هر جا كه
گشته است نهان
ترس و حرص و
رقص
هر جا كه
مرگ هست
هر جا كه
رنج می برد
انسان ز روز و
شب
هر جا كه
بخت سركش
فرياد می كشد
هر جا كه
درد روی كند
سوی آدمي
هر جا كه
زندگی طلبد
زنده را به
رزم،
بيرون كش
از نيام
از زور و
ناتوانی خود
هر دو ساخته
تيغی دو دم !
شاملو
آغاز
آغاز

پس از
استقرار
نيروها، طرح و
نقشه نظامی
تان چه بود؟
چگونه طراحی
شد و چه
اقداماتی برای
عملی كردن آن
صورت گرفت؟
با
تمركز قوا،
ستاد رهبری
قيام با رفقائی
چون رسول محمدی
(كاك محمد) و
فريدون خرم
روز (ميرزا
يوسف) تكميل
شد. طی دو هفته
بحث و بررسی و
جدل درون اين
ستاد و مشورت
با مسئولين
نظامي، اين
ستاد توانست
نقشه نظامی
مشخصی را
تدوين كند.
اين طرح بعدها
در ميان ما
بنام طرح 18
آبان معروف
شد.
البته
همانطور كه
قبلا گفتم
ايده ها و
گرايشات
مختلفی در
ميان رفقا
موجود بود.
رفيق
غلامعباس
درخشان (مراد)
اصرار داشت كه
ما عمليات مان
را با تصرف
همزمان سه
پاسگاه
ژاندارمری كه
اطراف جنگل
بودند شروع
كنيم. ولی
اكثريت رفقا
بويژه رفيق
رياحی تمايل
داشت كه
عمليات ما با
رفتن به شهر و
تصرف آن آغاز
شود. مراد می
گفت گرفتن اين
سه پاسگاه كه
آن زمان
نيروهای
مستقر در آن
بسيار محدود (9
تا 20 نفره)
بودند، چندان
مشكل نيست و
كافيست آنها
را محاصره
كنيم و يكی از
رفقا با يك
ديگ انفجاری
به داخل
پاسگاهها
برود و آنها
را دعوت به
تسليم كند.
اينكار از نظر
او با توجه به
روحيات نيروهای
ژاندارمری در
آن دوره امكان
پذير بود. در
ضمن او تاكيد
می كرد اينكار
موجب می شود
كه حداقل سی
سلاح هم
گيرمان بيايد
و بقيه رفقا
هم مسلح شوند.
طرح اين بحث
تا حدی چگونگی
برخورد به
سپاه و ارتش و
تضادهای ميان
آنان را به
وسط كشاند.
اينكه امروزه
اين پاسداران
هستند كه بشدت
منفور مردم هستند،
از همينرو
بايد اولين
آماج نظامی ما
باشند. اين
بحث هم بود كه
عمليات ما
بايد بگونه ای
باشد كه نيروی
اوليه ئی برای
ما آزاد كند و
امكان پيوستن
سريع مردم به
ما را فراهم
سازد. امروزه
كه نگاه می
كنيم می توان
قضاوت كرد كه
نقشه رفيق
مراد در مجموع
صحيحتر بود.
سرانجام
رفيق سيامك
زعيم (شهاب) با
جمعبندی از
مباحث
گوناگون طرح 18
آبان را جلو
گذاشت. اين طرح
تركيبی از
قيام شهري،
جنگ مقاومت
محله ای و جنگ
درازمدت تر
بود. كه جنبه
عمده اش را
عمليات تعرضی
تشكيل می داد.
بصورت تصرف
كامل مقرهای
دشمن و تصرف
كامل شهر. يعنی
جنبه عمده اش
به سمت قيام
شهری می
چربيد. طرح 18
آبان، طرح
نسبتا جامع و
كاملی بود.
قرار بود
از كمپها تا
شهر چند كمين
گذاشته شود.
يكی در جاده
امامزاده
عبدالله،
ديگری در جاده
هراز كه می
بايست راه
ارتباطی
تهران با آمل
را قطع كند،
ديگری در جاده
كمربندی
طالقاني. اين
كمينها هم
مانع انتقال
نيروهای رژيم
از مناطق ديگر
می شد و هم راه
عقب نشينی ما
را تضمين می
كرد.
قرار بود
در همان ابتدا
پليس راه آمل
با يك ترفند
نظامی تصرف
شود. يعنی يك
دسته از رفقا
با لباس مبدل
ارتشی در نقش
يك سروان و
چند گروهبان و
سرباز به داخل
پليس راه می رفتند
و آنرا تصرف می
كردند و كليه
تجهيزات
موتوری آنرا
برای حمل و
نقل رفقا و
انتقال زخمی
های احتمالی و
حتی زندانيان
سياسی شكنجه
شده به جنگل
مصادره می
كردند.
نوك تيز
طرح، ايجاد يك
گروه نظامی
زبده و متحرك
بود كه قرار
بود بصورت برق
آسا عمل كند،
دادگاه
انقلاب اسلامی
را كه در مدخل
ورودی شهر
قرار داشت را
تصرف كند.
آنجا محل
نگهداری بخشی
از زندانيان
سياسی بود. روی
زندانيان
بعنوان يك
نيروی اوليه
حساب شده بود.
قرار بود با
زدن نگهبان و انداختن
ديگ انفجاری
در حياطش
ديوار يا
دروازه اش را
تخريب كنند تا
راه ورود باز
شود.
سازمان
دادن اين گروه
قوی و متحرك،
ناظر بر
جمعبندی ای
بود كه كاك
اسماعيل از
قيام مسلحانه
توده ای 22 بهمن
ماه سال 1357 در
تهران داشت.
در آن قيام كه
از منطقه نيروی
هوائی آغاز شد
گروههای مسلح
مردم يك به يك
كلانتری های
محل را تسخير
می كردند و
مسلح می شدند
و با تمركز
قوا سراغ
پادگانهای
نظامی می
رفتند. حركت
مسلحانه ای كه
متكی بر شور و
شوق انقلابی
مردم در دوره
ای كه روحيات
انقلابی در
اوج بود.
يك تيم
تبليغ
مسلحانه هم
درست شده بود
كه وظيفه اش
هم پاكسازی دو
محله «اسپه
كلا» و
«رضوانيه» بود
و هم بسيج و سازماندهی
مردم برای
تقويت قيام. و
تبديل اين دو
محله به پشت
جبهه محكم
قيام. ايندو
محله به خاطر
نقش پيشروئی
كه اهاليش در
مبارزات ضد
رژيمی داشتند
و رفقای محلی
ما نيز در اين
دو محله از
نفوذ
برخوردار
بودند،
انتخاب شد.
تقريبا در طول
سالهای 59 تا
خرداد 60 اين
محلات ماهی
يكبار شاهد
درگيريهای
بزرگ و كوچك
نيروهای سياسی
- بويژه
مجاهدين با
حزب اللهی ها
بود و همواره
در خانه های
مردم بروی
جوانان مبارز
باز بود. جو
محله طوری بود
كه حتی در طول
تابستان سال 60
يكی دو
خانواده حزب
اللهی فعال
ساكن در محله
«اسپه كلا»
جرئت زندگی در
آن محله را
نداشتند
چونكه هر چند
وقت يكبار سه
راهی به خانه
شان انداخته می
شد. رفقای محلی
ما دقيقا اين
عناصر وابسته
به رژيم را می
شناختند و برای
دستگيری شان
برنامه
داشتيم.
در ضمن يك
تيم نظامی برای
ضربه زدن به
مقر بسيج كه
در مركز شهر
كنار پل اصلی
آمل قرار داشت
اختصاص داده
شده بود و
قرار بود با
انداختن ديگ
های انفجاری
ضربه كاری
بدان زده شود.
تيم ديگر برای
تصرف دفتر حزب
جمهوری اسلامی
و ضربه زدن و
محاصره مقر
سپاه كه نزديكی
ميدان اصلی
شهر قرار
داشت، اختصاص
داده شد.
در مركز
طرح 18 آبان تيم
عملياتی
دادگاه
انقلاب اسلامی
قرار داشت كه
قرار بود پس
از تصرف
دادگاه و آزاد
كردن زندانيان
كه شمارشان
حداقل به چند
ده تن می
رسيد، به ياری
رفقای ديگر
بشتابد و يك
به يك مقرهای
ديگر دشمن را
تصرف كند.
تمركز عمليات
نظامی در بخش
غربی شهر قرار
داشت چرا كه
مقرهای نظامی
اصلی دشمن در
اين منطقه شهر
بود. پاكسازی
بخش شرقی كه
آنطرف
رودخانه هراز
بود و فقط مقر
شهربانی و
ژاندارمری در
آن واقع شده
بود و نقش
نظامی چندانی
نداشتند به
بعد از تصرف
كامل اين بخش
شهر موكول شد.
بر مبنای
اين طرح كليه
رفقا در تيمهای
مشخص عملياتی
سازماندهی
شدند و
تمرينات خاص
مربوط به هر
يك از عملياتها
را اجرا
كردند. روحيات
بسيار بالا
بود. به دلايل
امنيتی فقط
چارچوبه كلی
طرح به رفقا
گفته شد و هر
تيم فقط در
جريان كامل
جزئيات
عمليات بخش
خود قرار می
گرفت.
يك نكته
جالب بگويم
اينكه،
تقريبا اكثر
زندانيان
سياسی خبر
داشتند كه ما
بزودی آنان را
از زندان آزاد
می كنيم. رفيق
ذبيح ناصر
نژاد كه از
فعالين جنبش دهقانی
بود يكبار از
جنگل به پائين
آمد و به
ملاقات يكی از
رفقای پيكار
در زندان رفت
و گوشی را
بدست او داد.
تقريبا همه
زندانيان خود
را آماده كرده
بودند كه
همراه ما به
جنگل بيايند و
حتی به جمع
آوری سيگار و
پوشاك و غيره
پرداختند.
يعنی قرار بود
برويد آن
عمليات را
انجام دهيد و
به جنگل
برگرديد؟
نه. برگشتن يا
برنگشتن ما
منوط بود به
نتايج عملی در
صحنه نظامی و
مشخصا چگونگی
برخورد مردم و
ميزان پيوستن
شان به صفوف
ما. اينكه پس
از آزاد سازی
شهر چگونه به
پيشروی ادامه
دهيم چندان
مورد بحث قرار
نگرفته بود.
ايده هائی بود
كه به سمت
شهرهای ديگر
پيشروی كنيم و
آنها را هم
تصرف كنيم.
اما آنچه كه
رويش حساب شده
بود تاثير
سياسی آن بر
سراسر كشور
بود و نقشی كه
اين قيام در
برانگيختن
مردم در جاهای
ديگر داشت. در
هر صورت راه
عقب نشينی هم
گذاشته شده
بود. از اين
زاويه است كه
می گويم عناصری
از جنگ
درازمدت تر هم
در اين طرح
موجود بود.
مسئله نيرو
گرفتن از شهر
و چگونگی
ادغام توده ها
در جنگ در اين
طرح چقدر بحث
شده بود؟
بحثهای زيادی
شده بود. اصلا
موضوع مركزی
رفتن به شهر و
اينكه عمليات مان
را در آنجا
آغاز كنيم به
خاطر دسترسی
بيشتر به توده
ها بود. ما می
خواستيم عملا
جبهه ای در
شهر باز كنيم
و ايستادگی
كنيم تا شرايط
برای فعال شدن
و پيوستن مردم
به ما فراهم
شود. در ضمن ما
روی نيروهای
بالفعلی چون
جوانان
انقلابی و
زندانيان
سياسی حساب
باز كرده بوديم.
درك آنروزی ما
از گسترش نيروی
مسلح و ادغام
توده ها
اينگونه بود.
مسئله فراهم
آوردن امكان
پيوستن توده
ها به مبارزه
مسلحانه اصلی
ترين مشغله
ذهني، روحی و
عملی ما بود.
البته اين
مسئله جدا از
درك سياسی ما
كه رژيم آينده
ای ندارد و جو
جامعه كماكان
ملتهب است و
منتظر يك جرقه
ای است تا گر
بگيرد، نبود.
ما آنزمان
تصويری از
ادغام مردم در
جنگ انقلابی طی
يك پروسه
طولانی
نداشتيم.
مسلما فقدان
چنين امری
تاثيرات مشخصی
در نحوه فكر و
عمل و نقشه
ريزيهای ما
داشت.
تحليل تان از
نيروی دشمن چه
بود؟ چقدر در
شهر نيرو داشت؟
آيا تمام اين
مدت دشمن
بيكار نشسته
بود و برنامه
ای برای شما
نداشت؟
تا آنزمان
هنوز تحرك
نظامی مهمی از
جانب دشمن
مشاهده نشده
بود. نيروی
نظامی دشمن در
شهر هم خيلی
گسترده نبود.
مقر سپاه در
مواقع عادی 20
تا 30 نفر نيرو
داشت. دادگاه
انقلاب اسلامی
دارای چند
پاسدار و
زندانبان بود.
البته ديده
بانی برای هر
يك از مقرها
درست كرده
بودند و يا
دروازه های
اين
ساختمانها را
كه قبلا با يك
لگد باز می شد
فلزی و محكم
كرده بودند.
مستحكمترين
مقر دشمن، ساختمان
بسيج بود كه
تصرفش مشكل
بود. در هر
صورت ما با
نيروی متمركز
و قوی در خود
شهر روبرو
نبوديم. البته
آنطور كه بعدا
معلوم شد دشمن
هم داشت برای
محاصره و
سركوب ما
تدارك می ديد.
اما بطور كلی
موقعيت
نظاميش در شهر
فرقی نكرده
بود.
همانطور
كه قبلا گفتم
پاسگاه
ژاندارمری
«امامزاده
عبدالله»
كاملا از حضور
مسلح ما باخبر
بود ولی عكس
العملی نشان
نمی داد.
البته ما شاهد
برخی تحركات
از جانب
جاسوسان دشمن
بوديم. بعضی
شبها نور چراغ
قوه های مشكوك
را ديده بوديم
كه برای
شناسائی از
كمپ های ما
آمده بودند.
در ضمن چند
بار برخی
پروازهای
شناسائی توسط
هواپيماها هم
صورت گرفته
بود. ولی تحرك
نظامی روی
زمين مشاهده
نمی شد. در
واقع دشمن هم
در پروسه
شناسائی از ما
و طراحی نقشه
خود بود. آنها
در فكر سازمان
دادن عمليات
محاصره و
سركوب 22 آبان
بودند. نقشه
اصلی شان اين
بود كه حركت
ما را در همان
جنگل و در نطفه
خفه كنند. بهر
حال دشمن هم
محدوديتهای
زيادی داشت.
با توجه به
جنگ ايران و
عراق و جبهه
كردستان و
حفاظت از
شهرهای بزرگ
دست و بالشان
آنزمان چندان
برای تمركز
نيرو باز
نبود. البته
بنظرشان نمی
آمد با يك
نيروی جدی
نظامی روبرو
هستند. تصور می
كردند ما عده
ای فراری مسلح
هستيم كه صرفا
در جنگل پناه
گرفته ايم.
برگرديم به
طرح 18 آبان،
مشكلات عملی
اجرای اين طرح
چه بود؟
ما با دو معضل
مشخص روبرو
بوديم. يكی
چگونگی حفظ
عنصر غافلگيری
در طرح كه
جايگاه مهمی
برای ما داشت.
و ديگری مسئله
چگونگی
انتقال نيرو
به شهر با
توجه به اينكه
محل استقرار
ما در 12
كيلومتری شهر
واقع بود.
اصل
غافلگيری را
با اجتناب از
درگيری با
دشمن حفظ می
كرديم. امری
كه الان وقتی
به آن نگاه می
كنيم موجب از
دست دادن
فرصتهای نظامی
زيادی شد.
مسئله
انتقال قوا به
شهر فكر و
نيروی زيادی
را به خودش
اختصاص داد.
عملا بخشهای
ديگر تشكيلات
كه عمدتا تحت
كنترل اقليت
سازمان بود
حاضر به همكاری
در تهيه وسيله
نقليه نشد.
بالاخره به
اين راه حل
رسيديم كه با
مصادره موقتی
ماشين های برخی
اهالی اينكار
را انجام
دهيم. بدين
منظور سه
دستگاه مينی
بوس و هشت
دستگاه وانت
بطور موقت
مصادره شد. رفقای
مختلف با رفتن
به شهرهای آمل
و بابل تحت
عناوين مختلف
چون حمل بار،
يا نقل و
انتقال مسافر
و زوار برای
«امامزاده
عبدالله» اين
ماشينها را
كرايه می
كردند و به
سمت سه راهی
كه كمين ما
درآنجا مستقر
بود می آوردند
و به بهانه ای
ماشين را در
دهانه ورودی
جنگل متوقف می
كردند. آنگاه
رفقای كمين با
تهديدی كوچك
راننده ماشين
ها را بسمت
جاده جنگلی كه
تحت كنترل ما
بود هدايت می
كردند. اينكار
عمدتا از شب 17
آبان تا
بعدازظهر 18 آبان
صورت گرفت.
البته راننده
ها به محض
اينكه می
فهميدند ما
مسلح هستيم و
مسئله ما چيست
با كمال ميل
موافقت می
كردند. حتی يك
مورد هم نبود
كه راننده ای
مقاومت كند.
اكثر آنان
بدون مقاومت
امكاناتشان
را در اختيار
ما گذاشتند و
فقط در مورد
نگهداری و
مراقبت از
ماشينهای شان
سفارشاتی
ميكردند.
اينكه كلاچ
سفت نگيريد يا
گاز زياد ندهيد.
آن راننده ها
را در روز 18
آبان در تلاری
(كلبه های چوبی
كه گالش ها در
برخی فصول در
آن زندگی می كنند)
جمع كرديم و
جلسه توضيحی و
اقناعی برای
شان گذاشتيم.
و بطور عام
خود را بعنوان
كسانی كه عليه
رژيم می جنگند
معرفی كرديم و
گفتيم بابت يك
روزی كه ماشين
تان در اختيار
ماست پول
پرداخت می
شود. بعدها
اين راننده ها
سر منشاء
تبليغات گسترده
و حتی اغراق
آميزی در مورد
ما شدند.
تبليغاتی چون
اينكه پشت هر
درختی يك نفر
مسلح سنگر
گرفته است يا
اينكه جنگلی
ها باجه بانك
در لابلای
درختان دارند.
و در ميان شان
چندين سرهنگ و
سروان هست.
علتش اين بود
كه رفقای
مسئول تصرف
پاسگاه پليس
راه، رفقائی
چون فروهر
فرجاد (فرخ)،
بهروز فتحی
(ناصر اهواز) و
اكبر اصفهان
را با
اونيفورمهای
ارتشی ديده
بودند.
چرا طرح 18 آبان
عملی نشد؟
روز 18 آبان،
حوالی ظهر پس
از آنكه عكس
های جمعی
گرفته شد همگی
بسمت تقاطع
جاده دكلها با
جاده
«امامزاده عبدالله»
براه افتاديم.
يعنی جائی كه
ماشينها گرد
آوری شده بودند.
حدود ساعت 4
بعداز ظهر بود
كه آخرين دسته
ها هم به اين
مكان رسيدند.
اين مسئله
تقريبا همزمان
بود با پيچيدن
آخرين مينی
بوس مصادره
شده به سمت
جنگل. يك گشتی
سپاه كه به
تازگی در آن
منطقه شروع به
كار كرده بود
مينی بوس را
ديد. آنها كه
سه نفر بودند
پياده شدند كه
ببينند چه خبر
است. رفقای
كمين جاده به
راحتی می
توانستند هر
سه را بكشند
اما به خاطر
اينكه جنبه
غافلگيری طرح
بهم نخورد به
فكر زنده
دستگير كردن
اين سه پاسدار
افتادند. اما
آنها زودتر
جنبيدند و شروع
به تيراندازی
كردند، رفيق
بهنام رودگرمی
(باقر) هدف
گلوله قرار گرفت
و در دم جان
باخت. در اثر
تيراندازی
متقابل رفقا
دو پاسدار هم
كشته و يكی
زخمی شد و
فرار كرد.
اينجا رهبری
نظامی می
بايست تصميم می
گرفت كه طرح
را ادامه بدهد
يا نه. در
ابتدا به ما
گفته شد كه
بهنام زخمی
شده. تصميم
گيری مشكلی
بود. هم از
زاويه مسئله
غافلگيری و هم
از زاويه
تاثيرات روحی
دادن اولين
شهيد قبل از
آغاز عمليات.
در هر صورت
يكساعتی طول
كشيد تا رهبری
نظامی فرمان
لغو اجرای
عمليات را
داد. ولی جزء
كوچكی از طرح
يعنی بستن
جاده هراز
اجراء شد.
يعنی آن دسته
رفقا خبردار
نشده بودند؟
بله، محل
عمليات آنها از
ما دور بود.
آنها بالای
پاسگاه كرسنگ
از قبل مستقر
شده بودند.
اين تيم تحت
مسئوليت رفيق
سهيل سهيلی
(يوسف گرجي)
حوالی ساعت
پنج و نيم
بعداز ظهر با
انداختن درخت
بزرگی جاده را
بستند،
تيرباری در يك
بلندی نصب
كردند و هر از
چندگاهی ترقه
های صدا داری
روی جاده ول می
كردند. يكی دو
ماشين گشت
رژيم به محض
خبردار شدن
بسرعت از
منطقه دور شد.
رفقا دو سه
ساعت جاده را
بسته بودند.
اين رفقا
بيانيه قيام
سربداران را
ميان مردم پخش
كردند و به
كار توضيحی و
تبليغی در
ميان مردم
پرداختند.
استقبال
گسترده ای از
رفقا شد. مردم
به هم تبريك می
گفتند، كمك
مالی می
دادند، هر
غذائی كه دم
دستشان بود به
رفقا تحويل می
دادند. حتی
چند جوان تحت
تعقيب،
همانجا
خواهان
پيوستن به ما
شدند كه رفيق
يوسف گرجی به
آنها گفت به
شهر برويد
آنجا بيشتر به
وجود شما نياز
است. البته
رفقای ما هنوز
خبری از لغو
عمليات شهر
نداشتند. در
واقع اين
عمليات اعلان
آغاز جنگ مسلحانه
سربداران
عليه رژيم
جمهوری اسلامی
بود.
كاك
اسماعيل پس از
ملغی شدن طرح
يك دسته از
رفقا را بسمت
آنها فرستاد تا
خبر لغو
عمليات را
بدهد. پس از
گذشتن از گردنه
كرسنگ امكان
تماس گيری بی
سيمی با گروه
كمين ميسر شد
و جمله رمز
شمع روشن شد
كه به معنی
دادن شهيد بود
گفته شد و
تماس مستقيم
با رفقای كمين
حاصل شد.
خلاصه آن رفقا
فهميدند كه
بايد عقب نشينی
كنند.
همان موقع
رفيق حشمت اسدی
همراه با رفيق
مسعود حيدری
از رفقای
پيكار كه از
تهران بسمت
آمل در حركت
بودند، وقتی
ديدند در شهر
خبری نيست خود
را به رفقا
رساندند و به
جنگل آمدند.
جمعبندی تان
از عملی نشدن
اين طرح چه
بود؟
قبل از اينكه
رفقای رهبری
به جمعبندی
بنشينند،
مراسم تشييع
جنازه رفيق
جانباخته بهنام
رودگرمی در
فردای آنروز
برگزار شد.
مراسم پر شكوهی
بود. پيكر
رفيق بهنام در
پرچم سرخی كه
داس و چكش بر
آن نقش بسته
بود، پيچيده
شده بود. از
جانب همه رفقا
نسبت به اولين
شهيد سربداران
ادای احترام
شد. مراسم با
اجرای سرود
انترناسيونال
و سرود
سربداران كه
به تازگی
ساخته شده بود
آغاز شد. رفقا
رياحی و كاك
اسماعيل
سخنرانی
كردند. از
خصوصيات انقلابی
رفيق بهنام
سخن گفته شد.
از شركتش در
مبارزات دانشجوئی
كنفدراسيون
احياء، از
فعاليتش در
بخش كارگری و
از قاطعيت وی
در مبارزه
انقلابی حرف
زدند. پيكر
رفيق بهنام در
راس يالی كه
به كمپ بالا
متصل می شد به
خاك سپرده شد.
نكته ای كه
در اين زمينه
به خاطرم می
آيد اين است
كه رفيق رياحی
در سخنرانيش
گفت حيف شد كه
بهنام در اين
عمليات كشته
شد، او می
بايست در فتح
تهران شركت می
كرد. من بعدها
از رفقا شنيدم
كه كاك
اسماعيل در
جلسات رهبری
به رياحی
انتقاد كرد و
گفت اين مهم
نيست كه هر
رفيق در چه
مرحله ای از
جنگ شهيد می
شود همگی برای
ما از يك ارج و
قرب
برخوردارند.
نمی توان گفت
يك جا ارزشش
بيشتر است جای
ديگر كمتر.
روز بعد
ستاد رهبری
جلسه ای داشت
و جمعبنديهای
اوليه ئی كرد.
تا آنجائی كه
می دانم
جمعبنديها
حول تضادهای
انتقال و
غافلگيری دور
می زد. اما
كماكان تاكيد
بر رفتن به
آمل بود و اينكه
بايد راهش را
پيدا كنيم.
امروزه كه
نگاه می كنيم
می توان گفت
كه در مجموع می
شد همان روز 18
آبان بسمت شهر
راه افتاد و
عمليات را
آغاز كرد. صدای
شليك گلوله
تاثير چندانی
بر مسئله
غافلگيری
نداشت و مسئله
جان باختن
رفيق بهنام را
نيز می شد آن
لحظه اعلام
نكرد. چرا كه
آن زمان از هر
گوشه و كناری
صدای گلوله می
آمد و چندان
غير طبيعی
نبود. مهمتر
اينكه، وقتی
قرار است طرح
قيام را شروع
كني، ديگر
نبايد ترديد
كرد. بايد با
روحيه تعرضی و
تا به آخر پيش
رفت. اين عدم
موفقيت در
واقع ربط داشت
به التقاطی كه
در مجموع در
طرح 18 آبان
موجود بود.
التقاط ميان
جنگ درازمدت و
قيام شهری كه
در عرصه
انتقال خود را
نشان داد. هر
چند كه در
زمينه تكامل
هيچ پديده ای
بويژه امور
نظامی نبايد
به نقش تصادف
كم بهائی داد.
مسلما اگر آن
درگيری اتفاقی
با گشت
پاسداران پيش
نمی آمد امور
بگونه ای ديگر
جلو می رفت.
احتمالا
بگونه ای
متفاوت از
آنچه كه در
پنج بهمن در
آمل پيش رفت.
در هر صورت
رهبری فرصت
چندانی هم برای
جمعبنديهای
مفصل تر نداشت
چرا كه
همانروز خبر
رسيد رژيم قصد
دارد عمليات
بزرگی را عليه
ما در جنگل
سازمان دهد.
عملياتی كه در
واقع با يك
روز تاخير در
روز 22 آبان
صورت گرفت.
عمليات
محاصره و
سركوب 22 آبان
چه بود؟
ما بطور جسته
گريخته از
اهالی شهر و
روستاهای
اطراف جنگل
شنيده بوديم
كه رژيم قصد
حمله به ما را
دارد. در ضمن
خودمان با
توجه به طولانی
شدن اقامت مان
در جنگل
احتمال چنين
حمله ای را می
داديم. بهر
حال بر مبنای
اخبار، روز 21
آبان آماده
باش كامل داده
شد. در مناطق
مختلف بر سر
گذرگاههای
مهم كمين
گذاشته شد.
تمام روز
آماده باش
بوديم
متاسفانه
آنروز دشمن
نيامد. اگر
آمده بود دمار
از روزگارش در
می آمد.
رژيم برای
سازمان دادن
عملياتش
نزديك به 2000 – 1500
نفر سپاهی و
ارتشی بسيج
كرد. رژيم سعی
كرده بود كه
ايدئولوژيك
ترين نيروهای
سپاه و زبده
ترين گروه های
ارتشی را جمع
آوری كند. از
زندانبانان
بندر انزلی
گرفته تا گروه
ويژه ارتش در
شيرگاه را به
جنگ ما آورد.
اسم طرحشان
برای محاصره و
سركوب ما، چكش
و سندان بود.
قرار بود چند
گروه چند ده
نفره شان از
بالا تحت
عنوان چكش به
كمپها حمله
كنند و ما را
بسمت رودخانه
«آلشرود» برانند
و از پائين هم
چند گروه ديگر
بسمت ما بيابند
تا ما را بين
چكش و سندان
شان در هم
بكوبند. در
ضمن قرار بود
نيروهای
ديگرشان كل
منطقه را زير
نظر گيرند و
راههای مختلف را
تحت كنترل
داشته باشند
تا كسی از ما
جان سالم بدر
نبرد.
صبح روز 22
آبان، دم سحر
چند نفر از
نزديكان آن جوانان
روستائی كه به
صفوف ما
پيوسته بودند
به سمت جنگل
آمدند تا ما
را از حمله
دشمن خبردار
كنند. آنها
زمانی به كمين
هميشگی ما در
جاده دكلها
رسيدند كه در
نقاط ديگر
درگيری آغاز
شده بود.
ممكنست
جزئيات اين
درگيری را
بيشتر توضيح
دهي؟
ما آماده باش
نبوديم اما
هشياری مان را
حفظ كرده
بوديم. دم صبح
قبل از روشن
شدن هوا چند
تا از رفقای
نگهبان كمپ
وسط از دور
نور چند چراغ
قوه را ديدند
و كاك اسماعيل
را خبردار
كردند. رفيق
اسماعيل خودش
همواره در حال
آماده باش بود
و حتی شبها
نيز كفشهايش
را از پای در
نمی آورد.
رفيق اسماعيل
سريعا اعلام
آماده باش كرد.
و يك تيم از
رفقا مركب از
سهيل سهيلی
(يوسف گرجي) و
بهناد
گوگشويلی
(محمود
تيربار) و علی
گلگيری (جبار)
از رفقای مسجد
سليمان و چند
رفيق ديگر را
به سمتی كه
نور نزديك می
شد فرستاد.
اين مسئله
تقريبا
همزمان شد با
پيامی كه
نگهبان كمپ
بالا از توی بی
سيمش شنيد.
رفيق مجتبی
سليمانی (كاك
سهراب) كه
نگهبان بود از
بی سيم شنيد
كه يكی می
گويد يال را
محاصره كنيد.
او نخ زنگی را
كه به منظور
اعلام خطر
سريع در وسط
كمپ بالا نصب
شده بود كشيد
و آنرا بصدا
درآورد. كاك
محمد كه مسئول
نظامی كمپ
بالا بود
آماده باش داد
و بسرعت يك
تيم را بسمت
جاده جنگلی
اسكو محله
فرستاد يعنی
نقطه ای كه
روز قبل در
آنجا كمين
داشتيم. اين
تيم زمانی به
كنار رودخانه
نزديك جاده
رسيد كه
نيروهای دشمن
(تركيبی از
سپاه و ارتش و
بسيج) مشغول
پياده شدن از
يك ريو ارتشی
بودند. رفقا
صبر كردند تا
آنها پياده
شوند، آن وقت
رفيق محمود
آزادی (مصطفي)
صحبت كوتاهی
كرد و به
سربازان گفت
كه خودتان را
كنار بكشيد و
حساب تان را
از پاسداران
جدا كنيد. چند
لحظه بعد رفقا
محل تجمع
نيروهای دشمن
را به رگبار
بستند و تعداد
زيادی از آنها
را كشتند. اما
محل استقرار
رفقا، پوشش و
سنگر مناسبی
نداشت. برای
همين سريعا
بسمت كمپ بالا
عقب نشستند.
اين درگيری
درست همزمان
شد با درگيری
رفقای تيم
يوسف گرجی كه
با يكی از تيم
های چكش دشمن رو
در رو شده
بودند و به
سمت هم
تيراندازی
كردند. رفيق
علی گلگيری
(جبار) تيری به
رانش خورد و
ديگر نمی
توانست راه
برود. اما
رفقا عليرغم
تعداد اندكشان
با شجاعت تمام
جنگيدند و يكی
از چكشها را
به كلی ناكار
كردند طوری كه
مجبور به فرار
شدند.
درگيريها
حوالی ساعت شش
و نيم، يك ربع
به هفت صبح
يعنی درست
زمانی كه هوا
گرگ و ميش بود
شروع شد. جنگ
ميان ما با قوای
دشمن مغلوبه
شد و تا ساعت
سه و نيم
بعداز ظهر بدون
وقفه ادامه
داشت.
آنقدر
فاصله ميان ما
با دشمن كم
بود كه رفقای
كمپ پائين
مجبور به
تخليه كمپ
شدند و به سمت
كمپ وسط عقب
نشستند. صدای
تيراندازی از
جبهه های
مختلف شنيده می
شد و هنوز كسی
از كسی خبر
دار نبود. هر
تيمی مشغول
درگيری با يك
چكش يا سندان
بود. تا اينكه
چند ساعت بعد همزمان
با بگوش رسيدن
شليك يك گلوله
آر پی جي، صدای
رفقای كمپ وسط
بگوش رسيد كه
با صدای رسا
شعار مرگ بر
خمينی می
دادند. معلوم
بود كه اوضاع
دارد بنفع ما
می چرخد. اما
جنگ هنوز در
جبهه های
مختلف ادامه
داشت.
كاك محمد
تيم ديگری از
رفقا را برای
كمك به تيم
قبلی به سمت
جاده جنگلی
«اسکو محله»
فرستاد. آنها
درست به همان
نقطه كمين
رسيدند ولی
رفقا را پيدا
نكردند. به
جايش نيروهای
دشمن را ديدند
كه قصد سوار
شدن به ماشين
و فرار از
جنگل را
داشتند. رفقا
صبر كردند تا
ريو ارتشی پر
شود. درست
زمانيكه
فرمانده روی
سكوی ريو
فرمان حركت به
راننده را داد
رفقا با شليك
يك گلوله آر پی
جی ريو را به
هوا فرستادند.
دشمن طبق
تجربه چند ساعت
قبل، با
تيرباری كه در
آن محل مستقر
كرده بود بسمت
رفقا تيراندازی
كرد ولی رفقا
سريعا عقب
نشستند.
بيشترين كشته
ها را رژيم در
اين نقطه داد.
كاك محمد
همراه با چند
رفيق ديگر با
يك تيم چكش
دشمن درگير شد
و فرمانده شان
را كشت.
رفقای تيم
يوسف گرجی با
زحمت زياد
رفيق علی گلگيری
(جبار) را بدوش
كشيدند و رفيق
بهناد همراه
با وی لای
شمشادهای
انبوهی پنهان
شدند. يوسف
گرجی و فرامرز
فرزاد و رفقای
ديگر به سمت
كمپ پائين
رفتند تا از
رفقای تيم
پزشكی برای
حمل و بستن
زخم جبار ياری
بگيرند. آنها
خبری از
موقعيت كمپ
پائين
نداشتند. در
همين اثناء با
يكی از
سندانهای
دشمن روبرو
شدند و
توانستند
فرمانده تيم
كه از
پاسداران بود
و يك بی سيم چی
ارتش و يكی
ديگر از
پاسداران را
بكشند. بقيه
پا به فرار گذاشتند.
حوالی ظهر، بی
سيم دشمن و
نقشه كل
عملياتی شان
در اين نقطه
بدست رفقای ما
افتاد.
اما تمركز
جنگ در كمپ وسط
بود. رفقای
كمپ وسط،
همزمان با يك
چكش و دو
سندان درگير شده
بودند. جنگ از
فاصله ای
نزديك جريان
داشت. رفقا
قهرمانانه
جنگيدند. برخی
رفقا دست خالی
به سنگرهای
دشمن يورش می
بردند.
رفيق حشمت
اسدی پابپای
كاك اسماعيل
از اين سنگر
به آن سنگر می
رفت. او كه بجز
سه راهی اسلحه
ای در دست
نداشت، در
پيشاپيش رفقا
به دشمن هجوم برد.
يكبار خود را
به چند متری
سنگرهای دشمن
رساند و با
زبان محلی با
فرمانده يكی
از واحدهای
دشمن كه
فرمانده سپاه
بابل بود شروع
به صحبت كرد و
وانمود كرد از
افراد آنهاست
و زخمی شده
است. سرانجام
وی را فريب
داد و از سنگر
بيرون كشيد.
رفقای ديگر از
فرصت استفاده
كرده و با
تيراندازی
بسمت آن
مزدور، وی را
به همان بهشتی
كه می خواست
روانه كردند.
رفيق ديگری
تنها به
محاصره سه
پاسدار افتاد
اما از پس هر سه
بر آمد.
پاسداران به
سمتش نارنجكی
پرتاب كرده
بودند اما او
با خونسردی
نارنجك را
برداشت و به
سمت خودشان
انداخت و حسابشان
را رسيد. از آن
پس پسوند
محاصره به نامش
اضافه شد.
رفيق عيدی
محمد نوذری
(عبدي) از رفقای
جنوب بالای
درختی سنگر
گرفته بود با
خونسردی تمام
با هر تك تيرش
نيروهای دشمن
را يك به يك به
كام مرگ می
فرستاد. كاك
اسماعيل
رهنمود داده
بود كه بخاطر
كمبود مهمات از
رگبار
استفاده
نكنيد و فقط
از تك تير
آنهم از فاصله
نزديك شليك
كنيد، رفيق
عبدی اين
فرمان را بخوبی
بكار بست.
دشمن در اين
جبهه هم در
مقابل رشادتهای
رفقا تاب
نياورد و فرار
را بر قرار
ترجيح داد. اما
همين جا بود
كه قلب رفيق
عزيزمان مرتضی
رهبر(مصطفي)
هدف گلوله ای
قرار گرفت. و
يكی ديگر از
رفقا هم بشدت
زخمی شد.
همزمان با
اين نبرد، در
فاصله ای
دورتر از
كمپها، يكی از
گروههای دشمن
به كمين ما در
جاده دكلها
افتاد كه در
نتيجه آن يك
پاسدار كشته
شد و دو سرباز
ژاندارمری به
اسارت ما در
آمدند.
خلاصه
دشمن شكست سختی
خورد و كاملا
عقب نشست. 2000 – 1500
نفر آنها در
مقابل جمع صد
نفره ما كه
تازه سی
نفرمان هم
مسلح نبوديم،
تاب نياوردند
و با خفت و
خواری عقب
نشينی كردند.
آنطور كه
بعدها
فهميديم از
ترسشان حتی به
آمل نرفتند و
تا محمود آباد
و چالوس عقب
نشينی كردند.
نتايج نظامی
اين درگيری از
زاويه تعداد
كشته و زخمی
ها و سلاحهای
بكف آمده چه
بود؟
در اطلاعيه
نظامی شماره
يك سربداران
تعداد كشته های
دشمن حداقل 44
تن و تعداد
زخمی ها نزديك
به 100 نفر اعلام
شد. حدود 10 تفنگ
و مقدار زيادی
فشنگ و ديگر تجهيزات
نظامی مانند بی
سيم به دست ما
افتاد. ما يك
كشته و دو زخمی
داديم و يكی
از رفقا بنام
كاظم شيراز
ناپديد شد كه
هيچگاه
نفهميديم
سرنوشتش چه
شد. احتمال می
داديم كه در
درگيری كشته
شده باشد، تا
مدتها كل
منطقه را برای
يافتن جنازه
اش جستجو
كرديم اما چيزی
حاصل نشد.
جوانب ديگر
اين درگيری چه
بود؟
اين درگيری
جبهه های ديگری
هم داشت. يكی
«جنگ بی سيمي»
بود.
خوشبختانه
بی سيمهای
كوچك ما به
خاطر اينكه در
يك منطقه كوچك
و محدود بوديم
و مانع بلندی
وجود نداشت،
بخوبی كار می
كردند. اوائل
جنگ دشمن روی
بی سيمهای ما
می آمد.
فهميده بودند
كه نام
فرمانده ما
كاك اسماعيل
است. آنها به
خيال خود برای
فريب دادن ما
شروع كردند
نام اسماعيل
را بر زبان
آوردن، و بشكل
احمقانه ای می
گفتند كاكا
اسماعيل. كه
خيلی زود دست
شان رو شد.
رفقای ما در بی
سيم به زبانهای
مختلف صحبت می
كردند، كردي،
تركي، عربی و
انگليسی و
آلماني. بعد
از چند ساعت
كه از درگيری
گذشت تنها چيزی
كه از دشمن در
بی سيمها می
شنيديم
فحشهائی بود
كه بر سر پيدا
نكردن جهت های
عقب نشينی و
تقاضهای كمك
برای انتقال
شان به يكديگر
می دادند.
وقتی دشمن
شروع به عقب
نشينی كرد،
بعضی رفقا
مطرح كردند كه
بهتر است
دنبالشان
كنيم و ضربه
بيشتری به
آنها بزنيم.
در هر جنگي،
كم بهائی يا
پر بهائی به
نيروهای دشمن
صورت می گيرد.
مهم اين است
كه ارزيابی
عينی و واقعی
بكنيم. اما
انجام چنين
كاری در آن
موقعيت چندان
آسان نبود. در
همان روز ايده
تصرف پاسگاه
امامزاده عبدالله
و حتی رفتن تا
خود شهر مطرح
شد اما رهبری
نظامی توافقی
با آن نداشت.
درگيری 22
آبان، آنگونه
كه بعدا
فهميديم، يك
جبهه معنوی هم
داشت. از صبح
اول وقت مردم
روستای «اسكو
محله» دور
پاسگاه
ژاندارمری
جمع شده
بودند. همگی
ناراحت و
نگران و عبوس
و عصبی بودند.
اما به محض
اينكه اولين
سری جنازه های
دشمن به
پاسگاه
سرازير شد، گل
از گل مردم
شكفت. ذوق زده
شدند و علنا
از شكست رژيم
و پيروزی ما
ابراز خوشحالی
كردند.
مهمترين
دلايل پيروزی
شما در اين
نبرد چه بود؟
مهمترين دليل
جرئت و روحيه
انقلابی و
انگيزه های
انقلابی ما بود.
از اين نظر،
زمين تا آسمان
با دشمن فرق
داشتيم. اين
اصلی ترين راز
پيروزی ما
بود. بخشی از
سربازان ارتشی
حتی تا آخرين
لحظات نمی
دانستند برای
چه كاری به
جنگل می آيند.
به آنها گفته
بودند كه برای
يك ماموريت
گشت زنی به
جنگل می روند.
اين موضوع را
از اسرائی كه
گرفتيم،
فهميديم.
بعلاوه،
ما يك امتياز
مهم داشتيم.
بنوعی آن
منطقه برای ما
حالت يك
سرزمين خودی
را پيدا كرده
بود. ما ديگر
هر جهت، مسير
و حتی هر درختی
را می
شناختيم. آنها
به جائی آمده
بودند كه اصلا
هيچ آشنائی با
آن نداشتند.
تقريبا همان
حالتی را
داشتند كه
رفقای ما در
روزهای اول
دچارش می شدند
و مسيرها را
گم می كردند.
دشمن به زحمت
چند راهنمای
محلی گير
آورده بود كه
آنها هم با
شليك اولين
تير فرار
كردند و آنها
را تنها
گذاشتند،
اكثر نيروهای
دشمن گيج و
سردرگم
ماندند و حتی
برخی مواقع
خلاف مسير
تعيين شده
می رفتند. يك
ستوان ارتشی
كه كشته شد
بجای حركت
بسمت شمال يعنی
كمپ وسط بسمت
غرب می رفت كه
هدف گلوله
رفقای ما قرار
گرفت. در واقع
دشمن به عمق
سرزمينهای ما
كشيده شد و
اين موقعيت
مساعدی از
نقطه نظر نظامی
برای ما بود.
دشمن در
صحنه عمل با
مشكلات ديگری
روبرو شد. در
همان ابتدا
بخش بزرگی از
نيروهای اصلی
شان - در واقع
نيروهای
موتوريزه شان
- توسط دو تيم
كوچك ما ضربات
جانانه ای
دريافت كرد.
در نتيجه بخشی
از نقشه نظامی
شان اصلا اجرا
نشد. بعلاوه
در همان شروع
جنگ، نوك كليه
چكشها و
سندانهای شان
چيده شد كه
اين عمدتا
شامل
فرماندهان
نظامی هر گروه
بود در نتيجه
خيلی زود نظم
گروههای شان
از هم پاشيد.
اما آنچه
كه نقش كليدی
در اين پيروزی
داشت رهبری
صحيح و جسارت
كاك اسماعيل و
همچنين كاك
محمد در صحنه
نبرد بود.
آنان به مثابه
يك فرمانده خوب
توانائی زيادی
در تبديل كردن
اراده های
گوناگون به يك
اراده واحد از
خود نشان
دادند.
كاك
اسماعيل با
مهارت فراوان
و به سرعت
رفقا را
سازماندهی
كرد و فرمانهای
نظامی مناسب
صادر كرد. اين
از جمله
توانائی هايش
بود كه می
توانست زود
ارزيابی
اوليه كسب كند
و بر پايه آن
سريعا
تصميمات صحيح
بگيرد. در
ضمن، شناختش
از نيروهای
تحت فرمانش
عامل مهمی در
تعيين آرايش
قوای صحيح
بود. او می
دانست كه در
صحنه جنگ كجا
استقامت و
پايداری لازم
است، كجا
جسارت و
شهامت. كجا
قاطعيت در امر
تصميم گيری و
چالاكی لازم
است، كجا
نيازمند صبر و
حوصله بيشتر.
در نتيجه می
توانست سريعا
در رابطه با
يك ماموريت
مشخص تيمی با
تركيب مناسب
انتخاب كند.
اما يكی از
خصوصيات
برجسته كاك
اسماعيل
علاقه اش به رفقای
تحت مسئوليتش
بود. او حاضر
نبود بی دليل
موئی از سر
رفقا كم شود.
برای او هر
انقلابی از
ارزش بالائی
برخوردار بود.
از همينرو
بهيچوجه حاضر
نبود بر مبنای
هوی و هوس
تصميم گيری
كند و بيهوده
جان رفقا را
به خطر
اندازد. كاك
اسماعيل جزء
آن دسته از
فرماندهان
نظامی
كمونيستی بود
كه ذهنی فعال
و قلبی گرم
داشت. عاشق
رفقای تحت
مسئوليتش
بود، افرادش
را خوب می
شناخت، با
روحيات و
خواسته های
شان از نزديك
آشنا بود و
پيوند فشرده ای
با آنان
برقرار می كرد.
به همين خاطر
كليه رفقا با
جان و دل و با
اطمينان خاطر
فرامين
نظاميش را
عليرغم هر خطری
كه در بر داشت
اجرا می
كردند.
پس از اين
درگيری چه كار
كرديد؟
با توجه به
آنكه احتمال
حمله هوائی و
بمباران
كمپها بود كاك
اسماعيل
فرمان جابجا
شدن نيروها از
كمپها به نقطه
ديگری در جنگل
را صادر كرد.
شبانه يك تيم،
يكی از رفقای
زخمی كه قادر
به حركت بود
را كنار جاده
برد. آن رفيق سوار
مينی بوس شد و
به تهران رفت.
تقريبا اكثر
مسافران از
ماجرا بو برده
بودند.
فردا قبل
از روشن شدن
هوا در يك صبح
مه گرفته همگی
رفقا بسمت دره
ای ديگر براه
افتادند و
موقتا در آنجا
اسكان يافتند.
يكی دو روز
بعد پيكر رفيق
مرتضی رهبر
كنار مزار
رفيق بهنام
رودگرمی به
خاك سپرده شد.
رفيق مرتضی
از كمونيستهای
سرشناس شهر
تنكابن بود.
او در سال 1356 برای
آشنائی با
مواضع
سازمانهای
كمونيستی به
ايتاليا رفت.
درآنجا به
فعاليت در
كنفدراسيون
احياء پرداخت.
مرتضی پس از
مدتی كوتاه با
كوله باری از
نشريات
اتحاديه
كمونيستها به
ايران بازگشت
و به فعاليت
در تنكابن
مشغول شد.
رفقائی چون
ابراهم
جوانبخت
(نادر) و
فريدون شمال
را جذب سازمان
كرد. مرتضی در
جريان حمله
رژيم در
ارديبهشت 59
تحت عنوان
«انقلاب
فرهنگي» به
دانشگاه رشت
با هادی غفاری
جنايتكار
درگير شد و 6
ماه را در
زندان بسر
برد.
در مراسم
تدفين مرتضي،
بدليل موقعيت
ويژه همگی
رفقا
نتوانستند
شركت كنند.
رفقا اسماعيل
و رياحی
سخنرانی
كردند و سرود
سربداران
خوانده شد و
سپس آتش بزرگی
روشن كرديم،
آتشی كه از
شهر هم قابل
مشاهده بود.
چند روز
بعد زخمی ديگر
هم به شهر
منتقل شد. تا
اينكه جلسه
جمعبندی از
درگيری 22 آبان
گذاشته شد.
در
جلسه جمعبندی
چه نكاتی طرح
شد؟
آن جلسه عمدتا
به جمعبندی
نظامی از
درگيری 22 آبان
اختصاص داشت.
سخنران اصليش
كاك اسماعيل
بود. تا
آنجائيكه به
خاطرم می آيد
او ضمن بررسی
نقشه نظامی
دشمن بر پوشالی
بودن رژيم و
روحيه باختگی
نيروهايش
انگشت گذاشت و
گفت چنين
درگيری در
جنبش انقلابی
ايران بی
سابقه بود. او
دلاوری رفقا
را ستود. از
جرئت و جسارت
رفقا صحبت

كرد. اينكه
چگونه با
شهامت فراوان
حتی بدون سلاح
به سنگرهای
دشمن يورش می
بردند. سپس از
كليه رفقا
خواست كه
تجربيات و خاطرات
خود از اين
درگيری را
تعريف كنند.
رفيق
سيامك زعيم هم
بر اين نكات
تاكيد كرد و گفت
توان آنرا
داشتيم كه
ضربات بيشتری
به دشمن وارد
كنيم. او در
رابطه با
آينده گفت برخی
فاكتورها
تغيير كرده
است. حضور
نظامی ما در
جنگل كاملا لو
رفته است در
نتيجه در رابطه
با نقشه های
بعدی اين
تغييرات را
بايد در نظر
بگيريم.
سرانجام
كاك اسماعيل
بعنوان
جمعبندی كلی
با لبخندی بر
لب گفت كه
دشمن به خيال
خود می خواست
ما را با چكش و
سندانش در هم
بكوبد اما چكش
و سندانش حلبی
بود.
تاثيرات در
گيری 22 آبان در
بين مردم
منطقه و بقيه
نقاط ايران چه
بود؟
در شمال كشور
بويژه شهر آمل
خبر پيروزی ما
مثل بمب
تركيد. اين
پيروزی شور و
شوق عجيبی در
مردم ايجاد
كرد. چند روز
بعد از جلسه
جمعبندی رفيق
رياحی به
تهران رفت و
اولين
اطلاعيه نظامی
سربداران را
همراه با
اسناد و مداركی
كه از دشمن
بدست آمده
بود، منتشر
كرد. اين اعلاميه
در سطح گسترده
توسط رفقای
تشكيلات شهر
در آمل پخش شد.
مردم اعلاميه
را دست به دست
می كردند. به
شوخی در مورد
خريد و فروش
اعلاميه صحبت
می كردند و به
يكديگر می
گفتند
اعلاميه سيصد
توماني. خبر
كشته شدن پاسداری
كه مامور
اعدام دو
برادر مجاهد
رضا و علی
فدائی كه
محبوب مردم
شهر بودند،
مردم را ذوق
زده كرد. رفقای
تشكيلات شهر
در هر زمينه ای
كه به مردم
رجوع می كردند
و كمك می
خواستند،
جواب مثبت می
گرفتند. حجم
كمكهای مالی و
جنسی كه قشرهای
مختلف به
سربداران
می دادند، به
طرز قابل توجهی
بالا رفته
بود.
اين درگيری
بر اهالی
روستاهای
اطراف جنگل و
جنگل نشينان
هم تاثير قابل
ملاحظه ای
گذاشت. ما
بصورت يك قدرت
سياسی و نظامی
مهم در منطقه
طرح شديم.
گالشها كه تا
آنزمان فكر می
كردند ما از
دست رژيم به
جنگل فرار
كرديم حالا به
صورت ديگری به
ما برخورد می
كردند. چوب
برها ديگر از
ما اجازه می
گرفتند. مسئله
ابعاد ديگری
به خود گرفته
بود. در آن
دوره اكثريت
جنگل نشيننان
كمكهای زيادی
به ما كردند.
گالشها در سخت
ترين شرايط در
تامين بخشی از
تداركات غذائی
به ما ياری
رساندند. ما
بابت هر چيزی
كه از آنها می
گرفتيم، پول می
داديم. اين از
نظر آنان عجيب
بنظر می رسيد.
چرا كه در طول
عمرشان يا
ژاندارمها را
ديده بودند كه
مثل انگل به
سفره حقيرشان
می چسبيدند يا
برخی ياغی ها
را كه با توسل
به زور از
آنها چيزی می
گرفتند.
اما
تاثيرات
درگيری محدود
به منطقه شمال
نبود. در
كردستان،
تهران و فارس
هزاران نسخه
از اين
اطلاعيه نظامی
پخش شد. همه جا
صحبت از شكل
گيری جبهه
جديد عليه
جمهوری اسلامی
بود. مردم
بشكل غلو آميزی
می گفتند
هزاران نفر در
جنگلهای شمال
جمع شده اند و
كار رژيم بزودی
تمام است.
خانواده های
شهدا بويژه
شهدای مجاهد
به ما می
گفتند اين راه
واقعی جلوی
رژيم ايستادن
است نه عمليات
پراكنده
مجاهدين.
تيپهای مختلف
خواهان كمك به
اين حركت
بودند. از
پزشكان و
استادان
دانشگاه
گرفته تا تجار
مترقي، از
كارگران تا
دانشجويان. تا
مدتها در
كارخانه های
تهران،
كارگران شمالی
به قول معروف
توی بورس
بودند و بعد
از هر رفت و
آمد به شمال،
بقيه كارگران
دورشان جمع می
شدند تا اخبار
جديد را
بشنوند.
اين همه
بيان اين
واقعيت غير
قابل انكار
تاريخ مبارزه
طبقاتی در
ايران بود كه
هر جا نيروئی
انقلابی عليه
دولت دست به
اسلحه ببرد و
نبرد مسلحانه
ای را شروع
كند، ذهن توده
های مردم را
در سطح وسيع
فتح می كند. در
واقع با درگيری
22 آبان ما در
سطح سراسری
بصورت يك
آلترناتيو
سياسی - نظامی
در مقابل رژيم
مطرح شديم.
دشمن پس از
اين شكست چكار
كرد و چه طرح و
نقشه ای را
جلو گذاشت؟
دشمن شكست سختی
را متحمل شده
بود. تا اواخر
آذر ماه حتی
جرئت آنرا
نداشت
جاسوسانش را
به جنگل
بفرستد. رژيم
حتی كاری برای
بردن جنازه
نيروهای خود
نكرد. ما از
طريق اهالی
روستاهای
اطراف پيغام
داديم كه می
توانند از
طريق مردم
جنازه ها را
تحويل بگيرند
ولی نه اهالی
حاضر به همكاری
با رژيم بودند
و نه خود رژيم
اقدامی كرد.
تنها پدر يك
درجه دار ارتشی
برای بردن
جنازه فرزندش
به جنگل آمد،
با كلی بدگوئی
از رژيم و
اينكه فرزندش
را مجبور
كردند كه با ما
بجنگد. او به
ما كمك مالی
داد. پس از چند
روز جنازه ها
فاسد شدند و
خطر آلودگی
محيط جنگل را
تهديد می كرد.
رفقای ما با
زحمت زياد اين
جنازه ها را
دفن كردند.
چند روز پس
از 22 آبان
خامنه ای سفری
غير رسمی به
آمل كرد و
منطقه آمل را
نظامی اعلان
كرد. نيروی
نظامی ويژه و
چند هلی كوپتر
بطور دائمی به
اين منطقه
اختصاص داده
شد. آنطوری كه
بعدها محسن
رضائی
فرمانده كل
سپاه
پاسداران گفت
در طرحهايشان برای
سركوب انقلاب
در سراسر كشور
به شمال
اولويت داده
شد تا مانع از
شكل گيری يك
حركت وسيع
نظامی شوند.
آنها در
مقابله با ما
استراتژی
جنگهای ضد
چريكی را در
پيش گرفتند.
يعنی محاصره
اقتصادی و نظامي،
فشار بر اهالی
و جلوگيری از
ارتباط ما با
مردم. پست های
بازرسی مختلف
گذاشتند و
مانع از حمل
آذوقه اضافی
توسط مردم
بويژه اهالی
روستاهای
اطراف و
گالشها شدند.
به هيچكس
اجازه نمی
دادند يك نخ
اضافی سيگار
با خود به
جنگل ببرد.
برای جلوگيری
از رفت و آمد
ما تقريبا در
هر نقطه
استراتژيك و
بالای هر
روستا،
پايگاه نظامی
احداث كردند و
پاسگاههای
ژاندارمری را
تقويت و
مستحكم كردند.
در ضمن شروع
به فعال كردن
پايه های
محدود خود در
روستاهای
منطقه كردند
تا شبكه های
جاسوسی درست
كنند.
تاثيرات اين
درگيری بر
رفقای خودمان
چه بود؟
عمدتا مثبت
بود هر چند كه
به لحاظی
متناقض بود.
از نظر نظامي،
درگيری 22 آبان
نيروهای ما را
آبديده كرد.
البته آن دسته
از رفقا كه تجربه
نظامی داشتند
آبديده تر
شدند. در
رابطه با
اكثريت رفقا می
توانم بگويم،
به لحاظ
نظامي، جهش
كردند. رفقا
قدرت تفنگ را
حس كردند. برخی
رهنمودها در
زمينه رفتار،
عادات و هشياری
نظامی يك شبه
جا افتاد.
تفنگ مبدل به
بخشی از بدن
رفقا شد. ديگر
كسی تفنگش را
جا نمی گذاشت
و به انضباط
نظامی كم بهائی
نمی داد. اين
جهش در واقع
بيان آن بود
كه جنگ را فقط از
طريق جنگ می
توان آموخت.
اگر چه
درگيری 22 آبان
يك پيروزی
بزرگ برای ما
بود اما
سئوالات سياسی
جدی را جلوی
ما طرح كرد.
منظورم از
تناقض اين
بود. ابهامات جدی
در رابطه با
دورنما و
استراتژی
نظامی ما
ايجاد شد.
بنظر می رسيد
كه مسئله
كوتاه مدت
نيست و بايد
برای يك پروسه
درازمدت تر و
ماندن بيشتر
در جنگل خودمان
را آماده
كنيم. اين امر
در تضاد با
مسئله قيام
فوری در شهر
قرار داشت. ما
اساسا حول
قيام فوری
بسيج سياسی -
نظامی شده
بوديم. همه
منتظر چاره
جوئی رهبری در
مقابل وضعيت
جديد بوديم.
قبل از اينكه
به نقشه های
جديد بپردازی
قدری از
فعاليتهای
تشكيلات در
شهر آمل و كل
سازمان و
مشكلاتی كه
موجود بود،
بگو؟
كماكان علاوه
بر فعاليتهای
تبليغي، بخش
مهمی از
تداركات
سربداران
توسط تشكيلات
آمل و تهران
تامين می شد.
برای ما
تبليغات در
شهر آمل اهميت
سياسی زيادی
داشت. رفقائی
مثل فرشته
ازلي، منير
نور محمدی و
رحمت چمن سرا
و علی اصغر
آيت الله زاده
و اميد قماشي،
بدون هراس و
با از
خودگذشتگی
زياد اين كار
را پيش می
بردند. آنها
شبانه در
محلات مختلف
اعلاميه پخش می
كردند. بعضی
وقتها كه رژيم
توسط حزب اللهی
ها از پخش
اعلاميه
خبردار می شد،
محلات را
محاصره می كرد
اما از ترس
اينكه رفقا
مسلح باشند
وارد محله نمی
شد. رفقا با
مهارت و هشياری
كارشان را با
موفقيت به
اتمام می
رساندند. خيلی
وقتها رفقا
شاهد بودند كه
پس از انداختن
اعلاميه ها در
حياط خانه های
مردم، چراغ
خانه ها برای
خواندن
اعلاميه روشن
می شد. خيلی
وقتها مردم از
پشت ديوار به
رفقا خسته نباشيد
می گفتند.
در عين حال
پس از آنكه
خبر محاصره
اقتصادی
سربداران پخش
شد بسياری از
خانواده ها هر
يك به فراخور
حالشان آذوقه جمع
كردند. بعضی
كالاها مثل
خرما و كشمش و
سيگار كه
خريدشان به
خاطر مسائل
امنيتی چندان
آسان نبود،
توسط آنان
خريداری می شد
و بدست فعالين
تشكيلات شهر
رسانده می شد.
حجم كمكهای
مالی به ميزان
قابل توجهی
بالا رفت. چند
منزل عملا به
مقر تداركاتی
سربداران و
محل رفت و آمد
رفقا تبديل
شد. متاسفانه
تشكيلات شهر
از نيروی كافی
برای استفاده
از اين
پتانسيل
گسترده
برخوردار نبود.
در همين
دوره دو نفر
از رفقای
تشكيلات شهر
هنگام نقل و
انتقال
اطلاعيه های
نظامی
سربداران از
تهران به آمل
مورد شك پست
های بازرسی
قرار گرفتند و
دستگير شدند.
اگر چه اين
ضربه وقفه ای
در كارها
بوجود آورد
اما بخاطر
مقاومت رفقا گسترش
نيافت. آن
دوره روحيه
عمومي، روحيه
مقاومت تا به
آخر و سازش نكردن
با دشمن بود.
هيچكس حاضر
نبود زير
شكنجه ها لب
از لب باز
كند، امتيازی
به دشمن بدهد
و در مقابلش
كوتاه بيايد.
شعار همگی ما
اين بود كه «يا
ما سر خصم
كوبيم به سنگ،
يا او تن ما به
دار سازد
آونگ» ! عليرغم
اين ضربات ادامه
كاری تشكيلات
شهر حفظ شد.
رفيق منصور قماشی
بعد از 22 آبان
رابط تشكيلات
شهر با جنگل
شد، با پای
پياده و با
ياری مردم بومی
بارها از كوره
راههای جنگلی
و جاده های
روستائی و از
ميان
پايگاههای
دشمن به شهر
رفت و آمد می
كرد و وظايف
مهمی را به
پيش می برد.
اما مشكل
واقعی كه در
بقيه بخشهای
تشكيلات با آن
روبرو بوديم
برخورد
منفعلانه و
كارشكنانه
اقليت سازمان
بود. عملا
تشكيلات
تهران تحت
نفوذ و كنترل
آنان قرار
داشت و آنان
در بسياری
مواقع حاضر
نبودند
امكانات
سازمان را در
اختيار
فعاليتهای
تداركاتی
جنگل قرار
دهند. بعلت
اين برخوردها
بود كه مدت
كوتاهی بعد از
22 آبان، كميته
رهبري، رفيق
مراد را برای
پيشبرد
تداركات به
پائين فرستاد.
تحت هدايت رفيق
مراد كميته
تداركات در
پائين درست
شد. او به رفقا
رهنمود داد كه
منتظر اقليت
سازمان نمانيد،
خودتان
مستقيما به
توده ها رجوع
كنيد و نيازهای
خود را با
آنان در ميان
بگذاريد. بعد
از آن بود كه
رفقا
توانستند از
امكانات
متنوع استفاده
كنند و نيازهای
روزمره مثل
دارو، پوشاك،
مواد غذائي،
كوپن بنزين و
پول نقد را
تامين كنند.
در همين دوره
تشكيلات فارس
و كردستان هم
فعاليتهای
تبليغی زيادی
به پيش بردند.
رفقای
كردستان
كماكان در حال
بسيج نيرو و
تهيه فشنگ و
اسلحه برای
جنگل بودند.
برگرديم به
مختصات نقشه
بعدي. اين
نقشه بر چه مبنائی
طرح شد و چه
اقداماتی برای
عملی كردنشان
صورت گرفت؟
پس از عقب
نشينی از
كمپها و مستقر
شدن در دره ای
ديگر، بحث در
ميان رهبری
سربداران در
مورد آينده
حركت در گرفت.
روشن بود كه
ديگر رفتن به
آمل به دليل
محاصره نظامی
به شيوه سابق
امكان پذير
نيست و نقشه
های عملی ديگری
لازمست. پس از
بحثهای طولانی
رفيق سيامك
زعيم (شهاب) با
جمعبندی از
مباحث درون
رهبری طرح
نوينی ارائه
داد و در يك
جلسه جمعی
آنرا به اطلاع
همگان رساند.
رفيق شهاب در
مورد 18 آبان
گفت كه درست
بود كه تصميم
رفتن به شهر
ملغی شد چرا
كه امكان آن
بود كه قبل از
رسيدن به شهر با
نيروهای دشمن
درگير شويم و
نتوانيم
آنگونه كه می
خواستيم طرح
مان را جلو
ببريم. شهاب
در رابطه با
درگيری 22 آبان
گفت كه زمان و
صحنه جنگ توسط
خودمان تعيين
نشد و در واقع
دشمن اين
درگيری را به
ما تحميل كرد.
البته اگر
بخواهيم
اكنون قضاوت
كنيم، درگيری
22 آبان نمونه
خوبی از در هم
شكستن تلاش
دشمن برای
«محاصره و
سركوب» ما بود.
و يك جنگ
درازمدت اساسا
با عمليات های
«محاصره و
سركوب» و «ضد
محاصره و
سركوب» رقم می
خورد. بگذريم !
سپس شهاب
چارچوبه نقشه
بعدی را ارائه
داد. اينكه ما
بايد برای
رسيدن به شهر،
راهها را امن
كنيم. راه برای
ما نا امن است
و برای دشمن
امن و ما بايد
اين معادله را
تغيير دهيم. كاری
كنيم كه راه
برای ما امن
شود و برای
دشمن نا امن.
پس از آن است
كه می توانيم
براحتی به شهر
برويم. برای
امن كردن اين
راه بايد حلقه
نظامی رژيم را
بشكنيم، به
قرارگاههايش
ضربه بزنيم،
به روستاهای
اطراف برويم و
مقرهای دشمن
را تصرف كنيم
يا لااقل آنها
را برای چند
روز يا چند
ساعتی تصرف
كنيم. آنقدر
به نيروهای
رژيم ضربه
بزنيم و پس
بكشيم و آنقدر
اين گونه
عمليات را
ادامه دهيم تا
نيروهای دشمن
مجبور به عقب
نشينی شوند و
مناطق اطراف
به تصرف كامل
ما در آيند و يا
حداقل برای ما
امن شوند. او
اتخاذ جنگ
پارتيزانی را
بعنوان
تاكتيك نظامی
رسيدن به شهر
اعلام كرد و
گفت اين
بهترين و بی
خطر ترين و
تنها راه
رسيدن به شهر
است. او در
خاتمه تاكيد
كرد كه مهم
است كه زمان و
صحنه
درگيريها را
خودمان تعيين
كنيم و نه
دشمن. او گفت
كه تنها از
اين طريق می
توانيم
نيروهای خود
را گسترش دهيم
و پيشروی موج
وار خود را
تضمين كنيم و
شهر را به
تصرف درآوريم.
آيا چنين
تغييری در
نقشه بيان در
نظر گرفتن جو
عمومی جامعه
بود؟ و آيا
همه با آن
موافق بودند؟
اين
تغييرات در
نقشه اساسا در
چارچوبه
وضعيت و تناسب
قوای جديدی
بود كه ميان
ما و دشمن
ايجاد شده بود
و همچنين در
چارچوبه
توانائی های
خودمان. اين
درست است كه
تغييراتی در
صحنه سياسی
كشور در حال
صورت گرفتن
بود اما رهبری
به اين نتيجه
نرسيده بود كه
اين تغييرات
بيان تغيير
كيفی در اوضاع
كلی كشور است.
كماكان همگی
بر اين باور
بوديم كه با
رژيمی بی
ثبات،
درمانده و
مستاصل
روبروئيم كه
امروز به
فردايش مشخص
نيست. رفيق
شهاب حتی
بعدها كه
مجددا موضوع
رفتن به شهر در
ميان ما طرح
شده بود و
خودش در
مخالفت با اين
بحث می گفت
عجله نكنيد،
كماكان از اين
صحبت می كرد
كه اين رژيم
تا آخر سال
ماندنی نيست.
اما اين
طرح از جانب
برخی رفقا
مورد مخالفت
قرار گرفت. كه
عمدتا رفقای
معدودی بودند
كه دچار شك و
ترديد جدی
نسبت به
دورنمای سياسی
اين حركت شده
بودند. كسانی
كه دركشان از
اين مبارزه
مسلحانه
بسيار محدود و
كوتاه مدت بود
و عملا دچار
انفعال شده
بودند. اما
اكثريت رفقا
اينگونه
نبودند آنان
سئوالات واقعی
در مورد طرح و
چگونگی
پيشبرد آن
داشتند. يادم
می آيد
زمانيكه رفيق
شهاب در پاسخ
به دسته اول گفت
كه كار ما يك
ماه و دو ماه
نيست بايد
خودمان را حتی
برای 20 الی 25 سال
آماده كنيم و
هر كس كه نمی
تواند بهتر
است حساب كار
خودش را بكند،
رفيق بهروز
فتحی (ناصر
اهواز) با لحن
معترضی گفت ما
برای جنگيدن
آمديم می
خواهيم
بدانيم كه
چگونه می
خواهيم اين
جنگ را به پيش
ببريم كه
پيروز شويم.
اما
سئوالات واقعی
كه از جانب
رفقا طرح می
شد، چه بودند:
آيا عمليات در
جنگل و مناطق
روستائی پيش
فرض قيام در
شهر است؟ آيا
امكان آن نيست
كه ما به يكسری
درگيريهای
پراكنده و
طولانی و بی
دورنما در
جنگل كشانده
شويم؟ بويژه
آنكه تداركی
برای به درازا
كشيدن سكونت
مان در جنگل
نديده ايم و آذوقه
مان به انتها
رسيده و فقط
برای دو هفته
مقدار كمی
خوراكی داريم.
بعلاوه فصل
سرما هم در
راه است. رفيق
سيامك زعيم در
پاسخ به اين
قبيل سئوالات
گفت كه امن
كردن راهها با
عمليات در شهر
به هم مربوطند.
البته ممكنست
كه ما به
انحرافی در
زمينه
درگيريهای
پراكنده و
طولانی دچار
شويم ولی
آگاهانه بايد
از آن دوری
كنيم و عليرغم
اينكه برنامه
مان ضربه زدن
به نيروهای
نظامی رژيم
است بايد از
تاكتيكهای
مناسب مثل
غافلگيری و
شبيخون و
انتخاب صحنه
نبرد بدلخواه
خود مثل
كشاندن رژيم
به جائی كه
قدرت عمل و
مانور كمتری
دارد استفاده
كنيم و سعی
كنيم با سرعت
در برنامه ريزی
ها ابتكار عمل
مان را حفظ
كنيم. در
مجموع می توان
گفت اكثريت
رفقا حول طرح
جديد متحد
شدند. هر چند
برخی سئوالات
مهم پاسخ
كاملا روشنی
نگرفت.
با نگاه
امروزی بهتر می
توان به نقاط
قوت و ضعف اين
طرح جديد كه
كماكان در
چارچوب قيام
شهری بود و
پروسه پيروزی
را در مجموع
كوتاه مدت می
ديد، پی برد.
حتی اگر ما
راهها را امن
می كرديم نه
تنها حركت ما
ديگر حالت
غافلگيرانه نداشت
بلكه اعلام
آشكار اين بود
كه قصد گرفتن آمل
و پيشبرد جنگ
جبهه ای با
رژيم را داريم.
در واقع طرح
اوليه برای
برافروختن
جرقه ای برای
شعله ور كردن
قيام توده ها
به جنگی تبديل
می شد كه
نبردهای
متعدد و طولانی
را می طلبيد.
در واقع
نگرش رفيق
شهاب ربط داشت
به مدلی كه
سازمان و بطور
مشخص خود وی
سابقا از آغاز
و پيشرفت
مبارزه
مسلحانه داشت.
اينكه تنها در
وضعيت معينی
كه اكثريت
مردم از لحاظ
فكری و روحی
آماده اند، می
توان از يك
شهر يا يك
منطقه مبارزه
مسلحانه را
آغاز كرد و به
برخاستن توده
ياری رساند.
مدلی كه در آن
فرق چندانی
ميان شهر با
منطقه روستائی
و يا ميان
قيام مسلحانه
شهری با
مبارزه
مسلحانه و جنگ
انقلابی
درازمدت
گذاشته نمی
شد. نكته جالب
اينجاست اين
مدل هشت سال
قبل از آن
توسط وی در
جزوه
«ماركسيست
لنينيستها و
مشی چريكی»
جلو گذاشته
شده بود.
در همينجا
لازمست بگويم
كه عليرغم
محدوديتهای
كلی و پاره ای
كمبودها كه
اين طرح داشت،
در آن مقطع
زمانی راهگشا
بود. اين از
خصوصيات بارز
رفيق سيامك
زعيم بود كه
توانائی
بالائی در
طراحی پراتيك
انقلابی داشت.
او قادر بود
با استفاده از
تئوريهای
انقلابی
همواره
برنامه عملی
ارائه دهد و
كل تشكيلات را
به جلو سوق
دهد. فكرش
هيچگاه سترون
نبود و همواره
قادر بود نقشه
مبارزاتی
مشخص ارائه
دهد. حول آن
نقشه رفقا را
متحد كند و به
عمل انقلابی
برانگيزاند.
در آن دوره
كل رهبری
بويژه رفيق
شهاب خيلی تحت
فشار بود. صد
آدم جنگی جان
بركف، گرسنه و
خسته چشم به
دهان رهبران دوخته
بودند و هر
جلسه رهبری با
نگاههای
منتظر و
پرسشگر رفقا
روبرو بود.
تمام آندوره رفيق
شهاب خواب
نداشت، تنها
كتابی كه
داشتيم يعنی
شش اثر نظامی
مائو را
مطالعه می كرد
و مدام درگير
بحث و گفت و گو
با رفقای
مختلف می شد.
او در دوره
فشرده ای از
زندگی سياسی
اش قرار داشت
كه هر آنچه كه
آموخته بود را
می بايست بكار
می بست. شهاب
از جمله
رهبران
كمونيستی بود
كه
می دانست
چگونه تئوری
به نيروی عمل
بدل می شود و
چگونه تئوری
انقلابی می
تواند دستهای
مردم را به
حركت درآورد.
به همين خاطر
حداكثر تلاش
خود را بكار می
برد كه نظريه
ها را با زبان
واقعيات بيان
كند و از
تجريدهای بی
حاصل و به
همان اندازه
از عمل سياسی
بدون پشتوانه
نظريه
انقلابي، و در
نتيجه بی ثمر،
دوری جويد.
آيا بر مبنای
طرح جديد،
سازماندهی
نيروها هم
تغيير كرد؟
بله، رفيق
مراد بر مبنای
طرح جديد، طرح
سازمانی مشخصی
ارائه داد و
سريعا قوای ما
بر مبنای اين
طرح جديد
آرايش يافتند.
پنج گروه 17 تا 20
نفره تشكيل
شدند، اين
گروهها قرار
بود مستقلانه
عمل كنند و در
تامين
تداركات خويش
خودكفا شوند.
در همان
محدوده ای كه
قرار داشتيم
تقريبا برای
هر گروه حوزه
عملياتی مشخص
تعيين شد.
گروهها بر
مبنای اسامی
شهدای
اتحاديه
نامگذاری
شدند. گروه
قاسم (به ياد
قاسم صراف
زاده اولين
شهيد رهبری كه
در سال 59 حين
انجام وظيفه
در تصادف
رانندگی جان
باخت) گروه
وريا (به ياد
كاك وريا مدرسی
كه به سال 58 در
جنگ كامياران
جان باخت)،
گروه امين اسدی
( به ياد رفيق
محبوبی كه در
جبهه جنگ جنوب
در آبادان جان
باخت)، گروه
بهنام (به ياد
اولين شهيد
سربداران) و
گروه مصطفی
رهبر (به ياد
دومين شهيد
سربداران). هر
گروه دارای
مسئول سياسي،
مسئول و معاون
نظامی و مسئول
تداركات بود.
با توجه به
طولانی تر شدن
اقامت مان در
جنگل اعضای
سازمان نيز در
هر گروه در
حوزه های
سازمانی
متشكل شدند. و
هر از چند گاهی
رفيق شهاب با
مسئولين سياسی
گروهها در
رابطه با
مباحث حوزه ها
كه عمدتا به
اختلافات با
اقليت سازمان
ربط داشت جلسه
می گذاشت.
افراد محلی هم
در بين گروههای
مختلف پخش
شدند.
برخی
مسئولين سياسی
و نظامی كه
بخاطرم مانده
و جان باختند
اينها بودند:
گروه قاسم:
مسئول سياسی
رفيق فريدون
خرم روز
(ميرزا يوسف)،
مسئول نظامی
سهيل سهيلی
(يوسف گرجي)،
معاون نظامی
فرامرز فرزاد
(فرامرز آر پی
چي)، مسئول
تداركات علی
فردوس (بابك).
گروه
بهنام: مسئول
سياسی حسن
(اكبر
اصفهان)،
مسئول نظامی
رسول محمدی
(كاك محمد)،
معاون نظامی
محمد پوئيد
(حيدر)، مسئول
تداركات احمد
فردوس (حيدر) .
گروه وريا:
مسئول سياسی
(بهروز فتحي)،
معاون نظامی
حسن اميری
(كاك جلال)،
مسئول
تداركات
محمود هاشمی
از رفقای ستاد
دانشجوئی پلی
تكنيك.
گروه امين
اسدي: مسئول
سياسی در
ابتدا مراد
بود كه به
دليل رفت و
آمد مدامش به
شهر مسئوليتش
بر عهده اصغر
اميری (كاك
پرويز) قرار
گرفت و معاون
نظامی گروه
فريدون سراج
(منوچهر) بود.
گروه رهبر:
مسئول سياسی
محمد رضا
سپرغمی (يل
محمد) و معاون
نظامی ضياء عبد
منافی (عباس
آقا) بود.
در ضمن
تغييراتی در
زمينه رهبری
صورت گرفت.
ستاد قبلی
گسترش يافت و
كليه مسئولين
سياسی و نظامی
به عضويت شورای
17 نفره
سربداران در
آمدند.
در بين
فرماندهان
نظامی گروهها
هم درجه بندی
شد، كاك محمد
بعنوان معاون
اول و رفيق
يوسف گرجی
بعنوان معاون
دوم و بقيه
نيز به ترتيب
انتخاب شدند.
گروه مركزی هم
شامل رهبري،
كميته
تداركات مركزی
و گروه پزشكی
بود. مسئوليت
حفاظت از گروه
مركزی بر عهده
گروه وريا
قرار داشت.
گروه وريا
بعدها به گروه
ترانسپورت
نيز مشهور شد
چرا كه عمده
قرارهای كنار
جاده را اين
گروه اجرا می
كرد.
كاك
اسماعيل به
حفاظت از رهبری
بطور كلی و
مشخصا رهبری
سياسی اهميت
زيادی می داد.
او چند تن از
محكمترين و
ايدئولوژيك
ترين رفقا را،
رفقائی چون
فرهنگ سراج از
رفقای
آبادان،
شاهپور
عاليپور
(امين) از رفقای
مسجد سليمان و
بعدها رفيق
قادر خضری
(كاك صلاح) را
برای اينكار
اختصاص داد.
اين رفقا تا
پای جان اين
وظيفه سنگين
را به دوش
گرفتند. در
بسياری مواقع
كاك اسماعيل
با رفيق سيامك
زعيم در اين
زمينه دچار
مشكل
می شد. چرا كه
سيامك برای هر
كاري، منجمله
كارهای
روزمره جزئی و
فرعی كه پيش می
آمد پيشقدم می
شد و كاك
اسماعيل
مجبور بود به
حفاظت از جان
وی توجه خاص
كند.
بعد از اين
سازماندهی
برای پيشبرد
طرح جديد چه
اقداماتی
انجام داديد؟
گروهها هر يك
به محل
ماموريتهای
خود رفتند تا
ضمن شناسائی
از وضعيت محل
نقشه نظامی
بريزند. تيمی
از رفقا هم
برهبری رفيق
مراد به شرق
رودخانه هراز
رفت تا روستاهای
آن منطقه و
مسير تا شهر
را شناسائی
كند. مشكلی كه
بشكل حاد جلوی
رويمان قرار
داشت تامين
آذوقه بود.
همانطور كه
گفتم فقط برای
دو هفته آنهم
به ميزان كمی
آذوقه داشتيم.
در چارچوبه
طرح جديد و
همچنين تهيه
آذوقه، بيشتر
از سابق سراغ
مردم محلی
رفتيم و با
آنان ارتباط
برقرار كرديم.
جمعيت زيادی
در داخل جنگل
ساكن نبود. در
اطراف ما چند
روستای جنگلی
وجود داشت كه
يا خالی از
سكنه بودند و
يا كم جمعيت.
روستای «عالی
كيا سلطون»
كمتر از 10
خانوار جمعيت
داشت و روستای
سنگ دركا كمتر
از 20 خانوار.
معدن زغال
«سنگ دركا» كه
كنار اين
روستا قرار
داشت حدود 80
كارگر داشت و
معدن «رزكه» 30
كارگر. كه
عمدتا از اهالی
روستاهای
«رزكه» و «اسكو محله»
بودند. بخش
ديگر از جمعيت
جنگل نشين را
گالشها و كوره
چی ها تشكيل می
دادند كه
تعدادشان
بسيار محدود
بود. با وجود اين
ما رابطه مان
را با اينها
فعال كرديم.
بسياری از اين
توده ها بويژه
گالشها تا
آنجا كه در توان
داشتند به ما
كمك می كردند.
محصول پنير
شان و برخی
مواقع گوساله
يا گوسفندی را
به ما می
فروختند و
سفارشات ما از
قبيل نمك،
برنج، سيگار،
نان، كشمش و
چيزهای ديگر
را از شهر و يا
روستاهای
اطراف خريداری
می كردند. با
وجود اين به
خاطر قلت
تعداد گالشها،
آذوقه های
بدست آمده
كفاف ما را نمی
داد و هر بار
با توجه به محاصره
نظامی و
اقتصادی
منطقه اينكار
سخت تر می شد.
در همين
چارچوبه تلاش
شد با برخی
عناصر محلی از
روستاهای
اطراف كه از
قبل آشنا شده
بوديم برای
تامين
تداركات تماس
دائمی تری
داشته باشيم و
بخشی از
نيازهای خود
را از آنطريق
تامين كنيم.
يكبار هم چند
تن از رفقا
روز روشن وارد
روستای «رزكه»
كه كنار جاده
هراز قرار
داشت شدند و می
خواستند از
بقال ده كه می
گفتند
گرايشات
طرفداری از
رژيم داشت
خريد كنند كه
طرف سريع
مغازه اش را
بست و فرار
كرد. تا اوايل
آذر ماه رژيم
هنوز دست به
ايجاد
پايگاههای
نظامی نزده
بود. ولی دشمن
نسبت به اين
حركت ما سريع
عكس العمل
نشان داد و
ماشين گشت
سپاه را به
روستا فرستاد.
اما رفقا به
جنگل برگشته
بودند و البته
فكر نمی كردند
دشمن به اين
سرعت و بدون
ملاحظه چنين اقدامی
انجام دهد. در
همين دوره تيمی
از رفقا به
ديدار
كارگران معدن
«سنگ دركا» رفتند.
برخورد كارگران
معدن به شما
چه بود؟ آيا
آنان را دعوت
كرديد كه به
صف سربداران
بپيوندند؟
علت رفتن ما
نزد كارگران
معدن، جدا از
تامين آذوقه،
كار تبليغی هم
بود. بسياری
از اين
كارگران ساكن
روستای
اسكومحله
بودند و رژيم
بعد از درگيری
22 آبان به آنها
گفت به جنگل
نرويد، چرا كه
سربداران شما
را گروگان می
گيرند. برخی
از كارگران
ترسيده بودند
و به محل
كارشان نمی
آمدند. عصر
هنگام، گروه
امين اسدی به
روستای سنگ
دركا رفت.
روستای كوچكی
بود، به غير
از چند خانوار
كسی در روستا
نبود. مردان
خانواده
اكثرا يا گالش
بودند يا چوب
بر و يا كارگر
معدن و آنموقع
در روستا حضور
نداشتند. ابتدا
اهالی روستا
فكر كردند كه
ما پاسدار
هستيم در
نتيجه چندان
تحويل
نگرفتند. رفقا
سراغ معدن
رفتند و هنگام
خاتمه كار برای
كارگران كه
حدود سی چهل
نفر می شدند،
ميتينگی
گذاشتند. رفيق
بهزاد شمال
برای كارگران
بيانيه قيام سربداران
را خواند و
اهداف ما را
توضيح داد. رفقای
ديگری چون
مسعود حيدری
اهل آمل كه
خود كارگر يك
شركت ساختمانی
بود برای
كارگران در
مورد اينكه ما
چرا اسلحه در
دست گرفتيم و
عليه چه كسانی
می جنگيم
تبليغ كرد. يكی
از كارگران،
مسئول نظامی
گروه را كنار
كشيد و گفت كه
يكی از
كارگران حزب
اللهی است ولی
خطرناك نيست و
فقط
بترسانيدش
كافيست. كه
رفقا اينكار
را كردند. سپس
رفقا از همه
كارگران خواستند
كه به بقيه
بگويند كه سر
كار برگردند و
ما كاری با
آنها نداريم.
شب رفقا نزد
كارگرانی كه
ساكن آنجا
بودند ماندند.
كارگران معدن
مردمی ساده با
خصوصيات
دهقانی بودند
و چهره های
شان زير بار
كار پر مشقت و
طاقت فرسا،
فرسوده شده
بود. آنان
لقمه نان خود
را با ما قسمت
كردند. آب گرم
كردند تا رفقا
نظافت كنند.
تا پاسی از شب
در زمينه های
مختلف از ما
سئوال كردند و
به هر كلمه ای
كه می گفتيم
با دقت گوش می
دادند. از
سئوالاتی چون
اينكه آيا
سلطنت طلب
هستيد؟ اسلحه
هايتان را از
كجا تامين می
كنيد؟ تا
سئوالات جزئی
تری مثل اينكه
چگونه در جنگل
زندگی می
كنيد، كجا می
خوابيد چی
می خوريد؟ وقتی
فهميدند كه ما
اساسا متكی به
نيروی خودمان
هستيم به جائی
بند نيستيم
خيلی خوشحال
شدند و
زمانيكه
فهميدند ما
كمونيستيم بحث
شان بر سر
كمونيسم و
مشخصا برخورد
كمونيستها به
مسئله زنان
گره خورد.
رابطه گرم و
صميمانه ای با
كارگران
برقرار شد.
فردا صبح
كارگران بيشتری
سر كار آمدند.
صبح روز بعد
رفقا هنگام
بازگشت دوباره
سری به روستا
زدند و اينبار
مورد استقبال
قرار گرفتند
اهالی روستا
كلی عذر خواهی
كردند كه ما
ديروز شما را
نشناختيم.
پيرزنی رفقا
را به خانه اش
برد هر چقدر
نان و ماست و
پنير داشت به
رفقا داد. سپس
رفقا با خريد
گوسفندی از يك
چوپان به محل
استقرار ديگر
رفقا بازگشتند.
در مورد
پيوستن توده های
محلی به صفوف
خودمان تبليغی
نكرديم. چونكه
برنامه خاصی
در اين زمينه
نداشتيم. علت
اين مسئله در
واقع بر می
گشت به ديد
آنروزی ما از
پروسه پيشرفت
جنگ و اينكه
سريعا می
خواستيم اين
جنگ را به شهر
بكشانيم. ديد
روشنی از نقش
دهقانان و
كارگران ساكن
در روستاها در
جنگ و چگونگی
ادغامشان در
پروسه جنگ
نداشتيم.
مسئله ای كه
اساسا به زمان
بيشتری نياز
است. درست است
كه طرح جديد
بر گسترش نيروهای
مان تاكيد
داشت اما هنوز
خيلی چيزها
روشن نبود. ما
حتی از
كارگران معدن
نخواستيم كه
مواد منفجره
معدن را در
اختيار ما
بگذارند. امری
كه براحتی
امكان پذير
بود.
£ درگيری
نظامی «رزكه»
چه بود؟
بعد از مشاهده
شدن رفقای ما
در روستای
«رزكه»، رژيم
تصميم به
احداث يك
پايگاه نظامی
سپاه در بالای
اين روستا
گرفت. اين
مسئله همزمان
شد با حضور دو
گروه از ما كه
طبق طرح جديد
به اين منطقه
اختصاص داده
شدند. گروه
قاسم و گروه
امين اسدی در
روز دوم
ماموريت خود
فهميدند كه
نيروهای رژيم
تازه مستقر
شده اند و
هنوز
استحكاماتی
نساخته اند.
آنها طبق
شناسائی های
اوليه نقشه ای
را برای حمله
به اين پايگاه
در دست تاسيس
طراحی كردند.
رفقای مسئول
گروه، يك روز
قبل از عمليات
نقشه را با
رهبری مركزی
در ميان
گذاشتند. رهبری
- مشخصا رفيق
شهاب - ضمن
توافق با آن
نقشه، عملياتهای
ديگری را به
آن اضافه كرد.
قرار شد كه
توسط گروه
رهبر حمله ای
به پاسگاه
«امامزاده
عبدالله» هم
صورت گيرد و گروههای
وريا و بهنام
برهبری كاك
محمد برای
جلوگيری از
ارسال نيرو در
جاده هراز
كمينی
بگذارند، در
ضمن آذوقه
موجود در جهاد
سازندگی
روستای «محمد
آباد» را
مصادره كنند و
در جاده راه
را بر كاميونهای
حامل برنج
متعلق به
شركتهای
تعاونی دولتی
كه آنزمان
خريد و فروش
برنج در شمال
را كاملا به
انحصار خود
درآورده
بودند ببندند
و آنرا بسمت
جنگل هدايت
كنند. رهبری
نظامی ارزيابی
كرد كه حمله
به پاسگاه از
توان ما خارج
است و بهتر
است كمينی در
جاده
«امامزاده
عبدالله»
گذاشته شود تا
اگر دشمن قصد
ارسال نيروی
كمكی از اين
نقطه به ده
«رزكه» و «محمد
آباد» را كرد
در كمين ما
بيفتد. قرار
بود كه اين عملياتها
همزمان صورت
گيرد اما عملا
چنين نشد. هر
بخش را
جداگانه
توضيح می دهم.
نيروهای
دشمن كه حدود 50
نفر می شدند
از شب قبل در
مسجد روستای
«رزكه» مستقر
شده بودند.
آخرين شناسائی
ها صبح زود
روز 17 آذر صورت
گرفت. خود كاك
اسماعيل
فرماندهی
عمليات را بر
عهده گرفت. در
اين عمليات
رفقائی چون
اسد شرهانی
نژاد، علی
مغان، اصغر
اميري، مهدی
تهران،
غلامرضا
سپرغمي،
فرهنگ سراج و
شاهپور عالی
پور و حشمت
اسدی و حسين
رياحی كه به
تازگی همراه
با منصور قماشی
به جنگل
برگشته
بودند، شركت
داشتند. دو
گروه، به چهار
تيم تقسيم
شدند. دو تيم
از گروه قاسم
تحت رهبری
سهيل سهيلی و
فرامرز فرزاد
قرار بود از
سمت چپ به محل
استقرار
پاسداران
حمله كنند و
تيم بعدی كه
از گروه امين
اسدی بود از
روبرو. يك تيم
هم بعنوان
تامين در پشت
سر رفقا مستقر
شد. قرار بود
عمليات در راس
ساعت 11 با شليك
يك گلوله آر پی
جی به محل
استقرار
پاسداران
توسط تيم گروه
امين اسدی
شروع شود. اما
عمليات در
ساعت ده و ربع
با شليك يك
تير هوائی از
جانب رفيق
يوسف گرجی
شروع شد. علتش
اين بود كه
هنگام محاصره
پايگاه با دو
قاطر سوار
روبرو شديم.
ابتدا فكر
كرديم كه از
اهالی روستا
هستند اما از
عوامل دشمن بودند
و سريعا از
دست ما فرار
كردند. يوسف
گرجی برای
پيشگيری از هر
نوع خطر
احتمالی
زودتر از موعد
نبرد را آغاز
كرد. در گيری
شروع شد، هر
چند كه دشمن
كاملا
غافلگير نشد.
رفيق فريدون
سراج كه آر پی
جی زن ماهری
بود و روز 22
آبان در به
آتش كشيدن ريو
ارتشی توانائی
خود را به
اثبات رسانده
بود، با آر پی
جی چادر اسلحه
خانه پايگاه
را مورد هدف
قرار داد و
آنرا به آتش
كشيد. درگيری
اينطور آغاز
شد. اولش
پاسداران
وحشتزده به اينطرف
و آنطرف می
دويدند. پس از
اينكه به خود
آمدند دست به
مقاومت زدند.
به غير از تك
تيرهای
پراكنده و
هراز چندگاه
صدائی از شان
در نمی آمد. پس
از يك ساعت و
نيم نبرد كاك
اسماعيل از طريق
بی سيم به
گروه امين اسدی
فرمان پيشروی
برای تصرف
پايگاه داد
اما زمان زيادی
نگذشته بود كه
فرمان را لغو
كرد. در نتيجه
قوای ما عقب
نشينی كردند و
از صحنه نبرد
بيرون كشيدند.
در اين نبرد
دو تن از رفقای
ما زخم سطحی
برداشتند.
رفيق فرامرز
فرزاد شست
پايش تير خورد
و گلوله ای سر
رفيق علی
عليزاده (علی
ام يك ) را
خراشيد. كشته
و زخمی های
دشمن به بيست
نفر می رسيد.
رژيم برای نقل
و انتقال
كشته ها و زخمی
های خود از هلی
كوپتر
استفاده كرد.
فردای آنروز رژيم
در شهر آمل
برای هشت نفر
از پاسداران
مراسم تشييع
جنازه برگزار
كرد اما اعلان
نكرد كه
مزدورانش در
كجا كشته شده
اند.
قبل از
اينكه به
جوانب ديگر
اين عمليات و
نقاط ديگر
بپردازم
اينرا هم
بگويم كه ما
بعد از عمليات
آن منطقه را
ترك نكرديم و
برخی
ارتباطات با
جوانان روستای
«رزكه» برقرار
كرديم. درست
سه روز بعد
يعنی 20 آذرماه
ساعت 4
بعدازظهر يك
تيم شش نفره
از رفقا هنگام
گشت زنی
دوباره به
پايگاه دشمن
نزديك شدند.
دشمن با قطع
درختان اطراف
پايگاه و
ايجاد سنگرهای
دفاعی
توانسته بود
پايگاه خود را
مستحكم سازد.
آنزمان هنگام تعويض
پست پاسداران
بود. گله ای از
پاسداران دور
وانتی را
گرفته بودند،
رفقا از فرصت
استفاده
كردند و با
خالی كردن
چندين رگبار
حدود 12 نفر از
آنان را كشتند
و سريعا عقب
نشستند. دشمن
مدتی منطقه
اطراف پايگاه
را با نارنجك
انداز و تيربار
و خمپاره زير
آتش گرفت اما
به هيچ كسی
آسيبی نرسيد.
اطلاعيه نظامی
شماره 2
سربداران به
اين دو درگيری
اختصاص داشت.
برگرديم به
جوانب ديگر
عمليات 17 آذر و
اتفاق ناگواری
كه برای ما
پيش آمد؟
عملا در جاده
«امامزاده
عبدالله» به
دليل گم كردن
راه، كمين
گذاشته نشد.
عمليات «محمد
آباد» نيز
ساعت 4
بعدازظهر
شروع شد. رفقا
با آماج نظامی
روبرو نشدند.
جلوی يكسری
كاميونها را
گرفتند اما
متاسفانه بار
همه آنها
مركبات بود.
البته
توانسته
بودند آذوقه
موجود در جهاد
سازندگی اين
روستا را
مصادره كنند و
بعدا با اسب
خود جهاد آنها
را به جنگل
حمل كنند.
آنروز مصادف
شد با قراری
كه سر جاده با
رفيق مراد
داشتيم. اين
قرار حوالی
روستای «رزكه»
بود اما بدليل
درگيری اجرا
نشد. رفيق
مراد سه تن از
رفقای كرد را
برای پيوستن
به صفوف
سربداران با
خود همراه
داشت. مراد
زمانيكه قرار
اجرا نمی شود
در ادامه راهش
به كمين رفقا
در جاده هراز
بر می خورد.
آندوره رفيق
مراد برای رفت
و آمدهای خود
از پوششهای
خانوادگی
استفاده می
كرد و بسياری
از اعضای
خانواده رفقا
با كمال ميل
او را همراهی
می كردند.
مراد در محل
راهبندان
توقف می كند و
رفقای جديد را
تحويل گروه
وريا می دهد.
برخی رفقا در
محل به خوش و بش
با اعضای
خانواده شان می
پردازند و
همزمان رفقای
جديد را به
سمت كمين پشت
می فرستند.
هوا تاريك شده
بود. رفقای
كمين كه تحت
مسئوليت رفيق
محمد پوئيد
(حيدر) بودند
به سه رفيق
جديد ايست می
دهند و اسم شب
می خواهند اما
صدای آشنائی
نمی شنوند. به
خيال اينكه
ممكنست از
افراد دشمن
باشند (چرا كه
دشمن همزمان
در حال احداث
پايگاه در
بالای روستای
«محمد آباد»
بود) بسمت
رفقا
تيراندازی می
كنند. دو تن از
رفقا زخمی
شدند و ديگری
توانست خودش
را از تيررس
گلوله ها خارج
كند و بالاخره
به كمين پشت
جاده بفهماند
كه خودی است.
رفيق حشمت رضا
محمديان از
رفقای سنندج
بشدت زخمی شد
و رفيق ديگر
زخمش چندان جدی
و عميق نبود.
صحنه غم انگيز
و تراژيكی
بود. رفيق
بهناد
گوگوشويلی كه
رفيق بسيار
شجاع و مصممی
بود و هيچ خطری
نبود كه او را
از انجام
تصميمی باز
دارد پيشنهاد
داد كه سريعا
رفيق حشمت رضا
محمديان را به
تهران ببرد.
رفقا سريعا
جلوی يك ماشين
شخصی را
می گيرند.
راننده با
كمال ميل
موافقت می كند
و رفيق بهناد
همراه با رفيق
حشمت بسمت تهران
راه می افتند.
نزديكی های
رودهن، حال
رفيق حشمت به
وخامت می
گرايد و
سرانجام در
آغوش رفيق
بهناد جان می
دهد. رفيق
بهناد پيكر بی
جان حشمت را
در خرابه ای
كنار جاده می
گذارد تا بعدا
با كمك رفقای
ديگر چاره ای
برای انتقال
پيكرش بجويند.
فردا صبح
جنازه رفيق حشمت
توسط اهالی
محل كشف و
توسط رژيم به
سردخانه ای در
تهران منتقل می
شود. اما رژيم
بوئی از ماجرا
نبرد و فقط در
روزنامه ها
خبرش را بعنوان
مرگ مشكوك يك
فرد ناشناس
اعلام كرد. تا
آنجائيكه
اطلاع دارم
بعدا خانواده
رفيق حشمت توانست
جنازه اش را
تحويل بگيرد.
اين واقعه
ناگوار كه بهر
حال امكان پيش
آمدنش در هر
جنگی هست
تاثير روحی
منفی بر صفوف
ما داشت. اما
همگی رفقا
بويژه رفيق
پوئيد كه
مسئول كمين بود
توانستند با
اين تاثيرات
منفی آگاهانه
مقابله كنند و
از پس عوارض
روحيش بر بيايند
و عزم شان را
بر ادامه
مبارزه جزمتر
كنند.
جمعبندی تان
از اين
عملياتها چه
بود؟
جمعبنديهای
اوليه عمدتا
شامل يكسری
مسائل تاكتيكی
بود و بررسی
نقاط قوت و
ضعف و
اشتباهات ما در
اين عملياتها.
يك مقدار
مسائل تحت
الشعاع جمعبندی
از واقعه
ناگوار قرار
گرفت. تا
آنجائيكه به خاطرم
می آيد اينكار
عمدتا در هر
گروه عملياتی
صورت گرفت. هر
چند كه اين
عمليات از نظر
ضربه زدن به
رژيم موفقيت
آميز بود اما
به اهدافی كه
می خواستيم
نرسيديم.
پايگاه رژيم
به تصرف در
نيامد، مشكل
آذوقه هم حل
نشد، كمين
جاده
«امامزاده
عبدالله» هم
اصلا عملی
نشد. با توجه
به كمبود
مهمات فشنگی
كه می خواستيم
در اثر تصرف
پايگاه بدست
آوريم بدست نيامد
و بخشا هم
مصرف شد. رفيق
شهاب در مجموع
از نتايج اين
عمليات راضی
نبود و می گفت
ما بجای نابود
كردن قوای
دشمن آنها را
تار و مار
كرديم. اما
جمعبندی از
اين عمليات
خيلی زود تحت
الشعاع بحثهای
كلی تر درون
شورای رهبری
سربداران
قرار گرفت.
مشخصا بحثهايی
كه رفيق رياحی
طرح كرد. رفيق
رياحی تازه از
شهر بازگشته
بود و در
جريان
جمعبنديها و
تصميم گيريهای
بعد از 22 آبان
قرار نداشت.
او بطور كلی
مخالف عمليات
نظامی در جنگل
و اطراف جنگل
بود و می گفت
بايد هر چه
زودتر كاری
كنيم كه به
شهر برويم. او
اخبار زيادی
از تاثيرات
سياسی عمليات
22 آبان بر مردم
شهر و كل كشور
با خود بهمراه
آورده بود. او
در اين
چارچوبه از
عمليات رزكه
جمعبندی می
كرد و ميگفت
نتايج آن نشان
داد كه فايده
ندارد. رفيق
شهاب بشدت با
اين بحث
مقابله كرد و
گفت ما قرار
بود كارهائی
بكنيم كه
نكرديم، از
كاری كه نشده،
نمی توانيم
جمعبندی كنيم.
ما هنوز آهنگی
نزديم كه
بگوئيد صدايش
بد است. ما فقط
يك نت را بصدا
درآورديم.
خلاصه بحثهای
حادی در ميان
رهبری و كليه
رفقا براه
افتاد.
امروزه كه
به آن درگيری
نگاه می كنيم
می توانيم بر
چند نكته خاص
انگشت
بگذاريم. دليلی
نداشت كه بپای
سازماندهی
عمليات مركب
برويم. يك
نيروی نسبتا
ضعيف و كوچك
تا زمانی كه
قدرت كافی
بدست نياورد
بايد از عملياتهای
پيچيده و مركب
و و پر سر و صدا
و بزرگ احتراز
كند و به
عمليات ساده و
كوچك، البته
پيگيرانه و نقشه
مند بپردازد
چرا كه احتمال
پيروزی در
آنها بالاست.
بعلاوه در آن
شرايط عملا
طراحی عمليات
مركب موجب
پراكندگی قوای
ما شد. در
صورتيكه می
توانستيم در
همان عملياتها
با تمركز كليه
قوای خودمان
بر قوای دشمن،
برتری مطلق
كسب كنيم و هر
يك از آن
نبردها را تا
پيروزی كامل
به پيش ببريم.
در صحنه
خود درگيری
«رزكه» و در
چارچوبه همان
آرايش قوا،
جهت عمده تهاجم
و در نتيجه
تمركز قوای
بيشتر هم در
آن جهت روشن
نبود.
بنابراين نمی
شد راحت پيشروی
كرد. مضافا،
كاك اسماعيل
هنگام نبرد
قاطعيت كافی
را برای
پيشبرد نقشه
از خود نشان
نداد و فرمان
پيشروی را لغو
كرد. بويژه
آنكه در همان
وضعيت احتمال آن
بود كه پايگاه
را تصرف كنيم.
دلايل مختلفی
برای بروز اين
عدم قاطعيت
وجود داشت.
بهر حال زمانی
كه نيروئی
حمله می كند و
طرف مقابل
دفاع، احتمال
شهيد دادن
نيروی مهاجم
بسيار بالاست.
اين يكی از
نگرانيهای
دائمی كاك
اسماعيل بود
كه در جنگل بی
جهت كشته
ندهيم و
نيروهای مان
را برای نبرد
در شهر حفظ
كنيم. بعلاوه
مشكل كمبود
مهمات هم عمل
می كرد كه در
صورت نگرفتن
پايگاه، می
توانست برای
ما مسئله ساز
شود. بهر حال
تجربه درگيری
دوم «رزكه»
نشان داد كه
براحتی می شد
هنگام نقل
مكان دشمن
ضربات نابود
كننده بر
قوايش وارد
كرد. مسلما
اگر دنبال
عملياتهای
ساده تر و
كوچكتر بوديم
امكان نقشه
ريزی برای
گرفتن ذره به
ذره اسلحه و
مهمات هم بود.
براحتی می شد
كمين گذاشت و
گشتی های دشمن
را بدام
انداخت. اما
چنين سياستی
نيازمند فعال
كردن پايه های
جنگ ما در
روستاهای
اطراف بود.
امری كه ما
برايش برنامه
چندانی
نداشتيم.
ممكنست در اين
زمينه بيشتر
توضيح دهي؟
يك نيروی نظامی
برای پيشبرد
فعاليتهايش
نيازمند نان و
اطلاعات و
گسترش نفراتش
است. منبع همه
اينها توده های
مردمند. تامين
نان و اطلاعات
بخش مهمی از
جنگ را تشكيل
می دهد. در يك
جنگ انقلابی
تنها از طريق
مردم است كه می
توان اين دو
را تامين كرد
و فقط از ميان
آنان می توان
رزمندگان
بيشتری را به
صفوف جنگ جذب
كرد. روشن است
كه جنگ
سربداران
بطور كلی با
اتكاء به خود
و امكانات
مردمی آغاز
شد. تقريبا می
توانم بگويم
در تمام طول
فعاليت نظامی
سربداران
هيچگاه نبود
كه ما به مردم
رجوع كنيم و
تقاضای كمك
كنيم و آنان
دست رد بر
سينه ما
بزنند. تقريبا
ما تمامی زخمی
ها را با اتكاء
به رانندگان
جاده هراز به
تهران منتقل
كرديم و يا هر
زمان كه
ارتباطات ما
با تشكيلات شهر
قطع می شد،
راننده ها
رفقای ما را
به شهر می
رساندند و
خودشان هم
پوششهای
مناسب جور می
كردند. اكثر
راننده ها
ابراز ارادت می
كردند، حتی
آدرس و شماره
تلفن خود را
به ما می دادند
كه هر وقت كمك
خواستيم
سراغشان
برويم. حتی
زمانيكه به
شهر رفتيم
بسياری از
راننده
وانتها می
گفتند ما با
مواد غذائی به
كنار جنگل در
جاده هراز می
آمديم و هی
بوق
می زديم كه
بياييد غذا
ببريد اما نمی
آمديد. اكثريت
كارگران كافه
های كنار جاده
به ما كمك می
كردند. قبل از 22
آبان جوانی از
يك از روستاهای
اطراف وقتی
نياز ما به سه
راهی را فهميد
با اسبش به
شهر رفت و
خورجين اسبش
را پر از سه
راهی كرد و به
جنگل آورد.
اين در
شرايطی بود كه
رفقای
تشكيلات شهر
برای اينكه
مورد سوء ظن
قرار نگيرند
دو تا دوتا سه راهی
می خريدند.
بعد از 22
آبان بارها
چند تن از
اهالی
روستاهای
اطراف خودشان
كيسه های گندم
و برنج را برای
ما به جنگل
حمل كردند و
حتی يك بار به
كاك محمد در
شناسائی از
پاسگاهی كمك
كردند. رفقای
محلی می گفتند
حتی يكی از
اهالی اين
روستاها قبل
از 22 آبان به ما
پيشنهاد كرد كه
بی سيمی به او
بدهيم تا از
تحركات دشمن
ما را مطلع
سازد. همه
اينها نشانه
پتانسيلهای
انقلابی بود
كه كاملا می
شد بدانها متكی
شد. چند جوان
رزكه ای به
ديدار ما می
آمدند و حتی
بعد از قيام
آمل هم برخی
از اهالی رزكه
كه كارگر كافه
های كنار جاده
بودند، در سخت
ترين شرايط
كمكهای تعيين
كننده ای به
ما كردند. اما
ما نه تنها
برنامه مشخص و
درازمدتی برای
سازماندهی
آنها نداشتيم
بلكه همان
اتكاء
محدودمان هم مدام
تحت الشعاع
برنامه رفتن
به شهر قرار می
گرفت.
اما در
مقابل، دشمن
از آذر ماه
شروع به فعال
كردن پايه های
خودش كرد و
دست به ايجاد
انجمنهای
اسلامی در
روستاهای
اطراف زد. در
بسياری از
روستاهای
كنار جنگل تا
آنزمان از
انجمنهای
اسلامی خبری
نبود. يكی از
تقاضاهای
مدام اهالی
اين روستاها
از همان زمانی
كه در جنگل
مستقر شده
بوديم اين بود
كه دخل معدود
جاسوسان رژيم
را بياوريم.
امری كه برای
ما بويژه در
دوران اوليه
از آب خوردن
هم ساده تر بود.
اما تحت
عناوينی چون،
اين به كار
اصلی ما نمی
خورد و می
تواند ما را
به پراكنده
كاری و خرده
كاری بيندازد
از اينكار
اجتناب می
كرديم. در
صورتيكه همين
عناصر جاسوس،
افراد محلی كه
با ما همكاری
داشتند را لو
دادند و موجبات
دستگيری شان
را فراهم
آوردند.
مجازات
جاسوسان بخشی
از پاك سازی
يك منطقه از
وجود دشمن
است. امروزه
كه نگاه می
كنيم همه
اينها مربوط
به آن می شد كه
ما درك مان از
پيشبرد
مبارزه
مسلحانه كوتاه
مدت بود نه
درازمدت. در
تصوير ما از
جنگ، روستاها
و توده های
روستايی نقش
چندانی
نداشتند.
روحيه نيروهای
ما در اين
دوره چطور
بود؟
ما در مجموع
نسبت به دوران
قبل از 22 آبان
با يك افت
روحيه روبرو
شديم. مهمترين
عامل آن،
تغيير در
سياست و
تاكتيك بود.
آمادگی
ايدئولوژيك -
سياسی كافی
برای چنين
تغييراتی
نبود. رفقا
اساسا حول قيام
فوری در شهر
بسيج شده
بودند و
سياستهای
جديد قابل هضم
نبود. بويژه
آنكه ناروشنی
و ابهاماتی در
آن ديده می شد.
البته عوامل
ديگری هم در
اين زمينه نقش
داشت. فشارهای
زندگی در جنگل
و گرسنگی مدام
هم جای خودش
را داشت.
در واقع ما
با شرايط
كاملا جديد و
بسيار دشواری
روبرو شديم.
مصاف
ايدئولوژيك
مهمی در مقابل
ما قرار داشت.
هر يك از ما در
معرض انتخاب
آگاهانه ديگری
قرار داشتيم و
مجددا در بوته
آزمايش قرار
گرفتيم. بطور
كلی با دو
برخورد متضاد
روبرو شديم.
برخی از رفقا
قادر به تحمل
اين فشارها
نشدند. اما اكثريت
رفقا از اين
آزمايش
سربلند بيرون
آمدند و
توانستند
روحيه مبارزه
جوئی و رزمندگی
خود را حفظ
كنند. عملا هر
يك از رفقا سعی
می كرد بخشی
از راه حل
باشد نه بخشی
از مشكل.
آن دسته
معدودی كه
قادر به تحمل
فشارهای فوق
نشدند، جنگل
را ترك كردند.
اولين موردی
كه با آن
روبرو شديم و
خيلی توی ذوق
همه زد، فرار
يكی از جوانان
روستای
«مرزنكلا»
هنگام نگهبانی
صبح بود. او با
اسلحه به
روستای خود
برگشت و پس از
مدت كوتاهی
توسط سپاه
دستگير شد.
محل اختفای
اسلحه اش را
لو داد و به
همكاری با
رژيم پرداخت.
در واقع رژيم
از طريق او به
توان واقعی ما
پی برد. رژيم
تا مدتها از
او برای
شناسائی رفقای
ما در پست
بازرسی پليس
راه استفاده می
كرد. اگر چه
برخی مشكلات و
محدوديتها
برای ما پيش
آورد اما ضربه
ای نتوانست به
ما بزند.
عمده
نيروهای بومی
كه به ما
پيوستند در
فاصله يك ماهه
پس از درگيری 22
آبان ما را
ترك گفتند.
سازمان مجاهدين
از طريق روابط
فاميلی و از
طريق گالشها
به هواداران
شان كه به ما
پيوسته
بودند، ييغام
داد كه بيرون
بكشيد، خودمان
برنامه داريم.
البته هيچ
برنامه ای در
كار نبود و
اكثريت آن
افراد بعدها
دستگير شدند و
كسانی چون
محمد جواد
يقينی و علی
رجائی (آرش)
اعدام شدند. يكی
از افراد
مجاهدين بنام
محمد معادی پس
از اينكه به
پائين رفت و
ديد خبری نيست
دوباره برگشت.
برخی از
فعالين
اتحاديه هم
قادر به تحمل
اين شرايط
نشدند و بنا
به دلايل
مختلف دچار
ترديد و تزلزل
شدند، به
پائين رفتند،
بجز معدودی كه
بكلی فعاليت
انقلابی را
كنار گذاشتند
بسياری از اين
رفقا در پائين
در رابطه با
تامين تداركات
سربداران نقش
گرفتند و
خدمات مهمی در
اين رابطه
انجام دادند.
به دليل
اين ترك
كردنها عملا
گروه رهبر
منحل شد و
رفقای باقی
مانده آن گروه
در گروههای
ديگر ادغام
شدند. البته
همان دوره
صفوف ما به گونه
ای ديگر تقويت
شد. نزديك به
ده نفر از
رفقای كرد،
رفقائی چون
عبدالله
ميرآويسی
(عبه)، قادر
خضری (كاك
صلاح)، ناصر
قاضی زاده
(كاك آزاد)
عبدالرحيم
بيگله، حميد
رضا خياباني(رضا)
و بيژن اميری
(شوان) به صفوف
ما پيوستند.
اين رفقا
عليرغم جوانی
از ديد گسترده
ای برخوردار
بودند و برای
شان تفاوتی نمی
كرد كه در كجا
عليه جمهوری
اسلامی می
جنگند.
در اينجا
اينرا هم
بگويم كه درست
است كه ما بطور
كلی با يك افت
روبرو شديم
اما اين بشدت
ناموزون بود.
از يكسو، رهبری
درحال يادگيری
و بالا بردن
توان خود برای
مقابله با
چنين شرايط
دشواری بود و
از سوی ديگر،
در مقابل كنار
كشيدن معدودی
فعالين با
سابقه تر،
آشكارا در
ميان اكثريت رفقا
بويژه رفقای
جوانتر جهشی
را شاهد
بوديم. رفقائی
چون مجتبی
سليمانی (كاك
سهراب)، احمد
سينا (احمد
چهار صد)،
حميد راج پوت
(حميد آر پی جي)
مهدی تهران،
علی صفاري(از
رفقای شمال)،
خسرو مشهد،
فرح خرم نژاد
رو آمدند و
روحيه استقامت
و پايداری را
در ميان
مجموعه تقويت
كردند.
فشار گرسنگی
خيلی زياد
بود؟
خارج از حد
تصور. بويژه
آذرماه اوج بی
غذائی ما بود.
كارمان به
خوردن برخی
ميوه های وحشی
و پائيزی جنگلی
مانند ازگيل و
خرمالو كشيد
كه آنها هم
زود ته
كشيدند. سيگاری
ها به دود
كردن برگ
درختان رو
آوردند.
متاسفانه
شكار گراز
آسان نبود، هر
چند يكی دوبار
صورت گرفت. ولی
عمدتا به دليل
امنيتی از
زاويه لو رفتن
محلهای اقامت
مان از انجامش
خودداری می
كرديم. يكی از
دو قاطری كه
داشتيم هم در
اثر بی علفی
در حال موت
بود، مجبور
شديم آنرا
بكشيم و
بخوريم.
بجز مقداری
حبوبات و چای
و سير چيزی
نداشتيم. يادم
می آيد كه كاك
اسماعيل بجای
قند از سير
استفاده می
كرد و به بقيه
می گفت بخوريد
خيلی خوبست.
روزهای متوالی
می شد كه جز
مشتی نخود
پخته يا چند
عدد خرما و
كشمشی كه از طريق
گالشها يا
قرارهای سر
جاده بدستمان
می رسيد، چيزی
نداشتيم.
در همين جا
از يك رفيق
برجسته بنام
محمد صادق يزدان
پناه (محسن
آشپز) ياد می
كنم كه
مسئوليت آشپزی
جمع را بر
عهده گرفته
بود. در واقع
اين يكی از
مشكلترين
مسئوليتها
بود. هيچكاری
به اندازه
تقسيم گرسنگی مشكل
نيست. او با
حوصله، دقت،
نظم و صداقت بی
نظير و با در
نظر گرفتن
وضعيت تك تك
رفقا اين مهم
را به انجام می
رساند. او
مجبور بود
وضعيت همه را
حساب كند ببيند
چه كسی بيمار
است و چه كسی
به خاطر كار
بيشتر، نياز
بيشتری دارد.
صادق از
فعالين
كنفدراسيون
احياء و عضو تشكيلات
اصفهان بود.
صادق استاد
دانشگاه اصفهان
بود و اين يك
موضوع شوخی
ميان ما بود
كه می گفتيم
ببيند چقدر
مهم هستيم كه
آشپز ما يك استاد
دانشگاه است.
صادق يك
كمونيست
برجسته بود و
برايش مدرك
تحصيلی نشانه
هيچ امتيازی
نبود و برايش
هيچ ارزش ويژه
ای نداشت.
گرسنگی را
كنار خستگی
مفرط، بيخوابی
مداوم،
راهپيمائی های
شبانه،
بارانهای سخت
پائيزي،
رطوبت و سرما،
نداشتن
سرپناه مناسب
و بيماری های
مختلف مانند
خارش غير قابل
تحمل، اسهال،
يبوست، پا
دردهای شديد
بگذاريد تا
عمق و شدت
فشارها را
بفهميد. يادم
می آيد دوره
بنديهای
اقامت مان در
جنگل را برحسب
خوراكی ها و
بيماريها
تقسيم بندی
كرده بوديم.
دوران
خرمالو،
دوران خارش و
غيره. اما ما
بخاطر اهداف
انقلابی مان
در مقابل همه
اين مشكلات
مقاومت كرديم.
رفيق سيامك
زعيم در بسيج
ايدئولوژيك
رفقا و تقويت
انگيزه های
انقلابی نقش
كليدی داشت.
خوب بخاطر
دارم در يكی
از شبهای
طولانی و سرد
پائيزي، به
خاطر مشاهده
نور مشكوكي،
كاك اسماعيل
بيدار باش
داد. همگی
كنار آتش گرد
آمده بوديم.
رفيق شهاب كه
همواره آماده
بحث و گفت و گو
بود بحث
ايدئولوژيكی
مهمی براه
انداخت. او كه
دانش ژرفی از
تاريخ ايران و
جهان داشت با ذكر
نمونه های
مختلف از
استواری شگفت
انگيز
انقلابيون
كشورهای
مختلف برای
كسب آزادی سخن
گفت. از اينكه
انقلاب بدون
انجام
فداكاريهای
حيرت انگيز
پيروز نخواهد
شد. مثال
ستارخان را زد
كه در رابطه
با محاصره 11
ماهه تبريز
توسط قوای
استبداد گفته
بود ما يونجه
خورديم ولی
آزادی گرفتيم.
يادم
می آيد آن شب
كسی به گرسنگی
فكر نكرد و
خستگی از چهره
همه رفقا رخت
بر بسته بود.
انگار همه به
يك منبع انرژی
جديد دست
يافته بودند.
دوران سختی
بود اما دوران
پر غنائی بود.
اهداف انقلابی
مشترك، زندگی
تنگ و فشرده
جمعي، يگانگی
نزديك و
انضباط جمعی
ما را قوی تر و
تحمل هر مشكلی
را آسان می
كرد. احساسی
كه بر همگان
غالب بود
احساس رضايت
خاطر بود چرا
كه مجدانه در
حال انجام
وظايف انقلابی
بوديم كه
مبارزه طبقاتی
بر دوش ما
نهاده بود
آنهم در عالی
ترين شكلش يعنی
مبارزه
مسلحانه
انقلابي.
در همين
رابطه بايد به
گردهمائی های
شبانه اشاره
كنم كه نقش
مهمی در حفظ
روحيه انقلابی
و تقويت حس
همبستگی و
رفاقت در ميان
ما داشت.
گردهمائی هائی
كه با خواندن
سرودها و
آوازهای
انقلابی و
مترقي، ياد
كردن از
جانباختگان و
ديگر برنامه
های هنری
همراه بود. در
آن گردهمائی
ها رفقائی كه
طبع شعری
داشتند اشعار
خود را ارائه
می دادند،
رفقائی كه در
سوگ رفقای از
دست رفته
ترانه ای
ساخته بودند،
ترانه های خود
را می
خواندند. شب
يلدای سال 60 در
جنگل فراموش
نشدنی است.
رفقا با
برافروختن
آتشی عظيم،
جشن بزرگی بر
پا داشتند و
با خواندن
سرودهای
انقلابي،
پايكوبی و رقص
جمعی از هر
مليتي،
درختان را به
لرزه در
آوردند.