نيمی از آسمان

 

درباره رهائی زنان در چين

 

فهرست مطالب

پيشگفتار مترجم فارسي    1

پيش درآمد بقلم "هان سويين" *  3

يادداشت مترجمان انگليسي    3

مقدمه نويسنده  4

مقدمه نويسنده بر ترجمه انگليسي    4

دلايل پنجگانه  4

فصل اول   5

كار در حال دگرگون ساختن زنان است، زنان در حال دگرگون ساختن كار هستند  5

مقدمه  5

1- طريق صنعتي شدن چين و رهايي زنان  6

2  -اجتماعي شدن روستاهاي چين و رهايي زنان  10

فصل دوم  12

اجتماعي كردن خانه داري   12

مقدمه  12

3- اول كلكتيويزاسيون، بعداً مكانيزاسيون  14

4- نمونه "تاچين" 16

5 - كنار زدن هاله اسرارآميز توليد خانگي    18

فصل سوم  20

اجتماعي كردن عملكرد مادري   20

6  - دوران شيرخوارگي و خردسالي    21

7 – بچه ها آدم هستند  24

8 - بزرگ كردن و آموزش فرزندان: قلمرو جامعه يا قلمرو دولت   30

فصل چهارم  32

خانواده در چين بسوي يك جمع گرايي توده اي   32

مقدمه  32

9 - يك بررسي تاريخي    32

10 -  زمان استراحت، زمان كار 35

11 - ايده "ملي كردن"و نتايج مرگبار آن براي خانواده  37

فصل پنجم   39

مدخلي بر بحث مسئله جنسي در چين   39

12 - نيازهاي طبيعي و نيازهاي فرهنگي    39

13 - پيدايش يك فرهنگ جنسي نوين در چين   41

14 - ايده نويني از عشق   43

بجاي نتيجه گيري   44

ضميمه: آمار در مورد شركت زنان در ادارات دولتي سال 1971  45

موخره: عليه نقش جاوداني زن(1) 45

 

 

 

پيشگفتار مترجم فارسي

در دنياي بردگي و ستم سرمايه داري، تجسم جامعه اي نوين و مناسباتي متفاوت، الهامبخش است. اما وقتي مي بينيم كه جائي، انسانهاي ديگري، نه تنها آن آرزوها را به واقعيت تبديل كرده اند، بلكه در عمل از تخيلات ما هم فراتر رفته اند، اميد و شادي ما ابعاد ديگري به خود مي گيرد؛ احساس قدرت مي كنيم. چين دوران مائوتسه دون، چنان تصويري را به دنيا ارائه مي داد؛ تصويري شورانگيز از جامعه متفاوتي كه به دنبال يك انقلاب عميق، بدست توده ها و براي توده ها ساخته مي شد. تلاشهائي كه در چين براي ريشه كن كردن ستم هزاران ساله مرد بر زن صورت گرفت، نشان ميداد كه جامعه تا چه اندازه و به چه طريق از مناسبات اسارتبار گذشته، گسست كرده است.

كتاب حاضر شمه اي از آنچه در چين انقلابي، در مسير رهائي زنان مي گذشت را از نگاه "كلودي بوروايل" (يكي از فعالين جنبش زنان فرانسه در سالهاي 1970) تصوير مي كند. اين كتاب بسال 1973 در پاريس منتشر شد؛ سال 1974 ترجمه آلماني و سال 1975 ترجمه انگليسي آن به چاپ رسيد. براي ترجمه فارسي اساسا از نسخه انگليسي استفاده كردم؛ ولي در مورد سوتيترها و برخي نكات مبهم به نسخه فرانسوي رجوع شد.

 

*****

ستم بر زن و مردسالاري "طبيعت بشر" نيست. انباشت ثروت بطور خصوصي همراه با اشكال جديد توليد، در جوامع اشتراكي اوليه به شرايطي پا داد كه بخشي از جامعه كنترل ابزار توليد را بدست گرفت و بر كل زندگي اجتماعي مسلط شد. و در اين بستر، تقسيم كار كمابيش خودبخودي بين زن و مرد به يك مناسبات ستمگرانه بدل شد. ستم بر زن كهنه ترين و ريشه دارترين ستمهاست و عليرغم تمام تغيير و تحولات جامعه طبقاتي، به درجات و اشكال مختلف بوجود خود ادامه داده است. اين ستم يكي از اركان قدرت تمام ساختارهاي اقتصادي و دولتهاي ستمگر است.

موقعيت زنان در هر جامعه، ميزان الحراره وضعيت كلي آن جامعه است. جامعه اي كه زنانش در بند باشند، جامعه اي آزاد نيست. و بهمين ترتيب، جامعه اي كه به آزادي زنان اهميت ميدهد و براي تحقق اين آزادي ميكوشد، جامعه اي است كه در راه رهائي تمامي آحادش از همه انواع ستم و استثمار قدم برميدارد. و چين انقلابي چنين جامعه اي بود.

مائوتسه دون گفت: "تا وقتي حتي يك زن تحت ستم در دنيا وجود داشته باشد، هيچكس واقعا آزاد نشده است." انقلابيون چيني، بعد از كسب قدرت، در پرداختن به مسئله زن درنگ نكرده و از همان ابتدا تدابيري براي سرنگوني مردسالاري اتخاذ كردند: در ادامه سياستي كه در دوران جنگ آزاديبخش پايه گذاري شده بود، به تقسيم زمين ـ نه بر مبناي خانواده كه بر مبناي فرد ـ پرداختند و بدين طريق زنان نيز صاحب زمين شدند؛ قانون جديد ازدواج قدم مهمي بود براي لغو ازدواج هاي اجباري و به رسميت شناختن حقوق زنان در عرصه هاي مختلف اجتماعي؛ فحشاء در مدت بسيار كوتاهي برچيده شد.... و اين تغييرات همگي با بسيج وسيع مردم عملي شد؛ بطوري كه توده ها خود به تغيير زندگي خويش دست يازند و با ابتكاراتشان در ايجاد مناسبات و اشكال نوين ساختار اجتماعي نقش فعال بازي كنند. در چين انقلابي، قدرت در دست توده ها بود.

در اين كتاب، جنبه هاي مختلف شركت زنان در انقلاب، و بخصوص اشكال سازماندهي مشخصي كه در جهت برداشتن بار هزاران ساله خانه داري و بچه داري از دوش زنان صورت گرفت، مشاهده و بررسي شده است. فصل اول كتاب، شركت زنان در توليد را بررسي كرده و نشان ميدهد چگونه زنان در اين پروسه و براي اينكه بتوانند فعالانه تر در توليد و انقلاب شركت كنند، موانعي كه خانه و خانواده و بچه داري ايجاد مي كرد را كنار زدند. ساير فصول كتاب، تجربه چين در اجتماعي كردن خانه داري، رابطه با فرزندان، برخورد به خانواده و مسائل جنسي را بررسي مي كند.

تغييرات عظيمي كه در مدتي كوتاه جامعه بغايت عقب مانده و نيمه فئودالي چين را دگرگون كرده بود، حتي براي كساني كه در جوامع پيشرفته و صنعتي اروپا زندگي ميكنند، حيرت انگيز است. (البته نبايد از خاطر برد كه انقلابيون چيني بر پايه مطالعه دستاوردهاي انقلابي شوروي سوسياليستي دوران لنين و استالين و جمعبندي از كمبودهاي آن بود كه توانستند به اين تحولات دامن زنند.) از نكات قابل توجه اين كتاب، اينست كه "كلودي بوروايل" برخلاف بسياري ناظران اروپايي، جامعه انقلابي چين را با جامعه فئودالي دوران قبل از انقلاب مقايسه نمي كند؛ بلكه اين مقايسه با جوامع به اصطلاح "آزاد" و پيشرفته غرب و بويژه فرانسه صورت مي گيرد ـ جوامعي كه در آن، هرچند اشكال ستم فئودالي چون ازدواج اجباري و چادر و غيره وجود ندارد، اما كماكان زنان به اشكال مختلف دربندند.

با مطالعه بخشهاي مختلف اين كتاب، با تحولاتي كه چين انقلابي در نقش زنان در جامعه بوجود آورد، آشنا مي شويم و گاهي با ديدن اينكه چه تغييراتي مي تواند صورت گيرد، عمق بيعدالتي و نابرابري و ستمي كه در دنياي كنوني حاكم است برايمان روشنتر مي شود. در عين حال، بايد درك كرد كه اين تحولات نسبي بوده و محدوديتهائي داشته اند. ستم بر زن را نمي توان يكشبه و اراده گرايانه نابود كرد. حتي در جامعه سوسياليستي نابرابريهاي اقتصادي و تمايزات مهم اجتماعي هنوز از بين نرفته و در جامعه، و مشخصا در بين رده هاي بالائي حزب و دولت، مدافعاني دارد كه سرسختانه براي سرنگوني انقلاب مبارزه ميكنند. ايده ها و سنن كهنه و ارتجاعي نه تنها در ميان مردان بلكه در ميان زنان هم عميق و ريشه دار است؛ و اينها همه از موانعي است كه جلوي حركت سريع، بدون افت و خيز و مستقيم الخط بسوي آزادي را ميگيرد.

در اين زمينه، اشاره موخره كتاب به كارزار مبارزه ضد كنفوسيوس (فيلسوف ارتجاعي چيني) حائز اهميت است. اين مبارزه كه در ضديت با ايده هاي ارتجاعي و عقب مانده در تمام زمينه ها، از جمله در مورد نقش زنان بپا شد صرفا يك مبارزه فلسفي نبود. نيروهاي مقتدري بودند كه از ايده هاي ارتجاعي كنفوسيوس آگاهانه دفاع ميكردند. اين نيروها كه انقلابيون آنها را "رهروان سرمايه داري" مي خواندند، بعدا در سال 1976 با يك كودتاي ضدانقلابي بقدرت رسيدند. كارزار انتقاد از كنفوسيوس اين افراد را آماج حمله قرار ميداد. اين كارزار در ادامه و بر زمينه انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي صورت گرفت. زنان در جريان اين انقلاب، بطرزي بيسابقه بصحنه مبارزه شتافتند و در عرصه هاي متعدد نقشي فعال ايفاء كردند. مائوتسه دون با تاكيد بر لزوم انقلابات فرهنگي متعدد در پيشرويهاي جهش وار جامعه سوسياليستي، و اهميت نقش زنان در اين ارتباط چنين گفت: "انقلاب فرهنگي بعدي توسط زنان و براي زنان انجام خواهد گرفت.

"نكته ديگري كه در مطالعه دگرگوني موقعيت زنان در چين بايد مد نظر داشت اينست كه اين امر بدون وجود قدرت سياسي طبقه كارگر امكان نداشت. كسب قدرت توسط پرولتاريا بود كه دروازه ها را بروي دگرگونيهاي حيرت آور در سازمان اجتماعي بشر، منجمله در موقعيت زنان، باز كرد. همانطور كه كلودي بوروايل در بخش نتيجه گيري خاطر نشان مي كند، تغيير ريشه اي وضعيت زنان و رهائي آنان از ستم جنسي، نه فقط در جوامع عقب مانده اي نظير چين بلكه در جوامع پيشرفته سرمايه داري امپرياليستي نيز در گرو انجام انقلاب است: انقلابي سوسياليستي كه كل اين بناي اجتماعي استثمارگرانه را زير و رو كند.

در همينجا لازمست اشاره كنم كه اگرچه بين اشكال بورژوا دمكراتيك سازماندهي جامعه و اشكال فئودالي تفاوتهاي چشمگيري موجود است، اما شكل متفاوت سازماندهي اين يا آن عرصه، بخودي خود تعيين كننده و نمودار شرايط كلي و اساسي جامعه نيست. بطور مشخص، بورژوازي اين توانائي را دارد كه در حيطه منافع خود از اشكال متنوع سازماندهي استفاده كند. مثلا، ايجاد مهد كودكها و غذاخوريهاي عمومي و درگير كردن زنان در عرصه هاي مختلف توليدي، از محدوده توانائي هاي بورژوازي خارج نبوده و نيست. كما اينكه جوامع اروپايي از دوران نگارش اين كتاب، تغييرات بسياري كرده اند. نمونه ديگر، شوروي است. از ميانه دهه 05 ميلادي (يعني از زماني كه سرمايه داري در آن كشور احياء شد) تجديد نظر طلبان حاكم اين توانائي را داشتند كه به استفاده از برخي اشكال "سوسياليستي" ادامه دهند. بنابراين "شكل" نهادها، تعيين كننده نيست. مسئله تعيين كننده اينست كه قدرت در دست كدام طبقه است. مثلا، آيا مهد كودكها (نظير كشورهاي سرمايه داري) براي تشديد استثمار و استفاده از نيروي كار ارزانتر زنان تشكيل مي شود يا (نظير چين انقلابي) براي آزاد كردن آنها از قيد بندگي و كمك به شركت كامل آنها در كليه امور جامعه و مهمتر از همه در قدرت سياسي؟در دوران سوسياليسم، اين مسئله كه جامعه نهايتا بسوي كمونيسم راه مي گشايد يا در نيمه راه ايستاده و راه سرمايه داري در پيش مي گيرد كماكان حل نشده است؛ خاك مساعد براي هر دوي اين جهت گيريهاي متضاد وجود دارد. قدرت سياسي پرولتاريا، سرنگون شدن استثمار انسان توسط انسان به عنوان شالوده سازمان اجتماعي، ظهور مناسبات نوين در زيربنا و روبناي جامعه، جوانه هاي دنياي آينده اند. اما تمايزات اساسي اجتماعي بين كار يدي و كار فكري، كارگر و دهقان، زن و مرد، شهر و روستا كه از گذشته باقي مانده اند، زمينه ساز رشد يك طبقه بورژوازي نوين و قدرت گيري مجدد سرمايه داريند. در چنين شرايطي، خط ايدئولوژيك و سياسي حاكم بر رهبري (يعني حزب و دولت)، نقشي تعيين كننده در پيشروي يا عقبگرد جامعه بازي ميكند. تعيين تكليف بر سر دو راه، در روبناي سياسي جامعه انجام مي شود. اين مسئله، اهميت حضور موثر زنان در رهبري سياسي جامعه، در تدوين خط و مشي حزب و دولت را بيش از پيش روشن مي سازد.

كلودي بوروايل در تاكيد بر خصلت متناقض جامعه سوسياليستي موفق است؛ اما گاه اين درك را القاء مي كند كه دولت سوسياليستي در چين عملا دولت مشترك پرولتاريا و بورژوازي بود. بدون شك بورژوازي در آن جامعه وجود داشت. اين طبقه اگرچه بطور رسمي از قدرت سياسي محروم بود، اما بقول مائوتسه دون درست در خود حزب كمونيست لانه كرده بود. نمايندگان سياسي اين طبقه در جناحهاي رويزيونيست كه حامل خط و برنامه احياء سرمايه داري در جامعه بودند، تجسم مي يافتند. اما دولت، دولت ديكتاتوري پرولتاريا بود. پرولتارياي در چين اين قدرت را داشت كه مبارزه بين دو راه را به شكل نسبتا مسالمت آميز هدايت كند.(*)

نقطه تمركز كتاب حاضر، اساسا مطالعه مسائلي است كه بطور "كلاسيك" بعنوان مسئله زنان شناخته شده اند. "كلودي بوروايل" اگرچه به حضور كمي و كيفي زنان در صفوف حزب و دولت و ارتش اشاراتي دارد، اما به نقاط قوت و ضعف چين سوسياليستي در اين زمينه نمي پردازد. بطور مثال درباره نقش زنان در انقلاب فرهنگي كه چيان چين (همسر مائو) يكي از رهبران برجسته آن بود، صحبتي نمي كند.

تحولات انقلابي مداوم در همه اجزاء جامعه چين، بدون اتكاء كامل كمونيستهاي چيني به ابتكارات انقلابي توده ها در تمامي امور، ناممكن بود. همانطور كه در اين كتاب بطور زنده ترسيم شده، توده ها مستقيما به اعمال قدرت مي پرداختند. اما رهبري حزب كمونيست و پشتوانه دولت، براي حفظ و اعمال قدرت توده ها، تعيين كننده بود. بطور كلي، امكان برقراري يك جامعه بدون حزب و دولت و ارتش، در جائي كه هنوز طبقات  وجود دارند و در محاصره يك جهان سرمايه داري متخاصم بسر مي برد، با واقعيت جور در نمي آيد. پيدايش چنين جامعه اي در گرو پيروزي كامل انقلاب جهاني پرولتري و برقراري كمونيسم جهاني است.

 

در اينجا بايد اشاره كنيم كه برداشتهاي "كلودي بوروايل" از جامعه سوسياليستي در زمينه هائي ديگر نظير ماهيت نيروي كار و دستمزدها، با درك مائوتسه دون و كمونيستهاي چيني متفاوت است. در اين مورد ميتوان به كتاب "نقد اقتصاد شوروي" اثر مائو، و بخش سوسياليسم از كتاب آموزشي "اقتصاد سياسي" بقلم گروه نويسندگان شانگهاي رجوع كرد كه بحثهاي عميق و مفصلي در مورد نقش قانون ارزش در جامعه سوسياليستي و موقعيت نيروي كار ارائه مي دهند.

در فصل پنجم كتاب حاضر، نويسنده بدرستي بحث مي كند كه چندهمسري مردانه را نمي توان با چندهمسري زنانه پاسخ داد. "عشق آزاد" پادزهر ستم جنسي بر زنان نيست. او در مقابل، از سياست انقلابيون چيني مبني بر ممنوعيت رابطه جنسي قبل از ازدواج دفاع مي كند. اينكه رابطه اين ممنوعيت با سياست تحكيم خانواده نوين در چين چه بود، و اين چنين ممنوعيتي تا چه حد مي توانست دامنه ستم بر زن را محدود كند و به رفع نابرابري اجتماعي بين زنان و مردان ياري رساند، موضوع بحث است.

تجربه چين پيشروترين تجربه بشر در امر رهائي زنان بود؛ و مي توان گفت كه كتاب حاضر در ارائه اين واقعيت موفق است. اينك بيش از دو دهه است كه چين به كام سرمايه داري فرو رفته است. دستاوردهاي عظيم و ارزشمند ساختمان سوسياليسم در زمينه هاي مختلف منجمله در مسير رهائي زنان نابود شده اند. كشتن نوزادان دختر كه قبل از انقلاب در چين فئودالي رايج بود، دوباره براه افتاده است. نقش و موقعيت اجتماعي زن به قهقرا رفته و فحشاء و تجارت سكس در جريان است. اينها همه گواه اين واقعيت است كه ستم بر زن يكي از ستون هائي است كه سرمايه داري، حاكميت و سلطه خود را بر آن استوار مي كند. در چين نيز احياي سرمايه داري، بناگزير با احياي ستم جنسي همراه بوده است.

در سه دهه اخير، سرمايه داري جهاني بخش فزاينده اي از زنان را به عرصه كار خارج از خانه كشيده و جنبش رهائي زن در سطح جهاني نيز رشد و گسترشي قابل توجه داشته است. اينها همه باعث شده كه زنان نقش بسيار فعالتر و آگاهانه تري در زندگي اجتماعي و سياسي بعهده بگيرند. در اين مسير، درك جنبش بين المللي كمونيستي از مسئله زن و امر رهائي زنان نيز روشنتر و عميقتر شده است. اينك مي توان "نيمي از آسمان" را با نگاهي پيشرفته تر نگريست.

ترجمه فارسي اين كتاب به فعالين جنبش زنان ايران و افغانستان اهداء ميشود. واپسگرايان مذهبي با تكيه به عقب مانده ترين ايده هاي سنتي و فئودالي اين جوامع و با زور تفنگ و قانون، ابتدائي ترين حقوق را از زنان سلب كرده اند. ولي همين وحشيگري ها به شرايطي پا داده كه زنان هر چه بيشتر به ميدان مبارزه كشيده ميشوند؛ و خشمي را در آنان ايجاد كرده كه نيروي قدرتمندي در مبارزه با اين متحجران و حاميانشان و انجام يك انقلاب ريشه اي در جامعه افغانستان و ايران است. اميدوارم كه ترجمه اين كتاب به گسترش افق ديد و مبارزه زنان فارسي زبان خدمت كند.

منير اميريهشت مارس 1999 ـ اسفند 1377

 

(*) براي درك عميقتر مبارزه طبقاتي در چين، مطالعه آثار مائوتسه دون و ديگر رهبران انقلابي چين در زمينه مبارزه دو خط و درسهاي انقلاب فرهنگي، ضروري است. مشخصا رجوع كنيد به مقاله "درباره اعمال همه جانبه ديكتاتوري بر بورژوازي" نوشته چان چون چيائو. وي از اعضاي دفتر سياسي حزب كمونيست چين بود كه در جريان كودتاي بورژوائي سال 1976 همراه با چيان چين و ديگر كمونيستهاي انقلابي چين دستگير شد. سالها بعد، چان چون چيائو و چيان چين  در زندان دن سيائو پين جان باختند.

 

 

 

پيش درآمد بقلم "هان سويين" *

از اينكه پيش درآمدي بر اين كتاب مي نويسم بسيار خوشحالم. بنظر من اين كتابي عالي، فكر شده و ضروريست كه بكار رفع اغتشاشات فكري موجود در ميان بسياري از زنان در دنياي غرب در مورد وضعيت خودشان ميآيد.

تجربه چين يا بهتر است گفته شود تجربه عظيم و گسترده انقلابي كه در جريان انقلاب مداوم در اين كشور بدست آمده است، بطور قطع و از همان آغاز با مسئله رهايي حقيقي زنان گره خورده است. منظور رهايي تمام و كمال است. انقلاب سوسياليستي در چين نمي تواند فقط "نيمي از جمعيت" را در بر بگيرد و نيمه ديگر را در شرايط بردگي و استثمار، يعني در شرايطي كه كماكان بخش اعظم زنان جهان بدان گرفتارند، به حال خود رها كند. در اين حالت انقلاب سوسياليستي امكان ناپذير خواهد بود. اما چيني ها در اين حيطه، همانند بسياري حيطه هاي عملي ديگر، از يك سري ايده هاي از پيش تعيين شده حركت نمي كنند؛ حركتشان فرصت طلبانه نيست؛ آنها معتقدند كه رهايي زنان تنها از طريق اقداماتي نظير "اعطاي" حقوق برابر، و مساوات عملي نمي شود. مطالبي كه در اين كتاب در جزئيات مورد تشريح قرار گرفته اند عبارتند از: تحول عميق زنان در نحوه نگرش به خود و به جمع؛ ارزيابي مجدد از تمامي به اصطلاح "ارزش" هائي كه به مناسبات زن با جامعه و خانواده و مرد، و عملكرد وي بعنوان مادر و همسر و كارگر مربوط مي شود. تشريح اين مسائل، افق ديد زنان بيشماري را باز خواهد كرد و براي زناني كه خواهان تغيير شرايط خويشند اما غالباً به طرق نادرستي چنگ مي اندازند، بسيار ارزشمند خواهد بود.

منظور من بهيچوجه كم بها دادن يا نفي جنبشهاي رهايي بخش زنان كه اينك در بسياري كشورهاي غربي جريان دارد، نيست. همانطور كه نخست وزير چوئن لاي گفت، انسانها در جواني براي دست يابي به حقيقت و يافتن راه، به هزار طريق متوسل ميشوند؛ و همه جنبشهاي اصيل با چنين چيزي روبرو هستند. براي همه زناني كه حقيقتاً خواهان رهايي هستند، مطالعه اين كتاب ضروري است. زيرا در اين كتاب مبارزه زنان در چين در زمينه هاي ايدئولوژيك و مادي، نه فقط در تحول جامعه و "انجام انقلاب" بلكه در متحول كردن خودشان نيز با وضوح بسيار بيان شده است. در هر گوشه كتاب خاطرات، ماجراهاي زنده و ملموس براي روشن كردن نكات مورد استفاده قرار گرفته است. جهش بزرگ به پيش زنان چين بهتر از هر جا در اين واقعيت منعكس ميشود كه آنها نه فقط براي كسب برابري با مردان و منافع اقتصادي به رها كردن خويش پرداخته اند، بلكه جهت "انجام انقلاب" و خدمت به تحكيم سوسياليسم بدين كار دست زده اند. آنها فقط با تحكيم سوسياليسم است كه ميتوانند رهايي خويش را نيز تحكيم كرده و حقيقتاً به "نيمي از آسمان" تبديل شوند.

من اعتراف ميكنم كه با خواندن اين كتاب، بطرق گوناگون به جهل خود در درك از زنان پي بردم؛ و فهميدم كه خود چقدر به برخي ايده هاي "فئودالي" و "عقب مانده" از شرايط زنان آلوده ام. علتش اين است كه تفكر من محدود به تجربه شخصي من است. تجربه شخصي من در زمينه مبارزه براي كسب آزادي بيان بوده و بخاطر همين تجربه گرايش به ناديده گرفتن بسياري از جوانب مربوط به بردگي زنان داشته ام ـ جوانبي كه خودم از آنها گريخته بودم و حتي فراموش ميكردم كه چقدر باعث فرسايش جسم و روح ميشوند. بنابراين، اين كتاب به من بسياري چيزهاي خوب ياد داد و از صميم قلب به نويسنده اش تبريك ميگويم، چرا كه تهيه اين اثر پراتيك را به تئوري مربوط ميكند؛ اين كتاب از تفكر پاترناليستي ، و اين تفكر خوش خيالانه كه "نبرد به پيروزي انجاميده" و اينكه وقتي وضعيت زنان بهبود يافت ديگر نبايد دنبال چيز بيشتري بود، دوري ميجويد. (*)

اغلب در سخنراني هايم در بسياري از كشورهاي غربي با مردان و زناني برخورد ميكنم كه ظاهراً معتقدند "مناسبات جنسي" و "آزادي جنسي" كه بمعناي مناسبات جنسي زنان و دختران جوان بدون قيد و بند ازدواج است، رهايي كامل زنان ميباشد. بهرحال اين چيزي است كه از بحثهاي آنها بر ميآيد و بنظر ميرسد كه همه اميد خود را در اين خلاصه كرده اند و فكر ميكنند كه اگر اين آزادي را كسب كنند آنوقت ساير مسائل حل ميشود. من با اين نظريه مبارزه كرده ام. چون به نظر من رابطه زن و مرد يك مقوله اجتماعي است. اما حالا مي بينم كه به حد كافي نمي دانستم "تئوري سكس" واقعا چقدر زيانبار است. فصلي كه تحت عنوان "پيش درآمدي بر بحث درباره مسئله جنسي در چين" آمده، براي روشن كردن اين موضوع بسيار مهم است.

اميدوارم كه همه زنان و همينطور بسياري از مردان اين كتاب را بخوانند. شايد برخي موارد (مثلا در رجوع به خانه داري كه بنظر نويسندگان كتاب، هم زنان و هم مردان بايد كاملا در آن مشاركت كنند) باعث شگفتي برخي مردان شود. اما خوب است به آنها يادآوري كنيم كه تا چه اندازه انرژي زنان صرف انجام كارهاي روزمره خانه ميشود؛ يعني جايي كه حتي بهترين مردان آن را حيطه زنان ميدانند. خوب است دوباره به اين مسئله فكر شود. هرچند گرايشي قوي وجود دارد كه اين مسئله را در چارچوب "خانواده" توضيح دهد. بنابراين جذب اين نكته احتمالا بسيار دشوار خواهد بود (زمانيكه شخص فكر كند زنان "استعداد" خانه داري و مادري را دارند بناگزير تقسيم كار خانه اجباري جلوه ميكند و نهايتاً بار اين كار دوباره بر دوش زنان مي افتد.) مسلماً هميشه يك اختلاف وجود خواهد داشت: مثلا مردان درد زايمان را تحمل نمي كنند. همانطور كه نويسنده كتاب مطرح كرده است، بدون شك بايد با سنگ محك ارزشهاي سوسياليستي و پرولتري، جايگاه و ارزش توليد زنان را مجددا ارزش يابي كرد. و عين اين مسئله در مورد مسئله مهم توليد مثل، و خانه داري نيز صادق است. من از نويسندگان بخاطر شجاعت و ژرف بيني شان در برملا كردن تمامي اين مسائل بسيار سپاسگزارم. اميدوارم كه اين اثر عالي باعث شكوفايي ايده هاي بسيار بيشتر در ذهن زناني شود كه حقيقتاً درگير تحول خود و شرايط اجتماعي خويش و بدين طريق دگرگون ساختن جهانند.

 

 

 

* "هان سويين"، از مادري چيني و پدري هلندي زاده شد. او طي چند دهه مشتاقانه پروسه انقلاب چين را دنبال ميكرد و از طرفداران جمهوري خلق چين در غرب بحساب مي آمد. هان سويين كه در دهه 1930، بعنوان كارآموز در يك زايشگاه ميسيونري آمريكائي در ايالت سچوان (چين) فعاليت ميكرد، از نزديك جنگ رهائيبخش خلق را تجربه كرد و قهرمانيهاي زحمتكشان تحت رهبري حزب كمونيست را بچشم ديد. در سالهاي بعد، او كتابهاي متعددي درباره انقلاب چين نگاشت كه يكي از مهمترين آنها، "رگبار صبحگاهي" است كه تاريخ انقلاب و حزب كمونيست چين (از زمان تاسيس تا سالهاي متعاقب كسب قدرت در سال 1949) محسوب ميشود ـ مترجم فارسي

 

* پاترناليسم يعني حمايتگري پدرانه از سوي اولياي امور نسبت به آناني كه تحت حاكميتشان هستند. تفكر پاترناليستي در زمينه رهائي زنان يعني انتظار "اعطاي آزادي" داشتن ـ مترجم فارسي 

 

 

 

 

يادداشت مترجمان انگليسي

اگر علاقه، شناخت و كمك اشخاص ديگري كه در حيطه هاي مشخص تخصص بيشتري دارند وجود نداشته نباشد، هيچ مترجمي نميتواند كارش را انجام دهد. در اينجا از "نوئل گري" كتابدار انجمن مطالعات انگلستان ـ چين، و "اليزابت كرول" از مدرسه مطالعات شرقي و آفريقايي تشكر ميكنيم. و بالاخره سپاس ما نثار ويراستار اين كتاب، دوستان سخت كوش ما و البته خود "كلودي بوروايل" باد.

 

ميشل كوهن و گاري هرمن لندن 1975

 

 

 

 

مقدمه نويسنده

ما در نوامبر 1971 از چين ديدن كرديم. منظورم از ما، 12 زني است كه از پاريس و ساير نقاط فرانسه گرد آمده بودند. در بين ما هم دانشجو بود و هم كارمند. يك دهقان و يك مادربزرگ از طبقه كارگر نيز در اين جمع بودند. ما شامل زنان مجرد و مادراني ميشديم كه از يك تا شش فرزند داشتيم. اما يك چيز در ما مشترك بود: همگي فعالين مبارزه در راه رهايي زنان بوديم.با اين وجود كتاب حاضر را نبايد بعنوان ديدگاه واحد گروه ما در نظر گرفت. اين كتاب محصول يك تلاش جمعي هم نيست. من به تنهايي مسئوليت عقايد ابراز شده در اين كتاب را بعهده ميگيرم. عقايدي كه ممكن است با عقايد رفقايم فرق داشته باشد. ميخواهم از "فرانسواز شومي ين" بخاطر كمك در نگارش اين كتاب تشكر كنم.

 

كلودي بوروايل

 

 

مقدمه نويسنده بر ترجمه انگليسي

اين كتاب را بدنبال سفري كه در نوامبر 1971 داشتم نوشتم. امروز بايد توجه خوانندگان را به دو نكته بسيار مهم جلب كنم.اولا اين كتاب به هيچ وجه كلام آخر نيست. يك ارزيابي از درجه ميانگين رهايي زنان در چين نيز نيست. تلاش من اين بوده كه جهتگيري ها و روندها را ترسيم كنم. اگر مايل باشيد ميتوان اين را كتابي درباره "راه چيني" رهايي زن دانست. خود اين مسير مارپيچي شكل است و برخي اوقات بنظر مي آيد كه قاطعانه در جهت خويش حركت نمي كند. اما جهت گيري كلي مسير را بوضوح ميتوان مشاهده كرد و دريافت.ثانياً، اين كتاب درباره مشكلاتي كه ما زنان امروز در مبارزه براي رهايي در غرب با آن مواجهيم نيز هست. و شايد بتوان گفت كه خيلي به اين مسئله ربط دارد. هميشه نظرم اين بوده كه مطالعه تجربه چين در اين زمينه يك پيش شرط مطلقاً حياتي براي هرگونه تلاش جهت روشن كردن مباحث پيرامون "رهايي زنان و رهايي اجتماعي" است. اين مسئله همانقدر حياتي است كه آموختن از شكست انقلاب روسيه، كه بعقيده من بزرگترين تراژدي جنبش كارگري (و بنابراين جنبش زنان) است. من بيش از هر زمان ديگر معتقدم كه عليرغم دستاوردهاي انكار ناپذير و بجايي كه جنبش نوين زنان حاصل كرده، هنوز مهمترين مسئله "تشريح" دقيق مكانيزم پيچيده ستم بر زنان است. يعني هم بايد نظامي كه زنان را در اين وضعيت مشخص نگاه ميدارد، تشريح كرد و هم هزاران رشته پيوند ارگانيك اين وضع با جامعه استثماري را نشان داد. بايد با اين مكانيزم همانطور رفتار كرد كه ساعت ساز هنگام پياده كردن ساعت ميكند. ما ديگر نمي توانيم به سخنان پيش پا افتاده درباره شرايط زنان يا به ايده هاي رايج درباره قدرت مردانه (هرچند اين ايده ها مد روز باشند) اكتفا كنيم. جهتگيري هاي كلي ما در مسير طولاني رهايي، در مبناي مادي ستمي نهفته است كه بر ما روا ميشود. اين جهتگيري ها را ميتوان از آن مبنا نتيجه گرفت. بنظر من گامهايي كه در اين مسير برداشته شده، كماكان ناچيز يا تقريباً ناچيز است.مايلم يك نكته ديگر را هم اضافه كنم. اغلب خوانده و شنيده ام كه سوسياليسم "حتي در چين" زنان را رها نميكند. چه دليلي براي اين نظريه وجود دارد؟ هنوز تعداد زنان در مقامات اداري كمتر از مردان است؛ هنوز زنان بيشتر از مردان در خانه به كار ميپردازند و از بچه ها نگهداري ميكنند و امثالهم. اما چيزي كه در اين بحثها ناديده گرفته ميشود اين است كه به يك مفهوم سوسياليسم "حتي در چين" پرولتاريا را كاملا رها نميكند. نظام دستمزدي هنوز وجود دارد؛ هنوز تمايزات مهم بين كارگران يدي و روشنفكران و بين مناطق شهري و روستايي وجود دارد؛ هنوز دولت وجود دارد. هنوز طبقه و مبارزه طبقاتي وجود دارد. هنوز خطر مداوم احياي سرمايه داري وجود دارد. آدم بايد كور باشد كه چنين احتمالي را نبيند. براي من موضوعات واقعي تماماً متفاوت است. ما بايد به موجوديت قدرت كارگري در يك جامعه سوسياليستي نگاه كنيم. اين جامعه ايست كه دو خصوصيت همزاد دارد: نابودي مناسبات اجتماعي توليدي مبتني بر استثمار (كه در چين قبل از انقلاب شامل مناسبات سرمايه داري و مناسبات فئودالي بود) و ظهور جنيني مناسبات اجتماعي نوين كمونيستي. و سوال اينجاست كه آيا بدون براه افتادن كامل راه پيمائي طولاني زنان در راه رهائي كامل، چنين شرايطي قابل تحقق است؟ آيا قدرت كارگري بدون مبارزه فزاينده ميليونها زن براي گسستن زنجيرهاي قرون، زنده و معتبر است؟اميدوارم كه چاپ انگليسي اين كتاب به بحث بيشتر بر سر اين موضوعات خدمت كند.اين را هم بايد بگويم كه اين كتاب حاوي برخي مسائل بحث انگيز و شماري اشتباهات كوچك يا بزرگ است. من به برخي از آنها آگاهم و از بعضي شان بي خبر. بهرحال بنظرم ناصادقانه است كه اينك به تصحيح آنها بپردازم. هدف ابتدائي من اين بود كه مصالح خام و نخراشيده اين اثر در جريان بحث و جدل بر سر امر زنان پرداخت شود. هنوز به اين مسئله معتقدم. واضح است كه اين بحث و جدل، نياز به مطالعه ماركسيسم را هر چه روشنتر خواهد شد.

 

كلودي بوروايل ـ پكن، ژوئيه 1974

 

 

 

 

 

 

دلايل پنجگانه

موجوديت جنبش نوين زنان سئوالاتي را طرح ميكند. اولين سئوال اين است: اصلا چرا امروز جنبش زناني وجود دارد؟ اولا، زنان در همه كشورهايي كه در آنجا جنبش وجود دارد از حق راي برخوردارند. بنابراين دليل تشكيل گروههاي زنان نداشتن حق راي نيست. ما از حق طلاق به درجه محدودي برخورداريم. بطور محدود حق جلوگيري از بارداري اخيراً در فرانسه بدست آمده است. امروز تقريباً همه زنان در مقطعي از زندگي خود از تجربه كار اجتماعي برخوردار ميشوند. اصل "دستمزد برابر در مقابل كار برابر" حتي در قانون كار بورژوايي به روي كاغذ آمده است.

اصلاحات اخير در قوانين ازدواج، برخي جوانب آشكار تبعيض جنسي را تخفيف داده است. امروز دروازه دانشگاهها بروي زنان باز است. و بالاخره اينكه شمار زيادي از ابزار كار خانگي امروزه بطور گسترده در دسترس قرار گرفته و از فشار اين كار ميكاهد.

پس چرا جنبش زنان وجود دارد؟ زنان بلحاظ تاريخي چيزهاي زيادي بدست آورده اند اما هنوز خود را درجه دوم و تحت ستم مي يابند. ما ميدانيم كه حق كار، راي، طلاق، تحصيل، استفاده از وسايل جلوگيري از بارداري و يك ماشين قهوه خردكن الكتريكي باعث آزادي واقعي ما از بردگي خانگي، از مادر بودن اجباري يا از وابستگي اقتصادي به شوهر نشده است. همانطور كه حقوق سياسي ما به هيچ وجه باعث اين نشده كه بتوانيم جامعه را تغيير دهيم. معنايش اين است كه ريشه ستم بر ما در فقدان اين حقوق نيست. در واقع اين اصلاحات ما را رها نكرده ولي باعث شده كه خشونت ستم بر خويش را بيش از گذشته احساس كنيم.

قانونگذار بورژوا سراسيمه فرياد ميزند "زنان ديگر چه ميخواهند؟ ما كه به آنها همه چيز داده ايم!" كاملا درست است! آنها به ما همه چيز يا تقريباً هرچيزي كه تحت سرمايه داري مجاز باشد را داده اند.

و اينها چيزهاي زيادي نيست!

ما نبايد از اين جامعه هيچ انتظاري داشته باشيم. دايره بايد بسته ميشد. همه اميدهاي واهي در باره راه حلهاي قانوني براي مشكلات ما، يعني چيزي كه جنبشهاي گذشته زنان را رقم ميزد، بايد قبل از اينكه جنبش نوين زنان بتواند ظهور يابد كاملا زائل ميشد. حتي اگر جنبش نوين هميشه متوجه اين نكته نبوده، واقعيت اين است كه موجوديت و طبيعت اين جنبش توسط تجربه و محدوديتهاي جنبش گذشته تعيين ميشود. و با اين نقطه شروع، همه كارها هنوز انجام نشده باقي مانده اند.

اما اگر فقدان حقوق قانوني ما هيچ ربطي به ستم واقعي بر ما ندارد، پس اين ستم از كجا برميخيزد؟ براي هركس كه نگران آينده زنان است، كشف دلايل ستم بر زن و بررسي اشكال و نتايج آن جهت تدوين يك تئوري كه بتواند در خدمت مبارزه با اين ستمگري قرار گيرد، از اهميت آشكار برخوردار است. اما جنبش رهايي زنان در فرانسه چندان به اين موضوع علاقه ندارد. براي آنها، ستم بر زن يك "تجربه زندگي" است كه بايد "احساسش كرد" نه اينكه به تشريح آن پرداخت. آنها معتقدند كه ما تحت استبداد مبتني بر بي ارتباطي بسر ميبريم. يعني مسئله را اينطور ميبينند كه هيچ مردي نمي تواند به حد كافي چشمش را باز كند تا شرايط زنان را درك كند. و زنان هم كه تحت ستم هستند، نه نيازي به تجزيه و تحليل اين ستم دارند و نه نيازي به تدوين يك تئوري رهائيبخش. به گفته آنها، تئوريها را مردان بخاطر مردان ميسازند؛ و اين حيطه اي مردانه است.

اما بسياري از ما معتقديم كه بايد از اين "فمينيسم" فراتر رويم. بازبيني ماجراهاي حقيقي ستم بر زنان وقت چنداني نمي برد. جنبش رهايي زنان مملو از اين چيزهاست. اين حرفها همانقدر به امر ما خدمت ميكند كه داستانهاي مربوط به شرايط كارخانه در روشن كردن ذهن پرولتاريا نسبت به وظايفش. ما ميخواهيم از اين فراتر برويم. طبقه كارگر تحت ستم در دوران كودكي خود، خشمش را متوجه ماشينها ميكرد. بعداً اين طبقه، كمون پاريس را بنا نهاد. فاصله بين اين دو مرحله، مثل فاصله ميان قيام عليه "جنس مذكر" و قيام براي رهايي زنان است. و اين فاصله اي است كه بايد پر شود.

تمامي چيزهائي كه ما در چين ديديم اين مسئله را مورد تاييد قرار ميدهد؛ و آنچه آموختيم به تصحيح يك درك ناصحيح كمك ميكند: رهايي زنان بمعناي انجام يك وظيفه مجزا، يا "افزودن مقداري روح" بقصد انساني كردن چهره سوسياليسم نيست. براي نمونه امور جنسي را در نظر بگيريم: هرگونه تلاش براي رها كردن زنان از اسطوره انفعال زن و اينكه زن يك شيئ جنسي است، خيال خام است مگر اينكه ما وظيفه نابودي وابستگي اقتصادي را به پيش ببريم؛ يعني نابودي همان چيزي كه دقيقاً زن را واميدارد منفعل باشد و نقش يك شيئ را بازي كند. ما بدون حمله به عملكردهاي اقتصادي و سياسي واحد خانواده بورژوايي كه زنان را گرفتار كرده، نميتوانيم زن را از آن اسطوره ها رها كنيم. خانواده پدرسالار در جامعه سرمايه داري، علت وجودي خود را داراست. مدارس، ابداع شيطاني آموزگاران نيستند. همانطور كه خانواده ثمره خطا كاري مردان نيست. كساني كه در اين نمايشنامه به بازي مشغولند، صحنه ها را تنظيم نكرده اند. اين نهادها، حكم ماشين، حكم ابزار ضروري را دارند كه كارگران را قادر ميسازند هر روز به سر كار بروند و فرزندانشان هر روز نقشي كه جامعه برايشان در نظر گرفته را بياموزند.

به همين علت است كه سرمايه داري عليرغم اينكه همواره مدافع نوآوري و دگرگوني ست، يكي از كهن ترين صنايع روستايي را حفظ ميكند: كارگاه خانگي كه در آن "كارگران صادق" و همسران سر براه آنان تربيت ميشوند و به وظايف خويش آگاه شده و مالكيت افراد ديگر را محترم ميشمرند. سرمايه داري بايد تضمين كند كه زنان يعني كارگران ماهري كه اين خدمت اصيل را ارائه ميدهند، از چنين كار سود آوري دور نيفتند؛ حتي وقتي كه مستقيما بعنوان منبع كار ذخيره در خدمت سرمايه داري قرار دارند. در هر حالت اينكه زنان به انجام نقش خانگي خود ادامه دهند براي سرمايه داري امري حياتي است.

شما نمي توانيد دستگاهي  را درهم شكنيد بدون آنكه بدانيد چگونه كار ميكند. مسلماً بردگي خانگي و نقش مادري توسط اسطوره ها و توهمات تقويت شده و بلحاظ معنوي تقديس ميشود. اما اينها همان زنجيرهايي است كه زنان را به شبكه محدود فعاليتهاي روزانه اش بند ميكند. دقيقاً به همين علت است كه زنان سبزي خرد كردن را بعنوان يك استعداد، يك تعهد، يك سرنوشت نگاه ميكنند. اين پايه مادي به توهمات و اسطوره ها در باب زنانگي جان مي بخشد، نه بالعكس.

وراي همه صحبتهايي كه درباره "جوهر" زنانگي ميشود، واقعيت اين است كه زن بودن تحت سرمايه داري بمعناي درگير بودن در پنج نوع مهم از مناسبات اجتماعيست. يعني داشتن يك رابطه مشخص با:

 كار اجتماعي

خانه داري

فرزندان

خانواده

امور جنسي

اما اين پنج جنبه از ستم همه در يك رده قرار ندارند و نميتوان يكي را بجاي ديگري نشاند. بنابراين اتفاقي نيست كه در فصل اول اين كتاب به توليد اجتماعي ميپردازيم و بلافاصله بعد از آن فصلي را در باب خانه داري مي آوريم: زنان بخاطر تقسيم كار در جامعه ما كه آنها را از توليد اجتماعي دور كرده و به خانه داري محدود ميكند، تحت ستم هستند. بهمين علت است كه گام نخست در راه رهائي زنان تضمين اين است كه آنها بطور كامل قادر به شركت در كار اجتماعي باشند. بدون اين مسئله تمامي بحثها درباره رهايي زنان فقط كلماتي توخالي خواهد بود. و اين نيز اتفاقي نيست كه به امور جنسي در بخش آخر اين كتاب پرداخته ايم: ما بايد چارچوبي كه اين امور درونش قرار دارد را قبل از تجزيه و تحليل اين كه بلحاظ عيني امور جنسي در چين امروز چگونه بروز مي يابد، توضيح دهيم. و باز هم اين اتفاقي نيست كه فصل مربوط به رهايي فرزندان در مركز اين كتاب قرار گرفته است يعني بعد از فصل خانه داري و اجتماعي شدن آن و قبل از فصل مربوط به خانواده. نقش مادري در جامعه سرمايه داري فقط در صورتي ميتواند كاركرد داشته باشد كه زنان از كار اجتماعي جدا شوند. يعني در جايي باشند كه عملكرد اصلي آن جريان دارد. براي فهم تغييراتي كه در چين رخ داده، از نقطه نظر رهايي زنان و انقلاب در بچه داري و تعليم و تربيت، ما نخست بايد نقش جديدي كه زنان در فعاليتهاي اجتماعي مختلف بازي ميكنند را ترسيم ميكرديم. به بيان ديگر، هرگونه برخورد به خانواده در چين بي فايده خواهد بود، مگر آنكه قبلا، نه فقط بندهاي جديدي كه زنان متعلق به اين خانواده ها را به جامعه به مثابه يك كل وصل ميكند مورد مطالعه قرار گيرد، بلكه همچنين نقش جديدي كه فرزندان در جامعه بازي ميكنند و طريقه اي كه جامعه براي انجام وظيفه مراقبت از آنها دنبال ميكند، بررسي شود.

از آنجا كه ما زنان انقلابي هستيم، مردم به ما بعنوان كساني نگاه ميكنند كه بين اهداف مختلف دو شقه شده اند: از ما انتظار دارند كه بگوييم بمثابه زن خواهان مبارزه عليه مردان هستيم. و در عين حال بمثابه انقلابيون ما در حال مبارزه عليه سرمايه داري هستيم.

اما ما دو شقه نيستيم و نمي خواهيم زنان و انقلابيون را نظير خواهراني كه با يكديگر دشمني دارند، آشتي دهيم. برنامه ما كاملا فرق ميكند: ما ميخواهيم دقيقاً ببينيم و بفهميم كه يك جامعه انقلابي يعني سوسياليسم چگونه زنان را رها ميكند. ميخواهيم به اين سئوال، جواب دهيم كه سوسياليسم براي زنان چه كار خواهد كرد؟ ما در پاسخ به اين سئوال منفعتي آشكار داريم. و سئوال موكدتر اين است كه موجوديت و تكامل جامعه سوسياليستي چگونه مستلزم رهايي زنان است. بعبارت ديگر، ما ميخواهيم بدانيم كه چه ارتباط دروني و ديالكتيكي بين زنان و انقلاب، يعني بين جزء و كل وجود دارد.

مائو ميگويد "زنان نيمي از آسمانند" و اگر اين بخش آسمان بي حركت باقي بماند، معلوم ميشود آن توفانهاي انقلابي كه قرار بود دنياي كهن را درهم بپيچد، فقط نسيمي گذرا بوده است.

ما با در نظر داشتن همه اين نكات، سفر به چين را سازماندهي كرديم تا به مطالعه شرايط زنان در آن جامعه بپردازيم. دقيقتر بگوييم، ما ميخواستيم سير انقلاب چين را از نقطه نظر رهايي زنان ترسيم كنيم تا بتوانيم تاثيرات يكي بر ديگري را بفهميم.

با وجود اين، بايد خوانندگان را از يك برداشت شتاب زده از اين كتاب بر حذر دارم. خوانندگان در اين كتاب با يك "تصوير همه جانبه" از اوضاع چين روبرو نخواهند شد. ما خود نيز چنين ديد همه جانبه اي از اوضاع نداريم و حتي ميتوانيم بگوييم كه فقط تصويري از آن در ذهن ترسيم كرده ايم. تمامي مواضع انقلابي كه ما كوشيده ايم ارائه دهيم و تمامي مطالعات و اظهار نظرات ما در تقابل با يك موضع ارتجاعي بورژوايي است كه مي كوشد اين تصوير را بزدايد. انقلاب در يك خط مستقيم پيشروي نمي كند. انقلاب را نمي توان برنامه ريزي كرد. انقلاب از يك مسير ناموزون پيروي ميكند. بنابراين ما نبايد همه تجربه هاي پيشرو را شاخص معيارهاي رايج در كل چين ببينيم. ما در برخي نقاط با آزمونهاي هيجان انگيز مشخصي روبرو شديم، اما فهميديم كه در ساير نقاط اينها تقريباً ناشناخته اند.

در "شائو شان" زادگاه مائوتسه دون، كميسر سياسي ارتش آزاديبخش خلق در آن منطقه طي مصاحبه اي بما گفت: "درك اين نكته مطلقاً ضروري است كه چين تماماً سرخ نيست. براي مثال مشتي مرتجعين حامي امپرياليسم آمريكا در چين امروز وجود دارند. اگر ما چشم خود را بر اين واقعيت ببنديم، در همه نقشه هاي خود با شكست روبرو خواهيم شد. شما نيز مطلقا نبايد باور كنيد كه در چين همه چيز خوب است. شما نميتوانيد بگوييد در چين همه چيز خوب است، وقتي كه هنوز مرتجعين و ايده هاي ارتجاعي و عملكردهاي ارتجاعي وجود دارند. دو پديده با هم در نبردند: يك طرف انقلاب قرار دارد و طرف ديگر ضد انقلاب. مسلماً از طريق اين مبارزه است كه سوسياليسم تكامل مي يابد. اما در صورت شكست ما در اين مبارزه، سوسياليسم خواهد مرد. بعبارت ديگر اين سئوال كه در چين بورژوازي غالب خواهد شد يا پرولتاريا هنوز بي پاسخ باقي مانده است."

 

 

 

فصل اول

كار در حال دگرگون ساختن زنان است، زنان در حال دگرگون ساختن كار هستند

 

 

 

مقدمه

بلافاصله بعد از رهايي در سال 1949، چين با اين مسئله روبرو شد كه چگونه ميليونها زن كه تا آنوقت در كار محدود خانگي درگير بودند را به توليد اجتماعي وارد كند. چين براي اينكه چنين خيزشي برپا كند در موضع خوبي قرار داشت. بطور مشخص، پيروزي انقلاب، پيشبرد پيروزمندانه جنگهاي ملي و داخلي بيست ساله، جامعه كهن را عميقاً متحول كرده و بسياري ايده هاي كهن درباره فرودستي زنان را نابود كرده بود. ميليونها زن نقشي فعال در جنگ عليه ژاپن بازي كرده بودند. آنها به اعمال مستقيم قدرت پرداخته و غالباً در مناطق آزاد شده نقش رهبري كننده اي بعهده گرفته بودند. در بسياري نواحي، آنها غالباً مسئوليت توليد كشاورزي را بدوش داشتند. اين گنجينه تجارب، چارچوبي بود كه مسئله كسب رهايي از دريچه آن ديده ميشد. اين تجربه يك واقعيت بسيار مهم و جا افتاده بود كه جنبش زنان ميتوانست با اتكاء به آن به مرحله بعدي گام گذارد.

 

 

كار هميشه رهائيبخش نيست

اگر چه چين در جهان امروز تقريبا تنها كشوري است كه در آن اكثريت گسترده زنان در توليد اجتماعي شركت دارند اما اين مسئله نرم و راحت بدست نيامده است. روي برخي نمودارها بايد تامل كرد. براي مثال در سال 1966 در شانگهاي، در آستانه انقلاب فرهنگي، بيش از نيمي از زنان شغل خود را رها كرده و به زندگي خانگي بازگشته بودند. اين مسئله را بخشاً ميتوان با سياست حزب كمونيست چين تحت نفوذ ليوشائوچي كه رئيس جمهور اسبق جمهوري خلق چين بود توضيح داد. اين سياست شامل يك كارزار حاد تبليغاتي بنفع بازگشت به خانه بود. اين سياست اشكال متنوع بسيار به خود گرفت. مثلا توانايي "يگانه" مادران براي بزرگ كردن فرزندان مورد ستايش قرار ميگرفت. مثلا بطور علني ابراز ميشد كه زنان بدرد هيچ كاري نميخورند و از لحاظ فكري توانايي بسيار محدودي براي آموختن كسب و كار دارند. كمبود مهد كودك و نهارخوري غالباً به مثابه استدلالي عليه كار زنان مورد استفاده قرار ميگرفت. در مورد كساني كه شغلي پيدا كرده بودند، كارشان بنحو خاصي تفسير ميشد: يك دستمزد اضافي براي كمي چيزهاي اضافه تر! (كار براي خوراك و پوشاك بهتر خانواده خود) (1) اين جنجال هماهنگ ارتجاعي بدون شك آنقدر پر سرو صدا بود كه باعث دلسردي بسياري افراد با حسن نيت شود. اما مسئله بازگشت گسترده به خانه را نميتوان فقط با اين سياست توضيح داد. بايد به دلايل بنياديني كه در كار يعني در خود سازماندهي كار وجود داشت نگاه كنيم. وگرنه درك اين مسئله مشكل است كه چرا زناني كه در تلاش براي كسب رهائي، شغلي پيدا كرده اند ميتوانند بخود اجازه دهند با چنين تئوريهاي عقب مانده اي قانع شوند. علت واقعي اين است كه همه زنان كارگر واقعاً آزاد نشده بودند. در آنجا كه شغلهاي آزاد كننده واقعي براي زنان وجود داشت، چندان با ترك كارخانه ها مواجه نميشويم. در كارخانه "چائو يان" كه ما از آن ديدار كرديم، همانطور كه خود چيني ها گفتند فقط 01 زن "به حياط خانه خود بازگشتند.

"هيچكس ديگر نميتواند خود را با نوعي كه شوروي ها مسائل را توضيح ميدادند راضي كند: "اين يك كارخانه دولتي است. و از آنجا كه دولت حزب است و حزب، همان توده هاست، كارخانه متعلق به كارگران است و قس عليهذا.

" اينطور استدلال ديگر قابل قبول نيست. اگر به من گفته شود "اين كارخانه متعلق به تو و خلق است" اما در همان حال من كوركورانه از دستورات مقامات اطاعت كنم، بدون اينكه هيچ چيز درباره ماشيني كه روي آن كار ميكنم و حتي درباره بقيه كارخانه بدانم، اگر ندانم بعد از اينكه محصول كار من به مرحله نهائي رسيد چه بر سر آن مي آيد، يا در درجه اول اگر ندانم چــرا اين محصول توليد شده است، اگر مجبور باشم سريعتر كار كنم تا پاداشي بگيرم، اگر در كارخانه از فرط خستگي احساس مرگ كنم و تمام هفته انتظار يكشنبه را بكشم، اگر سراسر روز انتظار لحظه اتمام كار را بكشم، اگر بعد از سالها كار نسبت به زماني كه پا به اين عرصه گذاشتم جاهلتر باشم، آنوقت معنايش اين است كه كارخانه نه مال من است و نه مال خلق! زماني كه توليد كماكان بر مبناي جهت گيري هاي سرمايه دارانه، بر مبناي سياستهائي كه جدايي بين كار يدي و فكري را حفظ كرده و تعميق مي بخشد و به سلطه سودآوري چسبيده است، سازماندهي شود و زماني كه توليد بر مبناي آئين نامه بورژوايي به پيش برود، يعني بر مبناي انضباط كوركورانه و انگيزه هاي مادي و حفظ تقسيم كار بين كساني كه فكر ميكنند و كساني كه كار ميكنند، آنوقت كساني كه كمترين آموزش را ديده اند، بويژه زنان، ستمديده ترين نيز خواهند بود.

بخش قابل توجهي از زنان قانع شدند كه بازگشت به كار خانگي امتيازاتي دارد زيرا در درجه اول مبارزه طبقاتي هنوز بورژوازي را در كارخانه ها شكست نداده بود. بهمين خاطر كار همچنان تحت معيارهاي بورژوايي انجام ميشد. و توليد سرمايه دارانه بهيچ وجه نميتواند زنان را "آزاد كند" همانطور كه هيچگاه واقعا مردان را هم آزاد نكرده است. همگي ما كه در كارخانه كار كرده بوديم، مباحثات بي پايان با زنان ديگر بر سر اين موضوع را بخاطر داشتيم: "اگر شوهر من در آمد كافي داشت، در خانه ميماندم. وقتي كه عروسي كنم، ديگر كار نخواهم كرد.

" اين گونه بحثها مرتباً پيش مي آمد؛ با وجود اين، درست روز بعد همان زنان را ميديديم كه اذعان ميداشتند: "هيچ چيز در اين دنيا نيست كه مرا به خانه بند كند. حوصله ام حسابي سر مي رود.

" اينگونه سرد و گرم شدنها فقط نشانگر جايگاه مبهم زنان كارگر در يك جامعه سرمايه داري است: آنها به حد كافي تجربه كار اجتماعي دارند تا بي ارزش بودن كار خانگي را بفهمند. اما كار اجتماعي، خود آنقدر بي معناست كه بطور موقت، تصوير در خانه ماندن را يك چيز رنگ و لعاب دار دست نيافتني جلوه مي دهد. يك سيم كش در كارخانه تلويزيون سازي زماني به من گفت: "صبح دوشنبه، تصوير هفته اي كه بايد بگذرانم باعث ميشود به حال كساني كه در خانه مانده اند غبطه بخورم. يكشنبه شب بعد از يكروز رفت و روب، دلم براي آنها ميسوزد.

"شركت زنان در كار اجتماعي به رهائي آنها نينجاميده است؛ اما چنين شركتي، عاملي تعيين كننده در برانگيختن هشياري زنان نسبت به ستمي كه بر آنها روا ميشود و اجتماعي كردن شورش آنهاست. شركت زنان در كار اجتماعي، آگاهي آنان نسبت به مقوله ستم را بسيار افزايش داده است. آنها، "سرنوشت زن" يا بدبختي زن بودن را بهتر مي فهمند.       

 

 

 

1- طريق صنعتي شدن چين و رهايي زنان

 

كار كه نباشد،

دستمزد هم نيست.

 

آنها در كارخانه باقي ماندند!

 

كارخانه توليد ابزار پزشكي "چائو يان" در پكن، به ظاهر چندان مهم نمي آيد. چند تا عمارت آجري است كه به يك حياط باز ميشود و اين حياط قبلا زمين بازي يك مدرسه بوده است. اما تقريباً ميشود گفت چيزي كه در اينجا دارد اتفاق مي افتد نقش حياتي در آينده زنان بازي ميكند. ما دو سه روزي بعد از ورودمان به چين از آنجا ديدار كرديم. دور يك ميز بزرگ نشسته بوديم و در آن اتاق سفيد كوچك انگشتان سردمان را با فنجان هاي داغ گرم ميكرديم. يك زن كارگر كه حدوداً پنجاه ساله بود و "ما يو نين" نام داشت براي ما تاريخچه كارخانه را گفت:

"تا سال 1958 اكثر زنان اين محله خانه دار بودند و براي خانواده خود كار ميكردند، كارهاي خانه را انجام ميدادند و از بچه ها نگهداري ميكردند ... در اين سال بود كه كل كشور بپا خاست تا "جهش بزرگ به پيش" را به انجام رساند. انرژي همگان براي برداشتن گامي ديگر در جهت تحول جامعه بسيج شد. در مناطق روستايي، دهقانان پيشرفته ترين تعاوني ها را به كمونهاي خلق تبديل نمودند؛ صنعت بطور گسترده غير متمركز شد؛ و حتي تا دور افتاده ترين مناطق، صنايع كوچك اشاعه يافت. آيا ما زنان بايد به دور از اين توفان در خانه مي مانديم؟ صدر مائو از ما خواست "به قدرت خود متكي شويد تا از كار خانگي گسست كرده و در فعاليتهاي توليدي و اجتماعي شركت جوييد." ما خواستيم به اين فراخوان پاسخ گوييم. ما هم مي خواستيم جهش بزرگ به پيش كنيم. اما چگونه بايستي اين كار را عملي ميكرديم؟ اين موقع بود كه حدود بيست زن در اين محله تصميم گرفتند "پا از گليم خانه فراتر گذارند" و يك كارخانه محلي درست كنند. كميته خيابان به ما اجازه داد كه از دو انبار خالي براي اين كار استفاده كنيم. از يك نقطه نظر بنظر مي آمد كه همه چيز عليه ما عمل ميكند: تعدادمان كم بود، تجهيزاتي نداشتيم، مهد كودكي نبود، نهارخوري نبود، تجربه توليد نداشتيم (همه ما خانه دار بوديم). ما حتي نمي دانستيم چه چيزي بايد توليد كنيم. از طرف ديگر، ما برگهاي برنده مهمي داشتيم. ما فقط براي اينكه زندگي خانواده خود را كمي راحتتر كنيم تصميم به كار نگرفته بوديم: ما ميخواستيم جامعه را تغيير دهيم، شرايط زنان را متحول كنيم. فقط كافي بود كه زنان درب خانه خود كه جلوي ديدشان را گرفته بود، باز كنند! ما ديگر نمي خواستيم خادم خانواده خود باشيم؛ ميخواستيم به خلق خدمت كنيم.

سرانجام بعد از آنكه در آن ناحيه به پرس و جو پرداختيم، تصميم گرفتيم به توليد محصولات ضروري نظير كتري، لوله براي اجاق، ماهيتابه و از اين جور چيزها بپردازيم. ما ابزارمان را از خانه آورديم:  چكش، انبر، چند پيچ گوشتي، ميخ و امثالهم. ما چيز ديگري نداشتيم. به كارخانه ها مراجعه كرديم تا قطعات اضافي فلزي و لوله هاي آهني را جمع آوري كنيم. و مشغول كار شديم. بعضي وقتها برخي كارگران بعد از كار سراغ ما مي آمدند تا به ما طريق انجام كار را ياد بدهند. يك مشكل جدي، كه با مشكلات ديگر تفاوت داشت، نگهداري از بچه ها بود.

براي مثال اين رفيق كه مي بينيد پنج تا بچه داشت. ما به بهترين نحوي كه ميتوانستيم سازماندهي كرديم. بچه هاي بزرگتر مراقب بچه هاي كوچكتر شدند. بعضي زنان ميتوانستند بچه هايشان را به مادر يا مادر شوهر خود بسپارند. همسايگان هم بودند كه كار ما را تاييد ميكردند و به ما ياري مي رساندند. ميشود گفت كه مشكل را در آن دوره با كمك متقابل حل كرديم. طي تمام آن دوره ما هيچ دستمزدي نمي گرفتيم. اغلب ميشد كه حتي تا دير وقت در كارخانه بمانيم تا بعضي وظايف كه براي خود تعيين كرده بوديم را به اتمام برسانيم.

 

گسترش توليد، تعميق شناخت

"سرانجام از طريق پيگيري در كار و پروسه امتحان و خطا، موفق شديم كتري و لوله اجاق را با دست درست كنيم. دولت اين محصولات را قبول كرد. اين اولين پيروزي ما بود. چند خانه دار معمولي و ناوارد به يكديگر كمك كردند و توانستند واقعاً بواسطه انرژي و سرسختي صرف، وسائل خانه را با كيفيتي توليد كنند كه دولت حاضر به خريد آنها شود. تلاشهاي ما مضاعف شد. آنگاه تصميم گرفتيم بر مبناي نيازهاي مردم توليد را متنوع كنيم. ما براي اينكه بدانيم نيازهاي جديد محلي چيست به پرس و جو پرداختيم و سپس شروع به توليد ابزار پزشكي كرديم: ورقه هاي محافظ براي استفاده بهنگام كار با ماشينهاي اشعه ايكس؛ كابينتهاي محفوظ. ما از ماشينهاي از كار افتاده قديمي استفاده كرديم. آنها را اوراق كرديم، به تعميرشان پرداختيم و تغييرشان داديم. زيرا اينطوري براي ما سازنده تر و ساده تر بود. اين كار پيچيده تر بود و بيش از ساختن كتري به شناخت احتياج داشت.

ما در كارگاه خود اين نقل قول صدر مائو را به ديوار زده بوديم: "زمانه عوض شده است. و امروز هر كاري كه رفقاي مرد ميتوانند انجام دهند، از رفقاي زن هم بر مي آيد." هيچ دليل اساسي وجود نداشت كه زنان نتوانند چنين دستگاهي بسازند. بعضي وقتها، برخي از ما در مواجهه با مشكلات دلسرد ميشدند. آنها ميگفتند: "فايده همه اين تلاشها چيست؟ ما هرگز موفق نخواهيم شد. ما كه تحصيل نكرده ايم. ساختن ابزار پزشكي بسيار دشوار است. بهتر است به همان كتري هايمان بچسبيم." درباره اين حرفها بين خودمان بحث ميكرديم. "ما اينجا براي پول درآوردن جمع نشده ايم. روشن است كه براي پولدار كردن كارفرما هم نيامده ايم. مردم به اين ابزار احتياج دارند. آيا ما زنان بايد در مواجهه با خطر ناكامي، تسليم شويم؟ براي قرنها با زنان در چين مثل حيوان رفتار شده است. ما بخشي از طبقه كارگر هستيم. اين طبقه چگونه ميتواند كشور را هدايت كند وقتي كه نيمي از آن در جهل نگهداشته شده و قادر نيست فنون جديد را بياموزد؟ ما هيچ چيز نمي دانيم! بسيار خب، پس بگذاريد بياموزيم! زيباترين داستانها را بر صفحات سفيد نوشته اند!" و بدين ترتيب دوباره مشغول انجام وظايف شديم و اعتماد بنفس خود را باز يافتيم. با كمك كارخانه هاي ديگر، افراد ماهر به مشاورت ما آمدند. ما نه فقط برنامه توليد ورقه هاي محافظ و كابينتهاي محفوظ را ريختيم، بلكه كار توليد گسترده ابزار ضد عفوني در درجه حرارت بالا و لامپ هاي مادون قرمز را آغاز كرديم. دولت بعد از يك بازرسي، توليد اين اشياء را به كارخانه ما سپرد و از آن موقع اسم اين كارخانه شد: "كارخانه توليد ابزار پزشكي چائو يان". بعد از اين بود كه شمار ما افزايش يافت. در آن موقع كمي بيش از 330         نفر بوديم كه اين شامل 20 مرد هم ميشد. در سال 1960 ما چهار كارگاه ديگر در حياط درست كرديم بدون آنكه حتي يكشاهي از دولت تقاضا كنيم. براي اينكار، خيلي ساده، از آجرهاي ساختمانهاي كهنه استفاده كرديم. در همان سال يك رستوران و يك مهد كودك در حاشيه كارخانه درست كرديم. همه اين كارها بدست خودمان انجام شد. ما ميتوانيم سوسياليسم را با دست خود بسازيم.

 

نمونه اي از مقاومت پيروزمندانه زنان

"درون كارخانه احساس همبستگي، پويايي و فداكاري حكم فرما بود. خيلي عادي بود كه زنان كارگر بعد از ساعت كار در كارخانه باقي بمانند تا وظيفه اي را به اتمام برسانند يا يك تكنيك دشوار را بياموزند. البته ما مجبور به اين كار نبوديم و براي وقت اضافه، دستمزدي نمي گرفتيم. آيا بايد بخاطر انجام انقلاب به ما پاداش ميدادند؟ و نكته، درست همينجاست. از اين گذشته، تجربه ما به هيچ وجه مورد استقبال همگان قرار نگرفت. در سال 1961 بعضي از مديران كارخانه كه كاملا بطور كوركورانه از دستورات شوراي شهر پكن (1) پيروي ميكردند، تصميم به "عقلايي كردن" توليد گرفتند. آنها فرمان دادند كه تعداد كارگران ما زيادي است و بايد توليد كتري را متوقف كنيم زيرا اينك ديگر يك كارخانه توليد ابزار پزشكي هستيم. آنها كتري هاي ما را تحقير ميكردند. "سازماندهي مجدد" بمعني اين بود كه تعداد قابل توجهي از ما به خانه برگرديم. آنها فكر ميكردند با گفتن اينكه دستمزد مردان افزايش خواهد يافت و بدين ترتيب ما ميتوانيم در خانه بمانيم و مراقب خانواده خود باشيم، قانعمان ميكنند. آيا همه چيز اينطوري ساده تر نميشد؟ اما اين نقشه ها با مقاومت پر شور زنان روبرو شد. زنان اعلام كردند: "ما به آشپزخانه بر نمي گرديم. ما شغل خود را رها نمي كنيم!" فضاي كارخانه بسيار متشنج شده بود. يك جناح از مديريت به مبارزه مذبوحانه عليه اكثريت بزرگ زنان كارگر دست زد كه ميخواستند راه برگزيده خويش را بروند. اين جناح خواهان اداره كارخانه براساس سود فوري بود و بهيچوجه نمي خواست كه زنان كارگر، خود را رها سازند.

اين مبارزه با هشياري كامل نسبت به مضمون و دورنماي آن به پيش برده شد. ما ميدانستيم كه چه چيزي در خطر است. در بيشتر موارد شوهران و ساير مردان از ما پشتيباني كردند. اين را بسادگي ميتوان توضيح داد. آنچه در "چائو يان" اتفاق افتاد يك حادثه منفرد نبود. در همه كارخانه ها، ليو شائوچي دست به يك تعرض ارتجاعي زده بود. هدف از اينكار برقراري مجدد معيارهاي سرمايه دارانه توليد و يا جلوگيري از سرنگون شدن خود توسط توده ها بود. اينكه مردان كارگر مقاومت زنان را درك كرده و عموما از آن حمايت كردند را اينگونه ميتوان توضيح داد؛ زيرا آنها هم بايد با تعرض بورژوايي ليو شائوچي مقابله ميكردند. از آنجا كه بسياري از ما از كار كنار گذاشته شده بوديم، هيچ دستمزدي نمي گرفتيم. اما مهم نبود. اگر ما هيچ كاري نداشتيم، براي خودمان كار مي تراشيديم! اگر دستمزدي نمي گرفتيم، از طريق كمك به يكديگر سرپا مي مانديم! از ساير كارخانه ها خواستيم كه به ما كار بدهند تا بعد در "كارخانه خودمان" آن كارها را انجام دهيم. برخي زنان كارگر قطعاتي نظير آجر و ورقه هاي فلزي و امثالهم را به كارخانه آوردند و ما مشغول كار روي آنها و تميز كردنشان جهت تبديل آنها به مواد مفيد شديم. كار زنان مفيد بود، حتي اگر "سودآور" نبود. و ما اين را به اثبات رسانديم. چند زن، يعني فقط 15 نفر از ما نتوانستند به اين كار ادامه دهند. آنها يا براي كار راهي كارخانجات بزرگ شدند و يا به خانه بازگشتند. طي انقلاب فرهنگي ما با وضوح بيشتري خصلت واقعي اين سياست ارتجاعي را درك كرديم. ما كارزارهايي را در افشاي شيوه به اصطلاح "عقلايي كردن" به پيش برديم. اكثر كساني كه از خط ليو شائوچي حمايت مي كردند دريافتند كه واقعاً در خدمت چه منافعي بودند. آنها اينك شانه به شانه ما كار ميكنند. تقريباً همه زناني كه كارخانه را ترك كرده بودند براي كار به اينجا بازگشتند. اخيراً زنان كارگر اين كارخانه، پروسه توليد سيليكون را تكميل كرده اند. قبلا كارگران اينجا همگي خانه داران سابق بودند كه عموماً مسن محسوب ميشدند، يعني بين چهل تا پنجاه سال داشتند. حالا ما برخي كارگران جوان كه ترك تحصيل كرده اند هم داريم. آنها دانش خود را در اختيار كارگران مسن تر قرار داده و همزمان از كيفيت آنها يعني از استواري انقلابي و عزم پرولتريشان مي آموزند. در اين محله واقعاً هيچ زني در خانه نمانده است، مگر آنهايي كه خيلي پير هستند يا وضع جسماني بدي دارند. اما حتي براي آنها هم زندگي تغيير كرده است. آنها به يكديگر كمك ميكنند و برخي وظايف خانگي را براي كمك به كساني كه محل كارشان دور از اينجاست به پيش ميبرند؛ فعاليتهاي سياسي و فرهنگي محلي را سازماندهي ميكنند. آنها مثل سابق در انفراد به سر نمي برند. اين تغيير، نتيجه پيوستن هزاران زن به فعاليتهاي توليدي و اجتماعي است. تا آنجا كه به خودمان مربوط ميشود، مزدبگير هستيم. و اين نكته مهمي است كه ما استقلال اقتصادي خود را بدست آورده ايم. اما نكته مهمتر براي ما اين است كه به مسائل جهان بطور همه جانبه بپردازيم. يعني بجاي آنكه فقط بفكر مسائل خانوادگي باشيم، به امور عمومي بپردازيم . ما از توليد بعنوان سلاحي جهت رهايي خويش، جهت خدمت هر چه بهتر به خلق چين و انقلاب جهاني استفاده كرده ايم.

 

نكات بيشتري درباره كارخانجات كوچك محله اي

در چين، هزاران كارخانه كوچك محلي از نوع "چائو يان" وجود دارد. اولين موج ساختن كارخانه در دوران "جهش بزرگ به پيش" شروع شد. اين كارخانجات بي وقفه زير آتش ليوشائو چي قرار داشت و بسياري از آنها تعطيل شد. طي انقلاب فرهنگي كارخانجات كوچك جديدي از هرگوشه سر برآورد. آنها در حال حاضر يك شبكه متراكم و گسترده توليد صنعتي را در سراسر چين تشكيل ميدهند. و چين از طريق آنها كار ميكند، نفس ميكشد و زندگي ميكند. همانطور كه كارخانه كوچك "چائو يان" اثبات كرده بدون شك، براي شروع كار به هيچ سرمايه گذاري نياز نيست يا سرمايه گذاري اندكي كفايت ميكند. زيرا اين كارخانجات تماماً وابسته به كار زنده و عزم و خلاقيت سياسي كارگران است. بعلاوه آنها از اين امتياز برخوردارند كه با جامعه محلي بندهاي نزديك داشته و مشكلات مشخص و نيازهاي فوري خلق را درك ميكنند. زنان محله "چائو يان" در پكن هم خواست كار جمعي و مفيد را داشتند و هم اراده تغيير واقعيت زندگي در محله. اگر خانه داران براي عملي كردن تصميم خود، يعني "ترك خانواده" صرفاً راهي كارخانجات بزرگ خارج از محله ميشدند، نتيجه مهمي كه حاصل ميشد اين بود كه محله آنها به يك خوابگاه تبديل ميشد. اما در واقعيت همان چيزي اتفاق افتاد كه "ما يو ئين" به ما خاطر نشان كرد. يعني اينكه وقتي كارخانجات كوچك در قلب محله ايجاد شد، مناسبات نوين و فعاليتهاي نوين در محله برقرار گشت. كارخانجات به محلات حياتي نوين بخشيدند و تاثيرات آنها واقعاً در سراسر آن ناحيه گسترش يافت.

ما كارخانجات كوچك را در روستا و شهر مشاهده كرديم. كارخانه ها درست در جاده اصلي كه از ميان خانه ها ميگذرد بنا شده و همه دروازه هاي آنها باز است. اين كمك ميكند كه اهالي آنجا چه در كارخانه شاغل باشند چه نباشند، شب و روزشان ريتم پيدا كند. بازنشسته ها از طريق سازماندهي نگهداري دستجمعي بچه ها بعد از ساعات مدرسه، به چرخيدن كارخانجات كوچك كمك ميكردند.

مبارزه براي ايجاد و گسترش اين كارخانجات باعث شد كه زنان به حل معضل خانه داري بپردازند. در اغلب موارد آنان دست به گشايش ناهار خوري هاي عمومي و مهد كودك زدند. زماني كه معضل خانه داري، امور كارخانجات را به مخاطره مي افكند، مردان به شراكت در وظايف خانه متعهد تر مي شوند. نهادهاي بهداري در حول و حوش كارخانجات درست شده كه از آن هم كارگران استفاده ميكنند و هم كل اهالي. اغلب بزرگسالان وبويژه زنان بزرگسالي كه مدرسه رفتن را از سر گرفته اند، بخاطر آن است كه بتوانند مشكلاتي را كه طي توليد با آن روبرو ميشوند، حل كنند.

سرمايه داري همراه با نابود كردن طبقه پيشه ور، مناسبات وابستگي متقابل بين پيشه وران با مصرف كنندگان را نيز نابود كرد. بلحاظ سنتي، توليد دستي ضرورتاً پيوند تنگاتنگي با نيازهاي محلي داشت. كارخانجات محلي چين در عين حال كه توليد فردي خرد را از ميان برداشته اند اما پيوند با مصرف كنندگان را حفظ كرده اند و حتي آنرا تقويت نموده اند. اين مسئله نه فقط در مورد توليدات ابزار خانگي نظير ماهيتابه و صندلي به خوبي انجام ميشود، بلكه در مورد توليد ماشين آلات زراعي هم صدق ميكند. اين نوع توسعه صنعتي بطور مشخص به شركت زنان در توليد اجتماعي مي انجامد. زنان از كيفيت فني برخوردار نبودند، اما اين توسعه نيازمند كيفيت فني از قبل نبود بلكه فقط محتاج ابتكار عمل و شناخت زنان از نيازهاي واقعي مردم بود. چه كسي بهتر از زناني كه براي ساليان سال زندگي روزمره محله را به پيش برده اند ميتواند آنرا دگرگون سازد؟ زنان طي قرنها، اشياء را نه با اين نگاه كه آيا سودآور است يا خير، بلكه با اين ديد كه آيا براي خانواده شان مفيد است يا نه، تهيه كرده و آنها را حفظ كرده اند. پس چه كسي بهتر از آنها ميتواند چيزها را نه بر مبناي ارزش كالائي شان بلكه بر مبناي ارزش مصرفشان بشناسد و اين جنبه را برجسته كند؟  اين كار، همواره فشار زيادي بر زنان وارد آورده و ستمگرانه بوده است. در واقع ريشه طغيان آنان است. اما تحت همين شرايط زنان درك عميقي از كار مفيد كسب كرده اند؛ يعني كاري كه نميتوان آن را با سود و ارزش اضافه و زمان كار اندازه گيري كرد. وقتي كل جامعه درگير مبارزه بي امان عليه نفع شخصي است، وقتي زنان گرد هم مي آيند تا كار را دوباره معني كنند (تا ديگر كار، خدمت به واحدهاي خصوصي نباشد)، آنگاه "كيفيات زنانه" واقعي كه از ديرباز سركوب شده اند شروع به درخشيدن ميكنند.

ايجاد ارتباط ديالكتيكي بين نيازهاي فوري خلق و رشد يك صنعت مدرن، كار كوچكي نيست. همه ما از چگونگي كارزارهاي ايدئولوژيك عظيم شوروي آگاهيم: فداكاري يك نسل ضامن آينده اي شاد خواهد بود. ولي چنين آينده اي نصيب توده هاي مردم شوروي نشد. اولويت كمرشكني كه به صنايع سنگين داده شد، معضل مايحتاج مصرفي توده ها را لاينحل كرد و مسكوت گذاشت. و اين زنان بودند كه بايد بار ايستادن در صف هاي دراز براي تهيه كالاهاي مصرفي كمياب را نيز بدوش مي كشيدند. اين زنان بودند كه بايد هر طور شده كله شان را بكار مي انداختند تا حداقل معاش را تامين كنند. شك نيست كه اگر چين هم چنين مسيري را براي صنعتي شدن در پيش ميگرفت، وضع زنان و نيز اكثر مردان چين امروز بهيچ وجه بهتر از كارگران غير ماهر در ارتش ذخيره كار نبود. آنها چيزي ميشدند غير از آنچه امروز هستند؛ يعني ديگر كارگراني آگاه نبودند كه خود را در جريان تغيير جهان، تغيير دهند.

 پيشرفتهاي تكنولوژيك، حتي زمانيكه فورا موجب ارتقاء بازدهي توليد نشوند را نبايد دست كم گرفت. ارزش عظيم صنعتي شدن چين در اينست كه به همه كارگران اجازه داده در رشد نيروهاي توليدي فعالانه شركت كنند. "چائو يان" نمونه خوبي است از اينكه در چين پيشرفته ترين تكنولوژي ها از چه طريقي بدست آمده است: بر پايه پيشرفت خود كارگران. زنان خانه دار سابق كه تقريبا بيسواد بودند و در ابتدا كتري درست ميكردند در عرض 8 سال نخست به توليد وسائل ضدعفوني و سپس وسائل الكترونيكي ارتقاء يافتند. "مايو يين" ميگفت: "ما توانستيم شيوه هاي پيچيده توليدي را به كمك كارخانه هاي بزرگ ياد بگيريم." كار اينگونه است كه: كارخانه كوچك محله براي تربيت تكنيسينهايش، چند زن كارگر را به كارخانه هاي بزرگتر مي فرستد. آنها در آنجا با تكنيسينها و كارگران مجرب روي ماشينهاي جديد كه اخيرا ابداع شده كار ميكنند و دانش مفيد جديد را كسب ميكنند. وقتي به كارخانه خود بر ميگردند با ساير زنان كارگر "تيم هاي نوآوري تكنولوژيك" تشكيل ميدهند. كار اين تيم اينست كه به كمك هم مشكلات ناشي از فقدان امكانات و آموزش را پشت سر گذارند.

 

 

 

 

 

نيروهاي توليدي چين در مقايسه با گذشته نه چندان دور، پيشرفتي جهش وار كرده اند. با وجود اين، اين نيروها از جانب مردم كنترل ميشوند؛ و مردم بر آنها احاطه دارند. اگر شناخت طبقه كارگر از توليد، جسته گريخته و محدود بوده و تكنولوژي بر او مسلط باشد، چگونه مي تواند اعمال قدرت كند. زنان چين از طريق انقلاب در توليد اجتماعي، شناختي همه جانبه از جامعه بدست آورده اند. آنها هزاران سال در كنج آشپزخانه از چنين امكاني محروم بوده اند. در چين، شركت زنان در قدرت، واقعي است نه صوري. و رهائي زنان نيز دقيقا بر اين شالوده استوار است.

 

 

"سوچو":

درباره "كيفيات زنانه"

اگرچه زنان در همه بخشهاي اقتصاد چين درگيرند، اما هنوز خيلي جاها را ميتوان پيدا كرد كه زنان به "كارهاي زنانه" نظير بهداري، تعليم و تربيت و نساجي اشتغال دارند. عموماً نظر بر آن است كه اين يك وضعيت موقتي است و بالاجبار رفته رفته كنار خواهد رفت. ميگويم "عموماً" زيرا به هيچ وجه اين يك عقيده همگاني نيست. ما افراد مختلفي را ديديم كه بنظر نميرسيد به اين مسئله توجه كافي داشته باشند و از اوضاع جاري بسيار خرسند بودند. يك مقام مرد در يكي از كارخانه ها با غرور به ما گفت كه زنان در اينجا انواع گوناگون مشاغل را بعهده دارند و در پايان صحبتش اين گفته مشهور مائوتسه دون را نقل كرد كه: "هركاري رفقاي مرد بتوانند انجام دهند، زنان نيز از پس آن بر مي آيند.

" "شانتال" در جواب او گفت: "اين بسيار خوب است اما همين حالا كه از مهد كودك كارخانه ديدن ميكرديم در آنجا هيچ مردي نديديم كه به نگهداري از بچه ها بپردازد. چرا؟" بحث نسبتاً داغي در بين رفقاي چيني آغاز شد. سپس آن مقام مرد جواب داد: "ببينيد، علتش اين است كه زنان براي نگهداري از كودكان كيفيات فوق العاده اي دارند.

""شانتال" به طنز پرسيد: "بنابراين شما معتقد به نظريه خصلت ذاتي و تغيير ناپذير انسانها هستيد؟"

و او با سراسيمگي و حالتي كه پيدا بود احساس توهين ميكند گفت: "نه، معلوم است كه نه! منظورم اين نبود." او لحظه اي مكث كرد و شليك خنده در اطراف او بگوش رسيد. سپس پاسخ داد: "تذكر رفيق شانتال بسيار درست است و من از او بخاطر انتقاد از كمبودهايم تشكر ميكنم. مبارزه طبقاتي با سوسياليسم پايان نمي گيرد. اگر شما چند سال بعد برگرديد و اوضاع را مشاهده كنيد، مسلماً با تغييرات بزرگي روبرو خواهيد شد و مشخصاً خواهيد ديد كه مردان هم در مهد كودك هستند." او اضافه كرد: "ما نبايد فقط بگوييم هركاري كه يك رفيق مرد ميتواند انجام دهد، يك رفيق زن هم از پس آن بر ميآيد. بلكه اين را هم بايد بگوييم كه آنچه يك رفيق زن ميتواند انجام دهد، يك رفيق مرد هم ميتواند انجام دهد.

"خصوصيات "زنانه" را برعكس آنچه كه ادعا ميشود طبيعت به ما نداده بلكه از ستم بر زن نشئت گرفته است؛ اين ميراث ما از گذشته است و در برخي موارد ميتوان آنرا تغيير داد و محرك تغييري در شرايط زنان شد. ما بطور خاص در كارخانه گلدوزي شهر "سو چو" نمونه روشني از اين امر را شاهد بوديم.

 

گلدوزي براي انقلاب

در قديم "سو چو" بخاطر گلدوزي هايش مشهور بود. اما زناني كه به اين كار ميپرداختند در خانه گلدوزي ميكردند و بطرز بيسابقه اي فقير بودند. بعد از رهايي، حزب كمونيست چين در اين ناحيه نظير ساير نواحي رهنمود داد كه زنان بايد در توليد اجتماعي شركت جويند. در آن شهر كوچك ميشد چند تايي كارخانه درست كرد و زنان را تشويق به كار در آنجا نمود. اما رهبري انقلابي محل تصميم گرفت سياست ديگري را به پيش ببرد. در "سو چو" صدها كارگر گلدوز وجود داشتند كه در كارشان بسيار وارد بودند. نسل از پي نسل آنها به دوختن گلها و پروانه ها بر لباس اربابان ثروتمند پرداخته و چشمشان را بر سر اين كار گذاشته بودند. آيا هنري كه طبقه دارا آنرا تصاحب كرده بود ميبايست نابود شود، يا بايد تغيير يافته و به خلق بازگردانده شود؟ تصميم گيري بر سر اين مسئله احتمالا بدون مبارزه حاصل نشد. ايده "اجتماعي كردن" گلدوزي مسلماً براي جنبش كارگري در دهه 1950 يك مسئله پرنسيپي نبود. برداشت مكانيكي از بحثهاي ماركس در مورد پروسه توليد ميتوانست اين باشد كه نمي توان توليد را اجتماعي كرد مگر آنكه نخست مكانيزه شده باشد. اما اين عقيده، نظر زنان كمونيست در "سو چو" را جلب نكرد. همانطور كه گياه به آب احتياج دارد، خلق چين هم به هنر احتياج دارد. گلدوزي براي خلق مفيد است. گفته مي شد كه كشوري با چند صد ميليون جمعيت و يك اقتصاد كماكان توسعه نيافته كه تازه ميخواهد بر زخمهاي كهنه قحطي و جنگ مرهم گذارد، به ماشين بيشتر از هنر نياز دارد. اما چنين حرفي، بين اين زنان خريدار نداشت. بدون هنر، انقلابي هم در كار نخواهد بود!

در "سو چو" درست مثل "چائو يان" اين اراده يك گروه كوچك از زنان (فقط هشت نفر) بود كه واقعاً باعث همياري اكثريت شد. آنها بايد در مقابل خصومت بسياري از گلدوزان خانگي مقاومت ميكردند.

مسئله نخست اين بود كه فنون از نسلي به نسل بعد انتقال يافته بود و هر گلدوز با حرص و حسادت ميكوشيد "راز خانوادگي" را حفظ كند. تعاون بمعناي سهيم شدن در فوت و فن حرفه اي و بنابراين از دست رفتن ارزش فرديت بود. در گذشته طرحهائي كه اصيل بودند ارزشمند بودند. حالا اگر كسي ميتوانست يك طرح را كپي بكند چه پيش مي آمد؟ نكته بعد اين بود كه كار در خانه، امتيازات خود را داشت. مثلا شما ميتوانستيد گلدوزي كنيد و در عين حال بچه ها را هم نگهداري كنيد. هشت "فمينيست" ما فريب اين استدلالات را نخوردند. آنها ابريشم، قيچي، سوزن و فرزندانشان را برداشتند و بطور جمعي به گلدوزي پرداختند. آنها همه چيز را روي هم ريختند: تجربه، ابتكارات و شور و شوق خويش را.

طرحهاي آنها در جريان كار به آنچنان تنوعي دست يافت كه به هيچ وجه نميشد آنها را حوصله سر بر و غير اصيل محسوب داشت. اين تغيير به فاصله چند ماه مشاهده شد. آنها با يكديگر طرحهاي اوليه را مي زدند، بر سرش بحث ميكردند، به انتقاد از طرحها دست ميزدند و آنها را بهبود مي بخشيدند. اين هشت زن طرحهايي بمراتب متنوعتر و زيباتر از صد زن گلدوز كه در خانه هايشان حبس شده بودند خلق كردند. به همين نحو، آنها از لحاظ فني نيز پيشرفتي خيره كننده داشتند. تا پيش از اين، گلدوزي فقط بر يك روي ابريشم انجام ميگرفت. اين زنان به روشي دست يافتند كه گلدوزي در دو طرف پارچه صورت گيرد. نسبت به گذشته جنبه برجسته كاري گلدوزي ها بيشتر شد. در عرض يكسال تعاوني آنها از 8 عضو به صد عضو رسيد.

در آن زمان هنوز برخي سرمايه داران در چين وجود داشتند (تا سال 1956، موسسات سرمايه داري كوچك تحت كنترل سفت و سخت دولت وجود داشتند.) تجار ابريشم در "سو چو" نظر خوشي نسبت به اين گردان زنان جسور نداشتند. آنها كوشيدند جنبش را با افزايش قيمت خريد گلدوزي ها نابود كنند. براي مثال تجار ابريشم براي يك بالش گلدوزي شده كه دولت در مقابلش 20 فـن به تعاوني ميپرداخت، 24 فـن ميپرداختند؛ اما به اين شرط كه بالشها در خانه درست شود. اين روش آنقدر كه انتظار ميرفت موفق نبود. در واقع اين مسئله باعث بيداري بسياري زنان شد. "آيا تا بحال يك سرمايه دار را ديده ايد كه بدون هيچ چشمداشتي دستمزد كارگران را اضافه كند؟ واضح است كه كاسه اي زير نيم كاسه است." صفوف تعاوني فشرده تر شد. اگرچه هميشه برخي گلدوزان منفرد و تك و توك بودند كه به لطف تقاضاي تجار ابريشم و رقابت متقابلي كه بين خودشان وجود داشت، بكار ادامه دهند، اما تعاوني با كمك دولت خيلي زود توانست يك درآمد ثابت از فروش گلدوزي ها را براي اعضايش تضمين كند. آنها از حق درمان رايگان كه تمامي كارگران چين از آن بهره مند بودند برخوردار شدند و در اطراف كارگاهها، شيرخوارگاه و مهد كودك درست كردند. با جمع آوري منابع مالي، آنها توانستند توليد را گسترش دهند. آنها قابهاي بزرگ خريداري كردند (يعني چارچوبهائي چوبي كه پارچه ابريشمي براي گلدوزي كردن به روي آن محكم و كشيده ميشد). بدين ترتيب آنها توانستند طرحهاي بزرگي را مشتركا گلدوزي كنند.

اين واقعيت كه زنان به انجام يك كار هنري برانگيخته شدند از لحاظ سياسي حائز اهميت بود. چرا كه از قديم گفته بودند زنان چيزي از هنر نمي دانند. زيرا هنر به معناي خلاقيت است و جنس ضعيف تر نمي تواند خود را به سطح خلاقيت برساند! جل الخالق! كارگران آنهم كارگران زن و فهم هنر!؟ بايد به چه كسي خدمت ميكردند؟ خلق يا دشمنان خلق؟ بايد از سنت كهن دفاع ميكردند يا اينكه دست به ابداع ميزدند؟ بايد تصوير شاهان و اميران را ميكشيدند يا نقش كارگراني كه در حال پيشروي هستند؟ بحثهاي داغ بالا گرفت. برخي زنان كه كماكان تحت نفوذ ايدئولوژي بورژوايي بودند، به بهانه حفظ سنن غني مطرح كردند شما نمي توانيد دستان خشن دهقانان را در اين هنر ظريف تصوير كنيد. ديدگاه آنها بهبود تكنيك را مهمتر از انقلابي كردن محتوا قرار ميداد. به همين خاطر بود كه تا زمان انقلاب فرهنگي، بخش عمده گلدوزي ها همچنان بر مبناي طرح شخصيتهاي قديمي انجام ميشد و كاملا مورد پسند دلالان عتيقه فروش پاريسي بود.

بزودي روشن شد كه موضع اين زنان حتي در مورد امور فني اشتباه بود. براي مثال آنها به بيشتر گلدوزان فقط اجازه ميدادند كه روي زمينه كار كنند و كار بر روي چهره ها را به چند نفر گلدوز برگزيده مي سپردند كه در اين كار وارد بودند. اين گلدوزان ماهر كارشان را در خفا انجام ميدادند و بدين ترتيب موقعيت برتر خود را حفظ مي كردند. اين كار از نظر ساير گلدوزان كه هيچ كاري بجز دوختن زمينه ها و يا بدنهاي بي سر به آنها سپرده نميشد، مشمئز كننده بود. زنان كنترل بر كارخانه را از دست داده بودند و تصميمات مديريت در واقع توسط تيمي از "متخصصان" اتخاذ ميشد بدون آنكه آمال و آرزوهاي زنان در نظر گرفته شود. يك گلدوز جوان ماجراي خود را اينطور نقل كرد:

"من از بچگي شور آتشيني براي گلدوزي چهره قهرمانان انقلابي كه چين را رها ساختند به روي ابريشم داشتم. اما ملت مرا مسخره ميكردند. مي گفتند تو خيلي جواني. تو حتي نمي داني چطور ميتوان آسمان و دشت را گلدوزي كرد، چشم و دماغ كه جاي خود دارد! تو زيادي بلند پروازي ميكني! من به تنهايي هركاري كه از دستم بر مي آمد انجام دادم ولي موفق نشدم. آنگاه با دلخوري به سر كار قبلي ام برگشتم و به گلدوزي آسمان و زمين پرداختم. طي انقلاب فرهنگي ما تصميم گرفتيم كه گلدوزي چهره ها ديگر نبايد يك برتري و امتياز ويژه محسوب شود. ما همگي قادريم اين كار را انجام دهيم. بنابراين همه گلدوزان بايد چگونگي انجام اين كار را بياموزند. ما تلاشهاي زيادي كرديم كه هميشه خيلي موفق نبود. يكبار من سرباز نگهباني را گلدوزي كردم كه در تاريكي كشيك ميكشيد و مراقب دشمن بود. من ميخواستم فضاي سكوت سنگين و سكون را بروي پارچه منتقل كنم. يعني همان چيزي كه وقتي چنين صحنه هايي را برايتان تعريف ميكنند، احساس ميكنيد. اما وقتي دوستانم گلدوزي مرا ديدند از خنده منفجر شدند: "سرباز نگهبان تو از قرار حسابي دويده است. دارد نفس نفس ميزند. چهره اش برافروخته است و انگار مثل يك گاو وحشي دارد خرناس ميكشد. دشمن بايد كر باشد كه صدايش را نشنود!" من ناراحت شدم اما دوستانم بطور جدي با من صحبت كردند و گفتند: "مهم نيست. اگر تلاش نكني هيچگاه موفق نخواهي شد. بگذار اينبار با هم كار را شروع كنيم. و اينبار مطمئناً زياد از رنگ سرخ استفاده نخواهيم كرد. ببينيم نتيجه كار چه خواهد شد." اگرچه اين كار به اندازه كافي دشوار است اما حالا ديگر ما خوب ميتوانيم چهره ها را در بياوريم. زيرا ميكوشيم به يكديگر كمك كنيم؛ ما فنون كار را از يكديگر پنهان نمي كنيم.

"در حال حاضر 1600 گلدوز در اين كارخانه كار ميكنند. ما مردان جواني را ديديم كه پشت قابها نشسته بودند و همراه با زنان گلدوزي ميكردند و به مشورت ميپرداختند. "اديت" از يكي از آنها پرسيد: برايت مهم نيست كه كاري زنانه ميكني؟

"بهيچوجه. من اين كار را دوست دارم. اين كار، زنانه نيست. اين شيوه نگرش جامعه كهن بود كه صحبت از كار مردانه، كار زنانه ميكرد. دوره عوض شده است.

""اما بقيه مردان مسخره ات نمي كنند؟"

"نه. گلدوزي به درد انقلاب ميخورد. البته هنوز افرادي هستند كه فكر ميكنند اين كاري زنانه است." او با خنده اضافه كرد: "مبارزه طبقاتي هنوز تمام نشده است. ما همچنان بايد نبرد كنيم."

 

مبارزه عليه جدايي كار يدي از كار فكري و رهايي زنان

طي ديدار از يك كارخانه بزرگ نساجي در "چانگ شا" بود كه ما ناگهان موضوعي را دريافتيم كه تا آنموقع بنظر بسيار مبهم ميرسيد. در اين كارخانه بيش از هفت هزار كارگر كه 80 درصدشان زن هستند، كار ميكنند. ما فهميديم كه چگونه تغيير مناسبات بين روشنفكران و كارگران در قلب كارخانجات به رهايي زنان خدمت عظيمي ميكند.

ديدار آن روز ما از كارخانه بالاجبار كوتاه بود زيرا براي آنروز برنامه هاي زيادي داشتيم. ما بسرعت از كارگاههايي كه آكنده از سروصداي دوكها بودند گذشتيم. بعد از آنهم در سالن اجتماعات، چيز زيادي توجهمان را جلب نكرد. سپس اين حرفها را شنيديم: "قبل از انقلاب فرهنگي بيش از 2500 قانون و مقررات وجود داشت كه هدف از آن سركوب زنان كارگر در كارخانه ما بود." "دانيل" از زن جوان كارگري كه چهره اي جدي داشت و اين حرف را به زبان آورده بود پرسيد: "ميتواني به ما بگويي اين قوانين چگونه عليه زنان كارگر عمل ميكردند؟" او بدون مكث جواب داد: "بخاطر اين قوانين مسخره، زنان كارگر نمي توانستند به هيچگونه نو آوري تكنيكي دست بزنند. اگر قصد بهبود توليد را داشتند، پروژه آنها بايد از يك سلسله مراتب پيچيده و رعب انگيز گذر ميكرد. و زمانيكه بالاخره روي ميز تكنيسين قرار ميگرفت، آن مرد معمولا هيچ چيز جالبي در آن نمي ديد و پروژه را روانه سطل زباله ميكرد. سيستم، ما را از تكامل توليد دلسرد ميكرد و اين روند را كند ميساخت.

"من هنوز نگاه حاكي از تاسف و تعجب كه هنگام شنيدن اين حرفها بين ما رد و بدل شد را به ياد دارم. نخستين تصويري كه از ستم بر زنان كارگر در ذهن اين زن جوان نقش بسته اين واقعيت بوده كه به او فرصت كافي براي توسعه توليد نداده اند. اين بنظر ما حرفي كليشه اي و غير قانع كننده ميرسيد.

"دانيل" بحث را عوض كرد: "آيا زنان كارگر اجازه تغيير شغل دارند؟ بحدي كه بتوانند بفهمند كار در عرصه هاي گوناگون چگونه است؟" آن كارگر جوان جواب داد: "ما تلاش ميكنيم كار در عرصه هاي مختلف و با افراد مختلف را براي زنان تسهيل كنيم. اما اين كار دشواري است. برخي مشاغل نيازمند تجربه زيادند. بنابراين زنان مسن تر راحت تر از زنان جوان ميتوانند به بخشهاي مختلف منتقل شوند. اگرچه ما هميشه تلاش ميكنيم كه اين تغييرات را امكان پذير سازيم، اما اين كار را حياتي بحساب نمي آوريم. شناخت همه جانبه از كار، در درجه اول مستلزم شركت هر چه بيشتر در امر توسعه و طراحي است. در هر كارگاه يك تيم نوآوري فني توسط زنان كارگر، تكنيسينها و كادرهاي انقلابي درست شده است. اعضاي تيم در عين حال كه در سالن كارگاه به كار ميپردازند، نقشه ها را هم طراحي ميكنند، الگوها و تصاوير شطرنجي و طرحها را هم ترسيم ميكنند. تيم پيشنهادات، انتقادات و توصيه هاي روزمره كارگران را جمع آوري ميكند. بدين طريق دانش و كار يدي، تئوري و پراتيك، روشنفكران و كارگران تدريجاً متحد شده اند. و دو سوي اين شكاف كهنه بطور كيفي متحول شده اند. البته شكاف هنوز وجود دارد، اما تنگ تر شده است. هدف اين است كه يك انسان نوين خلق شود. انساني كه به روشنفكران يا كارگران قديمي شبيه نباشد. يعني نه از پراتيك و كار و مشكلات مشخص خود دور افتاده باشد و نه از شناخت تئوريك.

هر دو طرف محتاج تغييرند، اما اين فقط در صورتي امكان پذير است كه كارگران، رهبري سياسي و ايدئولوژيك اعمال كنند. كارگران و روشنفكران به ساختن يكديگر كمك ميكنند اما اين واقعاً كارگران هستند كه روشنفكران را تجديد تربيت ميكنند. اين حرف بنظر متناقض مي آيد، اينطور نيست؟ خيلي وقت پيش ما فكر ميكرديم كه اين وظيفه روشنفكران است كه به كارگران "دانش" ارزاني دارند. اين يك ديدگاه يكجانبه بود. در عين حال كه دانش يك كارگر ناكامل است اما اين دانش توسط پراتيك محك خورده و بر يك موضع طبقاتي انقلابي استوار است."

به همين علت است كه كارگران بايد انجام اين تغيير را رهبري كنند. اگر قرار است آنها خود بر محدوديتهاي دانش خويش فايق آيند، بايد روشنفكران را نيز رها كنند. بار ديگر تز ماركس در يك مورد خاص جنبه عملي پيدا مي كند: "پرولتاريا فقط از طريق رها كردن كل نوع بشر ميتواند رهايي نهايي خويش را بدست آورد." مشاغل مختلف شبيه چرخ دندانه هاي يك ماشين بزرگ هستند. كارگران با پريدن از يكي به روي ديگري ميتوانند دامنه تجربه پراتيكي خويش را گسترده سازند. اما به اين طريق هيچگاه نمي توانند از مرز ميان تئوري يك پروژه كلي و تحقق عملي آن عبور كنند. توضيحي كه آن زن كارگر در "چانگ شا" به ما داد واقعاً آنچه را كه در اول بحث مطرح كرده بود روشن ساخت: زنان كارگر واقعاً رنج ميبردند زيرا نمي توانستند به نوآوري هاي فني دست بزنند و به ابتكارات خود آزادانه ميدان دهند.

شما ممكن است بگوييد بسيار خوب، همه اين حرفها را فهميديم؛ اما اينها مشخصاً چه ربطي به زنان دارد؟

مسئله بسيار ساده است. شما هم مثل ما متوجه آن خواهيد شد. وقتي ما كار يدي و فكري را از هم متمايز ميكنيم، اين را نيز ميبينيم كه اكثريت گسترده زنان بطور سنتي كارگر يدي بوده اند. علتش فقط اين نيست كه مثل كارگران مرد از اطلاعات كافي بهره مند نيستند. بلكه اين هم هست كه زنان توسط خانواده حبس شده و بنابراين بيش از هر كس ديگر از نگاه عمومي به جهان دور افتاده اند. دنياي آنها، آشپزخانه و اتاق بچه ها و تختخواب است. آنها كارگران نيمه ماهر خانگي هستند.

وقتي كه زنان، خانه را بقصد كار در كارخانجات متعارف ترك ميكنند، بيشتر از همكاران مرد خود به ايفاي نقش اجرا كننده "فراميني كه هيچ از آن سر در نخواهند آورد" تنزل مي يابند. اما به دلايل مشابه، آنها نخستين كساني هستند كه از تغيير انقلابي مناسبات بين روشنفكران و كارگران نفع ميبرند.

وقتي كه ستم بر زن به واسطه جدا افتادن زنان از فعاليتهاي اجتماعي و بنابراين محروم ماندن آنها از يك ديدگاه اجتماعي رشد مي يابد، آنگاه هيچ راه حلي باقي نمي ماند مگر اينكه اطلاعات علمي در وسيعترين و همه جانبه ترين مفهوم در دسترس آنان قرار داده شود. اين امر نبايد به صورت دادن اطلاعات از طرف معلم به شاگرد باشد. بلكه بايد به تلاش براي همكاري متقابل روشنفكران و زنان كارگر ميدان عمل كامل دهد.

كسب مهارتهاي جديد و متنوع كردن تجربه عملي، راههاي مهم ديگريست كه كارگران از آن طريق شناخت گسترده اي از امور بدست مي آورند؛ اين شناختي است كه سابقاً از كسب آن منع ميشدند. اين واقعيت كه برخي كارگران چيني از طريق تربيت پراتيكي و تئوريك توسط پزشكان مجرب در ميدان عمل، خود به پزشك تبديل شده اند شهره همگان است. اين كارگران به دانشگاه نرفتند. نمونه هاي مشابه بسيار ديگري وجود دارد. براي مثال كارگران غالباً براي چند ماه به مناطق روستايي ميروند تا به ايجاد صنايع كوچك محلي كمك كنند، يا دهقانان را تعليم دهند تا به كارگران ماهر جهت رفع نيازهاي كمون تبديل شوند. همچنين گروههايي از كارگران توسط همكارانشان برگزيده ميشوند تا معمولا براي يكسال علاوه بر كارخانه، وظيفه هدايت فعاليت سياسي و ايدئولوژيك در اماكن گوناگون نظير تئاتر، بيمارستان، مدرسه، ادارات دولتي و فروشگاههاي دولتي را بعهده بگيرند.

مضافاً آنها ممكن است به تحصيل بپردازند يا تحصيلاتشان را ادامه دهند. براي نمونه، ساير كارگران كارخانه افرادي را از ميان خود براي اعزام به دانشگاه، يا شركت در كلاسهاي شبانه و يا در مراكز آموزشي نيمه وقت كه در برخي كارخانه ها ايجاد شده انتخاب مي كنند. مثلا در كارخانه ابزار ماشين در شانگهاي چنين مركزي وجود دارد كه كارگران نيمي از روز را به كار در كارگاه و نيم ديگر را به آموزش در آن مركز مي پردازند.

هدف تيمهاي نوآوري فني و نيز متنوع كردن مشاغل، كاستن از شكاف بين كار يدي و فكري است. از آنجا كه ستم بر زنان ارتباط نزديكي با اين شكاف دارد، شركت آنان در جنبش انقلابي اجتماعي كه با هدف پر كردن اين شكاف بر پا ميشود، راه رهايي زنان را هموار ميكند.

 

"كار برابر، دستمزد برابر": اين اصلي ساده، اما در پراتيك پيچيده است

رفيق "پاي" دبير كميته انقلابي كمون دوستي خلقهاي چين و آلباني به ما توضيح داد كه چگونه نظريات مبتني بر "تساوي گرايي مطلق" بار ديگر به ستم بر زنان ختم ميشدند. برخي مردان با اين ايده كه زنان دستمزد برابر بگيرند مخالفت ميكردند. آنها تحت عنوان برابري و اصل پرداخت برابر ميگفتند: "زنان كار برابر نمي كنند. آنها به اندازه ما بار حمل نمي كنند." رفيق پاي به ما گفت كه اين نظرات از جانب اقليتي از مردان ابراز ميشد اما يك چيز نادر نبود. در جامعه نوين، اين نظرات منعكس كننده مبارزه اي است كه ميان راه سرمايه داري و راه سوسياليستي در جريان است. "بايد اين نظرات مورد نقد قرار گيرد و قاطعانه با آنها مخالفت شود زيرا اينها بقاياي يك برخورد فئودالي نسبت به زنان و كار است. عليرغم واقعيات بيشمار و تاريخي مهم، اقليت هنوز به اشتباه معتقد است كه زنان موجوداتي پست ترند و سهم آنها در جامعه ناچيز است. در زمينه كار، اين فقط تجار برده و استثمارگران هستند كه كار انساني و كار حيواني را با معيارها و ارزش هاي يكسان مي سنجند؛ يعني در چارچوب نيروي جسماني مطلق. براي مثال اربابان تب تي فهميده بودند كه ميتوانند يك برده سالم و قوي را با دو برده ضعيف تر معامله كنند. در جامعه نوين، ما در تبعيت از نمونه تاچاي (2) بايد در درجه اول به رفتار سياسي فرد نسبت به جامعه و برخوردش به كار بدون در نظر گرفتن جنسيت وي نگاه كنيم. پيش از آنكه بتوانيم تعيين كنيم سهم كار او (اعم از زن يا مرد) چه خواهد بود.

"همانطور كه مقاله اي از نشريه "پرچم سرخ" (3) به تاريخ فوريه 1972 نشان ميدهد، بحث و مشاجره بر سر ارزشي كه كار زنان توليد ميكند به موضوع يك جدل عميق در سراسر كشور تبديل شده است:"افراد در كار جسماني، توانايي هاي متفاوتي دارند. كار مزرعه كه قدرت جسماني زيادي طلب ميكند، بايد به مردان واگذار شود كه چنين تواني دارند. طبيعي است كه تفاوتهاي فيزيولوژيك بين زن و مرد را بايد بهنگام تخصيص مشاغل بحساب آورد. (در مورد تفاوتهاي بين زنان، بارها به ما گفته شد كه كارهايي كه نياز به توانايي جسماني زياد دارد به مردان ضعيف يا زناني كه از سلامت كافي برخوردار نيستند داده نميشود ـ يادداشت نويسنده) ... اما بهيچ وجه نبايد درجه توان جسماني توجيهي براي تفاوت دستمزد زنان و مردان شود. تبعيت از اصل از هر كس بر حسب توانايي هايش، و به هركس بر حسب كارش يعني معياري كه تعيين كننده دستمزدهاست، كميت و كيفيت واقعي كار هر كارگر و نيز ميزان خدمتش به توليد سوسياليستي را بحساب مي آورد." (4)

توجه به خصوصيات جسمي مشخص زنان در تنظيماتي كه در زمينه استراحت روزانه و تعطيلات انجام ميشود نيز مشخص است. هر كس حداقل هفته اي يكروز تعطيل دارد، اما زنان چه در شهر باشند چه در روستا، در ماه چهار روز بيشتر به هنگام عادت ماهانه شان تعطيل دارند. بعلاوه زنان بر حسب نوع كاري كه انجام ميدهند در پنجاه يا پنجاه و پنج سالگي بازنشسته ميشوند. در حالي كه سن بازنشستگي مردان حدود 60 سال است. مرز تمايز بين تساوي گري مطلق و برابري بين جنسها بسيار ظريف است و ممكنست خطر ترويج نظريه برابري بر مبناي "طبيعت" كه فيزيولوژي پشتوانه آن است، را در بر داشته باشد. ما از كجا ميدانيم كدام يك از تمايزات جنسي كاملا فيزيولوژيك است و كدام يك اكتسابي است، و يا حداقل قسماً توسط نقش زن در جامعه تعيين شده است؟ خط تمايز را نمي توان بسادگي ترسيم كرد اما اين خطي است كه بايد در جايي ترسيم شود.

همين نوع مشاجره بر سر "كار مردانه و كار زنانه" به اين سئوال پيوند خورده كه آيا زنان توانايي احاطه بر برخي مشاغل كشاورزي را دارند يا نه؟ برخي افراد (ظاهراً كساني كه مخالف "تساوي گرايان" هستند) تا آنجا پيش ميروند كه ميگويند زنان و مردان بايد بر حسب جنسيت خود در كار سهم بگيرند. مقاله فوق الذكر در "پرچم سرخ" چنين اظهار نظر ميكند:

((تقسيم كار كشاورزي به مشاغل مردانه و زنانه يك ميراث جامعه كهن است كه هنوز در برخي مناطق به حيات خود ادامه ميدهد. براي مثال مشاغلي كه مستلزم مهارتهاي فني پيچيده تر است، نظير كاشت گندم و برنج يا كود دادن به زمين را در گذشته كار مردانه محسوب ميكردند. برخي افراد هنوز به زنان اجازه آموختن اين مشاغل يا شركت در اين كارها را نمي دهند. برخي صرفاً به مسخره كردن زناني كه در اين كارها شركت ميكنند پرداخته و ميگويند كه "آخر زمان شده" يا اينكه "دنيا برعكس شده است".))

اين مقاله خاطر نشان ميكند كه مردان فقط به اين علت در انجام اين كارها خبره تر شده اند كه براي مدت طولاني تري آنرا تجربه كرده اند. اين در حالي است كه جامعه كهن زنان را به وظايف مربوط به خانه محدود ميكرد و عموماً اجازه كار در دشت و مزرعه را به آنها نمي داد.

"پرچم سرخ" ادامه ميدهد: "چرا زنان نتوانند با پراتيك، فن كشت نشائي را خوب فرا بگيرند؟ اگر فنون از تجربه عملي حاصل نمي شوند پس از كجا ناشي ميشوند؟ اين نوع برخوردها بخشي از يك تفكر فئودالي است. اينها جلوه اي از تحقير زنان توسط طبقات استثمارگر است. اين همان نظريه زيانبار و ارتجاعي خصلت زنانه است كه ليوشائوچي و سايرين به آن رجوع ميكردند.

"تاثيراتي كه اين برخورد بر دستمزد مردان و زنان داشت، در آن مقاله بدين نحو مورد بحث قرار گرفته است:

((يك ايده اشتباه آميز ديگر هم وجود دارد كه بايد با آن مبارزه كرد. برخي رفقا قبول دارند كه نادرست است به زنان در مقابل كاري كه براي مردان 10 پوئن بهمراه دارد، 8 پوئن داده شود. (5) با اين وجود آنها هيچ كاري براي رفع اين اشتباه نمي كنند و چنين استدلال ميكنند كه "اگر به دستمزدها از زاويه يك خانوار نگاه كنيد و نه يك فرد، آنوقت مي بينيد كه در واقعيت هيچكس بلحاظ مالي صدمه نمي بيند. زيرا هر خانواده از مردان و زنان تشكيل شده است. " اين نوع تفكر، حاملانش را بدانجا ميكشاند كه از زاويه غلطي بر اجراي اصل پرداخت برابر تاكيد بگذارند... اين استدلالي نادرست است زيرا مشكل را نمي توان از زاويه سود يا زيان خانوار مورد بررسي قرار داد. بكاربست اصل دستمزد برابر براي كار برابر در درجه اول يك مسئله مهم سياسي و مسئله اي مربوط به ايدئولوژي است. برابري اقتصادي دو جنس با برابري سياسي پيوندي تنگاتنگ دارد. اين واقعيت كه ايدئولوژي كهنه برتري مرد و فرودستي زن هنوز در برخي نواحي كشور به حيات خود ادامه ميدهد، هيچ چيز نيست مگر بازتاب سياسي نابرابري اقتصادي بين زنان و مردان. در واقع مبارزه توده زنان عليه نابرابري بين زن و مرد يك مبارزه سياسي است. برخي زنان مسئله را خيلي خوب مطرح ميكنند وقتي ميگويند: "ما بخاطر چند پوئن اضافه در كار مبارزه نمي كنيم، بلكه براي شخصيت اجتماعي خود مبارزه مي كنيم." اگر نابرابري دستمزد بين زنان و مردان بعنوان يك مسئله اساسي در نظر گرفته نشود، زنان عملا به موقعيت درجه دوم رانده خواهند شد. اين برخورد بخشي از ايدئولوژي فئودالي تحقير زنان است!

 

 

 

 

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   

2  -اجتماعي شدن روستاهاي چين و رهايي زنان

 

زنان دهقان حكايت خويش را باز ميگويند

يك زن دهقان كه چهل سالي داشت در سالن اجتماعات كمون خلق "شاوان" به ما گفت كه چگونه اراضي كمون كلكتيويزه شد و اين پروسه در هر مرحله اش با نقشي كه زنان ايفا نمودند رقم خورد.

"در دوره جنگ رهائيبخش، اصلاحات ارضي بلحاظ سياسي دهقانان فقير و ميانه را آزاد ساخت و به زنان همانند مردان زمين داد اما خانواده كماكان واحد توليد بود و زمانيكه دشواريها فرا ميرسيد بايد مسائل خودش را خود رفع ميكرد. سال قحطي بزرگ فرا رسيد و اگر بنا برآن بود كه حداقل برداشتي داشته باشيم ميبايست با اتكا به منابع خود به آبياري مزارع ميپرداختيم. خانواده هاي تنگدست از اين لحاظ در موقعيت بسيار بدتري قرار داشتند. من بيوه اي را ميشناختم كه طي اصلاحات ارضي "پنج مو" (هر مو كمي بيش از يك هكتار است) دريافت داشت؛ اما او هيچ كمكي نداشت و درآمدش بسيار پايين بود. او درباره ماهيت و منشاء مشكلاتش فكر كرد و نقش فعالي در ايجاد نخستين گروههاي كمك متقابل بين خانوارها بعهده گرفت. اما اين گروهها نتوانستند همه مسائل را حل كنند. ما به يكديگر كمك ميكرديم اما از آنجا كه توليد مبتني بر مالكيت خانواري بود، اين خانواده بود كه مسئوليت نهايي موفقيتها يا ناكاميها را بدوش ميكشيد. يكسال، خانواده اي كه همسايه ما بود بطور جدي بواسطه بيماري ضربه خورد. آنها قادر به كار نبودند و مجبور شدند زمينشان را بفروشند تا بتوانند دارو بخرند. (تا سال 1952 هنوز حق فروش اراضي وجود داشت). اين يك درس سياسي مهم براي همه دهقانان فقير روستا بود. ما چنين بنظرمان رسيد: "اگر كار بيشتري براي كلكتيويزه كردن انجام ندهيم تمايزات طبقاتي تشديد خواهد شد." بنابراين ما اولين تعاوني ها را درست كرديم. چند خانوار با يكديگر به كار ميپرداختند و سود را بر حسب ميزان زمين و دامي كه هر يك داشت بين خود تقسيم ميكردند. علاقه زنان به اين تعاوني ها مضاعف بود. اولا آنها بعنوان دهقان ميدانستند كه اين تنها راه جلوگيري از تبديل دوباره روستا به جهنم تهيدستان استثمار شده است. ثانياً آنها ميدانستند تا زمانيكه توليد بر محور واحد خانوار بچرخد، زنان در خانه حبس خواهند بود. چه كس ديگري بود كه از بچه ها نگهداري كند، خانه داري كند و غذا بپزد؟ اما زمانيكه تيمها تشكيل شد همه كس، مرد و زن بطور يكسان بر زمين كار ميكردند و مشكلات فرزند و خانه ميبايست بر مبنايي كلكتيو حل ميشد.

موضع زنان اين بود: اگر ما در زمين به يك ديگر كمك ميكنيم، بايد در خانه نيز ياور هم باشيم. من به شوهرم گفتم: ما هم بايد به تعاوني بپيونديم. اما او جواب داد : يابو! تو هيچي سرت نميشود و حق كار كردن بيرون از خانه را نداري! من واقعاً كفري شدم و گفتم: ما زنان خودمان آزادي خود را بدست آورده ايم. تو بهيچ وجه حق نداري با من اينطور رفتار كني. ما هرچه داريم با مبارزه بدست آورده ايم و من تسليم نميشوم! و من به تنهايي به تعاوني پيوستم. شوهرم دهقان فقيري بود كه قطعه زمين كوچكي داشت. برخي اوقات او نمي توانست همه كارها را شخصاً انجام دهد. و درباره مشكلاتش آه و ناله ميكرد. من واقعياتي را در برابرش گذاشتم و برايش امتيازات تعاوني را تشريح كردم. او بتدريج متوجه شد كه سماجتش از ايده هاي فئودالي او در مورد مالكيت خصوصي و نقش زن نشئت گرفته است. زماني كه اين مسئله را قبول كرد توانست به تعاوني بپيوندد. من خانواده هاي بسياري را در روستا ميشناسم كه عيناً همين مسئله درونشان اتفاق افتاده است.

سپس ما گام ديگري در راه كلكتيويزه كردن برداشتيم. براي اينكه بتوانيم پروژه هاي بزرگ و ضروري براي كنترل نيروهاي طبيعت را عملي كنيم، بايد نيروهاي بيشتري را گرد مي آورديم. براي مثال ما ميخواستيم شبكه آبياري را براه بيندازيم. اما طرفداران ليوشائوچي بجاي اينكه كلكتيويزه كردن بيشتر را تشويق كنند از هر بلاي طبيعي استفاده ميكردند تا اين حرف بي معني را جا بيندازند كه "خانواده بايد واحد توليد باشد." آنها بحثهاي تسليم طلبانه راه مي انداختند يا اينكه بطور توهين آميزي ميگفتند كمون شما با داشتن دو هزار نفر نيروي كار، كوچكتر از آن است كه بتواند چنين پروژه هاي بزرگي را به انجام برساند. آنها اين رقم دو هزار را اينطور بدست آورده بودند كه هر دو زن را مساوي يك مرد حساب كرده بودند.))

"تپه هايي كه گرداگرد بريگاد (1) ما بود آنقدر خشك و بي آب و علف بود كه بنظر نمي آمد هيچوقت بشود آبادش كرد. دهقانان فقيرتر كه خواهان كلكتيويزه كردن بيشتر بودند ميگفتند: انسان بايد طبيعت را كنترل كند و نه بالعكس. اين تپه هاي بي آب و علف بالاخره سر سبز خواهد شد. و ما مبارزه را آغاز كرديم. روز از پي روز سبدهاي پر از خاك را بر شانه هاي خود به تپه ها ميبرديم. ما زمين را تراس بندي (تسطيح پلكاني) كرديم. بدين ترتيب چهار تپه گرداگرد كمون يكي از پس ديگري تحت سلطه ما قرار گرفت. اينك ما بيشترين ميزان چاي منطقه را از همين تپه ها برداشت ميكنيم. آيا هيچوقت ممكن بود كه روي قطعات كوچك و پراكنده اراضي بتوانيم چنين دستاوردي داشته باشيم؟ پيروزي هاي ما سلاحي شد كه بتوانيم با آن عليه طرفداران ليوشائوچي نبرد كنيم. و در اين مبارزه زنان پيشاهنگ بودند. و اين واقعيت براي همه جا افتاده است.

"دبير كميته انقلابي كه در كنار اين زن دهقان نشسته بود به ما گفت: ((ميل دارم چند مثال بياورم تا ببينيد چگونه زنان غالباً به ما با صراحت و روشني و با پيگيري درسهايي انقلابي آموختند. چند وقت پيش، قبل از اينكه شبكه آبياري را درست كنيم، يك خشكسالي وحشتناك اتفاق افتاد. برداشت محصول بطور كلي بخطر افتاده بود. ما حتي نمي توانستيم روي انتقال آب حساب كنيم زيرا همه رودخانه هاي اطراف خشك شده بود. چند نفر از افراد پير كمون گفتند كه از بچگي شان بياد دارند كه چشمه اي در دشت بزرگ نزديك روستا وجود داشته است. اما هيچ يك از آنها دقيقا محل آن را بخاطر نداشت. يك تيم از دختران تصميم گرفت كه بدنبال اين چشمه بگردد. آنها همگي راهي دشت كنار روستا شدند. پنج شبانه روز زمين را براي يافتن چشمه بيل زدند. خيلي از مردم فكر ميكردند كه اين تلاشي بيهوده است. مسخره كردنها شروع شد: چشمه در شاوان؟! هرگز! اما صبح روز ششم دختران با عجله و فرياد كنان به روستا برگشتند: "ما چشمه را پيدا كرديم، پيدايش كرديم!" همگان به سمت محل دويدند و جريان كوچك آب را ديدند كه از زمين بيرون ميزند. دختران براي پيدا كردن چشمه خاك را با دست خود لمس كرده بودند تا اينكه در جايي احساس كردند خاك، مرطوب است. سپس به بيل زدن پرداختند تا اينكه بالاخره به چشمه رسيدند. اين كار ساده اي نبود. سپس همه مردم روستا كار را آغاز كردند و تمام روز به حفر يك استخر بزرگ پرداختند. بعد از آن ما چند كانال درست كرديم. بعد از يك هفته ما آب كافي براي آبياري مزارع در اختيار داشتيم.  محصولات ما با دستان خالي اين دختران بار آمد زيرا آنها با عزم خويش ثابت كردند كه كلكتيويسم بهتر از مالكيت خصوصي خانواري است. و بارها ميشد كه مردان به يكديگر يادآوري كنند: "چشمه را يادتان مي آيد؟ حق با چه كسي بود؟ زنان يا ما؟ هيچگاه نبايد درس چشمه را فراموش كنيم!"))

بعد از اين نشست ما مسير باريكي كه به چشمه ميرسيد را در پيش گرفتيم. در مقابل ما استخر عظيمي حفر شده بود كه شش هزار ليتر آب را در خود جاي ميداد و گرداگرد آن را ديوارهاي سنگي فراگرفته بود. "اديت" در ذهن خود آن شش دختر را نشسته برخاك مجسم كرد كه هر سانتي متر دشت را ميگردند و همانقدر به موفقيت خويش اطمينان دارند كه هركول زماني كه براي انجام وظيفه اش به شكم هيولا پا گذاشت. چرا مردان به اين كار دست نزدند؟ در درجه اول بدان خاطر كه زنان هيچ استعداد خاصي در ماوراءالطبيعه جلوه دادن آب نداشتند! و چرا تهيدست ترين دهقانان بودند كه نخست به تعاون پرداختند؟ يقيناً به خاطر وضع اقتصاديشان، بهتر از بقيه ميتوانستند امتيازات كلكتيويسم را درك كنند. زنان پنج روز با دست خالي در پي آب گشتند زيرا مصمم بودند ثابت كنند كه كلكتيويسم بهتر از مالكيت خصوصي خانواري است. آنها مالكيت خصوصي خانواري را بعنوان يك شكل مشخص ستم بر زن نيـــز تجربه كرده بودند.

يك گرايش بسيار قوي وجود دارد كه فقط در ارتباط با تضادهاي بين زن و مرد، خصوصيت معين زنان را حائز اهميت ميداند. اما تجربه طولاني ستم كه زنان با آن آشنايند، گسترده تر از اين چيزهاست. بايد خصوصيت زنانه را در دو شكلش در نظر بگيريم، يا دقيقتر بگوييم اين مسئله خصلتي دوگانه دارد. از يكطرف زنان (در يك جامعه مبتني بر مالكيت خصوصي) بعنوان موجودات اجتماعي پست تر در نظر گرفته ميشوند. از طرف ديگر، زنان بطور سنتي در مناسبات روزمره خود با مردان در جايگاهي فرودست قرار دارند. موقعيت فرودست زنان در مناسبات با مردان، محصول فرودستي اجتماعي آنهاست. و از آنجا كه ديدگاه زنان در مورد خانواده توسط اين ستم دوگانه شكل ميگيرد، آنها محدوديت هاي واحد خانواده را روشن تر درك ميكنند. آنها مشتاقانه تر از مردان اين توهم را رد ميكنند كه "ايده آل اين است كه در خانه خودت ارباب باشي." زنان در مقاطع معين تاريخي پيشتاز بوده اند زيرا برخي از آنها بيشتر از ساير گروه بندي هاي مردم در موقعيت بي چيزي كامل قرار داشته اند، يعني هيچ چيز جز زنجيرهايشان را براي از دست دادن نداشته اند.  مصاف زمين كاوان و جويندگان آب در "شاوان" را فقط ميتوان و بايــد بدينطريق درك كرد. براي زنان كه هميشه بيش از ديگران تحت تسلط طبيعت بوده اند، قرار گرفتن در صف اول مبارزه براي كنترل طبيعت يك دگرگوني درخشان تاريخي است؛ و اين چه شكست بزرگي براي بدبينان است!

 

كميته هاي جديد زنان در "شاوان"

در جريان گفتگويي كه با اهالي "شاوان" داشتيم اين نكته مورد تاكيد قرار ميگرفت كه طي انقلاب فرهنگي سازمان قديمي زنان "تعطيل" شد. اين گروه انقلابي قديمي از دل شعله هاي جنگ ضد ژاپني زاده شده بود. و بعداً به نوعي سازمان مددكاري تبديل شد كه ايدئولوژي ارتجاعي ماندن زن درخانه را جلو مي نهاد و تنها به دنياي كوچك رنج و سعادت خانگي علاقه داشت. اين همان ايده "حقارت زن" است كه از طريق مجلات مخصوص زنان در كشورهاي سرمايه داري با آن بسيار آشناييم. رفيق "تون آن مينگ" كه دهقاني سي ساله بود به ما گفت،  در "شاوان" چند كميته انقلابي تشكيل شد كه حدوداً 5500 زن از كمون خلق (بيش از 80 درصد زنان) را در بر ميگرفت. خود اين رفيق يكي از مسئولين اين كميته ها بود. طي ديدارمان بارها شنيديم كه تشكيلاتهاي زنان به مرحله "مبارزه ـ انتقاد ـ اصلاح" رسيده بود. اين گروهها كماكان بخشي از فعاليتهاي گذشته را به پيش ميبردند. بعلاوه، جهتگيري هاي نوين هنوز بطور روشن ترسيم نشده بود. كاملا واضح بود كه كل اهالي همچنان درگير بحث درباره اين موضوع هستند. يك تشكيلات سراسري با صدور يك فرمان از بالا ايجاد نخواهد شد بلكه بر پايه مشاهدات و تحقيقات خود توده ها بوجود خواهد آمد. بنابراين ما بطور خاص علاقه مند بوديم بفهميم كه كميته هاي انقلابي زنان "شاوان" چه اهدافي را دنبال ميكنند (حتي اگر بنظر آيد كه اينها اهداف كوتاه مدت هستند.) "تون آن مين" به سئوال ما چنين پاسخ داد: "در حال حاضر ما بر سر پنج وظيفه اصلي توافق كرده ايم. اولا، مطالعه ماركسيسم و لنينيسم و انديشه مائوتسه دون. مايلم بگويم كه اين كار را چگونه به پيش برده ايم. براي شروع، ما گروههاي مطالعاتي مختلط داشتيم. بنابراين زن و شوهرها، كودكان خردسالشان را با خود مي آوردند و اين مسئله باعث اختلال در مطالعات ما مي شد. زنان پيشنهاد كردند كه بجاي كمك به يكديگر در نگهداري فرزندان برحسب همسايگي، بهتر است مردان در خانه بمانند و اين وظيفه را به انجام رسانند تا زنان بتوانند به آموختن بپردازند. بدين طريق ما آزادانه ميتوانستيم مطالعه كنيم. علاوه بر اين مردان هم ميتوانستند ايده روشنتري از معني واقعي نگهداري بچه ها بدست آورند. مسائل اينگونه سازماندهي شد و بدين ترتيب زنان و مردان جداگانه به آموزش پرداختند و هر يك در ماه در شش جلسه آموزشي شركت ميكردند. زنان از اين سيستم بسيار راضي بودند. آنها ميگفتند: بنظر ما اين طريقه آموزش سياسي بسيار موثر است..."

همين موقع يك پيرزن دهقان صحبت "تون آن مينگ" را قطع كرد و گفت: "يك شب من بايد به كلاس ميرفتم. درست همان موقع، باران شروع شد. ظلمت همه جا را فرا گرفته بود. شوهرم گفت در اين هوا نبايد بيرون بروي. تاريكي مطلق است. جواب دادم كه قديمها حتي در روشنايي روز تقريباً همه ما زنان كور بوديم. من نه ميتوانستم بخوانم و نه ميتوانستم بنويسم. حالا من بيش از شصت سالم است و به مدرسه ميروم تا در تجارب انقلابي با ساير زنان شريك شوم. دوباره به آموزش خود بپردازم و سطح آگاهي سياسي ام را بالا برم. ميخواهي كه من در خانه بمانم؟ به او گفتم: تو نمي داني كه ما زنان براي آموختن حاضريم چه قيمتي بپردازيم. اين داستان را برايتان تعريف كردم زيرا نشان ميدهد كه زنان واقعاً كمر به آموزش سياسي بسته اند." پيرزن دهقان يك نفس همه ماجرا را براي ما تعريف كرد. واضح بود كه او از صحبت در جمع و در مقابل خارجيان معذب است؛ اما تصميم گرفته اين كار را انجام دهد. زيرا معتقد است كه بيان اين نكته اهميت حياتي دارد: زنان براي آموختن شوري آتشين دارند.

"تون آن مينگ" در مورد وظيفه دوم چنين گفت: "به هر طريق ممكن بايد راه عميقترين نقد انقلابي را باز كنيم. ما زنان بايد مبارزه همه جانبه اي را عليه هر شكل بروز رويزيونيسم به پيش بريم. مشخصاً بايد از طريق اين مبارزه به انتقاد توده اي از اهداف كهنه تشكيلات زنان برخيزيم." او ادامه داد: "وظيفه سوم اين است كه به هر كاري دست بزنيم تا زنان قادر شوند در هر نوع فعاليت سياسي بطور كامل شركت جويند؛ تا بتوانند نقش خويش را بعنوان نيمي از آسمان ايفا كنند. در هر عرصه و در تمام سطوح رهبري، زنان وجود دارند. اما كماكان خيلي از آنها جرات ابراز عقيده در مجامع عمومي را ندارند و خيلي از مردان هم هستند كه مايل به شنيدن عقايد زنان نيستند. كار ما اين است كه در مورد اين مشكل تحقيق كنيم، توده ها را بسيج كنيم و راه حلي براي آن بيابيم."

بخاطر مي آورم گفته هاي آموزگار سياسي يكي از مدارس "7 مه" (2) در نزديكي پكن كه ميگفت: "آنجا كه يك مرد و يك زن از كيفيت برابري براي بعهده گرفتن يك مقام برخوردارند، سياست حزب اين است كه رفيق زن را انتخاب كند. اين يك پرنسيپ انقلابي است."

وظيفه چهارم اين است كه بر ايده هاي ارتجاعي در ذهن زنان و مردان، مشخصاً ايده هاي مربوط به به اصطلاح برتري مردان در حيطه هاي معين فني غلبه كنيم. ما بخشي از مسئله را اين ميبينيم كه زنان بدون استثناء در تمامي فعاليتهاي اجتماعي شركت جويند. ما بيرحمانه عليه خرافات كه بويژه زنان را آماج قرار ميدهد، مبارزه ميكنيم.

اين نكته براي رفيق "تون" يك حرف توخالي نبود، بلكه يك واقعيت ستبر را بيان ميكرد. معدنچيان "شاوان" به ما گفتند كه زنان در گذشته بدشگون به حساب مي آمدند. اگر زني در حال عبور از نزديكي يك تونل مشاهده ميشد، كارگران از ورود به آن خود داري ميكردند زيرا گمان ميكردند كه تونل فرو خواهد ريخت. يك رسم باستاني زنان را از نوشيدن شراب در معابد منع ميكرد. گفته ميشد كه اگر زني از شراب مقدس بنوشد در جا خواهد مرد؛ يعني به تير غيب گرفتار خواهد شد. زنان شورشگر كه با تاريك انديشي مي جنگيدند در مقابل چشمان وحشت زده اهالي از اين شراب نوشيدند. و معتقدين به خرافه وقتي ديدند كه هيچ بلايي بر سر آنها نيامد به شدت يكه خوردند."

تون آن مينگ" براي ما داستان ديگري تعريف كرد: ((چند سال پيش باراني سيل آسا باريد. مزارع بسياري نابود شد و سيل تمام مزارع شيب دار را شست. سيل يك صخره نيم تني را بيش از يك كيلومتر حركت داد. يكي از دشمنان طبقاتي ما كه "هن" نام داشت كوشيد مردم را فريب داده و از عكس العمل بازدارد. او اينجا و آنجا مطرح كرد: وقتي مي بينيد كه سيل از كوه فرود مي آيد معنايش اين است كه خداي طاعون پا به زمين ميگذارد. بايد او را به حال خود بگذاريد وگرنه همه چيزمان را از بين ميبرد. اين گفته هاي فئودالي ذهن بعضي از دهقانان را مغشوش ميكرد. بعلاوه پيرترها گمان ميكردند كه اين مجازات الهي بخاطر تغييرات اجتماعيست كه انجام شده. بدين ترتيب رفيق "پين" جلو آمد و براي اهالي روستا با صداي بلند به سخنراني پرداخت: "سيل چيزي جز آب نيست. سيل فقط نتيجه باران سنگين است. سيل چه چيزي را ميتواند نابود كند؟ شايد خانه ها و مزارع، اما آنطور كه "هن" ميخواهد شما تصور كنيد، سيل نمي تواند همه چيز را نابود كند. سيل نمي تواند اراده ما براي انجام انقلاب تا به آخر را نابود كند. هيچ نيرويي در جهان نميتواند اين كار را بكند. ما نه فقط بايد بر ترس از مجازات الهي فائق آييم، بلكه بايد با تمام قوا مبارزه كنيم تا بر بلاياي طبيعي غلبه كنيم. اگر ما مسير سيل را تغيير دهيم ميتوانيم از نابودي بيشتر محصولات و خانه هاي خود جلوگيري كنيم. پس دست بكار شويم!" او زنان را سازماندهي كرد تا در اين كار سهم مهمي به دوش بگيرند. بعد از چند روز فعاليت سخت، ما بيش از سي هزار متر مكعب خاك را جابجا كرديم و توانستيم سيل را بطور كامل كنترل كنيم! در آن سال عليرغم سيلابهايي كه بر اثر باران جاري شد، ما توانستيم نسبت به سال قبل 25 تن بر محصول خويش بيفزاييم. دهقانان فقير و ميانه حال در كمون "شاوان" عليه زمين و آسمان و دشمنان طبقاتي مبارزه كردند و از اين مبارزه پيروز بدر آمدند. زنان در هر يك از اين مبارزات نقشي بسيار مهم ايفا كردند و اين بحث مائو را مورد تاكيد قرار دادند كه زنان براي پيروزي انقلاب نيرويي تعيين كننده هستند.

وظيفه پنجم ما تلاش مضاعف براي انقلابي كردن ايده ها در باب خانواده است. در اين زمينه نيز زنان خدمت مهمي به جامعه نموده اند. ما تجارب بسياري در اين عرصه كسب كرده ايم. رفيق "لي ما شين" در اين زمينه تجربه خودش را براي شما بازگو ميكند.))

"لي ما شين" كه حدوداً 40 سال دارد با صورت آفتاب خورده اش در برابر ما نشسته و صحبت را آغاز ميكند:  "يك روز بريگاد ما براي كلكتيو به يك ميز احتياج پيدا كرد. وقتي از موضوع مطلع شدم به رفقا گفتم كه من يك ميز مناسب در خانه دارم و ميتوانم آن را بياورم. وقتي كه شوهرم از ماجرا باخبر شد از كوره در رفت و گفت: بعضي زنان ميروند كار ميكنند تا چيز بيشتري براي خانواده شان بياورند، اما زن من عكس اين كار را ميكند و تازه، چيزهايي كه در خانه داريم را هم بيرون ميبرد. بعد از اينكه همه حرفهايش را زد، من در خانواده خود جلسه آموزش انديشه مائوتسه دون تشكيل دادم. من مشخصاً از اين خط رويزيونيستي ليو شائوچي انتقاد كردم كه ميگفت بين منافع جمعي و فردي هيچ تضادي وجود ندارد. اين يك ايده عوامفريبانه است و خودخواهي را تشويق ميكند. ما دهقانان فقير بايد تماماً خادم خلق باشيم. ما عليرغم منافع فرديمان، بايد عليه خودخواهي مبارزه كنيم و بكوشيم به يك درك پرولتري ازجهان دست يابيم. بايد ياد بگيريم كه در درجه اول و بيشتر از هر چيز منافع خلق را به پيش بريم. طي اين جلسه مادر شوهرم از رنجهاي گذشته و خوشبختي امروز گفت. او گفت: عجب! يعني ما بايد خودخواهانه در پي خوشي باشيم و فقط به خانواده خود فكر كنيم؟ يعني بايد گذشته ها را فراموش كنيم و هفتصد ميليون چيني و سه ميليارد مردم سراسر جهان را از ياد ببريم؟ يعني بايد به فكر رفاه خود باشيم و دو سوم نوع بشر كه هنوز زير يوغ ستم و استثمار بسر ميبرند را فراموش كنيم؟ همه اين بحثها شوهرم را عميقاً تكان داد. اينك او مالكيت كلكتيو را بالاتر و مهمتر از همه چيز قرار ميدهد و مايملك خود را تابع آن ميداند. وقتي كه رفقا كمي بعد براي بردن ميز آمدند شوهرم از خود انتقاد كوچكي كرد و گفت: هر وقت بريگاد به هر چيزي احتياج داشت، درب خانه ما باز است.

"ايجاد دگرگوني انقلابي در خانواده يك وظيفه عظيم است. اين شامل تغيير كاركرد اجتماعي خانواده و  نابودي منافع فردي، و نيز ايجاد فزاينده مناسبات نوين بين مرد و زن و تغيير ريشه اي مناسبات بين والدين و فرزندان است. به همين خاطر بايد به اين نكته مهم توجه كرد كه انقلابيون چيني دگرگوني خانواده را يك نتيجه ساده خيزش اجتماعي ندانسته بلكه يك پيش شرط ضروري انقلاب به حساب مي آورند. آنها بر اين عقيده اند كه زنان طبعاً مسئول "رهبري" انقلاب در خانواده هستند و اين يكي از وظايف پايه اي است كه زنان بايد در در قبال نوع بشر به انجام رسانند. "تون آن مينگ" چنين نتيجه گيري كرد: "ما ميتوانيم وظايف كميته انقلابي را بدين شكل خلاصه كنيم. تحت رهبري حزب و صدر مائو، بايد به هر كار ممكن دست بزنيم تا زنان قادر شوند نقش تاريخي خود را بطور كامل ايفاء كنند." اشتباه نكنيد! چيني ها نيازي ندارند كه زنان را جذب انقلاب كنند. آنها نيازي به بي طرف كردن زنان هم ندارند. آنها صرفاً بايد بگذارند زنان نقش تاريخي خويش را بازي كنند. بدون اين كار، انقلاب ناقص و نيمه كاره خواهد بود.

جنبش نوين زنان چين چگونه خواهد بود؟ از نمونه كميته هاي "شاوان" و برخورد مائوتسه دون به موضوع چنين بر مي آيد كه جنبش نوين زنان بر اين درك استوار خواهد بود كه زنان سهم برجسته اي در انقلاب دارند. اين جنبش همان اندازه از پدرسالاري ليوشائوچي به دور است كه از گرايش مسلط در انترناسيونال سوم كه زنان را توده اي عقب مانده و بازيچه ميدانست كه بايد آنان را به درون مبارزه هل داد.  

 

 

 

 

فصل دوم

اجتماعي كردن خانه داري

 

مقدمه

اگر ميخواهيم به برابري جنسي دست پيدا كنيم بايد يك مسئله را حل كنيم: خصلت خانه داري بايد دگرگون شود. من پيش از هر چيز توجه خود را روي اين نكته متمركز كردم كه زنان چگونه پا به عرصه توليد گذاشته اند و چگونه اين امر نقشي تعيين كننده در رهايي آنها بازي كرده است. زيرا معتقدم اين راهي است كه زنان چين در مسير رهايي خود در پيش گرفتند. زناني كه به وظايف خانگي محدود شده و بنابراين از جريان عمومي خارج از خانه دور مانده اند، فقط از طريق شركت مستقيم در توليد اجتماعي قادرند خود را رها سازند. اين همان نكته ايست كه "مايو يين" به ما گفت. اما تا وقتي كه زنان بايد كار خانه را انجام دهند، چنين شركتي در واقعيت ناممكن است. اين همان دور باطل قديمي است كه در اروپا هم با آن آشنا هستيم. تقريباً يك قرن پيش انگلس اين مسئله را خيلي روشن مورد تجزيه و تحليل قرار داد:

"فقط صنايع بزرگ مدرن بود كه بار ديگر زن را به جاده توليد اجتماعي راند ـ و اين كار را فقط با زن پرولتر كرد. اما با اين كار، هنگامي كه زن وظايف خدمات خصوصي خود را در خانواده انجام ميدهد، از توليد عمومي جدا مي افتد و نمي تواند چيزي بدست بياورد؛ و زماني كه مايل است در صنعت عمومي سهم بگيرد و مستقلانه زندگي اش را تامين كند، ديگر در موقعيتي نيست كه بتواند وظايف خانوادگي اش را انجام دهد... نخستين شرط رهايي زنان، ورود مجدد كل جنس مونث در صنعت عمومي است و ... اين مسئله بار ديگر طلب ميكند كه كيفيت خانواده منفرد بعنوان واحد اقتصادي جامعه ملغي شود." (1)

يك جنبه از تضاد كه بر اكثريت وسيع تاثير مي گذارد و براي زنان ضرورتاً حائز اهميت درجه اول است، يا بعبارت ديگر ريشه كل تضاد است، همين نقش اجتماعي زن است كه بايد پيش از هر چيز آماج حمله قرار گيرد.

براي مثال، كارگران زن در "چائو يان" و "سو چو" منتظر حل مشكل نگهداري از فرزندان نشدند، و قبل از اين كار درگير توليد اجتماعي شدند. البته اين مشكل در آن موقع بطور مناسب حل نشد و اين زنان خود را در موقعيتي يافتند كه براي زنان اروپايي بسيار آشناست: يعني انجام روزانه ي هر دو كار.

رفيق "سو يين" كه طي سفر هميشه همراه ما بود، زني پنجاه و چند ساله است و حدود سي سال است كه عضو حزب كمونيست چين ميباشد. او يكي از مسئولين اوليه سازماندهي زنان بوده است. او به ما گفت كه براي كمك به بررسي و فهم نقش زنان در انقلاب چين همراه ما خواهد بود. او گفت كه "اجتماعي كردن خانه داري يكي از رموز رهايي زنان است." "اگر ما چنين كاري را عملي نكنيم برابري جنسي صوري خواهد بود. يعني در قانون وجود خواهد داشت اما در واقعيت خير. تضاد آنتاگونيستي بين مرد و زن حل نخواهد شد و در تحليل نهايي سوسياليسم شكست خواهد خورد. بنابراين اين مسئله ميرود كه براي ما به يك موضوع عمده تبديل شود."

 

چرا ماشين لباسشوئي نتوانسته زنان را آزاد كند

من هميشه اين "مشاهدات" بورژوائي كه ساده لوحانه از كانال هاي رسمي ابراز مي شود را بسيار آموزنده يافته ام: "در حال حاضر خانه داران شهري همان ساعت كار متوسط را به خانه داري اختصاص ميدهند كه خانه داران در صد سال پيش." وقتي متوجه مي شويد يك زن از طبقه كارگر با سه بچه، كه (عوامفريبانه ميگويند) "بيكار است" كماكان روزي چهارده ساعت به خانه داري مي پردازد، آنوقت ميتوان به راحتي مشاهدات فوق الذكر را قبول كرد. متاسفانه صد سال پيش هم شبانه روز فقط بيست و چهار ساعت بود. درست مثل حالا. و اجداد مادري ما مجبور بودند بيش از چهارده ساعت را به كار سخت خانگي بپردازند و هفته ها را از پي هم سپري كنند. با اين وجود صنعتي شدن اكثر بخشهاي توليدي در مقياس گسترده، تاثيري انكار ناپذير و حقيقتاً بارز بر خانه داري داشته است.

بگذاريد به مثال واضحي بپردازيم. خانواري كه چهار يا پنج نسل قبل به صورت منفرد به توليد ميپرداخت، چه موقعيتي داشت:  لباس خود، خوراك ذخيره زمستاني خود، نان و حتي در برخي نقاط منسوجات خود را توليد ميكرد. همه اين چيزها كه محصول وظايف خانگي خانه داران بود يكسره ناپديد شده است؛ و چيزهايي كه شما توليد نمي كنيد اين روزها به لطف سرمايه داري صنعتي از بازار ميخريد. اين اواخر، بعلت توليد انبوه لوازم خانگي مثل ماشين رختشويي هاي اتوماتيك، ما از خيلي جوانب روتين خانه داري خلاص شده ايم. اگر سرمايه داري واقعاً همه اين كارهاي طاقت فرسا را ملغي كرده، پس خانه داران در سراسر روز چكار مي كنند؟ تا به حال اين سئوال را چند بار از زبان مردان شنيده ايد؟ حقيقت اين است كه ما كمتر كار نمي كنيم بلكه فقط كارهاي متفاوتي انجام مي دهيم؛ و همانطور كه همگان مي گويند اين كارها را در شرايط بدتري انجام ميدهيم. اين واقعيت دارد كه مـــا ديگر نبايد به رختشويخانه برويم تا لباسها را با مشت و مال بشوييم. اما از طرف ديگر مادر بزرگهاي ما با وظيفه دشوار سازماندهي روز خود بر مبناي شيفت كاري شوهر، برنامه مدرسه بچه ها و ساعات كاري مغازه ها و اداره هاي پست روبرو نبودند. آنها مجبور نبودند كه ساعات طولاني را به رفتن از اين سوپر ماركت به آن سوپر ماركت براي پيدا كردن ارزانترين محل كه ممكن است چند كيلومتر آنطرف تر باشد، اختصاص دهند. آنها هر بعد از ظهر مثل توپ پينگ پنگ به اينسو و آنسو پرتاب نميشدند؛ از اداره اي به اداره ديگر يا از مطبي به مطب ديگر، از ميزي به ميز ديگر پاس داده نمي شدند تا فرم اعزام بچه بزرگ خود به اردوي تابستاني را پر كنند؛ يا بچه كوچك خود را در مدرسه اي كه شهريه كمتري داشته باشد ثبت نام كنند؛ كارت هويتي را تمديد نمايند يا پول بيمه را بپردازند؛ خانه اي پيدا كنند؛ جواب رد بشنوند و سراغ آدرس ديگري بروند و بار ديگر با اين حرف روبرو شوند كه "متاسفم خيلي دير آمديد. آنرا به كس ديگري داديم"؛ تا كودك خردسال شان را به كلينيك مخصوص فقرا ببرند و همه روز در صف بايستند و سرانجام بشنوند كه "فردا تشريف بياوريد." مادر بزرگهاي ما مهد كودك نداشتند، اما آن مهد كودكهايي كه ما داريم تعدادشان بسيار كم است و آنقدر رقت انگيز است كه بهتر است اسمشان را نياوريم. در دوران گذشته مادربزرگهاي ما، مادربزرگهايشان را نزديك خود داشتند حتي اگر همخانه نبودند. آنها در محله، دوستان قديمي داشتند كه به آنها كمك ميكردند. سبك زندگي آنها كاملا متفاوت بود. جامعه شناسان زندگي ما را با اين عبارت توصيف ميكنند: "تحرك فزاينده نيروي كار" و ما واقعاً در موقعيت تحرك دائمي زندگي ميكنيم. ما همانطور شهر يا دوست عوض ميكنيم كه كفش. اقامت ما در يك محله آنقدر كوتاه است كه نمي توانيم با مردمش آشنا شويم. والدين ما آنقدر دور زندگي مي كنند كه نمي توانند فرزندان مان را نگهداري كنند.

در گذشته آب لوله كشي وجود نداشت، اما وقتي زنان به رختشويخانه روستا ميرفتند حداقل با زنان ديگر ملاقات ميكردند و شانس گفتگو درباره همه مسائلي كه براي آنها و براي كل روستا مهم بود را داشتند. آب لوله كشي ممكن است كه زنان را از كار طاقت فرسا رها كرده باشد، اما همزمان ارتباط اجتماعي بين زنان را محدود كرده است. حالا، كار رختشويي هر روز پشت ديوارهاي بسته صورت ميگيرد. اينكار "نامرئي" شده و به زبان رايج، وجود خارجي ندارد.

جارو برقي، يخچال و ماشين لباسشويي به بازار آمده است. خب كه چي؟! بايد براي خريدن آنها زير قرض برويد و براي نگهداري و تعمير آنها احتياج به متخصص داريد. بنابراين بايد آنها را به "متخصص" سپرد. و او به ما ميگويد "متاسفانه آنها ديگر از اين مدل استفاده نمي كنند و ديگر قطعات يدكي اش گير نمي آيد." ديگر به هيچ ترتيب اين ماشين را نمي توان درست كرد. به هيچ دردي نمي خورد. "پل" از دستگاهها سر در مي آورد اما وقت كافي براي تعمير آنها را ندارد. اما بنظر ميرسد كه ما شانس آورده ايم. فروشنده لطف ميكند و ماشين را پس ميگيرد. ماشين بي ارزش ناگهان دوباره ارزشمند ميشود. بما در مقابل جاروبرقي از كار افتاده 50 فرانك ميدهند، فقط يك شرط دارد؛ اينكه يك جارو برقي جديد به قيمت 250 فرانك بخريم. مكانيزه كردن اين خط توليدي يك شمشير دولبه است: از يكطرف برخي مشاغل ساده تر شده است، اما از طرف ديگر مشاغل جديدي ايجاد ميشود. انواع راههاي صرفه جويي در كار براي اينكه حقيقتاً كارايي داشته باشد بايد بطور كلكتيو مورد استفاده قرار گيرد. هيچ خانواده منفرد و بنابراين هيچ زن منفردي نبايد مسئوليت كامل مشاغل جديد يعني نگهداري و تعمير و امثالهم را به عهده بگيرد.

يك زن فرانسوي موفق و محترم (2) چند سال پيش كشفي راهگشا كرد! او آشكار ساخت كه خانه داري نظير كار كارخانه است. براي آنكه خانه داري خوب انجام شود شما به يك سازماندهي موثر، يك حمايت مالي قابل توجه، و عقلايي كردن مشاغل احتياج داريد. بعبارت ديگر تمامي چيزهايي كه براي اداره يك شركت كوچك لازم است. اگر شما مهارت و دقت داشته باشيد حتي ميتوانيد سودي هم بدست آوريد! و زناني كه اين "شركت كوچك" را ميچرخانند ديگر خدمتكار خانگي نبوده بلكه رئيسند! آن زن اذعان داشت كه مسلماً زنان، مانند رئيسان مرد، نگراني هايي خواهند داشت. اما فكر رضايت عظيمي را بكنيد كه بواسطه اتمام كار در شش ساعت نصيبتان ميشود. در حاليكه موجودات حقير كوته نظري كه هنوز دامنه تاريخي نقش خويش را درك نكرده اند كماكان اين كارها را در شش ساعت و نيم يا حتي هفت ساعت انجام ميدهند. اما اين "مدير ـ خانه دار" مورد نظر دوست ما با وقت اضافه اش چه كار ميكند؟ او به سلماني ميرود تا موهايش را براي خوشايند شوهرش درست كند. شوهري كه به احتمال زياد حتي متوجه اين آرايش هم نخواهد شد. چه زندگي جالبي!

در زمانهاي دور، زنان روزهاي طولاني و خسته كننده را به كار شستشو براي خانواده مي گذراندند. آنها يك روز پنجره ها را ميشستند و روز ديگر كف اتاقها را ميساييدند. يكروز مربا درست ميكردند و يكروز ديگر به اطو زدن مي پرداختند. امروز زنان وقت خود را صرف مرتب كردن رختخواب، خريد، آشپزي، رختشويي، اطو زدن، رختشوئي، خريد دوباره، آشپزي دوباره، رختشويي دوباره ميكنند. اين يك رشته وظايف خانگي است كه مرتباً هر روز تكرار ميشود. زندگي ما شتاب گرفته است. البته در لحظات استراحت گاه به گاه، وقفه هايي وجود دارد. اما علت وقفه ها اين است كه خانه داري نمي تواند يكباره انجام شود. جورابها را نمي توان قبل از اينكه سوراخ شوند وصله زد، بشقابها را نمي توان قبل از اينكه كثيف شوند شست. حتي اگر ما يكي دوساعت وقت واقعاً آزاد بين صبحهايي كه در مغازه و آشپزخانه ميگذرد و عصرهايي كه با بچه ها ـ چاي خوردن ـ دعوا كردن ـ شام خوردن ـ خوابيدن سپري ميشود، داشته باشيم، با آن چكار ميكنيم؟ اين زمان آنقدر طولاني يا مشخص نيست كه بتوانيم بفكر پيدا كردن شغلي بيفتيم. اين زمان كوتاه تر از آن است كه حتي بتوانيم از خانه بيرون بزنيم. چون هرجا كه بخواهيم برويم احتمالا چند كيلومتر آنطرف تر است. نتيجه اش اين است كه اوقات استراحتي كه سخت بدست آمده، به ساعات كسل كننده وحشتناك و تنهايي و نوميدي تبديل ميشود. آنوقت است كه در مقابل آيينه مي ايستي و به خودت نگاه ميكني. مي بيني كه مثل عروسك خيمه شب بازي به اين طرف و آن طرف كشيده مي شوي اما يك قدم هم جلو نمي روي. آيا تو براي اين زندگي ميكني كه جان بكني، روز از پي روز ذره ذره آب شوي، فقط براي اينكه شوهرت را رتق و فتق كني تا او بتواند كارش را بفروشد و خوراك و لباس و خانه را تامين كند و تهيه و تعمير و نگهداري بر دوش تو باشد؟ لحظات استراحت و روزهاي تعطيلي كه كنار خانواده ات هستي، فقط بخاطر اينست كه بتواني روزي ديگر، ماهي ديگر و سالي ديگر به كار بپردازي. و بعد از تو، فرزندانت نيز همين راه را بروند. دورانهايي هست كه زنان آگاهانه دست خود را به مشت گره كرده تبديل ميكنند؛ همان دستي كه در داستانها، لطيف و دوست داشتني تصوير شده است.

نه! الكترولوكس زنان را آزاد نمي كند! پودر رختشويي لباسها را سفيد تر ميكند اما زنان را آزاد نمي كند. و ما دختران ث سلسله درد، در قلمرو "كن وود" و "مادام سوله ي"، ميدانيم از چه سخن ميگوييم. تا وقتي كه عملكرد خانواده در جامعه ما از بين نرود، زنان رها نخواهند شد. خانواده در ميان طبقات تحت ستم وجود دارد تا كارگران آينده را توليد كند و كارگران امروز را نگهداري كرده، آنان را سر پا نگهدارد. فرزندان و شوهران ما بايد به همان چيزي تبديل شوند كه بورژوازي از آنها ميخواهد. تحت سرمايه داري، بورژوازي به يك مفهوم فرزندان و شوهر ما را "مصرف" ميكند. حداقل نيروي كارشان را مصرف ميكند. بنابراين بورژوازي نياز دارد كه شوهران و فرزندان ما بلحاظ جسماني، ذهني، اخلاقي و سياسي تحت ستم باشند.

اگر سرمايه داري ميتوانست بدون آنكه موجوديتش به خطر بيفتد، كارگران را در سربازخانه هاي بزرگ جمع كند و به آنها حداقل معاش را براي زنده ماندن بدهد، و همه فرزندانشان را به يتيمخانه ها بفرستد، آنوقت شايد شرايط زنان بهبود مي يافت. شايد اين قدري شرايط زنان را شبيه مردان ميكرد. اما آيا اين رهايي بود؟ مسلماً اين يك فرضيه بي معناست، زيرا سيالي ت و رقابتي كه در بكاربست نيروي كار وجود دارد بازتوليد نيروي كار به شكل خصوصي را ضروري ميسازد. هركس در قبال تامين ملزومات جامعه سرمايه داري به كاملترين شكل ممكن و در تمامي سطوح مسئوليت مستقلانه خويش را دارد؛ در غير اين صورت با خطر كنار زده شدن توسط پروسه توليد و نابودي روبرو است.

جاي تعجب نيست كه حكام ما واقعاً علاقه چنداني به از بين بردن اين خانواده ندارند. از نقطه نظر آنها، اين خانواده يك دستگاه ضروري است كه طي سالها ضرورت خويش را به اثبات رسانده است.  

 

 

 

 

 

 

3- اول كلكتيويزاسيون، بعداً مكانيزاسيون

 

اجتماعي كردن خانه داري ضرورتاً نفي نقش اقتصادي خانواده و بنابراين نفي نقش سنتي سياسي آن را ايجاب ميكند. اين امر بجاي خود باعث ايجاد موسسات نويني ميشود كه عملكردهاي خانواده نظير تغذيه، تهيه لباس، آموزش و استراحت را بعنوان يك اولويت مطلق بعهده گيرند. نابودي خانواده بعنوان يك واحد اقتصادي و سياسي مصافي در برابر همه انقلابيون است. اما تضمين اجراي عملكردهاي مفيد خانواده مصافي بزرگتر است. كولونتاي يكي از رهبران بلشويك در دهه 1920، مدافع ايجاد واحدهايي از كارگران بود كه عهده دار وظايف خانگي كه زنان را به بند كشيده، شوند. در همين زمينه او از يك رشته اقدامات ديگر نيز دفاع ميكرد. اما خود اين نجات دهندگان را چه كسي از كار طاقت فرسا رها ميكند؟ كولونتاي پاسخي براي اين ندارد. لغو تقسيم كار ستمگرانه از طريق ارائه يك تقسيم كار جديد هيچ چيز را حل نمي كند. "دوره خانه داري منفرد سر آمده است. اين امر جاي خود را بيش از پيش به خانه داري جمعي ميدهد. زنان كارگر دير يا زود از پرداختن به امور محل سكونت خود خلاص خواهند شد. در جامعه كمونيستي فردا اين كار توسط يك بخش ويژه از زنان كارگر به پيش خواهد رفت كه هيچ كار ديگري غير از اين انجام نخواهند داد. " (1) آيا اعتراض زنان به اين است كه در چارديواري خانه محدود شده اند؟ آيا ديگر نمي خواهند كارگران نيمه ماهر خانگي باشند؟ بسيار خوب! ما واحدهاي متخصصي از كارگران (بقول كولونتاي زنان كارگر!) درست خواهيم كرد كه نه فقط كارهاي خانگي خودشان را انجام ميدهند بلكه براي بقيه نيز چنين ميكنند. عجب پيروزي بزرگي!

سوسياليسم بمعناي مزد بهتر به ازاي مشاغل خسته كننده، يا انتقال مشاغل خسته كننده به يك بخش كوچك از نيروي كار نيست. سوسياليسم، جنبه تكراري و بيهوده كار را نابود ميكند. و اگر در مورد كار مشخصي اين جنبه هنوز نابود نشده، پاسخش اين نيست كه چنين كاري را به يك واحد منفرد بسپاريم. بلكه اين كار بايد به حد ممكن در سطح گسترده تقسيم شود و هركس ـ زن يا مرد ـ گوشه اي از آن را بگيرد و بدين ترتيب هيچكس اسير اين كار نباشد.

 

تصاوير و مباحثاتي در مورد راه چين

در يك پنجشنبه سرد ماه دسامبر بود كه ما مشغول فيلم برداري از نظافت بزرگ هفتگي در محل اقامت كارگران شانگهاي بوديم. بچه ها در هر سني، با سطل و جارو و خاك انداز به جمع آوري خار و خاشاك و آشغال مشغول بودند؛ هرچند آشغال چندان زيادي روي زمين نبود. مردم چين امروز، "از نظر اجتماعي افراد مسئولي هستند". دو گروه از كارگران بازنشسته مشغول شستن راه پله ها بودند و افراد ديگر پنجره ها را تميز ميكردند. اين در حالي بود كه گروه هاي كوچك ديگر اين طرف و آن طرف را گردگيري ميكردند، درها را تعمير ميكردند يا دستشوئي هايي كه چكه ميكرد را درست ميكردند. كل صحنه به طرز فوق العاده اي زنده و شلوغ بود. بعضي افراد از فرصت استفاده كرده و با همسايگان خويش مشغول بحث بودند يا اينكه به يكديگر آوازهاي جديد ياد ميدادند. اين يك كار مجاني بود: اين يك كار داوطلبانه و جمعي بود. هيچكس را بخاطر امتناع از چنين كاري بازخواست نمي كنند؛ و اگر كسي پيدا شود كه منظماً از انجام كار سر باز بزند يا آن را "سرسري انجام بدهد" آنوقت هميشه گروهي از جوانترها يقه اش را مي گيرند و با او به بحث ميپردازند. از او انتقاد ميكنند تا وقتي كه  در مورد اهميت كار جمعي و داوطلبانه، قانع شود.

 

 

مباحثه اي در "ژائو وان"

راه چيني، اولويت را به مبارزه با تقسيم كار سنتي ميدهد و منتظر هيچگونه پيشرفت فني مقدماتي نميشود. راههاي باريك روستايي در كمون خلق در "ژائو وان" به شكل زيگزاك به ميداني مي رسند كه در آنجا ساختمانهاي جديد درست شده است. اينها ساختمانهايي كوچك و كم ارتفاع هستند كه با ديوارهاي سفيد آجري و سقفهاي كم شيب بالا رفته اند. مدل ساختمانها يادآور "پاگودا" ها يعني ساختمانهاي چند شيرواني سنتي چين است. هر درب به يك آپارتمان منتهي ميشود. هر آپارتماني يك كف گلي و يك راه پله چوبي دارد كه از آشپزخانه به اتاق خوابها در طبقه بالا ميرود. اتاقهاي نشيمن مستقيماً رو به ميدان است. در مدت اقامتمان در آنجا، مي ديديم كه مردم غذايشان را در آستانه خانه ميخورند و در همان حال با يكديگر گپ ميزنند. بر يك ديوار سفيد، كلاه حصيري بزرگي آويزان بود و بر ديواري ديگر يك الك چوبي سياه رنگ. فضاي روستا ساده و گرم بود.

بسختي ميشد صحبت از مكانيزه شدن كار كرد. مثل بيشتر روستاها در اينجا هم همه خانه ها برق داشتند اما آب لوله كشي و فاضلابي دركار نبود. يك زن جوان خنده رو به ما در خانه اش چاي تعارف كرد. همسايه ها سر رسيدند، با ما سلام و احوالپرسي كردند و به گفتگو نشستند. همه سئوالات ما به مشكل اصلي در حل مسئله خانه داري تحت آن شرايط بسيار دشوار مربوط ميشد. زن جوان به ما گفت: "ما بايد تلاش كنيم در حيطه خانه داري مكانيزاسيون را توسعه دهيم. دهقانان اين بخش دارند روي اين مسئله كار ميكنند. ولي نبايد خلاصي زنان از وظايف سنتي شان به بعد از مكانيزاسيون موكول شود. تا 15 سال پيش، نه برقي در كار بود، نه كمك فني به خانه داران و نه مهد كودكي. دهقانان براي ايجاد تعاونيهاي زراعي راههايي پيدا كردند تا فقدان ابزار را جبران كنند. بچه هاي كوچك را به مزرعه ميبردند. در آنجا بچه هاي بزرگتر از آنها نگهداري ميكردند؛ با آنها مشق مي نوشتند تا نوشتن يادشان بدهند. افراد پير وظيفه خدمات جمعي به روستا، چرخاندن كارگاههاي رفوگري و رختشويي و غيره را بعهده داشتند. در فصل درو، آنها خوراك همگان را آماده ميكردند. اين سنتي است كه تا امروز هم حفظ شده و وقتي كه قرار است كار بزرگي انجام شود، باز هم خوراك را بطور جمعي آماده ميكنند.

خانه داري بطور يكسان بين همه اعضاي خانواده تقسيم ميشود. بدين ترتيب هركس ـ شوهر، زن، پدر بزرگ و مادر بزرگ و فرزندان ـ در اداره امور خانه شركت ميكنند. وقتي مردي رخت ميشويد، غذا را آماده ميكند، زمين را جارو ميكند، دكمه ها را ميدوزد، لباس بچه هاي كوچك را عوض ميكند و همه اين كارها را منظماً در طول هفته، و نه فقط در روزهاي يكشنبه، انجام ميدهد آنوقت او ديگر يك شوهر به مفهوم رايج كلمه نيست.

تغيير چشمگير وضعيت زنان روستائي ريشه در مبارزه براي اجتماعي كردن زمين دارد. همانطور كه ديده ايم، طي اين مبارزه بود كه زنان بعنوان يك نيروي سياسي به رسميت شناخته شدند. يك شوهر به سادگي ميتواند زن سربراه و مطيع خود را كه هيچ تجربه اي از جهان خارج از چارچوب محدود خانواده اش ندارد، به خدمت بگيرد و كنترل كند. ولي اگر زن وي كسي باشد كه در برابر همه مردم روستا سخنراني كرده، در مقابل دهقانان مرفه ايستاده، براي متحد كردن صفوف دهقانان مبارزه كرده، گروههاي زنان را كه فردا براي آبياري مزارع به مردان خواهند پيوست سازمان داده است، آنوقت ببينيم آيا شوهر ميتواند از جارو كردن زمين امتناع كند! حالا حسابش را بكنيد كه زن از حمايت و تشويق كل اهالي روستا هم برخوردار باشد!

ظهور زنان بعنوان يك قدرت سياسي، با خود تغييري را در وضعيت خانوار آنها بوجود آورد. زنان "ژائو وان" راههايي براي قانع كردن يك مرد كله شق دارند تا بفهمد كه چنين تغييري صورت گرفته است. گام اول اين است كه زن سعي خواهد كرد او را با بحث بر سر موضوعات به سمت خود جلب كند. اگر اين كار ثمر نداد، زن بلافاصله همه افراد خانواده را به پشتيباني دعوت ميكند. اگر اين هم اثر نكرد، كميته زنان روستا جملگي به سراغ شوهر ميروند و مودبانه اما قاطعانه پافشاري ميكنند كه او بايد فرق بين سوسياليسم و فئوداليسم را بخاطر آورد. اگر مورد غير معمولي پيش آمد كه مرد كماكان كله شقي كرد و از رفتار خود دست نكشيد، همه اهالي روستا ممكن است با براه انداختن يك كارزار انتقاد توده اي از زن پشتيباني كنند ـ و بعنوان آخرين راه حل، زن هميشه امكان طلاق دارد."

زن جوان بحث خود را چنين خاتمه داد: "عمدتاً از طريق شركت در مبارزه طبقاتي بود كه ما ريشه هاي بردگي خود را فهميديم و قادر شديم وضعيت ستمديدگي خويش را تغيير دهيم."

ما قبل از اين ملاقات، بسياري از زنان كهنه كار انقلابي را ديديم و به داستانهاي آنها گوش داديم. همه آنها بر حقيقتي انگشت مي گذاشتند كه اين زن دهقان اينك به زبان مي آورد. زنان چين بعلت اينكه عليه فئوداليسم و دشمن طبقاتي برخاستند، بيش از پيش متوجه ستم مشخص بر خويش شدند. آن زنان دهقاني كه در مبارزه عليه تجاوز ژاپن شركت كرده بودند، پيش از پيروزي انقلاب با ضرورت نابود كردن ساختار كهنه خانواده روبرو شده بودند. سنتهاي فئودالي، زنان را از كار در مزارع باز ميداشت؛ در آن نظام اجتماعي زنان را از هرگونه استقلال اقتصادي محروم ميكردند. طي جنگ عليه ژاپن بسياري از مرداني كه آمادگي بدني داشتند مزرعه را ترك كردند تا به ارتش خلق بپيوندند. اگر زنان كار توليد كشاورزي در مناطق آزاد شده را بعهده نمي گرفتند، مردم اين مناطق نمي توانستند زنده بمانند و خودكفا شوند. اما بعهده گرفتن چنين مسئوليتي، خود ضربه اي عظيم بر فئوداليسم بود و بدون اين كار انقلاب شكست ميخورد. زنان  غالباً در مبارزه براي به رسميت شناساندن حق خويش در انجام انقلاب است كه  دامنه ستم مشخص بر خود را در مي يابند. به همين ترتيب، توده زنان دهقان در جريان اجتماعي كردن كشاورزي، تجربه اساسي اجتماعي بدست آوردند؛ در اين مبارزه افق ديدشان گسترده شد و روشن تر از پيش، كار سنتي خانگي را يوغي بر گردن خويش ديدند. اين يوغ در ضديت كامل با نقشي انقلابي كه زنان خواهانش ـ و در حال ايفايش ـ هستند، قرار دارد. بارها به ما گفته شد كه شوهران يا افراد خانواده زنان طبقه كارگر يا دهقان آنها را بخاطر خواستشان به كار در خارج از خانه مورد انتقاد قرار ميدهند. "خنده دار است! اينهمه درآمد داريم، ديگر چه مرضي داري كه ميخواهي به كار بيرون از خانه بپردازي؟" "مرض انقلاب كردن!"

گام ضروري نخست براي كسب آگاهي روشن در مورد ستم خاصي كه بر ما زنان وارد ميشود، هميشه واضح نيست. چرا در كشورهاي سرمايه داري، جنبش رهائي زنان تنها زماني آغاز شد كه اقليت قابل توجهي از زنان وارد صنايع يا ساير عرصه هاي فعاليت اجتماعي شدند؟ بدون شك علت اين بود كه تجربه كار اجتماعي بناگهان افق ديد زنان را گسترده ساخت. قبل از آن، افق ديد زنان در چارچوب خفقان آور خانواده محدود شده بود. براي نخستين بار، وضع زنان ديگر يك تقدير گريز ناپذير الهي به نظر نمي آمد. آنان فهميدند كه اين امر، نتيجه گريز ناپذير يك ساختار اجتماعي غير انساني است؛ يعني تبديل مردان به ماشينهاي توليدي و تبديل زنان به خدمه اي كه آنها را تر و خشك ميكند. يكي از نتايج ورود زنان به توليد اجتماعي اين بود كه فهميدند چه كسي مسئول است و بردگي خانگي آنها واقعا منافع چه كسي را تامين ميكند. اين درسي است كه هيچگاه نبايد فراموش كرد.

 

 

تشابهي گويا بين اجتماعي كردن خانه داري و اجتماعي كردن كشاورزي

طي سفرمان بيش از پيش فهميديم كه چيني ها اجتماعي كردن ـ بمفهوم دگرگون كردن مناسبات بين مردم ـ را بعنوان مرحله اي كه بعد از توسعه مكانيزاسيون مي آيد در نظر نميگيرند.

اين دو مسئله با هم در نظر گرفته ميشود و با هم پيشرفت ميكند. چگونگي اين امر را در مورد كارگران زن در كارخانه هاي كوچك محله اي نظير "چائو يان" مشاهده كرديم. همين برخورد در مورد خانه داري هم اتخاذ ميشود. يك زن جوان به ما گفت: "براي آغاز اجتماعي كردن، نبايد منتظر توسعه مكانيزاسيون بنشينيم". به ياد حرفهاي ترتسكي كه درست عكس اين را ميگفت افتاديم. ترتسكي زماني كه هنوز يكي از رهبران اتحاد شوروي بود ميگفت: "ما به انباشت سوسياليستي نياز داريم. فـقط تحت اين شرايط قادر خواهيم بود خانواده (و بنابراين زنان) را از همه عملكردها و دلواپسي هايي كه اينك خانواده را سركوب و نابود ميكند، آزاد كنيم."(2) اين تئوري، بهانه اي رايج شد تا يك راه حل ضروري براي مسئله خانه داري پيدا نشود. زنان به انجام دو كار در روز ادامه ميدادند و اهانت كمابيش علني جامعه در مورد اينكه هنوز "خانه دار" هستند را تحمل ميكردند. در واقع اين تئوري، رهايي زنان را به پيشرفت فني در يك رشته صنعتي موكول ميكرد كه مشخصاً زنان در آن نقش كوچكي ايفاء ميكردند. و بهيچوجه مسئله رهايي زنان را به كار آنها مربوط نميدانست. يعني وظيفه رهايي زنان از ستم خانگي در اساس به تكنيسينها سپرده ميشد.

اين موضع ترتسكي به هيچوجه ويژه شخص وي نبود. در آن دوران، تقديس توسعه اقتصادي از طريق تكنولوژي در سراسر اتحاد شوروي و در همه عرصه ها عموميت داشت. براي مثال، استالين به مسئله كشاورزي نيز به همين نحو نگاه ميكرد. بحث اين بود: اجتماعي كردن كشاورزي، وابسته به مكانيزاسيون است كه اين خود، وابسته به ساختن تراكتورهاست؛ و اين نيز وابسته به توسعه صنايع سنگين است. در عين حال بايد به جماعت دهقاني، يعني توده زمينداران خرد كه تنها آرزويشان كولاك شدن است، بشدت به ديده ظن نگريست. محصولات دهقاني را ميتوان به زور گرفت و كار دهقانان را براي گرداندن چرخ صنعت تغيير جهت داد. و زماني كه بالاخره روز موعود فرارسيد و جهش به پيش كه مدتها منتظرش بوديم در نيروهاي مولده حاصل شد، تراكتورها بدون دردسر به مزارعي كه طبق دستور به مايملك دولتي يا مايملك كلخوز (مزرعه جمعي) تبديل شده اند گسيل ميشوند. دهقانان يكشبه به كارگران كشاورزي تبديل ميشوند و كلكتيويزه كردن تحقق مي يابد.

گام نخستين چين بسوي كلكتيويزه كردن اين بود كه تعاوني هاي ساده كشاورزي ايجاد كند. اين كار قبل از مكانيزاسيون انجام شد. يك ارابه، كه غالباً يك ارابه دستي بود، يك ابزار توليدي بسيار ارزشمند محسوب ميشد. قبل از هر چيز، اين نيروي كار انساني، انرژي و شور و شوق انساني بود كه اجتماعي شد. مكانيزاسيون بر اين پايه تكامل يافته و پيشرفت آن واضح است. ما يك ماشين شخم زن كه با دستگاه كنترل از راه دور كار ميكرد را ديديم كه روي يك تپه با شيب تند حركت ميكرد و تپه را بشكل پلكانهاي باريك شخم ميزد. ماشين كه به انتهاي هر پله ميرسيد تقريباً بشكل عمودي پايين ميرفت و سپس سطح پايين تر را در جهت مخالف شخم ميزد. چند ده متر بالاتر از اين صحنه، دهقاني به درخت تكيه داده بود و ماشين را با جعبه كنترل ساده اي از دور هدايت ميكرد.

زماني كه به جنبه ايدئولوژيك انقلاب، متحول شدن مناسبات كار و آگاهي سياسي، اولويتهاي مناسب داده شود آنگاه پيشرفت تكنولوژي مسلماً با نيازهاي توده ها منطبق ميشود و به عملي شدن سوسياليسم كمك ميكند.

"چن يون كوئي" رهبر دهقانان كمون "تاچاي" و يك شخصيت مشهور در چين، درباره تجربه بريگاد خود چنين مينويسد:

"فقط با پيروي از آموزه هاي صدر مائو در مورد استفاده از دگرگوني ايدئولوژيك براي پيشبرد مكانيزاسيون كشاورزي است كه ميتوانيم تضمين كنيم مكانيزاسيون بر يك مسير سوسياليستي پيشرفت خواهد كرد ... برخي افراد فكر ميكنند، هدف مكانيزاسيون فقط كاهش شدت كار و تامين وقت استراحت بيشتر است. آنها نمي فهمند كه مكانيزاسيون يك خط پايه اي حزب در مناطق روستايي بخاطر دفاع از سوسياليسم و غلبه بر سرمايه داري است. افراد ديگري هستند كه به مكانيزاسيون كشاورزي بعنوان يك ابزار معمولي براي ذخيره كار و افزايش توليد نگاه ميكنند. آنها قادر نيستند به اين امر از يك زاويه بالاتر نگاه كرده و آنرا ابزاري براي تحكيم وحدت كارگر ـ دهقان، ارتقاء صنعتي كردن سوسياليستي و كاهش تفاوتهاي بين كارگران و دهقانان ببينند. بعلاوه آنها نمي فهمند كه بدون بكاربست خط انقلابي صدر مائو در مورد مكانيزاسيون، الزاما سوسياليسم پديد نخواهد آمد و حتي ممكن است به سرمايه داري برسيم... بنابراين براي پيشبرد مكانيزاسيون زراعي ضروري است كه دگرگوني ايدئولوژيك را بخوبي درك كنيم و هميشه آنرا بعنوان عامل مهم و درجه اول در ارتقاء سطح ايدئولوژيك توده ها و درك آنها از دو خط به پيش بريم. وگرنه، مكانيزاسيون زراعي به بيراهه خواهد رفت... مكانيزاسيون به هيچ ترتيب صرفاً يك مسئله فني نيست." (3)

برخوردهائي كه به كشاورزي و خانه داري صورت گرفته بطرز چشمگيري شباهت دارند. (اين هم در مورد چين صدق ميكند و هم در مورد اتحاد شوروي؛ البته طرقي كه اين دو كشور اتخاذ كرده اند با هم بسيار متفاوت است.) هم در كشاورزي و هم در خانه داري، پروسه كاري كه بر خانواده مبتني است و بندهاي محكمي با مالكيت خرد فردي (چه بشكل قطعه زمين دهقاني، چه بصورت خانه زن خانه دار) دارد بايد تغيير كند و اين نوع كار بايد به يك صنعت اجتماعي تبديل شود. همانطور كه مائو گفت، چنين تحولي فقط در صورتي ميتواند انجام گيرد كه اين خواسته آزادانه از جانب طرفدارانش ابراز شود. از سوي ديگر، حتي اگر چنين خواستي موجود باشد، اما ابزار توليدي كهنه جاي خود را به ساختارهائي بدهد كه توده ها در آن هيچ قدرتي نداشته باشند، اين دگرگوني حاصل نخواهد شد.

بسياري از دهقانان فقير كه داوطلبانه كلكتيويزه كردن زمين و ايجاد كلخوزها در اتحاد شوروي را پذيرفته بودند، زماني كه متوجه شدند هيچ حقي در اداره مزرعه كلكتيو خود ندارند، به اپوزيسيون رژيم شوروي پيوستند. تكنيسينها و "آپاراتچيكها" (مديران دولتي) دانش تخصصي خود را در اختيار دهقانان قرار نميدادند و همه تصميمات مهم در مورد اينكه چه چيزي، چگونه، در چه زمان و به چه حجمي توليد شود را خود اتخاذ ميكردند. اينكار نتايج فاجعه آميزي براي توليد كشاورزي ببار آورد.

تشابه نزديك بين مشكلاتي كه از مالكيت زراعي خرد نتيجه ميشود، و مشكلات برخاسته از خانه داري، زنان چيني را قادر ساخت دست به راهگشايي هايي بزنند و بدين ترتيب بتوانند از سياست ليوئيستي (مربوط به ليو شائوچي) مبني بر احياي سرمايه داري در نواحي روستايي قوياً انتقاد كنند. به عقيده من اين يكي از دلايل پايه اي است كه چرا زنان توانستند در مبارزاتي كه در "ژائو وان" برايمان تعريف كردند، نقش پيشاهنگ بازي كنند. در آنجا ربط بين آن مبارزات با ستم مشخص بر زنان فوراً قابل تشخيص نبود.

سياست ليوشائوچي اهداف زير را تحقق مي بخشيد: ايجاد يك بازار آزاد كه در آن قيمت ها بتواند بر مبناي قوانين سرمايه دارانه عرضه و تقاضا تثبيت شود؛ گسترش قطعات فردي زمين (كه موروثي هم بود)؛ ايجاد موسسات شخصي كه كاملا مسئول سود و زيان خود بودند؛ و استفاده از خانواده براي تثبيت معيارهاي توليدي. اين سياست را "ژن زويي يي بائو" مي خواندند كه مخفف تدابير گوناگون بود. (بموازات اين سياست فراخوان "چهار آزادي" داده شد كه به معناي آزادي ربا خواري، استخدام كشاورز، خريد و فروش زمين و سرمايه گذاري بود.) هر يك از اين اقدامات را ميتوان در چارچوب ستم بر زن مورد بررسي قرار داد؛ و بويژه آن اقدامي كه پيش شرط ساير اقدامات است: به رسميت شناختن خانواده بعنوان يك واحد توليدي. يعني خانواده اي با خواست ثروتمند شدن. خانواده اي كه در پي منفعت بردن از سودهاي حاصله است اما خطر ورشكستگي نيز او را تهديد ميكند؛ زيرا بايد مسئوليت ضررهايش را هم به دوش كشد.

ليوشائوچي دقيقاً اين نوع زندگي خانوادگي را پيشنهاد ميكرد. اين خانواده بار سنگين "مصائب" زنانه را بر دوش مي كشيد: انجام وظيفه مادري يعني توليد ورثه اي كه نيروي كار را افزايش دهد؛ بردگي در خانه داري تا شوهر بتواند همه انرژي خود را وقف زراعت كند؛ در خانه حبس بودن؛ تحقير شدن و تا ابد مطيع و "صغير" محسوب شدن؛ مسابقه براي پيدا كردن شوهر؛ محروميت زن از حق ابراز عقيده. اين "بهشتي" بود كه "چهار آزادي" وعده ميداد. اين بدون شك يكي از دلايل ريشه اي مخالفت زنان با ليوشائوچي است. اما در اين مورد نيز، تا زماني كه زنان راه حل ديگري نداشتند يا قادر نبودند امكان راه حل ديگري را ببينند، مخالفتشان نمي توانست تبلور يابد و تقويت شود. با چنين شناخت يا دورنمايي بود كه زنان توانستند "تقدس" مالكيت خصوصي را به تالار موزه ها بسپارند.

 

انقلاب در نقشه ريزي شهركها

 

تجربه شوروي

طي سالهاي متعاقب انقلاب 1917 در اتحاد شوروي بحث حادي بين آرشيتكتها درگرفت: اولا، اكتبر سنگ بناي يك دنياي جديد، و تازه سرآغاز انجام كارها بود. روسيه شوروي روياي شهرسازان بود. مسلماً مسئله اين نبود كه چگونه براي دنياي جديد خانه هاي لوكس درست شود، بلكه مسئله چگونگي كلكتيويزه كردن مسكن بود. برخوردهاي حادي بين مكاتب فكري مختلف درگرفت. يكي از اين مكاتب كه "سابسوويچ" نماينده آن بود، بعنوان كاوشگر برخوردهاي نوين مشخص شد. تئوري آنها ساده بود: اگر ساختارهاي مادي بمثابه "وسايل تراكم اجتماعي" عمل كنند، به ايجاد مناسبات جديد بين مردم كمك ميكنند. بنابراين ضروري است كه ساختمان سازي منطبق با چنين عملكردي به پيش رود. فوق العاده ترين پروژه اين شهرسازان، طراحي ساختمانهاي عمومي چند هزار نفره بود كه از واحدهاي سه بخشي تشكيل ميشد. يك بخش مخصوص كودكان بود. بخش ديگر مخصوص مردان و بخش ديگر مخصوص زنان. راهروهاي گرم، بخشهاي مختلف را به هم مرتبط ميكرد. معماري بنام "كوزمين" مدت زمان هر عمل ضروري در زندگي روزمره را تا چند ثانيه آخرش (و همه را برحسب سرعتي خردكننده) محاسبه كرده بود! زندگي روزمره اينطور سازماندهي شده بود كه انگار مردم در يك كارخانه بسيار پيشرفته و پيچيده سرمايه داري زندگي ميكنند: عقلائي، استاندارد، منطبق با سيستم "تيلور" و خرف كننده. در واقع اين نوع تفكر، يك درك همه جانبه از نقش سنتي خانواده در حفظ و بازتوليد نيروي كار را منعكس ميكرد. تنها جنبه جديد اين تفكر، اين بود كه دولت بايد اين عملكرد سابقاً فردي را بدوش بگيرد. (4)

دليل عمده براي الغاي خانه داري زنان، نياز به سودآوري بود. "سابسو ويچ" در يكي از جزواتش اظهار كرد كه هر روز 63 ميليون ساعت كار براي تهيه خوراك خانواده ها صرف ميشود. بعقيده وي: "براي همين كار در آشپزخانه هاي كارخانه مانند، فقط 6 ميليون ساعت لازم است. سپس ميتوان خوراك گرم تهيه شده را در فلاسك ها به نهارخوري هاي گوناگون فرستاد" (5) ما هيچ مخالفتي با آشپزخانه ها يا نهارخوري هاي جمعي نداريم. ما به آنها خوشامد ميگوييم. آن چيزي كه مشخصاً باعث نگراني است اينست كه لغو فشارهاي خانگي بر زنان فقط از زاويه مسئله سودآوري ترغيب شود. خوشبختانه زنان شوروي شانس آورده اند كه ابزار تكنيكي در دسترس است كه ميتواند خانه داري را سريعتر از آنها انجام دهد؛ وگرنه شمار زيادي از فمينيستها بدون شك به آنها توصيه ميكردند كه در خانه بمانند.

روياي "اردوگاه كار" شهرسازان سرنوشت عجيبي پيدا كرد. "كوپ" گزارش ميدهد : "كلكتيويزه كردن مفرط يك اوتوپي بود و حتي ميتوان گفت كه يك اوتوپي خطرناك بود. توده هاي شوروي بلحاظ اصولي مخالف اينكار بودند. هر خانه عمومي كه طي اين دوره ساخته شد، سريعاً (برخي اوقات بشكل خشن و في الفور) به چيزي تبديل شد كه بسيار شبيه به يك خانه بمعناي رايج كلمه بود."(6) علتش اين نبود كه مردم شوروي بطور اصولي با خدمات عمومي مخالف بودند. بالعكس، مطبوعات محلي و سراسري آن موقع پر بود از تقاضاي مهد كودك بيشتر، رستوران بيشتر و خانه جوانان بيشتر. علت اين امر نارضايتي مردم از منطقي بود كه اين خانه ها بر پايه اش ساخته شده بود. آنها از زندگي تحميلي در اين خانه ها ناراضي بودند. خانه ها يك تلاش مصنوعي و آمرانه براي دگرگون كردن مناسبات اجتماعي، بدون هيچگونه ابتكار عمل توده اي بود. اين خانه ها هيچ چارچوبي را براي بروز مناسبات اجتماعي جديد كه برخاسته از انقلاب در توليد و مبارزه مردم باشد ارائه نميدادند. مناسبات اجتماعي كه در ذهن چند معمار طراحي شده بود هيچ ربطي به واقعيت تغيير اجتماعي نداشت و باعث نارضايتي شديد توده ها شد ـ توده هايي كه به آنها بعنوان خمير مجسمه سازي نگاه ميشد كه ميتوان آنها را به دلخواه به هر شكل در آورد.

نتيجه مباحثات بزرگ بر سر مسكن كه چندين سال بطول انجاميد چه بود؟ شهركهاي خوابگاهي گسترده به سبك "خيابان استالين" كه دقيقاً شبيه به مراكز بزرگ مسكوني شهرداري براي كارگران در غرب است. و بخت با كساني يار بود كه توانستند در اين اماكن سكني گزينند؛ زيرا بحران مسكن هرگز حل نشده بود و ميليونها نفر در آلونكهاي چوبي، كارگاه هاي متروك يا بنا به گفته "ايوون" در متروي مسكو كه آنموقع هنوز در دست ساختمان بود زندگي ميكردند. (7) پروژه هاي بوروكراتيك مسكن كمبودهاي ديگري هم داشت: آنها را بدون مصالح جديد نظير سيمان، شيشه و فولاد، و بدون تكنيكهاي جديد نظير استفاده منظم از جرثقيل نميشد درست كرد. خيلي از اين ساختمان ها را نمي شد در روسيه قبل از جنگ درست كرد. بعضي از اينها فقط بعنوان تجربيات آوانگارد به اجرا در آمد و مخصوص يك اقليت بود. پروژه هاي مسكن به هيچوجه معرف يك راه حل واقع بينانه براي مشكلات ميليونها بي خانمان يا افرادي كه خانه مناسبي نداشتند نبود.

 

راهي كه چين انتخاب كرد

هركس كه انتظار دارد در چين معماري جديد پيدا كند، و يك دنياي سنگي جديد ببيند احتمالا در ابتداي كار خيلي جا خواهد خورد. روزي كه ما به آنجا رسيديم بلوكهاي ساختماني زيادي ديديم كه تازه درست شده بود. بلوكها در مسير 30 كيلومتري فرودگاه تا پكن قابل مشاهده بود. بلوكهايي چهار پنج طبقه كه از آجر خام و بدون روكش درست شده بود و بطرز عجيبي بنظر ما ناتمام مي آمد. خيلي وقت بود كه در پكن باران نباريده بود و در آن آفتاب ظهر، بنظر مي آمد كه زمين برهنه و ديوار خانه ها، رنگ شن كويري دارد. درختهاي بسياري هم به چشم ميخورد كه مثل وصله هاي درشت سبز روي اين زمينه زرد دوخته شده بودند و سايه خنك آنها موج ميزد. هيچ نشانه اي از اشكال معماري جديد نبود.

نخستين اولويت بعد از انقلاب اين بود كه هركس سرپناهي داشته باشد؛ و اين در كشوري كه ميليونها دهقان هيچ چيز جز جامه اي مندرس بر تن نداشتند، كار ساده اي نبود. اين را هم بخاطر داشته باشيم كه چين تازه از دل يك جنگ سي ساله برآمده بود و انبوه خرابي و ويراني را پشت سر داشت. (در مدرسه ابتدايي "نان كين"، در درسهايي كه دانش آموزان ميخواندند چنين آمده بود كه بعضي اوقات دهقانان حتي آن جامه مندرس را هم نداشتند. يك كارگر مسن كه بر چهره اش شيارهاي رنج گذشته حك شده بود براي دانش آموزان تعريف ميكرد كه چگونه دو دهقان مجبور بودند كه به نوبت از يك بالاپوش استفاده كنند.)

در دوران اصلاحات ارضي همه خانه هاي موجود تقسيم بندي شد و بعنوان يك اقدام طبيعي بين بي خانمانها توزيع شد. ويليام هينتون تصوير دقيق و جزء به جزئي از مسئله بدست مي دهد. (8) ما برخي خانه هاي اربابي روستايي را ديديم كه سابقاً متعلق به زمينداران ثروتمند بود و اينك چندين خانوار (كه اغلب از بستگان هم بودند) در آن زندگي مي كردند. چنين توزيع مجدد مايملكي در شهر ها نيز صورت گرفت. خانه هايي كه متعلق به دشمنان طبقاتي بود طبيعتاً مصادره شد و بقاياي بورژوازي ملي نيز مجبور شدند به كارگران اتاق بدهند. البته اينها تدابير فوق العاده براي شرايط اضطراري بود. به ساختمانهاي بيشتر واقعاً نياز بود. با وجود اين، دوره مورد بحث تاثيرات ماندگار و مثبتي داشت. خانواده هايي كه با هم زندگي ميكردند بايد از آشپزخانه، دستشويي و منبع آب مشترك استفاده ميكردند. و اين به جمعي كردن وظايف خانگي كمك كرد يا حداقل اين تصور كه اينجور كارها وظايف خصوصي است را كمرنگ نمود. سئوال بعدي اين بود: آيا عاقلانه تر اين است كه ساختن بلوكهاي بزرگ آپارتماني را تا دستيابي به مصالح جديد عقب بيندازند؛ يا اينكه فوراً به ساختن تعداد زيادي واحدهاي كوچك مسكوني از طريق بسيج خلق بپردازند؟ (در صورتي كه سياست اول اتخاذ ميشد با توجه به سطح پايين توسعه صنعتي در دوره كسب رهايي، اين امر مي توانست خيلي طول بكشد.) كمك قابل توجه اتحاد شوروي سوسياليستي آن زمان، بازسازي چند بلوك بزرگ بويژه ساختمانهاي عمومي نظير سالنهاي اجتماعات، بيمارستانها، دانشگاهها و فروشگاههاي دولتي را امكانپذير كرد. اما با بكاربست آلترناتيو دوم بود كه مشكل واقعاً حل شد. براي ساختن خانه هاي آجري با استفاده از ملاط، نيازي به توسعه عظيم تكنولوژيك نبود. فقط به حجم كافي آجر و شفته نياز بود. كوره هاي آجرپزي با تمام ظرفيت كار ميكرد اما باز هم كافي نبود. بنابراين هركس در وقت استراحت خود آجر مي پخت.

در بخش "لين" بچه هايي را ديديم كه نوعي خاك را در قالبهاي آهني كه خيلي شبيه دستگاههاي تست ساندويچ بود، پر ميكردند و سپس قالبها را كنار خيابان مي گذاشتند تا در آفتاب خشك شود. كمي جلوتر يك دهقان آنها را بر مي داشت و در تنور ميگذاشت. بلوكهاي بيشماري بدين طريق ساخته شده بودند كه تقريباً هيچگونه سرمايه گذاري برايشان صورت نگرفته بود و فقط بر مهارت و ابتكار توده ها اتكاء شده بود. اين بلوكها معمولا يك آشپزخانه مشترك براي هر دو يا سه آپارتمان داشت. از برق و آب و گاز شهر در آشپزخانه ها استفاده ميشد.

از آنجا كه هزينه ساختمان پايين بود، اجاره ها هم ناچيز بود: اجاره متوسط هر آپارتمان بطور متوسط پنج يوان است (دستمزد متوسط كارگر در ماه 70 يوان است) آب، گاز، برق، اثاثيه اصلي، نگهداري و تعميرات (مثلا رنگ زدن يا تعويض قاب پنجره ها) همه در اين اجاره منظور شده است.  

 

 

4- نمونه "تاچين"

 

سياستهاي ساختمان سازي در چين

حوزه نفتي تاچين كه بزرگترين حوزه نفتي چين است، تنها ده سال است كه مورد بهره برداري گرفته است. امروز بيش از چهل هزار كارگر و تكنيسين و خانواده هاي آنها در "تاچين" زندگي ميكنند. پيش از هر چيز بايد خاطر نشان كنم كه ما نتوانستيم از "تاچين" ديدن كنيم. فكر مي كنم غير از "آنا لوييز استرانگ" (1) هيچ خارجي ديگري از آنجا ديدن نكرده است. اما مهم است كه در اينجا به "تاچين" بپردازيم زيرا "تاچين"، "تاچاي" صنعت است. يعني يك واحد توليد آوانگارد كه نمونه اي براي كل كشور محسوب ميشود. اگر شما واقعاً ميخواهيد انقلاب چين را بفهميد نبايد فقط به دنبال سطح متوسط توسعه در اينجا باشيد. بلكه بايد آزمونهاي پيشرفته اي كه طرق پيشرفت جامعه را نشان ميدهند را هم بررسي كنيد. با وجودي كه گزارشات مستند خوبي از مسئله "تاچين" تهيه شده، اما بسياري افراد علاقه مند به مسائل چين كماكان درباره اين تجربه اطلاع اندكي دارند.

سياست ساختمان سازي در چين فقط بسيج توده ها براي جبران فقدان توسعه تكنولوژيك نيست بلكه اساسي تر از آن، ايجاد يك حلقه رابط بين مشكلات زندگي شهري با مشكلات كل جامعه است. اما اين حلقه فقط در صورتي ميتوانست ايجاد شود كه كارگران و دهقانان به عرصه معماري يعني جايي كه سابقاً قلمرو متخصصان بود پا مي گذاشتند. فقط توده هاي كارگر و دهقان ميتوانند صنايع ساختماني را به سمت رفع نيازهاي خلق و انقلاب سوق دهند.

"تاچين" يك نمونه بارز است. وقتي اولين كارگران و متخصصان در سال 1959 به آنجا رسيدند فقط با كلبه هاي گلين چوپانها روبرو شدند. از آنجا كه شهري در كار نبود و فقط چند روستا در "تاچين" يافت ميشد، تقريباً همه چيز را از صفر شروع كردند. پيشاهنگان "تاچين" با كمك چوپانان از مصالح و فنون سنتي منطقه براي ساختن خانه هاي گلي استفاده كردند (خصوصيت اين خانه ها اين است كه عايقند، در تابستان خنگ و در زمستان گرم هستند). بعضي افراد فكر ميكردند كه اين خانه ها را بايد فقط بعنوان مسكن موقتي در نظر گرفت. آنها بعضي طرحهاي عظيم مد نظر داشتند كه با حوزه هاي نفتي برابري كند و ميخواستند واقعاً اين طرحها را به اجرا بگذارند. آنها از اين بحث ميكردند كه هيچكس جداً انتظار ندارد كه بهترين كارگران و متخصصان نخبه چين ـ كه در جهان جزء پيشروترين ها هستند ـ مثل چوپانان در اين كلبه ها زندگي كنند. چنين اوضاعي هم مسخره بنظر مي آمد و هم غير واقعي. گروهي از متخصصان اظهار كردند كه بايد يك شهر نفتي بزرگ درست كرد كه در آن همه وسايل راحتي و خدمات ضروري براي كارگران و نيازهاي روزمره خانواده آنها متمركز شده باشد.

اكثريت بزرگ سكنه "تاچين" به دلايل گوناگون با اين پروژه مخالفت كردند. چاههاي نفت تقريباً به شعاع 20 كيلومتر پراكنده بود. يك شهر غول آساي نفتي مشكل اتلاف وقت براي رفت و آمد به محل كار را پيش مي آورد. در حاليكه هدف از ايجاد شهر اين بود كه زمان رفت و آمد به حداقل برسد. پروژه مستلزم سرمايه گذاري زياد بود، درحاليكه مصالح ارزاني در دسترس بودند كه ارزشمندي آنها ثابت شده بود. بالاخره و مهمتر از هر چيز، چنين شهري شكاف بين شهر با روستا را بجاي آنكه كاهش دهد بيشتر ميكرد. اگر نفتگران در شهر مخصوص خود زندگي مي كردند آنوقت از دهقانان و چوپانان منطقه جدا مي افتادند. اين معادل بود با ناديده گرفتن وحدت انقلابي كارگران و دهقانان. سئوال بعدي اين بود كه كارگران "تاچين" چه بايد بخورند؟ نفت كه نمي توانستند بخورند؟ مستقر كردن اين كارگران در يك شهر صرفا تاييدي بود بر وابستگي كامل آنها به خوراك صادراتي از نواحي كشاورزي. و اين در واقع باعث عدم تعادل اقتصادي از نوع سرمايه داري ميشد. بخاطر همه اين دلايل، "طرح عظيم" رد شد. كارگران يك "كميته معماري" انتخاب كردند كه متشكل از معماران، كارگران، تكنيسين ها، چوپانان، زنان خانه دار و كادرهاي حزب بود. اين كميته پيشنهادات ديگري ارائه داد و به تحقيق و بررسي پرداخت. از همه اهالي "تاچين" سئوال شد كه چه مي خواهند؛ همه انتقادات در مورد اشكالات خانه هاي موجود جمع آوري شد. كميته در همكاري نزديك با دهقانان به كار پرداخت و سعي كرد امتيازات و كمبودهاي خانه هاي سنتي را بهتر بفهمد. آنها يك خانه نمونه جديد بر پايه بهبود همان خانه ها ارائه دادند. اين پروژه جديد سپس مفصلا در بين مردم به بحث گذاشته شد، دوباره تغيير كرد و بالاخره به اجرا در آمد. بين سالهاي 1962 و 1966 يك ميليون متر مربع فضاي مسكوني به همين شيوه ساخته شد كه شامل مهد كودك، مدرسه، درمانگاه، اداره، كارگاه، مغازه، سينما و ساختمانهاي عمومي نيز بود. فقط پالايشگاه، بيمارستان مركزي و موسسه تحقيقات نفتي بود كه با مصالح متعارف (سيمان و فولاد) ساخته شد. زيرا بسيار عريض و مرتفع بودند و نمي شد آنها را از گل ساخت.

بنا به تقاضاي زنان، خانه ها طوري طراحي شد كه چندين خانواده سه تا پنج نفره در آنها جاي گيرند. هر خانه طوري طراحي شد كه محيط عمومي (يك آشپزخانه بزرگ و يك اتاق نشيمن مشترك) و محيط خصوصي داشته باشد؛ طوري كه هر خانواده بتواند كماكان آپارتمان خود را داشته باشد. مردم اصرار كردند كه بيرون خانه ها بايد روشن و جذاب باشد. قسمت پايين ديوارها را قهوه اي تيره نگهداشتند كه رنگ خود گل بود و بخش بالاتر را رنگ قرمز زدند. درها و پنجره ها و همينطور حاشيه چوبي سقف را يك رنگ متضاد روشن زدند كه معمولا آبي روشن بود.

خانه ها را در مناطقي قرار دادند كه عدم تمركز را تسهيل كند. منطقه "تاچين" به بخشهاي مختلف تقسيم شده بود كه غالباً پراكنده و جدا جدا بودند اما خانه ها به محل كار نزديك بود. از آنجا كه فنون ساختماني ساده بود، مصالح مورد نياز مجاني در اختيار همه قرار ميگرفت. كارگران به كمك همسايگان خود خانه ميساختند و نتيجتاً اجاره مسكن نداشتند. بهره برداري هر چه بيشتر از منابع نفت امكان دست يابي به گاز طبيعي را فراهم ميكرد. گاز توسط تانكرها به سراسر چين فرستاده ميشد و بوسيله لوله هاي مخصوص به همه خانه هاي "تاچين" ميرسيد و گرماي مجاني آنها را تامين ميكرد.

مهم نيست خانه ها چقدر خوب طراحي شده باشند. خانه فقط خانه است و اگر زندگي در كار نباشد ساختمان نميتواند زندگي ايجاد كند. دليل اينكه امروز اين بخشها به ايجاد مراكز مسكوني زنده و شادابي انجاميده و "تاچين" بطور كلي براي سراسر چين يك نمونه شده اين است كه شايد براي نخستين بار در تاريخ، بين صنعت، كشاورزي، فعاليتهاي فرهنگي و طبيعت تعادلي در "تاچين" بوجود آمده است. در كسب چنين دستاوردي، عامل انسان تعيين كننده است. و در "تاچين" انسانها عمدتاً زن هستند.

 

 

 مادر "شوي" نمونه يك قهرمان جديد

چاه هاي نفت، لوله ها و پالايشگاههاي مختلف "تاچين" فقط بخش كوچكي از اين منطقه وسيع را در بر ميگيرد. در سال 1962، بقيه "تاچين" عمدتاً شامل چراگاههاي گسترده و بخش قابل توجهي اراضي باير بود. در بهار همان سال يك سلسله بلاياي طبيعي بيسابقه باعث كمبود شديد محصول در سراسر چين شد. حبوبات جيره بندي شده بود. بسياري از همسران كارگراني كه تازه در "تاچين" مستقر شده بودند تصميم گرفتند براي بهبود وضع غذايي، ابزار كشاورزي را بدست بگيرند. آنها زمين را شخم زدند تا نزديك خانه هاي خود سبزي كاري كنند.

اما مادر "شوي" كه زني پنجاه ساله بود و همسر و سه فرزندش روي چاههاي نفت كار ميكردند، به اين كار راضي نشد. او فكر ميكرد كه همسران كارگران نفت نبايد فقط دنبال سبزي كاري باشند؛ حتي اگر اين باغچه ها متعلق به همه باشد. از زاويه مشكلاتي كه در آن زمان گريبانگير چين بود، اين فقط يك راه حل گذرا محسوب ميشد. طرح او كاملا فرق ميكرد. "زنان بايد تاچين را از يك منطقه صنعتي به يك مجتمع وسيع صنعتي ـ كشاورزي تبديل كنند. و براي اين كار ما بايد زمينهاي باير را آباد كنيم.

" او توانست چهار زن همسايه خود را قانع كند. بعد از مشورت با دهقانان محل، آنها چند مزرعه باير كه حدود سي كيلومتري خانه هايشان بود را انتخاب كردند. آنها بايد بر يك مشكل فوري فائق مي آمدند. در آن دوران مهد كودك يا امكان نگهداري بچه ها در دسترس نبود و آنها هم بچه هاي كوچك داشتند. "فكرش را نكنيد. بچه ها را با خودمان ميبريم و بعداً تصميم ميگيريم كه چطور اين خدمات ضروري را سازماندهي كنيم.

" و بدين ترتيب يكروز صبح آنها با بچه ها و بيلچه هايشان، با كمي خوراك و يك چادر و ماهيتابه، و چند كيلو بذر راه افتادند. آنها چادر خود را در مزرعه اي كه پياده تا روستا نيم ساعت فاصله داشت، برپا كردند. شب اول باد وحشتناكي وزيد و آنها تمام شب را به چادر خود آويزان بودند. با وجود اين، صبح روز بعد شخم زدن مزرعه را شروع كردند. طي سه روز، آنها پنج "مو" زمين را شخم زدند. روز چهارم، هنگام استراحت، نزديك 20 زن و 13 بچه را ديدند كه بطرف آنها مي آمدند. تازه واردها به مادر "شوي" گفتند كه "شب پيش كه باد تند مي وزيد نگران شما شديم. فكر كرديم اين زنان و بچه ها، به خاطر خير همه جماعت جلوي باد و سرما ايستاده اند؛ در حاليكه ما در رختخواب گرم خود چپيده ايم. آنها دارند دنيا را عوض ميكنند و اين كار را ما هم ميتوانيم انجام دهيم. بنابراين حالا اينجا هستيم!" مادر "شوي" آنقدر ذوق زده شد كه زبانش بند آمد. جماعت خيلي زود سازماندهي شد. يك زن مراقب بچه ها بود و بقيه زمين را شخم ميزدند. آنها 16 "مو" ديگر را وجين كردند و بذر پاشيدند. كه از اين مساحت، 1925 كيلو دانه سويا برداشت شد. بدين ترتيب نخستين "بريگاد زراعي تاچين" زاده شد.

سال بعد روستايي با 200 خانه در محل كار بريگاد ساخته شد. مادر "شوي" طرح وجين كردن اراضي بيشتري را ريخت و 100 زن را با خود همراه كرد. در اين زمان زنان به سازماندهي خويش پرداختند. آنها خانه هاي جمعي گلين (نظير همانها كه قبلا در باره شان صحبت كرديم) براي خود و خانواده هايي كه با آنها همراه شده بودند برپا كردند. نخستين كار آنها سازماندهي يك مهد كودك و يك مدرسه بود. مسئله مهد كودك بسادگي حل شد. گهواره ها و تختخواب ها را در يكي از خانه ها جمع كردند. يك باغچه قشنگ درست كردند و بچه ها را به مراقبين داوطلب از بين پدر بزرگ ها و مادر بزرگها سپردند. يك معلم مدرسه ابتدايي به كمك ساير زنان، دبستاني باز كرد. بعضي از كلاسهاي درس مثلا كلاس درس تاريخ انقلاب را مردان و زناني مي چرخاندند كه خودشان در گذشته در مبارزات بزرگ سهم گرفته بودند؛ اگر چه رسماً معلم نبودند. زنان اصرار داشتند كه پسران نيز مانند دختران بايد بعضي كارهاي خانگي جمعي را ياد بگيرند. آنها كلاسهاي دوزندگي و تعمير كفش باز كردند. نيروي كار وسيعي براي زراعت در دسترس قرار گرفته بود. آن سال بيش از 150 هكتار زمين زير كشت رفت.

نوآوري هاي زنان "تاچين" به اينجا ختم نشد. آنها يك نهارخوري خلق و كارگاههاي جمعي براي انجام وظايف خانگي را بر پا داشتند، و بهمراه پزشكان تازه وارد يك شبكه درماني غير متمركز را سازماندهي كردند. (در "تاچين" هر يك از روستاها هر چقدر هم كه كوچك باشد يك درمانگاه دارد كه در آن جراحي هاي محدود انجام مي شود.) بعداً كارخانه هاي كوچك هم ساخته شد تا بتوان برخي اشياء مفيد از راديو گرفته تا كفش و قابلمه و اثاثيه خانه و قطعات يدكي ماشينهاي خرمن كوب را درست كرد. تحت تاثير موج عظيم فعاليت زنان، همه جوانان، افراد مسن و دانشجويان موسسه نفت، به حركت در آمدند.  اگرچه در آغاز فقط يك سوم آنها قادر بودند نقشي فعال بعهده بگيرند اما همگي آنها به استثناي افراد بيمار ميخواستند به كار جمعي بپيوندند. اين شايد يكي از آشكارترين نشانه هاي دستاورد زنان باشد. آنها طوري عمل كردند كه دامنه فعاليتهايشان را از توليد مواد غذايي به جايي رسيد كه زن و مرد بطور برابر در همه حيطه هاي فعاليت جمعي ادغام شدند.

 

جنبه اي از خصوصيات زنانه كه كمتر شناخته شده است

جنبه ديگري از زندگي در "تاچين" سزاوار توجه است. بسياري از خدمات جمعي نظير اصلاح سر، تهيه غذا، سينما و حمل و نقل مجاني است. فروشگاههاي لباس و كفاشي ها هزينه مواد مورد استفاده را حساب ميكنند (مثلا پارچه و دكمه و نخ) اما كار مجاني است. خود زنان مسئول مجاني بودن اين چيزها هستند. همانطور كه در بحث از ايجاد كارگاههاي محلات خاطر نشان كردم، هدف زنان از كار كردن افزايش درآمد خودشان نبود؛ بلكه ميخواستند يك نقش قدرتمند اقتصادي و سياسي جمعي بازي كنند. بدين ترتيب ميخواستند شرايط مشخص خود را متحول ساخته و از اين طريق زندگي همه را تغيير دهند. هدفشان اين بود كه به ايده آل كمونيستي "از هر كس بر حسب توانايي اش، به هر كس بر حسب نيازش" يك گام نزديكتر شوند. وقتي كه مادر "شوي" نخستين بريگاد زراعي را درست كرد، زنان شركت كننده در آن نظام تعيين دستمزد بر پايه پوئن هاي كاري را به اجراء گذاشتند. اين نظام توانايي هاي هر فرد را در نظر مي گرفت. زناني كه بيشترين پوئن ها را كسب كرده بودند تصميم گرفتند كه بخشي از درآمد خود را به زناني بدهند كه مشكلات مادي دارند. مثلا بچه هايشان ناخوش هستند و بنابراين نيازهاي بيشتري دارند.

آيا اين كاملا اتفاقي بود كه زنان نخستين كساني بودند كه چنين تساوي گري اي را عملي ميكردند؟ يا علتش اين است كه زنان ساليان سال كار خود را نه بر پايه سودي كه از آن استخراج ميشود، بلكه بر پايه مفيد بودن آن براي خانواده هايشان سنجيده اند؟ زيرا هرگز بابت اين كار چيزي دريافت نكرده اند. يا علت اينست كه زنان همواره يك گرايش كمونيستي دارند؟ يعني به جنبه مفيد اجتماعي كار خويش اولويت ميدهند. دليل هر چه باشد، آنا لوييز استرانگ هم در بحث خود با زنان "تاچين"، از جمله مادر "شوي"، به همين نتيجه گيري رسيده است. او مي نويسد:

"كار مجاني در تاچين زياد تفاوتي با كاري كه زنان همواره انجام داده اند ندارد. زنان هميشه براي تكميل درآمد خانواده به كارهايي پرداخته اند كه نمي توانسته بر حسب هزينه ارزش يابي شود. همچنين كار زنان چندان متفاوت از كمون آينده نيست كه در آن وظايف را بر حسب توانايي هاي هر فرد به پيش خواهند برد و هر فرد بر حسب نيازهايش خواهد گرفت." (2)

ظاهراً ما در اينجا به مسئله اي برخورد كرده ايم كه امروزه آنرا "خصوصيات چند وجهي زنانه" مينامند. مائوتسه دون رهنمود "از مكتب تاچين بياموزيد" را صادر كرد و در آن خاطر نشان نمود: "... در صورتي كه شرايط اجازه دهد كارگران بايد همانند حوزه هاي نفتي تاچين در كار زراعي نيز سهم بگيرند." اين نشان ميدهد كه حزب كمونيست چين با مطالعه تجربه زنان "تاچين" اهميتي كه اين مسئله براي آينده اقتصاد و پيشرفت بسوي كمونيسم دارد را كاملا درك كرده است. "تاچين" يك نمونه است؛ زيرا در اين نمونه شكل نوين سازماندهي اجتماعي، شهر و روستا با ادغام امتيازات هر يك در هم آميخته اند. اين كار فقط در صورتي امكان پذير است كه همه عرصه هاي توليد بويژه توليد خانگي، كلكتيويزه شود. معنايش اين است كه شرايط زنان بايد دگرگون شود.

 

سازماندهي خدمات خانگي در يك مجتمع مسكوني در شانگهاي

در محلات شهري و همينطور در روستاها، "رستوران خلق" معمولا مهمترين ساختمان عمومي، و معمولا قديمي ترين اين ساختمانهاست. زيرا تهيه غذا عموماً اولين وظيفه خانگي بوده كه جمعي شده است. برداشتن بار مسئوليت تهيه غذا از دوش زنان يك گام روشن و مهم براي رها كردن آنها از خانه داري است. از عوامل مهم ديگري كه در ايجاد رستوران هاي عمومي دخيل بوده، اينست كه عموم مردم خيلي روشن مفيد بودن چنين موسساتي را تشخيص ميدهند. و اينكار، تنها چيزي كه لازم دارد چند سالن بزرگ است.

بعد از بازديد از يك كارخانه نساجي در پكن، ما به رستوران يك مجتمع مسكوني كارخانه رفتيم. (كارخانه نيز نهارخوري خود را داشت كه مختص كارگران و خانواده ها و دوستان آنها بود.) اين رستوران يك اتاق بزرگ سرپوشيده بود. وقتي خوردن غذا به پايان رسيد اين سالن به مركز تفريحات بخش تبديل شد كه در آنجا افراد بعد از كار روزانه به اجراي برنامه تفريحي مي پرداختند. ظهر بود و صداي بهم خوردن چوبهاي غذاخوري در كاسه ها مي آمد. سالن پر سر و صدا بود و هنگام صرف غذا اخبار راديو هم پخش ميشد. در بيرون، صداي جيغ و داد دختر بچه اي مي آمد و با صداي كوبيدن آهن در كارگاه محله در هم مي آميخت. اما با بسته شدن در ديگر سر و صداي خيابان قطع شد. يك زوج كارگر همراه دو دختر خود به صرف غذا مشغول بودند. يك پيرزن كوچك اندام بر سر ميز با جوانها گپ مي زد. چندين كودك كه بين شش تا هشت سال سن داشتند، تند تند غذا ميخوردند. در يك گوشه سالن، چند دريچه قسمت غذاخوري را از آشپزخانه جدا ميكرد. مردم براي خريد غذا صف كشيده بودند و سپس براي خوردن غذا به سر ميزهاي دراز سالن مي رفتند. بعضي ها هم غذايشان را در قابلمه دستي مي گذاشتند تا به خانه بروند و در آنجا با خانواده شان بخورند. در كنار ما دو بچه ريز نقش كه به سختي قدشان به دريچه آشپزخانه ميرسيد، تقاضاي غذا ميكردند. آشپز با آنها به مهرباني صحبت كرد و سيني ها را بدستشان داد و آنها بطرف ميزي رفتند كه مردي تنها بر سر آن مشغول خوردن غذا بود. مرد به آنها لبخند زد و كاسه اش را كنار كشيد تا براي آنها جا باز كند. بچه ها با او شروع به صحبت كردند. مرد به دقت گوش ميكرد، سر تكان ميداد و به بچه كوچكتر كمك ميكرد كه پوست ماهي اش را بكند.  غذاي آنها تمام شد و بچه ها بشقاب و قاشق چنگال مرد را هم برداشتند و بطرف آشپزخانه راه افتادند. مرد از آنها تشكر كرد و بچه ها براي بازي راهي حياط شدند. اينها بچه هاي او نبودند و هيچ نسبتي با او نداشتند. اين دو بچه بي سرپرست نبودند بلكه فقط ميخواستند با همديگر غذا بخورند. طبيعتاً افراد بزرگتر مراقب آنها بودند درست مثل اينكه بچه خودشان است.

به ما گفتند كه رستورانها هر روز باز هستند و سه وعده غذا ميدهند. بعلاوه رستورانها براي كساني كه مسافر هستند يا بر سر كارند (يا بهر دليل ديگر) خوراك سفري هم تهيه ميكنند. اداره رستورانها عموماً تحت هدايت هماهنگ آشپزها، مشتري ها و مقامات شهر كه به خدمات جمعي مي پردازند قرار دارد. رستورانها را معمولا زنان خانه دار سابق در هر بخش سازماندهي كرده اند و كماكان هر روز بر كار آنها نظارت دارند. بعلت وجود آشپزخانه هاي جمعي در سراسر كشور، از اهميت آشپزخانه هاي خصوصي به طرز قابل ملاحظه اي كاسته شده است. از طرف ديگر از آنجا كه آشپزخانه هاي خانگي معمولا متعلق به دو يا سه خانوار است آنها را هم ديگر نمي توان خصوصي به حساب آورد. در خانه هاي اين مجتمع در هر طبقه يك آشپزخانه وجود دارد يعني براي هر دو آپارتمان يك آشپزخانه. وسايل پخت و پز بطور مشترك مورد استفاده قرار ميگيرد و خانواده ها غالباً بنوبت براي همه آشپزي ميكنند. روز بازديد ما يك پدربزرگ با نوه اش مشغول تهيه غذا براي خانواده ها بودند. ساير خدمات جمعي نظير آنچه در "تاچين" وجود دارد را ما طي بازديدهاي طولاني خود بويژه در شانگهاي ديديم. جنبه عمده آنها اين است كه خود زنان اينها را درست كرده اند: يعني هم سازماندهي و هم توسعه اينها كاملا به خواست زنان مبني بر نابودي جنبه خصوصي و خانوادگي وظايف خانگي مربوط است.

در بين يك سلسله خانه هاي چند طبقه، ساختمانهاي يك طبقه كوچك جديد درست شده كه زندگي روزمره منطقه را دگرگون كرده است. درهاي آنها به خيابان باز است و ميشود صداي ماشين ها و گفتگو را شنيد. مردم به آنها رفت و آمد مي كنند و بسته هايي را در دست دارند. در برابر هر يك از اين ساختمانها دوچرخه اي قرار دارد كه يك گاري به آن بسته شده است. در اين گاري ها توليدات كارگاه حمل ميشود. در اين كارگاه لباسها را مي شستند و رفو ميكردند. كارگران صبح به صبح در آپارتمانها مي چرخند و هر چيز كه نياز به رفو كردن دارد را جمع مي كنند. از پيراهن هاي پاره و جورابهاي سوراخ دار و شلوارهاي شكافته گرفته تا كت هاي بي دكمه و لباسهاي زيپ دررفته و غيره. آنها سپس به كارگاه بر مي گردند و مشغول كار ميشوند. مردي مشغول دوخت و دوز است و سپس دكمه اي را وصل ميكند. زني در حال سجاف دوزي است. دو ماشين خياطي را روبروي هم قرار داده اند و همزمان دارند روي يك پارچه بزرگ گلدار كار ميكنند. احتمالا بايد يك لحاف باشد. معمولا رفوگري و برگرداندن لباسها، يك روز يا كمتر طول ميكشد. و معمولا هزينه اين كار كمي بيش از بهاي نخ و مواد بكار رفته است.

خدماتي نظير تعمير كفش، رختشويي، اطوكشي، لحاف دوزي و تهيه لباس عرضه ميشود. اين كارگاه ها دو كيفيت بسيار مهم دارند: اولا، وسيعاً مورد استفاده توده ها قرار دارند و بنابراين در قلب مجتمع هاي مسكوني بر پا شده اند (تا بتوانند به حداكثر كارايي داشته باشند) و ثانياً، بسيار ارزان هستند. كارگاههاي ديگري هم هستند كه برخي تعميرات مربوط به اثاثيه خانه و لوازم آشپزخانه را انجام ميدهند. مثلا، سوراخ قابلمه ها يا ماهيتابه ها را ميگيرند، قيچي و چاقو تيز ميكنند، در و پنجره هاي خراب را تعمير ميكنند. خدمات نظافت هم در كار است. يعني كار نظافت آپارتمانها بطور منظم انجام ميگيرد و حتي بر حسب بودجه هر كارگر بسيار ارزان است.

تيمهاي كارگراني كه اين كارگاههاي خدماتي را اداره ميكنند، غالباً توسط زنان ايجاد شده است اما فقط در بر گيرنده خانه داران سابق نيست. نكته بسيار مهم اين است كه كارگران بازنشسته كه از سلامت خوبي برخوردارند به فعاليت هاي مفيد اجتماعي خود در اين كارگاه ها ادامه ميدهند. اين يكي از طرق ادغام افراد در جامعه است. بقيه يعني افرادي كه هنوز شاغلند نيز بخشي از وقت خود را صرف كار در اين كارگاهها ميكنند. آنها ممكن است شش ساعت در روز وقت بگذارند يا سه چهار ساعت. اين باعث ميشود افرادي كه چندان سالم نيستند يا جوانها در ساعاتي كه مدرسه ندارند، در كار شركت كنند و به بقيه كارگران وقت كافي براي فعاليتهاي فوق برنامه بدهند. بعضي اوقات به فعاليتهاي "هنري" مي پردازند. مثلا گروههاي آماتور تئاتر يا كــر درست ميكنند. بعضي وقتها افراد ممكن است به تحصيلات خود ادامه دهند يا حرفه جديدي بياموزند. مثلا يك خانه دار ممكن است براي تبديل شدن به يك "دكتر پابرهنه" در محل اقامت خود تعليم ببيند.

بكار گرفتن ماشينهاي بيشتر و بهتر در كارگاههاي جمعي، به يك مشغله ذهني دائمي كارگران و كادرهاي سياسي تبديل شده است. كارگاهها نظير هر كارخانه ديگر تيمهاي كوچك نوآوري دارند كه از كارگران و متخصصان تشكيل شده است. آنها ميكوشند پروسه هاي مكانيكي جديدي درست كنند و راههايي براي ساده كردن كار بيابند. در جائي، آنها براي تكميل يك سيستم سريع و با صرفه خشك كردن لباسها كار ميكردند و در جاي ديگر، بر روي ماشين جديد پنبه زني براي تهيه لحاف. جاي ديگري يك تيم تلاش ميكرد ماشين كوچك رفوگري بسازد. همه اين تيمها به كارخانه هاي توليد محصولات مصرفي مربوطند تا راههاي گوناگون پاسخگويي به نيازهاي خلق را مشتركاً بررسي كنند. درعين حال كه مكانيزاسيون يك پيش شرط ضروري براي اجتماعي كردن كار توليدي نيست، اما يك وسيله حياتي براي حفظ آن است.

قيمت خدمات جمعي بسيار پايين است. بنابراين به كارگران از منابع مالي شهرداري منطقه پرداخت ميشود.  دولت در صورت لزوم روي اين دستمزدها سوبسيد ميدهد. اما در جايي كه شهرداري به اندازه كافي پول دارد، خود به تنهايي دستمزدها را مي پردازد. دستمزدها در كارگاههاي خدماتي نسبتاً پايين است (حدود سي يوان در ماه)، اما روزكار نيز غالباً كوتاه تر از ساير كارخانه هاست. كارگران اين بخش، نظير ساير كارگران از مراقبت هاي درماني مجاني بهره مندند.  

 

 

5 - كنار زدن هاله اسرارآميز توليد خانگي

 

كارگاههاي جمعي خصلت اين نواحي را عوض ميكنند؛ اما بگونه اي عميقتر مناسبات بين اهالي اين نواحي را تغيير ميدهند. در درجه اول و مهمتر از همه، مناسباتي كه زنان درگير آن هستند را دگرگون ميسازند. كلكتيويزه كردن فزاينده خانه داري بيش از پيش آشكار ساخته كه خانه داري بعنوان فعاليتي كه مبتني بر خانواده است، محصول يك شكل خاص از سازمان اجتماعي (و موقتي) بشر است. اين نوع سازمان اجتماعي مستلزم وجود خانوارهاي جداگانه اي است كه مسئوليت خانه داري را بدوش ميكشند. خانه داري همواره يكي از اشكال انواع توليد بوده است. زماني كه شما همراه با گروهي از مردان و زنان ديگر وظيفه وصله كردن جورابهاي كل اهالي را بعهده ميگيريد، تازه ميفهميد كه چرا چنين كاري سابقاً بنده وار و شرم آور بوده است. اين كار سابقاً از سوي همگان تحقير ميشد و قيد و بندي بر پاي ما زنان بود زيرا خصلت مفيد و ضروري آن بطور اجتماعي شناخته نشده بود. برخوردهاي جامعه چين كهن به بسياري از كارها، كماكان در غرب مشاهده ميشود. به هر نوع كار يدي و انجام دهندگان آن تحقير آميز نگاه مي شود. اما چنين تحقيري به شديدترين و ناب ترين شكل خود زماني به چشم ميخورد كه پاي خانه داري و رسيدن به خانواده در ميان باشد.

در غرب، خانه داري نه فقط تحقير ميشود، بلكه واقعاً آنرا ناديده ميگيرند. ميگويند زنان كه كار نمي كنند، آنها فقط "سر خود را گرم ميكنند". يكي از كيفيات اساسي كلكتيوهاي خانه داري در چين، نقش دگرگون كننده اي است كه در ارتباط با جوانان و مردان بازي ميكند. وجود اين كلكتيوها باعث ميشود كه آنچه ما زنان در غرب آنرا بدرستي "كار نامرئي" ميناميم، ملموس و محسوس شود. اين واقعيت كه مردان و جوانان چيني ديگر نمي توانند خانه داري را نفي كنند و در واقع اهميت آن را به رسميت ميشناسند، از ميزان سطح شركت داوطلبانه آنها بطور نيمه وقت در فعاليتهاي كارگاه و در ساختن دستجمعي كارگاههاي جديد معلوم ميشود.

كلكتيويزه كردن، خانه داري را بعنوان يك كار مفيد اجتماعي تثبيت كرده است و بهمين ترتيب كساني كه مسئول اين كارند نيز به شهرونداني با حقوق كامل تبديل شده اند. اجتماعي كردن، زندگي خانه داران سابق را تغيير داده و غنا بخشيده است. تيمهاي نواحي، درست مانند هر واحد توليدي ديگر سازماندهي شده و درگير فعاليت ميشوند و بطور كامل در تمامي حيطه هاي حيات سياسي شركت ميجويند. آنها مباحثاتي را بر سر اوضاع بين المللي و بر سر سياستهاي حكومت، بر سر موضوعات مهم مربوط به ساختمان سوسياليسم و نقش زنان در انقلاب به پيش مي برند. هيچ جنبه اي از جامعه چين وجود ندارد كه بتوان خانه داران سابق را از پرداختن به آن منع كرد.

اخيراً مطالعه ماركسيسم ـ لنينيسم، باعث يك جنبش گسترده و قدرتمند شده است. خانه داراني كه بيش از پنجاه سال دارند و بسختي خواندن و نوشتن ميدانند، بدون خودنمايي به ما گفتند كه آنها در حال مطالعه اثر لنين به نام "ماترياليسم و امپريوكريتيسيم" هستند. بسختي ميتوان اين را از آثار عامه فهم لنين به حساب آورد.

تيمها همچنين موتور اوليه حيات فرهنگي محلات هستند. چين پر از گروههاي آماتور تئاتر است. بسياري از اين گروهها را خانه داران سابق تشكيل داده اند. آنها به برگزاري نمايشات براي اهالي محل و كارگران در كارخانه ها پرداخته و يا در محلات خود ميزبان گروه هاي آماتور ديگري ميشوند كه ممكن است فرسنگها راه را پشت سر گذاشته باشند تا براي اجراي نمايش يا حركات آكروبات كه خيلي مورد علاقه چيني هاست، به آنجا بيايند.

 

داد و ستد: يك خدمت عمومي جديد

دگرگون كردن داد و ستد خرد يك عامل بسيار مهم در رها كردن زنان از قيود خانه داري است. پس از انقلاب، داد و ستد خرد ملغي نشد. از مغازه داران و تجار كوچك خواسته شد كه در تعاوني هاي توزيع گرد آيند. اين تعاوني ها تدريجاً تحت مالكيت و كنترل كلكتيوها قرار گرفت؛ درست همان چيزي كه در مورد دهقانان و پيشه وران اتفاق افتاد. مغازه داران سابق به كار در مغازه هاي خود ادامه دادند. تنها تفاوت آشكار اين بود كه اينك دولت بهاي خرده فروشي كالاها را تثبيت ميكرد. البته امروز فروشگاههاي دولتي در هر استان وجود دارند كه در آنجا غرفه هاي گوناگون براي انواع مختلف اقلام تجاري درست شده است. اما مغازه هاي كوچك محلي و بازارهاي سيار كه همگي اشكال داد و ستد غير متمركز هستند نيز توسعه يافته اند. اين كار به حفظ ارتباط نزديك با مصرف كنندگان كمك ميكند. قيمت ها در فروشگاههاي محلي و فروشگاههاي بزرگ استاني يكسان است و كليه مايحتاج روزمره در فروشگاههاي محلي يافت ميشود. انقلاب فرهنگي باعث تغييرات جديدي شد. در حال حاضر تاكيد بر حلقه رابط بين توليد و توزيع است. و اين بعهده دستياران فروش است كه نيازهاي مصرف كننده را با توليدات كارخانه اي همخوان كنند. آنها منظماً با مصرف كنندگان ملاقات كرده و از ديدگاههايشان با خبر ميشوند. آيا آنها از كيفيت اين يا آن محصول راضي هستند؟ آيا خوب كار ميكند؟ آيا استفاده از آن ساده است؟ آيا به اندازه كافي ارزان است؟ چه گيرهايي دارد؟ آيا پيشنهاداتي دارند؟ اين دستياران فروش، اطلاعات جمع آوري شده را به واحدهاي گوناگون مربوطه منتقل كرده و براي تامين بهتر نيازهاي مردم، مشتركا تحقيق ميكنند. هر سال اين دستياران، مدت يك ماه در كارخانه هايي كه محصولات مربوطه در آنجا توليد ميشود، تعليم مي بينند. اين كار، ارتباط نزديك سياسي بين كارگران كارخانه ها، دهقانان و "كارگران بخش تجاري" (بقول خود چيني ها) را تسهيل ميكند. بعلاوه اين كار به دستياران فروش كمك ميكند تا بفهمند براي توليد كالاهايي كه آنها هر روز با آنها سر و كار دارند چه ميزان و چه نوع كاري لازم است. يك فروشنده جوان به ما گفت كه بعد از كار در يك كمون كشاورزي، تازه دقيقاً فهميد كه سبزيجاتي كه ميفروشد چه ارزشي دارند. بعد از اين بود كه او به مراقبت ويژه از اين سبزي ها پرداخت تا تازه بمانند. و در حمل و نقل آنها توجه زيادي به خرج داد و حتي يك سيستم بادبزن درست كرد تا رطوبت باعث خرابي سبزيجات نشود. وقتي كه او با مبارزه دهقانان عليه خشكسالي و سيل مواجه شد، وقتي ديد كه آنها براي تهيه مواد غذائي مرغوب براي مردم چگونه به كار دشوار و فداكارانه مي پردازند، وظيفه خود ديد كه نگذارد هيچ چيز تلف شود و كاري كند كه مواد غذايي تازه بماند. او گفت كه از همكاران دهقانش سه چيز را ياد گرفت: كيفيت، صرفه و تعهد.

وقتي از كالاهايي كه ميفروشيد شناخت خوبي داشته باشيد، آنوقت ميتوانيد آنها را بهتر تعمير كنيد.

بنابراين فروش و تعمير بطور فزاينده اي به دو جنبه از يك كار واحد تبديل ميشوند. برخورد يك زن جوان كه در فروشگاه استان به فروش ساعتهاي شماطه دار مشغول بود، نمونه اي از رفتار دستياران فروش است. او دريافت كه اگر فقط و فقط قيمت ساعتها را بداند، نميتواند كارش را خوب پيش ببرد. بنابراين تلاش زيادي كرد تا نحوه كاركرد ساعتها را بفهمد و مدتي نيز در كارخانه ساعت سازي به كار پرداخت. بنابراين در حال حاضر هرگاه ميخواهد ساعتي بفروشد، با اصرار در مورد علل از كار افتادن هر ساعت در صورت وقوع حادثه يا يك خطاي تكنيكي توضيح ميدهد. او شخصاً ساعتها را تعمير ميكند. اگر مشتريان بخواهند در مقابل كار تعمير به او پولي بپردازند، او فقط جواب ميدهد كه بعنوان يك "فروشنده زن در جامعه جديد"، كار تعمير نيز جزئي از كاريست كه او برايش دستمزد گرفته است. او ميگفت: "قبلا من هيچ چيز در مورد علم مكانيك نمي دانستم و اين مانع ميشد آنطور كه ميخواهم به مردم خدمت كنم. حالا من شناختم را براي خدمت بهتر به آنها بكار ميبندم. و اين كاملا طبيعي است.

"تغيير در داد و ستد كه با هدف نزديكتر كردن مصرف كننده و فروشنده انجام ميشود، مسلماً در تغيير شرايط زنان نقش بازي خواهد كرد. چيني ها از مدل سوپر ماركت هاي غرب پرهيز كرده اند. "بقالي سر گذر" به مدل چيني ها نزديكتر است. برخلاف شبه خدمات سوپرماركتي، اين مغازه هاي محلي به خدمات واقعي عمومي تبديل شده اند. در سيستم سوپرماركتي يا فروشگاههاي بزرگي كه در آن همه چيز يافت ميشود، هزينه هاي حمل و نقل و انبار داري كه يك جنبه ضروري اين سيستم است، كاهش ناچيز قيمتها را خنثي ميكند.

 

مفهوم متفاوتي از پزشكي و نتايج آن براي زنان

غير متمركز كردن خدمات درماني در سراسر چين، بيش از پيش زنان را از وظايف وقت گير پرستاري خلاص ميكند؛ اما در غرب كماكان از زنان انتظار دارند كه چنين وظايفي را بدوش گيرند. يك مادر در چين ديگر به تنهايي مسئوليت تامين سلامت كل افراد خانواده را بر دوش ندارد. او ديگر درگير پرستاري از كودكان مريض در خانه نيست. اولا، همه اماكن كار از پزشك يا "كارگر ـ پزشكان" (يعني كارگراني كه در جريان معالجات توسط پزشكان تعليم مي بينند) بهره مندند. مسئوليت كمكهاي اوليه و مهمتر از آن مراقبت هاي پيشگيرانه بعهده آنهاست. اصول پزشكي و پرستاري در مدارس تدريس ميشود. تابستانها، گروههاي كودكان مبارزه با حشرات را به پيش ميبرند. بعلاوه آنها به كوچه و خيابان ميروند و به افراد پير توصيه ميكنند كه از عادت تف كردن در خيابان دست بكشند يا از كساني كه سرما خورده اند ميخواهند كه بدون ماسك حفاظتي به كوچه نيايند. آنها ميدانند چگونه از ديگران مراقبت كنند و توصيه هاي پزشكي را رعايت نمايند. بعلاوه قادر به تشخيص بيماري هاي ساده نظير سرماخوردگي، ورم لوزه و ورم معده هستند و غالباً مي توانند در شرايط اضطراري كمكهاي اوليه را انجام دهند. آنها تا حدي نيز با طب سوزني آشنايند و مي توانند ناخوشي هاي مختصر را با آن درمان كنند.

در هر مجتمع ساختماني بزرگ شانگهاي يك واحد پزشكي وجود دارد. دو يا سه نفر از ساكنان كه معمولا خانه داران سابق هستند، توسط پزشكان در زمينه معاينه و معالجه در حد استاندارد تعليم يافته اند. آنها در تماس دائم با كاركنان بخش پزشكي مراكز خدمات اجتماعي، كه مسئول خدمات درماني مجتمع هاي مسكوني هستند، قرار دارند. مسئوليت بهداشت و مراقبت از بيماران سرپائي بعهده آنهاست. كارگران بهداري همچنين تضمين ميكنند كه شخص بيمار تا آنجا كه ممكن است استراحت كند؛ به او غذا ميرسانند، به شستشوي او كمك ميكنند؛ كميته هاي مختلف بخش را مطلع ميكنند كه براي رفيق بيمار چه مشكلي پيش آمده است و بنابراين بايد به ملاقاتش بيايند؛ برايش كتاب جهت مطالعه بياورند و در اين يا آن كار به او كمك كنند. همه اين كارها بدون ذره اي چشمداشت انجام ميشود. هيچكس در چين حتي تصور اوضاعي كه در غرب بسيار رايج و بسيار تكان دهنده است را نمي كند. يعني اينكه شخص بيمار را تنها به حال خود رها ميكنند تا خودش از پس مشكلاتش برآيد. براي اينكه جامعه به اين مرحله رسيده باشد، همه بخشها بايد به مسائل مراقبت درماني علاقه مند باشند؛ بدين ترتيب امور پزشكي ميتواند بتدريج كل اهالي را درگير كند.

 

تعاون در خانواده

بنظر من تغييرات در خانه داري در چين دو جنبه دارد. اولا، همان جنبه اي كه در موردش مثالهاي فراوان آوردم كه شامل اجتماعي كردن، جمعي كردن و سازماندهي كار بطرق گوناگون خارج از ساختار خانواده است. عمدتا بخاطر اين روند اجتماعي شدن است كه خانه داري به تدريج در حال نابودي است. از طرف ديگر، گذاردن برخي از وظايف مشخص به عهده موسسات غير خانوادگي، در واقع به روند رهائي زنان خانه دار ضرر ميزند. من اين نكته دوم را دقيقا در تقابل با تفكر بوروكراتيك در مورد رهائي زنان پيش ميكشم. بوروكراسي به رهايي زنان از زاويه افزايش بارآوري توليدي از طريق متمركز كردن توليد، نگاه ميكند. اين طرز تفكر از قياس بين كار خانوادگي و كار اجتماعي نشئت ميگيرد. در واقعيت كار خانوادگي كاري نيست كه توسط خانواده انجام شود، بلكه براي خانواده و آنهم منحصراً توسط زن انجام ميشود. هيچ شوهري به فكرش نمي رسد كه از زنش بخواهد دندانهايش را مسواك كند يا لباس تنش كند، اما بنظرش طبيعي مي آيد كه زن بايد تختخوابش را مرتب كند، كفشهايش را واكس بزند، يا نظافت كند. شايد در نگاه اول اين قياس مع الفارق بنظر آيد، اما اينطور نيست. كافيست بخاطر آوريم كه تا چندي پيش ثروتمندان، كلفت و پيشخدمت داشتند كه دقيقاً همين كارها را ميكردند. يعني ارباب مرد يا زن خود را مي شستند، موهايش را شانه ميكردند، به او پودر ميزدند يا لباس تنش ميكردند. چيني ها هيچ تفاوتي بين مرتب كردن تختخواب، شستن لباس، وصله زدن، دوختن، نظافت و مسواك زدن نمي بينند. هركس اين كارها را خودش انجام ميدهد و اين را طبيعي ترين امر دنيا مي داند. و علت اينكه فقط در عرض 20 سال چنين فرهنگي بطور كامل جا افتاده اين است كه مردان از نو آموزش يافته اند. آنها ياد گرفته اند كه به خانه داري ارزش بگذارند و ديگر آن را بعنوان يك كار صرفاً زنانه تحقير نكنند.

"جنبش نوين زنان در فرانسه" نيز بنفع تقسيم كار مبارزه ميكند: ((مسلماً ما در درجه اول و بيش از هر چيز بر كلكتيويزه كردن خانه داري اصرار ميكنيم. اما علاوه بر آن، هر چيز "غير قابل كلكتيو شدن" بايد بطور برابر بين ما تقسيم شود.)) بهنگام فرمولبندي اين خواسته كه عقل سليم آنرا بر حق مي شمارد، جنبش زنان حتي تصورش را هم نمي كرد كه اين امر ممكن است در ميان مدافعان "برنامه هاي اشتراكي" به قيام دامن بزند.

 

هنگامي كه حزب كمونيست فرانسه به ياد زنان مي افتد

بنظر مي آيد كه آنها بدون آنكه خود متوجه باشند روي نقطه حساسي انگشت گذاشته اند. به نكته زير گوش كنيد. در يكي از جزوات حزب كمونيست فرانسه بعد از ارائه آماري كه نشان ميدهد يك زن كارگر طي روز دو كار انجام ميدهد، يكي در كارخانه و يكي در خانه، و در هفته بين 80 تا 100 ساعت كار ميكند، چنين آمده است: ((برخي افراد روشن بين ... جبران اين كار اضافه را در اين مي بينند كه وظايف خانگي بطور مساوي بين زن و شوهر تقسيم شود.

بدون شك بسياري از زنان كارگر در حال حاضر از كمك قابل توجه همسر خود در انجام وظايف خانگي بهره مند شده اند. و ما اين را دليلي بر يك تحول جديد در مناسبات زوجين مي بينيم. اما انتظار حل مشكل مادر كارگري كه در هزار و يك بند گرفتار است، از طريق تقسيم برابر مشكلات و خستگي ها در چارچوب خانه، معرف يك درك محدود از برابري است. از نظر ما برابري بايد معرف بهبود شرايط زندگي بشر باشد و باعث شود كه زوجها بتوانند بيشتر به يكديگر و فرزندانشان برسند. ما دو نكته را مطرح ميكنيم:

اول، اين "راه حل" فقط ميتواند يك مسكن موقتي باشد در حاليكه توسعه همه جانبه علم و تكنولوژي بدين معني است كه هر خانوار ميتواند (بدون انجام فداكاري) به لوازم خانگي دست پيدا كند. لوازمي كه ميتواند خانه داري را در حال حاضر مكانيزه كند. همانطور كه آمار نشان ميدهد، اين مسئله هنوز اتفاق نيفتاده است ... 5ر72 درصد خانوارهاي فرانسوي يخچال دارند اما فقط 50 درصد آنها جارو برقي يا ماشين لباسشويي دارند.

دوم، اين "راه حل" وسيله ايست كه مقامات و صاحبكاران را از قيد ساده تر كردن نقش مادري براي زنان كارگر رها ميكند.)) (1)

نبايد نگران اين بود كه درك حزب كمونيست فرانسه از برابري "محدود" است. آنها اصلا هيچ دركي از برابري ندارند.

روشن است كه تقسيم كار خانه بخودي خود مشكل را حل نمي كند. اما بين عامه راه را براي شرايط سياسي و ايدئولوژيكي مهيا ميكند كه اجازه دهد وظايف خانگي بر مبناي يك روحيه حقيقتاً برابري طلبانه بعهده كلكتيوهاي توده اي قرار گيرد. بدون چنين شالوده سياسي و ايدئولوژيك، كسب واقعي قدرت توسط تمامي كارگران (و نه فقط زنان، حتي اگر لوازم خانگي الكتريكي در اختيارشان باشد) ناممكن خواهد بود. و ما فقط به همان "تسكين دهنده اي" كه حزب كمونيست فرانسه پيشنهاد كرده بود ميرسيم: توسعه لوازم خانگي جدا جدا به لطف صاحبكاران و دولت.

بدون شك تقسيم كار برابري طلبانه كافي نيست، اما از هر اقدام كناري ديگر بهتر است. فقط نابودي مناسبات توليدي سرمايه دارانه راه حل خواهد بود. رد آشكار هرگونه مبارزه براي تقسيم برابر خانه داري، و نامگذاري آن بعنوان يك "مانور انحرافي" (يعني كاري كه حزب كمونيست فرانسه ميكند) هيچ چيز نيست مگر يك چپ نمايي سطحي و پيش پا افتاده كه ديدگاههاي قهقرايي برخي كمونيستها در گذشته را مي پوشاند ـ ديدگاه هائي كه توسط لنين مورد نقد قرار گرفت:

((متاسفانه اين حقيقتي است كه اگر بسياري از رفقاي ما را "خراش دهيد" به يك عامي گرا ميرسيد! مسلماً شما اگر ذهن اين رفقا را در مورد زنان بكاويد روي يك نكته حساس انگشت گذاشته ايد. آيا گواهي تكان دهنده تر از اين هست كه مردان با رضايت خاطر مي نشينند و شاهد خرد شدن زنان در كار حقير و يكنواخت خانگي ميشوند؟ شاهد از دست دادن توان و اتلاف وقت آنها. شاهد كند ذهن شدن آنها. شاهد خمودگي و تضعيف اراده آنها؟ ... فقط تعداد معدودي از مردان ـ حتي در بين پرولتاريا ـ در مي يابند كه اگر در "كارهاي زنان" درگير شوند تا چه اندازه بار و دردسر را از دوش آنان برداشته اند؛ حتي اگر نتوانند مشكل را كاملا حل كنند. اما نه، اين خلاف "حق و حقوق و شرافت يك مرد است". آنها راحتي خيال خود را ميخواهند. زندگي زن در خانه، فداكاري روزمره براي امور بي اهميت است.)) (2)

فداكاري روزمره زنان در راه اين كارهاي پيش پا افتاده و بيشمار واقعيتي است كه پشت قدرداني عوامفريبانه و تهوع آور بورژوازي از "نقش فوق العاده مادري" و "نقش غير قابل جايگزيني" مادران قرار دارد. بياييد بيشتر به اين حرفهاي عوامفريبانه نگاه كنيم: "خوشمان بيايد يا نيايد، نقش مادر براي ادامه نوع بشر اساسي است. اين مسئله فقط به دوره بارداري مربوط نبوده بلكه به تمامي سالهاي كودكي تا بلوغ مربوط ميشود." آيا اين اظهاريه اي بسيار روشن در اين مورد نيست كه كار زن فقط بچه زاييدن و بچه بزرگ كردن در چارچوب اسارتبار خانه است؟ اين يك مداحي عوامفريبانه از خصوصيات زنانه است. اما اين حرف را از سخنراني اخلاق گرايان عصر ويكتوريا بيرون نكشيده ايم، بلكه يك نمونه از تفكر حزب كمونيست فرانسه است و درك به اصطلاح گسترده آنان از برابري را نشان ميدهد. (3) آنها خود را سوسياليست مي خوانند و نشانه اش اين است كه براي تجليل از نقش مادري به آن برچسب "عملكرد اجتماعي" مي زنند. "نقش مادري بايد بعنوان يك عملكرد اجتماعي در نظر گرفته شود و جامعه روي آن اينطور حساب كند." (4) انگار چسباندن واژه "اجتماعي" يا "ملي شده" يا "واقعي" به هر كالا يا محصولي براي تبديل ناگهاني آن به يك محصول سوسياليستي واقعي، كافيست!

بياييد به قول شاعر دوران باستان چين "اين ادبيات عجيب و غريب را با هم بخوانيم و نقاط ناروشن آن را تجزيه و تحليل كنيم". "نقش مادري بايد به عنوان يك عملكرد اجتماعي در نظر گرفته شود و جامعه روي آن اينطور حساب كند.

" اما مگر جامعه بورژوائي حتي در حال حاضر، نقش مادري را يك عملكرد اجتماعي نمي بيند؟ ايدئولوژي مسلط در جامعه ما بر آن است كه زنان بطور طبيعي خود را منحصراً وقف خانه و شوهر و فرزندان ميكنند. و اين فقط نوع ديگري از بيان اين عقيده است كه زنان يك عملكرد پايه اي را به انجام مي رسانند و چنين عملكردي رسميت يافته است. اين "عملكرد اجتماعي" عميقاً در سنن اجتماعي ريشه دارد بنحوي كه زنان "بدون آنكه كسي به آنها بگويد" بايد از اين عملكرد پيروي كنند. اين طرز تفكري واقعاً عجيب و غريب از "عملكردهاي اجتماعي" است و واقعاً از نظر زنان اصرار بر اينكه اين عملكرد اجتماعي بايد "به حساب آورده شود"، ژستي بسيار آبكي است. از طرف ديگر، اين مبارزه خود زنان است كه باعث پيشرفت واقعي خواهد شد. بدين صورت كه بچه داري را به عملكرد همگان و نه فقط خانه داران و مادران تبديل خواهد كرد.

تلاشهاي بورژوازي براي جلوگيري از تقابل وظايف خانگي زنان كارگر و كار پرداخت شده زنان (كه براي مثال از طريق تنظيم مجدد ساعات كار كارخانه انجام ميگيرد) نشان دهنده ميزان حياتي بودن زنان و خانه داري است. اين اصل قضيه است. جامعه ما در پي آشتي دادن آشتي ناپذيرهاست. در پي انطباق بردگي مزدگي با بردگي خانگي است. در پي به حداكثر رساندن استثمار زنان از طريق وادار كردن آنها به 70 ساعت كار در هفته كه نيمي از آن در خانه و نيمي ديگر "در محل كار" انجام ميگيرد. و دست برقضا حزب كمونيست فرانسه نيز پيشنهاد "تدابير ويژه" اي را ميدهد كه "اجازه دهد ميليونها زن كه به اجراي نقش دوگانه اجتماعي يعني پيشبرد شغل خويش و بزرگ كردن فرزندان مشغولند، اين دو فعاليت را در شرايط بهتري با هم آشتي دهند." (5) اين در حالي است كه طبقه حاكمه اينجا و آنجا چند مهد كودك ميسازد، كمي كمك هزينه خانوادگي ميدهد، بعضي كارهاي نيمه وقت ايجاد ميكند و غيره. و حزب كمونيست فرانسه را مي بينيم كه بر اين زمينه ظاهر شده و در گوش بورژوازي زمزمه ميكند: "بيشترش كن، كمي بيشترش كن!"

 

 

فصل سوم

اجتماعي كردن عملكرد مادري

 

 

 

6  - دوران شيرخوارگي و خردسالي

 

همانطور كه خواهيم ديد دگرگون كردن عملكرد مادري يك تعهد عظيم اجتماعي است. اين كار فقط ميتواند از طريق سرنگوني مناسبات موجود بين والدين و فرزندان، نابودي آتوريته پدري و اسطوره خطاناپذير بودن افراد بالغ تحقق يابد. اين كار مستلزم آن است كه كل جامعه عميقاً به اهميت تعيين كننده اين تحول جهت رهايي زنان و آينده انقلاب آگاه شود. نخستين گام بايد آزاد كردن مادران از مراقبت مداوم از فرزندان خردسال باشد. و مسلماً اين مسئله را بدون شركت داوطلبانه خود زنان به سختي ميتوان حل كرد

 

مهد كودكها: نگهداري از بچه يا تقبل مسئوليت بچه ها؟

در فرانسه مهد كودكها پديده شناخته شده اي هستند. مي بينيم كه روز بروز آنها رواج بيشتري مي يابند، هر چند هنوز تعدادشان زياد نيست. بورژوازي مداوما از توسعه نگهداري كلكتيو بچه ها جلوگيري مي كند و بجاي آن چيزي را تبليغ مي كند كه عوامفريبانه بر آن نام "مهد كودك خانگي" گذاشته است. مهد كودك هاي خانگي هيچ نيستند مگر استفاده از "دايه هاي موقتي". يعني دايه هايي كه براي نگهداري از چند بچه در خانه خود از جانب دولت معرفي مي شوند. حكومت قاطعانه مخالف عموميت يافتن مهد كودك بعنوان شيوه اجتماعي شده نگهداري از بچه هاست. مهد كودك براي دولت و صاحبكاران گران تمام مي شود. البته علت عمده مخالفت آنها اين است كه مهد كودكها زياده از حد كلكتيو هستند. در دراز مدت، مهد كودكها تهديدي عليه قدرت و ساختار خانواده بورژوايي است. اما راه حل دايه هاي موقت  تضمينات لازم براي خانواده بورژوايي را فراهم مي كند. از آنجا كه دايه صرفا همان نقش مادر را بعهده مي گيرد و كودك در همان نوع مناسباتي درگير مي شود كه اساسا خانوادگي است، بنابراين واحد خانواده تقويت هم مي شود. "خانواده" عليرغم هر تغييري، در اين امر تغيير نمي دهد كه كماكان زني هست و خانه اي هست و يك يا چند بچه.

مهد كودك معرف پيشرفت قابل ملاحظه اي از حيث ساختاري است. مهد كودك هايي كه در جوامع سرمايه داري ايجاد شده بنوعي طرح اوليه اي از آن تغيير ريشه اي است كه فقط تحت سوسياليسم مي تواند بطور كامل به انجام رسد. از آنجا كه امروز هدف مهد كودكها در فرانسه ترغيب رهايي زنان يا كودكان نيست، بنابراين حالتي بشدت متناقض دارد. اكثريت بزرگ زناني كه مايلند بچه هايشان را به مهد كودك بفرستند يا فرستاده اند، اذعان مي كنند كه انتخاب اين راه حل فقط بدان خاطر بوده كه از لحاظ عيني بهيچوجه امكان نگهداري از بچه ها را ندارند. علت اين امر را با واقعيت فوق الذكر ميتوان توضيح داد. اين زنان بلاترديد مطرح مي كنند اگر چنين امكاني داشتند، بچه ها را خودشان نگه مي داشتند.

ما اين حال و هوا را چگونه بايد بفهميم؟ اين مسئله بدرجاتي نتيجه احساسي است كه زنان درباره كار در جوامع سرمايه داري دارند. من تا اينجاي بحث به اين مسئله پرداخته ام. شك نيست كه چنين حال و هوايي بخشا برخاسته از اين باور جان سخت است كه هيچ كس جاي مادر را نمي گيرد و اين نقش طبيعي اوست. اين باور كه وظيفه زن، بارآوردن كودكان خردسال خويش است. و اينكه هر نوع ديگر نگهداري كودكان فقط در صورتي قابل قبول است كه مناسبات ويژه مادر ـ فرزندي را محترم شمارد و حفظ كند. در واقعيت، عليرغم ظواهر، ايده ها و ارزشهايي كه مهد كودك تحت سرمايه داري بميان مي آورد، مناسبات مادر ـ فرزندي را بهيچوجه تهديد نمي كند. شيوه ها و محتواي نگهداري از بچه ها در واقع هدف حفاظت و بهبود همين مناسبات را دنبال مي كند. بي اعتمادي زنان نسبت به مهد كودكها شايد اساسا صحيح باشد.

در حال حاضر مهد كودكها در فرانسه بهيچوجه توسط والدين اداره نمي شود. شما درست مثل مدرسه، اول صبح فرزند خود را به مهد كودك مي سپاريد و عصر او را تحويل مي گيريد. و در مورد اينكه از صبح تا عصر چه اتفاقي مي افتد هيچكاره ايد. بنابراين بطور اجتناب ناپذير، والدين بر حسب تجربه، مهد كودك را يك قلمرو خارجي و متخاصم بحساب مي آورند.

شخص بسختي مي تواند صادقانه قبول كند كه فرزندش از سنين بسيار پائين، تحت انضباطي قرار گيرد كه فقط و فقط براي مطيع كردن وي و ترساندن او از آتوريته برقرار شده و مرتبا در معرض تبعيضات قرار دارد. از وقتي كه در مدارس متوسطه شاگردان شروع به ابراز اعتراضاتشان كرده اند و دبيران انقلابي به وضوح به افشاء و طرد نقش مدرسه پرداخته اند، نقش سركوبگر مدرسه برملا شده است. احتمالا شناخت ما از دامنه سركوب در كودكستانها و حتي در مهد كودكها ـ سركوبي كه غالبا در اشكال پوشيده انجام مي شود ـ ناچيز است.

 

القاي احساس خطاكار بودنو بجاي خود نشاندن

اينكه كودكان منحصرا توسط متخصصان نگهداري مي شوند باعث تقويت بي اعتمادي زنان است. همه چيز دست بدست هم مي دهد و مادر را سرزنش مي كند كه چرا وظايف مادري (و فرزند خود) را بعهده غريبه هايي سپرده كه در ارتباط با فرزندش هر حق و حقوقي و هر اطلاعات و شناختي را از آن خود كرده اند. چطور مادري كه فرزند خود را بدست اين متخصصان سپرده مي تواند از احساس مقصر بودن، از گفته همگان كه او را خائن به نقش مادري مي دانند، خلاص شود؟ همه اينها باعث اغتشاش فكري مادران است؛ مادراني كه با رنگ باختن واقعي سنن مادري در جامعه معاصر مواجهند. شرايط زندگي روزمره در كشورهاي صنعتي و شهري اينگونه است كه به احتمال قوي اولين كودكي را كه يك زوج حمام مي كنند، رخت مي پوشانند و غذا مي دهند، نخستين فرزند خودشان است. ديگر مادر بزرگ هاي كار كشته وجود ندارند تا راه و چاه اين كار را نشانشان بدهند. مادر خطاكار و مضطرب معمولا راهي ندارد جز اينكه به متخصصان نگهداري از كودك رجوع كند. او از خود مي پرسد "بقيه چكار مي كنند؟ آيا طبيعي است كه من از پس اش بر نمي آيم؟ ايرادي در كارم است، مادر خوبي نيستم، يك مادر واقعي نيستم، و ..." اين مادر متحير و برآشفته بعدا كشف مي كند كه  همه تلاشهايش كاملا بي ارزش، كهنه و حتي زيانبار است و فقط افرادي كه كاملا صلاحيت دارند مي دانند چه چيزي براي بچه خوب و چه چيزي بد است. بنابراين او هيچگاه شانس استفاده از شيوه هاي تجربه شده و محك خورده بچه داري كه توسط زنان بدست آمده را پيدا نمي كند. روي ديگر سكه اين است كه مادر از مبارزه عليه آنچه واقعا نادرست و كهنه است نيز باز مي ماند.

هركس جايگاه خود را مي شناسد و به آن مي چسبد. مادر خطاكار و پريشان مجبور مي شود از فرزندش چشم بپوشد. و دايه صلاحيتدار كه لقب متخصص را يدك مي كشد مجبور است كه والدين را تحقير كند و نحوه بزرگ كردن فرزندان توسط آنها را محكوم كند.

مسئولين مهد كودك دختر كوچك من هميشه اصرار داشتند كه بچه ها را قبل از پانزده تا هجده ماهگي نبايد به لگن عادت داد. آنها فكر مي كردند كه اگر آداب توالت رفتن را زودتر از موعد به بچه ياد بدهي حتما بعدها به عكس خود بدل مي شود. آنها مي خواستند از صحنه ناراحت كننده نشستن بچه هاي هشت ماهه روي لگن و دايره سرخ رنگي كه بعلت فشار لگن روي نشمينگاه آنها ايجاد مي شود پرهيز كنند. اما اين تصميم بدون مشورت با مادران گرفته شده بود. مادراني كه فكر مي كردند حداقل در اين زمينه آنها هم حق نظر دارند. اين باعث عكس العمل مادران شد. آنها مي گفتند "باشه! وقتي به خونه رسيديم اين بچه روي لگن ميشينه.

" و مسئولين مهد كودك در جواب مي گفتند: "فكرش را هم نكن. ما نمي گذاريم پاي لگن به مهد كودك باز بشه." در استدلال مادران يك گله گذاري واقعي وجود دارد: "من مي دانم كه بچه ام را ول كرده ام، اما حداقل به من اجازه دهيد كه كنترل ناچيزي روي او داشته باشم. مرا كاملا تابع تخصصي كه ميدانم داريد، نكنيد. بگذاريد من هم نقشي در پرورش فرزندم داشته باشم."

اين استدلال تبارزي از احساس مادر است كه حداقل در يك مورد وي بيش از هركس ميداند كه چه چيزي براي بچه اش بهترين است. مادران بطور كامل از آنچه در سراسر روز در مهد كودكها بر فرزندانشان مي گذرد بي خبر نگهداشته مي شوند. آنها از مهمترين جوانب پرورش بچه خود بي خبرند، بنابراين بشدت از تبعيت اجباري از تخصص حرفه اي ديگران ـ هر اندازه هم كه كم باشد ـ دلگيرند.

جامعه ما مداوما و بناگزير از مادري كه فرزندش را به ديگري سپرده، باج مي گيرد. يعني جامعه از اصل با يك دست دادن و با يك دست ديگر گرفتن پيروي مي كند. از يك طرف موسسات "هاينس" و "مراقبت مادرانه" مي گويند كه وقت آزاد بيشتري در اختيار مادران مي گذارند اما همزمان همان مادر بخاطر نگهداري نكردن از فرزندش مورد سرزنش قرار مي گيرد.

در جامعه اي كه چپ و راست و ميانه اش مطرح مي كنند كه هيچ كس نمي تواند جاي مادران را بگيرد، حقوق و وظايف زنان مخدوش شده است. مادري كه بچه اش را به مهد كودك مي فرستد بخاطر اين سرزنش كه "هيچكاري از دستت بر نمي آيد"، احساس گناه مي كند. همين احساس گناه، مادر را در موقعيت تبعيت و وابستگي ايدئولوژيك كه مطلوب اهداف بورژوازي است قرار مي دهد. مادران كه گرفتار اين ستم ظريف و اينجور حرف در آوردنهاي ماهرانه شده اند، طرفدار همان نوع نگهداري از فرزند مي شوند كه بورژوازي مي خواهد. نه فقط مادر فرزندش را طوري بار مي آورد كه جامعه لازم دارد، بلكه جامعه نيز مادران را از طريق فرزندانشان تربيت مي كند.

فرزند وسيله اي است كه توسط آن بر زن فشار گذاشته مي شود تا طبق همان قالبي كه از پيش براي مادر تعيين شده و مورد نياز (بورژوازي) است، شكل بگيرد. فرزند عامدانه مادرش را سركوب نمي كند. مسئله پيچيده تر از اين حرفهاست. فرزند به مظهر و نماينده هر رويا و آرزو و اسطوره اي تبديل مي شود كه زن را وا ميدارد به "شهادت خويش" گردن نهد. فرزند ادامه خط خانواده است. فرزند (دختر يا پسر) مثل قرضي است كه زن بايد به شوهرش بپردازد. فرزند اميد يك زندگي موفق و پرمعني است كه زن هيچگاه تجربه نكرده است. فرزند كمك مي كند كه زن موجوديت حقير و مطيع خويش را كه از محدوده چارديواري خانه فراتر نمي رود، قبول كند. فرزند معناي زندگي زن است. اما اين تبعيت از فرزند، بدون پاداش نيست. بر مبناي ايدئولوژي بورژوايي، وظايف مقدس مادري، برخي حقوق  معنوي را به زن ارزاني مي دارد. همه چيز از قوانين بده بستان بازار پيروي مي كند. مادر بدون اينكه اطلاعي از اين قوانين داشته باشد، فرزندش را مجبور مي كند بخاطر شبهايي كه در كنار بستر بيماري اش از او مراقبت كرده، بهائي سنگين بپردازد. مادر نياز دارد كه فرزندش كاملا به وي وابسته باشد. مادر، فرزند را مطيع و فلج و وابسته مي كند. مادر بخاطر ارضاي تمايل "خود را وقف فرزند كردن"، او را بگونه اي بار مي آورد كه بشدت نياز به محبت و مراقبت داشته باشد. مادر بخود اجازه مي دهد كه زندگي كودكش را در محدوده عشقي كه فقط با حضور خودش مي تواند ارائه شود، زنداني كند. در روز اول مدرسه چه كسي بدبخت تر است؟ بچه گريان و مضطرب، يا مادري سراسيمه كه از اضطراب بچه احساس كامل بودن ميكند؟

در تجربه مهد كودكهاي ما هيچ كاري براي عوض كردن اين رفتار متقابلا بيرحمانه نشده است. اما بما مي گويند در عوض اميد آن مي رود كه مادران از يوغ بردگي مادي خلاص شوند! حتي از اين زاويه مهم نيز مهد كودك ها موفقيت چنداني كسب نكرده اند.

نابسامانيهاي تشكيلاتي مهد كودك هاي فرانسه بسيار آشكار است. آنها خيلي دير باز مي شوند و زود مي بندند. مادران غالبا مجبورند با كارهاي روزانه خود در مسابقه باشند يا دست به اقدامات پيچيده بزنند. مثلا بچه را به ديگري بسپارند تا بعد از بازشدن مهد كودك وي را به آنجا ببرد. مهد كودك ها از نگهداري بچه هاي بيمار سر باز مي زنند. در اين صورت مادران مجبورند سر كار نروند و از فرزندشان نگهداري كنند. اگر مديريت مهد كودك واقعا نگران رفع نيازهاي همه مردم و بويژه زنان بود، خيلي راحت مي توانست چند اتاق را به بچه هاي بيمار اختصاص دهد. تا وقتي كه مهد كودك فقط شبيه دفتر نگهداري از چمدانها در ايستگاه راه آهن باشد، زنان ميل چنداني به سپردن فرزندان خود به يك مركز نگهداري جمعي ندارند. مسلما مهد كودك هاي ما جايي نيست كه زنان بتوانند ايده ها و تجارب خود را در اختيار جامعه بگذارند. اين مهد كودكها جايي نيست كه پايگاهي براي مبارزه زنان عليه ايده هاي ارتجاعي و اشتباهي باشند كه از هسته تنگ و خودخواهانه خانواده مي رويد.

اگر قرار است سپردن فرزندان به مراكز نگهداري جمعي، نفعي در بر داشته باشد، بايد زنان احساس كنند كه زندگي آنها معاني ديگري غير از بچه داشتن هم دارد. آنها بايد در جامعه ادغام شوند. فقط مهد كودكهايي كه در آن مادران بتوانند با طيف گسترده وظايف انقلابي مواجه شوند، مهد كودكهائي كه خودشان آنها را بر پا كرده و سازمان داده باشند، ميتواند مكاني باشد كه در آن فرزندان حقيقتا اجتماعي شده اند. ميزان تحقق اين امر بسته به ميزان ابتكار عمل زنان است؛ زناني كه فرزند برايشان ديگر اول و آخر همه چيز نيست؛ زناني كه در پي رها كردن پتانسيل انقلابي خويشند؛ زناني كه به مصاف با محدوديتهاي خويش و مسئله ستم سنتي بر فرزندان برخاسته اند.

 

 

تجربه شوروي

اتحاد شوروي در دهه بيست، با حركت از خواست رهايي زنان از "دردسر" فرزندان حركت كرد اما از درك اهميت حقيقي موضوع بازماند، و در مقياس وسيع به بازتوليد همان خطاهايي پرداخت كه مشخصه نحوه نگهداري از فرزندان توسط دولت سرمايه داري است. كمي بعد از انقلاب، "ليلينا زينويف" اعلام كرد: "ما بايد فرزندان را از نفوذ زشت زندگي خانوادگي نجات دهيم. بعبارت ديگر ما بايد آنها را ملي كنيم. به آنها الفباي كمونيسم را خواهيم آموخت و بعدا آنها كمونيستهاي حقيقي خواهند شد. وظيفه كنوني ما اين است كه مادر را مجبور كنيم فرزندانش را به ما يعني به دولت شوروي بدهد." (1) اين ايده در فرمولبندي كولونتاي نيز بيان شده است: "مسئله كودكان، مسئله دولت است." او اضافه كرد: "تعهد اجتماعي مادر بودن در درجه اول توليد بچه هاي سالم و شاداب است.... تعهد بعدي مادر.... شير دادن بچه هاست. فقط بعد از انجام اين كار است كه زن..... حق دارد بگويد تعهد اجتماعي خود در قبال فرزند را به انجام رسانده است." (2)  ميشود تصور كرد كه چنين برنامه اي باعث چه عكس العملي در بين مردم شد. از اجراي غيرقابل تحمل جدا كردن جبري مادران از فرزندان كه بگذريم، اين برنامه بيان تصورات ارتجاعي و متفرعنانه در مورد زنان بود. اين عقايد نيز مانند برخوردهاي بورژوايي، زنان را فقط شايسته توليد بچه مي دانست. احتمالا تا زماني كه آلترناتيو ديگري پيدا شود ـ مثلا شيشه شير اختراع شود و مسئله شير خوردن از پستان مادر را منتفي كند. مادران هيچ ادعايي در پرورش فرزند خود نمي توانستند داشته باشند و اين كار، قلمرو متخصصان تعليم و تربيت محسوب ميشد. زنان ديگر با فرمول سنتي "زن به آشپزخانه ات برگرد!"  سركوب نمي شدند، بلكه جاي آن را اين فرمول گرفته بود: "زن به كوره ذوب آهنت برگرد!" هر دو يك معني داشت: "خفه شو! تو هيچ چيز از نگهداري بچه نمي داني. تو بايد به نقشي كه جامعه برايت تدارك ديده و كاري كه به آن گماشته شده اي بچسبي. بگذار جامعه ـ يعني دولت ـ برايت تصميم بگيرد كه شيوه صحيح يا غلط كدام است.

"غم انگيز است وقتي مي بينيم اين ايده هاي ارتجاعي و اين نوع تحقير زنان هنوز در بسياري سازمانهاي انقلابي عليرغم تفاوت هايشان رايج است. همه آنها توان سياسي زنان را ناديده مي گيرند؛ يا در بهترين حالت به آن در پرتو كمرنگ سخنراني هاي پراكنده و نامنسجم انترناسيونال سوم كه آنها هم بدون فكر زياد بيان شده بودند، مي نگرند. آدم بيشتر ناراحت مي شود وقتي مي بيند شووينيسم مردانه، از قلم زناني جاري مي شود كه بيشترين تاثير را بر جنبش نوين زنان داشته اند. مثلا "كيت ميله ت" مي نويسد: "نگهداري از بچه ها، حتي از دوره اي كه قدرت تشخيص پيدا كرده اند، قطعا بهتر است به افراد كارآمد و متخصصي اعم از زن و مرد سپرده شود كه اين كار را بعنوان يك حرفه برگزيده اند، و نه افرادي كه فرصت چنداني ندارند و غالبا سرحال نيستند؛ و بنابراين براي كار آموزش و پرورش شور و شوقي از خود نشان نمي دهند؛ هر قدر هم كه جوان يا محبوب باشند." (3)

 

سازماندهي و عملكرد اجتماعي مهد كودكها در چين

مهد كودكها در چين محصول يك نوع نگرش كاملا متفاوت به امور است. همانطور كه كروپسكايا همسر لنين در بحث عليه هر دوي اين تئوريها يعني "فرزندان مايملك والدين خويشند" و "فرزندان مايملك دولتند"، گفت: از آنجا كه دولت تحت كمونيسم زوال خواهد يافت، "فرزندان نه مال والدين هستند و نه مال دولت. آنها مال خودشان هستند." نه دولت، بلكه كل جامعه و تمامي اعضاي آن، در قبال كودكان وظيفه دارند. همه ما مسئول پرورش جسمي، ذهني، اخلاقي و ايدئولوژيك آنها هستيم.

مهد كودكها در چين، هم در محل كار دائرند و هم در اماكن مسكوني. اولي بويژه از نوزادان شير خواره نگهداري مي كند كه مادرانشان هر روز چند بار به آنجا مي آيند و به آنها شير مي دهند. زمان شير دادن جزء ساعات كار محسوب ميشود و بنابراين از دستمزد آنها كم نمي شود. بعلاوه اين مهد كودكها يك ارزش سياسي دارند كه اهميتش خيلي بيشتر است: آوردن بچه ها به محل كار يعني جايي كه همه كارگران مي توانند آنها را مشاهده كنند، بدين معناست: "اينها بچه هايي هستند كه ما با يكديگر توليد كرده ايم، و مسئوليتشان بعهده همه ماست. شما در حالت عادي آنها را نمي بينيد. شما احتمالا تصور مي كنيد كه آنها با ورد و جادو غذا مي خورند، شسته مي شوند، پوشيده مي شوند و بار مي آيند و هيچكس مواظب آنها نيست. بسيار خوب بيدار شويد و چشمانتان را باز كنيد! آنها اينجا هستند! مي خواهيم برايشان چكار كنيم؟" كميته زنان كارخانه تصميم گرفت كه مهد كودك بايد درست همينجا ايجاد شود. زنان و مردان بعد از ساعت كار به درست كردن مهد كودك براي فرزندانشان پرداختند. در اينجا مردان نيز آموزش دوباره ديدند. آنها نيز چيزهاي بسياري در مورد بچه داري ياد گرفتند. بالاخره مردان به جائي رسيده اند كه به اين مسئله صرفا به عنوان يك مسئوليت قانوني خود نگاه نميكنند (آنطور كه در ميان مردان غربي معمول است)؛ بلكه كودكان را به عنوان موجوداتي كامل "به رسميت مي شناسند." معنايش اين است كه آنها، علاوه بر رفع نيازهاي جسماني بچه ها، در زمينه نيازهاي معنوي، احساسي و سياسي آنان نيز مسئوليت اجتماعي بدوش مي گيرند. بدون شك جريان گسترده حضور مردان بعنوان "پرستاران" در مهد كودك، امري كه بسيار زود انجام خواهد شد، باعث تغييرات عميق و مثبتي در امر نگهداري از بچه ها و نيز در ايده هاي مردان خواهد بود.

مهد كودكهاي بخش معمولا هم شامل مهد كودك براي بچه هاي از شير گرفته است (كه ديگر نيازي به اينكه نزديك مادرانشان باشند نيست) و هم شامل كودكستان براي بچه هاي زير شش هفت سال. كاركنان كماكان عمدتا زنان هستند كه بخش بزرگي از آنان را خانه داران سابق تشكيل مي دهند. بما گفتند كه براي كارگران بخش پرستاري، مدارس تربيتي ويژه وجود دارد. اما ظاهرا اين مدارس در حال اصلاح بودند زيرا طي مسافرت نتوانستيم از آنها بازديد كنيم. غير از اين مدارس، اهميت زيادي به تربيت معلم و مبادله تجارب سراسري و منطقه اي بين كارگران مهد كودكها داده مي شد. بررسي هاي بسيار توسط كارگران مهد كودكها در محلات، كارخانه ها و روستاها انجام مي شود. اين بررسي ها در تحليل از تجارب كسب شده در مهد كودكها و اتخاذ اقدامات اصلاحي مناسب بر پايه توصيه هاي توده ها، نقش مهمي دارند.

اداره مهد كودكها تحت مسئوليت مشترك كارگران مهد كودك كه برگزيده كاركنان هستند، والديني كه از مهد كودك استفاده مي كنند، نمايندگان كارگران كارخانه و كارگران بازنشسته مي باشد. بعضي از زناني كه از بچه ها مراقبت مي كنند، آموزش درماني ويژه ديده اند.

با اين نوع سازماندهي، توده ها بسادگي ميتوانند پروسه اجتماعي كردن فرزندان خردسال را كنترل كنند. روشهاي جديد پرورش كودك را مي توان بطور كلكتيو طراحي كرد و مهد كودك قلمرو متخصصان نيست.

مهد كودكها بيست و چهار ساعته داير هستند. بنابراين والديني كه مايلند در فعاليتهاي فرهنگي، هنري يا سياسي بعد از كار شركت جويند، امكان اين كار را دارند. اين تسهيلات فقط شامل كودكان زير 2 سال ميشود و يا آنهايي كه برادر يا خواهر بزرگتري ندارند كه در خانه به نگهداري شان كمك كنند. بمحض اينكه بچه كمي بزرگتر شد يعني وقتي دو ساله شد او معمولا هر شب به خانه مي رود. اين امكان براي والدين وجود دارد كه بچه خود را شب بخانه ببرند اما در صورتي كه كاري برايشان پيش  بيايد مي توانند او را در مهد كودك بگذارند. بالاخره اينكه، بعلت كاركرد شبانه روزي بسياري از كارخانه ها، والدين مي توانند بچه را شب در مهد كودك بگذارند و طي  روز براي چند ساعت او را تحويل بگيرند.

مهد كودك كارخانه مجاني است. مهد كودك در مناطق مسكوني پولي است كه بخشي از آن را كارخانه محل كار والدين مي پردازد، بخشي از صندوق مالي جمعي محله تامين مي شود و بخش بسيار كوچكي را خود والدين مي پردازند.

ما يك روز را با بچه هاي يك مهد كودك و يك كودكستان در محله از شهر شانگهاي گذرانديم.

محوطه بسيار ساده بود و از ساختمانهاي يك طبقه تشكيل مي شد. در مقابل پنجره ها گل و گياه كاشته بودند و يك حياط بازي بزرگ هم داشت. ما حدود ساعت نه صبح به آنجا رسيديم. آفتاب مي درخشيد اما هنوز هوا حسابي سرد بود. بچه ها در حياط بودند. دختر و پسر بالاپوش هاي كوچك پنبه اي روي پولوورهايشان به تن كرده بودند كه آنها را عين توپ  كرده بود. آنها با طبل و شيپور و دايره زنگي و گل هاي كاغذي منتظر ما بودند. يك مشت بچه پر سر و صدا، آوازخوان و بسيار خوشحال. ما به چهار گروه سه نفره تقسيم شديم تا از بخش هاي مختلف مهد كودك ديدن كنيم. من و اديت و دانيل به اتاقي رفتيم كه در آن پسران و دختران سه و چهار ساله دور ميزهاي گرد و كوچك نشسته بودند و درس علوم خانگي داشتند. به آنها ظرفشوئي ياد مي دادند. هيچوقت تصور نمي كردم كه يك پسر كوچك بتواند آنطور ماهرانه كاسه را با اسفنج و پودر بشويد. معلم جوان آنها را زير نظر داشت. اين زن جوان در حين صحبت با بچه ها، به پسري كه در خشك كردن ظروف با مشكل روبرو شده بود، كمك مي كرد. ميشد مجسم كرد كه اين بچه ها در خانه در شستن ظرف سهم مي گيرند، بدون اينكه فرياد مادر مضطربشان بگوش رسد كه: "مواظب باش، ليوان را شكستي!" كه اين فريادها نتيجه اي جز فلج كردن بچه در انجام كارهاي خانه ندارد.

مي توانيد در جامعه خودمان تصور كنيد كه بچه هاي كوچك واقعا به معلمان در كارشان كمك كنند؟ در اينجا حداكثر كاري كه از بچه ها خواسته مي شود اين است كه پيش بندهايشان را به گيره آويزان كنند. من و "اديت" يادمان آمد كه معمولا به بچه هاي خودمان اجازه هيچكاري را نمي دهيم زيرا فكر مي كنيم ضرري كه ببار مي آورند بيشتر از كمكي است كه مي كنند. فكر كردم كه با اين رفتار ميخواهم به بچه هايم ثابت كنم "مادر بهتر از همه مي فهمد" و "شما بدون او كاري از پيش نمي بريد" و واقعا به من احتياج داريد. اديت بخاطرم آورد كه در آخرين تعطيلاتمان، وقتي كه بچه هاي بزرگتر ما (كه 9 ساله اند) تصميم گرفتند براي كوچكترها صبحانه حاضر كنند، ما موافقت كرديم. اما تمام مدت آنها را زير نظر داشتيم و مرتبا مي گفتيم: "چقدر شكلات مصرف مي كنيد! شكر يادت رفت. شير هنوز گرم نشده." من به آنها هيچ اطميناني نداشتم، پس جاي تعجب نبود كه آنها تحمل نكردند و بعد از چند روز همه كارهاي خودشان را بمن محول كردند. اصل قضيه اين بود كه من به آنها ثابت كرده بودم خودم همه چيز را درست انجام مي دهم.

چيزي كه هنگام مشاهده "درس" ظرفشوئي باعث شگفتي ما شد اين نبود كه از بچه هاي كم سن و سال خواسته بودند كار مفيدي انجام دهند، بلكه اين بود كه بچه ها اين كار را واقعا خوب انجام مي دادند. اين شما را بفكر مي اندازد. يك نفر مسئول ميشود كه با هر دردسري كه شده، نحوه شستشو را به بچه ها نشان دهد و بياموزد؛ مفيد بودن اين نوع كار را به كودكان نشان دهد. بچه ها اين مسائل را بسيار خوب درك مي كنند. آنها مي دانستند كه بايد اين كار را بطور جمعي انجام دهند. در شستشو هم پسرها درگير بودند و هم دخترها، مسئله برايشان مثل خوردن و خوابيدن به يك امر طبيعي تبديل شده بود. بچه هايي كه سر ميز مي آمدند مي دانستند كه غذا را بايد درست كرد، ميز را بايد جمع كرد و بعد ظرفها را بايد شست و كنار گذاشت. آنها فقط گرسنه نبودند، بلكه مسئوليت داشتند. در خاتمه آن روز با معلمان و بچه هاي بزرگتر (پنجساله) بحثي طولاني داشتيم. آنها براي ما تشريح كردند كه به مسئله پرورش كوچكترها بمثابه يك پروسه دو مرحله اي كه با هم ارتباطي ديالكتيكي دارند، نگاه مي كنند. مرحله اول شامل آموزش آنهاست تا استقلال شخصي خود را سريعا و تا حد امكان، بطور كامل كسب كنند: ياد بگيرند كه خودشان بخورند، خودشان بشويند، خودشان لباس بر تن كنند و همه كار را تا حد امكان بدون كمك بزرگترها انجام دهند. سپس تاكيد بر آموزش جمعي گذاشته مي شود: ياد بگيرند كه براي هركس كارها را بهمراه هم انجام دهند ـ درست كردن تختخواب، شستشو، انجام كارهاي خانه و غيره. البته اين دو مرحله كاملا به هم مرتبط است. وگرنه چطور مي شود از بچه خواست كفش بقيه را تميز كند در حالي كه هنوز خودش كفش بپا كردن بلد نيست؟ اگر چنين چيزي را از او بخواهيد انگار داريد او را تنبيه مي كنيد.

نكته جالب اين است كه به كار بچه هاي كوچك مثل يك وقت گذراني و حتي يك كمك بي اهميت به بزرگترها برخورد نمي شود (براي سرگرم كردن آنها نيست). با چنين جملاتي روبرو نيستيم: "برو اونو واسم بيار! اونو بده بمن! اينو واسم نگهدار!" اينجور كارها معمولا به معناي نسپردن يك كار كامل از ابتدا تا به انتها به بچه است. در واقع معنايش اين است كه به آنها مثل كارگران نيمه ماهر برخورد ميشود و اجازه درك كامل مسائل به آنها داده نشده و صرفا بايد بعنوان تابع، دستورات ما را به پيش ببرند. در صورتي كه حتي كودكان بسيار خردسال هم بايد از مسئوليت كامل براي انجام يك يا چند وظيفه مفيد برخوردار شوند، حتي اگر پنج شش تا از آنها وقت بيشتري از يك فرد بالغ براي انجام كار معيني صرف كند. آنچه مطرح است بازده في الفور كار نيست، بلكه چيزي است كه بچه ها مي توانند از كار ياد بگيرند.

در يك كمون خلق كه قبلا از آن ديدار كرده بوديم، متوجه شديم كه در مهد كودك توجه زيادي به اين امر معطوف ميشود كه بچه هاي كم سن و سال تر وظايف ساده را چه در زمينه امور مهد كودك و چه در كار مزرعه با دهقانان انجام دهند. در آنجا يك باغچه سبزيكاري بود كه معلمان و بچه هايي كه حداكثر هفت ساله بودند در آن به كشت مي پرداختند. هركس كاري مي كرد كه البته سن او در نظر گرفته مي شد: جوانترها آبياري مي كردند و بزرگترها بيل مي زدند. البته هر يك فقط چند متر مربع بيل مي زدند. بقيه بذر مي پاشيدند و كساني هم بودند كه وجين مي كردند يا كود مي دادند.

بخش قابل توجهي از سبزي هايي كه توسط بچه ها در مهد كودك خورده مي شد محصول كار خودشان بود. در زمان برداشت محصول، آنها در تيم هاي كوچك سازماندهي مي شدند و كميته انقلابي بريگاد كارهايي نظير جمع آوري ته مانده خوشه ها يا پهن كردن محصول بر سطح صاف، جهت خرمن كوبي و خشك كردن در آفتاب را به آنها مي سپردند. در اين كار آنچه نظر ما را جلب كرد اين بود كه حلقه هاي رابط متعددي، بزرگترهاي روستا را به بچه ها پيوند مي دهد. اين ويژه روستاها نيست. در شهرها نيز بچه ها (از سنين پائين و بدون تمايز جنسي) در مهد كودك سازماندهي مي شوند تا كارهاي كوچك مفيدي را در محلات خود انجام دهند. كودكان از دوره كودكستان يعني از سن سه يا چهار سالگي در توليد اجتماعي سهم مي گيرند. مثلا ما بچه هايي را ديديم كه دور ميزهاي دراز با ارتفاع كم نشسته بودند و معلمان به آنها كمك مي كردند كه براي بسته بندي داروهايي كه در كارخانه محل توليد مي شود، جعبه هاي مقوايي را تا كنند. مسلما آنها طي هفته وقت زيادي براي اين كار نمي گذاشتند و بازده شان پائين بود، اما زماني كه بطور منظم صف كشيده و پرچم سرخ را برافراشته بودند تا طي مراسمي محصولاتشان را به كارگران كارخانه تحويل دهند، بايد احساس غرورشان را مي ديديد!

غير از اين فعاليتها، براي سنين سه تا هفت سال روي موسيقي، رقص، ژيمناستيك و دروس تاريخ و مبارزه طبقاتي تاكيد مي شد. ما در يكي از كودكستانهاي شانگهاي به كلاس درس تاريخ براي بچه هاي پنج تا شش سال رفتيم. بچه ها دور معلم حلقه زده بودند. روي ديوار پوسترهاي پسر بچه ده دوازده ساله اي قرار داشت كه لباسي ژنده بتن داشت و تنها در جنگل بسر مي برد. معلم، داستان چانگ كوچك فرزند يك خانواده دهقاني فقير طي جنگ ضد ژاپني را بازگو كرد. رنجي كه از سوي اربابان فئودال بر مردم اعمال مي شد و تحقير خلق چين توسط امپرياليستهاي ژاپني، چانگ كوچك را برانگيخت كه بعد از قتل والدينش بدست مستبدان محلي به ارتش آزاديبخش خلق بپيوندد. معلم كه زن جواني بود داستان را در اينجا قطع كرد و از بچه ها پرسيد، چانگ در سفر خود با چه موانعي روبرو خواهد شد. يك دختر كوچك جواب داد:

"سرما."

معلم گفت: "كاملا درست است. چانگ كوچك شب سردش خواهد شد. او چكار خواهد كرد؟"

پسر بچه اي گفت: "سعي مي كند ملافه اي پيدا كند يا كيسه اي كه خودش را با آن بپوشاند."

ديگري گفت: "سعي مي كند در جنگل كلبه اي درست كند".

دختر بچه اي گفت: "آتش روشن مي كند.

""نه، ممكن است توجه دشمن را جلب كند." بنابراين همه بر سر كيسه توافق كردند.

"چانگ كوچك با چه دشواري هاي ديگري روبرو خواهد شد؟"

"گرسنگي"

پسر بچه اي گفت: "او با خودش غذا برداشته است.

"دختر بچه مخالف بود: "اما در روستا چيزي براي خوردن وجود نداشت. بنابراين او نمي توانسته غذايي با خود برده باشد. از طرف ديگر او بايد خيلي راه مي رفت و نمي توانست بار سنگيني حمل كند."

همه با اين حرف موافق بودند. او ممكن است چند تا سيب زميني شيرين با خود آورده باشد، اما اتكايش به چيزهايي است كه همانجا در جنگل پيدا مي شود يعني به ريشه گياهان و توت هاي جنگلي. بنابراين او بايد اين گياهان  را بشناسد.

معلم گفت: "دقيقا. او آنها را كاملا مي شناسد. زيرا دهقانان فقير معمولا مجبور بودند بهنگام قحطي از گياهان وحشي استفاده كنند. شما هم بعضي از اين ريشه ها را مي شناسيد. مادر بزرگ پير ديروز بعضي از اين ريشه ها را برايتان آورده بود. خوب چانگ با چه مشكلات ديگري روبرو خواهد شد؟"

"دشمنان."

"خوب چكار خواهد كرد؟"

"بفكر رنج هايي مي افتد كه خانواده و روستايش كشيده اند، و جرات مي گيرد. بفكر ميليونها دهقاني كه عليه دشمن جنگيدند و خود را رها كردند مي افتد. اين دشمنان بنظر ترسناك مي آيند اما در واقع آنها هستند كه از دهقانان فقير مي ترسند."

پسر بچه ديگري اضافه كرد: "او بايد مراقب باشد توجه كسي  را جلب نكند و اگر كسي از او پرسيد كيست و به كجا ميرود، از قبل داستان آماده اي داشته باشد."

زن جوان از اين پاسخ خيلي خوشش آمد. بقيه ماجراهاي چانگ را به روز بعد موكول كرد.

در اينجا خبري از افسانه هاي پريان، داستانهاي "ويژه كودكان" و "دنياي شگفت انگيز كودكي" نبود. بلكه تصوير صحيح و روشني از جهان را به كودكان ارائه مي دادند. در اينجا يك كودك ويتنامي را در يك گزارش تلويزيوني درباره ويتنام شمالي بياد مي آورم. آن گزارش بچه ها را در حين تعليمات نظامي، كشيدن ضامن نارنجك، سازماندهي براي رفتن به پناهگاه بدون اضطراب و سراسيمگي و غيره نشان ميداد. گزارشگر  سوال مي كرد: "ولي تو فكر مي كني كه تعليمات نظامي مشغله مناسبي براي كودكان است؟" و كودك جواب ميداد: "آيا تو فكر مي كني كه بمب هاي آمريكايي شامل حال بچه ها نمي شود؟ آيا فكر مي كني بچه ها مي توانند از جنگ بركنار بمانند زماني كه كل اهالي مورد حمله واقع شده اند؟ نه! بنابراين صحيح است كه بچه ها آماده باشند. آنها بايد ياد بگيرند كه چطور در مقابل تجاوزگران مقاومت كنند." اين جنايت است كه به آنها كارهاي مورد نياز براي نجات يافتن، دفاع از خود و مقاومت ياد داده نشود.               

 

 

7 – بچه ها آدم هستند

 

 

 

مدارس تحت سرمايه داري خانواده را از مسئوليت بزرگ كردن بچه ها آزاد نمي كند

وظايف يك مادر هنگامي كه كار وي بعنوان يك پرستار و "تر و خشك كن" به پايان ميرسد، خاتمه نمي يابد. همه مادران ميدانند كه بچه داشتن فقط به معناي كار اضافه و وقت گير نيست، بلكه نگراني هم ايجاد ميكند. نگراني در مورد سلامت بچه ها و در مورد چگونگي بزرگ كردن آنها. اغلب والدين اميدوارند كه بچه آنها وظايف مدرسه اش را خوب جلو ببرد يعني شاگرد خوبي باشد و حتي در كلاس شاگرد اول شود. مادر ميخواهد براي اينكه بچه اش چنين موفقيتي بدست آورد، بزرگترين از خود گذشتگي ها را انجام دهد. مادر به فرزندش وعده ميدهد كه اگر نمرات خوبي بگيرد به او جايزه خواهد داد. او فرزندش را به كار بيشتر تشويق ميكند و برايش 51 بار درس را روخواني ميكند چون در مدرسه آنچه به كودكان مي آموزند عبارت است از رقابت و چشم و هم چشمي و فرد منشي. به بچه ها ميگويند: "جلو بيفتيد! هركدامتان بهتر بوديد برنده خواهيد شد!" اما اين يك مسابقه قلابي است. نتايج از خيلي قبل از شروع مسابقه تعيين شده است. فرزندان طبقه كارگر مسيري متفاوت از فرزندان طبقه مياني دارند. غير از يك درصد بسيار ناچيز، كسي كه از طبقه كارگر آمده در خاتمه تحصيلاتش به همان نقطه آغاز بر ميگردد و حتي گامي هم پيش نمي گذارد. اين بچه ها درست مانند پدرانشان به بازار كار پرتاب خواهند شد و دو چيز مهم را در مدرسه مي آموزند: عدم اعتماد به يكديگر، و اينكه بقاء آنها وابسته به كلك زدن و زبل بازي است.

بعلت غلبه فرهنگ فردگرايي، خانواده كارگري (و بويژه مادر) هيچ كاري از دستش بر نمي آيد بجز اينكه در حد امكان از ناتواني فرزند بكاهد. مادر خود را در وضعيتي متناقض گرفتار مي بيند. اين خود يك جنبه برجسته از شرايط زن بودن است. از يكطرف او متعهد به انجام وظايف در قبال شوهرش است. بايد مراقب وي باشد و زماني كه از سر كار به خانه بازگشت ديگر نگران بچه هايش نباشد و تا آنجا كه امكان دارد كسي مزاحمش نشود. براي اينكه چنين وظايفي انجام شود، مادر بايد به فرزندانش حس احترام به حق آرامش و آسايش پدر را القاء كند. از طرف ديگر، او يك مادر است و از او انتظار ميرود كه با از خود گذشتگي و بطور تمام و كمال خود را وقف فرزندانش كند. مسلم است كه هر زن و بويژه زنان فقير هيچگاه از اين دو تعهد متناقض خلاص نميشود. زمانيكه مادر با اين وظايف روبرو ميشود، فشار هاي مستقيم تر غلبه ميكند: اگر لازم باشد، براي اينكه شوهر بتواند استراحت كند، بچه هايش را براي بازي به خيابان ميفرستد. اما با اين كار بيش از پيش اعتقاد پيدا مي كند كه خودش شخصا مسئول عقب ماندگي فرزندانش است.

مدارس تحت سرمايه داري، خانواده را از مسئوليت بزرگ كردن فرزندانشان آزاد نكرده است. بلكه اين مسئوليت را خدشه دار نموده است. مسئله به اين صورت در ميآيد كه خانواده در عرصه تربيت فرزندان مسئوليتي ندارد. خانواده حق دخالت ندارد زيرا نظام آموزشي بهر صورت حرف آخر را مي زند. در اينجا يك "حكم الهي" برقرار است كه هيچ كارش نميشود كرد.

مدرسه داور نهايي دانش ارزشمند است. هر تجربه اي كه بچه ها يا والدين آنها در خارج از مدرسه كسب مي كنند، مورد شك و ترديد قرار ميگيرد يا حتي بسادگي بيفايده اعلام ميشود: "امروز در نتيجه توسعه صنعتي، شرايط كار تغيير كرده است. امروز خانه ها را با جرثقيل ميسازند، ذغال سنگ را با بيلهاي مكانيكي استخراج ميكنند، كارگر ديگر براي انجام وظايفش به نيروي زمخت و نخراشيده متكي نيست. ماشين كار ميكند و كارگر مانند خلباني كه هواپيما را كنترل ميكند، به كنترل ماشين مي پردازد ...

" وقتي اين حرفها بعنوان يك ديكته به گوش فرزند يك كارگر نيمه ماهر فرو ميشود، او راهي جز اعلام توافق ندارد. او هيچگاه پايش را در كارخانه نگذاشته است. حرفهاي پدرش در مورد "توسعه صنعتي" برايش غريب است. پدر از شدت كار، كار خرف كننده، آتوريته و شورش حرف ميزند. قضاوت پدر به نظر قسمي و نادقيق مي آيد زيرا پدر قرار نيست و قادر نيست درستي درسهاي مدرسه را زير سوال ببرد!

تا زماني كه درس خواندن بعنوان روندي مجزا از بقيه عرصه هاي زندگي مطرح ميشود، نميتواند بطور اساسي بر جامعه تاثير بگذارد. به بچه ها ياد ميدهند كه فلان مسئله چون در كتابها نوشته شده، پس حقيقت است؛ و در ادامه زندگيش باور ميكند كه چون روزنامه ها نوشته اند پس بايد درست باشد! اين يك جنبه مهم از نظام آموزشي ماست كه كليه نظراتي كه بچه ها يا هر يك از ما ممكن است در جريان تجربه زندگي، در جريان مبارزه طبقاتي يا بدليل جايگاهمان در جامعه كسب كرده ايم را يكسره و براي هميشه بي اعتبار اعلام ميكند. اولين عملكرد مدارس در جوامع سرمايه داري آن است كه امكان فراگرفتن هر نوع شناختي را در خارج از مدرسه نفي ميكند. در عين حال اگر دروس مدرسه به تشريح برخي واقعيت ها كه بچه ها شاهدش هستند مي پردازد، فقط براي قبولاندن اين نكته است كه: همين است كه هست. بچه اي كه مرتباً مادرش را در نقش خدمتكار خانواده ميبيند، در مدرسه ياد خواهد گرفت كه اين نظم طبيعي امور است و هيچ چيز نبايد آنرا تغيير دهد. همه ما اين قبيل درسها را كه احكام مربوط به جنسيتمان را به ما القاء ميكرد بخاطر داريم. به مثال زير توجه كنيد:

 

"خواهر بزرگم مرا دوست دارد"

مادر "ژنه ويو" ماه گذشته به شدت بيمار بود و هنوز هم دوران نقاهت را ميگذراند. او ضعيف تر از آن است كه بتواند مثل قبل امور خانه را بچرخاند. مادرها زياده از حد به امور خانه مي پردازند! هيچكس بدرستي اين مسئله را نمي فهمد مگر موقعي كه ديگر مادري در كار نباشد يا اينكه به بستر بيماري افتاده باشد.

حالا پدر كه بايد طبق معمول به سر كار برود، چكار بايد بكند؟

ما بايد چكار كنيم كه "ژنه ويو" بتواند بدون نگراني به مدرسه برود؟

خوشبختانه "مونيك" يعني خواهر بزرگترش اينجاست. سال پيش او مدرسه ميرفت اما حالا در خانه بسر ميبرد. قبل از اينكه پدر به سر كار برود شما ميتوانيد صداي آرام دمپايي "مونيك" به روي كف پوش چوبي را بشنويد. شير گاز باز ميشود و شما ميتوانيد سر و صداي ظرف شستن را بشنويد و بوي خوش صبحانه اي را كه "مونيك" آماده ميكند، حس كنيد...

بعد از ظهر او به كلاس ماشين نويسي ميرود و غروب به مادر كمك ميكند و بعد تكاليف مدرسه "ژنه ويو" را چك ميكند. بعضي وقتها هم بايد به كارهاي خودش برسد.

عليرغم همه اينها "مونيك" هميشه شادمان است. وقتي كه خواهر كوچكش را از مدرسه به خانه باز گرداند وظيفه اوست كه برايش قصه بگويد و نگراني هاي روزمره اش را برطرف كند. "مونيك" براي خواهر كوچكش يك مادر كوچك است.

تمرين درسي:1

 ـ وقتي كه مادر مريض شد چه كسي جاي او را گرفت؟ خواهر بزرگتر در خانه چكار ميكند؟

2 ـ آيا شما هم خواهر بزرگتر داريد؟ آيا او به مادر كمك ميكند؟ آيا وقتي مادر بيش از حد گرفتار است او به شما كمك ميكند؟

3ـ شما ممكن است برادر يا خواهر كوچكتري داشته باشيد. شما به مادرتان در انجام كارهايش چه كمكي ميكنيد؟

نتيجه گيري

خواهر بزرگ به مادر كمك ميكند و برخي اوقات جايش را ميگيرد." (1)

نظام آموزشي در غرب نمي گذارد كه بچه ها از آنچه در تجربه عملي روزمره مي آموزند استفاده كنند؛ و با اين كار نقش مهمي در جلوگيري از مستقل شدن آنها بازي ميكند. اين نظام در گام اول، افراد را فلج ميكند و در گام بعدي چوب زير بغل ارزشهاي بورژوايي را بسوي آنها دراز ميكند. مدرسه بورژوايي ميگويد: "وضع چشمهايت خوب نيست. در چنين موقعيتي قرار گرفته اي! اين عينك را بگير!" بدين ترتيب تصاويري را به شاگردان عرضه ميكند كه فقط باعث دور شدن آنها از تجربه طبقاتي شان شده و توجه آنها را به دنيايي مصنوعي معطوف ميدارد كه اگرچه شبيه زندگي واقعي است اما كاملا تقلبي بوده و فقط مفاهيم تحميلي بورژوازي را در اذهان حك ميكند. نظام آموزشي، بچه ها را به نيمكت مدرسه زنجير ميكند و بدين ترتيب در پي آنست كه نسل بعدي پرولتاريا را (بقول "بد لو و استابله" ) "كودك بار بياورد." (2)

 تا وقتي كه فرزندان صغير بمانند، زنان تحت ستم خواهند بود. يك نظام آموزشي نوين بايد در پي مسئول كردن و مستقل كردن فرزندان در تمامي سطوح و از همان سنين آغازين باشد. ما بايد فرزندان را به افراد بالغ تبديل كنيم. يا بهتر بگوييم، بايد بطور ريشه اي خط تمايز بين "افراد بالغ" و "افراد صغير" را مجدداً معنا كنيم. و بدين ترتيب زنان را از نقش نگهبان و مراقب فرزند آزاد سازيم. رهايي زنان مستلزم يك درك جديد از بارآوردن كودكان، مبتني بر يك رابطه برابر بين افراد بالغ و كودكان است. اين درك نوين به بچه ها اجازه خواهد داد كه بطور كامل در همه فعاليتهاي اجتماعي شركت كنند. به وجود آوردن يك نظام آموزشي نوين يقيناً يك عامل تعيين كننده در تغيير اين رابطه خواهد بود و نتيجتاً يك عامل بسيار مهم در رهايي زنان محسوب خواهد شد. بنابراين، مبارزه براي چنين انقلابي در نظام آموزشي، به هيچوجه به معني دور شدن از موضوعاتي كه بطور تنگاتنگ بر زنان تاثير مي گذارد، نيست.

 

چين: مدارس مناسبات اجتماعي نوين را باز توليد ميكنند: "جامعه را به كلاس درس تبديل كنيد!"

 

براي آزاد كردن مادر از فرزند، در درجه اول بايد فرزند را آزاد كرد. معناي اين حرف دگرگون كردن مدارس است. مدارس بايد به روي جامعه باز باشند و جامعه را مانند منبع مطالعاتي مورد استفاده قرار دهند. مدارس بايد شبكه اي از حلقه هاي مضاعف و متقابل بين خود و فعاليتهاي اجتماعي گوناگون ايجاد كنند. اين مبناي مدارس انقلابي است.

دانش آموزان مدرسه ابتدائي "نان كين" در مورد نحوه برخوردشان به كار و استراحت با ما صحبت كردند: "هر كلاسي معمولا برنامه كاري خود را بعد از تبادل نظر با مردم محل تعيين ميكند. بعد از بحث ما تصميم ميگيريم كه چه كارهايي را بايد انجام دهيم. براي مثال كلاس ما مسئوليت كامل نظافت چند تا از كوچه هاي محله ما را بعهده دارد و كارزارهاي آموزشي كه به مردم چگونگي پيشگيري بيماريها را مي آموزد را هم ما به پيش مي بريم. ما تيمهايي را از بين دانش آموزان تعيين ميكنيم كه بعد از مدرسه اين وظايف را به پيش ببرند. طرحهاي كوتاه مدتي هم داريم. مثلا ما از طريق انجام كارهاي خانه براي يك خانواده به كار گروهي در محله كمك ميكنيم. يا اينكه براي افراد كور يا بيسواد نامه ميخوانيم يا مينويسيم."

"لي" كوچك، گفت: "ما تعاون جمعي متقابل را به عمل ميگذاريم." اين يك حرف توخالي نيست. وقتي كه من از "لي" كوچك در مورد تفاوت بين دوستي هاي فردي و "جمعي" پرسيدم او برايم داستاني را نقل كرد كه بسيار گويا بود: "سال گذشته بهترين دوست من بيمار شد. او بايد براي دوره طولاني از مدرسه دور مي ماند. اول من فكر كردم كه نبايد او را تنها گذاشت و به خودم گفتم بايد به او كمك كنم كه با درسها جلو بيايد و براي اين كار بايد هر روز به او سري بزنم. اما بعداً كه بيشتر سر اين موضوع فكر كردم بنظرم آمد كه بيماري دوست من مسئله اي مربوط به همگي ماست و اين فرصت خوبي براي پيشبرد "تعاون جمعي متقابل" است. سپس ما در اين مورد در كلاس صحبت كرديم و من پيشنهاد كردم كه همه شاگردان بايد تيمهايي تشكيل دهند و به نوبت هر روز به ملاقات وي بروند و از او مراقبت كرده و در كارها به او ياري رسانده، سرگرمش كنند و او را از فعاليتهاي ما در مدرسه با خبر كنند و غيره. اين ايده خوبي بود كه به تحكيم دوستي ما و وحدت صفوف ما كمك كرد و نيز باعث قوت قلب دوست من شد كه تا آنموقع خود را تنها احساس ميكرد.

""كاخهاي كودكان" مناسباتي كه بين فعاليتهاي مدارس و زندگي روزمره وجود دارد را بيشتر تصوير ميكند. ما از يكي از اين كاخها در شانگهاي ديدن كرديم. اين يك ويلاي پرشكوه بود. واقعاً يك كاخ بود كه خيلي وقت پيش براي يك سرمايه دار گردن كلفت انگليسي ساخته شده بود و حالا بچه ها آنرا به يك مركز تفريحي ويژه تبديل كرده بودند. اين محل بيخودي انتخاب نشده بود: به ما گفتند كه صاحب قبلي يك لشكر نوكر و كلفت داشته كه همه آنها بچه بودند. با آنها بدتر از سگ رفتار ميشد! كارگري كه به استقبال ما آمد و مدير اين مركز بود، در زمان كودكي خود يكي از خدمتكاران اين خانه بود. ميتوانيد تصور كنيد كه او حالا وقتي در اتاق نقاشي سابق به تماشاي بازي پينگ پنگ بچه ها مي نشيند، چه احساسي دارد. شغل او قبلا كار در گرمخانه ويلا بود و حتي اجازه ورود به آشپزخانه ها را نداشت. اين عمارت در حال حاضر توسط يك كميته كودكان و يك تيم كارگران اداره ميشود و همانند بسياري ديگر از مراكز تفريحي كودكان در چين توسط چندين مدرسه مورد استفاده قرار ميگيرد. هر روز بچه مدرسه اي ها از سراسر منطقه به اينجا مي آيند.

چشمگيرترين نكته در اينجا درك از "تفريح" است. ما در اينجا بچه هايي را در حال بازي پينگ پنگ ديديم و بچه هاي ديگري كه مشغول بازي با يك هواپيماي مدل كنترل از راه دور بودند كه خودشان ساخته بودند. ولي بچه هاي ديگري را هم ديديم كه در يك سالن بزرگ جمع شده بودند و با دقت به يك عضو حزب كه مقاله اي را درباره مسئله پاكستان قرائت ميكرد گوش فرا ميدادند. خيلي از آنها مشغول يادداشت برداشتن بودند. سه كودك كه در كنار مرد سخنران روي صحنه نشسته بودند، به اداره جلسه كمك ميكردند. يك گروه از پسران و دختران در باغ تحت هدايت يك سرباز ارتش رهايي بخش خلق مشغول تمرين تيراندازي بودند. جديتي كه آنها در انجام وظيفه خود بخرج ميدادند و دقت تيراندازيشان نشان ميداد كه اين يك صحنه سازي نيست. زماني كه خصلت كار و مدرسه تغيير يافت، تفريح نيز معناي ديگري پيدا كرد. در مدارس چين، برخلاف مدارس ما "زنگ تفريح" وجود ندارد. زيرا تنها هدف از زنگ تفريح براي بچه ها در كشورهاي ما اين است كه به آنها شانس نفس راحت كشيدن بعد از ساعتها انضباط خسته كننده و احمقانه داده شود.

 

بازيها و معناي آنها

وقتي شما به تماشاي بازي بچه ها مي نشينيد خيلي چيزها از مناسبات اجتماعي نوين دستتان مي آيد. ما با بعضي از بچه هاي "نان كين" درباره بازيهايشان مفصلا گفتگو كرديم. "آن" از آنها پرسيد كداميك از بازيها بطور سنتي فقط مخصوص پسرها بوده است؟ اين سئوال آنها را گيج كرد. مگر ميشود بازي باشد كه دخترها را بتوان از آن محروم كرد؟ آنها واقعاً اين مسئله را درك نمي كردند. آنها گفتند: "بازي كردن اغلب يك هدف مفيد دارد. وقتي كه ما براي قدم زدن به خارج شهر ميرويم، اين فرصت را مي يابيم كه دانش خود درباره گياهان طبي را به عمل بگذاريم. ما اين گياهان را جمع مي كنيم و به درمانگاه محله ميبريم. در زمانهاي ديگر مثلا در دوره برداشت محصول، ما براي قدم زدن به همان جاده هايي ميرويم كه بريگادها براي رفتن به مزارع از آنها استفاده ميكنند. ما دانه هاي برنج يا محصولات ديگري كه از گاريها بروي جاده ريخته جمع ميكنيم و آنرا بدست دهقانها ميرسانيم." براي ما سخت بود كه بتوانيم مرز تمايزي بين تعريف بچه ها از كار و بازي در فعاليت هاي فوق برنامه شان ترسيم كنيم. واژه ها معاني سنتي خود را از دست داده اند. وقتي در اين مورد فكر ميكنيم، چيزي عميقاً ناراحت كننده درباره بازيهاي بچه هاي خودمان را احساس ميكنيم. اين بازتابي از جهاني است كه در آن بسر ميبريم، و در عين حال تلاشي است براي فرار از اين جهان. ما در بازي دختربچه هاي چيني و دوستانشان با اين مكالمات روبرو نميشويم كه : "ما عروسي خواهيم كرد. تو خسته از كار به خانه مي آيي و من برايت غذا مي پزم و بچه ها را مي خوابانم." ("اديت" به من گفت كه اين حرفها را از زبان دختر كوچكش هنگام صحبت با برادر كوچكترش شنيده است.

) در چين مكالمات احتمالا اينگونه است: "بارانهاي سيل آسا آب بندها را شكسته است. خطر اين وجود دارد كه سيل محصولات را ببرد. ما بايد آب بندها را تعمير كنيم ..." يا اينكه "جنگ خلق در مناطق روستايي را تمرين كنيم. تسخير يك تپه و حفاظت از آن را بياموزيم.

"ميتوان بين بازي هاي بچه ها و هنر آنها تشابهي ديد. هر دوي اينها بازتابي از جامعه بوده و بنوبه خود بر آن تاثير ميگذارند. در جامعه سرمايه داري، براي توده ها، عملكرد بازيها همانند عملكرد هنر است: يعني از يكسو يك راه فرار است و از سوي ديگر يك تقويت كننده ايدئولوژي مسلط. بچه ها در چين نيز بازيهايي دارند كه آينه فرهنگ آنهاست. اما آنها وانمود نمي كنند كه دارند نقش "بزرگترها" را بازي ميكنند. آنها تلاش نمي كنند كه در دنياي تصورات خود از شرايط كودكي شان فرار كنند. آنها نيازي به اين كار ندارند زيرا چين دنياي آنها هم هست. زيرا آنها را از هيچ جنبه از واقعيت اجتماعي جدا نكرده اند. نگهداري جمعي بچه ها به خودي خود به ظهور يك ايدئولوژي متفاوت در ميان بچه ها نمي انجامد. نگهداري جمعي بچه ها همچنين بايد آنها را در جامعه اي كه در آن به سر ميبرند ادغام كند. مبارزه عليه فردگرايي و منافع خصوصي براي بچه هايي كه در يك جامعه مبتني بر منافع خصوصي و فردگرايي زندگي ميكنند، هيچ معنايي ندارد. اگر "جين هوا" ي كوچولو و "تسه تان" كوچك بر سر يك ماشين اسباب بازي دعوا نمي كنند، بدان علت است كه هرگز نديده اند والدينشان از صبح تا شب جان بكنند كه براي خود ماشيني دست و پا كنند.

يك هدف ديگر از كاخهاي بچه ها اين بوده كه ارتباطات جديدي بين شاگردان مدارس مختلف بوجود بياورد و بچه ها را قادر سازد كه مدرسه را با نواحي بيرون از مدرسه مرتبط كنند. بطور خاص اين كاخها به آنها اجازه ميدهد كه درباره چيزهايي مطالعه كنند كه در مدرسه مورد مطالعه قرار نمي گيرد. بچه هايي كه در كلاسهاي مجسمه سازان تكنيكهاي مدل سازي را مي آموزند، به نوبه خود اين فنون را به شاگردان ديگر خواهند آموخت. عين اين مسئله در مورد آواز خواني، رقص، نوازندگي، طراحي و غيره نيز صادق است. شما هرچه يادگرفته ايد را به ديگران مي آموزيد حتي اگر كاملا خبره نشده باشيد، و اين يك اصل عمومي است. كاخ بچه ها فقط يك مركز تفريحي نيست. بلكه به بچه هاي مدارس مختلف اجازه ميدهد كه در يك مكان با هم ملاقات كنند و اين فرصت را فراهم ميكند كه غير از دوستان هم مدرسه اي خود با بچه هاي ديگر آشنا شوند. اين يك عامل مهم در گسترش تماسها و ارتباطات اجتماعي است. بچه ها تشويق ميشوند كه نوعي "حلقه رابط" بين تدريس در بيرون مدرسه و درون مدرسه باشند. در "نان كين" شنيديم كه اين مسئله چقدر براي بچه ها اهميت دارد. مثلا دختر كوچكي از عموي خود نواختن آكاردئون را آموخت. سپس فنوني را كه آموخته بود به همشاگرديهايش ياد داد. عمويش آكاردئون خود را به او قرض داد تا به مدرسه ببرد و بچه هاي ديگر هم بتوانند تحت هدايت او به تمرين بپردازند.

 

والدين، بچه ها و مدرسه

حلقه هاي بسيار بيشتري بين مدرسه و جامعه وجود دارد. در مدرسه اي در "نان كين" ما با پدر يكي از شاگردان ملاقات كرديم. بحث مفصلي با او بر سر نقش والدين، درون و بيرون مدرسه انجام شد. او گفت : "به عقيده من، والدين نقشي درجه دوم اما بسيار مهم در آموزش بازي ميكنند. آنها در انتقاد از نظام آموزشي كهن شركت ميكنند. زماني كه برنامه درسي جديد مدارس در "نان كين" ارائه شد، ما جلسات متعددي با آموزگاران و نمايندگاني از تيم كارگري مدرسه داشتيم تا در مورد چگونگي اجراي اين برنامه تصميم گيري كنيم. براي والدين مهم است كه محتواي ايدئولوژيك آموزش بچه ها را بفهمند و با آن آشنا باشند. اين امر ما را قادر ميسازد كه در آموزش آنها همكاري كنيم. بدون شك شما ميدانيد كه هر واحد توليدي و هر كارگاه در چين، روزهاي تعطيل متفاوت دارد. حالا معلمان از والدين ميخواهند كه هر چند وقت يكبار در روزهاي تعطيلشان به مدرسه بيايند. ما سر كلاسها حاضر ميشويم تا رفتار بچه ها در كلاس را از نزديك ببينيم. ما ارتباط مداومي با آموزگاران داريم. آنها نيز بنوبه خود به ديدار خانواده شاگرد ميروند. والدين كه از بچه خود شناخت خوبي دارند ميتوانند با معلم همكاري كنند تا به رفع مشكلات بچه كمك كند. اين همكاري، امري بسيار مهم است. والدين هر ترم سه بار در مورد چگونگي پيشبرد كار مدرسه، در مورد مشكلاتي كه ممكن است سر بلند كند، يا كارهائي كه بايد انجام شود، به بحث ميپردازند. اما آموزگاران مسائل را عمدتاً همراه با خود شاگردان و تيم كارگران حل ميكنند.

"جنبه ديگر آموزش والدين، آموزش از طريق نمونه سازي است. والدين براي تربيت بچه ها، بايد مداوماً خود تجديد آموزش ببينند، از اشتباهات خود انتقاد كنند و قبول كنند كه بچه ها ميتوانند به آنها چيزهايي بياموزند. اين روند محدود به خانواده نمي شود بلكه بخشي از يك نياز عمومي تر براي پيوند دادن گفتار و كردار، تئوري و پراتيك است. اين مسئله ما را بياد خاطره اي انداخت كه آموزگار يك گروه از بچه هاي سه ساله كودكستاني برايمان تعريف كرد: ((يك روز بعد از ظهر هنگام ساعت استراحت بچه هاي كوچك، من از فرصت استفاده كرده و مشغول گپ زدن با يكي ديگر از آموزگاران شدم. چند بچه يك هيئت نمايندگي تشكيل دادند و به من تذكر دادند كه مخل استراحت آنها شده ام. آنها ميگفتند كه معلوم نيست چرا خودشان بايد ساكت باشند؟ بعقيده آنها مقررات سكوت شامل همگان ميشود!" اين آموزگار اضافه كرد: "قبل از آن همكارانم معمولا سر به سر ميگذاشتند و به شوخي ميگفتند خوش به حالت. كار راحتي داري  چون سر و كارت با بچه هاي كوچك است. مثل ما نيستي كه مدام به ما انتقاد كنند!" خيلي خوشحال بودم كه ميتوانستم اشتباه بودن اين افكار را به آنها ثابت كنم.))

عملكرد آموزشي خانواده ديگر بهانه اي براي ديكتاتوري والدين نمي باشد. آموزش سوسياليستي، مبارزه اي عليه ايدئولوژي بورژوايي است و خانواده (بطور منفرد و در كليت خود) در اين مبارزه سهم ميگيرد. مادري به ما گفت: "من مطالعه يكي از آثار ماركس را آغاز كردم اما كاري بسيار دشوار بود و باعث دلسردي من شد. داشتم جا ميزدم و فكر ميكردم كه اين كار، كار من نيست و با اين سن و سال ديگر توانايي مطالعه جدي را ندارم. دخترم متوجه دلسردي من شد و به تقويت روحيه من پرداخت و گفت كه در اين كار ياري ام خواهد كرد. حالا ما هفته اي دوبار با هم مطالعه ميكنيم. به كمك دخترم توانسته ام سطح آموزش خود را ارتقاء دهم. اين احساس برايم بسيار ارزشمند است."

 

قدرت به دست بچه هاي چين

اينكه به بچه ها اجازه داده مي شود خود به تعليم دهنده تبديل شوند فقط بدين معنا نيست كه آنها مي توانند از والدينشان انتقاد كنند؛ بلكه شامل به رسميت شناختن نقش سياسي افراد جوان هم هست. و چه چيزي بهتر از شركت عملي بچه ها در امر رهبري ميتواند گواه چنين به رسميت شناختني باشد؟ كميته هاي انقلابي كه مدارس ابتدائي را اداره ميكنند، نمايندگان آموزگاران، اعضاي تيم كارگران و شاگردان مدرسه هستند كه توسط خود بچه ها انتخاب شده اند. اين نمايندگان در تمام وظايف اداري كميته انقلابي سهم ميگيرند.

خصلت رابطه بين آموزگاران و شاگردان نيز نشانگر اهميتي است كه براي مسئوليت بچه ها قائل ميشوند. اين مسئله را ميتوان روشن تر از هر جا در اصلاحاتي كه در زمينه كنترل دانش انجام شده، ديد. در گام اول روش "حمله غافلگير كننده" كاملا كنار گذاشته شده و ديگر آموزگار سعي نمي كنند شاگردان را به دام اندازد. نمره، حكم نهائي نيست و بين شاگردان و آموزگاران بر سر آن بحث ميشود. شاگردان غالباً ميتوانند در هنگام امتحان از كتابها و يادداشتهاي خود استفاده كنند. آنها معمولا سئوالات را از پيش ميدانند. امتحان صحنه ايست كه دانش آموز طي آن به فكر كردن و درك كردن مي پردازد. يعني امتحان يك آزمون حافظه نيست. مهمتر از همه اينكه، امتحانات دو هدف را دنبال ميكنند: هم ميزان دانش بچه ها و هم كيفيت تدريس آموزگاران را محك ميزنند. آموزگاران و شاگردان هر چند وقت يكبار پيشرفت كار يكديگر را مورد ارزيابي قرار ميدهند و در جلسات منظم كلاس درس به انتقاد از يكديگر مي پردازند. اگر آموزگاري مرتكب اشتباهي شود، بايد در حضور همگان آنرا بر زبان آورد. اگر شاگردان با اين برخورد آموزگار قانع نشدند و او بر اشتباهاتش اصرار ورزيد، آنها ميتوانند از كميته انقلابي مدرسه بخواهند كه وارد ماجرا شده و به تحقيق پرداخته و اقدامات ضروري را اتخاذ كند. يك زن آموزگار به ما گفت: "اين نحوه كار، يك نوآوري نسبتاً جديد است و ما هنوز با چنين مواردي برخورد نكرده ايم. جلسات كلاس هر سه ماه يكبار تشكيل ميشود، اما بچه ها مسلماً ميتوانند انتقادات و نظرات خود را اگر لازم بود در كلاس به معلم ارائه دهند. و اگر احساس كردند كه اشتباهي جدي رخ داده است، ميتوانند خواهان برگزاري يك نشست عمومي پيش از موعد شوند. تيم كارگران نشستهاي عمومي را فرا ميخواند و با ارائه موضع طبقاتي به ما در حل مسائل كمك ميكند."

آيا معناي اين حرفها اين است كه مدارس را شاگردان اداره ميكنند؟ چنين دركي جداً اشتباه است. در سياست آموزشي چين هيچ نشانه اي از عوامفريبي بچگانه وجود ندارد. به سادگي ميتوان اين را فهميد. از آنجا كه بچه ها هنوز تجربه محدودي دارند، واضح است كه هنوز يك ديد همه جانبه از جامعه كسب نكرده اند. اين حائز اهميت حياتي است كه هرچه زودتر تجربه آنان را در همه زمينه ها گسترش دهند و دقيقاً شناخت آنان را تكامل بخشند. درك كامل اين نكته اساسي حائز اهميت است. آموزش نسل جوان هميشه در خدمت منافع طبقه ايست كه آنان را آموزش ميدهد ـ خواه پرولتاريا، خواه بورژوازي. با وجود اين، از بچه ها خواسته ميشود كه مسئوليت سياسي به دوش بگيرند و نه فقط به آنان حق صحبت (منجمله حق انتقاد از آموزگاران و والدين) داده ميشود، بلكه آنان تشويق مي شوند كه روش قضاوت انتقادي را ياد بگيرند. مائو ميگويد: "يك كمونيست وظيفه دارد از خود بپرسد چرا؟" ميگويند: "بچه ها بايد در رهبري شركت كنند" اما اين را هم ميگويند كه: "قدرت در دست طبقه كارگر است و اين طبقه است كه بچه ها را آموزش ميدهد!" اين حرفها برخلاف ظاهرشان متناقض نيستند. بدون شك اين مسئله همه چيز را روشن ميكند. نكته اينجاست كه بعلت  كنترل آموزش توسط پرولتارياست كه بچه هاي چين از آن نوع حقوق و قدرتي برخوردارند كه ما هيچگاه نداشتيم و بچه هايمان هم ندارند. ما با نقل به معني از مائو ميتوانيم بگوييم: "امپرياليسم شيوه هاي آموزشي خود را دارد و ما شيوه هاي آموزشي خودمان را. و اين دو راه متضاد، عملكرد اهداف نهائي متضادي هستند." اجازه دخالتگري به بچه ها در امور خودشان صرفاً يكي از طرقي است كه پرولتاريا ميتواند قدرتش را از آن طريق اعمال كند.

از آنجا كه حقيقت ضرورتاً در جانب پرولتارياست، پرولتاريا هيچ ترسي ندارد از اينكه بچه ها مداوما تئوري هاي كتابهاي درسي و حرفهاي آموزگارانشان را با واقعيات بسنجند. از چنين تقابلاتي استقبال هم ميشود. خواه آنچه آموزگاران، كتابها و حزب ميگويند با واقعيت منطبق باشد، خواه واقعيت نشان دهد كه آنها اشتباه ميكنند. در مورد اول تجربه بچه ها به آنها اجازه ميدهد تا شناخت حقيقتاً علمي را عميقتر جذب كنند و ديدگاه پرولتري كه به آنها آموخته ميشود را خود بكار بندند. در مورد دوم: "متشكريم بچه ها، تئوري كه به شما آموخته شده يك ديدگاه پرولتري نيست و شما در رد آن محق هستيد.

" فقط يك لحظه تصورش را بكنيد كه مدارس كشورهاي ما مطابق با مدل پرولتري چين اداره شود. بچه ها بطور گسترده وارد جامعه خواهند شد تا در مورد زاغه ها، خانه هاي مسكوني ارزان قيمت و اقامتگاههاي خصوصي تحقيق كنند. آنها از كارخانه ها بازديد ميكنند تا با كادر مديريت، سرپرستها و كارگران و حتي با نگهباناني كه در جيبشان اسلحه حمل ميكنند صحبت كنند. كارگران به كلاس درس خواهند آمد تا برداشت خود از آخرين اعتصاب گسترده را بيان كنند. يك كارگر مهاجر از تجارب و نظراتش درباره استعمار صحبت خواهد كرد. بچه ها سازماندهي خواهند شد و عقايدشان را آزادانه بيان خواهند كرد. در خاتمه هر درس، آنها ممكن  است آموزگار را حسابي مورد انتقاد قرار دهند. با اين حساب چه بر سر احترام مطلق نسبت به آموزگاران و انضباط خواهد آمد؟ چه جايي براي مدرسه سرمايه داري باقي خواهد ماند؟ جامعه بايد به كلاس درس تبديل شود! اما هر طبقه اي به چنين تحولاتي راه نمي دهد. ماركس نشان داد كه ايدئولوژي بورژوايي يك بازتاب واژگونه و مرموز از واقعيت است، درحاليكه ايدئولوژي پرولتاريا يك ايدئولوژي علمي است و بنابراين واقعاً اثبات كردني است. اگر اين حقيقت دارد كه بورژوازي ايدئولوژي خود را در مدارس اين كشورها اشاعه ميدهد (همانطور كه پرولتاريا در مدارس خود اين كار را ميكند) آنوقت ميتوانيم دريابيم كه چرا تضاد كنوني، يك تضاد مطلقاً ذهني است و از واقعيت عيني سرچشمه نمي گيرد.

 

يك جنبه از استقلال فرزندان

اين نوع جديد آموزش و پرورش بناگزير باعث سست شدن بندهاي محكمي كه فرزند را در موقعيت وابستگي به والدين و آموزگاران (اگرچه به اشكال مختلف) قرار ميدهد، ميشود. اعمال آتوريته والدين در كشورهاي سرمايه داري بواسطه مسئوليتي كه خانواده به لحاظ مادي در تامين رشد و پرورش نسل جوان دارد، تسهيل ميشود. اين مسئوليت به تنهايي و بطور عميق براي تحكيم آتوريته پدر كافي است و موارد معدودي است كه لزوم مداخله قانون پيش مي آيد. بنابراين همه حرفها در مورد رهايي فرزندان تا زماني كه نفهميم اتكاء مادي حتي بر يك نفر، امكان استقلال را نفي ميكند، بي معنا خواهد بود. فرزندي كه كاملا از استقلال محروم شده، فقط ميتواند از بين والدين و خيابان (با همه مخاطرات و اجباراتش) يكي را انتخاب كند. اين وضعيت معمولا مورد انتقاد واقع نميشود، زيرا بنظر كاملا طبيعي مي آيد: چطور ممكن است كه بچه ها حامي خودشان باشند؟ راه حل اين نيست كه بچه ها را به مزدبگير تبديل كنيم. در چين نيز والدين مسئوليت مادي فرزندانشان را بعهده دارند، اما اين مسئوليت منحصراً به دوش آنها نيست. اين يك تفاوت بسيار مهم است.

مراكز جوانان نظير كاخ بچه ها در شانگهاي كه قبلا از آن صحبت كردم، مجاني هستند. تماشاي مسابقات ورزشي، فيلم و تآتر همگي براي بچه مدرسه اي ها مجاني هستند: همه بچه ها (منظور همه آنهاست و نه فقط كساني كه جايزه گرفته اند) اجازه دارند بدون پرداخت پول وارد شوند يا اينكه مدرسه براي آنها بليط تهيه ميكند. اگر بچه ها در كمونهاي خلق به سر ببرند، مسئوليت اين كار بعهده بريگاد است. اجتماعي كردن كار خانگي بدين معناست كه بچه ها نبايد هر كجا و هر زمان براي نيازهاي روزمره خود به مادران وابسته باشند. خلاصه آنكه، والدين به پشتيباني ازفرزندانشان ادامه ميدهند و در عين حال كل جامعه نيز سهم بزرگي از مسئوليت را به دوش ميگيرد. فرزنداني كه مجبور نيستند بخاطر منابع مالي محدود والدين خود تحصيلات يا فعاليت هاي فرهنگي و تفريحي و ورزشي خود را محدود كنند، حقيقتاً ميتوانند مستقل باشند.

 

انتقال دانش، انتقال يك موضع طبقاتي است

مردم چين ميگويند كه قبل از انقلاب فرهنگي مدارس آنها طبق مدل روسي سازماندهي شده بود كه آن نيز كپي مدارس سرمايه داري بود. در آن مدارس نمره، تنبيه، جايزه، سختگيري و آتوريته آموزگاران وجود داشت (همان زرادخانه اي كه دم و دستگاه آموزش كلاسيك را سر پا نگه ميدارد.) اما از آنجا كه مردم شروع به سرنگون كردن مناسبات اجتماعي در برخي عرصه ها كرده بودند، از آنجا كه پرولتاريا قدرت طبقات استثمارگر كهن را سرنگون كرده بود، از آنجا كه ارزشهاي معنوي جديد مبتني بر كلكتيويسم پديدار گشته بود، نظام آموزشي در تضاد آشكار با انقلاب قرار داشت. هر جا كه نيروهاي انقلابي كنترل امور را محكم در دست داشتند، مخالفت در زمينه كار مدارس بيشتر بود. تا آنجا كه برخي اوقات كارگران و دهقانان خود به ايجاد مدارس جديد مي پرداختند تا تحت كنترل توده ها باشد.

نخستين مرحله انتقاد از نظام آموزشي كهن، برملا كردن خصلت طبقاتي آن بود. مطبوعات محلي و سراسري آن زمان پر بود از مقالاتي در رد اين تز كلاسيك بورژوايي كه آموزش را صرفاً ابزاري غير جانبدار، براي انتقال دانش غير جانبدار، مي ديد. در اين مقالات موضع مائو چنين ابراز شده بود كه: "آموزش همواره پاسخي به نياز يك طبقه براي تقويت خود است. پرولتاريا در پي متحول كردن جهان بر مبناي جهانبيني خويش است و بورژوازي نيز به همچنين. در اين زمينه، تكليف اين مسئله كه بالاخره سوسياليسم پيروز خواهد شد يا سرمايه داري، هنوز واقعاً حل نشده است." و بنابراين اين نظريه رواج يافت كه شيوه هاي آموزشي را نبايد صرفاً ابزار انتقال دانش حقيقي عام به بچه ها دانست؛ ابزاري كه تفاوتشان با يكديگر، در درجه كارائي آنهاست. بلكه در واقع، ابزار سياسي و ايدئولوژيك يك طبقه بوده و ايده هائي كه به نفع آن طبقه است را به صلاح كل جامعه مي داند و مورد تائيد قرار ميدهد. مائو ميگويد: "همواره، در مدارس همه فعاليتها با هدف متحول كردن ايدئولوژي دانش آموزان انجام گرفته است." ايده هايي كه توسط برده داران اشاعه مي يافت توجيه گر بردگي بود. ايده هاي بورژوايي توجيه گر سرمايه داريست. ايده هايي كه توسط پرولتاريا اشاعه مي يابد با اين هدف طراحي شده كه ايدئولوژي نسل جوان در راستاي ارزشهاي انقلابي باشد. اين مسئله نمي گذارد كه پرولتاريا در مدارس همان شيوه هاي بورژوايي را مورد استفاده قرار دهد. پرولتاريا صرفا با مطالعه آكادميك چند كتاب ماركسيستي (حتي اگر آثار مائوتسه دون باشد) بجاي چند كتاب درسي تاريخي بورژوايي، نمي تواند افراد را براي پيشبرد امر انقلاب تربيت كند.

اگر پرولتاريا بايد نسل جوان را آموزش دهد، حداقل بايد مجاز باشد كه نقشي فعال در عرصه آموزش بازي كند. نقش خـود را در رهبري سياسي و ايدئولوژيك بازي كرده و تجربه ضروري را در اين حيطه كسب نمايد. تاكنون اعضاي طبقه پرولتاريا معمولا فقط بعنوان شاگرد به مدرسه رفته اند و نه بعنوان آموزگار. البته فرزندان طبقه كارگر گاه در كشورهاي سرمايه داري به آموزگار تبديل شده اند. اما آنوقت ديگر پرولتر نبوده اند. از آنجا كه نظام آموزشي همچنان تحت كنترل بورژوازي بود، آنها صرفاً به چرخ دنده هاي دستگاه بورژوايي تبديل ميشدند. مسئله "پرولتريزه كردن" متقاضيان شغل آموزگاري به هيچ وجه مطرح نبوده، هرچند اين يك گام ضروري است كه بايد برداشته شود. مسئله اين است كه طبقه كارگر كه درگير مبارزه انقلابي كنوني است، بايد نظام آموزشي موجود را سرنگون كرده و كنترل عرصه آموزش را بدست گيرد. براي چنين كاري بود كه طي تابستان 1968 در چين گروههاي كارگران كه توسط همكارانشان انتخاب شده بودند به مدارس ميرفتند تا در عرصه آموزش ابتدائي و متوسطه قدرت را بدست گيرند.(3)

در مدرسه ابتدائي "نان كين"، يك زن آموزگار با ما در مورد ديدار يكي از اين تيمها از مدرسه شان صحبت كرد:((پاييز 1968 بود. چند كارخانه محل، تعدادي كارگر را براي كمك به انقلابي كردن تدريس برگزيدند. آموزگاران مركز تضاد بودند. در مدارس قدرت در دست آنها بود، آنها حاكم مطلق بودند، اما آنها چه كساني بودند؟ اكثريت آموزگاران خاستگاه كارگري داشتند، اما اين امر الزاماً آنان را متخصص در نوع نوين آموزش نمي كرد. سوال آزار دهنده اين بود كه، "ما با توده ها چه پيوندهايي را حفظ كرده ايم؟"

در واقع ما از مسائل مربوط به توده ها دور افتاده بوديم. هدف ما فقط اين بود كه تضمين كنيم شاگردان برنامه درسي را به پيش ببرند و امتحاناتشان را بگذرانند. اما از خود نمي پرسيديم كه آنچه به شاگردان آموخته ايم بدرد انقلاب ميخورد يا نه. اين حال و هوا، شاگردان را تشويق ميكرد كه برده كتاب بار بيايند. آنها درس ميخواندند تا نمره بهتر بگيرند، در امتحانات قبول شوند و سال جديد به كلاس بالاتر روند. آنها نسبت به امور سياسي، جامعه و بقيه دنيا بي تفاوت ميشدند.))

در اينجا يك پسر كوچك صحبت آموزگار را قطع كرد و چنين گفت: "قبل از انقلاب فرهنگي اگر مادرم به برادرم ميگفت غذا درست كند يا مواظب ما باشد چون ميخواهد براي كار با رفقاي ديگرش بيرون برود، او جواب ميداد، اينها كار من نيست. من بايد تكاليف مدرسه ام را انجام دهم. اگر اينها را ننويسم نمره بد مي گيرم. مادرم هميشه عصباني ميشد و ميگفت اين چه مدرسه ايست كه بچه ها را خودخواه بار مي آورد و هيچ توجهي به منافع جمع ندارد؟"

آموزگار چنين جمعبندي كرد: ((ماجراي "لي" كوچك نشان ميدهد كه نيازهاي توده ها را نقطه عزيمت خود قرار نمي داديم. ما به بهانه انتقال دانش ناب روشنفكرانه، در واقع يك ايدئولوژي ارتجاعي را ارائه ميداديم. ما چگونه ميتوانستيم ادعاي تعليم نسل نوين انقلابيون را داشته باشيم در حاليكه تماس آنها با انقلاب را قطع ميكرديم؟))

آموزگاران چيني مي گويند نظام آموزشي كهنه نادرست بود و به توده ها خدمت نمي كرد. آنها مي گويند نظام آموزشي كهن، تئوري و پراتيك را پيوند نمي داد و بالنتيجه نمي توانست نسل جوان را طوري تعليم دهد كه مجهز به ابزار انتقاد ماترياليستي شوند. بدين ترتيب جوانان نمي توانستند دست به انقلابي آگاهانه در همه عرصه هاي زندگي بزنند و نمي توانستند منافع اساسي خلق را برآورده كنند. 

 

 

 

 

 

شيوه هاي جديد تدريس و خصلت طبقاتي آنها

در مدرسه "نان كين" ما احتمالا روشنترين و مشخص ترين نمونه هاي ارتباط بين تئوري و پراتيك، تدريس و كار يدي، مدرسه و جامعه، و شاگرد و معلم با توده ها را ديديم. در آنجا همانند ساير مدارس، پسران و دختران 7 تا 12 ساله تجربه مهمي را از سر مي گذراندند. رهبر كميته انقلابي توضيح داد كه نظام تدريس جديد كه از زمان انقلاب فرهنگي درست شد، هنوز در يك مرحله تجربي است و پروسه مبارزه ـ انتقاد ـ اصلاح هنوز در حال تكوين است. براي مثال در اواخر 1971 هنوز يك برنامه آموزشي سراسري براي مدارس ابتدائي وجود نداشت.

طي انقلاب فرهنگي، كميته هاي متعدد انقلابي در مدارس "نان كين" برنامه اي موقتي را روي كاغذ آورده و بر پايه انتقاد از نظام آموزشي كهنه (انتقادي كه توسط يك جنبش گسترده شاگردان، معلمان، والدين و تيمهاي كارگران فرموله شده بود) به تهيه كتب درسي پرداختند. رهبر كميته به ما گفت كه در مورد برقراري يك برنامه درسي سراسري و استفاده از همان كتابها در همه مدارس تصميم گيري نشده است. اين مسئله اي بود كه بعداً بايد مورد توجه قرار ميگرفت. مهمترين مسائل در آن موقع براي شمار بزرگي از مردم و در درجه اول براي آموزگاران اين بود كه در تهيه يك برنامه آموزشي نوين بر طبق رهنمودهاي سياسي ارائه شده طي انقلاب فرهنگي با هم همكاري كنند و تضمين كنند كه همه فارغ التحصيلان در يك سطح آموزشي سراسري يكسان قرار داشته باشند.

برنامه درسي در حال حاضر پنج عرصه را در بر ميگيرد: امور سياسي، ادبيات، رياضيات، ورزش و هنر (طراحي و آواز خواني). در كلاسهاي دوساله آخر، دو موضوع درسي جديد اضافه شده است: زبانهاي خارجي (معمولا انگليسي يا روسي) و علوم طبيعي. يك كلاس مشخصاً به مسائل سياسي اختصاص يافته است اما ساير موضوعات نيز مبناي سياسي دارد. براي نمونه، درسهاي مربوط به چين در عين حال تاريخ انقلاب چين هم هست. يا وقتي كه بچه ها دستور زبان ميخوانند، از متوني استفاده ميشود كه مربوط به كمون پاريس يا جنگ ضد ژاپني است.

مطبوعات كشور نيز نقش مهمي بازي ميكنند و بعنوان متون آموزشي مدارس مورد استفاده قرار ميگيرند. همين برخورد در آموزش رياضيات نيز مشهود است. بچه ها ياد ميگيرند كه خودشان مسئله طرح كنند. براي اين كار از موضوعات واقعي كه در زندگي واقعي با آن روبرو هستند شروع ميكنند. سئوالات مسخره و غير واقعي از قبيل آنچه ما در مورد "وان حمامي كه نشت ميكند و ميزان نشت آب" را اگر در چين مطرح كنيم، با اين سئوال بچه ها روبرو ميشويم كه: "چرا بايد بگذاريم وان نشت كند؟ چرا تعميرش نكنيم؟" هنگامي كه بچه ها زمان مورد نياز براي آبياري فلان مزرعه توسط حجم معيني از آب كه هر دقيقه از منبع معيني تامين ميشود و از كانالهاي آبياري ميگذرد را محاسبه ميكنند، به محاسبه كاهش زمان مورد نياز در صورت استفاده از يك پروانه براي افزايش شدت جريان آب نيز مي پردازند.

از يكي از بچه ها پرسيدم كه آيا هيچگاه شده با سياستهاي حكومت توافق نداشته باشد؟ و اگر اينطور بوده چه اتفاقي افتاده است؟ وقتي سئوال من براي بچه ها ترجمه شد همگي خنديدند. يك پسر بچه دهساله جواب داد: "مسلم است كه بعضي اوقات ما توافق نداريم. ميخواهيد يك مثال برايتان بزنم؟ همين چند وقت پيش ما با ديدار نيكسون موافق نبوديم. مثلا خودم فكر ميكردم كه نبايد اجازه داد نماينده رهبري امپرياليسم آمريكا به ديدار از كشور سوسياليستي ما بيايد. معلم ما پيشنهاد كرد كه بايد در بين بچه هاي بقيه كلاسها، خانواده هاي ما و كارگران ديگر مقداري تحقيق كنيم تا ببينيم عقيده عمومي چيست؟ بعلاوه او پيشنهاد داد كه بايد اوضاع جهاني را عميقتر مورد بررسي قرار دهيم و مسئله مورد بحث را در چارچوب آن بگذاريم. بنابراين ما بخش زيادي از وقت آزاد خود را در خانه و نيز طي نشستهاي عمومي محله به بحث بر سر اين موضوع پرداختيم. درك اين مسئله، زمان و مطالعه جدي لازم داشت. حالا با آمدن نيكسون موافقم.

" ما از او پرسيديم: "ميتواني بگويي كه اين ديدار را چگونه توجيه ميكني؟"

او جواب داد: "بله. بايد يك چيز را بفهميد. اين ما نبوديم كه رابطه با ايالات متحده را رد ميكرديم. ما هميشه آماده برقراري مناسبات با همه كشورها بر يك مبناي درست هستيم. اما حكومت ايالات متحده كه اميدوار بود انقلاب ما شكست بخورد عليه چين، تحريم اقتصادي و سياسي اعمال ميكرد. ايالات متحده به دلايل نظامي يك استان چين يعني تايوان را گرفت و چيان كايچك را سر كار گذاشت و او را "نماينده واقعي چين" خواند. آنها در سازمان ملل به تايوان يك كرسي دادند و موجوديت چين را نفي كردند. خب حالا نيكسون شخصاً به ديدار از كشوري مي آيد كه از نقشه جهان آنرا حذف كرده بودند. اين آغاز يك پيروزي است! و اين عمدتاً برخاسته از شكستهايي است كه خلقهاي آسيا بر ايالات متحده وارد كرده اند و آنها را مجبور كرده اند در رفتار خود با چين تجديد نظر كنند. ما كاملا متوجه اين نكته هستيم كه براي سرنگوني سياستهاي ارتجاعي آمريكا بايد به خلق كشور اتكاء كرد. برقراري مناسبات با ايالات متحده مبادله متقابل و شناخت متقابل مردم دو كشور را تشويق خواهد كرد.

مرتجعين جهان به چين بهتان ميزنند و ميخواهند به مردم بقبولانند كه چين به جنگ با ساير كشورها مي پردازد تا نظام سياسي خود را به آنها تحميل كند. رد كردن ديدار نيكسون ميتواند ما را از ابزار نفي اين بهتان ها محروم كند. بدون شك برخي افراد نيز از ملاقات نيكسون استفاده خواهند كرد تا ادعا كنند حكومت ما در برخورد به مبارزات ساير خلقها يا پشتيباني از آنها ميتواند سياستش را تعديل كند. اما حمايت چين از مبارزات انقلابي جهان به خاطر اين نبود كه برخي از دولتها حكومت چين را به رسميت نمي شناختند. ما از اين مبارزات انقلابي حمايت ميكنيم زيرا حكومت ما يك ديكتاتوري پرولتارياست و تاكيدي عظيم بر پرولتارياي بين المللي دارد. اين واقعيت كه برخي حكومتها در حال حاضر در حال برقراري مجدد مناسبات با ما هستند، به هيچوجه موضع ما را تغيير نمي دهد. بهترين روش براي اثبات بي شبهه اين امر، توافق با ديدار نيكسون در زماني است كه خودش تقاضاي ملاقات كرده است. ملتها با ديدن واقعيت در مورد رفتار ما قضاوت خواهند كرد و اين بهترين گواه خواهد بود. به همين علت است كه من از ديدار نيكسون خوشحالم.

""جني" از معلم خواست كه اصول راهنماي كلاسهاي سياسي را تشريح كند. او پاسخ داد: "ما همه كوشش خود را بكار ميبريم كه مسئله را همه جانبه ارائه دهيم تا بچه ها بتوانند شناخت عميقتري از آن بدست آورند. ما بايد بچه ها و خودمان را به ابزار تحليل و انتقاد ماترياليستي مسلح كنيم. ما بايد تضمين كنيم كساني كه عقايد مخالفي دارند يا مردد هستند بتوانند شك و شبهه ها و انتقاداتشان را ابراز كنند؛ حتي اگر يك اقليت بسيار كوچك را تشكيل دهند و حتي اگر انتقاداتشان كاملا اشتباه باشد. اين كار شاگردان را قادر ميسازد كه از نقطه نظرات اشتباه انتقاد كنند. اين براي همگان كار سازنده ايست. ما بايد فكر كردن را ياد بگيريم. ما نمي خواهيم به نسل جوان،آن اطاعت و سربراهي كه "ليو شائوچي" موعظه ميكرد را القاء كنيم. انقلاب نيازمند شوروشوق و پشتيباني عميق است و نه صرفاً يك اعلام رضايت صوري. مبارزه طبقاتي همه جا هست و نمي توان از آن فرار كرد. مهم اين است كه به بچه ها بياموزيم كه اين مبارزه را آگاهانه پيش ببرند."

 

تاريخ از زبان سازندگان آن

ما در يك كلاس درس تاريخ مبارزه طبقاتي حضور يافتيم. پدر بزرگ يكي از شاگردان به آنجا آمده بود تا به 52 بچه، داستان كودكي و نوجواني خود در چين ديروز را بگويد. چند دقيقه اي ميشد كه پيرمرد داستانش را آغاز كرده بود كه به كلاس رسيديم. اگرچه ديدار ما از مدرسه نسبتاً باعث كنجكاوي شده بود اما به هنگام ورودمان به كلاس هيچكدام از شاگردان حركتي نكرد. حتي نگاه دزدكي هم به ما نينداختند. آنها كاملا جذب حكايت پيرمرد شده بودند. هر كلمه اش را مي چسبيدند و هر تجربه اش را مي بلعيدند.

آيا چنين چيزي در غرب ميتواند اتفاق بيفتد؟ آيا يك زحمتكش عادي با تحصيلات اندك ميتواند به مدرسه بيايد تا تجارب و حكايت خود را بازگو كند و كلاس سراپا گوش باشد؟ او مرد نحيفي بود و بنظر مي آمد رنجهاي دهشتناكي را متحمل شده است. دستان پينه بسته اش نشان ميداد كه يك كارگر يدي قديمي است. هنگام صحبت حالت چهره اش بندرت تغيير ميكرد و ملودرام ارائه نميداد.  خيلي راحت آنجا ايستاده بود، اما وقار مطنطن سخنرانان حرفه اي را نداشت. وقتي كه از فقر خانواده خود و همه مردمي كه اسير فئودالهاي محلي بودند ميگفت، صدايش بازگو كننده خشمش بود. به اين فكر افتادم كه مردم را هرگز نميتوان از شورش عليه ستمي كه بر آنها روا شده، حتي مدتهاي مديد بعد از پايان گرفتن آن ستمها، باز داشت. اين بدون شك ميراثي ارزشمند است كه توسط نسل گذشته كه بدترين مصائب استثمار را از سر گذرانده و بپاخاسته و نظم كهنه را نابود كرده، منتقل مي شود. اين يك ميراث انقلابي عظيم براي نسل جوان است.

اهميتي كه انتقال درسهاي گذشته براي آينده دارد را مي شود از تلاش مداوم بورژوازي در گذشته و حال براي محروم كردن مردم از تاريخ مبارزات انقلابي، براي نمونه كمون پاريس، دريافت. چرا آنها مي خواهند ما را از ميراثمان محروم كنند؟ چون توده هاي ستمديده به آساني با مبارزات انقلابي گذشته، حتي مبارزاتي كه بسيار قبل انجام شده و ظاهراً در شرايطي كاملا متفاوت سربلند كرده، احساس همسويي ميكنند.

"حكايت رنجهاي گذشته" كه در زندگي فرهنگي روزمره چين نقش مهمي بازي ميكند، حائز اهميت بسيار است. اين تاريخ چين است كه توسط خلق آن آفريده شده و از زبان آنها بازگو ميشود؛ تاكيد مستند بر اين واقعيت است كه قضاوت در مورد خوب و بد به عهده مردم است. بعلاوه حق سازندگان تاريخ است كه آنرا براي جوانان بازگو كنند. و اين مهمترين شيوه تبديل تاريخ انقلاب و اساساً مسئله كسب قدرت توسط تهيدستان تحت رهبري طبقه كارگر به يك "فرهنگ ملي" است. فرهنگي كه ميتواند به نسلهاي جوان هويت ببخشد و به اخلاق معاصر آنها تبديل شود.

شاگردان در "نان كين" براي ما نمايشي اجرا كردند. يكي از نمايشنامه ها را خودشان نوشته بودند. اين نمايشنامه مبتني بر حكايت يك زن دهقان پير از زندگي گذشته اش بود. در يكي از صحنه ها، مادر (همان زن دهقان كه يك دختر بچه دهساله نقش او را ايفا ميكرد) شاهد تصاحب فرزندش توسط اوباشان ارباب بود. زيرا نتوانسته بود مالياتش را بپردازد. مادر با چنگ و دندان عليه اوباشان جنگيد تا بچه اش را پس بگيرد. اوباشان با خشونت او را به زمين افكندند و او فريادي تكان دهنده سر داد. نخست گريه ميكرد؛ اما سپس نوميديش به خشم تبديل شد. احساس خشم به تدريج بر او غلبه كرد، بر پا ايستاد، اشكهايش را پاك كرد، و استوار و خشن و شكست ناپذير بر جاي ايستاد. اين براي ما بسيار موثرتر و ملموس تر از اپرايي بود كه در پكن ديده بوديم. بنظرمان آمد كه حتي اگر حكايت رنجها صرفاً بعنوان يك سنت فرهنگي مورد استفاده قرار گرفته، اما بچه ها در ارتباط با آن به چنان تعهد و شور و شوقي دست يافته اند كه آن را بخودي خود ارزشمند ساخته است. چه روش شكوهمندي براي گرفتن انتقام از بورژوازي بخاطر فرهنگي كه بر مردم تحميل ميكرد: فرهنگي كه مردم را نادان، بد ذات، وحشي و بره معرفي ميكند.

 

آموزش مختلط بمعناي واقعي: دختران تيراندازي ميكنند و پسران دوخت و دوز

آموزش مختلط صرفاً به معني در كنار هم قرار دادن دختران و پسران نيست. بلكه به آن معناست كه بايد به آنها چيزهاي يكساني آموخته شود و علوم خانگي يكي از مهمترين عرصه ها براي سنجش واقعيت يا سنجش آموزش متقابل است.

در اتحاد شوروي به راه افتادن ايدئولوژي بازگشت زنان به خانه كه بعد از 1936 به راه افتاد، فوراً بر آموزش و پرورش بچه ها تاثير گذاشت. با وجود آنكه كاركرد اقتصادي خانواده به مقدار كمي نابود شده بود اما اين چرخش ايدئولوژيك مستقيماً با نياز رژيم شوروي به احياء كاركرد اقتصادي خانواده مرتبط بود. آشكارا قبول شد كه همه عملكردهاي اقتصادي و ايدئولوژيك خانواده بورژوايي براي تكامل "جامعه" مورد نياز است. خصلت بشدت ارتجاعي اين بازگشت به ساختار قبلي خانواده، آشكارا در دلايلي كه رهبري شوروي براي توجيه آموزش جداگانه پسران و دختران ارائه ميداد بر ملا شد:

"ما گامهايي برداشته ايم تا مدارس بتوانند در هر زمينه خود را بر خصوصيات ويژه دختران و پسران منطبق كنند. دولت شوروي امروز با مشكلات مهمي مواجه است. اولينش اين است كه چگونه واحد ابتدائي جامعه يعني خانواده را بر اين مبنا كه پدر و مادر بعنوان سران خانواده كاملا برابر بوده، اما هر يك وظايف روشن و معين خود را دارد، تقويت شود. بنابراين ما بايد رژيمي آموزشي  برقرار كنيم كه مردان جوان را براي تبديل شدن به پدران آينده، جنگاوران شجاع سرزمين مادري، و زنان جوان را براي تبديل شدن به مادران آگاه، پرورش دهندگان نسل آتي، تربيت كند." (4)

و بدين ترتيب از پسران خواسته شد كه به سرباز تبديل شوند و از دختران خواستند كه سربازان آينده را بپرورانند!

"اورلوف" تدابير اتخاذ شده براي كنار گذاشتن فزاينده آموزش مختلط را در شماره 20 اوت 1943 ايزوستيا اينچنين توجيه كرد: "در آموزش مختلط نه توجه لازم به خصوصيات ويژه تكامل جسماني پسران و دختران ميشود و نه به ملزومات متفاوتي كه تربيت آنها در زمينه هاي خاص ذاتي شان ايجاب ميكند ... اين بسيار مهم است كه در مدارس دخترانه رشته هاي ديگري نظير پداگوژي، گلدوزي و خانه داري را وارد كنيم." (5) "تيموفيف" نيز در آوريل 1945 در روزنامه آموزش رسمي شوروي چنين نوشت: "انساندوستي سوسياليستي بايد طبيعت زنانه را در نظر بگيرد. ما بايد علاقه زنان به اشياء زيبا، گلها، لباسهاي شيك و تزئينات را در نظر بگيريم."(6)

تنها اسم كلاس خانه داري كافيست كه قلبمان را به درد بياورد. "ژان" آن بعد از ظهرهاي چهارشنبه را بخاطر مي آورد كه پسر بچه ها كلاس را ترك ميكردند و دخترها را به كارگاه ميبردند تا در آنجا دوخت و دوز، رفوگري يا كوك زدن ياد بگيرند و منتظر روز بزرگي شوند كه بتوانند لباس بچه بدوزند. چه بعد از ظهرهاي پايان ناپذير حوصله سر بري. و ما با نخهاي رنگي، آينده خاكستري و يكنواختمان را مي بافتيم. ما سر و صداي پسرها كه آنسوي پنجره مشغول فوتبال بودند و فحش هايي كه به هم ميدادند را مي شنيديم. آنها ميتوانستند در هواي آزاد بازي كنند. خوش به حالشان! اما "ژان" واقعاً اشتباه ميكند كه از درس خانه داري دلخور است چرا كه همين درس نقش بسيار مهمي در برانگيختن طغيان زنانه ما بازي كرد.

در دبيرستان شماره 26 پكن، كلاسهاي خانه داري بسيار متفاوت است. پسران و دختران در كنار يكديگر به انجام خدمات متنوع مشغولند. يك كارگاه كفش دوزي در اتاقي كوچك بر پا شده است. آنجا بچه هائي را ديديم كه بر صندلي نشسته و مشغول دوخت و دوز دمپايي بودند. آنها بي سر و صدا براي ما سر تكان دادند. البته چند لحظه قبل صداي گفتگويشان را از راهرو شنيده بوديم. ما چند كارگاه ديگر را هم ديديم كه در آنجا لباس شاگردان تعمير ميشد. در يكي از آنها يك پسر بچه 13 يا 14 ساله ماهرانه مشغول دوختن جيب بر پشت يك شلوار بود. (7) در اتاقي ديگر، بچه ها سر دوستان خود را اصلاح ميكردند. يك اتاق ديگر كارگاه نجاري بود. پسران و دختران براي تعمير لوازم مدرسه به آنجا ميرفتند و ياد ميگرفتند كه چگونه نيمكت درست كنند. آنها بطور كلي هر كاري كه بطور روزمره پيش مي آيد را ياد ميگرفتند. اتاق ديگري نيز به درمانگاه اختصاص يافته بود. در آنجا به بچه ها براي درمان بيماريهاي ساده يكديگر، طب سوزني آموخته ميشد. آنها همچنين تشخيص گياهان طبي و تهيه داروهاي گياهي را ياد ميگرفتند. شاگردان اين خدمات گوناگون را به تناوب با ياري كارگران يا آموزگاران انجام ميدادند.

خانه داري فقط يك ارزش آموزشي حقيقتاً مختلط نداشت بلكه ارزش عملي فوري نيز داشت. فقط فكرش را بكنيد كه يك مادر چقدر "آزاد" ميشود اگر فرزندانش بتوانند لباس و كفش خود را تعمير كنند يا مسئله سلامت خود در مدرسه را حل كنند. بعبارت ديگر، بتوانند به خود متكي باشند. اين نيز يك نكته فوق العاده ديگر در انقلاب چين است. اينطور نيست كه "خدمات دولتي" جاي كار مادر را گرفته و فرزندان وابسته به چنين خدماتي هستند. كاري كه قبلا فقط قلمرو خانواده (يعني زنان) بود به مسئوليت جمعي تبديل شده و همه بخشهاي جامعه در آن سهم ميگيرند.

اما قبل از اينكه اين نتيجه حاصل شود، يك دنيا پيشداوري بايد سرنگون ميشد؛ يك كوه اعتقادات توجيه كننده تقسيم كار مبتني بر نابرابري طبيعي بايد به مصاف طلبيده ميشد. ايده هاي كهن بايد ريشه كن ميشد ـ ايده هايي كه كيفيات ذاتي ابتكار عمل و آتوريته را به مرد نسبت ميدهد و به زن اجازه ميدهد كه "احساساتي تر" باشد فقط براي آنكه او را از هرگونه نزديكي به كار فكري محروم كند. بايد به بچه ها نشان داده شود كه مقدر نشده بعضي افراد، كار فكري را بهتر از كار يدي انجام دهند؛ يا اينكه خانه داري را بهتر از زبانهاي خارجي بلد باشند. اين يك مبارزه ايدئولوژيك ضروري است و موثر بودن اين مبارزه در چين بر نظامي آموزشي استوار است كه هيچ محدوديتي در حيطه هاي آموزش و فعاليت بر سر راه دختران قرار نمي دهد. همه بچه ها براي جنگ خلق آموزش ميبينند و محدوديتي براي دختران وجود ندارد. آنها همانند پسران آموزش نظامي مي بينند، تمرين تيراندازي ميكنند، دروس تهاجمي را مي گذرانند، و فنون مبارزه با دست خالي را ياد ميگيرند. در هر مدرسه و در همه فعاليتهاي خارج از مدرسه، بچه ها تعليمات نظامي مي بينند، اسلحه حمل ميكنند، خود را در جوخه ها سازمان ميدهند و ياد ميگيرند كه چگونه از خود محافظت كنند و پناهگاه حفر كنند.

 

مرتبط كردن تحصيلات با كار توليدي

همه شاگردان در هر سال تحصيلي حدوداً يك هفته به كار توليدي در كارگاههايي كه در مدارس توسط ساكنين محل ايجاد شده مي پردازند. اين كار جدا از خدماتي است كه بالاتر به آن اشاره كرديم. آن كارگاهها يك هدف كاملا متفاوت را دنبال ميكنند.

در چين اصلا سعي نميشود كه يك درك تجريدي يا كهنه از كار يدي به بچه ها داده شود؛ درست برخلاف فرانسه كه هر وقت از "كار يدي" صحبت ميكنند منظورشان پيشه وري است. آهنگري، بنائي و نجاري هنوز موضوع اساسي ديكته ها و متون حفظي در مدارس ابتدائي هستند؛ هرچند كه اينگونه مشاغل تقريباً بطور كامل ناپديد شده اند. در فرانسه بندرت از كارهايي كه اكثر مردم در يك جامعه صنعتي مدرن انجام ميدهند، حرفي به ميان مي آيد. به دلايل قابل فهم كسي از خط توليد يا سهم توليد صحبت نمي كند. در برخي متون معدود كه از اين مسائل ياد شده، هدف اين است كه تصويري مجرد از آنها ارائه داده شود و اين كار كاملا عامدانه صورت گرفته است.

تصوير رايج از كارگر يدي همان فرد در حال تردد قرن هجدهم است كه در حرفه خود خبره بود، به كارش عشق ميورزيد و از آگاهي به اينكه كار دشوار و ماهرانه اي انجام ميدهد، لذت ميبرد. وقتي از دشواري صحبت ميشود منظور دشواري كار نيست بلكه اجراي ماهرانه حرفه است.

 

كارگاههاي كوچك در مدارس

در مدرسه "نان كين" به ما گفته شد كه كارگاهها بعد از اينكه پيوند بسيار نزديكي با مجتمع كاميون سازي محل بوجود آمد، برپا شدند. كارگران كارخانه براي سوار كردن ماشينها آمدند و يك پروسه كاري ساده را سازمان دادند. اما بچه ها ميتوانستند در همين پروسه ساده بعضي از كارهايي كه در كارخانه انجام ميشد را به پيش ببرند. بچه ها براي كارخانه فيلتر هوا ميساختند.

يك زن كارگر كه عضو تيم كارگري كارخانه بود در اين كارگاههاي كوچك كار ميكرد. او به بچه ها همه گامهاي ضروري را مي آموخت و به آنها تكنيكهاي ساده را ياد ميداد و به اين ترتيب آنها را قادر ميساخت كه مهارت هاي يدي را بسيار سريع جذب كنند. اما بطور خاص، او به بچه ها اهميت كار جمعي، اهميت متحد بودن، براي ايجاد ثروت را ياد داد. اين كارگاههاي كوچك مدرسه (بقول خودشان كارگاههاي ما) تحت مسئوليت منحصر بچه ها قرار دارد. كمابيش خودشان به تنهايي آنها را سازمان ميدهند و اداره ميكنند. به آنها اين فرصت داده ميشود كه تجربه كسب كنند و اين تجربه متفاوت از زماني است كه خودشان واقعاً وارد يك كارخانه شوند.

اگرچه از ماشينهاي كارخانه اي در اين كارگاهها استفاده ميشود، اما تعداد عمليات اين كارگاهها نسبتاً كم است و روند كار بسيار ساده. بنابراين بچه ها بهتر ميتوانند به كار مسلط شوند و مفهوم كلي آن را درك كنند. بنابراين آنها بهتر ميتوانند دست به ابداعات بزنند، روشهاي كاري جديد ايجاد كنند و جوانب مثبت را بسنجند و آنچه بايد تغيير كند را دريابند. يكي از مهمترين مسائلي كه بايد رعايت شود اين است كه آموزش تحت يك انضباط كوركورانه نباشد. برعكس، در پيوند تنگاتنگ با تمرين اعمال قدرت جمعي ، قرار داشته باشند.

اگر شما دقيقتر به مسئله نگاه كنيد روشن ميشود كه همه اينها براي ايجاد يك تعادل ضروري در مقابل بقيه آموزش هاي مدرسه است. اگر كار كلاس درس بطور جمعي انجام شود و بچه ها بجاي اينكه با حسادت در پي حفظ دانش خود باشند به يكديگر كمك كنند، باز هم خواندن و نوشتن و حل مسائل رياضي بطور فردي انجام ميگيرد. در حاليكه تجربه توليد را فقط ميتوان بطور جمعي به پيش برد. و اين براي پرورش رفتار سوسياليستي حياتي است. بچه ها آماده ميشوند تا همانگونه كه ماركس مطرح كرد، به كارگراني كه آزادانه به تعاون جمعي ميپردازند تبديل شوند.

آنها طي ساعات درس به كارگاه مي آيند و با همان ريتمي حركت ميكنند كه ساير شاگردان. يعني صبحها سه كلاس 45 دقيقه اي دارند و بعد از ظهرها دو كلاس. بين هر كلاسي 10 دقيقه فاصله است. بچه هاي كم سن و سال تر فقط صبحها در كارگاه كار ميكنند. "ژانين" از بچه ها پرسيد كه آيا كارگاه را يك بازي ميدانند؟ آنها از اين سئوال متعجب شدند: "به هيچوجه." يكي از آنها گفت: "مسئله كارگاه بسيار مهم است. اگر تحصيلاتمان از كار عملي دور بيفتد، اگر هيچ شناخت مشخصي از توليد نداشته باشيم، اگر هيچ پيوندي با كارگران و دهقانان نداشته باشيم، چگونه ميتوانيم كاري كه كارگران و دهقانان آغاز كرده اند را ادامه دهيم؟ نمي توانيم!"

بارآوري، مهمترين بخش اين كار نيست. به كار واداشتن بچه ها، تلاشي براي تبديل هر منبع كاري قابل دسترس جامعه (منجمله بچه ها) به سرمايه نيست. كار براي بچه ها آموزنده است زيرا براي جامعه مفيد است. و براي جامعه مفيد است، عمدتاً بدان خاطر كه براي بچه ها آموزنده است.

به موازات كارگاهها، باغچه هاي سبزيكاري وجود دارد. در سراسر سال بچه ها بر مبناي يك نظام سهميه اي گروهي به كشت مي پردازند. آنها بخش بزرگي از سبزيجات مورد استفاده در ناهار خوري مدرسه را تامين ميكنند. همه جا حتي در مركز شهر با باغچه هاي سبزي كاري مواجه ميشويم. بعضي وقتها آنها حتي كف خيابانها را ميكنند تا روستاي نهفته در پشت سنگفرشها را پيدا كنند.

 

كار توليدي خارج از مدرسه

با اين وجود، اين تنها ارتباط بچه ها با توليد اجتماعي نيست.

سال تحصيلي 8 ماه و نيم به طول مي انجامد. بعد از خاتمه سال تحصيلي شاگردان و آموزگاران سه هفته در يك كمون خلق به سر ميبرند و در كار زراعي شركت ميكنند. آنها با خانوارهاي دهقاني زندگي ميكنند و از شرايط زندگي و كار در كشور مي آموزند. اين به آنها فرصت ميدهد تا تجربه كسب كنند و افق ديدشان را وسيعتر نمايند. به ما گفته شد كه دهقانان به گرمي از آنها استقبال ميكنند و براي آنكه به آنها آموزش طبقاتي دهند، دردسرهاي زيادي را متحمل ميشوند. شبهاي فرهنگي برگزار ميشود كه بچه هاي شهري و دهقانان به نوبت براي يكديگر نمايش اجرا ميكنند. نمونه هاي مشخصي از مبارزات گذشته مطرح ميشود و در مورد مبارزات حال به بحث و گفتگو مينشينند. بچه ها "به كمك شواهد زنده"، خلاقيت توده هاي دهقاني و پيشرفتي كه كل خلق چين به كمك آنها حاصل كرده را در مي يابند.

بچه هاي چين كشش ويژه اي نسبت به شهرها ندارند و بعد از ترك مدرسه احتمال سكونت آنان در مناطق روستايي مانند هر نقطه ديگر است. اين يك سياست پايه اي حزب است كه چين را شهري نكند، بلكه صنايع را با استفاده از بريگادهاي كشاورزي موجود در مناطق روستايي توسعه دهد. (البته كساني كه از مقوله صنعتي كردن دركي بورژوايي دارند مخالف اين سياست حزب هستند.

) مسلماً پيشبرد اين سياست تنها در صورتي امكانپذير است كه جامعه، "دهاتي ها" را تحقير نكند. و پيشبرد چنين سياستي بستگي به يك درك روشن از اهميت دهقانان براي انقلاب و نياز به محدود كردن شكاف بين شهر و روستا، بويژه در بين بچه ها از همان سالهاي اول دارد. بچه ها بعد از اقامت در مناطق روستايي براي دو تا سه هفته در يك كارخانه كار ميكنند. مسلماً همان طور كه در روستاها معمول است، آنها نبايد همه كارهايي كه به افراد بالغ داده ميشود را انجام دهند. ساعات كار آنها نيز كوتاه تر است. اما بچه ها در كنار كارگران حضور دارند و همراه با آنها كار ميكنند. دوباره بايد اشاره كنيم كه كسب شناخت فني را نمي توان از تربيت ايدئولوژيك و سياسي آنها جدا كرد. بچه ها در فعاليتهاي سياسي و فرهنگي كارگران سهم ميگيرند. اين نشاندهنده احترام زيادي است كه براي بچه ها قائل هستند. به ما گفته شد كه بچه ها به دستياران كارگران تبديل ميشوند.

در اين كار نيز مطالعه مورد تاكيد قرار ميگيرد. مسئله به هيچوجه به اين صورت نيست كه به آنها شگردهاي كار را بياموزند تا بتوانند برخي كارها را بدون درك اهميتشان اجرا كنند. هدف از تكنيكهاي مورد استفاده را بطور جزء به جزء برايشان تشريح ميكنند. مثلا اينكه چرا اين بخش را بايد پيچ كرد و آن يكي را جوش داد. چرا كاري كه در اين بخش انجام ميشود فقط بخشي از كل روند كار است. و چگونه ارزش و مفهومش را از كار جمعي كساني كه قبل و بعد از اين كار مشخص درگير بوده اند، ميگيرد.

بچه ها همچنين در مورد نقاط ضعف روندهاي كاري كنوني تجربه كسب ميكنند. توجه زيادي ميشود كه آنان را در علاقه كارگران به تكامل تكنولوژيك، سهيم كنند و نشان دهند كه چگونه چنين تكاملي از همكاري نزديك كارگران با متخصصان بدست مي آيد. مبارزه بين دو خط مشي متفاوت كه بر سر كل موضوع ترقي تكنولوژيك وجود دارد، مداوماً مورد تاكيد قرار ميگيرد. بچه ها نبايد دچار اين توهم شوند كه تكامل نيروهاي مولده امري خنثي است و چگونگي تكامل آنها بار و پيامدهاي سياسي مشخص ندارد.

 

 

 

 8 - بزرگ كردن و آموزش فرزندان: قلمرو جامعه يا قلمرو دولت

نگهداري از فرزندان و آموزش، نكات ديگري را نيز پيش مي كشد. واضح است كه نگهداري فرزندان در چين ديگر يك قلمرو انحصاري خانواده منفرد نبوده و به همين ترتيب قلمرو متخصصان نيز نيست. تجربه اتحاد شوروي در اين حيطه نيز تصوير متضادي را عرضه ميكند كه به درك اهميت تمام و كمال تجربه چين ياري ميرساند.

"شك نيست كه عباراتي مانند والدين من و فرزندان ما بتدريج منسوخ خواهد شد و جايش را عباراتي نظير افراد مسن، افراد بالغ، بچه ها و كودكان خواهد گرفت". اظهارات "لوناچارسكي" (1) در حمايت از اين تز بود كه بچه ها ديگر مايملك والدينشان نبوده بلكه به مايملك دولت تبديل خواهند شد. مسئله بچه ها در كنه خود، مسئله آينده جامعه است. آيا ما ميخواهيم تقسيم كار و ساختار كنوني نقشهاي اجتماعي را حفظ كنيم يا اينكه در پي نابود كردنش هستيم؟ اگر دومي است پس چگونه اميدواريم كه اين كار را از طريق سپردن كامل تربيت بچه ها به جمعي از متخصصان دولتي انجام دهيم؟ چنين آموزش و پرورشي در بهترين حالت بچه ها را از جامعه واقعي جدا مي كند؛ آنها را به افرادي تبديل ميكند كه هميشه خود را صغير مي شمارند و تابع احكام متخصصاني هستند كه همواره و تحت هر شرايطي از آنها "بهتر ميدانند" و "قادرترند". مناسبات مالكيت بين والدين و فرزندان مطيع آنها بايد ناپديد شود. اما يك مناسبات اجتماعي گسترده تر وجود دارد كه ميتوان گفت نگهباني فرزندان را به والدينشان مي سپارد. اين نه فقط عليه فرزندان بلكه عليه همه ستمديدگان ميباشد. اين به فرزندان نقش صغير ميبخشد و آنها را از استقلال و مسئوليت محروم ميكند. اين مناسبات توسط جدا كردن بچه ها از جامعه و نگهداري آنها در يك دنياي جداگانه در "دنياي كودكي" مدرسه و خانواده ايجاد ميشود. دورنماي "لوناچارسكي" صرفاً چنين مناسباتي را تقويت ميكند.

اگرچه ممكن است چنين بنظر نيايد اما مسئله بچه ها در اساس مسئله دولت است. سوسياليسم كه دوره گذار بين سرمايه داري و كمونيسم است، دقيقاً بمعناي نابودي دولت كهنه و ساختن يك دولت نوين است. اين دولت نوين، بنوعي يك دولت ويژه است؛ زيرا هدفش محو واقعي خويش است. تراز نوين بودن آن دقيقا در اين نهفته است كه دولتي براي پايان بخشيدن به تمامي دولتهاست. جاي تعجب نيست كه اين موضوع مانند طاس لغزاني است كه انواع و اقسام تحريفات رويزيونيستي بر سر آن بروز ميكند. زيرا بورژوازي تا مدتها پس از سرنگون شدن از اريكه قدرت، كماكان نفوذ خود را حفظ ميكند؛ و بيش از هر جاي ديگر در عرصه دولت كه سابقاً انحصار مطلق آنرا بدست داشت، نفوذ خود را اعمال ميكند. البته بورژوازي كارخانه ها را نيز كنترل ميكرد اما نمي توانست مانع از چرخاندن كارخانه ها بدست كارگران بشود و كارگران در اين روند به شناخت كامل از آن نائل مي آمدند.

نظام آموزش و پرورش در چين يك نمونه تكان دهنده از دولت تراز نوين است كه قدرتش دقيقا در جهت گيريش براي نابودي نهاد دولت بطور كل، نهفته است. پرولتاريا قدرت خود را از طريق اعمال مستقيم و موثر رهبري بر بخشهاي هرچه بيشتري از جامعه افزايش ميدهد و بدين ترتيب انحصار رهبري سنتي را نابود ميكند. بعلت آنكه پرولتاريا خود را تقويت كرده و ايدئولوژي اش به حد كافي قدرتمند است كه بتواند در عرصه هاي معين تسلط يابد، توده ها آغاز به كنترل عرصه پرورش بچه ها كرده و حتي برخي بخشها را بدست خود گرفته اند. نتيجه اش آن است كه ديگر انحصار متخصصان دولتي در اين حيطه وجود ندارد. بيش از هر جا در نظام آموزشي چنين است؛ اما در زمينه هاي خدمات درماني سرپايي، و روان درماني و امثالهم نيز چنين چيزي مشاهده ميشود. اين اهميت ورود طبقه كارگر به بيمارستانها و ادارات و نيز به مدارس و دانشگاهها بشكل تيمهاي تبليغات كارگري را نشان مي دهد. اين پاسخي به فراخوان مائوتسه دون است كه: "طبقه كارگر ـ و نه فقط حزب يا ارتش وي ـ بايد بر همه چيز رهبري اعمال كند.

"اما نبايد چنين نتيجه بگيريم كه دولت كارگري چين در حال تلاشي است. بدون شك ميتوان گفت كه اين دولت هيچگاه به اين اندازه قدرتمند نبوده است. اما قدرت اين دولت با قدرت تمامي دولتهاي ستمگر فرق دارد زيرا از قدرت توده ها و از گسترش مداوم قابليت طبقه كارگر و متحدانش در رهبري كليه عرصه هاي اجتماعي، ناشي ميشود. انقلاب فرهنگي به نحو خيره كننده اي نشان داد كه افزايش قدرت توده اي همواره نتيجه مبارزه بيرحمانه بين پرولتاريا و بورژوازي است. و اين قدرت هرچه بيشتر رشد كند، ماشين دولتي انحصار رهبري را بيشتر از دست ميدهد. و هرچه ماشين دولتي انحصارش را بيشتر از دست ميدهد، دولت به مثابه ابزار و تبارز قدرت كارگران و توده ها، قويتر ميشود.

متخصصان "سياسي" ديگر انحصار رهبري را در دست ندارند. همانطور كه قابليت رهبري كردن از جانب توده ها افزايش مي يابد، نياز به رهبري كاهش مي يابد. دستگاه رهبري در همه سطوح كوچكتر و ساده تر ميشود و اشكال متفاوت تشكل توده ها عملكردهاي فزاينده اي را بعهده ميگيرند.

 

اسطوره خودآموزي

امروز داريم مي فهميم كه چگونه ايده هاي بورژوايي در زمينه آموزش موفق شده اكثريت بچه ها را به موجوداتي مطيع تبديل كند. اما بايد مراقب ساير ابزاري كه  بورژوازي  از طريق آنها بچه ها را از كسب ديدگاه پرولتري باز مي دارد هم باشيم.

بطور كلي دو طريق براي نگه داشتن پرولتاريا در جايگاه فرودست وجود دارد. يكم، ممنوعيت دسترسي پرولتاريا به "ذخائر" آكادميك علوم، تكنولوژي، فلسفه و هنر است. تحت عنوان اينكه پرولترها به اندازه كافي روشنفكر نيستند. طريق دوم، كه برعكس اولي است، بدين صورت است كه به پرولتاريا مي گويند تو فطرتا صاحب شناخت هستي و بنابراين مي تواني از تجربه روزمره خود تمامي شناخت ضروري را كسب كني و بنابراين نيازي نداري كه به مسائل علمي يا فلسفي نزديك شوي. اينگونه توصيه ها با فراخوان نابودي مدارس، دانشگاهها و ساير موسسات آموزشي همراه بوده است. هدف اين بوده كه نگذارند پرولتاريا با اصلاح اين حيطه ها و متحول كردن قشر روشنفكران كه تاكنون مديريت را در انحصار خود داشته، تجربه كسب كند.

رويزيونيستهاي چين يعني سخنگويان بورژوازي متناوبا هر دوي اين برخوردها را ارائه داده اند. قبل از انقلاب فرهنگي، برخورد اول را مي كردند و سپس به برخورد دوم در شكل يك طرح انحرافي روي آوردند. اين تلاشي بود براي بر سر قدرت ماندن و تثبيت سياست احياي سرمايه داري تحت پوشش  يك خط اولتراچپ.

بطريق مشابه ميتوان گفت كه جامعه بورژوايي دو راه براي جلوگيري از رها شدن بچه ها از موقعيت صغير بودن دارد.

روش نخست كه خود را بلحاظ تاريخي در نظام اقتدارگرايانه و نظام آموزشي "اسكولاستيك"  سرمايه داري به اثبات رسانده، بر ايدئولوژي استعداد ذاتي استوار است؛ از شاخه هاي آموزشي جداگانه تشكيل شده؛ و بيش از هر چيز بر جدايي مطلق بين "كار مدرسه" و توليد، بين خلوص تحقيقات علمي و واقعيات مبارزه طبقاتي، استوار است. آنچه محصول اين نظام است را بخوبي مي شناسيم. بطوري كه جزئيات بيشتر را غير ضروري مي كند.

اما جامعه بورژوايي يك شگرد ديگر نيز در آستين دارد. شگردي موذيانه تر. مي گوئيم موذيانه زيرا اهداف و انگيزه هايش ظاهرا مخالف نظام موجود است. در حالي كه نتايج عملي اش را بايد مد نظر قرار داد. اين شگرد در سياست آموزش آزاد و هدايت نشده و خودآموزي بچه ها متبلور ميشود. اين همان تئوري "طبيعت بشر" است كه يك تئوري كهنه بورژوايي است. سياست فوق بر اين نظر استوار است كه اگر بر بچه ستم روا شود درست مانند آن است كه جلوي فوران چشمه سد شده باشد. اگر نيرويي كه چشمه را سد كرده كنار بزنيم آنوقت بچه ها به جريان تكامل طبيعي خود باز مي گردند.

چه چيزي ميتواند چپ تر از اين بحث بنظر بيايد كه هدف آزاد كردن بچه ها از تمامي قيد و بندها و حتي از هرگونه مداخله خارجي است؟ از عنوان اين سياست يعني "خودآموزي" چنين بر مي آيد كه مربيان را از سر راه برداشته و به بچه ها اجازه مي دهد كه معلم خويش باشند. اما درست همانطور كه اجسام بدون اتكا در سقوط آزاد بسوي مركز جاذبه زمين كشيده مي شوند، اين بچه هاي بي قيد و بند در يك مدرسه "آزاد" نيز بسمت نيروي مسلط ايدئولوژي بورژوايي جذب خواهند شد و شايد نتايج زيانبار پوشيده تري نيز داشته باشد. بدون شك هيچ نظريه اي بهتر از اين بسود آموزگاران پشت پرده يعني حكام جامعه تمام نمي شود، زيرا ادعا مي كند كه هيچ آموزگاري وجود ندارد. اما جامعه كماكان پابرجاست و آموزگاران همواره وجود دارند. پس بهتر است كه نام و چهره آنها را مشخص كنيم.

در اتحاد شوروي طي سالهاي 1920 تجارب آموزشي متعدد و متنوعي انجام شد. اگرچه اين اقدامات و پشتوانه نظري آنها جنبه هاي  واقعا چپ داشت، اما اغلب داراي برخوردهاي اشتباه آميز نيز بود. خطوط ايدئولوژيكي مطروحه بي رگ و ريشه نبودند؛ آنها از تجربه گروههاي آموزشي مترقي كه عليه تزاريسم جنگيده بودند نشئت مي گرفتند. اين مواضع يك ديدگاه پرولتري قطعي در مورد مدرسه و آموزش نبودند. توده ها هنوز فرصت اين را پيدا نكرده بودند كه در تجربه خويش به اين مسائل بپردازند؛ هنوز فرصت نكرده بودند كه صحت ايده هاي معين را محك زده و به تكامل ايده هاي نوين بپردازند و از برخوردهاي اشتباه انتقاد كنند.  بسياري ديدگاههاي ايده آليستي، و بويژه ديدگاههاي بورژوادمكراتيك، بطور صاف و ساده و غيرنقادانه از گرايشات آموزشي در غرب (مثلا از فردي بنام "ده وي") اتخاذ شده بود. مبارزه عليه آموزش نيمه فئودالي و فوق سركوبگرانه تزاريستي اين ايده را تقويت كرد كه طبيعت بچه را بايد از تاثير خارجي آزاد نمود و به آن اجازه تبارز كامل داد. اين بحث بويژه در آثار بلونسكي و لپشينسكي مشهود است. به نظر آنها بهترين راه اين است كه تضمين شود هيچ چيز در "محيط" بچه ها نتواند آموزش آنها را كنترل كند. زيرا اينكار باعث شكل گيري غلط، سركوب و فشار بر طبيعت غني آنها مي شود.

شاتسكي كه يك نمونه بارز از افراد ترقيخواه غير بلشويك در حيطه آموزش بود، طرح بسيار روشني از اين نوع انحراف بدست مي دهد. او يكي از مدافعان سرسخت تئوري آموزش براي آموزش بود و در كمونهاي كودكان كه تحت مديريت ساكنين آن قرار داشت اصل استقلال كامل بچه ها را به اجرا مي گذاشت و اين تئوري را تجربه مي كرد. تجربه اين كمونها خصلت انحرافي فرضيات ايده آليستي درباره "طبيعت" بچه ها را برملا كرد. اين تجارب با شكست كامل روبرو شد.

اولا، هيچيك از اين كمونها نتوانست بدون آموزگار بماند. آموزش بچه ها توسط پرولتاريا و كل جامعه هدايت نشد، بلكه توسط متخصصاني صورت گرفت كه خود را نايب آنها مي دانستند. بعلاوه، با وجود آنكه اين بچه ها را ايزوله كرده بودند تا از "تاثيرات بد" در امان باشند و در حفاظي قرار گيرند كه از قرار براي توليد اصول تساوي گيري كمونيستي ضروري بود، اما خيلي زود روشن شد كه خود اين جامعه كودكان، جوانب برجسته جامعه طبقاتي را باز توليد ميكند. اشكال بارز ايدئولوژي بورژوايي در ميان اين كودكان بظهور رسيد. و بچه ها كه بيشتر از هميشه و بطور قطعي از مبارزات جاري عليه بورژوازي دور افتاده بودند، توانايي كمتري براي نبرد با اين ايدئولوژي داشتند. كروپسكايا با دادن حق تشكيل محاكم قضايي به بچه ها و تعيين تنبيهات توسط اين محاكم قضائي، مخالفت كرد. او گفت با اين كار مخالف است "زيرا اين محاكم بشكل كامل و صاف و ساده همان دادگاههاي قانوني بزرگسالان را بازتوليد مي كنند، حتي اگر بزرگسالان در آن نقشي نداشته باشند."

ميدانيم كه چگونه دسته هاي متشكل از بچه ها بطور خودبخودي مناسبات انضباط و ستم بورژوايي را بازتوليد مي كنند. پسران و دختران كوچك هم مدرسه اي كه هيچكس به آنها هرگز بطور مشخص درباره فرودستي زنان چيزي نگفته خيلي روشن و بسرعت در بين خودشان چارچوب سلطه مردانه را بازتوليد مي كنند. مثلا دختران از بازي هاي مهم و جنگي محروم مي شوند. بعلاوه دوستي بين پسرها و دخترها دقيقا تقليدي از مدل هاي فوق سنتي جامعه است. پسربچه ها مثل مردان از دوستي هاي صريح، سرشار از خشونت، وفادارانه اما غير احساساتي پيروي مي كنند ـ شبيه دوستي هاي پدرانشان كه طي دوران جنگ شكل گرفته است. دوستي دختر بچه ها بي مايه، پر از حسادت و چشم و هم چشمي است. دوستي خود را ابدي مي دانند تا اينكه در اولين بدگماني به نفرتي شديد تبديل شود. درست مانند دوستان مادر!

دنياي اعجاب آور كودكي؟ چه حرف بي معنايي! واقعيت اين است كه يك دنيا وجود دارد و در آن همه قوانين، تضادها، مبارزات و ارزشهاي اخلاقي جامعه ما را مي توان يافت. ممكن است بتوان بچه ها را جدا از جامعه نگهداشت، اما وابستگي ناگزيرشان به بزرگترها كماكان مانعي در مقابل آنهاست. آنها تنها در مورد تعهدات الزامي شان نسبت به جامعه آگاهي دارند؛ از حقوق اندكي كه دارند و يا از ابزاري كه براي مبارزه عليه آن جامعه دارند، هيچ چيز نمي دانند. مسلما اين ساده ترين راه براي قبولاندن همه پيشداوريهاي مورد نياز جامعه بعنوان قوانين مقدس و جاوداني و تشويق تبعيت كامل و اطاعت كوركورانه در كودكان است.

ولي بنظر مي آيد كه همه چيز در بهترين حالت و با بهترين كاركرد، در جوامع سرمايه داري وجود دارد. بنظر مي آيد مدارس و خانواده ها وظيفه خود را در تبديل بچه ها به آن نوع شهروندي كه سرمايه داري نياز دارد با رضايت خاطر به پيش مي برند. اما اين فقط ظاهر قضايا است. بين ماشين آموزشي و خانواده نه فقط تقسيم كاري بر سر سركوب بچه ها موجود است، بلكه تضادهاي قهرآميزي هم بين آنها وجود دارد و بطور خاص اين تضادها بين مدرسه با خانواده كارگري موجود است. اگر اين مسئله ديده نشود به معناي آن است كه انقلاب را از يكي از اهرمهاي كليدي مبارزه طبقاتي محروم كرده ايم. معادله اي كه بين مسئله بچه ها و مسئله آينده برقرار است نه فقط در شرايط كنوني ما معتبر است بلكه در جامعه سوسياليستي نيز مطرح مي باشد. يك جنبش انقلابي كه اهميت رهايي بچه ها را تشخيص ندهد، يك جنبش در حال خودكشي است و در تحليل نهايي بهيچوجه يك جنبش انقلابي نيست.

 

تشخيص دو جنبه مادري: تحت ستم بودن و ستمگر بودن

اين درست است كه فرزند براي مادر، كار و بندهاي بردگي ايجاد مي كند اما فقط اين جنبه از مسئله را ديدن يك ديدگاه عميقا ارتجاعي است. اولا، چنين ديدگاهي اين واقعيت را ناديده مي گيرد كه هدف نهايي انقلاب رهايي كل نوع بشر منجمله بچه هاست.  ثانيا، اين ديدگاه واقعيت ديگري را نيز مي پوشاند. كودكان در همان حال كه يك سرمنشاء كار، اضطراب و نگراني براي خانواده هاي خود و عمدتا مادرانشان هستند، اما پيش از هر چيز قرباني ستم غيرعمدي مادر نيز مي باشند. معهذا، شعار "ما از دست بچه و كار و شستشو جانمان به لب رسيده" يك شعار عميقا ارتجاعي است زيرا بچه هاي تحت ستم را در همان رده اي قرار مي دهد كه استثمار سرمايه داري و ستم خانگي. اين شعار مسائل زير را مخدوش ميكند: عليه چه كسي بايد مبارزه كرد، همراه با چه كسي بايد مبارزه كرد و بخاطر چه چيزي بايد مبارزه كرد. اين شعار متعلق به خرده بورژواي نيهيليستي است كه عليرغم ستمديده بودن، از دستيابي به يك طرح انقلابي كه شرايطش را بطور ريشه اي دگرگون كند عاجز است.

اينكه جنبش انقلابي زنان، مسئله بچه ها را ناديده بگيرد همانقدر غيرقابل قبول است كه پرولتاريا ساير بخشهاي جامعه را ناديده بگيرد و در عينحال اميدوار باشد كه يك جنبش انقلابي را به پيروزي برساند. اگر خودمان فورا عليه مناسبات ستمگرانه اي كه ما را به بچه ها گره زده برنخيزيم، حق نداريم خواست برابري ميان مردم را مطرح كنيم.

افراد زيادي وجود دارند كه به اهميت بچه ها آگاهند اما نمي توانند تحليل درستي از علل ستم بر بچه ها ارائه دهند. جنبش زنان اشتباه ميكند اگر اين ستم را فقط نتيجه موجوديت واحد خانواده كه توليد كننده خودخواهي و منافع شخصي است، مي داند. چنين طرز تفكري اشتباه است. البته خانواده بورژوايي (منظور آن نوع خانواده اي است كه در جامعه بورژوايي عملكرد دارد و نه لزوما خانواده اي كه اعضايش بورژوا هستند) يك چنين ايدئولوژي را توليد مي كند. اما علت اين امر، ساختار هسته اي آن نيست؛ يكتا همسري رسمي بين والدين نيز علت آن نيست؛ اينكه فرزندان با والدينشان زندگي مي كنند هم نيست. همه اينها كه گفتيم استدلالات اشتباه جنبش رهايي زنان است. اگر خانواده "روي خودخواهي مي چرخد"، بدين علت است كه خودخواهي يك جنبه ذاتي و ضروري جامعه سرمايه داري است. انقلاب فرهنگي در چين بروشني اين واقعيت را برملا كرد. اين نكته را در شعار آن دوره مي توان ديد: "با خود بجنگ و از رويزيونيسم انتقاد كن." خودخواهي هيچ چيز نيست مگر ايدئولوژي بورژوايي. و ايدئولوژي بورژوايي توسط سرمايه داري ايجاد شده است. اين يكي از نتايج نحوه توليد كل شرايط مادي زندگي منجمله ساختار خانواده توسط نظام سرمايه داري است. اين سرمايه داري و ساير جوامع استثمارگرند كه خانواده را تبديل به توليد كننده خودپرستي مي كنند. تا زماني كه نظام مزدي وجود دارد، تا زماني كه مناسبات بين نيروي كار مصرف شده و "خساراتي" كه بشكل مزد پرداخت ميشود به حيات خود ادامه مي دهد، يك مبناي مادي براي خودخواهي وجود خواهد داشت و گسترش خواهد يافت. اين مبنا در سراسر دوره گذار بين سرمايه داري و كمونيسم وجود دارد؛ حتي اگر رو به تضعيف و زوال داشته باشد.

كاملا ايده آليستي است كه تصور كنيم اگر چند زوج و فرزندانشان كموني تشكيل دهند و در كنار يكديگر زندگي كنند مي توانند تاثيري قابل توجه بر شرايط بگذارند. در بهترين حالت، خودخواهي خانوادگي جاي خود را به خودخواهي كموني خواهد داد. هركس كه بدنبال بحثي قانع كننده در اين زمينه است بايد برود و ببيند كه چگونه اين كمونها سريعا بخود مشغول شده و افرادش خود را وقف مسائل داخلي كمونها كرده و از جامعه دور افتاده اند؛ بنابراين به تكرار همان كارهايي مشغولند كه خودشان در مورد خانواده سنتي نقد مي كردند. اعضاي بزرگسال كمون در همان حدي كه پا را از زندگي "آتاركي" (مطلقا مستقل) فراتر گذارده و كماكان تماسهايي با جامعه دارند، حامل و ناقل ايدئولوژي مسلط جامعه هستند. حتي اگر فرزندانشان را از جامعه جدا كرده باشند، همان تماسها كافي است كه برجسته ترين جوانب جامعه اي كه والدين از آن فرار كرده اند را در آن بچه ها بازتوليد كنند. جدا كردن بچه ها از جامعه از جانب كساني كه ادعاي مبارزه با فرقه گرايي طايفه اي دارند، مسخره است. و دقيقا شبيه كار همان مادراني است كه به شدت احساس تملك مادرانه دارند، غرق در حقوق مادري اند و روز و شب خود را به تنهايي با فرزندانشان مي گذرانند؛ مي كوشند آنها را از بقيه دنيا دور نگه دارند و البته اينكار را به شديدترين و آمرانه ترين شيوه به پيش مي برند.

تنها راه حل منطقي اين مسئله، رها كردن بچه ها در يك جزيره خالي از سكنه خواهد بود. البته ژان ژاك روسو چنين فكري را قبلا كرده بود. فرض كنيم كه آنها بتوانند زنده بمانند، ولي كماكان بايد معتقد به عقب مانده ترين نظريه "طبيعت بشري" باشيم كه خيال كنيم اين وحشي ها كه از "جامعه مصرفي" دور افتاده اند به افرادي ذاتا كامل تبديل خواهند شد و خصايل سخاوتمندي و از خودگذشتگي كه جامعه در بچه ها سركوب ميكند، در آنها تماما شكوفا خواهد شد. در واقعيت، اين بچه ها بهيچوجه به آدمهاي شرافتمند يا فرومايه (به همان معناي متعارف امروزي آن) تبديل نخواهند شد. آنها تحت تاثير و در انطباق با شرايط مادي موجوديتشان، ايده ها، احساسات و ارزشهايي را براي خودشان شكل خواهند داد. و اگر مجبور باشند براي اوليه ترين ضروريات روزانه يعني براي تنازع بقا مبارزه كنند، آنگاه، براي دستيابي به اين هدف، هر وسيله اي را برحق خواهند يافت ـ منجمله خشونت براي حفظ غذاي "خود" يا قلمرو شكار "خود".

من قصد ندارم تاريخ نوع بشر را بازنويسي كنم، اما دو راه بيشتر در مقابل پايمان نيست: يا به اينكه جامعه بشكل نفرت انگيزي بچه ها را سركوب كند تن مي دهيم، درست همانطور كه ما را قبلا سركوب كرده است؛ يا جامعه را عوض مي كنيم تا ديگر به بچه ها ستم نشود. اگر مردم عميقا نياز به قيام عليه "شرايط كودكي نوع بشر" را احساس كنند ـ كه ميكنند ـ بايد بالاخره بفهمند كه سرچشمه اين شرايط، نحوه سازمان يابي جامعه است. و بنابراين تنها راه، سرنگوني اين شكل از سازمان يابي است.

بعقيده من اكثريت كساني كه تجربه كموني را پيش مي كشند نياز به انقلاب را "در مفهومي كلي" قبول دارند. آنها ممكنست گله كنند كه: "همه اين حرفها را خودمان ميدانيم. منظور ما اين نيست كه با درست كردن كمونها، سرمايه داري نابود خواهد شد اما براي انجام انقلاب بايد گسست اوليه اي از ايدئولوژي مسلط در برخي حيطه هاي كليدي بكنيم. بچه ها جزء لاينفك انقلابند. نميتوانيم بگوئيم اول انقلاب ميكنيم و بعد به بچه ها مي پردازيم."

حق با آنهاست. نياز به گسست از وضع موجود بمثابه يك مسئله عاجل براي بچه ها و زنان و همگان مطرح است. ميتوان گفت اين نياز آنقدر عاجل است كه يكي از پيش شرط هاي هر انقلابي، پاسخگوئي به آنست. اما اين گسست دقيقا به معناي آن است كه بايد از هم  اكنون در جبهه هاي گوناگون فعالانه بضديت با بورژوازي برخيزيم.

تا آنجا كه به بچه ها مربوط مي شود، زنان و آموزگاران بايد در درجه اول به جوانان بعنوان يك نيروي سياسي نگاه كنند كه عليه ستم مشخصي كه بر آنها وارد ميشود، شورش مي كنند. ما بايد به سيستماتيزه شدن اين شورش و تبديل آن از يك طغيان فردي به خيزش جمعي كمك كنيم و ابزار آن را مهيا سازيم. وظيفه ماست كه به افشاي ريشه هاي انقياد آنان كمك كنيم تا بتوانند بجاي فرار از مدرسه به مبارزه عليه نظام آموزشي بپردازند. بايد با آنها عليه دشمنان مشترك متحد شويم: مثلا عليه ماشين دولتي كه آنها را بدين خاطر از آتوريته پدرسالارانه دور مي كند كه تحت آتوريته مستقيم خود قرار دهد؛ نه بدان خاطر كه آزادشان سازد. بيائيد خواست اينكه مسئوليت نگهداري از بچه ها بايد از دست متخصصان دستگاه و نظام آموزشي خارج شده و به والدين و خود فرزندان سپرده شود را جلو بگذاريم. بيائيد از اين ايده دست برداريم كه بچه ها ناتوان هستند و نميتوانند اهميت عقايد ما را درك كنند. بيائيد به آنها واقعيت جامعه خود را نشان دهيم تا بتوانند اشكال ديگر ستمي كه بر مردم روا ميشود را بفهمند و بدين ترتيب حساسيت اجتماعي آنها عمق و گسترش يابد.

تاريخ همه جنبشهاي انقلابي نشان ميدهد كه بچه ها ميتوانند حساسيت سياسي فوق العاده اي داشته باشند. آنها قادرند نه فقط عليه كساني كه بر بچه ها ستم ميكنند بلكه بر عليه ستمگران خلق قيام كنند. آنها بخاطر اهداف عادلانه شور زايدالوصفي نشان ميدهند. گواه ما هندوچين، خاورميانه، ايرلند و سياهان آمريكاست.

جاي هيچ شكي در اين مورد نيست. مگر در فرانسه 1968 نبود كه بچه هاي سيزده ساله تيم هاي كلكتيو را سازماندهي كردند تا بچه هاي كوچكتر را نگهداري كنند و والدين بتوانند در اشغال كارخانه شركت جويند؟ مگر بچه مدرسه ايها نبودند كه همراه دانشجويان و كارگران در سنگرهاي ماه مه 68 مبارزه ميكردند و كميته هاي عملياتي تشكيل مي دادند؛ كميته هائي كه سن متوسط شركت كنندگانش 13 سال بود؟ اخيرا نيز شاهد مبارزه خشماگين سال اولي ها در مدرسه "هورست" براي بازگرداندن معلمان اخراجي بوديم. اين مبارزه باعث اضطراب وزارت كشور و وزارت آموزش و پرورش شد. يكي از همين بچه ها ميگفت كه معلمشان به آنها احترام ميگذاشت و درباره زندگي و واقعيات با آنها صحبت ميكرد. بدون شك اين شورش نميتوانست خودبخودي اتفاق بيفتد ـ وگرنه قبلا اتفاق افتاده بود.

در درجه اول، بچه ها بايد بطور گسترده و پياپي درگير اقداماتي براي تعيين جهت گيري تحصيلات خود شوند. زنان بعنوان نخستين آموزگاران بچه ها بايد قاطعانه اين وظيفه را به پيش برند. آنها در اين زمينه بايد نقش بسيار مهمي بازي كنند. زنان بايد قانع شوند كه ما نه تنها تحت ستم هستيم بلكه ستم هم ميكنيم. تا زمانيكه ما نقش بچه ها را هرچند غير عامدانه ناديده بگيريم، هرگز قادر به فهم تمايلات آنها و يا كمك به آنها نخواهيم بود. زني كه بچه اي را تحت ستم قرار ميدهد هرگز نميتواند خود را رها سازد. زنان براي رها شدن بايد به بچه ها كمك كنند كه آنها هم آزاد شوند. سرنوشت آنها از نزديك بهم گره خورده است.

همانطور كه حدس زده ايد، روشن است كه من در اينجا ادعاي ارائه يك "برنامه" را ندارم. با وجود اين بگذاريد بپرسيم كه هدف چنين برنامه اي چه بايد باشد؟ خيلي كارهاست كه بايد انجام شود: تحقيقات، تجربيات، مبارزات، مباحثات و مطالعات. اينكارها را بايد مشخصتر از آنچه در اينجا مطرح كرده ام، انجام داد. ايده هائي كه در اينجا ارائه شده ممكنست فقط شخصي باشد و شايد هم اشتباه آميز. اما در تحليل نهائي اين امر اهميتي ندارد. اين ايده ها مورد نقد قرار خواهند گرفت و اين آغاز خوبي است. من در اينجا كوشيده ام در بحث از موضوع بچه ها در چين و همه سئوالات مربوط به آن، نشان دهم كه اينكار نه فقط كم توجهي به مسئله رهائي زن نيست، بلكه تلاشي است براي درك اين مطلب كه فهم مسائل مربوط به آموزش و بار آوردن بچه ها ما را به كنه موضوع زنان ميرساند.   

 

 

فصل چهارم

خانواده در چين بسوي يك جمع گرايي توده اي

 

 

 

مقدمه

با وجود اينكه ممكنست با روزنامه نگاران هوچي كه در مورد "كابوس چين" داستان سرائي ميكنند همزبان شويم، بايد قبول كنيم كه خانواده در چين نابود نشده است. اگر از خانواده تبعيت زن از شوهر، تك افتادن زن در خانه، اقتدار مطلق والدين بر فرزندان را مي فهميم؛ اگر خانواده را بعنوان "آشيان امن" و ايـــده ال همه مردان ترسيم ميكنيم كه زندگي بدون آن هيچ معنايي ندارد؛ اگر خانواده را جزيره كوچكي ميدانيم كه در آن شوهر حكم ميراند و بخاطرش به تنهائي عليه مشكلات زندگي روزمره با چنگ و دندان مبارزه ميكند، بله آنوقت خانواده كاملا ناپديد شده است! در بخشهاي پيشين ديديم كه نقشها و ساختارهاي خانوادگي در چين نه فقط بلرزه درآمده بلكه واقعا ريشه كن شده يا جاي خود را به اشكال ديگر سازماندهي داده است.

در عين حال، كل حقيقت ممكنست باعث دلسردي عده اي شود. و كل حقيقت اينست كه در چين نوعي از خانواده هنوز وجود دارد ـ اگر از خانواده، يك زوج يكتاهمسر و پايدار كه فرزندانشان با آنها زندگي ميكنند را مي فهميم؛ و اينكه فرزندان ظاهرا هيچگونه تجربه جنسي خارج از خانواده اي كه بعدا تشكيل خواهند داد ندارند. اين خانواده يك عامل ناراحتي بخشي از جنبش انقلابي است. اما مسئله به اين سادگي نيست و سزاوار بررسي دقيقتر است. اگر مي بينيم كه خانواده در چين هم نابود شده و هم هنوز به زندگي ادامه ميدهد، آنوقت مطمئنا واژه "خانواده" مغشوش تر از آن چيزي است كه فكر ميكنيم.

 

9 - يك بررسي تاريخي

نميتوان چند همسري مشخصه جامعه فئودالي را بطور ساده و عينا با درك متعارف جامعه كنوني از خانواده، معادل دانست. اما اين دو نوع خانواده يك جنبه مشترك تكان دهنده دارند: فرودستي زن در مناسبات با شوهر. نميتوان تصور كرد كه در يك جامعه فئودالي كه بر توليد كشاورزي مقياس كوچك مبتني است، خانواده داراي ساختاري شبيه خانواده در جامعه سرمايه داري باشد؛ يعني هسته اي متشكل از يك زوج و فرزندانشان. جامعه فئودالي از خانواده هاي بزرگ تشكيل ميشود كه در آن پدر و همسرانش، فرزندان همسرانش و خواهران دم بخت آنها، و والدين شوهران و والدين زنان، همه زير يك سقف زندگي ميكنند. همانطور كه ميدانيم، اشكال گوناگون خانواده محصول جوامع مختلف بوده و منطبق بر نيازهاي آن جوامع هستند. (البته هميشه دقيقا اينطور نيست؛ بعدا به اين مسئله خواهيم پرداخت.)

خانواده در چين يك صفت مشخصه تاريخي دارد. اين يكي از مهمترين عوامل جهت افزايش شناخت ما از عملكردها و انواع مختلف خانواده هاست. در عرض فقط بيست و پنج سال، خانواده اي كه مشخصه يك جامعه فئودالي بوده بنحوي در چين تغيير يافته كه در هيچيك از كشورهاي سرمايه داري سابقه ندارد. اين تحول سريع و تازه حائز اهميت است؛ زيرا تنها چيزي است كه مي تواند به فهم شماري از ويژگي هاي جنبش زنان چين كمك كند. در نتيجه ما بهتر مي توانيم عناصري از خانواده معاصر چين كه مي توانند كاربست جهانشمول داشته باشند را كشف كنيم.

 

عروسي خون

در چين داستانهاي زيادي شنيديم. يك نفر برايمان زندگي زن دهقاني از كوهستان "سين كيان" را تعريف كرد كه پاهايش را در قالب گذاشته بودند و براي اينكه پاهاي او كوچك بماند آنها را كج و معوج كرده بودند. زني كه در كانال "پرچم سرخ" كار مي كرد با لبخند و لحن آرام بما گفت كه چگونه تا هشت سالگي مرتبا از پدرخوانده اش شلاق خورده است. يك زن جوان تبتي كه روي مبل نرمي نشسته بود و لباس بلند و رنگارنگي ساقهايش را مي پوشاند، اشك ريزان از دوره اي تعريف كرد كه بنده يك فئودال بود. روزي قصد فرار كرده بود و او را دستگير كرده بودند. پاهايش را به دم اسبي گره زده و اسب را چهار نعل تازانده بودند. پيكر زن روي جاده سنگلاخ كشيده شده بود. همه اين داستانها از دل يك شرايط فلاكتبار وحشتناك زاده شده اند: زندگي هر زن داستاني متفاوت بود. بدنيا آمدن فرزند دختر در خانواده هاي فقير بهيچوجه هديه آسماني بحساب نمي آمد. والدين خوشبخت كساني بودند كه مي توانستند فورا نامزدي براي او پيدا كنند و بدين ترتيب مسئوليت دختر را به والدين شوهر آينده اش بسپارند. او به ازاي غذا و مسكن ـ و كتك ـ از صبح تا شام خادم والدين نامزدش مي شد. اين بهترين معامله بود! بعدا براي شوهرش پسراني مي آورد و با اندكي شانس مي توانست همان بلايي را بسر عروسش بياورد كه سر خودش آورده بودند.

آيا چيزي بدتر از وضعيت زنان در يك خانواده فئودالي وجود دارد؟ با آنها هر كاري مي شد كرد؛ ميشد آنها را خريد و فروش كرد، كتك زد، مورد تجاوز قرار داد و بپاي خدايان قرباني كرد. ميشد پاهايشان را بست و ناقص كرد و بچه هايشان را ربود. واقعيت زندگي اين زنان غيرقابل تصور است.

سراسر زندگي آنها بازتاب حاكميت سه اطاعت بود: در جواني اطاعت از پدر؛ بعد از ازدواج اطاعت از شوهر؛ بعد از بيوه شدن اطاعت از پسر بزرگتر.

با وجود اين، مسائل هميشه راحت جلو نمي رفت و ازدواجها غالبا با اجبار و زور ممكن ميشد:

((مسئله رضايت مطرح نبود. البته زنان اعتراض مي كردند. اما صاف و ساده دختر را طناب پيچ مي كردند، روي كجاوه مخصوص عقد مي نشاندند، به خانه مرد مي بردند، بزور لباس عروسي تنش مي كردند، مراسم را در سالن انجام مي دادند و سپس او را به اطاق دربسته مي فرستادند. ماجرا اينطور به پيش مي رفت. اما داستان زن "هسيان لين" چيز ديگريست. شنيدم كه او دست به مبارزه اي بزرگ زده بود. به اعتقاد همه بايد چنين مي كرد. چون در يك خانواده تحصيل كرده كار كرده بود و با بقيه فرق داشت. خانم! من خيلي تجربه دارم. وقتي بيوه ها دوباره ازدواج مي كردند، كارشان زاري و داد و فرياد بود. بعضي ها هم تهديد به خودكشي مي كردند. بعضي زنها را وقتي به خانه شوهر مي بردند حاضر به شركت در مراسم نمي شدند و شمع ها را مي شكستند. اما داستان زن "هسيان لين" يك چيز ديگر بود. گفتند كه او در سراسر جاده فرياد مي كشيد و نفرين مي كرد. بهمين خاطر وقتي به روستاي "هو" رسيد صدايش كاملا گرفته بود. وقتي او را روي كجاوه نشاندند، با وجودي كه دو مرد و خواهر شوهر جوانش همه زور خود را مي زدند، نمي توانستند او را به محل عروسي بكشانند. در لحظه اي كه حواس آنها پرت شده بود ـ يا حضرت بودا! ـ او خود را به لبه ميز كوبيد و سرش شكست. خون فواره زد. اگرچه كلي خاكستر و پارچه بكار بردند اما خونريزي قطع نميشد. بالاخره همگي فشار آوردند و او را با شوهرش در حجله حبس كردند. در آنجا هم نفرين مي كرد. آه! ...))

راوي سرش را تكان داد و ديگر چيزي نگفت. (1)

روشن است كه برخي از اين دامادها هرگز واقعا شوهر نمي شدند ـ حتي با وجود توسل به زور. برخي دختران كه نامزد كرده بودند خودكشي را به عروسي ترجيح مي دادند. و اين يك اتفاق نادر نبود. در سال 1919، طي خيزش توده اي جوانان انقلابي چين، خودكشي يك زن جوان بنام "چائو" خشم زنان را عليه ازدواج اجباري برانگيخت.

 

سه زنجير آهنين

((.... خودكشي كاملا تابع محيط است. آيا آن دختر جوان از روز ازل ميخواست بميرد؟ نه؛ اينطور نيست. برعكس، ميخواست زنده بماند. تصميم نهايي به مرگ را محيط به وي تحميل كرد. محيط "چائو" متشكل بود از: يكم، جامعه چين. دوم، خانواده "چائو" در خيابان نان يان (چان شا). و سوم، خانواده "وو" در كانزسويان (چان شا) ـ يعني خانواده مردي كه چائو نمي خواست با وي ازدواج كند. اين سه عامل، سه زنجير آهنين را تشكيل مي داد كه براي او نوعي قفس سه نبش محسوب ميشد. چائو عليرغم تلاشهايش، بعلت گرفتار شدن در اين سه زنجير، بهيچوجه نمي توانست به زندگي ادامه دهد. مرگ متضاد زندگي است و بدين ترتيب چائو مرد...

. اگر يكي از اين عوامل گرفتار كننده آهنين نبود و اگر چائو از اين زنجيرها رها مي شد، آنوقت مسلما زنده مي ماند.

اولا، اگر والدين چائو او را مجبور نكرده بودند و آزادش گذاشته بودند كه به ميل خود عمل كند، آنوقت چائو مطمئنا نمي مرد. ثانيا، اگر والدين چائو در اين مورد زور بكار نبرده بودند و اگر مي گذاشتند عقيده اش را به والدين همسر آينده اش بگويد و دلايل امتناع خود را توضيح دهد، و بالاخره اگر والدين همسر آينده اش به اميال وي گردن نهاده و آزادي فردي اش را رعايت مي كردند، آنوقت چائو مطمئنا نمي مرد. و ثالثا، اگر والدينش و والدين همسر آينده اش به خواستهاي او توجهي نمي كردند اما يك بخش قدرتمند از افكار عمومي جامعه حامي وي بود و دنياي نويني وجود داشت كه فرار كردن از خانه و پناه گرفتن در جائي ديگر را نه بي شرافتي بلكه عين شرافتمندي ميدانست، آنوقت مسلما چائو نمي مرد. امروز چائو مرده است زيرا سه زنجير آهنين محكم وي را گرفتار كرده بودند (جامعه، والدينش و والدين همسر آينده اش). سرانجام او كه زندگي را بي ثمر مي ديد به استقبال مرگ شتافت...

اين واقعه، بسيار مهم بود وتحت يك نظام پوسيده زناشوئي اتفاق افتاد؛ در شرايط موجوديت يك نظام و انديشه اجتماعي كور كه در آن استقلال جاي ندارد و عشق نميتواند آزاد باشد... خانواده والدين و خانواده همسر آينده هر دو متعلق به جامعه هستند. آنها جزئي از جامعه اند. ما بايد درك كنيم كه اگر چه اين خانواده ها مرتكب جنايت شده اند اما سرمنشاء جنايت در جامعه است. اين دو خانواده ممكن است خود مجرم باشند، اما بخش بزرگتر تقصير را جامعه بدوش آنها گذاشته است. بعلاوه اگر آنها بفكر ارتكاب اين جنايت افتاده بودند اما جامعه خوب بود، قادر به انجامش نمي شدند...

اگر ما يك كارزار اصلاح نظام زناشوئي براه اندازيم، نخست بايد همه خرافات مربوط به ازدواج را نابود كنيم. در اين ميان، مهمترين كار نابودي اعتقاد به "ازدواج مقدر شده" است. زماني كه اين اعتقاد نابود شد، طرفداري از سياست ازدواج قراردادي توسط خانواده، تضعيف شده و مفهوم "عدم توافق بين زن و شوهر" فورا در جامعه رو خواهد آمد. زماني كه شوهر و زني عدم توافق با يكديگر را به نمايش بگذارند، ارتش انقلاب در خانواده در ابعاد توده اي بر مي خيزد وموج عظيمي از آزادي ازدواج و آزادي عشق در سراسر چين براه خواهد افتاد.)) (2)

اين گزيده اي از مقاله مائوتسه دون در سال 1919 بود. مائو مبارزه عليه جامعه "آدمخوار" را با مبارزه عليه ازدواج هاي ازپيش تعيين شده، همدوش مي داند. حتي برخي مردان با اصل ازدواج اجباري مخالف بودند. همانها كه در هفت يا هشت سالگي ازدواج كرده بودند، هيچ ارزشي براي اين رسم و رسوم قائل نبودند. برخي اوقات آنها نيز مي كوشيدند از سرنوشت خويش بگريزند و از روستايشان فرار كنند. بسياري از اين مردان به صفوف ارتش رهائيبخش خلق پيوستند.

 

خيزش بزرگ

براي زنان در چين فئودالي راه حلي نميتوانست وجود داشته باشد. اين صرفا رسوم قديمي يا وزنه سنن ديرينه نبود كه ستم وارد بر زنان را حفاظت مي كرد. ستم بر زنان شوهردار بطور كلي محصول يك نظام اقتصادي بود. وگرنه چطور مي توان بقاي چنين شرايطي را نه براي چند قرن بلكه حتي براي چندسال درك كرد؟ در سراسر تاريخ طولاني چين قيامهاي دهقاني بسياري ثبت شده است. اما دهقانان هيچگاه پيروز نشده اند  و زنان نيز هرگز نتوانستند طريق زندگي ديگري را دنبال كنند. و چنين نبود تا وقتي كه پرولتاريا به صحنه آمد و راهي نوين به ظهور رسيد كه سرانجامش بهروزي صدها ميليون دهقان و زن بود. بهمين علت است كه جنبش رهائي زنان چين از نزديك با انقلاب مرتبط بوده است. براي نخستين بار، زنان توانستند در اين دنيا نقش نويني بعهده خويش ببينند. و فرصت انجام كاري ديگر جز خدمت به شوهر، مادر شوهر، ارباب و خدايان را بيابند. براي نخستين بار آنها حتي توانستند فرصت ترك جايگاه خود در آشپزخانه، "كانگ" (3) يا سر چاه را بيابند. اين شعار كه "آزادي عشق در سراسر چين گسترش خواهد يافت!" احساسي بود كه آن روزها ربطي با واقعيت زندگي صدها ميليون زن نداشت. احساسات آن زنان در يك ترانه مشهور چيني بدين نحو تبلور يافته است:

دختره هفده ساله بود

چهار سال مانده به بيست و يكسال

او را به پسري دهساله دادند

هفت سال از خودش كوچكتر!

وقتي از چاه آب مي كشيدشوهر به دامنش آويزان مي شد

اين بلند بود و آن كوتاه

مي ترسيد شوهرش در چاه بيفتد

داد مي زد:

"دور شو! اگر پدر و مادرت مهربان نبودند

ترا به چاه مي انداختم

اگر مسئله شان نبود

شوهر! ترا به چاه مي انداختم"

زني كه قصد ترك همسر را داشت معمولا با اين حرف روبرو مي شد كه "بدون من چكار مي كني؟ چه كسي شكمت را سير مي كند؟ چه كسي مزرعه را برايت شخم مي زند؟ مثل زنان بي عقل شده اي و خيال بافي مي كني. هيچ راه ديگري نداري. مقدر شده كه بمن خدمت كني. درست همانطور كه مقدر شده من به اربابان كه برگزيده خداوند هستند خدمت كنم."

رهائي زنان بهيچوجه نميتوانست فقط مسئله زنان باشد. ستم وارد بر زنان به عوامل بسياري وابسته بود و "پشتيبانان" زيادي داشت. رهائي زنان فقط مي توانست در انقلاب تحقق يابد؛ و بهمين ترتيب انقلاب نمي توانست به انجام برسد مگر اينكه مردم از خرافات و احترام به طايفه و پرستش نياكان و ساختار قدرت زناشوئي (كه همه و همه به قدرت استبدادي اربابان خدمت ميكرد) خلاص شوند. بهمين علت بود كه جنبش زنان بسرعت در مناطق آزاد شده توسط ارتش سرخ كارگران و دهقانان، گسترش يافت. زنان در تمامي اين مناطق رهبري "خيزش عظيم" را گرفتند. و حتي قبل از ورود ارتش هشتم پياده به مناطق آنها، زنان قانع شده بودند كه دست يافتن به برابري زن و مرد ممكن است. بنابراين گروههايي را براي شناخت يافتن از خانواده هائي كه در آنها زنان بطور خاص مورد آزار قرار مي گرفتند، سازمان دادند. اين گروهها بديدار زن آزار ديده ميرفتند، با وي صحبت ميكردند و سعي مي كردند قانعش كنند كه اگر زنان متحد باشند، همگي ميتوانند يوغ بردگي را از گرده بردارند. سپس جلساتي با حضور همه زنان روستا ترتيب مي دادند و شوهر يا پدرشوهر را احضار ميكردند كه در مقابل جمع عليه اتهاماتي كه توسط زن يا عروس به آنها وارد مي شود از خود دفاع كنند. اگر آنها از جواب دادن سرباز ميزدند، اغلب از دست جمع كتكي نوش جان مي كردند تا بفهمند ديگر اوضاع با گذشته فرق كرده و بهتر است وقتي به خانه رسيدند بفكر تنبيه و آزار همسر يا عروس خود نباشند. كميته زنان حاضر و آماده و مراقب بود كه اگر لازم شد مجددا وارد عمل شود. "هينتون" مينويسد:

((در بين كتك خورده ها، زن يك دهقان فقير بنام "مان تسان" هم بود. وقتي كه او از جلسه انجمن زنان بخانه بازگشت، شوهرش او را بباد كتك گرفت و بر سرش فرياد كشيد كه "حالا يادت مي دهم كه در خانه بتمرگي. نشانت مي دهم بي حيايي چه عاقبتي دارد.

" اما زن "مان تسان"، ارباب و آقايش را شگفت زده كرد. او بجاي اينكه از آن به بعد در خانه بماند و برده وظيفه شناسي باشد، روز بعد نزد دبير انجمن زنان (كه همسر يكي از افراد ميليشيا بنام تان هون بود) رفت و شكوائيه اي عليه شوهرش ارائه داد. سپس دبير انجمن در پي بحث با اعضاي كميته اجرايي، همه زنان روستا را به يك نشست فراخواند. حداقل يك سوم و شايد نيمي از آنها در جلسه حاضر شدند. زنان مصمم در اين گردهمايي بيسابقه خواستار آن شدند كه مان تسان در مورد اعمالش توضيح بدهد. مردك متفرعن و كله شق فورا قبول كرد. او گفت زنش را بخاطر شركت در جلسات كتك زده و "تنها علتي كه زنان در جلسات شركت مي كنند اين است كه راحت تر به لاس زدن و اغواگري بپردازند."

اين اظهارات خشم زنان را عليه "مان تسان" برانگيخت. فريادها به عمل تبديل شد. از هر طرف به او هجوم بردند، او را بزمين كوفتند و بباد لگد گرفتند؛ لباسش را پاره كردند، به صورتش چنگ انداختند؛ موهايش را كشيدند و او را زير مشت و لگد گرفتند، تا وقتي كه ديگر توان نفس كشيدن نداشت.

"بازم كتكش مي زني؟ هان بگو! بازم كتكش مي زني؟ بازم بما تهمت مي زني؟"شوهر سراسيمه در حاليكه زير ضربات زنان از نفس افتاده بود، التماس كرد: "بس كنيد! ديگر دستم را روي او بلند نمي كنم.

"تنبيه متوقف شد. اجازه دادند از زمين بلند شود. بار ديگر به او هشدار دادند و روانه خانه اش كردند. به او گفتند اگر انگشتت را روي زنت بلند كني بيشتر از اين بار "معالجه" خواهي شد.

از آن روز به بعد، "مان تسان" هرگز جرات نكرد زنش را كتك بزند و زنش را در سراسر روستا بنام قبل از ازدواجش يعني "چن آي لين" صدا كردند. آن زمان رسم بود كه زنان را بعد از ازدواج بنام "زن فلاني" صدا مي كردند.)) (4)

آنچه زنان "خيزش عظيم" ميخواندند، اينگونه شكل داده شد. پس از آن شوهرها حتي اگر فورا شركت همسران خود در امور اجتماعي را مورد تائيد قرار نميدادند، حداقل ياد گرفتند كه محتاط باشند. اين هم حقيقتي است كه "انجمن زنان" اين مرحله اول را طي كرد تا حداقل امنيت لازم را براي زناني كه طالب پيوستن به صفوف مبارزه بودند، تضمين كند.

 

هر طبقه اي، نوع خانواده مخصوص خود را دارد

در عين حال كه ازدواج اجباري و خاصه خريد و فروش عروس هاي خردسال در كل جامعه چين رايج بود و عموما جايگاه فرودست زنان را نشان مي داد، اما تفاوتهاي قابل توجهي بين خانواده هاي نجبا و تهيدستان وجود داشت.

در ملت "حان" كه 90 درصد مردم چين را شامل ميشود؛ از ديرباز چند همسري غيرقانوني اما صيغه كاملا مشروع بود. مرد مي توانست ازدواج كند و حق داشت هر تعداد صيغه هم كه خواست بگيرد و آنها را در خانه خود سكني دهد. صيغه ها همان وظايف همسر رسمي را بر دوش داشتند. بطور مشخص، آنها بايد احترام رئيس خانواده را رعايت مي كردند و مطيع او مي بودند. اما حقوق صيغه ها با همسر رسمي متفاوت بود. آنها بايد از همسر رسمي هم اطاعت مي كردند. همسر رسمي بهمان طبقه اجتماعي شوهرش تعلق داشت. او توسط شوهر انتخاب نشده بود بلكه ازدواج آنها نتيجه توافق خانواده هايشان ـ بدون در نظر گرفتن رضايت آن زن و مرد ـ بود. اما صيغه ها اكثرا از طبقات تهيدست بوده و توسط "مصرف كننده" خود انتخاب مي شدند. در اكثر موارد، آنها را بعد از پير و عليل شدن يا بهر دليل ديگري كه نمي توانستند "كارشان را انجام دهند" از خانه بيرون مي كردند . بعد از اخراج، ديگر راهي در مقابلشان نبود. يا بايد به صف ارتش گدايان و ولگردان مي پيوستند و يا اينكه خدمتكار خانواده اي ثروتمند مي شدند. هر چند فرزندان آنها بلحاظ رسمي از همان حقوق فرزندان مشروع برخوردار بودند، اما در واقعيت اغلب بعنوان نيروي كار زراعي تحت استثمار ارباب قرار مي گرفتند. فرزندان دختر به همان سرنوشت مادر دچار ميشدند؛ يعني صيغه اربابان ديگري مي شدند. اينجا و آنجا امكان داشت كه همسر رسمي دهقانان فقير شوند. زندگي آنها در دست ارباب بود و بهر نحوي كه مي خواست با آنها رفتار مي كرد. بدون شك استثنائاتي هم وجود داشت. مثلا برخي اوقات فرزند يك صيغه مي توانست وارث قانوني ارباب شود؛ اگر همسر رسمي نمي توانست موقعيت خود را حفظ كند و مشخصا اگر پسري بدنيا نمي آورد. اما به رسميت شناختن فرزند يك صيغه، امتيازي منفي به حساب اين زن بود؛ زيرا از آن لحظه به بعد فرزندش را از دست مي داد. او ديگر فرزند زن و شوهر رسمي محسوب مي شد.

ارباب صيغه هايش را از خانواده هاي فقير انتخاب مي كرد و مي خريد. آنها هيچ راه ديگري نداشتند و در اغلب موارد تنها شانس زنده ماندن دخترانشان اين بود كه به ارباب فروخته شوند. برخي اوقات، برادران و خواهران آن دختر با پول فروش وي مي توانستند كمي بيشتر زنده بمانند. برخي اوقات خانواده اي كه تا خرخره زير قرض به ارباب بود، دخترش را "گرو" مي گذاشت. هيچ توافقنامه اي امضا نمي شد؛ ارباب و آقا بي آنكه رسما متعهد به چيزي شده باشد، بازپرداخت قروض را تا فصل برداشت بعدي عقب مي انداخت.

كاملا روشن است كه اين چند همسري، در عمل محدود به مردان ثروتمند بود كه قدرت بدست آوردن هر آنچه مي خواستند را در هر زمان داشتند. براي مردان فقير وضع كاملا متفاوت بود. آنها نه تنها چند همسره نبودند، بلكه غالبا مجبور بودند مجرد بمانند. زيرا امكان تامين زندگي دو نفر را نداشتند. در بين برخي اقليت هاي ملي، قانون برحسب طبقات اجتماعي گوناگون، ساختارهاي خانوادگي متفاوتي را اعمال مي كرد. مثلا سرف داران در تبت بلحاظ قانوني چند همسره بودند ـ كه اين حق صيغه كردن را نيز شامل مي شد. با اين وجود، سرفها ملزم به يكتا همسري بودند ـ كه اين نشانه اي از فقر بود. ازدواج سرفها منحصرا به تصميم ارباب بستگي داشت. ارباب آرزو داشت كه سرفها اخلافي داشته باشند كه همچنان جزء مايملك وي بحساب آيند. چند شوهري نيز در نقاط دور افتاده تبت و در بين فقيرترين بخشهاي طبقه سرف اجرا مي شد. در "موسسه اقليتهاي ملي پكن" شنيديم كه اين نوع چندشوهري را نبايد معادل زنانه "چند زنه بودن" بحساب آورد. اين زنان نبودند كه چند شوهر انتخاب مي كردند؛ بلكه چند مرد مجبور بودند در يك زن شريك شوند ـ زيرا آنقدر فقير بودند كه هر يك بتنهايي نمي توانست يك زن بگيرد.

اين ساختارهاي خانوادگي متفاوت ـ خواه مثل تبت كه قانوني بود، خواه مثل ملت حان كه نتيجه يك شرايط مادي محسوب مي شد ـ نشانه آن است كه هر شكل معين خانواده تابع ساختار اجتماعي جامعه خود است. اما توجه به اين مسئله كه هر شكل معين از خانواده بطور كلي بر ساختار جامعه اي كه  در چارچوبش عمل مي كند منطبق ميباشد، تازه اول كار است. بايد از اين كليت فراتر رويم و عملكرد هر شكل معين (يا ساختار معين) خانوادگي را درون طبقه اجتماعي مربوط بخودش، تشخيص دهيم. خانواده براي توده دهقانان فقير كه وابسته به توليد خصوصي كوچك بوده و هيچ منبع درآمد ديگري بجز زمين و نيروي كار خويش ندارند، تنها راه بقاء است. دهقان به وجود زن براي تقسيم بار كار، نياز مطلق دارد. زماني كه مرد به زراعت زمين مي رود، زن به توليد خانگي خرد مي پردازد. تا زمانيكه توليد صنعتي چين ناچيز بود، همسر و دختران مرد دهقان مسئوليت تهيه لباس، قابل نگهداري كردن مواد خوراكي و تامين كل نيازهاي كوتاه مدت خانواده را بعهده داشتند. پسران مرد دهقان امنيت درازمدت حياتي براي دوره پيري دهقان را تامين مي كردند. دهقان بدون فرزند بناگزير از گرسنگي و سرما مي مرد.

خانواده براي ارباب كه از ثمره كار سايرين برخوردار مي شد، معنايي كاملا متفاوت داشت. در درجه اول و مهمتر از هر چيز، خانواده واسطه وراثت بود. وراثت بود كه امكان انتقال دارايي از نسلي به نسل ديگر را فراهم ساخته و ثروت و قدرت را در دست همان گروه محدود افراد و همان طبقه مستبد حفظ مي كرد. صيغه بخشي از همين طرح بود: هرچه اخلاف وي بيشتر بودند، پايه قدرت ارباب گسترده تر بود. ثانيا، يك خانواده پرعده تر ـ شامل همسر، صيغه ها و فرزندان ـ و يك گروه ملازم و خدمتكار (كه ارباب بر آنها حق آقايي داشت، همانطور كه بر دختران تهيدستان محلي داشت) همزمان مظهر و ابزار كنترل وي بر اهالي محل بود. صيغه گرفتن از صفوف دهقانان تحتاني نيز بمعناي برقراري بندهاي "مقدس" خانوادگي بين ارباب و دهقانان بود. البته اين بندها ارباب را بهيچوجه به والدين دختر متعهد نمي كرد، اما تضمين مي كرد كه اعتقادات خرافي و مذهبي دهقان مبني بر پرهيز از صدمه زدن به خويشان و اموال آنان، تقويت شود. بنابراين انواع خانواده برحسب نيازها و عملكرد متفاوت واحد خانواده در هر طبقه اجتماعي از يكديگر متمايز مي شدند.

 

خانواده "دمكراتيك"

 

نابودي گام بگام عملكردهاي اقتصادي و سياسي كهن خانواده

قانون ازدواج 1950 كه در فرداي انقلاب چين تصويب شد، گواه تغييراتي است كه در مناسبات زن و مرد بواسطه انقلاب دمكراتيك نوين انجام گرفت. چند همسري و صيغه ممنوع شد. ازدواج دختران و پسران زير هجده سال ممنوع شد. رضايت طرفين به يگانه اساس ازدواج تبديل شد. محدوديت در دلايل طلاق برداشته شد و طلاق بي هيچ پرداختي جاري ميشد.

اما اين فقط يك قانون بود كه بر خاتمه اخلاقيات فئودالي مهر تائيد مي نهاد و يك جهتگيري سياسي نوين را نشان مي داد. خانواده كهن هنوز عملكرد داشت و بايد در عمل نابود مي شد. اصلاحات ارضي با نابود كردن مالكيتهاي بزرگ، ضربه مرگباري بر ساختارهاي كهنه خانوادگي وارد آورد. تقسيم مجدد زمين بين خانوارهاي دهقاني و نيز بين همه زناني كه تنها زندگي مي كردند يا مي خواستند شوهر خود را ترك گويند، بنحو قابل ملاحظه اي قدرت نهاد ازدواج را تضعيف كرد. موج عظيم طلاق در دوره اي كوتاه سراسر چين را فرا گرفت و بسياري ازدواجهاي از پيش ترتيب داده شده بهم خورد.

عشق زناشوئي كه هيچگاه حتي در حرف، مبناي ازدواج نبود ديگر به يك دليل كافي براي اينكار تبديل شد. و احساسات جوانان چيني كه 30 سال پيش از آن مورد حمايت مائوتسه دون واقع شده بود (رجوع كنيد به مقاله مربوط به خودكشي چائو) بخشا تحقق يافت. انگلس در تحليل خود از نقش عشق در ازدواج در جوامع گوناگون، در مورد جوامعي كه در آن ازدواج اجباري رسم است ميگويد: "در سراسر عهد عتيق، ازدواج ها توسط والدين ترتيب مي يافت؛ طرفين بي سر و صدا رضايت ميدادند. عشق زناشوئي ناچيزي كه در آن دوره بچشم ميخورد بهيچوجه يك تمايل ذهني نبود بلكه يك وظيفه عيني محسوب ميشد. اين عشق دليلي براي ازدواج نبود بلكه يك جزء همراه آن بحساب مي آمد." (5) اين تعريف، اوضاع چين قبل از انقلاب را بخوبي منعكس ميكند. با آزادي ازدواج "... يك معيار اخلاقي جديد براي سنجش روابط جنسي بظهور ميرسد. سئوالي كه طرح ميشود فقط اين نيست كه چنين روابطي درست است يا ممنوع، بلكه اين نيز مطرح است كه آيا از عشق متقابل سرچشمه گرفته است يا نه." (6)

و اين اهميت قوانين چين بعد از آزادي است. "تن يان چائو" (همسر چوئن لاي) در بحث پيرامون قانون ازدواج 1950 بويژه مطرح كرد كه مبارزه براي اجراي عادلانه قانون بايد بر پايه نكات زير استوار باشد:

((اولا، كادرها بايد قانون ازدواج را مطالعه كنند و ايدئولوژي خود را بخاطر نابودي ايدئولوژي جان سخت فئودالي كه مرد را بالاتر از زن ميداند و زن را بازيچه بحساب مي آورد دگرگون سازند.... ثانيا، سازمانها در تمامي سطوح حزب، حكومت و سازمانهاي توده اي بايد كارزارهاي گسترده و موثر آموزشي و ترويجي را در بين مردم با جديت هدايت كنند؛ تا مخالفت با نظام ازدواج فئودالي را به يك جنبش گسترده توده اي تبديل نمايند. كميته مركزي حزب اظهاريه اي صادر كرد كه بر طبق آن كل حزب بايد "تبليغات و كار تشكيلاتي كه ضامن اجراي صحيح قانون ازدواج باشد را بعنوان يكي از وظايف مهم و منظم دوران كنوني به پيش ببرند..." ثالثا، آزادي اجتماعي بين زنان و مردان و آزادي عاشق شدن مردان و زنان ازدواج نكرده بايد تشويق شود. نبايد انكار كرد كه در اين زمينه هنوز يك نقطه نظر ناسالم در اذهان بسياري كادرها وجود دارد. بسياري اوقات وقتي يك رفيق مرد با يك رفيق زن دوست ميشود نه فقط بازار شايعه داغ ميشود بلكه جنجال براه مي افتد. ما بايد با چنين رفتاري مخالفت كنيم. ما بايد محيط اجتماعي مناسبي را براي اجراي قانون ازدواج فراهم كنيم. در اينجا بايد خاطر نشان كرد كه عشق و ازدواج امور شخصي افراد محسوب ميشود و نبايد ديگران در آن مداخله كنند؛ و اگر بخواهيم برخوردي مثبت تر به مسئله داشته باشيم، عشق و ازدواج بخش مكمل زندگي اجتماعي هستند. براي دستيابي به يك زندگي اجتماعي رضايت بخش راحت بودن عشق و ازدواج افراد، امري اساسي است.))(7)

روشن است كه نخستين گام "تن" فقط به نابودي رفتارهاي فئودالي كمك كرد و گامهاي بعدي براي خاتمه بخشيدن به اوضاعي كه همه با آن آشنائيم، ضروري بود. (8) يعني اينكه نقش خانواده بعنوان يك واحد توليدي خاتمه يابد. در اين اوضاع، تحولي كه مي بايست به انجام رسد ديگر عمدتا به نابودي فئوداليسم مربوط نشده، بلكه نابودي اشكال بورژوائي خانواده را در برميگيرد. (در غرب مدتهاست كه ساختارهاي فئودالي از ميان رفته اند.) بدون شك چين داراي برخي ويژگيهاي خود است. در درجه اول، مبارزه عليه ساختار خانوادگي بورژوائي به پشتوانه حمايت يك رهبري پرولتري صورت ميگيرد. در درجه دوم، گذشته فئودالي بر نوع خانواده اي كه طي پيشروي انقلاب دمكراتيك نوين شكل گرفت، تاثير گذاشت. با توجه به همه اينها، اينك در چين وارد عرصه اي ميشويم كه براي ما بسيار آشناست؛ يعني مبارزه عليه اشكال بورژوائي خانواده.

درست همانطور كه اصلاحات ارضي ضربه اي مرگبار بر ساختارهاي خانواده فئودالي وارد آورد، كلكتيويزاسيون نيز يك عامل قدرتمند در فروپاشي ساختارهاي بورژوائي خانواده تحت دمكراسي نوين بود. بورژوازي بخوبي اين را فهميد و با پيشنهاد رجعت به توليد خانوادگي كوشيد ضربه اي دقيق بر كلكتيويزاسيون وارد كند. صحبت از "انقلاب در مناسبات اجتماعي" يا "برابري ضروري بين زن و مرد" يا "عشق بمثابه مبناي ازدواج آزاد" كار ساده اي است. اما تا زماني كه توليد بر مالكيت خصوصي مبتني است، اين فقط در سطح يك حرافي پوچ خواهد ماند.

ارث بردن از زمين يا سرمايه، بخودي خود و حتي بدون اينكه هيچگونه پشتوانه قانوني داشته باشد، كافيست تا خانواده را به يك ضرورت اقتصادي و ازدواج را به يك قرارداد كار تبديل كند. بخصوص زنان اين مسئله را خوب درك كرده اند. ما اين را در بحثهائي كه حول مبارزه عليه سياست "ژن ژئو يي مائوي" ليوشائوچي براه افتاد، فهميديم.

با وجود همه اينها، خانواده بعنوان يك ساختمان اقتصادي با خاك يكسان نشد بلكه فقط به لرزه درآمد. خانواده براي دوره اي بعنوان ظرف اصلي انجام كارهاي سابقش نظير نگهداري فرزند، خانه داري و نگهداري از بازنشستگان باقي ماند. براي اينكه ازدواج بتواند از قيود مادي سنتي خويش رها شود، بايد گامهاي بيشتري برداشته ميشد. در عين حال كه وظايف مشخصي كه سابقا خانوادگي بود (نظير بهداشت و تقبل مسئوليت كارگران بازنشسته)  در حال اجتماعي شدن بود، لازم بود كه كلكتيويزاسيون خانه داري در مقياس بزرگ براه افتد.       

 

 

 

10 -  زمان استراحت، زمان كار

طي بازديدمان بارها به ما گفته شد كه زنان و مردان چين امروز به لحاظ اقتصادي، سياسي و حقوقي برابرند. اين به وضوح بدان معنا بود كه هيچ تبعيض در مورد زنان روا نميشود و حتي ممكنست بالعكس باشد (كه بعدا خواهيم ديد). برابري كامل بين زنان ومردان قاعدتا بايد به توزيع برابر افراد هر دو جنس در تمامي بخشهاي جامعه بينجامد. اما هنوز در بسياري حيطه ها اكثريت با مردان است. و برخي حيطه ها تقريبا بطور منحصر در دست زنان است. مثلا اگر به ساختار رهبري نگاه كنيم، مي بينيم كه نسبت زنان به مردان در مواضع قدرت بطور قابل توجهي كم است و هر چه در ساختار قدرت بالاتر ميرويم اين نسبت كمتر ميشود (به ضميمه مربوط به شركت زنان در حكومت رجوع شود). اين نشانه اي واقعي از نابرابري در عمل است و مسلما تا مدتي چنين خواهد بود.

به رسميت شناختن بقاي نابرابري جنسي، حتي اگر بحث آن مسكوت گذارده شود، يك گام اوليه مهم است. برخي اوقات نابرابري زنان صرفا به صورت يك "تاخير" كه به بقاياي ايده هاي كهن مربوط ميشود، به ما ارائه ميشد. مثلا گفته ميشد كه: "ما بايد عليه ايده هاي ارتجاعي مبني بر فرودستي زنان كه بازمانده اي از گذشته است مبارزه كنيم." اما فقط اين را گفتن بمعناي مسكوت گذاشتن آن شالوده هاي مادي موجود است كه فرودستي نسبي زنان كماكان بر آن استوار است. قبول اينكه عقايد مبتني بر فرودستي زنان، عقايدي قلابي هستند چندان دشوار نيست؛ اما دستيابي اساسي به برابري واقعي در گرو نابودي موانع مادي موجود در برابر اين امر است. بدون افشاي اين موانع ـ كه پيش شرط نابودي موانع است ـ  هرگز برابري حاصل نخواهد شد. آماج قرار دادن مبناي مادي فرودستي زنان چين، يك وظيفه سياسي لازم الاجراء ـ نه فقط براي زنان چين و انقلاب چين كه براي كل زنان و انقلاب جهاني است.

تا اينجا ديديم كه چگونه خانه داري هنوز پروسه اجتماعي شدن را از سر ميگذراند. تا زماني كه اين اجتماعي شدن هنوز كامل نشده، واحد خانواده بايد بخشي از مسئوليت تامين اعضايش را بعهده گيرد. بدون شك همين خانه داري بخشي از آن مبناي مادي است كه خانواده را بعنوان يك واحد اقتصادي بازتوليد ميكند ـ حتي اگر مسئوليت خانواده در اين عرصه مداوما محدود شود. خانه داري خصوصي يك مانع مادي و نه ايدئولوژيك در راه رهائي كامل زنان است.

نشاندن تملك جمعي تحت سوسياليسم بجاي تملك سرمايه دارانه ابزار توليد، يك اقدام حقوقي صرف نيست. پرولتاريا پس از كسب قدرت نميتواند صرفا حكم خاتمه زيربناي سرمايه داري را اعلام كند. ايده برقراري سوسياليسم از طريق فرامين كه هنوز طرفداران زيادي دارد، صرفا يكي از انواع عقايد رويزيونيستي است. طبق اين درك از سوسياليسم، همه شالوده هاي مادي سرمايه داري را ميتوان حفظ كرد منهاي ساختار حقوقي مالكيت در آن. در اين برداشت از سوسياليسم، موسسات ملي شده و شركتهاي سهامي كه تحت مالكيت خصوصي يك فرد حقيقي (يك كارفرماي داراي پوست و گوشت و استخوان) قرار ندارند نمونه هائي از نظم نوين ميباشند. با اين حساب ناپلئون كه حكم به ملي كردن داد و ستد تنباكو داد، بايد كمونيست كبيري باشد! (1) همانطور كه خواهيم ديد اين توهمات حقوقي، تاثيرات معيني بر جنبش زنان دارد.

((در جاهائي كه سرمايه داري "بمعناي رايج كلمه" نابود شده است، بقاي ستم بر زن صرفا به مسائل ايدئولوژيك نسبت داده ميشود و يك تعريف غير ماركسيستي و ايده اليستي از ايدئولوژي ارائه ميشود؛ انگار ايدئولوژي ستمگرانه بدون وجود يك پايه مادي ستمگرانه ميتواند بقاء يابد. حال آنكه عملكرد ايدئولوژي، منطقي جلوه دادن آن ستم مادي است.)) (2) اما نابودي سرمايه داري فقط ميتواند بمعناي كامل شدن عصر سوسياليستي و برقراري كمونيسم باشد. سوسياليسم، موجب ناپديد شدن سرمايه داري و محو كليه شرايط مادي كه به نابرابري و مناسبات ستمگرانه پا ميدهد، نميشود. چنين اعتقادي كمابيش بدان معناست كه كاسه و كوزه همه ستمها و نابرابريهائي كه كماكان تحت سوسياليسم وجود دارند را بر سر "ايده هاي كهني" بشكنيم كه بدون هيچ مبناي مادي هنوز موجوديت دارند. اين اعتقاد به همان ادعا برميگردد كه زيربناي مادي كمونيسم و سوسياليسم را يكسان ميداند و تفاوت را فقط در اين مي بيند كه ايدئولوژي كمونيستي با اين زيربنا خوانائي دارد، ولي سوسياليسم هنوز بار ايدئولوژي كهن را بر دوش ميكشد.

در سراسر مرحله سوسياليستي، سرمايه داري و كمونيسم، كه هر يك توسط طبقات اجتماعي مربوط به خود نمايندگي ميشوند، درگير مبارزه اي بيرحمانه اند. شكست سرمايه داري در هر جا راه را براي برقراري مناسبات جنيني كمونيستي باز ميكند. اگر سرمايه داري در بخشهاي مختلف جامعه غلبه داشته باشد، كمونيسم نميتواند برقرار شود.

فرض كنيد كه امروز در فرانسه انقلاب شود و همين امشب پرولتاريا فرمان لغو مالكيت سرمايه دارانه بر ابزار توليد را صادر كند. آيا بدين ترتيب "سرمايه داري بمعناي اساسي" نابود خواهد شد؟ مسلما خير. تقسيم كار يدي و فكري كماكان باقي خواهد ماند، نظام مزدي ملغي نخواهد شد. ساختمان سوسياليسم با يك امضاء به انجام نخواهد رسيد. سرمايه داري را صرفا با شليك گلوله هم نميتوان نابود كرد. پرولتاريا نميتواند از ميراث تقسيم كار سرمايه دارانه ميان كار يدي و فكري (تقسيم كاري كه براي سرمايه داري حياتي است و توسط آن به حد افراط رسيده است) فرار كند. وجود حتي يك گوشه از روابط سرمايه داري به معناي وجود خود سرمايه داري است.

نابودي تقسيم كار يدي و فكري نيازمند يك انقلاب عميق در آموزش و پرورش، و انقلاب مداوم در مناسبات اجتماعي توليد است: كارگران يدي در كارخانه ها فقط از دست خود استفاده نخواهند كرد و روشنفكران نيز فقط به كار فكري ناب نخواهند پرداخت. تحت رهبري سياسي كارگران يدي، هر دوي اينها در پي آفرينش انساني نو از كارگر يدي و روشنفكر خواهند بود. اين وظيفه اي است كه چين بطور ويژه و با هر وسيله ممكن ـ كه مهمترينش انقلاب فرهنگي است ـ در راه انجامش حركت ميكند. براي رسيدن به اين هدف، نيات حسنه كافي نيست. فقط يك مبارزه مداوم است كه سرمايه داري را بمعناي  اساسي نابود خواهد كرد.

عين همين مسئله در مورد ستم بر زنان صدق ميكند. علت اينكه ستم بر زن عليرغم تضعيف شدن، كماكان تحت سوسياليسم بقا دارد اين نيست كه سوسياليسم مبناي مادي اين ستم را فراهم ميكند؛ يا اينكه ستم بر زن چيزي وراي ستم اجتماعي است. بلكه صرفا بدين خاطر است كه سرمايه داري بطور كامل ريشه كن نشده است.

 

نظام مزدي و ستم بر زن

اين واقعيت كه در چين هنوز دستمزد وجود دارد (هرچند با نظام مزدي در كشورهاي سرمايه داري بسيار متفاوت است) بدان معناست كه نيروي كار هنوز كالاست و ميتواند خريد و فروش شود. در كمونيسم چنين نيست. در كمونيسم، خانواده در هيچ جنبه يك واحد اقتصادي نخواهد بود؛ بنابراين خانواده ديگر پايه اي براي توليد ستم بر زن نخواهد بود. در كمونيسم، و فقط در كمونيسم، ديگر كيفيت يا كميت كاري كه هر فرد انجام ميدهد ما به ازائي نخواهد داشت: "به هركس بر حسب نيازش".

ديگر هيچ ارتباطي بين كار انجام شده و رفع نيازها وجود نخواهد داشت؛ هيچ ترازوئي كه رفع نيازها را با مقدار كار انجام شده متعادل كند، وجود نخواهد داشت. كار، ديگر ابزار تامين نان شب نخواهد بود و خود به مهمترين نياز زندگي، به غني ترين و آزادانه ترين فعاليتي كه بشر به چشم ديده تبديل خواهد شد. اين وضعيت، فردا به وقوع نخواهد پيوست و تا زماني كه به وقوع نپيوسته است، نيروي كار در دست افراد خصوصي بعنوان كالا خواهد ماند (به عنوان منبع درآمد شخصي كه همه آن را دارند.) بنابراين، اين كالا طوري به كار گرفته ميشود كه به شيوه توليد غالب در جامعه منطبق باشد. اين كالا بر حسب آرزوهاي كارگر بازتوليد نشده بلكه بر حسب الزامات توليد، بازتوليد ميشود. تا زماني كه نيروي كار بعنوان يك كالا باقي بماند، خانواده ضرورتا يك كارگاه كوچك براي توليد اين كالا باقي خواهد ماند.

مباحث اخير پيرامون دستمزدها در چين به بسياري از مسائل پرداخته است غير از مسئله پرداخت برابر به زنان. اما خود زنان موضوع مركزي اين بحثها هستند؛ چرا كه كل بحث به يك چيز ختم ميشود و آن مسئله تداوم نظام مزدي است.

انقلاب فرهنگي شاهد تكامل مهمي در پيشروي بسوي كمونيسم بود. مردم بطور توده اي به كارزار انتقاد از تمامي انگيزه هاي مادي، امتيازات توليدي و تفاوت دستمزدها كه بنظر ميرسيد براي چند دسته كردن آنها طراحي شده بودند، پيوستند. اما بعدا يك نظريه تفرقه افكنانه جديد تثبيت شد. درجه بندي بر پايه كيفيت به عنصر اصلي نظام دستمزدي تبديل شد. و معيار سنجش كيفيت نه فقط بر حسب سطح فني، بلكه بر پايه سطح سياسي نيز بود. يعني معيار جديد پرداخت اين شد كه برخورد هر كارگر چقدر متعهدانه است و كارش چقدر جنبه كلكتيو دارد. همه اينها خوب است. اما جايزه دادن به يك برخورد سياسي مترقي ـ بصورت دستمزد بالاتر ـ آيا با نظام سرمايه دارانه مبتني بر انگيزه هاي مادي تفاوت چنداني دارد؟ آيا نبايد ارزش گذاري پولي بر رفتار سياسي انقلابي (كه بويژه بمعناي حمله به درك سرمايه دارانه از كار است) را زير سئوال ببريم؟ جاي "كار براي پول براي تامين زندگي " را بايد اين جهت گيري انقلابي بگيرد كه "كار براي خلق، بدون پاداش و سود مالي." اصل پاداش دادن به رفتارهاي سياسي، بجاي اشاعه ايده هاي پيشاهنگ در ميان توده ها موجب تبديل پيشاهنگ به يك گروه نخبه ميشود. و مسلما خطر شكل گيري كارمند صفتان سياسي را در بر خواهد داشت؛ كساني كه همواره به خط حزب گردن ميگذارند تا بدين ترتيب سود ببرند. اين اصل بدون شك خودنمائيهاي فردمنشانه را جايگزين آگاهي كلكتيويستي خواهد كرد چون براي گرفتن پاداش جهت يك رفتار سياسي، آن رفتار سياسي بايد مورد توجه قرار بگيرد. خيلي روشن، همه اينها خطر خودنمائي و "انقلابي نمائي" را در بر دارد. و اين كاملا خلاف هدفي است كه در ابتدا مد نظر بود.

اين امر، هم نشانگر مشكلات ناشي از نابود كردن نظام قديمي پاداش است و هم نشانه ظهور مشكلات جديد ناشي از ارائه گام به گام يك نظام نوين جهت تامين نيازهاي خلق. انكار اينكه نابرابري وجود دارد؛ انكار وجود نيازهاي نابرابر (مثلا در بخش درماني، مسكن يا بخاطر بزرگي يك خانواده) و تاكيد صرف بر ميزان كار يك كارگر نيز بمعناي حفظ شكلي از نظام مزدي سرمايه دارانه است. اين نابرابريها را بايد بحساب آورد و تلاشهائي را براي نابودي گام به گام آنها سازمان داد. بنظر ميرسد كه در برخي نقاط، مسئله را با دادن كمك هزينه به كساني كه نيازهاي بيشتري دارند حل كرده اند. آيا اين را ميتوان گامي در جهت محو گام به گام نظام مزدي بحساب آورد؟ خير. اين كار به وضوح نظام مزدي را تقويت ميكند. انتخاب ميان "نفي وجود نيازهاي متفاوت كه نتيجه نابرابريهاست" و "دادن كمك هزينه" نيست. انتخاب واقعي اينست: يا بايد اين واقعيت كه "سرمايه داري نيازهاي متفاوت بوجود مياورد" را نفي كنيم يا به "ايجاد اشكال جمعي كه اين نابرابريها را تقليل ميدهد" بپردازيم. و اين كار را "نه با افزايش دستمزدها" بلكه با تضمين اينكه جامعه مسئوليت مستقيم تامين نيازها را بعهده بگيرد، انجام دهيم.

هرگاه زن يك كارگر كه صاحب فرزنداني است بيمار شود، بايد نيازهاي آن خانواده را در نظر گرفت. ولي اين به معناي افزايش دستمزد آن كارگر نيست. بلكه به معناي آن است كه بايد مهد كودكي باشد كه شبانه روز ـ تا زماني كه لازم است ـ از بچه هاي كوچك مواظبت كند؛ يك گروه خدماتي بايد باشد كه برايشان غذا تهيه كند و به خانه بياورد؛ يك تيم درماني محله بايد باشد كه مراقبت از زن بيمار را بعهده بگيرد؛ دارو و درمان بايد مجاني باشد و اگر لازم بود كميته كمك مالي محله بايد از طريق صندوق همبستگي محل به خانواده كمك كند. در نظر گرفتن نيازهاي خانواده به معناي روحيه دادن به شوهر و فهماندن اين واقعيت به زن بيمار است كه فراموشش نكرده اند. يعني محبت كردن به بچه ها؛ يعني روحيه كمك رفيقانه و صميمانه همسايه ها ـ از كميته افراد مسن گرفته تا كميته زنان، از مدرسه گرفته تا مهد كودك، از كارخانه تا بيمارستان. و براي اين چيزها نرخ روز نميتوان تعيين كرد!

جامعه غرب به طريقي سازمان يافته كه هر فرد براي بقاء خويش فقط ميتواند به خود و خانواده اش متكي باشد؛ مهم نيست كه با چه نوع مشكلي دست به گريبان است. در غرب، روحيه بازاري داد و ستد و اصل برابري بورژوائي چنين است : "براي اين چند ساعت كار ميكني و معادلش دستمزد ميگيري. ديگر فرقي نميكند كه پنج فرزند داري يا اصلا فرزندي نداري. فرق نميكند كه وضع جسماني خوبي داري يا در حال مرگي. فرق نميكند كه خانه اي داري يا در زاغه زندگي ميكني." در چين سوسياليستي، اصل "هركس كه كار نميكند چيزي نميخورد" فقط به خاطر بيان اين اصل كه هيچكس حق ندارد از قبل كار ديگران بخورد، به كار بسته ميشود. اما يك كارگر بيمار يا كارگري كه مشكلات ويژه اي دارد از هيچيك از موقعيتهاي مادي يا ايدئولوژيك محروم نميشود.

نكته آخر و مهمتر. از آنجا كه ديگر كار بطور خالص با هزينه نيروي كار معنا نميشود، خود نيروي كار ديگر صرفا حاصل جمع توانائيهاي مثبت و منفي جسماني و روحي نيست. بنابراين توليد نيروي كار جديد هر چه كمتر مسئله اي مربوط به بازتوليد روزمره آن (يعني خوردن و خوابيدن و فردا آماده كار بودن) است. و هر چه بيشتر با مسئله افزايش دانش كارگران در زمينه فنون گوناگون، تكنولوژيهاي جديد و امور جامعه مرتبط ميشود.

كارگر تحت فشار نيست كه فلان مقدار محصول را توليد كند؛ از زنان و مردان كارگر انتظار ميرود كه در طراحي پروژه ها يا فنون جديد شركت جويند؛ در كلاسهاي كارخانه درس بخوانند يا به دانشگاه بروند؛ به صف پزشكان پابرهنه بپيوندند؛ موسسات آموزشي را بچرخانند؛ امور نظامي را فرابگيرند؛ در امر صنعتي كردن نواحي كشاورزي شركت كنند؛ نقاش، شاعر يا فيلسوف باشند. و بالاتر از همه، فعالانه و آگاهانه در پيشبرد انقلاب شركت كنند. ميان "قابليتهاي" اين كارگران با پرولترهاي از كار افتاده و به بند كشيده شده و تابع ماشين در نظام سرمايه داري، چه وجه اشتراكي موجود است؟

در مقايسه وضعيت كارگران در غرب با كارگران چيني كه افق و اهداف كاري آنها بسيار گسترده تر است، يك جنبه ديگر از عملكرد خانواده تحت سرمايه داري را مشاهده ميكنيم: در غرب، خانواده ساعات آزاد كارگر را متبلور ميكند و وي را وادار ميكند ساعاتي را كه صرف كار ميكند تحمل كند. جدائي غير طبيعي بين زمان تفريح و زمان كار، مشخصه يك جامعه استثماري است كه تنها اهميت كار را در كسب درآمد كافي براي ادامه حيات ميداند.

پرولتاريا، محروم از هر نوع مالكيتي، فقط ميتواند يك رشته كارهاي جدا و بي معنا را بطور پايان ناپذير و تكراري پيش ببرد؛ تا حد مرگ بيزار شود و فشار جسماني زيادي را متحمل شود تا لقمه ناني به كف آورد. ما براي زندگي كردن كار ميكنيم؛ اما براي چه نوع زندگي؟ (3) بعد از ساعات كار كه صرف كسب درآمد ميشود، زمان استراحت ما فرا ميرسد ـ يعني ساعاتي كه همه اميد و آمال ما در آن جمع شده است. روزهاي تعطيل تنها لحظات زندگي واقعي بنظر مي آيند؛ خانه بنظر تنها مكاني مي آيد كه ميتوانيم در آن زندگي خوبي داشته باشيم؛ و سفر در دوره تعطيلات تنها هدف سراسر سال به نظر ميايد. حداقل، روياهاي روزانه مان چنين است. در چنين شرايطي، شگفت آور نيست كه "زندگي خصوصي" تا اين اندازه براي ما مهم ميشود. ماشين، تلويزيون، يك "خانه كوچك مال خودمان"، همه اين تصورات پاك و پاكيزه، توهم فرار از اين جامعه نفرت انگيز را در ذهن ما مي بافد. و معناي فرار، تفريح كردن است. و ساعات تفريح با خانواده پر ميشود. بدون خانواده و بدون نياز به حمايت از خانواده، هيچ چيز در دنيا نميتواند كارگر را وادار به كار تحت شرايط موجود كند. اگر خانواده نبود كارفرماي سرمايه دار براي به كار واداشتن كارگر مجبور ميشد به نيروي قهر برده داران دست يازد.

اين اختراع سرمايه داري نيست ـ پيشه وران و دهقانان فقير نيز مجبور بودند براي بقاي خود كار كنند. اما پيشه ور بر نحوه توليد كنترل داشت. او در آن واحد، هم روشنفكري بود كه نقشه كار ميريخت و هم كارگري بود كه آن نقشه را بدست خويش عملي ميكرد. بنابراين كارش داراي اهميتي بود كه به زندگي كاري وي غنا مي بخشيد. محدوده واقعي اين زندگي، چارديواري كارگاهش بود. با وجود اين، اينكار بينهايت ارضاء كننده تر از تجربه كاري اخلافش بود. تجربه اخلافش وقتي پيش آمد كه ورود صنايع گسترده پيشه وران را ورشكسته كرد، از ابزار خويش محروم نمود و فنون خط توليد زنجيره اي برده وار را جايگزين مهارتهاي سخت بدست آمده وي كرد. اخلاف پيشه ور به سفت كردن پيچ، رنگ زدن بدنه يا تعميرات ماشين پرداختند. (4) البته راه حل اين نيست كه به روزهاي مقدس دوره پيشه وري (صنعت دستي) برگرديم. بدون شك سرمايه داري زماني كه ديوارهاي حائل ميان حرفه هاي گوناگون را در هم ميشكست و افق محدود پيشه وران را (كه هر يك در رشته هاي خود تخصص داشتند اما از رشته هاي ديگر كاملا بي خبر بودند) بهم ميريخت، يك نيروي پيشرو بود. آفرينش پرولتاريا يعني نيروئي كه توانائي انديشه در مقياسي جهانشمول و طرحريزي يك جامعه برابر براي تمامي نوع بشر را دارد نيز يك پيشرفت بود. اما تا زماني كه ابزار تحقق اين ايده ناروشن بماند يا خود اين ايده خدشه دار شود، خود همين پرولتاريا ناتوان خواهد ماند. و در زماني كه موقتا از داشتن اهداف انقلابي محروم است، زندگي برايش هيچ معنائي ندارد جز جستجوي ايده ال توهم انگيز استراحت و آرامش. ستمديدگان همه اميد خويش را به خانواده مي بندند. تاسف و رنج آنها بيشتر است زيرا روياهاي بزرگ خود را از آن انتظار دارند.

وقتي شكاف ميان كاري كه از كارگر بيگانه است و تفريحي كه به قصد فرار از كار انجام ميشود كاهش يابد، تغييرات ناگزيري در خانواده ببار خواهد آمد. خانواده از يك پناهگاه دروغين به يك كلكتيو پايه اي در بين ساير كلكتيوها تبديل خواهد شد؛ درهايش بروي جامعه باز خواهد شد و در يك رابطه هماهنگ با جامعه قرار خواهد گرفت.

اين امر در تجربه چين مشهود است. براي فهميدن خانواده نوين در چين بايد آنرا بر بستر تحولات اجتماعي در نظر بگيريم؛ بايد جايگاهي را كه هر يك از اعضاي خانواده ميروند تا در جامعه اشغال كنند در نظر بگيريم. در غير اين صورت اين پديده نوين را بهيچوجه نميتوانيم بشناسيم. شما بجاي اينكه مردان و زنان و كودكان چيني را بطور مجرد در نظر بگيريد بايد زني نظير "مايو يين" از كارخانه "چائو يان" را بخاطر آوريد. زني كاملا آگاه كه در آفرينش جمعي زندگي نوين شركت دارد و به تغيير جهان كمك ميكند تا خودش را هم دگرگون كند.

زني اين چنين كه هر روز صبح به كارخانه مي رود تا "انقلاب كند" ، شباهتي با خانه داران دنياي ما ندارد كه لنين درباره شان مي گفت: ..."برده خانگي" هستند چون "بار بي معناترين، طاقت فرساترين و حوصله سربرترين زحمات در آشپزخانه و امور خانوادگي را بدوش مي كشند" (5) شما براي مثال بايد يك بچه واقعي مثل "لي" كوچك در مدرسه "نانكين" را در نظر بياوريد. يك بچه آگاه به واقعيت اجتماعي كه مي داند هدف از مبارزات براي دگرگون ساختن مدرسه چيست؛ بچه اي كه در دنيائي كه ديگر فقط دنياي بزرگسالان نيست ادغام شده است؛ بچه اي كه همراه با دوستانش انواع و اقسام فعاليت ها ـ از آزمونهاي علمي گرفته تا امور پزشكي، بحث در مورد سياستهاي بين المللي، آموزش نظامي، تشكيل جوخه هاي كودكان و نظافت خيابانها ـ را سازماندهي ميكند. چنين بچه اي، شباهتي به بچه هاي ما ندارد. شباهتي با صغيرهاي مطيع و تحت ستمي كه تحليل از وضعيت روحي آنها در راس مثلث خانواده قرار گرفته ندارد. شما بايد يك مرد مشخص، يكي از ميليونها دهقان، نظير مردي كه در "شوان" زندگي مي كند را مجسم كنيد. اين مرد يك كارگر زراعي است و خود يك رعيت زاده است. او بود كه نخستين تيم كمك متقابل را در "شوان" سازمان داد و اينك صدر كميته انقلابي است. او هنوز همراه بقيه در مزارع كار مي كند، هنوز با طبيعت و دشمنان طبقاتي مبارزه مي كند تا يك دنياي نوين بيافريند. اين مرد كه وصله كردن جورابها برايش طبيعي است، و وقتي همسرش براي آموزش ماركسيسم مي رود وظيفه خود مي داند كه از بچه ها نگهداري كند را ديگر نمي توان يك كارگر ستمديده يا يك ستمگر مذكر در دنياي ما دانست. چنين زنان، بچه ها و مردان نويني استثنا نيستند. آنها كمونيستهاي سرمشق براي همه خلقند، نمايندگان جهتي هستند كه انقلاب دارد ميرود. ما بايد زماني كه درباره خانواده در چين صحبت مي كنيم، آنها را بياد داشته باشيم ـ نوع جديد كار و اهميت نويني كه به كار مي دهند از قلب خانواده گذر ميكند. خانواده را تصحيح و آزاد مي كند.     

 

 

 

 

 

 

 11 - ايده "ملي كردن"و نتايج مرگبار آن براي خانواده

 

افراد كهنسال جامعه

هيچ تصويري از خانواده نوين در چين كامل نخواهد بود مگر اينكه مقداري هم به جايگاه افراد كهنسال در آن بپردازيم. قانون ازدواج مقرر مي كند كه افراد بالغي كه از سلامت جسماني برخوردارند بايد از والدين بازنشسته خود حمايت كنند (1) در اين چارچوب بايد دانست كه كارگران بازنشسته حقوقي برابر با حدود 80 درصد دستمزد خويش را دريافت مي كنند. از طرف ديگر، در زمان نگارش اين كتاب، دهقانان حق بازنشستگي نمي گيرند؛ و سن بازنشستگي منحصرا به وضع جسماني آنها بستگي دارد. بطورعمومي، آنها هرچه پيرتر ميشوند كار كمتري مي كنند، بيشتر به مشاغلي مي پردازند كه خستگي كمتري ببار مي آورد. مثلا درگير پرورش خوك يا خرگوش و امثالهم مي شوند. هر قدر ساعات كار آنها كمتر ميشود نسبت به بزرگسالان توانا، درآمد كمتري بدست مي آورند. روشن است كه اين بند قانون ازدواج يك اهميت اقتصادي دارد و تضمين مي كند كه خانواده يك عملكرد واقعي اقتصادي را حفظ كند. اگر دهقانان پير نتوانند كاملا يا قسما خود را تامين كنند، نسل بعدي خانواده مسئوليت كامل حمايت از آنها را بدوش مي گيرد. اين در تمامي مناطق روستائي صدق مي كند و يكي از جوانب دوگانگي است كه هنوز بين شهر و روستا وجود دارد. سياست كاهش تفاوتها از سوي حزب وضع بسياري از خانواده هاي دهقاني را بميزان قابل توجهي بهبود بخشيده است. بدون شك خدمات درماني در نواحي روستايي توسعه يافته و نتيجه اش تامين درمان مجاني براي افراد مسن هنگام بروز هرگونه بيماري است. در مقابل، آنها سالانه بايد يك حق بيمه اسمي 2 يواني بپردازند. بعلاوه، ايجاد درمانگاه هاي كوچك بيشمار در سراسر چين مانع مي شود كه افراد پير و مريض به بيمارستانهاي بزرگ مراكز بروند و از خانواده شان دور بيفتند. اين بسيار با تصوير اسفناك جامعه ما فرق مي كند. در جامعه ما افراد پير واقعا از همه مناسبات عاطفي دور مي افتند. هم بستگان رهايشان مي كنند و هم جامعه؛ و در درمانگاه ويژه افراد مسن به دام افسردگي گرفتار مي آيند.

ناهار خوري هاي عمومي و كارگاههاي تعمير و شستشوي لباس، بخش قابل توجهي از بار خانواده هائي كه افراد مسن دارند را بر ميدارند. بهبود مداوم خدمات گوناگون جمعي و رشد نيروهاي مولده بايد به جامعه  آينده اجازه دهد كه مسئوليت كامل رفع تمامي نيازهاي مادي نسل قبل را بعهده بگيرد.

اشتباه است اگر فكر كنيم جوانها فقط براي برآورده كردن نيازهاي ناشي از موقعيت كنوني توسعه اقتصادي، به مراقبت از پيرها مي پردازند. حتي در مواردي كه پيرها حق بازنشستگي مي گيرند و قادرند بخود متكي باشند كماكان با بچه ها و نوه هاي خود زندگي مي كنند. اين تركيب مداوم سنين مختلف در چين ـ از نوزاد گرفته تا افراد مسن ـ يك اهميت سياسي واقعي دارد.

يك زن يا مرد كارگر مسن چيني برخلاف همگنانش در غرب، يك موجود بي مصرف يا سربار بحساب نمي آيد. تركيب كيفيات پير و جوان يعني پختگي سياسي، تجربه سالها مبارزه طبقاتي، در آميزش با شور و شوق و جرات و تهور جوانان يك مخلوط انفجاري بوجود مي آورد كه توان عظيمي به انقلاب مي بخشد.

از زمان انقلاب فرهنگي، فعاليتهاي اجتماعي افراد مسن بيشتر شده و افق فعاليتهايشان وسيعتر گشته است. كميته افراد مسن در شهر شانگهاي از ما براي بحث جمعي بر سر اين نكته دعوت كرد. وقتي از ميان يك رشته آپارتمان بسمت محل ملاقات مي رفتيم، "نوئل" به ياد فضاي يكي از خانه هاي سالمندان كه در آن مدتي كار ميكرد، افتاد. نوئل ميگفت كه آن خانه سالمندان شبيه بيمارستان است؛ بيمارستاني كه شبيه سربازخانه است؛ و سربازخانه اي كه شبيه زندان است. او از تنهايي غيرقابل تحمل، از روزهاي بي پايان انتظار ـ بي آنكه چيزي پيش آيد ـ از انتظار نامه هايي كه نخواهند آمد، برايمان گفت. از غذا خوردن كه صرفا براي گذراندن وقت بود، از ساعات بازديد يكشنبه ها كه هيچكس نمي آمد، از اميدي كه هيچگاه برآورده نمي شد؛ از خواست مرگ.

رهبر كميته سالمندان شانگهاي كه توسط رفقايش انتخاب شده بود، زني كوتاه قد با صورتي پرچين و چروك و مويي سپيد بود. او يك كت و شلوار پنبه دوزي شده بسيار مرتب پوشيده بود. نامش "هويائوچين" بود. بما گفت:

"در گذشته، پيري در عينحال كه يك امتياز محسوب مي شد يك بدبختي بزرگ هم بود. امتياز بود زيرا فلاكت مردم آنقدر زياد بود كه حد متوسط عمر بسيار پائين بود و بيشتر افراد فقير قبل از سنين كهولت مي مردند. يك بدبختي بزرگ بود زيرا كساني كه جان بدر مي بردند بمحض اينكه ديگر استفاده اي براي فئودالها يا سرمايه داران نداشتند به خيابان پرتاب مي شدند...

. اكثر مردم اغلب آنقدر فقير بودند كه نمي توانستند جائي براي والدينشان جور كنند. پيرها يا مجبور بودند توان ناچيز خود را بفروشند يعني براي يك دستمزد مسخره بكار طاقت فرسا تا دم مرگ بپردازند، يا اينكه مجبور به گدايي شده و به موجوديتي حيواني تن دهند. پيروزي انقلاب باعث تغيير شد. اين شامل ما پيرها هم مي شد. جامعه ما را غرق در حسن نيت ميكند؛ به مسائل درماني ما، مسائل رفاهي و شادي ما توجه زيادي ميشود. تحت ديكتاتوري پرولتاريا روزهاي ما روشنايي يافته است."

انقلاب فرهنگي رفتار پيرها را بطور قابل ملاحظه اي دستخوش تغيير ناگهاني كرد. آنها سريعا فهميدند كه تنها ادامه انقلاب ميتواند از احياي جامعه كهن جلوگيري كند. آنها به نوشتن و نصب روزنامه هاي ديواري در شهر پرداختند كه در آنها احكام بورژوائي در مورد بي فايده بودن پيرها مورد حمله قرار مي گرفت. آنها در نشستهاي انقلابي براي تهيه انتقادات انقلابي سهم گرفتند؛ به تحقيق در شهرها و حومه پرداختند تا نسبت به نيازهاي خلق بيشتر آگاه شوند تا بتوانند فعاليتهاي خود را در جهت موفقيت انقلاب به پيش برند. آنها تيمهاي افراد مسن را سازمان دادند تا كارهاي خانه پيرهايي كه قادر به كار نيستند را انجام دهند.

"اينكه در حال حاضر ما از حق بازنشستگي كافي بهره منديم و براي ادامه زندگي نياز به كار كردن نداريم باعث نمي شود كه از ساختمان سوسياليسم كناره بگيريم." اين را يك كارگر بازنشسته هنگام تشريح ديدگاهش در مورد فعاليت افراد مسن بيان كرد. خيلي از كساني كه توان كافي جسماني دارند چند ساعتي در روز بكار در كارگاه خدماتي، مهد كودك يا مدارس مي پردازند. آنها اغلب وقت آزاد خود را صرف نشان دادن كارخانه ها يا بيمارستانها به بچه ها مي كنند؛ به آنها در تحقيقاتشان و همچنين در كسب يك ديد طبقاتي كمك ميكنند. اين افراد، نمايشگاههاي عمومي و نشستهاي عمومي بر سر مبارزه طبقاتي برگزار مي كنند و در اين مجامع اسناد يا خاطراتي از جامعه كهن را ارائه مي دهند. (ما پيشتر از نقش فعالي كه افراد مسن در مدارس بازي مي كنند صحبت كرديم و مشخصا به درسهاي آنها در زمينه تاريخ معاصر آنگونه كه خود تجربه كرده اند اشاره نموديم.) نتيجه بلافصل اين قبيل فعاليتها در هر عرصه، ادغام پيرها در حيات سياسي كل جامعه است. آنها تقريبا همين اواخر مطالعه ماركسيسم ـ لنينيسم را هم آغاز كردند تا بتوانند در فعاليتها، نقشي اساسي ايفاء كنند. كميته بما گفت كه اگر پيرها تئوري انقلابي را نياموزند نمي توانند دروس تجارب طولاني خود را استخراج كرده و اين شناخت ارزشمند را به نسلهاي بعدي منتقل كنند. بدون شك دامنه سياسي شدن پيرها مي تواند با ميزان علاقه اي كه به اوضاع بين المللي نشان مي دهند سنجيده شود.

در غرب معمول است كه افق ديد پيرها را محدود ترسيم كنند و بگويند كه زندگي آنها از مسائل بي اهميت تشكيل شده است. اگر چنين باشد علتش اينست كه  جامعه آنها را به حاشيه رانده و در يك زندگي گياه وار و فقر زده رهايشان كرده است. اين به هيچوجه سرنوشت طبيعي پيرها نيست، بلكه برخاسته از نحوه سازمانيابي جامعه است.

يك چيني پير بما گفت: "وقتي كه سه چهارم نوع بشر هنوز تحت استثمار بسر مي برند چگونه مي توانيم نگران مشكلات جزئي و بي دوام خود باشيم؟ وقتي ما برخي كارهاي محله را انجام مي دهيم براي افزايش توليد، نيرو آزاد مي كنيم. اين نه فقط كمك به خلق چين، بلكه كمك به ساير ملل در مبارزه عليه امپرياليسم است. بهمين خاطر مي گوئيم كه كار در كارگاههاي خدماتي يك تبارز روشن انترناسيوناليسم از جانب افراد پير است." اين نوع تفكر پيروزمند در اهميتي كه به تربيت بدني داده مي شود انعكاس مي يابد. بارها افراد پير را در حال ورزش مشاهده كرديم و شنيديم كه آنها منظما به ورزشهاي گوناگون مي پردازند و بين تيمهاي افراد مسن معمولا مسابقاتي صورت مي گيرد.

بعد از مباحثه اي كه با كميته داشتيم به شنيدن آواز گروه كر آنها نشستيم. شنيدن سرود انترناسيونال با آن روحيه و حرارت از دهان پيرها ـ كه گاه بگاه صدايشان بعلت پيري ضعيف و لرزان مي شد ـ فوق العاده تكان دهنده بود. نقش پيران و احترامي كه به آنها مي گذارند اصلا با احترام تعارف گونه اي كه ما به آنها ميگذاريم و در واقع مرخص كردن مودبانه آنهاست، قابل مقايسه نميباشد. ما همه احساسات و فعاليتهاي افراد پير را ناديده مي گيريم بي آنكه حس تحقير خود را نشان دهيم. مقاله اي كه تحت عنوان "يك زن هشتاد و هفت ساله تبتي خواندن ياد مي گيرد" در يك گاهنامه چيني منتشر شده بود را با كنجكاوي مطالعه كردم. بايد اعتراف كنم در مورد منافعي كه پشت اين اقدام وجود داشت سوءظن داشتم. من كه مي دانستم آموختن علائم خط چيني بحدي كه بتوان روزنامه خواند چند سال طول مي كشد با خود فكر كردم: "او مطمئنا پيش از تحقق هدفش جان سپرده است." در آن مقاله، ماجراي زندگي اين زن نقل شده بود. او سابقا يك برده بود كه فقط با بندگي و كتك خوردن و تحقير آشنائي داشت. همه عمر را كار مي كرد؛ در آشپزخانه زنجيرش كرده بودند و آنچنان تحت ستم اربابان بود كه هرگز يك ساعت هم وقت استراحت نداشت؛ او هرگز يك بار هم نتوانسته بود وسط روز در آستانه خانه زير آفتاب بنشيند و يك ليوان چاي داغ ياسمن بنوشد. او به سوالي كه در ذهن من بود چنين پاسخ داد: "امروز زنان مي توانند بياموزند و چيزهايي ياد بگيرند. من هم مي خواهم خواندن ياد بگيرم." چقدر براي ما سخت است كه طرز تفكر بازاري خود را كنار بگذاريم و در هر مورد از حساب و كتاب آنچه حاصل مي شود دست بكشيم! بدون شك اين مائيم كه ستمديده واقعي هستيم.

اكنون به سادگي ميتوانم تصور كنم كه پيرزن دهقان در اتاق سفيدي نشسته و مي كوشد علائم خطي بزرگ را كه دختر بچه اي روي تخته ترسيم كرده، بياد آورد. جاي هيچ تعجبي نيست. اين كار وقت تلف كردن نيست. چه كسي در حال تعليم گرفتن است؟ آن برده سابق يا آن دختر بچه؟

اين ماجرا كاملا نشان ميدهد كه آنچه در ميان است كسب دستاوردهاي شخصي از طريق آموزش نيست بلكه آن است كه توده هاي محروم و ستمديده و تحقير شده ميتوانند به سروران دنيا تبديل شوند. نهايتا چه فرقي مي كند كه ما از يك زن در آستانه مرگ صحبت كنيم يا از يك كودك در روزهاي نخست زندگي؟ در جامعه اي كه ديگر ارزشها با سود يا حاصل سرمايه گذاري محاسبه نميشوند، بلكه فقط برحسب اين معيار سنجيده ميشوند كه در انطباق با نيازهاي آحاد خلق قرار دارند يا نه، شرط رهائي تك تك ما منجمله زنان به يك اصل اجتماعي تبديل ميشود.

اگر جامعه كاملا به گروههاي سني تقسيم شده بود، بنحوي كه پيرها از پيرها نگهداري مي كردند و جوانها از جوانها، افراد پير هرگز نمي توانستند نقش مهمي را كه اينك بعهده دارند بازي كنند. اين يكي از دلايل اهميت بسيار كلكتيوهاي پايه اي نظير خانواده است كه در آن همه نسلها در پراتيك كموني متحد شده اند. تا زماني كه پيرها يك بخش لاينفك از كل فعاليتهاي اجتماعي بوده و تا آنجا كه توان دارند در اين فعاليتها سهم مي گيرند، خانواده بنحو قابل ملاحظه اي بواسطه حضور آنها غنا خواهد يافت.

در واقع فقط دو امكان وجود دارد: يا اينطور فكر ميشود كه پيرها بايد نقشي مهم ايفاء كنند و نتيجتا همه اقدامات مادي، ايدئولوژيك و سياسي لازم براي ادغام آنها در كليه فعاليتهاي اجتماعي بعمل مي آيد؛ يا بر مبناي اين ديد حركت ميشود كه پيرها ديگر فايده اجتماعي خود را از دست داده اند و سرنوشت آنها وابسته به  ميزان ثروت يا "بربريت" جامعه است. يا بايد آنها را در خانه سالمندان، "ملي" كرد و يا به حال خود واگذاشت. اين ايده كه جامعه بايد مسئوليت نگهداري افراد سالخورده را از دوش خانواده هاي منفرد بردارد، اغلب با اين ايده يكي گرفته شده كه مسئوليت نگهداري سالخوردگان، بيماران و يا نوجوانان بايد بعهده دولت باشد. ايجاد خانه سالمندان بعنوان گواه انكار ناپذير پيشرفت اجتماعي معرفي ميشود ـ بويژه توسط كساني كه براي نابودي خانواده مبارزه ميكنند و كنترل دولتي را بعنوان نوشداروي هر دردي ستايش ميكنند. حال آنكه چنين نيست! وقتي ديگر سود هدايت كننده جامعه نباشد، وقتي ديگر مفيد بودن با سودآوري اندازه گيري نشود، آنگاه مناسبات جامعه با اعضاي سابقا "غير مولد" آن از اساس تغيير خواهد كرد. چنين جامعه اي صدقه نميدهد زيرا نيازش به پيرها همانقدر است كه نياز پيرها به جامعه. سپردن مسئوليت كامل مراقبت از سالخوردگان به بوروكراسي، در واقع نفي فايده غير قابل جايگزين تمامي اعضاي جامعه است.

كساني كه معتقدند بايد پيرها را به حال خود گذارد و ميكوشند اين را يك تئوري پيشرو جا بزنند، شديدا برحسب بيگانگي اوقات كار و اوقات فراغت (كه قبلا از آن صحبت كرديم) فكر ميكنند. مثلا ميگويند: "آنها واقعا بايد بعد از يك عمر كار، استراحت كنند"، "حالا كه ديگر نميتوانند معاش خود را تامين كنند مستحق كمي تفريحند." بدين ترتيب، بازنشستگي بعنوان يك دوره ممتاز در زندگي افراد در نظر گرفته ميشود؛ دوره اي كه فقط شامل تفريح است. اما واقعيت، همانگونه كه در جامعه چين مي بينيم، چيز ديگري است. زمانيكه فعاليتهاي اجتماعي بنحوي آزادانه و غني جريان دارد، اگر شما زن يا مردي را از اين فعاليتها محروم كنيد در واقع هيچ لطفي به او نكرده ايد.

البته انتقاد ما از نگهداري پيرها توسط دولت، معادل با اين پيشنهاد نيست كه هر خانواده را بايد مجبور كرد تا آنجا كه ميتواند از افراد پير خود نگهداري كند. شك نيست كه افراد در دوره بازنشستگي بايد حقوقي بگيرند تا از لحاظ اقتصادي مستقل باشند. اين امري صحيح و برحق است. چين نيز بطور بلامنازعي ميرود تا استقلال مادي همه آحاد جامعه را تامين كند. بعلاوه، من پيشنهاد نميكنم كه خانه هاي سالمندان را تعطيل كنيم. در چين نيز تعدادي از اين خانه ها وجود دارد و افراد پيري كه فاميل نزديك ندارند در آنجا بسر ميبرند. اما اين خانه ها تنها انتخاب مقابل پاي سالمندان نيست. شنيديم كه ساكنان خانه سالمندان برخي اوقات نزد بستگان دور خود ميروند و با آنها زندگي ميكنند؛ يا حتي نزد خانواده دوستاني ميروند كه پدربزرگ و مادربزرگ ندارند. اين مناسبات در صورت رضايت طرفين برقرار ميشود. در واقع يك نوع قيموميت متقابل است. خانه سالمندان در دل مجتمع هاي مسكوني ساخته شده و درهايش بروي همگان باز است. افراد ساكن در اين خانه ها نظير ساير اهالي، به تنهائي يا همراه با بقيه افراد پير، در زندگي اجتماعي محله شركت ميكنند. اما چيني ها، خانه هاي سالمندان را بعنوان يك موسسه نوين اجتماعي نمونه يا سرمشق معرفي نميكنند.

 

درباره فرزند خواندگي

در چين يتيم خانه وجود ندارد. چيني ها براي تبديل نمودن مراقبت به يك وظيفه اجتماعي جا افتاده، اهميت سياسي قائلند. نداشتن يتيم خانه نشانه اهميتي است كه به اين مسئله ميدهند. آنها اعتقاد دارند كه جامعه انقلابي بايد بدبختيهاي فردي را نه بوسيله دستگاه اداري بلكه با ابزار همبستگي طبقاتي و قدرت تعهد انقلابي حل كند.

پرسيديم: "اما چه بر سر بچه هاي يتيم مي آيد؟" و پاسخ شنيديم كه اين امر هيچ مشكل خاصي ايجاد نميكند. چون اين بچه ها هميشه پدربزرگ يا مادربزرگ، عمو يا دائي، دوستان يا حتي همسايگاني دارند كه آنها را به فرزند خواندگي ميپذيرند. بسيار ساده است. اگر آنها هنوز نوزاد باشند معمولا تحت سرپرستي بستگان ـ حتي اگر در دوردست زندگي كنند ـ قرار ميگيرند. اگر مدرسه رو باشند و دوست و آشنا و پيوندهاي عاطفي در محيط داشته باشند، معمولا همسايگان سرپرستي آنها را بعهده ميگيرند. هنگام تصميم گيري، خواسته هاي بچه ها در نظر گرفته ميشود. دولت بابت هر يتيم، حق نگهداري مي پردازد. بنابراين مسئوليت مالي نگهداري او را از دوش خانواده سرپرست برمي دارد. چيني ها معتقدند كه براي يتيمان زندگي در كنار ساير بچه ها بهتر است تا در يتيم خانه بسر بردن.

ميتوان با رجوع به يك رسوائي كوچك در فرانسه، برخورد چيني ها و غربيها به مسئله نگهداري از بچه ها را با هم مقايسه كرد و نتايج جالبي بدست آورد. چندين سال بود كه كارگر نيمه ماهر يكي از كارخانجات اتوموبيل سازي فرانسه با زن و پنج فرزندش در يك واگن متروكه در خرابه اي دورافتاده زندگي ميكرد. او عليرغم تقاضا نامه هاي بيشماري كه تهيه كرد، هيچگاه صاحب يك خانه مناسب نشد. روزي همسرش سخت مريض شد و به بيمارستان رفت. او را براي دوره اي نامعلوم بستري كردند. شوهر كه شيفتي كار ميكرد، براي انجام كارهاي خانه كه قبلا بدوش همسرش بود خود و بچه هاي بزرگترش را سازماندهي كرد. كل خانواده كه يك بچه چند ماهه را هم شامل ميشد، چند هفته اينطور سر كردند. بالاخره يك مددكار اجتماعي كه براي سركشي آمده بود متوجه وخامت اوضاع شد. اداره فعال و انساندوست محل در مواجهه با اين وضع تاسف بار تكان خورد و "گام هائي ضروري" برداشت.

فكر ميكنيد چه اتفاقي افتاد؟ آيا فورا يك خانه قابل قبول در اختيارشان گذاشتند؟ خير! فقط ايده اليستهاي اصلاح ناپذيرند كه چنين تخيلاتي در سر دارند. نوابغ پشت ميزنشين، در نهايت خردمندي، راه حل مناسبي ارائه كردند. پدر را در همان واگن متروكه رها نموده و پنج فرزندش را از او دور كردند. كم سن و سال ترين آنها را به قيم سپردند. بزرگترينشان را به شبانه روزي دولتي فرستادند. اگر اين اقدامات بنظرتان چندان هم بد نمي آيد بهترست تصوير دقيقتري از سخاوتمندي اين اداره دولتي بدهم. آنها با بذل دقت فراوان پرستار بي تفاوتي در شهر "نوور" را براي نگهداري طفل چند ماهه يافتند. فرزند 2 ساله را به مادر خوانده اي در شهر "آنژه" سپردند. بچه سوم را به شمال فرستادند و دو بچه ديگر كه بزرگتر از بقيه بودند را در دو شهر دور از هم به مدرسه فرستادند! بله، دولت بخوبي تعهداتش را انجام داد. اين ديگر بانوان ثروتمند بيكاره نيستند كه لطف ميكنند و بر زخمهاي اجتماعي ما مرهم ميگذارند؛ امروزه دولت اينكار را با آگاهي و حساسيت كامل انجام ميدهد. و اگر كارگر بدبخت از نتيجه اين اقدامات ناراضي باشد، و اگر پسر بزرگتر فرار كند تا دوباره به خانواده اش بپيوندد، علتش فقط ميتواند ناسپاسي تهيدستان يا عقايد پليد چپ گرايانه آنها باشد.

سياست چيني ها در مورد سرپرستي، آشكارا نقطه مقابل برخورد شوروي ها در سالهاي 1920 است. آن سالها در شوروي قانوني تصويب شد كه طبق آن زوج هاي بدون بچه از گرفتن سرپرستي يتيمان يا بچه هاي سرگردان منع ميشدند. توجيه اين سياست آن بود كه مسئوليت اين بچه ها به گردن دولت است. اين اقدام، در چارچوب هدف سياسي نابودي خانواده ـ كه در آن دوره رايج شده بود ـ منطقي جلوه ميكرد. ديدگاه چيني ها كاملا خلاف اين است. آنها ميگويند ترك فرزندان غيرقانوني است و تمامي يتيمان بايد به فرزندي پذيرفته شوند.

"وه چن" و "چان كوا" برادرند؛ يكي 8 ساله است و ديگري 10 ساله. والدين آنها كه در شانگهاي كارگر بودند، هر دو در عرض چند ماه مردند. طولي نكشيد كه بچه ها از بي سرپرستي درآمدند. از آنجا كه آنها نميخواستند مدرسه يا دوستان خود را ترك كنند، همسايگان بطور جمعي سرپرستي شان را بعهده گرفتند. دولت هزينه لازم براي نگهداري آنها را پرداخت. آنها بعنوان يتيم همراه با بچه هاي ديگر يك خانواده بزرگ شدند؛ اما ساير خانواده ها هم به دقت مراقبشان بودند. با رسيدن فصل سرما، همه در پي تامين پوشاك مناسب براي آنها بودند. آنها هر شب ميتوانستند در رستوران محل همراه با ساير بچه ها يا با يكي از خانواده ها شام بخورند. مسئوليت جمعي باعث كم توجهي به سلامت آنها نشد. بطور مشخص، كميته افراد پير آنها را اغلب به شنيدن خاطرات روزهاي گذشته دعوت ميكرد؛ درست همان كاري كه پدربزرگهاي چيني براي نوه هايشان ميكنند. كسي بايد تضمين ميكرد كه آنها تصويري طبقاتي از دوران گذشته بدست آورند. اين دو برادر هرگز از محبت محروم نماندند. هيچ جشن خانوادگي نبود كه آنها دعوت نداشته باشند. همه نگران تكاليف مدرسه آنها بودند؛ همه بفكر بازيهاي آنها بودند. البته به آنها انتقاد هم ميشد؛ اما نه با روحيه ترحم و دلداري. اين مناسبات، بازتاب صميميت يك جامعه انقلابي بود.

قانون از تضمين سرپرستي يتيمان فراتر ميرود. بند 13 قانون ازدواج كه به مناسبات والدين و فرزندان مي پردازد، ترك فرزندان را ممنوع ميكند. "والدين موظف به نگهداري و آموزش فرزندان ميباشند. فرزندان موظف به حمايت از والدين و كمك به آنها ميباشند. والدين و فرزندان نبايد با يكديگر بدرفتاري كرده يا يكديگر را ترك نمايند. اين شرط قانوني شامل قيم ها و فرزند خوانده ها هم ميشود.

" (2)

وظايف والدين در قبال فرزندان كاملا معادل وظايف فرزندان در قبال والدين است. اين نشان ميدهد كه مناسبات بين آنها يك رابطه مالكيت يك جانبه نيست. پشت اين قانون، اقتدار پدر و مادر نهفته نيست. غياب حق پدر و مادري در اين قانون متكي بر استقلال مادي فزاينده فرزندان است. و اين اتفاقي نيست؛ يك نمايش دمكراسي هم نيست. اين امر در جهت تقويت و تاكيد مبارزاتي است كه اينك جريان دارد؛ مبارزه براي تضمين اين كه آگاهي و وحدت سياسي به تنها معيار انضباط در كل حيات اجتماعي، منجمله درون خانواده ها، تبديل شود.

 

پيشگيري از حاملگي

ديگر فرزند، تنها فلسفه وجودي زن نوين چيني نيست؛ ديگر مادر بودن يگانه سرنوشت وي نيست. ميتوان دامنه رهائي زنان را با بررسي موضوع بسيار مهم و بسيار عملي پيشگيري اندازه گرفت.

ما را به "لي چان"، زن جواني كه مسئول برنامه تنظيم خانواده در كمون "شاوان" است، معرفي كردند. او بحثش را با توضيح اينكه چند سال پيش چگونه مركز تنظيم خانواده به تقاضاي چند زن ايجاد شد، آغاز كرد. در آن زمان، يك پزشك و دو پرستار از نزديكترين بيمارستان به محل آمدند تا به اين زنان كمك كنند. در عرض چند روز، به آنها در حد ضروري فيزيولوژي و همه فنون پايه اي را آموختند و به بازديد خانواده ها رفتند. پاسخ ها گوناگون بود. برخي زنان مخالف محدود كردن خانواده خود به دو يا سه فرزند بودند؛ بويژه اگر فقط فرزند دختر داشتند. برخي شوهران قبول نميكردند كه مسئله پيشگيري به آنها ربط دارد؛ فقط بعد از مباحثات طولاني بود كه قانع شدند. از طرف ديگر، گاهي با زناني هم روبرو ميشدند كه فورا به گروه مي پيوستند و كار گروه با گامهاي سريعتر پيش ميرفت.

"لي چان" ادامه داد: "ما به اهالي روستا شيوه هاي گوناگون پيشگيري را آموختيم. و فكر ميكنم امروزه عقيم كردن و ديافراگم، رايج ترين شيوه هاي مورد استفاده باشند.

" ما از اين حرف تعجب كرديم و حتي اندكي تكان خورديم؛ اما زن جوان اضافه كرد: "مي دانيد؛ در روستا از كل 85 مورد، 70 عمل عقيم كردن بروي مردان انجام شده است. زيرا ما همواره تلاش بسيار داريم به اهالي روستا بفهمانيم كه پيشگيري با امر رهائي زنان ارتباط تنگاتنگ دارد. وجود خانواده بزرگ كماكان مانعي بر سر راه زني است كه ميخواهد از محيط خانه خارج شود.

""دانيل" پرسيد: "آيا اصلا از قرص ضد بارداري استفاده ميكنيد؟" "لي چان" پاسخ داد: "بله. اما در توزيع آن احتياط ميكنيم. زيرا هنوز در مرحله آزمايشي قرار دارد. ما در چين همه تلاش خود را براي كنترل تاثيرات درازمدت تمامي داروها بكار مي بنديم."

او گفت امكانات براي سقط جنين كاملا در دسترس متقاضيان است و تقريبا مجاني است (حدود 3 يوان). زنان در اين مورد نيز ـ نظير ساير معالجات ـ از دو هفته استراحت با حقوق برخوردار ميشوند. او خاطر نشان كرد كه به زوج هاي بدون فرزند يا آنها كه فقط يك فرزند دارند در مورد خطر عقيم شدن در صورت سقط جنين توضيح داده ميشود. با آنها بحث ميشود تا ببينند آيا راه ديگري غير از سقط جنين براي حل مشكلاتشان وجود دارد يا نه (مثلا خانه بهتر يا تنظيم ساعات و برنامه كاري). با اين وجود، تصميم گيري نهائي بعهده خود زوج است. او همچنين روشن كرد كه در موارد نادري كه شوهر مخالف سقط جنين است، فقط تصميم زن بحساب مي آيد.

"لي چان" توضيح داد كه اگرچه وزارت بهداري، كل مسئوليت تنظيم خانواده را بعهده دارد اما هر تيم در روستا يا كارخانه يا محله، كارش را حول نيازهاي مشخص آن ناحيه سازمان ميدهد؛ بنابراين خود مردم بر مواليد و تعداد افراد خانواده هايشان كنترل مستقيم دارند.

ديدار از يك زايشگاه و شيرخوارگاه در بيمارستان زنان پكن، مكمل بحث ما با "لي چان" بود. هر زن بطور منظم تاريخ عادت ماهانه اش را ثبت ميكند و اين سابقه توسط يكي از كاركنان بهداشت مرتبط با زنان هر واحد توليدي معين، نگهداري ميشود. اين سوابق، مصالح ارزشمندي را براي تحقيقات پزشكي و رديابي سريع بيماريهاي زنانه فراهم ميكند. بعلاوه، آزمايشات بارداري بمحض اينكه عادت ماهانه عقب افتاد، ميتواند انجام شود. اين نه تنها امكان سقط جنين سريع تحت مساعدترين شرايط (به خواست زن) را بوجود مي آورد، بلكه نظارت پزشكي بر دوره بارداري را از ابتدائي ترين مراحل ممكن ميسازد. طي دوران بارداري، وضع سلامتي زن از نزديك دنبال ميشود. ممكنست او فورا به مشاغلي منتقل شود كه خستگي كمتري ببار مي آورند. ممكنست تحت آزمايشات منظم قرار گيرد تا هرگونه بيماري محتمل يا هر خطر ديگري كه ميتواند براي بچه دار شدنش پيش آيد را تشخيص دهند. چنين برنامه اي كه ميتوان نظيرش را بخوبي در غرب به پيش برد، بطور قابل ملاحظه اي از خطر هر نوع نارسائي يا معلوليت مادرزاد مي كاهد. هر ماهه معاينات قبل از تولد منظما تا 6 ماه انجام ميگيرد. سپس تا 8 ماهگي، هر ماه دو بار زن باردار را معاينه ميكنند. طي 8 ماهگي و 9 ماهگي، معاينات هفتگي خواهد بود.

بحثهائي كه در مورد پيشگيري در بيمارستان پكن شنيديم همان بود كه در "شاوان" به ما گفته بودند: "پيشگيري را نبايد صرفا يك تكنيك دانست. در مورد آن بايد به آموزش ايدئولوژيك عميق پرداخت. پيشگيري، يك عمل سياسي با مفاهيم گسترده ميباشد كه هدف از آن دستيابي زنان به ابزار كنترل طبيعت است؛ تا بدين ترتيب بتوانند در تمامي فعاليتهاي اجتماعي بطور كامل شركت كنند. اين وسيله اي براي پيشبرد امر رهائي زنان است."       

 

 

 

فصل پنجم

مدخلي بر بحث مسئله جنسي در چين

 

مقدمه

رابطه جنسي خارج از چارچوب ازدواج در چين اكيدا ممنوع است. خيلي ها از اين جنبه از واقعيات چين بيش از هر جنبه ديگر مطلعند. با اين وصف درك درستي از آن ندارند. خيلي ها فورا اخلاقيات جنسي در چين را جلوه اي از خلوص گرائي بورژوائي يا يك انحراف بوروكراتيك استالينيستي، يا حتي گواهي بر ناممكن بودن رهائي زنان تحت سوسياليسم قلمداد مي كنند. خلاصه آنكه اين مناسبات را در چين ستمگرانه مي دانند.اما مسئله پيچيده تر از بحثهاي انتقادي ساده انگارانه است.

 

12 - نيازهاي طبيعي و نيازهاي فرهنگي

وقتي پاي بحث از مناسبات جنسي انقلابي وسط مي آيد، همه صاحبنظرند. همه دقيقا به چم و خم اين امر واردند و همين يك معيار و پيش شرط برايشان كافي است كه حكم بر شكست انقلاب چين بدهند. مي گويند مردم در چين هنوز ازدواج مي كنند، اما قرار بود ازدواج ملغي شود. مردم شديدا بر پايه يكتاهمسري جلو مي روند، در حالي كه يكتاهمسري زندان جنسي است و امثالهم.

اين نوع استدلالات راه به جائي نمي برد. فقط و فقط ما را به دور باطلي گرفتار مي كند كه بگوئيم اين يا آن مناسبات، سركوبگرانه است چون آزاد نيست؛ و يا آزاد نيست چون سركوبگرانه است. متاسفانه هيچكس حتي يك گام در توضيح مختصات اين آزادي بر نمي دارد. كاري كه مي شود فقط و فقط حدس زدن است؛ حتي تلاش براي معين كردن مفهوم آزادي هم سركوبگرانه قلمداد مي شود.

تئوري رابطه جنسي "طبيعي" كه پشتوانه اين بحثهاست، دم دست ترين استدلال است. اين تئوري ميگويد، همه ما نيازها و انگيزه هاي طبيعي جنسي داريم. معيارهاي گوناگون اجتماعي اين نيازها و انگيزه ها را تحت سركوب و ستم قرار مي دهند تا مردسالاري را تضمين كرده و حس فرودستي و احترام آكنده از ترس را در ما جا بيندازند. پس، اگر چنين معيارهائي از بين برود و بطور كلي اخلاقيات نابود شود، رابطه جنسي رها شده و جلوه "طبيعي" خود را خواهد يافت. و همزمان، اين عمل تخريبي، ضرورتا ريشه هاي اقتدار را كه در عبوديت ايدئولوژيك است و محصول ستمگري جنسي ميباشد، خواهد سوزاند.

اينها استدلالات مناسبي بنظر مي رسند، اما متاسفانه كاملا اشتباهند. چيزي بعنوان رابطه جنسي "طبيعي" وجود ندارد؛ يا به بيان ديگر اشكال گوناگون روابط جنسي كه طي تاريخ برقرار شده همگي "طبيعي" بوده اند. در جامعه فئودالي، اين امري طبيعي است كه مرد بخاطر لذت جوئي هر زني را كه مي خواهد تصاحب كند؛ حتي بزور تصاحب كردن زنان مايه لذت اوست. در برخي جوامع اوليه، برقراري چند همسري براي مرد و زن امري طبيعي است. در جامعه سرمايه داري طبيعي اينست كه زن بهنگام ازدواج باكره باشد. و سپس همسري وفادار براي مردي كه در عمل قبل و بعد از ازدواج چندهمسره است. و اين هم طبيعي است كه در تمامي جوامع مبتني بر استثمار، زنان به سوژه تجارت جنسي و ابزار لذت جوئي مردان تنزل يابند. اينكه هر رابطه جنسي "طبيعي" در خدمت چيست، فقط زماني آشكار مي شود كه طبقه حاكمه اي سقوط مي كند و اخلاقياتي كه براي خويش ساخته و پرداخته را نيز بدنبال خود مي كشد و معلوم ميشود كه اين رابطه "طبيعي"، تنها نقابي است براي پوشاندن يك مناسبات كثيف استثمارگرانه.

بعلاوه، نه فقط رفتار ظاهرا طبيعي ما جهت ارضاي نيازهاي جنسي، توسط نظام اجتماعي موجود تعيين مي شود بلكه نيازهاي جنسي نيز خود محصول جامعه اند. ماركس مي گويد: "توليد... از طريق ايجاد نياز در مصرف كننده (نياز به اشيائي كه از قبل بعنوان محصول عرضه داشته)... مصرف را بوجود مي آورد. بنابراين توليد، ابزار مصرف، شيوه مصرف و خواست مصرف را بوجود مي آورد.

" اين بحث كاملا در مورد امور جنسي هم صدق مي كند.

رابطه جنسي به كالائي ديگر تبديل مي شود و همانند ساير كالاها خريد و فروش مي شود، تابع قانون عرضه و تقاضا مي شود، و توسط مصرف از ميان ميرود. فرقي نمي كند كه اين كالا از طريق قانوني مبادله شود يا غيرقانوني، دعاي خير جامعه پشت آن باشد و يا بالعكس مورد تاييد جامعه نباشد ـ خواه بين دو جنس مخالف باشد، خواه بين دو همجنس. در هر صورت، يك كالاست. بايد از خود سئوال كنيم كه فرهنگ جنسي ما به چه كاركردي در جامعه خدمت مي كند.

سئوال اساسي اينست و قبل از هر چيز بايد به اين سئوال پاسخ گفت.

 

موضوع لذت و موضوع استراحت: لذت، تفريح است

بدون شك آموزش جنسي (كه من نيز نوع رسمي آن را از سر نگذرانده ام)، احترام به اخلاقيات بورژوائي و اطاعت از نظم موجود را بويژه در بين زنان و كودكان متزلزل مي كند. اما فقط آموزش جنسي نيست كه چنين مي كند. شايد اينكار مهمترين جنبه آموزش جنسي هم نباشد. در جامعه سرمايه داري كه تقسيم كار شديدتر شده، اكثريت وسيع مردم عمدا از خلاقيت محروم گشته و كار هيچ ارزشي بجز ارزش كاملا پولي خود ندارد، رابطه جنسي بجاي اينكه جلوه كامل مناسبات متقابل شخصي باشد به وسيله اي جهت فرار از جامعه توسط مصرف خودپرستانه جنسي تبديل مي شود. اما اين فقط يك فرار خيالي است و شخص فراري بار ديگر با تمامي جوانب نفرت انگيز جامعه روبرو مي شود. مناسبات بين ستمگر و ستمديده، ارزش بازار، خودخواهي و مصرف براي مصرف، تماما به اشكال ديگر در رابطه جنسي حضور دارد. با اين وجود، همين توهم وسيله مهمي در دست طبقه حاكمه است تا بتواند اخلاقيات و ماترياليسم عاميانه خود را در قالب مفهوم واقعي زندگي به مردم حقنه كند.

يك سخنگوي اخلاقيات بورژوائي مي گويد: "كار نيز غالبا تكراري و خسته كننده است. متاسفانه اين چهره پنهان جامعه صنعتي ماست. اگر بايد براي ترقي بهائي پرداخت، اين نيز بهائي است كه ما براي پيشرفتي كه خواهانش هستيم مي پردازيم. توليد بمعناي ترقي است. همين پيشرفت است كه همگان را صاحب تلويزيون و اتوموبيل كرده و به آنها امكان مي دهد لباس آخرين مد بپوشند، لذت ببرند، براي استراحت وقت آزاد داشته باشند، و خلاصه اينكه بتوانند مصرف كنند." اين اخلاقيات ايشان است و دوست دارند مال ما هم باشد. آيا كاركرد اجتماعي رابطه جنسي اين نيست كه پاداشي در مقابل كار بدون لذت باشد؟ آيا اين نيست كه توجيهي براي اين زندگي عاري از اميد باشد؟ فرهنگ جنسي بورژوائي مانند پول اضافه اي است كه براي كارهاي خطرناك پرداخت ميشود: به كارگران چندر غاز بيشتر مي دهند اگر حاضر شوند بيماري، معيوب شدن يا مرگ را پذيرا شوند. سرمايه داري با تبديل جنسيت و لذت جنسي (چه لذتي؟ براي كي؟) به يك پاداش، به يك فعاليت مختص دوره استراحت، اين رابطه را به جنبه اي ديگر از مناسبات مزدبگيري تبديل مي كند. به دلايل مختلف اين ايده كه فعاليت جنسي بمفهوم "آرامش براي فرد پركار از ميدان نبرد بازگشته" است، فضاحتي ديگر در زندگي جنسي ماست. كار زن در اين جا، "خدمت كردن" است. او صرفا نقش شيئ و كالا را بازي مي كند. اين بحث، فعاليت جنسي را دقيقا در رده خوردن و آشاميدن و خوابيدن قرار مي دهد؛ ارضاء جنسي را به ترميم كننده نيروي كار تبديل مي كند و فعاليت جنسي را بسطح حوائج مادي نظير پروتئين، پوشاك، تلويزيون، تحصيل و فعاليتهاي تفريحي تنزل مي دهد.

 

سركوب رابطه جنسي و روابط جنسي سركوبگرانه

خط سياسي بورژوائي در مورد رابطه جنسي و مرزهائي كه بين آزاديها و ممنوعيت هاي جنسي بورژوائي ترسيم شده، به ايجاد يك فرهنگ جنسي سركوبگرانه كمك مي كند. اين كار بخشا توسط منع كردن برخي فعاليتهاي جنسي انجام مي شود؛ اما عمدتا با بخشيدن ارزشهاي داد و ستد بازاري به رابطه جنسي صورت مي گيرد. يعني اين رابطه را به معامله بين مرد خريدار و زن تابع تبديل مي كند.

زن و مرد بالاجبار نقش اجتماعي فوق را در چارچوب آنچه بنظرشان قلمرو شخصي و آزاد مي آيد، باز توليد مي كنند. آنها الگوهاي اجتماعي مرد مسلط و زن تحت سلطه را وارد اين قلمرو مي كنند. سادو ـ مازوخيسم، انفعال ـ تجاوزگري، و توان جنسي ـ سردي، ترجمان جنسي ستم هاي روزمره اند. بدون شك منظورم اين نيست كه زنان هميشه يك شريك جنسي مازوخيست، منفعل و سرد خواهند بود. اين نقشها هميشه مي تواند در يك رابطه منفرد جابجا شود، اما شكل فرهنگي مطابق با ستم بر زن و تصوير عمومي اطاعت زن از مرد، جا افتاده است. يك برخورد رايج در جنبش نوين زنان چنين است: دقيقا بدان خاطر كه بورژوازي مسائل جنسي را يك قلمرو ممنوع ميداند كه بحث پيرامون آن جايز نيست، جنبش بايد مسائل را آشكارا بيان كند. آنها اعلام مي كنند كه بايد از اخلاق پرده پوشي انتقاد كنيم! بايد همه چيز را بهم بريزيم! بايد زمينه را براي رفتارهاي انقلابي هموار كنيم! اما جنبش نوين زنان بمحض آغاز مبارزه، دست و پايش بسته شده است. حرف جنبش چيست: "عادلانه نيست كه مردان آزادي جنسي داشته باشند و ما نداشته باشيم." آنها خواهان برخورداري از حق برابر با مردان در اين عرصه هستند. اما از كي تا بحال ستمديدگان خواهان كسب حقوق ستمگران شده اند؟ اگر شما ستمگري عريان را در برخورد جنسي مردان ديده ايد (و لذا آن را محكوم كرده ايد)، چگونه ميتوانيد در پي رفتار جنسي مشابهي باشيد؟ اساسا براي بورژوازي اهميت ندارد كه كسي در مورد مسائل جنسي بحث كند يا نه. آنچه بورژوازي را به وحشت مي اندازد افشاء شدن پوچي آزاردهنده اي است كه مبناي مناسبات جنسي موجود است. اين حرف كه بورژوازي سركوبگر است چون مانع انجام "انحرافات" جنسي ميشود، دقيقا همان چيزي است كه بورژوازي دوست دارد بشنود. "انحراف" در آنجا نيست كه بورژوازي بدان اشاره دارد، بلكه دقيقا در جائي است كه بورژوازي حرفي از آن به ميان نمي آورد؛ يعني زير ملافه هاي محترم تختخواب.

من از عبارات "سلطه مردانه" و "انفعال زنانه" استفاده كردم تا به جنبه اي از واقعيت اشاره كرده باشم. اما بايد قبول كنيم كه اين دو جنبه متضاد از فرهنگ ما صرفا جوانب مكمل يكديگر در يك ايدئولوژي جنسي واحد بورژوائيند. اينطور نيست كه ساديسم بورژوائي در مقابل مازوخيسم مترقي صف كشيده باشد؛ همانطور كه هيچگاه ساديسم يك صفت مردانه و مازوخيسم يك صفت زنانه نبوده است. يك طيف گسترده از اشكال مهم فرهنگي وجود دارد كه كمابيش سادو ـ مازوخيسم پوشيده هستند. و كمابيش با هم اشتباه گرفته ميشوند. بورژوازي همانند تمامي طبقات استثمارگر از مناسبات ارباب و بنده لذت مي برد. از هوسراني هاي حاكمان ما گرفته تا عروسي هايشان در زيباترين كليساهاي پاريس، از هرزه نگاري و نمايشات برهنه براي توده ها در محله "پيگال" گرفته تا برنامه كاباره لوكس "اسب ديوانه" براي روساي شركتها، از فاحشه ها گرفته تا دختران تلفني گرانقيمت، از فعاليت باندهاي فساد گرفته تا مراسم اعتراف در محراب كليسا، همگي بر يك شالوده استوارند: آفرينش لذت بر پايه ستمي شنيع، براي هر سطح از درآمد و هر سليقه.

ستم جنسي وارد بر ما در اين نيست كه رفتارهاي جنسي ما را محدود كرده اند. زيرا رفتار جنسي بواسطه تحقير عميق و تجارت پيشگي كه در جامعه كنوني امري طبيعي است، بطور تام سركوب و منحرف شده است. در عصر كنوني سركوب جنسي جزئي لاينفك از مناسبات جنسي است؛ با آن در تقابل نيست بلكه آن را رقم مي زند.

هيچكس نبايد اميد داشته باشد كه صرفا از طريق شكستن مرزهاي رسما مجاز روابط جنسي از اين ستم خلاص شود؛ زيرا اين مرزها، آفريننده آن ستم نيست. براي اثبات اين حرف، شواهد محكمي وجود دارد. براي مثال، رابطه جنسي خارج از ازدواج براي زنان اخلاقا ممنوع است. زماني كه زن مزدوج با شوهرش وارد رابطه جنسي مي شود، نوعي رفتار مي كند كه به لحاظ اجتماعي معين شده است. يعني تبعيت خود از مرد و وابستگي خود به مرد را مي پذيرد و اين رابطه را تقويت مي كند. هرگاه زني بخواهد خلاف اين ستم عمل كند و با شخصي غير از شوهر خود رابطه جنسي داشته باشد، ممنوعيت را زير پا گذاشته است؛ اما با ناباوري در مي يابد كه ستم از بين نرفته است. لنين در نامه به "اينيسا آرماند" مي نويسد:

((حرف تو اينست كه "حتي يك شور زودگذر و رابطه نامشروع" از "بوسه هاي عاري از عشق" يك زن و شوهر (عامي و سطحي) "شاعرانه تر و پاكتر" است... آيا اين دو رابطه را در مقابل هم گذاشتن، منطقي است؟ بوسه هاي عاري از عشق يك زوج عامي، كثيف است. موافقم كه رابطه ديگري را در مقابل آن بگذاريم.... اما چه رابطه اي؟ بوسه هاي حاكي از عشق؟ اما تو "شور زودگذر" را در برابر بوسه هاي عاري از عشق گذاشته اي؟ چرا زودگذر؟ چرا شور، و نه عشق؟ بنابراين، منطقا اينطور مي شود كه بوسه هاي عاري از عشق (چون زودگذر است) در برابر بوسه هاي عاري از عشق زوج ها قرار گرفته است...

. عجيب است.... بهتر نيست كه ازدواج متمدنانه پرولتري حاكي از عشق را در برابر ازدواج ساده لوحانه ـ روشنفكرانه ـ دهقاني... عاميانه و كثيف عاري از عشق قرار دهيم....؟" (2)

امروز فهم اينكه سياستهاي جنسي، سلطه گرايانه و تحقير كننده و سركوبگرانه اند، از فهم كم و كيف آلترناتيوهاي مشخصي كه در مقابل آن مطرح شده آسانتر است. اگر ما نتوانيم آنسوي تضاد را ببينيم، بهيچوجه نمي توانيم علت اخلاقيات مغشوش و غامضي كه مشخصه سرمايه داري معاصر است را دريابيم. يا براي مثال، نمي توانيم توضيح دهيم كه چرا در جامعه فئودالي عليرغم اينكه اخلاقيات جنسي اساسا سركوبگرانه بود، اما باعث درگيريهائي چنين گسترده نمي شد؟ همه شواهد حاكي از آنست كه علاقه جوانان و جنبش نوين زنان به موضوع مناسبات جنسي را نمي توان صرفا به حساب خيالبافي هاي بي اساس خرده بورژوازي بيكار گذاشت.

قبلا گفتيم كه ماهيت سركوبگرانه رابطه جنسي بورژوائي بيشتر از آنكه در ممنوعيت هايش جلوه گر شود، در نوع مناسباتي كه ترغيب ميكند تبارز مي يابد. رابطه جنسي بورژوائي چيزي جز مبادله كالا زير نقاب عشق رمانتيك نيست. بنظر مي آيد گره تضاد اينجاست. آرزوي برقراري يك رابطه عاشقانه با جنبه كاسبكارانه اين نوع رابطه (جنبه اي كه روز بروز بيشتر آشكار ميشود) در تضاد قرار مي گيرد. اين تضاد مهم را سرمايه داري بوجود آورد؛ زيرا فقط سرمايه داري پايه مادي عشق رمانتيك را مهيا ميكند.

زمانيكه سرمايه داري، توليد فئودالي مبتني بر كار خانوادگي را نابود كرد و پرولتاريا را "آزاد" نمود، اين امكان را هم بوجود آورد كه مناسبات جديد فقط بر مبناي تمايل شخصي شكل بگيرد. هيچ قانوني مانع رابطه بين زنان و مردان متعلق به طبقات اجتماعي مختلف نيست. يك مرد كارگر مي تواند با زني از طبقه مياني ازدواج كند؛ يا يك كنترلچي سينما مي تواند همسر يك مرد ميليونر شود. حتي اگر تنها دليل برقراري رابطه با اين فرد بجاي آن فرد را "آزادي انتخاب" بدانيم، واقعيت اينست كه برقراري هر رابطه اي كاملا توسط شرايط مادي خارجي تعيين مي شود. مردي مي گفت: "من با فلاني ازدواج كردم چون عاشقش هستم و او هم عاشق من است. اما علت ازدواج كردنم اين بود كه نمي توانستم زندگيم را طور ديگري تنظيم كنم." بنابراين، عشقي كه تنها دليل اين رابطه بوده همواره با اجبارات مادي رابطه در تضاد قرار داشته است. عشق آزادانه و بي قيد و بند اگرچه ظاهرا در دسترس ماست، اما هميشه توسط الزامات كسالت بار اقتصادي خفه شده است. آزادي عشق فقط در حرف وجود دارد. وقتي آن احساس پشيماني كه گمان مي كرديم پشت سر گذاشته ايم گاه به گاه بسراغ ما مي آيد، توهمات ما از آزادي نقش بر آب مي شود. همه "انتخاب هاي آزاد" عشقي، بر زمينه نياز مادي ترسيم شده اند و اين نياز، معيار تعيين كننده است. به همين خاطر است كه از زبان مردان چنين مي شنويم: "مجبورم زن بگيرم؛ اما حداقل انتخاب با خودم است!" از طرف ديگر "از آنجا كه مجبورم زن بگيرم تا به كارهاي خانه برسد، خرج خانه را تنظيم كند، غذا بپزد، به من مهر بورزد و خود را وقف خوشبختي من كند تا ديگر تنها نمانم، بايد تلاش كنم عاشق زني شوم؛ زني كه خانه داري خوب، صرفه جو، كاري و دوست داشتني باشد." در تحليل نهائي، "آزادي" عشق مانند ديگر "آزاديهاي" سرمايه داري است. روي كاغذ قشنگ است اما هميشه توهين آميز و پر تناقض است.

ستم جنسي غير قابل تحمل مي شود چون به ظاهر اتحاد و "انتخابي" "آزادانه" صورت گرفته. بر اين پايه نيازهاي جنسي، فكري و احساسي شكل ميگيرد. اما در واقع، قراردادي بين دو شريك زندگي منعقد شده كه آزاد نيستند و در اين اتحاد اهدافي متفاوت و آشتي ناپذير را جستجو مي كنند. مرد به دنبال رهائي براي پر كردن زمان استراحت خود است؛ حال آنكه زن در جستجوي راهي براي توجيه اسارت خود در محدوده خدمت به خانواده خويش است. اما حتي صادقانه ترين احساسات و تمايلات عاري از حسابگري نمي تواند براي مدت طولاني در مقابل فشار ناشي از غذا پختن و منتظر ماندن و شستن جورابها مقاومت كند. همسري كه آزادانه انتخاب شده بود، همان زن برگزيده، سريعا به "جنده نق نقو" تبديل مي شود. و نقش شوهر نيز چيزي بيشتر از يك نان آور نيست. در اينجا، رابطه جنسي فقط در ديگريست براي ورود به قلمروئي كه از تلخ ترين تا زيانبارترين دلشكستگي ها را به نمايش ميگذارد.

بر سر عشق نيز همان مي آيد كه بر سر تمام احساسات انقلابي برآمده از دل جامعه سرمايه داري. همه آنها زير گام هاي بيرحمانه نياز مادي كه در تقابل با اين احساسات است، خرد مي شوند. آنها سركوب مي شوند؛ و نمي توانند در عمل تحقق يابند؛ اما اين احساسات وجود دارند. احساسات انقلابي، درست نقطه مقابل اسطوره هايند: آنها حالت جنيني جامعه آينده اند. آرزوي عشق نيز ناقوس مرگ جهان كهنه را مي نوازد.

فقط زنان و مرداني كه آزاد باشند مي توانند يك رابطه جنسي غير سركوبگرانه و آزاد را شكل دهند. به همين ترتيب، بدون رهائي زنان خاتمه ستم جنسي متصور نيست. آزادي جنسي را بدون اين رهائي جستجو كردن، يا بدتر از آن، آزادي جنسي را ابزاري براي رهائي قلمداد نمودن، فقط افتادن در تله سياسي بورژوازي نيست بلكه اين اشتباهات، ناآگاهانه به تقويت بورژوازي مي انجامد؛ بي آنكه بورژوازي چنين تقاضائي را كرده باشد. هيچ دليل اقتصادي، سياسي يا ايدئولوژيك وجود ندارد كه بورژوازي واقعا نتواند همه اشكال فعاليت جنسي كه در حال حاضر غير مجاز شناخته مي شود را تحمل كند. اما چنين مجاز شمردني، براي مبارزه جهت كسب رهائي هيچ ارزشي ندارد. تجربه كشورهاي اسكانديناوي يا حتي ايالات متحده به اندازه كافي اين ادعا را اثبات مي كند. تصور اينست كه ساختار ايدئولوژي بورژوائي كه شامل اخلاقيات جنسي است، انعطاف ناپذير ميباشد. انگار هيچ تغييري در اين چارچوب امكان ندارد. در حالي كه روبنا با تحولاتي كه در زيربناي مادي صورت مي گيرد، پيوسته تطابق مي يابد و دائما تنظيم مي شود. تضادهائي كه تا همين ديروز ناپيدا بودند، امروز به عرياني آشكار مي شوند. بورژوازي مي تواند هر گونه فعاليت جنسي را مجاز بشمارد و دست به هر نوع نوآوري جنسي بزند. تنها شرطش اينست كه روابط جنسي در محدوده اخلاقيات منحط بورژوازي باقي بماند؛ يعني عمل فردگرايانه اي باشد كه نه فقط از بقيه جامعه جداست بلكه بالاتر از آن، يك ماده مخدر بسيار مهم است. (3)

چيزي به نام "بهشت گمشده" مناسبات جنسي طبيعي و آزاد، در كار نيست. ما نمي توانيم با نوعي از مناسبات جنسي لاقيدانه انقلابي به مقابله با روابط جنسي بورژوائي برويم. فقط در جريان مبارزه عليه اخلاقيات بورژوائي و بعنوان جنبه اي از متحول كردن كليه مناسبات اجتماعي ميان زن و مرد مي توانيم به تحول انقلابي در مناسبات جنسي دست يابيم. بدون شك زنان بايد معماران اخلاقيات نوين انقلابي باشند؛ زيرا از مناسبات جنسي بورژوائي رنج بيشتري مي برند و سركوبگرانه ترين لحظاتش را مي شناسند. معناي اين حرف اينست كه زنان بايد درگير تحول انقلابي جامعه شوند.

 

 

 

 

13 - پيدايش يك فرهنگ جنسي نوين در چين

 

آيا ازدواج، پيوند داوطلبانه دو فرد برابر است؟

نخستين وظيفه اي كه بايد بدان پرداخت، حمله كاملا آشكار به تمام زواياي اخلاقيات جنسي كهن است كه ستايشگر برتري مردانه بود. مرد و زن بايد از معيارهاي جنسي يكسان برخوردار شوند؛ حتي اگر اين معيارها فقط جنبه موقتي داشته باشند. بنظر من اين مثبت ترين جنبه اخلاقيات جنسي نوين در چين است. در مورد معيارها دو دوزه بازي نميشود و هيچ امتياز ويژه اي براي مردان قائل نشده اند. مبارزه ايدئولوژيكي كه بنفع ازدواج در سنين بالاتر و بي اعتبار كردن مناسبات جنسي خارج از چارچوب ازدواج جريان دارد، بطور يكسان شامل زنان و مردان ميشود. زناني كه تازه ازدواج كرده اند معمولا فاقد تجربه جنسي هستند؛ اما اين در مورد شوهرانشان نيز صدق ميكند.

يك سئوال پيش مي آيد. صحيح است كه كل مناسبات زن و مرد بر يك مبناي برابري طلبانه استوار شود، اما چرا اين برابري در قالب ازدواج پيشنهاد ميشود؟ آيا بهتر نيست كه زنان به همان آزادي جنسي دست يابند كه در حال حاضر مردان از آن بهره مندند. آيا بهتر نيست كه ازدواج تحول يابد و به پيوند داوطلبانه دو فرد برابر تبديل شود؟ در فرداي انقلاب اكتبر، اتحاد شوروي به صحنه آزموني براي پاسخگوئي به اين سئوالات تبديل شد. يك رشته قوانين براي تسهيل اين تحول به تصويب رسيد. طبق اين قوانين، زن و مردي كه با هم زندگي ميكردند از همان حقوق و وظايفي برخوردار بودند كه يك زوج رسمي. در قانون قيد شده بود كه طلاق در صورت تقاضاي هر يك از آنها انجام خواهد شد؛ و زوج ها از حق مالكيت بر دارائي هاي خود در خانه مشتركشان برخوردارند تا ديگر شوهر نتواند مايملك زنش را تصاحب كند.

اما در جامعه اي كه زنان از موقعيت فرودست رها نشده اند، اين برابري حقوقي فقط ميتواند نابرابري موجود را تقويت كند.

مردان اجازه يافتند يك شكل نوين و قانوني چند همسري را به اجراء گذارند. آنها هر وقت عشقشان ميكشيد زن عوض ميكردند و همه مسئوليت فرزندان را از دوش خود برميداشتند. از آنجا كه دهقانان نميتوانستند كارگر مزدبگير استخدام كنند، برخي اوقات در فصل بهار ازدواج ميكردند تا براي درو محصول نيروي كار كمكي داشته باشند. و بعد از برداشت محصول، او را طلاق ميدادند تا در ماه هاي زمستان مجبور به سير كردن شكم يك نان خور اضافي نباشند. در مقطع زماني مورد بحث، تعداد بيشماري از محاكم شوروي به شكايت زناني رسيدگي ميكرد كه بمحض حامله شدن، شوهرشان آنها را ترك كرده بود. (1)

اكثريت زنان حقوق بگير نبودند و بهيچوجه استقلال اقتصادي نداشتند؛ بنابراين قانوني كه در مورد دارائي زوج ها وضع شده بود در عمل عليه زنان بكار رفت. شوهران اختيار تمام درآمدشان را داشتند. آنها ارباب بودند و زنانشان بالاجبار بر سر دوراهي قرار ميگرفتند: يا بايد از شوهر اطاعت ميكردند و يا ول ميشدند و بدون حتي يك شاهي تنها مي ماندند. در اين اقدامات شورويها، جايگاه عشق به يك عمل جنسي براي ارضاي شهوت تقليل يافت. گفته ميشد، فقط زنان ارتجاعي كه ذهنشان از نظريات خرده بورژوائي آكنده است ميتوانند از اين كار كه به راحتي آب خوردن است سر باز بزنند. اين عقايد از نيروي قانون بهره مند شد و مردان را قادر ساخت كه فشار ايدئولوژيك زيادي بر زنان اعمال كنند تا آنها را مجبور به دست كشيدن از "احساسات كهنه" خود سازند. اين نكته بخوبي در يك بررسي كه بين اعضاي "كومسومول" (سازمان جوانان كمونيست) در اوايل دهه 1920 انجام گرفت، تصوير شده است. پاسخ عمومي به اين سئوال كه "آيا لغو فحشاء براي مردان جوان مشكل ايجاد ميكند؟" اين بود كه مردان جوان نيازي ندارند به فواحش مراجعه كنند زيرا "ما ميتوانيم هر تعداد دختر كومسومول را كه ميخواهيم مجاني در اختيار داشته باشيم." اين وضعيت باعث ظهور يك جنبش ارتجاعي در بين زنان شد كه در مقابل سئوال بالا، خواست بازگشائي فاحشه خانه ها را مطرح ميكردند؛ زيرا بنظرشان اينكار "امنيت" بيشتري براي آنها ببار مي آورد.

قوانين فقط به اين علت وجود دارند كه نابرابريهاي اجتماعي موجودند. قوانين يا براي حفظ اين نابرابريها هستند (قوانين بورژوائي) و يا براي ريشه كن كردن آنها (قوانين انقلابي). اگر برابري واقعي براي همه موجود باشد، مورد استفاده قوانين چه خواهد بود؟ قوانين در مقابل چه كسي و چه چيزي ما را محافظت ميكنند؟ ما براي برقراري برابري به قوانين نابرابر نياز داريم.

هر گام در قانونگذاري چين تحت هدايت همين ديدگاه قرار دارد. گاهنامه "چين نوين" (لا نوول شين) تاكيد ميكند: "قوانين چين نه فقط هيچگونه مفاد تبعيض آميزي عليه زنان در برندارد، و نه فقط مكررا به اعلام برابري جنسيت ها مي پردازد، بلكه اقدامات حمايتي ويژه اي را ضميمه كرده كه ميتوان گفت معنايش مفاد تبعيض آميز عليه مردان است." اين مقاله نمونه هاي مشخصي را در اين مورد ذكر ميكند:

"ماده 18 قانون ازدواج تصريح ميكند كه يك مرد نميتواند در دوره اي كه زنش باردار است يا تا يكسال بعد از زايمان تقاضاي طلاق كند. جمله نخست ماده 21 از اين صحبت ميكند كه بعد از طلاق اگر زن حضانت فرزند را بعهده گيرد، پدر مسئوليت دارد بخشي يا كل هزينه ضروري براي نگهداري فرزند را بپردازد؛ اما در قانون نيامده كه اگر حضانت با پدر باشد، مادر مسئول تامين هزينه نگهداري فرزند است. بر مبناي ماده 24، زماني كه دارائي هاي مشترك براي بازپرداخت بدهي ها ناكافي باشد، شوهر مسئول پرداخت بدهي هاي مشترك است. ماده 24 در مورد كنترل دارائي ها بعد از طلاق تصريح ميكند كه اين فقط زن است كه اجازه پس گرفتن دارائي هائي كه قبل از ازدواج متعلق به او بوده را دارد." (2)

نكته كناري ديگري كه در ماده 11 قانون ازدواج آمده اينست كه شوهر و زن حق حفظ نام خانوادگي و نام كوچك خود را دارند؛ در مواد ديگر نيز حقوق برابر در مورد موضوعات مشابه تضمين شده است.

در اتحاد شوروي ازدواج غير رسمي بموازات ازدواج رسمي وجود داشت، اما چين عامدانه تصميم بر ازدواج رسمي گرفته است. (اگرچه اقدامات ويژه اي انجام ميشود تا حقوقي يكسان براي بچه هائي كه خارج از ازدواج رسمي زاده ميشوند و دستيابي آنها به امكانات مشابه ساير بچه ها تضمين شود. بطور مشخص، پدر بچه ـ نظير موردي كه والدين طلاق گرفته اند ـ مسئول است هزينه نگهداري فرزند را بپردازد و بچه مانند فرزند هر زوج رسمي ميتواند از ميراث والدين واقعي خود بهره مند شود.) در هر صورت، يك تحليل دقيق نشان ميدهد كه ازدواج در چين به پيوند داوطلبانه دو فرد برابر نزديكتر است تا ازدواج غير رسمي كه در شوروي وجود داشت.

در اينجا، فهم اين مسئله اهميت دارد كه ازدواج رسمي و پيوند داوطلبانه در هر جامعه معين، عملكرد پايه اي مشابهي دارند. در جزوه اي كه توسط "گروه ديميتريف" از "جنبش رهائي زنان فرانسه" منتشر شده اين مطالبه مطرح شده است: "لغو نهاد ازدواج. به رسميت شناختن پيوند داوطلبانه." (3)

تنها ارزش اين مطالبه ـ يعني "به رسميت شناختن" پيوند داوطلبانه ـ جلب توجه به خصلت ستمگرانه ازدواج هاي رسمي است. اما همين پيوند داوطلبانه، خود تقليدي از همان ازدواج هاست. اين افتضاح است كه يك زوج غير رسمي از  حقوق و امتيازات زوج هاي رسمي (نظير مشروعيت فرزندان، خدمات اجتماعي بر پايه شغل شوهر، حق وراثت، كمكي كه در صورت مرگ همسر اعطاء ميشود و مخارج دوران بيوه بودن) محروم باشند. به رسميت شناخته شدن پيوندهاي داوطلبانه، بقصد خلاص شدن از تبعيضات اخلاقي و اجتماعي و مادي، مطالبه صحيحي است. اما فقط به همين دليل صحيح است. اگر نهاد ازدواج ملغي شود و پيوند داوطلبانه به رسميت شناخته شود، آيا اين پيوند همان ازدواج تحت نامي ديگر نخواهد بود؟ (بهر حال پيوندهاي داوطلبانه ـ خاصه در صفوف طبقه كارگر ـ معادل ازدواج بوده اند. "خانه مشترك درست كردن" يكي از راه هاي "خانواده شدن" است و همان وظايف و اجباراتي را در بردارد كه معادل قانوني و رسميت يافته آن دارد.) "گروه ديميتريف" نظريه مضحكي ارائه داده است: ديگر ساختار خانواده توليد كننده ستم و خودخواهي و اطاعت نيست. حالا قرارداد ازدواج سرمنشاء ستم شده است. مراسم مربوط به ازدواج را كنار گذاريد و با اينكار زنان را از قيد ستم خلاص كنيد!

 

دو جنبه رسواي ازدواج بورژوائي

ازدواج در جوامع سرمايه داري به دو علت ارتجاعي است. اولا، وابستگي اقتصادي زن به شوهر. در نتيجه اين وابستگي، زن به جايگاه فرودست رانده ميشود. اين فرودستي ممكنست بشكل عباراتي نظير اينكه بايد به شوهرش "عشق بورزد، افتخار كند و از وي اطاعت نمايد" در قانون نوشته شده باشد يا نباشد. ثانيا، غير قابل فسخ بودن پيوند زناشوئي به لحاظ قانوني؛ يا لااقل فوق العاده مشكل بودن آن. تاكيد بر يك راه حل رسمي يعني پيوند داوطلبانه، معنايش اينست كه به جنبه دوم ستم موجود در ازدواج مشغول شويم. اما واقعيت آن است كه زنان (منجمله كساني كه ازدواج قانوني نكرده اند) حتي زمانيكه بسيار ناراضيند فكر كسب رهائي را كنار ميگذارند، چون تامين اقتصادي خود و فرزندانشان را ناممكن مي بينند. اين مانع عمده بر سر راه آنهاست.

بنابراين استقلال اقتصادي زن شرط نخست هرگونه پيوند داوطلبانه حقيقي است. بدون چنين استقلالي، رهنمودهائي نظير پيوند داوطلبانه يا كمونها و يا عشق آزاد با هدف دگرگون كردن مناسبات ميان زن و مرد، آب در هاون كوبيدن است.

براي اينكه پيوندهاي داوطلبانه واقعي باشند، استقلال مادي زنان يك پيش شرط مطلقا ضروري است. اما اين بهيچوجه كافي نيست. مطالبات قانوني به خودي خود اين واقعيت را عوض نميكند كه پيوند ازدواج در اساس غير قابل فسخ محسوب ميشود. ايجاد انقلاب در تفكرات مردانه در مورد ارزش زن، بايد پشتوانه چنين مطالباتي باشد. نتيجه آزادي كامل در گسستن يك پيوند نبايد اين باشد كه مردان كماكان زنان را بعنوان اشياء دور انداختني مورد استفاده قرار دهند. چرا بايد اميد داشته باشيم كه قانوني كردن گسستن دلبخواه پيوند (كه يك سنت ديرينه مردانه است) حتي بشكل سطحي به تحولي كه آرزو داريم در مناسبات زن و مرد ايجاد شود، كمك كند؟ اين يك اميد واهي است. هدف ما از آزادي در تعويض شريك زندگي، كه قبلا امتياز اعلام نشده اي براي مردان بود، بايد ارزش گذاري مجدد بر دلايل يك زندگي مشترك باشد. فقط در اين صورت است كه اين آزادي، خصلت پيشرو خواهد داشت. زماني كه اجبارات مادي علت پيوند دو نفر نباشد، معمولا بخاطر عشق با هم مي مانند. آزادي مادي اجازه ميدهد كه عشق بطور كامل تحقق يابد؛ اما جامعه بورژوائي اجبارات فراواني در بر دارد كه افراد را وادار ميكند با هم سر كنند. بدين ترتيب، عشق به چيزي اضافي و غير لازم تبديل گشته و در بهترين حالت بهانه با هم ماندن ميشود.

پيوندهاي داوطلبانه فقط در صورتي ميتوانند معرف پيشرفت واقعي باشند كه با برابري جنسي، نابودي عملكرد اقتصادي خانواده و تغيير مناسبات بين بزرگترها و كوچكترها همراه شوند.

حرف تنها كافي نيست! اگر اين شرايط واقعا موجود نباشد، آزاديهاي يك پيوند داوطلبانه همه تبديل به آزادي مردان در ستم بر زنان، و آزادي والدين در ستم بر فرزندان، خواهد  شد. يعني آزاديهائي كه نهاد ازدواج در جامعه بورژوائي عرضه ميكند.

 

آزادي انتخاب

ميتوان گفت كه ازدواج در چين، عليرغم ظواهر، به پيوند داوطلبانه واقعي نزديك ميشود. دقيقا بدين علت كه انقلاب چين به وضوح هدف ايجاد شرايط ضروري براي عملي شدن پيوندهاي داوطلبانه را دنبال ميكند. چيني ها بواقع همسران خود را آزادانه انتخاب ميكنند. اين نشانه آن است كه چين،  در عمل  امكان برقراري پيوند داوطلبانه را به وجود مي آورد؛ اگرچه حرفش را زياد نميزند.

در جامعه ما، طرفين فقط بعد از در نظر گرفتن همه جوانب عملي و انواع و اقسام محاسبات، بهم مي پيوندند. با محاسبات بورژوائي بخوبي آشنائيم: حساب جهيزيه؛ حساب ارث و ميراث؛ سبك و سنگين كردن آنچه زندگي اجتماعي جديد در مقابل فرصتهاي از دست رفته نصيب زن ميكند ـ همه اين حساب و كتابها قبل از هرگونه تصميم گيري انجام مي شود بطوري كه ازدواج ها از پيش ترتيب داده شده بنظر مي آيند. از زن هيچ چيز نميخواهند مگر اينكه فرزنداني بياورد و رفتاري كاملا خانمانه داشته باشد؛ اين مطلقا الزامي است. و شوهر كه امتياز آگاه كردن همسر "معصومش" به وظايف رقت آور اتاق خواب را دارد، پيشاپيش، جاي ديگر، يك زندگي ديگر، براي خود ترتيب داده و اطمينان خاطر دارد كه ميتواند خارج از چارچوب ازدواج به خوشگذرانيهاي خود ادامه دهد.

اما فقط بورژوازي نيست كه "منافع" يا ساير مسائل مربوط به يك ازدواج را محاسبه ميكند. ساير طبقات اجتماعي نيز اين كار را ميكنند، هرچند معيارهايشان به اندازه بورژوازي منحط نيست. دهقان كه هيچ انتخابي مگر زراعت بر زمين خويش ندارد، دنبال زني ميگردد كه كيفيات لازم براي انجام وظايف آتي را داشته باشد. او يك زن قوي، كاري و كاملا آشنا با چم و خم زندگي دهقاني ميخواهد. يك منشي حاضر نيست قلم و كاغذش را بسادگي با داس و چنگگ عوض كند. دختر جوان يك خانواده كارگري شانس خود را براي يافتن مردي كه شغل ثابت، اتوموبيل و خانه دارد مي آزمايد و چندان چشم و گوش بسته به دام عشق نمي افتد. بيائيد به قضيه از نظر عملي بنگريم. كافيست نگاهي به چندين هزار ازدواج رمانتيك بيندازيم تا دريابيم كه حرف از "آزادي انتخاب" همانقدر توخالي است كه "عشق در نگاه اول". فلان زن با همسايه ديوار به ديوارش ازدواج ميكند زيرا اولين مردي است كه به او پيشنهاد ازدواج داده است. ديگري با پدر بچه اش ازدواج ميكند زيرا جامعه به اين كار مجبورش كرده است. زنان بدين شكل ازدواج ميكنند تا تنها نباشند؛ زيرا در صورت تنها ماندن منزوي شده و از نظر اقتصادي در موقعيت دشواري قرار ميگيرند. آيا هيچيك از اين زنان ـ كه نماينده اكثريت زنان جامعه ما هستند ـ در عمل آزادي انتخاب دارند؟ اگر از پيوند داوطلبانه دو فرد برابر حرف ميزنيم، آنگاه حداقل بايد ضرورت ايجاد شرايطي كه آزادي انتخاب حقيقي در گرو آنست را به رسميت بشناسيم. مسئله، صرفا ممنوع كردن ازدواج هاي ترتيب داده شده يا ساير ازدواج هاي اجباري نيست. مردان و زنان،  هر دو، بايد اختيار واقعي زندگي خود را داشته باشند؛ اختياري كه زير فشارهاي اقتصادي و ايدئولوژيك نباشد و آگاهانه به كار برده شود. اين را فقط ميتوان با پيروي از معيارهاي سياسي عيني متحقق كرد؛ معيارهائي منطبق بر پراتيك اجتماعي گوناگون كنوني  كه چارچوبه انتخاب شريك زندگي را تعيين ميكند.

در چين، براي امكان پذير كردن پيوند داوطلبانه حقيقي ميان دو فرد برابر، چه ميكنند؟ براي ايجاد كدام شرايط مادي ضروري ميكوشند؟ جواب به اين سوال حقيقت مسئله را نشان خواهد داد.

 

ازدواج دير هنگام

چيني ها ازدواج را از 18 سالگي مجاز ميشمارند، اما كارزار گسترده اي در سراسر كشور به پيش ميرود و جوانان را تشويق ميكند كه تا 28 ـ 27 سالگي ازدواج نكنند. هر جا كه رفتيم روي اهميت اين مسئله تاكيد ميگذاشتند. اما توضيحاتشان هميشه قانع كننده نبود. براي مثال، از دهان يكي از مقامات شنيديم كه هدف از ازدواج دير هنگام، كنترل جمعيت است. اين حرف در واقع هدف اصلي برنامه تنظيم خانواده يعني پيشبرد امر رهائي زنان را ناديده ميگيرد.

برنامه تنظيم خانواده در چين بروشني به رهائي زنان گره خورده است. همانطور كه "هان سويين" تاكيد ميكند: "مادر شدن داوطلبانه زن بايد بر اساس رهائي زن، برابري زن، حق او به كسب آموزش، شركت وي در تمامي تصميم گيريهاي سياسي و آگاهي فزاينده اجتماعي او باشد. رهائي سياسي و اقتصادي زنان نخستين شرط موفقيت هرگونه كارزار گسترده تنظيم خانواده است." (4)

بعلاوه، پرهيز از رابطه جنسي را يك روش "پيشگيري" قلمداد كردن، تا اندازه اي خام انديشي است. قبول اين حرف مشكل است كه فقط بخاطر كنترل جمعيت، بايد ازدواج را به تعويق انداخت. براحتي ميتوان نظير همين كارزار تبليغي گسترده را جهت تشويق جوانان به استفاده از ساير شيوه هاي پيشگيري براه انداخت و بچه دار شدن را به سنين 28 ـ 27 سالگي موكول كرد. همين توده جواني كه امروز داوطلبانه حاضر است دير ازدواج كند، ميتواند هر وقت خواست همسر گزيند و با استفاده از شيوه هائي غير از پرهيز جلوي باردار شدن را بگيرد. هيچ دليلي وجود ندارد كه نتواند.

اما جدا از اين انتقادات، بايد گفت كه به دلايل گوناگون ازدواج دير هنگام در چين همچنان يك اقدام انقلابي و بسيار مهم است. اين دلايل را بايد دقيقا در نظر بگيريم.

مكررا گفته ام كه برابري بين زن و مرد هرگز طي مرحله سوسياليستي كامل نخواهد شد. بدون شك، ازدواج دير هنگام وسيله اي در خدمت راهگشائي براي كسب برابري است و اين نابرابري را مد نظر دارد. درك اين مطلب ساده است كه يك زن 26 ساله، زني كه شاغل بوده و روي پاي خودش ايستاده، زني كه مسئوليتهاي سياسي و اجتماعي بدوش گرفته، حداقل يكسال در كمون خلق زندگي كرده، عضو ميليشياي خلق بوده و سپس به دانشگاه يا مدارس گوناگون رفته، در عرصه هاي مختلف جامعه دوستان بسياري يافته و خلاصه آنكه، ديد خويش از جامعه را گسترش داده است ميتواند با جاي پاي بسيار محكمي كه بدست آورده در برابر هرگونه فشاري كه در آينده شوهر يا جامعه براي "نگهداشتن وي در آشپزخانه" اعمال كند، مقاومت نمايد. استقلال اقتصادي و سياسي و ايدئولوژيكي كه طي يك دوره 10 ساله يا بيشتر كسب شده نيروي محركه عظيمي براي زنان و مادران است تا فعالانه به مبارزه براي كسب رهائي خويش ادامه دهند. اين واقعيت كه زنان چيني چشم و گوش بسته تن به ازدواج نميدهند، اينكه نميخواهند از لانه والدين فرار كنند فقط براي اينكه آشيانه خود را بسازند، امري نشاط آور و حتي رشك برانگيز است. همين يك نكته نيز براي اثبات انقلابي بودن ازدواج دير هنگام كفايت ميكند؛ اما فقط اين نيست.                         

 

         

14 - ايده نويني از عشق

شناخت گسترده و تجربه عملي، به جوانان چيني تصوير نويني از عشق و خانواده بخشيده است. نه به اين معني كه آنرا يك ادا و اصول بي فايده ميدانند؛ بلكه به اين معني كه اكنون با برخورداري از نيروي بينش ماترياليستي ميتوانند عليه ايده آليسم در عشق مبارزه كنند. بخصوص زنان ستمديده گرفتار مقدار زيادي از اين نوع ايده آليسم هستند. براي آنان، عشق به حامل همه اميدها يا همه دلشكستگي ها تبديل ميشود. هر چه تجربه اجتماعي آنها كمتر بوده و از ساير فعاليتهاي اجتماعي دورتر باشند، دامنه ايده آليزه كردن عشق نزد آنها وسيعتر است. نتيجه اش اينست كه دركي مخدوش از رابطه با شوهر خويش دارند؛ درست همانگونه كه قضاوتشان در مورد واقعيات مخدوش است.

ارائه يك تصوير همه جانبه صحيح از عشق به معناي بي ارزش كردن آن نيست. برعكس، وقتي كه عشق را در زمينه اش بگذاريم، ميتوانيم آن را در پرتو عملكردش مجددا ارزش گذاري كنيم. عشقي كه باعث جدائي از جامعه، چشم پوشي از انقلاب، و خود را وقف همسر كردن باشد، رد ميشود؛ زيرا چنين عشقي فقط زيان ببار مي آورد. اما اگر عشق را در زمينه اش نگاه كنيم يعني آن را در ارتباط با ساير جوانب حيات اجتماعي و در تناسب با آنها بنگريم، عشق بخشي از چيزهائي كه آرزوي انجامش را داريم، ميشود. مناسبات ويژه اي كه زن و مردي با هم دارند بايد به هر دو آنها كمك كند كه نقش اجتماعي خويش را بطور كامل و آگاهانه ايفاء نمايند.

امتياز دوران طولاني تجرد ـ كه در چين شاهدش هستيم ـ اين است كه مانع خصوصي شدن عشق ميشود و در يك جامعه انقلابي آن را در زمينه اش ميگذارد. صميميت و عشقي كه يك زوج چيني به يكديگر ابراز ميكنند بطور طبيعي از تعهدشان نسبت به خلق و صميميت نسبت به همه رفقايشان بر مي خيزد. تغيير فزاينده شرايط كاري كه قبلا در موردش صحبت كرديم بدين معناست كه هر يك ميتواند قبول كند كه همسرش از لحاظ سياسي خود را وقف كارش كند. از آنجا كه خانواده ديگر مركز علائق نيست، از هركدامشان انتظار ميرود درگير عرصه هاي گوناگون شود. از آنجا كه مناسبات بين والدين و فرزندان ديگر مبنائي آمرانه و خود مركزبينانه ندارد، از پدر يا مادر انتظار ميرود به فرزندانش برخوردي مسئولانه و دوستانه داشته باشد. تجربه اجتماعي جوانان، فوق العاده موجب رشد شناخت عملي جوانان از يكديگر ميشود. اين شناخت بطور عيني به آنها كمك ميكند كه كيفيات گوناگوني را كه از شريك زندگي خود انتظار دارند، محك بزنند. بدون شك ازدواج دير هنگام فقط در صورتي (و تا حدي) ميتواند به انقلاب خدمت كند كه اين تجربه اجتماعي موجود باشد؛ وگرنه ازدواج دير هنگام هيچ فايده اي ندارد.

مثلا دختري كه در قرن نوزدهم در صومعه بسر ميبرد و تا 25 سالگي ازدواج نكرده بود، چيزي نياموخته بود كه براي كسب رهائي اش به كار ببرد. يا يك پسر بورژواي 30 ساله مجرد، هنگام ازدواج، به غير از اخلاقيات فاسد والدينش حامل چه چيز ديگري ميتواند باشد؟ در چنين جوامعي ازدواج دير هنگام باعث خواهد شد كه آن دختر، يك دوره بسيار مهم از زندگي خويش را در حجره هاي صومعه با خواهران روحاني بگذراند. و اين پسر، چنين دوره اي را صرف يك شغل پر درآمد كرده يا اينكه بعنوان افسر به خدمت يك ارتش امپرياليستي در آيد؛ و همزمان سعادت زناشوئي آينده اش را از طريق همبستر شدن با دختران بيشمار تضمين كند. او با استفاده از اين "حق خدشه ناپذير" خود، ياد ميگيرد كه زنان در بهترين حالت ابزار حقير خوشگذراني دوران جواني او هستند. اتفاقا در جامعه ما اگر چنين جواني از سنت گسست كند و در 18 سالگي با دانشجوي جواني كه او را "معصومانه" دوست دارد ازدواج كند، واقعا كاري پيشرو كرده است.

"تن يان چائو" در نظراتي پيرامون قانون ازدواج مي نويسد: ((با وجود اينكه ما مخالف ايده "عشق الهي" هستيم اما با كساني كه عشق را حقير مي شمارند نيز مخالفيم. جدا از اين، ما مخالف چيزهائي نظير موقعيت اجتماعي، پول، قيافه و غيره بمثابه شرط عشق و ازدواج هستيم. اين چيزها نميتوانند ضامن يك عشق ماندگار باشند.)) (1)

درباره يكي از رهبران دانشجو طي انقلاب فرهنگي ماجرائي را نقل ميكنند. او روحيه و شور و شوق انقلابي فراواني داشت و كل اعضاي گروه زنان دانشجو او را مي پرستيدند. روزي برخي زنان در مورد اينكه چرا بسياري از زنان ستايشگر اين رفيقند گفتگو ميكردند. يكي از آنها گفت: "خيلي از شما عاشقش هستيد. ميگوئيد او را بخاطر كيفيات انقلابيش دوست داريد اما اين حرف مرا قانع نميكند. فكر ميكنم دليل ديگري وجود دارد. خوب توجه كنيد! اين رفيق بخاطر كيفياتش در بين روشنفكران اعتبار زيادي دارد. به او مسئوليتهاي مهمي سپرده ايم. او را قبول داريم. كساني كه مشكل يا ابهامي دارند مشتاقانه به او مراجعه ميكنند، حرفشان را با وي در ميان ميگذارند و رهنمود و كمك ميخواهند. اين كاملا طبيعي است. اما سئوالم اينست كه آيا دقيقا بخاطر همين درخشش نيست كه دختران بسياري "عاشقش" هستند؟ آيا اين در واقع عشق به رهبر بودن او نيست؟ احساسم اينست. بنابراين بنظرم در اين شيفتگي، چيزي بورژوائي وجود دارد. بنظرم رفقاي دانشجو دارند از يك نوع مناسبات بورژوائي بين زن و مرد تقليد ميكنند."

اين ماجرا بهتر از حرفهاي من، معناي عشق طبقاتي را تصوير ميكند. صرفا با عاشق يك فرد ضدانقلابي نشدن، نميتوان جنبه طبقاتي بورژوائي عشق را از بين برد و آنرا دگرگون كرد. اين كافي نيست. بايد اين را هم تضمين كرد كه عشق سرشار از رفتارهاي بورژوائي نباشد.

 

زيبائي را از مبارزه طبقاتي گريزي نيست

همانگونه كه "تن" ميگويد و تا به حال بايد روشن شده باشد، شكل و قيافه نقش چنداني در ازدواج ندارد. اما خصلت طبقاتي تصويري كه بورژوازي از زيبائي ارائه ميدهد چگونه آشكار ميشود؟ اين سلاح بورژوائي را چگونه ميتوان خنثي كرد؟ در جامعه طبقاتي، زيبائي زنانه هميشه جزء حقوق ويژه طبقه حاكمه است. طبقه حاكمه به كل جامعه حكم ميكند كه يك زن زيبا بايد چه شكل و قيافه اي داشته باشد. در غرب، زيبا بودن يعني شبيه يك زن بورژوا بودن. يعني يك خانم ثروتمند بيكار كه رفتار و ژستها، پوشاك و مدل موهايش، بيانگر موقعيت اوست. و اين يك زيبائي طبيعي نيست (البته اگر چيزي به اين نام موجود باشد)، بلكه مجموعه اي از اجناس موجود در بازار است: كمي وسائل آرايش مو، چند دست لباس، يك خوراك كم كالري، و چاشني همه اينها رنگ و لعابي بر چهره و دستكاري از راه جراحي پلاستيك. مجلات زنان پر از ستايش و تبليغ اين نوع زيبائي است. در دفتر مخارج مجله "خانم من" هميشه ميتوان ستون "هزينه زيبائي" را پيدا كرد. خودنمائي و تجملي كه در اين زيبائي نهفته، نه فقط بازتاب قدرت و اعتبار پول در جامعه ماست بلكه مهمتر از آن، نشانه نقشي است كه جامعه بعنوان شيئي جنسي بعهده زنان گذاشته است. اين مسئله با وقاحت كامل در تصويري كه تبليغات تجاري از زنان ارائه ميكنند، بيان ميشود: "چهره و اندام زن، سرمايه اوست.

"زيبائي اينچنيني از دسترس اكثر زنان خارج است. نه فقط بدلايل  مالي، بلكه بخاطر شيوه زندگي كه لازمه آن است. زني كه در مزرعه يا در خط توليد كار ميكند حتي اگر حسابي آرايش كند، باز هم قادر نيست دست پينه بسته و بازو و بدنش را كه بعلت كار، عضله اي شده، بپوشاند. زن خانه داري كه عمرش را به لباس شستن و اطو كردن و پخت و پز و نظافت در و پنجره گذرانده، نميتواند علائمي كه بر بدنش نقش بسته يا فرسودگي عصبي خود را با آرايش كردن بپوشاند. هيچ لباس شيك و خوشرنگي نميتواند اضطراب شبانه او را پنهان سازد. و اين در حالي است كه همسرش، مانند بقيه مردان، توسط تبليغات كوك ميشود كه همان نوع زيبائي را آرزو كند كه اين زن نميتواند به وي عرضه كند. اين يك جنبه برجسته از ستم جنسي است.

چنين تصويري از زن، ديگر در چين وجود ندارد. در پوسترهاي ديواري، در روزنامه ها، در تئاتر و خلاصه در همه جا، چهره كاملا متفاوتي به استقبال شما مي آيد. اين تصوير كارگر يا دهقاني است كه چهره اي مصمم و پوشاكي بسيار ساده دارد. او هميشه مشغول انجام وظايف روزمره اي است كه ميليونها زن چيني تجربه اش را دارند. او را ميتوان در حال كار، مطالعه، شركت در تظاهرات يا صرفا با چهره اي خندان ديد. هرگز او را در وضعيتي غير واقعي و مرموز، يا در حالاتي كه آگهي هاي تبليغاتي غرب اختراع ميكنند، مشاهده نمي كنيد. اين دگرگوني نشانگر جايگاه نوين زن در جامعه است و در ضمن توجه مردان را به تغييرات ضروري در مناسباتشان با زنان جلب ميكند.

تئاتر معاصر چين، ايده عشق بمثابه يك پناهگاه را نقد ميكند؛ و همزمان مي كوشد به ايده نوين عشق جنبه عملي ببخشد. اين مسئله بطور برجسته در باله "دختر سپيدموي" به نمايش در آمده است. طي اقامتمان در شانگهاي، دستيار نويسنده اي كه طي انقلاب فرهنگي اين اثر را مورد تجديد نظر قرار داد با ما به بحثي مفصل در اين مورد پرداخت.

او گفت كه در نسخه اول نمايشنامه، عشق بگونه اي تصوير شده بود كه بحث و جدل حادي را برانگيخت. دو شخصيت اصلي داستان، "هسي ار" (دختر سپيدموي) و نامزد وي "تاچون" هستند. "هسي ار" دهقاني فقير و يك انقلابي سرسخت است و تاچون نيز دهقان فقير و سرباز ارتش آزاديبخش خلق است. اين دو بعد از بيرون رانده شدن اشغالگران ژاپني از روستايشان دوباره يكديگر را مي بينند. در نسخه اوليه، داستان با ازدواج اين دو و زندگي خوش و خرمي كه از آن به بعد در انتظارشان است به پايان مي رسد. برخي افراد اين پايان را تائيد كردند و با تمام قوا كوشيدند همين حفظ شود. بحث شان اين بود كه چنين پاياني، طبيعي و صحيح و مناسب است: اين زوج كه عليه ژاپن مبارزه كرده و سرانجام به پيروزي رسيده اند. حالا ديگر بايد به فكر خود باشند. در مقابل، انقلابيون اين پايان را بعنوان چيزي احساساتي محكوم مي كردند و خواهان بازنويسي و تغيير اساسي آن بودند. نهايتا در اين نبرد هنري مشخص، انقلابيون پيروز شدند و پايان جديدي نوشته شد. در نسخه جديد، پيروزي بر ژاپن به تصميم گيري هسي ار و تاچون جهت ادامه مبارزه مي انجامد ـ مبارزه اي كه اين بار عليه قواي گوميندان آغاز گشته است. در نسخه جديد تاكيد بر اين نكته است كه وقتي كشور درگير جنگي خونين است، هيچكس نمي تواند "تا پايان عمر خوش و خرم زندگي كند." عشقي كه از نفرت مشترك عليه ستم زاده شده نمي تواند زير يوغ ستمگران بومي، مستعمراتي يا امپرياليستي، آزادانه رشد كند. ايده اي از عشق كه در نسخه جديد ارائه شده با واقعيت اجتماعي پيوند تنگاتنگ دارد. اين كاملا خلاف مفهوم ايده آليستي بورژوايي از عشق است. در عشق قهرمانان داستان هيچ چيز مرموز يا جادويي وجود ندارد؛ هيچگونه جذبه گريز ناپذير يا برق عشق در نگاه اول در كار نيست. اما يك زمينه دقيقا مشابه موجود است: رنج و خشم و اراده مبارزاتي مشترك. آنها به يكديگر عشق مي ورزند زيرا در نفرتي يكسان عليه جامعه كهن و عزمي يكسان در آفرينش جامعه نوين سهيمند. دختر از كليشه سنتي زن اغواگر، ظريف و مطيع پيروي نمي كند و به "تاچون" از جايگاهي برابر عشق مي ورزد. مرد نقش حفاظت از وي را بعهده ندارد، بلكه اين دو به يكديگر كمك ميكنند. مسئله اين نيست كه از ميان عشق و مبارزه بايد يكي را انتخاب كرد. بلكه مسئله انتخاب از ميان راههاي عشق ورزيدن به يكديگر است: مي توان اين كار را بر پايه خودپرستي و فرار از واقعيت انجام داد؛ يا اينكه بر مبناي زندگي در دنياي واقعي و مبارزه براي تغيير آن. در حالت دوم، عشق به مشوق و پشتيبان زن و مرد در اين مبارزه تبديل مي شود. احساسات "هسي آر" با تعهدات انقلابيش همخوان است. اين احساسات تبارزي از همان تعهد انقلابي است.

 

نبايد چنين نتيجه گيري كنيم كه ...

اين اشتباهي آشكار خواهد بود اگر از همه حرفهايي كه زديم چنين نتيجه گيري شود كه ديگر در چين مشكلاتي در زمينه عشق و امور جنسي وجود ندارد. چگونه جامعه اي كه زنان در آن هنوز بطور كامل رها نشده اند، مي تواند يك فرهنگ جنسي كاملا رضايت بخش يا حتي نمونه عرضه كند؟ بقول مائوتسه دون "هر طرزتفكري، بدون استثنا، بر خود مهر طبقاتي دارد." كدام معجزه مي تواند امور جنسي را از اين حكم برهاند؟ براي مثال، روشن است كه تفسير صرفا جمعيت شناختي از مقوله ازدواج ديرهنگام، فقط مي تواند هدف انقلابي اين سياست را از بين ببرد. از طرف ديگر، وجود تفاسير گوناگون از كليه اين مسائل، خود نشانه وجود مبارزه طبقاتي است. اين گوناگوني، اجتناب ناپذير است.

بنظر من بسياري اوقات انقلابيون دچار اين اشتباه ميشوند كه تفاسير راست روانه را قاطعانه به نقد نمي كشند و در عرصه اي كه بايد مبارزه ايدئولوژيك انجام شود، "همزيستي مسالمت آميز" مي كنند. فقدان چنين مجادله اي فقط مي تواند نتايج منفي عملي ببار آورد. همان مورد ازدواج ديرهنگام را كه پيشتر از آن صحبت كردم در نظر بگيريد. نتيجه به نقد نكشيدن درك غلط جمعيت شناختي از ازدواج ديرهنگام، براي بسياري از چيني ها اين بوده كه بر پايه اين منطق غلط مدافع يكتاهمسري سفت و سخت هستند. يعني نه از روي اعتقادات انقلابي شان بلكه با گرايش انطباق گرائي اخلاقي آنرا پذيرفته اند. چنين وضعيتي مطلوب نيست.

انقلاب و مردان و زناني كه آن را به پيش مي برند هرگز از يك مبارزه ايدئولوژيك آشكار در مورد عشق و امور جنسي هراس ندارند. چرا چيني ها به چنين مبارزه اي دامن نمي زنند؟ برخي رفقاي چيني كوشيدند به اين سوال پاسخ دهند. آنها گفتند "آموزش امور جنسي دشوار است. زيرا حتي رفقاي سياسي ما پايه سياسي و ايدئولوژيك كافي در اينمورد ندارند؛ زيرا مردم حرف نميزنند چون اسطوره مردانگي هنوز قدرتمند است؛ زيرا طرز تفكر كهنه كه اين حيطه را مايه شرم مي داند هنوز به حيات خود ادامه مي دهد...

" همه اينها، دليل بيشتري براي گشودن اين بحث است! نبايد نگران آن بود كه با اين كار موضوع عشق و امور جنسي به مركز توجهات تبديل خواهد شد و مسائل عاجلتر كنار خواهد رفت. جامعه چين موفق شده بسياري مباحث را سازمان دهد، بي آنكه اين مباحث به مشغله همه گير سياسي تبديل شود.

عليرغم اين انتقادات، سياست چيني ها در مورد عشق و امور جنسي بهيچوجه قابل مقايسه با اخلاقيات مرسوم يهودي ـ مسيحي نيست. پديده هاي اجتماعي را نميتوان از مناسبات نوين اجتماعي، كه شالوده آنها را تشكيل ميدهد، جدا كرد. اين كار موجب عدم درك كامل سياست چيني ها شده است. و در اين عرصه بيش از هر عرصه ديگر، بجايي نخواهيم رسيد اگر سياستها را فقط بر پايه توضيحات ايدئولوژيك صوري بسنجيم. اگر در قضاوت، نتايج عملي تصميمات سياسي را ناديده بگيريم، دچار جهت گم كردگي خواهيم شد. براي مثال، ما بايد به سياست چيني ها در مورد عشق و امور جنسي از زاويه تاثيراتش بر رهايي زنان نگاه كنيم.

اگر جامعه اي با زنان مثل اشياء جنسي رفتار كند، هرگز نميتواند آن را پنهان كند؛ رد پاي نحوه رفتارش را حتما ميتوان ديد. و در چين چنين ردپاهايي بچشم نمي خورد. شك ندارم كه رفتار جنسي نويني كه جوانان چيني در پيش گرفته اند و بنظر برخي افراد بيش از حد سختگيرانه است، واقعا تاثيرات بزرگي داشته و به زنان چين كمك كرده كه موقعيت سابق خود را زير ضرب ببرند. بعلاوه، اگر همانگونه كه در چين مي بينيم امور جنسي و عشق با هم پيوند تنگاتنگ داشته باشند، امور جنسي بطريقي ديگر ارزش گذاري خواهد شد. اگر اين چيزها را در نظر نگيريم نمي توانيم بر يك مبناي ماترياليستي قضاوت كنيم.

اگر از آنچه امروز در دستمان است شروع كنيم، مي توانيم برخي ايده ها ـ البته ايده هاي اوليه ـ در مورد عشق و اخلاق جنسي و خانواده در جامعه آينده داشته باشيم. اما تجربه چين بما مي آموزد كه هيچگونه اخلاقيات "طبيعي" يا "ازلي" انقلابي كه صرفا بايد منتظر بكاربست آن در اوضاع مشخص باشيم وجود ندارد. يك اخلاق جنسي نوين و انقلابي و يك ديدگاه پرولتري از امور جنسي و عشق و خانواده فقط مي تواند بتدريج از طريق پراتيك مبارزه طبقاتي و در دل جنبش انقلابي عليه سنن و تقسيم بنديهاي كهن و عملكردهاي ارتجاعي كه زن را به بردگي كشيده است، ساخته شود. (و مسلم است كه اين مسير، مستقيم الخط طي نخواهد شد.)

 

 

 

بجاي نتيجه گيري

در اينجا فقط خطوط كلي مسيري كه رهايي زنان از دل انقلاب چين مي پيمايد را ترسيم كرديم. دستيابي به تصوير جزء به جزء آن مستلزم شناختي روشن از جامعه و تاريخ گذشته و تضادهاي كنوني چين است. روشن است كه ما هنوز به چنين شناختي دست نيافته ايم.

بعلاوه ما نيازمند شناخت بيشتر از تمامي تبارزات ستم بر زنان در كشورهاي خويش هستيم. چنين شناختي فقط مي تواند با آگاهي بسيار و تماس هرچه نزديكتر با توده زنان كشورمان حاصل شود. در مقابل اين سوال كه "چه بايد كرد؟" تنها پاسخ صحيح اين است: "همه كار!"

از آنجا كه در گذشته وجود ستم بر زنان همواره نفي شده، و آمال و آرزوهاي انقلابي آنها هميشه به يك كاتالوگ ناقص از مطالبات قانوني و مالي تقليل يافته و به انتهاي مانيفست احزاب محترم ضميمه شده، اينك زنان با تمام قوا مي كوشند هويت خويش را باز يابند. تا زماني كه ما در جنبش زنان، ساير اشكال ستم و استثماري كه بر ديگران روا ميشود را ناديده بگيريم، حتي نمي توانيم به شناخت از مبارزه زنان نائل آئيم و بنابراين نمي توانيم در آن پيروز شويم. برخي اعضاي جنبش رهايي زنان اين بحث را مورد حمله قرار داده و به اشتباه، دفاع از ستمديدگان ديگر را صرفا لطف و صدقه بحساب آورده اند. اما توجه به ساير ستمها بمعني "صدقه دادن" به ستمديدگان نيست. بلكه بمعناي فهم اين واقعيت است كه ستم بر زنان همانند تمامي ستم هاي ديگر محصول يك جامعه استثماري ـ و در مورد ما يك جامعه سرمايه داري ـ است. بدين معناست كه زنان فقط از طريق انقلاب مي توانند رهائي خويش را بدست آورند.

چه خوشمان بيايد چه نيايد، زنان بمثابه يك گروهبندي مشخص، با پرولتاريا وابستگي متقابل دارند. اين وابستگي مانند پشتيباني مهره هاي شطرنج از يكديگر نيست؛ شبيه ائتلاف دو ملت هم نيست؛ بلكه نظير وابستگي متقابل حلقه هاي يك زنجير است. اگر انتقاد از نقش و عملكرد زن در جامعه، نقطه شروع ماست؛ و اگر هدف ما حقيقتا افشاي حلقه پيوند واقعي بين ستم مشخص بر زنان با كل بناي اجتماعي استثمار است، آنگاه بايد افق ديد خود را تا حد يك انتقاد همه جانبه از جامعه گسترش دهيم.

در پرتو چنين نظرگاهي كتاب حاضر در مباحثه حياتي پيرامون نقش زنان در انقلاب ما، سهم ميگيرد. اين مباحثه، تازه آغاز شده است.

 

 

 

 

ضميمه: آمار در مورد شركت زنان در ادارات دولتي سال 1971

 

بطور عمومي سياست حزب اين است كه 30 درصد زنان بايد در ادارات دولتي كار كنند. مثلا شنيديم كه 30 درصد سازمانگران اقليتهاي ملي زن هستند. عملا براي هر پست اداري كه خالي مي شود از بين افراد واجد شرايط سياسي، ارجحيت با زنان است؛ مگر آنكه مردي صلاحيت بيشتري داشته باشد.

 

كارخانه چائو يان

كارگر: 360 نفر كه 80 درصد آنها زن (288 نفر) و 20درصد مرد (72 نفر) هستند.

هسته حزبي: از 9 عضو، 8 عضو يعني نزديك به 90 درصد زن هستند.

كميته انقلابي: از 8 عضو، 6 عضو يعني 75 درصد زن هستند.

تيم ها (پنج تيم چهار نفره): از 20 نفر در كل، 16 نفر يعني 80 درصد زن هستند.

خوب است درصد مردان در بين مقامات مسئول ادارات را نسبت به كل تعداد مردان و درصد زنان را نيز بهمين ترتيب مقايسه كنيم.

جمعيت: 360 نفر. از اين تعداد 288 نفر زن و 72 نفر مرد هستند.

هسته حزبي: 7ر2 درصد جمعيت زنان در هسته حزبي متشكلند و 4ر1 درصد جمعيت مردان.

كميته انقلابي: 1ر2 درصد جمعيت زنان و 9ر2 درصد جمعيت مردان.

تيم ها: 5ر5 درصد جمعيت زنان و 5ر5 جمعيت مردان.

 

بيمارستان زنان پكن

كارگر: از جمع 442 نفر، 420 نفر يعني 95 درصد زن هستند.

هسته حزبي: از 9 نفر، 5 نفر يعني 55 درصد زن هستند.

كميته انقلابي: از 24 نفر، 10 نفر يعني 40 درصد زن هستند.

تيم ها (12 تيم هشت نفره): از 96 نفر، 77 نفر يعني 80 درصد زن هستند.

بعلت تعداد زياد زنان در بيمارستان، آمار بالا نسبت به آماري كه اينك ارائه مي دهيم و درصد را نسبت به كل مردان و زنان نشان مي دهد، چندان گويا نيست.

هسته حزبي: در اينجا 5 زن كه معادل 2ر1 درصد جمعيت زنان و 4 مرد كه معادل 19 درصد جمعيت مردان هستند را داريم.

كميته انقلابي: 10 زن معادل 4ر2 درصد جمعيت زنان؛ و 14 مرد معادل 64 درصد جمعيت مردان.

تيم ها: 77 زن معادل 18 درصد جمعيت زنان و 19 مرد معادل 86 درصد جمعيت مردان.

از آنجا كه برخي افراد همزمان عضو هسته حزبي، كميته انقلابي و تيم هستند (در واقع همه اعضاي هسته و كميته، عضو تيم هم هستند) در واقع فقط 77 زن و 19 مرد درگير كارهاي اداري هستند. اگرچه درجه شركت زنان معمولا هر چه در سلسله مراتب رهبري بالا برويم كمتر مي شود، اما در اين مورد خاص يعني در بيمارستان، شكاف بين تعداد مردان و زنان در سطوح عاليتر حزبي كمتر از كميته انقلابي است. شايد با توجه به شمار اندك مردان، سهم آنها را از طريق سياست اعزام مردان كادر حزب به اين بيمارستان مصنوعا افزايش داده باشند.

 

كمون خلق "شاوان" (نزديك هانچو)

جمعيت: از كل 22926 نفر، 11296 نفر زن و دختر و 11630 نفر مرد و پسر هستند.

نيروي كار: از كل 12252 نفر 5820 نفر يعني 5ر47 درصد زن هستند.

اعضاي كميته حزب: از كل 110 نفر، 49 نفر يعني 45 درصد زن هستند"پيشاهنگان" (انتخاب شده براي يك سال): از جمع 300 نفر، 287 نفر زن هستند.

اتحاديه جوانان: از 422 نفر، 280 نفر يعني 66 درصد زن هستند.

اعضاي كميته زنان: در مجموع 5500 نفركميته انقلابي: از 260 نفر، 44 نفر يعني 16 درصد زن هستند.

دفتر دائم كميته انقلابي: از 5 نفر، 2 نفر زن هستند كه يكي از آنها نايب رئيس است.

 

كمون خلق چين ـ آلباني

نيروي كار: از جمع 10400 نفر، 5300 نفر يعني 51 درصد زن هستند.

حزب: 35 درصد زن

كميته انقلابي: 25 درصد زن.

مقامات تيم: 50 درصد زن.

 

كاخ كودكان شانگهاي

اعضاي تمام وقت: از 200 نفر، 100 نفر دختر هستند.

كميته انقلابي: 45 درصد دختر

اعضاي بريگاد (در چهار بريگاد): 50 درصد دختر

اتحاديه گاردهاي سرخ: از جمع 20 نفر، 65 درصد دختر        

 

 

 

 

موخره: عليه نقش جاوداني زن(1)

"بيش از دو هزار سال از مرگ كنفوسيوس مي گذرد، اما ايدئولوژي منسوخ او، كه طبق آن مردان سرورند و زنان تابع، كماكان مردم را تحت نفوذ خود دارد و مداوما تبارز مي يابد."

اين نمونه اي از نوشته هاي مطبوعات چين است. اينكه علنا از بقاي افكار و آموزه هاي ضد زن در چين امروز صحبت ميشود نبايد تعجب كرد. سالهاست كه اين مسئله تشخيص داده شده است. آنچه در اين مقالات تكان دهنده است و مشخصا در همه آنها مشترك است، لحن آنهاست. اين مقالات از بيان حقايق ستبر شرمسار نيستند. آنها بر اين ايده مهر تاييد مينهند كه هنوز كارهاي زيادي بايد انجام شود تا برابري جنسي بدست آيد.

اين موضع با گرايش راست روانه اي كه تا همين اواخر آشكارا خودنمائي ميكرد قويا در تضاد است. گرايش راست معتقد بود كه مردان و زنان ديگر به برابري كامل دست يافته اند. آنها حتي برخي افراد را قانع كرده بودند كه ديگر نيازي به فعال كردن سازمانهاي زنان، كه منفعل بودند، وجود ندارد زيرا برابري جنسي بدست آمده است. ستمي در كار نيست، مشكلي هم نيست.

اين گرايش كه اساسا مبارزه طبقاتي و بنابراين نياز به ادامه مبارزه را نفي ميكرد ميتوانست نتايج وخيمي ببار آورد زيرا از افكار اشتباه خود مردم نشئت مي گرفت. در واقع برخي اوقات چنين نتايجي ببار آمد.

بنحوي ظاهرا متناقض، گرايش راست روانه با آنچه كه ميتوان ضد فمينيسم كلاسيك و جهانشمول ناميد، همزيستي مسالمت آميز ميكرد. اين نوع ضد فمينيسم صريحا و علنا فرودستي "بيولوژيك" و طبيعي زن را موعظه ميكند و به تحقير زنان مي پردازد. البته اين دو گرايش ضد زن، روشها و استدلالهاي متفاوتي دارند. اما هر دو بر سر يك نكته مركزي توافق دارند: اينكه راه ابتكار عمل زنان را بايد سد كرد تا آنها از انجام توصيه هاي سرمقاله "روزنامه خلق" (8 مارس 1973) (2) تحت عنوان "دست بكار شويم" باز بمانند.

اين حمله ارتجاعي به زنان محدود نشده، بلكه هدف اصلي خود را احياي نظم اجتماعي كهن قرار داده و ميخواهد زنان را به موقعيت فرودست سابق پرتاب كند؛ موقعيتي كه خود نتيجه گريز ناپذير احياي نظم كهن است. اين حمله ارتجاعي با يك ضد حمله انقلابي روبرو شد كه از اوايل سال 1972 آغاز گشته بود. در اين مقطع، چند ماه بعد از مرگ لين پيائو، ميتوان در مطبوعات فراخوانهائي مبني بر توجه بيشتر به مسئله زن يافت. سرمقاله 8 مارس (روزنامه خلق) يك تكان واقعي براي احياي جنبش رهائي زنان با اتكاء به توده ها بود. بازسازي منطقه اي فدراسيون زنان در چند ماه بعد، نشان احياي اين جنبش بود. هر چه كارزار ادامه مي يافت، گسترده تر ميشد. همانطور كه جلوتر خواهيم خواند كارزار "پي لين پي كونگ" (3) در اوايل 1973 با فراخوان شركت گسترده زنان، به راه افتاد.

ما با يك ارزيابي موقتي از بيلان اين كارزار ميتوانيم بروشني ببينيم كه بورژوازي در چه حيطه هائي بسختي كوشيده است نظم كهن را احيا كند. و انقلابيون چگونه به مقابله انقلابي برخاسته اند. در همان دوره اي كه زنان در غرب هر روز نسبت به ستمي كه به آنها روا ميشود آگاهتر شده و در شماري هر چه عظيمتر به نبرد مي پيوندد، راه افتادن موج نوين جنبش رهائي زنان در چين، حائز اهميت زيادي براي ماست.

 

آيا زنان بايد از خانه داري آزاد شوند؟

نظريه اي كه ادعا ميكند مردان و زنان چين ديگر برابرند، ميخواهد مانع از آن شود كه زنان براي كسب برابري حقيقي دست به كارهاي ضروري بزنند. كساني كه خانه داري را متفرعنانه و بر مبناي نظرگاهي كهنه تحقير ميكنند، چنين ادعائي را كاملا باب طبع خود مي يابند. توسعه كارگاه هاي خدمات خانگي، اقدامي مادي است كه براي رهائي زنان از وظايف خانگي از اهميت سياسي عظيمي برخوردار است. بارها روند توسعه اين كارگاه ها تحت اين عنوان كه مردان و زنان در حال حاضر برابرند و در خانه داري سهم برابر ميگيرند كند شده و حتي در برخي اوقات كاملا متوقف شده است.

اين گرايش زيانبار از دو جهت اشتباه است. اولا، از حركت پيشرو مشاركت (مردان) در خانه داري طوري صحبت ميكند كه انگار عموميت يافته است. هر چند اين حركت پيشرو بسيار گسترده است اما عموميت نيافته است. ثانيا، و اين مهمتر است، حذف كار زنان (يعني خانه داري) عمدتا نتيجه اجتماعي شدن و همچنين مكانيزه شدن يكرشته وظايف خانگي است. اين هدف با تقسيم تساوي گرايانه وظايف ميان زن و شوهر تحقق نمي يابد؛ هر چند اين تساوي گري به دلايل گوناگون هنوز ضروري است. (در اين زمينه به بخش دوم رجوع كنيد.) اهميت اين ديدگاه در مقاله "براي تربيت كادرهاي زن با تمام قوا تلاش كنيد" (نشريه پرچم سرخ) مورد تاكيد قرار گرفته است: ((در ارتباط با مشكلات خانوادگي زنان ما بايد تحليل مشخصي نيز بكنيم. در جامعه كهن، زنان به سطح "برده خانواده خود" تنزل يافته بودند. به مدت هزاران سال تفكر حاكم و اصلي طبقات فئودال و بورژوا اين بود كه زنان، برده و زائده هستند؛ جاي آنها در آشپزخانه است؛ بايد با قيود كارهاي خانه داري دست و پايشان را بست و آنها را از حق مشاركت در توليد اجتماعي و فعاليتهاي سياسي محروم كرد. يكي از وظايف مهم پرولتاريا رها كردن زنان از اين بردگي است. با پيروزي انقلاب 1949 در چين، و برقراري نظام سوسياليستي و شركت توده زنان در كار توليدي، تغييراتي پايه اي در وضعيت آنها پديد آمده است. با اين وجود، بواسطه نفوذ افكار طبقات استثمارگر مبني بر فرودست ديدن زنان و محدوديتهائي كه شرايط مادي اعمال ميكند، مسئله كارهاي روزمره و دشوار خانه هنوز كاملا حل نشده است.)) (4)

در واقع، فقط بنا به دلايل ارائه شده در اينجا نيست كه به وظايف خانگي در پروسه انقلاب كم توجهي شده بود. من طي ديدارهاي اخيرم موفق به كشف دلايل ديگري نيز شدم. براي مثال، حس تحقير نسبت به خانه داري (در همه اشكال آن) موجب كند شدن روند اجتماعي شدن خانه داري شد. البته امروز چنين تحقير كردني شديدا مورد انتقاد واقع ميشود. توجه به برخي نظرات كه زماني رايج بود، مسئله را بهتر روشن ميكند. مثلا اين نظر كه "كار در كارگاه خدمات خانگي، خدمت به خلق نيست. بلكه خدمت به منافع خصوصي مردم است." يا اينكه "تنها شكل كار توليدي، كار در كارخانه است. و فقط كار توليدي، شرافتمندانه است."در يك دوره معين، چنين برخوردي در بين جوانان بسيار رايج بود. (5) اين روي ديگر سكه عوامفريبي لين پيائوئيستي بود كه: "نگهداري از خانه و فرزندان هم يك وظيفه انقلابي است." (6)

اما كارگاه هاي خدمات خانگي فقط گامي اوليه جهت الغاي خانه داري است. پس از كلكتيويزه كردن وظايف خانگي و برداشتن آن از دوش خانواده، كماكان مسئله مكانيزه كردنش مطرح است. اين مكانيزاسيون بر دو عرصه جداگانه مبتني است. اولا، اين امر به تلاش خود كارگران بخش خدمات خانگي در بهبود فنون پايه اي بستگي دارد. ثانيا، به توسعه صنايع سبك در زمينه هاي مربوطه بستگي دارد. يك نمونه از تاثيرات اين دو عرصه، توسعه لباسشوئي هاي اتوماتيك جمعي است. از طرف ديگر، اگر بخش صنايع به اندازه كافي به شناخت و دسته بندي كردن نيازهاي واقعي توده ها در كار خانگي نپردازد، نميتواند بفهمد كه چه محصولاتي را بايد تكامل داده و توليد كند تا بر رهائي زنان تاثير مثبت گذارد. فدراسيون زنان در اين كار نقشي حياتي بعهده دارد. اين تشكيلات، زنان را سازمان ميدهد، در مورد نيازهايشان تحقيق ميكند و آنها را مشخص مي نمايد. و بعنوان يك گروه فشار بنفع تغيير، عمل ميكند. بايد بر "محدوديتهاي شرايط مادي" موجود ـ كه در مقاله "پرچم سرخ" به آن اشاره شده ـ غلبه كرد. براي تحقق اين هدف بايد بسيج سياسي و ايدئولوژيك صورت گيرد. اين كاري اساسي است.

 

تربيت كادرهاي زن

اين موضوع بويژه جالب توجه است زيرا ميتوانيم ميزان تطابق و همزيستي دو تفكر ظاهرا متضاد (يعني "مردان و زنان كاملا برابرند"؛ "زنان از مردان پايين ترند") را در اينجا ببينيم.

مقاله "پرچم سرخ" كه پيشتر از آن نقل كرديم مسئله را با صراحت طرح ميكند:"... رشد كادرهاي زن كماكان با ملزومات انقلاب سوسياليستي چين و ساختمان سوسياليسم هماهنگ نيست. در برخي نقاط، شمار زناني كه عضو حزبند در مقايسه با شمار زنان انقلابي بسيار اندك است و تعداد كمي كادر زن در ارگانهاي رهبري حضور دارند. اين امر بطور اجتناب ناپذير بر توسعه جنبش رهائي زنان تاثير ميگذارد. كسي كه اين مسئله را ناديده بگيرد، نميتواند اهميت عظيم تربيت و ارتقاء كادرهاي زن و توسعه عضوگيري حزبي از بين زنان را بدرستي دريابد و از اقدامات ضروري براي حل مشكلات مربوطه باز مي ماند." (7)وقتي كه افراد با خوشخيالي از برابري حقوق زنان و مردان در حال حاضر و در تمامي عرصه ها صحبت ميكنند، چگونه ميتوان انتظار انجام اقداماتي در اين راستا ـ بويژه تشويق تربيت كادرهاي زن ـ را داشت؟

افرادي كه از تحقق اين برابري حرف ميزنند، شمار نسبتا اندك كادرهاي زن را منطقي جلوه خواهند داد، از برداشتن گامهاي ضروري باز خواهند ماند و حتي به بهانه هائي نظير عقب ماندگي طبيعي زنان توسل خواهند جست.

 

بيان اشكالات يا اصلاح آنها

نتيجه آنكه چنين افرادي هيچ نخواهند كرد مگر تاسف خوردن درباره سطح پايين فرهنگي و سياسي زنان و گرفتاري دائمي آنها در وظايف خانگي؛ و خواهند گفت متاسفانه تا زماني كه شرايط اجازه ندهد نميتوان هيچ مسئوليتي به زنان داد. "پرچم سرخ" روي همين نكته انگشت ميگذارد:

((برخي رفقا ... معتقدند كه زنان "معيارها و قابليتهاي اندكي" دارند؛ "مشكلات خانوادگي" دارند؛ "درست كردن كادر زن دشوار است." اين طرز تفكر بر رشد كادرهاي زن بشدت تاثير ميگذارد ... شرايط موجود چين اين تفكر كه توانائي زنان كمتر از مردان است را رد ميكند ... وقتي كه از بالا نبودن سطح فرهنگي و قابليت كاري برخي رفقاي زن بحد مكفي، صحبت ميشود بايد به ريشه هاي عميق طبقاتي و تاريخي ـ اجتماعي آن نيز پرداخت. دقيقا به همين علت است كه ما بايد به آنها توجه نشان دهيم، تربيتشان كنيم و كمك كنيم كه وضعشان را بهبود بخشند. ما هرگز نبايد آنها را مورد تبعيض قرار دهيم.))

صحبت از اينكه زنان "مشكلات خانوادگي" دارند، يك اظهاريه خنثي و صرفا بيان يك واقعيت است. اگر از اين واقعيت نتيجه گيري شود كه نميتوان به زنان مسئوليت سپرد، قطعا يك برخورد ارتجاعي است و شديدا مورد انتقاد حزب و كميته هاي زنان قرار ميگيرد. از زمان انتشار سرمقاله 8 مارس، ضرورت توجه به مشكلات موجود و خاص زنان تبديل به يك موضوع دائمي در كار تبليغي چيني ها شده است. البته هنوز ميان انجام وظايف خانه داري با انجام وظايف سياسي، فرهنگي و ايدئولوژيكي كه به عهده زنان است، تضاد موجود است. نفي اين مسئله همانگونه كه ديديم هيچ گرهي از كار زنان نمي گشايد. اما بيان صرف آن نيز پيشرفت زيادي محسوب نميشود. پيشرفت در گرو اجراي قاطعانه يك رشته اصلاحات است. چنين اصلاحاتي در عرصه هاي متعدد كه نقش پيشرو بازي ميكنند، به اجراء در آمده و بدين ترتيب ارزش آنها آشكار شده است. (8)

به همين خاطر است كه "پرچم سرخ" بر اين موضع سياسي ضروري تاكيد ميگذارد:

"...اساسي تر از هر چيز ... حل تضادهاي بين كار انقلابي و كارهاي مربوط به خانواده است. تشويق زنان و مردان به تقسيم وظايف خانه، كاري ضروري است. در عين حال، ضروري است كه به ويژگيهاي مشخص زنان توجه شود و به آنها در حل مشكلات خاصشان كمك شود. ازدواج دير هنگام و تنظيم خانواده را بايد تشويق كرد. اداره خوب و فعالانه تسهيلات خدمات عمومي اجتماعي (9) نظير بيمه درماني براي زنان و كودكان و شيرخوارگاه ها، كاري اساسي است. (10) اگر برخوردي صحيح در پيش بگيريم و شماري اقدامات عملي را اتخاذ كنيم، حل مشكلات خاص زنان دشوار نيست."

فقط با اجراي قاطعانه و منظم چنين اصلاحاتي است كه تضادها حل خواهند شد. در چين كنوني فقط يك معيار عيني وجود دارد كه انقلابي بودن يا نبودن يك سياست را محك ميزند. براي اين كار نياز به استفاده از ملاحظات تئوريك "آرمان فمينيستي" نداريم؛ بلكه صرفا بايد ببينيم هر سياست به اصلاحات مي انجامد يا خير.

تا مدتها، تربيت كادرهاي زن يك صحنه كليدي نبرد در مبارزه بين انقلاب و ضدانقلاب خواهد بود. حضور زنان در مواضع رهبري، درست قلب اخلاقيات كهنه ارتجاعي را نشانه ميگيرد. يك زن كارگر درباره مسئله اي كه باعث نگراني برخي شوهران شده چنين مي نويسد: "اگر زنان موفق به انجام اين وظايف شوند، آنوقت فايده مردان چه خواهد بود؟" برخي مردان كه در مورد نياز به برابري زن و مرد واقعا قانع نشده اند، بمحض اينكه چند زن به تيم تشكيلاتي آنها اضافه ميشود راضي و خرسند ميشوند و فكر ميكنند كه براي اين دستاورد مستحق جايزه اند. مقاله "پرچم سرخ" به اين مسئله چنين پاسخ ميدهد:

"انتخاب و ارتقاء كادرهاي زن و انتصاب آنها در سطوح گوناگون نهادهاي رهبري فقط آغاز تلاشهاي ما براي تربيت و آموزش زنان است و پايان كار نيست. ما براي اينكه زنان را قادر سازيم فعال بمانند و روحيه انقلابي خويش را حفظ كنند بايد كارهاي دشوار و دقيق بسياري را به انجام رسانيم. اين واقعيتي است كه به لحاظ تشكيلاتي انتخاب و انتصاب كادرهاي زن اغلب كار نسبتا ساده اي است؛ اما كمك به آنها براي اينكه واقعا پرورش و تكامل يابند وظيفه آساني نيست. بنابراين، رهبري در تمامي سطوح بايد اهميت پيشبرد آموزش خط ايدئولوژيك و سياسي را در تربيت كادرهاي زن درك كند. بايد زنان را تشويق كرد كه جلوتر روند؛ بايد به آنها كمك كرد كه بر محدوديتهايشان فائق آيند و با شجاعت مسئوليتهاي خود را بدوش گيرند ... گام اساسي در تربيت كادرهاي زن، راهگشائي بر مشاركت آنها در 3 جنبش عظيم انقلابي و آبديده شدن در جريان مبارزه است تا بتوانند بر آگاهي و قابليت كاري خويش بيفزايند ... كميته هاي حزبي در تمامي سطوح بايد شرايط مساعدي براي زنان ايجاد كنند؛ بنحوي كه قادر به آموزش بيشتر در جريان كار و بهبود وضعيتشان از طريق كار تربيتي شوند... زماني كه كادرهاي زن وظيفه اي را بعهده ميگيرند بايد به آنها اعتماد كرد. بعلاوه بايد در لحظات حساس از آنها حمايت كافي كنيم و در حل مشكلاتشان به آنها فعالانه كمك نمائيم ... تربيت كادرهاي زن وظيفه كل حزب است و نبايد آن را فقط كار اين يا آن دفتر دانست ... كميته هاي حزبي در تمامي سطوح بايد شناخت خود را از اين مسئله به سطح مبارزه دو خط و تحكيم ديكتاتوري پرولتاريا ارتقاء دهند ... در عين حال كه بايد اصل آموزش در جريان پيشبرد وظايف را بكار بست، ضروري است كه آموزش تئوريك زنان بنحوي نقشه مند در كلاسهاي مطالعاتي به پيش برده شود و آنها به مدارس "7 مه" كه مخصوص كادرهاست اعزام شوند ... بعلاوه توده عظيم كادرهاي زن بايد وظايف پر افتخار خود در انقلاب سوسياليستي و ساختمان سوسياليسم را كاملا درك كنند، عزم خود را براي انجام وظايف خويش جزم كنند، جرات عمل كردن و مطالعه پر تلاش بخود بدهند تا هر چه سريعتر كاركشته شده و سهم خويش را در كسب پيروزيهاي عظيمتر در انقلاب سوسياليستي و ساختمان سوسياليسم ادا كنند.

"واحدهاي توليدي در سراسر چين گزارشاتي به مطبوعات كشور فرستاده و در آنها از تغييراتي كه در نتيجه تعقيب اين سياست و اصلاح سبك كارشان حاصل شده، صحبت كرده اند. در گزارش يكي از كمونهاي خلق در "كيان سو" (11) چنين آمده است كه رهبران همه تيمهاي كار، مرد بودند. در حالي كه 12 تيم عمدتا از زنان تشكيل شده اند. اين امر نگران كننده بود؛ مردان به مشكلات زنان برخوردي سطحي داشتند و يا حتي كاملا آن را ناديده مي گرفتند. زنان كه هنوز گرفتار سنن ديرينه بودند، جرات ابراز عقايد، اختلاف نظرات و مشكلات خويش را نداشتند. طي جنبش كارزار ضد لين پيائو و اصلاح سبك كارها، "بريگاد آگاهانه اين مسئله را مورد بررسي قرار داد." تيمها رهبران جديدي، كه همه زن بودند، انتخاب كردند. نتايج كار خيلي زود آشكار شد. وحدت رهبران و افراد تحت رهبري محكمتر شد؛ تحقيق و حل مشكلات مشخص موجود امكان پذير شد؛ گروه ها در مطالعات سياسي خود بسيار پيشرفت كردند. نرخ بارآوري و ميزان محصولات توليد شده، جهش وار افزايش يافت. زناني كه در ابتداي كار خجالت مي كشيدند، مسئوليتهاي جديد بعهده گرفتند و آبديده شدند. اين پيروزي باعث شد كه موقعيت ساير زنان نيز تغيير كند. درسي كه بايد از اين ماجرا گرفت روشن است: كساني كه معتقدند طبيعت يا دست سرنوشت، زنان را سر براه و مطيع و كارگر درجه دو آفريده، آگاهانه يا ناآگاهانه مسير ضدانقلاب را در پيش مي گيرند.

 

بازسازي فدراسيون زنان

زنان چين در چارچوب كارزاري كه هدفش گذاردن مسئله زن در مركز صحنه سياسي جامعه بود، وارد جنبش انتقاد از كنفوسيوس و لين پيائو شدند. اما بازسازي فدراسيون زنان نيز كه ارزش مثبت فوق العاده اي براي زنان داشت، تاثير زيادي بر اين مبارزه گذارد. كميته هاي توده اي فدراسيون زنان در سراسر چين احياء و بلافاصله فعال شدند. از ژوئن 1973، كنفرانس هاي فدراسيون زنان در سراسر كشور برگزار شده است.

از سال 1966 تا اين دوران، اكثريت زنان هيچگونه تشكل رسمي نداشتند. غيبت طولاني فدراسيون را شايد بتوان به گرايش "تساوي گرانه" كه قبلا از آن ياد كرديم، مربوط دانست. ساير تشكلات سنتي نيز تا چند سال فعاليتي نداشتند؛ اما اين عدم فعاليت براي زنان زيان بارتر از ديگر بخشهاي اهالي بود. اتحاديه جوانان، اتحاديه هاي كارگري و فدراسيون زنان موقتا به حالت تعليق درآمده بود، اما جوانان و كارگران تشكلات انقلابي خود را داشتند. اين تشكلات براي مرحله اي از مبارزه كه با انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي آغاز شد ضرورت داشتند. جوانان و كارگران مي توانستند در تشكلات گارد سرخ، در بين شورشگران انقلابي كارخانه ها و سپس در كنفرانسهاي كارخانه، مسائل خويش را مطرح كنند و درباره اش به بحث بپردازند. اما زنان معمولا فاقد جائي براي برگزاري جلسات سياسي براي انتقاد از ستمهاي موجود عليه خويش بودند.

زنان كه ستمي خاص بر آنها روا ميشود، نيازمند تشكلات خاصي هستند كه به شركت كامل آنها در كل جنبش انقلابي كمك كند و همچنين به انقلاب كمك كند كه اهميت جنبشهاي اين نيمه ديگر را درك نمايد. (12)

 

زنان نيروي محركه جنبش انتقاد از كنفوسيوس و لين پيائو بودند

از زماني كه كارزار انتقاد از كنفوسيوس و لين پيائو آغاز شده، ايدئولوژي "تحقير چهارگانه" كه از مباني ايدئولوژي ارتجاعي كنفوسيوس است، به موضوع بحث عمومي تبديل شده است. اين كارزار اخيرا جنبه سراسري يافته است. منظور از تحقير چهارگانه كنفوسيوسي، تحقير كار يدي، تحقير زنان، تحقير جوانان، و تحقير افرادي است كه بر آنها حكومت ميشود.

به احتمال قوي اين كارزار، مسئله زن را حتي قدرتمندتر از انقلاب فرهنگي در خط مقدم مبارزه طبقاتي مطرح خواهد كرد.

زنان اين نكته را بطور نافذ و دقيقي در "روزنامه خلق" مطرح نمودند: "ما زنان كارگر بيش از سايرين از آموزه كنفوسيوس لطمه خورده ايم...، بنابراين بيش از سايرين در مبارزه انتقاد از لين پيائو و كنفوسيوس حق اظهار نظر داريم." (31)

كميته هاي فدراسيون زنان به جنگ كنفوسيوس رفته اند. زنان چيني از طريق مطالعه و فعاليتهاي ديگر، به تسويه حساب با ايدئولوژي كنفوسيوسي كه قدمت 2000 ساله دارد، برخاسته اند. اين ايدئولوژي آنقدر شايع و نافذ بود كه بنظر "عقل سليم" مي آمد. اين ايدئولوژي تا زماني كه با زيربناي مادي جامعه كهن چين تطابق داشت، پا برجا ماند. اما حتي بعد از تغييرات بنيادين اجتماعي در چين، بقاياي نفوذ آن هنوز موجود است. ايده هاي كنفوسيوسي عميقا در فرهنگ و تفكر چيني و در خلق چين جاي گرفته است. بعلاوه هنوز مظاهر مادي جامعه كهن وجود دارند و پايگاهي ميشوند براي ابقاي ايده هاي كهن.

پيشبرد اين كارزار انتقادي به ناگزير موجب دگرگونيهاي بيشتر در كل مناسبات اجتماعي خواهد شد. براي آن كه در موضع تعرض قرار گيريم، حتي در شرايطي كه بر مناسبات توليدي انقلابي كه پيشاپيش برقرار شده اتكاء ميكنيم، بايد توده هاي مرد و زن را در انتقاد از آداب كهن و تقويت اخلاقيات نوين سوسياليستي بسيج كنيم. بايد به زنان فرصت "آزادي تفكر" و سرنگوني گام به گام "نقش جاوداني زن" داده شود.

زنان فدراسيون خيابان "يوان پين" در شهر "فوكين" چنين نوشته اند:

((طي بسيج زنان محله براي انتقاد از كنفوسيوس، ما با در نظر گرفتن تبارزات مبارزه طبقاتي جاري در عرصه ايدئولوژيك، سياست "پنج نابودي و پنج بازسازي" را طراحي كرديم: (15)

1 ـ محو خرافات فئودالي و تثبيت اين نظريه كه كار، خالق دنياست.

2 ـ لغو نظام كهنه زناشوئي مشتمل بر ازدواج هاي اختياري ـ يا "اجباري" ـ كه يك معامله تجاري بين والدين تحت نام فرزندانشان است. تقويت آزادي انتخاب در ازدواج كه اينك در شكلي جديد تجربه ميشود.

3 ـ نابود كردن ايدئولوژي برتري مردانه و تبعيت زنانه، و بدين ترتيب لغو آتوريته پدرسالارانه و نشاندن مقوله حقوق برابر زن و مرد بجاي آن. عملي كردن اصل پرداخت برابر در مقابل كار برابر، و عملي كردن كنترل مواليد.

4 ـ نابود كردن تئوري عقب ماندگي زنان؛ حمله به اين تئوري با اين ايده كه زنان "نيمي از آسمان را بر دوش دارند".

5 ـ محو ايدئولوژي "درس خواندن براي كسي شدن" و "به قصد جلب نظر براي كار يدي به مزرعه رفتن " ـ مخالفت با اين ايدئولوژيها با اتكاء به ايده "دانش اندوزي به قصد خدمت به خلق" و "كار كشاورزي بايد ارزش واقعي خود را بيابد."))

زنان خيابان "يوان پين" كارزاري را حول سياست "پنج نابودي و پنج بازسازي" سازمان دادند. آنها در عرض چند هفته، برخي شاخص ها از دامنه بسيج خويش را بنمايش گذاشتند. آنها جلسات مطالعه، انتقاد، مجمع عمومي و مباحثه برگزار كردند. آنها نشريه بيرون دادند، در مطبوعات مقاله نوشتند و پوسترهاي درشت خط ديواري تهيه كردند. كل 1200 زن ساكن خيابان "يوان پين" نقشي فعال در اين كارزار بازي كردند. از آنجا كه تعداد شاگردان زن دو برابر شد، مجبور شدند كلاسهاي شبانه مطالعات سياسي دائر كنند. در اين كلاسها، زناني كه قبلا خود را بي اهميت تر از اين ميدانستند كه در جمع صحبت كنند بالاخره جرات حرف زدن بخود دادند.

ساير مقالات روزنامه ها اين واقعيت را مستند ميكند كه حمله به شووينيسم مردانه همزمان در سه جبهه به پيش ميرود.

اولا، فعاليتهاي واقعي زنان وسيعا تبليغ ميشود و عوض شدن زمانه را گوشزد ميكند. دستاوردهاي زنان براي مناطق گوناگون، بر پوسترهاي ديواري نقش بسته است. پوستر زير در "يوان پين" منتشر شده است:

((به پيروي از فراخوان و رهنمود 7 مه، زنان محله به مهيا كردن مزارع جديد، براي زير كشت بردن آنها مشغول شدند. آنها مزارع را آماده كردند. طي 3 سال پياپي، آنها محصولي معادل 5ر7 تن در هكتار برداشت كرده اند. آنها با اتكاء به نيروي خود، كارخانه هاي كوچك ساخته و بدين طريق بنحو قابل ملاحظه اي توليد صنعتي را افزايش داده اند. آنها منطقه خود را از يك عرصه "مصرف" به عرصه "توليد" تبديل كرده اند. اين واقعيات غير قابل انكار، رد بي برو و برگرد آموزه هاي كنفوسيوسي، ليوشائوچي، لين پيائو و سايرين مبني بر تحقير زنان است.))

زنان غالبا عضويت خويش در واحدهاي پيشرو زنان در سراسر كشور را اعلام ميكنند. مقالات روزنامه هاي سراسري، دستاوردهاي زنان را مورد تحسين قرار داده، در موردشان اظهار نظر ميكند، آنها را مورد بررسي قرار ميدهد و در معرض ديد اهالي محل قرار ميدهد.

ثانيا، بطور همزمان آموزه هاي كنفوسيوسي مبني بر اينكه "زنان براي خدمت كردن خلق شده اند" و "اداره آنان مشكل است"، "براي زنان و بچه ها بايد مقرراتي وضع شود كه آنها را سر براه و تحت كنترل نگاه دارد"، "زن به شوهرش تعلق دارد همانطور كه مرغ به خروس"، و "هر چه تعداد فرزندان پسر بيشتر باشد خوشبختي عظيمتر است" به باد حمله گرفته ميشوند.

سرمقاله 8 مارس 1974 "روزنامه خلق" به اين نكته برخورد مشخص ميكند: "تئوري برتري مرد و تئوري بردگي و وابستگي زن را بايد بيرحمانه محكوم كرد و تاثيرات تبهكارانه شان را محو نمود. نه فقط زنان كه مردان نيز بايد از اين تئوريها انتقاد كنند."

اين انتقادات در اكثر موارد با رجوع به نمونه هاي واقعي و شناخته شده در هر محل معين به پيش ميرفت. ماجراي "هيسه سيوين" و چهار دخترش يكي از اين نمونه ها بود. اين زن ميخواست فرزند پسر داشته باشد كه نام خانواده را حفظ كند؛ به همين خاطر از پيشگيري سر باز ميزد. يك زن ديگر حاضر نميشد به يك كادر تبديل شود زيرا مي ترسيد كه از پس اين وظيفه برنيايد. زن ديگري هم بود كه جرات كار در بيرون خانه بخود نميداد زيرا فكر ميكرد مقدر شده كه در خانه بماند. اين نمونه ها بقاياي نفوذ ايدئولوژي كنفوسيوسي بوده و نادر نيستند. فدراسيون زنان محل، نمونه ها را مورد بررسي قرار ميدهد. همه زنان كمك ميكنند كه يك راه حل جمعي پيدا شود. هر موفقيتي براي تشويق سايرين وسيعا تبليغ ميشود.

ثالثا، گام هاي مشخص براي درازمدت به پيش برداشته ميشود. مشخصا كارگاه هاي كوچكي ايجاد شده است. من اخيرا از يك محله قديمي پكن بازديد كردم كه در آن زنان خانه دار هنوز در خانه بسر ميبرند. اكثرا آنها زنان نسبتا پير، كارگران بازنشسته، زنان معلول يا از لحاظ جسماني ضعيف بودند. عملا غيرممكن بود كه اين زنان بتوانند در كارخانه هاي كوچك محله كار كنند. كميته اهالي محل مشكل را بررسي كرد و يك كارخانه كوچك (كارگاه 7 مه) را ايجاد نمود. (16) اين كارگاه قرار بود به توليد وسائل تئاتر نظير گلهاي كاغذي يا تاج گل بپردازد. كارگاه درست در محل تقاطع چند كوچه برپا شده و زنان ميتوانند هر وقت و براي هر مدت كه ميتوانند در آنجا كار كنند. آنها خودشان توليد را سازمان ميدهند و در مقابل كاري كه ميكنند مزد ميگيرند. كار آنها نه فقط براي دولت مفيد و ضروري است، بلكه بدين وسيله ميتوانند با يكديگر ملاقات كرده و از رنج تنهائي بيرون آيند.

اخيرا يك كارزار انتقادي از "سه اطاعت و چهار فضيلت" به راه افتاده است. "سه اطاعت" را منسيوس و كنفوسيوس موعظه ميكردند و از زن مي خواستند كه قبل از ازدواج، از پدر و برادران بزرگش، بعد از ازدواج از شوهرش، و هنگام بيوه شدن از پسرانش اطاعت كند. "چهار فضيلت" فرمول متحجري براي رفتار اجتماعي زن بود ـ نحوه رفتار در ميان جمع، موضوع مكالمات، نحوه پوشش و وظايف وي در خانه. زن مجبور بود در هر شرايطي آرام باشد و مراقب لحن و رفتارش باشد. مكالمات او مي بايست با وقار و محتاطانه باشد و براي مردان حوصله سر بر نباشد. زن به هنگام خنديدن مجبور بود دهانش را بپوشاند زيرا نشان دادن دندان و دهان زن، بي حيائي بحساب مي آمد. او در انتخاب پوشاك فقط و فقط بايد از يك اصل پيروي ميكرد: چيزي بپوش كه خوشايند مردان باشد. و بالاخره اينكه، زن بايد همه كارهاي روزمره خانه را با كمال ميل انجام ميداد.

اينك اين شعار در همه جا بگوش ميرسد و بچشم ميخورد: "نابود باد اين ايدئولوژي منحط!" البته شما در چين امروز نميتوانيد افراد زيادي را بيابيد كه علنا از تفسير واقعي اين احكام فئودالي دفاع كنند. (17)اما همانطور كه در ابتداي اين مقاله نوشتم، اين ايده ها هنوز هم تحت شرايطي مردم را تحت تاثير قرار ميدهند. آموزه كنفوسيوسي بيش از 2500 سال بر دوش توده هاي چين سنگيني كرده و آنها هنوز تاثيرات اين آموزه را با خود حمل ميكنند. اين يك آموزه نخبه گرا بوده و در برخورد به اقشار مختلف مردم و بخصوص زنان، بشدت تبعيض گرانه رفتار ميكند. امروز بورژوازي چين كماكان براي طرح هاي ضدانقلابي خود به كنفوسيوسيسم اتكاء ميكند؛ و بهمين خاطر كارزار ضد كنفوسيوسي براي آينده چين اهميتي حياتي دارد. بي اعتبار كردن ريشه اي كنفوسيوسيسم در ميان توده ها ضربه اي فلج كننده به ارتجاع محسوب ميشود. اما اين وظيفه اي پيش پا افتاده نيست و مبارزه اي طولاني را در بر خواهد گرفت. در واقع اين مبارزه طي 50 سال حيات حزب كمونيست چين همواره جاري بوده است. تنها فرقي كه اين مبارزه كرده، اينست كه در حال حاضر حمله نقشه مند و همه جانبه صورت ميگيرد.

زنان در مركز اين مبارزه قرار دارند. هر ضربه بر نقش مطيع و فرمانبردار زن، ضربه اي است بر كليه مناسبات پدرسالارانه كه ميراث فئوداليسم ميباشد. بين زناني كه عليه "قدر قدرتي" شوهر و عليه احترام به آتوريته هاي اخلاقي و مذهب انگيزه هاي مادي مبارزه ميكنند، همبستگي عميق شكل ميگيرد. مهم ترين موضوعات ايدئولوژيك مبارزه، نتايج عميقي براي زنان در پي دارد. براي مثال، انتقاد راديكال از نظريه "نوابغ" را در نظر بگيريد. جدا از اين كه معمولا در همه جا "نوابغ" مرد ميباشند، مسئله اينست كه نظريه نوابغ از مباني تمامي تئوري هائي است كه حامي تبعيض عليه زنانند. نظريه "نوابغ" يعني اينكه يك عده ذاتا و پيشاپيش ساخته شده اند كه به بهاي كنار زدن ديگران به انجام وظايف مهم بپردازند. بنابراين قابل فهم است كه زنان در افشاء و طرد نظريه نوابغ، حرفهاي زيادي براي گفتن و منافع زيادي داشته باشند. مثال ديگري را در نظر بگيريد: مبارزه اي كه بايد عليه تحقير كار يدي و تحقير افرادي كه بر آنها حكومت ميشود، صورت گيرد. پيروزي اين مبارزه بدون شركت توده زنان يعني كارگران ستمديده يدي كه از ديرباز چنين موقعيتي داشته اند، غير قابل تصور است. زنان از ديرباز در چنين جايگاهي نگاهداشته شده اند و بدون در آميختن تجربه آنان با انقلاب جاري، اين مبارزه به ثمر نميرسد.

كارزار "پي لين پي كونگ" وسيله ديگري است كه مردم طي آن مي آموزند كه چگونه از سطح به عمق روند و خصلت اساسي پديده را در يابند. "انتقاد از تفكر فئودالي تحقير زنان، كاري اساسي است... زنان ستمديده ترين ستمديدگانند. همين وضعيت اقتصادي و سياسي زنان است كه شور آتشين انقلاب را در آنان برانگيخته است...آنها سرشار از شور و شوقي فوق العاده براي سوسياليسم هستند." (18) چشم دوختن به سطح پائين ظاهري زنان، نه فقط ديدگاهي  وارونه است، بلكه عملا انقلاب را از پرشورترين نيروهايش محروم ميكند.

سرمقاله 8 مارس 1973 "روزنامه خلق" كساني را محكوم ميكند كه معتقدند زنان بخاطر معيارهاي نازل فرهنگي خود قادر نيستند نقش مهمي در كارزار "پي لين پي كونگ" بازي كنند. اين افراد واقعا مايلند كه كارزار از سطح فعاليت آكادميك و مباحثات روشنفكرانه در مورد نكات ظريف تاريخ باستان فراتر نرود. با تكامل مبارزه آشكار خواهد شد كه زنان نه تنها اصلا عقب مانده نيستند بلكه در واقع يك نيروي محركه حياتي براي پيشبرد كارزار "پي لين پي كونگ" هستند.

انقلاب چين يكبار ديگر به ما نقش مركزي مبارزه طبقاتي را گوشزد ميكند. انكار اين واقعيت كه زنان هنوز از تبعيض رنج مي برند، اكتفا كردن به الفاظ حقوقي، و به يك كلام طرح اين بحث بي پايه كه رهائي زنان بطور كامل حاصل شده است، خلاف حركت تاريخ بوده و در مبارزه زنان براي كسب رهائي اخلال ميكند. اين بحث در تضاد با نظر مائوتسه دون قرار دارد كه صريحا و دائما تاكيد كرده كه رهائي زنان مبارزه اي درازمدت و مداوم را طلب ميكند. "فقط در جريان تحول سوسياليستي جامعه است كه زنان مي توانند به تدريج خود را رها سازند." تا زماني كه اين تحول كامل شود، رهائي زنان قسمي خواهد بود و كماكان مستعد شكست است. چنين شكستي، ستم هاي سابق عليه زنان را احياء خواهد كرد.

امروز زنان چيني وضعيت خود را عميقا بهبود بخشيده اند. اين نكته بسيار مهم است. اين موقعيت، نقطه شروع تمامي مبارزات كنوني زنان چين است. نفي اين تغيير يا كم بها دادن به آن، ظاهر بيني يا پرداختن به چند واقعيت مجرد و محدود، و چشم بستن بر جهت گيري كلي انقلاب  ـ چه خوشمان بيايد چه نيايد ـ بمعناي پيروي از يك نظرگاه بيروح متافيزيكي است. چنين كاري بمعناي هم صف شدن با همان گرايش در چين است كه "نوآوريهاي سوسياليستي" و دستاوردهاي انقلاب فرهنگي را نفي ميكند.

اين گرايش دو جنبه دارد. اولا، ميكوشد تغييراتي كه انقلاب فرهنگي (مثلا بصورت اصلاحات در آموزش و پرورش) ببار آورده را تحريف كند يا از آن جلوگيري كند. ثانيا، در مواجهه با مشكلات موقتي كه در نتيجه اين تغييرات ايجاد شده، فريبكارانه فرياد ميكند كه: "انقلاب فرهنگي هيچ چيز را تغيير نداده و به هيچ هدفي خدمت نكرده است. چه اتلافي! چه آشوبي!" اين گرايش، درست به همين صورت، به زنان توهين ميكند؛ همانطور كه با ادامه انقلاب مخالفت ميكند با ابتكارات عملي زنان ضديت مي ورزد؛ با اقداماتي كه براي كمك به زنان بعمل مي آيد مخالفت ميكند يا در آنها تخريب ميكند. همزمان تبليغ ميكند كه "زنان فقط نگران خانواده كوچك خود هستند. اين بخشي از طبيعت آنهاست و هيچ كارش نميشود كرد." اما زنان چيني عليه اين گرايش بپاخاسته اند. آنها بار ديگر با مرتجعين و نوستالژي ارتجاعي آنان براي بازگشت به گذشته مقابله ميكنند. آنها بار ديگر به نقش جاودانه زن حمله مي برند. يك چيز را با اطمينان ميتوان گفت: مبارزه به همين جا ختم نخواهد شد.

 www.sarbedaran.org