمك كردند تا حاكميت را بدست گيرد. (پيشگفتاري بر چاپ ايتاليايي 1893 ـ مانيفست كمونيست، صفحه 27)

 

 اقـتـصاد سيـاسـي ماركسيستي

 ماركس و انگلس فعالانه در اين خيزشهاي انقلابي شركت نمودند. ماركس يك روزنامه انقلابي را در آلمان بنيان گذارد و سرپرستي نمود، و انگلس فرماندهي يك ارتش انقلابي را بعهده داشت. هركدام از آنها آثار پرارزشي در بررسي تجربيات اين دوره توفنده انقلابي برشته تحرير در آوردند. در سال 1851، آنان چنين جمعبندي نمودند كه موج انقلاب فروكش كرده و بحران ـ اقتصادي و سياسي ـ بطور موقت رفع شده و وظايف نويني پيش پاي كمونيستها است.

 در حالي كه شالوده ماترياليسم ديالكتيك و سياست كمونيستي با انتشار "مانيفست" و ساير آثار آنان در مورد خيزشهاي دوره 15 ـ 1848 بنيان نهاده شده بود، اما تكامل بيشتر و كاربست اين علم شديداً ضروري بود. بسياري از انقلابگران شكست خورده با ماركس و انگلس ابراز مخالفت كرده و بدين اميد دل بسته بودند كه بزودي اوضاع انقلابي تقريباً بهمان شكل سابق مجدداً ظاهر خواهد شد. اما اين ميتوانست فقط به ياس و سرخوردگي بيانجامد (و انجاميد)، چرا كه تاريخ تكرار نمي شود بلكه حركت مارپيچي دارد.

 از سوي ديگر، بدنبال شكست انقلابات و ثبات موقتي و انبساط و رونق نوين سرمايه، يك روند رفرميستي قدرتمند نيز در ميان پرولتاريا رشد كرد. پيش از اين، در سال 1849، نخستين روند آگاهانه و سازمانيافته رفرميستي در طبقه كارگر رشد كرده بود كه نام "سوسيال دمكراسي" را اتخاذ كرده بود. جمعبندي ماركس از اين مسئله اين بود كه خرده بورژوازي و پرولتاريا تحت رهبري خرده بورژوازي، امتزاج يافته بودند:

 برنامه مشتركي طرحريزي شده، كميته هاي انتخاباتي مشترك برپا گشته، و كانديداهاي مشترك تعيين شده بودند. نكات انقلابي از تقاضاهاي اجتماعي پرولتاريا حذف شده و چرخشي دمكراتيك در آنها بوجود آمده بود. شكلهاي صرفاً سياسي از خواسته هاي دمكراتيك خرده بورژوازي حذف گشته، و نكات سوسياليستي آن برجستگي يافته بودند... خصلت خاص سوسيال دمكراسي در اين حقيقت تجسم مي يابد كه نهادهاي جمهوريت نه بمثابه ابزاري جهت تلاشي سرمايه و كار دستمزدي بلكه بعنوان ابزار تضعيف تخاصم ميان اين دو و تبديل اين تخاصم به همگوني، مورد نظر بودند.("هيجدهم برومر لوئي بناپارت"،  منتخب آثار ماركس، انگلس ـ جلد يك ص 423)

 

 در انگلستان، رفرميسم  حتي ريشه عميقتري يافت؛ و در سراسر اروپا طرحها و نيرنگهاي گوناگوني در مخالفت با انقلاب، ارائه مي شد. كليه اين روندها بود كه بررسي عميق نظام سرمايه داري، افشاي كامل تضادها در شالوده مبارزه طبقاتي، و چگونگي تكوين و تكامل آنها را ضروري مي ساخت.

 براي انجام اينكار، ماركس بررسي خود را بر انگلستان متمركز نمود ـ انگلستان در آن زمان كشوري بود كه شيوه توليدي سرمايه داري به كاملترين نحو تكامل يافته و روند اين تكامل نيز به بهترين وجه ثبت شده بود. ماركس در سال 1851 شروع به كار نمود، و در آغاز به بررسي انبوه عظيمي از منابع اطلاعاتي و آماري موزه بريتانيا در باره تكامل اقتصادي پرداخت. وي در عين حال، كل مسيري كه اقتصاددانهاي سياسي بورژوا طي كرده بودند را مورد مطالعه قرار داد و ديالكتيك هگل را ـ  اينبار بطور عميقتر ـ بررسي نمود. پس از اتخاذ چندين شيوه مختلف، سرانجام ماركس كار خود را بر كالا، بمثابه سلول پايه اي زندگي سرمايه داري، متمركز كرد.

 توليد كالايي، بذري بود كه باعث رشد سرمايه شد ـ همانگونه كه مناسبات فئودالي كهن را از ميان برداشت و كارگران فاقد مالكيت را رو در روي سرمايه داران داراي مالكيت قرار داد. خود سرمايه داري، صرفاً شكل عالي و رشد يافته توليد كالايي بود. در سال 1867، ماركس يكي از اساسي ترين آثار علم انقلابي را منتشر ساخت ـ كاپيتال. لنين، شيوه و برخورد كاپيتال را چنين توضيح داد:

 

 در كاپيتال، ماركس ابتدا  ساده ترين، عادي ترين، اساسي ترين، عمومي ترين و روز مره ترين رابطه جامعه بورژوايي (كالايي) را تحليل نمود ـ يعني رابطه اي كه ميلياردها بار تحت نام مبادله كالا انجام مي گردد. تحليل اين مقوله بسيار ساده (اين "سلول" جامعه بورژوايي)، كليه تضادهاي (يا نطفه كليه تضادهاي) جامعه نوين را عيان مي سازد، و سپس افشاي اين مقوله، تكامل (هم رشد و هم حركت) اين تضادها و اين جامعه را، در فرد فرد اجزاء متشكله آنان و از آغاز تا پايانشان، بما نشان ميدهد. (درباره مسئله ديالكتيك، ماركس، انگلس، ماركسيسم، صفحه 342)

 

 و اين همان متد كلي است كه در اين فصل كتاب برگزيده ايم ـ يعني كنكاش در تضادهاي بنيادين و حركت سرمايه و عيان كردن كامل آنها.

 

كالاهاوسرمايه

 

ارزش

 چه تضادهايي در "رابطه ساده و روزمره" مبادله كالا نهفته است؟ براي پاسخ به اين سوال، قبل از هر چيز بايد ببينيم كالا چيست.

 كالا، محصولي است كه نيازهاي گوناگون انسان را بر طرف مي سازد. ليكن همه آنچه كه نيازهاي انسان را بر طرف مي سازد، كالا نيست. كالا چيزي است كه نه تنها سودمند است، بلكه جهت مبادله با محصولات ديگر توليد ميشود. بدين جهت است كه هم ارزش مصرف دارد و هم ارزش مبادله (بطور خلاصه، ارزش). بدين ترتيب، در خود كالا تضادي ميان ارزش مصرف و ارزش، نهفته است.

 كالا اگر سودمند نباشد، مبادله نمي شود. و در عين حال، كالا بخودي خود هيچ سودمندي براي توليد كننده اش ندارد، بجز اينكه او مي تواند در قبال مبادله كردن آن چيز ديگري بدست آورد. بنابراين، در حالي كه جهت مبادله شدن بايد سودمند باشد، اما اگر بهر دليلي قابل مبادله شدن نباشد، به هيچ نخواهد ارزيد. ارزش مصرف و ارزش بمثابه دو قطب متضاد در كالا موجودند، و آنتاگونيسم بالقوه اي ميان اين دو در هر كالايي موجود است. در جامعه پيشين، مبادله مي توانست صرفاً "تصادفي" باشد ـ يعني اينكه، هيچ تناسب خاصي جهت مبادله كالاهاي مختلف با يكديگر وجود نداشت. احتمالا تناسبي داشت كه قبايل ساحل نشين مازاد ماهي خود را با پوست حيوانات قبايل گله دار مبادله ميكرده اند. در طي مراحل نخستين فئوداليسم، هنگامي كه سرمايه تجاري شكل اصلي مبادله بود، اين خصلت "تصادفي" نتيجه توانايي بازرگانان در انحصاري كردن محصول خاص، جهت پيشبرد دزدي و چپاول آشكار، و غيره بود. اما پابپاي گسترش توليد كالايي، نسبت مبادلاتي كالاها با يكديگر بطور روز افزوني منظم تر گشت. سرمايه داري اوج توليد كالايي است، جامعه اي است كه در واقع تمام توليد براي مبادله مي باشد و با غلبه آن، نسبتهاي مبادلاتي، براي كالاهاي مختلف، اساساً ثابت مي شود. امروزه، بطور مثال يك قرص نان عموماً داراي همان ارزش يك لامپ است.

 اما اين نسبتهاي كمابيش ثابت (كه ميليونها قلم كالا را شامل ميشوند، و ميليونها بار در روز بكار مي روند) چگونه تعيين ميشوند؟ دو كالاي غير متشابه چه وجه اشتراكي باهم دارند كه آنها را همرديف مي سازد ـ يا اينكه آن خصلتي كه در مورد بسياري از اين كالاهاي خاص جهانشمول است، چيست؟

 بيشك، اين صحيح است كه وجه اشتراك اين كالاها در سودمندي آنهاست. اما آيا كيفيت اين سودمندي، نسبت مبادلاتي اين كالاها را تعيين مي كند؟ لامپ و نان را در نظر بگيريد. هر دوي آنها عموماً سودمند (وضروري) هستند. اما چگونه مي توان با بررسي آنها و يا مقايسه جنبه هاي متفاوت سودمندي شان، نسبت مبادلاتي آنها را تعيين كنيم؟ اين كار عملي نيست. بر چه اساسي ميتوان اين را تعيين نمود؟ ماركس به اين سوال چنين پاسخ داد: "اگر ارزش مصرف كالاها كنار گذاشته شود، فقط يك وجه مشترك براي آنها باقي مي ماند، و آنهم اين است كه همگي محصول كار هستند." (كاپيتال، جلديك، صفحه 38)

 اما، كار ـ كه اشكال كيفيتاً متفاوتي مانند پخت و پز و بافندگي بخود ميگيرد ـ چگونه مي تواند بمثابه يك معيار سنجش همگون بكار رود؟ چرا كه كار، خود متضاد است. از يكسو، يك شكل كار توليد كننده كالا كه ارزش مصرف خاص ايجاد مي كند، كيفيتاً از هر شكل ديگر آن متفاوت است ـ طبخ نان بوضوح از كفاشي متفاوت است، و هر دو بنوبه خود از تصفيه نفت متفاوت مي باشند. اين اشكال كار مجسم، ارزش هاي مصرف كيفيتاً متفاوتي در كالاها ايجاد مي كنند. از سوي ديگر، اين اشكال ويژه كار، همگي از اين خصلت جهانشمول كه محصول نيروي كار انساني هستند، برخوردارند. اين كيفيت يعني كار مجرد (و نه كار مجسم)، توسط مدت زمانش سنجيده مي شود (ساعت، روز، هفته) و كالاها بر اين مبنا مبادله ميشوند كه چه مقدار از نيروي كار ـ يعني چه مقدار از كار مجرد ـ را در بر ميگيرند. يك ساعت كار، ارزش مبادله يكساني را در هر كالايي توليد مي كند، چه طبخ نان باشد، چه ريخته گري و چه چاپ و غيره.

 

تئوري ارزش كار

 تئوري ارزش كار، بدين معنا است كه ارزش كالا توسط كار لازم جهت توليدش، تعيين ميشود. در اينجا، صحبت از كار فرد نيست. نانوايي كه براي توليد يك قرص نان دو برابر رقيبش وقت صرف ميكند، قادر نيست آنرا به دو برابر قيمت بفروشد. بلكه ميانگين زمان كار اجتماعاً لازم است كه ارزش را تعيين مي كند و طبق فرمولبندي ماركس عبارت است از: "(زمان) ضروري جهت توليد يك كالا تحت شرايط عادي توليد و با حد متوسط مهارت وشدت كار رايج در زمان مفروض." (كاپيتال، جلد يك ـ صفحه 39). ماركس نشان داد، در حالي كه كار مركب ارزش مبادله اي بيش از كار ساده طي مدت زمان يكسان ايجاد مي كند، اما"كار مركب صرفاً همان كار ساده تشديد شده و يا بهتر بگوييم مضروب آن است، بنحوي كه مقدار كمتري از كار مركب برابر است با مقدار بيشتري از كار ساده. تجربه نشان ميدهد كه اين تبديل دائماً انجام ميشود." (كاپيتال، جلد يك صفحه 44)

 پس اين خرد قراردادي، كه معتقد است عرضه و تقاضا ارزش را تعيين مي كنند، چه ميشود؟ اين درست است كه قيمت كالاهاي گوناگون برمبناي عرضه و تقاضا بالا و پائين مي روند، اما اين تغييرات معمولا در محدوده معيني انجام ميشوند. بطور مثال، عرضه و تقاضا در هر سطحي هم كه باشند، نان گرانتر از دوچرخه بفروش نخواهد رسيد (13). پس چه چيزي  مركز ثقلي كه قيمت ها حولش نوسان ميكنند را تعيين مي كند؟ بازهم، كار مجرد نهفته در كالا عامل تعيين كننده قيمت كالا است.

 

 در واقع، نوسان قيمت محصول در حول و حوش ارزش آن، مكانيسم مهم تنظيم (يا سلطه) قانون ارزش در اقتصاد سرمايه داري است. مثلا، هنگامي كه توليدكنندگان يك كالا ـ بدليل تقاضاي زياد ـ مي توانند كالاي خود را به قيمتي بيش از ارزش آن بفروش برسانند و بدين ترتيب سود اضافي به جيب بزنند، مابقي سرمايه داران نيز بسوي سرمايه گذاري در اين رشته از توليد كه اكنون پرمنفعت تراست، هجوم مي برند. وقتي با بالا رفتن توليد تا سطح تقاضا و گذر از آن، قيمتها پايين آمده، بسطح ارزش يا حتي پايين تر از آن مي رسند، سرمايه اين رشته را ترك ميگويد. بدين ترتيب، تقسيم كار اجتماعي از طريق عملكرد كوركورانه قانون ارزش تنظيم مي گردد ـ اگرچه، اين "تنظيمي" آنارشيستي بوده، و با ناموزوني و جابجايي و با جهش ها و وقفه هاي پي در پي به پيش رفته و پشت سر و خارج از كنترل صاحبان كالا انجام مي گيرد.

 روابط روزمره در جامعه سرمايه داري ممكن است كه بمثابه روابط ميان اشياء بنظر آيند: كالاها (معمولا از طريق پول)  با يكديگر مبادله مي شوند. ظاهراً بنظر مي رسد نرخهايي كه برمبناي آنها كالاها مبادله مي شوند توسط يكسري سنتها ثابت شده و يا بطريق غيرقابل توضيحي توسط پراتيك اجتماعي ميليونها خريدار تعيين شده اند. در هر دوصورت، اين نرخها از كيفيتي كه در كالا نهفته است سرچشمه مي گيرند.

 اما در بررسي دقيقتر مي بينيم آنچه كه ميليونها بار در روز بيان ميشود، يك رابطه مرموز ميان اشياء نبوده، بلكه رابطه ميان افراد مختلف، يا گروههاي متفاوت مردم است كه جوهر بنيادينش توسط شكل كالايي پوشيده شده است. يعني اينكه فروش يك كالا رابطه ميان كار يك فرد يا گروهي از افراد با فرد يا افراد ديگر را بيان مي كند. در همينجا است كه ميان اقتصاد سياسي بورژوايي و ماركسيستي، تفاوتي اساسي ملاحظه ميشود كه انگلس آنرا چنين توضيح ميدهد:

 

 اقتصاد سياسي (تحليل ازسرمايه داري، بطورخاص ـ لني ولف) با كالا شروع مي كند، و از لحظه اي آغاز ميشود كه محصولات با يكديگر مبادله ميگردند ـ چه توسط افراد يا توسط جوامع اوليه. محصولي كه در مبادله ظاهر مي شود، كالاست. معذالك منحصراً بدين جهت كالاست كه يك رابطه، ميان دو فرد يا دوگروه از افراد با اين شيئي (محصول) گره خورده است، يعني رابطه ميان توليدكننده و مصرف كننده كه ديگر صرفاً در يك فرد تجسم نمي يابند. ما به يكباره با نمونه يك واقعيت ويژه مواجه ميشويم، كه در سراسر قلمرو اقتصاد حضور داشته و موجب سردرگمي اقتصاددانان بورژوا شده است: سرو كار اقتصاد نه با اشياء، بلكه باروابط ميان افراد و در تحليل نهايي ميان طبقات است. معهذا، اين روابط هميشه با اشياء گره خورده و بمثابه اشياء ظاهر ميشوند. ("كارل ماركس، درآمدي بر نقد اقتصاد سياسي"، منتخب آثار ماركس ـ انگلس، جلد يك، صفحه 514)

 

 پـول، گـردش كالا و سـرمـايه

 لازم است كه در اينجا چند كلمه در مورد پول گفته شود. به مبادله كالايي پاياپاي باز گرديم. بيشك، اگر قبايل ساحل نشين به پوست حيوانات احتياج نداشته و در عوض خواستار سبد (كه قبلا توسط قبايل گله دار طرف داد و ستدشان توليد نمي شد) بودند، مبادله پاياپاي ساده عدم كفايت خود را بروز ميداد. از سوي ديگر، اگر اين قبايل گله دار ميتوانستند كه شكل عموماً قابل قبولي از ثروت را در قبال خريدن ماهي به آنها بپردازند (كه بعداً براي خريد چيز ديگري ميتوانست مورد استفاده واقع شود) مبادله كالايي بسيار تسهيل مي شد.

 بنابراين، ضرورت وجود كالايي احساس گشت كه بتواند نقش منبع ارزش مورد قبول عموم را ايفاء نمايد و بقيه كالاها بتوانند بواسطه آن مبادله شوند. بسياري كالاها اين نقش را در جوامع اوليه ايفاء نمودند: احشام در جوامع گله دار غالباً بمثابه شكلي از پول مورد استفاده واقع مي شدند، يعني اينكه ارزش كالاهاي ديگر برحسب فلان تعداد راس حشم، بيان مي گشت.

 اما، توسعه بيش از پيش مبادله كالايي و رشد سرمايه تجاري بزودي با محدوديتهاي اين شكل از مبادله، در تقابل قرار گرفت. يك بازرگان نمي توانست در قبال جنسي كه خريداري مي نمود، يك كشتي گاو تحويل دهد. و اگر ارزش يك كالاي خاص كمتر از ارزش يك راس گاو بود، چه ميشد؟ گاو اگر به قسمتهاي مختلف تقسيم مي شد، ديگر از ارزش سابق برخوردار نمي بود (بجز به صورت گوشت، پوست و غيره كه اينها نه خود حشم، بلكه كالاهاي ديگر بحساب مي آمدند). طلا و نقره بجهت بادوام بودن و ارزش فراوان در مقايسه با اندازه شان، و اينكه به قطعات كوچكتر قابل تقسيم شدن بودند، در سطح جهاني بمثابه واسطه مبادله مورد قبول گشتند.

 در حالي كه طلا و نقره بمثابه پول عمل ميكردند، ارزششان در مبادله ـ همانند همه كالاها ـ خود انعكاسي از ارزششان بمثابه كالا و زمان كار نهفته در آن بود. اما مقداري از جرم طلا و نقره در اين دست بدست شدنها از بين ميرفت. همچنين، گسترش ابعاد توليد كالايي، تسهيل در مبادله را الزام آور ميساخت، بطوري كه خصلت و عرصه محدود اين فلزهاي گرانقيمت نمي توانست اين الزامات را برآورده سازد. پول كاغذي با پشتوانه طلا و نقره و حكميت قانوني دولت، رايج شد (14).

 پول، مبادله كالا ميان توليدكنندگان را تسهيل نمود. هر توليدكننده، كالا را در قبال پول مبادله مي كند، تا با اين پول بتواند (در زماني ديگر) كالايي را با همين ارزش خريداري نمايد. مبادله مستقيم ميان دو توليد كننده، ديگر محدوديتي براي توليد نبود. و بدين ترتيب توليد كالايي در كليت خود، تحركي يافت. گردش كالايي توسعه و شتاب پيدا كرد.

 همانگونه كه پيشتر ذكر شد، شخصيت هاي اصلي گردش كالا در دوران اوليه فئوداليسم، بازرگانان بودند. صنعتگران و توليد كنندگان كوچك نيز در توليد و گردش كالايي شركت داشتند، اما اين اشتراك مساعي آنها اساساً در محدوده نيازهاي خودشان بود. ليكن در مورد بازرگانان چنين نبود. مدار مبادله براي توليد كننده خرد، كالا ـ پول ـ كالا است (يعني او كالاي خود را مي فروشد كه در قبال پولي كه بدست مي آورد كالاي ديگري جهت مصرف خود خريداري كند)، در حالي كه مدار مبادله براي سرمايه داران منجمله بازرگانان، پول ـ كالا ـ پول است. سرمايه دار هدفش نه بدست آوردن كالايي متفاوت از آنچه كه با آن شروع نموده (پول)، بلكه صرفاً كسب مقدار بيشتري از همان (پول) است. به عبارت ديگر، نه نياز شخصي سرمايه دار به ارزش مصرف بيشتر، بلكه امر گسترش مداوم سرمايه است كه محرك او ميباشد

 ماركس مي گويد، سرمايه دار چيزي نيست بجز "نماينده آگاه اين حركت"، و سپس چنين ادامه ميدهد:

 

 شخصيت او يا بهتر بگوئيم جيب او مبداء حركت و نقطه رجعت پول است. محتوي عيني اين گردش (پول ـ كالا ـ پول)، يعني ارزش افزايي ارزش، هدف ذهني اوست و تا هنگامي كه يگانه جهت محركه معاملات وي فقط تملك روزافزون ثروت مجرد است، وي بمثابه سرمايه دار يا سرمايه اي كه شخصيت يافته و داراي اراده و شعور است، عمل مي كند. پس هرگز نبايد ارزش مصرف را هدف مستقيم سرمايه داران تلقي نمود. پروسه پايان ناپذير كسب سود، تنها هدف اوست. (كاپيتال، جلديك، صفحه 153 ـ 152)

 

 بازرگان غالباً موفق مي شد كه از طريق دزدي، يا گرانفروشي و غيره، مدار را كامل نمايد. اما هنگامي كه توليد كالايي بر اقتصاد طبيعي تفوق يافت، سرمايه صنعتي بوجود آمد و نهايتاً سلطه خود را بر سرمايه تجاري اعمال نمود (اگر چه در اكثر موارد بازرگانان به سرمايه داران صنعتي تبديل شدند)، در هر دو مورد مدار پول ـ كالا ـ پول باز هم اساسي بوده و مي بايست كامل گشته و تجديد ميشد. اما ارزش افزايي سرمايه در سرمايه صنعتي، عمدتاً از طريق دزدي (حداقل دزدي آشكار در عرف معمول)، تزوير يا شانس انجام نميشد (يا قابل توضيح نبود).

 

  علت چيست؟ سرمايه داري را در نظر بگيريم كه مقداري كالا را به ارزش يك هزار دلار خريداري مي كند سپس آنها را در ازاي يك هزار و يكصد دلار بفروش مي رساند. او بايد اين كالا را يا يكصد دلار ارزانتر از ارزششان خريداري كرده و يا يكصد دلار گرانتر از ارزششان بفروش رسانده باشد. دومي را در نظر ميگيريم. اما، حال اگر اين سرمايه دار بخواهد باز هم كالايي را بفروشد، بايد يك بار ديگر نقش خريدار راايفاء بنمايد. آيا فرد ديگري كه كالا به اين سرمايه دار مي فروشد او نيز از امتياز فروش كالا به مبلغ يكصد دلار گرانتر از ارزش آن برخوردار ميشود؟ اگر چنين باشد، پس اولين بازرگان اين قضيه بلافاصله كل در آمدش از معامله پيشين را از دست ميدهد. و اگر چنين نباشد، پس سرمايه دار بعدي چه سودي براي خود بدست مي آورد و چگونه مي تواند به فعاليت خود ادامه دهد؟

 فرض كنيم كه يك بازرگان زرنگ بتواند يكهزار دلار نفت بفروشد و با اين پول نه 1000، بلكه 1100 دلار گندم خريداري كند. بيشك، اين بازرگان موفق بوده است. در عين حال، مشكلي در اينجا بروز مي كند. جمع كل ارزش نفت و گندم پيش از مبادله دو هزار و صد دلار بوده، در حاليكه پس از مبادله نيز همين مقدار است. يكي از اين سرمايه داران بر سر ديگري كلاه گذاشته است. اما از آنجا كه جمع كل ارزش يكي است، مي توان گفت كه سرمايه دار زرنگ  توانسته در ازاي ضرر ديگري سرمايه اش را گسترش دهد. ولي مجموعه سرمايه گسترش نيافته است. در حاليكه، جامعه سرمايه داري در كليت خود مرتباً در حال انباشت بيش از پيش ثروت است. پس اين مسئله را نمي توان با دزدي (بمعناي عام كلمه) توضيح داد.

 خير، زماني كه توليد كالايي ديگر استثناء نبوده و حاكم گردد، قانون ارزش، سلطه خود را بر مبادله اعمال مي كند و كالاها بر مبناي مقدار كار مجرد نهفته در آنها مبادله مي شوند. تحت سلطه سرمايه صنعتي تبديل پول به سرمايه و ارزش افزايي ارزش بايد برمبناي قانون ارزش انجام شود، بنحوي كه مبادله معادلها نقطه عزيمت باشد. اين بدان معناست كه كالايي كه از خصيصه خاص منبع ارزش بودن برخوردار باشد ـ كالايي كه استفاده و مصرفش در واقع ارزشي بيش از قيمتي كه خريدار در ازاي آن مي پردازد، بيافريند ـ بايد در نقطه اي بوجود آمده باشد.

 و چنين كالايي بوجود آمد: اين كالا نيروي كار كارگر است كه توسط كارگر فاقد مالكيت يعني پرولتاريا، فروخته ميشود.

 

فـروش نـيـروي كار و اسـتـثـمـار

  همانگونه كه پيشتر نيز متذكر شديم، تاثيرات مخرب سرمايه تجاري بر جامعه فئودالي يكي از فاكتورهاي عمده اي بود كه پيوندهاي اين نظام را از هم گسست و دهها هزار دهقان سلب مالكيت شده، سرف و امثالهم را در روستاها و شهرهاي انگستان آزاد ساخت(15). اين پرولترها ديگر قادر نبودند براي رفع نيازهاي خويش توليد كنند ـ و هيچ چيزي براي مبادله كردن نداشتند مگر توانايي كار كردنشان. آنها در شهرها، باصاحبان پول و ابزار توليد مواجه شدند. آنها اين توان خود را به بازرگاناني كه اكنون فعاليتهاي توليدي كوچك براه انداخته بودند، فروختند. برخلاف بردگان، پرولتاريا توان كار كردن خود را "با طيب خاطر" و نه مادام العمر بلكه روزانه يا هفتگي مي فروخت. پرولتاريا برخلاف سرف يا دهقان، پس از انجام كار و دريافت دستمزد، هيچ التزامي در قبال ارباب نداشت و ارباب هم چيزي باو بدهكار نبود.

  پيدايش اين رابطه اجتماعي در مقياس گسترده ـ يعني فروش نيروي كار توسط كارگران دستمزدي فاقد مالكيت به صاحبان ابزار توليد ـ سرمايه داري را از كليه جوامع پيشين توليد كننده كالا، متمايز مي سازد. اين رابطه، در كنه وجودي سرمايه قرار دارد؛ فروش نيروي كار بهمان ارزش خود ـ و (نه لزوماً) پائين تر از آن ـ راز استثمار سرمايه داري است.

  اين مسئله چگونه است؟ همانگونه كه گفته شد، كارگر نيروي كار خود را مثل هر كالاي ديگري به اندازه ارزش آن بفروش مي رساند. اما، ارزش نيروي كار چه مقدار است؟ مثل هر كالاي ديگري، ارزش نيروي كار توسط مدت زماني كه صرف توليد آن ميشود، تعيين مي گردد ـ يعني در اين مورد، ارزش پوشاك، غذا، مسكن و غيره ـ مورد لزوم در طي مدت زمان معين جهت بازسازي كارگر و تامين وي براي پرورش يك نسل جديد مي باشد.

  صرفاً با فروش اين كالاست كه كارگر مي تواند زندگي كند: كارگر بايد "فعاليت زندگيش" را از خود منتزع سازد، آنرا به يك چيز جدا از موجوديت خويش بدل ساخته و به معرض فروش بگذارد. ماركس با قدرتمندي، اين رابطه را عيان مي سازد:

 

 بدين ترتيب، فعاليت زندگي براي او صرفاً وسيله اي است كه به او قدرت زنده ماندن بدهد. او كار مي كند كه زنده بماند. او نه تنها كار را بمثابه بخشي از زندگيش بحساب نمي آورد، بلكه در واقع آنرا بخاطر زندگي فدا مي كند. كار، از براي او، كالايي است كه به ديگري انتقال مي دهد. بنابراين، محصول فعاليتش نيز هدف فعاليت وي نمي باشد. آنچه كه وي براي خويش توليد مي كند ابريشمي نيست كه مي بافد، طلايي نيست كه از دل معدن بيرون مي كشد، و قصري نيست كه مي سازد. آنچه كه او براي خود توليد مي كند، دستمزد است. ابريشم، طلا، و قصر براي او خود را در كميت معيني از وسايل معيشت متبلور مي سازند، مثلا در يك ژاكت پنبه اي، چند سكه مسي و اتاقي در زيرزمين....(كار مزدوري و سرمايه ـ منتخب آثار ماركس و انگلس ـ جلد يك ـ صفحه 153)

 

  سرمايه دار، نيروي كار را به مدت يك روز خريداري كرده و آنرا هر آنگونه كه مايل است، مورد استفاده قرار ميدهد. در اينجا ديگر اراده كارگر دخيل نبوده و فعاليت وي تحت اوامر بيگانه انجام مي پذيرد.

  ممكن است كارگر در طي مدت چهار ساعت، ارزش لازم براي تامين هزينه مزد يك روزش را توليد كند. يعني در واقع اينگونه باشد كه براي تامين ملزومات زندگي يك كارگر معمولي (و خانواده اش) در يك روز، صرفاً به چهار ساعت كار اجتماعاً لازم، احتياج باشد. اما اين واقعيت مانع اين نمي شود كه سرمايه دار، كارگر "خود" را به هشت ساعت كار يا بيشتر وادار نكند. سرمايه دار نه در ازاي همه آنچه كه كارگر توليد مي نمايد، بلكه براي استفاده از نيروي كار وي به مدت يك روز، دستمزد پرداخت مي كند. تفاوت بين ايندو، منبع سود سرمايه دار و ارزش اضافي است (16).

  در عمل، اين امر بدينصورت انجام ميگيرد: سرمايه دار، ابزار توليد، ماشين آلات، و مواد خام خريداري مي كند. ارزشي كه براي اين عمل بكار مي رود، چه به يكباره و چه اندك اندك (كه به خصلت عنصر خاص توليد بستگي دارد) به محصولات تمام شده منتقل ميشود. مثلا فرض كنيم كه هزينه يك كارگاه توليد پوشاك براي پنبه و استهلاك ماشين آلات در طي مدت يكروز كار توسط كارگر، ارزشي برابر با دوازده ساعت كار را در بر ميگيرد. از آنجا كه پول نماينده ارزش است، فرض مي كنيم كه ده دلار نماينده يك ساعت كار باشد. يعني اينكه اين ابزار توليد براي سرمايه دار برابر يكصد و بيست دلار در روز هزينه خواهد داشت كه او نيز بدرستي آنرا بعنوان بخشي از قيمت نهايي محصولش بحساب مي آورد.

  سرمايه دار، كارگر را استخدام ميكند و به او به اندازه ارزش نيروي كارش دستمزد مي پردازد ـ يعني به اندازه تامين نيازهاي مادي كارگر و خانواده اش طي يك روز ـ كه فرض مي كنيم چهل دلار يا برابر با چهار ساعت كار باشد. سرمايه دار، كارگر را بمدت هشت ساعت به كار مي گمارد كه وي طي اين مدت تعداد معيني پوشاك توليد ميكند. سرمايه دار اين پوشاك را به اندازه ارزششان خواهد فروخت ـ ارزشي كه برابر خواهد بود با ارزش منتقل شده به كالا توسط وسايل توليد (دوازده ساعت كار) بعلاوه هشت ساعت كار كه بوسيله كارگر اضافه شده است. ارزش پيراهن هاي توليد شده در يكروز مساوي است با بيست ساعت كار يا دويست دلار. اما سرمايه دار مجموعاً فقط يكصدو شصت دلار خرج ابزار توليد و پرداخت دستمزد كرده، و چهل دلار ارزش اضافي بدست مي آورد.

  در اين مثال، هيچ چيز قانون مبادله ارزشهاي برابر را نقض نمي كند، و هيچكس كلك نخورده است. اين عين سرمايه داري است ـ با انصاف و رو راست. نيروي كار و مواد اوليه به اندازه ارزششان خريداري شدند و پوشاك ها نيز به اندازه ارزششان بفروش رسيده اند ـ و در عين حال، با همه اين اوصاف باز هم سودي نصيب سرمايه دار ميشود.

  چرا اين چنين است؟ اگرچه او دستمزدي برابر با چهار ساعت كار به كارگر مي پردازد، اما در واقع او را به مدت هشت ساعت بكار مي گمارد. سرمايه دار ارزش توليد شده توسط چهار ساعت كار (پرداخت نشده)  را بعنوان ارزش اضافي خويش تصرف مي كند؛ بنابراين، سود چيزي نيست مگر همان كار طبقه كارگر كه غصب شده است. روز بروز بر ثروت سرمايه دار افزوده ميشود، در حالي كه كارگر بايد مرتباً بين خانه و محل كارش در رفت و آمد باشد تا بتواند با زحمت و مشقت بسيار براي خود و خانواده اش ناني به كف آرد.

  در اينجاست كه كارآكتر فريبنده دستمزد برجستگي مي يابد. ظاهراً دستمزدي كه برمبناي سرعت كار و يا بر اساس قطعه كاري به كارگر پرداخت ميشود با كل زمان كار يا آنچه وي در جريان كار مايه گذاشته، خوانايي دارد. سرمايه دار مدعي است كه به كارگر باندازه ارزش كارش پرداخته است. اما كار، خود معيار ارزش است و "ارزش كار" بي معناست. "ارزش كار" همانقدر معنا دارد كه "توزين كيلو". به عبارت ساده تر، پرولتاريا نمي تواند برابر با "ارزش كارش" دستمزد دريافت كرده باشد.

 بنابراين، كارگر بشيوه معمول غارت نميشود؛ بلكه ارزش كالايي كه او فروخته، (نيروي كارش يا بطور كلي قابليت كار كردنش) را به وي ميپردازند. اين كالا زماني كه توسط سرمايه دار خريداري شد، بر طبق اميال و اوامر او مورد استفاده واقع ميشود (17). جذب ارزش كار پرداخت نشده توسط سرمايه دار، در كل اين رابطه ريشه دوانده، استثناء و اختلال نبوده و كنه اصلي كل روند است. اين استثمار اجتناب ناپذير را صرفاً در سطح دزدي و كلاهبرداري مورد انتقاد قرار دادن، عملا به تسليم در برابر استثمار و صرفاً تقاضاي شل كردن زنجيرهاي بردگي، ختم مي گردد. ماركس، اين خط تمايز را بدقت چنين ترسيم نمود:

 

بجاي شعار محافظه كارانه "مزد عادلانه روزانه در برابر كار عادلانه روزانه!" پرولتاريا بايد اين شعار انقلابي را بر روي پرچم خود بنويسد: "برانداختن نظام مزدوري!" (مزد، بها، سود، منتخبات ماركس ـ انگلس، جلد 2، صفحه 75)

 

  سرمايه داران و مشاطه گرانشان زماني كه ديگر نمي توانند انكار كنند كه از قبل استثمار پرولتاريا غني گشته اند، آنگاه اعلام ميدارند كه آنها شايستگي انتفاع از ثمرات اين رابطه نابرابر را دارند، چرا كه "سرمايه اوليه از آنهاست"، "سرمايه خود را بخطر مي افكنند" و غيره.

  اين شروعي بود براي درك اين مسئله كه واقعيت پنهان انباشت اوليه سرمايه داري بر چه شالوده اي استوار است (و سرمايه داران براي حفظ نظامشان تا چه حد پيش مي روند). اما، حال بدين مسئله مي پردازيم كه چگونه يك سرمايه دار مفروض درآمد خود را پس انداز مي كند، كسب و كاري براه مي اندازد، توسعه مي يابد و بالاخره ثروتمند ميشود. به مجرد اينكه اين شواليه دلاور سرمايه، نخستين گام خود را به "دنياي تجارت" نهاد ـ يعني بمحض اينكه پولش را سرمايه گذاري نمود ـ اين پول از دست مي رود و به ماشين آلات، مواد اوليه و نيروي كار تبديل ميگردد. بعلاوه، تنها راهي كه ميتواند مبلغ اوليه را جبران كند (اضافه كردن بكنار)،  توليد (و سپس فروش) كالا است. اما، في الواقع آن كسي كه اين كالاها و بيش از هر چيز ارزش اضافي (كه مبين افزايش مبلغ اوليه است)، را توليد ميكند كيست؟ او كارگر است، و نه هيچ كس ديگر. در مثال توليد پوشاك كه پيشتر ذكر شد، سرمايه دار براي توليد به مدت يك هفته و كسب دويست دلار سود، به مبلغ هشتصد دلار احتياج دارد. پس از مدت چهار هفته، او مبلغ هشتصد دلار سود را جمع مي كند و پس از آن است كه كاملا توليد را بر اساس تصاحب كار پرداخت نشده به پيش مي برد.

  سرمايه دار مي تواند ماشين آلات، مواد خام و غيره را خريداري كرده و سپس آنها را بفروش برساند؛ اما بدين شيوه ثروتمندتر نخواهد شد (مگر اينكه تزوير بكار برده باشد) و در حقيقت سرمايه دار نخواهد بود (بلكه حداكثر يك متقلب است). سرمايه دار صرفاً از طريق استثمار نيروي كار است كه مي تواند انباشت كرده و غني گردد. او، بمجرد اينكه پول اوليه اش را سرمايه گذاري كرده و از طريق پروسه توليد (و مبادله) آنرا جبران كند، هيچكدام از اعمال او منبع سرمايه نيست، مگر عمل استثمارش.

 

سرمايه: يك رابطه اجتماعي

  حال كه عملكردهاي يك لحظه مجرد از توليد سرمايه داري را تحليل كرديم، مهم است كه از اين لحظه فاصله بگيريم و به كل قضيه نگاه كنيم و فراموش نكنيم كه ما نه با وقايع مجزا بلكه با يك پروسه اجتماعي روبرو هستيم كه چندين ميليارد انسان را در بر ميگيرد و روزانه خود را باز توليد مي كند. آنچه كه باز توليد مي شود صرفاً سود انبوه نيست، بلكه يك رابطه اجتماعي ميان سرمايه دار و پرولتاريا است. ماركس بارها موكداً اين نكته را متذكر گشت. نقل قول مهم و برجسته زير از "كاپيتال"، از ارزش بررسي عميق برخوردار است:

 

 از يكسو، پروسه توليد، بلاانقطاع ثروت مادي را به سرمايه، يعني به وسايل ثروت افزائي و برخورداري هر چه بيشتر سرمايه دار مبدل ميسازد. از سوي ديگر، كارگر در پايان اين پروسه، همان است كه در آغاز بود ـ يعني سرچشمه ثروت، و فاقد وسايلي است كه اين ثروت را براي خويش توليد كند. از آنجا كه با فروش نيروي كارش پيش از ورود به اين پروسه، كار كارگر از وي بيگانه شده، توسط سرمايه دار تصاحب گشته و در سرمايه ادغام شده است، بايد طي آن پروسه در محصولي متحقق گردد كه به او تعلق ندارد. از آنجا كه پروسه توليد همچنين پروسه اي است كه از طريق آن سرمايه دار نيروي كار را مصرف ميكند، محصول توليد شده توسط كارگر، پيوسته نه تنها به كالا تبديل ميشود بلكه به سرمايه، يعني به ارزشي مبدل ميشود كه نيروي آفرينده ارزش را ميمكد، به وسايل معيشتي كه توليدكننده را اجير ميكند، به ابزار توليد كه بر توليدكنندگان فرمان ميراند. بنابراين، كارگر متداوماً ثروت عيني و مادي توليد مي كند ـ اما در شكل سرمايه، و درشكل نيروي بيگانه اي كه بر او سلطه داشته و استثمارش مي كند، و سرمايه دار پيوسته نيروي كار ايجاد مي كند ـ اما در شكل سرچشمه ذهني ثروتي كه از عينيتي كه در آن و بوسيله آن مي تواند متحقق گردد جدا است (بطور خلاصه، او كارگر بوجود مي آورد، اما بمثابه كارگر مزدور). اين باز توليد بي وقفه، و اين ابديت بخشيدن به كارگر، شرط اساسي توليد سرمايه داري است. (كاپيتال، جلد يك، صفحه 571 ـ 570)

 

 كار مرده ـ يعني زمان كار كارگران قبلي كه در ابزار نهفته است ـ بمثابه يك نيروي بيگانه و متخاصم، بر كار زنده سلطه دارد. ماركس مي نويسد: "سرمايه كار مرده اي است كه مثل خفاش از مكيدن كار زنده جان ميگيرد و هر چه بيشتر زنده مي ماند، بيشتر كار زنده ميمكد." (كاپيتال، جلد يك، صفحه 233)

  سرمايه عبارت است از اين رابطه اجتماعي، كه پيوسته باز توليد شده و گسترش مي يابد. ماشين آلات، مواد اوليه و حتي وجوه سرمايه گذاري كه در جامعه بورژوايي بعنوان "سرمايه" شناخته ميشوند، فقط در شرايط اين جامعه است كه چنين خصلتي را دارند. هيچ چيز ذاتي در يك كارخانه كه بدان خصلت سرمايه دهد، وجود ندارد. كارخانه صرفاً درون چارچوب مناسبات اجتماعي سرمايه داري است كه سرمايه ميشود و در جهت ارزش افزايي ارزش عمل مي كند ـ يعني مكيدن ارزش اضافي از پرولتاريا، براي بورژوازي. اين رابطه توليدي، نيروهاي مولده را در غل و زنجير خود نگاه مي دارد، و در عين حال پرولتاريا هر روزه زنجيرهاي نوين خود را بوجود مي آورد. تنها با گسستن اين زنجيرها، با واژگون ساختن كردن اين مناسبات غل و زنجير مانند، و برانداختن اين نظام بردگي مزدوري و كليه نهادها و افكار اجتماعي كه از اين نظام نشات گرفته و بدان خدمت مي كنند، مي توان نيروهاي توليدي و بويژه مهمترين آنها ـ يعني انسان ـ را آزاد ساخت.

 

انباشت سرمايه

  توليد و باز توليد مداوم مناسبات اجتماعي سرمايه داري، در يك نمودار مارپيچي شكل حركت مي كند. ارزش اضافي توليد شده توسط سرمايه، فقط به مصرف سرمايه دار نميرسد، بلكه عمدتاً به سرمايه بزرگتري تبديل مي گردد (و مجدداً سرمايه گذاري مي شود)، اين پروسه را انباشت سرمايه مي نامند.

  اجازه بدهيد اين پروسه را در يك كارگاه، مثلا توليد پوشاك، دنبال كنيم. فرض كنيم، همانند مثال قبل، سرمايه دار روزانه 120 دلار براي ابزار توليد و مواد اوليه خرج مي كند، و 40 دلار دستمزد روزانه نيروي كار است. در اينجا نيز 40 دلار بيان پولي 4 ساعت كار است. و از آنجا كه كارگران اين كارگاه روزانه به مقدار 8 ساعت كار به ارزش كالاهاي ديگر مي افزايند، در واقع سرمايه دار 4 ساعت كار پرداخت نشده را تصاحب مي كند كه برابر 40 دلار ميشود. جمع ارزش نهفته در ابزار توليد و غيره (و منتقل شده به محصول جديد در طول روز) به اضافه ارزش افزوده شده توسط كارگر در آن بخش از روز كه در ازاي آن مزد پرداخت شده، به اضافه ارزش نهفته در كار پرداخت نشده (كه بطور واضح و روشن، سود است) برابر است با:

[(200$ =40+40+120 و فرض مي كنيم كه كارگر طي يك روز كار معمولي 40 دست لباس مي دوزد كه ارزش هر كدام برابر است با: 5$=40÷200]

  حال براي اينكه مثال اندكي زنده تر شود، فرض مي كنيم كه در اين كارگاه توليد پوشاك 100 كارگر به كار مشغولند. يعني اينكه كارفرما بايد 12000 دلار هزينه ابزار توليد و 4000 دلار دستمزد كارگران را پرداخت كند، در حاليكه 4000 دلار ديگر سود خالص به جيب مي زند. صبح روز بعد كه او خود را براي شروع يك پروسه جديد توليد آماده مي سازد، فرض مي كنيم كه 4000 دلار ارزش اضافي از روز قبل را در دست دارد. سوال اينجا است كه او با اين سود چكار مي كند؟

 او مي تواند مانند يك فئودال كهن، تا آخرين سنت (يك صدم دلار) آنرا در مجالس مهماني و عياشي براي خود و اعوان و انصارش خرج كند. اما آن فئودال كهن بمثابه رئيس قلمرو خويش داراي موقعيتي بود كه كمابيش تمام مازاد توليد را بطور معمول تصاحب مي كرد. اما اين در مورد سرمايه دار صادق نيست. او نه محدود به يك قلمرو است و نه اينكه تداوم موجوديتيش بمثابه يك سرمايه دار توسط نظم اجتماعي تضمين شده است. او براي اينكه يك سرمايه دار باقي بماند بايد هر آنچه را كه كارگرانش هر روز توليد مي كنند در بازار بفروش برساند. در بازار، او خود را با سرمايه داران ديگري در رقابت مي يابد كه آنان هم همين كار را مي كنند. او نمي تواند از لباسهايي كه توسط كارگرانش توليد شده اند بهمان سان كه فئودال، غله و ساير فرآورده هاي توليد شده توسط دهقانانش را مصرف ميكرد، استفاده كند. براي اينكه ارزش اضافي نهفته در آنها توسط سرمايه دار متحقق بشود، بايد آنها بفروش برسند. و همين امر است كه آنها را بمثابه كالا مشخص مي سازد. و همين واقعيت است كه سرمايه دار را وادار مي سازد كه قسمت اعظم ارزش اضافي را در خدمت گسترش سرمايه اش بكار گيرد، بجاي اينكه شخصاً مصرف كند. او اگر چنين نكند، نتيجتاً و به ناگريز از دور خارج شده و بمثابه يك سرمايه دار نابود خواهد شد.

  چرا چنين ميشود؟ خوب، سرمايه دار ديگري را در نظر بگيريد كه درست آنطرف خيابان كارگاهي نظير كارگاه سرمايه دار اولي برپا كرده است. اين سرمايه دارتصميم مي گيرد بجاي مصرف كردن تمام ارزش اضافي، ماشين آلاتي بخرد كه بازده توليد را دوبرابر كند. او در مي يابد كه صد نفر كارگر او با كمك ماشين آلات قبلي 4000 پيراهن در روز توليد مي كردند، با ماشين آلات جديد 8000 پيراهن توليد مي كنند. معادله سابق را با شرايط جديد مجدداً بررسي مي كنيم.

  سرمايه دار دوم 4000 دلار بيشتر در ماشين آلات سرمايه گذاري كرده است. اين بدان معناست كه فعاليت سرمايه گذاري او در ابزار توليد و غيره 16000 دلار مي باشد، در حاليكه اين مبلغ براي سرمايه دار رقيبش 12000 دلار است. هردوي آنها 4000 دلار دستمزد به كارگران مي پردازند. اما سرمايه دار دوم بمقدار دو برابر سرمايه دار اولي پيراهن مي فروشد. و در حاليكه مدت زمان كار اجتماعاً لازم براي توليد پيراهنها كماكان بمقداري است كه قيمت هر پيراهن 5 دلار در مي آيد، اما ارزش نهفته در 8000 پيراهن او به ازاي هر عدد 3 دلار مي باشد. (چرا؟ چون: 16000 دلار مخارج ابزار توليد + 4000 دلار دستمزد + 4000 دلار كار پرداخت نشده روزانه = 24000 دلار. بنابراين، قيمت هر عدد پيراهن ميشود: [3$ = 8000 ÷ 24000)

  در عين حال، اين سرمايه دار كه اضافه توليد شده توسط كارگرانش را در ماشين آلات سرمايه گذاري كرده است، اكنون بجاي 4000 پيراهن بايد 8000 پيراهن را بفروش برساند. اگر او تصميم بگيرد هر پيراهن را به قيمت 4 دلار بفروشد، اين قيمت پائين تر از ارزش اجتماعي است (زيرا ارزش توسط ميانگين مدت زمان كار اجتماعاً لازم تعيين مي شود) اما بالاتر از ارزش هر تك پيراهن مي باشد. از يكسو، او جنس خود را ارزانتر از رقبايش مي فروشد و بازار آنها را از چنگشان بدر مي آورد. از سوي ديگر، سودي بالاتر از ارزش اضافي "معمول" كسب مي كند. بدين ترتيب، او از فرصت استفاده مي كند. فروش 8000 پيراهن به قيمت هر عدد 4 دلار درآمد ناخالصي است بالغ بر 32000 دلار، از قبل محصول روزانه كارگرانش. يعني سودي برابر 12000 دلار در روز. در حاليكه سود روزانه رقبايش 4000 دلار است. آن رقبايي كه نتوانند پابپاي او پيش روند، ورشكست شده و از گردونه خارج خواهند شد، چرا كه هيچكس پيراهني را كه مي تواند به قيمت 4 دلار بخرد به 5 دلار خريداري نخواهد كرد. بدين ترتيب، اجبار مداومي براي بكار انداختن ماشين آلات پيشرفته در جهت انباشت سرمايه، پيوسته عمل مي كند.

  اما، موانعي بر سر راه اين عملكرد وجود دارد. با ورود رقبا به اين عرصه و سرمايه گذاري ارزش اضافي خودشان در ماشين آلات پيشرفته، اين امتياز از بين مي رود. بهره گيري از مدت زمان كوتاه كار در هر كالا كه صرفاً مختص او بود، اكنون رايج شده و ميانگين مدت زمان كار اجتماعاً لازم بطور عام پائين مي آيد و نتيجتاً، ارزش پيراهنها پائين مي آيد در حاليكه تعداد بيشتري پيراهن بايد بفروش برسد تا ارزش اضافي متحقق گردد.

  در اين طرحي كه ارائه داديم (اگر چه بقصد روشن شدن مطلب، بسيار ساده شده است ولي صحت آن اساساً پابرجا مي باشد)، آنارشي ذاتي توليد كالايي سرمايه داري خود را نمايان مي سازد. اين آنارشي، از يكسو گسترش عظيم و تحول مداوم پروسه توليد را باعث مي گردد ـ يعني باز توليد گسترده تر سرمايه را. و از سوي ديگر، حركت غير منطقي اين گسترش را تضمين مي كند. بدين ترتيب، پابپاي مشكلتر شدن روز افزون تحقق ارزش كالاهاي توليد شده، انباشت را نيز پرمخاطره تر مي سازد.

  در مثال بالا، سرمايه داران نمي توانند خود را به آنچه كه ممكن است يك بازار مناسب بنظر برسد، محدود كنند. اگر چنين كنند، سرمايه داران ديگري بازار آنها را از دستشان خواهند ربود. بلكه، در عوض بايد گسترش يافته و در جهت توليد بيشتر حركت كنند و اميدوار باشند كه بازار براي كالاهايشان يافت خواهد شد. مضافاً، زماني كه سرمايه دار ارزش اضافي را در ماشين آلات سرمايه گذاري مي كند (چه از آن خود او و چه استقراضي باشد، بازهم ارزش اضافي است) بايد تا حد نهايت به توليد فشار وارد آورد و تا سر حد امكان بازار را اشباع كند، زيرا بايد سرمايه گذاريش را سودمند گرداند. با اين وجود، موانع بر سر تحقق كالا مرتباً ظاهر ميشوند.

  انگلس اين تضاد را در "سوسياليسم تخيلي، سوسياليسم علمي"، اينگونه بيان نمود:

 

 ديديم كه چگونه پتانسيل پيشرفت دادن ماشين آلات مدرن، كه به حد نهايت انجام ميشود، توسط آنارشي توليد به يك حكم اجباري بدل مي گردد كه بر طبق آن هر سرمايه دار صنعتي بايد پيوسته ماشين آلات خود را پيشرفته سازد و مداوماً قدرت توليدش را افزايش دهد. صرف امكان توسعه رشته توليدش، براي او به يك حكم اجباري متشابه تبديل ميشود. نيروي گسترش يابنده عظيم صنايع سنگين، كه نيروي انبساط گازها در مقايسه با آن صرفاً يك بازي بچگانه است، اكنون به آنچنان ضرورتي براي توسعه كمي و كيفي تبديل شده است كه در برابر كليه نيروهاي بازدارنده پوزخند مي زند. اين نيروي بازدارنده، از مصرف، فروش و بازار براي محصولات سنگين، تشكيل شده اند. اما ظرفيت گسترش بازار، چه از نظر شدت و چه از نظر وسعت، اساساً توسط قوانين كاملا متفاوتي كه بسيار ضعيف تر عمل مي كنند، تنظيم مي گردد. گسترش بازار نمي تواند به پاي گسترش توليد برسد... توليد سرمايه داري "دور باطل" نويني را بوجود مي آورد." (آنتي دورينگ، صفحه 55 ـ 354)

 

 اين تضاد مختص به يك صنعت، يك كشور، و يا يك دوره كوتاه نيست ـ حكم اساسي "يا مرگ، يا گسترش" براي سرمايه، يك حكم جهانشمول است. در دوران مبارزه عليه موانع مناسبات فئودالي، سرمايه يك نيروي محركه قدرتمند براي پيشرفت جامعه بود. حصار قلمروهاي فئودالي در هم شكسته شدند، توليدكنندگان منفرد پراكنده تمركز يافتند و كارشان برمبناي ابزار كار مداوماً در حال تكامل، هماهنگ گشت و ملتها در واحدهاي اقتصادي بهم پيوسته كه داراي بخشهاي توليدي مختلف مرتبط بهم بودند، انسجام يافتند. همه اينها، با استقرار بازار جهاني به جلو رانده شد و بنوبه خود به گسترش بيش از پيش بازار جهاني كمك كرد. همانگونه كه "مانيفست" مي گويد:

 

 صنايع بزرگ، بازار جهاني را بوجود آورد، كه كشف آمريكا مقدمه ساز آن بود. اين بازار جهاني، به تجارت، دريانوردي، و ارتباط از راه خشكي بسط فوق العاده اي داد. اين امر بنوبه خود بر توسعه صنايع تاثير بر جاي نهاد، و بهمان نسبتي كه صنايع، تجارت و كشتيراني و راه آهن بسط مي يافتند، بورژوازي نيز رشد و تكامل مي پذيرفت، بر سرمايه هاي خويش مي افزود و همه طبقاتي را كه بازماندگان قرون وسطي بودند، به حاشيه مي راند." (مانيفست، صفحه 32)

 

تراكم و تمركز سرمـايـه

 اين قوه محركه، به تراكم سرمايه مي انجامد. سرمايه هاي منفرد، و بدين ترتيب كل سرمايه اجتماعي (كه از جمع آنها تشكيل ميشود)، رشد مي كنند. ماركس نوشت:

 

  هر سرمايه منفرد، تجمعي كوچك يا بزرگ از وسايل توليد است و به نسبت خود بر ارتش كوچك يا بزرگ كار حكم مي راند. هر انباشت، وسيله انباشت نويني مي گردد. با ازدياد حجم ثروتي كه بمثابه سرمايه عمل مي كند، انباشت، تراكم آنرا در دست هر سرمايه دار منفرد توسعه مي دهد و لذا باعث وسعت يافتن توليد به مقياس بزرگتر و بسط شيوه هاي خاص توليد سرمايه داري مي شود. رشد سرمايه اجتماعي، از طريق رشد سرمايه هاي منفرد انجام مي گيرد. (كاپيتال، جلد يك، صفحه 625 ـ 624)

 

 رقابت ميان سرمايه ها، به سلب مالكيت سرمايه دار توسط سرمايه دار ديگر و باز هم تراكم بيش از پيش سرمايه، منتهي مي گردد. اين شكل از تراكم سرمايه صرفاً تراكم ابزار توليد و سلطه بر كار نيست، كه دقيقاً شبيه انباشت در شكل باز توليد گسترش يافته باشد؛ بلكه عبارت است از جذب و غلبه بر سرمايه هايي كه قبلا تشكيل شده اند. رقابت، طالب ارزان شدن كالاهاست، و اين امر فقط از طريق واحدهاي عظيم اقتصادي و كاهش هزينه ها از طريق توليد انبوه و ماشين آلات پيشرفته عظيم جديدتر كه فقط در دسترس بلوكهاي بزرگ سرمايه است، امكانپذير مي باشد. بنابراين، سرمايه بزرگتر معمولا سرمايه كوچكتر را ضربه زده و اغلب مي بلعد. با گسترش سرمايه و رشد نيروهاي مولده، در بسياري موارد تمركز اوليه عظيمي از سرمايه جهت آغاز فعاليت اقتصادي (كه ابزار توليد عظيم و پيچيده اي را طلب ميكرد) الزام آور شد.

  ماركس، حركت بلعيده شدن سرمايه توسط سرمايه ديگر كه متفاوت از تراكم ساده است را تمركز ناميده و بر اهميت آن تاكيد ورزيد:

 

 انباشت، يعني افزايش تدريجي سرمايه به وسيله گذار بازتوليد از شكل حركت دايره وار به مارپيچي، خود پروسه اي است بمراتب كندتر از تمركز ـ تمركزي كه فقط نياز به تغيير دسته بنديهاي كمي اجزاء متشكله سرمايه اجتماعي دارد. اگر قرار بود منتظر بمانيم كه انباشت برخي سرمايه هاي منفرد بدرجه ساختن راه آهن برسد، هنوز هم جهان بدون راه آهن مي ماند. اما بالعكس، تمركز امكان داد كه بوسيله شركتهاي سهامي چنين عملي در يك چشم بهم زدن انجام گردد. (كاپيتال، جلد يك، صفحه 628 ـ 627)

 

 بار آوري بيش از پيش كار توسط انباشت سرمايه، بازار جهاني را رونق بيشتر بخشيد، و اين امر گسترش اعتبارات را ملزم ساخت. اما، اعتبار خود بزودي به يكي از مهمترين سلاحهاي رقابت (و روشهاي تمركز) تبديل شد. سرمايه داراني كه بيش از همه توانايي دريافت آنرا دارند، مي توانند برتري تعيين كننده اي بر رقبايشان دست يابند. ماركس گفت: "... (اعتبار) بزودي سلاح جديد دهشتناكي در ميدان رقابت ميشود، و سرانجام به يك مكانيسم اجتماعي عظيم، جهت تمركز سرمايه تبديل مي گردد." (كاپيتال، جلد يك، صفحه 626)

  در حالي كه، سرمايه گرايش به اين دارد كه پيوسته در دست تعداد محدودتري تراكم يابد، اما گرايشات خنثي كننده ديگري در كارند كه جلوي نوعي "پايان منطقي" بصورت يك سرمايه واحد جهاني را مي گيرند. حتي سرمايه هاي نسبتاً منسجم ملي در كشورهاي پيشرفته سرمايه داري يا بلوكهاي مختلف سرمايه در آن كشورها داراي تخاصم و گرايش مداوم تقسيم شدن به دو هستند.

  آنچه كه در اينجا مهم است درك شود، اين است كه تراكم از طريق رقابت به پيش مي رود تا بار ديگر رقابت نويني را در سطح عاليتري، طي مارپيچي كه بسوي سطوح بالاتري از تراكم و تمركز گرايش دارد، مجدداً ايجاد كند ـ اما اين رقابت نوين نيز، بارديگر بر مبناي حادترين و شديدترين برخوردها صورت مي پذيرد. انباشت سرمايه، مثل ساعت، منظم و دقيق نيست. بطور مثال، بسط اعتبار نه تنها محرك انباشت سرمايه است، بلكه همچنين نقطه شكننده نويني را در پروسه انباشت ايجاد مي كند. يك سلسله نواقص (و يا حتي تنها يك نقيصه بسيار بزرگ) كه شايد "بطور تصادفي" بوجود آمده باشد، مي تواند تكاني شكننده به سراسر نظام وارد كند كه تمام ساختار فرو ريزد (ورشكستگيهاي مالي كه بحرانهاي سختي را در تاريخ سرمايه داري باعث گرديدند، شواهدي بر امكان وقوع چنين امري هستند). همانگونه كه نشان داده شد، رشد برخي سرمايه ها مستلزم نابودي برخي ديگر است. اما نابودي بخشهاي كليدي سرمايه، هم مي تواند براي رشد ديگران ضروري باشد و در عين حال، پروسه انباشت را در كليت خود به مخاطره بيندازد. درست همان پروسه اي كه سرمايه از آن طريق متمركزتر و متشكل تر ميگردد، بطور همزمان نيروي آنارشي را افزايش ميدهد و تضاد ميان ايندو را حادتر مي كند.

 

گرايـش نزولي نرخ سود

 ماركس در مبحث مربوط به تمركز، خاطرنشان ساخت در حالي كه تمركز "اثرات انباشت را تشديد و تسريع مي كند، در عين حال، آن تحولات در تركيب فني سرمايه، كه جزء ثابت سرمايه را از قبل جزء متغيير آن افزايش مي دهد، گسترش و سرعت مي بخشد..." (كاپيتال، جلد يك، صفحه 628) اين نكته، به قوه محركه مهم ديگري در پروسه انباشت اشاره دارد: گرايش نزولي نرخ سود.

 منظور از سرمايه "ثابت" و "متغير" چيست؟ سرمايه ثابت، به ماشين آلات، مواد اوليه، ساختمان و غيره ـ بطور كل ابزار توليد ـ كه سرمايه دار بايد بخرد، اطلاق ميشود. در حالي كه سرمايه متغير، آن بخش از سرمايه است كه بصورت دستمزد پرداخت مي گردد. نسبت بين اين دو را تركيب ارگانيك سرمايه مي گويند (سرمايه ثابت = c، سرمايه متغير =v  ، تركيب ارگانيك سرمايه = c/v).

  سرمايه ثابت، ارزش نهفته در خودش را (چه به يكباره مثل مواد اوليه، و چه ذره ذره مثل ماشين آلات) طي پروسه توليد به كالاها منتقل مي كند. بنابراين، سرمايه ثابت ارزش نوين و ارزش اضافي توليد نمي كند. و به دليل اينكه ارزش ايجاد نكرده بلكه صرفاً آنرا منتقل ميسازد، به آن سرمايه ثابت مي گويند، بدين معنا كه ارزش نهفته در اين شكل سرمايه بهنگام استفاده از آن، افزايش نمي يابد. از سوي ديگر، نيروي كار در حين مورد استفاده قرار گرفتن، ارزش مي افزايد و بنابراين سرمايه اي كه در ازاي آن مبادله ميشود، متغير است.

  اگرچه ارزش اضافي توسط سرمايه متغير توليد ميشود، اما انباشت سرمايه منجر به آن ميگردد كه حجم سرمايه عظيمتري به ابزار توليد (سرمايه ثابت) تخصيص يابد و درصد بيشتري از ارزش اضافي بايد مرتباً در اين سرمايه ثابت سرمايه گذاري گردد، زيرا با رشد بازدهي توليد، همان مقدار نيروي كار مي تواند تعداد ماشينها و مقدار مواد اوليه بيشتري را بكار اندازد.

  اين امر، پيامدهاي مهمي دربر دارد. در مثال فوق در مورد دو توليد كننده پوشاك، نرخ سود اولي 25% بود [ارزش اضافي 4000 دلار (s) تقسيم بر جمع مبلغ 12000 دلار سرمايه ثابت (c) و 4000 دلار سرمايه متغير (v)]. رقيب او كه صنعتش را مكانيزه كرده است، در ابتداي امر نرخ سودي برابر 60 درصد بدست آورد (v4000+c16000ـs12000). اما اين برتري موقت، بطور معمول به دور جديدي از مكانيزاسيون در تمام اين صنعت و پائين آمدن كلي مدت زمان كار اجتماعاً لازم نهفته در كالاها منجر مي شود. بدين ترتيب، ارزش هر عدد پيراهن به سطح 3 دلار سقوط مي كند. اكنون سرمايه دار رقيب 8000 پيراهنش را به مبلغ 24000 دلار خواهد فروخت. بنابراين، نرخ سود براي سرمايه دار دوم كه داراي برتري بود ـ و نيز بطور كل براي تمام صنعت مورد بحث ـ بزودي با مكانيزاسيون عمومي نزول خواهد يافت: نرخ سود 20%=v4000+c16000ـs 4000.

  حتي اگر ماشين آلات نوين منجر به آن شود كه كارگران ارزش معادل دستمزدشان را در كمتر از 4 ساعت، يعني در 75/3 ساعت توليد كنند، بطوري كه حجم ارزش اضافي توليد شده در يك روز مطلقاً افزايش حاصل كند (از 4000 به 4250)، كماكان نرخ سود به نسبت تركيب قبلي سرمايه نزول خواهد كرد، يعني از 52 درصد به 22 درصد.

  سرمايه گذاري بيشتر در سرمايه ثابت، ميتواند سرمايه دار را قادر سازد كه در رقابت از امتياز برخوردار گردد، يا حداقل جلوي نابودي خود را بگيرد. اكنون نيروي كار كمتري، ابزار توليد بيشتري را بكار مي گيرد، يعني اينكه نيروي كار بارآورتر است. و اين در مبارزه رقابت آميز به نفع سرمايه دار فوق الذكر است. اما مسئله اينجاست كه اكنون ابزار توليد بيشتري لازم است كه بتواند همان مقدار نيروي كار جذب كند (و ارزش اضافي توليد نمايد) و اين امر، اعمال فشار قدرتمند خود را بر سرمايه (چه منفرد و چه در كل) آغاز مي كند.

  آغاز عمليات جديد و يا به كار گرفتن ابزار جديد، بجاي ابزار قديمي كه تركيب فني اش كهنه شده است، حجم عظيمتري از سرمايه را الزام آور مي سازد. حجم ارزشهايي كه بايد از طريق فروش كالاها بازتوليد شوند، بيشتر مي گردد. سرمايه داران براي اينكه موقعيت خود را از دست ندهند بايد فعاليتشان را تسريع بخشند ـ در عين حال، نمي توانند به حفظ همان موقعيت قبلي خود نيز بسنده كنند. نرخ بازگشت سرمايه در كليت خود رو به نزول مي نهد، در حالي كه ميزان سرمايه اي كه بايد به ريسك گذارده شود، افزايش مي يابد، و تمامي پروسه انباشت نسبت به ضربات ناگهاني و وقفه هاي سخت، شكننده تر ميشود.

  با همه اين اوصاف، گرايش نزولي نرخ سود فقط يك گرايش است و نه يك شيب يكطرفه بسوي نابودي. نقش آن (بقول ماركس) "سيخ" است كه با سك زدن، انباشت سرمايه را در مسابقه نامتعادل و آنارشيستي اش كه بوسيله بحران دچار وقفه ميشود، بجلو ميراند. در مجموعه اين پروسه، گرايشات بازدارنده و متضادي هم هستند كه سرمايه تلاش مي كند از آنها سود جويد، و در حقيقت اين گرايشات مي توانند گرايش نزولي نرخ سود را براي مدت زمان معين يا در صنايع معين (و يا در كشورهاي معين) خنثي كنند؛ اما اين گرايشات باز دارنده و تاثيرات آنها، در دراز مدت موانع بزرگتري را در مقابل انباشت مداوم سرمايه بوجود مي آورند.

  بطور مثال، فرض كنيم كه سرمايه دار بتواند ارزش اضافي بيشتري را از طريق وادار كردن كارگران به انجام كار شديدتر با استفاده از همان ماشين آلات بدست آورد؛ بطوري كه مدت زماني كه كارگر برابر با دستمزد روزانه اش كار ميكند، كوتاه گردد. اما چه چيزي ميتواند رقبا را از درپيش گرفتن اين كار بازدارد؟ در عين حال چه چيزي ميتواند مانع از مكانيزاسيون و پيشي گرفتن آنها از سرمايه دار اول شود؟ (كه اين عمل بارديگر قوه محركه ناشي از برتري موقت يك سرمايه دار را براه مي اندازد و به افت عمومي ارزش و افزايش تركيب ارگانيك سرمايه در سراسر صنعت منجر ميشو). و اين اقدام فقط در نهايت همان فاكتورهايي كه باعث گرايش نزولي نرخ سود بودند را، باز توليد ميكند.

  ماركس در جلد سوم كاپيتال (بخش سوم، قانون گرايش نزولي نرخ سود صفحات 266 ـ 211) خاطر نشان ميسازد كه با استفاده از توده هاي وسيع بيكار كه توسط انباشت سرمايه بوجود مي آيند، سرمايه قادر است كه خطوط جديدي از توليد را كه مي تواند از اين "كار ارزان" سود جويد، براه اندازد. اين خطوط جديد توليد با استفاده از سرمايه متغير قابل توجه نسبت به كل سرمايه و دستمزدهاي پائينتر از ميانگين، نرخ (و حجم) ارزش اضافي بيسابقه بالاتري را باز مي گرداند. اين امر، در حالي كه مي تواند ضد گرايش نزولي نرخ سود عمل كرده و روند آنرا برهم زند، اين اثر را نيز داراست كه سرمايه را از صنايع پايه اي كه شامل صنايع توليدكننده ابزار توليد است، بيرون بكشد (و بنابراين، گرايش بسمت ركود را تشديد كند).

بعلاوه، خود اين صنايع جديدتر بزودي قرباني همان تضادهايي ميشوند كه به تركيب ارگانيك بالاتري مي انجامد، و نتيجه نهايي مجدداً فقط باز توليد تضاد در ابعاد وسيعتري است.

  مضافاً، گرايش نزولي نرخ سود تلاش سرمايه داران براي يافتن "فرصت" را تشديد ميكند و باعث ميشود كه آنان سرمايه هاي خود را از يك رشته صنعت بيرون كشيده و سراسيمه در عرصه هاي ديگري كه بنظر مي آيد موقتاً از امكانات چشمگيرتري برخوردار است بكار اندازند، و يا بجاي سرمايه گذاري در صنعت و كشاورزي، آنرا در خريد و فروش جواهرات قيمتي، بورس، زمين و غيره بكار گيرند. بورس بازي و كلاهبرداري رواج مي يابد. بطور مثال، امروزه ارزش اضافي توليد شده توسط كمپانيهاي عظيم فولاد، اغلب براي گسترش يا مدرنيزه كردن توليد فولاد بكار نمي رود، بلكه براي خريدن يا بلعيدن كمپانيهاي ديگر دربخشهاي اقتصادي سودآورتر (حداقل در آن لحظه) و يا در ساير نقاط جهان مورد استفاده قرار مي گيرند. بيشك، تمام اينها بر شدت هرج و مرج عمومي انباشت سرمايه داري مي افزايد و تمام پروسه را شكننده تر و بحران زاتر مي كند.

  يك عامل خنثي كننده ديگر كه ضد گرايش نزولي نرخ سود عمل مي كند (و در عصر امپرياليسم اهميت فراوان مي يابد) نه تنها صدور كالا بلكه صدور سرمايه بويژه به كشورهاي "عقب افتاده" است. اگرچه صحبتهاي ماركس مربوط به پيش از گذار به امپرياليسم است، اما در اين سخنان اهميت اين نكته خاطرنشان شده است كه سرمايه صادر شده به مستعمرات "... مي تواند نرخ سود بالاتري را باعث شود، صرفاً بدين دليل كه توسعه در آنجا در مرحله عقب افتاده اي است و استثمار بعلت استفاده از بردگان و غلامان شديدتر است." (كاپيتال، جلد سوم، صفحه 238)

 كاهش نرخ سود و وجود حجمي از سرمايه هايي كه ديگر نمي توان آنها را با نرخ سود كافي در كشورهاي امپرياليستي سرمايه گذاري نمود، يك محرك مهم در صدور سرمايه به سراسر جهان از جانب كشورهاي امپرياليستي است، اگرچه اين تنها محرك نيست. نتايج كامل اين امر، در فصل مربوط به امپرياليسم، شرح داده خواهد شد. اكنون كافي است كه بگوييم، نه تنها اثرات اين عمل بازدارنده گرايش نزولي نرخ سود، خود توسط تكامل عمومي امپرياليسم خنثي ميشوند، بلكه امپرياليسم ـ بخاطر جهاني كردن پروسه انباشت در كليت خود، كشيدن ميليونها انسان سابقاً منفرد بدرون پروسه تاريخي ـ جهاني، و بوجود آوردن جنگهاي انقلابي (بويژه جنگهاي آزاديبخش ملي عليه خود در مستعمرات، و جنگهاي جهاني كه او را در تنگنا قرار ميدهند) ـ "آستانه انقلابات پرولتري" است.

 خلاصه كنيم، ماركس نوشت: "...از آن جهت كه نرخ سود محرك توليد سرمايه داري است (همانگونه كه ارزش افزايي سرمايه، تنها هدفش است) بنابراين با كاهش خود، امر تشكيل سرمايه هاي مستقل جديد را كندتر كرده و بدين ترتيب تهديدي بر تكامل پروسه سرمايه داري است. نزول نرخ سود باعث اضافه توليد، بورس بازي، بحران، و سرمايه مازاد در جوار اضافه جمعيت ميگردد." (كاپيتال، جلد سوم، صفحه 242 ـ 241)

  گرايش نزولي نرخ سود، "چشم اسفنديار" انباشت سرمايه داري نيست، بلكه يك تبلور مهم از اين موضوع است كه چگونه آنارشي توليد سرمايه داري، هم انباشت سرمايه داري را به پيش مي راند و هم موانع پيشرفت بيشترش را ايجاد مي كند. اثرات تدابير اتخاذ شده جهت مقابله با اين گرايش، بهمراه ساير تبلورات آنارشي كه توسط پروسه انباشت توليد ميشود (و مبارزات توده هاي پرولتر كه توسط انباشت سرمايه بجلو سوق داده ميشود) شكنندگي مجموعه پروسه را در برابر بحرانهاي شديد، ازدياد مي بخشد.

 

  ارتـش ذخـيـره صـنـعـتـي و "جـمـعـيـت اضـافه"

 با انباشت سرمايه و بالا رفتن تركيب ارگانيك سرمايه، و زمانيكه سهم كل سرمايه اي كه در ازاي نيروي كار پرداخت شده است، در اين نسبت كاهش مي يابد، تقاضا براي نيروي كار نسبت به رشد سرمايه، كاهش نشان مي دهد. با هر نوآوري در ماشين آلات، كارگران كمتري نسبت به قبل براي توليد همان ميزان از كالاها، مورد نياز است.

در عين حال، عرضه نيروي كار ـ يعني تعداد كارگران موجود ـ بطور مطلق رو به افزايش است. در دوران اوليه رشد سرمايه، خانه خرابي كارگران صنايع دستي و پيشه وران، و زارعين كوچك و دهقانان، و حتي سرمايه داران ناموفق كه ناخواسته به صفوف پرولتاريا "كشيده" ميشدند، باعث افزايش نيروي كار مي گرديد. امروزه كه سرمايه داري در مرحله امپرياليسم بوده و در مجموع در يك پروسه واحد جهاني ادغام شده است، اين موضوع تبلوري بين المللي مي يابد. زمانيكه امپرياليستها در "جهان سوم"، كشاورزي معيشتي را به توليد تك محصولي مكانيزه براي صادرات مبدل مي سازند، خيل عظيم دهقانان از زمينهايشان جدا مي شوند. پيشه وران و ساير توليدكنندگان كوچك، توسط صدور سرمايه (و كالا) خانه خراب مي گردند. اين توده ها سپس در زاغه هايي جمع مي شوند كه نسبت بيكاران در آنجا بطور معمول 40% تا 50% و حتي بيشتر مي باشد. اين قطب بندي با حد ت و شد ت كمتر، اما بطور قابل ملاحظه، در كشورهاي امپرياليستي نيز انجام ميگيرد؛ در آنجا ميليونها نفر در برزخ ميان كارهايي با دستمزد بسيار اندك، صفوف بيكاران، عرصه خيابانها، يا زندان، دست و پا مي زنند ـ توده وسيعي كه، بخش عظيم آن از كارگران مهاجر (كه بواسطه سلطه موطنشان توسط امپرياليسم به اينجا رانده شده اند) و از ملل تحت ستم درون كشورهاي امپرياليستي، تشكيل ميشوند.

  اين توده هاي وسيع، كه امپرياليستها آنان را "جمعيت اضافي" خطاب مي كنند، ارتش ذخيره صنعتي بيكاران مي باشند. ارتش ذخيره كه محصول مرحله معيني از انباشت سرمايه است، بزودي به يك شرط ضروري براي تداوم رشد انباشت سرمايه تبديل شد. از آنجا كه سرمايه بطور ناموزون رشد ميكند ـ يعني بعضي صنايع يا مناطق رشد ميكنند، در حاليكه برخي ديگر در ركود بسر مي برند ـ و از آنجا كه سرمايه داري در كليت خود بطور آنارشيستي و سيكل وار رشد ميكند ـ يعني به پيش تاختنش فقط براي آنست كه با سر بدرون بحران فرو رود و حركتش خزنده شود ـ جمعيت اضافه اي را محتاج است كه هنگام توسعه سريع در دسترس باشد، و بويژه در دوران بحران بتواند آنها را براي وارد آوردن فشار روي كارگران شاغل مورد استفاده قرار دهد. ارتش  عظيم ذخيره بيكاران فقط يك عارضه تاسف بار جانبي (و قابل ترميم) سرمايه داري نيست، بلكه بخش لاينفكي از آن بوده و جهت عملكرد آن ضروريست. باز توليد سرمايه، ارتش ذخيره صنعتي را نيز بيش از پيش در ابعاد گسترده تر و مقياس بين المللي تر، بازتوليد مي كند.

 البته، اين به اصطلاح جمعيت اضافي فقط در رابطه با نيازهاي سرمايه، "اضافي" است. حتي خود كشورهاي امپرياليستي مملو از مناطقي هستند كه ساختمانهاي مسكوني اش در واقع غيرقابل سكونت ميباشند و بسياري افراد، حتي از همين "محل سكونت" نيز برخوردار نيستند. بيكاران و خانه بدوشان كه از توان كار مولد برخوردارند در مقابل آلونكهاي مقوايي پرسه مي زنند. اين تضاد در كشورهاي تحت سلطه امپرياليسم، بمراتب حادتر است. آنچه كه دستهاي اين كارگران را بسته، همان غل و زنجيرهاي مناسبات سرمايه داري است، كه در آن، توليد تا زماني مي تواند ادامه يابد كه براي سرمايه ارزش اضافي بيافريند ـ آنهم ارزش اضافه اي با بالاترين نرخ ممكن. و در اين مناسبات، بيكاري آنان به بالا رفتن اين نرخ ياري مي رساند.

  ماركس، اين امر را چنين جمعبندي نمود كه انباشت سرمايه در يك قطب، بمعناي انباشت فلاكت پرولتاريا در قطب ديگر است. امروزه، بويژه با توجه به ثبات نسبي و امكان "موفقيت" براي اقليت مهمي از طبقه كارگر در كشورهاي امپرياليستي، برخي مدعي اند كه ديگر حكم ماركس اعتبار خود را از دست داده است، در حاليكه بالعكس، اين حكم بيش از هر زمان ديگر صحت دارد. انباشت سرمايه اكنون روندي جهاني شده و در ابعادي كيفيتاً عظيمتر از آنچه كه ماركس در كاپيتال نوشت، انجام ميگيرد. قوانين و روندهايي كه وي بدانها اشاره نمود، اكنون با حضور يافتن پرولتارياي بين المللي در يك قطب ـ شامل دهها ميليون نفر در كشورهاي امپرياليستي بعلاوه صدها ميليون نفر در "جهان سوم" ـ و امپرياليسم جهاني در قطب ديگر، كماكان با قدرت هرچه تمامتر عمل ميكنند. در واقع، اين گفته ماركس كه كنه مطلب را نشانه گرفته، بيش از هر زمان ديگر مصداق دارد:

...در نظام سرمايه داري تمام شيوه هايي كه بمنظور بالا بردن بازدهي اجتماعي كار مورد استفاده قرار مي گيرند، به قيمت شخص كارگر و از قبل او است. تمام وسايلي كه براي تكامل توليد بكار مي روند، به وسايل سيادت بر توليدكنندگان و بهره كشي از آنان مبدل مي گردند، كارگر را به فردي ناقص العضو بدل كرده و او را تا سطح زائده يك ماشين تقليل مي دهند، و آخرين ذرات لذتبخشي كار وي را نابود مي سازند و آنرا به زحمتي نفرت انگيز بدل مي كنند. و بهمان نسبت كه علم و دانش بمثابه نيروي مستقلي به پروسه كار منضم ميگردد، كارگر را از ظرفيت معنوي پروسه كار بيگانه مي كنند. شرايط كار او را معوج كرده و در پروسه كار او را در معرض استبدادي قرار مي دهند كه موذيگريش از هرچيز نفرت انگيزتر است. زمان زندگي وي را مبدل به زمان كار ميكنند و زن و بچه اش را زير چرخ دنده سرمايه مي اندازند. ولي همه شيوه هاي توليد ارزش اضافي در عين حال، شيوه هاي انباشت هستند، و هر توسعه انباشت بنوبه خود وسيله اي جهت گسترش آن شيوه ها مي شوند."

 

و اين حكم وي كماكان انكارناپذير است:

 

قانوني موجود است كه جمعيت اضافي نسبي يا ارتش ذخيره صنعتي را همواره با وسعت دامنه و نيروي انباشت در حال تعادل نگاه ميدارد. اين قانون، كارگر را محكمتر از ميخهاي هفائيستوس كه پرومته را بر صخره ها كوبيد، به سرمايه ميخكوب ميسازد. قانون مزبور، انباشت فقر را متناسب با انباشت سرمايه ايجاب مي كند. پس، انباشت ثروت در يك قطب، در عين حال متضمن انباشت فقر، جان كندن، بندگي، ناداني، خشونت، و انحطاط فكري در قطب ديگر است ـ يعني در قطب آن طبقه اي كه محصول متعلق بخود را بصورت سرمايه توليد مي كند. (كاپيتال، جلد يك، صفحه 645)

 

رشد و بـحران

  "محصول، توليد كننده را كنترل مي كند" ـ البته، در اينجا منظوراز توليد كننده پرولتارياست كه برده ثروت توليد شده توسط خويش مي باشد. اما اين در مورد سرمايه دار هم بنوعي ديگر صدق مي كند. قوانين توليد كالايي و انباشت سرمايه در چارچوب مناسبات سرمايه داري، گريزناپذيرند. سرمايه دار، آنها را بمثابه احكام اجباري بكار مي گيرد. سرمايه دار چيست؟ ماركس در مبحثي حدوداً متفاوت به اين سوال چنين پاسخ گفت: سرمايه دار هيچ نيست، مگر سرمايه شخصيت يافته.

 آيا اين بدان معنا است كه سرمايه دار هيچ اراده اي از خود نداشته و نميتواند هيچ عملي را كه باعث تخفيف تضادها شود، انجام دهد؟ نه اينطور نيست و اصلا مسئله اين نيست. همانگونه كه قبلا در مبحث مربوط به تمركز گفته شد، ابتكارات آگاهانه سرمايه داران مختلف هم در حيطه پروسه انباشت و هم در عرصه هاي جدا از آن (اگرچه نهايتاً مرتبط با آن) مثل سياست، علم، و غيره، اثرات عظيمي روي آن پروسه دارد ـ مثلا به اثرات كشف قاره آمريكا بر روي اروپا بنگريد. بعلاوه، حتي در برخورد به تضادهاي ناشي از تكامل انباشت، اينگونه نيست كه هيچ آلترناتيوي براي برخورد بدانها پيش روي سرمايه داران وجود نداشته باشد.

 اما همانگونه كه در مبحث قبلي در مورد گرايش نزولي نرخ سود نشان داده شد، سرمايه داران مي توانند جاخالي هايي بدهند اما نمي توانند از شرايط تعيين شده توسط انكشاف اين تضادها و قوانين توليد سرمايه داري، بگريزند. هيچ عملي يا هيچ سلسله عملياتي، نمي تواند جلوي روند عمومي متمركز شدن، بالا رفتن تركيب ارگانيك سرمايه، و نزول نرخ سود را بگيرد. نميتوان ماهيت اساساً پرمخاطره پروسه انباشت را تغيير داد و يا آنرا اساساً ايمن نمود. اقداماتي كه سرمايه داران براي خنثي كردن اين گرايشات انجام ميدهند شايد بتوانند برخورد ناگزير را بتعويق اندازند، اما حتي ممكن است آنرا تسريع كنند. ليكن در هرصورت، هنگاميكه اين برخورد فرا مي رسد اثراتش بس عميقتر و شديدتر خواهد بود.

  پروسه انباشت، خود همواره موانعي را در برابر باز توليد مداوم خويش باعث ميگردد. نياز به متحقق ساختن ارزش اضافي، بطور روز افزوني باعث گسترش بي نظم توليد، توسعه اعتبار و بورس بازي ميشود ـ بقول انگلس، "پرش سوار كار از روي مانع"، مسابقه اي پر هرج و مرج و ديوانه وار جهت پريدن كوركورانه از روي گودالهايي است كه هردم عريضتر ميگردد. اما، بايد كالا را فروخت تا ارزش اضافي متحقق گردد و بالاخره بايد قرضها را پرداخت؛ بورس بازي نمي تواند براي هميشه از كيسه خودش بخورد. بطور خلاصه، مسير سرگيجه آور انباشت به موانع برخورد مي كند. توسعه عظيمي كه به سرمايه اجازه ايجاد و غلبه بر بازارهاي نوين را ميدهد، از توانايي جذب كالا توسط آن بازارها فراتر ميرود، قرضهايي كه تجديد توسعه را اجازه ميدهند، بر رويهم انباشت ميشوند. عقب افتادن بازپرداخت يك قرض مي تواند تمام سيستم مالي را به ورشكستگي بكشاند. وفوري كه بوجود آمده، اكنون به تمسخر جامعه مي نشيند و ديگر نميتواند بمثابه سرمايه عمل كند. بنابراين، اصلا عملكردي ندارد.

 

 ابزار توليد در جامعه سرمايه داري نميتواند عملكرد داشته باشد، مگر اينكه اول به سرمايه، به ابزار استثمار نيروي كار انسان تبديل شود. اين ضرورت، كه ابزار توليد و معاش خصلت سرمايه بخود بگيرند، مانند شبحي ميان آنها و كارگران واقع مي گردد. اين به تنهايي از يكي شدن اهرمهاي مادي و انساني توليد جلوگيري مي كند، و خود بتنهايي جلوي عملكرد ابزار توليد و جلوي كاركردن و زندگي كردن كارگران را مي گيرد. بنابراين، از يكسو، شيوه توليد سرمايه داري به عدم توانائي در ادامه سازماندهي اين نيروهاي مولده محكوم شده است، و از سوي ديگر، خود اين نيروهاي مولده با قدرت رو به تزايدي بسوي نابودي تضاد، بسوي دور شدن از خصلتشان بمثابه سرمايه، و بسوي تحقق واقعي خصلتشان بمثابه نيروهاي مولده اجتماعي، روي مي آورند.(آنتي دورينگ، صفحه 357)

 

 ماركس در جلد سوم كاپيتال، پس از برشمردن تبلورات متعدد تضاد ميان آنارشي و ارگانيزاسيون (بي نظمي و سازمانيافتگي) در پروسه توليد و انباشت سرمايه داري، و توضيح جزء به جزء تدابير مختلفي كه سرمايه داران براي تخفيف اين تخاصم اخذ مي نمايند، بالاخره چنين نتيجه گيري مي كند:

 توليد سرمايه داري پيوسته در تلاش است تا بر موانع ذاتي خود فائق آيد، اما اين كار را با ابزاري انجام ميدهد كه فقط اين موانع را دوباره در مقياسي بزرگتر در برابرش قرار ميدهد.

مانع واقعي براي  توليد سرمايه داري، خود سرمايه است.  اين است كه سرمايه و خودگستري سرمايه بمثابه نقطه آغاز و پايان، بمثابه محرك و هدف توليد ظاهر ميشود. سرمايه براي توليد نيست بلكه توليد براي سرمايه است. ابزار توليد وسايلي براي گسترش مداوم پروسه زندگي جامعه توليدكنندگان نيست. حفظ ارزش سرمايه و خودگستري آن (كه بر سلب مالكيت و به فلاكت كشاندن توده هاي وسيع توليدكننده متكي است) فقط در چارچوبه محدودي مي تواند صورت پذيرد. اين محدوديتها پيوسته در تضاد با شيوه هاي  توليدي كه سرمايه جهت اهدافش اتخاذ مي كند، و به توسعه نامحدود سرمايه، توليد براي  توليد، تكامل بي قيد و شرط بازدهي اجتماعي كار مي انجامد، قرار مي گيرد. شيوه ها ـ يعني رشد بي قيد و شرط نيروهاي مولده جامعه ـ همواره در تضاد با هدف محدود، يعني خودگستري سرمايه موجود، قرار مي گيرند. بدين دليل، شيوه توليد سرمايه داري  وسيله اي تاريخي در تكامل نيروهاي مادي توليد بوده، و يك بازار جهاني متناسب با آنرا ايجاد مي كند؛ در عين حال برخوردي مداوم بين اين وظيفه تاريخي و مناسبات توليد اجتماعي خاص سرمايه داري، وجود دارد. (كاپيتال، جلد سوم، صفحه 250)

 

مصرف نامكـفي؟

  در بحث بر سر اضافه توليد و بحران، و گرايش شديد سرمايه به مواجه شدن با موانع ذاتي خويش لازم است يكبار ديگر (و اين بار عميقتر) روشن گردد كه منظور، اضافه توليد سرمايه مي باشد. اين بحث در تقابل با ديدگاهي است كه ابتدا توسط سيسموندي اقتصاددان كلاسيك بورژوا مطرح شد و در مواقعي توسط مدعيان ماركسيسم، احياء گرديد. اين ديدگاه، مصرف نامكفي توده ها را بجاي اضافه توليد سرمايه كه منبع اصلي بحران است جا مي زند.

  بعقيده اين خط، اشكال كار در اينجاست كه توده ها نمي توانند محصولاتي را كه توليد كرده اند، خريداري كنند. نتيجتاً توزيع منصفانه تر ثروت، راه حلي است كه ارائه مي دهند. اين ديدگاه، از ريشه مسئله دور ميشود. اولا، اين  استدلالي  دايره وار است. مسئله اينست كه توده ها گرسنه اند و نمي توانند مواد غذايي تهيه كنند، اگرچه انبوه مواد غذايي در انبارها در حال گنديدن است. علت چيست؟ پاسخ معتقدين به اين ديدگاه چنين است: چون توده ها پول ندارند. بعبارت ديگر، اين پاسخ بيان مجدد مسئله است. بعلاوه، ماركس خاطرنشان ساخت ـ و از آنزمان تاكنون نيز اين گفتار صحت خود را حفظ كرده است ـ كه دوران قبل از بحران مازاد توليد، معمولا دوراني است كه دستمزدها بالاست، زيرا سرمايه در دوره رونق مي باشد و بايد كارگران بيشتري را بخدمت بگيرد، و بدين ترتيب تاثير ارتش ذخيره بيكاران را بر كاهش دستمزد كم مي كند. بنابراين، تئوري مصرف نامكفي اصلا با واقعيات جور در نمي آيد.

 اما، مسئله عميقتري نيز موجود است. اين خط، علت مسئله را نه در پروسه توليد بلكه در پروسه توزيع جستجو مي كند. اگر بواقع، اين امر ريشه مسئله را تشكيل ميداد، آنگاه راحت ترين كارممكن اين مي بود كه پروسه توزيع را اصلاح نمود، دستمزدها را افزايش داد، درآمد سرمايه داران را كاهش داد، و غيره. در واقع، حتي مي توان تلاش نمود كه سرمايه داران را قانع كرد كه اين تدابير را بخاطر عاقبت خودشان اتخاذ كنند، و هيچ شكي نيست كه افراد منطقي در ميان آنها با اين بحث توافق خواهند كرد. اگر اين كار نشد ميتوان از فراز سر سرمايه داران منفرد به دولت رجوع كرد تا اين رفرم ها را انجام دهد ـ در واقع، اين همان برنامه سوسيال دمكراسي و ديگر گرايشات رفرميست است.

 و اما، اضافه توليد پديده اي است كه از پروسه توليد سرمايه داري نشات ميگيرد ـ كه قدرت گسترش يابنده عظيم نيروهاي مولده بر حصار محدوديتهاي خصلت آن بمثابه سرمايه پتك مي كوبد. سرمايه، پديده اي سرسخت و بي منطق است. سرمايه براي اين وجود دارد كه صرفاً خود را گسترش دهد، و براي دست يافتن به اين هدف هر كار جنون آميز و حيواني را انجام ميدهد. نيروهاي توليدي ـ و بويژه انسان ـ صرفاً ابزار تامين خودگستري  سرمايه هستند. محدوديتهاي اين خودگستري، خود را بوسيله اضافه توليد و جنگهاي شديداً مخرب امپرياليستي بيان مي كنند، و حكام اين نظام الزاماً با منطق ديوانه ها عمل ميكنند؛ بهر حال اين هم شكلي از منطق است. تاريخ ثابت كرده است كه اين منطق، سرمايه را وادار ميسازد به چنين شيوه هايي ـ مكرراً ـ توسل جويد. اين امر، ذاتي سرمايه ـ يعني ناشي از تضادهاي درونيش ـ مي باشد. تنها انقلاب (و نه رفرم) است كه مي تواند با درهم كوبيدن نظام سرمايه داري، آنرا ازبين ببرد.

 بحرانهاي سرمايه داري ـ چه در شكل بحرانهاي اضافه توليد، و بويژه در عصر امپرياليسم در شكل فشرده تر و مخرب تر جنگهاي امپرياليستي ـ انباشت سرمايه داري را در خود و بخودي خود ناممكن نمي سازند، و حتي بخودي خود مرگ و ورشكستگي سرمايه داري را همراه نمي آورند. از يكسو، آنها بيان فشرده تضادهاي سرمايه داري و گرهگاههايي هستند كه اين تضادها با يكديگر برخورد مي كنند. و از سوي ديگر، نابودي كلي سرمايه ها و اضمحلال (قسمي، ولي به معناي اساسي) چارچوب كهنه انباشت، به دگرگون ساختن روابط ارزش كمك مي كند. نيروهاي توليدي عظيمي از بين مي روند، سرمايه هاي فاقد كارآيي سقوط مي كنند واز گردونه خارج ميشوند (و فروش مايملك آن به قيمت نازل معمولا ارزش سرمايه ثابت را براي خريدار پائين مي آورد)، تمركز سرمايه در سطح عظيمتري صورت مي پذيرد كه گشايش عرصه ها و رشته هاي نوين استثمار، كارآتر شدن استثمار كهن، و ساختمان مدارهاي نوين انباشت را  امكانپذير ميسازد. بدين ترتيب، بحرانها در عين حاليكه تارو پود جامعه سرمايه داري و چارچوب انباشت سرمايه داري را با خشونت از هم مي گسلند، شالوده اي نيز براي مارپيچ نوين انباشت مي آفرينند ـ مگر اينكه اين تضاد از طريق انقلاب پرولتري حل شود.

 بهر صورت، اين بحرانها بيشتر مارپيچ هاي بحران در عملكرد تضاد اساسي سرمايه داري هستند تا سيكلهاي بحران. نظام، از درون هر بحران كه بيرون مي آيد از لحاظ استراتژيك ضربه پذيرتر است و تضاد براي حل شدن، رشد و آمادگي بيشتري مي يابد. اين مسئله، در "مانيفست" چنين بيان شده است

 

  بورژوازي چگونه بر اين بحرانها فائق مي آيد؟ از يك طرف، بوسيله تخريب اجباري بخش عظيمي از نيروهاي توليدي، و از طرف ديگر، بوسيله تسخير بازارهاي نو و بهره كشي بيشتري از بازارهاي كهنه و بالاخره، از اين راه كه بحرانهاي دامنه دارتر و مخربتري را آماده مي كند و از وسايل جلوگيري آنها نيز ميكاهد. (مانيفست، صفحه 114)

 

مانيفست چنين ادامه ميدهد كه اين بحرانها، "هربار با تهديدي بيش از پيش، موجوديت كل جامعه بورژوايي را به محاكمه ميكشد". اما، در حالي كه اين شكافها تمام جامعه بورژوايي را به محاكمه مي كشند، اين پرولتاريا است كه بايد راي را صادر كرده و حكم را به اجراء گذارد.

 

تـضـاد اسـاسـي عـصر سـرمـايـه داري

  تغييري اساسي كه توسط جامعه بورژوايي صورت گرفت، اجتماعي شدن توليد بوده و خدمت اساسي اش به پيشرفت بشريت نيز در همين نكته نهفته است. انگلس خاطرنشان ساخت كه چگونه پيدايش بورژوازي ابزار ابتدايي و عقب افتاده مختص توليد پيشه وري و فردي را نفي كرده و به وراي آن جهش كرد

 

  متمركز كردن اين ابزار پراكنده و محدود توليد، گسترش دادن آنها، تبديل آنها به اهرمهاي قدرتمند توليد امروزي، دقيقاً نقش تاريخي وجه توليد سرمايه داري و نماينده آن يعني بورژوازي بود. در بخش چهارم جلد اول كاپيتال، ماركس شرح مفصلي از اين مطلب ميدهد كه چگونه بورژوازي از نظر تاريخي از قرن پانزدهم به اين سو، از طريق سه مرحله تعاون ساده، مانوفاكتور، و صنعت سنگين، از پس انجام اين امر برآمد. اما همانگونه كه وي نشان داد، بورژوازي نمي توانست اين ابزار توليد محدود را به نيروهاي مولده قدرتمند متحول سازد، بدون اينكه در عين حال، آنها را از ابزار فردي توليد به ابزار اجتماعي توليد (كه فقط تجمعي از انسانها ميتواند آنها را بكار اندازد) تبديل نكند. ماشينهاي ريسندگي، دوك برقي و چكش بخار جايگزين چرخ ريسندگي، دوك نخ ريسي، و چكش آهنگر شدند، و كارخانه هايي كه مستلزم همكاري صدها و هزارها كارگر بودند بجاي كارگاههاي منفرد نشستند. همانند ابزار توليد، خود توليد نيز از يكسري عمليات فردي به يك رشته از اعمال اجتماعي، و نيز محصولات فردي به محصولات اجتماعي مبدل شدند. الياف، لباس و كالاهاي فلزي كه اكنون از كارخانه بيرون مي آمدند، نتيجه كار مشترك كارگران بسياري بود كه كالاها پيش از آماده شدن مي بايست از زير دست آنها بگذرند. هيچكدام از اين كارگران نمي توانست مدعي شود كه "من آنرا ساختم، اين محصول كار من است." (آنتي دورينگ، صفحه 346 ـ 345)

 

 اين محصولات، اكنون مخلوق يك طبقه بود ـ پرولتاريا. مضافاً، اجتماعي شدن نه تنها بدين معناست كه يك جمع درون هر كارخانه، توليد را به پيش مي برد، بلكه بدين مفهوم نيز هست كه مناطق پرت و دورافتاده از طريق يك مدار توليدي واحد بهم جوش خورده اند، و نيز ـ با تكامل سرمايه داري به امپرياليسم ـ كشورهاي مجزا و دور از هم در شبكه واحد بين المللي در هم ادغام شده اند.

 هر اندازه كه توليد اجتماعي توليد فردي را بيشتر به بيرون مي راند و مناسبات سرمايه داري بر جامعه مسلط ميشود، اين مناسبات نيز از يك محرك به يك مانع تبديل ميگردد. اين بدان معنا نيست كه سرمايه داري ديگر مطلقاً نمي تواند نيروهاي توليدي را رشد دهد ـ سرمايه داري يك شيوه توليدي داراي تحرك بوده و كماكان هست كه بايد نيروهاي توليدي و (تا حد معين و بنحو مشخصي) مناسبات توليدي را نيز متحول سازد. اما نيروهاي مولده و مناسبات توليدي بطور روزافزوني به شيوه اي معوج و ناهنجار و صرفاً بر پايه بحرانهاي شديداً مخرب، جنگهاي تجاوزكارانه عليه خلقها و ملل تحت ستم، و جنگهاي امپرياليستي تكامل مي يابد. تكامل آنها نمي تواند بوسيله تلاشهاي آگاهانه توده هاي توليد كننده هدايت شود ـ هرچند كه اين تكامل اينك در حيطه درك بشريت ميگنجد ـ  بلكه اين تكامل تحت تاثير احكام قانون ارزش و اوامر انباشت سرمايه انجام مي پذيرد و صرفاً قادر است بهمراه هرج و مرج و چرخشهاي ناگهاني به پيش رود.

 تضاد ميان نيروهاي توليدي اجتماعي شده و شكل سرمايه دارانه مالكيت، تضاد اساسي عصر بورژوازي و جامعه كنوني است. تمامي تاريخ معاصر، هر حادثه اي در جامعه بشري، ريشه و نقطه تعيين كننده خود را در عملكرد اين تضاد مي يابد. اين مسئله، از طريق دوشكل از حركت انجام مي پذيرد. از يكسو، اجبارموجود در خصلت سرمايه، هم تحول نيروهاي مولده را به پيش ميراند و هم باعث بحران ميگردد. انگلس نوشت: "تضاد ميان توليد اجتماعي شده و مالكيت سرمايه دارانه، خود را بمثابه تخاصم سازماندهي توليد در يك كارخانه واحد، و آنارشي توليد در سطح جامعه در كليت خود، باز توليد ميكند." (آنتي دورينگ، صفحه 352) و امروز تحت امپرياليسم، يك تبلور مهم اين حركت عبارتست از تضاد ميان سرمايه هاي ملي مختلف ـ سرمايه هايي كه در عين حال ريشه ملي دارند، اما انباشت را فقط مي توانند بطور بين المللي پيش ببرند (در اين باره در فصل امپرياليسم، بيشتر صحبت خواهيم كرد.)

 يك شكل ديگر حركت، تضاد ميان بورژوازي و پرولتاريا است. كاركرد آنارشيستي سرمايه، "محصول ويژه و اساسي" (مانيفست) سرمايه را در ابعادي بس گسترده طلب مي كند: سرمايه گوركن خود ـ پرولتاريا ـ را فرا مي خواند. جوانه نو، پرولتاريا، كه درون پوسته پوسيده كهن در مبارزه است بايد (بقول ماركس) "... نابودي تمايزات طبقاتي بطور عام،... نابودي كليه آن مناسبات توليدي كه اين تمايزات بر آنها متكي است،... نابودي كليه آن مناسبات اجتماعي كه منطبق بر اين مناسبات توليدي است،...(و) ايجاد تحول بنيادي در تمامي ايده هايي كه از اين مناسبات اجتماعي نشات مي گيرند"، را به پيش ببرد. (مبارزه طبقاتي در فرانسه: 1850 ـ 1848، منتخب آثار ماركس و انگلس، جلد يك، صفحه 282)

 بدين ترتيب، از يكسو با حركت مداوم گسترش سرمايه كه صرفاً به بحرانهاي عظيمتر وتباه كننده تري منتهي ميشود، و از سوي ديگر، با رشد و آبديده شدن پرولتاريا و تكامل انقلاب پرولتري روبرو هستيم. انگلس اين را بدينگونه جمعبندي ميكند: "اين نيروي محركه آنارشي توليد است كه بطور فزاينده اي، اكثريت عظيم بشريت را به پرولتاريا مبدل ميسازد، و بنوبه خود، اين توده هاي پرولتاريا هستند كه نقطه پاياني بر آنارشي توليد خواهند گذارد." (آنتي دورينگ، صفحه 352)

 اين دو شكل حركت ـ تضاد ميان ارگانيزاسيون و آنارشي، و تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازي (متبلور در مبارزه طبقاتي) ـ خود، يك تضاد را تشكيل ميدهند كه درون آن مبارزه و همگوني وجود دارد. در تشريح اين رابطه، باب آواكيان چنين مي نويسد:

 

 اگرچه تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازي بخش لاينفك تضاد ميان توليد اجتماعي شده و مالكيت خصوصي است، اما اين آنارشي توليد سرمايه داري است كه در واقع، نيروي پيشبرنده يا محرك اين پروسه است. اين روابط آنارشي ميان توليد كنندگان سرمايه دار، و نه وجود صرف پرولتارياي فاقد مالكيت و يا تضاد طبقاتي است كه اين توليدكنندگان را بسوي استثمار طبقه كارگر در ابعاد تاريخاً وسيعتر و شديدتر مي راند، درحاليكه استثمار كارمزدوري شكلي است كه ارزش اضافي بدان وسيله و از آن طريق ايجاد شده و تصاحب ميگردد. نيروي محركه آنارشي، بيانگر اين واقعيت است كه شيوه توليد سرمايه داري، نماينده انكشاف كامل توليد كالايي و قانون ارزش مي باشد. اگر سرمايه داران توليد كننده كالا از يكديگر جدا نبودند و در عين حال توسط عملكرد قانون ارزش با يكديگر ارتباط نداشتند، آنوقت با اجباري اينچنيني به استثمار پرولتاريا روبرو نبودند ـ تضاد طبقاتي ميان بورژوازي و پرولتاريا مي توانست تخفيف يابد. اين اجبار ذاتي سرمايه به گسترش است كه دليل تحرك تاريخاً بي سابقه اين شيوه توليدي مي باشد ـ پروسه اي كه مرتباً روابط ارزش را متحول ساخته و به بحران منتهي ميشود.

  در عصر امپرياليسم، عملكرد تضاد اساسي پروسه اي است كه درآن تداخل مداوم ميان قوانين انباشت و نيروهاي سياسي گوناگون وجود دارد. بطور مشخص تر عملكرد اين پروسه از طريق مارپيچهايي صورت گرفته كه به گرهگاههايي منتهي ميشوند و با جنگ ميان امپرياليستها و برآمدهاي انقلابي حاد، مشخص ميگردند. بهرحال، تا زماني كه شيوه توليد بورژوايي بطور كيفي در ابعاد جهاني سلطه دارد، عملكرد قوانين انباشت و بويژه نيروي محركه آنارشي، چارچوب و شرايط اين پروسه را در مجموع تنظيم خواهد كرد. (نشريه كارگر انقلابي، شماره 132، 27 نوامبر 1981)

 

  سرمايه داري تا هر زمان كه وجود داشته باشد، صرفاً مي تواند بحران را در ابعاد وسيعتر و تباه كننده تر توليد و بازتوليد كند. سرمايه داري بسوي استثمار گسترده تر و عميقتر پرولتاريا رانده ميشود، و نهايتاً نميتواند تضادهاي طبقاتي را تخفيف بخشد. با تكامل سرمايه داري به امپرياليسم ـ بمثابه عاليترين و آخرين مرحله سرمايه داري ـ و نخستين تلاشهاي پرولتاريا در جهت سرنگون ساختن بورژوازي و آغاز تحول انقلابي جامعه، جهشي در تكامل تضاد اساسي صورت گرفت.

 

____________________________________________________

 توضيحات اقتصاد سياسي

 

  (1) انگلس، اين پروسه را مفصلا در "نقش كار در گذار از ميمون به انسان" مورد بحث قرار ميدهد.

  (2) كار، مخفي ترين جلوه را در آن جامعه اي بخود ميگيرد كه ظرفيت تسهيل بيسابقه كار را براي نخستين بار ارائه داد: يعني جامعه سرمايه داري. ماركس، در كاپيتال اثرات توليد سرمايه داري بر پروسه كار را به تفصيل تشريح ميكند: "از مكانيزاسيون سوء استفاده ميشود تا كارگر را از دوران كودكي به جزئي از ماشين تبديل كنند. از اين راه، نه تنها هزينه بازتوليد كارگر بطور قابل ملاحظه اي كاهش مي يابد، بلكه در عين حال، وابستگي اجباري وي را به كارخانه بطور كل و بنابراين به سرمايه دار، تكميل مي كند... در مانوفاكتور و صنايع دستي، كارگر ابزار را در خدمت ميگيرد، ولي در كارخانه به خدمت ماشين در مي آيد. در مورد اول، حركت ابزار كار از جانب او آغاز ميشود، ولي در مورد دوم، اين اوست كه بايد بدنبال ماشين روان شود. در مانوفاكتور، كارگران اعضاي يك مكانيسم زنده هستند. در كارخانه، مكانيسم مرده اي جدا از كارگر وجود دارد كه او صرفاً به زائده آن تبديل ميشود. و جريان يكسان و خسته كننده كار بي انتها و رنج آوري كه طي آن همواره همان روند مكانيكي بارها و بارها تكرار ميشوند، به كار سيزيف در جهنم مي ماند. سنگيني كار، مانند همان تخته سنگها، همواره از نو بر دوش كارگر فرسوده، فرو مي ريزد. (انگلس) كار مكانيكي در عين اينكه دستگاه عصبي را بي اندازه خسته مي كند، مضافاً حركات متنوع عضلات و هرگونه فعاليت آزاد جسماني و روحي را متوقف ميسازد. از آنجايي كه ماشين كارگر را از كار رها نمي كند و لذت كار را هم از آن مي گيرد، بنابراين تسهيل كار توسط ماشين خود بنوعي شكنجه تبديل ميشود. هر توليد سرمايه داري، از آن جهت كه صرفاً پروسه كار نيست، بلكه در عين حال، پروسه ارزش افزايي است، داراي اين خصوصيت است كه نه تنها كارگر بر ابزار كار مسلط نيست، بلكه بالعكس اين ابزار كار است كه او را به كار ميگيرد. اما، فقط در نظام كارخانه اي است كه براي نخستين بار جابجايي فوق، عينيت فني و محسوس كسب ميكند. ابزار كار كه اتوماتيك شده است، طي پروسه كار در برابر كارگري كه شكل سرمايه بخود گرفته است، بصورت كار مرده اي در مي آيد كه بر نيروي زنده كار استيلا يافته و آنرا ميمكد. اين جدايي نيروهاي فكري توليد از كار يدي و تبديل آن نيروها به ابزار غلبه سرمايه بر كار، چنانكه قبلا متذكر شديم، در صنعت بزرگي كه بر پايه ماشينيسم قرار دارد، متكامل  ميگردد." (كاپيتال، جلد 1، صفحه 423 ـ 422)

  (3) در مورد برده داري در جامعه ايالات متحده آمريكا بايد گفت كه مناسبات برده داري در يك جامعه كلا سرمايه داري موجود بود و توليد بنحو گسترده اي براي بازار جهاني صورت ميگرفت. آن نوع توليدي كه بردگان در آن اشتغال داشتند عبارت بود از توليد گسترده پنبه، تنباكو، و غيره كه به كارگران بسيار زيادي محتاج بود. از نظر اقتصادي، پيشبرد اين توليد توسط برده ها، براي مدت طولاني بسيار باصرفه تر بود، حتي با وجود آنكه مقاومت بردگان (كه بشكل خرابكاري در ابزار توليد انجام مي شد) ابزار را در سطحي عقب مانده نگاه مي داشت. در اين مورد برده داران براي حفظ مناسبات برده داري مجبور بودند كه از رشد توليد ممانعت بعمل آورند و بردگان را در جهل و ناداني نگاه دارند و مجازاتهاي سخت و حتي مرگ در مورد بردگاني كه خواندن و نوشتن مي آموختند به مورد اجراء گذاردند. اين امر بويژه پابپاي تكامل صنعت و كشاورزي سرمايه داري در مابقي ايالات متحده آمريكا به تضاد بسيار حادي تبديل گرديد كه فقط بوسيله جنگ داخلي حل شد.

  (4) در عالم واقعيت، رابطه ميان روبنا و زيربنا، سيالتر از آنچه اين استعاره ممكن است تصوير كند بوده و كمتر مكانيكي است. علت اينكه از آن استفاده كرديم اينست كه بتوانيم به درك مفهوم اساسي مورد نظر ياري رسانيم، بررسي واقعي از يك جامعه مشخص به اين تضاد (و نيز تضاد ميان نيروهاي مولده و مناسبات توليدي) بايد بمثابه مقوله اي كه در برگيرنده تاثير متقابل، پيچيدگي و سياليت است، برخورد كند ـ همانگونه كه در فصول 3 و 4 نشان داده خواهد شد.

  (5) اگرچه اين دو تضاد و تخاصم در آغاز اساساً به شكل مذهبي خود را نماياند ـ رجوع كنيد به: "انگلس، سوسياليسم: تخيلي و علمي"، كه خود بخشي از يك اثر بزرگتر است بنام "آنتي دورينگ"، و نيز رجوع كنيد به: "انگلس، جنگ دهقاني در آلمان"

  (6) اين نكته، به هرجامعه فئودالي منفرد و نيز به همه آنها اشاره نداشته، بلكه روند تكاملي جهاني ـ تاريخي، را مد نظر دارد. هنگامي كه سرمايه در يك مقياس جهاني كيفيتاً مسلط ميشود و تمامي مردم و جوامع را بدرون شبكه مناسبات اجتماعي خويش مي كشاند، و مسير اساسي تكامل اين جوامع را تعيين ميكند، آنگاه تضادهاي جوامع خاص و متفاوت ماقبل سرمايه داري صرفاً مي توانند بمثابه بخشي از پروسه جهاني ـ تاريخي حل تضادهاي سرمايه داري حل شوند. بعبارت ديگر ـ كه آنرا بطور مفصل تر در فصل 3 در باره امپرياليسم مورد بررسي قرار خواهيم داد ـ حل تضادهاي فئوداليسم در آن كشورها اكنون مي تواند به جزء مهمي از حل تضادهاي عميقتر ميان ملل تحت ستم و امپرياليسم تبديل گردد.

  (7) براي مطالعه بيشتر در مورد علل خاص تكامل اوليه سرمايه داري در اروپا، رجوع كنيد به: "انگلس، منشاء خانواده، مالكيت خصوصي و دولت."

  (8) سرفها در موارد بسياري اساساً تحت تملك كامل بودند و زندگي و مرگشان تحت اختيار مالك بود. ولي با اين وجود، تجارت گسترده انسانها و شرايط بسيار بد و طاقت فرساي كار كه ويژگي امپراطوريهاي برده دار بود، مشخصه فئوداليسم نبود.

  (9) نظم هاي موروثي رشته هاي  تجاري مختلف كه امتياز بعضي انواع توليد تخصصي را در انحصارداشتند.

  (10) براي به نظم در آوردن اين سرگردانان و تبديل آنها به نيروي كار قابل انعطاف حكام آن زمان وحشيگري را در ابعاد گسترده احياء كردند. بطور مثال، هانري هشتم در طي حكومتش 72 هزار بي خانمان را حلق آويز كرد.

  (11) رجوع كنيد به: "ماركس، كاپيتال، جلد يك، بخش چهارم."

  (12) رجوع كنيد به: "ماركس، كاپيتال، جلد يك"، و نيز مقاله وي بنام: "نتايج آتي حاكميت انگلستان بر هند، منتخب آثار ماركس و انگلس، جلد يك"، و نيز رجوع كنيد به: "انگلس، وضع طبقه كارگر در انگلستان."

  (13) حتي اگر تحت شرايطي نان گرانتر از دوچرخه بشود، باز هم عرضه و تقاضا نمي تواند عامل پايه اي تعيين قيمت در چارچوب مبادله كالايي باشد.

  (14) امروزه، طلا بمثابه انعكاسي از توسعه بيش از پيش گسترده مبادله و شدت يافتن بعضي از تضادهاي درون اقتصاد سرمايه داري، منحصراً در مبادلات بين المللي و آنهم صرفاً بعنوان "پشتوانه" اين مبادلات مورد استفاده قرار مي گيرد. تبديل پذيري اسكناس به طلا در آمريكا پايان پذيرفته است و دفترچه چك و اعتبار حتي جاي پول را بمثابه وسيله اصلي مبادله گرفته اند. اما اين پول، جدا از ارزش واقعي توليد شده توسط اقتصاد، از ارزش واقعي برخوردار نيست. اگر عرضه پول در گردش سريعتر از توليد ارزشهاي واقعي افزايش يابد، تنها نتيجه اي كه ببار مي آيد كاهش در ارزش خود پول ـ تورم ـ است.

  (15) اين سلب مالكيت شدن توده اي بهيچوجه وضعيتي مختص انگلستان نبود، بلكه كمابيش شكل گذار از فئوداليسم به سرمايه داري بود.

  (16) عملا، اين ارزش اضافي ميان كل طبقه  سرمايه دار تقسيم ميشود، كه سرمايه داران استقراض دهنده و صاحبان زمين را علاوه بر سرمايه داران صنعتي در بر ميگيرد. اما اين بهيچوجه، اين حقيقت را مخدوش نمي كند كه اساس سود كل طبقه سرمايه دار از ارزش اضافي غصب شده از طبقه كارگر در توليد، تامين ميشود.

  (17) در حقيقت، با گذار به امپرياليسم، به بخشهاي بزرگي از پرولتاريا در كشورهاي تحت سلطه كمتر از ارزش نيروي كارشان دستمزد پرداخت ميشود، و اين فوق استثمار براي عملكرد امپرياليسم حياتي است. از همين روست كه كارگراني در كشورهاي پيشرفته هستند كه بيش از ارزش نيروي كارشان دستمزد دريافت ميكنند، كه اين خود نوعي "رشوه" حساب شده است، كه براي عملكرد امپرياليسم حياتي مي باشد (اگرچه به نوعي ديگر و بيشتر به شكل سياسي). بيشك، اين مسئله بهيچوجه ماهيت رابطه ميان بورژوازي و پرولتاريا را تغيير نمي دهد و به نتيجه گيري اساسي كه بايد بدان دست يافت، خدشه وارد نمي سازد ـ همانگونه كه بعداً تشريح خواهيم كرد.

 

 

3

__________________

 

  امپرياليسم

 

 سرمايه از زمان پيدايش خود، از يك خصلت قدرتمند بين المللي برخوردار بوده است. رشد سرمايه، هم به بازار جهاني وابسته بود و هم آنرا شديداً به تحرك واميداشت. سرمايه نه تنها شكل گيري نخستين ملتهاي مدرن را بمثابه واحدهاي اقتصادي و سياسي مجزا و بسيار مهم موجب شد، بلكه ارتباط آنها با يكديگر را نيز شكل داد. حوادث سياسي بين المللي، منجمله انقلابات وجنگها، بنوبه خود نقشي كليدي در تكامل سرمايه ايفاء نمودند. حتي درزمان مرگ ماركس نيز، هنوز تضاد اساسي جامعه سرمايه داري عمدتاً درچارچوب كشورهاي سرمايه داري مجزا، سربازكرده و تكامل مي يافت.

  اما در اواخر قرن 19 اين وضع تغيير كرد. انحصارات درون كشورهاي سرمايه داري ريشه دوانده و نهايتاً برصنايع كليدي غالب شدند، سرمايه بانكي و صنعتي ادغام خود را در بلوكهاي عظيم سرمايه مالي آغاز كردند. صدور سرمايه بويژه به كشورهاي تحت سلطه و كشورهايي كه از رشد كمتري برخورداربودند در ابعاد بيسابقه اي انجام گرفت، و مبارزه شديدي توسط قدرتهاي سرمايه داري گوناگون بر سر به چنگ آوردن مستعمرات و مناطق تحت نفوذ جديد، آغاز شد.

  اين همه، در دو خيزش سياسي مهم تبلوريافت: توفان مبارزات رهائيبخش ملي درمستعمرات و نيمه مستعمرات در اوايل قرن بيستم كه چين، ايران، فيليپين و... رادر بر گرفت، وآغاز جنگ جهاني اول (نخستين جنگ امپرياليستي بر سر تقسيم جهان). اين چرخشهاي  جهاني ـ تاريخي ومصافهايي را كه در پيش روي جنبش انقلابي قرار دادند، يك چيز را اثبات ميكرد و آن اينكه سرمايه دستخوش تغييرات بسيار اساسي شده بود ـ اما چه تغييراتي ؟

  كارل كائوتسكي ، كه درآنزمان آتوريته تثبيت شده ماركسيسم در جهان بود، چنين بيان داشت كه اين تغيير نشاندهنده قابليت نوين سرمايه در نظم منطقي بخشيدن به خويش است. عليرغم اينكه جهان سرمايه داري درگير يك جنگ جهاني خونين و مخرب بود، اما كائوتسكي براين عقيده بود كه امكان بوجود آمدن "اولترا ـ امپرياليسم" از درون بلوكهاي عظيم  سرمايه انحصاري وجود دارد ـ يعني سيستمي كه به اصطلاح بتواند قابليت  تقسيم مسالمت آميز جهان و گريز از برخوردهايي نظير جنگهاي جهاني كه يقيناً جنبه خودتخريبي دارند را اعطاء كند. كائوتسكي چنين بيان داشت كه امپرياليسم بيش از هر چيز يك سياست است، و بهر حال سياستها را ميتوان  بدون انقلاب تغيير داد. از نظر كائوتسكي، امپرياليسم تضادهاي سرمايه را حاد نكرده بلكه آنها را تخفيف بخشيده است ـ و يا فشار طبقه كارگر بعلاوه همراهي  سرمايه داراني منطقي كه نسبت به منافع خويش روشن هستند، حداقل ميتواند تخفيف آنها را امكانپذير سازد. اركان  موضع سياسي كائوتسكي طي جنگ جهاني اول چنين بود. در آنزمان، او فراخوان تبديل جنگ امپرياليستي به جنگ طبقاتي داخلي را بچگانه  خواند، وبه مخالفت با انشعاب از آن احزاب و رهبران جنبش سوسياليستي كه حكومتهاي خود را درجنگ حمايت كرده بودند، برخاست. در عوض، كائوتسكي از كارگران خواست كه حكومتهاي خود را براي دستيابي به يك "صلح عادلانه" تحت فشار قرار دهند. امروزه نيز، اين تحليل و خط مشي سياسي همچنان حيات داشته، و توسط احزاب رويزيونيستي متحد شوروي و احزاب سوسيال دمكرات و نيروهاي وفادار به بورژوازي غرب، بيان ميشود.

 اين واقعيتي است كه در اوايل قرن بيستم بنظر ميرسيد كه سرمايه بر محدوديتهاي دوره قبلي و شدت گرايشاتش بسوي بحران  فائق آمده است. عرصه فعاليت سرمايه  در ابعاد بيسابقه اي بين المللي گرديد. توليد نه تنها در سطح هر بنگاه بسيار سازمان يافته بود، بلكه در سطح كل صنايع و حتي مجموعه مناطق جهان نيز ادغام شده بود. درعين حال، بخشهايي از پرولتارياي كشورهاي سرمايه داري خود را در موقعيتي نسبتاً با ثبات يافتند و احزاب سوسياليستي و اتحاديه هاي كارگري، نهادهاي قدرتمندي در پارلمانها و زندگي اقتصادي بسياري از اين ملل شده بودند.

  اما اينها مبين پايان يافتن و يا تخفيف تضاد اساسي سرمايه داري (در هر دو شكل از حركتش) نبود، بلكه جهشي كيفي در خصلت وجوه اين تضاد وسطح ظهور آنرا نشان ميداد. رشد و حل تضاد ميان توليد اجتماعي و مالكيت خصوصي به يك پروسه ادغام شده بين المللي بدل گشته بود و هردو شكل حركتش (آنارشي ـ ارگانيزاسيون، و بورژوازي ـ پرولتاريا) بمثابه پروسه هايي كه بطور بين المللي  تعيين ميشدند، تبارز شديدتري يافتند. شرايط انباشت سرمايه داري و مبارزه طبقاتي در هر كشور ـ يا هر گروه از كشورها، مثلا كشورهاي امپرياليستي اروپا ـ بر زمينه اين پروسه بين المللي "تنظيم" شد، و فقط درپرتو آن قابل درك است.

  اما، اين مسائل درهمان زمان واضح نبودند و جنبش سوسياليستي دچار جدي ترين بحران تاريخش شد. در اين گرهگاه حياتي، اين وظيفه بر دوش لنين افتاد كه از موضع واقعاً ماركسيستي به امپرياليسم برخورد كرده و آنرا مورد موشكافي قرار دهد. او نشان داد كه سرچشمه اين پديده نوين ـ امپرياليسم ـ در تضادهاي سرمايه است، و نشان داد كه امپرياليسم فاز نويني از سرمايه داري و در واقع بالاترين و آخرين مرحله آن ميباشد. به سرمايه مي بايست بصورت  كيفيتاً نويني نگريسته ميشد، يعني بطور بين المللي. چرا كه انباشت آن در سطح  كيفيتاً نوين و برتري به يك پروسه بين المللي تبديل شده بود و با نگرشي  بين المللي روشن شد كه  اين مرحله نوين نشانگر تخفيف يافتن تضادهاي آن نبوده بلكه نمايانگر حاد شدن آنها است. انقلاب اكنون بيش از سابق ممكن و عاجل مي باشد ـ و البته همانگونه كه لنين توضيح داد، نه بصورت صعود مستقيم الخط،  پيوسته ودر همه جا، بلكه به  طريق تشديد مارپيچي شكل تضادها و فشرده شدن آنها در گرهگاههاي كليدي معين. همانطور كه لنين، در اثر كلاسيك "امپرياليسم بمثابه عاليترين مرحله سرمايه داري" نوشت:

 

  امپرياليسم بطور كلي درنتيجه تكامل سرمايه داري و ادامه مستقيم خصوصيات اساسي آن بوجود آمده است. ولي سرمايه داري در مرحله معيني از تكامل خود، آنهم در مدارج بسيار بالاي آن، به امپرياليسم سرمايه داري مبدل شد، و اين هنگامي است كه بعضي خصوصيات سرمايه داري به نقيض خود بدل ميشوند و در تمام جهات علائمي بوجود ميآيد و مشاهده ميگردد كه مختص دوران انتقال از سرمايه داري به نظام اجتماعي ـ اقتصادي عاليتري است. (امپرياليسم ...، صفحه 104)

 

  اين خصوصيات چه بودند؟ و چگونه يك "عصرگذار" از آن نوع را كه لنين گفت شامل ميشدند؟ واينهاچه معنايي براي مبارزه انقلابي دارند؟

 

خصوصيات اصلي امپرياليسم

 

انحصار:

 در شالوده امپرياليسم، پيدايش سرمايه انحصاري در كشورهاي پيشرفته سرمايه داري قرار دارد. سرمايه داري انحصاري،

 امپرياليسم است، هر دو يك چيز هستند. در اواخر قرن نوزدهم انحصار ريشه دواند و عاقبت بر صنايع اين كشورها يكي پس از ديگري غلبه يافت. توافقاتي تقريبي ميان تعداد قليلي از بزرگترين شركتهاي يك رشته صنعتي بر سر تقسيم بازارها، قيمتها، شتاب نوآوريهاي تكنيكي و غيره انجام شد، كه اين شركتها را قادر ساخت كه قيمتها را بالاتر از ارزش، تثبيت كرده و سرمايه گذاري در ماشين آلات جديد را بتعويق بيندازند، و درنتيجه مافوق سود (نسبت به  سرمايه غير انحصاري) حاصل كنند.

 اين صفت مشخصه امپرياليسم آنچنان عيان است كه تقريبا احتياج چنداني به تشريح ندارد. مثلا در آمريكا در سال 1900، انحصارات 66 درصد صنايع آهن و فولاد،       81 درصد صنايع شيميايي، 85 درصد توليد آلومينيم، 95 درصد زغال سنگ و غيره را كنترل ميكردند. آمار جديدتر نشان ميدهد كه امروزه 200 شركت بزرگ در راس صنايع آمريكا، صاحب تقريباً دوسوم دارائيهاي صنعتي است.(اين رقم افزايش چشمگيري را نسبت به سطح تراكم قبل از جنگ جهاني دوم نشان ميدهد. درابتداي پيدايش انحصارات پس از جنگ داخلي، اين نسبت قابل اغماض بود).

  اما، چرا انحصار بوجود آمد؟ همانگونه كه در فصل پيشين توضيح داده شد، در انباشت سرمايه گرايشي ذاتي بسوي تجمع ابزار توليد و حاكميت بر نيروي كار در دست عده معدودي سرمايه دار وجود دارد، كه همانطور كه ماركس خاطرنشان ساخت، شالوده توليد بزرگ را گسترش ميدهد. در اواخر قرن نوزدهم، گرايشات سرمايه بسوي تراكمي عظيمتر و بنابراين توليد گسترده تر و نيز بسوي تمركز سرمايه (يعني، جذب يك سرمايه توسط ديگري) تا بدان حد رشد يافت كه مي بايست به ايجاد انحصارات در صنايع عمده منتهي ميشد ـ و بزودي نيز اين چنين شد ـ و جهشي كيفي در سازماندهي سرمايه اجتماعي در كليت آن، بوقوع پيوست. (1)

 لنين در "امپرياليسم..." چنين جمعبندي ميكند كه:

  آنچه از نظر اقتصادي (در گذار به امپرياليسم ـ لني ولف) جنبه عمده دارد عبارتست از نشستن انحصار سرمايه داري بجاي  رقابت آزاد سرمايه داري. رقابت آزاد خصوصيت اساسي سرمايه داري و بطوركلي توليد كالايي است. انحصار مستقيماً نقيض رقابت آزاد است، و ديديم كه رقابت آزاد در برابر چشم ما تدريجاً به انحصار بدل شد، توليد بزرگ را بوجود آورد و توليد كوچك را از ميدان بدر كرد، توليد بزرگ را به بزرگترين توليد مبدل نمود و تراكم توليد و سرمايه را بدانجا رساند كه از آن انحصار بوجود آمده و هم اكنون نيز بوجود مي آيد: كارتلها، سنديكاها، و تراستها كه سرمايه يك دوجين بانك با آنها در هم آميخته و سرمايه هاي ميلياردي را بوجود مي آورند. (امپرياليسم ...، صفحه 104)

 

 اما، همين تكامل خود متناقض است. لنين توضيح ميدهد:

 

 درعين حال كه انحصارها از درون رقابت آزاد پديد مي آيند، اين رقابت را از بين نمي برند، بلكه مافوق آن و بموازات آن زندگي ميكنند و بدين طريق يك سلسله تضادهاي بسيار حاد و شديد و اصطكاكها و تصادماتي را بوجود مي آورند. (امپرياليسم...، صفحه 105)

 

  در آغازدهه  1870، يك سلسله انحصارات قسمي موجود بود و تلاشهاي ناموفق (يا فقط موقتاً موفق) در جهت ايجاد انحصارات در كشورهاي پيشرفته سرمايه داري انجام پذيرفت، اما باظهور فزاينده گرايش به تراكم و تمركز بود كه انحصار در اواخر قرن نوزدهم عموميت يافت و شالوده امپرياليسم را ريخت. انحصار با خود تكامل بيش از پيش نيروهاي مولده را بهمراه مي آورد (وبخشاً از آن ناشي ميشود). انحصار عموماً بصورت يك يا چند بنگاه كه بر بسياري كارگاههاي كوچك سلطه و يا تملك دارد، شكل نميگيرد، بلكه با افزايش شديد در تراكم توليد در ارتباط است. كارخانه هاي عظيم و شديداً مكانيزه عموميت يافته و حتي براي سرمايه گذاري اوليه در پايه اي ترين بخشهاي توليدي، تراكم عظيم سرمايه لازم مي آيد.

 اما، تراكم سرمايه و تراكم توليد در ابعاد نوين، مانع جديدي را در برابر انباشت مداوم سرمايه بوجود مي آورد: اكنون سرمايه نسبت به بازار ملي صرف داراي اضافه توليدي عظيم است. آنچه را كه انگلس "نيروي انبساط يابنده توليد اجتماعي شده" مي خواند و آنرا به فشار گاز حرارت ديده كه در يك ظرف انبساط مي يابد تشبيه ميكند، اكنون بطور تصاعدي افزايش يافته و محدوديتهاي مالكيت خصوصي و بخصوص محدوديتهاي بازار ملي در اين زمان، خود را شديدتر از هر زمان ديگر نمايان ميسازند. بنابراين، برسرمايه فشار جبري وارد مي آيد كه از چارچوب ملي خارج شود. سرمايه بيش از حد وفور يافته است وبايد به شيوه اي كيفيتاً عظيمتر از پيش به كشورهاي ديگر صادر شود تابتواند از حداكثر سود آوري برخوردار گردد (وهمچنين بدلايل ديگري كه بعداً توضيح داده خواهد شد).

 بنابراين، سلطه انحصار، پايه جهشي كيفي در اجتماعي شدن توليد را شكل ميدهد. كنه مسئله اجتماعي شدن ديگر سازماندهي توليد درسطح يك كارخانه نبوده، بلكه اجتماعي شدن و ادغام كلي پروسه درسطحي جهاني مي باشد.

 لنين نوشت: "رقابت به انحصار مبدل ميشود. پيشرفت عظيمي در رشته اجتماعي شدن توليد حاصل ميگردد. بويژه پروسه اختراعات فني و تكامل فني نيز جنبه اجتماعي بخود ميگيرد." و سپس ادامه داده و تاكيد مي ورزد كه:

 

 اين ديگر بهيچوجه آن رقابت آزاد سابق كارفرمايان پراكنده و ازيكديگر بي خبري نيست كه براي فروش در بازار نامعلومي كالا توليد ميكردند. جريان تمركز بجايي رسيده كه ميتوان تمام منابع مواد خام (مثلا اراضي داراي معادن آهن) رادريك كشور معين و حتي، چنانچه بعداً خواهيم ديد، دريك سلسله از كشورها و در تمام جهان بطور تقريبي برآورد نمود. چنين برآوردي نه تنها انجام ميگيرد، بلكه اين منابع به توسط عده اي از اتحاديه هاي عظيم انحصاري، دريك دست مجتمع شده است. ظرفيت جذب بازارها كه اين اتحاديه ها طبق قرارداد، آنها را بين خود "تقسيم ميكنند" بطور تقريب تخمين زده ميشود. نيروي كارگري ماهر انحصار ميشود، بهترين مهندسين اجير ميشوند، راهها و وسايل ارتباطي ـ راههاي آهن در آمريكا و شركتهاي كشتيراني در اروپا و آمريكا ـ قبضه ميشوند. (امپرياليسم ...، صفحات 24 و 25)

 

 از زمان لنين تا كنون، اين پديده بيش از پيش توسعه يافته است. آنچه كه اقتصاددانان سرمايه داري، "خط توليد ادغام شده جهاني" ميخوانند، يك نمونه از اجتماعي شدن در مقياس جهاني است. بطور مثال، براي توليد مدل اتوموبيل اسكورت محصول كارخانه فورد در سال 1982، در اتوموبيل را از مكزيك، ترمز عقب را از برزيل، كمك فنر را از اسپانيا، توپي چرخ و صفحه كلاچ را از فرانسه، ميل گاردان را از ژاپن، سرسليندرهاي موتور را از ايتاليا، وسوپاپ و بوشينگ را از آلمان غربي، سيم كشيها از تايوان و دنده فرمان را از انگلستان تهيه ميكردند.

 مثال بسيار جالب تر، صنايع توليد كننده ترانزيستور و نيمه هادي است، كه طي دهه 1960 اوج يافت. درحين پروسه ساختن ترانزيستورها يا مدارهاي بسته، بسياري از كارخانه هاي آمريكايي اجزاء تكميل نشده را براي مونتاژ به خارج فرستاده وسپس "چيپ هاي" تكميل شده را براي آزمايش به آمريكا باز ميگردانند. مثلا، كارخانه آمريكايي توليد كننده نيمه هادي "فرچايلد"، اجزاء تكميل نشده را در كارخانه هاي اندونزي، كره جنوبي، هنگ كنگ و فيليپين مونتاژ كرده، وسپس آنها را در سنگاپور آزمايش كرده و انبار ميكند ـ كه بعداً در كامپيوترهايي كه تقريباً در تملك خاص كشورهاي سرمايه داري پيشرفته هستند، بكار روند. قسمت اعظم توليد اين نيمه هادي ها در مناطقي از كشورها انجام ميگيرد كه به مناطق توليد صادراتي يا مناطق محصور، معروفند: يعني بخشهايي از "جهان سوم" كه در آنها، از يكسو، قوانين كار مملكتي، سطح دستمزدها و مالياتها معلق است، و از سوي ديگر، سرمايه عظيمي جهت رشد تاسيسات زيربنايي (مانند نيروي برق، ارتباطات، اتوبانها، بنادر، فرودگاهها وغيره) متراكم شده است. اين سرمايه غالباً شكل وامهاي دراز مدت از سوي موسسات مالي بين المللي به كشور "ميزبان" را بخود ميگيرد. بطور مثال، "بانك صادرات ـ واردات"، براي ساختن نيروگاه اتمي "مارونگ" به فيليپين وام داد، كه درمقابل قرار است در خدمت منطقه توليد صادراتي "باتان" قرار گيرد. نقل قول زيرين كه از لنين ذكر ميشود، براهميت اين اجتماعي شدن در بعد جهاني و آنچه كه بدان خصلت معوج ميدهد، تاكيد مي ورزد:

 

  سرمايه داري در مرحله امپرياليستي خود، به جامعترين وضعي به توليد جنبه اجتماعي ميدهد، وسرمايه داران را عليرغم اراده و شعور آنان بيك نوع نظام اجتماعي نويني ميكشاند، كه عبارتست از مرحله انتقال از آزادي كامل رقابت به اجتماعي شدن كامل.

 توليد جنبه اجتماعي بخود ميگيرد، ولي تملك كماكان جنبه خصوصي خود را حفظ ميكند. وسايل اجتماعي توليد، كماكان، درمالكيت خصوصي عده قليلي از افراد باقي ميماند. رقابت آزاد كه رسماً مورد قبول است، درهمان حدود عمومي خود باقي ميماند اماستمگري معدودي صاحبان انحصارات بر باقي اهالي صدبار شاق تر و محسوس تر و توان فرساتر ميگردد. (امپرياليسم...، صفحه 25)

 بر پايه اين درجه ازاجتماعي شدن توليد، ساختن جهاني كاملا نوين امكانپذير است: جهاني كه در آن توليد و توزيع، بطور عموم، در ابعادي جهاني ميتواند آنچنان سازماندهي شده و پيش برده شود ـ و بايد بشود ـ كه نابرابري ها، عقب ماندگي ها و فلاكتي كه هنوز بر اكثر نقاط جهان سلطه دارد را در هم شكند، و بطوركلي جامعه بشري بتواند به مرحله كاملا نويني گذر كند. اما قيود مناسبات امپرياليستي  در بسياري نقاط، از هم گسيختگي و ناموزوني و در جهان "اعوجاج" (نامي كه باب آواكيان بر آن نهاده)  بوجود مي آورد. بدليل مناسبات ميان قدرتهاي امپرياليستي و اكثريت عظيم ملل جهان، اجتماعي شدن جهاني توليد اوضاعي را بوجود آورده و تشديد كرده كه در آن "...رقم 8 درصد بيكاري در بخشهاي عظيمي از جهان به معجزه شبيه است ـ 30 درصد و 40 درصد رقمهاي ثابت آن هستند؛  دورانهاي بحرانهاي حاد كه ديگر جاي خود دارد. و از تعداد معدودي كه بگذريم، اين نقاط بينهايت عقب مانده اند و اكثر مناطق آن حتي تحت پوشش راه آهن قرار ندارند، ترنها بندرت سروقت حركت ميكنند، كالاها به سرعت در سراسر كشور توزيع نميشوند، و يك اقتصاد موزون وجود ندارد..." (باب آواكيان، فتح جهان؟ ...صفحه 36).

 دراين جهش در اجتماعي شدن توليد بود كه كائوتسكي نطفه كنترلي را ديد، كه فكر ميكرد به سرمايه داران امكان آن را ميدهد كه هميشه بتوانند خود را از بحران بدر آورند. هيچ چيز تا بدين حد نميتواند از حقيقت دور بوده و يا به كنه تضاد نزديك باشد. انحصار و سازماندهي توليد در مقياس جهاني، سرمايه را قادر ميسازد كه در رويارويي با مجموعه اي ـ يا عرصه اي ـ از تضادها بهتر مانور دهد، اما فقط براي آنكه آنها را در سطح مخربتر و همه جانبه تري منعكس سازد، بقول لنين "برحدت و شدت هرج و مرجي كه ذاتي توليد سرمايه داري بمثابه يك كل است، مي افزايد." (امپرياليسم ...، صفحه 28) آنارشي بطرق گوناگون فوران مي كند و از هر روزنه اي به بيرون مي جهد: دررقابت و مبارزه مداوم ميان سرمايه انحصاري و سرمايه غيرانحصاري، در گرايش بلوكهاي سرمايه به شكستن  به قطبهاي رقيب  متخاصم، ودر مبارزه ميان خود انحصارات عظيم با يكديگر. توافقات ميان انحصارات، در واقع مانند آتش بس  موقت جنگ است، و گرايش بدان دارد كه راه را براي جنگهاي نابودكننده و علني باز كند ـ جنگ اقتصادي و نظامي ميان دول.

 مضافاً اينكه، نياز به يافتن مجاري سودآور جهت سرمايه گذاري مافوق سودها، به سرمايه گذاريهاي پرمخاطره بويژه در خارج مي انجامد، و در بسياري موارد سرمايه گذاريها، بدليل افزايش حجم سرمايه مورد نيازبراي آغاز يا متغير ساختن يك مجموعه صنعتي، از همان آغاز كار ابعاد مخاطرات گسترده تر است. همچنين، بعلت وجود سرمايه اي كه در چنان ابعاد حجيمي متراكم شده و قادر است با سرعت فوق العاده اي به داخل و خارج بخشهاي مختلف و عرصه هاي سودآورتر، روان گردد (بعداً در اين مورد توضيح داده خواهد شد)، برخي از بخشهاي اقتصادي كشور بسرعت رشد ميكنند، در حاليكه ساير بخشهاي داراي سودآوري كمتر (كه ممكن است وجودشان بهمان اندازه براي عملكرد كل سرمايه اجتماعي، حياتي باشد) زوال و ركود مي يابند ـ گونه اي از ناموزوني كه خود هم بيان آنارشي و هم عامل تشديد آنست.

 بعلاوه، اين واقعيتي است  كه انباشت سرمايه داري به اين گرايش پا ميدهد  كه يك  سرمايه به چند سرمايه رقيب  منقسم گشته، و بلوكها يا اتحاديه هاي سرمايه نيز متشابهاً تجزيه گردند. بطورمثال، اين مسئله را در رقابتهاي داخلي ميان بخشها يا واحدهاي مختلف توليد درون شركتهاي عظيم مانند "شركت بين المللي تلگراف و تلفن" و "جنرال موتورز"، برسر سرمايه گذاري، تخصيص ارزش اضافي و استراتژي سرمايه گذاري دراز مدت، ميتوان ديد. يا مثلا در مورد سرمايه دولتي در شوروي، اين مسئله در مبارزه ميان بخشهاي كشاورزي و صنايع سنگين برسر سياستهاي سرمايه گذاري كه توسط دولت تعيين ميشود، توزيع ارزش اضافه وغيره، تبارز مي يابد. اين گرايش در سطحي بالاتر، خود را در برخوردهاي درون بلوكهاي امپرياليستي ميان ملل مختلف، ظاهر ميسازد ـ برخوردهايي كه فقط ميتواند تابعي از تضادهاي شديدتر با بلوك (يا بلوكهاي) رقيب بوده و بخشاً و موقتاً برمبناي اين تضادهاي مهمتر رفع شوند. در واقع، برخورد ميان بلوكهاي امپرياليستي رقيب برسر تقسيم جهان مهمترين و فشرده ترين بيان حدت يابي آنارشي موجود در امپرياليسم است. اين تضاد فقط ميتواند بر مبناي قدرت سياسي ـ نظامي حل شود و مهمترين معيار اندازه گيري اين قدرت جنگ جهاني امپرياليستي است.

 قيد و بندهاي تشديد يافته روابط توليدي بورژوايي بر دست و پاي نيروهاي مولده كه اكنون بين المللي شده اند، تضاد ميان ايندو را هرچه حادتر ميكند و نياز به انجام تحول را هر چه عاجلتر و ناگزيرتر ميسازد. اكنون، ابزار با ابرام و قدرتمندي هر چه تمامتر و به كليه زبانهاي كره زمين، از لزوم تحول در مناسبات توليدي سخن ميگويند.

 

نقش تغيير يافته بانكها

 انحصاري شدن سيستم بانكداري نيز، بخش لاينفك امپرياليسم است. امروزه در آمريكا، 10 عدد از بزرگترين بانكهاي آن كشور، 405 ميليارد دلار دارائي در اختيار دارند كه برابر با 25 درصد دارائي تمام بانكهاي آمريكا است، و تنها 3 عدد از آنها ـ بانك آمريكا، سيتي كورپ، چيس مانهاتان ـ بر رويهم نيمي از اين دارائي را در تملك دارند. بعلاوه، اين آمارها تملك بر كمپانيها و بانكهاي ديگري كه 10 بانك يادشده بشدت برآنها كنترل دارند و 50 درصد ديگر از دارائيهاي بانكي را تشكيل ميدهند، شامل نميشود. (2)

 تراكم سيستم بانكي، بانكداران را از عده اي واسطه پراكنده به معدودي انحصارگر قدرتمند مبدل ميسازد. لنين نوشت:

 

هنگاميكه بانك براي چند سرمايه دار حساب جاري نگاه ميدارد، (مانند سابق)، گويي يك عمل صرفاً فني و فرعي انجام ميدهد. ولي هنگاميكه اين عمليات توسعه ميپذيرد و دامنه عظيمي بخود ميگيرد، آنوقت مشتي صاحب انحصار، عمليات بازرگاني و صنعتي تمام جامعه سرمايه داري را تابع خود مي نمايند، چراكه امكان مي يابند ـ از طريق ارتباطهاي بانكي و حسابهاي جاري و ساير معاملات مالي ـ ابتدا از چگونگي امور سرمايه داران گوناگون دقيقاً با خبر شوند و سپس آنها را تحت كنترل خود قرار دهند، و از طريق توسعه يا تحديد اعتبارات و ايجاد تسهيلات يا اشكالات در اين زمينه، در امور آنها اعمال نفوذ نمايند و بالاخره سرنوشت آنها را از هر جهت تعيين نمايند، ميزان درآمد آنها را معين كنند و آنها را از سرمايه محروم سازند و يا اينكه به آنها امكان دهند سريعاً و به ميزان هنگفتي بر كميت سرمايه خود بيفزايند و غيره. (امپرياليسم...، صفحه 37)

 

 تراكم  سرمايه بنحو بيسابقه اي توسط انحصار در سيستم بانكي تسريع شده و بصورت مقادير هنگفت سرمايه در شكل سپرده و غيره، جمع ميگردد (و وامهاي كلان جاري ميشوند يا سرمايه گذاري هابشكل كنسرسيوم انجام ميگردند). اين تراكم، بيش از آنكه مسئله اي كمي باشد، از اهميت كيفي برخوردار است ـ بقول لنين، بانكها كنترل وجوه عظيمي از سرمايه را بدست مي آورند. آنها در امور مربوط به صنايع مختلف و مناطق گوناگون جهان، متخصص پرورش داده و مورد استفاده قرار ميدهند. رابط ها و مامورين دولتي را بخدمت ميگيرند، و در سراسر جهان فعاليت مي كنند.

 شبكه در هم تنيده سرمايه و اطلاعات كه در سراسر بانكها گسترده است، سرمايه دار صنعتي را بيش از پيش به سرمايه بانكي وابسته ساخت. در عين حال، سرمايه صنعتي نيز در سرمايه بانكي ادغام شد. در آمريكا، سرمايه راكفلر كه بر پايه نفت قرار دارد، جهت تداوم توسعه به وراي محدوديتهاي يك صنعت واحد، بانكهاي خود را ايجاد نمود ـ درست مثل ساير سرمايه داران صنعتي مانند "ملون" و "دوپون".

  مقوله ديگري نيز وجود دارد كه لنين خاطرنشان ساخت:

 

 ...بين بانكها و بنگاههاي كلان صنايع و بازرگاني، عمل به اصطلاح اتحاد شخصي توسعه ميپذيرد، و ايندو بوسيله به چنگ آوردن سهام و بوسيله شركت روساي بانكها در شوراهاي نظارت (هيئت مديره) بنگاههاي صنعتي و بازرگاني و بالعكس، باهم يكي ميشوند. (امپرياليسم ...صفحه 45)

 

با گذار به امپرياليسم، بانك و سرمايه صنعتي در بلوكهاي عظيم ادغام شدند، و شكل عاليتر سرمايه سلطه يافت: سرمايه مالي.

 

سـرمايه مـالي

 سرمايه مالي در وراي تقسيم بندي هاي ميان صنايع، بنگاهها و حتي كشورها قرار دارد، و سرمايه اي است كه ديگر به يك يا چند حيطه يا بخش اقتصاد محدود نيست، بلكه جهت جذب و تمركز بخشيدن به حداكثر حجم ارزش اضافي ممكن، ميتواند در بسياري شركتها و مناطق مختلف جهان وارد شده و يا از آنها خارج شود. سرمايه مالي از درون كل مجموعه تضادهائي كه گرد آمده و امپرياليسم را بوجود آوردند و بمثابه بخشي ازاين مجموعه، زماني بوجود آمد كه بدليل اجتماعي شدن روز افزون توليد، تمركز و تجمع سرمايه هاي متعدد جهت پيشبرد انباشت، ضروري گرديد. تنها ظهور اين بلوكهاي عظيم مالي ناشي از در هم آميختن سيستم بانكي وسرمايه صنعتي، از عهده چنين كاري بر مي آمد. (سرمايه گذاري اوليه بيسابقه در سطح يك ميليارد دلار در صنايع فولاد آمريكا در1900 نمونه اي از اين گونه جهش مورد لزوم بود). مضافاً اينكه، انعطاف پذيري سرمايه مالي از قبل شبكه گسترده ارتباطش اين توانايي را بدو مي بخشد كه بتواند مانور داده و سرمايه را بگونه اي متمركز سازد تا از بروز موانع مشخص بر سر راه انباشت مداوم كل سرمايه اجتماعي ممانعت بعمل آورد (اگرچه موقتاً) ـ همانطور كه قبلا متذكر شديم مثلا توانائيش در انتقال سرمايه از بنگاههايي با سودآوري كم به بنگاههاي عظيم جديد، به عرصه هاي سرمايه گذاري نوين يابه ساير مناطق جهان.

عملكرد سرمايه در سطح گروه مالي، از عملكرد سرمايه بنگاهي كلاسيك، متفاوت است. سرمايه مالي آنقدر كه در قيد كنترل بر تعداد بيشمار بنگاهها، اعمال قدرت در "باج خواهي" از آنها، و نيز استفاده از آنان مثل مهره هاي شطرنج در يك استراتژي گسترده تر است، درپي سازماندهي و اداره اموردر سطح هربنگاه نيست. سرمايه مالي، رقابت را از بين نمي برد، بلكه آن را در شكل گسترده تري در سطح بلوكهاي مالي رقيب بازتوليد ميكند، كه اين بلوكهاي مالي تصميم ميگيرند به كداميك از بنگاهها، صنايع يا حتي كشورها كمك مالي كنند تا بر كنترل مالي خويش افزوده و كنترل رقبا را تضعيف سازند. اين بلوكها، مجموعه اي از موسسات بهم وابسته صنعتي و بانكي را تحت كنترل داشته و سود خود را از آنان حاصل ميكنند. آنها بر سر كنترل شمار عظيمي از بنگاهها با هم مبارزه ميكنند، بدون اينكه لزوماً نسبت به موفقيت اين بنگاهها متعهد باشند. در واقع، يك گروه مالي ممكنست خواهان نابودي هر شركت خاصي باشد، اگر چنين چيزي به حداكثر رساندن مجموعه سودشان كمك كند.

 

 دولت عرصه بينهايت مهمي در مبارزه ميان بلوكهاي متخاصم سرمايه مالي است. دراينجا، نبردها بر سر سياستهاي دولت حول "صنايع مسئله ساز" يا كشورهاي ورشكسته و اينكه توافقات پولي، مالي و تجاري چگونه تعيين شوند، دور مي زند ـ سياستهاي ژئوپلتيكي در رابطه با كليه مناطق جهان كه جاي خود دارد. نمايش پرطمطراق جان كندي در حمله به سياستهاي قيمت گذاري شركتهاي عمده فولاد سازي ـ كه حزب كمونيست آمريكا با اين جمله از آن تمجيد كرد: "ظهور دوباره سنت بزرگ ضد انحصاري آمريكا" ـ در حقيقت، مثال خوبي است از برخوردهاي دروني سرمايه مالي كه از طريق دولت كارگزاري ميگردد. امروزه، مسائل مختلف، از قبيل سياست در مورد مسئله انرژي و اينكه كرايسلر را از ورشكستگي نجات دهند يا خير، بخشاً به اين نكته كه به نفع كدام بلوك مالي است و به ضرر كدام، و به قدرت نسبي آنها (همچنين به تاثيراتي كه سرنوشت صنايع گوناگون بر تاروپود كل سيستم، و منجمله ـ بويژه امروزه ـ بر توانائيش در انجام جنگ مي گذارد) بستگي دارد.

 

 همانگونه كه لنين تحليل نمود:

 

 سرمايه مالي بعنوان "سرور" تيپيك جهان، سلطه يافت، بطور خاص متحرك و قابل انعطاف است، بطور خاص تار وپودش در سطح كشور و در سطح بين المللي تنيده شده است، و خصوصاً فاقد شخصيت و جدا از مسائل توليد است، با آسودگي خاص، خودرا وقف تراكم ميكند... (مقدمه بر كتاب "امپرياليسم و اقتصاد جهاني" اثر بوخارين، مجموعه آثار لنين، جلد 22، صفحه 105)

 

  اين خصوصيات، مشتق از بسياري مسائل هستند. درحاليكه بانكها خود سرمايه مالي نيستند، آنها غالباً بمثابه موسسات حياتي براي هر بلوك مالي مشخص عمل ميكنند (اگرچه، گاهي اوقات و يا در ساير موارد، خودشان ممكن است عرصه نبرد چندين بلوك گوناگون گردند). بررسي شيوه هاي اعمال كنترل بر بنگاهها، نكات زيادتري را بازگو ميكند. بانكها اغلب از طريق چنگ انداختن بر سهام هاي مهم استراتژيكي شركتها، كنترل آنها را به كف مي آورند "بنگاه مورگان گارانتي تراست" (وابسته به گروه مالي مورگان) جزو پنج سهامدار عمده 56 شركت از 122 شركتي است كه در گزارش سناي آمريكا در 1978، مورد بررسي قرار گرفتند. (لازم به تذكر است،كه  شركتهاي مورد بررسي، يك چهارم دارائي كل شركتهاي آمريكايي را درتملك داشت. بنابراين، پديده فوق الذكر، نمونه تيپيك اقتصاد آمريكا است.) "بنگاه مورگان گارانتي تراست"، بين 27 شركت از برترين موقعيت برخوردار است. اما مسئله "بنگاه مورگان" عميقتر از اين است. اين بنگاه تعيين كننده سهام "سيتي بانك"، "مانوفاكتورز هانوربانك"، و "كيميكال اند بانك تراست"، و بعلاوه بزرگترين سهامدار "بانك آمريكا كورپ" است، يك شركت بانكدار با بيشترين حجم دارائي در آمريكا. قابل توجه است كه امروزه بعلت توزيع سهام در ميان سهامداران گوناگون (نوعي "دمكراتيزه" كردن كه در واقع كنترل سرمايه مالي را افزايش ميدهد)، دارندگان 4درصد تا 5 درصد سهام ميتوانند شركت را كنترل كنند، و 51درصد سهام كافيست كه حرف  موسسه دارنده سهام از اهميت در شركت برخوردار گردد.

 يكي ديگر از شيوه هاي كنترل، "درهم قلاب شدن" است، كه عبارتست از رابطه ميان بنگاههاي گوناگون، موسسات مالي مختلف و غيره، از طريق مديراني كه در دو يا چند مجمع هيئت مديره عضويت دارند. تقريبا 90 نفر از مديران 130 شركت مورد بررسي در گزارش مذكور، هر كدام عضو 6 تا 10 هيئت مديره شركتهاي مختلف هستند. اين افراد، بلوكهاي مختلف سرمايه مالي را نمايندگي ميكنند، و تلاش دارند بر سياستهاي بنگاهها و بانكهاي گوناگون