من و تو يكی شوريم

از هر شعله ئی برتر،

كه هيچ گاه شكست را بر ما چيرگی نيست

چرا كه از عشق

روئينه تنيم.

 

 

  شاملو

 

 

 

 
تلاشهای بعد

 

برگرديم به جنگل، دشمن چه اقداماتی را در رابطه با تعقيب رفقائی كه به جنگل عقب نشستند سازمان داد؟

 

دشمن تلاش بسيار كرد كه در همان مقطع كار را يكسره سازد و باقی مانده قوای ما را از ميان بردارد. با توجه به ميزان نيروئی كه در آن روزها در آمل متمركز كرده بود، بطور گسترده ای نيروهای خود را به جنگل فرستاد. هلی كوپترهای بيشتری بدين منظور اختصاص داد كه تا چند هفته مدام بر فراز جنگل پروازهای شناسائی صورت می دادند. از سوی ديگر، گروه گروه پاسدار به مناطق جنگلی كه قبلا در آن مستقر بوديم، اعزام شدند. به برخی تلارهای محل اقامت مان رفتند. بر در و ديوار آن عليه ما شعار نوشتند. از برخی وسايل ما مانند كيسه خواب و ديگ و قابلمه اضافی فيلم برداری كردند و در تلويزيون سراسری نمايش دادند تا نشان دهند كه جنگل تحت كنترل آنهاست. سراغ بسياری از گالشهای ساكن در جنگل رفتند، آنها را تهديد كردند و در مورد ما اطلاعات خواستند، اما تلاشهای شان
ثمری نداد.

متاسفانه، دو تن از اسرای جنگی ما زير فشارهای دشمن ضعف نشان دادند. رژيم با اطلاعاتی كه از آنها بدست آورد احتمال آن را داد كه ما به روستای ييلاقی «گزنا سرا» عقب نشسته باشيم. از همينرو عمليات نظامی بزرگی را برای محاصره و سركوب ما در اين روستا سازمان داد. چند تن از فرماندهان اصلی سپاه پاسداران از تهران هدايت اين عمليات را بر عهده گرفتند. چند صد نفر نيرو در كنار معدن «سنگ دركا» تمركز داده شد. و صبح زود، روز 18 بهمن، رژيم انتقال نيروهايش به اين روستا را از طريق هلی كوپتر آغاز كرد.

 

قبل از اينكه به درگيری «گزناسرا» بپردازي، موقعيت نيروهای خودمان را هم توضيح بده؟ چگونه رفقای مختلف همديگر را پيدا كردند؟

 

پس از انتقال رفيق حسين رياحی به تهران و و ديگر رفقای زخمی كه قادر به حركت نبودند، باقی رفقا خود را به منطقه غرب رودخانه هراز رساندند. دو سه شبی در تلارهای اين منطقه اطراق كردند و برخی آذوقه هائی كه در تلارهای مختلف به جا مانده بود را جمع آوری كردند. گالشهای محل خبر سلامتی دسته ای ديگر و همچنين نقل و انتقالات پاسداران را دادند. يكی از گالشها كه با كاك محمد بسيار صميمی بود، مدام سراغ او را
می گرفت، زمانيكه خبر جانباختن كاك محمد را شنيد، وا رفت و بر زمين نشست و زار زار گريست.

رفقا به آخرين تلارهائی كه قبل از حركت به سمت آمل در آن مستقر بوديم رفتند. شعارهائی را كه پاسداران بر در و ديوار تلاری نوشته بودند پاك كردند و بعنوان نشانه شعار «درود بر سربداران»، «درود بر شهدای بخون خفته قيام آمل» را نوشتند تا اگر احتمالا رفقائی ردشان به آن طرف افتاد از حضور ما با خبر شوند.

سرانجام رفقا مسير معدن «سنگ دركا» را در پيش گرفتند. يكی دو ساعتی نزد چند تن از كارگران معدن گذراندند. آنها به گرمی از رفقا استقبال كردند و از اينكه ما را زنده
می ديدند خوشحال بودند. مدام سراغ رفقای محلی چون حشمت اسدی و مسعود حيدری را می گرفتند. آنها خبر رفتن 17 نفر از رفقا به سمت گزنا سرا و همچنين اخبار شهر و خبر اعدام رفقا را دادند. آنها مسحور قهرمانی رفقای اعدام شده بويژه رفيق فرح بودند.

صبح روز بعد هنگامی كه برف شروع به باريدن گرفت، رفقا راه «گزنا سرا» را در پيش گرفتند. از ميان برف سنگين، سربداران با استواری به پيش راه می گشودند، سرود
می خواندند و به جانباختگان كمونيست درود می فرستادند. بی تابی و التهاب همه را فراگرفته بود. نه سختی راه مطرح بود نه سرمای زمستاني. شوق ديدار رفقائی كه زنده ماندند همه را گرم كرده بود و انرژی خارق العاده ای به همه داده بود. با وجود اينكه غم و درد فراوان بود ولی حس ديدار، چاشنی قدرتمندی از نشاط و خوشی با خود داشت.

حوالی ظهر رفقا به «گزنا سرا» رسيدند. ديدار رفقای دو گروه صحنه ای رويائی بود. يكی از پر بارترين، زيباترين و قدرتمندترين خاطره های زندگی و لحظاتی كه هيچگاه فراموش نخواهند شد. همه سرشار از احساسات پر شور بودند. همه از هيجان سرخ شده بودند، قهقهه های خنده فضا را پر كرده بود. در چشمان همه اشك نشسته بود. هر رفيقي، رفيق ديگر را صدا می زد. همه همديگر را صميمانه و با تمام قوا در آغوش گرفتند، هيچكس حاضر نبود خود را از آغوش ديگری بيرون اندازد، هر لمسی خبر از زندگی و زنده بودن داشت. فضا مالامال از عشقی عميق و رفيقانه بود. حس نزديكی به هم، همه را قويتر ساخت. لحظات سختی بود غم و شادی در هم آميخته بود. از يكسو وجود رفقای زنده موجب خوشحالی بيش از اندازه بود و از سوی ديگر، از دست دادن برخی ديگر كه حاضر به باورش نبوديم به يقين تبديل می شد.

«گزنا سرا» به محل استراحت و تجديد قوای ما بدل شد. البته بحثهای اوليه جمعی هم در مورد «چه بايد كرد» صورت گرفت. اما هنوز گرمای نبرد آمل از تن ما بيرون نرفته بود. يكی از رفقا پيشنهاد عمليات انتقام رفقای اعدام شده در شهر را داد، يكی ديگر می گفت ما جرقه را زديم حالا بايد منتظر ببينيم مردم چه عكس العملی نشان می دهند. تنها يكی از افراد، روحيه اش را از دست داده بود و با پربهائی به دشمن می گفت ديگر نمی شود كاری كرد و بايد روانه شهر شويم. ولی اكثريت رفقا معتقد بودند كه بايد راه را ادامه دهيم. چند شبی كه در اين روستا بوديم هر شب زندگی تنی چند از رفقای جانباخته را گرامی
می داشتيم. از خصوصيات انقلابی و كمونيستی هر يك سخن می گفتيم. همه رفقا خاطرات خود از آنها و مشاهدات خود از نبرد آمل را تعريف می كردند. قرار شد سه رفيقی كه زخم سطحی برداشته بودند به شهر منتقل شوند. رفقا، عبداله ميرآويسي، بهزاد شمال و حسن اميری همراه با يك گروه ده نفره به سمت جنگل «كلرد» براه افتادند. رفقای ديگر هم قرار شد مقداری آذوقه جمع آوری كنند و با بازگشت گروه «گزناسرا» را ترك بگويند و در منطقه «كلرد» سكنی گزينند و به جمعبندی نشينند.

گروه ده نفره هنگام بازگشت بعلت برف سنگين راه را گم كرد و نتوانست موعد تعيين شده به «گزناسرا» برگردد. در نتيجه اقامت ما در «گزناسرا» بيش از اندازه به درازا كشيد تا اينكه درگيری روز 18 بهمن پيش آمد.

 

درگيری نظامی «گزنا سرا» چه بود؟

 

از دو سه شب قبل برف سنگينی شروع به باريدن گرفت، بگونه ای كه ردپاهای قبلی ما كاملا پاك شده بودند. اين مسئله تا اندازه ای موجب اين خوشبينی شد كه هلی كوپترهای شناسائی دشمن و گشتی ها پياده سپاه نشانی از ما نخواهند ديد. اول صبح بود. مشغول خوردن صبحانه بوديم كه ناگهان يكی از رفقا صدای گنگ هلی كوپتر را شنيد. هلی كوپتری كه لحظاتی بعد به فاصله چند صد متری خانه ای كه در آن مستقر بوديم بر زمين نشست. چهار پاسدار مسلح از آن پياده شدند و به سوی محل استقرار ما آمدند. ما كه انتظار چنين درگيری را نداشتيم به سرعت خود را آماده كرديم. به 4 گروه 7 نفره تقسيم شديم و قرار گذاشتيم كه دسته دسته خانه را ترك كنيم و تا شب در روستا مقاومت كنيم. سپس به سمت سولده از توابع نور عقب نشينی كنيم. دكل برقی هم بعنوان محل قرار مشخص شد.

هنوز رفقا كاملا آماده نشده بودند كه پاسداران به نزديك خانه رسيدند. رفقا بهروز فتحي، فريدون خرم روز، جهانگير گل تپه و فريدون سراج پشت پنجره خانه سنگر گرفتند و بقيه رفقا خود را به زيرزمين خانه ای كه يك درش به كف اتاق باز می شد و در بيرونی اش به پشت ساختمان، رساندند. پاسداری كه فرمانده سپاه ساری بود به پشت پنجره خانه رسيد. او به شيوه احمقانه ای فرياد زد قاتلها تا ده می شمرم، بيائيد بيرون و تسليم بشويد. دشمن فكر كرده بود با افراد شكست خورده و روحيه باخته ای روبرو است. فرمانده مزبور شروع به شمردن كرد و با قنداق تفنگش شيشه پنجره اتاق را شكست . شمارش او به 3 نرسيد كه چهار رفيق نامبرده همزمان به سمت پاسداران آتش گشودند. دو تن از پاسداران در جا به هلاكت رسيدند، سومی زخمی شد و چهارمی پس از تيراندازی به سمت ما بسرعت به سمت هلی كوپتر فرار كرد. هلی كوپتر چرخی در آسمان زد، در برخی نقاط ديگر روستا نيروی مجهز به خمپاره پياده كرد و بسرعت بسمت قرارگاه موقتی شان در معدن «سنگ دركا» رفت تا نيروی بيشتری منتقل كند. در اثر تيراندازی دشمن، پوست سر رفيق جهانگير گل تپه در اثر تراشه چوبی زخم سطحی برداشت.

ما هم از اين فرصت استفاده كرديم و بسرعت دسته دسته زير زمين خانه را ترك كرديم و به سمت دره ای كه روستا را به جنگل وصل می كرد براه افتاديم. فرصت آنقدر كم بود كه فقط توانستيم تفنگ و فشنگهای خود را برداريم. برخی رفقا از پوشاك و كفش مناسب هم برخوردار نبودند. تعداد فشنگهای ما هم كافی نبود. هر رفيق بين 100 – 50 عدد فشنگ داشت. حين خارج شدن از روستا لحظاتی بين ما و بعضی از پاسداران كه در يك كوچه كمين كرده بودند درگيری مختصری شد و بسمت هم تير انداختيم. پاسداران جرئت نزديك شدن به ما نداشتند. فقط از دور به سمت ما خمپاره می انداختند كه خوشبختانه به دليل پوشيده بودن زمين از برف اكثر خمپاره های شان عمل نكرد. آنهائی هم كه عمل كرد فقط به خانه های مردم روستا آسيب رساند. در همين اثناء دو هلی كوپتر برگشتند. يكی در نقاط مختلف روستا نيرو پياده می كرد و ديگری بالای سر ما پرواز می كرد. ما پس از مدت كوتاهی توانستيم به سختی اما بسرعت خود را به كناره روستا برسانيم. هلی كوپتر مدام بالای سرمان و در ارتفاع بسيار پائين پرواز می كرد و جهت حركت ما را به نيروهای خود اطلاع
می داد.

برف همه جا را پوشانده بود و تا كمر می رسيد. سرما بيداد می كرد. فقط با سرسختی و قدرتمندی رفقائی چون فريدون خرم روز می توانستيم برف را بكوبيم و راه را باز كنيم. صف به كندی جلو می رفت. برای خارج شدن از دره شيب تندی را بالا رفتيم. مسيری كه بالارفتن از آن در حالت عادی نيم ساعت طول می كشيد چهار ساعت به درازا كشيد. سرانجام حوالی عصر توانستيم خود را به حاشيه جنگل برسانيم. با ديدن درختان فرياد شادی سرداديم. چرا كه جنگل از نقطه نظر نظامی مامن و پشت و پناه ما بود و در آن از پس هر نيروئی بر
می آمديم. دو سه ساعت ديگری هم به حركت ادامه داديم. با تاريك شدن هوا، هلی كوپتر دست از تعقيب ما كشيد. ما جهت و راه را كاملا گم كرده بوديم. از دور تلاری را ديديم كه در آن آتشی روشن بود. احتمال آن داديم كه نيروهای دشمن در آنجا برای ما كمين گذاشته باشند. در نتيجه مسير خود را عوض كرديم تا يك و نيم صبح راه رفتيم. تنها غذائی كه داشتيم تكه ای قند و چند عدد كلوچه محلی بود كه رفيق فريدون خرم روز در آخرين لحظات آنرا با خود آورده بود. اين مواد بين 28 نفر تقسيم شد. به تلار خالی كوچكی رسيديم. می بايست انتخاب می كرديم يا يخ بستن يا قبول ريسك درگيری با دشمن. بحث كوتاهی درگرفت. همگی عهد كردند كه حاضرند در جنگ با دشمن كشته شوند تا در اثر سرما بميرند.

چند ساعتی در كنار آتش استراحت كرديم و صبحگاهان براه افتاديم. با روشن شدن هوا، دوباره هلی كوپترها به پرواز درآمدند و به تعقيب ما پرداختند و روی زمين هم دسته های پاسداران به تعقيب ما مشغول بودند. حوالی ظهر به كناره دره عميق و هولناكی رسيديم. تنها چاره برای رد گم كردن، پائين رفتن از اين دره يا در واقع سقوط در آن بود. چند تن از رفقا با زحمت بسيار خود را از شيب بسيار تند پائين كشيدند و در ته دره بقيه رفقائی را كه سر می خوردند می گرفتند. ابنگونه بود كه هلی كوپترها رد ما را گم كردند. فرمانده ژاندارمری منطقه يكی دو هفته بعد در روزنامه های كشور اعلام كرد كه بقايای سربداران همگی در پرتگاهی سقوط كرده و در زير برفها مدفون شدند.

ما تمام آنروز را بدون هدف راه رفتيم. چون توقف به معنای مرگ بود. تمام لباسهای ما خشك شده بود، درست مثل يك تكه چوب. كفش و جورابهای ما يخ بست و به پوست پا چسبيدند. سياه شدن انگشتان پای بسياری از رفقا شروع شد. گرسنگی فشار زيادی آورده بود. با وجود اين عزم و اراده قوی ای برای شكستن حلقه محاصره دشمن موجود بود. آخرهای شب در تلاری اطراق كرديم. آتشی روشن شد. آخرين سيگار جمعی كشيده شد. پس از استراحت چند ساعته دوباره به راه افتاديم. روز سوم هم بدين منوال گذشت تا بالاخره حوالی عصر به منطقه معدن «سنگ دركا» رسيديم. منطقه ای كه برايمان آشنا بود. شب هنگام چند تن از رفقا سراغ چند تن از كارگران معدن رفتند. آنها به گرمی از رفقا استقبال كردند و گفتند دشمن چند صد نفر نيرو گرد آورده بود و اهالی روستا و كارگران معدن آنروز همه نگران بودند. اما با آوردن جنازه های پاسداران فهميديم كه جريان چيست. همه می دانستيم كه پاسداران در جنگ از پس شما بر نمی آيند اما دل نگران سرما بوديم كه نكند در اثر آن از بين برويد. آنها آخرين اخبار و اطلاعات مربوط به تحركات دشمن را به ما دادند، اينكه كجاها كمين می گذارند و بالاخره آذوقه خود را كه شامل چند عدد سيب زمينی و چند عدد نان می شد با ما قسمت كردند.

شب سوم را نزد گالشی گذرانديم. از شدت سرما زدگي، خستگی و گرسنگی قادر به حركت نبوديم. انگشتان پاهای نيمی از رفقا سياه شده بود. فردا تا حوالی عصر در همان تلار بسر برديم. گوسفندی را از گالش خريداری كرديم. خود گالش آنرا برای ما پخت.

حوالی ظهر يكبار هلی كوپتری بالای سر تلار آمد. گالش مذكور از تلار بيرون رفت و مشغول شكستن هيزم شد و با حالت عادی به خلبان هلی كوپتر علامت داد كه اينجا خبری نيست. عصر هنگام رفتن، محمد معادی كه قبل از پيوستن به سربداران از فعالين مجاهدين بود، پاهايش كاملا سياه شده و دو سه برابر معمول ورم كرده بود، از آمدن با ما امتناع كرد. به او گفتيم هر طوری شده او را با خود می بريم حتی اگر لازم باشد كولش می كنيم. هر چقدر اصرار كرديم كه با ما بيايد قبول نمی كرد. او از يكسو نمی خواست مانع تحرك ما شود و از سوی ديگر اين امكان را می ديد كه پس از يكی دو روز استراحت با كمك گالش مذكور بتواند از طريق بيراهه خود را به شهر برساند. متاسفانه وی هنگام رفتن به شهر توسط پاسداران مستقر در يك پست بازرسی كناره جنگل دستگير شد و دو ماه بعد پس از تحمل شكنجه های فراوان اعدام شد.

ما شبانه