چين، ديكتاتوري پرولتاريا و پروفسور بتلهايم

(يا چگونه از رويزيونيسم انتقاد نکنيم)

نوشته سي. آر

 

(از انقلاب، نشريه تئوريك كميته مركزي حزب كمونيست انقلابي آمريكا، شماره 5، نوامبر 1979)

 

اينكه چين ديگر بر جاده سوسياليستي قرار ندارد، واقعيتي است كه اينك وسيعاً از سوي صاحبان ديدگاههاي متفاوت سياسي مورد قبول واقع شده است. حتي در بين كساني كه تغييرات متعاقب مرگ مائوتسه دون را با روي گشاده پذيرا شدند اين نظريه عموميت مي يابد كه اين تغييرات به معناي جدايي از خط انقلابي مائو بوده و هيچ وجه مشتركي با انقلاب سوسياليستي ندارد.

واقعيت اينست كه رويزيونيستهاي چيني دنباله رواني دارند. صف رنگارنگي از "احزاب" سوسيال شوونيست از نروژ گرفته تا استراليا بوجود آمدند (در ايالات متحده مايك كلانيسكي و شركاء از حزب كمونيست ماركسيست ـ لنينيست، نمايندگان اصلي ـ هر چند نمايندگاني رقت انگيز ـ اين گرايش محسوب ميشوند.) اينها به گرمي به رويزيونيسم متعفني كه در چين بقدرت رسيد خوش آمد گفتند. اين واقعه بطور كامل به بزدلي نوع "برادر" (رهبر رويزيونيستهاي آمريكائي) پا داد. و همچنين برخي "دوستان" قلابي چين هم وجود دارند. افرادي نظير سران انجمن دوستي خلقهاي چين و ايالات متحده يا رهبران گروه مطالعات سياست چين در انگلستان. كساني كه ساليان سال "همراهان نيمه راه" انقلاب چين بودند، اما اينك با كمال ميل با ضدانقلاب همسفر گرديده اند. آنها در سياست رهبران چين مبني بر "گشايش بسوي غرب" (كه اجراي آن توسط دن، هوا و امثالهم اعمال ميشود تنها به مفهوم موس موس كردن پشت امپرياليسم آمريكا و بلوك جنگيش مي تواند باشد)، فرصت جديد و غبرمنتظره اي مي بينند كه از بابت "ايمان" (كوري) كه ساليان سال بشيوه اي رواقي داشتند، سودي ببرند. "ايمان" به اينكه هر آنچه در چين ميگذرد حتما خوبست و براي كسب و كار بهتر هم خواهد شد

اما اين قبيل تملق گوييهاي تنفرانگيز مشخصاً تحت الشعاع يك روند حائز اهميت و دلگرم كننده قرار گرفته است ـ روند مقاومت در برابر خيانت دن سيائوپين، هواكوفن و شركاء. با وجود پيروزي رويزيونيسم در چين و برخي سردرگمي ها و گيج سري هايي كه در ميان ماركسيست ـ لنينيست ها و ديگر نيروهاي انقلابي سراسر جهان پديد آورد (گيج سري هايي كه با خيانت نفرت انگيز انور خوجه و رهبري حزب كار آلباني به صفوف انقلاب تشديد يافت و بواسطه حملات مبتذل آنها به مائوتسه دون فزوني گرفت) يك روند رشد يابنده در ميان احزاب و گروههاي م ـ ل و همينطور در بين عناصر طالب انقلاب وجود دارد كه ميخواهد قاطعانه به ضديت با رويزيونيست هاي چيني برخاسته و در همان حال با قاطعيت از نقش و خدمات عظيم انقلابي مائوتسه دون به دفاع برخيزد. در بين همين نيروها درك از اهميت جمعبندي عميق و صحيح از علل و درسهاي اين عقبگرد تلخ در چين، جهت دست زدن به مبارزه انقلابي آگاهانه تر و پيگيرانه تر فزوني كي يابد.

مضاف بر اين، در بين آنان كه بخشي از صف وسيع دوستداران و پشتيبانان چين سوسياليستي بودند، يك مخالفت قوي با عقبگرد رويزيونيستي در چين جريان يافته و به محكوم كردن اين واقعه برخاسته اند. در بين اين نيروها تلاشهايي نيز براي تجزيه و تحليل از پايه هاي اين عقبگرد صورت ميگيرد. برخي از اين تحليلها، نهايتاً پاره اي از مسائل مهم را مورد برخورد قرار داده و به همين علت به تحليلهايي مورد توجه و مباحثه انگيز بدل گشته اند. يكي از قويترين اين اظهارات از سوي پرفسور شارل بتلهايم، رئيس سابق انجمن دوستي فرانسه ـ چين و شاگرد برجسته جامعه سوسياليستي به هنگام اقامت و كار در اتحاد شوروي در سال 1936، ابراز شده است. او مدير تحقيقات در مدرسه تحقيقات عالي پاريس از سال 1948 و همينطور مدير مركز تحقيقات برنامه ريزي سوسياليستي و سردبير نشريه "مسائل برنامه ريزي" بوده است. پرفسور بتلهايم در بسياري از كشورهاي سابقاً مستعمره از جمله هند، كوبا، الجزاير، كامبوج و گينه بمثابه يك مشاور اقتصادي و فني خدمت كرده است. از اواخر 1960 بتلهايم عمدتاً تحت تاثير انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي چين، درگير طرح بزرگي جهت تبيين دوباره اقتصاد سياسي جامعه سوسياليستي بر پايه جمعبندي خودش از تجربه اتحاد شوروي و چين شد. اين تلاش بعدها نتايج خود را در انتشار برخي كتب تئوريك نظير دو جلد تاريخ جامعه شوروي، بنام "مبارزه طبقاتي در اتحاد شوروي" بروز داد كه تاكنون مسائل را تا سال 1930 بررسي كرده است. بتلهايم همچنين كتب و مقالات مختلفي درباره چين منتشر كرده است، نظير "انقلاب فرهنگي و سازماندهي صنعتي در چين" كه بيشتر به تغييراتي كه در مناسبات توليدي در نتيجه انقلاب فرهنگي رخ داد، ميپردازد. بيشتر آثار اخير بتلهايم به زبان انگليسي ترجمه شده و در سطح بين المللي خوانندگان وسيعي بدست آورده است.

بنابراين تعجب انگيز نيست كه نامه مورخه 11 مه 1977 بتلهايم مبني بر استعفاء از انجمن دوستي فرانسه ـ چين توجه بسياري را به خود جلب نموده است. روزنامه با نفوذ لوموند مناسب ديد كه گزيده هايي از اين نامه را انتشار دهد. در اين گزيده ها جملات زير به چشم ميخورد: "روش "انتقاد" از 4 نفر بگونه اي به پيش رفته و ميرود كه هيچ وجه اشتراكي با آموزشهاي صدرمائو ندارد"، و اينكه "بررسي متون منتشره در چين طي چند ماه اخير و همينطور بررسي تا حد ممكن آنچه در عمل مي گذرد مرا به اين درك رساند كه يك خط رويزيونيستي اينك تفوق يافته است". بتلهايم در اين نامه اضافه ميكند "تائيد خط سياسي كه اينك در چين حاكم است يا حتي هر گونه برخوردي كه بويي از تائيد داشته باشد، به هيچوجه در خدمت خلق چين يا تمام كساني كه به خاطر سوسياليسم در چين مبارزه ميكنند قرار ندارد". (1)

انتشار اين نامه بسياري را كه سوالاتي در مورد رهبري نوين پكن داشتند تشويق كرد تا به تحقيق درباره مسئله بپردازند و دنباله رو كارزار عوامفريبي و بهتان كه در صفحات نشريات چين به راه افتاده بود، نشوند. چند ماه بعد انتشار نامه سرگشاده يك كانادايي مقيم پكن به نام "نيل برتون" به بتلهايم در دفاع از رژيم جديد، كاري بودن ضربت بتلهايم را آشكار ساخت. [1]

برتون نامه اش را به هيئت تحريريه نشريه آمريكايي مانتلي ريويو فرستاد و از آنها دعوت كرد كه هر دو نامه را همراه با پاسخي مقتضي از سوي بتلهايم به چاپ رسانند. بتلهايم و مانتلي ريويو دعوت به مقابله را قبول كردند و شماره جولاي ـ اگوست 1978 را به اين مسئله اختصاص دادند. اين شماره حاوي انتقاد مفصلتري (49 صفحه اي) از رويزيونيستهاي چيني به قلم بتلهايم بود كه عنوان "جهش بزرگ به عقب" بر خود داشت. بعدها اين مقاله بصورت كتابي تحت عنوان "چين بعد از مائو" تجديد چاپ شد كه به يكي از پرفروشترين كتب و يك محور داغ بحث و مجادله در محافل گسترده افراد راديكال و انقلابي تبديل شد.

اين اثر بتلهايم جوانب مثبت بسيار دارد. همين دليل ساده كه اين دوست برجسته چين با تمام قوا عليه كودتاي رويزيونيستي و خط و سياست احياي سرمايه داري موضعگيري كرد، در خود اقدام خوبي بود. و بسياري از نكات مشخص را كه او به نقد مي كشد، كاملا بجا مي باشد. او پوچي و قلابي بودن اتهاماتي كه از سوي حكام كنوني چين عليه "باند چهار نفر" اقامه ميشد را نشان داد و در افشاي محتواي اين اتهامات مشخص نمود كه چگونه رويزيونيستها نوشته هاي مائوتسه دون را جعل كرده و نقل قولهايي را خارج از متن برگزيده اند. گزينشي كه به هيچوجه با محتواي نوشته هاي مائو خوانايي ندارد. او پوچي واضح دروغهايي كه در مطبوعات بورژوايي همه كشورها وسيعاً تبليغ ميشد را افشاء نمود، دروغهايي كه چين را در شرف ورشكستگي اقتصادي جلوه ميدادند و اين امر را نتيجه انقلاب فرهنگي و "دخالتهاي" چهار نفر معرفي ميكردند.

او تاكيد مي كند كه چگونه احياي قوانين و مقررات "منطقي" و مبارزه عليه "تساوي طلبي" در دستمزدها، و تقديس بورژوايي آنچه علم و تكنولوژي "بيطرف" خوانده ميشود همگي جزيي از يك جهتگيري كلي است كه در آن "اينك سود مركز توجه است."(3) او بدرستي توجه بسياري به سياستهاي نوين چين در كشاورزي مبذول داشته و نشان ميدهد كه چگونه اين سياستها عقبگرد از سياستهاي مائو مي باشند. او از نابودي رفرمهاي آموزشي كه در جريان انقلاب فرهنگي كسب شده بودند بمثابه "ضد انقلاب در آموزش" انتقاد ميكند و تشريح ميكند كه چگونه برقراري دوباره امتحان ورودي بمثابه معيار تعيين كننده براي پذيرش در "آموزش عالي" و مدارس مخصوص "افراد بااستعداد" بهمراه تغييرات ديگر تنها به تقويت "امتيازات خاص براي افراد پولدار و بالاتر از همه در فرزندان كادرها... منجر ميگردد".(4)

او كنار گذارده شدن سياست اتكاء بخود مائوتسه دون در تجارت خارجي را مورد نقد قرار ميدهد و بدرستي خاطرنشان مي كند كه حكام نوين بدون وابستگي به قدرتهاي بزرگ امپرياليستي قادر نيستند به اهداف اعلام كرده خويش در رابطه با مدرنيزاسيون دست يابند. همه اين انتقادات صحيح و ضروريند. اما اين، همه برخورد بتلهايم به مسئله نيست. نكات ناراحت كننده زيادي نيز در استعفانامه بتلهايم و مهمتر از آن در مقاله "جهش بزرگ به عقب" وجود دارند كه در خور انتقاد جدي ميباشند. نخستين نكته اي كه ميبايد به آن اشاره شود قصور بتلهايم در دفاع كامل از نقش انقلابي نزديكترين پيروان مائو يعني گروه 4 نفر است. در واقع بتلهايم پاره اي از اتهامات قلابي عليه 4 نفر را تلويحاً تائيد ميكند.[2] بطور مثال بتلهايم اين اتهام بي پايه را كه چيان چين بمدت چهل سال همسر و رفيق نزديك مائوتسه دون بود، ديگر مورد اعتماد صدر نبوده است. بتلهايم در استعفانامه خويش حتي از اين صحبت ميكند كه رهبري كنوني چين "انتقاد ضروري از 4 نفر را... نه از موضعي انقلابي بلكه از موضعي رويزيونيستي به پيش ميبرد".(5) اگرچه وي در پاسخ طولانيتر و جديدتر خود به برتون (جهش بزرگ به عقب) اساساً به دفاع از 3 تن از 4 نفر پرداخته و در بهترين حالت در مورد چيان چين ناروشن باقي ميماند. درست در ارتباط با اين گرايش بتلهايم ـ خصوصاً در بخشهاي پاياني "جهش بزرگ به عقب" ـ در رابطه با قدرت يابي رويزيونيستها مكاني مهم (اگرچه نه مهمترين مكان) به ضعفهاي خط انقلابي و خطاهاي نيروهاي انقلابي اختصاص ميدهد. او اينطور مي گويد: "اگر خط مغلوب شد، بدان خاطر بود كه به نوعي اين خط شكست خورده بود."(6)

بتلهايم در هر دو اثر مورد بحث، در ارتباط با يك مسئله كليدي مهم از مبارزه اي كه پيش از مرگ مائو در چين بالا گرفته بود (يعني مسئله فرهنگ) بوضوح خاموش ميماند. در واقع او درباره عقبگردهاي جدي در اين عرصه مهم هيچ چيز نميگويد. همه اينها با انتقادات وي به "روشهاي اقتدار گرايانه" اعمال شده از سوي انقلابيون چين، خصوصاً در برخورد به روشنفكران، و همچنين با فراخوانهاي وي مبني بر گسترش بحث آزاد و "دمكراسي" تحت سوسياليسم بي ارتباط نيست. همه اينها به وضوح مسائل واقعي سياسي كه مطرح است، پرده افكنده و نه فقط با شعارهاي عوامفريبانه دن سيائوپين در مورد آزادي همنوا ميشود، بلكه با تهمتهاي مبتذل بورژوايي عليه حاكميت پرولتري كه از سوي هر رويزيونيست و "چپ" خرده بورژوا از كائوتسكي و تروتسكي گرفته تا خروشچف، "ناراضيان" شوروي و همپالگانشان كه بر "ديوار دمكراسي (بورژوايي) " چين داد و فغانهايشان را ترسيم ميكنند، جور در ميايد.

اين ضعفها نه تنها كوچك نيستند بلكه بهيچوجه نبايد آنها را اتفاقي دانست. در عين حال كه بتلهايم را ميبايد از حيث برنامه اي همراه مخالفين رويزيونيسم بحساب آورد و ماركسيست ـ لنينيست ها ميبايد از اظهارات مثبت وي استقبال كنند، اما ميبايست بي پرده اين نكته را ابراز كرد و بر آن تاكيد گذارد كه موضع و ديدگاه و روش بتلهايم نه فقط در مقالات فوق الذكر بر سر چين، بلكه در تمامي آثار وي هيچ ربطي به م ـ ل ـ انديشه مائوتسه دون[3] ندارد. آثار او بطور جدي با ضعفهاي مهم ايدئولوژيك ـ سياسي رقم ميخورد، ضعفهايي كه اگر با قاطعيت مورد نقد قرار نگيرند و تماماً طرد نشوند بسادگي ميتوانند به همان مسير بورژوايي و به همان سرانجامي كه خط رويزيونيستي مورد نقد بتلهايم رسيده، منتهي شود. بعلاوه، خطي كه بتلهايم در تخالف با رويزيونيسم هوا و دن به پيش ميگذارد نه تنها در بسياري جوانب با خط انقلابي مائوتسه دون متفاوتست، بلكه عملا در ضديت با آن قرار ميگيرد.

لنين در يكي از گفته هاي مشهور كه غالباً مورد رجوع قرار مي گيرد:

"اغلب گفته و نوشته ميشود كه نكته عمده در آموزشهاي ماركس، مبارزه طبقاتي است. اما اين واقعيت ندارد. و از اين نكته غيرواقعي غالباً انحرافي اپورتونيستي از ماركسيسم سر بلند ميكند... آنهايي كه فقط مبارزه طبقاتي را به رسميت ميشناسند، هنوز ماركسيست نيستند. آنها هنوز ميتوانند محصور در تفكر بورژوايي و سياستهاي بورژوايي باشند... تنها كسي ماركسيست است كه به رسميت شناختن مبارزه طبقاتي را تا به رسميت شناختن ديكتاتوري پرولتاريا بسط دهد. اين چيزيست كه عميقترين تفاوت ميان ماركسيست ها و خرده بورژوازي (و يا بورژوازي) معمولي را تشكيل ميدهد."(7)

امروز ميبايد اين نكته را بر پايه تجربه پيشرفته و جمعبندي مائوتسه دون تكامل داد و گفت كه يك ماركسيست ـ لنينيست اصيل و پيگير كسي است كه به رسميت شناختن و ضرورت ديكتاتوري پرولتاريا را تا سطح به رسميت شناختن ادامه موجوديت طبقات، مبارزه طبقاتي و خطر احياي سرمايه داري طي دوره طولاني گذار سوسياليستي و بنابراين ضرورت ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا بمثابه ابزار حل اين تضادها و پيشرفت به سوي كمونيسم، ارتقا دهد.

همانطور كه در خدمات فناناپذير مائوتسه دون جمعبندي شده است، "... اين نكته اساسي تكامل مائو در زمينه تئوري ماركسيست ـ لنينيستي دولت و بطور مشخص ديكتاتوري پرولتاريا مي باشد، بخصوص اين نكته در اعمال اين ديكتاتوري و عملي كردن گذار به كمونيسم هيچ معنايي جز ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا نميتواند داشته باشد."(8)[4]

اين خط و تئوري پايه اي كه عظيمترين خدمت مائو به م ـ ل و انقلاب پرولتري بحساب مي آيد، بطرق گوناگون از سوي سخنگويان آشكار بورژوا و همينطور از سوي رويزيونيست هاي شوروي و امثالهم مورد ضديت و حمله قرار گرفته است. اما خصوصاً در ميان آنان كه ادعاي دفاع از م ـ ل و موضع ضدرويزيونيستي ـ رويزيونيسم روسي، چيني و ديگر اقسام آن ـ را دارند اين پر اهميت ترين خط مائوتسه دون ميتواند اساساً از دو جهت مورد مخالفت قرار بگيرد (و قرار گرفته است). دو موضعي كه نهايتاً و در محتوا بر سر ضديت با ديكتاتوري پرولتاريا با هم متحدند. يكي از اين دو موضع ميتواند به اين شكل باشد كه نظريه مبهم ادامه انقلاب (يا حداقل قبول ادامه موجوديت طبقات و مبارزه طبقاتي)، را قبول مي كند اما مسئله را از مسئله مشخص قدرت دولتي و اعمال ديكتاتوري پرولتاريا جدا مي كند. ديگر برعكس است. در حرف از مقوله "ديكتاتوري پرولتاريا" دفاع ميكند و حتي بر آن تاكيد ميگذارد، اما ادامه موجوديت طبقات يا حداقل وجود طبقات آنتاگونيستي را تحت سوسياليسم (بعد از مالكيت اساسا جمعي شد) نفي كرده و بر اين مبنا، نياز به ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا را نيز نفي ميكند. اين موضع آخري از سوي انور خوجه و حزب كار آلباني اتخاذ شده است. موضع اول در محتوا موضع پرفسور بتلهايم است.

شارل بتلهايم دقيقاً كسي است كه مبارزه طبقاتي تحت سوسياليسم را به رسميت ميشناسد، اما نياز به ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا و نحوه انجام اينكار را درك نميكند. بخاطر اين خط، بتلهايم اساساً ديكتاتوري پرولتاريا را منحل ميكند و در عين حال از خدمات انقلابي مائو بمثابه پوششي "چپ" بر گرايش اساساً سوسيال دمكراتيك و ايده آليستي و استنباطات خرده بورژوايي در مورد "دمكراسي فراگير" سود ميجويد. اين گرايشي است كه مشخصه اشتباهات بتلهايم است. اين همان چيزيست كه با تمايل آشكار كم بها دادن به مبارزه در روبنا و "فراموش كردن" عرصه فرهنگ و مهمتر از همه "انتقاد" از خط انقلابي مائو و 4 نفر مرتبط است. بتلهايم بعلت آنكه واقعاً خط انقلابي مائو را در پيش نميگيرد بطرق بسيار قرباني ديدگاهي خرده بورژوايي و شبه تروتسكيستي ميشود. پاسخ وي به اين مسئله كه تحت سوسياليسم عليه بورژوازي چگونه بايد مبارزه كرد، اين نيست كه بايد از طريق ادامه انقلاب براي تعميق تحولات در روبنا و زيربنا و، بمثابه بخش تعيين كننده از اين ادامه انقلاب، بازپس گرفتن قدرت در آن بخش هايي كه توسط بورژوازي غصب شده است ديكتاتوري پرولتاريا را تقويت كرد. در عوض، او فرياد مبتذل ليبراليسم خرده بورژوايي كه كه قباي كمونيسم بر تن كرده است را بلند مي كند. ـ او خواهان آن است كه "دمكراسي سوسياليستي" تعميم يابد. و اعمال "جبر" از سوي دولت پرولتري خاتمه يابد.

هدف از مقاله ما افشاي عميقتر و انتقاد از گرايش ايده آليستي و سوسيال دمكراتيك آثار بتلهايم است و نشان دادن اين كه چگونه اين خط نادرست و اساساً راست روانه در نقدش از رويزيونيستهاي چيني و ديگر آثارش جريان دارد (مهم نيست كه برخي مواقع شكل "چپ" اتخاذ ميكند). روشن است كه اينكار را در چارچوبي انجام ميدهيم كه جوانب مثبت آثار بتلهايم زير سوال نرود. بايد تكرار كنيم كه بتلهايم دشمن نيست؛ اما قطعا يك ماركسيست پيگير و عميق هم نيست. انتقاد از خط وي كاري اساسي است دقيقا به اين علت كه بر صفوف انقلابيون تاثير گذاشته است.

در بين كساني كه بوي تعفن برخاسته از چين كنوني مشامشان را آزرده، برخي ديدگاه آزاردهنده "غلط بودن خط همه جناح ها" را براي توضيح اوضاع اتخاذ كرده اند. اغلب اين افراد انتقادات و سوالاتي را صادقانه جلو ميگذارند و معمولا در سمت گيري با مائو و 4 نفر عليه دن و هوا ـ و چوئن لاي (اگرچه نقش او براي بسياري مبهم مانده) ـ ترديد ندارند. آنها محقانه خواهان جمعبندي از اشتباهات واقعي هستند تا بتوان از دل اين عقبگرد تلخ، چيزي مثبت بيرون كشيد. از آنجا كه ظاهرا بتلهايم از درون صفوف انقلاب يك بررسي و انتقاد منسجم ارائه ميدهد، افراد بسوي تفسير وي جلب ميشوند. اگرچه از آثار بتلهايم ميتوان چيزهائي آموخت اما جوهر نظرات وي كه بويژه روشنفكران خرده بورژوا بطور خودبخودي بدان جذب ميشوند، روي "چپ" سكه رويزيونيسم است. همانطور كه حزب كمونيست انقلابي آمريكا بدفعات اعلام كرده، يك تحقيق و جمعبندي عميق و علمي از آنچه بر چين گذشت وظيفه اي فوق العاده مهم در مقابل جنبش بين المللي كمونيستي است. و اينكار هنوز خيلي مانده تا كامل شود.[5] اما چنين تحقيق و جمعبندي تنها وقتي ميتواند به پيشبرد امر انقلاب بينجامد كه بر اساس ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون به پيش برده شود.

 

الف ـ درباره كتاب "جهش بزرگ به عقب" بتلهايم

بتلهايم ابتدائا از طريق ارائه مثال از عرصه هاي گوناگون نشان ميدهد كه چگونه خطوطي كه رسما در چين كنوني به پيش گذاشته شده و پراتيكهاي منطبق بر آن، وجوهي از يك خط رويزيونيستي بوده و نابودي دستاوردهاي انقلاب فرهنگي در تئوري و پراتيك را معنا ميدهند. او بدرستي اشاره ميكند كه:

"... رسيدن هواكوفن به قدرت نتيجه يك كودتا بود. اين كودتا آغاز يك چرخش سياسي بود كه يك خط رويزيونيستي و بورژوائي را جايگزين خط انقلابي و پرولتري پيشين كرد."(9)

سپس وي به تجزيه و تحليل از علل آنچه واقع شد ميپردازد و نقطه عزيمت خود را اين نكته قرار ميدهد كه خط انقلابي شكست خورده است ( نه اينكه انقلابيون مغلوب شده اند ـ مترجم) و او مي خواهد علل اين شكست را ارائه دهد. و از تحليل هاي او معلوم مي شود كه معتقد است بيش از هر چيز علت اين شكست خطاهاي مدافعين خط انقلابي (يا به عبارتي ديگر "باند 4 نفر") بوده است. به نظر بتلهايم اشتباهات آنها در آن بود كه نتوانستند بطور صحيح با روشنفكران برخورد كنند، و اينكه مبارزه را در مسيري سكتاريستي پيش بردند، و آنها برخوردي دگماتيك به مسايل داشته و درك تئوريك صحيحي از جامعه چين نداشتند، و بالاخره اين مسئله كه حزب كمونيست چين رابطه صحيحي با توده ها و سازمانهاي توده اي نداشت. (10)

بتلهايم بطور مشخص همه اين مسايل را به مسئله دمكراسي رجوع ميدهد. او در جايي چنين جمعبندي ميكند: "... غلبه عملكردهاي ضددمكراتيك (كه به ادعاي او در چين انقلابي وجود داشته است) در تضاد با الزامات پيشرفت انقلاب قرار دارد."(11)

به واقع در سراسر سطور "جهش بزرگ به عقب" نوعي روحيه "دمكراتيك" و "ضد اقتدار" بچشم ميخورد. اما جوهر انقلاب پرولتري، دمكراسي و ضد اقتدارگرائي نيست. همانطور كه ماركسيست ها همواره تاكيد كرده اند، "دمكراسي" مقوله اي است كه به جامعه طبقاتي بازميگردد و فقط ميتواند براي اين يا آن طبقه مشخص وجود داشته باشد. (12) تحت سوسياليسم ميتواند و ميبايد دمكراسي كامل و همينطور دخالت وسيع و فزاينده براي توده هاي كاركن در تمامي جوانب سياسي، اقتصادي و زندگي اجتماعي وجود داشته باشد. اما هدف از اين مسئله اعمال ديكتاتوري ـ يك ديكتاتوري كاملا اقتدارگرايانه ـ بر استثمارگران كهن و هر استثمارگر جديديست كه از دل جامعه سوسياليستي و از ميان صفوف انقلاب سر بلند ميكند. انگلس در بحث خود با آنارشيست ها بر اين نكته تاكيد گذاشت كه هيچ چيز آمرانه تر از انقلاب نيست. او اين سوال را به پيش گذاشت كه "آيا اين آقايان محترم تا بحال انقلابي ديده اند؟"

"يك انقلاب بدون شك آمرانه ترين چيزيست كه وجود دارد. اين عملي است كه از طريق آن بخشي از اهالي اراده خود را بر روي بخشي ديگر به وسيله تفنگ، سرنيزه و توپ اعمال ميكنند. اينها ابزاري كاملا آمرانه هستند و اگر حزب پيروزمند نخواهد به نبردي بي سرانجام دست زند ميبايست كه از حاكميت خود با ابزار ترور كه از لوله تفنگ بر ارتجاعيون اعمال ميشود محافظت نمايد. آيا كمون پاريس ميتوانست حتي براي يك روز بدون استفاده از اقتدار افراد مسلح عليه بورژواها بر جاي بماند؟ و اينكه كمون پابرجا نماند آيا بدان خاطر نبود كه بحد كافي از اين اقتدار استفاده نكرد؟"(13)

انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي درست همان چيزي بود كه انگلس از انقلاب تشريح مينمود، حتي اگر تحت ديكتاتوري پرولتاريا بوقوع پيوسته باشد. در انقلاب فرهنگي توده ها بپا خاستند و از طريق عمل توده اي ـ اگرچه اين عمل در اساس غير خشونت آميز بود، ولي بطور حتم و ضرورتاً چيزي جز اعمال زور نبود ـ بخشهايي از قدرت را كه بورژوازي متمركز در حزب كمونيست به سركردگي ليوشائوچي، لين پيائو، دن سيائوپين، هواكوفنگ و سايرين غصب نموده بودند، بازپس گرفتند. براي انجام اين كار توده ها به خيابان آمدند، به مرعوب ساختن ـ يا حتي گروگان گرفتن ـ افراد پرداختند، بي پروا به خانه دست راستيهاي شناخته شده ريختند تا مداركي را عليه آنان جمع آوري كنند، برخي از صاحب منصبان را به زور كلاه بوقي بر سر نهادند و در مقابل توده هاي خشمگين و خشن در خيابانها رژه بردند. آري، اين واقعيتي است كه طي اين دوره اجسادي بروي رودخانه مرواريد در مسير هنگ كنگ غوطه ميخورد، اما از آنجا كه طبقه كارگر قدرت دولتي را در دست داشت، سياست حزب كمونيست بدرستي تشويق شيوه اقناعي و استدلالي و مباحثات توده اي بود.

بحث و جدل و دمكراسي اگرچه براي بسيج توده ها براي اينكه خودشان به كسب قدرت بپردازند و بر اين پايه دست به تعميق تحولات انقلابي در سراسر جامعه بزنند امري مهم بحساب ميامد، اما جوهر انقلاب فرهنگي اين نبود، و بتلهايم اساساً چنين دركي را از جوهر انقلاب فرهنگي ارائه ميدهد. بتلهايم از همان شروع نوشته خود براي تاكيد گذاردن بر اهميت انقلاب فرهنگي بخشهاي مشخصي از "قرار 16 نكته اي" مورخه 8 اوت 1966، از سوي كميته مركزي حزب كمونيست چين را نقل ميكند:

"يكي از اهداف بنيادين كه اين سند اعلام نمود، تدوين خطي سياسي بود كه توده ها را به ابراز آزادانه نظرات خود قادر سازد. بدون آنكه آنها در صورت ابراز نظراتي كه ديدگاههاي اقليت را نمايندگي ميكند، مورد مواخذه و فشار قرار گيرند، "حتي اگر اقليت در اشتباه باشد" (بند ششم از قرار 16 نكته اي). اجازه داده شد كه فعاليت توده ها اشكال بسيار متفاوت بروز تشكيلاتي به خود بگيرد و به تشكيل نهادهاي قدرت در كارگاهها، معادن، صنايع، محلات مختلف شهرها و دهات، در موسسات دولتي و در مراكز آموزش و پرورش بيانجامد. تمام اين فعاليتها نقطه اوج خود را در "يك سيستم انتخابات همگاني نظير كمون پاريس" يافت. اعضاي منتخب مي بايست مداوماً تحت انتقاد انتخاب كنندگان خود قرار گرفته و از سوي توده ها ميتوانستند تعويض شوند يا مورد بازخواست قرار گيرند (بند نهم) و به اين هدف، بصورت موقتي نگاه نمي شد چرا كه، بخاطر "اهميت عظيم تاريخيش" مورد تاكيد قرار گرفت."(14)

البته اين مسئله يك جنبه مهم از انقلاب فرهنگي بود، اما مسئله "آزادي عقيده و بيان" و انتخابات همگاني در نهادهاي قدرت شكل گرفته از پايين را نخستين و مهمترين نكته انقلاب فرهنگي قلمداد كردن و ذكري از آماج سياسي جنبش و نقش شركت توده ها در پيشبرد مبارزه انقلابي عليه بورژوازي بميان نياوردن (كاري كه بتلهايم انجام ميدهد)، معنايي جز از ديده فرو نهادن مهمترين نكته انقلاب فرهنگي ندارد. وظيفه اصلي انقلاب فرهنگي همانگونه كه مائو خاطرنشان ساخت "مبارزه عليه رهروان سرمايه داري در حزب" بود و هدف آن "حل مسئله جهانبيني و ريشه كن كردن رويزيونيسم."(15)

برانگيختن توده ها به ابراز عقايدشان و شركت سياسي آنها امري اساسي در راه تحقق اين اهداف محسوب ميشد، اما خود اين مسئله هدف نبود و نميتوانست باشد. نهادهاي نوين قدرت كه توسط توده ها بوجود آمد مهم بودند. اما نه بدان شيوه پلوراليستي و بورژوا ـ دمكراتيكي كه بتلهايم تشريح ميكند. يك نهاد دمكراتيك پرولتري قدرت براي يك ماركسيست صرفا آن نيست كه كارگران در آن حرفشان را بزنند و در انجام كارهاي درست و نادرست آزاد باشند. نهادهاي واقعي قدرت سياسي پرولتري اشكالي هستند كه توده ها از طريق آنها تحت رهبري كمونيستي براي سرنگون كردن و سركوب بورژوازي بسيج ميشوند و بپا مي خيزند و در اين چارچوب آگاهي سياسي خود را بالا مي برند تا بتوانند بطور مداوم تحول انقلابي جامعه را عمق بخشند. اين نكته ايست كه در قرار 16 نكته اي مورد توجه قرار گرفته و بر آن تاكيد شده است:

"گروههاي فرهنگي انقلابي، كميته ها و كنگره ها اشكال نوين تشكيلاتي بسيار خوبي هستند كه از طريق آنها توده ها خود را تحت رهبري حزب كمونيست آموزش ميدهند. اينها نقش سر پلي هاي بسيار خوبي را براي حفظ ارتباط نزديك ميان حزب ما و توده ها ايفاء ميكنند. اينها نهادهاي قدرت انقلاب فرهنگي پرولتري هستند."(16)

عبارت "تحت رهبري حزب كمونيست" در اينجا اهميت كمي ندارد، و اين مهم است كه بتلهايم اصلا از آن حرفي بميان نمياورد. حتي در اوج انقلاب فرهنگي، زماني كه حزب در نتيجه مبارزه عليه مقرهاي مستحكم فرماندهي بورژوايي درون خود، به دو نيم تقسيم شد. مائو هرگز از اصل مهم لنينيستي رهبري حزب دست نكشيد، و در يك سطح سراسري حزب به موجوديت خود و برهبري مبارزه ـ از جمله مبارزه عليه بورژوازي در بدنه رهبري خويش ـ ادامه داد. مائو فهميد كه حزب خود ميبايد از طريق قرار گرفتن رهبران و اعضايش در معرض انتقاد و نظارت توده ها و مداوما انقلابي و بازسازي شود. تاكيد بتلهايم بر دمكراسي در واقع كمي مهر لين پيائو بر خود دارد كه به طور عوامفريبانه خطي واقعاً شبه آنارشيستي و چپ نمايانه را در مراحل اوليه انقلاب فرهنگي تبليغ مينمود. خط مذكور بر اين اصرار مي ورزيد كه توده ها بطور خودبخودي و تحت هر شرايطي همواره صحيح ميگويند. هدف اين خط آن بود كه راه را براي تلاش لين پيائو جهت استقرار يك ديكتاتوري نظامي دست راستي هموار گرداند، كه اين تلاش ناموفق ماند. در واقع دم زدن از مشاركت توده اي، اگر بخواهد مسئله خط را پرده پوشي كرده و از درك اين واقعيت بازماند كه مقوله وسيع "توده ها" يا "خلق" طبقات متفاوتي را در بر ميگيرد توده ها همواره به بخشهاي پيشرو، ميانه و عقب مانده تقسيم ميشوند، و اينكه رهبري حزب انقلابي براي بسيج توده ها در امر مبارزه حياتي است، آنگاه، تنها دعوتي عام است كه آگاهانه يا ناآگاهانه نهايتاً براي پوشاندن گرايش آمرانه بورژوايي و راست روي بكار گرفته ميشود. پرولتاريا بر مضمون، بر محتوا تاكيد دارد. سوال اينجاست: براي كي، در جهت منافع چه طبقه اي؟ برعكس، بورژوازي بر فرم تكيه ميكند و هر نوع فرماليسمي كه صرفاً سوال كند كه "آيا اين يا آن پروسدور اجرا شد؟" بورژوايي است. بنابراين در برخورد به مسئله دمكراسي هرگونه برخورد فرماليستي ناب فقط ميتواند به دمكراسي بورژوايي ـ و نه پرولتري ـ پا دهد.

بتلهايم بيانيه مشهور "قرار 16 نكته اي" را تكرار ميكند كه: "تنها روش آنست كه توده ها خود را بدست خويش رها سازند و هر روش ديگري كه بخواهد بجاي آنها امور را به پيش برد نبايد مورد استفاده قرار گيرد."(17) اما وي از نكته فوق صرفا نتيجه ميگيرد كه "رهبران حزب در هر سطحي ميبايد توده ها را به انتقاد از محدوديتها و اشتباهات كار خويش تشويق كنند."(18) البته اين مسئله اي بسيار مهم بوده، اما به آنچه توده ها ميبايست خود را از آن رها ميكردند نميپردازد. آماج جنبش، "رهبران حزب در تمامي سطوح" نبود، بلكه "مشتي افراد صاحب منصب حزب بود كه راه سرمايه داري در پيش گرفته بودند". چيزي كه قرار 16 نكته اي بر آن تاكيد گذارد بپاخيزي توده ها براي غلبه بر اين دشمنان و آموختن درسهاي حياتي ايدئولوژيك و سياسي از مبارزه بود. قرار 16 نكته اي تاكيد كرد كه توده ها خود بايد مبارزه را به پيش برند و حتي رهبران اصيل نيز ميبايد مورد انتقاد، بازبيني و حتي تحقيق قرار گيرند.

اما مسلماً انتقاد از رهبران اصيل آن مسئله اصلي نبود كه مائو اميدوار بود مردم بدان مبادرت ورزند، اگرچه اين كاري لازم بوده و همواره لازمست. چنين انتقادي تنها وسيله اي بود براي يك هدف بسيار مهمتر يعني مغلوب كردن مقرهاي رويزيونيستي و تعميق آموزش توده هاي انقلابي. در واقع، ليو شائوچي در مواجهه با امر افشا و مغلوب شدن، همين خط بتلهايم را البته با انگيزه هاي موذيانه اتخاذ نمود. او يك جريان "چپ" قلابي براه انداخت كه هدفش را انتقاد از تمامي كادرها و رهبران قرار داده بود. دقيقاً بدان خاطر كه خود و همپالگان رويزيونيستش را از زير ضربه خلاص كند.

بعبارت ديگر، بسيج توده ها صرفاً بمعناي تشويق آنها به انتقاد از رهبري و ابراز عقايد درست يا نادرست نيست. اين مسئله به مفهوم كشاندن آنها به مداخله مستقيمتر در امور حزب و دولت نيز نميباشد، هر چند بدون شك تمامي اين امور را در بر ميگيرد. همانگونه كه در خدمات فناناپذير مائو مطرح ميشود، بسيج توده ها اصولا "بمعناي بسيج و مسلح ساختن آنها به خط ماركسيست ـ لنينيستي جهت مبارزه عليه دشمن طبقاتي است، براي آن است كه توده ها در جريان مبارزه خودشان و مطالعه ماركسيسم ـ لنينيسم جهت احاطه يافتن به موضع، ديدگاه و روش پايه اي آن به تشخيص خط درست از خط نادرست و تميز دادن منافع واقعي پرولتاريا از منافع بورژوازي نايل آيند.(19)

 

كمون شانگهاي

بتلهايم به غلط نقطه آغاز روند عقبگرد در حركت رو به پيش انقلاب فرهنگي را مصادف با كنار نهادن كمون شانگهاي و جايگزين ساختن آن با يك كميته انقلابي در سال 1967 قرار ميدهد. او به نادرستي اظهار ميدارد "هيچگونه دليل واقعي در توجيه اين تغيير هرگز مطرح نگشته است."(20) بنابراين چنين عملي را اشتباه معرفي ميكند. او ابراز ميدارد كه دست كشيدن از اين فرم در اساس بمعني عقب نشيني نيروهاي انقلابي در مقابل مخالفت اكثريتي از رهبران حزب با اوضاع بود. بدون شك اين حقيقتي است كه اكثريتي از رهبران قديمي "بدون آنكه آشكارا نظر خود را بيان كنند" (هرچند نفر اينكار را هم كردند) "با انقلاب فرهنگي خصومت ميورزيدند". (21) اما مائو و نيروهاي انقلابي در مقابل اين مسئله عقب نشيني نكردند. خط مائو اين بود كه سرسختان را منفرد كرده و نيروهاي متزلزل را بدنبال خود بكشد. جالب اينجاست كه بتلهايم در جاهاي مختلف انقلابيون را بعلت عدم موفقيت در ايجاد سازشهاي ضروري و اتحاد وسيع سرزنش ميكند، و حتي براي تقويت چنين انتقادي از مائو نقل قول تائيد آميز مياورد، اما خود بسوي ديگر ميچرخد و( درست در همان صفحه!) از اينكه ايجاد اتحاد وسيع با برخي عناصر سانتريست عليه فرماندهي رويزيونيستي باعث و باني عقبگرد در حركت رو به پيش انقلاب فرهنگي شد ابراز تاسف ميكند!

به نظر بتلهايم:

"... كودتاي اكتبر 1976 ... نقطه اوج پروسه اي بود كه از سالها پيش آغاز شده و اينك در خط اول جبهه سياسي بوقوع ميپيوست. اين پروسه به لطف اولويت قائل شدن براي اشكالي از تشكيلات كه از بالا بر جنبشهاي توده اي و شكلهاي متفاوت سازماني آن رهبري اعمال ميكرد به پيش رفت. اين پروسه با كنار گذاشتن شكل سياسي كمون مرتبط بود."(22)

البته كودتا بدون شك نتيجه يك پروسه بود ـ پروسه مبارزه اي حاد و پيچيده كه در عاليترين سطوح حزب متمركز گشته بود. و نبردي كه مائو و مقرهاي فرماندهيش در كميته مركزي به پيش بردند تبارزي از مبارزه بنيادين اجتماعي مابين طبقات بود. فراز و نشيبهاي اين مبارزه نتيجه تداخل فاكتورهاي عيني و ذهني بيشمار عمدتاً درون چين و همچنين تحت تاثير شديد شرايط بين المللي بود. اما بتلهايم از اين صحبت ميكند كه انقلابيون آگاهانه فرم كمون را كنار گذاشته و "اولويت را به فرمهاي تشكيلاتي از بالا" دادند. بتلهايم عليرغم لفاظيهاي "دمكراتيكش" مبارزه را صرفاً به برخورد "سياستها" در بالا محدود ميكند ـ در يك طرف سياست نخبه گرايانه و زورمدارانه رويزيونيستها و در طرف مقابل سياست انقلابي مدافع دمكراسي بيشتر. وي سپس انقلابيون را بخاطر عقب نشيني از اين سياست، مقصر ميداند.

اما بعد از كنار گذاشتن كمون شانگهاي هيچ عقب نشيني صورت نگرفت. البته همه رويزيونيستها از ادارات اخراج نشدند، و حتي اساس رويزيونيسم را هنوز نميشد ريشه كن كرد و البته وحدت با موتلفيني برقرار گشت كه در بهترين حالت آنها را ميتوان متزلزل بحساب آورد. (اين مهم است كه بتلهايم ذكري از مهمترين اين متزلزلين يعني چوئن لاي بميان نمياورد، كسي كه در تحليل نهايي خود را بمثابه يك رهبر رويزيونيست و حاكم خيانتكار نوين نماياند.) اما چگونه ميشد از چنين اتحادي اجتناب ورزيد؟ اگر كمون با كميته هاي انقلابي (كه براستي پيشرفتي عظيم در حركت توده ها براي اعمال قدرت سياسي بحساب ميامدند) تعويض نميشد و مائو وحدت با تمام كساني كه اتحاد با آنها ممكن بود را از نظر دور ميداشت، يك كودتاي رويزيونيستي عملا ميتوانست زودتر از اينها بوقوع بپيوندد. اگر تاريخ وقوع چنين كودتايي 1967 نبود، مسلماً بهنگام ظهور لين پيائو در صحنه جنگ قدرت با پرولتاريا چنين چيزي ميتوانست اتفاق بيفتد.[6]

مائو اين نكته را تشخيص داد كه آن نوع از بسيج توده اي كه طي مراحل نخستين انقلاب فرهنگي انجام پذيرفت نميتواند هميشه به پيش برده شود. اولا، تاريخ بطور مارپيچي تكامل مي يابد. جهشهايي نظير انقلاب فرهنگي ميبايست طي دوره هاي طولاني انباشت كمي تدارك ديده شوند. براي مائو، انقلاب فرهنگي پاياني در خود نبود و او فهميده بود كه چنين انقلابي بايد چندين بار تكرار شود. با توجه به اين مسئله مائو اول از همه كمر به آموزش حزب و توده ها در زمينه اصول ماترياليسم ديالكتيك بسط تاآنها بتوانند درك بهتري از قوانين حاكم بر مبارزه ادامه دار طبقاتي بدست آورند.

و در همان حال به دنبال برقراري پيشرفته ترين اشكال دخالت و آموزش توده اي، و قدرتمندترين و پايدارترين نهادهاي ديكتاتوري پرولتاريا كه بدرستي مرحله عيني مبارزه موجود را منعكس نماينده بود. البته بسيار "مطلوبتر" و "راحتر" ميبود اگر كه بورژوازي آنقدر قدرتمند نبود و افرادي نظير چوئن لاي بورژوا ـ دمكراتهايي چنين سرسخت نبودند ـ خلاصه آنكه "بهتر" ميبود اگر نيازي به ادامه انقلاب وجود نداشت. در حقيقت "بهترين" چيز اين ميبود كه ديگر كمونيسم برقرار شده و نيازي به يك دولت پرولتري اصلا وجود نداشت! اما حركت كردن بر پايه اين روياهاي "مطلوب" در واقعيت خيانت به انقلاب را نتيجه ميدهد.

به اين علت بود كه مائو سودمندي شكل كمون را بصورني كه براي نخستين بار در شانگهاي مطرح گشت زير سوال برد و نهايتا رد كرد. بتلهايم مقداري از اظهارات مائوتسه دون در مخالفت با اين فرم را نقل ميكند، اما مهمترين آنها را از قلم مي اندازد. در مخالفت مائو با تشكيل كمون شانگهاي و پيشنهاد استقرار كميته انقلابي، يك دليل پايه اي وجود داشت. و آنرا مائو باصراحت مطرح نمود: "ضعف كمونها وقتي كه پاي سركوب ضدانقلاب بميان آيد."(23)

اين تحليل مائو عميقاً ماترياليستي و بر پايه شناخت از ادامه موجوديت طبقات متخاصم و يك ارزيابي مشخص از وضعيت واقعي مبارزه ميان اين طبقات، از نقاط قوت و ضعفشان ـ مادي و ايدئولوژيكي ـ است. مائو بدرستي تحليل كرد كه شكل كمون اگرچه بطور مجرد و شايد واقعاً در كوتاه مدت دمكراسي وسيع در ميان توده ها را سبب شود، اما در عين حال آزادي زياد از حد و عرصه مانور بسيار براي نيروهاي ضدانقلابي بوجود مياورد كه آنها ميتوانند از اين آزادي براي تدارك غصب قدرت و تحميل ديكتاتوري بورژوازي بر پرولتاريا و توده هاي وسيع استفاده كنند. كمون فرمي است كه بمثابه يك فرم عمومي بدرستي بايد همچون هدفي براي آينده مورد دفاع قرار مي گرفت، اما همين فرم در صورت پياده شدن در شرايط عيني آن زمان ميتوانست شكست جدي انقلاب را ببار آورد. اگر چنين تحليلي بنظر برخي ـ از جمله كساني كه ديدگاه پرفسور بتلهايم را دارند ـ "نخبه گرايانه" مي آيد، اساساً بازتاب اين واقعيت است كه چنين افرادي با تصوراتي ايده آليستي، اتوپيستي، و بورژوادمكراتيك از ساختمان سوسياليسم آلوده گشته اند، و از درك جريان مبارزه زنده و حياتي ميان طبقات كه خصلت جنبش در جامعه سوسياليستي را رقم زده و آن را مشروط ميسازد، عاجز مانده اند. خلاصه آنكه، ضرورت كنار گذاشتن مدل كمون در 1967 نه تنها نتيجه موجوديت طبقات و مبارزه طبقاتي بطوركلي بلكه برخاسته از مناسبات واقعي قواي طبقاتي در آن زمان و وضعيت عيني تكامل تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازي در آن مرحله بود. اين امر ضروري بود، دقيقاً بدان خاطر كه بتوان دستاوردهايي را كه پرولتاريا از طريق خيزش توده اي در انقلاب فرهنگي تا آن زمان كسب كرده بود، مستحكم نموده و مبارزه طبقاتي در انطباق با شرايط مشخص به پيش برده شود.

اگر بتلهايم تحليل خود از كمون شانگهاي را صرفا در خدمت به رديابي چرخش در تناسب قوا ميان طبقات در چين ارائه ميكرد و در اين چارچوب بر اين واقعيت پرتو مي افكند كه مسايل هيچگاه براي انقلابيون بسادگي پيش نرفته و بورژوازي رويزيونيست هميشه و حتي در اوج انقلاب فرهنگي قدرتمندتر از آنچه كه قبلا ارزيابي ميشد بوده است، مشاجره اي نيست (بايد اشاره كرد حتي اگر تخليل اورا در اين چارچوب در نظر بگيريم، تاريخچه اي كه بتلهايم از انقلاب فرهنگي ترسيم مي كند، دقيق نيست.) اما بتلهايم فقط به شرح تاريخ مبارزه نميپردازد. او بوضوح مطرح ميكند كه بعد از ژانويه 67 انقلابيون اشتباه بزرگ و مرگباري را مرتكب شدند ـ بدين معني كه اتكاء به توده ها و بسيجشان بر مبناي روح انقلاب فرهنگي را از نظر دور داشته و به جاي آن شيوه هاي "آمرانه" و "زورمدارانه" را احياء نموده و مبارزه را از بالا به پايين به پيش بردند. بتلهايم مطرح ميكند كه اين مسئله درواقع دليل اصلي پيروزي رويزيونيسم در چين است.

چنين استدلالي صد در صد غلط است. بحد كافي فاكت وجود دارد كه نشان ميدهد نيروهاي انقلابي از دستاوردها و درسهاي انقلاب فرهنگي به مدافعه برخاستند و واضح است كه آنها مبارزه را بميان توده ها برده و آنها را نه فقط براي شركت دمكراتيك در نهادهاي قدرت بلكه بطرق بسيار گوناگون در مبارزه عليه مقرهاي فرماندهي رويزيونيستهاكه روز به روز بر تفرعنشان اضافه ميشد، بسيج نمودند. اين امر بر پايه آموزش توده ها با ماركسيسم ـ لنينيسم اصيل صورت گرفت. ميتوان به كارزارهاي بيشمار سياسي كه بدين قصد برپا شد اشاره كرد، كارزار انتقاد از لين پيائو و كنفوسيوس، كارزار مطالعه ديكتاتوري پرولتاريا، كارزار انتقاد از رمان حاشيه آب، كارزار انتقاد از دن سيائوپين و عقب نشاندن روند انحرافي راست. ميتوان نقاطي مانند شانگهاي، هانگ چو و استان ليائو نينگ را نمونه آورد؛ كه انقلابيون اشكال متفاوت مبارزه توده اي را عليه رهروان سرمايه داري درون و بيرون از قدرت رهبري مينمودند ـ مبارزاتي كه گاه شكل مسلحانه بخود گرفت. البته اين تلاشها نهايتاً ناموفق بودند، اما اين عمدتاً به تناسب قوا و شرايط عيني مربوط ميشد، نه به يك خط ناصحيح.

بتلهايم طوري نظر ميدهد كه انگار انقلابيون همواره از اختيار كامل برخوردارند. در تحليل نهايي بتلهايم در اساس نافي اين ميشود كه مبارزه طبقاتي با فراز و نشيب هايش بطور عيني وجود دارد. و ديكتاتوري پرولتاريا ضروري است، و اينكه تحت سوسياليسم بورژوازي واقعاً به موجوديت خود ادامه داده و خطري فوق العاده مهم است. خط بتلهايم عميقاً اتوپيستي و ايده آليستي است وقتيكه "نيات حسنه" و "سياستهاي صحيح" ـ يا فقدان آنها ـ در نيروهاي آگاه را جايگزين سير واقعي تحولات مينمايد. در حقيقت بتلهايم اساساً نمونه نويني از خط "اتوماتيك" را پيش ميگذارد. براي رويزيونيستها رشد توليد "بطور اتوماتيك" پيروزي انقلاب را تضمين ميكند. براي بتلهايم "دخالت توده ها" بر پايه بحث آزاد و علني "بطور اتوماتيك" پيروزي انقلاب را تضمين ميكند. همانطور كه وي مطرح ميسازد: "فقط مباحثه وسيع و آزمونهاي اجتماعي (كه هيچكدام نشد) ، بطور مشخص ميتوانست مانع از اشتباهاتي كه در جريان تعميق خط انقلابي بوقوع پيوست شود."(24) اين بحث نه تنها قلابي، بلكه در محتوا عميقاً راست روانه نيز هست. (كسي كه ادعا كند در فاصله 1967 تا 1976 مباحثات وسيع و آزمونهاي اجتماعي در چين وجود نداشته است بايد چشم و گوشي بسته داشته باشد). در حقيقت اين بحث هيچ تفاوتي با بورژوا ليبراليسم كلاسيك ندارد كه مطرح ميكرد تبادل آزادانه عقايد بخودي خود و بدون هيچ ربطي به انكشاف مبارزه طبقاتي، به حقيقت و ترقي خواهد انجاميد. حال ميتوان پرسيد كه چه عاملي ميتواند تضمين كند كه اين آزمون اجتماعي و مباحثات بسود پرولتاريا باشد؟ شايد رشد توليد؟

 

تجزيه و تحليل طبقاتي ميبايد بر پايه پراتيك استوار باشد

بتلهايم ادعا ميكند كه عمدتاً "فقدان تحليل طبقاتي از چين آنزمان" مانع رفتن نيروهاي انقلابي بميان توده ها ميگشت. او ميگويد كه اين نيروها قادر به انجام چنين تحليلي نبودند، چرا كه "دركي ناكافي از مفاهيم تئوريك مورد نياز براي تحليل طبقاتي از يك شكل بندي اجتماعي در حال گذار"(25) داشتند. بتلهايم قبول دارد كه رويزيونيستها 4 نفر را به واسطه تلاششان براي انجام چنين تحليلي "متهم" ميكنند. او معتقد است كه چان چون چيائو و يائو ون يوآن بطور مشخص اقدامات مهمي در اينجهت به انجام رساندند، اما بنظر بتلهايم اقدامات آنها كافي نبوده است. همانگونه كه وي ابراز ميدارد: "شخص نميتواند مناسبات طبقاتي را بطريقي انقلابي متحول سازد، اگر نداند كه اين مناسبات چيستند."(26) او ميگويد كه بدون يك تحليل طبقاتي "جدي و سنگين"، تقسيمات متفاوت در جامعه را تنها ميتوان "بطور حسي و بطوركلي ، و بنابراين بدون ظرايفش درك كرد. تحت چنين شرايطي امر تشخيص خطوط تمايز صحيح ناممكن ميگردد، و امكان ندارد كه بتوان بطور مناسب با تضادهاي درجه دوم دست و پنجه نرم كرد (تضادهايي كه اگر به آنها درست برخورد نشود خصلت آنتاگونيستي مي گيرند) و بنابراين امر تنظيم سازشهايي كه در انطباق با ائتلافات طبقاتي مورد نياز پيشبرد گذار به سوسياليسم باشد ناممكن ميگردد."(27)

بطور مشخص چان چون چيائو بر نياز به يك تحليل طبقاتي نوين از جامعه چين اصرار ورزيد و خود گامهاي مشخصي در اين جهت برداشت. اما چان و ديگر انقلابيون چيني كه تحت رهبري مائو گامهايي راهگشا در عرصه تحليل طبقاتي از جامعه سوسياليستي به پيش برداشتند، برخوردي قطعاً متفاوت از نوع برخورد بتلهايم به مسئله داشتند. آنها بر اين نكته اصرار ميورزيدند كه چنين تجزيه و تحليلي ميبايد با پراتيك واقعي مبارزه طبقاتي جاري تحت سوسياليسم بهم پيوسته بوده و نهايتاً بر آن پايه استوار باشد. اما بتلهايم رابطه صحيح ميان تئوري و پراتيك در شكل گيري شناخت را واژگون كرده، اساساً مطرح ميكند كه بايد قبل از هرگونه پيشرفت ممكن در مبارزه طبقاتي تحت سوسياليسم چنان تحليل طبقاتي را در دست داشت.

در تحليل طبقاتي نظير تمام پديده ها، همانگونه كه مائو درباره مبارزه مسلحانه گفت، پروسه اي ضروري مبني بر آموختن جنگ از طريق جنگيدن وجود دارد. منظور مائو اين نبود كه تئوري امر مهمي نيست يا ميتواند بسادگي با جمعبندي از تجربه آني خود بدست آيد. دقيقاً برعكس، مائو حزب كمونيست چين را به مطالعه قوانين جنگ و همچنين مطالعه جوانب مشخص جنگهاي متفاوت در چين بطريقي همه جانبه و عميق، فرا خواند و خود اين امر را رهبري نمود. ليكن اگر او موضعي مبني بر موكول كردن پيشبرد جنگ به كامل شدن چنين مطالعه اي اتخاذ ميكرد، هم پراتيك و هم تئوري جنگ از تكامل بازميماند و نتيجه اي جز تكه تكه شدن بدست دشمن حاصل نميشد. تئوري و پراتيك جنگ انقلابي از طريق بكاربست اصول پايه اي جنگ در شرايط واقعي جنگ در چين، و تكامل استراتژي نظامي و اصول و تاكتيكهاي عملياتي جنگي، بر پايه تجارب كسب شده پيشرفت كردند. اين همان روشي بود كه مائو و رفقايش در مورد رابطه ميان مبارزه طبقاتي و تحليل طبقاتي از جامعه سوسياليستي بكار بستند.

اگر مائو و 4 نفر برخورد بتلهايم را پيشه ميكردند و پيش از آنكه ـ و بجاي آنكه ـ درگير مبارزه طبقاتي براي تغيير جامعه شوند در تدوين يك تحليل طبقاتي كامل و جدي از جامعه چين تحت سوسياليسم ميكوشيدند، آنها ديگر همچون آكادميسينهاي بورژوا ـ ايده آليست عمل كرده بودند، نه مانند انقلابيون پرولتري. هر "تحليلي" كه بخواهد از اينطريق بدست آورده شود، بشدت نادرست بوده و بحال انقلاب بيفايده است. بعلاوه پيشرفت هاي عظيمي كه انقلابيون چين در امر تحليل ـ نه فقط از تناسب مشخص قواي طبقاتي در جامعه، بلكه مهمتر از آن ـ از قوانين عمومي حاكم بر طبقات و مبارزه طبقاتي در دوره سوسياليستي كسب نمودند، فقط بر پايه مبارزه بسيار حاد طبقاتي در دو دهه (70 ـ 1960) بدست آمد. آيا كسي ميتواند ادعا كند كه تحليل ارائه شده از طرف چان چون چيائو در اثر راهگشايش "درباره اعمال ديكتاتوري همه جانبه بر بورژوازي"، يك پيشرفت مهم نسبت به تحليل ابتدايي تر (هرچند اساساً صحيح) ارائه شده در پلميك "درباره كمونيسم كاذب خروشچف و درسهاي تاريخي آن براي جهان" بحساب نمي آيد؟ و آيا كسي ميتواند نافي اين مسئله شود كه چنين پيشرفتهايي تنها بر اساس آنچه طي پراتيك انقلابي دوران انقلاب فرهنگي بمنصه ظهور رسيده، حاصل شد؟

 

درباره زيربنا و روبنا

بتلهايم نه تنها به اقدامات فوق كم بهائي ميدهد، بلكه از ريشه با خط سياسي و ايدئولوژيكي كه انقلابيون چين ارائه ميدادند، مخالف است. در حقيقت ابراز تاسف وي از فقدان "يك تحليل طبقاتي پوششي است بر عدم توافق وي با تحليل طبقاتي واقعي و با استراتژي انقلابي استوار بر چنين تحليلي كه مورد قبول مائو و 4 نفر بود. او بطور مشخص مخالفت خود را با انقلابيون چين بشكل زير ابراز ميدارد كه آنها

"گرايش به تعريف نمودن بورژوازي امروزي چين نه با رجوع به جايگاه وي در مناسبات توليدي، بلكه با رجوع به ايدئولوژي يا خط سياسيش ـ يا در بهترين حالت با مراجعه به مناسبات توزيع كه تبارزي از حق بورژوايي است ـ داشتند. و در اساس، بورژوازي را بمثابه محصولي از روبنا و نه زيربناي اقتصادي ميديدند."(28)

اين واقعاً همان برخورد رويزيونيستها و تروتسكيستهاي رنگارنگ در انتقاد به خط مائو است كه آن را خطي "ايده آليستي" معرفي ميكنند؛ به اين دليل كه گويا وي تاكيدي بيش از حد بر روبنا گذاشته است. حزب كمونيست انقلابي آمريكا RCP بدفعات چنين انتقادي را رد نموده است و خوبست كه در اينجا گوشه اي از آنچه در گذشته در اين باره نوشتيم را به تفصيل نقل نماييم. بطور مثال در "اسناد سرخ" Red Papers شماره 7 در ارتباط با شوروي چنين مطرح كرديم:

"مبارزه بخاطر سوسياليسم ميبايد مبارزه اي براي كنترل آگاهانه جامعه از سوي طبقه كارگر باشد و چنين نيز هست. بهمين دليل است كه سوسياليسم هرگز نميتواند بطور خودبخودي درون سرمايه داري رشد يابد؛ آنگونه كه سرمايه داري از شكم جامعه فئودالي سر برآورد. بدين علت است كه سوسياليسم يك شكل قطعاً متفاوت از انقلاب نسبت به تمامي خيزشهاي گذشته در جامعه كه صرفاً به ايجاد نظام نوين استثماري مي انجاميدند، مي باشد.

در ساختمان سوسياليسم و پيشرفت بسوي كمونيسم، "اهرمي" كه توليد، انباشت و استفاده از مازاد را امكانپذير ميسازد، نميتواند توليد كالايي و قانون ارزش باشد. بلكه فقط ميتواند خط سياسي و ايدئولوژيك باشد. سوسياليسم و حتي در سطحي كاملتر كمونيسم تنها ميتواند توسط كارگران بطور آگاهانه و جمعي يعني با تعيين يك برنامه براي توليد و توزيع ضروريات مادي زندگي، در جامعه بنا شود. (تحت سوسياليسم، طبقه كارگر اينكار را از طريق قدرت دولتي انجام ميدهد و تحت كمونيسم تمام اهالي كه ديگر به طبقات تقسيم نميشوند و هم نقش كارگر را بازي ميكنند و هم اداره كننده، اينكار را به پيش ميبرند.)

اين تنها ميتواند بر پايه تجربه و دانش جمعي توده هاي مردم و بكاربست اصول علمي م ـ ل براي جمعبندي از اين امور، به انجام رسد. تحت سوسياليسم اينكار توسط حزب و از طريق اعمال مشي توده اي صورت ميپذيرد. تحت كمونيسم اينكار توسط كل جامعه، زماني كه همه كس بحدي رسيده اند كه آگاهانه به اعمال اصول كمونيستي در تمامي مراحل زندگي مي پردازند، صورت مي گيرد.

حتي تحت سوسياليسم يعني تحت ديكتاتوري پرولتاريا، توليد كالايي ادامه يافته و قانون ارزش عمل كردهائي دارد. همانطور كه لنين خاطرنشان ساخت اين مسئله حتي تحت سوسياليسم پايه مادي مناسبات سرمايه دارانه را و پايه مادي احياي سرمايه داري را فراهم مي آورد. مبارزه طبقاتي در سوسياليسم بين آنان كه خواهان قانون ارزش و نيروهاي كور بازار براي تنظيم توليد هستند با آنان كه ميخواهند توليد را تحت سلطه آگاهانه طبقاتي پرولتاريا در آورند، ادامه مي يابد. افزايش قدرت نيروهاي آگاه طبقاتي بر توليد و محدود نمودن و سرانجام محو قانون ارزش وظيفه سوسياليسم بمثابه گذار از سرمايه داري به كمونيسم است. و بدين علت است كه تاكيد بر اهميت ايدئولوژي پرولتري بمثابه رهبري كننده جريان ضديت با سرمايه داري، كاري ايده آليستي نيست. و بدين علت است كه (براي خروشچف و شركاء جهت احياي سرمايه داري) نابود ساختن خط پرولتري استالين و لنين، براي خلع سلاح كردن طبقه كارگر و ممكن گرداندن بسط قانون ارزش بجاي تحديد آن، كاري اساسي و درجه اول بود."(29)

ما همچنين در جريان مبارزه حاد عليه باند رويزيونيستي كه سابقاً درون حزب ما بود و وقيحانه ـ و رقت بار ـ ميكوشيد از رويزيونيسم در چين دفاع كند، مطرح كرديم:

"همانطور كه پيشتر ذكر شد، زيربناي اقتصادي هر جامعه از مناسبات توليدي آن جامعه را تشكيل شده است. و در عين حال اين مناسبات توسط سطح رشد نيروهاي مولده معين ميگردند. زيربناي اقتصادي سوسياليستي بطور خودبخودي از درون سيستم كهن سرمايه داري سر بلند نميكند و بخودي خود و بدون دخالتهاي تعيين كننده طبقه كارگر تحت سوسياليسم نيز پيشرفت نمي نمايد. در درجه اول آنچه طلب ميشود، انقلابي در روبناست كه بمعناي كسب قدرت دولتي توسط طبقه كارگر ميباشد. اين فقط گام اول از ماموريت تاريخي اين طبقه است؛ ماموريتي كه بمعناي از بين بردن تمامي تمايزات طبقاتي و دستيابي به كمونيسم است. بخاطر اينكه چنين چيزي تحقق يابد، طبقه كارگر ميبايد توليد را تحت كنترل آگاهانه درآورد؛ و اين امر شناخت از قوانين اقتصادي جامعه و عمل كردن در انطباق با اين قوانين را طلب ميكند. بعلاوه، اينكار فقط از طريق كنار زدن تاثيرات ايدئولوژيكي سرمايه داري، نيروي عادت و ديگر بقاياي سرمايه داري كه موانعي در راه شناخت و تغيير جهان بر اساس منافع پرولتاريا ميباشند، امكانپذير ميگردد. بنابراين طبقه كارگر ميبايد انقلاب را در تمامي عرصه هاي روبنا و همينطور در زيربناي اقتصادي به پيش برد....

خلاصه كنيم، زيربناي اقتصادي جامعه ـ يعني مناسبات توليدي ـ نسبت به روبنا عمدگي دارد. اين عمدگي تا بدانجاست كه يكم، خصات روبنا براي دوره گذار بمثابه يك كل را تعيين ميكند. و دوم، در هر مرحله از تكامل انقلاب حدود و شروطي را به پيش ميگذارد كه تحت آن روبنا ميتواند تاثير خود را اعمال كند. با وجود اين روبنا در همه حال برروي زيربنا عمل ميكند و بشدت آنرا تحت تاثير قرار ميدهد. اين نكته را ميتوان در نقش بسيار قدرتمندي كه حزب طبقه كارگر و خطش ايفا ميكنند ديد. رابطه ميان روبنا و زيربنا را ميتوان بدينصورت ديد كه زيربنا اصل يا عامل تعيين كننده است و روبنا عامل محرك."(30)

همانطور كه قبلا بطور مفصل نشان داديم، غالباً و بطور مشخص وقتي كه سوال چه طبقه اي واقعاً حاكم است، بميان آيد، روبنا نقش عمده و تعيين كننده را در جامعه سوسياليستي بازي ميكند.

بتلهايم در موضعي اساساً مخالف با اين برخورد قرار دارد. او در واقع ر ابطه كنش واكنش ديالكتيكي ميان زيربنا و روبنا را نفي كرده و بر اين پايه اين اوست كه از ماترياليسم بسوي ايده آليسم عقبگرد ميكند. خط مائو به اين مسئله واقف كه پايه مادي براي احياي سرمايه داري در تحول كماكان ناكامل زيربناي اقتصادي و جان سختي توليد كالايي تحت سوسياليسم كه به مناسبات توليدي سوسياليستي جوانب بورژوايي معيني ميبخشد، مي باشد. اما مائو همچنين مطرح نمود كه كسب قدرت دولتي (و دفاع مداوم از آن) و بر اين اساس و متعاقب آن دگرگوني سيستم مالكيت نيز پايه تعميق انقلاب و غلبه گام بگام بر جوانب بورژوايي را ايجاد ميكند ـ بشرط آنكه پرولتاريا بطور ادامه دار قدرت دولتي و خط سياسي و ايدئولوژيكش را براي بسيج توده ها در مبارزه عليه بورژوازي و خصوصاً عليه بورژوازي نويني كه در عاليترين سطوح حزب كمونيست ظاهر ميشود بكار بندد. در عين حال كه براي هر كادر رهبري پايه انحطاط وجود دارد، مبنائي نيز براي غلبه بر كششهاي بورژوايي كه موقعيت آنها ايجاد مي كند، موجود است. و اين خط انقلابي حزب و مبارزه پيگير عليه رويزيونيسم اين است كه افراد بسياري را در اين جهت توانمند مي كند و توده ها را قادر ميسازد عليه كساني كه چنين نمي كنند، مبارزه كرده و سرنگونشان كنند.

بتلهايم نافي نقش مركزي خط سياسي و ايدئولوژيك است. او در عوض تحليل خود را بر برخوردي متافيزيكي به تضادهاي بسيار واقعي جامعه سوسياليستي (تقسيم كار، بخصوص ميان كار يدي و فكري و غيره) استوار مي كند. او برخوردي متافيزيكي به تضاد ميان زير بناي اقتصادي و روبنا مي كند و گرايش به دارد كه اين دو را بطور مطلق از هم جدا كند و رابطه وابستگي و تداخل متقابل ميان آنها را نبيند و بخصوص تاثيرات روبنا بر زير بنا را نفي كرده و يا بشدت كم بهائي مي دهد.

بتلهايم در اين مسير عليه روح اساسي اين حكم مشهور لنين به پيش ميرود كه "سياست بيان فشرده اقتصاد است." منظور لنين اين است كه قواي طبقاتي در جامعه بطوركلي توسط مناسبات توليدي معين ميگردند. اما در عين حال، اين مناسبات بيان خود را ـ درواقع بيان فشرده خود را ـ در مناسبات قدرت سياسي در روبنا مي يابند كه بر زيربنا تاثير متقابل ميگذارد. روش بتلهايم حتي زماني كه در مورد جامعه سرمايه داري بكار بسته شود به نتيجه گيريهايي آشكارا انحرافي ميانجامد. بطور مثال بر مبناي ديدگاه وي بحساب آوردن بسياري از سياستمداران ـ و تمامي چهره هاي بارز اين رده بندي ـ بعنوان بخشي از بورژوازي كاري نادرست خواهد بود. حال آنكه اين سياستمداران بوضوح بخشي از طبقه بورژوازي بوده و بمثابه نمايندگان سياسي آن عمل ميكنند، هرچند خود صاحبان سرمايه نباشند.

بعلاوه در جامعه سوسياليستي و در تحليل طبقاتي از اين جامعه، عملكرد روبنا بر زيربنا از اهميتي بسيار عظيمتر برخوردار است. علت اين امر دقيقاً خصلت زيربناي اقتصادي سوسياليستي و بطور مشخص مالكيت سوسياليستي است كه در آن دولت، مركز و مهمترين واحد اقتصادي بشمار مي آيد. در چنين موقعيتي اين سوال در رابطه با ساير جوانب مناسبات توليدي ـ مناسبات ميان افراد در پروسه توليد و سيستم توزيع ـ چه سياستهائي اعمال ميشوند، اهميتي عظيم مي يابد. اين سياستها، ديدگاه و برنامه كلي كه اين سياستها را هدايت مي كنند، بمثابه مسائل خطي تبارز مي يابند ـ يعني بعنوان بخشي از روبنا.

اين نكته ما را به نكته قبلي بازميگرداند. متافيزيك بتلهايم در برخورد به اموري از قبيل تضاد كار يدي و فكر را بايد دوباره بررسي كنيم. بتلهايم، بعوض اينكه به اين امور بمثابه پديده هايي نگاه كند كه محدود شدن يا گسترششان بستگي به اين دارد كه چه طبقه اي قدرت سياسي را در دست داشته و چه خطي در مقام فرماندهي است، اساساً بمثابه مقولاتي ايستا و مطلق برخورد ميكند. بنابراين منطق و نتيجه موضع بتلهايم اينست كه تمامي كادرهايي كه موقعيتي ممتاز را در تقسيم كار دارا هستند ميبايد بورژوا بحساب آورد؛ يعني جزيي از همان مقوله اي كه وي "بورژوازي دولتي" مينامد. اين همان چيزيست كه وي بعنوان موضعي ماترياليستي تر مطرح ميكند، چرا كه اين موضع جايگاه طبقاتي را نه بر مبناي ايدئولوژي، بلكه به وسيله جايگاه و نقش آن در پروسه توليدي معين ميسازد. اما همانطور كه اشاره شد، اين واقعاً متافيزيك و ماترياليسم مكانيكي است. و در نهايت ايده آليستي ميباشد. چرا كه سياست را از اقتصاد و روبنا را از زيربنا جدا ميسازد.

يك چنين "تحليل طبقاتي" از درك اين نكته باز مي ماند كه اجراي اين يا آن نوع خط سياسي ـ نماينده اين يا آن طبقه، بورژوازي يا پرولتاريا ـ است كه عملا تعيين ميكند چه مناسبات توليدي بواقع برقرارست. در مورد كادرهايي كه در مواضع رهبري قرار گرفته اند نيز بايد گفت خطي كه آنها اعمال ميكنند يا محتواي ايدئولوژيك ـ سياسي رهبري آنها، تعيين كننده مناسبات واقعي شان با توده هاي تحت رهبري آنها ميباشد و بدينگونه تعيين ميشود كه اين رهبري بمثابه يك نماينده سياسي به پرولتاريا متعلق است يا سرمايه را تجسم ميبخشد.

"تحليل طبقاتي" بتلهايم از جامعه سوسياليستي تنها ميتواند به بن بست برنامه اي بيانجامد ـ به شكست طلبي و نهايتاً شكست. اگر هر كادر يا مدير و امثالهم در واقع امر يك بورژواست، پس چه كسي تاكنون در حزب و در مواضع رهبري و قدرت طبقه كارگر را نمايندگي كرده است؟ تفاوت ميان خط مائو و 4 نفر با خط بتلهايم، در اين است كه اولي رهروان سرمايه داري در قدرت رابمثابه آماج عمده انقلاب مشخص ميكند و دومي خط "سرنگون ساختن همه" را جلو مي گذارد ـ يعني هر كس كه در قدرت قرار دارد، يك رهرو سرمايه داريست. اين تفاوت در پرتو اتهامات بتلهايم نسبت به انقلابيون چين كه آنها را سكتاريست ميخواند، جنبه طنز بخود ميگيرد. اين خود بتلهايم است كه ميگويد هركس در قدرت قرار دارد، رهرو سرمايه داري يا عضوي از "بورژوازي دولتي" است.

متافيزيك و ايده آليسم بتلهايم او را بدانجا ميكشاند كه بعلت ادامه حيات تمايزات كار فكري و يدي و ديگر جنبه هاي تقسيم كار، موجوديت نظام سوسياليستي را نفي كند. او حتي نافي آن ميشود كه يك شكل مشخص مالكيت سوسياليستي وجود دارد. بنظر بتلهايم حتي چيزي بمثابه سيستم سوسياليستي هم موجود نيست!(31) اين فرمولبندي تماماً غير ديالكتيكي است و بهيچوجه ماركسيستي نيست. جوهر اين فرمولبندي عميقاً راست روانه است. بتلهايم مطرح ميكند تا زمانيكه توليد كالايي وجود دارد و بر اين پايه طبقات اجتماعي موجودند، تنها ميتواند يك سيستم "گذار" وجود داشته باشد. اين مقوله "جامعه گذار" را بتلهايم از نسخه هاي تروتسكيستها قرض، كرده است. [7]

نظراتي از قبيل "جامعه گذار" يا "سيستم اجتماعي گذار"، در اين نسخه ها بسيار رايج ميباشند ـ و البته اينها دقيقاً به موضع اصلي تروتسكي برميگردد كه سوسياليسم در يك كشور نميتواند وجود داشته باشد و از آن نتيجه گيري ميشود كه يك "دولت كارگري" قبل وقوع يك انقلاب جهاني تنها ميتواند گذاري بسوي سوسياليسم را به اجراء گذارد.

 

تشخيص مراحل، پرهيز از مرحله گرايي

نكته مركزي در درك ماركسيست ـ لنينيستي از ادامه مبارزه طبقاتي تحت سوسياليسم اين است كه مرحله سوسياليستي يك دوره گذار طولاني مي باشد. دوره اي كه طي آن همه مناسبات مشخصه جامعه طبقاتي ريشه كن شده و بالاخره از طريق مبارزه انقلابي نابود ميشوند تا جامعه بي طبقه، يعني كمونيسم، در مقياس جهاني تحقق يابد. اما ماركسيست ـ لنينيستها همچنين تشخيص ميدهند كه سوسياليسم يك مرحله مشخص از تكامل جامعه است. اين مرحله اي است كه عمدتا توسط موجوديت ديكتاتوري پرولتاريا و با قوانين مربوط بخودش مشخص ميشود. اين قوانين بازتاب خصلت متضاد و گذاري اين مرحله هستند. استقرار سوسياليسم، حاكميت پرولتاريا، و بر اين مبنا نابودي استثمار سرمايه داري بعنوان نخستين گام در تحول مناسبات توليدي، يك پيشرفت مشخص و كيفي نسبت به سرمايه داري است. براي اين پيشروي، كسب انقلابي قدرت سياسي توسط طبقه كارگر و برقراري ديكتاتوري پرولتري كليدي است. اين تغييري است كه در روبنا انجام ميگيرد. بقول مائو:

"در جامعه سوسياليستي تضادهاي بنيادي كماكان تضاد بين مناسبات توليدي و نيروهاي مولده، و تضاد بين روبنا و زيربناي اقتصادي هستند. با اين حال، اين تضادها نسبت به تضادهاي فوق الذكر در جوامع كهن خصلتي بنيادا متفاوت و جوانبي متفاوت دارند. نظام اجتماعي كنوني در كشور ما بسيار عاليتر از نظام اجتماعي در دوران گذشته است. اگر چنين نبود، نظام كهن سرنگون نميشد و نظام جديد نميتوانست برقرار شود."(32)

بعبارت ديگر، ديدگاه ماركسيستي مرحله سوسياليسم را بدون درغلتيدن به مرحله گرائي و فراموش كردن اينكه مرحله اي گذاري است، تشخيص ميدهد. تروتسكيستها با آخرين "تئوري" خود مبني بر "سيستمهاي اجتماعي در حال گذار"، و ساير مهملاتشان مراحل را درك نميكنند. و از آنجا كه آنها همواره امكان وجود سوسياليسم را در يك يا چند كشور نفي كرده اند، تنها "گذار" را ميبينند. يكي از رهبران ايدئولوگ آنها بنام ارنست مندل مطرح ميكند كه كل اين دوره گذار از سرمايه داري به "سوسياليسم" در مقياس جهاني با اشكالي مشخص ميشود كه جوانب سوسياليستي و سرمايه داري را بهم مي آميزد. او ميگويد كه "تركيبي دورگه از عناصر گذشته و عناصر آينده وجود دارد". مندل ادعا ميكند به همين دليل "مناسبات توليدي در جامعه در حال گذار ميان دو شيوه توليدي، ميتوانند به دلخواه خود تجزيه شوند و بي آنكه ضرورتا آشفتگي هايي انقلابي (از نوع انقلابات اجتماعي ضروري براي عبور از اين شيوه توليدي به شيوه ديگر) را تجربه كنند، در جهت هاي متفاوتي رشد يابند."(33)

كنه اين موضع، عدم اعتقاد عميق به قابليت توده ها براي كسب قدرت سياسي و قدرت آنها براي نابود ساختن گام بگام جامعه كهن و ساختمان جامعه اي نو ميباشد. از ديرباز برخورد متفرعنانه و تحقير توده ها از برج عاج، صفت مشخصه تروتسكيسم بوده است. مبارزه طبقاتي دامن زده شده از سوي پرولتاريا تحت سوسياليسم كاملا در تحليلهاي مندل غايب است. (البته مندل مطرح ميكند كه سوسياليسم هيچگاه در كشورهايي نظير چين زماني كه قدرت در دست طبقه كارگر بود واقعاً وجود نداشت.) در اين ديدگاه هيچ جايي براي انقلاب نيز وجود ندارد. مندل هيچگاه از تئوري اكونوميستي "نيروهاي مولده" گسست نكرده است. بنابراين "دوره گذاري" وي دوره ايست كه در آن تكامل توليد بطور تدريجي شرايط را براي سوسياليسم خلق ميكند و بطور متناوب تحول مناسبات توليدي را به جلو هل ميدهد البته با "همكاري" منجيان فروتني همچون تروتسكيستها . بعبارت ديگر، "سيستمهاي درحال گذار" مندل هيچ تفاوتي با رشد مسالمت آميز سوسياليسم كه آشكارا توسط رفرميستهاي سوسيال دمكراسي پيشگويي ميشود، ندارد. اگر نظريه مندل مبني بر سيستم "دورگه"، "در حال گذار" براي تشريح اتحاد شوروي بعد از سال 1917 بكار ميايد، چرا نتوان آن را براي تشريح سوئد معاصر بكار بست؟ آيا هر دوي اين جوامع داراي سيستمي اجتماعي كه جوانب سرمايه داري و "سوسياليستي" را در هم آميخته است، نيستند؟در پاره اي موارد مهم بتلهايم يك تئوري مشابه ارائه ميدهد، هر چند آنها را با پوششي "مائوئيستي" مي پوشاند. او مي فهمد كه در عبور به جامعه سوسياليستي (هر چند وي آن را بجاي سوسياليسم "گذار به سوسياليسم" مي خواند) جهشي بايد صورت بگيرد است. اما وي از درك طبيعت اين جهش عاجز ميماند. او معتقد است كه پرولتاريا قدرت را كسب كرده است، اما هيچگونه تغيير تعيين كننده اي را در زيربناي اقتصادي مشاهده نميكند ـ هرچند اين واقعيتي مسلم است كه قدرت دولتي پرولتاريا، براي اجتماعي كردن هر چه سريعتر مالكيت به كار برده ميشود (و بايد بكار برده شود). اين كار در واقع شالوده استحكام و گسترش ديكتاتوري پرولتاريا را فراهم ميسازد (كه خود بر زيربنا، اثر متقابل ميگذارد و آن را دوباره دگرگون ميكند. بتلهايم واقعاً رابطه ديالكتيكي بين زيربنا و روبنا را درك نكرده است و بهمين خاطر از فهم پايه واقعي (و امكان و ضرورت) پيشبرد تحولات در زيربنا و روبنا عاجز ميماند. براي بتلهايم ديكتاتوري پرولتاريا بر هيچ شالوده مادي در زيربناي اقتصادي استوار نيست و هيچ نقش واقعي در تعيين ماهيت اين زيربنا بازي نميكند.

بنابراين در "تحليل طبقاتي" بتلهايم و در كل تحليلهاي وي، تشخيص ديكتاتوري پرولتاريا ـ در واقع تشخيص نقش مركزي انقلاب و مبارزه انقلابي ـ بشدت غايب است. او مانند تروتسكيستها به درخواستهاي بسيار "چپ نمايانه" ضد گرايشات آمرانه و بوروكراتيك، و در دفاع از "دمكراسي" روي مياورد. اما همانند تروتسكيستها محتواي خط بتلهايم كاملا راست روانه است. بتلهايم با قصور از درك نقش مركزي ديكتاتوري پرولتاريا در مرحله سوسياليستي و با كوچك شمردن نقش روبنا ـ مشخصاً قدرت سياسي بمثابه جنبه عمده روبنا ـ به آنجا ميرسد كه پرولتاريا را از سلاح كليديش عليه بورژوازي محروم گرداند. به همين خاطر تشخيص بتلهايم مبني برادامه موجوديت بورژوازي در زيربناي اقتصادي و كوششهايي كه جهت تحليل از اين مسئله از سوي وي ارائه شده، كاملا تو خالي است. اگر موضع وي را تا نتيجه منطقي اش يعني مشخصاً جدا كردن زيربنا از روبنا برسانيم، آنگاه نيازي به مبارزه سياسي عليه بورژوازي بجاي نميماند. و حتي اگر بطريقي بر ضرورت اين مبارزه صحه گذاشته شود، باز هم راهي براي مبارزه عليه اين طبقه و سرنگون ساختنش وجود ندارد.[8]

 

درباره روشنفكران

بتلهايم بعلت اينكه نقش مركزي ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا را درك نكرده، همانند تروتسكيستها نيروهاي انقلابي را بخاطر خشونت و "زورمداري" بيش از حد آنها مورد انتقاد قرار ميدهد. بتلهايم مشخصا انقلابيون چين را بخاطر رفتار باصطلاح سكتاريستي شان با روشنفكران، سرزنش ميكند. او مسئله را بدين شكل مطرح ميكند كه:

"هواداران خط انقلابي، قابليت خود را در ايجاد اشكال مختلف اتحاد بين توده هاي كارگر و روشنفكران (مشخصا در فرمهاي مختلف "تركيب سه در يك" ) نشان دادند. اما نتوانستند همواره برخورد صحيحي با تضادهاي دورن اين اتحاد داشته باشند. نتيجتا آنها براي رهبري سياسي به اعمال زور روي آوردند... بعلاوه رهبران چپ نيز در قبال دانشمندان و هنرمندان رفتاري سكتاريستي پيشه كردند. نتيجتا در راه تكامل دانش علمي و فني و ترقي كامل فعاليت ادبي و هنري موانعي ايجاد شد... تحت آن شرايط اكثريتي از روشنفكران بناگزير از حمايت از خط انقلابي دست كشيده يا تنها به پشتيباني ظاهري از آنها پرداختند."(34)

اين بحث به دلايل مختلف نادرست است. اولا اين يك تحريف است. وقتي در توضيح سياستهاي جناح چپ مطرح شود كه "موانعي در راه تكامل دانش علمي و فني و ترقي كامل فعاليت ادبي و هنري ايجاد شد" يعني پرولتاريا را بخاطر خرابكاري بورژوازي مورد سرزنش قرار دادن. بدون شك مائو و 4 نفر مبارزه قاطعي عليه هرگونه تلاش جهت گسترش روشهاي بورژوائي در علم و هنر بورژوائي به پيش بردند. اما دوره متعاقب خيزش انقلاب فرهنگي شاهد شكوفايي عظيم هنر و ادبيات پرولتري و برخورد پرولتري به علم بود. آنچه خط انقلابي در امر تكامل علم و تكنولوژي مورد تاكيد قرار داد، درگير ساختن حداكثر توده ها در اين صحنه و عرصه بود. بنابراين دسترسي به آثار علمي تنها بدان مفهوم محدود شد كه ديگر دانشمندان حرفه اي اجازه غرقه شدن در مطالعات خويش و جدا كردن خود از كارگران و دهقانان را نيافتند و مجاز نبودند به تقليد از شيوه هاي بورژوائي به سرقت ادبي بپردازند يا دانش را به يك "مايملك خصوصي" بدل كنند و بدنبال شهرت و پول و امثالهم روان شوند. يعني بدنبال همه آن چيزهائي كه تكامل علم را مانع ميشود. طي آن دوره دانشمندان و تكنيسينهاي چيني پيشرفتهاي بيسابقه بسياري را بر اساس اتحادشان با توده ها حاصل نمودند. برخي از اين پيشرفتها در "سطوح پيشرفته جهاني" قرار داشتند. براي مثال، اگر تكامل علم شده بود، پس چطور چين موفق شد ماهواره هايش را به فضا بفرستد؟ چگونه محققان علم پزشكي در چين قادر شدند براي نخستين بار در جهان به تجزيه انسولين بپردازند؟ و چگونه كارگران شانگهاي توانستند يك كشتي ده هزار تني را بروي اسكله اي كه ظرفيت كشيهاي 5 هزار تني داشت، بسازند؟ مثالهاي بسيار ديگري از شكوفائي علم تحت رهبري خط پرولتري طي آن دوران وجود دارد كه بسادگي با رجوع به صفحات گاهنامه هاي چين در آن سالها ميتوان بدان دست يافت.

اما در زمينه ادبيات و هنر. اين فقط يك دروغ و بهتان بورژوائي عليه فرهنگ توده هاست كه گفته شود "ترقي كامل فعاليت ادبي و فرهنگي" توسط برخورد "سكتاريستي" خط انقلابي مائو در اين عرصه سد شده است. اگر مائو و 4 نفر در مقابل فشاري كه از سوي بسياري روشنفكران خرده بورژوا براي تاكيد بيشتر بر آثار سنتي و كلاسيكهاي خارجي، و تاكيد كمتر بر تكامل فرهنگ انقلابي مطلوب توده هاي زحمتكش وارد مي آمد (و توسط خط سياسي اپورتونيستي همه جانبه سران رويزيونيست تحكيم و توجيه ميشد) تسليم ميشدند، آنگاه واقعا در قبال توده ها سكتاريسم پيشه كرده بودند. همانگونه كه حزب ما در پاسخ به منشويكها بدان استناد كرد، در آن سالها هزاران اثر ادبي و دراماتيك انقلابي جديد و نيز ساير آثار هنري توليد شد.(35)

در عين حال كه روشنفكران بسياري بمخالفت با خط انقلابي مورد پشتيباني مائو برخاستند (كه علتش را بجاي خود بحث خواهيم كرد) خط انقلابي موفق شد بخش مهمي از روشنفكران را بسوي خود جذب كند. در ضمن فراموش نكنيم كه بخش مهمي از تهمتهايي كه بلافاصله بعد از كودتا عليه 4 نفر، سرازير شد، مشخصا رنگ و بوي ضدروشنفكري داشت. بدين صورت كه (رژيم كودتا) 4 نفر را "متفكران" بيفايده اي كه چيزي از توليد نميدانند، معرفي ميكرد. البته اين عمدتا حمله اي پراگماتيستي عليه تئوري ماركسيستي بود. اما اينهم واقعيتي است كه 4 نفر بويژه چان چون چيائو و يائو ون يوان حقيقتا روشنفكر ـ روشنفكر انقلابي پرولتري ـ بودند. همانطور كه يك روشنفكر انگليسي دوستدار 4 نفر نوشته، نشريه "نقد و پژوهش" چاپ شانگهاي كه توسط رهبري كنوني چين تعطيل شده، "زنده ترين و ديالكتيكي ترين نشريه چين" بود. (36)

يك مثال بارز براي نشان دادن چگونگي اتحاد خط انقلابي با روشنفكران، مورد "يو هوي يون" وزير فرهنگ قبل از كودتاست. او همان كسي است كه به ادعاي رويزيونيستها با خوردن محلول شستشوي توالت خودكشي كرده (و بدون شك بقتل رسيده است.) بيوگرافي دن سيائوپين كه اخيرا توسط عمال رهبري كنوني چين در هنگ كنگ منتشر شده، تصويري گذرا از زندگي "يو" ارائه ميدهد. "يو" يك معلم موسيقي در شانگهاي بود كه "ارهو" (ساز سنتي چين) مينواخت. هنر او آنچنان بود كه حتي قلم به مزدان رويزيونيست از وي بعنوان "يك موسيقيدان نه چندان بي استعداد"(37) ياد ميكنند. "يو" طي جنگ داخلي در محافل روشنفكري چپ فعال بود، اما در جريان انقلاب فرهنگي بود كه واقعا رو آمد. او بر اساس درك خط انقلابي مائو درباره هنر، نقش مهمي در تهيه و تنطيم دو اپراي نمونه "گرفتن كوه ببر از طريق استراتژي" (كه اخيرا نمايش آن در چين ممنوع شده) و "در بارانداز" بازي كرد. او يكي از اعضاي گروه هاي نويسندگي "چولان" و "چان تين" بود كه خدمات مهمي به دفاع از خط انقلابي و تكامل آن كردند. "يو" روشنفكري بود كه توانست با خط پرولتري متحد شود و بر اين اساس به يك كمونيست انقلابي بدل گشت.

البته بيشتر روشنفكران مثل "يو" نبودند. همانطور كه مائو بارها خاطر نشان كرد، بسياري از آنها به درجات زيادي جهانبيني بورژوائي خود را حفظ كردند. اگرچه اكثريت آنها خواست حمايت از سوسياليسم و كار كردن در جهت آن را داشتند، اما فقط اقليتي از آنها واقعا ماركسيست بودند. در عين حال اقليتي ديگر از روشنفكران را ميتوان جزء مرتجعين سرسخت بحساب آورد. مائو گفت كه سياست صحيح در قبال اكثريت عظيم روشنفكران، سياست اتحاد با آنها، استفاده از آنها و متحول كردن آنهاست. اما اينكار مستلزم پيشبرد پيگيرانه خط "سياست را در مقام فرماندهي بگذاريد و نه تخصص را"، مبارزه عليه گرايشي كه دانش را براي روشنفكران به سرمايه تبديل ميكند، و مبارزه پيگيرانه ايدئولوژيك عليه تاثيرات تفكر بورژوائي و خرده بورژوائي كه مشخصا در بين روشنفكران قوي است، بود. و براي اينكار همچنين نياز به فراگير كردن و ارائه سرمشق هايي از ميان روشنفكران و اديبان بود كه موضع ماركسيسم اختيار كرده و قاطعانه جانب توده ها را گرفته و حقيقتا به روشنفكران پرولتري ـ كمونيست ـ تبديل شده بودند.

روشنفكران بعنوان يك كل حتي در جامعه سوسياليستي بايد بخشي از خرده بورژوازي بحساب آورده شوند. براي اينكه پرولتاريا با اكثريت آنها متحد شود، مبنائي قدرتمند وجود دارد. تنها سوسياليسم و نهايتا كمونيسم است كه ميتواند آينده اي را در برابرشان ترسيم كند. بورژوازي بدنبال آنست كه روشنفكران را صرفا مورد استفاده قرار دهد، آنچه را كه در آثارشان پيشرو و الهامبخش است منحرف يا سركوب نمايد و ايده هايشان را به كالا تبديل كرده و از خود آنها، بردگان حساب بانكي بسازد. اما در همان حال، روشنفكران مانند ديگر اعضاي طبقه خود، گرايشي قوي و بيش از حد جان سخت به حفظ استقلال از پرولتاريا و حفظ جايگاه ممتاز خويش دارند. آنها حتي زماني كه با كارگران متحد ميشوند، گرايش دارند كه با تبديل ايده هايشان به "مالكيت خصوصي" بر توده ها آقايي كنند. روشن است كه تمام آداب و سنن جامعه طبقاتي، و گليم خود را از آب بيرون كشيدن، تنها به پرورش و تحكيم چنين نقاط ضعفي مي انجامد. بعلت همه اينهاست كه پرولتاريا بدون مبارزه پيگيرانه و درازمدت عليه گرايشات بورژوائي روشنفكران نميتواند با آنها متحد شود.

بورژوازي نيز بدنبال اتحاد با روشنفكران عليه پرولتارياست و در مقاطع مشخص نفوذ قابل توجهي بر آنان دارد. بنابراين مبارزه جهت جلب سياسي روشنفكران هم براي متحدكردن آنان بلحاظ ايدئولوژيك گاه ضرورتا حاد مي باشد. و انجام اين مبارزه، وظيفه اي حياتي و دشوار براي ديكتاتوري پرولتارياست.

اين واقعيتي است كه رويزيونيستها موفق شدند در واپسين نبرد، پشتيباني بخش مهمي از روشنفكران را بدست آورند، اما علت اين امر را نبايد عمدتا در خطاهاي انقلابيون جستجو كرد. (هرچند ممكنست پاره اي خطاها در مبارزه پيچيده و حادي كه به شديدترين وجه در جبهه هاي فرهنگ، آموزش و پرورش، علم و تكنولوژي جريان داشت، رخ داده باشد). علت اين امر در درجه اول، تحكيم شرايط بسود بورژوازي در نبرد بخاطر جذب بخش مياني جامعه منجمله روشنفكران بود. از جمله فاكتورهاي مهم عبارت بود از اوضاع بين المللي و تصميماتي كه انقلابيون در پرتو خطر فزاينده شوروي براي چين اتخاذ نمودند (تصميماتي كه شامل پاره اي سازشها و توافقات با كشورهاي امپرياليستي و ارتجاعي درون بلوك آمريكا ميشد). كل اين اوضاع و تصميمات متخذه به تقويت قوا و گرايشات بورژوائي از حيث سياسي و ايدئولوژيك انجاميد و رويزيونيستها با تمام قوا از اين اوضاع براي پيشبرد معيارها و ارزشهاي بورژوائي و تسليم طلبي در برابر امپرياليستها (نه فقط در عرصه فرهنگ و آموزش و پرورش، بلكه در تمامي عرصه ها) سود جستند. اين مهم است كه بتلهايم در تلاش براي توضيح پيروزي رويزيونيسم در چين هيچگونه تحليلي از اين جنبه بسيار مهم بعمل نمي آورد.

اين نيز مهم است و در ارتباط نزديك با تحليلهاي انحرافي بتلهايم قرار دارد كه وي درباره عقبگردهاي چين امروز در عرصه فرهنگ سكوت كرده و از خط انقلابي در اين عرصه دفاع نميكند.

اين مطلب البته تلويحا مطرح شده اما خوانندگان مي توانند احساس كنند كه بتلهايم مخالف مبارزه اي است كه براي انقلابي و پرولتري كردن فرهنگ صورت گرفته است و معتقد است كه روشنفكران خرده بورژوا را مي بايد بدون توجه به محتواي طبقاتي آثارشان در رشد "آزادانه" انواع كارهاي فرهنگي بحال خود گذاشت. ظاهرا بتلهايم معتقد است كه چنين كاري، بخودي خود وفاداري روشنفكران را تضمين مي كردند. و ضرري هم نمي زند چونكه روبنا تاثيرات واقعي بر زيربنا ندارد. اين برخورد بطوركلي رنگ و بوي بورژواليبراليسم و مشخصا نظريه اي ايده آليستي دارد كه گويا پيروزي حقيقت در "تبادل آزادانه عقايد" اجتناب ناپذير است. اين برخورد مرتبط است با نظريه اكونوميسم عاميانه مبني اينكه تحول در زيربناي اقتصادي بطور اتوماتيك، روبنا را متحول خواهد كرد، بدون اينكه نيازي به مبارزه براي آن باشد. يا لااقل مبارزه اي بسيار ناچيز را در اين امر دخالت مي دهد. بتلهايم در اينجا اساسا با بينش تبليغ شده توسط رويزيونيستهاي چيني شريك است. و اين را مي توان در خط ليبرالي وي در مورد فرهنگ و در تاكيدش و درك خرده بورژوايي اش از "دمكراسي" ديد. اما همانگونه كه مائو مطرح نمود: "آنجا كه جارو نرسد، گرد و خاك بخودي خود ناپديد نخواهد شد" و "در مورد هر چيز ارتجاعي (منجمله ايده ها) نيز چنين است. اگر نزني، نمي افتد."(38)

ممكنست برخي اعتراض كنند كه مگر خود مائو فراخوان بگذار صد گل بشكفد را نداد؟ مگر مائو اعلام نكرد كه "هر تلاشي براي استفاده از فرامين اداري يا اقدامات اجباري براي حل مسائل ايدئولوژيك يا تعيين صحيح و غلط نه فقط كارآئي ندارد بلكه زيانبار نيز هست."(39) مگر مائو نگفت "سئوالات مربوط به صحيح و غلط در زمينه هنري و علمي بايد از طريق مباحثه آزاد در محافل هنري و علمي و از طريق فعاليت عملي در اين عرصه ها حل شوند"؟(40) بله، اينها حرفهاي مائو است و او واقعا به اينها باور داشت. اما چنين اظهاراتي و سياست صد گل كه مائو مبتكر آن بود را بايد در چارچوب صحيح خودش بررسي نمود. و چارچوب طرح اين سياستها، امر مبارزه بود. بله، مبارزه عليه بورژوازي و نفوذش در عرصه ايدئولوژيك. مائو در سال 1957 اعلام كرد كه "در زمينه ايدئولوژيك، اين سوال كه چه كسي بر ديگري پيروز خواهد شد، پرولتاريا يا بورژوازي، هنوز واقعا حل نشده است. ما هنوز بايد مبارزه اي طولاني را عليه ايدئولوژي بورژوايي و خرده بورژوايي به پيش ببريم."(41) بعلاوه مائو خاطر نشان كرد كه:

"كساني كه خواهان آزادي و دمكراسي مجرد هستند، دمكراسي را يك هدف مي بينند و نه يك وسيله. دمكراسي برخي اوقات به نظر يك هدف مي آيد، اما در واقع فقط يك وسيله است... آزادي و دمكراسي هر دو نسبي هستند و نه مطلق. آنها در شرايط مشخص تاريخي بوجود مي آيند و تكامل مي يابند. در صفوف خلق، دمكراسي با مركزيت و آزادي با انضباط همراه و مرتبط است. اينها وحدت اضداد يك كل واحدند؛ متضادند و در عين حال متحد. و ما نبايد بطور يكجانبه بروي يكي بدون در نظر گرفتن جنبه ديگر تاكيد بگذاريم."(42)

"شرايط مشخص تاريخي" كه در آن آزادي و دمكراسي براي روشنفكران در چين تحت رهبري مائو ايجاد شد در برگيرنده اين واقعيت بود كه تا زمان وقوع انقلاب فرهنگي، امور آموزشي و فرهنگي قويا تحت نفوذ و سلطه رويزيونيسم قرار داشت. مائو در سال 1967 اعلام كرد كه:

"اينطور كه بنظر مي آيد، روشنفكران منجمله روشنفكران جوان كه هنوز محصلند، كماكان يك جهانبيني اساسا بورژوايي دارند ـ چه درون حزب باشند چه بيرون آن. علت اين است كه طي هفده سالي كه از رهايي مي گذرد، مراكز فرهنگي و آموزشي تحت سلطه رويزيونيسم قرار داشتند. نتيجتا ايده هاي بورژوايي در خون روشنفكران تزريق شده است."(43)

در چنين شرايطي عجيب نيست كه مقاومت قابل توجهي در اين زمينه در برابر خط انقلابي صورت گرفت و بورژوازي نفوذ فراواني بر روشنفكران داشت. سياست "بگذار صد گل بشكفتد و صد مكتب با هم رقابت كنند" را بايد بر اين بستر فهميد. اين سياست، بهيچوجه سياست ليبرالي بگذار روشنفكران و هنرمندان "ماست خود را بخورند" نبودند. بلكه روشي جهت پيشبرد مبارزه طبقاتي در عرصه هنر و علوم بود بخش بزرگي از هدفش اين بود كه ايده هاي بورژوايي در ملاء عام رو بيايد و بدين ترتيب توانايي مبارزه و ريشه كن كردن ايده ها حاصل شود. (44) بعلاوه، خط مائو خصوصا در مورد هنرمندان و روشنفكراني كه خواهان انقلابي و كمونيست شدن بودند، بهيچوجه اين نبود كه بگذار ايده هايشان بطور خودبخودي "شكوفا" شود. خط مائو در اينمورد خيلي وقت پيش در "سخنراني مشهور در محفل ادبي و هنري ينان" به سال 1942 تدوين شد و انقلابيون بويژه چيانگ چين هميشه به تبليغ آن مي پرداختند. اين اثري است كه مورد حمله آشكار يا غيرمستقيم رويزيونيستها (بسته به نيازشان) قرار داشته است. مائو در اين سخنراني مطرح نمود كه اولين وظيفه هنرمندان و نويسندگان انقلابي "درك مردم و خوب شناختن آنهاست."(45) مائو خاطرنشان كرد كه نكته تعيين كننده در اينجا، درآميختن روشنفكران با توده هاست. اين مقوله اي است كه كاملا در تحليل بتلهايم غايب است.

مائو در عبارات مشهور زير، نحوه تحول ايدئولوژيك خودش را تشريح كرده است. او مي گويد، در نتيجه آموزش بورژوايي (حتي فئودالي):

"از اين كه حتي يك كار كوچك يدي انجام دهم، احساس حقارت مي كردم. حتي كاري نظير حمل چمدانم در حضور همكلاسي ها، يعني همان كساني كه قادر به حمل هيچ چيز بر دوش و دستان خود نبودند. در آن زمان فكر ميكردم كه روشنفكران تنها افراد پاك دنيا هستند. در حاليكه در مقايسه با آنها، كارگران و دهقانان را كثيف ميدانستم. من از اينكه لباس روشنفكران ديگر را بپوشم ناراحت نبودم چون آنها را تميز ميدانستم. اما حاضر نبودم لباس يك كارگر يا دهقان را به تن كنم. اما بعد از اينكه انقلابي شدم و با كارگران و دهقانان و سربازان ارتش انقلابي زندگي كردم، بتدريج آنها را بهتر شناختم، و آنها نيز بتدريج مرا بهتر شناختند. بعد از اين، و فقط بعد از اين بود كه احساسات بورژوايي و خرده بورژوايي كه از مدارس بورژوايي در ذهن من كاشته شده بود را از ريشه تغيير دادم. من دريافتم كه روشنفكراني كه متحول نشده اند در مقايسه با كارگران و دهقانان پاك نيستند. و در تحليل نهايي كارگران و دهقانان پاكترين مردمند. حتي اگر دستان آنها خاك آلود و پاهاي آنها آلوده به پهن باشد، باز هم واقعا از روشنفكران بورژوا و خرده بورژوا پاكترند. اينست معناي تغيير احساسات، تغيير از يك طبقه به طبقه ديگر."(46)

وقتي كه چنين تغييري در مورد مائو به آساني انجام نگرفته و او يكشبه و بدون مبارزات قابل ملاحظه متحول نشده است، آيا ميتوان گفت كه براي توده روشنفكران چين چنين كاري ساده تر خواهد بود؟ و آيا ميتوان استدلال قانع كننده اي ارائه داد كه نشان دهد چنين تغيير عظيمي در مورد قشر روشنفكر ميتواند بدون مقداري "اجبار"، يعني بودن ديكتاتوري پرولتاريا صورت بگيرد؟

براي مثال، جنبش اعزام جوانان تحصيل كرده شهري به روستاهاي چين را در نظر بگيريد. آيا جنبش عظيم "از كوه بالا رفتن و به روستاها درآمدن" بدون مقداري اجبار امكانپذير بود؟ اين گام بسيار مهمي در ساختمان سوسياليسم و حركت بسوي كمونيسم بود. اين يك گام مشخص و ضروري بود كه راه بر حل تضاد شهر و روستا كه جزء متشكله تمامي جوامع طبقاتيست ميگشود. و نيز دو تضاد ديگر از "سه اختلاف بزرگ" يعني بين كارگر و دهقان، و كار يدي و فكري را مورد حمله قرار ميداد. اينها كارهايي بود كه بايد بواقع عملي ميشد، نه اينكه به روند خودبخودي واگذار شود. البته جنبه عمده عملي كردن چنين سياستهايي بر اقناع و جلب سياسي مردم قرار داشت. اما اين تنها جنبه نبود و مي بايد تا حدود معيني بر بخشي از توده ها جبر اعمال مي شد.

يا بگذاريد به فرهنگ بپردازيم. در اينجا نيز مائو فقط به طرح سياست "صد گل بشكفد" نپرداخت، بلكه بر اعمال ديكتاتوري پرولتاريا بر بورژوازي در عرصه فرهنگ همانند تمامي جوانب جامعه اصرار ورزيد. معنايش اين نيست كه بايد بر اكثريت عظيم روشنفكران ديكتاتوري اعمال كرد ـ اين تهمتي است كه مرتدان حاكم بر چين بدروغ به چهار نفر و مشخصا شخص مائو نسبت مي دهند تا خط رويزيونيستي شان را بپوشانند. مفهوم سياست مائو اين است كه پرولتاريا بايد مبارزه كند تا در هر عرصه، ماركسيسم را حاكم كرده، ايده هاي ارتجاعي بورژوازي را افشاء نموده و مغلوب كند و در جريان اين مبارزه، فرهنگ بورژوازي را از صحنه خارج كند. رويويونيستهاي چيني از اين مبارزه نفرت داشته و در صدد سركوبش برآمدند تا بتوانند ديكتاتوري خود را در اين عرصه (همانند ديگر عرصه ها) بر پرولتاريا اعمال دارند. و اينك خط آنها در وجود پرفسور بتلهايم يك پشتيبان (يا حداقل يك انعكاس) غيرعامدانه مي يابد.

بنظر بتلهايم نقاط ضعف "سكتاريستي" انقلابيون چين در برخورد به روشنفكران، رابطه حزب با همه قشرهاي مردم را تحت تاثير قرار داد. او مطرح مي كند: "بمحض اينكه عنصر اجبار وارد عرصه اي شد كه بايد عرصه اتحاد باشد، گرايش به بسط يافتن پيدا مي كند. نهايتا اين جبر بر بخشي از توده ها نيز اعمال شد و به نارضايتي پا داد.... بهمين خاطر امكان گسترش وحدت توده ها از ميان رفت."(47) بتلهايم در اين چارچوب ادعا مي كند كه خط رويزيونيستي " ظاهر جابرانه كمتري داشت."(48)

اما اتحادهاي برقرار شده توسط پرولتاريا با ساير طبقات و اقشار و بويژه با قشر روشنفكر خرده بورژوا صرفا توافقات يا سازشهايي داوطلبانه نيستند. پرولتاريا بايد چنين اتحادهايي را رهبري كند، و براي اينكار فقط دست دوستي دراز كردن به سوي متحدين كافي نيست. بلكه همچنين بايد براي منافع طبقاتي خود بطور سازش ناپذير بجنگد. بنابراين به مفهومي مشخص مي بايد در هر وحدت انقلابي طبقاتي، يك عنصر "اجبار" وجود داشته باشد. هر چند، وحدت سياسي ايجاد شده در مبارزه مشترك عليه دشمن مشترك، اولويت دارد.

حتي در بين توده هاي كارگر نيز هميشه عناصر پيشرو، ميانه و عقب مانده وجود دارند. حزب پرولتري بايد در همه حال بدنبال متحد شدن با پيشروان، جلب قشر مياني و ارتقاء سطح عقب مانده باشد. در عين حال بايد گرايش بخش عقب مانده به ايفاي نقش نيروي ضربت براي خط ارتجاعي را عقيم گذارد. اين خود بخشي تفكيك ناپذير از پيشبرد مبارزه طبقاتي است. تحت شرايط مشخص، حتي وقتي پرولتاريا براي مدتي قدرت دولتي را در دست گرفته، بورژوازي ارتجاعي مي تواند بخش عقب مانده و در مقاطعي حتي بخش مياني را بسيج كند(اينكار غالبا تحت لواي "سوسياليسم" انجام مي گيرد). و به منافع انقلابي پرولتاريا و رهبري پيشاهنگ مقرهاي فرماندهي انقلابي در حزب پرولتري ضربه بزند.

تحت چنين شرايطي، پرولتاريا بايد مبارزه سياسي را براي جلب كساني كه در دام تاثيرات بورژوايي افتاده اند، به پيش برد. اما در واقعيت اين هدف حاصل نخواهد شد مگر ميزان معيني اجبار، منجمله بر بخشهاي عقب مانده توده هاي خلق بكار گرفته شود. هر كس كه تا بحال در مبارزه سياسي انقلابي شركت جسته باشد يا حتي بدين منظور در يك اعتصاب درگير شده باشد، اين مطلب را ميداند. البته بين زوري كه عليه دشمن اعمال مي شود و آنچه بر بخشي از توده ها هر قدر هم كه عقب مانده باشند، وارد مي شود، تفاوتي بنيادين وجود دارد. اولا، در مورد توده ها نبايد به چنين زوري متكي شد، حال آنكه در مورد دشمن دقيقا نقطه اتكاست. ثانيا، جايي كه اين زور بر بخشي از توده ها اعمال مي شود هدفي متفاوت را دنبال مي كند: چرا كه بر امكان جلب آنها خط بطلان كشيده نمي شود. چنين كاري بعنوان يك جهتگيري استراتژيك همواره مطرح است. اگرچه در اينجا اهداف واقعا متفاوند، اما اين فكر ايده آليستي و نهايتا ارتجاعي است كه گمان كنيم انقلاب مي تواند بدون زور انجام گيرد و ادامه يابد. (زور و حتي گاهي اوقات اعمال قهر عليه كساني كه جايگاه كلي آنان در جامعه بطور عيني، آنها را در صف توده ها قرار مي دهد.

 

دمكراسي در حزب

با توجه به آنچه تا كنون از خط بتلهايم ديده ايم، تعجب آور نيست كه او شعار كهنه تروتسكيستي مبني بر "آزادي بيان درون حزب" را نيز مطرح مي كند(49) تا زيرزيركي به اصول اساسي سانتراليسم دمكراتيك حمله نمايد. اين عجيب نيست زيرا خط تشكيلاتي از خط سياسي و جهانبيني سرچشمه گرفته و تبلوري از آن است. همانطور كه در جزوه "مبارزات مهم در ساختمان حزب كمونيست انقلابي آمريكا" در مورد تاريخچه اين مبارزات در حزب خودمان مطرح نموديم: "اپورتونيسم در مسائل خط سياسي هميشه به اپورتونيسم در امور تشكيلاتي مي انجامد. يا بقول "ون هون ون" در گزارش به كنگره دهم حزب كمونيست چين: "اگر كسي رويزيونيستي عمل كند... بناگزير دست به انشعاب و تحريك و توطئه چيني خواهد زد." اينكه آيا بايد به سانترآليسم دمكراتيك عمل كرد يا نه، به اصول حزبي وفادار بود يا نه، يك مسئله اساسي در حيطه جهانبيني و موضعگيري طبقاتي است. اين مسئله مرتبط است به اينكه شخص قبول دارد كه ايده هاي صحيح از تجربه توده ها در مبارزه براي تغيير واقعيت بر مي خيزد، و اينكه توده ها تاريخ را مي سازند؟ يا برعكس، معتقد است كه ايده هاي صحيح زائيده ذهن معدودي "نابغه" بوده و انقلاب نيز حاصل كار "قهرمان" است. اين مسئله در مورد اتكا به توده ها در جنبش كمونيستي نيز صدق مي كند. بقول مائو: "ما بايد به توده ها ايمان داشته باشيم و بايد به حزب ايمان داشته باشيم. اين دو اصل بسيار مهم اند. اگر به اين اصول شك كنيم، به هيچ چيز دست نخواهيم يافت."(50)

سانترآليسم دمكراتيك عبارت است از يك رشته اصول تشكيلاتي متكي بر تئوري شناخت ماركسيستي. سازماندهي بر مبناي سانترآليسم دمكراتيك، حزب پرولتري را قادر مي سازد، خط توده اي را بكار گيرد. يعني تجارب پراكنده و ايده هاي توده ها را جمع كند، آنچه در اينها صحيح است را متمركز سازد و سپس اين ايده ها را بشكل منسجم به توده ها باز گرداند و با آنها جهت عملي كردن اين ايده ها متحد شود. و باز اين پروسه را هر بار در سطحي عاليتر بياغازد. سانترآليسم دمكراتيك وحدت ديالكتيكي اضداد است. در اين تضاد، جنبه عمده دمكراسي است و عمدتا معناي آن، خلاقيت و ابتكار عمل اعضاي حزب، جريان يابي ايده ها و نظرات و انتقادات و غيره از سوي تمام اعضاي حزب به رهبري مي باشد. سانترآليسم اساسا بمعناي متمركز كردن ايده هاي صحيح از طريق بكاربست ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون است و نيز شامل انضباط حزبي است كه بروي وحدت اراده، وحدت حول خط سياسي و ايدئولوژيك پايه اي حزب بنا شده است.

اما بتلهايم دمكراسي را بطور غيرديالكتيكي از سانترآليسم جدا مي كند. در نظر وي، دمكراسي كمابيش چيزي مثل آزادي بيان است. و سانترآليسم اساسا معنايش دادن و گرفتن فرامين است. او بحث مي كند كه سانترآليسم دمكراتيك در چين كار نكرد، زيرا نيروهاي انقلابي تاكيد درستي بر دمكراسي در زندگي حزب نگذاشتند. بدين ترتيب، رهبري خود را از توده ها جدا كرد. اينكار از طريق سياست "خودانتخابي" همراه با "درجه بالايي از تمركز" صورت گرفت. (51) و گويا چون، دمكراسي واقعي وجود نداشت مبارزاتي كه عليه رويزيونيسم براه مي افتاد، شكلي "پوشيده" داشت. بقول بتلهايم "اينها انعكاسي از اين واقعيت بود كه محركين اين مبارزات واقعا سعي نمي كردند توده ها را براي شركت در آنها بسيج كنند."(52)

بتلهايم بروشني مطرح مي كند كه اگر تمام "فرآكسيونها" در حزب مي توانستند آزادانه سازماندهي كنند، بهتر بود. او براي اين استدلال رويزيونيستي، يك داستان خسته كننده و كهنه تروتسكيستي را بيرون مي كشد، مبني بر اينكه ممنوعيت فرآكسيونها در كنگره دهم حزب شوروي بسال 1921 "فقط يك اقدام موقتي بود كه فقط شرايط خاص مي تواند آن را توجيه كند." (3) يعني بتلهايم مي گويد وجود فرآكسيونهاي مخالف بايد مجاز بوده و درون حزب كمونيست تشويق شود.

البته تاريخ نويس ما نمي گويد شرايط خاص سال 1921 چه بود. پس بگذاريد به او يادآوري كنيم كه قبل از اين كنگره در روسيه شوروي دوراني از "آزادي بيان" بي بندو بار براي فرآكسيونهاي مخالف وجود داشت: از همان نوعي كه او در مورد چين خواستارش است. رهبري حزب شوروي كه لنين در راس آن قرار داشت و از حمايت اكثريت اعضا برخوردار بود با اين فرآكسيونيسم بعنوان خطري كشنده براي موجوديت حزب پيشاهنگ انقلابي پرولتري مخالفت كرد. هرچند، اين واقعيتي است كه حزب بلشويك قبل از آن تاريخ هيچگونه بيانيه رسمي در ممنوعيت فرآكسيونها صادر نكرده بود، اما علتش فقط اين بود كه تا آن موقع به چنين چيزي نياز نبود. قبل از كسب قدرت دولتي، فرآكسيونهاي بورژوايي بر اثر تشديد مبارزه عليه خطوط منحط شان داوطلبانه از حزب انشعاب كردند. اما وقتي كه حزب به قدرت رسيد، اين وضع عوض شد. فرآكسيونهاي مغلوب چندان مشتاق چشم پوشي از سهم قدرت نبودند. بنابراين خط تشكيلاتي بلشويسم بايد با وضوح بيشتري تبيين ميشد.

اين خط تشكيلاتي يعني خط لنين همواره مخالف سرسخت درك بورژوادمكراتيك از "آزادي بيان" براي فرآكسيونهاي اقليت بود. البته او مخالف ابراز نظر اقليت از طريق كانالهاي مناسب حزبي نبود. پايه و اساس خط بلشويكي در مورد تشكيلات و اصول اساسي سانترآليسم دمكراتيك را لنين بيشتر در اثر معروف "چه بايد كرد" مطرح نمود. او بسال 1904 اين مبناي تشكيلاتي را در پلميك عليه خط اپورتونيستي و بورژوادمكراتيك منشويكها در كتاب "يك گام به پيش، دو گام به پس" روشنتر فرموله كرد. لنين بويژه در اين اثر و نيز در آثاري ديگر، منشويكها را بخاطر عدم تبعيت از اراده دمكراتيك اكثريت حزب افشا نمود. او "زمزمه هاي بيمارگونه" آنها در مورد "استبداد" را به مسخره گرفته و مهمتر آنكه، اين بحثها را به اپورتونيسم منشويكها در باره مسائل عام تشكيلاتي ربط داد و گفت "اين فردگرايي مختص روشنفكران" است.(45)

لنين هنوز عبارت سانترآليسم دمكراتيك را فرموله نكرده بود اما بروشني بحثهايي را مطرح كرد كه 180 درجه مخالف چيزي است كه بتلهايم سعي مي كند بعنوان لنينيسم بخورد ملت بدهد. براي مثال، خاطر نشان كرد كه فراخوان دمكراسي بيشتر و بوروكراسي كمتر، در واقع پوششي است براي خودمختاري بيشتر و سانترآليسم كمتر:

"بوروكراسي در مقابل دمكراسي در واقع عبارت است از سانترآليسم در مقابل اتونووميسم (خودمختاري). عبارتست از اصل تشكيلاتي سوسيال دمكراسي انقلابي در مقابل اصل تشكيلاتي سوسيال دمكراسي اپورتونيست. دومي سعي مي كند از پائين به بالا حركت كند و هرآنجا كه امكانش باشد و به هر درجه اي بتواند اوتونوميسم و "دمكراسي" را مورد حمايت قرار داده و بدرجه آنارشيسم مي رساند. اولي سعي مي كند از بالا به پائين حركت كند و طرفدار گسترش حقوق و قدرت مركز نسبت به اجزا است."(55)

موضع لنين در اينجا مخالف آنچه قبلا ما در مورد تضاد بين دمكراسي و سانترآليسم و اينكه دمكراسي جنبه عمده و مبناي دومي است، نميباشد. زيرا سانترآليسمي كه بدين طريق بر پايه دمكراسي بوجود آمده، خود فشرده دمكراسي نيز هست. دقيقا بهمين علت است كه بايد از اصل تبعيت سطوح پائيني حزب از سطوح بالائي، فرد از جمع، اقليت از اكثريت و بخشهاي گوناگون از مركزيت حمايت كرد. مركز دقيقا حزب را بعنوان يك كليت نمايندگي مي كند و بخشهاي مختلف بايد تابع آن باشند. اين درك ديالكتيكي از رابطه دمكراسي و سانترآليسم، و اصول تشكيلاتي م لامي متكي بر آن، يك دنيا با ديدگاه "دمكراسي" و "آزادي" كه مشخصه خرده بورژوازي است و نيز اشكال خاصي از فردگرايي كه مختص روشنفكران است، فرق دارد. و بتلهايم تا حدود زيادي گرفتار آن ديدگاه خرده بورژوايي است.

سانترآليسم دمكراتيك مطمئنا بدان معناست كه نظرات اقليت بايد مورد احترام واقع شده و كاملا به آن امكان بيان داده شود. اين مائو بود كه بيش از هركس روي اين مسئله تاكيد گذاشت. اما آنچه ماركسيستها عمدتا برويش تاكيد مي كنند اين است كه بحث و جدل دمكراتيك حزبي فقط در صورتي مي تواند در راستاي امر كمونيسم باشد كه در انطباق با زنجيره شناخت و دانش حزب و زنجيره فرماندهي و ساختار تشكيلاتي حزب انجام شود. فعاليت فرآكسيوني حتي زماني كه تحت لواي "آزادي انتقاد" به پيش مي رود (كه غالبا اينگونه است) صرفا اين زنجيره شناخت و فرماندهي را مي شكند و بدين ترتيب حزب از اينكه بطور منسجم خطش را در پراتيك به آزمون گذارد، محروم مي شود. فرآكسيونيسم بواقع مانع اتكا حزب به توده ها شده و مبارزه خطي را به حيطه بورژوايي تحريك و عوامفريبي تنزل مي دهد. "آزادي بيان" براي فرآكسيونهاي مخالف همانقدر با دمكراسي پرولتري فصل مشترك دارد كه "آزادي" انتخاب ستمگران خويش در انتخابات بورژوايي با دمكراسي پرولتري.

خط مائو در مورد اين مسئله مثل هر خط انقلابي ديگر از دو جانب مورد حمله قرار مي گيرد كه بواقع دو روي يك سكه هستند. از يكطرف، افرادي مانند انورخوجه بطور غيرديالكتيكي به مائو حمله مي كنند و مي گويند كه چرا او ناگزير بودن مبارزه دو خط در حزب را برسميت شناخت. از طرف ديگر افرادي مانند بتلهايم البته بشكل پوشيده به مائو حمله مي كنند كه چرا آزادي بيان براي نظرات مخالف را تشويق نكرد. يكي مي گويد لعنت بتو اگر چنين كني، و ديگري مي گويد لعنت بتو اگر چنين نكني! هر دوي اين انتقادها (و در مورد خوجه حملات آشكار) غلط هستند. زيرا از يك نقطه غلط آغاز مي كنند. هر دوي اينها به مبارزه طبقاتي در حزب غيرديالكتيكي نگاه مي كند.

خط خوجه بطور متافيزيكي چنين مي نماياند كه حزب برخلاف هر آنچه در زندگي واقعي موجود است، توسط وحدت آهنين رقم ميخورد. غلط بودن موضع خوجه در اين نيست كه حزب به وحدت نياز ندارد يا اينكه مبارزه براي اصول تشكيلاتي سانترآليسم دمكراتيك كه تجسم آن وحدت است، غلط است. موضع خوجه بدين علت غلط است كه او فكر مي كند حزب مي تواند از مبارزه طبقاتي درون خود بوسيله احكام اداري و صرفا سركوب عناصر بيگانه اجتناب ورزد. او اين مسئله را از حزب به جامعه سوسياليستي نيز تعميم مي دهد. متافيزيك و ايده آليسم خوجه باعث مي شود كه او ناگزير بودن مبارزه طبقاتي درون حزب را نبيند و امكان تبديل اين ضرورت به آزادي يعني به تقويت حزب را در نيابد. متافيزيك خوجه رابطه واقعي بين وحدت و مبارزه را نمي بيند و نمي فهمد كه مبارزه، بي قيد و شرط و مطلق بوده و وحدت، مشروط و نسبي است. او نمي بيند كه وحدت از طريق مبارزه بدست آمده و مرتبا بهمين طريق به سطوح عاليتر ارتقا مي يابد.

بتلهايم نيز با گفتن اينكه گويا دو خط متضاد در صورتي كه "آزادي بيان" براي همه تضمين شده باشد، مي توانند بطور مسالمت آميز همزيستي كنند، ديالكتيك را نفي مي كند. موضع او آن روي سكه موضع متافيزيكي خوجه است. يعني انكار كامل اين مسئله كه زندگي درون حزب با مبارزه مداوم مرگ و زندگي بين دو خطي معين مي گردد كه بناگزير درونش وجود دارد.

اتهامات بتلهايم در مورد فقدان دمكراسي در حزب كمونيست چين همانقدر بي پايه و اساس است كه ساير حملاتش به ديكتاتوري پرولتاريا. اين حرفها يك بار ديگر پيشداوري هاي بورژوادمكراتيك و خط سوسيال دمكراتيك وي را منعكس مي كند. مائو و رهبري انقلابي حزب كمونيست چين تشخيص دادند كه وجود دو خط درون حزب نهايتا وجود دو طبقه را منعكس مي كند. آنها تشخيص دادند كه اين خطوط فقط مي توانند در تضاد و مبارزه با يكديگر موجوديت داشته باشند. مائو در اين مبارزه اصول سانترآليسم دمكراتيك را پيگيرانه مورد حمايت قرار داد و بكاربست. زيرا وي در پي بسيج توده ها و اتكا به آنان بود. بهمين علت است كه مائو و چهار نفر قاطعانه بر سر امر پراهميت وظايف واحدهاي پايه اي حزب عليه مقرهاي فرماندهي رويزيونيستي مبارزه كردند. در كنگره رويزيونيستي 11 حزب كمونيست چين، اساسنامه حزب مشخصا عوض شد تا بخش زير حذف شود: فراخوان به تمام واحدها براي "پيشبرد يك مبارزه ايدئولوژيك فعال براي سرزنده نگاه داشتن زندگي حزب". در اساسنامه جديد بجاي آن چنين آمد كه نظرات و درخواستهاي توده ها را به ارگانهاي عاليتر حزبي گزارش دهيد تا كنفوسيوسهاي جديد بتوانند "دلسوزانه" بدان پاسخ گويند. مواضعي كه در كنگره هاي 9 و 10 به تصويب رسيده بود نتيجه مبارزه سرسختانه انقلابيون بود. زيرا آنها تشخيص ميدادند كه فقط بر پايه مبارزه مداوم مي توان به وحدت حول خط صحيح دست پيدا كرد و خط غلط (و پشتيبانان سرسختش) را افشا و مغلوب نمود.

البته فراخوان مصرانه بتلهايم براي گسترش دمكراسي و شركت توده اي، يك تضاد واقعي را مورد توجه قرار مي دهد كه تحت سوسياليسم وجود دارد. يعني حتي وقتي كه خط پرولتري بطور مستحكمي در فرماندهي قرار دارد و توده ها در حال پيشروي در مبارزه براي متحول كردن تمام جامعه هستند، تضاد ميان زيربنا و روبنا و درون زيربنا و روبنا (و نيز تضاد بين نيروهاي مولده و مناسبات توليدي) بجاي خود باقي است و مي تواند به مناسبات ستم و استثمار پا داده و خطر احياي سرمايه داري را بهمراه بياورد. همانطور كه گزارش سال 1977 كميته مركزي حزب كمونيست انقلابي آمريكا خاطرنشان كرده:

"و بطور عام اين واقعيت كه واحدهاي اقتصادي و (كل اقتصاد) مي تواند از سوسياليستي به سرمايه داري تبديل شود، نتيجه اين است كه ابزار توليد تحت سوسياليسم هنوز كاملا در مالكيت همگاني كل جامعه نبوده و توده هاي خلق هنوز كاملا ارباب اقتصاد و جامعه بطور كل نشده اند. اين تضادها در تمامي دوران طولاني گذار سوسياليستي به كمونيسم وجود خواهند داشت و زمينه مادي احياي سرمايه داري را فراهم خواهند كرد. اين تضادها به خطر عظيمي كه رويزيونيسم بخصوص هنگام ظهور در سطوح بالاي حزب ايجاد مي كند، اشاره دارند...."(56)

رويزيونيستها آشكارا وجود چنين تضادهايي را منكر شده، يا آنها را كم اهميت جلوه داده و بنحوي ايده آليستي اعلام مي كنند كه برقراري سوسياليسم اگر توليد را افزايش دهد و گاه بگاه "تنظيماتي" انجام دهد، اين چيزها را محو خواهد كرد. بايد اين امتياز را به بتلهايم داد كه فريبكارانه بودن چنين نظراتي را تشخيص ميدهد و با تحليل مهم مائو مبني بر اينكه مبارزه براي حل نهايي اين تضادها و بدين ترتيب پيشروي بسوي كمونيسم، وظيفه مركزي پرولتاريا تحت سوسياليسم است، متحد مي شود. اما راه حل بتلهايم صرفا تركيبي از ايده آليسم و ماترياليسم مكانيكي است. اين مي تواند ظاهرا عجيب جلوه كند اما بسيار معمول است. اين نظر او كه مي توان بر تمام تضادهاي اجتماعي يكباره و همين الان بوسيله برقراري دمكراسي رسمي و شركت توده اي بيشتر فائق آمد، ايده آليستي است. از طرف ديگر، بتلهايم در برخورد به نيروهاي مولده، يك ماترياليسم مكانيكي است. زيرا فكر مي كند نيروهاي مولده بخودي خود طي يك دوره طولاني مي توانند رشد داد. او از تاثيرات متقابل مناسبات توليدي (و همراه با آن، سياست و ايدئولوژي) بر نيروهاي مولده غفلت مي ورزد. بنابراين او به مبارزه جهت غلبه بر اين تضادها در جهان واقعي كم بها مي دهد.

مثلا، بتلهايم شكايت مي كند كه در نتيجه انقلاب فرهنگي "جدايي توليد كنندگان مستقيم از ابزار توليدشان به اندازه ناچيزي محدود شد و بنابراين مناسبات سرمايه دارانه و كالايي به بازتوليد خود ادامه دادند."(57) اما آيا اين امر قابل اجتناب بود؟ آيا امكان داشت اين جدايي كاملا برطرف شود؟ خير، امكان نداشت. اين يك علت اصلي آن است كه تشخيص لزوم هشياري در اعمال ديكتاتوري پرولتاريا و اينكه مبارزه به پايان نرسيده و نمي تواند برسد، حياتي بود.

رد يك جانبه "ميراث ايدئولوژيكي كه از شكل انحطاط يافته فرماسيون ايدئولوژيك بلشويكي از اواخر سالهاي 1930 به بعد برخاسته"(58) از جانب بتلهايم ريشه در يك رشته مسائل واقعي موجود هم دارد. آنچه كه بايد از عقبگرد انقلاب پرولتري در اتحاد شوروي و چين چيزي بياموزيم، اين است كه خط جنبش بين المللي كمونيستي بايد نقادانه بازبيني شده و اشتباهات رويزيونيستي كه از سالهاي 1930 آن را آلوده كرده بيرحمانه ريشه كن شود. اما اين كاري نيست كه نقد بتلهايم بواقع انجام مي دهد. زيرا اين نقد تحت پوشش ريشه كن كردن رويويونيسم، ماترياليسم و ديالكتيك ماركسيستي را ريشه كن مي كند! محكوم كردن آشكار و تند "شكل انحطاط يافته فرماسيون بلشويسم" توسط او غيرديالكتيكي است و غير سازنده بوده و صرفا آب به آسياب اين درك رويزيونيستي مي ريزد كه: تنها جواب ما به "تاريخ شكستها" بايد دور ريختن "دگم هاي كهنه" (نظير ديكتاتوري پرولتاريا) باشد و اتخاذ باصطلاح ايده هاي تازه (اما بواقع ايده هاي كهنه و بي اعتبار بورژوايي).      

 

اشتباه اساسي "جهش بزرگ به عقب"

ابتدا با خواندن اين اثر بنظر مي آيد كه ضعف اساسي استدلالات بتلهايم اينست كه اشتباهات مائو و 4 نفر را مسئول شكست آنها ميداند. در واقع غيرقابل قبولترين بخش نوشته بتلهايم آنجاست كه ميكوشد بفهمد "چگونه وضع اينچنين شد." (59) معهذا، اين امر كه انقلابيون در تلاش براي برانگيختن توده ها كاملا موفق نشدند را نميتوان چنين معني كرد كه آنها تلاش نكردند يا شكستشان عمدتا بخاطر اشتباهاتشان بود. بقول مائو: "در مبارزه اجتماعي، نيروهائي كه طبقه پيشرو را نمايندگي ميكنند گاهي اوقات دچار شكست ميشوند، نه به آن دليل كه ايده هايشان غلط است، بلكه بخاطر آنكه در تناسب قواي درگير در مبارزه، آنها در آن لحظه به اندازه نيروهاي ارتجاع قوي نيستند؛ بنابراين موقتا شكست ميخورند. اما پيروزي آنها دير يا زود اجتناب ناپذير است."(60) اين امر تحت سوسياليسم هم صدق ميكند؛ زماني كه به دليل تكامل تضادهاي دروني و همينطور اوضاع جهاني، بورژوازي ميتواند موقتا دست بالا را پيدا كند. اين اتفاقي است كه در چين رخ داده است.

در ارتباط با مسئله اشتباه انقلابيون، بايد بگوئيم كه البته آنها مرتكب اشتباهاتي شدند. هيچكس نمي تواند از اشتباه بري باشد. در عين اينكه بايد اين اشتباهات را بررسي كرد و از اآنها جمعبندي نمود، اما نمي توان اين را به مركز ثقل تحليل از علل عقبگر در چين تبديل كرد. اگر كسي چنين كند، مطمئنا به همان منجلاب رويزيونيستي هوا و دن روان شده و شايد هم بشكل خوجه ايستي رويزيونيسم مبتلا شود.(61)

ارزيابي نقادانه بتلهايم از خط و سياستهاي نيروهاي انقلابي در چين، آدم را از درسهايي واقعي كه مي توان از اين عقبگر آموخت، منجمله درسهايي كه مي توان از اشتبباهات انقلابيون كه نقشي درجه دوم دارد آموخت، دور مي كند. از آنچه گفته شد روشن است كه در نهايت، اشكال "جهش بزرگ به عقب" صرفا اين نيست كه نويسنده "بيش از حد" از مائو و چهار نفر انتقاد مي كند، يا حتي اينكه در مورد شكست به غلط نقش عمده را به اشتباهات آنان مي دهد. در پشت انتقاداتي كه بتلهايم به نيروهاي انقلابي در چين مي كند يك خط سياسي و ايدئولوژيك غلط و اساسا راست نهفته است. اين خطي سوسيال دمكراتيك است كه بشدت متاثر از مفاهيم بورژوادمكراتيك و ليبرالي بوده و به خط تروتسكيستي بسيار نزديك مي باشد. اشتباه اساسي (و تناقض بزرگ) "جهش بزرگ به عقب" آن است كه نويسنده تحت نام دفاع از مائوتسه دون، در واقع به چيزي حمله مي كند كه مائو بيش از هر چيز ديگر براي حفظ و تقويتش جنگيد و بدين ترتيب به رهبري راهگشا در مسير كمونيسم تبديل شد: ديكتاتوري پرولتاريا

 

ب - آثار ديگر بتلهايم

آنچه گفتيم حرفهاي تندي است. بعضي ها فكر خواهند كرد كه نامنصفانه است. در اين نقد تاكنون لازم بود كه خط غلط بتلهايم از پشت يكرشته عبارات و پاراگرافها كه ظاهرا از دستش در رفته بيرون كشيده شود. ممكنست بنظر آيد كه بيش از حد در مورد اين فرمولبنديهاي غلط مته به خشخاش گذاشته ايم. اما بررسي آثار ديگر بتلهايم و سابقه سياسي او نشان ميدهد كه ضعفهاي حاكم بر "جهش بزرگ به عقب" مسلما نماينده يك خط سياسي است. خطي كه در ضديت با ماركسيسم قرار ميگيرد؛ خطي كه بر پايه هاي لرزان فرمولبنديهاي رويزيونيستي و تروتسكيستي بنا شده و بتلهايم از ديرباز آنها را به اشكال گوناگون حفظ كرده است.

شارل بتلهايم كيست؟ بيوگرافي سياسي بتلهايم كاملا روشن است. وي در حاليكه اعلام كرده به خيلي از مواضع قبل از سال 1968 خود انتقاد دارد، اما سابقه وي آن چيزي نيست كه خودش ارائه ميدهد. زيرا هيچگاه هيچگونه انتقاد از خود همه جانبه اي در مورد نزديكي اش با تروتسكيسم و ديگر گرايشات خرده بورژوائي در گذشته نكرده است. اين مسئله كم اهميتي نيست. انتقاد از خود در اين زمينه، بايد كاري بيش از افشاي اشتباهات گذشته انجام دهد. آنچه وي امروز ارائه ميدهد، ريشه در نظرات سياسي ـ ايدئولوژيك جان سختي دارد كه سابقه اش به دهه 1930 برميگردد.[9]

يك تحليل و تاريخچه كامل از حرفه بتلهايم در حوصله اين مقاله نيست. اما به نكات برجسته اش اشاره اي ميكنيم. بتلهايم در دوره جبهه واحد ضدفاشيستي وارد جنبش انقلابي شد؛ يعني دوره اي كه احزاب كمونيست در فرانسه و بسياري كشورهاي ديگر مرتكب اشتباهات رويزيونيستي جدي شدند. اگرچه بتلهايم از رويزيونيسم و اكونوميسم اين دوره متاثر بود اما اين تنها مشكل وي نبود. او بسال 1939 مقاله اي در بررسي برنامه ريزي شوروي نوشت (كه تا سال 1946 منتشر نشد). اين بررسي قويا به تروتسكيسم گرايش داشت. براي مثال، بتلهايم در آنجا بروشني اعلام كرد كه تروتسكي رهبر "چپ" حزب بلشويك طي سالهاي 1920 بود. او نوشت كه در حال حاضر (1939)، قدرت در اتحاد شوروي توسط يك "اليگارشي فني ـ بوروكراتيك" اعمال ميشود. (62) گرايشات تروتسكيستي در بتلهايم ريشه هائي عميق دارند.

 

بتلهايم بعنوان تروتسكيست

اواخر جنگ جهاني دوم، بتلهايم همكاري نزديك با مجله "بررسي بين المللي" را آغاز كرد و يكي از اعضاي كميته سردبيري آن شد. اين مجله توسط "داويد روسه" تاسيس شده بود. "روسه" بسال 1945 از حزب تروتسكيستي "كمونيست انترناسيوناليست" انشعاب كرد. پلاتفرم "روسه" در اين جمله فشرده ميشد كه "براي تحقق انقلاب سوسياليستي بايد جسد استالينيسم را پشت سر گذاشت."(63) معنايش اين بود كه تروتسكيستها بايد مبارزه سالهاي 1920 را رها كنند و به "وراي استالين" حركت كنند. اين نظر توسط تروتسكيستهاي ارتدكس بعنوان "سازش با استالين" طرد شد، اما نظر شماري از روشنفكران "چپ" كه بدنبال سنگري "مستقل" (و امن) در جنبش انقلابي بودند را جلب كرد.

مجله "بررسي بين المللي" تحت پرچم "ضد دگماتيسم" و "آزادي انتقاد"، طيف عريض و رنگارنگي از تروتسكيستهاي برجسته، آكادميسينهاي بورژوا، سوسيال دمكراتها، آنارشيستها و سورئاليستها را متحد كرد. آنچه اين افراد را بهم پيوند ميداد خصومت ايدئولوژيك مشترك آنها با جوهر انقلابي ماركسيسم ـ لنينيسم و توجه آنها به مسائل مربوط به تاريخ و سياست شوروي بود. اين مجله بندرت به مسائل عملي سياست انقلابي مي پرداخت و عملا چشمانش را بروي مبارزه عليه رويزيونيسم كه در آن زمان در جنبش بين المللي كمونيستي حاد شده بود، مي بست. بسياري از مقالات مجله مزبور بطور متحجر و آكادميكي به امور شوروي و تئوري سوسياليستي مي پرداخت.

بتلهايم چند مقاله در مورد جامعه سوسياليستي در اين مجله كه از نظر سياسي زير سئوال بود، ارائه كرد. در اين نوشته ها وي روي موضوعاتي تمركز كرده كه در نوشته هاي امروزينش در مورد چين به شكلي نوين دوباره ظاهر ميشود. يك موضوع مورد علاقه بتلهايم عبارت بود از ادامه تمايز كار فكري و يدي، و موقعيت نسبتا ممتاز كادرها و تكنيسينها تحت سوسياليسم. بتلهايم در مقاله اي از اين بحث ميكند كه اين نابرابريها از سرمايه داري به ارث مانده، اما با رشد نيروهاي مولده پايه موجوديت آنها تدريجا ناپديد ميشود. براي مثال او نوشت كه:"قشر بالاي طبقه كارگر (كادرها و تكنيسينها) از اين به بعد فراخوانده ميشوند كه برخي عملكردها كه قبلا تحت سرمايه داري از آن محروم بودند را انجام دهند. اما اين عملكردها از نزديك با پيچيدگي سازماندهي يك جامعه نوين مرتبط است. بعلت همين پيچيدگي است كه در سراسر اين دوران، نقش كساني كه مسئول سازماندهي جامعه نوين هستند، تعيين كننده ميشود. اما روشن است كه وقتي جامعه نوين ثبات معيني بدست آورد، يعني وقتي كه عمل سازماندهي ديگر به اندازه دوره اول تعيين كننده نيست، نقش اين افراد بطور قابل ملاحظه اي محدود خواهد شد."(64)

بتلهايم تقسيم كاري را كه بطور روزافزوني مديران را در فرماندهي جامعه قرار ميداد، محكوم مي كرد. اما او نيز مانند تروتسكي و تكامل دهندگان تئوريهايش در آستانه جنگ (افرادي نظير "برنهام" در آمريكا و "ريتزي"[10] در ايتاليا) هيچ راهي براي مبارزه با اين مسئله نمي ديد. بتلهايم استدلال مي كرد كه اين "قشر مديران" خصلت گذاري جامعه شوروي را منعكس مي كند و نهايتا محو خواهد شد:

"اين تقسيم كار صرفا نماينده حفظ موقت وضعي است كه قبلا در جامعه سرمايه داري وجود داشت. اين تقسيم كار به دلايل فني به حياتش ادامه ميدهد و ميتواند ناپديد شود. اين نابودي فقط زماني فرا ميرسد كه از يكطرف وظايف مديريت ساده شده باشد، و از طرف ديگر سطح عمومي دانش و فرهنگ به اندازه كافي ارتقاء يافته باشد."(65)

اين خط در جوهر خود، اساسا شبيه خط امروز بتلهايم است، اگرچه محتواي راست آن آشكارتر است. امروز بتلهايم از اين بحث ميكند كه طبقات و مبارزه طبقاتي تحت سوسياليسم ادامه مي يابد و حتي صحبت از آن مي كند كه تمايزات طبقاتي و تقسيم كار بايد گام به گام محدود شود. اما نمي بيند كه راه انجام اين كار دقيقا ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا است. بتلهايم در مقالات "بررسي بين المللي" همانند "جهش بزرگ به عقب" (اما به شكلي ديگر) انكار ميكرد كه قدرت سياسي پرولتاريا ميتواند براي كاهش تمايز بين كار فكري و يدي و ديگر تمايزات به ارث مانده از سرمايه داري بكار گرفته شود. در واقع بحث او اينست كه انقلاب سوسياليستي لازم نيست؛ رشد نيروهاي مولده بتنهائي كافي است.

بتلهايم در اين مقالات تا آنجا پيش رفت كه به دفاع از امتيازات مديران و تكنيسينها پرداخت. او گفت: "امتيازات قشر بالائي طبقه كارگر بهيچوجه تخطي از اصول نيست. بلكه برعكس، اين جزء الزامات ذاتي رشد جامعه سوسياليستي است." (66) بعبارت ديگر، پرولتاريا نميتواند تحت ديكتاتوري خود دست به انقلاب بزند و زيربنا را گام به گام متحول كند و تمايزات را محدود نمايد. فقط رشد توليد ضامن اين امر خواهد بود. اما تا زمانيكه رشد نيروهاي مولده به جائي برسد كه چنين نابرابري هائي (شايد بنحوي معجزه آسا) ناپديد شوند، پرولتاريا بايد مداوما از موجوديت آنها دفاع كرده و آنها را "تنظيم" كند. آيا اين خط هواكوفن نيست؟ [11]

اين درست است كه وقتي بتلهايم اين موضع را بروي كاغذ مي آورد، درك جنبش كمونيستي ـ منجمله رهبران آن مانند استالين ـ به آن حدي كه بعدأ تكامل يافت نرسيده بود. اين نكته بخصوص در مقايسه با خدمات مائوتسه دون مطرح است. موضع آن موقع بتلهايم در بسياري جهات همسو با (يا "روي ديگر سكه") اشتباهاتي بود كه در اتحاد شوروي در ارتباط با اين مسائل شد. اما قصد ما در اينجا از بررسي نوشته هاي اوليه بتلهايم عبارتست از عريان كردن اساس و پايه مواضع اشتباهي كه تا به امروز خط بتلهايم را رقم زده است.

در "جهش بزرگ به عقب"، بتلهايم در اساس ميگويد كه با توجه به ادامه وجود طبقات و نابرابريهايي كه تحت سوسياليسم جان سختي ميكنند، كليد دفاع از منافع طبقه كارگر در اين مرحله عبارتست از گسترش دموكراسي. اين موضوع را درنوشته هاي سابق وي در مجله "بررسي بين المللي" نيز ميتوان يافت. او نوشته بود كه دموكراسي رسمي در واقع راه حل مشكل نابرابري تحت سوسياليسم است: "همانند جوامع قبلي دولت پرولتري ميتواند هم شكل عامرانه و هم دموكراتيك به خود بگيرد. اشكال دموكراتيك از مطرح كردن خود باز نخواهند ايستاد... در جامعه پرولتري دموكراسي مبتني است بر وجود اقشار اجتماعي مختلف در درون طبقه مسلط."(67) به عبارت ديگر، آنچه كه در اينجا داريم عبارتست از نوعي پلوراليسم "پرولتري". اقشار گوناگون طبقه كارگر "بطور دمكراتيك" اختلافات خود را حل ميكنند، همانطور كه قبل از آنها سرمايه داران از "دموكراسي" استفاده ميكردند تا تضادهايي كه آنان را از هم متمايز ميكرد حل كنند. اما اين "دموكراسي" بهيچوجه جوابي براي مشكل نابرابري و غيره، تحت سوسياليسم نميباشد. در واقع چنين نظري هيچ نيست مگر نفي انقلاب، نفي ديكتاتوري پرولتاريا. هيچ نيست مگر ليبراليسم بورژوايي.

البته اين درست است كه در جامعه سوسياليستي، اقشار متفاوتي و گرايشات سياسي متفاوتي در ميان كارگران وجود دارد. اما اين نشان ميدهد كه جامعه سوسياليستي بلحاظ مادي و ايدئولوژيك، همانگونه كه ماركس گفت، جاي پاي به ارث مانده از جامعه كهن را با خود حمل ميكند. (حتي تحت كمونيسم، گرايشات متضاد سياسي وجود خواهد داشت. اما در جامعه سوسياليستي اين گرايشات توسط ادامه موجوديت طبقات و مبارزه طبقاتي تعيين ميشوند) در اين ميان، واقعيت برجسته اينست كه كارگران يك طبقه هستند و يك منفعت طبقاتي دارند.

اين چيزي است كه آنها ميتوانند و بايد دريابند و بر پايه بكاربست آگاهانه علم ماركسيسم حول آن متحد شوند. اين بحثها نفي نميكند كه هميشه فقط يك خط درست وجود دارد. يعني در عين حال كه بيان آزادانه نظرات و مبارزه بر سر ايده ها و غيره را بايد تشويق كرد و در ميان توده ها گسترش داد. اما در هر حالت فقط يكي از خط ها، خط صحيح مي باشد. اين بحثها نه تنها اهميت رهبري، اهميت نقش پيشاهنگ حزب مبتني بر خط درست ـ و بدين مفهوم سانتراليسم مبتني بر دمكراسي ـ را نفي نميكند، بلكه آن را موكد ميسازد.

 

بتلهايم بعنوان سوئيزيست

مجله "بررسي بين المللي" در سال 1951 تعطيل شد. "روسه" سردبير آن مجله، در سال 1949 جدا شده بود تا بهمراه ژان پل سارتر تشكيلات خرده بورژوايي "اجتماع دمكراتيك انقلابي" را بسازد. آن موقع بتلهايم دوباره به حزب كمونيست كه در سال 1945 صفوفش را ترك گفته بود، پيوست. اما كماكان گرايش به دنياي "ماركسيسم" روشنفكرانه و خرده بورژوائي را حفظ كرد. بين سالهاي 1951 و 1968 سياست بتلهايم آشي شله قلمكار و التقاطي بود از يكسري گرايشات چپي مد روز، منجمله رويزيونيسم خروشچفي و تروتسكيسم و "جهان سوم گرايي". (عليرغم ادعاي كنوني بتلهايم، او از مشاطه گران اوليه تزهاي رويزيونيستي كنگره 20 حزب شوروي بود.)

در آن دوره، بتلهايم بخصوص به ايده هايي كه در آمريكا توسط پل باران و پل سوئيزي تبليغ ميگشت كشش داشت. (سوئيزي نيز عضو هيئت تحريريه "بررسي بين المللي" بود.) خط باران ـ سوئيزي (كه در شماره اول، دوره دوم "كمونيست"، ارگان تئوريك آر.سي.پي در مقاله اي تحت عنوان "عليه اقتصاد سياسي سوئيزي" نقد شد) انعكاس مشخصي از دوره مابعد جنگ جهاني دوم بود. در اين زمان امپرياليسم امريكا در اوج بود و نظام امپرياليستي بطوركلي تحت رهبري امريكا موقتا تثبيت شده بود. در اين اوضاع، سرمايه داران انحصاري امريكا قادر بودند از قدرت افزايش يافته خود در سطح بين المللي استفاده كرده و از بحرانهاي جدي در كشور موقتا جلوگيري كنند. نقطه تمركز مبارزه طبقاتي به جنبشهاي رهائيبخش در آسيا، آفريقا و امريكاي لاتين چرخش كرد. باران و سوئيزي تمام اينها را با اين استدلال توضيح دادند كه در مرحله انحصاري، قوانين سرمايه داري كشف شده توسط ماركس، ديگر بكار نميايند. آنها استدلال كردند كه مشكل عمده سرمايه داري انحصاري، بحران نبوده بلكه گرايش نظام به توليد "مازادي" است كه نميتواند بطور منطقي مصرف شود؛ بنابراين به ركود و اتلاف و آنارشي منجر ميشود.

بتلهايم بسرعت اين ايده ها را جذب كرد. اين ايده ها در آن زمان در محافل حزب كمونيست رويزيونيست فرانسه نيز منعكس شد. او انتشار "اقتصاد سياسي رشد" توسط باران را بمثابه "يك خدمت اساسي به پيشرفت انديشه اقتصادي" (68) تحسين كرد. بتلهايم در كتابش بنام "برنامه ريزي و رشد شتابان" در سال 1967 نظريه "اضافه" باران و سوئيزي را بسط داد. او مانند باران و سوئيزي، فرض را بر اين گذاشت كه عدم توانايي سيستم سرمايه داري در رشد منطقي توليد را ميتوان از تضاد اساسي توليد سرمايه داري يعني استثمار طبقه كارگر توسط بورژوازي جدا كرد.[12]

بتلهايم (همچون باران و سوئيزي) مثل بسياري از اصلاحگران خرده بورژوايي قبل از خود، انتقاد از سرمايه داري را به عجز اين نظام از تضمين رشد اقتصادي منطقي محدود نمود. بعبارت ديگر، او مسئله رشد نيروهاي مولده را از مناسبات توليدي كه اين نيروها درونش رشد ميكنند، جدا ميكند. اين بحث بتلهايم را به آنجا كشاند كه به تقديس برنامه ريزي بپردازد. او برنامه ريزي را محتواي سوسياليزم قلمداد كرده و آن را "جواب" مشكلاتي ميداند كه توسط آنارشي سرمايه داري و بازار سرمايه داري ايجاد ميشوند. بقول بتلهايم:

"اقتصاد بازار و اقتصاد برنامه ريزي شده با يكديگر در تضادند. در يك اقتصاد بازار، تصميمات واقعي و نهايي توسط عوامل اقتصادي منفرد بمثابه عملكرد منافع مادي خاص آنها اتخاذ ميشوند. اقتصاد سرمايه داري تكامل يافته ترين شكل اقتصاد بازار است."(69)

بتلهايم تئوريهاي رفرميستي باران و سوئيزي را در اقتصاد سياسي سوسياليسم بكار بست و نتيجه اين بكاربست عبارت بود از يك ديد اكونوميستي و محدود از سوسياليسم كه اساساً تحول جامعه را به حيطه توزيع و مديريت محدود ميكند. بتلهايم در مقابل آنارشي بازار سرمايه داراي، بطور يكجانبه بروي برنامه ريزي تاكيد مي كند. او با اين كار، نكته مركزي سوسياليسم را كنار گذاشت ـ يعني حاكميت پرولتاريا بر جامعه و استفاده از اين حاكميت جهت متحول كردن زيربنا و روبنا و حركت به سوي كمونيسم. سوسياليسم نزد بتلهايم به يك استراتژي كارآتر براي رشد اقتصادي، بخصوص در كشورهاي تحت سلطه تبديل شد. بدين طريق بود كه او به مشاور اقتصادي بسياري از حكومتها بدل گشت.

 

بتلهايم بعنوان خروشچفيست

بتلهايم ديد اكونوميستي از سوسياليسم را در مقالاتي كه بين سالهاي 67 ـ 1962 منتشر كرد، بطرق گوناگون تبليغ نمود. اين آثار در كتابي به نام "گذار به اقتصاد سوسياليستي" جمع آوري شده اند. در اين كتاب بتلهايم به طور التقاطي شماري از تزهاي تروتسكيستي و رويزيونيستي را تركيب كرده تا راهي كه اتحاد شوروي و متحدينش در اروپاي شرقي از اواسط سالهاي 50 به بعد طي كرده بودند را "تشريح" كند. آنگونه كه تيتر كتاب نشان ميدهد، اين اثر بر تئوري غلط تروتسكيستي بنام "جامعه گذاري"، كه بعدها در "جهش بزرگ به عقب" دوباره ظاهر شد و در مقاله حاضر نيز مورد انتقاد قرار گرفت، مبتني است. در اين اثر، بتلهايم اين تز را ارائه داد كه بين سرمايه داري و "سوسياليسم" دوره گذار طولاني مدتي وجود دارد كه در آن، هيچ شيوه توليدي با ثباتي كه داراي قوانين خودش است نميتواند وجود داشته باشد. بنابراين، تمام دوره جامعه گذاري بطور اجتناب ناپذيري با يك عدم تطابق بين نيروهاي مولده و مناسبات توليدي رقم ميخورد:

"... و بنظر ميايد كه شكل مشخص عدم تطابق فاز گذار به سوسياليسم بايد اينگونه باشد: شيوه مالكيت ـ براي ابزار عمده توليدي ـ رسما مالكيت همگاني جامعه است؛ در حاليكه شيوه تصاحب بواقع هنوز تصاحب توسط كلكتيوهاي محدود كارگران است؛ چرا كه فقط در سطح اين كلكتيوهاست كه تصاحب واقعي طبيعت ميتواند به اجرا گذارده شود... زمانيكه بين شيوه تصاحب و شيوه مالكيت تطابق بوجود آيد... فاز گذار خاتمه خواهد يافت." (70)

البته درست است كه ادامه وجود تضاد ـ يا "عدم تطابق" ـ بين نيروهاي مولده و مناسبات توليدي يك جنبه بسيار مهم از جامعه سوسياليستي است؛ و فهم درست از اين مسئله و نتايج و مفاهيم آن، يكي از الزامات مهم پيشبرد انقلاب است. اما درك بتلهايم از ماهيت و نتايج اين تضاد بهيچوجه درست نيست. او محتواي اين تضاد را بمثابه "عدم تطابق" بين "شيوه تصاحب و شيوه مالكيت" تعريف ميكند. در اين مسئله حقيقتي وجود دارد. تحت سوسياليسم، بين مالكيت دولتي (يا كلكتيو) رسمي با جوانب گوناگون مديريت و اداره كردن و غيره، و همچنين توزيع كه هنوز نفوذ "حق بورژوايي" يادر مورد عرصه توزيع با سلطه "حق بورژوائي" روبروئيم، را منعكس ميكند، تضاد وجود دارد و از بين بردن اين بقاياي جامعه كهن يك وظيفه حياتي در دوره گذار ميباشد. اما، در اينجا دو نكته وجود دارد. اولا، اين گذار عبارتست از گذار به كمونيسم و نه سوسياليسم ـ اين دوره گذاري طولاني بين سرمايه داري و كمونيسم است كه از نظر سياسي توسط ديكتاتوري پرولتاريا رقم ميخورد. ثانيا، از بين بردن كامل "عدم تطابق" بين "شيوه تصاحب و شيوه مالكيت" آنگونه كه بتلهايم تصوير ميكند، هرگز حتي تحت كمونيسم بدست نخواهد آمد؛ چرا كه تا درجه معيني هميشه "فقط در سطح اين كلكتيوهاست كه تصاحب طبيعت ميتواند به اجرا گذارده شود." يعني هرگز زماني نخواهد رسيد كه توليد (به اين يا آن شكل) توسط واحدهاي مجزاي جامعه به پيش برده نشود و نوعي مبادله (هرچند نه مبادله كالايي) لازم نباشد. مالكيت و تصاحب همگاني جامعه هميشه نسبي خواهد بود و هرگز مطلق نخواهد بود. هميشه اينگونه خواهد بود كه بين نيروهاي مولده و مناسبات توليدي (و زيربنا و روبنا) تضاد ("عدم تطابق" ) وجود خواهد داشت؛ اگرچه اين امر در شرايط مختلف و در مراحل مختلف، بروز متفاوت خواهد داشت ـ و مشخصا تحت كمونيسم بشكل تمايز طبقاتي بروز نخواهد كرد. در مقابل اين درك، متافيزيك و ايده آليسم بتلهايم بار ديگر بطور برجسته اي خود را نمايان ميكند.

بتلهايم با بكاربستن ديدگاه هايش (منجمله اشتباهات عظيم موجود در آنها) به جامعه سوسياليستي، به اين نتيجه رسيد كه اقتصاد سياسي كشورهاي سوسياليستي ـ يا بنا به تمايل وي، "جوامع در حال گذار" ـ بايد "تشخيص" اين عدم تطابق و اينكه مناسبات توليدي "كاملا سوسياليستي" يك شبه بدست نمي آيد را نقطه عزيمت قرار دهند. او بر اين پايه به صف نقد رويزيونيستي از سالهاي حاكميت استالين پيوست كه مي گويد اين سالها با "اراده گرايي" همراه بود. بقول وي: "اگر براي دوره اي طولاني تغييرات انجام شده در سازماندهي بخش سوسياليستي اقتصادي شوروي بيش از هر چيز به علت ملاحظات فوري عملي بود، اما بسختي ميتوان اين كار را محصول يك تحليل تئوريك عميق دانست. اين امر فقط اخيرأ تغيير كرده و در سطح سازماندهي بخش سوسياليستي، نيازهاي قانون تطابق مناسبات توليدي و خصلت نيروهاي مولده به حساب آورده شده است."(71)

به اين ترتيب بتلهايم خود را با پيشنهادات خروشچف جهت رفرم اقتصادي متحد يافت. بتلهايم طبق روحيه اقتصاددان رسواي رويزيونيستي بنام ليبرمن اعلام كرد كه بمدت 30 سال در ساختمان سوسياليستي شوروي، "بلحاظ تكنيكي، ضرورت به حداكثر رساندن كارآيي اقتصادي ناديده گرفته شده بود." (72) بر اين مبنا او بسياري از رفرمهاي اقتصادي كه طي سالهاي 06 در اتحاد شوروي پيش رفت را توجيه كرد. اين رفرمها، احياي سرمايه داري در شكل مشخص سرمايه داري انحصاري دولتي در آن كشور را نمايندگي مي كرد.(73)

اين درست است كه استالين ادامه تضادها در جامعه سوسياليستي را كاملا تشخيص نداد. او بخصوص پس از اينكه در سالهاي 1930 مالكيت اساساً اجتماعي گشت و تا سالهاي آخرين عمرش در اوايل سالهاي 50 گرايش به اين داشت كه نيروهاي مولده و مناسبات توليدي را در هماهنگي كامل بخواند و غيره. اين ديدگاه بخصوص در اوايل سالهاي 30 به يك رشته اشتباهات "اراده گرايانه" منتهي شد (يعني اشتباهاتي كه از عدم تشخيص كامل و صحيح تاثيرات تداوم عملكرد ادامه دار قانون ارزش تحت سوسياليسم و غيره نشئت ميگرفت). اما بتلهايم اين انتقاد را بشكل وارونه مطرح ميكند. تشخيص ادامه تضادها در جامعه سوسياليستي هرگز به معناي سازش با آنها نبوده، بلكه فقط ميتواند مبارزه آگاهانه تر براي غلبه بر آنها باشد. بتلهايم بوضوح نميتواند بر اين امر تاكيد بگذارد كه در جهان امروز تبارز عمده تضاد اساسي بين نيروهاي مولده و مناسبات توليدي (و همچنين بين زيربنا و روبنا)، در تضاد بين پرولتاريا و بورژوازي است. فقط پيروزي انقلابي پرولتاريا بر بورژوازي ميتواند نيروهاي مولده را رها سازد. بتلهايم اين اصل پايه اي را "فراموش ميكند".

 

مناظره با سوئيزي

در سالهاي 1960، پلميك چينيها عليه رويزيونيسم شوروي و آغاز انقلاب فرهنگي كبير پرولتاريايي و سپس تجاوز سال 68 شوروي به چكسلواكي، ظاهرأ دست بدست هم داده و بتلهايم را مجبور كردند كه بسياري از جمعبنديهاي سياسي اش را در زمينه اقتصاد سياسي، بخصوص توجيهاتش در مورد رويزيونيسم شوروي را مورد بازبيني قرار دهد. وقتيكه پل سوئيزي مقاله اي در مورد تجربه چكسلواكي ارائه داد و در آن اعلام كرد كه كليد ماندن در جاده سوسياليستي عبارت است از تقويت سلطه برنامه ريزي بر نيروهاي خودبخودي بازار، بتلهايم جوابيه اي نوشت. اين جوابيه، مناظره همه جاگيري را بين اين دو دامن زد كه بعدها در كتاب معروف "درباره گذار به سوسياليسم" منتشر شد. بتلهايم مسلما با سوئيزي در مورد محكوم ساختن تجاوز شوروي موافق بود، اما مخالف اين استدلال بود كه "هر آنكس عليرغم نياتش، بجاي مبارزه عليه بازار در جهت تقويت آن حركت كند، سرمايه داري را ارتقاء ميدهد نه سوسياليسم را."(74) بتلهايم گفت:

"... تضاد "برنامه" با "بازار" تحت سوسياليسم يك تضاد پايه اي است. سوسياليسم يك شكل گذاري يا در حال گذر كردن است. اين تضاد، تاثير سطحي يك تضاد عميقتر است. تاثير تضاد اصلي درون شكل گذاري است كه به وضوح در سطح مناسبات توليدي و نيروهاي مولده وجود دارد... آنچه كه سوسياليسم را از سرمايه داري متمايز ميسازد (آنگونه كه مقاله شما قلمداد ميكند)، وجود يا عدم وجود مناسبات بازار و پول و قيمتها نيست؛ بلكه وجود سلطه پرولتاريا، ديكتاتوري پرولتاريا است. از طريق اعمال اين ديكتاتوري در تمام عرصه ها ـ اقتصاد، سياست، ايدئولوژي ـ است كه ميتوان مناسبات بازار را بطور روزافزون، بوسيله هاي اقدامات مشخص متخذه براي اوضاع و گرهگاههاي مشخص، محو كرد." (75)

اين بحث بازتاب فشرده موضع وي در مقابل سوئيزي است. بتلهايم با اتخاذ اين موضع به نقطه اوج خدمات خود طي اين مناظره دهساله رسيد. او در هيچ اثر ديگري تا به اين اندازه به خط درست نزديك نشد. ايده هايي كه در اين مناظره ابراز شد، بخصوص در آنزمان، راهگشا بود. آن آثار به بسياري كمك كرد كه ماهيت مبارزه براي سوسياليسم را بهتر بفهمند. آنموقع بنظر ميامد كه اورسالت ارائه خدمات مهمي در جمعبندي از درسهاي احياي سرمايه داري در شوروي و انقلاب فرهنگي در چين را بدوش گرفته است. اگر او در آن زمان، اين جهت را ادامه ميداد و ضعفهاي گذشته خود را بطور همه جانبه تري جمعبندي ميكرد، چنين ميشد.

اما حتي در اين اثر كه بهترين اثر اوست، ضعفهاي مهمي وجود دارد. مهمترين نكته اينست كه وقتي بتلهايم ديكتاتوري پرولتاريا را در اينجا به رسميت شناخت، كماكان اين كار را بر زمينه تز "جامعه گذاري" انجام داد. بنابراين نتوانست محتواي اين ديكتاتوري را واقعا درك كند. او بويژه نفهميد كه اين ديكتاتوري در روبنا ميتواند و بايد ابزاري براي متحول كردن زيربناي اقتصادي باشد. درعوض، او بطور غيرديالكتيكي نقش اين ديكتاتوري را فقط اين ديد كه پيش شرطهاي سياسي چنين تحولي را آماده ميكند؛ تحولي كه ظاهرأ بايد بطور خودبخودي صورت گرفته يا محصول جانبي توليد رشديابنده باشد. بقول بتلهايم:

"...تاثير اساسي ديكتاتوري پرولتاريا عبارتست از ممكن ساختن برقراري آن شرايط سياسي. شرايطي كه بايد قبل از آنكه توليد كنندگان مستقيم بتوانند به كنترل اجتماعي كلكتيو ابزار توليدشان و شرايط موجوديتشان دست يابند، به كف آيد."(76)

طبق نظر بتلهايم، آنچه كه دولت پرولتري را از دولت بورژوايي متمايز ميسازد، همانگونه كه در "جهش بزرگ به عقب" گفته شده، اين خصلت است كه از بالا به پايين نيست:

"تفاوت اساسي بين يك دستگاه دولتي پرولتري و يك دستگاه دولتي بورژوايي عبارتست از عدم جدايي دستگاه دولتي پرولتري از توده ها، تبعيت آن ازتوده ها، يعني ناپديد شدن آنچه كه لنين "دولت به معناي متناسب" خواند؛ و جايگزيني آن توسط "پرولتارياي متشكل شده بمثابه طبقه حاكم."(77)

البته بتلهايم قبول ميكند كه چنين دولتي بايد توسط يك حزب كمونيست هدايت شود، اما باز هم استدلال ميكند كه مهمترين چيز عبارت از آن است كه حزب بندهاي دمكراتيك رسمي را با توده ها حفظ كند:

"بطور خلاصه، يك حزب حاكم ميتواند يك حزب پرولتري باشد اگر از تحميل دستورات بر توده ها دوري بجويد و ابزار ابتكار عمل آنها باقي بماند. اين فقط زماني ممكن است كه حزب كاملا خود را در معرض انتقاد توده ها قرار دهد. فقط زماني ممكن است كه سعي نكند وظايف "لازم" را به توده ها تحميل كند، و از آنچه كه توده ها حاضرند در جهت رشد مناسبات سوسياليستي انجام دهد حركت كند."(78)

و مضافاً:

"بنابراين نقش حزب نه فقط در بر گيرنده تعريف اهداف سالم، بلكه فهم كاري است كه توده ها آماده انجامش هستند؛ و اينكه آنها را بدون آنكه هرگز بزور متوسل شود، به جلو هدايت كند. اين كاري است كه از طريق پيش گذاردن شعارها و رهنمودهايي كه توده ها ميتوانند آن را از آن خود بدانند، و پرداخت تاكتيكها و استراتژي مناسب و كمك به توده ها در سازمان دادن خودشان انجام شود."(79)

در اينجا خواننده بسرعت چند موضوع نادرست بتلهايم در "جهش بزرگ به عقب"، بخصوص رجوعش به تعصبات دمكراتيك خرده بورژوايي را تشخيص ميدهد. چيزي كه وجود ندارد، مسئله اساسي خط حزب است و وظيفه حياتي حزب در تربيت توده ها و آموزش آنها توسط ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون؛ بطوريكه بتوانند در طول مبارزه، ماركسيسم اصيل را از دروغين تميز دهند. هيچ اشاره اي به محتوا، به ايدئولوژي پرولتري كه بايد حزب را هدايت كند و در سياستها و اعمال آن حضور داشته باشد، در ميان نيست. در عوض، فقط تاكيد يكجانبه بر معيار فرماليستي مشاهده ميشود.

بتلهايم واقعا فقط يك معلم دانا ـ از گروه منجيان فروتن است كه ميخواهند بر مبناي "نبض" توده ها حركت كنند. طبق نظر بتلهايم، "تنها تضمين پيشرفت بر جاده سوسياليسم عبارتست از توانائي واقعي حزب حاكم در جدا نشدن از توده ها."(80)

باز هم در حرف بتلهايم نكته اي ـ يا بخشي از نكته اي ـ وجود دارد: اينكه در حزب و بخصوص كادرهاي رهبري آن، گرايشي بسوي جدا شدن از توده ها و تبديل شدن به ارباباني بر بالاي سر توده ها يا بواقع بدل گشتن به استثمار كنندگان توده ها وجود دارد. اين يك مشكل جدي است و تحت سوسياليسم خطر بزرگي محسوب ميشود. مائو مكررأ در مورد اين خطر هشدار داد و علاوه بر آن، تز علمي خود مبني بر اينكه صاحب قدرتان رهرو سرمايه داري در حزب، درست در قلب حزب، به بورژوازي تبديل ميشوند را تدوين كرد. روشن است كه حل تضاد بين رهبري و رهبري شونده بطريقي انقلابي (يعني با رشد و تكامل ابزار مشخصي براي پيوند دادن كادرها با توده ها و محدود كردن فاصله اختلاف بين آنها به حداكثر درجه ممكن در هر مقطع زماني، تقويت نظارت سياسي توده ها بر كادرها، و شناختن رهروان سرمايه داري سرسخت و منفرد و سرنگون كردن آنها) مسئله تعيين كننده اي است كه در سراسر دوران سوسياليسم پيشاروي حزب و توده ها قرار دارد.

اما چه چيزي بايد در درجه اول، نقطه تماس حزب با توده ها باشد؟ نهادهاي "دمكراتيك"؟ احساسات پوپوليستي؟ قصد حزب از پيوند با توده ها چيست؟ در راس آنها قرار گرفتن است يا صرفاً در ميان آنها بودن؟ حزب فقط در صورتي در تماس نزديك با توده ها خواهد بود و به هدايت آنها در جاده سوسياليستي ادامه خواهد داد كه بطور مداوم و مشخص آنها را در پيشبرد مبارزه سياسي و ايدئولوژيكي عليه بورژوازي رهبري كند. زمانيكه چنين مبارزه اي درون خود حزب جريان داشته باشد، بويژه بورژوازي درون حزب آماج خواهد شد. اين مبارزه اي كليدي است. اين تنها "تضمين" عدم تغيير ماهيت حزب است.[13]

 

محاسبات اقتصادي و اشكال مالكيت

پس از تجاوز به چكسلواكي، بتلهايم تصميم گرفت كه كار بر پروژه عظيم تفسير دوباره تاريخ شوروي را آغاز كند. پس از مناظره با سوئيزي، گام اول او عبارت بود از برخورد به برخي مسائل تئوريك معين. او در اثر قبلي اش روي دو موضوع تاكيد گذارد. اولا، به طريق فرماليستي خرده بورژوايي تاكيد كرد كه تحت سوسياليسم دمكراسي وسيع و شركت توده اي طبقه كارگر در حكومت ضروري است. ثانيا، بطور مداوم توجه همگان را به ادامه موجوديت مناسبات كالا/بازار تحت سوسياليسم معطوف نمود و اعلام كرد كه اين دليل وجود نابرابريها و امتيازات در كشورهاي سوسياليستي است. او مصرانه بحث كرده بود كه برنامه ريزي سوسياليستي بايد ادامه موجوديت اين مناسبات توليدي و پايه آنها در عملكرد مداوم قوانين اقتصادي توليد كالايي را تشخيص دهد تا از اشتباهات اراده گرايانه اجتناب ورزيده و بارآوري توليد را بالا برد.

اما اين ديدگاه ها او را به آنجا كشانده بود كه غصب قدرت توسط خروشچف را خوشامد گويد. او حملات آن عوامفريب متفرعن در مورد حاكميت "استبدادي" استالين و وعده هاي قلابي او در مورد دمكراسي وسيعتر را قبول كرده بود. بتلهايم "رفرمهاي اقتصادي" رويزيونيستها را بمثابه تشخيص نقش قانون ارزش در اقتصاد برنامه ريزي شده، تشخيصي با تاخير، خوشامد گفت. بتلهايم بعدا فهميد كه فريب خورده است. حرف رويزيونيست ها، حرف او نبود. بنابراين مسئله او كشف اين نكته شد كه كجا به غلط رفته است.

به يك مفهوم، به همين دليل بود كه بتلهايم در سال 1970 كتابي بنام "محاسبات اقتصادي و اشكال مالكيت" نوشت. اين كتاب بيش از هر اثر ديگر، "اصول اساسي و ثابت نظري" بتلهايم را نمايندگي ميكند. بتلهايم در اين كتاب اعلام ميكند كه هدفش مشخصا "تبيين و تعريف مفاهيم ضروري براي تحليل شكل بنديهاي اجتماعي در گذار بين سرمايه داري و سوسياليسم است تا در درجه اول، معناي محاسبات پولي و محاسبات اقتصادي تعيين شود..."(82) اين كتاب در عين حال كه زياد طولاني نيست، اما بسيار سنگين است. فهم آن مشكل است و بسيار تجريدي نوشته شده است. اين كتاب موضوعات پايه اي ـ درست و غلط ـ خط بتلهايم را بسيار ظريف بهم پيوند ميدهد. با اين وجود، اين كتاب ارزش مطالعه دقيق (و نقادانه) توسط دانشجويان اقتصاد سياسي سوسياليسم را دارد. هرچند تحليل همه جانبه نقاط ضعف و قوت آن، هدف مقاله حاضر نيست اما يك بخش مشخص از اين كتاب سزاوار برخورد است. بتلهايم مينويسد:

"نتيجتا، در دوره گذار دولت (يا شكلي سياسي كه همان عملكرد را دارد) عبارتست از حمايت از مالكيت "اجتماعي". اين بدان معناست كه اين مالكيت، اجتماعي نيست؛ زيرا دولت "بنام جامعه" آن را اعمال ميكند. بنابراين، حتي در سطح مالكيت، توليد كنندگان بلافصل از ابزار توليد خودشان جدا ميشوند: آنها فقط از طريق واسط دولت، "تصاحب كننده" محسوب ميشوند.

اهميت واقعي مالكيت دولتي وابسته است به مناسبات واقعي موجود بين توده هاي كارگر و دستگاه دولتي. اگر اين دستگاه واقعا و بطور كنكرت زير سلطه كارگران باشد (بجاي آنكه بالاي سر آنها بوده و بر آنها مسلط باشد)، آنگاه مالكيت دولتي شكل قانوني مالكيت اجتماعي كارگران ست. از طرف ديگر اگر كارگران بر دستگاه دولتي مسلط نباشند، و اين دستگاه تحت سلطه جمعي از كاركنان و مديران باشد و از زير كنترل و هدايت توده هاي كارگر خارج شود، آنگاه اين جمع (در چارچوب مناسبات توليدي) مالك واقعي ابزار توليد ميشود. پس اين جمع، بعلت مناسبات موجود بين خودش و ابزار توليد از يك طرف و كارگران از طرف ديگر، يك طبقه اجتماعي (يك بورژوازي دولتي) را شكل ميدهد."(83)

اهميت اين نقل قول در برخورد موجز آن به تضاد بين نيروهاي مولده مناسبات توليدي و روبنا/زيربنا ميباشد. در گذشته، بتلهايم مشخص كرده بود كه مناسبات كالايي بورژوايي تحت سوسياليسم غيرقابل اجتناب است؛ اساساً بدان خاطر كه منعكس كننده درجه رشد نيروهاي مولده است. فقط رشد توليد، تحول بيشتر اين مناسبات را ممكن ميسازد. تا آن زمان بتلهايم چنين فرض ميكرد كه "دمكراسي سوسياليستي" بهترين سپر در مقابل هر نوع تاثيرات منفي برخاسته از نابرابريها و امتيازاتي است كه از اين مشتق ميشود. كه البته اين دمكراسي ميبايست محدود باشد، زيرا روبنا بايد زيربناي اقتصادي را منعكس كند. در كتاب "محاسبات اقتصادي و اشكال مالكيت" بتلهايم بطور صريح كل اين نظرگاه را رد ميكند. معذالك، او نميتواند درك كند كه اساس اشتباه او در جدا كردن مكانيكي نيروهاي مولده و مناسبات توليدي، و زيربنا و روبنا را از يكديگر است. بتلهايم بجاي درك ديالكتيكي اين تضادها كه تنها جواب درست به مسئله است، صرفاً اشتباه قبليش را پشت و رو ميكند. او اعلام ميكند كه اگر بگوئيم نيروهاي مولده، مناسبات توليدي را تعيين ميكنند و اين نيز بنوبه خود ماهيت روبنا را تعيين ميكند، حرف اكونوميستي زده ايم. او ميگويد كه حقيقت خلاف اينست و تحت سوسياليسم اين مناسبات توليدي است كه توسط روبنا تعيين ميگردد.

اين معناي نقل قول فوق الذكر بتلهايم همين است. استدلال بتلهايم در مناظره با سوئيزي اين بود كه وجود يا عدم وجود ديكتاتوري پرولتاريا تعيين كننده سوسياليست ماندن يا نماندن است. استدلال بتلهايم، تعميم ايده آليستي اين بحث بود كه ماهيت مناسبات سياسي، فاكتور تعيين كننده در جامعه سوسياليستي است. ممكنست اين بحث "ارتقاء" اهميت روبنا بنظر آيد، و ظاهرا خلاف خط "جهش بزرگ به عقب" باشد. اما خط "محاسبات اقتصادي و اشكال مالكيت" در واقع فقط آن روي سكه اكونوميسم بوده و طرد اساسي اكونوميسم نيست. محتواي اين بحث همچنان راست و اكونوميستي است و بنابراين خيلي راحت ميتواند از اين دنده به آن دنده بغلتد. بتلهايم روي نقش فعال و محرك روبنا در تحول زيربنا تاكيد نميگذارد. بحث او صرفاً اينست كه دولتي كه توسط كارگران "بطور دمكراتيك" كنترل و هدايت شود با مناسبات بورژوايي موجود در زيربنا مقابله خواهد كرد. بعبارت ديگر، بتلهايم عليرغم وارونه كردن اكونوميسم قبلي، كماكان زنداني نيروهاي مولده است. او بر روبنا تاكيد ميكند فقط براي آنكه تاكيد بيشتري بر مقوله بورژوا دمكراتيك "دمكراسي سوسياليستي" خويش بگذارد.

آنچه بتلهايم نميبيند، رابطه ديالكتيكي بين تقويت كنترل توده اي بر دولت و بطور كلي پيشبرد انقلاب از يك طرف، و از طرف ديگر ادامه تغيير مناسبات توليدي است. بتلهايم نميبيند كه توانايي پرولتاريا در حفظ قدرت و ادامه پيشرفت به سوي كمونيسم (يعني پايه مادي ديكتاتوري پرولتري)، متكي بر زيربناي اقتصادي سوسياليستي و در درجه اول و مهمتر از هر چيز، متكي بر نظام مالكيت سوسياليستي است. بر مبناي تحول اوليه زيربنا كه در سيستم مالكيت سوسياليستي (دولتي و كلكتيو) متمركز است، كارگران ميتوانند و بايد كنترل واقعي و نظارت بر دولت را تقويت كنند. اين بنوبه خود آنها را قادر ميسازد تا زيربنا را بيشتر متحول كنند. اما عليرغم گامهاي لازم در افزايش سلطه توده ها بر ارگانهاي دولتي، تا زماني كه دولت، حتي دولت پرولتري، وجود دارد بناگزير تا درجه اي بالاي سر كارگران ايستاده و بمفهومي، بر آنان مسلط است. اصول اوليه ماركسيسم به ما مي آموزد كه اين از ماهيت اين پديده بعنوان يك دولت بر مي خيزد.

فقط وقتي كه مناسبات توليدي كمونيستي به ظهور برسد، مناسباتي كه هيچ جنبه بورژوايي ندارد، ديگر دولت بالاي سر كارگران نخواهد ايستاد ـ و زوال خواهد يافت. نكته در آنجاست كه چگونه به اينجا ميتوان رسيد؟ چگونه بايد رابطه ديالكتيكي بين زيربنا و روبنا (و نيروهاي مولده و مناسبات توليدي) را فهميد تا بتوان مبارزه را به طرف جلو به پيش برد؟ بعبارت ديگر چگونه بايد به انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا ادامه داد؟

 

مبارزه طبقاتي در اتحاد شوروي

بررسي ادامه دار بتلهايم از تاريخ شوروي، يعني كتاب "مبارزه طبقاتي در شوروي" كه تاكنون دو جلد آن بيرون آمده و سالهاي 23 ـ 1917 و 30 ـ 1923 را در بر ميگيرد، توجه زيادي را بخود جلب كرده است. بسياري به آن بعنوان يك اثر تاريخي مينگرند كه هم داراي سطح بالاي آكادميك است و هم يك ديد سياسي روشن دارد. در نظر برخي، اين كتاب همه جانبه ترين موضع "مائوئيستي" در مورد تغيير ماهيت جامعه شوروي را ارائه ميدهد. اما بواقع اين دو جلد براي هركس كه در جستجوي چه اطلاعات و فاكت يا مهمتر از آن، نقد ماركسيستي روشنگرانه در مورد مسائل ساختمان سوسياليسم و انقلاب است، كاملا نوميد كننده مي باشد. قبل از هر چيز، در اين دو جلد عليرغم طولاني بودن، چيز جديد زيادي نميتوان يافت. بتلهايم تحقيق مستقيم و خاصي انجام نداده بلكه به آثار منتشر شده مورخان بورژوا و تروتسكيست اتكاء كرده است. او مصالح جالبي از اين منابع بيرون كشيده، اما اين گرايش بر او غالب است كه اينها را بطور التقاطي و انتخابي با يكديگر تركيب كند تا صرفاً براي تزهاي تئوريك كتاب "محاسبات اقتصادي و اشكال مالكيت" فاكت فراهم كند. (او واقعا در پي مشخص كردن و بسط دادن آن تزها هم نيست). بررسي وي در بهترين حالت، يك بررسي ناموزون است. برخي جاها خيلي اطلاعات بدست ميدهد و تحليلهايش واقعا اذهان را تحريك ميكند. ولي در جاهاي ديگر فقط به حرافي كسالت آور ميپردازد. در حوصله اين نوشته نيست كه برخورد همه جانبه اي به اين اثر بكنيم، اما مختصرا در اين مورد نظراتي خواهيم داد؛ زيرا ضعفهاي اين اثر نمايانگر مشكلات مشابه بتلهايم در برخورد به مسئله چين است.

نكته اولي كه بايد روي آن تاكيد گذاشت آنست كه در اين تحقيق و بررسي باصطلاح "مائوئيستي" كه هزار و دويست صفحه هم هست، حتي يكبار هم به احياي سرمايه داري در اتحاد شوروي اشاره نميشود! در واقع، هيچ مدركي وجود ندارد كه نشان دهد بتلهايم معتقد به احياي سرمايه داري در شوروي است. پيشگفتار جلد اول "مبارزه طبقاتي در شوروي" در مورد كنگره 02 حزب كمونيست شوروي كه در آن خروشچف، حمله همه جانبه عليه استالين و ديكتاتوري پرولتاريا را آغاز كرد، صحبت ميكند. طبق نظر بتلهايم، كنگره:

"... ظاهرا اين مسئله را تاكيد ميكرد كه اتحاد شوروي با رسيدن به يك مرحله معين از رشد اقتصادي اكنون در حال ورود به يك فاز بزرگتر دمكراسي سوسياليستي است. و بنابراين فرصتهاي وسيعي براي ابتكار عمل طبقه كارگر مطرح ميشود. اين كنگره ظاهرأ نشان ميداد كه حزب توانائي انتقاد از خود كه لازمه تصحيح انحرافات ميباشد را بدست آورده است."(84)

اما اين خط قديمي بتلهايم بود. او اكنون تشخيص ميدهد كه: "داستان از اين قرار نبوده است."(85) معهذا نقد او از خط رويزيونيستي تحكيم شده در آن كنگره هنوز كاملا محدود بوده و معلوم نيست كه چرا داستان از اين قرار نبوده است. در ديدگاه هاي جديد بتلهايم، اشتباه كنگره فقط در اين بود كه:

"كوچكترين تحليلي از واقعيت متضاد تاريخ شوروي و جامعه شوروي ارائه نشد. جوانبي از واقعيت كه لازم بود محكوم شده و تغيير يابند در مورد تضادهاي دروني اتحاد شوروي مورد تشريح قرار نگرفت. آنها بمثابه "انحرافاتي" كه مسببش عملكرد يك "شخصيت" يعني استالين بود، ارائه گشتند. قبول چنين تحليلهاي قلابي از طرف حزب كمونيست شوروي، نشانگر آن بود كه ابزار تحليل ماركسيستي كنار گذاشته شده است. اين كار نميگذاشت كه حزب بتواند به متحول كردن مناسبات توليدي كه قبلا در حرف قبولش كرده بود، بپردازد. بدين ترتيب اين تحليلهاي قلابي، وظيفه خود را به انجام رسانده و مناسبات طبقاتي موجود كه قدرت سياسي و اقتصادي را در دست عده اقليتي متمركز كرده بود، را تحكيم نمودند. بنابراين تضادهاي برخاسته از اين مناسبات طبقاتي نه تنها از بين نرفتند، بلكه عميقتر شدند."(86)

اين حداكثر موضعي است كه بتلهايم در مورد احياي سرمايه داري در شوروي گرفته است. اين "مناسبات طبقاتي" نوين كه تحكيم شد چه بود؟ اين را بتلهايم هنوز پاسخ نگفته است! در واقع اين خط زياد با خط رويزيونيست هاي اواخر سالهاي 1950 (افرادي مانند تولياتي، پدر ايتاليايي گرايش رويزيونيستي "كمونيسم اروپايي" ) فرقي ندارد. تولياتي با خروشچف توافق داشت كه همه چيز تحت رهبري استالين منحط شده بود. اما ميگفت هيچ استدلال واقعي در مورد اينكه چرا چنين شده بود، ارائه نشده است. او ميگفت همه اينها فقط تقصير "كيش شخصيت" نبود. درست است. "كيش شخصيت" واقعا هيچ چيز را تشريح نميكند. اما نكته واقعي كه بايد در ضديت با خروشچف مطرح كرد اينست كه همه چيز تحت حاكميت استالين منحط نشده بود! بهر جهت ديكتاتوري پرولتاريا و ساختمان سوسياليسم تحت رهبري استالين به پيش رفت. اين نكته را هم تولياتي مسكوت ميگذارد هم بتلهايم.

بتلهايم زيربناي سرمايه داري امپرياليستي جهت سياست خارجي كنوني شوروي را نميبيند؛ او اين سياست خارجي را در پيشگفتار كتاب اينطور ارائه ميكند: "... كشوري كه بيش از پيش مانند يك قدرت بزرگ عمل ميكند و در پي تضمين حداكثر امتيازات اقتصادي و سياسي با استفاده از روابط نزديكي است كه با كشورهاي ديگر برقرار كرده است." (87) اين ديدگاهي ناكافي و غيرماركسيستي است! در اينجا هيچ اشاره اي به صدور سرمايه، و به زيربناي اقتصادي سياستهاي امپرياليستي ديده نميشود (و اين نمونه ديگري از مجزا ساختن سياست و اقتصاد توسط بتلهايم است.) در واقع او محتاطانه از مشخص كردن نقش كنوني اتحاد شوروي در جهان، بمثابه يك امپرياليست طفره ميرود.

بتلهايم نه تنها تشخيص نميدهد كه سوسيال امپرياليستهاي شوروي، همانند رقيب آمريكاييشان، توسط تقاضاهاي سيستم سود مجبور ميشوند كه در خارج از مرزهاي خود بدنبال هژموني بگردند، بلكه طوري در مورد توسعه طلبي آنها مينويسد كه گويي مرتكب يك اشتباه احمقانه شده اند. او ميگويد:"رهبران شوروي براي اينكه ابزار يك سياست خارجي نوع امپرياليستي را در دسترس داشته باشد، بار سنگيني را بر مردم اتحاد شوروي تحميل ميكنند. اين امر رشد اقتصادي كشور را به عقب ميكشاند."(88)

اين مسخره است! بايد سوال كرد كه آن چه چيزي آنها را امپرياليست ميكند. آيا رويزيونيست ها صرفا اهدافي جاه طلبانه دارند و قيافه ملت بزرگ ميگيرند؟ آيا آنها رشد اقتصادي را دوست ندارند؟

در اينجا كمي در مورد نظر بتلهايم درباره سياست اقتصادي نوين "نپ" كه در سال 1921 در شوروي اتخاذ شد صحبت ميكنيم (او در انتهاي جلد اول كتابش اين موضوع را مورد بحث قرار ميدهد). نپ يك "عقب نشيني" از سوي دولت شوروي در اوضاع مشخصي بود كه پس از پيروزي در جنگ داخلي بوجود آمد. در دوران جنگ داخلي، اقتصاد بر مبناي اصول "كمونيزم جنگي" به پيش برده ميشد. در كمونيزم جنگي، قوانين اقتصادي در مداري كوچك عمل ميكردند. بطور مثال غله جمع آوري و جيره بندي ميشد و بازاري وجود نداشت. شركتهاي خصوصي در صنايع كاملا از ميان برداشته شده بودند. اما در پايان جنگ، بلشويكها بناچار تشخيص دادند كه اگرچه "كمونيزم جنگي" براي اوضاع اضطراري جنگ مناسب بوده اما نميتواند در اوضاع پس از جنگ بكار گرفته شود. همانطور كه تاريخ مختصر حزب كمونيست شوروي مينويسد:

"كمونيزم جنگي تلاشي بود براي گرفتن دژ عناصر سرمايه داري در شهر و روستا از طريق تعرض، از طريق يك حمله جبهه اي. در اين تعرض، حزب بيش از حد به جلو رفته بود و ريسك جدا افتادن از پايه اش بوجود آمده بود. در اين زمان لنين پيشنهاد داد كه كمي استراحت كنيم، براي مدتي به عقب بنشينيم و به پايه نزديكتر شويم، تعرض به دژ را تبديل به روش آرامتر محاصره كنيم؛ تا بدين ترتيب تجديد قوا كرده و دوباره به موضع تعرض بازگرديم."(87)

اما بتلهايم اين كلمه "عقب نشيني" را يك "استعاره گمراه كننده" ميخواند. بنظر او:

"... نپ واقعا يك عقب نشيني نبود، بلكه فقط ظاهرش چنين بود. نپ برابر بود با كنار گذاردن اقداماتي كه از زاويه پيشروي بسوي سوسياليسم توهم بودند (حتي اگر در پاسخ به نيازهاي جنگ لازم بودند)؛ چرا كه اين اقدامات نتوانستند بر ماهيت عميق مناسبات اقتصادي تاثير بگذارند. كنار گذاردن چنين اقداماتي بمعناي يك "عقب نشيني" نبود، بلكه يك "پيشرفت" بود؛ چرا كه اتكاء به مناسبات واقعي به جاي مناسبات خيالي در واقع پيشرفت است: و چنين پيشرفتي لازم است اگر قرار است كه مناسبات اجتماعي واقعا متحول شوند."(90)

اما تشبيه نپ به عقب نشيني، كار مهمي بود. نپ براي بلشويكها روشن كرد كه مناسبات كالايي و قوانين اقتصاد كالايي را نميتوان يك شبه محو كرد؛ و اينكه سوسياليسم هنوز شكلي از توليد كالايي است.[14]

آنگونه كه لنين قبلا بر آن تاكيد گذاشت، به اين دليل است كه بورژوازي ميتواند از سرچشمه هاي گوناگون در جامعه سوسياليستي توليد شود. همانگونه كه بتلهايم ميگويد نپ عبارت بود از تشخيص واقعيت؛ اما يك عقب نشيني هم بود. بلشويكها نميتوانستند فراموش كنند كه هدف نهايي كماكان عبارتست از نابود كردن سيستم كالايي. اينكه اين امر را نميتوان يك ضرب بدست آورد (كه بنظر ميايد كمونيزم جنگي چنين دركي را ميدهد) بمعناي اين نبود كه مبارزه بيشتر، منجمله "تعرض جبهه اي" عليه دژهاي بورژوازي متوقف شد يا بايد ميشد. در واقع، خط لنين در مورد نپ بر اين فرض استوار بود كه جنگ جبهه اي را دوباره از سر خواهند گرفت و اين "وضع اضطراري" را كنار خواهند گذارد. و چنين تغييري در سال 1929 با اشتراكي كردن كشاورزي و شروع اولين برنامه پنج ساله فرا رسيد.

اما موضع بتلهايم فقط اين نيست كه نپ عبارت بود از تشخيص واقعيت در سال 1921. او ادعا ميكند كه اين عبارت بود از تشخيص واقعيت تمام دوره سوسياليسم. او خيلي استدلال مي آورد تا اثبات كند كه خود لنين قبل از مرگش تشخيص داد كه نپ فقط يك عقب نشيني نبوده بلكه در واقع استراتژي ساختمان سوسياليسم (يا بقول بتلهايم پيشروي بسوي ساختمان سوسياليسم) است كه البته با اقدامات متخذه براي تضمين "دمكراسي سوسياليستي" بيشتر همراه است. اين نظر بتلهايم زياد با نظر رويزيونيستهاي شوروي و چين فرقي ندارد؛ آنها نيز از نوشته هاي لنين در ايندوره نقل قول مياورند كه سياستهاي خود را براي احياي سرمايه داري توجيه كنند. آنها نيز مانند بتلهايم خيلي ساده از فرمولبندي لنين در مورد نپ (بمثابه يك عقب نشيني) پرهيز ميكنند تا بقبولانند كه اساس نپ عبارت بود از برسميت شناختن پايداري مناسبات بازار و غيره تحت سوسياليسم. ارائه اين نظر از سوي رويزيونيستهاي شوروي و چيني در خدمت احياء سرمايه داري است. ارائه آن از سوي بتلهايم، يك خط رفرميستي ساده لوحانه است.

آنچه كه بواقع بتلهايم در مورد نپ ميگويد اينست كه: در ساختن سوسياليسم ما بايد اين مسئله را برسميت بشناسيم كه مناسبات كالايي، طبقات و غيره وجود خواهند داشت، و وظيفه ما يك وظيفه درازمدت است. بنابراين، براي متحول كردن جامعه و خلاص كردن خودمان از اين بازمانده هاي بورژوايي، بايد مراقبشان باشيم. ما نميتوانيم آنها را به زيرزمين برانيم، بلكه بايد به آنها اجازه رشد دهيم. (ميشونيد رويزيونيستهاي چيني؟ اگرچه بتلهايم با شما مخالف سطحي دارد، اما همگوني عميقي بين شما بر سر برخي نكات كليدي وجود دارد. مثلا اينكه حق بورژوايي يك بخش ضروري سوسياليسم است و بنابراين بايد از آن حمايت كرد. همانطور كه شما ميگوييد: "به هركس بر حسب كارش يك اصل كهنه شده كاپيتاليستي نيست، بلكه بالعكس يك پديده تازه سوسياليستي است؛ يك اصل سوسياليستي است..."(91)

اين خط هيچ نيست مگر تدريجگرايي و رفرميسم بيروح. بتلهايم ميخواهد كه همه چيز بطريقي منظم رشد كند. اما اين اتفاق نمي افتد. جهش وجود دارد، تضادها حاد ميشوند و به نقطه لبريز شدن ميرسند. خط لنين در مورد نپ اين مسئله را تشخيص ميداد، و به اين دليل است كه او نپ را يك عقب نشيني بطرف يك وضع اضطراري موقت ميخواند. در واقع ميتوان گفت كه تكامل موج وار پديده ها اساسا اين مسئله را تضمين ميكند كه مبارزه طبقاتي تحت سوسياليسم هميشه بشكل متناوب ميان اوضاع اضطراري و تعرضات جبهه اي انقلابي (جهشهاي كيفي به پيش) عليه دژهاي سرمايه داري به پيش برود. بخصوص از جلد دوم كتاب بتلهايم روشن است كه او اصلا اين مسئله را درك نميكند. او از جهشهاي كيفي و از لحظات خيزشها و برآمدهاي انقلابي كه عموماً "زورمدارانه" هستند، ميترسد. طبق نظر بتلهايم، رهبران شوروي بعد از لنين "معناي واقعي" نپ را نفهميدند و اين باعث شد كه با عجله و بغلط آن را بكناري بگذارند. بتلهايم كاملا از درك جهش انقلابي نوين كه در سال 1929 در شوروي رخ داد، عاجز است. بنظر او پايان نپ بيشتر فاجعه است تا چيزي ديگر. اگرچه او هرگز آشكارا اين را نميگويد، اما جلد دوم كتابش بروشني نشان ميدهد كه بتلهايم ترجيح ميداد حزب كمونيست شوروي خط بوخارين را در پيش ميگرفت تا خط استالين را. در واقع، جلد دوم تركيبي التقاطي از انديشه مائوتسه دون و بوخارينيسم است (البته با چاشني تروتسكيسم ـ بالاخره هر چه باشد تروتسكي و بوخارين هر دو اساسا سوسيال دمكرات بودند). مسلم است كه در اين تركيب، اولويت با بوخارين است.

البته، همانطور كه قبلا گفته شد بحث اين نيست كه خط استالين حتي در سالهاي 02 بدون اشكال بوده است. در اين مورد، بتلهايم يك سري انتقادات بجا مطرح ميكند. مائو از اشتباهاتي استالين در اين دوره، بخصوص در زمينه اشتراكي كردن مرتكب شد، بسيار آموخت. چگونگي برخورد به اين مشكلات در چين، حتي با وجود آنكه تحت شرايط متفاوتي قرار داشت، يك پيشرفت عظيم محسوب ميشد. اما مائو به هيچوجه بوخارينيست نبود. و استالين، عليرغم ضعفهايش، خط پرولتاريا را در مقابل بورژوازي نمايندگي ميكرد و مسلما پيروزيهاي عظيمي تحت رهبريش حاصل شد.

 

يكبار ديگر درباره چين

قبل از خاتمه، بهتر است نگاهي كوتاه به نوشته هاي بتلهايم در مورد چين قبل از كودتا بيندازيم. او دو كتاب در مورد چين قبل از ارائه "چين بعد از مائو" منتشر كرد. در كتاب اول كه "ساختمان سوسياليسم در چين" نام دارد ژاك شاريه و هلن ماركيزيو با او همكاري كردند. اين كتاب در سال 1965، درست زماني كه انقلاب فرهنگي در حال آغاز بود، نوشته شد. كتاب دوم به نام "انقلاب فرهنگي و سازماندهي صنعتي در چين" كه بزبان انگليسي هم موجود است، اولين بار بسال 1973 در فرانسه منتشر شد. در اين آثار (عمدتا در دومي) بتلهايم به فهم انقلاب چين كمكهائي نمود. اما در هر دو آنها اشتباهاتي وجود دارد كه بار ديگر ضعفهاي كلي خط بتلهايم را منعكس ميسازند. در اولي در مورد مراحل تكامل انقلاب چين چنين ميخوانيم:

"اين وضع عيني، همراه با يك سياست جبهه واحد دموكراتيك ـ توده اي (سياستي كه توسط حزب كمونيست چين به اجراء گذاشته شده) توانسته ائتلاف سه طبقه را در سراسر مرحله دموكراسي خلقي تا مرحله گذار بطرف سوسياليسم حفظ كند. اين مرحله... به تحول سوسياليستي اقتصاد منتهي گشته است...

از اين زمان (1956) ساختمان واقعي سوسياليسم بر پايه حل تضاد عمده دوره قبل يعني تضاد بين پرولتاريا و بورژوازي، بنفع پرولتاريا آغاز شد. اين تضاد هنوز وجود دارد، اما تضاد عمده نميباشد. براي ساختن سوسياليسم بايد بتدريج تضاد عمده دوره جديد حل شود ـ يعني تضاد بين اشكال پيشرفته مالكيت سوسياليستي و سطح كماكان نازل رشد نيروهاي مولده."(92)

در اينجا بتلهايم مرتكب دو اشتباه اساسي ميشود. اول از همه انكار ميكند كه جمهوري خلق چين از سال 1949 يك دولت پرولتري بوده است. ديكتاتوري دموكراتيك خلق يك شكل گذاري در جهت برقراري حاكميت پرولتاريا نبوده، بلكه خود شكلي از ديكتاتوري پرولتارياست؛ شكلي مناسب يك كشور نيمه فئودال ـ نيمه مستعمره. پيروزي در انقلاب دموكراتيك نوين تحت رهبري پرولتاريا، راه سوسياليسم باز ميكند. خط بتلهايم در اينجا دقيقا خطي است كه در اوايل سالهاي 50 از جانب ليوشائوچي (و همچنين چوئن لاي) مورد حمايت واقع شده بود. ليو (و چو)، همانند بتلهايم، قبول نميكردند كه با پيدايش جمهوري خلق در سال 1949، چين انقلاب سوسياليستي را آغاز كرده است. درعوض، ميگفتند كه بايد يك دوران طولاني "تحكيم جامعه دموكراتيك نوين" را از سر گذراند. استدلال بتلهايم مبني بر اينكه تضاد بين پرولتاريا و بورژوازي ديگر تضاد عمده تحت سوسياليسم نميباشد و جايش را به باصطلاح تضاد "بين اشكال پيشرفته مالكيت سوسياليستي و نيروهاي مولده عقب مانده" داده، خط ليو است. در واقع تمام اين كتاب آلوده به تعفن "تئوري نيروهاي مولده" است؛ حتي جايي كه بتلهايم در مورد تبليغ يكسري دستاوردهاي چين نسبتا خوب عمل ميكند.

چند مثال ديگر بزنيم: بتلهايم استدلال ميكند كه فقدان نسبي نابرابري در چين عمدتا انعكاسي از اين بود كه هنوز توليد در سطح پاييني قرار داشت. او اعلام ميكند كه سياست شركت كادرها در كار توليدي "فقط ميتواند محو تمايزات اجتماعي را به تعويق بيندازد. زيرا فقط در جامعه اي ميتوان از اين تمايزات اجتناب كرد كه نيروهاي مولده بسيار رشد كرده باشند."(93) او اصل اتكاء بخود را، بسطح سياستي كه فقط در اوضاع خاص چين در اوايل دهه 60 مناسب بود، تنزل ميدهد. و اضافه ميكند كه با اين وجود، اين "فرمولبندي ساده" بمثابه يك شعار عام "نميتواند مشكلات تئوريكي را كه تقسيم كار ضروري سوسياليستي بين المللي بجلو ميگذارد را حل كند."(94)

كتاب "انقلاب فرهنگي و سازماندهي صنعتي در چين" بسياري از اين اشتباهات را تصحيح نمود و در مجموع به فهم اهميت تحولاتي كه انقلاب فرهنگي در كارخانجات و برنامه ريزي بهمراه آورده، كمك كرد. اما در اينجا نيز اشتباهاتي وجود دارد. مهمترين اين اشتباهات در نقد لين پيائو توسط بتلهايم متبلور است كه در بخش آخر كتاب تشريح شده است. او خط لين را خطي "اولترا چپ" ميخواند. اين نظر بازتاب جمعبندي رايج در آن زمان در چين است كه توسط نيروهاي جناح راست بشدت تبليغ ميشد. اين نيروها سعي ميكردند بروي مبارزه عليه لين سرمايه گذاري كنند. در سال 1973 بود كه خط لين بدرستي بعنوان يك خط راست در چين جمعبندي شد. بتلهايم خط لين را اينگونه جمعبندي ميكند:

"خط اولتراچپ دو شعار جلو گذاشت. از يك طرف، معيارهايي را اعمال ميكرد كه منطبق بر نيازها و امكانات آنزمان نبود و بدين ترتيب سعي ميكرد كه يك تضاد درجه دوم را بمثابه يك تضاد عمده جا بزند." (آيا بتلهايم در مورد 4 نفر همين را نميگويد؟) "او بين كارگران از طريق طرح اهدافي كه در آن زمان قابل تحقق نبودند، تفرقه مي انداخت. از طرف ديگر ـ و اين مهمتر است ـ اين خط شعارهاي خرده بورژوايي بجلو ميگذاشت (شعارهايي كه براي پوشاندن ايدئولوژي بورژوايي آنها هنگام كار در ميان توده ها مطرح ميشد.) اين شعارها از طريق ارائه اهدافي كه بنظر توده ها "راديكال" مي آمد، اما در واقع در جهت تحول واقعي مناسبات توليدي نبود، در مقابل تحولات واقعي مانع تراشي ميكرد."(95)

اما، محتواي عمده اپورتونيسم لين پيائو در اين نبود كه او ميخواست مانند تروتسكي از روي مراحل بجهد. اين اپورتونيسم عموما شكل "اولتراچپ" هم نداشت. اين درست است كه بخصوص در مراحل اوليه انقلاب فرهنگي، زمانيكه لين سعي ميكرد توده ها را براي "سرنگون كردن همه" مخالفين و رقبايش (هم بورژوايي و هم پرولتري) برانگيزد، يكسري شعارهاي و اعمال نوع آنارشيستي "چپ" را تبليغ ميكرد. (شعار لين پيائو در انقلاب فرهنگي اين بود كه "همه را سرنگون كنيد"؛ شعار مائو اين بود كه "همه مرتجعين را سرنگون كنيد." اما بخصوص با پيشرفت انقلاب فرهنگي و در تنگنا قرار گرفتن لين در سوء استفاده از مبارزات توده ها براي مقاصد خودش، او بطور روزافزوني بمخالفت با جنبش توده اي برخاست و حتي سعي كرد كه آنرا سركوب كند. در زمان كنگره نهم حزب كمونيست چين در سال 1969، لين در مخالفت كامل با جهتگيري عمومي و اصول اساسي انقلاب فرهنگي قرار گرفته بود و در مقابل آن، تئوري "زوال مبارزه طبقاتي" را تبليغ ميكرد. (او ميگفت كه رويزيونيسم ديگر كاملا مغلوب شده، پس مبارزه طبقاتي هم در حال زوال است.) لين شروع به تبليغ "تئوري نيروهاي مولده" كرد. (او ميگفت كه ديگر توليد، وظيفه عمده است نه مبارزه طبقاتي). مضافا، او شروع به حمله و لجن پراكني به تحولاتي كرد كه توسط انقلاب فرهنگي بوجود آمده يا در طول آن تقويت شده بود. مثلا "هنرهاي نوين سوسياليستي" (96)

بين سالهاي 73 ـ 1971 اين راستها بودند كه براي پوشاندن ظهور قدرتمند خود، لين پيائو را بعنوان يك "اولترا چپ" مورد انتقاد قرار ميدادند. انتقاد از اين زاويه، بلحاظ عيني در خدمت جريان راست بود. راستها، بويژه شعارهاي لين پيائو كه تحريف شعار درست مائو مبني بر "با خود بستيزيد و از رويزيونيسم انتقاد كنيد" بود را مستمسك قرار دادند تا اين مبارزات ايدئولوژيك را كاملا منحل كنند.[15]

بتلهايم نيز به اين شعار، تحت عنوان نفي "مبارزه مجرد عليه منافع فردي" حمله ميكند. او ادعا ميكند كه اين شعار يك "جايگزين توهم آفرين در مقابل ريشه كن كردن مناسبات اجتماعي بورژوائي" است. (97) اما اين بحث ميكوشد مبارزه ايدئولوژيك را در مقابل مبارزه براي متحول كردن جامعه قرار دهد، در حاليكه اين دو بايد با يكديگر مرتبط باشند. معني شعار مائو اينست كه بدون مبارزه عليه منافع خودخواهانه، نميتوان رويزيونيسم را به نقد كشيد. در واقع، اگر اين فكر كه مبارزه براي دگرگون ساختن ايده ها بطور مادي بر مبارزه براي دگرگون كردن مناسبات توليدي تاثير خواهد گذاشت ايده آليستي است، پس چرا كسي كه خود را ماترياليست ميداند وقتش را براي نوشتن يك كتاب تلف ميكند؟

اين واقعيتي است كه لين پيائو خط بورژوايي خودسازي را تحت پوشش مبارزه با منافع شخصي، تبليغ ميكرد. او متفرعنانه ميگفت: "بايد در روح فرد انفجار اتمي انجام داد." و بدين ترتيب سعي ميكرد توجه توده ها را به فرد معطوف داشته و از مسائل بزرگتر جامعه و انقلاب واقعي دور كند تا بدين ترتيب رهروان سرمايه داري يعني افرادي مثل خودش و ليوشائوچي و شركاء كه آماج واقعي حمله انقلاب بودند را از زير ضرب خارج نمايد. اين مائو بود كه شعار "با خود بستيزيد، و از رويزيونيسم انتقاد كنيد" را جلو گذاشت، نه لين پيائو. عليرغم تحريفاتي كه لين در اين شعار بعمل آورد، اگر اين مبارزه بدرستي درك شود و به پيش رود، بخشي مهم از مبارزه عليه بورژوازي است.

بتلهايم بطور رسمي برخي از ضعفهاي خود در نوشته هاي اوليه اش در مورد چين و موضوعات ديگر را رد كرده است. هدف از مطرح كردن آنها در اينجا اين نيست كه او را مسئول كنوني آن نظرات معرفي كنيم. اما آيا ميتوان گفت اين اشتباهات ريشه كن شده اند؟ آيا "جهش بزرگ به عقب" نمايانگر جان سختي آنها در پوششي نوين نيست؟

 

نتيجه گيري

با توجه به سابقه بتلهايم، عجيب نيست كه او بروشني نميتواند جمعبندي درستي از عقبگرد در چين ارائه دهد. در آغاز گفتيم كه موضعگيري او عليه دارودسته دن ـ هوا تاثيرات مثبتي داشت و در انتها نيز بايد يكبار ديگر اين را بگوئيم. اما با افشاي روزمره و هر چه بيشتر رويزيونيستهاي چيني، از اهميت خدمات مثبت بتلهايم روزبروز كاسته شده است. زماني كه "جهش بزرگ به عقب" بيرون آمد، افراد به آن رجوع ميكردند كه از آن در موضعگيري كمك بگيرند؛ و در اين زمينه عمدتا نقش خوبي را بازي كرد. اما آنجا كه افراد براي فهم آنچه گذشت و علل اين واقعه به اين اثر رجوع ميكنند، نه تنها كمكي نميكند بلكه باعث انحراف آنها ميشود. چرا كه خط بتلهايم نه تنها اكنون، بلكه هرگز يك خط انقلابي نبوده است.

او بعنوان قهرمان مبارزه عليه اكونوميسم و ماترياليسم مكانيكي ظاهر ميشود؛ يا كسي كه مخالف "ماركسيسم عاميانه شده" است. اما در واقعيت او مدافع ايده آليسم و متافيزيسم است، و نهايتاً مدافع رفرميسم و سوسيال دموكراسي. تا آنجا كه او يك خط سياسي تدوين ميكند، خطش (بقول ماركس در نقد سياستهاي باكونين) "مثل هشلهفتي سطحي نگرانه است كه از راست تا چپ را بهم وصله زده است."(98) اما مسئله فراتر از اينهاست. همانگونه كه ديديم، جوهر اساسي خط بتلهايم راست روانه است. اين يك نسخه پرداخت شده تئوري اكونوميستي "نيروهاي مولده" است كه پشت و رو شده و نقاب انتقاد از همان تئوري را بر چهره كشيده است. در قلب انحرافات بتلهايم، قصور هميشگي و ديرينه وي از درك واقعي ديالكتيك نهفته است. اين ضعفي است كه بشكل جدا كردن مكانيكي نيروهاي مولده و مناسبات توليدي، زيربنا و روبنا، و اقتصاد و سياست جلوه گر ميشود. بتلهايم هرگز واقعا از سوسيال دمكراسي گسست نكرده است. او هميشه اساسا يك دمكرات خرده بورژوا و يك دانش پژوه متزلزل بوده است.

امروز جنبش بين المللي كمونيستي در يك نقطه عطف مهم قرار دارد. مصاف پيش پاي ما روشن است: دفاع از انديشه مائو و ادامه حركت بر مسير كبير انقلاب پرولتري در مواجهه با خيانتهاي تلخ و عقب نشيني هاي زبونانه. بتلهايم در حرف چنين مصافي را پذيرفته است اما در واقعيت چنين نيست. در اين اوضاع طبقه كارگر و همه زحمتكشان فقط و فقط طالب يك چراغ راهنماي روشن و قدرتمندند تا بر راه پيشاروي شان پرتو افكند. پرفسور بتلهايم حتي كورسوئي هم عرضه نميكند.

 

منابع

1 ـ شارل بتلهايم، "استعفا نامه"، از "چين بعد از مائو"، 1978

2 ـ نيل برتون، "در دفاع از رژيم جديد"، همانجا

3 ـ بتلهايم، "جهش بزرگ به عقب"، همانجا، تاكيدات از اصل مقاله است

4 ـ "جهش بزرگ به عقب"

5 ـ "استعفا نامه"

6 ـ "جهش بزرگ به عقب"

7 ـ لنين، "دولت و انقلاب"

8 ـ باب آواكيان، "خدمات فنا ناپذير مائوتسه دون"، 1978، فصل ششم: ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا، تاكيد در اصل

9 ـ "جهش بزرگ به عقب"

10 ـ همانجا

11 ـ همانجا

12 ـ براي مثال رجوع كنيد به اين نكته بحث لنين كه: "اگر نخواهيم عقل سليم و تاريخ را به مسخره بگيريم، واضح است كه تا وقتي طبقات موجودند نميتوان صحبت از "دمكراسي ناب" كرد؛ ما فقط ميتوانيم از دمكراسي طبقاتي حرف بزنيم." (انقلاب پرولتري و كائوتسكي مرتد)

13 ـ فردريش انگلس، "درباره آتوريته"، از "آنارشيسم و آناركوسنديكاليسم"

14 ـ "جهش بزرگ به عقب"

15 ـ "گفتگوي مائو با يك هيئت نمايندگي نظامي خارجي (آلباني) "، نقل شده در "چين توده اي"، 1974

16 ـ "قرار كميته مركزي حزب كمونيست چين درباره انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي"، بنقل از "انقلاب كبير فرهنگي در چين"، 1976

17 ـ همانجا

18 ـ "جهش بزرگ به عقب"

19 ـ آواكيان، "خدمات فنا ناپذير مائوتسه دون

20 ـ "جهش بزرگ به عقب"

21 ـ همانجا

22 ـ همانجا

23 ـ مائوتسه دون، "سخنراني در سه نشست با رفقا چان چون چيائو و يائو ون يوان"، بنقل از "صدر مائو با خلق سخن ميگويد" ـ استوارت شرام، 1974

24 ـ "جهش بزرگ به عقب"

25 ـ همانجا

26 ـ همانجا

27 ـ همانجا، تاكيد در اصل

28 ـ همانجا

29 ـ "اسناد سرخ"، شماره 7: چگونه سرمايه داري در اتحاد شوروي احياء شده و معناي آن براي مبارزه جهاني چيست" (4791)

30 ـ "چگونه منشويكها رويزيونيسم را بعنوان حلقه كليدي در دست ميگيرند" از كتاب "انقلاب و ضدانقلاب: كودتاي رويزيونيستي در چين و مبارزه درون حزب كمونيست انقلابي آمريكا" (1978)

31 ـ "جهش بزرگ به عقب"

32 ـ مائو، "درباره حل صحيح تضادهاي درون خلق"، منتخب آثار جلد 5

33 ـ ارنست مندل، "درباره ماهيت دولت شوروي" از مجله "نيولفت ريويو" (1978)

34 ـ "جهش بزرگ به عقب"

35 ـ رجوع كنيد به "انقلاب و ضدانقلاب"

36 ـ ديويد فرنباخ، "جوابيه"، چين امروز، ژوئن 1977

37 ـ چي هسين، "دن سيائوپين: يك بيوگرافي سياسي" (1978)

38 ـ مائو، "وضعيت و سياست ما بعد از پيروزي در جنگ مقاومت ضد ژاپني"، منتخب آثار جلد 4

39 ـ مائو، "درباره حل صحيح تضادهاي درون خلق"، منتخب آثار جلد 5

40 ـ همانجا

41 ـ مائو، "سخنراني در كنفرانس سراسري كار تبليغي حزب كمونيست چين"، منتخب آثار جلد 5

42 ـ مائو، "درباره حل صحيح تضادهاي درون خلق"، منتخب آثار جلد 5

43 ـ "گفتگوي صدر مائو با يك هيئت نمايندگي نظامي خارجي (آلباني)"

44 ـ رجوع كنيد به آواكيان، "خدمات فنا ناپذير مائوتسه دون"، فصل پنجم: فرهنگ و روبنا

45 ـ مائو، "سخنراني در محفل ادبي و هنري ينان"، منتخب آثار جلد 3

46 ـ همانجا

47 ـ "جهش بزرگ به عقب"

48 ـ همانجا

49 ـ همانجا

50 ـ "مبارزات مهم در ساختمان حزب كمونيست انقلابي آمريكا" (1978)

51 ـ "جهش بزرگ به عقب"

52 ـ همانجا، تاكيد در اصل

53 ـ همانجا

54 ـ لنين، "يك گام به پيش، دو گام به پس"، مجموعه آثار جلد 7

55 ـ همانجا

56 ـ "انقلاب و ضدانقلاب"

57 ـ "جهش بزرگ به عقب"

57 ـ همانجا

59 ـ همانجا

60 ـ مائو، "ايده هاي صحيح انسان از كجا سرچشمه ميگيرند"، آثار برگزيده

61 ـ براي تحليل همه جانبه تر از علل واقعي از دست رفتن چين انقلابي به كتاب "انقلاب و ضدانقلاب" رجوع كنيد

62 ـ نقل شده توسط كلود وارله، "نقد بتلهايم" (1978)

63 ـ همانجا

64 ـ همانجا

65 ـ همانجا

66 ـ همانجا

67 ـ همانجا

68 ـ شارل بتلهايم، "برنامه ريزي و رشد شتابان" (1967)

69 ـ همانجا

70 ـ شارل بتلهايم، "گذار بسوي اقتصاد سوسياليستي" (1968)

71 ـ همانجا

72 ـ همانجا

73 ـ همانجا

74 ـ پل سوئيزي، "چكسلواكي، سرمايه داري و سوسياليسم"، "درباره گذار به سوسياليسم" (1971)

75 ـ شارل بتلهايم، "درباره گذار بين سرمايه داري و سوسياليسم"، تاكيدات در اصل

76 ـ شارل بتلهايم، "ديكتاتوري پرولتاريا، طبقات اجتماعي و ايدئولوژي پرولتري"

77 ـ همانجا

78 ـ همانجا

79 ـ همانجا

80 ـ همانجا

81 ـ همانجا

82 ـ شارل بتلهايم، "محاسبات اقتصادي و اشكال مالكيت" (1975)

83 ـ همانجا

84 ـ شارل بتلهايم، "مبارزات طبقاتي در اتحاد شوروي، دوره اول: 23 ـ 1917" (1976)

85 ـ همانجا

86 ـ همانجا

87 ـ همانجا

88 ـ همانجا

89 ـ "تاريخ مختصر حزب كمونيست اتحاد شوروي (بلشويك) " (1939)

90 ـ بتلهايم، "مبارزات طبقاتي"

91 ـ "رد اراجيف يائو ون يوان مبني بر اينكه اصل به هركس بر حسب كارش، بورژوازي را مي آفريند" نوشته "سو شائو چيه" و "فن لان جوئي" ، خبرنامه پكن شماره 6 (1978)

92 ـ شارل بتلهايم، هلن ماركيزيو، ژاك شاري ير، "ساختمان سوسياليسم در چين" (1968)

93 ـ همانجا

94 ـ همانجا

95 ـ شارل بتلهايم، "انقلاب فرهنگي و سازماندهي صنعتي در چين" (1976)

96 ـ براي تحليل همه جانبه تر رجوع كنيد به "از دست دادن چين، و ميراث انقلابي مائوتسه دون"

97 ـ بتلهايم، "انقلاب فرهنگي و سازماندهي صنعتي در چين"

97 ـ نامه كارل ماركس به ف. بولته، 23 نوامبر 1871، به نقل از "آنارشيسم و آناركو سنديكاليسم: آثاري از ماركس، انگلس و لنين"

www.sarbedaran.org

 



[1]

نامه "برتون" نمونه تيپيكال آثار رقت انگيزيست كه از سوي مشاطه گران باند هوا ـ دن به چاپ رسيد. از تزهاي برتون نظير ساير مشاطه گران رويزيونيسم چيني يكسال ميگذرد و ديگر دوره اش سر آمده و تنها شايسته برخوردي كوتاه است. به عنوان مثال برتون به خوانندگان نامه اش تضمين ميدهد كه از تاچاي و تاچينگ هنوز محافظت ميشود. اما مطبوعات چين سكوتي بس آشكار را در مورد اين دو مدل در پيش گرفته اند ـ در مقالات اخير آنها صحبت از اين ميشود كه ديگر تاچاي، نمونه نيست ـ و پوسترهاي ديواري بورژوايي مدلهاي ديگري را مورد دفاع قرار ميدهند: ژاپن، تايوان و ديسني لند. طبق گزارشات رسيده لطيفه اي عاميانه در چين ورد زبانهاست: "در كشاورزي از تاچاي بياموزيد، در صنعت از تاچينگ، اما براي كل كشور، آمريكا را سرمشق قرار دهيد.

" آنجا كه به مباحثه برتون در مورد انقلاب فرهنگي مربوط ميشود، وي اظهار ميدارد "برخي از دستاوردهاي آن بدون شك كنار گذاشته خواهند شد، و برخي اصلاح خواهند گشت" اما مهمترين دستاوردهاي آن "در خون ما جاري هستند". (2) در جواب بايد گفت كه آنچه كنار گذاشته شده تمام امور مثبت بوده و مشخصاً ضرورت دست زدن به انقلاب فرهنگي. و آنچه اصلاح شده (درواقع سرنگون شده) آن احكام صحيحي بوده كه توسط آن انقلاب صادر شده و آقاي برتون مطمئنا شما نيز از زمان نوشتن اين جوابيه به بتلهايم تا كنون درك خود را از خط رويزيونيستي تعميق بخشيده ايد و بدون شك "خون كثيف" را از بدنتان خارج نموده ايد.

 

[2]  

بطور مثال بتلهايم اين اتهام بي پايه را كه چيان چين، كه بمدت چهل سال همسر و رفيق نزديك مائو تسه دون بود، ديگر مورد اعتماد صدر نبوده است، تكرار مي كند.

 

[3]  

توضيح مترجم: در سراسر اين نوشته كه بسال 1979 تهيه شده از علم و ايدئولوژي پرولتارياي بين المللي با عنوان "ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون" نام برده ميشود كه موضع آن زمان جنبش بين المللي كمونيستي بود. با روشنتر شدن درك اين جنبش از محتواي خدمات مائو و جايگاه كيفي و جهانشمول تكاملات وي در ماركسيسم، اينك حزب كمونيست انقلابي آمريكا و كل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي عبارت "ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم" را بكار ميبرد.

 

[4]

توضيح مترجم: در سراسر اين متن كه بسال 1979 تهيه شده از علم و ايدئولوژي پرولتارياي بين المللي با عنوان "ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون" نام برده ميشود كه موضع آن زمان جنبش بين المللي كمونيستي بود. با روشنتر شدن درك اين جنبش از محتواي خدمات مائوتسه دون و جهانشمول بودن تكاملات وي در علم ماركسيسم، اينك حزب كمونيست انقلابي آمريكا، عبارت "ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم" را بكار ميبرد.

 

[5]

توضيح مترجم: از زمان نگارش اين مقاله تا كنون مائوئيستهاي جهان آثار مهمي را در رابطه با اين مسئله منتشر كردند و آر سي پي نقش مهمي در اين زمينه بازي كرده است

 

[6]

اين مهم است كه بتلهايم در همان حال كه توجه بسيار به كمون شانگهاي مبذول ميدارد، تقريباً نقش لين پيائو و مبارزه عليه خط وي را از نظر دور ميدارد. ماجراي لين پيائو يك نقطه چرخش بسيار مهم در مبارزه طبقاتي در چين ـ بسيار مهمتر از تصميم به عدم گسترش شكل كمون در شهرها ـ بحساب ميامد. براي توضيح بيشتر رجوع كنيد به "از دست دادن چين، و ميراث انقلابي مائو".

 

[7]  

عبارت "جامعه در حال گذار" در بيشتر آثار بتلهايم منجمله در "جهش بزرگ به عقب" بچشم مي خورد. كتاب "گذار به اقتصاد سوسياليستي و محاسبه اقتصادي و اشكال مالكيت" بر اين نظريه افتاده است

 

[8]

بحث بيشتر در مورد خط بتلهايم بر سر "جامعه در حال گذار" و خويشاوندي وي با فرمولبنديهاي تروتسكيستي را در بخش دوم اين مقاله ارائه ميدهيم. تحليل عميقتر و رد همه جانبه تر تئوري "جامعه در حال گذار" كه در فرمهاي مختلف مطرح گشته و تاثير معيني در ميان روشنفكران انقلابي خصوصاً در اروپا داشته، از حوصله اين مقاله خارج است.

 

[9]

اكثر اطلاعاتي كه در مورد حرفه بتلهايم قبل از سال 1968 در اينجا ارائه شده از كتاب "نقد بتلهايم: جلد اول، انقلاب اكتبر و مبارزه طبقاتي در اتحاد جماهير شوروي ـ پاريس 1978" نوشته كلود وارله استخراج گشته است. اين نقد قابل توجه كه فقط جلد اول آن منتشر شده، حتي در جزئيات به بسياري از مواضع بتلهايم برخورد ميكند و آنها را عموما از زاويه صحيحي رد ميكند. اين كتاب يك منبع اطلاعاتي قابل ملاحظه است و ابعاد گوناگون خط بتلهايم را باز كرده و انتقادات مهمي مطرح مي نمايد. اين كتاب در عين حال كه از مائو و انقلاب فرهنگي دفاع كرده و بدرستي فراخوان تحليل بيشتر از تاريخ شوروي و دوره استالين را بر مبناي خط مائو ميدهد، اما از استالين بطور يكجانبه دفاع مي كند، كه حاكي از گرايش كم بهاء دادن به اهميت روبنا است.

 

[10]

"ريتزي" در آستانه جنگ جهاني دوم، مقاله "بوروكراتيزه شدن جهان" را منتشر كرد. او در آنجا مطرح نمود كه اتحاد شوروي نه سرمايه داري است و نه سوسياليستي (و نه در حال گذار به سوسياليسم). بلكه يك شكل استثماري نوين است كه نامش راميتوان "كلكتيويسم بوروكراتيك" نهاد. تروتسكيستهاي آمريكا نظير "ماكس شاختمن" و "جيمز برنهام" في الفور اين تئوري را تاييد كردند. بعدها"برنهام" بعنوان يك تروتسكيست سابق كتاب "انقلاب مديريتي" را نوشت و همان ايده ها را بدون پوشش ماركسيستي ارائه داد. آخر و عاقبت وي، عضويت در هيئت تحريريه نشريه فوق ارتجاعي "بررسي امور داخلي" متعلق به "دبليو اف باكلي" بود.

 

[11]

اين شبيه موضع يكي از استادان در كنگره "انجمن دوستي آمريكا ـ چين" در سانفرانسيسكو است. او تحليلي "عميق" ارائه داد كه بر مبناي آن، از آنجائي كه در سوسياليسم حق بورژوائي را فقط ميتوان محدود نمود و نميتوان آن را محو كرد، بنابراين فراخوان محدود كردن اين حق در عين حال بايد فراخوان دفاع از آنهم باشد. اين تلاشهاي التقاطي واقعا تفاوت زيادي با موضع بتلهايم در آثار اوليه اش ندارد.

 

[12]

توضيح مترجم: تضاد پرولتاريا ـ بورژوازي شكلي از حركت تضاد اساسي سرمايه داري (تضاد بين توليد اجتماعي شده و تصاحب خصوصي) است. شكل ديگر آن تضاد ميان سازمان يافتگي و آنارشي توليد مي باشد. آثار تئوريك بعدي حزب كمونيست انقلابي آمريكا تبيين دقيقتر و صحيحتري از تضاد اساسي سرمايه داري ارائه ميدهد.

 

[13]

حتي زماني كه بتلهايم نشانه هايي مبني بر تشخيص نادرست بودن خط فكريش را بروز ميدهد، بلافاصله به جاي اول برميگردد و با شور و شوق مجددا به همان ورطه در مي غلتد. او ميگويد:

"بدون آنكه بخواهيم بطور فرماليستي از يك مجرد از زمان و مكان استفاده كنيم ، ميتوان گفت كه يك خصلت فوق العاده مهم قدرت دولتي غيرپرولتري (يا قدرت دولتي كه به مقدار زيادي از پرولتري بودن آن كاسته شده است)، اين است كه آن دستگاه دولت بر بالاي سر توده ها قرار گرفته است و به شيوه اي آمرانه با توده ها رفتار مي كند."(81)

اگرچه بتلهايم در اينجا، براي اين "جدايي" دولت از توده ها جايگاهي نازلتر از آنچه در چند پاراگراف قبل گفته بود قائل شده و بجاي عبارت "تفاوت اساسي بين دستگاه دولتي پرولتري و يك دستگاه دولتي بورژوايي" از عبارت  "يك خصلت فوق العاده مهم" استفاده كرده، و اگرچه هشدار ميدهد كه نبايد از معيار مجرد و فرماليستي استفاده كرد، اما بوضوح كماكان همان تصوير غلط را از رابطه دولت پرولتري و توده ها ارائه مي دهد. آيا ايده هائي كه بتلهايم در مورد "جدايي" و "زور" چه چيزي بجز استفاده از معيار ناب فرماليستي نيست كه نه تنها از زمان و مكان مجرد گشته، بلكه مهمتر از آن از خط و محتواي سياستهاي دولت و حزب مجرد شده است؟

 

[14]

توضيح مترجم: تعريف دقيقتري كه در آثار تئوريك حزب كمونيست انقلابي آمريكا در زمينه اقتصاد سياسي ماركسيستي آمده چنين است كه تحت سوسياليسم، توليد كالايي به اشكال گوناگون به حيات خود ادامه ميدهد، ولي يك تغيير اساسي در مورد نيروي كار بوقوع مي پيوندد: تحت سوسياليسم، نيروي كار ديگر كالا نيست. اما قانون ارزش عمدتا در عرصه توزيع (مبادله بين واحدها و بخشهاي گوناگون اقتصادي و مناطق مختلف) عمل ميكند.

 

[15]  

يك مثال بارز اينكه چگونه رويزيونيستها با جهتگيري انقلابي اين فرمولبندي درست مخالفت ميكردند را ميتوان در مصاحبه سال 71 ويليام هينتون با چوئن لاي ديد. چوئن لاي گفت كه بدون "خود"، جمع نميتواند موجود باشد. او بدين ترتيب كوشيد بطور التقاطي تمام كنه و محتواي شعار فوق را نفي كند ـ يعني اين نكته كه "خود" يك مقوله ايدئولوژيك بورژوايي را نمايندگي ميكند، و اگرچه در سوسياليسم اين مقوله را (همانند خود بورژوازي) نميتوان محو كرد اما بايد با آن مبارزه نمود. مائو درست همانطور كه حاضر نبود ادامه موجوديت طبقات را بدون مبارزه عليه آن "برسميت بشناسد"، در اينمورد نيز نميتوانست بگويد: "خود را برسميت بشناسيد، و رويزيونيسم را نقد كنيد"!