خدمات فناناپذير مائوتسه دون

 

فصل 6

ادامه انقلاب تحت ديکتاتوری پرولتاريا

مقدمه

تئوری ديکتاتوری پرولتاريا

کمون پاريس

نقد برنامه گوتا

انگلس بمثابه ادامه دهنده مارکسيسم

لنين

استالين

تحليل چينی ها از استالين

انقلاب فرهنگی

بورژوازی در حزب

برخورد به مسئله بورژوازی ملی

ديکتاتوری همه جانبه پرولتاريا

ياداشتها

 

 

فصل 6

ادامه انقلاب تحت ديکتاتوری پرولتاريا

مقدمه

لنين در نقل مشهوری در باره ديکتاتوری پرولتاريا، با قدرت بيان می کند که:

اغلب گفته و نوشته می شود که نکته عمده در آموزشهای مارکس مبارزه طبقاتی است، اما اين درست نمی باشد. و از همين مطلب نادرست است که اغلب تحريف اپورتونيستی مارکسيسم نشئت می گيرد... کسانی که فقط مبارزه طبقات را قبول داشته باشند، هنوز مارکسيست نيستند و ممکن است هنوز از چهارچوب تفکر بورژوايی و سياست بورژوايی خارج نشده باشند... مارکسيست فقط آن کسی است که قبول نظريه مبارزه طبقات را تا قبول نظريه ديکتاتوری پرولتاريا بسط دهد. وجه تمايز کاملا عميق بين يک بورژوای عادی (و همچنين بورژوازی بزرگ) با يک مارکسيست در همين نکته است.(1)

امروزه همانند زمان لنين، موضع درست در قبال ديکتاتوری پرولتاريا عميق ترين تفاوت بين يک درک و راهنمای عمل مارکسيستی و غير مارکسيستی در رابطه با جامعه و تاريخ است.بخصوص اين امر خط فاصل عميق سياسی بين مارکسيسم و رويزيونيسم می باشد. و دقيقا در اين عرصه کاملا مهم است که مائو تسه دون مهمترين خدمات فنا ناپذيرش را به م-ل و آرمان انقلابی پرولتاريا بين المللی انجام داد.

مائو تحليل مارکسيست لنينيستی از اينکه ديکتاتوری پرولتاريا چيست را تعميق نمود، و با نشان دادن اينکه چگونه طبقات کماکان به موجوديت خود تحت سوسياليسم ادامه می دهند، چگونه اين طبقات به مبارزه ادامه داده و چگونه طبقه کارگر بايد مبارزه اش را تحت اين شرايط نوين ادامه داده و بايد انقلاب را تحت ديکتاتوری پرولتاريا به پيش راند، م- ل را بطور مطلقا غير قابل انکاری تعميق بخشيد. امروز وظيفه کليدی مارکسيست هاهمان است که در دوران لنين مطرح بود: دفاع از ديکتاتوری پرولتاريا. بنابراين وظيفه حياتی مارکسيست- لنينيست هاست که به درکی عميق از ادامه انقلاب تحت ديکتاتوری پرولتاريا دست يابند و از آن بدفاع برخيزند. اين عظيمترين خدمت مائو تسه دون است.

تئوری ديکتاتوری پرولتاريا

البته مقوله اساسی ديکتاتوری پرولتاريا  از مائو يا لنين آغاز نشد، بلکه از همان ابتدا بخشی از مارکسيسم بود. در دوره ای که مارکس می رفت تا بمثابه يک مارکسيست مطرح شود، اظهارات عميقی را در اين باب در نامه ای مطرح نمود:

و اما در باره خود بايد بگويم، نه کشف وجود طبقات در جامعه کنونی و نه کشف مبارزه ميان آنها، هيچکدام از خدمات من نيست. مدتها قبل، مورخين بورژوازی تکامل تاريخی اين مبارزه طبقات، و اقتصاد دانان بورژوازی تشريح اقتصادی طبقات را بيان داشته اند. کار تازه ای که من کرده ام اثبات نکات زيرين است: 1) اينکه وجود طبقات مربوط به مراحل تاريخی معين تکامل توليد است، 2) اينکه مبارزه طبقاتی ناچار کار را به ديکتاتوری پرولتاريا منجر می سازد، 3) اينکه خود اين ديکتاتوری فقط گذاری است بسوی نابودی هر گونه طبقات و بسوی جامعه بدون طبقات".(3)

بايد اشاره کرد که اين در زمانی نوشته شده است که مارکس هنوز کار بزرگ سيستماتيک خودش در رابطه با اقتصاد سياسی را انجام نداده بود. و آنچه او اينجا در باره اش صحبت می کند عبارت است از خدمت او به کشف قوانين عمومی تکامل تاريخی جامعه بشری، و نه در باره خدمات وی در عرصه اقتصاد سياسی، تا آنجا که به عرصه قوانين تکامل تاريخی مربوط می شود، آنچه که مارکس در جملات بالا تاکيد می کند عبارت است از يک اصل اساسی که در ابتدا توسط مارکس و انگلس گسترش يافته بر آن تاکيد گذارده شد، بطوريکه برای مثال در پايان فصل دوم "مانيفست کمونيست" چنين می گويد:

  قدرت حاکمه سياسی بمعنای خاص کلمه عبارت است از اعمال زور متشکل يک طبقه برای سرکوب طبقه ديگر. هنگاميکه پرولتاريا بر ضد بورژوازی ناگزير بصورت طبقه ای متحد گردد، و از راه يک انقلاب، خويش را به طبقه حاکمه مبدل کند و بعنوان طبقه حاکمه مناسبات کهن توليد را از طريق اعمال جبر ملغی سازد، آنگاه همراه اين مناسبات توليدی شرايط وجود تضاد طبقاتی را نابود کرده و نيز شرايط وجود طبقات بطور کلی و در عين حال سيادت خود را هم بعنوان يک طبقه از بين می برد.(3)

آنچه که مارکس و انگلس تاکيد می کنند آن است که ديکتاتوری پرولتاريا يک ابزار است، و در خود پايان نمی پذيرد، ابزاری برای گذار به کمونيسم، به جامعه بی طبقه است. اين از لزوم حاکميت پرولتاريا يک ذره هم نمی کاهد بلکه بر اين واقعيت تاکيد می گذارد که ديکتاتوری پرولتاريا دقيقا برای دست يافتن به هدف واقعی انقلاب پرولتاريايی- يعنی پاک کردن تمام تمايزات طبقاتی لازم است. آنگونه که مارکس با توانمندی در متن مشهوری گفت:

اين سوسياليسم عبارت است از اعلام مداوم بودن انقلاب، اعلام ديکتاتوری طبقاتی پرولتاريا بمثابه نقطه گذار بسوی امحاء کليه تمايزات طبقاتی، بسوی الغاء تمامی مناسبات توليدی که پايه اين تمايزات را تشکيل ميدهند، بسوی از ميان برداشتن کليه مناسبات اجتماعی مرتبط با اين مناسبات توليدی، و بسوی انقلابی کردن کليه ايده هايی که از اين مناسبات اجتماعی ناشی ميشوند.(4)

برافراشته داشتن پرچم ديکتاتوری پرولتاريا مسئله بسيار مهم و سنگ بنای مارکسيسم می باشد. چرا که بدون استقرار و به عمل در آوردن اين ديکتاتوری برای پرولتاريا غير ممکن است که به رسالت تاريخی اش کمونيسم دست يابد. انگلس گفت: "ما خواهان از ميان برداشتن طبقات هستيم. ابزار دستيابی به آن چگونه است؟ تنها چاره عبارت است از تسلط سياسی پرولتاريا". (5)

کمون پاريس

اما اگرچه قبول ديکتاتوری پرولتاريا درست از همان ابتدا بخشی لاينفک از مارکسيسم بود، اين به آن معنا نيست که اين نظريه، بيشتر از هر بخش ديگر مارکسيسم، می توانست بيکباره و مجرد از مبارزه طبقاتی بين پرولتاريا و بورژوازی تکامل يابد. در ابتدا، در سال 1850، مارکس صرفا لزوم حاکميت طبقه (ديکتاتوری) پرولتاريا را تشخيص داد. بدون آنکه سعی نمايد اين مسئله را پيش بينی کند که اين حاکميت چه شکلی می تواند بخود بگيرد. حتی اين شناخت اوليه نيز محصول جمعبندی از مبارزه طبقاتی بود. همانگونه که لنين خاطر نشان ساخت:

مارکس از تمام جريان تاريخ سوسياليسم و مبارزه سياسی چنين استنتاج نمود که دولت بايد محو گردد و شکل انتقالی در جريان محو شدن( يعنی گذار از دولت بسوی جامعه بدون دولت) عبارت خواهد بود از "پرولتاريای متشکل بصورت طبقه حاکمه". ولی مارکس بکشف شکلهای سياسی اين آينده نپرداخت. وی به نظارت دقيق تاريخ فرانسه و تجزيه و تحليل آن اکتفا ورزيد و به نتيجه ای رسيد که از حوادث سال 1851 بدست می آمد: کار به تخريب ماشين دولتی بورژوايی نزديک می شود".(6)

اما همانگونه که پراتيک انقلابی طبقه کارگر جلوتر رفت، برای درک تئوريک مارکس نيز لازم آمد و امکان پذير گشت که پيشرفت حاصل کند. و مبارزه انقلابی پرولتاريا جلوتر رفته و با کسب قدرت توسط طبقه کارگر برای نخستين بار در سال 1871 –کمون پاريس- يک جهش کيفی کرد.

کمون پاريس در اواخر جنگ پروس و فرانسه زمانی که بورژوازی فرانسه تسليم پروس گشت بوجود آمد. اما کارگران پاريس هنوز برای جنگيدن مسلح بودند، و آنها بپا خاسته و قدرت را در پاريس در دست گرفته و شروع به دفاع از شهر هم در مقابل متجاوزين پروسی و هم در مقابل بورژوازی فرانسه، که به ورسای گريخته و يک حکومت ارتجاعی درست کرده و شروع به سازش با ارتش پروس در حمله به پاريس نموده بودند، پرداختند. بطوريکه کميته مرکزی گارد ملی کارگران خودش در 18 مارس 1871 اعلام کرد:

پرولتاريای پاريس در ميان شکستها و خيانتهای طبقه حاکم، فهميده است که زمان آن فرا رسيده تا با بکف گرفتن جهت امور عمومی جامعه اوضاع را در دست خود بگيرند... آنها درک کردند که اين وظيفه خطير و حق مطلق آنان است که با کسب قدرت حکومتی، اربابان سرنوشت خود گردند.(7)

مارکس اعتقاد داشت که کمون در حفط قدرتش موفق نخواهد بود. در سال قبل از آن خاطر نشان ساخته بود که شرايط برای يک قيام توسط کارگران فرانسه آماده نبوده و بالاجبار مدتی پس از کسب قدرت پرولتاريا مغلوب خواهد گشت. اما زمانی که کارگران قيام کرده و "بهشت را تسخير کردند" (چنانکه مارکس آن را توصيف می کند) او از آنان حمايت کامل و مطلق کرده و اتحاديه بين المللی کارگران مرد را به نيابت از کمون بسيج کرده و اعلام کرد که، "چه انعطافی، چه ابتکار تاريخی ای، چه ظرفيتی برای فداکاری در اين پاريسی ها!... تاريخ هيچ مثال قابل مقايسه ای را با عظمتی مشابه ندارد".(8)

 در عين حاليکه مارکس اين قيام را بمثابه شکوهمندترين اوجی که طبقه کارگر در مبارزه انقلابی اش تا آن زمان به آن دست يافته بود ستايش می نمود، وی همچنين با اشتياق کمون و درسهای تاريخی عظيمش را بخصوص در رابطه با شکلی که حاکميت طبقه کارگر بخود می گيرد، مورد مطالعه قرار داد. آنگونه که لنين گفت:

و هنگامی که جنبش توده ای پرولتاريا بر پا شد، مارکس با وجود عدم موفقيت اين جنبش و با وجود کوتاهی مدت و ضعف عيان آن به بررسی اين نکته پرداخت که اين جنبش چه شکلهايی را مکشوف ساخته است.(9)

اين اشکال بسيار بودند، غنی و حياتی. خود کمون آنگونه که مارکس خاطر نشان ساخت ترکيبی از عمدتا، "کارگران يا نمايندگان تصديق شده طبقه کارگر" بودند. بعلاوه، "کمون قرار بود يک بدنه کارگری و نه پارلمانی، همزمان قانونگذار و اجرايی باشد".(10) تمام اعضای کمون و مقامات مزد کارگری دريافت می کردند.

نيروی ارتش و پليس کنار گذاشته شدند، و بجای آنها گارد ملی، تمام شهروندانی که از نظر بدنی توانمند بودند را نام نويسی کرد. تمام کمک هزينه دولتی به کليسا برداشته شد. مغازه های رهن برداشته شدند. جنايت با نيروی آهنين خود کارگران مسلح روبرو گرديد و خيابانها برای شهروندان عادی ايمن گشت. اجاره ملغی شد. ستون وندوم (

) ، بنای يادبود جنگهای تجاوز گرانه شووينيستی فرانسه بزير کشيده شد.  مدارس مجانی گرديده  vendome

 و درهايشان بروی همه باز شدند. کارخانجاتی که مالکين سرمايه دارش فرار کرده بودند، مصادره شده و توسط کارگران بصورت تعاونی اداره گشت. شيفت شبانه ملغی شد.

اشکال ديگری نيز توسط پرولتاريا در دوره ديکتاتوری کوتاه اما شکوهمندش در پاريس، قبل از اينکه توسط بی رحمی های انتقامجويانه و وحشيانه بورژوازی فرانسه در هم شکسته شود، تکامل يافتند. البته، تمام اين اشکال، همه از ارزش يکسانی برخوردار نبودند. برخی "آغاز های کاذب" بودند، برخی ديگر در اوضاع فی الفور کاملا درست بود. اما لزوما الگوهايی برای جامعه سوسياليستی در دراز مدت نبودند، در حاليکه برخی ديگر در واقع ويژگيهای هر جامعه ای که واقعا می توان آنرا سوسياليستی خواند، بودند. اما بدون توجه به جزئيات ويژگيهای خاص کمون، يک واقعيت برجسته بود که مارکس آنرا به اين صورت خلاصه کرد:

آن (کمون.م) اساسا حکومت طبقه کارگر بود، محصول مبارزه طبقه توليد کننده بر عليه طبقه مالک، شکل سياسی ای که بالاخره کشف شد تا تحت آن رهايی کار بدست آيد،... بنابراين کمون قرار بود بمثابه اهرمی در خدمت ريشه کن کردن پايه های اقتصادی ای که موجوديت طبقات، و بنابر اين حاکميت طبقه بر آن استوار است در آيد. با رهايی کار، هر انسانی يک کارگر می شود، و کار توليدی ديگر مختص يک طبقه نمی باشد.(11)

بار ديگر، به عبارت ديگری، مسئله عمده در باره ديکتاتوری پرولتاريا عبارت است از خصلت آن به مثابه يک شکل گذار به کمونيسم. و طبقه کارگر برای اينکه ابتدا حاکميتش را تحکيم بحشيده و به طرف کمونيسم پيشرفت کند، بايد ماشين دولتی کهنه بورژوايی، با تمام بوروکراسی حکومتی، پليس و ارتش و سيستم قضايی و زندان و غيره اش را خرد کند. آنگونه که مارکس و انگلس در پيشگفتارشان بر نسخه آلمانی جديدی از "مانيفست کمونيست" در سال 1872 گفتند:

بويژه آنکه کمون ثابت کرد که "طبقه کارگر نمی تواند بطور ساده ماشين دولتی حاضر و آماده ای را تصرف نمايد و آنرا برای مقاصد خويش بکار اندازد.(12)

نقد برنامه گوتا

همين موضوعات، حتی بسيار واضح تر در اثر مهم ديگر مارکس در باره اين مطلب يعنی "نقد برنامه گوتا" بچشم می خورند. اين نقد وی (که در ابتدا بطور خصوصی فرستاده شد و فقط بعد از مرگ مارکس انتشار يافت) از پيش نويس برنامه برای حزب کارگران سوسياليست آلمان بود (که بعدا حزب سوسيال دمکرات آلمان گشت)، که محصول اتحاد دو حزب طبقه کارگر آلمان، که يکی تحت رهبری فرديناند لاسال و ديگری (کم و بيش) تحت رهبری مارکس بودند، می بود.

 در اين اثر مارکس بروشنی آنچه که او دو "فاز از جامعه کمونيستی" خواند، را مشخص کرد، که از آن زمان يکی سوسياليسم خوانده می شود و ديگری کمونيسم. او تاکيد کرد :

بين جامعه سرمايه داری و کمونيستی دوره ای از تحول انقلابی يکی به ديگری وجود دارد. در انطباق با اين، همچنين يک دوره گذار سياسی وجود دارد که در آن دولت هيچ چيز ديگری نمی تواند باشد مگر ديکتاتوری پرولتاريا.(13)

اما، علاوه بر تاکيد دوباره بر ماهيت گذاری سوسياليسم، و اين واقعيت که اين گذار از لحاظ سياسی بايد توسط ديکتاتوری طبقه کارگر مشخص گردد، مارکس همچنين نشان داد که چه تفاوت مهمی بر حسب تشکيلات اقتصادی بين سوسياليسم و کمونيسم وجود دارد. اين تفاوت را می توان در شکل دو شعار يا دو اصل بيان کرد.

اصل جامعه سوسياليستی عبارت است از : از هر کس به اندازه توانش و به هر کس به  اندازه کارش. اين منطبق است بر سطح عمومی تکامل مناسبات توليدی ای که مشخصه جامعه سوسياليستی می باشد (که بنوبه خود نهايتا توسط سطح تکامل نيروهای مولده تعيين می شود). اين به آن معناست که، در حاليکه برای آنانی که قادر به کار کردن نباشند و غيره تدارکی ديده می شود، و پس از اينکه مقدار معينی برای انباشت، خدمات عمومی، و غيره کنار گذاشته می شود، عموما هر فردی معادل ارزش کارش کالاهای مصرفی دريافت می کند. در تمام جوامع سوسياليستی ای که وجود داشته اند، مبادله کار برای کالاهای مصرفی تا کنون از طريق واسط پول انجام گرفته است - يعنی کارگران حقوقی دريافت می کنند که با آن کالاهای مصرفی را می خرند. اين خود يک رابطه کالايی و يک جنبه از وضعی است که مناسبات کالايی بطور کلی  در جامعه حذف نشده است. تا زمانی که چنِن حالتی وجود داشته باشد قانون ارزش بعمل خود ادامه می دهد (قانونی که بر طبق آن ارزش کالاها توسط مدت زمان کار اجتماعا لازمی که برای توليد آنها بکار رفته تعيين می شود.) و نفوذی را بر توزيع ابزار توليد و حتی بيشتر بر توزيع وسايل مصرف (کالاهای مصرفی) اعمال می کند.

تحت سوسياليسم، بدليل تحول سيستم مالکيت از سرمايه داری به سوسياليتی، عملکرد سيستم کالايی و قانون ارزش محدود می باشد. و خود نيروی کار تحت سوسياليسم ديگر يک کالا نمی باشد- يعنی اينکه ديگر برخی افراد نمی توانند ثروتی را که توسط کار ديگران بر مبنای مالکيت خصوصی ابزار توليد آفريده می شود تحت مالکيت در آورند، بجای آن درآمد هر فرد فقط از کار او حاصل می شود- البته تا زمانی که مناسبات سوسياليستی توليد بطور واقعی وجود داشته باشد. اما سرسختی مناسبات کالايی، هم بقايای مناسبات اقتصاد سرمايه داری را نمايندگی می کند و هم تضادی را که عناصر بورژوا می توانند در تلاش برای احياء سرمايه داری از آن استفاده کنند.

و حتی اگر توزيع کالاهای مصرفی تحت سوسياليسم ديگر دقيقا بشکل کالايی نباشد، تا زمانيکه مبتنی بر مبادله بر مبنای ارزشهای مساوی باشد، آنگونه که مارکس توضيح می دهد "همان اصلی غالب است که مبادله کالايی را تنظيم می کند..."(14) و اين اصل نشانگر آنست که جامعه هنوز کاملا پوسته های مناسبات سرمايه داری را کنار نزده است، اگر چه با دست يافتن به مالکيت سوسياليستی يک جهش کيفی به ماورای سرمايه داری انجام داده است. مارکس می گويد "بنابراين، حقوق مساوی در اينجا (تحت سوسياليسم) هنوز در اصل يک حق بورژوايی است..."(15)

اين برابری همچنين به اين دليل بورژوايی می باشد که هنوز يک برابری رسمی است. آنگونه که مارکس می گويد: "اين حق مساوی عبارت است از يک حق نامساوی برای يک کار نامساوی ...بنابراين در محتوايش مانند هر حقی، حق نابرابری است".(16) افراد مختلف در مهارتهايشان با يکديگر تفاوت خواهند داشت، در موهبت های طبيعی، در اين که چند نفر ديگر را ممکن است متکفل شوند و غيره فرق خواهند داشت. بنابراين در واقع، عليرغم برابری رسمی، يک فرد از ديگری بيشتر خواهد گرفت، يکی ثروتمند تر از ديگری خواهد بود.

اين حق بورژوايی- اين برابری که هنوز رسما بورژوايی، و بنابراين بواقع هنوز نابرابری می باشد، است که در پيشرفت بسوی جامعه کمونيستی مغلوب خواهد شد، جامعه ای که در آن بقول مارکس اصل: از هر کس باندازه توانش و به هر کس به اندازه نيازش غلبه می کند.

اما اين گذار به کمونيسم را نمی توان يکباره و فورا بدست آورد آنگونه که مارکس بطور نافذی اشاره می کند:

آنچه ما در اينجا بايد به آن بپردازيم جامعه کمونيستی(آنچه در اينجا منظور مارکس است مرحله اول کمونيسم یعنی سوسیالیسم می باشد) نه آنگونه که بر مبنای پایه های خودش تکامل یافته است، بلکه بالعکس آنگونه که از جامعه سرمایه داری بیرون می آید در آن بهر ترتیب از نظر مادی و معنوی و ذهنی هنوز مهر جامعه ای را که از رحمش بیرون آمده در خود دارد".(17)

به اين ترتيب مارکس در اينجا تفاوت اساسی بين سوسياليسم و کمونيسم و بدين ترتيب آنچه را که سوسياليسم بايد بطرفش در حرکت باشد را ترسيم می کند. و از تحليل مارکس اين نکته منتج می گردد که هدف عمومی پرولتاريا عبارت است از: نابودی حق بورژوايی. مارکس اينرا به مثابه مسئله ای که هم غلبه بر تمايزات اجتماعی و تاثيرات ايدئولوژيک باقی مانده از سرمايه داری و هم دستيابی به وفور مادی لازم برای کمونيسم، که هر دو بروشنی از نزديک بطور درونی با هم مرتبطند، ارائه داد. بطوريکه او گفت:

در فاز بالاتری از جامعه کمونيستی، پس از اينکه تبعيت برده وار فرد از تقسيم کار و به پيوست آن همچنين آنتی تز بين کار يدی و فکری از بين رفته است، پس از اينکه کار نه تنها وسيله ای برای زندگی بلکه خواست اوليه زندگی شده است، پس از اينکه نيروهای مولده همچنين با تکامل همه جانبه فرد افزايش يافته است و تمام چشمه های ثروت کئوپراتيو فراوانتر جاری می شود- فقط آنزمان است که افق باريک حق بورژوايی می تواند بطور کامل قطع گردد و جامعه می تواند بر پرچمش بنويسد که: از هر کس به اندازه توانش و به هر کس به اندازه نيازش!".(18)

اما اين واقعيت که" نشانه های جامعه کهن" نه تنها برای مدت زمان درازی تحت سوسياليسم به زندگی ادامه خواهند داد بلکه همچنين مرتبا بورژوازی جديد را متولدخواهند کرد، اينکه گذار به کمونيسم، گذاری بسيار طولانی خواهد بود که در سرتاسر آن طبقات و مبارزه طبقاتی وجود خواهند داشت، و اينکه نيروی محرکه در به پيش بردن جامعه بطرف کمونيسم مبارزه طبقاتی پرولتاريا بر عليه بورژوازی می باشد- يعنی در سرتاسر سوسياليسم، تضاد بي پرولتاريا و بورژوازی، تضاد عمده و مبارزه طبقاتی بين آنها حلقه کليدی خواهد بود، همانطوريکه مائو آنرا شرح داد- تمام اين توسط مارکس دريافت نشد، چرا که او فقط تجربه کوتاه مدت کمون پاريس به مثابه يک واقعه معين حاکميت طبقه کارگر را داشت که از آن بتواند نتيجه گيريهای تئوريکی (بعلاوه درسهای عامی که از سرمايه داری و جوامع طبقاتی قبل از آن بيرون کشيد) راجع به ماهيت دولت بطور عام و ديکتاتوری پرولتاريا را بطور خاص تکامل دهد. اين درک فقط بعدها بخصوص توسط لنين و مائو- توسط لنين بصورت نطفه ای و بخشا و سپس توسط مائو بمثابه يک خط سيستماتيک- بر مبنای تجربه بيشتر در پراتيک ديکتاتوری پرولتاريا و با تکيه بر نتيجه گيريهای مارکس بمثابه زير بنا، تکامل يافت.          

انگلس بمثابه ادامه دهنده مارکسيسم

البته انگلس در دوران زندگی مارکس همکار نزديک او و ادامه دهنده و مدافع مارکسيسم پس از مرگ او بود. اين امر در رابطه با مسئله حياتی ديکتاتوری پرولتاريا نيز صادق است.

بطور مثال زمانی که هر دو زنده بودند، انگلس نيز برنامه گوتا را به خاطر انحرافاتش از اصول مهم مارکسيسم مورد انتقاد قرار داد. مدت کوتاهی پس از مرگ مارکس، انگلس نه تنها اصول مارکسيستی زوال دولت را برافراشته نگه داشت، بلکه همچنين خاطر نشان ساخت که:

در عين حال ما هميشه معتقد بوديم که، برای اينکه به اين و آن نتايج بسيار مهمتر انقلاب اجتماعی آينده برسيم، طبقه پرولتر ابتدا بايد برای خود يک نيروی سياسی متشکل دولتی داشته باشد و توسط آن مقاومت طبقه سرمايه دار را در هم شکسته و جامعه را تجديد سازمان دهد.(19)

باز در سال 1890، انگلس لازم ديد که در نامه نگاری با برخی از افراد در آلمان با قاطعيت بر خصلت سوسياليسم بمثابه يک جامعه گذار و جامعه ای که در پروسه حرکت و تغيير است تاکيد بگذارد. او بر عليه آنانی که "..."جامعه سوسياليستی" را نه بمثابه چيزی که مرتبا در حال تغيير و پيشرفت است بلکه بمثابه يک امر باثبات و برای هميشه با ثبات می پندارند..." نوشت و اعلام داشت که "بنظر من باصطلاح "جامعه سوسياليستی" چيز تغيير ناپذيری نيست. مانند تمام اشکال اجتماعی، آن نيز بايد در يک حالت سياليت و تغيير مداوم تصور گردد".(20)

و بالاخره، در يک مورد ديگر انگلس اين نظريه مرکزی را با تيزی در پيشگفتارش در چاپ سوم آلمانی "جنگ داخلی فرانسه" که در سال 1891 در بيستمين سالگرد کمون پاريس منتشر شد نوشت:

اخيرا بی فرهنگی سوسيال دمکراتيک با وحشت همه جانبه ای از کلمات ديکتاتوری پرولتاريا پر شده است. خوب آقايان، آيا می خواهيد بدانيد که اين ديکتاتوری شبيه چيست؟ به کمون پاريس بنگريد. ديکتاتوری پرولتاريا آن بود".(21)

واضح است که انگلس در اينجا در حال وارد آوردن ضربات سختی بر گرايشات معينی در حزب سوسيال دمکرات آلمان است. گرايشاتی که پنج سال پس از آن روزيونيسم کامل ادوارد برنشتين را متولد ساختند. اهميت مسئله در آنست که ضربات انگلس بر اين گرايشات در اينجا بدور مسئله قبول ديکتاتوری پرولتاريا تمرکز می يابد.

اما، آنگونه که قبلا گفته شد و بعدا بيشتر به آن پرداخته خواهد شد، عين اينکه انگلس لزوم ديکتاتوری پرولتاريا را تشخيص داده و با قدرت بر روی اين مسئله در مبارزه حاد بر عليه رويزيونيستهای آن زمان اصرار می ورزيد، او هم مانند مارکس ادامه مبارزه طبقاتی و نقش مرکزی آن در يک دوره طولانی تحت سوسياليسم را در نيافت، و تشخيص نداد که مسئله صرفا اين نبود که پرولتاريا ديکتاتوری اش را بر طبقات استثمارگر سرنگون شده اعمال نمايد، بلکه مسئله ادامه مبارزه طبقاتی بخصوص عليه بورژوازی تولد يافته نوين می بود. آنها گرايش به اين داشتند که وظيفه "سرکوب مقاومت طبقه سرمايه دار و تجديد سازمان جامعه" (بقول انگلس) را به مثابه وظيفه ای که بسيار سريعتر (وآسانتر) از آنچه تاکنون موردش ثابت شده ببينند. بنابراين دو باره، در عين اينکه خدمات تئوريک مارکس و انگلس هم بطور عام و هم در باره ديکتاتوری پرولتاريا بطور خاص، بعنوان شالوده خدمت کرده اند، اما کماکان بايد ساخته و پرداخته شده و بيشتر تکامل يابند.

لنين

لنين توانست که انقلاب اکتبر را بطرز موفقيت آميزی رهبری کند، چرا که او محکم به مارکسيسم تکيه کرد و آنرا در مقابله با سرطان رويزيونيستی ای که جنبش کارگری انقلابی را در دهه های آغازين اين قرن آلوده کرده بود، تکامل داد. اين امر دو جنبه داشت. از يک طرف بمعنای کاربست مارکسيسم در اوضاع معين در حال تغيير می بود که ويژگی عمده اش عبارت بود از حرکت سرمايه داری به يک مرحله نوين -يعنی امپرياليسم- از طرف ديگر بمعنای دفاع فعالانه –حتی قيام گرايانه- از برخی اصول مارکسيسم بود که روزيونيستها تلاش می کردند آنها را دفن کرده به باد "فراموشی" بسپارند.

کار اوليه لنين در باره تئوری ديکتاتوری پرولتاريا بر جنبه دوم متمرکز بود، که او ابتدائا در "دولت و انقلاب" انجام داد. در آنجا او خاطر نشان ساخت که، بدليل رشد و نفوذ رويزيونيسم، "...اکنون در واقع بايد دست به حفريات زد تا مارکسيسم تحريف نشده ای را در معرض افکار توده های وسيع قرار داد".(22) کندو کاو لنين در اين کتاب شامل تاريخچه تکامل نظريات مارکس و انگلس در مورد دولت بود.

در طول يادآوری اين تکامل، برخی نکات وجود دارند که لنين به مثابه آموزشهای حياتی مارکس و انگلس در باره دولت، بر آْنها تاکيد گذارد.اول اينکه،آنگونه که قبلا در ابتدای اين مقاله مشاهده شد، لنين با قدرت تمام خاطر نشان کرد که قبول ديکتاتوری پرولتاريا تفاوت مهم بين مارکسيسم و اشکال مختلف ايدئولوژی منجمله رويزيونيسم می باشد.

ثانيا، او تاکيد کرد که قبول اين مسئله فقط بمعنای برافراشته داشتن ضرورت انقلاب قهرآميز از طرف طبقه کارگر و خرد کردن دستگاه دولتی بورژوايی می باشد. ثالثا، او همچنين بر ماهيت گذاری سوسياليسم تاکيد کرد.

و بالاخره، لنين همچنين بر آنچه که مارکس در مورد جان سختی حق بورژوایی گفته بود، تاکيد گذارد:

بنابراين در نخستين فاز جامعه کمونيستی (که معمولا آنرا سوسياليسم می نامند) "حق بورژوايی" فقط تا اندازه ای ملغی می شود، نه بطور تام وتمام، فقط بميزانی که تحول اقتصادی حاصله اجازه می دهديعنی تنها در مورد وسايل توليد. "حق بورژوايی"، وسايل توليد را مالکيت خصوصی افراد جداگانه می داند. سوسياليسم اين وسايل را بمالکيت همگانی تبديل می نمايد. در اين حدود -و فقط در اين حدود- "حق بورژوايی" ساقط می شود.

ولی بخش دیگر آن بعنوان تنظیم کننده (تعیین کننده) تقسیم محصولات و تقسیم کار در بین افراد جامعه باقی خواهد ماند".(23)

کمی جلوتر لنین جنبه های بسیار مهمی از پایه های اقتصادی برای زوال کامل دولت را خاطر نشان می سازد، که لازمه اش:

تکامل عالی کمونیسم به آن حدی است که در آن، تقابل بین کار فکری و جسمی و بنابراین یکی از مهمترین منابع نابرابری اجتماعی کنونی از میان برخیزد و آنهم منبعی که فقط با خلع ید سرمایه داران نمی توان آنرا دفعتا بر انداخت".(24)

اين يک تحليل عميق از برخی از فاکتور های اساسی موجود در گذار از سوسياليسم به کمونيسم می باشد و يکی از مفاهيم آن بنظر می رسد چنين باشد که اين دوره گذار، يعنی سوسياليسم، يک دوره تاريخی نسبتا طولانی را طی خواهد کرد -همين دليل، همانگونه که لنين می گويد، پايه اقتصادی برای کمونيسم بهيچوجه نه توسط سلب مالکيت از سرمايه داران، بلکه فقط توسط حل تضاد بين کار فکری و کار يدی فراهم می شود. (با گفتن اين مطلب، لنين از مارکس و انگلس پيروی می نمود که خاطر نشان ساخته بودند تقسيم کار به فکری و يدی پايه طبقات است.) و روشن است که غلبه بر اين تضاد (بين کار فکری و يدی) يک دوره تاريخی دراز مدتی را در بر خواهد داشت.

هر چند، در بخشهای دیگر "دولت و انقلاب"، چنين بنظر می آيد که لنين فکر می کرد دوره ديکتاتوری پرولتاريا نسبتا کوتاه مدت می باشد. اين نظريه که گذار به کمونيسم می تواند نسبتا سريع انجام پذيرد را نيز می توان همچنين در مارکس و انگلس بروشنی ديد، مثلا در جملات زيرين از "آنتی دورينگ" که لنين نيز آنرا نقل قول می کند:

پرولتاريا قدرت حاکمه دولتی را بدست می گيرد و مقدم بر همه وسايل توليد را به مالکيت دولت در می آورد. ولی با اين عمل، جنبه پرولتری خويش را نيز نابود می سازد و بعلاوه کليه تفاوت های طبقاتی و هر گونه تضادهای طبقاتی و در عين حال خود دولت بعنوان دولت را نيز نابود می سازد.(25)

اين امر همچنين در يک عبارت بسيار معروف از مارکس نيز آمده است که می گويد:

اين مناسبات (توليدی) از اشکال تکامل نيروهای مولده به موانعی در مقابل آنها تبديل می گردند. سپس عصری از انقلابات اجتماعی، شروع می شود. با تغيير شالوده اقتصادی تمام روبنای عظيم، کم و بيش بسرعت متحول می گردد.(26)

اين بمثابه تشريحی عمومی از گذار يک سيستم استثماری به ديگری (اگرچه حتی در چنان مواردی عموما يک دوره دراز تغييرات کمی قبل از آخرين جهش کيفی به استقرار مستحکم سيسستم جديد، وجود دارد)، درست است. اما در رابطه با گذار از کاپيتاليسم به کمونيسم اين عبارت به دو صورت به خطا می رود. اول اينکه آن بدرستی، سختی و پيچيدگی و ماهيت طولانی مبارزه برای متحول کردن روبنا را تشخيص نمی دهد، و گرايش به آن دارد که اين پروسه را به مثابه، پروسه ای کمابيش پاسيو که بدنبال تغييرات در زير بنای اقتصادی روانست بنگرد و دوما، اين نظريه به پروسه طولانی مدت متحول ساختن خود زيربنای اقتصادی که نه تنها شامل تغيير در سيستم مالکيت می باشد، بلکه حذف تقسيم کار مختص جامعه طبقاتی و آثار سرمايه داری در سيستم توزيع را نيز در بر دارد، کم بها می دهد.بدين ترتيب، اگر چه مارکس و انگلس در مورد لزوم غلبه بر "تبعيت برده وارانه فرد از تقسيم کار" و گذر کردن به ماورای افق حتی بورژوايی صحبت کردند، و اگرچه بطور عمومی تر تاکيد کردندکه انقلاب کمونيستی کيفيتا متمايز از انقلابات قبل می باشد و بايد درگير يک گسست راديکال هم با تمام مناسبات مالکيت سنتی و هم تمام ايده های سنتی شود، معذالک آنها به زمان -و مبارزه ای- که لازم بود تا اين گسستهای راديکال انجام پذيرند کم بها دادند.

آنگونه که قبلا اشاره شد، دليل اين مسئله آنست که مارکس و انگلس، و همچنين لنين در زمانی که "دولت و انقلاب" را (در اوت و سپتامبر 1917 درست قبل از انقلاب اکتبر) نوشت در شرايطی بودند که می بايست اين مسئله را از پيشاپيش در غياب هر گونه تجربه طولانی مدت حاکميت پرولتری تحليل می کردند. در نتيجه، آنها می توانستند بدرستی ويژگيهای مهم و جهت گيريهای مهم جامعه سوسياليستی را دريابند، اما نمی دانستند برخی از مهمترين ويژگيها و تضادهای معين آن را پيش بينی کنند.

بطوريکه لنين هنگام صحبت در باره تحليل مارکس از دولت در سال 1852 می گويد:

مارکس که به فلسفه ماترياليسم ديالکتيک خود وفادار است، تجربه تاريخی سالهای با عظمت انقلاب 1848- 1851 را اساس قرار می دهد. آموزش مارکس در اينجا هم، مانند هميشه، استنتاجی از تجربه است که انوار جهان بينی فلسفی ژرف و اطلاعات تاريخی وسيع، آنرا روشن ساخته است.(27)

بعبارتی ديگر، اين يک اصل ماترياليسم ديالکتيک است که بطور عام و بطور کلی، تئوری، پراتيک را جمعبندی می کند. اين يک اصل اساسی ماترياليسم و يک جنبه از واقعيتی است که پراتيک بر تئوری الويت دارد. انسانها می توانند واقعيت مادی را در ذهن دريابند، و آن را بطور تئوريک جمعبندی نمايند. اگرچه تفکر انسان می تواند قوانين حرکت –ديالکتيک ها- را دريافته و بر مبنای آن آينده را تصوير کند، اما نمی تواند چيزهايی که فقط در آينده بظهور خواهد رسيد را بطور همه جانبه در يابد. بعبارت دیگر،مسلح به يک علم درست (که خود محصول جمعبندی تئوريک از پراتيک می باشد)، انسان می تواند ماهيت يک چيز و بنابراين راه عمومی تکامل آن را دريابد، اما اين به آن معنا نيست که تمام خصوصيات تکامل آينده را می توان بطريقی پيش بينی کرد. اين نکته ايست که توسط لنين در "دولت و انقلاب"(28)، مکررا بر آن تاکيد گذارده شده است، که اغلب آن را با گفتن اينکه مارکسيستها اتوپيست نمی باشند و سعی ندارند جامعه نوينی را اختراع کنند،بلکه بجای آن تکامل جامعه نوين از دل جامعه کهن را جمعبندی می کنند(29)،بيان می کند. مائو نيز بر اين نکته اساسی خيلی رک با گفتن اينکه مارکسيستها غيب گو نيستند تاکيد گذارد.

و البته لنين هنوز چند سال ديکتاتوری پرولتاريا را تجربه نکرده بود. او در ضميمه مشهورش به کتاب "دولت و انقلاب" اشاره می کند، که آن کتاب همچنين قرار بود فصلی در مورد: "تجربه انقلابات 1905 و 1927 (فوريه) روسيه "داشته باشد اما قبل از اينکه نوشته شود توسط انقلاب 1917 "قطع گرديد".

بر مبنای پراتيک انقلابی پرولتاريای روسيه تحت رهبری لنين و حزب بلشويک، در اعمال ديکتاتوری اش در 7 سالی که زندگی لنين باقی مانده بود، او شروع به انجام پيشرفتهای معين بيشتری در درک تئوريک مارکسيستی از دولت، از پراتيک ساختمان سوسياليسم و اعمال ديکتاتوری پرولتاريا کرد.

در طول اين سالها طبقه کارگر روسيه، با دشمنان خارجی و هم داخلی جنگيد، و مبارزه حادی را بر عليه بورژوازی و ديگر استثمارگران درون جمهوری شوروی و همچنين بر عليه امپرياليستها و ديگر مرتجعين خارجی که با يکديگر برای در هم شکستن دولت جديد پرولتری متحد شده بودند، به پيش برد. از اين تجربه، لنين نتايج بسيار مهمی در مورد خصلت ادامه دار مبارزه برای پيشرفت بسوی جامعه کمونيستی، در مورد سرسختی بورژوازی، نفوذ بورژوازی، و مناسبات بورژوايی، و باز توليد عناصر بورژوايی تحت سوسياليسم –هم از منابع درون خود جامعه سوسياليستی و همچنين از منابع بين المللی، بيرون کشيد.

لنين اين نکات را در يک سری از نوشته هايش در سالهای اوليه جمهوری شوروی بيان کرد. درست دو سال پس ازانقلاب اکتبر، او شروع به جمع بندی از حاکميت طبقه کارگر در يک مقاله مهم پراودا به نام "اقتصاد و سياست در عصر ديکتاتوری پرولتاريا"، کرد. در اینجا او خاطر نشان می سازد که طبقات هنوز موجودند:

طبقات در دوران ديکتاتوری پرولتاريا باقی مانده اند و باقی خواهند ماند. ديکتاتوری زمانی غير لازم خواهد شد که طبقات از بين بروند. طبقات بدون ديکتاتوری پرولتاريا از بين نخواهند رفت.(30)

طبقاتی را که لنين در نظر دارد به عبارت زير می باشند. اول خرده بورژوازی و بخصوص دهقانان هستند که لنين توجه بسيار زيادی در اين مقاله و ديگر مقالات به آنان مبذول داشته و در مورد اينکه ديکتاتوری پرولتاريا بايد چگونه به طرف حذف تمايزات طبقاتی بين کارگران و دهقانان از طريق متحول ساختن دهقانان به کارگران حرکت کند، بحث می کند. دوم، لنين طبقه حاکمه سابق روسيه را در نظر دارد، که در باره اش چنين می نويسد:

طبقه استثمارگران، ملاکان و سرمايه داران از بين نرفته و ممکن نيست بهنگام ديکتاتوری پرولتاريا بفوريت از بين برود. استثمارگران در هم شکسته شده، ولی نابود نشده اند. پايگاه بين ا لمللی آنها يعنی سرمايه بين المللی، که آنها شعبه ای از آن هستند، باقی مانده است. قسمتی از وسايل توليد در دست آنها باقی مانده است، پول و ارتباطات عظيم اجتماعی باقی مانده است. نيروی مقاومت آنان، همانا به علت شکستشان، صدها و هزارها بار افزايش يافته است. برخورداری از "فن" اداره امور دولتی، نظامی و اقتصادی تفوق بسيار زيادی به آنها می دهد، بقسمی که اهميت آنان بمراتب بيش از نسبت آنان در بين عده کل اهاليست.(31)

شش ماهی بعد، لنين در اثر مشهورش در باره "چپ روی" در کمونيسم به اين موضوعات بر می گردد. در اين اثر يکی از مقاصد او جمعبندی از اعمال دو سال و نيم ديکتاتوری پرولتاريا و آغاز ساختمان سوسياليسم در جمهوری شوروی می باشد. در اينجا او بخصوص بر نفوذ توليد خرده بورژوايی و نيروی عظيم عادت و سنت تاکيد گذارده و خاطر نشان می کند که:

طبقات باقی مانده اند و همه جا، پس از تصرف قدرت توسط پرولتاريا سالها باقی خواهند ماند... محو طبقات معنايش اين نيست که فقط ملاکين و سرمايه داران بيرون ريخته شوند -اين کار را ما نسبتا به آسانی انجام داده ايم- بلکه همچنين معنايش آن است که مولدين کوچک کالا نيز محو گردند و اما اينها را نمی توان بيرون ريخت اينها را نميتوان سرکوب نمود با آنها بايد مدارا کرد، آنها را می توان (و بايد) اصلاح نمود و بشيوه نوين تربيت کرد ولی فقط ضمن يک کار سازمانی طولانی و بطئی و با احتياط.(32)

در اينجا او نه تنها به تجار کوچک و ديگر عناصر خرده بورژوازی شهرها، بلکه بخصوص به دهقانان در روستاها اشاره دارد. لنين توليد کوچک را به مثابه منبع اصلی احيای محتمل سرمايه داری دانسته، و در عبارت معروف ديگری می گويد:

توليد کوچک است که همواره، هر ساعته، بطور خودبخودی و بمقياس وسيع، سرمايه داری و بورژوازی را پديد می آورد.(33)

بدين گونه لنين خطرات عمده در احيای سرمايه داری را نشات گرفته از طبقات حاکم سرنگون شده و سرسختی توليد (کوچک) خرده بورژوايی می ديد. بنابراين در ادامه چنين می گويد که وظايف عمده پرولتاريا، در بجلو راندن جامعه سوسياليستی بطرف کمونيسم و جلوگيری از حرکت قهقرايی آن بسوی سرمايه داری عبارت است از سرکوب مقاومت زمينداران و سرمايه داران قديم و نابود کردن تدريجی توليد کوچک. تضادهای طبقاتی ای که پرولتاريا می بايد قبل از تحقق جامعه بی طبقه کمونيسم از بين ببرد. از يک طرف، تضاد با بقايای طبقات استثمارگر کهن و از طرف ديگر تضاد با دهقانان می باشد. و او تشخيص داد که برای حل اين دو تضاد مختلف بايد دو وسيله مختلف به کار گرفته شوند -اولی آنتاگونيستی و دومی غير آنتاگونيستی.

اين چکيده نقطه نظر لنين در مورد جامعه سوسياليستی بوده اما تمام تحليل او در اين مورد نمی باشد. لنين هم چنين شروع به برخورد وسيع به اين مسئله که چگونه يک بورژوازی جديد می تواند در درون جامعه سوسياليستی آغاز به رشد کند، کرد. بدين ترتيب او در سال 1918 می گويد:

بله، با سرنگون کردن ملاکطن و بورژوازی ما راه را پاک کرديم اما عمارت سوسياليسم را نساختيم. بر زمينی که از يک نسل بورژوازی پاک شده است، تا زمانيکه زمين به توليدشان پا دهد، نسلهای جديدی از آنها مکررا در تاريخ پديدار می شوند، و زمين هر شماری از بورژوازی را متولد می کند. آنهايی که به پيروزی بر سرمايه داران مانند خرده ملاکين می نگرند- "آنها قاپيدند، بگذار منهم تلاشی بکنم"- در واقع هر کدام از آنها منبع يک نسل جديد بورژوازی هستند.

(34)

اگر چه، همانگونه که می توان ديد، لنين اين خطر را در اينجا تقريبا بطور منحصر به فردی با توليد خرده بورژوايی يکی می کند و در واقع در همان سخنرانی او چنين می گويد که " در گذار از سرمايه داری به سوسياليسم دشمن اصلی ما خرده بورژوازی، عادات و موقعيت اقتصاديش می باشد".(35)

بايد خاطر نشان کرد که لنين، همچنانکه به روشنی در اينجا می گويد،در باره گذار از سرمايه داری به سوسياليسم- يعنی از مالکيت سرمايه داری به مالکيت سوسياليستی- صحبت می کند که جمهوری شوروی در راهش گام گذارده بود. بعبارت ديگر، در اينجا او مسئله گذار به کمونيسم را مورد بحث قرار نمی دهد. (وبايد همچنين اشاره کرد که وقتی لنين می گويد که خرده بورژوازی "دشمن اصلی" می باشد، منظورش اين نيست که بايد به خرده بورژوازی بطور آنتاگونيستی برخورد کرد، بلکه منظورش اين است که توليدات و تجارت کوچک و طرز تفکر توليد کنندگان کوچک که اساسا بورژوايی است- مشکلترين مانع مقابل پا خواهد بود).

يک سال بعد لنين بطور مشخص به "بورژوازی جديدی که در کشور ما متولد شده است" اشاره می کند. بعنوان منبع رشد اين بورژوازی، لنين از اين واقعيت که بورژوازی در حال ظهور ... از ميان کارمندان حکومت شوروی ما می باشند" ، صحبت می کند- که بسياری از آنان در واقع روشنفکران بورژوایی بودند که در جامعه کهن تربيت شده بودند. اما او ادامه داده و می گويد که "فقط تعداد معدودی از آنان می توانند از صفوفشان بر خيزند" و اينکه بورژوازی جديد در حال ظهور عمدتا "از صفوف دهقانان و صنعت گران..." است که پديدار می شوند.(36)

در همان زمان لنين در برخی از نوشته هايش همچنين شروع به پيش گذاردن اين مسئله کرد که مبارزه برای رسيدن به کمونيسم و نابودی طبقات، دراز مدت و دشوار خواهد بود. بطور مثال در مقاله مهمش، "يک شروع بزرگ" او تاکيد می کند که:

بروشنی، برای نابودی کامل طبقات کافی نيست که استثمارگران، ملاکين و سرمايه داران سرنگون شوند، کافی نيست که حقوق مالکيت آنان از بين برده شود، لازم است که تمام مالکيت خصوصی بر ابزار توليد نيز از بين برده شود، لازم است که تمايز بين شهر و روستا، و همچنين تمايز بين کارگران فکری و کارگران بدنی از بين برده شوند. اين نيازمند يک دوره بسيار طولانی می باشد.(37)

در اينجا لنين به روشنی می گويد که دوره سوسياليسم، دوره گذار است که مرتبا بايد بطرف کمونيسم حرکت کند و ديکتاتوری پرولتاريا نه تنها بايد مقاومت استثمار کنندگان سابق را سرکوب کند و تفاوت بين کارگر و دهقان را از ميان بردارد، بلکه بايد تضادهايی را که به پيدايش طبقات دامن می زنند، حل کند- با اين پيامد که ديکتاتوری پرولتاريا يک دوره نسبتا طولانی را در بر خواهد داشت.

در همان مقاله لنين همچنين به جنبه ديگری از ماهيت گذاری سوسياليسم، و اين واقعيت که سوسياليسم ميدان جنگ است بين کمونيسم که برای رشد مبارزه می کند، و سرمايه داری که در مقابل نابودی مقاومت می کند، اشاره می کند. بخصوص، لنين توجه را به "جوانه های" معينی از جامعه کمونيستی آينده که در مراحل اوليه سوسياليسم در جمهوری شوروی رشد نيافتند، معطوف می سازد. اينها بخصوص عبارت بودند از (شنبه های کمونيستی) که در آن کارگران داوطلبانه برای پيشرفت ساختمان سوسياليسم در سرتاسر جامعه کار می کردند –نه برای تطميع توسط پاداش، يا به زور اسلحه، و نه به دليل آنکه آنها می خواستند که واحد خودشان رونق يافته يا سوددهی داشته باشد، بلکه بدليل آنکه در واقع کارگران در قدرت بودند، جامعه را در خدمت منافع خودشان باز سازی می کردند و بخصوص اين کارگران شنبه های کمونيستی توسط جهان بينی کمونيستی و ديدگاه ماموريت تاريخی برای دست يافتن به کمونيسم هدايت شده و از آن الهام می گرفتند.

بر مبنای عزم آگاهانه شان، برای حفظ حاکميت طبقه کارگر و متحول ساختن تمام جامعه، آگاهترين کارگران، با گذاردن چنان روزهای کار مجانی، بقول لنين، نه برای قوم و خويشان "نزديک" بلکه ...(برای) قوم و خويشان "دور" خود –يعنی،...(برای) جامعه بمثابه يک کل..."(38) شروع به کار کردند. و لنين بدرستی جمع بندی کرد که اين جوانه شکننده اما بسيار مهمی از جامعه کمونيستی آينده بود، جوانه ای از مناسبات توليدی آينده (و همچنين روبنا، بخصوص ايدئولوژی) که در سرتاسر جامعه بايد استقرار يابد.

لنين در اين مقاله، بر مبنای پراتيک محدود ديکتاتوری پرولتاريا تا به آن زمان، شروع به خاطر نشان کردن جوانب مهمی از اين ديکتاتوری کرد که بعدها مائو تسه دون، بر مبنای تجربه تاريخی بسيار گسترده تر و عميق تر از ديکتاتوری پرولتاريا، آنها را بطور بسيار کاملتری تکامل بخشيد. بخصوص لنين به اين واقعيت اشاره کرد که وظيفه اين ديکتاتوری پرولتاريا، مبنی بر نابودی طبقات و رسيدن به کمونيسم، برای از بين بردن تمام تضادهای بنيادينی که به طبقات پا می دهند (بطور برجسته تضاد بين کار فکری و يدی) مستلزم يک مبارزه طولانی و پيچيده ای است که استفاده از ابزار مختلف بسياری را در بر خواهد داشت و اشکال بسياری بخود خواهد گرفت.

اما در آن زمان لنين به نظريه ای که بعدا توسط مائو تکامل يافت فقط اشاره ای می کندو آنهم اينکه در سرتاسر دوره گذار سوسياليسم، طبقات آنتاگونيستی و مبارزه آنتاگونيستی بين پرولتاريا و بورژوازی وجود خواهد داشت.

استالين

مائو بر مبنای جمع بندی از تجربه تاريخی ديکتاتوری پرولتاريا در اتحاد شوروی، در چين و در ديگر کشورهای سوسياليستی بود که اين درک عميق تر کرده و تکامل داد. اما قبل از اينکه مستقيما به خدمات مائو به تئوری و پراتيک انقلاب در اين حيطه بسيار حياتی بپردازيم، مهم است که يک ارزيابی از نقش استالين، بخصوص در رابطه با مسئله در اهتزاز داشتن و پيشبرد ديکتاتوری پرولتاريا، داشته باشيم.

اين استالين بود که حزب کمونيست اتحاد شوروی و از طريق آن توده های کارگر اتحاد شوروی را در حفظ حاکميت طبقه کارگر و ساختمان سوسياليسم به مدت 30 سال رهبری کرد. و در ضمن اينکه رهبری نمودن يک چنين وظيفه خطيری آنهم تحت سخت ترين شرايط بدون هيچ تجربه تاريخی قبلی واقعا خدمت بزرگی از جانب استالين محسوب می شود، اما در اين پروسه او اشتباهاتی نيز داشت که برخی از آنها کاملا جدی می باشد. بنابراين جمع بندی درست از نه تنها خدمات استالين بلکه همچنين اشتباهات او، بخصوص پيرامون مسئله تعيين کننده ديکتاتوری پرولتاريا، بسيار مهم است.

در "اصول لنينيسم" که درست پس از مرگ لنين در سال 1924 نوشته شده است، استالين اصول اساسی خدمات لنين به مارکسيسم، منجمله تئوری ديکتاتوری پرولتاريا بمثابه يکی از نکات اصلی خدمات وی جمع بندی کرد. استالين بدرستی مسئله گذار به جامعه کمونيستی را به مثابه يک نبرد و مبارزه طولانی، هم بر عليه بقايای طبقات حاکم جامعه کهن و هم بر عليه نفوذ توليد کنندگان کوچک و جهان بينی آنها -مبارزه ای که مستلزم متحول ساختن طرز تفکر نه تنها دهقانان، نه تنها عناصر خرده بورژوا، بلکه همچنين توده های کارگر، منجمله کارگران کارخانه می باشد- ارائه داد. استالين نشان داد که، اين مبارزه بخشی از وظيفه اساسی ديکتاتوری پرولتاريا می باشد.

استالين در هدايت طبقه کارگر در پيشبرد مبارزه بسيار حاد و پيچيده بر عليه دشمنان طبقاتی هم در داخل و هم در خارج حزب، اين اصول را کماکان حفظ کرد. بخصوص او مبارزاتی را رهبری نمود که باعث شد ترتسکی، بوخارين و ديگر افراديکه بويژه در رهبری حزب بودند و خط شان می توانست بطريقی سوسياليسم را خرد کرده و سرمايه داری را در اتحاد شوروی احياء کند، مغلوب شوند. (اين مبارزات در فصل 3 يعنی "اقتصاد سياسی، سياست اقتصادی و ساختمان سوسياليسم" شرح داده شده اند).

اين مهمترين بخش از رهبری استالين در انجام دگرگون سازی سيستم مالکيت در شرايط پيچيده اتحاد شوروی بود. متحول ساختن سيستم مالکيت نه تنها شامل تعويض مناسبات سرمايه داری با مناسبات سوسياليستی بود بلکه همچنين شامل پيشرفت از بقايای اشکال فئودالی مالکيت در ابعاد عظيم در روستاها به اشکال سوسياليستی مالکيت –از طريق مراحل مختلف اشتراکی کردن (کلکتيو)- بود. اما پس از اينکه تحول سوسياليستی در مالکيت، بخصوص در سالهای ميانی و اواخر سالهای 30، کامل شده بود، استالين به نتيجه گيريهای جدا غلطی در مورد ماهيت جامعه شوروی و تضادهای مشخصه آن رسيد. (برای اطلاعات اوليه در اين مورد بترتيب به فصلهای 3و4 در باره اقتصاد سياسی و فلسفه، نظری بيافکنيد.).

اين اشتباهات بطور مثال، در نقل قول زيرين از گزارش استالين"در مورد پيش نويس قانون اساسی اتحاد جماهير شوروی" که در سال 1936 داده شد، نمايان هستند:

بدين ترتيب پيروزی کامل سيستم سوسياليستی در تمام حيطه های اقتصاد ملی اکنون يک واقعيت است.

و اين به چه معناست؟

اين به معنای آنست که استثمار انسان توسط انسان نابود و از بين برده شده است. بدين ترتيب اکنون تمام طبقات استثمارگر نابود گرديده اند."(39)

استالين ادامه داده و می گويد که هنوز طبقه کارگر، طبقه دهقان و روشنفکران وجود دارند، اما "خطوط تمايز بين طبقه کارگر و دهقانان، و بين اين طبقات و روشنفکران در حال زدوده شدن است..." اينکه "تضادهای اقتصادی بين اين گروههای اجتماعی در حال نزول بوده و دارند زدوده می شوند" و اينکه "تضادهای سياسی بين آنان هم در حال نزول و زدوده شدن است".(40) اين تحليل استالين را آنجا می کشاند که در گزارشش به کنگره 18 حزب در سال 1939 بگويد:

ويژگی ای که جامعه شوروی را امروزه از هر جامعه سرمايه داری متمايز می سازد آنست که ديگر دارای طبقات متخاصم و آنتاگونيستی نمی باشد، يعنی اينکه طبقات استثمارگر نابود شده اند،  حال آنکه کارگران، دهقانان و روشنفکران که جامعه شوروی را تشکيل می دهند، در همکاری دوستانه به کار و زندگی مشغولند.(41)

پس از تجربه تاريخی انقلاب چين و جمع بندی های تئوريک مائو تسه دون، اکنون بايد روشن باشد که اين تحليل غلط است. طبقات آنتاگونيستی کماکان تحت سوسياليسم موجودند، آنچه که سوسياليسم را از سرمايه داری متمايز می سازد آن نيست که طبقات متخاصم ناپديد گشته اند، بلکه اين واقعيت است که طبقه کارگر، به جای محکوم، طبقه حاکم می باشد.

اما، استالين بر مبنای تحليل غلطش در اواسط و اواخر سالهای دهه 30 اين موضع را گرفت که، تنها دليل برای ادامه ديکتاتوری پرولتاريا، محاصره اتحاد شوروی توسط دشمنان امپرياليست است. کسان ديگری در حزب شوروی بودند که استدلال می کردند، از آنجائيکه (از قرار) طبقات متخاصم در اتحاد شوروی ديگر وجود ندارند پس دولت بايد کنار گذاشته شود. اما استالين در حاليکه به نادرستی با آنها در مورد عدم وجود طبقات متخاصم در اتحاد شوروی نظر مشترک داشت، در جواب به آنها فقط می گويد که نظر آنها نشانگر "کم بها دادن به قدرت و اهميت مکانيزم دولتهای بورژوايی که ما را محاصره کرده اند و به ارگانهای جاسوسی آنها..."(42) بود. استالين حتی اين نتيجه گيری را کرد که اتحاد شوروی، بزودی می تواند به خود کمونيسم دست يابد، اما حتی با اين وجود دولت شوروی بايد کماکان باقی بماند" اگر محاصره سرمايه داری از ميان نرفته باشد..."(43)

البته استالين در ضديت با آنانی که می خواستند ديکتاتوری پرولتاريا را منحل کنند بدرستی خواهان حفظ آن بود، و همچنين اين مسئله درست بود که لازم است دولت شوروی از دستآوردهای سوسياليسم در مقابل امپرياليستهای خارجی حمايت کند. اما اين تحليل يک جانبه بود و به اين معنا که فقط به اين فاکتورها اشاره کرده، و متعاقبا مبارزه درونی و تضادهای درون شوروی برخاسته از فعاليتهای جاسوسهای خارجی می ديد و نه از حرکات درونی خود جامعه سوسياليستی، و اين ناصحيح بود.

بدين ترتيب می توان مشاهده کرد که از يک طرف استالين با قاطعيت از ديکتاتوری پرولتاريا دفاع می کند، اما از يک طرف ديگر، بخصوص در اين دوره، آنچه را که با اتکاء بر آن از لزوم ديکتاتوری دفاع می کند بهيچوجه کاملا درست، نبوده و در واقع منعکس کننده اشتباهاتی جدی در طرز تفکر او بود. به نوعی می توان گفت که اشتباهات استالين مبتنی بر انحراف حاصل کردن جدی از نتيجه گيريهای خاص لنين در باره ديکتاتوری پرولتاريا آنقدر نبود، که از کاربست نادرست متد مارکسيست-لنينيستی در تحليل از شرايط نوين که با سوسياليستی کردن (اساسی) مالکيت در اتحاد شوروی برخاست، شرايطی که خود لنين (همانند مارکسيستهای قبل از او) هيچ زمينه ای بر تحليل کنکرت از آنها نداشتند. چرا که آن مسائل نوين در زمان آنها موجود نبودند. زمانی که استالين به اين شرايط تاريخی نوين برخورد کرد، او به نتيجه گيريهای نادرستی رسيد، بخشا به دليل اين واقعيت که آنها در واقع جديد بودند، اما همچنين مقدار معينی از متافيزم و ماترياليسم مکانيکی در برخورد استالين وجود داشت. در اساس، استالين بطور يک جانبه بر برخورد به سيستم مالکيت تاکيد گذارده و از برخورد کامل و درست به ديگر جنبه های مناسبات توليد و روبنا و واکنش آنها بر سيستم مالکيت، قصور ورزيد. اين به نتيجه گيری غلط او (که بيش از همه در کنگره 18 به سال 1936 روشن است) مبنی بر اينکه، زمانيکه مالکيت سوسياليستی شد، طبقات آنتاگونيستی و زمينه داخلی احيای سرمايه داری در اتحاد شوروی از بين رفته است، انجاميد.تکيه نکردن کافی بر توده ها و تکيه بيش از اندازه بر روشهای بوروکراتيک از جانب استالين، با اشتباهات او ارتباط نزديک دارند. تمام اين مسائل، باعث شدند که استالين در رابطه با سرکوب ضد انقلابيون نيز اشتباهاتی کند. بدليل تحليلش از جامعه سوسياليستی او فکر می کرد که تمام ضد انقلابيون بايد اساسا از منابع سرمايه داری خارجی سرچشمه گرفته باشند تا از تضادهای درونی سوسياليسم. بخشا به اين دليل، او در اتکاء کافی بر توده ها برای گريزاندن و افشاء ضد انقلابيون غفلت ورزيد و بجای آن تقريبا منحصرا بر دستگاه اطلاعاتی شوروی تکيه کرد. و به دليل اينکه بدرستی منبع فعاليتهای ضد انقلابی را درک نکرد (اين فعاليتها را بطور خالص نشئت گرفته از منابع خارجی می ديد)، اشتباهاتی در برخورد به آنها مرتکب شد و اغلب به غلط آماج حمله را عريض کرده و تضادهای ميان خلق را با تضادهای ميان مردم و دشمن قاطی نمود.

 

استالين در آخرين سالهای عمرش، دست به تلاشهايی در رابطه با تحليل برخی از تضادهای خاصی که تحت سوسياليسم، و بخصوص در اتحاد شوروی کماکان وجود داشتند، زد. اين تحليل، بخصوص در يکی از آخرين آثار وی "مسائل اقتصادی سوسياليسم در اتحاد شوروی"، بچشم می خورد. نقاط قوت و ضعف اين اثر در فصل 3 در باره اقتصاد سياسی، آمده است. برای مقاصد کنونی مان مهم است که اشاره شود استالين در اينجا بر روی اين واقعيت که بطور خاص تضاد بين مناسبات و نيروهای توليدی کماکان تحت سوسياليسم ادامه دارد، و اگر بدرستی به اين تضاد بر خورد نشود می تواند به تضادی آنتاگونيستی بدل گردد و حتی زمينه ای را برای برخاستن عناصر سرمايه داری و به عقب کشاندن جامعه فراهم آورد، تاکيد گذارد. اما استالين به ادامه حضور تضاد بين زير بنا و روبنا برخورد نکرده و مضافا او جمع بندی نکرد که تضاد بين نيروها و مناسبات توليدی و زير بنا و روبنا نه تنها در برگيرنده تضادهای بنيادين در جامعه سوسياليستی هستند بلکه همچنين در سرتاسر دوران سوسياليسم عمدتا در وجود بورژوازی و پرولتاريا و مبارزه بين آنها، بعنوان يک تضاد آشتی ناپذير طبقاتی، تبلور می يابند.

تحليل چينی ها از استالين

حزب کمونيست چين، تحت رهبری مائو با جديت و بطور همه جانبه مسئله نقش استالين در جنبش بين المللی کمونيستی را مورد توجه قرار داده و يک ارزيابی هم از دستآوردها و هم اشتباهات او انجام داد. بدين ترتيب، پس از "سخنرانی مخفيانه" خروشچف در کنگره بيستم حزب در سال 1956 و کارزار ضد استالينی که متعاقب آن توسط غاصبين رويزيونيست حزب کمونيست شوروی براه انداخته شده بود، تحليل حزب کمونيست چين در آن لحظات حساس درسهای حياتی، راجع به اعمال ديکتاتوری پرولتاريا در اتحاد شوروی برهبری استالين را جمع بندی کرد.

اين جمع بندی بشکل دو مقاله در نشريه Daily  s'elpeop (5 آوریل و 29 دسامبر 1956) در آمد. گرچه رويزيونيستهای چين موفق شدند برخی از مواضع خطی شان را بدرون اين مقالات (بخصوص اولی) وارد کنند و اين مقالات شامل برخی سئوال برانگيز و يا کاملا غلط (مثلا در يوگسلاوی) می باشند، اما در مجموع اين مقالات از استالين دفاع کرده و بوضوح از ديکتاتوری پرولتاريا دفاع می کنند. مقاله اول، "در باره تجربه تاريخی ديکتاتوری پرولتاريا"، تاکيد می کند که تحت سوسياليسم تضادها کماکان ادامه داده يافته و اينکه خط توده ای راه حل صحيح روشهای کمونيستی رهبری می باشد. مقاله دوم، "نکاتی بيشتر در باره تجربه تاريخی ديکتاتوری پرولتاريا"، مفصلتر بوده و موضوعات مختلفی را مورد بحث قرار می دهد، اما بطور کلی بر اين مسئله تاکيد می گذارد که، اگرچه استالين اشتباهاتی داشت اما يک انقلابی بزرگ بود که دستآوردهايش نسبت به اشتباهاتش دارای جنبه عمده می باشند، و آن کسانی را که از انتقاد از استالين استفاده می کردند تا ديکتاتوری پرولتاريا را منحل کنند، مورد حمله قرار می دهد، روشن است که هدف اين حمله نه تنها خروشچف، بلکه همچنين همپالگيهای رويزيونيستش در چين بود که کاملا گرايش داشتند عين او عمل کنند.(44)

اين مسئله همچنين در يکی ديگر از نوشته های مائو در همان سال، "در باره ده مناسبات بزرگ"، روشن است که می گويد:

در شوروی کسانيکه در گذشته استالين را تا عرش برين ستايش می کردند، اکنون ناگهان او را دوزخی می شمرند. اينجا در چين هم اشخاصی پيدا شده اند که بدنبال آن روان اند. کميته مرکزی حزب ما معتقد است که که اشتباهات استالين فقط 30 درصد و خدماتش 70 درصد را تشکيل می دهد و با سنجش کليه مسائل او يک مارکسيست کبير بود. بر اساس اين ارزيابی ما مقاله ای تحت عنوان "در باره تجربيات تاريخی ديکتاتوری پرولتاريا" نگاشتيم.(45)

بعدا در همان سال، در نوامبر 1956، مائو مسائل را حتی با موشکافی بيشتری مطرح کرد:

مايلم چند کلمه ای در باره بيستمين کنگره حزب کمونيست اتحاد شوروی بگويم. من فکر می کنم دو "شمشير" وجود دارد: يکی لنين و ديگری استالين. اکنون روسها شمشير استالين را بدور افکنده اند. گومولکا و برخی اشخاص در مجارستان آنرا برداشته اند تا به اتحاد شوروی زخم زنند و با باصطلاح استالينيسم مخالفت نمايند. احزاب کمونيست بسياری از کشورهای اروپايی برهبری تولياتی مشغول انتقاد از اتحاد شوروی هستند. امپرياليستها نيز از اين شمشير برای کشتار خلق استفاده می کنند. مثلا دالس مدتی است آنرا بدور سرش می چرخاند. اين شمشير قرض داده نشده بلکه به دور افکنده شده است. ما چينی ها آنرا بدور نينداخته ايم. اولا ما از استالين حفاظت می کنيم و ثانيا در عين حال اشتباهات او را مورد انتقاد قرار می دهيم. ما مقاله " در باره تجربه تاريخی ديکتاتوری پرولتاريا" را نگاشته ايم. بر خلاف برخی اشخاص که برای بدنام کردن و نابود نمودن استالين تلاش کرده اند، ما بر طبق واقعيت عينی عمل می کنيم.

اما در مورد شمشير لنين، آيا رهبران شوروی آنرا تا حدی بدور نيافکنده اند؟ بنظر من آنرا بميزان قابل ملاحظه ای بدور افکنده اند. آيا انقلاب اکتبر هنوز معتبر است؟ آيا هنوز می تواند بعنوان نمونه برای کليه کشورها باشد؟ گزارش خروشچف در بيستمين کنگره حزب کمونيست اتحاد شوروی می گويد که امکان دارد قدرت سياسی را از طريق راه پارلمانی بدست آورد، يعنی گفتن اينکه ديگر برای کليه کشورها لازم نيست که از انقلاب اکتبر بياموزند. همينکه اين دروازه باز شود، لنينيسم بطور کلی بدور افکنده می شود.(46)

مائو بروشنی توجه زيادی به يک ارزيابی مفصل و عينی از استالين مبذول داشت، و آنگونه که اشاره شد، بخصوص بخاطر جمعبندی از دستآوردها و اشتباهات استالين بود که او توانست خدمات بزرگ خود را به تئوری و پراتيک ديکتاتوری پرولتاريا انجام دهد.

البته مائو توده های چينی را در رها کردن کشورشان از چنگال امپرياليسم، فئوداليسم و سرمايه داری بوروکرات، و کسب يک پيروزی تاريخی که اساسا در سال 1949 بدست آمد، رهبری نمود. و شکل خاصی از دولت که بر مبنای اين پيروزی در چين برقرار شد ديکتاتوری دمکراتيک خلق نام گرفت. اين در واقع (اگر نه در اسم) شکل خاصی بود که ديکتاتوری پرولتاريا، با توجه به اين مسئله که انقلاب چين در ابتدا يک انقلاب دمکراتيک نوين بود (به فصل يک، "انقلاب در کشورهای مستعمره"، مراجعه کنيد)، با پيدايش جمهوری خلق در چين بخود گرفت. و بدليل اين خصلت خاص از انقلاب چين، اتحاد طبقه کارگر با دهقانان، که برای پرولتاريای اتحاد شوروی مسئله بسيار مهمی در حفظ حاکميت اش و ساختمان سوسياليسم بوده است، در چين که اکثريت جمعيتش را دهقانانی تشکيل می دادند که در بند مناسبات نيمه فئودالی جامعه کهن گرفتار بوده، و درجايی که روستاها برای مدت زمان درازی محور انقلاب بوده اند، حتی اهميت بسيار عظيم تری يافت.

اما اضافه بر اين، قسمتی از خصلت انقلاب دمکراتيک نوين آن بود که با بخشهای معينی از سرمايه داران چينی- بورژوازی ملی- که آنها هم توسط ترکيب فئوداليسم و سرمايه خارجی عقب نگاه داشته شده بودند، می شد و می بايستی که در مرحله اول انقلاب چين، و حتی (تا آنجائيکه امکان پذير بود) در مرحله سوسياليستی، بخصوص در سالهای اوليه آن، اتحاد بعمل آورد. تحت اين شکل خاص حاکميت طبقه کارگر(ديکتاتوری دمکراتيک خلق)، لازم می بود که رشد بورژوازی ملی محدود شود، اما در همانحال مورد استفاده قرار گيرد. مائو حتی در سال 1957 تاکيد کرد که تا بدانجا که امکان دارد لازم است که تضاد بورژوازی ملی بطور غير آنتاگونيستی حل گردد- يعنی اينکه آنرا بمثابه يک طبقه مالکين خصوصی متوقف کرده و در همانحال سعی شود تا بدانجا که ممکن است افراد اين طبقه را بطرف خود کشيد.

و بطور کلی بدليل آنکه به اين تضاد و تضادهای ديگر در اين زمان بدرستی برخورد شد، مرتجعين چين اگرچه بر يکسری از نارضايتی های توده ها انگشت گذارده و سعی کردند اين نارضايتی ها را به طغيان های ضد سوسياليستی مبدل سازند، اما قادر نشدند بهمان ترتيب و در همان ابعادی که مرتجعين در ديگر کشورهای سوسياليستی آنزمان- بطور مشخص مجارستان در سال 1956 که يک شورش ضد انقلابی قادر به جلب بخشهای قابل توجهی از توده های مردم بطرف خود گرديد- موفق شده بودند، کاری از پيش برند. در واقع، زمانيکه عناصر سرسخت راست در چين در سال 1957 سر برون آوردند و با تمام قوا به مقابله با پيشرفتهای سيستم سوسياليستی برخاستند، اکثريت عظيم توده های مردم بطور سياسی بدفاع از سوسياليسم برخاستند و اين ضد انقلابيون نسبتا سريع طرد و منفرد گشتند.

تا به اين زمان، تا سال 58- 1957، دو تحول بسيار بزرگ در جنبش کمونيستی بين المللی و در درون کشورهای سوسياليستی رخ داده بود. يکی آنکه در خود چين تا سال 1956 تحول سوسياليستی سيستم مالکيت، ديگر بطور عمده بدست آمده بود. اين بدان معنا ست که در صنعت، مالکيت دولتی اساسا مستقر گشته بود، در حايکه در کشاورزی بشکل پايين تری از مالکيت سوسياليستی در روستاها يعنی شکل مالکيت جمعی بر زمين و ابزار توليدی مهم توسط گروههايی از دهقانان، غالب گشت. و البته اين يک پيشرفت و پيروزی عظيمی برای انقلاب چين و پرولتاريای سراسر جهان بود.

اما در همان زمان، عقبگردی عظيم در اولين کشور سوسياليستی جهان در حال تکوين بود. اين البته، بقدرت رسيدن رويزيونيستها به رهبری حروشچف در اتحاد شوروی و آغاز پروسه به قهقرا بردن تمام انقلاب در اتحاد شوروی و برگشت به سرمايه داری بود. بمثابه يک بخش لازم و بسيار حياتی از پيشبرد پروسه احياء سرمايه داری، خروشچف کارزار حمله ای را بر عليه ديکتاتوری پرولتاريا براه انداحت. آنگونه که قبلا ديده ايم، بخشی مرکزی از اين مسئله، بشکل حمله ای کينه جويانه و مبتذل بر عليه استالين که طبقه کارگر شوروی را در تحکيم و پيشبرد ديکتاتوری اش رهبری کرده بود، بخود گرفت. اما در همان زمان خروشچف همچنين دست به يک حمله جامع تر تئوريک بر عليه ديکتاتوری پرولتاريا زد. او چنين استدلال می کرد که در زمانهای قبل (شايد تحت رهبری لنين و در سالهای اول رهبری استالين) ديکتاتوری پرولتاريا لازم بوده است، اما اکنون ديگر نيازی به آن نمی باشد و بنابراين دولت شوروی می تواند "دولت تمام افراد، و تمام طبقات "در جامعه شوروی باشد. اين تز که خروشچف آنرا "تکامل خلاق مارکسيسم" می خواند، در واقع و بوضوح تنها آشکارترين شکل ايدئولوژی بورژوازی بود، که هميشه سعی کرده چنين بنمايد که دولت ماورای طبقات می باشد، تا دقيقا از اين طريق بتواند ديکتاتوری اش را بر پرولتاريا اعمال نموده، و او را از نظر سياسی خلع سلاح کند.

همچنانکه قبلا گفته شد، حزب کمونيست چين تحت رهبری مائو در مقابل چنين حملاتی که به مارکسيسم-لنينيسم می شد، با دفاع از دستآوردها و نقش کلی استالين و همچنين بدفاع از تئوری اساسی ديکتاتوری پرولتاريا، دست به يک ضد حمله زد. اما در همان زمان، در درون حزب کمونيست چين نيز مبارزه حاد بين دو خط در جريان بود، مبارزه ای که انعکاسی از مبارزه جاری در درون جنبش کمونيستی بين المللی و همچنين مبارزه طبقاتی در چين بطور کلی، بود. آنهايی که در درون حزب کمونيست چين، بخصوص در سطوح بالای حزب بودند، و بطرف راه سرمايه داری گرايش داشتند طبيعتا پشتوانه ای در رويزيونيسم خروشچف و شرکاء يافتند و به سختی به مقابله با تلاشهای افشاگرانه و مبارزه جويانه مائو و ديگر رهبران انقلابی حزب کمونيست چين بر عليه اين رويزيونيسم، پرداختند. بدين ترتيب در اين زمان مائو مبارزه سختی را بر عليه رهبران رويزيونيستی مانند ليوشائوچی و دن سيائو پين، که معتقد بودند طبقات و مبارزه طبقاتی در چين در حال مردن هستند، و اينکه اساسا ديگر نيازی برای ديکتاتوری پرولتاريا در چين وجود ندارد، به پيش می برد.

بمثابه بخشی از مبارزه مائو در آن زمان دو موضوع بسيار مهم در باره مبارزه طبقاتی در خود چين اتخاذ کرد، که اين موضع گيريها همچنين مفاهيم بسيار گسترده تری را در مورد تمام دوره سوسياليسم بطور کلی در بر داشت. در مارس 1957 مائو در "سخنرانی در کنفرانس کشوری حزب کمونيست چين در باره کار تبليغاتی "تحليل مهمی بدين مضمون کرد که :

برای تحکيم قطعی آن(سوسياليسم) بايد ضمن صنعتی کردن سوسياليستی کشور و ادامه پيگير انقلاب سوسياليستی در جبهه اقتصادی، در جبهه سياسی و ايدئولوژيک نيز بطور دائم و سخت به مبارزات انقلابی سوسياليستی و تربيت سوسياليستی پرداخت... در چين مبارزه برای تحکيم نظام سوسياليستی،مبارزه بر سر اينکه معين شود آيا سوسياليسم چيره می شود يا سرمايه داری، هنوز طی يک دوره تاريخی بسيار طولانی ادامه خواهد داشت.(47)

و يکماه قبل از آن، مائو در "در باره حل صحيح تضادهای درون خلق" بروشنی گفته بود که:

در چين، گر چه تحول سوسياليستی در مورد سيستم مالکيت بطور اساسی انجام يافته و مبارزات طبقاتی وسيع و توفان آسای توده ای که مشخصه دوره انقلاب است، بطور عمده پايان پذيرفته ولی بقايای طبقات سرنگون شده مالکان ارضی و کمپرادورها هنوز موجود است، بورژوازی هنوز برجاست و خرده بورژوازی تازه در حال تحول است. مبارزه طبقاتی هنوز تمام نشده است. مبارزه طبقاتی بين پرولتاريا و بورژوازی، مبارزه طبقاتی بين نيروهای سياسی گوناگون و مبارزه طبقاتی بين پرولتاريا و بورژوازی در زمينه ايدئولوژيک هنوز مبارزه ای طولانی و پيچيده خواهد بود و حتی گاهی بسيار حدت خواهد يافت. پرولتاريا کوشش می کند تا جهان را طبق جهان بينی خود دگرگون سازد و بورژوازی نيز سعی دارد تا جهان را طبق جهان بينی خود تغيير دهد. در اين مورد، اين مسئله "پيروزی کی بر کی" سوسياليسم يا سرمايه داری، هنوز عملا حل نشده است.(48)

اين دو نوشته از اهميت عظيمی برخوردارند چرا که در آنها، برای اولين بار در تاريخ جنبش کمونيستی بين المللی، صريحا خاطر نشان گرديده که طبقات و مبارزه طبقاتی کماکان تحت سوسياليسم پا برجا هستند، و اينکه بخصوص مبارزه طبقاتی بين پرولتاريا و بورژوازی حتی پس از کامل شدن دگرگونی سيستم مالکيت کماکان ادامه می يابد، و اينکه اين مسئله برای مدت زمان طولانی ادامه خواهد يافت، و مبارزه برخی اوقات بسيار حاد خواهد شد.

اما در عين حال روشن است که، از آنجائيکه پراتيک انقلابی پرولتری در اين جبهه، بطرق معينی، هنوز در مراحل اوليه خود بسر می برد، و از آنجائيکه مائو تازه شروع به جمع بندی تئوريک از آن کرده بود، درک او نيز از اين مسئله در مراحل اوليه تکاملش قرار داشت. اين مسئله بخصوص در مورد درک او از ماهيت طبقات، و بخصوص از بورژوازی، تحت سوسياليسم، صادق است. اما با حاد شدن مبارزه طبقاتی در چين، درک مائو نيز از اين مبارزه عميقتر گشت.

مبارزه طبقاتی در چين در اين زمان،بخصوص بر سر "جهش بزرگ به پيش" حاد گشت. البته، اين حرکت عمومی ای بود که کمونهای خلقی از آن متولد گشتند، جنبشی بود که در آن توده های مردم، بخصوص دهقانان، بپا خاستند و در به سرانجام رساندن انقلاب سوسياليستی و ساختمان سوسياليستی کارهايی انجام دادند که قبلا به گوش هيچکس نخورده بود و توسط نيروهای محافظه کار و ارتجاعی داخل و خارج حزب محکوم گشتند.

در فصل های قبلی "جهش بزرگ به پيش" مورد بحث قرار گرفته است و آنچه که در آنجا گفته شد در اينجا تکرار نخواهد شد، اما يک جنبه از آن دوره را بايد در اينجا خاطر نشان و برجسته ساخت، و آنهم موضوع اختلاف مزدها می باشد. مائو در حاليکه تشخيص داد که طبقه بندی مزد، و پرداخت حقوق گوناگون به افرادی که دارای مهارت ها و توانايی های متفاوت می باشند، يک جنبه از حق بورژوايی بوده، و از اينرو در دوره سوسياليستی اجتناب ناپذير می باشد، وی همچنين تشخيص داد که وظيفه ديکتاتوری پرولتاريا محدود کردن حق بورژوايی و بمثابه بخشی از آن محدود کردن مداوم اختلاف مزدها می باشد. اما در دوره دهه 1950 بر خلاف ميل مائو، پرداخت حقوق های مختلف الدرجه، بخصوص در رابطه با رهبران و مقامات تمام وقت حزب، گسترش ياقته و اختلافات بسيار زيادی در حقوق بين سطوح مختلف مقامات، و در بين مقامات و توده ها بوجود آمده بود.

در اين دوره بمثابه بخشی از مبارزه بر عليه اين مسئله –وخط و سياستهای رويزيونيستی بطور عموم- مائو از مقاله ای که توسط چان چون چيائو -يکی از کسانی که امروزه در چين بعنوان يکی از اعضای "دارو دسته 4 نفره" به او افترا زده می شود، نوشته شده بود پشتيبانی کرده و برای انتشار آن مبارزه کرد. اين مقاله به حق و ايدئولوژی بورژوايی حمله می کند. اين مقاله خاطر نشان ساخت که بسياری از باصطلاح کمونيستها هستند که مانند افراد آزمند عمل می کنند و مرتبا بدنبال انباشت کردن ذخيره نقدی شان می باشند. آنها بخود بمثابه کالا بر خورد می کنند، و اگر ساعات اضافه ای را برای انقلاب کار کنند، درخواست اضافه حقوق می کنند. و مائو در دوران "جهش بزرگ به پيش"، در هدايت مبارزه ای جهت قطع کردن برخی از اين چيزها موفق گشت.

بخاطر تجربه ایکه مائو از خيزش انقلابی توده ای در طی "جهش بزرگ به پيش" بدست آورده بود، او توانست ماهيت مبارزه طبقاتی و تضادهای موجود در خود جامعه سوسياليستی را روشنتر ببيند و خط و تئوری اساسی اش را در مورد ادامه انقلاب تحت شرايطی که سوسياليسم اساسا استقرار يافته باشد -بدين معنی که، سيستم سياسی سوسياليستی، ديکتاتوری پرولتاريا استقرار يافته و دگرگونی سوسياليستی در سيستم مالکيت بطور عمده به انجام رسيده باشد- تکامل دهد.

تا سال 1962 اين درک مائو يک جهش کيفی کرده بود. در ماه اوت و سپتامبر همان سال در پلنوم دهم کميته مرکزی هشتم حزب کمونيست چين بود که مائو آنچه را که بعنوان خط اساسی حزب کمونيست چين برای دوره تاريخی سوسياليسم شناخته شده است مطرح کرد:

جامعه سوسياليستی يک دوران تاريخی نسبتا طولانی را در بر می گيرد. در دوره تاريخی سوسياليسم هنوز طبقات، تضادهای طبقاتی و مبارزه طبقاتی، و مبارزه بين راه سوسياليستی و راه سرمايه داری، و خطر احياء سرمايه داری موجود است. ما بايد طبيعت پيچيده و طولانی اين مبارزه را درک کنيم. ما بايد هوشياری خود را بالا بريم. ما بايد تربيت سوسياليستی را به پيش بريم. ما بايد بدرستی تضادهای طبقاتی و مبارزه طبقاتی را درک کرده و حل کنيم، تضادهای بين خودمان و دشمن را از تضادهای ميان خلق متمايز ساخته و آنها را بدرستی حل نمائيم. در غير اين صورت يک کشور سوسياليستی مثل ما به ضد خود تبديل شده و از بين خواهد رفت، و احياء سرمايه داری در آن صورت خواهد پذيرفت. از هم اکنون، بايد هر سال و هر ماه و هر روز اين را بخاطر بياوريم تا بتوانيم درکی عميق از اين مسئله حفظ کرده و يک خط مارکسيست-لنينيستی داشته باشيم.(49)

تحليلی که در اينجا بيان شده تکاملی نوين در تئوری مارکسيست-لنينيستی است، تحليلی که يک پيشرفت کيفی بالاتر ار هر آنچه که قبلا در جنبش بين المللی کمونيستی بدست آمده بود، را نمايندگی می کند.

مائو در اين عبارت خاطر نشان می کند که "می بايست تربيت سوسياليستی را به پيش بريم". و بدنبال آن، در سال 1963، حزب با ابتکار مائو "جنبش تربيت سوسياليستی" را آغاز کرد، که به معنای مبارزه با رويزيونيسم و طرز تفکر و اعمال بورژوايی بود. بطرق گوناگونی اين جنبش پيش در آمدی بر انقلاب فرهنگی پرولتاريايی کبير بود. از يک طرف اين جنبش زمينه را برای انقلاب فرهنگی آماده ساخت، و از طرف ديگر اوين تلاش مائو جهت تکامل اشکال و متدهای نوين برای ادامه انقلاب تحت ديکتاتوری پرولتاريا بود. در اين سالهای اوليه دهه 60 بود که پرولتاريا، بخصوص تحت رهبری چيانگ چينگ، دست به يک ضد حمله حاد بر عليه رويزيونيستها در حيطه های فرهنگ و هنر زد (به فصل قبل مراجعه کنيد). و در اين دوره بود که ريشه دار ترين و پنهان ترين نيروهای بورژوايی نوين در جامعه سوسياليستی چين شروع به احساس اين موضوع کردند که موقعيت شان بسختی در خطر افتاده و بنابراين با پشتکار در مبارزه شان با پرولتاريا برای حاکميت بر جامعه به بيرون جهيدند.

همچنين بايد به خاطر داشته باشيم که در همان زمان حزب کمونيست چين در حال پيشبرد يک مبارزه سخت بين المللی با رويزيونيسم شوروی بود. در اين زمان که پلميک های سر گشاده ای بين حزب کمونيست چين و حزب کمونيست اتحاد شوروی شروع شد، و حزب کمونيست چين سند مهم "پيشنهادیدر رابطه با خط عمومی جنبش بين المللی کمونيست" (ژوئن 1963) و "توضيح در باره نامه سرگشاده کميته مرکزی حزب کمونيست اتحاد شوروی" (سپتامبر 1963- ژوئيه 1964) که شامل 9 بخش بود را بهمراه چيزهای ديگری منتشر نمود. بخصوص، آخرين بخش از "توضيح"، که تحت عنوان "در باره کمونيسم دروغين خروشچف و درسهای تاريخی آن برای جهان" می باشد، از اهميت خاصی برخوردار است، زيرا در آن می توان بطور فشرده درک اساسی ای را که مائو تا بدين زمان از مبارزه طبقاتی تحت سوسياليسم به آن رسيده بود را مشاهده کرد. " در باره کمونيسم کاذب خروشچفی" بر عليه خط سراپا رويزيونيستی که در آن زمان از اتحاد شوروی بيرون  می آمد تاکيد می کند که طبقات آنتاگونيستی و مبارزه طبقاتی کماکان تحت سوسياليسم بطور کلی وجود دارند و اينکه بنابراين بازگشت از حاکميت طبقه کارگر به ديکتاتوری بورژوازی و احياء سرمايه داری در يک کشور سوسياليستی نه فقط از طريق تجاوز نظامی بورژوازی خارجی (آنگونه که در کمون پاريس و جمهوری شوروی مجارستان 1919 اتفاق افتاده بود و درست پس از تاسيس جمهوری شوروی روسيه به آن اقدام ورزيده شد)، بلکه همچنين زمانی که "دولت ديکتاتوری پرولتاريا راه رويزيونيسم يا راه "تکامل مسالمت آميز" (بسوی سرمايه داری)را در نتيجه انحطاط رهبری حزب و دولت در پيش می گيرد، "-امکانپذير می باشد.(50) اين مقاله با پيش گذاشتن يکرشته معيارهايی که يک کشور سوسياليستی، برای جلوگيری از احياء سرمايه داری، می تواند و بايد در پيش بگيرد، تمام می شود.

" در باره کمونيسم کاذب روشچفی" نه فقط در مبارزه بين المللی بين مارکسيسم و رويزيونيسم که در آن زمان در جريان بود، بلکه همچنين در مبارزه مشابه جاری در درون خود حزب کمونيست چين که بازتاب فشرده مبارزه طبقاتی در جامعه بطور کلی بود، بمثابه سلاحی در خدمت مارکسيسم درآمد. اين مقاله همچنين از اين نظر اهميت دارد که از يک طرف نمايانگر سطح بی سابقه ای است که درک مارکسيست-لنينيستی از قوانين عملکرد سوسياليسم و مبارزه طبقاتی تحت ديکتاتوری پرولتاريا توسط مائو تسه دون به آن دست می يافت، حال آنکه از طرف ديگر نشان می دهد که تحليل مائو هنوز در حال تکامل بوده و بسطوح نوينی که بعدها در مقطع فرهنگی رسيد، نرسيده بود.

اين مقاله بيان می کند که:

در حال حاضر در اتحاد شوروی، نه تنها عناصر جديد بورژوا در تعداد بيش از هر زمان ديگر افزايش يافته اند، بلکه همچنين موقعيت اجتماعی آنها اساسا تغيير يافته است. قبل از آنکه خروشچف به قدرت برسد، آنها هيچ مقامی را در حاکميت جامعه شوروی تحت اشغال نداشتند. فعاليتهای آنها بطرق گوناگون محدود گشته در معرض حمله قرار داشتند. اما از زمانی که خروشچف با غصب رهبری حزب و دولت گام به گام به قدرت رسيد، عناصر جديد بورژوا تدريجا به موقعيتهای بالا در حزب و حکومت و در قسمتهای اقتصادی، فرهنگی و غيره دست يافته، و يک قشر ممتاز را در جامعه شوروی تشکيل داده اند.(51)

اما اين اثر عليرغم تحليلهای مهم بسيارش، هنوز در تحليل اش از طبقات، بخصوص از بورژوازی تحت سوسياليسم، بويژه در رابطه با نقش و ماهيت عناصر بورژوای درون حزب، دارای وضوح کامل نمی باشد. بغير از اين همچنين در رابطه با منشاء و زير بنای مادی برخاستن بورژوازی تحت سوسياليسم بطور خاص پس از آنکه مالکيت سوسياليستی (عمدتا) مستقر شده باشد- کاملا دارای وضوح نمی باشد.

اين مقاله در رابطه با مستند ساختن وجود عناصر بورژوا در جامعه شوروی، تاکيد را بر فعاليتهای غير قانونی همانند سود بری، بازار سياه، تملک غير قانونی املاک کلکتيو، و غيره می گذارد. در شمارش منابع عناصر نوين بورژوا که اين فعاليتها و ديگر فعاليتهای ضد سوسياليستی را ادامه می دهند، (علاوه بر استثمارگران سرنگون شده و سرمايه داری بين المللی) به "منحطين سياسی" که در ميان طبقه کارگر و کارمندان دولت پديدار می شوند و "روشنفکران بورژوای نوين در نهادهای فرهنگی و تربيتی و محافل روشنفکری" و همچنين "عناصر جديد سرمايه داری" که "مرتبا و هر لحظه در محيط خرده بورژوايی متولد می شوند" ( در اينجا منظور وجود توليد کوچک و تجارت می باشد)(52)، اشاره می کند. اما حضور رويزيونيستها (رهروان سرمايه داری) در رهبری بالای حزب و دولت -منجمله نهادها و وزارتخانه های اقتصادی -بمثابه يک قشر در بر گيرنده يک طبقه بورژوا در درون خود جامعه سوسياليستی که هسته اش درست در حزب کمونيست است، را تشخيص نمی دهد. و اينکه به اندازه کافی بر اين مسئله مرکزی تاکيدنمی گذارد که اين رويزيونيستها می توانند، در عرصه ها و قسمتهايی که تحت کنترلشان می باشد، حتی تحت سوسياليسم، جوانب سرمايه داری- يعنی نابرابری های باقی مانده از گذشته، وجود حق بورژوايی و غيره در واحد های اقتصادی و بين آنها- را در درون خود مناسبات توليدیسوسياليستی در پيش گرفته و آنان را گسترش دهند و مالکيت سوسياليستی را فقط به يک پوسته خارجی مبدل کرده و بدين ترتيب مالکيت عمومی را به مالکيت خصوصی (سرمايه) مبدل سازند و قدرت خود را در تدارک برای يک تعرض همه جانبه برای غصب قدرت و سپس احياء سرمايه داری در کل جامعه افزايش دهند.

به اين دليل و ديگر دلايل، " در باره کمونيسم کاذب خروشچفی"، تکامل کامل تحليل مائو از بورژوازی و خطر احياء سرمايه داری در يک کشور سوسياليستی، و همچنين وسايل مبارزه با آنرا نمايندگی نمی کرد. اما در همين دوره، مائو يکسری نقدهای بسيار تيز و برنده، بخصوص در رابطه با آنهايی که در مقامهای قدرت در جامعه سوسياليستی چين قرار داشتند انجام داد، که اين خود نشانگر جهت گيری فکری او است. بطور مثال در همين زمان بود که او اظهار داشت که "آندسته از کادرهای رهبری که راه سرمايه داری را در پيش می گيرند، به عناصر بورژوايی که خون کارگران را می مکند تبديل شده اند، يا دارند می شوند".(53) او همچنين اين مسئله را بطور مستقيم تر در چارچوب طبقاتی گذارده و در سال 1964 گفت که :

طبقه بوروکرات از يک طرف و طبقه کارگر بهمراه دهقانان فقير و ميانه حال پايين از طرف ديگر دو طبقه ای هستند که بشدت با يکديگر تخاصم دارند.(54)

آنچه که مائو می گفت اين نبود که هر شخصی که در يک اداره کار می کرد يا هر مقامی يا کادری، يک بوروکرات در حال مکيدن خون کارگران و يک عنصر بورژوا بود. در واقع، بطور عمده و در اکثر موارد، مناسبات آنان با کارگران و دهقانان مناسبات رفيقانه همکاری بود. اما از طرف ديگر، نابرابری های معينی بين آنها وجود داشت. آنها از نظر عينی موقعيتهای متفاوتی را در سيستم سوسياليستی اشغال می کردند. کادرها، بخصوص مقامات تمام وقت رهبری، يک نوع کار متفاوتی را نسبت به کارگران انجام می دادند، آنها نسبتا يک مقام ممتازتری را اشغال کرده، حقوق بالاتری دريافت می کردند، آنها به داشتن يک نوع بينش متفاوتی –نزديک به بينش خرده بورژوايی- گرايش داشتند و شرايط مادی زندگی آنها به تقويت اين بينش متفاوت کمک می کرد و لازم بود که برای جلوگيری از رفتن اين افراد به راه انجام کارها به شيوه سرمايه داری و دنباله روی شان از رهبران رويزيونيست بالا در پيش گرفتن متدهای سرمايه دارانه و راه سرمايه داری، مبارزه شود.

همچنين در اين زمان، در تابستان سال 1964، مائو يک رشته بحثهايی با يکی از اقوام نزديکش، مائو يوان-سین داشت (که از طرفداران نزديک مائو بود- بطوريکه اکنون او را، يکی از "طرفداران قسم خورده"و "همدستان قسم خورده" به اصطلاح "دارو دسته چهار نفره" می خوانند- او در زمانيکه کودتای ضد انقلابی پس از مرگ مائو انجام يافت دستگير شد و ظاهرابه قتل رسيده است.) در اين رشته از بحثها مائو سئولات مهمی را مطرح می کند:

آيا تو می خواهی مارکسيسم-لنينيسم را مطالعه کنی يا رويزيونيسم را؟

يوان- شين: طبيعتا من دارم، مارکسيسم-لنينيسم را مطالعه می کنم.

صدر مائو: مطمئن نباش، کسی چه می داند که تو چه چيزی را داری مطالعه می کنی؟ آيا می دانی مارکسيسم-لنينيسم چيست؟

يوان-شين: مارکسيسم-لنينيسم يعنی اينکه ما بايد مبارزه طبقاتی را به پيش بريم، يعنی اينکه بايد انقلاب کنيم.

صدر مائو: ايده اساسی مارکسيسم-لنينيسم آنست که بايد انقلاب کرد، اما انقلاب چيست؟ انقلاب آنست که پرولتاريا سرمايه داران را سرنگون کند، دهقانان ملاکين را سرنگون کند، و آنگاه پس از آنان قدرت سياسی کارگران و دهقانان را بر قرار کرده و مضافا به تحکيم آن ادامه می دهد. در حال حاضر وظيفه انقلاب هنوز کامل نشده است، هنوز بطور نهايی تعيين نشده است که، بالاخره، چه کسی، چه کسی را سرنگون خواهد کرد. در اتحاد شوروی، آيا خروشچف در قدرت نيست، آيا بورژوازی در قدرت نيست؟ ما هم، مواردی داريم که در آن قدرت سياسی در چنگ بورژوازيست، دسته های توليدی، کارخانجات، کميته های "سين" و همچنين کميته های منطقه ای و استانی ای هستند که در آنجا، آنها افراد خود را دارند، روسای بخشهای امنيت عمومی ای وجود دارند که از افراد آنها هستند.(55)

در اينجا، البته، آنچه که مائو می گويد آنست که ولو اينکه ما نظم سوسياليستی داريم، و هر کس ادعای مارکسيست -لنينيست بودن می کند، مسئله تعيين کننده مضمون و محتواست -آيا مارکسيستها  و توده های مردم در رهبری بوده و در حال هدايت جامعه در جهت کمونيسم می باشند، يا اينکه رويزيونيستها و معدودی عناصر بورژوا در فرماندهی قرار داشته و در حال هدايت امور در جهت عکس، يعنی بازگشت به سرمايه داری می باشند. البته باز گرداندن سوسياليسم به سرمايه داری نيازمند يک تغيير کيفی است. نيازمند داشتن کنترل نه فقط بر اين يا آن عرصه اقتصادی، اين يا آن بخش از روبنا اين يا آن نهاد يا آژانس امنيتی، بلکه بمعنای گرفتن کنترل جامعه بطور کلی و دگرگون ساختن کامل آنست. اما مائو تاکيد می کند که حتی در درون سيستم سوسياليستی حيطه هايی وجود دارند -و آنهم نه حيطه های کوچک- که مرتبا تحت کنترل آنهايی که بينش بورژوايی و طرز زندگی بورژوايی و طريق بورژوايی انجام کارها را در پيش گرفته اند، و بنابراين سياستها و عملکردهای بورژوايی را بکار می گيرند، و اساسا شروع به برقرار کردن مناسبات سرمايه داری تحت پوشش مارکسيسم-لنينيسم می کنند، در می آيند.

بدين ترتيب اين امر، مسئله اساسی ای را که مائو اصرار می کرد که هنوز لاينحل مانده (و دلايل خوبی برايش داشت) را پيش می کشد: چه کسی، چه کسی را سرنگون خواهد کرد؟ مائو می گفت که تحت سوسياليسم لازم است پرولتاريا کماکان به سرنگونی بورژوازی ادامه دهد. البته اين بدان معنانيست که بورژوازی قدرت عالی را دارد و جامعه را بطور کل اداره می کند، بلکه بدان معناست که طبقه کارگر بايد مرتبا و مکررا بپا خاسته و نيروهایش را بسيج کند و رويزيونيستهای در قدرت را بزير کشد، و بدين ترتيب کنترل آن بخشهايی از جامعه را که از دست پرولتاری خارج شده دوباره به کف آورد. والبته ممکن است بخشهای معينی از جامعه باشند که طبقه کارگر هنوز، در يک زمان معينی، قادر به بدست آوردن کنترل واقعی نشده است، لذا در اين عرصه ها ممکن است مسئله عبارت باشد از اعمال قدرت پرولتری برای اولين بار. اين اوضاعی بود که قبل از انقلاب فرهنگی در چين در مورد هنر صادق بود. (به فصل قبل مراجعه کنيد).

اين مسئله اساسی بطور مستقيم در بخشی مرکزی از قانون اساسی حزب کمونيست چين در کنگره های نهم و دهم آن (در سال 1969 و 1973) عنوان شده است:

برنامه اساسی حزب کمونيست چين عبارت است سرنگونی کامل بورژوازی و تمام طبقات استثمارگر ديگر، برقراری ديکتاتوری پرولتاريا بجای ديکتاتوری بورژوازی و پيروزی سوسياليسم بر سرمايه داری. هدف نهايی حزب عبارت است از تحقق کمونيسم.(تاکيد از ماست)(56)

و البته زمانی که رويزيونيستها پس از مرگ مائو تسه دون قدرت عالی را غصب کردند، قانون اساسی حزب را بازنويس کرده، و بر سر اين نکته اساسی -برنامه پايه ای حزب- هر آنچه را که در مورد سرنگون سازی بود از قانون اساسی بيرون کشيدند، بطوريکه اکنون قانون نوشته شده آنها فقط می گويد که آنها "بورژوازی و ديگر طبقات استثمارگر را قدم به قدم پاکسازی خواهند کرد."(57) و اين نشانگر اهميت عظيم اين نکته است.

ممکن است در نگاه اول چنين بنظر آيد که چنين تغييری اصلا مهم نيست و يا حتی اينکه نسخه جديد برنامه پايه ای حزب درست تر می باشد. ممکن است بنظر آيد که وظيفه سرنگون ساختن بورژوازی و ديگر طبقات استثمارگر کامل شده و اکنون وظيفه عبارت است از پاکسازی آنها. اما اين طرز تفکر اهميت اين واقعيت را ناديده گرفته و يا انکار می کند که تا زمانی که بورژوازی موجود است نه تنها مکررا تلاش خواهد کرد که پرولتاريا را سرنگون کرده و سرمايه داری را احياء کند، بلکه بمثابه بخشی از اين تلاش، در غصب بخش هايی از قدرت حتی در شرايطی که پرولتاريا قدرت را بطور کامل در جامعه در دست دارد، موفق خواهد شد. و اين مسئله بسيار مهم تر خواهد شد، زمانيکه درک شود هسته بورژوازی و فرماندهان نيروهای ارتجاعی در جامعه دقيقا متشکل از رويزيونيستهای خود حزب کمونيست، بخصوص آنهايی که در سطوح بالا هستند، می باشند.

پرولتاريا بايد برای مقابله با اين مشکل و ادامه استحکام ديکتاتوری اش و پيشرفت بسوی کمونيسم، نه فقط بورژوازی (و عناصر ديگر طبقات استثمارگر) را سرکوب کند بلکه بايد مرتبا آن بخشهايی از قدرت را که توسط بورژوازی غصب شده دوباره کسب کند. و اين بمعنای سرنگون کردن آن رويزيونيستهای سرسختی است که اين مواضع قدرت را در دست داشته و مصمم هستند که راه سرمايه داری را در پيش گيرند. بعبارت ديگر پاکسازی بورژوازی بمعنای سرنگون کردن مکرر آن، از طريق بسيج توده ها و از پايين، پس گرفتن آن بخشهايی از قدرت است که بورژوازی مکررا در جامعه سوسياليستی غصب می کند. اين آن نکته ای است که مائو زمانی که مصرانه (در سخنانش با يکی از اقوام نزديکش مائو يوان-سين) در سال 1964 گفت، اين مسئله که چه کسی، چه کسی را سرنگون خواهد ساخت هنوز حل نشده است، بر آن تاکيد می گذاشت.

در اين زمان بود که مائو بروشنی مشخص کرد که خطر عمده در مقابل پيشرفت سوسياليسم به کمونيسم کيست، و بنابراين چه کسی است که آماج عمده انقلاب در اين مرحله می باشد. مائو در اشاره به جنبش تربيت سوسياليستی که در آن زمان در جريان بود گفت:

آماج عمده جنبش کنونی عبارت است از آن اشخاص که در قدرت اند و راه سرمايه داری را در پيش گرفته اند.(58)

بعبارت ديگر، آماج عمده، ديگر بورژوازی در جامعه بطور عام، يا خارج حزب بطور خاص نبود، بلکه اين افراد حزبی در قدرت که راه سرمايه داری را در پيش گرفته بودند، يا آنطور که بدين نام خوانده می شدند "رهروان سرمايه داری"، بودند.

آنطور که ميتوان مشاهده کرد اين يک پيشرفت مهم ديگر در فهم مبارزه طبقاتی تحت سوسياليسم بود، و اين درک در طول چند سال بعد، با تشديد مبارزه طبقاتی در چين، عمیقتر گشت. البته روشن بود که با آغاز حمله به رويزيونيستهای درون حزب توسط مائو، و تبديل آنها به آماج عمده حمله، رويزيونيستها دست به ضد حمله می زدند. آنها با هر وسيله ای که می توانستند تلاش کردند که مانع اشاعه اين سياستها توسط مائو و اتخاذ آنها توسط حزب کردند و در  هر آنجا که نتوانستند چنين کنند بطرق گوناگون سعی کردند که مانع اعمال اين سياستها گردند. بخصوص در آن زمان، آنها هر گونه وسيله ای را به خدمت گرفتند تا جنبش تعليم و تربيت سوسياليستی را از مسير خود منحرف ساخته و آنرا به جنگی در ميان توده ها بدل سازند.

انقلاب فرهنگی

اوضاع بشدت در حال حاد شدن بود، و دو سال بعد با انقلاب فرهنگی منفجر شد. در اينجا، باز گويی تاريخ اين انقلاب بيسابقه و زمين لرزاننده، و وقايع و پيچ و خمهای گوناگون آن ناممکن است. نکته مهم در اين فصل عبارت است از زيربنای تئوريک انقلاب فرهنگی، و اينکه چگونه آن تئوری که انقلاب فرهنگی را رهبری کرد، نماينده عظيم ترين خدمات فنا ناپذير مائو به علم مارکسيسم-لنينيسم  است.

در سال 1967، مائو با جملات زير لزوم انقلاب فرهنگی را چنين بيان نمود:

در گذشته ما در مناطق روستايی، در کارخانجات، در حيطه فرهنگ مبارزه را به پيش برديم و جنبش تعليم و تربيت سوسياليستی را به انجام رسانديم. اما تمام اينها نتوانستند مشکل را حل کنند، چرا که ما فرم يا متدی که توده ها را برانگيزد و جوانب اشتباه اعمال ما را بطور روشن، همه جانبه و از پايين افشاء کند، نيافته بوديم.(59)

اين گفته نکات بسياری را روشن می کند، که يکی از آنها آنها عبارت از آن است که انقلاب فرهنگی، نه تنها بطور عام يا در چين بلکه در تاريخ سوسياليسم بيسابقه بود. انقلاب فرهنگی عليه معيارهای سنتی از آنچه که قرار بود سوسياليسم باشد، از آنچه که قرار بود حزب کمونيست باشد، حرکت کرد. اما اين فقط ظاهر قضيه است، چرا که در واقع تنها هدف يک حزب کمونيست عبارت از رهبری پرولتاريا در بانجام رساندن انقلاب برای دستيابی به کمونيسم، می باشد. و اين آن چيزی است که که مائو، حزب کمونيست چين را برای انجام آن رهبری می کرد. اما اين عليه تمام سنن و نيروی عادت که ساخته شده بود و در واقع تحت سوسياليسم به موانعی بدل گشته بودند، حرکت کرد. در بانجام رساندن انقلاب منجمله تحت سوسياليسم، نميتوان از نيروی عادت دنباله روی کرد. سنت و عادت اجتماعی توسط هزاران سال جامعه طبقاتی ساخته شده اند و دنباله روی از چنان سنتی هرگز منتهی به جامعه بی طبقه نخواهد شد.