چين، ديكتاتوري پرولتاريا و
پروفسور بتلهايم
(يا
چگونه از رويزيونيسم انتقاد نکنيم)
نوشته سي. آر
(از انقلاب، نشريه
تئوريك كميته مركزي حزب كمونيست انقلابي آمريكا، شماره 5، نوامبر 1979)
اينكه چين ديگر بر جاده
سوسياليستي قرار ندارد، واقعيتي است كه اينك وسيعاً از سوي صاحبان ديدگاههاي
متفاوت سياسي مورد قبول واقع شده است. حتي در بين كساني كه تغييرات متعاقب مرگ
مائوتسه دون را با روي گشاده پذيرا شدند اين نظريه عموميت مي يابد كه اين تغييرات
به معناي جدايي از خط انقلابي مائو بوده و هيچ وجه مشتركي با انقلاب سوسياليستي
ندارد.
واقعيت اينست كه
رويزيونيستهاي چيني دنباله رواني دارند. صف رنگارنگي از "احزاب" سوسيال
شوونيست از نروژ گرفته تا استراليا بوجود آمدند (در ايالات متحده مايك كلانيسكي و
شركاء از حزب كمونيست ماركسيست ـ لنينيست، نمايندگان اصلي ـ هر چند نمايندگاني رقت
انگيز ـ اين گرايش محسوب ميشوند.) اينها به گرمي به رويزيونيسم متعفني كه در چين
بقدرت رسيد خوش آمد گفتند. اين واقعه بطور كامل به بزدلي نوع "برادر"
(رهبر رويزيونيستهاي آمريكائي) پا داد. و همچنين برخي "دوستان" قلابي
چين هم وجود دارند. افرادي نظير سران انجمن دوستي خلقهاي چين و ايالات متحده يا
رهبران گروه مطالعات سياست چين در انگلستان. كساني كه ساليان سال "همراهان
نيمه راه" انقلاب چين بودند، اما اينك با كمال ميل با
ضدانقلاب همسفر گرديده اند. آنها در سياست رهبران چين مبني بر "گشايش بسوي
غرب" (كه اجراي آن توسط دن، هوا و امثالهم اعمال ميشود تنها به مفهوم موس موس
كردن پشت امپرياليسم آمريكا و بلوك جنگيش مي تواند باشد)، فرصت جديد و غبرمنتظره
اي مي بينند كه از بابت "ايمان" (كوري) كه ساليان سال بشيوه اي رواقي
داشتند، سودي ببرند. "ايمان" به اينكه هر آنچه در چين ميگذرد حتما خوبست
و براي كسب و كار بهتر هم خواهد شد
اما اين قبيل تملق
گوييهاي تنفرانگيز مشخصاً تحت الشعاع يك روند حائز اهميت و دلگرم كننده قرار گرفته
است ـ روند مقاومت در برابر خيانت دن سيائوپين، هواكوفن و شركاء. با وجود پيروزي
رويزيونيسم در چين و برخي سردرگمي ها و گيج سري هايي كه در ميان ماركسيست ـ
لنينيست ها و ديگر نيروهاي انقلابي سراسر جهان پديد آورد (گيج سري هايي كه با
خيانت نفرت انگيز انور خوجه و رهبري حزب كار آلباني به صفوف انقلاب تشديد يافت و
بواسطه حملات مبتذل آنها به مائوتسه دون فزوني گرفت) يك روند رشد يابنده در ميان
احزاب و گروههاي م ـ ل و همينطور در بين عناصر طالب انقلاب وجود دارد كه ميخواهد
قاطعانه به ضديت با رويزيونيست هاي چيني برخاسته و در همان حال با قاطعيت از نقش و
خدمات عظيم انقلابي مائوتسه دون به دفاع برخيزد. در بين همين نيروها درك از اهميت
جمعبندي عميق و صحيح از علل و درسهاي اين عقبگرد تلخ در چين، جهت دست زدن به
مبارزه انقلابي آگاهانه تر و پيگيرانه تر فزوني كي يابد.
مضاف بر اين، در
بين آنان كه بخشي از صف وسيع دوستداران و پشتيبانان چين سوسياليستي بودند، يك
مخالفت قوي با عقبگرد رويزيونيستي در چين جريان يافته و به محكوم كردن اين واقعه
برخاسته اند. در بين اين نيروها تلاشهايي نيز براي تجزيه و تحليل از پايه هاي اين
عقبگرد صورت ميگيرد. برخي از اين تحليلها، نهايتاً پاره اي از مسائل مهم را مورد
برخورد قرار داده و به همين علت به تحليلهايي مورد توجه و مباحثه انگيز بدل گشته
اند. يكي از قويترين اين اظهارات از سوي پرفسور شارل بتلهايم، رئيس سابق انجمن
دوستي فرانسه ـ چين و شاگرد برجسته جامعه سوسياليستي به هنگام اقامت و كار در
اتحاد شوروي در سال 1936، ابراز شده است. او مدير تحقيقات در مدرسه تحقيقات عالي
پاريس از سال 1948 و همينطور مدير مركز تحقيقات برنامه ريزي سوسياليستي و سردبير
نشريه "مسائل برنامه ريزي" بوده است. پرفسور بتلهايم در بسياري از
كشورهاي سابقاً مستعمره از جمله هند، كوبا، الجزاير، كامبوج و گينه بمثابه يك
مشاور اقتصادي و فني خدمت كرده است. از اواخر 1960 بتلهايم عمدتاً تحت تاثير
انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي چين، درگير طرح بزرگي جهت تبيين دوباره اقتصاد
سياسي جامعه سوسياليستي بر پايه جمعبندي خودش از تجربه اتحاد شوروي و چين شد. اين
تلاش بعدها نتايج خود را در انتشار برخي كتب تئوريك نظير دو جلد تاريخ جامعه
شوروي، بنام "مبارزه طبقاتي در اتحاد شوروي" بروز داد كه تاكنون مسائل
را تا سال 1930 بررسي كرده است. بتلهايم همچنين كتب و مقالات مختلفي درباره چين
منتشر كرده است، نظير "انقلاب فرهنگي و سازماندهي صنعتي در چين" كه بيشتر
به تغييراتي كه در مناسبات توليدي در نتيجه انقلاب فرهنگي رخ داد، ميپردازد. بيشتر
آثار اخير بتلهايم به زبان انگليسي ترجمه شده و در سطح بين المللي خوانندگان وسيعي
بدست آورده است.
بنابراين تعجب
انگيز نيست كه نامه مورخه 11 مه 1977 بتلهايم مبني بر استعفاء از انجمن دوستي
فرانسه ـ چين توجه بسياري را به خود جلب نموده است. روزنامه با نفوذ لوموند مناسب
ديد كه گزيده هايي از اين نامه را انتشار دهد. در اين گزيده ها جملات زير به چشم
ميخورد: "روش "انتقاد" از 4 نفر بگونه اي به پيش رفته و ميرود كه
هيچ وجه اشتراكي با آموزشهاي صدرمائو ندارد"، و اينكه "بررسي متون
منتشره در چين طي چند ماه اخير و همينطور بررسي تا حد ممكن آنچه در عمل مي گذرد
مرا به اين درك رساند كه يك خط رويزيونيستي اينك تفوق يافته است". بتلهايم در
اين نامه اضافه ميكند "تائيد خط سياسي كه اينك در چين حاكم است يا حتي هر
گونه برخوردي كه بويي از تائيد داشته باشد، به هيچوجه در خدمت خلق چين يا تمام
كساني كه به خاطر سوسياليسم در چين مبارزه ميكنند قرار ندارد". (1)
انتشار اين نامه
بسياري را كه سوالاتي در مورد رهبري نوين پكن داشتند تشويق كرد تا به تحقيق درباره
مسئله بپردازند و دنباله رو كارزار عوامفريبي و بهتان كه در صفحات نشريات چين به
راه افتاده بود، نشوند. چند ماه بعد انتشار نامه سرگشاده يك كانادايي مقيم پكن به
نام "نيل برتون" به بتلهايم در دفاع از رژيم جديد، كاري بودن ضربت
بتلهايم را آشكار ساخت. [1]
برتون نامه اش را
به هيئت تحريريه نشريه آمريكايي مانتلي ريويو فرستاد و از آنها دعوت كرد كه هر دو
نامه را همراه با پاسخي مقتضي از سوي بتلهايم به چاپ رسانند. بتلهايم و مانتلي
ريويو دعوت به مقابله را قبول كردند و شماره جولاي ـ اگوست 1978 را به اين مسئله
اختصاص دادند. اين شماره حاوي انتقاد مفصلتري (49 صفحه اي) از رويزيونيستهاي چيني
به قلم بتلهايم بود كه عنوان "جهش بزرگ به عقب" بر خود داشت. بعدها اين
مقاله بصورت كتابي تحت عنوان "چين بعد از مائو" تجديد چاپ شد كه به يكي
از پرفروشترين كتب و يك محور داغ بحث و مجادله در محافل گسترده افراد راديكال و
انقلابي تبديل شد.
اين اثر بتلهايم
جوانب مثبت بسيار دارد. همين دليل ساده كه اين دوست برجسته چين با تمام قوا عليه
كودتاي رويزيونيستي و خط و سياست احياي سرمايه داري موضعگيري كرد، در خود اقدام
خوبي بود. و بسياري از نكات مشخص را كه او به نقد مي كشد، كاملا بجا مي باشد. او
پوچي و قلابي بودن اتهاماتي كه از سوي حكام كنوني چين عليه "باند چهار
نفر" اقامه ميشد را نشان داد و در افشاي محتواي اين اتهامات مشخص نمود كه
چگونه رويزيونيستها نوشته هاي مائوتسه دون را جعل كرده و نقل قولهايي را خارج از
متن برگزيده اند. گزينشي كه به هيچوجه با محتواي نوشته هاي مائو خوانايي ندارد. او
پوچي واضح دروغهايي كه در مطبوعات بورژوايي همه كشورها وسيعاً تبليغ ميشد را افشاء
نمود، دروغهايي كه چين را در شرف ورشكستگي اقتصادي جلوه ميدادند و اين امر را
نتيجه انقلاب فرهنگي و "دخالتهاي" چهار نفر معرفي ميكردند.
او تاكيد مي كند كه
چگونه احياي قوانين و مقررات "منطقي" و مبارزه عليه "تساوي
طلبي" در دستمزدها، و تقديس بورژوايي آنچه علم و تكنولوژي "بيطرف"
خوانده ميشود همگي جزيي از يك جهتگيري كلي است كه در آن "اينك سود مركز توجه
است."(3) او بدرستي توجه بسياري به سياستهاي نوين چين در كشاورزي مبذول داشته
و نشان ميدهد كه چگونه اين سياستها عقبگرد از سياستهاي مائو مي باشند. او از
نابودي رفرمهاي آموزشي كه در جريان انقلاب فرهنگي كسب شده بودند بمثابه "ضد
انقلاب در آموزش" انتقاد ميكند و تشريح ميكند كه چگونه برقراري دوباره امتحان
ورودي بمثابه معيار تعيين كننده براي پذيرش در "آموزش عالي" و مدارس
مخصوص "افراد بااستعداد" بهمراه تغييرات ديگر تنها به تقويت
"امتيازات خاص براي افراد پولدار و بالاتر از همه در فرزندان كادرها... منجر
ميگردد".(4)
او كنار گذارده شدن
سياست اتكاء بخود مائوتسه دون در تجارت خارجي را مورد نقد قرار ميدهد و بدرستي
خاطرنشان مي كند كه حكام نوين بدون وابستگي به قدرتهاي بزرگ امپرياليستي قادر
نيستند به اهداف اعلام كرده خويش در رابطه با مدرنيزاسيون دست يابند. همه اين
انتقادات صحيح و ضروريند. اما اين، همه برخورد بتلهايم به مسئله نيست. نكات ناراحت
كننده زيادي نيز در استعفانامه بتلهايم و مهمتر از آن در مقاله "جهش بزرگ به
عقب" وجود دارند كه در خور انتقاد جدي ميباشند. نخستين نكته اي كه ميبايد به
آن اشاره شود قصور بتلهايم در دفاع كامل از نقش انقلابي نزديكترين پيروان مائو
يعني گروه 4 نفر است. در واقع بتلهايم پاره اي از اتهامات
قلابي عليه 4 نفر را تلويحاً تائيد ميكند.[2]
بطور مثال بتلهايم اين اتهام بي پايه را كه چيان چين بمدت چهل سال همسر و رفيق
نزديك مائوتسه دون بود، ديگر مورد اعتماد صدر نبوده است. بتلهايم در استعفانامه خويش حتي از اين صحبت ميكند كه رهبري
كنوني چين "انتقاد ضروري از 4 نفر را... نه از موضعي انقلابي بلكه از موضعي
رويزيونيستي به پيش ميبرد".(5) اگرچه وي در پاسخ طولانيتر و جديدتر خود به
برتون (جهش بزرگ به عقب) اساساً به دفاع از 3 تن از 4 نفر پرداخته و در بهترين
حالت در مورد چيان چين ناروشن باقي ميماند. درست در ارتباط با اين گرايش بتلهايم ـ
خصوصاً در بخشهاي پاياني "جهش بزرگ به عقب" ـ در رابطه با قدرت يابي
رويزيونيستها مكاني مهم (اگرچه نه مهمترين مكان) به ضعفهاي خط انقلابي و خطاهاي
نيروهاي انقلابي اختصاص ميدهد. او اينطور مي گويد: "اگر خط مغلوب شد، بدان
خاطر بود كه به نوعي اين خط شكست خورده بود."(6)
بتلهايم در هر دو
اثر مورد بحث، در ارتباط با يك مسئله كليدي مهم از مبارزه اي كه پيش از مرگ مائو
در چين بالا گرفته بود (يعني مسئله فرهنگ) بوضوح خاموش ميماند. در واقع او درباره
عقبگردهاي جدي در اين عرصه مهم هيچ چيز نميگويد. همه اينها با انتقادات وي به
"روشهاي اقتدار گرايانه" اعمال شده از سوي انقلابيون چين، خصوصاً در
برخورد به روشنفكران، و همچنين با فراخوانهاي وي مبني بر گسترش بحث آزاد و
"دمكراسي" تحت سوسياليسم بي ارتباط نيست. همه اينها به وضوح مسائل واقعي
سياسي كه مطرح است، پرده افكنده و نه فقط با شعارهاي عوامفريبانه دن سيائوپين در
مورد آزادي همنوا ميشود، بلكه با تهمتهاي مبتذل بورژوايي عليه حاكميت پرولتري كه
از سوي هر رويزيونيست و "چپ" خرده بورژوا از كائوتسكي و تروتسكي گرفته
تا خروشچف، "ناراضيان" شوروي و همپالگانشان كه بر "ديوار دمكراسي
(بورژوايي) " چين داد و فغانهايشان را ترسيم ميكنند، جور در ميايد.
اين ضعفها نه تنها
كوچك نيستند بلكه بهيچوجه نبايد آنها را اتفاقي دانست. در عين حال كه بتلهايم را
ميبايد از حيث برنامه اي همراه مخالفين رويزيونيسم بحساب آورد و ماركسيست ـ
لنينيست ها ميبايد از اظهارات مثبت وي استقبال كنند، اما ميبايست بي پرده اين نكته
را ابراز كرد و بر آن تاكيد گذارد كه موضع و ديدگاه و روش بتلهايم نه فقط در
مقالات فوق الذكر بر سر چين، بلكه در تمامي آثار وي هيچ ربطي به م ـ ل ـ انديشه
مائوتسه دون[3]
ندارد. آثار او بطور جدي با ضعفهاي مهم ايدئولوژيك ـ سياسي رقم ميخورد، ضعفهايي كه
اگر با قاطعيت مورد نقد قرار نگيرند و تماماً طرد نشوند بسادگي ميتوانند به همان
مسير بورژوايي و به همان سرانجامي كه خط رويزيونيستي مورد نقد بتلهايم رسيده،
منتهي شود. بعلاوه، خطي كه بتلهايم در تخالف با رويزيونيسم هوا و دن به پيش
ميگذارد نه تنها در بسياري جوانب با خط انقلابي مائوتسه دون متفاوتست، بلكه عملا
در ضديت با آن قرار ميگيرد.
لنين در يكي از
گفته هاي مشهور كه غالباً مورد رجوع قرار مي گيرد:
"اغلب گفته و
نوشته ميشود كه نكته عمده در آموزشهاي ماركس، مبارزه طبقاتي است. اما اين واقعيت
ندارد. و از اين نكته غيرواقعي غالباً انحرافي اپورتونيستي از ماركسيسم سر بلند
ميكند... آنهايي كه فقط مبارزه طبقاتي را به رسميت ميشناسند، هنوز ماركسيست
نيستند. آنها هنوز ميتوانند محصور در تفكر بورژوايي و سياستهاي بورژوايي باشند...
تنها كسي ماركسيست است كه به رسميت شناختن مبارزه طبقاتي را تا به رسميت شناختن
ديكتاتوري پرولتاريا بسط دهد. اين چيزيست كه عميقترين تفاوت ميان ماركسيست ها و
خرده بورژوازي (و يا بورژوازي) معمولي را تشكيل ميدهد."(7)
امروز ميبايد اين
نكته را بر پايه تجربه پيشرفته و جمعبندي مائوتسه دون تكامل داد و گفت كه يك
ماركسيست ـ لنينيست اصيل و پيگير كسي است كه به رسميت شناختن و ضرورت ديكتاتوري
پرولتاريا را تا سطح به رسميت شناختن ادامه موجوديت طبقات، مبارزه طبقاتي و خطر
احياي سرمايه داري طي دوره طولاني گذار سوسياليستي و بنابراين ضرورت ادامه انقلاب
تحت ديكتاتوري پرولتاريا بمثابه ابزار حل اين تضادها و پيشرفت به سوي كمونيسم،
ارتقا دهد.
همانطور كه در
خدمات فناناپذير مائوتسه دون جمعبندي شده است، "... اين نكته اساسي تكامل مائو
در زمينه تئوري ماركسيست ـ لنينيستي دولت و بطور مشخص ديكتاتوري پرولتاريا مي
باشد، بخصوص اين نكته در اعمال اين ديكتاتوري و عملي كردن گذار به كمونيسم هيچ
معنايي جز ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا نميتواند داشته باشد."(8)[4]
اين خط و تئوري
پايه اي كه عظيمترين خدمت مائو به م ـ ل و انقلاب پرولتري بحساب مي آيد، بطرق
گوناگون از سوي سخنگويان آشكار بورژوا و همينطور از سوي رويزيونيست هاي شوروي و
امثالهم مورد ضديت و حمله قرار گرفته است. اما خصوصاً در ميان آنان كه ادعاي دفاع
از م ـ ل و موضع ضدرويزيونيستي ـ رويزيونيسم روسي، چيني و ديگر اقسام آن ـ را
دارند اين پر اهميت ترين خط مائوتسه دون ميتواند اساساً از دو جهت مورد مخالفت
قرار بگيرد (و قرار گرفته است). دو موضعي كه نهايتاً و در محتوا بر سر ضديت با
ديكتاتوري پرولتاريا با هم متحدند. يكي از اين دو موضع
ميتواند به اين شكل باشد كه نظريه مبهم ادامه انقلاب (يا حداقل قبول ادامه موجوديت
طبقات و مبارزه طبقاتي)، را قبول مي كند اما مسئله را از مسئله مشخص قدرت دولتي و
اعمال ديكتاتوري پرولتاريا جدا مي كند. ديگر برعكس است. در حرف از مقوله
"ديكتاتوري پرولتاريا" دفاع ميكند و حتي بر آن تاكيد ميگذارد، اما ادامه
موجوديت طبقات يا حداقل وجود طبقات آنتاگونيستي را تحت سوسياليسم (بعد از مالكيت
اساسا جمعي شد) نفي كرده و بر اين مبنا، نياز به ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري
پرولتاريا را نيز نفي ميكند. اين موضع آخري از سوي انور خوجه و حزب كار آلباني اتخاذ
شده است. موضع اول در محتوا موضع پرفسور بتلهايم است.
شارل بتلهايم
دقيقاً كسي است كه مبارزه طبقاتي تحت سوسياليسم را به رسميت ميشناسد، اما نياز به
ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا و نحوه انجام اينكار را درك نميكند. بخاطر
اين خط، بتلهايم اساساً ديكتاتوري پرولتاريا را منحل ميكند و در عين حال از خدمات
انقلابي مائو بمثابه پوششي "چپ" بر گرايش اساساً سوسيال دمكراتيك و ايده
آليستي و استنباطات خرده بورژوايي در مورد "دمكراسي فراگير" سود ميجويد.
اين گرايشي است كه مشخصه اشتباهات بتلهايم است. اين همان چيزيست كه با تمايل آشكار
كم بها دادن به مبارزه در روبنا و "فراموش كردن" عرصه فرهنگ و مهمتر از
همه "انتقاد" از خط انقلابي مائو و 4 نفر مرتبط است. بتلهايم بعلت آنكه
واقعاً خط انقلابي مائو را در پيش نميگيرد بطرق بسيار قرباني ديدگاهي خرده
بورژوايي و شبه تروتسكيستي ميشود. پاسخ وي به اين مسئله كه تحت سوسياليسم عليه
بورژوازي چگونه بايد مبارزه كرد، اين نيست كه بايد از طريق ادامه انقلاب براي
تعميق تحولات در روبنا و زيربنا و، بمثابه بخش تعيين كننده از اين ادامه انقلاب،
بازپس گرفتن قدرت در آن بخش هايي كه توسط بورژوازي غصب شده است ديكتاتوري
پرولتاريا را تقويت كرد. در عوض، او فرياد مبتذل ليبراليسم خرده بورژوايي كه كه
قباي كمونيسم بر تن كرده است را بلند مي كند. ـ او خواهان آن است كه "دمكراسي
سوسياليستي" تعميم يابد. و اعمال "جبر" از سوي دولت پرولتري خاتمه
يابد.
هدف از مقاله ما
افشاي عميقتر و انتقاد از گرايش ايده آليستي و سوسيال دمكراتيك آثار بتلهايم است و
نشان دادن اين كه چگونه اين خط نادرست و اساساً راست روانه در نقدش از
رويزيونيستهاي چيني و ديگر آثارش جريان دارد (مهم نيست كه برخي مواقع شكل "چپ" اتخاذ ميكند).
روشن است كه اينكار را در چارچوبي انجام ميدهيم كه جوانب مثبت آثار بتلهايم زير
سوال نرود. بايد تكرار كنيم كه بتلهايم دشمن نيست؛ اما قطعا يك ماركسيست پيگير و
عميق هم نيست. انتقاد از خط وي كاري اساسي است دقيقا به اين علت كه بر صفوف
انقلابيون تاثير گذاشته است.
در بين كساني كه
بوي تعفن برخاسته از چين كنوني مشامشان را آزرده، برخي ديدگاه آزاردهنده "غلط
بودن خط همه جناح ها" را براي توضيح اوضاع اتخاذ كرده اند. اغلب اين افراد
انتقادات و سوالاتي را صادقانه جلو ميگذارند و معمولا در سمت گيري با مائو و 4 نفر
عليه دن و هوا ـ و چوئن لاي (اگرچه نقش او براي بسياري مبهم مانده) ـ ترديد
ندارند. آنها محقانه خواهان جمعبندي از اشتباهات واقعي هستند تا بتوان از دل اين
عقبگرد تلخ، چيزي مثبت بيرون كشيد. از آنجا كه ظاهرا بتلهايم از درون صفوف انقلاب
يك بررسي و انتقاد منسجم ارائه ميدهد، افراد بسوي تفسير وي جلب ميشوند. اگرچه از
آثار بتلهايم ميتوان چيزهائي آموخت اما جوهر نظرات وي كه بويژه روشنفكران خرده
بورژوا بطور خودبخودي بدان جذب ميشوند، روي "چپ" سكه رويزيونيسم است.
همانطور كه حزب كمونيست انقلابي آمريكا بدفعات اعلام كرده، يك تحقيق و جمعبندي
عميق و علمي از آنچه بر چين گذشت وظيفه اي فوق العاده مهم در مقابل جنبش بين
المللي كمونيستي است. و اينكار هنوز خيلي مانده تا كامل شود.[5]
اما چنين تحقيق و جمعبندي تنها وقتي ميتواند به پيشبرد امر انقلاب بينجامد كه بر
اساس ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون
به پيش برده شود.
الف ـ درباره كتاب "جهش بزرگ به عقب"
بتلهايم
بتلهايم ابتدائا از
طريق ارائه مثال از عرصه هاي گوناگون نشان ميدهد كه چگونه خطوطي كه رسما در چين
كنوني به پيش گذاشته شده و پراتيكهاي منطبق بر آن، وجوهي از يك خط رويزيونيستي
بوده و نابودي دستاوردهاي انقلاب فرهنگي در تئوري و پراتيك را معنا ميدهند. او
بدرستي اشاره ميكند كه:
"... رسيدن
هواكوفن به قدرت نتيجه يك كودتا بود. اين كودتا آغاز يك چرخش سياسي بود كه يك خط
رويزيونيستي و بورژوائي را جايگزين خط انقلابي و پرولتري پيشين كرد."(9)
سپس وي به تجزيه و
تحليل از علل آنچه واقع شد ميپردازد و نقطه عزيمت خود را اين نكته قرار ميدهد كه
خط انقلابي شكست خورده است ( نه اينكه انقلابيون مغلوب شده اند ـ مترجم) و او مي
خواهد علل اين شكست را ارائه دهد. و از تحليل هاي او معلوم مي شود كه معتقد است
بيش از هر چيز علت اين شكست خطاهاي مدافعين خط انقلابي (يا به عبارتي ديگر
"باند 4 نفر") بوده است. به نظر بتلهايم اشتباهات آنها در آن بود كه
نتوانستند بطور صحيح با روشنفكران برخورد كنند، و اينكه مبارزه را در مسيري
سكتاريستي پيش بردند، و آنها برخوردي دگماتيك به مسايل داشته و درك تئوريك صحيحي
از جامعه چين نداشتند، و بالاخره اين مسئله كه حزب كمونيست چين رابطه صحيحي با
توده ها و سازمانهاي توده اي نداشت. (10)
بتلهايم بطور مشخص
همه اين مسايل را به مسئله دمكراسي رجوع ميدهد. او در جايي چنين جمعبندي ميكند:
"... غلبه عملكردهاي ضددمكراتيك (كه به ادعاي او در چين انقلابي وجود داشته
است) در تضاد با الزامات پيشرفت انقلاب قرار دارد."(11)
به واقع در سراسر
سطور "جهش بزرگ به عقب" نوعي روحيه "دمكراتيك" و "ضد
اقتدار" بچشم ميخورد. اما جوهر انقلاب پرولتري، دمكراسي و ضد اقتدارگرائي
نيست. همانطور كه ماركسيست ها همواره تاكيد كرده اند، "دمكراسي" مقوله
اي است كه به جامعه طبقاتي بازميگردد و فقط ميتواند براي اين يا آن طبقه مشخص وجود
داشته باشد. (12) تحت سوسياليسم ميتواند و ميبايد
دمكراسي كامل و همينطور دخالت وسيع و فزاينده براي توده هاي كاركن در تمامي جوانب
سياسي، اقتصادي و زندگي اجتماعي وجود داشته باشد. اما هدف از اين مسئله اعمال
ديكتاتوري ـ يك ديكتاتوري كاملا اقتدارگرايانه ـ بر استثمارگران كهن و هر
استثمارگر جديديست كه از دل جامعه سوسياليستي و از ميان صفوف انقلاب سر بلند
ميكند. انگلس در بحث خود با آنارشيست ها بر اين نكته تاكيد گذاشت كه هيچ چيز
آمرانه تر از انقلاب نيست. او اين سوال را به پيش گذاشت كه "آيا اين آقايان
محترم تا بحال انقلابي ديده اند؟"
"يك انقلاب
بدون شك آمرانه ترين چيزيست كه وجود دارد. اين عملي است كه از طريق آن بخشي از
اهالي اراده خود را بر روي بخشي ديگر به وسيله تفنگ، سرنيزه و توپ اعمال ميكنند.
اينها ابزاري كاملا آمرانه هستند و اگر حزب پيروزمند نخواهد به نبردي بي سرانجام
دست زند ميبايست كه از حاكميت خود با ابزار ترور كه از لوله تفنگ بر ارتجاعيون
اعمال ميشود محافظت نمايد. آيا كمون پاريس ميتوانست حتي براي يك روز بدون استفاده
از اقتدار افراد مسلح عليه بورژواها بر جاي بماند؟ و اينكه كمون پابرجا نماند آيا
بدان خاطر نبود كه بحد كافي از اين اقتدار استفاده نكرد؟"(13)
انقلاب كبير فرهنگي
پرولتاريايي درست همان چيزي بود كه انگلس از انقلاب تشريح مينمود، حتي اگر تحت
ديكتاتوري پرولتاريا بوقوع پيوسته باشد. در انقلاب فرهنگي توده ها بپا خاستند و از
طريق عمل توده اي ـ اگرچه اين عمل در اساس غير خشونت آميز بود، ولي بطور حتم و
ضرورتاً چيزي جز اعمال زور نبود ـ بخشهايي از قدرت را كه بورژوازي متمركز در حزب
كمونيست به سركردگي ليوشائوچي، لين پيائو، دن سيائوپين، هواكوفنگ و سايرين غصب
نموده بودند، بازپس گرفتند. براي انجام اين كار توده ها به خيابان آمدند، به مرعوب
ساختن ـ يا حتي گروگان گرفتن ـ افراد پرداختند، بي پروا به خانه دست راستيهاي
شناخته شده ريختند تا مداركي را عليه آنان جمع آوري كنند، برخي از صاحب منصبان را
به زور كلاه بوقي بر سر نهادند و در مقابل توده هاي خشمگين و خشن در خيابانها رژه
بردند. آري، اين واقعيتي است كه طي اين دوره اجسادي بروي رودخانه مرواريد در مسير
هنگ كنگ غوطه ميخورد، اما از آنجا كه طبقه كارگر قدرت دولتي را در دست داشت، سياست
حزب كمونيست بدرستي تشويق شيوه اقناعي و استدلالي و مباحثات توده اي بود.
بحث و جدل و
دمكراسي اگرچه براي بسيج توده ها براي اينكه خودشان به كسب قدرت بپردازند و بر اين
پايه دست به تعميق تحولات انقلابي در سراسر جامعه بزنند امري مهم بحساب ميامد، اما
جوهر انقلاب فرهنگي اين نبود، و بتلهايم اساساً چنين دركي را از جوهر انقلاب
فرهنگي ارائه ميدهد. بتلهايم از همان شروع نوشته خود براي تاكيد گذاردن بر اهميت
انقلاب فرهنگي بخشهاي مشخصي از "قرار 16 نكته
اي" مورخه 8 اوت 1966، از سوي كميته
مركزي حزب كمونيست چين را نقل ميكند:
"يكي از اهداف
بنيادين كه اين سند اعلام نمود، تدوين خطي سياسي بود كه توده ها را به ابراز
آزادانه نظرات خود قادر سازد. بدون آنكه آنها در صورت ابراز نظراتي كه ديدگاههاي
اقليت را نمايندگي ميكند، مورد مواخذه و فشار قرار گيرند، "حتي اگر اقليت در
اشتباه باشد" (بند ششم از قرار 16 نكته اي). اجازه داده شد كه فعاليت
توده ها اشكال بسيار متفاوت بروز تشكيلاتي به خود بگيرد و به تشكيل نهادهاي قدرت
در كارگاهها، معادن، صنايع، محلات مختلف شهرها و دهات، در موسسات دولتي و در مراكز
آموزش و پرورش بيانجامد. تمام اين فعاليتها نقطه اوج خود را در "يك سيستم
انتخابات همگاني نظير كمون پاريس" يافت. اعضاي منتخب مي بايست مداوماً تحت
انتقاد انتخاب كنندگان خود قرار گرفته و از سوي توده ها ميتوانستند تعويض شوند يا
مورد بازخواست قرار گيرند (بند نهم) و به اين هدف، بصورت موقتي نگاه نمي شد چرا
كه، بخاطر "اهميت عظيم تاريخيش" مورد تاكيد قرار گرفت."(14)
البته اين مسئله يك
جنبه مهم از انقلاب فرهنگي بود، اما مسئله "آزادي عقيده و بيان" و
انتخابات همگاني در نهادهاي قدرت شكل گرفته از پايين را نخستين و مهمترين نكته
انقلاب فرهنگي قلمداد كردن و ذكري از آماج سياسي جنبش و نقش شركت توده ها در
پيشبرد مبارزه انقلابي عليه بورژوازي بميان نياوردن (كاري كه بتلهايم انجام
ميدهد)، معنايي جز از ديده فرو نهادن مهمترين نكته انقلاب فرهنگي ندارد. وظيفه
اصلي انقلاب فرهنگي همانگونه كه مائو خاطرنشان ساخت "مبارزه عليه رهروان سرمايه
داري در حزب" بود و هدف آن "حل مسئله جهانبيني و ريشه كن كردن
رويزيونيسم."(15)
برانگيختن توده ها
به ابراز عقايدشان و شركت سياسي آنها امري اساسي در راه تحقق اين اهداف محسوب
ميشد، اما خود اين مسئله هدف نبود و نميتوانست باشد. نهادهاي نوين قدرت كه توسط
توده ها بوجود آمد مهم بودند. اما نه بدان شيوه پلوراليستي و بورژوا ـ دمكراتيكي
كه بتلهايم تشريح ميكند. يك نهاد دمكراتيك پرولتري قدرت براي يك ماركسيست صرفا آن
نيست كه كارگران در آن حرفشان را بزنند و در انجام كارهاي درست و نادرست آزاد
باشند. نهادهاي واقعي قدرت سياسي پرولتري اشكالي هستند كه توده ها از طريق آنها
تحت رهبري كمونيستي براي سرنگون كردن و سركوب بورژوازي بسيج ميشوند و بپا مي خيزند
و در اين چارچوب آگاهي سياسي خود را بالا مي برند تا بتوانند بطور مداوم تحول
انقلابي جامعه را عمق بخشند. اين نكته ايست كه در قرار 16 نكته اي مورد توجه قرار گرفته و بر آن تاكيد شده است:
"گروههاي
فرهنگي انقلابي، كميته ها و كنگره ها اشكال نوين تشكيلاتي بسيار خوبي هستند كه از
طريق آنها توده ها خود را تحت رهبري حزب كمونيست آموزش ميدهند. اينها نقش سر پلي
هاي بسيار خوبي را براي حفظ ارتباط نزديك ميان حزب ما و توده ها ايفاء ميكنند.
اينها نهادهاي قدرت انقلاب فرهنگي پرولتري هستند."(16)
عبارت "تحت
رهبري حزب كمونيست" در اينجا اهميت كمي ندارد، و اين مهم است كه بتلهايم اصلا
از آن حرفي بميان نمياورد. حتي در اوج انقلاب فرهنگي، زماني كه حزب در نتيجه
مبارزه عليه مقرهاي مستحكم فرماندهي بورژوايي درون خود، به دو نيم تقسيم شد. مائو
هرگز از اصل مهم لنينيستي رهبري حزب دست نكشيد، و در يك سطح سراسري حزب به موجوديت
خود و برهبري مبارزه ـ از جمله مبارزه عليه بورژوازي در بدنه رهبري خويش ـ ادامه
داد. مائو فهميد كه حزب خود ميبايد از طريق قرار گرفتن رهبران و اعضايش در معرض
انتقاد و نظارت توده ها و مداوما انقلابي و بازسازي شود. تاكيد بتلهايم بر دمكراسي
در واقع كمي مهر لين پيائو بر خود دارد كه به طور عوامفريبانه خطي واقعاً شبه
آنارشيستي و چپ نمايانه را در مراحل اوليه انقلاب فرهنگي تبليغ مينمود. خط مذكور
بر اين اصرار مي ورزيد كه توده ها بطور خودبخودي و تحت هر شرايطي همواره صحيح
ميگويند. هدف اين خط آن بود كه راه را براي تلاش لين پيائو جهت استقرار يك
ديكتاتوري نظامي دست راستي هموار گرداند، كه اين تلاش ناموفق ماند. در واقع دم زدن
از مشاركت توده اي، اگر بخواهد مسئله خط را پرده پوشي كرده و از درك اين واقعيت
بازماند كه مقوله وسيع "توده ها" يا "خلق" طبقات متفاوتي را
در بر ميگيرد توده ها همواره به بخشهاي پيشرو، ميانه و عقب مانده تقسيم ميشوند، و
اينكه رهبري حزب انقلابي براي بسيج توده ها در امر مبارزه حياتي است، آنگاه، تنها
دعوتي عام است كه آگاهانه يا ناآگاهانه نهايتاً براي پوشاندن گرايش آمرانه
بورژوايي و راست روي بكار گرفته ميشود. پرولتاريا بر مضمون، بر محتوا تاكيد دارد.
سوال اينجاست: براي كي، در جهت منافع چه طبقه اي؟ برعكس، بورژوازي بر فرم تكيه
ميكند و هر نوع فرماليسمي كه صرفاً سوال كند كه "آيا اين يا آن پروسدور اجرا
شد؟" بورژوايي است. بنابراين در برخورد به مسئله دمكراسي هرگونه برخورد
فرماليستي ناب فقط ميتواند به دمكراسي بورژوايي ـ و نه پرولتري ـ پا دهد.
بتلهايم بيانيه
مشهور "قرار 16 نكته اي" را تكرار ميكند كه: "تنها روش آنست كه توده ها خود را بدست خويش رها سازند و
هر روش ديگري كه بخواهد بجاي آنها امور را به پيش برد نبايد مورد استفاده قرار
گيرد."(17) اما وي از نكته فوق صرفا نتيجه ميگيرد كه "رهبران حزب در
هر سطحي ميبايد توده ها را به انتقاد از محدوديتها و اشتباهات كار خويش تشويق
كنند."(18) البته اين مسئله اي بسيار مهم
بوده، اما به آنچه توده ها ميبايست خود را از آن رها ميكردند نميپردازد. آماج
جنبش، "رهبران حزب در تمامي سطوح" نبود، بلكه "مشتي افراد صاحب
منصب حزب بود كه راه سرمايه داري در پيش گرفته بودند". چيزي كه قرار 16 نكته
اي بر آن تاكيد گذارد بپاخيزي توده ها براي غلبه بر اين دشمنان و آموختن درسهاي
حياتي ايدئولوژيك و سياسي از مبارزه بود. قرار 16 نكته اي تاكيد كرد كه توده ها
خود بايد مبارزه را به پيش برند و حتي رهبران اصيل نيز ميبايد مورد انتقاد،
بازبيني و حتي تحقيق قرار گيرند.
اما مسلماً انتقاد
از رهبران اصيل آن مسئله اصلي نبود كه مائو اميدوار بود مردم بدان مبادرت ورزند،
اگرچه اين كاري لازم بوده و همواره لازمست. چنين انتقادي تنها وسيله اي بود براي
يك هدف بسيار مهمتر يعني مغلوب كردن مقرهاي رويزيونيستي و تعميق آموزش توده هاي
انقلابي. در واقع، ليو شائوچي در مواجهه با امر افشا و مغلوب شدن، همين خط بتلهايم
را البته با انگيزه هاي موذيانه اتخاذ نمود. او يك جريان "چپ" قلابي
براه انداخت كه هدفش را انتقاد از تمامي كادرها و رهبران قرار داده بود. دقيقاً
بدان خاطر كه خود و همپالگان رويزيونيستش را از زير ضربه خلاص كند.
بعبارت ديگر، بسيج
توده ها صرفاً بمعناي تشويق آنها به انتقاد از رهبري و ابراز عقايد درست يا نادرست
نيست. اين مسئله به مفهوم كشاندن آنها به مداخله مستقيمتر در امور حزب و دولت نيز
نميباشد، هر چند بدون شك تمامي اين امور را در بر ميگيرد. همانگونه كه در خدمات
فناناپذير مائو مطرح ميشود، بسيج توده ها اصولا "بمعناي بسيج و مسلح ساختن
آنها به خط ماركسيست ـ لنينيستي جهت مبارزه عليه دشمن طبقاتي است، براي آن است كه
توده ها در جريان مبارزه خودشان و مطالعه ماركسيسم ـ لنينيسم جهت احاطه يافتن به
موضع، ديدگاه و روش پايه اي آن به تشخيص خط درست از خط نادرست و تميز دادن منافع
واقعي پرولتاريا از منافع بورژوازي نايل آيند.(19)
كمون شانگهاي
بتلهايم به غلط
نقطه آغاز روند عقبگرد در حركت رو به پيش انقلاب فرهنگي را مصادف با كنار نهادن
كمون شانگهاي و جايگزين ساختن آن با يك كميته انقلابي در سال 1967 قرار ميدهد. او
به نادرستي اظهار ميدارد "هيچگونه دليل واقعي در توجيه اين تغيير هرگز مطرح
نگشته است."(20) بنابراين چنين عملي را اشتباه
معرفي ميكند. او ابراز ميدارد كه دست كشيدن از اين فرم در اساس بمعني عقب نشيني
نيروهاي انقلابي در مقابل مخالفت اكثريتي از رهبران حزب با اوضاع بود. بدون شك اين
حقيقتي است كه اكثريتي از رهبران قديمي "بدون آنكه آشكارا نظر خود را بيان
كنند" (هرچند نفر اينكار را هم كردند) "با انقلاب فرهنگي خصومت ميورزيدند".
(21) اما مائو و نيروهاي انقلابي در مقابل اين مسئله عقب نشيني
نكردند. خط مائو اين بود كه سرسختان را منفرد كرده و نيروهاي متزلزل را بدنبال خود
بكشد. جالب اينجاست كه بتلهايم در جاهاي مختلف انقلابيون را بعلت عدم موفقيت در
ايجاد سازشهاي ضروري و اتحاد وسيع سرزنش ميكند، و حتي براي تقويت چنين انتقادي از
مائو نقل قول تائيد آميز مياورد، اما خود بسوي ديگر ميچرخد و( درست در همان صفحه!)
از اينكه ايجاد اتحاد وسيع با برخي عناصر سانتريست عليه فرماندهي رويزيونيستي باعث
و باني عقبگرد در حركت رو به پيش انقلاب فرهنگي شد ابراز تاسف ميكند!
به نظر بتلهايم:
"... كودتاي اكتبر 1976 ... نقطه اوج پروسه اي بود كه از سالها پيش آغاز شده و اينك
در خط اول جبهه سياسي بوقوع ميپيوست. اين پروسه به لطف اولويت قائل شدن براي اشكالي
از تشكيلات كه از بالا بر جنبشهاي توده اي و شكلهاي متفاوت سازماني آن رهبري اعمال
ميكرد به پيش رفت. اين پروسه با كنار گذاشتن شكل سياسي كمون مرتبط بود."(22)
البته كودتا بدون
شك نتيجه يك پروسه بود ـ پروسه مبارزه اي حاد و پيچيده كه در عاليترين سطوح حزب متمركز
گشته بود. و نبردي كه مائو و مقرهاي فرماندهيش در كميته مركزي به پيش بردند تبارزي
از مبارزه بنيادين اجتماعي مابين طبقات بود. فراز و نشيبهاي اين مبارزه نتيجه
تداخل فاكتورهاي عيني و ذهني بيشمار عمدتاً درون چين و همچنين تحت تاثير شديد
شرايط بين المللي بود. اما بتلهايم از اين صحبت ميكند كه انقلابيون آگاهانه فرم
كمون را كنار گذاشته و "اولويت را به فرمهاي تشكيلاتي از بالا" دادند.
بتلهايم عليرغم لفاظيهاي "دمكراتيكش" مبارزه را صرفاً به برخورد
"سياستها" در بالا محدود ميكند ـ در يك طرف سياست نخبه گرايانه و زورمدارانه
رويزيونيستها و در طرف مقابل سياست انقلابي مدافع دمكراسي بيشتر. وي سپس انقلابيون
را بخاطر عقب نشيني از اين سياست، مقصر ميداند.
اما بعد از كنار
گذاشتن كمون شانگهاي هيچ عقب نشيني صورت نگرفت. البته همه رويزيونيستها از ادارات
اخراج نشدند، و حتي اساس رويزيونيسم را هنوز نميشد ريشه كن كرد و البته وحدت با
موتلفيني برقرار گشت كه در بهترين حالت آنها را ميتوان متزلزل بحساب آورد. (اين
مهم است كه بتلهايم ذكري از مهمترين اين متزلزلين يعني چوئن لاي بميان نمياورد،
كسي كه در تحليل نهايي خود را بمثابه يك رهبر رويزيونيست و حاكم خيانتكار نوين
نماياند.) اما چگونه ميشد از چنين اتحادي اجتناب ورزيد؟ اگر كمون با كميته هاي
انقلابي (كه براستي پيشرفتي عظيم در حركت توده ها براي اعمال قدرت سياسي بحساب
ميامدند) تعويض نميشد و مائو وحدت با تمام كساني كه اتحاد با آنها ممكن بود را از
نظر دور ميداشت، يك كودتاي رويزيونيستي عملا ميتوانست زودتر از اينها بوقوع
بپيوندد. اگر تاريخ وقوع چنين كودتايي 1967 نبود، مسلماً بهنگام ظهور لين پيائو در
صحنه جنگ قدرت با پرولتاريا چنين چيزي ميتوانست اتفاق بيفتد.[6]
مائو اين نكته را
تشخيص داد كه آن نوع از بسيج توده اي كه طي مراحل نخستين انقلاب فرهنگي انجام
پذيرفت نميتواند هميشه به پيش برده شود. اولا، تاريخ بطور مارپيچي تكامل مي يابد.
جهشهايي نظير انقلاب فرهنگي ميبايست طي دوره هاي طولاني انباشت كمي تدارك ديده
شوند. براي مائو، انقلاب فرهنگي پاياني در خود نبود و او فهميده بود كه چنين
انقلابي بايد چندين بار تكرار شود. با توجه به اين مسئله مائو اول از همه كمر به
آموزش حزب و توده ها در زمينه اصول ماترياليسم ديالكتيك بسط تاآنها بتوانند درك
بهتري از قوانين حاكم بر مبارزه ادامه دار طبقاتي بدست آورند.
و در همان حال به
دنبال برقراري پيشرفته ترين اشكال دخالت و آموزش توده اي، و قدرتمندترين و
پايدارترين نهادهاي ديكتاتوري پرولتاريا كه بدرستي مرحله عيني مبارزه موجود را
منعكس نماينده بود. البته بسيار "مطلوبتر" و "راحتر" ميبود
اگر كه بورژوازي آنقدر قدرتمند نبود و افرادي نظير چوئن لاي بورژوا ـ دمكراتهايي
چنين سرسخت نبودند ـ خلاصه آنكه "بهتر" ميبود اگر نيازي به ادامه انقلاب
وجود نداشت. در حقيقت "بهترين" چيز اين ميبود كه ديگر كمونيسم برقرار
شده و نيازي به يك دولت پرولتري اصلا وجود نداشت! اما حركت كردن بر پايه اين روياهاي
"مطلوب" در واقعيت خيانت به انقلاب را نتيجه ميدهد.
به اين علت بود كه
مائو سودمندي شكل كمون را بصورني كه براي نخستين بار در شانگهاي مطرح گشت زير سوال
برد و نهايتا رد كرد. بتلهايم مقداري از اظهارات مائوتسه دون در مخالفت با اين فرم
را نقل ميكند، اما مهمترين آنها را از قلم مي اندازد. در مخالفت مائو با تشكيل كمون شانگهاي و پيشنهاد استقرار
كميته انقلابي، يك دليل پايه اي وجود داشت. و آنرا مائو باصراحت مطرح نمود:
"ضعف كمونها وقتي كه پاي سركوب ضدانقلاب بميان آيد."(23)
اين تحليل مائو
عميقاً ماترياليستي و بر پايه شناخت از ادامه موجوديت طبقات متخاصم و يك ارزيابي
مشخص از وضعيت واقعي مبارزه ميان اين طبقات، از نقاط قوت و ضعفشان ـ مادي و
ايدئولوژيكي ـ است. مائو بدرستي تحليل كرد كه شكل كمون
اگرچه بطور مجرد و شايد واقعاً در كوتاه مدت دمكراسي وسيع در ميان توده ها را سبب
شود، اما در عين حال آزادي زياد از حد و عرصه مانور بسيار براي نيروهاي ضدانقلابي
بوجود مياورد كه آنها ميتوانند از اين آزادي براي تدارك غصب قدرت و تحميل
ديكتاتوري بورژوازي بر پرولتاريا و توده هاي وسيع استفاده كنند. كمون فرمي است كه
بمثابه يك فرم عمومي بدرستي بايد همچون هدفي براي آينده مورد دفاع قرار مي گرفت،
اما همين فرم در صورت پياده شدن در شرايط عيني آن زمان ميتوانست شكست جدي انقلاب
را ببار آورد. اگر چنين تحليلي بنظر برخي ـ از جمله كساني كه ديدگاه پرفسور
بتلهايم را دارند ـ "نخبه گرايانه" مي آيد، اساساً بازتاب اين واقعيت
است كه چنين افرادي با تصوراتي ايده آليستي، اتوپيستي، و بورژوادمكراتيك از
ساختمان سوسياليسم آلوده گشته اند، و از درك جريان مبارزه زنده و حياتي ميان طبقات
كه خصلت جنبش در جامعه سوسياليستي را رقم زده و آن را مشروط ميسازد، عاجز مانده
اند. خلاصه آنكه، ضرورت كنار گذاشتن مدل كمون در 1967 نه تنها نتيجه موجوديت طبقات
و مبارزه طبقاتي بطوركلي بلكه برخاسته از مناسبات واقعي قواي طبقاتي در آن زمان و
وضعيت عيني تكامل تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازي در آن مرحله بود. اين امر ضروري
بود، دقيقاً بدان خاطر كه بتوان دستاوردهايي را كه پرولتاريا از طريق خيزش توده اي
در انقلاب فرهنگي تا آن زمان كسب كرده بود، مستحكم نموده و مبارزه طبقاتي در
انطباق با شرايط مشخص به پيش برده شود.
اگر بتلهايم تحليل
خود از كمون شانگهاي را صرفا در خدمت به رديابي چرخش در تناسب قوا ميان طبقات در
چين ارائه ميكرد و در اين چارچوب بر اين واقعيت پرتو مي افكند كه مسايل هيچگاه
براي انقلابيون بسادگي پيش نرفته و بورژوازي رويزيونيست هميشه و حتي در اوج انقلاب
فرهنگي قدرتمندتر از آنچه كه قبلا ارزيابي ميشد بوده است، مشاجره اي نيست (بايد اشاره
كرد حتي اگر تخليل اورا در اين چارچوب در نظر بگيريم، تاريخچه اي كه بتلهايم از
انقلاب فرهنگي ترسيم مي كند، دقيق نيست.) اما بتلهايم فقط به شرح تاريخ مبارزه
نميپردازد. او بوضوح مطرح ميكند كه بعد از ژانويه 67
انقلابيون اشتباه بزرگ و مرگباري را مرتكب شدند ـ بدين معني كه اتكاء به توده ها و
بسيجشان بر مبناي روح انقلاب فرهنگي را از نظر دور داشته و به جاي آن شيوه هاي
"آمرانه" و "زورمدارانه" را احياء نموده و مبارزه را از بالا
به پايين به پيش بردند. بتلهايم مطرح ميكند كه اين مسئله درواقع دليل اصلي پيروزي
رويزيونيسم در چين است.
چنين استدلالي صد در صد غلط است. بحد كافي فاكت وجود دارد
كه نشان ميدهد نيروهاي انقلابي از دستاوردها و درسهاي انقلاب فرهنگي به مدافعه
برخاستند و واضح است كه آنها مبارزه را بميان توده ها برده و آنها را نه فقط براي
شركت دمكراتيك در نهادهاي قدرت بلكه بطرق بسيار گوناگون در مبارزه عليه مقرهاي
فرماندهي رويزيونيستهاكه روز به روز بر تفرعنشان اضافه ميشد، بسيج نمودند. اين امر
بر پايه آموزش توده ها با ماركسيسم ـ لنينيسم اصيل صورت گرفت. ميتوان به كارزارهاي
بيشمار سياسي كه بدين قصد برپا شد اشاره كرد، كارزار انتقاد از لين پيائو و
كنفوسيوس، كارزار مطالعه ديكتاتوري پرولتاريا، كارزار انتقاد از رمان حاشيه آب،
كارزار انتقاد از دن سيائوپين و عقب نشاندن روند انحرافي راست. ميتوان نقاطي مانند
شانگهاي، هانگ چو و استان ليائو نينگ را نمونه آورد؛ كه انقلابيون اشكال متفاوت مبارزه
توده اي را عليه رهروان سرمايه داري درون و بيرون از قدرت رهبري مينمودند ـ
مبارزاتي كه گاه شكل مسلحانه بخود گرفت. البته اين تلاشها نهايتاً ناموفق بودند،
اما اين عمدتاً به تناسب قوا و شرايط عيني مربوط ميشد، نه به يك خط ناصحيح.
بتلهايم طوري نظر
ميدهد كه انگار انقلابيون همواره از اختيار كامل برخوردارند. در تحليل نهايي
بتلهايم در اساس نافي اين ميشود كه مبارزه طبقاتي با فراز و نشيب هايش بطور عيني
وجود دارد. و ديكتاتوري پرولتاريا ضروري است، و اينكه تحت سوسياليسم بورژوازي
واقعاً به موجوديت خود ادامه داده و خطري فوق العاده مهم است. خط بتلهايم عميقاً
اتوپيستي و ايده آليستي است وقتيكه "نيات حسنه" و "سياستهاي
صحيح" ـ يا فقدان آنها ـ در نيروهاي آگاه را جايگزين سير واقعي تحولات
مينمايد. در حقيقت بتلهايم اساساً نمونه نويني از خط "اتوماتيك" را پيش
ميگذارد. براي رويزيونيستها رشد توليد "بطور اتوماتيك" پيروزي انقلاب را
تضمين ميكند. براي بتلهايم "دخالت توده ها" بر پايه بحث آزاد و علني
"بطور اتوماتيك" پيروزي انقلاب را تضمين ميكند. همانطور كه وي مطرح
ميسازد: "فقط مباحثه وسيع و آزمونهاي اجتماعي (كه هيچكدام نشد) ، بطور مشخص
ميتوانست مانع از اشتباهاتي كه در جريان تعميق خط انقلابي بوقوع پيوست شود."(24) اين بحث نه تنها قلابي، بلكه در محتوا عميقاً راست روانه
نيز هست. (كسي كه ادعا كند در فاصله 1967 تا 1976 مباحثات وسيع و آزمونهاي اجتماعي
در چين وجود نداشته است بايد چشم و گوشي بسته داشته باشد). در حقيقت اين بحث هيچ
تفاوتي با بورژوا ليبراليسم كلاسيك ندارد كه مطرح ميكرد تبادل آزادانه عقايد بخودي
خود و بدون هيچ ربطي به انكشاف مبارزه طبقاتي، به حقيقت و ترقي خواهد انجاميد. حال
ميتوان پرسيد كه چه عاملي ميتواند تضمين كند كه اين آزمون اجتماعي و مباحثات بسود
پرولتاريا باشد؟ شايد رشد توليد؟
تجزيه و تحليل طبقاتي ميبايد بر پايه پراتيك
استوار باشد
بتلهايم ادعا ميكند
كه عمدتاً "فقدان تحليل طبقاتي از چين آنزمان" مانع رفتن نيروهاي
انقلابي بميان توده ها ميگشت. او ميگويد كه اين نيروها قادر به انجام چنين تحليلي
نبودند، چرا كه "دركي ناكافي از مفاهيم تئوريك مورد نياز براي تحليل طبقاتي
از يك شكل بندي اجتماعي در حال گذار"(25)
داشتند. بتلهايم قبول دارد كه رويزيونيستها 4 نفر را به واسطه تلاششان براي انجام
چنين تحليلي "متهم" ميكنند. او معتقد است كه چان چون چيائو و يائو ون
يوآن بطور مشخص اقدامات مهمي در اينجهت به انجام رساندند، اما بنظر بتلهايم
اقدامات آنها كافي نبوده است. همانگونه كه وي ابراز ميدارد: "شخص نميتواند
مناسبات طبقاتي را بطريقي انقلابي متحول سازد، اگر نداند كه اين مناسبات
چيستند."(26) او ميگويد كه بدون يك تحليل طبقاتي
"جدي و سنگين"، تقسيمات متفاوت در جامعه را تنها ميتوان "بطور حسي
و بطوركلي ، و بنابراين بدون ظرايفش درك كرد. تحت چنين شرايطي امر تشخيص خطوط
تمايز صحيح ناممكن ميگردد، و امكان ندارد كه بتوان بطور مناسب با تضادهاي درجه دوم
دست و پنجه نرم كرد (تضادهايي كه اگر به آنها درست برخورد نشود خصلت آنتاگونيستي
مي گيرند) و بنابراين امر تنظيم سازشهايي كه در انطباق با ائتلافات طبقاتي مورد
نياز پيشبرد گذار به سوسياليسم باشد ناممكن ميگردد."(27)
بطور مشخص چان چون
چيائو بر نياز به يك تحليل طبقاتي نوين از جامعه چين اصرار ورزيد و خود گامهاي
مشخصي در اين جهت برداشت. اما چان و ديگر انقلابيون چيني كه تحت رهبري مائو
گامهايي راهگشا در عرصه تحليل طبقاتي از جامعه سوسياليستي به پيش برداشتند،
برخوردي قطعاً متفاوت از نوع برخورد بتلهايم به مسئله داشتند. آنها بر اين نكته
اصرار ميورزيدند كه چنين تجزيه و تحليلي ميبايد با پراتيك واقعي مبارزه طبقاتي
جاري تحت سوسياليسم بهم پيوسته بوده و نهايتاً بر آن پايه استوار باشد. اما
بتلهايم رابطه صحيح ميان تئوري و پراتيك در شكل گيري شناخت را واژگون كرده، اساساً
مطرح ميكند كه بايد قبل از هرگونه پيشرفت ممكن در مبارزه طبقاتي تحت سوسياليسم
چنان تحليل طبقاتي را در دست داشت.
در تحليل طبقاتي
نظير تمام پديده ها، همانگونه كه مائو درباره مبارزه مسلحانه گفت، پروسه اي ضروري
مبني بر آموختن جنگ از طريق جنگيدن وجود دارد. منظور مائو اين نبود كه تئوري امر
مهمي نيست يا ميتواند بسادگي با جمعبندي از تجربه آني خود بدست آيد. دقيقاً برعكس،
مائو حزب كمونيست چين را به مطالعه قوانين جنگ و همچنين مطالعه جوانب مشخص جنگهاي
متفاوت در چين بطريقي همه جانبه و عميق، فرا خواند و خود اين امر را رهبري نمود.
ليكن اگر او موضعي مبني بر موكول كردن پيشبرد جنگ به كامل شدن چنين مطالعه اي
اتخاذ ميكرد، هم پراتيك و هم تئوري جنگ از تكامل بازميماند و نتيجه اي جز تكه تكه
شدن بدست دشمن حاصل نميشد. تئوري و پراتيك جنگ انقلابي از طريق بكاربست اصول پايه
اي جنگ در شرايط واقعي جنگ در چين، و تكامل استراتژي نظامي و اصول و تاكتيكهاي
عملياتي جنگي، بر پايه تجارب كسب شده پيشرفت كردند. اين همان روشي بود كه مائو و
رفقايش در مورد رابطه ميان مبارزه طبقاتي و تحليل طبقاتي از جامعه سوسياليستي بكار
بستند.
اگر مائو و 4 نفر
برخورد بتلهايم را پيشه ميكردند و پيش از آنكه ـ و بجاي آنكه ـ درگير مبارزه
طبقاتي براي تغيير جامعه شوند در تدوين يك تحليل طبقاتي كامل و جدي از جامعه چين
تحت سوسياليسم ميكوشيدند، آنها ديگر همچون آكادميسينهاي بورژوا ـ ايده آليست عمل
كرده بودند، نه مانند انقلابيون پرولتري. هر "تحليلي" كه بخواهد از
اينطريق بدست آورده شود، بشدت نادرست بوده و بحال انقلاب بيفايده است. بعلاوه
پيشرفت هاي عظيمي كه انقلابيون چين در امر تحليل ـ نه فقط از تناسب مشخص قواي
طبقاتي در جامعه، بلكه مهمتر از آن ـ از قوانين عمومي حاكم بر طبقات و مبارزه
طبقاتي در دوره سوسياليستي كسب نمودند، فقط بر پايه مبارزه بسيار حاد طبقاتي در دو
دهه (70 ـ 1960) بدست آمد. آيا كسي ميتواند ادعا كند كه تحليل ارائه
شده از طرف چان چون چيائو در اثر راهگشايش "درباره اعمال ديكتاتوري همه جانبه
بر بورژوازي"، يك پيشرفت مهم نسبت به تحليل ابتدايي تر (هرچند اساساً صحيح) ارائه
شده در پلميك "درباره كمونيسم كاذب خروشچف و درسهاي تاريخي آن براي
جهان" بحساب نمي آيد؟ و آيا كسي ميتواند نافي اين مسئله شود كه چنين
پيشرفتهايي تنها بر اساس آنچه طي پراتيك انقلابي دوران انقلاب فرهنگي بمنصه ظهور
رسيده، حاصل شد؟
درباره زيربنا و روبنا
بتلهايم نه تنها به
اقدامات فوق كم بهائي ميدهد، بلكه از ريشه با خط سياسي و ايدئولوژيكي كه انقلابيون
چين ارائه ميدادند، مخالف است. در حقيقت ابراز تاسف وي از فقدان "يك تحليل
طبقاتي پوششي است بر عدم توافق وي با تحليل طبقاتي واقعي و با استراتژي انقلابي
استوار بر چنين تحليلي كه مورد قبول مائو و 4 نفر بود. او بطور مشخص مخالفت خود را
با انقلابيون چين بشكل زير ابراز ميدارد كه آنها
"گرايش به
تعريف نمودن بورژوازي امروزي چين نه با رجوع به جايگاه وي در مناسبات توليدي، بلكه
با رجوع به ايدئولوژي يا خط سياسيش ـ يا در بهترين حالت با مراجعه به مناسبات
توزيع كه تبارزي از حق بورژوايي است ـ داشتند. و در اساس، بورژوازي را بمثابه
محصولي از روبنا و نه زيربناي اقتصادي ميديدند."(28)
اين واقعاً همان
برخورد رويزيونيستها و تروتسكيستهاي رنگارنگ در انتقاد به خط مائو است كه آن را
خطي "ايده آليستي" معرفي ميكنند؛ به اين دليل كه گويا وي تاكيدي بيش از
حد بر روبنا گذاشته است. حزب كمونيست انقلابي آمريكا RCP
بدفعات چنين انتقادي را رد نموده است و خوبست كه در اينجا گوشه
اي از آنچه در گذشته در اين باره نوشتيم را به تفصيل نقل نماييم. بطور مثال در
"اسناد سرخ" Red Papers
شماره 7 در ارتباط با شوروي چنين مطرح
كرديم:
"مبارزه بخاطر
سوسياليسم ميبايد مبارزه اي براي كنترل آگاهانه جامعه از سوي طبقه كارگر باشد و
چنين نيز هست. بهمين دليل است كه سوسياليسم هرگز نميتواند بطور خودبخودي درون سرمايه
داري رشد يابد؛ آنگونه كه سرمايه داري از شكم جامعه فئودالي سر برآورد. بدين علت
است كه سوسياليسم يك شكل قطعاً متفاوت از انقلاب نسبت به تمامي خيزشهاي گذشته در
جامعه كه صرفاً به ايجاد نظام نوين استثماري مي انجاميدند، مي باشد.
در ساختمان
سوسياليسم و پيشرفت بسوي كمونيسم، "اهرمي" كه توليد، انباشت و استفاده
از مازاد را امكانپذير ميسازد، نميتواند توليد كالايي و قانون ارزش باشد. بلكه فقط
ميتواند خط سياسي و ايدئولوژيك باشد. سوسياليسم و حتي در سطحي كاملتر كمونيسم تنها
ميتواند توسط كارگران بطور آگاهانه و جمعي يعني با تعيين يك برنامه براي توليد و
توزيع ضروريات مادي زندگي، در جامعه بنا شود. (تحت سوسياليسم، طبقه كارگر اينكار
را از طريق قدرت دولتي انجام ميدهد و تحت كمونيسم تمام اهالي كه ديگر به طبقات
تقسيم نميشوند و هم نقش كارگر را بازي ميكنند و هم اداره كننده، اينكار را به پيش
ميبرند.)
اين تنها ميتواند
بر پايه تجربه و دانش جمعي توده هاي مردم و بكاربست اصول علمي م ـ ل براي جمعبندي
از اين امور، به انجام رسد. تحت سوسياليسم اينكار توسط حزب و از طريق اعمال مشي
توده اي صورت ميپذيرد. تحت كمونيسم اينكار توسط كل جامعه، زماني كه همه كس بحدي
رسيده اند كه آگاهانه به اعمال اصول كمونيستي در تمامي مراحل زندگي مي پردازند،
صورت مي گيرد.
حتي تحت سوسياليسم
يعني تحت ديكتاتوري پرولتاريا، توليد كالايي ادامه يافته و قانون ارزش عمل كردهائي
دارد. همانطور كه لنين خاطرنشان ساخت اين مسئله حتي تحت سوسياليسم پايه مادي
مناسبات سرمايه دارانه را و پايه مادي احياي سرمايه داري را فراهم مي آورد. مبارزه
طبقاتي در سوسياليسم بين آنان كه خواهان قانون ارزش و نيروهاي كور بازار براي
تنظيم توليد هستند با آنان كه ميخواهند توليد را تحت سلطه آگاهانه طبقاتي پرولتاريا
در آورند، ادامه مي يابد. افزايش قدرت نيروهاي آگاه طبقاتي بر توليد و محدود نمودن
و سرانجام محو قانون ارزش وظيفه سوسياليسم بمثابه گذار از سرمايه داري به كمونيسم
است. و بدين علت است كه تاكيد بر اهميت ايدئولوژي پرولتري بمثابه رهبري كننده
جريان ضديت با سرمايه داري، كاري ايده آليستي نيست. و بدين علت است كه (براي
خروشچف و شركاء جهت احياي سرمايه داري) نابود ساختن خط پرولتري استالين و لنين،
براي خلع سلاح كردن طبقه كارگر و ممكن گرداندن بسط قانون ارزش بجاي تحديد آن، كاري
اساسي و درجه اول بود."(29)
ما همچنين در جريان
مبارزه حاد عليه باند رويزيونيستي كه سابقاً درون حزب ما بود و وقيحانه ـ و رقت
بار ـ ميكوشيد از رويزيونيسم در چين دفاع كند، مطرح كرديم:
"همانطور كه
پيشتر ذكر شد، زيربناي اقتصادي هر جامعه از مناسبات توليدي آن جامعه را تشكيل شده
است. و در عين حال اين مناسبات توسط سطح رشد نيروهاي مولده معين ميگردند. زيربناي
اقتصادي سوسياليستي بطور خودبخودي از درون سيستم كهن سرمايه داري سر بلند نميكند و
بخودي خود و بدون دخالتهاي تعيين كننده طبقه كارگر تحت سوسياليسم نيز پيشرفت نمي
نمايد. در درجه اول آنچه طلب ميشود، انقلابي در روبناست كه بمعناي كسب قدرت دولتي
توسط طبقه كارگر ميباشد. اين فقط گام اول از ماموريت تاريخي اين طبقه است؛
ماموريتي كه بمعناي از بين بردن تمامي تمايزات طبقاتي و دستيابي به كمونيسم است.
بخاطر اينكه چنين چيزي تحقق يابد، طبقه كارگر ميبايد توليد را تحت كنترل آگاهانه
درآورد؛ و اين امر شناخت از قوانين اقتصادي جامعه و عمل كردن در انطباق با اين
قوانين را طلب ميكند. بعلاوه، اينكار فقط از طريق كنار زدن تاثيرات ايدئولوژيكي
سرمايه داري، نيروي عادت و ديگر بقاياي سرمايه داري كه موانعي در راه شناخت و
تغيير جهان بر اساس منافع پرولتاريا ميباشند، امكانپذير ميگردد. بنابراين طبقه
كارگر ميبايد انقلاب را در تمامي عرصه هاي روبنا و همينطور در زيربناي اقتصادي به
پيش برد....
خلاصه كنيم،
زيربناي اقتصادي جامعه ـ يعني مناسبات توليدي ـ نسبت به روبنا عمدگي دارد. اين
عمدگي تا بدانجاست كه يكم، خصات روبنا براي دوره گذار بمثابه يك كل را تعيين
ميكند. و دوم، در هر مرحله از تكامل انقلاب حدود و شروطي را به پيش ميگذارد كه تحت
آن روبنا ميتواند تاثير خود را اعمال كند. با وجود اين روبنا در همه حال برروي
زيربنا عمل ميكند و بشدت آنرا تحت تاثير قرار ميدهد. اين نكته را ميتوان در نقش
بسيار قدرتمندي كه حزب طبقه كارگر و خطش ايفا ميكنند ديد. رابطه ميان روبنا و
زيربنا را ميتوان بدينصورت ديد كه زيربنا اصل يا عامل تعيين كننده است و روبنا
عامل محرك."(30)
همانطور كه قبلا
بطور مفصل نشان داديم، غالباً و بطور مشخص وقتي كه سوال چه طبقه اي واقعاً حاكم
است، بميان آيد، روبنا نقش عمده و تعيين كننده را در جامعه سوسياليستي بازي ميكند.
بتلهايم در موضعي
اساساً مخالف با اين برخورد قرار دارد. او در واقع ر ابطه كنش واكنش ديالكتيكي
ميان زيربنا و روبنا را نفي كرده و بر اين پايه اين اوست كه از ماترياليسم بسوي
ايده آليسم عقبگرد ميكند. خط مائو به اين مسئله واقف كه پايه مادي براي احياي
سرمايه داري در تحول كماكان ناكامل زيربناي اقتصادي و جان سختي توليد كالايي تحت
سوسياليسم كه به مناسبات توليدي سوسياليستي جوانب بورژوايي معيني ميبخشد، مي باشد.
اما مائو همچنين مطرح نمود كه كسب قدرت دولتي (و دفاع مداوم از آن) و بر اين اساس
و متعاقب آن دگرگوني سيستم مالكيت نيز پايه تعميق انقلاب و غلبه گام بگام بر جوانب
بورژوايي را ايجاد ميكند ـ بشرط آنكه پرولتاريا بطور ادامه دار قدرت دولتي و خط
سياسي و ايدئولوژيكش را براي بسيج توده ها در مبارزه عليه بورژوازي و خصوصاً عليه
بورژوازي نويني كه در عاليترين سطوح حزب كمونيست ظاهر ميشود بكار بندد. در عين حال
كه براي هر كادر رهبري پايه انحطاط وجود دارد، مبنائي نيز براي غلبه بر كششهاي
بورژوايي كه موقعيت آنها ايجاد مي كند، موجود است. و اين خط انقلابي حزب و مبارزه
پيگير عليه رويزيونيسم اين است كه افراد بسياري را در اين جهت توانمند مي كند و
توده ها را قادر ميسازد عليه كساني كه چنين نمي كنند، مبارزه كرده و سرنگونشان
كنند.
بتلهايم نافي نقش
مركزي خط سياسي و ايدئولوژيك است. او در عوض تحليل خود را بر برخوردي متافيزيكي به
تضادهاي بسيار واقعي جامعه سوسياليستي (تقسيم كار، بخصوص ميان كار يدي و فكري و
غيره) استوار مي كند. او برخوردي متافيزيكي به تضاد ميان زير بناي اقتصادي و روبنا
مي كند و گرايش به دارد كه اين دو را بطور مطلق از هم جدا كند و رابطه وابستگي و
تداخل متقابل ميان آنها را نبيند و بخصوص تاثيرات روبنا بر زير بنا را نفي كرده و
يا بشدت كم بهائي مي دهد.
بتلهايم در اين
مسير عليه روح اساسي اين حكم مشهور لنين به پيش ميرود كه "سياست بيان فشرده
اقتصاد است." منظور لنين اين است كه قواي طبقاتي در جامعه بطوركلي توسط
مناسبات توليدي معين ميگردند. اما در عين حال، اين مناسبات بيان خود را ـ درواقع
بيان فشرده خود را ـ در مناسبات قدرت سياسي در روبنا مي يابند كه بر زيربنا تاثير
متقابل ميگذارد. روش بتلهايم حتي زماني كه در مورد جامعه سرمايه داري بكار بسته
شود به نتيجه گيريهايي آشكارا انحرافي ميانجامد. بطور مثال بر مبناي ديدگاه وي
بحساب آوردن بسياري از سياستمداران ـ و تمامي چهره هاي بارز اين رده بندي ـ بعنوان
بخشي از بورژوازي كاري نادرست خواهد بود. حال آنكه اين سياستمداران بوضوح بخشي از
طبقه بورژوازي بوده و بمثابه نمايندگان سياسي آن عمل ميكنند، هرچند خود صاحبان
سرمايه نباشند.
بعلاوه در جامعه
سوسياليستي و در تحليل طبقاتي از اين جامعه، عملكرد روبنا بر زيربنا از اهميتي
بسيار عظيمتر برخوردار است. علت اين امر دقيقاً خصلت زيربناي اقتصادي سوسياليستي و
بطور مشخص مالكيت سوسياليستي است كه در آن دولت، مركز و مهمترين واحد اقتصادي
بشمار مي آيد. در چنين موقعيتي اين سوال در رابطه با ساير جوانب مناسبات توليدي ـ
مناسبات ميان افراد در پروسه توليد و سيستم توزيع ـ چه سياستهائي اعمال ميشوند،
اهميتي عظيم مي يابد. اين سياستها، ديدگاه و برنامه كلي كه اين سياستها را هدايت
مي كنند، بمثابه مسائل خطي تبارز مي يابند ـ يعني بعنوان بخشي از روبنا.
اين نكته ما را به
نكته قبلي بازميگرداند. متافيزيك بتلهايم در برخورد به اموري از قبيل تضاد كار يدي
و فكر را بايد دوباره بررسي كنيم. بتلهايم، بعوض اينكه به اين امور بمثابه پديده
هايي نگاه كند كه محدود شدن يا گسترششان بستگي به اين دارد كه چه طبقه اي قدرت
سياسي را در دست داشته و چه خطي در مقام فرماندهي است، اساساً بمثابه مقولاتي
ايستا و مطلق برخورد ميكند. بنابراين منطق و نتيجه موضع بتلهايم اينست كه تمامي
كادرهايي كه موقعيتي ممتاز را در تقسيم كار دارا هستند ميبايد بورژوا بحساب آورد؛
يعني جزيي از همان مقوله اي كه وي "بورژوازي دولتي" مينامد. اين همان
چيزيست كه وي بعنوان موضعي ماترياليستي تر مطرح ميكند، چرا كه اين موضع جايگاه
طبقاتي را نه بر مبناي ايدئولوژي، بلكه به وسيله جايگاه و نقش آن در پروسه توليدي
معين ميسازد. اما همانطور كه اشاره شد، اين واقعاً متافيزيك و ماترياليسم مكانيكي
است. و در نهايت ايده آليستي ميباشد. چرا كه سياست را از اقتصاد و روبنا را از
زيربنا جدا ميسازد.
يك چنين
"تحليل طبقاتي" از درك اين نكته باز مي ماند كه اجراي اين يا آن نوع خط
سياسي ـ نماينده اين يا آن طبقه، بورژوازي يا پرولتاريا ـ است كه عملا تعيين ميكند
چه مناسبات توليدي بواقع برقرارست. در مورد كادرهايي كه در مواضع رهبري قرار گرفته
اند نيز بايد گفت خطي كه آنها اعمال ميكنند يا محتواي ايدئولوژيك ـ سياسي رهبري
آنها، تعيين كننده مناسبات واقعي شان با توده هاي تحت رهبري آنها ميباشد و
بدينگونه تعيين ميشود كه اين رهبري بمثابه يك نماينده سياسي به پرولتاريا متعلق
است يا سرمايه را تجسم ميبخشد.
"تحليل
طبقاتي" بتلهايم از جامعه سوسياليستي تنها ميتواند به بن بست برنامه اي
بيانجامد ـ به شكست طلبي و نهايتاً شكست. اگر هر كادر يا مدير و امثالهم در واقع
امر يك بورژواست، پس چه كسي تاكنون در حزب و در مواضع رهبري و قدرت طبقه كارگر را
نمايندگي كرده است؟ تفاوت ميان خط مائو و 4 نفر با خط بتلهايم، در اين است كه اولي
رهروان سرمايه داري در قدرت رابمثابه آماج عمده انقلاب مشخص ميكند و دومي خط
"سرنگون ساختن همه" را جلو مي گذارد ـ يعني هر كس كه در قدرت قرار دارد،
يك رهرو سرمايه داريست. اين تفاوت در پرتو اتهامات بتلهايم نسبت به انقلابيون چين
كه آنها را سكتاريست ميخواند، جنبه طنز بخود ميگيرد. اين خود بتلهايم است كه
ميگويد هركس در قدرت قرار دارد، رهرو سرمايه داري يا عضوي از "بورژوازي
دولتي" است.
متافيزيك و ايده
آليسم بتلهايم او را بدانجا ميكشاند كه بعلت ادامه حيات تمايزات كار فكري و يدي و
ديگر جنبه هاي تقسيم كار، موجوديت نظام سوسياليستي را نفي كند. او حتي نافي آن
ميشود كه يك شكل مشخص مالكيت سوسياليستي وجود دارد. بنظر بتلهايم حتي چيزي بمثابه
سيستم سوسياليستي هم موجود نيست!(31) اين فرمولبندي تماماً غير
ديالكتيكي است و بهيچوجه ماركسيستي نيست. جوهر اين فرمولبندي عميقاً راست روانه
است. بتلهايم مطرح ميكند تا زمانيكه توليد كالايي وجود دارد و بر اين پايه طبقات
اجتماعي موجودند، تنها ميتواند يك سيستم "گذار" وجود داشته باشد. اين
مقوله "جامعه گذار" را بتلهايم از نسخه هاي تروتسكيستها قرض، كرده است. [7]
نظراتي از قبيل
"جامعه گذار" يا "سيستم اجتماعي گذار"، در اين نسخه ها بسيار
رايج ميباشند ـ و البته اينها دقيقاً به موضع اصلي تروتسكي برميگردد كه سوسياليسم
در يك كشور نميتواند وجود داشته باشد و از آن نتيجه گيري ميشود كه يك "دولت
كارگري" قبل وقوع يك انقلاب جهاني تنها ميتواند گذاري بسوي سوسياليسم را به
اجراء گذارد.
تشخيص مراحل، پرهيز از مرحله گرايي
نكته مركزي در درك
ماركسيست ـ لنينيستي از ادامه مبارزه طبقاتي تحت سوسياليسم اين است كه مرحله
سوسياليستي يك دوره گذار طولاني مي باشد. دوره اي كه طي آن همه مناسبات مشخصه جامعه
طبقاتي ريشه كن شده و بالاخره از طريق مبارزه انقلابي نابود ميشوند تا جامعه بي
طبقه، يعني كمونيسم، در مقياس جهاني تحقق يابد. اما ماركسيست ـ لنينيستها همچنين
تشخيص ميدهند كه سوسياليسم يك مرحله مشخص از تكامل جامعه است. اين مرحله اي است كه
عمدتا توسط موجوديت ديكتاتوري پرولتاريا و با قوانين مربوط بخودش مشخص ميشود. اين
قوانين بازتاب خصلت متضاد و گذاري اين مرحله هستند. استقرار سوسياليسم، حاكميت
پرولتاريا، و بر اين مبنا نابودي استثمار سرمايه داري بعنوان نخستين گام در تحول
مناسبات توليدي، يك پيشرفت مشخص و كيفي نسبت به سرمايه داري است. براي اين پيشروي،
كسب انقلابي قدرت سياسي توسط طبقه كارگر و برقراري ديكتاتوري پرولتري كليدي است.
اين تغييري است كه در روبنا انجام ميگيرد. بقول مائو:
"در جامعه سوسياليستي تضادهاي
بنيادي كماكان تضاد بين مناسبات توليدي و نيروهاي مولده، و تضاد بين روبنا و
زيربناي اقتصادي هستند. با اين حال، اين تضادها نسبت به تضادهاي فوق الذكر در
جوامع كهن خصلتي بنيادا متفاوت و جوانبي متفاوت دارند. نظام اجتماعي كنوني در كشور
ما بسيار عاليتر از نظام اجتماعي در دوران گذشته است. اگر چنين نبود، نظام كهن
سرنگون نميشد و نظام جديد نميتوانست برقرار شود."(32)
بعبارت ديگر،
ديدگاه ماركسيستي مرحله سوسياليسم را بدون درغلتيدن به مرحله گرائي و فراموش كردن
اينكه مرحله اي گذاري است، تشخيص ميدهد. تروتسكيستها با آخرين "تئوري"
خود مبني بر "سيستمهاي اجتماعي در حال گذار"، و ساير مهملاتشان مراحل را
درك نميكنند. و از آنجا كه آنها همواره امكان وجود سوسياليسم را در يك يا چند كشور
نفي كرده اند، تنها "گذار" را ميبينند. يكي از رهبران ايدئولوگ آنها
بنام ارنست مندل مطرح ميكند كه كل اين دوره گذار از سرمايه داري به
"سوسياليسم" در مقياس جهاني با اشكالي مشخص ميشود كه جوانب سوسياليستي و
سرمايه داري را بهم مي آميزد. او ميگويد كه "تركيبي دورگه از عناصر گذشته و
عناصر آينده وجود دارد". مندل ادعا ميكند به همين دليل "مناسبات توليدي
در جامعه در حال گذار ميان دو شيوه توليدي، ميتوانند به دلخواه خود تجزيه شوند و
بي آنكه ضرورتا آشفتگي هايي انقلابي (از نوع انقلابات اجتماعي ضروري براي عبور از
اين شيوه توليدي به شيوه ديگر) را تجربه كنند، در جهت هاي متفاوتي رشد
يابند."(33)
كنه اين موضع، عدم
اعتقاد عميق به قابليت توده ها براي كسب قدرت سياسي و قدرت آنها براي نابود ساختن
گام بگام جامعه كهن و ساختمان جامعه اي نو ميباشد. از ديرباز برخورد متفرعنانه و
تحقير توده ها از برج عاج، صفت مشخصه تروتسكيسم بوده است. مبارزه طبقاتي دامن زده
شده از سوي پرولتاريا تحت سوسياليسم كاملا در تحليلهاي مندل غايب است. (البته مندل
مطرح ميكند كه سوسياليسم هيچگاه در كشورهايي نظير چين زماني كه قدرت در دست طبقه
كارگر بود واقعاً وجود نداشت.) در اين ديدگاه هيچ جايي براي انقلاب نيز وجود
ندارد. مندل هيچگاه از تئوري اكونوميستي "نيروهاي مولده" گسست نكرده
است. بنابراين "دوره گذاري" وي دوره ايست كه در آن تكامل توليد بطور
تدريجي شرايط را براي سوسياليسم خلق ميكند و بطور متناوب تحول مناسبات توليدي را
به جلو هل ميدهد البته با "همكاري" منجيان فروتني همچون تروتسكيستها .
بعبارت ديگر، "سيستمهاي درحال گذار" مندل هيچ تفاوتي با رشد مسالمت آميز
سوسياليسم كه آشكارا توسط رفرميستهاي سوسيال دمكراسي پيشگويي ميشود، ندارد. اگر
نظريه مندل مبني بر سيستم "دورگه"، "در حال گذار" براي تشريح
اتحاد شوروي بعد از سال 1917 بكار ميايد، چرا نتوان آن را براي تشريح سوئد معاصر
بكار بست؟ آيا هر دوي اين جوامع داراي سيستمي اجتماعي كه جوانب سرمايه داري و
"سوسياليستي" را در هم آميخته است، نيستند؟در پاره اي موارد مهم بتلهايم
يك تئوري مشابه ارائه ميدهد، هر چند آنها را با پوششي "مائوئيستي" مي
پوشاند. او مي فهمد كه در عبور به جامعه سوسياليستي (هر چند وي آن را بجاي
سوسياليسم "گذار به سوسياليسم" مي خواند) جهشي بايد صورت بگيرد است. اما
وي از درك طبيعت اين جهش عاجز ميماند. او معتقد است كه پرولتاريا قدرت را كسب كرده
است، اما هيچگونه تغيير تعيين كننده اي را در زيربناي اقتصادي مشاهده نميكند ـ
هرچند اين واقعيتي مسلم است كه قدرت دولتي پرولتاريا، براي اجتماعي كردن هر چه
سريعتر مالكيت به كار برده ميشود (و بايد بكار برده شود). اين كار در واقع شالوده
استحكام و گسترش ديكتاتوري پرولتاريا را فراهم ميسازد (كه خود بر زيربنا، اثر
متقابل ميگذارد و آن را دوباره دگرگون ميكند. بتلهايم واقعاً رابطه ديالكتيكي بين
زيربنا و روبنا را درك نكرده است و بهمين خاطر از فهم پايه واقعي (و امكان و
ضرورت) پيشبرد تحولات در زيربنا و روبنا عاجز ميماند. براي بتلهايم ديكتاتوري
پرولتاريا بر هيچ شالوده مادي در زيربناي اقتصادي استوار نيست و هيچ نقش واقعي در
تعيين ماهيت اين زيربنا بازي نميكند.
بنابراين در
"تحليل طبقاتي" بتلهايم و در كل تحليلهاي وي، تشخيص ديكتاتوري پرولتاريا
ـ در واقع تشخيص نقش مركزي انقلاب و مبارزه انقلابي ـ بشدت غايب است. او مانند
تروتسكيستها به درخواستهاي بسيار "چپ نمايانه" ضد گرايشات آمرانه و
بوروكراتيك، و در دفاع از "دمكراسي" روي مياورد. اما همانند تروتسكيستها
محتواي خط بتلهايم كاملا راست روانه است. بتلهايم با قصور از درك نقش مركزي
ديكتاتوري پرولتاريا در مرحله سوسياليستي و با كوچك شمردن نقش روبنا ـ مشخصاً قدرت
سياسي بمثابه جنبه عمده روبنا ـ به آنجا ميرسد كه پرولتاريا را از سلاح كليديش
عليه بورژوازي محروم گرداند. به همين خاطر تشخيص بتلهايم مبني برادامه موجوديت
بورژوازي در زيربناي اقتصادي و كوششهايي كه جهت تحليل از اين مسئله از سوي وي
ارائه شده، كاملا تو خالي است. اگر موضع وي را تا نتيجه منطقي اش يعني مشخصاً جدا
كردن زيربنا از روبنا برسانيم، آنگاه نيازي به مبارزه سياسي عليه بورژوازي بجاي
نميماند. و حتي اگر بطريقي بر ضرورت اين مبارزه صحه گذاشته شود، باز هم راهي براي
مبارزه عليه اين طبقه و سرنگون ساختنش وجود ندارد.[8]
درباره روشنفكران
بتلهايم بعلت اينكه
نقش مركزي ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا را درك نكرده، همانند تروتسكيستها
نيروهاي انقلابي را بخاطر خشونت و "زورمداري" بيش از حد آنها مورد
انتقاد قرار ميدهد. بتلهايم مشخصا انقلابيون چين را بخاطر رفتار باصطلاح سكتاريستي
شان با روشنفكران، سرزنش ميكند. او مسئله را بدين شكل مطرح ميكند كه:
"هواداران خط
انقلابي، قابليت خود را در ايجاد اشكال مختلف اتحاد بين توده هاي كارگر و
روشنفكران (مشخصا در فرمهاي مختلف "تركيب سه در يك" ) نشان دادند. اما
نتوانستند همواره برخورد صحيحي با تضادهاي دورن اين اتحاد داشته باشند. نتيجتا
آنها براي رهبري سياسي به اعمال زور روي آوردند... بعلاوه رهبران چپ نيز در قبال
دانشمندان و هنرمندان رفتاري سكتاريستي پيشه كردند. نتيجتا در راه تكامل دانش علمي
و فني و ترقي كامل فعاليت ادبي و هنري موانعي ايجاد شد... تحت آن شرايط اكثريتي از
روشنفكران بناگزير از حمايت از خط انقلابي دست كشيده يا تنها به پشتيباني ظاهري از
آنها پرداختند."(34)
اين بحث به دلايل
مختلف نادرست است. اولا اين يك تحريف است. وقتي در توضيح سياستهاي جناح چپ مطرح
شود كه "موانعي در راه تكامل دانش علمي و فني و ترقي كامل فعاليت ادبي و هنري
ايجاد شد" يعني پرولتاريا را بخاطر خرابكاري بورژوازي مورد سرزنش قرار دادن.
بدون شك مائو و 4 نفر مبارزه قاطعي عليه هرگونه تلاش جهت گسترش روشهاي بورژوائي در
علم و هنر بورژوائي به پيش بردند. اما دوره متعاقب خيزش انقلاب فرهنگي شاهد
شكوفايي عظيم هنر و ادبيات پرولتري و برخورد پرولتري به علم بود. آنچه خط انقلابي
در امر تكامل علم و تكنولوژي مورد تاكيد قرار داد، درگير ساختن حداكثر توده ها در
اين صحنه و عرصه بود. بنابراين دسترسي به آثار علمي تنها بدان مفهوم محدود شد كه
ديگر دانشمندان حرفه اي اجازه غرقه شدن در مطالعات خويش و جدا كردن خود از كارگران
و دهقانان را نيافتند و مجاز نبودند به تقليد از شيوه هاي بورژوائي به سرقت ادبي
بپردازند يا دانش را به يك "مايملك خصوصي" بدل كنند و بدنبال شهرت و پول
و امثالهم روان شوند. يعني بدنبال همه آن چيزهائي كه تكامل علم را مانع ميشود. طي
آن دوره دانشمندان و تكنيسينهاي چيني پيشرفتهاي بيسابقه بسياري را بر اساس
اتحادشان با توده ها حاصل نمودند. برخي از اين پيشرفتها در "سطوح پيشرفته
جهاني" قرار داشتند. براي مثال، اگر تكامل علم شده بود، پس چطور چين موفق شد
ماهواره هايش را به فضا بفرستد؟ چگونه محققان علم پزشكي در چين قادر شدند براي
نخستين بار در جهان به تجزيه انسولين بپردازند؟ و چگونه كارگران شانگهاي توانستند
يك كشتي ده هزار تني را بروي اسكله اي كه ظرفيت كشيهاي 5 هزار تني داشت، بسازند؟
مثالهاي بسيار ديگري از شكوفائي علم تحت رهبري خط پرولتري طي آن دوران وجود دارد
كه بسادگي با رجوع به صفحات گاهنامه هاي چين در آن سالها ميتوان بدان دست يافت.
اما در زمينه
ادبيات و هنر. اين فقط يك دروغ و بهتان بورژوائي عليه فرهنگ توده هاست كه گفته شود
"ترقي كامل فعاليت ادبي و فرهنگي" توسط برخورد "سكتاريستي" خط
انقلابي مائو در اين عرصه سد شده است. اگر مائو و 4 نفر در مقابل فشاري كه از سوي
بسياري روشنفكران خرده بورژوا براي تاكيد بيشتر بر آثار سنتي و كلاسيكهاي خارجي، و
تاكيد كمتر بر تكامل فرهنگ انقلابي مطلوب توده هاي زحمتكش وارد مي آمد (و توسط خط
سياسي اپورتونيستي همه جانبه سران رويزيونيست تحكيم و توجيه ميشد) تسليم ميشدند،
آنگاه واقعا در قبال توده ها سكتاريسم پيشه كرده بودند. همانگونه كه حزب ما در
پاسخ به منشويكها بدان استناد كرد، در آن سالها هزاران اثر ادبي و دراماتيك
انقلابي جديد و نيز ساير آثار هنري توليد شد.(35)
در عين حال كه روشنفكران
بسياري بمخالفت با خط انقلابي مورد پشتيباني مائو برخاستند (كه علتش را بجاي خود
بحث خواهيم كرد) خط انقلابي موفق شد بخش مهمي از روشنفكران را بسوي خود جذب كند.
در ضمن فراموش نكنيم كه بخش مهمي از تهمتهايي كه بلافاصله بعد از كودتا عليه 4
نفر، سرازير شد، مشخصا رنگ و بوي ضدروشنفكري داشت. بدين صورت كه (رژيم كودتا) 4
نفر را "متفكران" بيفايده اي كه چيزي از توليد نميدانند، معرفي ميكرد.
البته اين عمدتا حمله اي پراگماتيستي عليه تئوري ماركسيستي بود. اما اينهم واقعيتي
است كه 4 نفر بويژه چان چون چيائو و يائو ون يوان حقيقتا روشنفكر ـ روشنفكر
انقلابي پرولتري ـ بودند. همانطور كه يك روشنفكر انگليسي دوستدار 4 نفر نوشته،
نشريه "نقد و پژوهش" چاپ شانگهاي كه توسط رهبري كنوني چين تعطيل شده،
"زنده ترين و ديالكتيكي ترين نشريه چين" بود. (36)
يك مثال بارز براي
نشان دادن چگونگي اتحاد خط انقلابي با روشنفكران، مورد "يو هوي يون"
وزير فرهنگ قبل از كودتاست. او همان كسي است كه به ادعاي رويزيونيستها با خوردن
محلول شستشوي توالت خودكشي كرده (و بدون شك بقتل رسيده است.) بيوگرافي دن سيائوپين
كه اخيرا توسط عمال رهبري كنوني چين در هنگ كنگ منتشر شده، تصويري گذرا از زندگي
"يو" ارائه ميدهد. "يو" يك معلم موسيقي در شانگهاي بود كه
"ارهو" (ساز سنتي چين) مينواخت. هنر او آنچنان بود كه حتي قلم به مزدان
رويزيونيست از وي بعنوان "يك موسيقيدان نه چندان بي استعداد"(37) ياد ميكنند. "يو" طي جنگ داخلي در محافل روشنفكري
چپ فعال بود، اما در جريان انقلاب فرهنگي بود كه واقعا رو آمد. او بر اساس درك خط
انقلابي مائو درباره هنر، نقش مهمي در تهيه و تنطيم دو اپراي نمونه "گرفتن
كوه ببر از طريق استراتژي" (كه اخيرا نمايش آن در چين ممنوع شده) و "در
بارانداز" بازي كرد. او يكي از اعضاي گروه هاي نويسندگي "چولان" و
"چان تين" بود كه خدمات مهمي به دفاع از خط انقلابي و تكامل آن كردند.
"يو" روشنفكري بود كه توانست با خط پرولتري متحد شود و بر اين اساس به
يك كمونيست انقلابي بدل گشت.
البته بيشتر
روشنفكران مثل "يو" نبودند. همانطور كه مائو بارها خاطر نشان كرد،
بسياري از آنها به درجات زيادي جهانبيني بورژوائي خود را حفظ كردند. اگرچه اكثريت
آنها خواست حمايت از سوسياليسم و كار كردن در جهت آن را داشتند، اما فقط اقليتي از
آنها واقعا ماركسيست بودند. در عين حال اقليتي ديگر از روشنفكران را ميتوان جزء مرتجعين
سرسخت بحساب آورد. مائو گفت كه سياست صحيح در قبال اكثريت عظيم روشنفكران، سياست
اتحاد با آنها، استفاده از آنها و متحول كردن آنهاست. اما اينكار مستلزم پيشبرد
پيگيرانه خط "سياست را در مقام فرماندهي بگذاريد و نه تخصص را"، مبارزه
عليه گرايشي كه دانش را براي روشنفكران به سرمايه تبديل ميكند، و مبارزه پيگيرانه
ايدئولوژيك عليه تاثيرات تفكر بورژوائي و خرده بورژوائي كه مشخصا در بين روشنفكران
قوي است، بود. و براي اينكار همچنين نياز به فراگير كردن و ارائه سرمشق هايي از
ميان روشنفكران و اديبان بود كه موضع ماركسيسم اختيار كرده و قاطعانه جانب توده ها
را گرفته و حقيقتا به روشنفكران پرولتري ـ كمونيست ـ تبديل شده بودند.
روشنفكران بعنوان
يك كل حتي در جامعه سوسياليستي بايد بخشي از خرده بورژوازي بحساب آورده شوند. براي
اينكه پرولتاريا با اكثريت آنها متحد شود، مبنائي قدرتمند وجود دارد. تنها
سوسياليسم و نهايتا كمونيسم است كه ميتواند آينده اي را در برابرشان ترسيم كند.
بورژوازي بدنبال آنست كه روشنفكران را صرفا مورد استفاده قرار دهد، آنچه را كه در
آثارشان پيشرو و الهامبخش است منحرف يا سركوب نمايد و ايده هايشان را به كالا
تبديل كرده و از خود آنها، بردگان حساب بانكي بسازد. اما در همان حال، روشنفكران
مانند ديگر اعضاي طبقه خود، گرايشي قوي و بيش از حد جان سخت به حفظ استقلال از
پرولتاريا و حفظ جايگاه ممتاز خويش دارند. آنها حتي زماني كه با كارگران متحد
ميشوند، گرايش دارند كه با تبديل ايده هايشان به "مالكيت خصوصي" بر توده
ها آقايي كنند. روشن است كه تمام آداب و سنن جامعه طبقاتي، و گليم خود را از آب
بيرون كشيدن، تنها به پرورش و تحكيم چنين نقاط ضعفي مي انجامد. بعلت همه اينهاست
كه پرولتاريا بدون مبارزه پيگيرانه و درازمدت عليه گرايشات بورژوائي روشنفكران
نميتواند با آنها متحد شود.
بورژوازي نيز
بدنبال اتحاد با روشنفكران عليه پرولتارياست و در مقاطع مشخص نفوذ قابل توجهي بر
آنان دارد. بنابراين مبارزه جهت جلب سياسي روشنفكران هم براي متحدكردن آنان بلحاظ
ايدئولوژيك گاه ضرورتا حاد مي باشد. و انجام اين مبارزه، وظيفه اي حياتي و دشوار
براي ديكتاتوري پرولتارياست.
اين واقعيتي است كه
رويزيونيستها موفق شدند در واپسين نبرد، پشتيباني بخش مهمي از روشنفكران را بدست
آورند، اما علت اين امر را نبايد عمدتا در خطاهاي انقلابيون جستجو كرد. (هرچند
ممكنست پاره اي خطاها در مبارزه پيچيده و حادي كه به شديدترين وجه در جبهه هاي
فرهنگ، آموزش و پرورش، علم و تكنولوژي جريان داشت، رخ داده باشد). علت اين امر در
درجه اول، تحكيم شرايط بسود بورژوازي در نبرد بخاطر جذب بخش مياني جامعه منجمله
روشنفكران بود. از جمله فاكتورهاي مهم عبارت بود از اوضاع بين المللي و تصميماتي
كه انقلابيون در پرتو خطر فزاينده شوروي براي چين اتخاذ نمودند (تصميماتي كه شامل
پاره اي سازشها و توافقات با كشورهاي امپرياليستي و ارتجاعي درون بلوك آمريكا
ميشد). كل اين اوضاع و تصميمات متخذه به تقويت قوا و گرايشات بورژوائي از حيث سياسي
و ايدئولوژيك انجاميد و رويزيونيستها با تمام قوا از اين اوضاع براي پيشبرد
معيارها و ارزشهاي بورژوائي و تسليم طلبي در برابر امپرياليستها (نه فقط در عرصه
فرهنگ و آموزش و پرورش، بلكه در تمامي عرصه ها) سود جستند. اين مهم است كه بتلهايم
در تلاش براي توضيح پيروزي رويزيونيسم در چين هيچگونه تحليلي از اين جنبه بسيار
مهم بعمل نمي آورد.
اين نيز مهم است و
در ارتباط نزديك با تحليلهاي انحرافي بتلهايم قرار دارد كه وي درباره عقبگردهاي
چين امروز در عرصه فرهنگ سكوت كرده و از خط انقلابي در اين عرصه دفاع نميكند.
اين مطلب البته
تلويحا مطرح شده اما خوانندگان مي توانند احساس كنند كه بتلهايم مخالف مبارزه اي
است كه براي انقلابي و پرولتري كردن فرهنگ صورت گرفته است و معتقد است كه
روشنفكران خرده بورژوا را مي بايد بدون توجه به محتواي طبقاتي آثارشان در رشد
"آزادانه" انواع كارهاي فرهنگي بحال خود گذاشت. ظاهرا بتلهايم معتقد است
كه چنين كاري، بخودي خود وفاداري روشنفكران را تضمين مي كردند. و ضرري هم نمي زند
چونكه روبنا تاثيرات واقعي بر زيربنا ندارد. اين برخورد بطوركلي رنگ و بوي
بورژواليبراليسم و مشخصا نظريه اي ايده آليستي دارد كه گويا پيروزي حقيقت در
"تبادل آزادانه عقايد" اجتناب ناپذير است. اين برخورد مرتبط است با
نظريه اكونوميسم عاميانه مبني اينكه تحول در زيربناي اقتصادي بطور اتوماتيك، روبنا
را متحول خواهد كرد، بدون اينكه نيازي به مبارزه براي آن باشد. يا لااقل مبارزه اي
بسيار ناچيز را در اين امر دخالت مي دهد. بتلهايم در اينجا اساسا با بينش تبليغ
شده توسط رويزيونيستهاي چيني شريك است. و اين را مي توان در خط ليبرالي وي در مورد
فرهنگ و در تاكيدش و درك خرده بورژوايي اش از "دمكراسي" ديد. اما
همانگونه كه مائو مطرح نمود: "آنجا كه جارو نرسد، گرد و خاك بخودي خود ناپديد
نخواهد شد" و "در مورد هر چيز ارتجاعي (منجمله ايده ها) نيز چنين است.
اگر نزني، نمي افتد."(38)
ممكنست برخي اعتراض
كنند كه مگر خود مائو فراخوان بگذار صد گل بشكفد را نداد؟ مگر مائو اعلام نكرد كه
"هر تلاشي براي استفاده از فرامين اداري يا اقدامات اجباري براي حل مسائل
ايدئولوژيك يا تعيين صحيح و غلط نه فقط كارآئي ندارد بلكه زيانبار نيز هست."(39) مگر مائو نگفت "سئوالات مربوط به صحيح و غلط در زمينه
هنري و علمي بايد از طريق مباحثه آزاد در محافل هنري و علمي و از طريق فعاليت عملي
در اين عرصه ها حل شوند"؟(40) بله، اينها حرفهاي مائو است و او
واقعا به اينها باور داشت. اما چنين اظهاراتي و سياست صد گل كه مائو مبتكر آن بود
را بايد در چارچوب صحيح خودش بررسي نمود. و چارچوب طرح اين سياستها، امر مبارزه
بود. بله، مبارزه عليه بورژوازي و نفوذش در عرصه ايدئولوژيك. مائو در سال 1957
اعلام كرد كه "در زمينه ايدئولوژيك، اين سوال كه چه كسي بر ديگري پيروز خواهد
شد، پرولتاريا يا بورژوازي، هنوز واقعا حل نشده است. ما هنوز بايد مبارزه اي
طولاني را عليه ايدئولوژي بورژوايي و خرده بورژوايي به پيش ببريم."(41) بعلاوه مائو خاطر نشان كرد كه:
"كساني كه
خواهان آزادي و دمكراسي مجرد هستند، دمكراسي را يك هدف مي بينند و نه يك وسيله.
دمكراسي برخي اوقات به نظر يك هدف مي آيد، اما در واقع فقط يك وسيله است... آزادي
و دمكراسي هر دو نسبي هستند و نه مطلق. آنها در شرايط مشخص تاريخي بوجود مي آيند و
تكامل مي يابند. در صفوف خلق، دمكراسي با مركزيت و آزادي با انضباط همراه و مرتبط
است. اينها وحدت اضداد يك كل واحدند؛ متضادند و در عين حال متحد. و ما نبايد بطور
يكجانبه بروي يكي بدون در نظر گرفتن جنبه ديگر تاكيد بگذاريم."(42)
"شرايط مشخص
تاريخي" كه در آن آزادي و دمكراسي براي روشنفكران در چين تحت رهبري مائو
ايجاد شد در برگيرنده اين واقعيت بود كه تا زمان وقوع انقلاب فرهنگي، امور آموزشي
و فرهنگي قويا تحت نفوذ و سلطه رويزيونيسم قرار داشت. مائو در سال 1967 اعلام كرد
كه:
"اينطور كه
بنظر مي آيد، روشنفكران منجمله روشنفكران جوان كه هنوز محصلند، كماكان يك جهانبيني
اساسا بورژوايي دارند ـ چه درون حزب باشند چه بيرون آن. علت اين است كه طي هفده
سالي كه از رهايي مي گذرد، مراكز فرهنگي و آموزشي تحت سلطه رويزيونيسم قرار
داشتند. نتيجتا ايده هاي بورژوايي در خون روشنفكران تزريق شده است."(43)
در چنين شرايطي
عجيب نيست كه مقاومت قابل توجهي در اين زمينه در برابر خط انقلابي صورت گرفت و
بورژوازي نفوذ فراواني بر روشنفكران داشت. سياست "بگذار صد گل بشكفتد و صد
مكتب با هم رقابت كنند" را بايد بر اين بستر فهميد. اين سياست، بهيچوجه سياست
ليبرالي بگذار روشنفكران و هنرمندان "ماست خود را بخورند" نبودند. بلكه
روشي جهت پيشبرد مبارزه طبقاتي در عرصه هنر و علوم بود بخش بزرگي از هدفش اين بود
كه ايده هاي بورژوايي در ملاء عام رو بيايد و بدين ترتيب توانايي مبارزه و ريشه كن
كردن ايده ها حاصل شود. (44) بعلاوه، خط مائو خصوصا در مورد هنرمندان و روشنفكراني
كه خواهان انقلابي و كمونيست شدن بودند، بهيچوجه اين نبود كه بگذار ايده هايشان
بطور خودبخودي "شكوفا" شود. خط مائو در اينمورد خيلي وقت پيش در
"سخنراني مشهور در محفل ادبي و هنري ينان" به سال 1942 تدوين شد و انقلابيون
بويژه چيانگ چين هميشه به تبليغ آن مي پرداختند. اين اثري است كه مورد حمله آشكار
يا غيرمستقيم رويزيونيستها (بسته به نيازشان) قرار داشته است. مائو در اين سخنراني
مطرح نمود كه اولين وظيفه هنرمندان و نويسندگان انقلابي "درك مردم و خوب
شناختن آنهاست."(45) مائو خاطرنشان كرد كه نكته تعيين
كننده در اينجا، درآميختن روشنفكران با توده هاست. اين مقوله اي است كه كاملا در
تحليل بتلهايم غايب است.
مائو در عبارات
مشهور زير، نحوه تحول ايدئولوژيك خودش را تشريح كرده است. او مي گويد، در نتيجه
آموزش بورژوايي (حتي فئودالي):
"از اين كه
حتي يك كار كوچك يدي انجام دهم، احساس حقارت مي كردم. حتي كاري نظير حمل چمدانم در
حضور همكلاسي ها، يعني همان كساني كه قادر به حمل هيچ چيز بر دوش و دستان خود
نبودند. در آن زمان فكر ميكردم كه روشنفكران تنها افراد پاك دنيا هستند. در حاليكه
در مقايسه با آنها، كارگران و دهقانان را كثيف ميدانستم. من از اينكه لباس
روشنفكران ديگر را بپوشم ناراحت نبودم چون آنها را تميز ميدانستم. اما حاضر نبودم
لباس يك كارگر يا دهقان را به تن كنم. اما بعد از اينكه انقلابي شدم و با كارگران
و دهقانان و سربازان ارتش انقلابي زندگي كردم، بتدريج آنها را بهتر شناختم، و آنها
نيز بتدريج مرا بهتر شناختند. بعد از اين، و فقط بعد از اين بود كه احساسات
بورژوايي و خرده بورژوايي كه از مدارس بورژوايي در ذهن من كاشته شده بود را از
ريشه تغيير دادم. من دريافتم كه روشنفكراني كه متحول نشده اند در مقايسه با
كارگران و دهقانان پاك نيستند. و در تحليل نهايي كارگران و دهقانان پاكترين
مردمند. حتي اگر دستان آنها خاك آلود و پاهاي آنها آلوده به پهن باشد، باز هم
واقعا از روشنفكران بورژوا و خرده بورژوا پاكترند. اينست معناي تغيير احساسات،
تغيير از يك طبقه به طبقه ديگر."(46)
وقتي كه چنين
تغييري در مورد مائو به آساني انجام نگرفته و او يكشبه و بدون مبارزات قابل ملاحظه
متحول نشده است، آيا ميتوان گفت كه براي توده روشنفكران چين چنين كاري ساده تر
خواهد بود؟ و آيا ميتوان استدلال قانع كننده اي ارائه داد كه نشان دهد چنين تغيير
عظيمي در مورد قشر روشنفكر ميتواند بدون مقداري "اجبار"، يعني بودن
ديكتاتوري پرولتاريا صورت بگيرد؟
براي مثال، جنبش اعزام جوانان تحصيل كرده شهري به روستاهاي چين را در نظر بگيريد. آيا جنبش عظيم "از كوه بالا رفتن و به روستاها درآمدن" بدون مقداري اجبار امكانپذير بود؟ اين گام بسيار مهمي در ساختمان سوسياليسم و حركت بسوي كمونيسم بود. اين يك گام مشخص و ضروري بود كه راه بر حل تضاد شهر و روستا كه جزء متشكله تمامي جوامع طبقاتيست ميگشود. و نيز دو تضاد ديگر از "سه اختلاف بزرگ" يعني بين كارگر و دهقان، و كار يدي و فكري را مورد حمله قرار ميداد.