حمله دگمارويزيونيستي عليه انديشه مائو را در هم شكنيم!

نكاتي درباره كتاب " امپرياليسم و انقلاب" انورخوجه

بقلم جي. ورنر

(از انقلاب، نشريه تئوريك كميته مركزي حزب كمونيست انقلابي آمريكا، شماره 5، نوامبر 1979)

 

در اولين بررسى كتاب جديد انورخوجه بنام " امپرياليسم و انقلاب" اين گرايِش شديدا در آدم پيدا ميشود كه آنرا بمثابه يك اثر حقير و تو خالي بكناري گذارده و خواننده را به آثار مائوتسه دون رجوع دهد كه بروشنى دروغ بودن اتهاماتى را كه به او زده مىشود را نشان مي دهند. اين اتهامات صرفا يكسرى دروغ هاى وقيحانه و آشكار و تحريف هاي نابكارانه ميباشد.همچنين اين گرايش در آدم بوجود مى آيد كه خواننده را به بسيارى از نقدهاى رويزونيستهاى شوروى از مائو رجوع دهد، چرا كه خوجه از متد و اكثر استدلالات آنان عليه مائو استفاده مى كند، با اين تفاوت كه انصافا مال شوروى ها داراى اين حسن مى باشد كه يك ارائه سيستماتيكى از خط رويزيونيستى است.

معذالك اوضاع كنونى در جنبش بين الملى كمونيستى (ج.ب.ك) پيش گرفتن چنين روشى را غير ممكن  ميسازد. افتادن چنين انقلابى بدست رهروان سرمايه دارى، به تسليم طلبى بسيارى از م _ لام هاى سابق و سرخورده شدن بسيارى ديگر انجاميده است. چشم بسيارى در جنبش بين المللى به خوجه و حزب كار آلبانى دوخته شده است، با اين اميد كه بحبوحه بحران و گيجى در صفوف كمونيستها، حزب كار آلبانى بتواند نقش رهبرى عليه رويزيونيسم را بازى كند. عكس العمل اوليه آلبانى به كودتا درچين اگر چه مملو از التقاط و تزهاى متناقض بود، منشا چنين اميدى گشت.

اما خوجه و رهبرى حزب كار آلبانى يك راه ديگرى در پيش گرفتند: پرستيژ ح ك آ (حزب كار آلبانى) ، (پرستيژى كه بمقدار عظيمى به دليل وحدت خوجه با مائو و انقلاب كبير فرهنگى در زمانى كه از طرف همه رويزيونيستها مورد حمله بود، بدست آمده) ، سپرى براى آنان شد كه مىخواستند از جايگاههاى پيش رفته اى كه در نبرد عليه رويزيونيسم مدرن در دو دهه گذشته بدست آمده بود، عقب نشينى كنند؛ و يك خط ايدئولوژيك _ سياسى رويزيونيستى را بر پايه تقديس و ارتقاى اشتباهات انقلابيون از اواسط 1930 به بعد، به وجود آوردند. و تمام اينها به نام" خلوص ماركسيسم _لنينيسم " انجام مىشود .

البته اين اولين بار در تاريخ نيست كه رويزيونيسم خود را بمثابه ماركسيسم "ارتدكس" ارائه كرده است. و باز اولين بار نيست كه رويزيونيسم سعى كرده است به انقلابيون كمونيست برچسب "انحراف از خلوص" ماركسيسم و فناتيسم زند. كارل كائوتسكى ماركسيست ارتدكس زمان خود در نبرد عليه لنينيسم بود. تروتسكى هم خود را به مثابه ماركسيست " پرولترى" و "خالص" مىنماياند، در حاليكه تمام تلاش خود را براى در هم شكستن اولين دولت سوسياليستى بكار مىبست .

برخلاف بينشى كه در سراسر نوشته انور خوجه حضور دارد، جهان بر روى خطى مستقيم و يكنواخت به پيش نميرود؛ و آنچه كه در مورد خود جهان صادق است در مورد ماركسيسم _ لنينيسم نيزصادق است. ماركسيسم _ لنينيسم علمى است كه بر پايه فهميدن تضادها در طبيعت و جامعه قرار دارد و ابزارى است براى پيشبرد جامعه بر طبق قوانين حركت اين تضادها _ علمى كه مداوما در طول پراتيك انقلابى غنى تر و عميقتر مىگردد و فقط چنين مىتواند باشد .

انور خوجه اتهامات زيادى به مائوتسه دون زده و استدلالات زيادى مطرح مى كند كه ما تلاش داريم به يك يك آنها پاسخ گوئيم، اما آنچه كه بيشتر از هر  چيز در اين نوشته ها بچشم مي خورد، عجزكامل خوجه در درك علم زنده ديالكتيك مى باشد. او مايل بود گيجي هايش را پيش خود نگاه دارد (تا زمانى كه چين انقلابى به پيشروى خود ادامه مى داد و با دشمنان نبرد مى كرد (دشمنانى كه خوجه نيز آنانرا دشمن ميدانست))؛ اما اين گيج سري به آنتاگونيسم بدل شد. وحال كه چين موقتا دچار شكست گشته است، او بدنبال آنست كه از تمام جنبش بين المللي كمونيستي انتقام بگيرد.

يكى از موارد نادرى كه خوجه تشخيص نسبتا درستى از خط مائو ميداد اين است:

"او (مائو) معتقد است كه (انقلاب) پروسه بى انتهائى است كه بطور دوره اى  در  سراسر دوره موجوديت بشر بر روى زمين تكرار خواهد شد. پروسه اى كه از شكست به پيروزى، و از پيروزى به شكست و همين طور تا بينهايت ادامه مى يابد."(1) البته دراينجا خوجه سعى مى كند كه اين اتهام را بزند كه مائو پيشرفتى در اين جامعه بشرى نمى بيند و صرفا به تكرار دايره وار چيزها معتقد است. اما آنچه كه بسيار روشنتر نمايان مى شود نظريه خود خوجه از انقلاب است (چرا كه چنين تعريف عاميانه اي از بحث مائو از جانب كساني كه آثار مائو را مطالعه كرده اند، خريدارى ندارد)؛ خوجه انقلاب را يك انقطاع نا مطلوب اگر چه لازم مى بيند كه تاريخ بر جامعه و درلحظات نادرآنرا تحميل مى كند؛ انقطاعىكه با بسركار آمدن طبقه كارگر (يا ناجيان فروتنى كه منافع او را در دل دارند) و سرنگون شدن استثمارگران قديم، براى هميشه پايان مى يابد و جامعه "پيشروى بلا انقطاع" خود را بر جاده مستقيم و پهن دورنماى آغاز مى كند و آنهم بسوى هدفى كه وجه مشترك بسيارى با ديدگاه مذهبى مدينه فاضله بر روى زمين - جائىكه تضاد، مبارزه و نا همگونى از بين رفته وهمه اينها توسط قلمروى همگونى و ثبات عالى جايگزين خواهد شد دارد.

 خوجه مى خواهد به م – ل - انديشه مائو حمله كند و در همان حال خود را از رويزيونيسم مدرن متمايز سازد. نتيجه آنست كه نه تنها بينش پايه اي رويزيونيست ها را درآغوش مىكشد، بلكه بسيارى از تزهاى رويزيونيستي كهنه را نيز اتخاذ مىكند-كه همه شان توسط يك پرده دگماتيستى پوشانده شده اند. از اين جهت است كه آنرا دگما رويزيونيسم مى خوانيم.

كتاب "امپرياليسم وانقلاب" به موضوعات گوناگون برخورد مىكند. وبرخورد به تمام اشتباهات و تحريفات ماركسيسم در اين كتاب، نيازمند نوشتن كتابى طولانىتر ازكتاب خود خوجه است. مقاله زيرين صرفا به بخش 2و3كه تحت عنوان "انديِشه مائوتسه دون يك تئورى ضد ماركسيستى"است، خواهد پرداخت. وحتى دراينجا نيز به تمام جوانب تحريفات و اشتباهات واتهامات نخواهيم پرداخت. ولى با اين اوصاف آنچه در اينجا نوشته شده به اندازه كافى طولانى و مفصل هست كه درك روشنى از خط ضد انقلابى خوجه بدهد! [1]

 

بخش اول - خوجه درمورد پروسه انقلاب چين

انورخوجه مى گويد كه بر حزب كمونيست چين از سال 1935 "انديشه رويزيونيستى مائو تسه دون " سلطه داشته است، يعنى درست ازسالىكه رهبرى مائو در حزب تثبيت شد. از قرارطبق گفته خوجه خط درست توسط وان مين نمايندگى مى شد (اگرچه نام اين مرتد دركتاب او ظاهر نميشود). وان مين براى چند سال تا سال 1935 كه خط اش مغلوب گشت رهبر حزب كمونيست چين بود و موقعيت او درحزب با دو ويژگى رقم ميخورد: اول اينكه او بطور پىگيرى داراى خط سياسى غلط بود و مرتبا دچار انحراف اپورتونيستى "چپ " و راست مى گشت؛ و دوم اينكه او از حمايت و اعتماد انترناسيونال كمونيستى و ظاهرا استالين برخوردار بود.

آنهايى كه در رهبرى حزب كمونيست چين (ح ك چ) با وان مين متحد بودند (كسانى كه خود را "انترناسيوناليست ها" مى نامند و برخى اوقات به آنان "5/28بلشويك " گفته مى  شد - بدين دليل كه وان مين ادعا ميكرد كه او و تعدادى معدودى دانشجويانى كه از مسكو بر مى گشتند "صد در صد بلشويك" مى باشند)، درگرهگاه مهمى از انقلاب چين رو آمدند. آنها حاضر نبودند قبول كنند انقلاب چين پس از شكست انقلاب در 27-1924دچاريك دوره عقب نشينى موقت شده اند و در نتيجه يك دوره طولانى دفاع استراتژيك الزام آور است.   

مائو شرايط كنكرت چين را با اتكا بر ماركسيسم _ لنينيسم و همچنين تز هاى اساسى لنين و استالين درباره انقلاب چين را تحليل كرده بود كه عليرغم شكست انقلاب شرايط گوناگونى  براى برقرارى مناطق پايگاهى روستائى تحت محاصره دشمن در نقاط مختلف چين موجود بود. مسئله اى كه ربط بسيارنزديك به اين داشت، مسئله دهقانى بود و مائو بدرستى اذعان داشت كه دهقانان نيروى عمده (نه رهبرى) درانقلاب درمرحله دمكراتيك آن مى باشند. بسيج دهقانان  تحت رهبرى حزب كمونيست و پيشبرد انقلاب ارضى براى ساختمان مناطق پايگاهى ازاهميت مركزى برخوردار بود. وان مين در مورد اين تزهاى بنيادين بسختى با مائو به مخالفت برمىخاست. اوهمچنين برسر مسئله سياسى و نظامى ديگرى كه از اينها نشئت مى گرفت به مخالفت برخاست. وان مين هم مانند خوجه عليه تز مائو مبنى بر اينكه در چين شهرها بايد از طريق روستا محاصره شوند، به مخالفت برخاست. وان مين همانند خوجه افت و خيز هاى انقلاب را نمى توانست بفهمد. و بجاى آن تصويرى از اوضاع عينى مساعد هميشگى را ارائه مى دادكه در آن فقط فاكتور ذهنى لازم بود تا بتوان به يك هجوم موفقيت آميز فىالفور عليه قدرت ارتجاع دست زند. وان مين حزب را بدرون خط نظامى و ايدئولوژيكى غلط كشاند و در نتيجه حزب در پنجمين عمليات محاصره و سركوب چيانكايچك شكست خورد و ارتش سرخ مجبور شدكه دست به عقب نشينى و آغاز راه پيمائى طولانى معروف خود بزند.

البته اين مسئله بسيار معروف است و جمبندى سياسى اين انحراف بخشى مهمى از آثار مائوتسه دون را تشكيل مى دهد. مضافا آنكه برپايه طرد اين خط بود كه ح ك چ  قادرگشت راه پيمائى معروف خود و فى الواقع انقلاب چين را با موفقيت به پيش ببرد.

اما انورخوجه مانند وان مين و رويزونيستهاى شوروى مائو را متهم به "ناسيوناليسم" و "بينش دهقانى" و "اپورتونيسم" مىكنند، چرا كه او ماركسيسم - لنينيسم را به شرايط كنكرت در چين بكار بسته و يك خط سياسى همه جانبه را تدوين كرد، خطى كه قادر شد انقلاب را بسوى پيروزى هدايت كند.

به برخى ازاستدلالات عميق خوجه گوش دهيد:

"مائو تسه دون اين تز خرده بورژوايى (يعنى تشخيص ندادن نقش رهبرى پرولتاريا) را در تز عمومى اش كه عبارتست از"محاصره شهر توسط روستا" ارائه داد. او نوشت كه "...روستا هاى انقلابى مىتوانند شهرها را محاصره كنند كار در روستا بايد نقش درجه اول را در جنبش انقلابى چين بازى مى كند وكاردرشهر نقش درجه دوم را" مائو اين ايده را همچنين زمانيكه او در  مورد نقش دهقانان در دولت صحبت كرد، بيان نمود. او گفته است كه تمام احزاب و نيرو هاى سياسى بايد تابع دهقانان و نظرات آنها باشند." ميليونها دهقان مانند يك طوفان قدرتمند به پا خواهند خاست، نيروئىكه اينقدر تند وخشن است كه هيچ قدرتى قادرنخواهد بودكه جلو آن را بگيردآنها هر حزب و هرگروه انقلابى، هر انقلابى را به آزمايش خواهند گذارد، كه يا نظرات آنان را قبول كنند يا آنانرا ردكنند."طبق گفته مائو اين دهقانان و نه  كارگران هستند كه بايد نقش رهبرى را در انقلاب داشته باشند"(2)

چنين است طرزتفكرخوجه. ما مى پرسيم كه اولا دركجا گفته شده در هركشورى مركز عمده كارحزب بايد درشهرهاباشد؟ اگر انقلاب در كشورى صورت گيرد كه 80% جمعيت آن دهقانان باشند، اگر انقلاب ازشهرها به بيرون رانده شده است، اگر جنبش بطورموقت در حالت نزول است و اگر امكان آن موجود است كه قدرت سياسى سرخ در روستا بر قرارشود(همانندچين)، چگونه مى توان گفت كه "مركز عمده كارحزب" را در روستا گذاردن غلط است يا تدوين استراتژى محاصره شهرها از طريق دهات غلط است؟ درچنين شرايطى غفلت از انجام چنين كارى فقط مى تواند مساوى با سياست آوانتوريستى كه به تسليم در مقابل دشمن خواهد انجاميد، چرا كه خط "چپ" تمركز درشهرها و امتناع از"محاصره شهرها ازطريق دهات"، خطى است كه نمى تواند نيروها را براى انقلاب درشرايط كنكرت چين بسيج كند.  

حمله خوجه به نقل معروف مائو كه از مقاله"گزارش در مورد جنبش دهقانى حونان"آمده نيز افشاگرانه است. اين اثركلاسيك مائو تاريخا توسط رويزيونيست ها ازچن دوسيو تا وان مين تا مرتدين رويزيونيست شوروى به زيرحمله كشيده شده است.

بحث مائو در اين مقاله آن نيست كه پرولتاريا نبايد دهقانان را رهبرى كند، بلكه كاملا بعكس. او عمدتا عليه انحرافات راست مبارزه ميكرد (انحرافات راست در فرم و مضمون). اين انحراف راست در رهبرى حزب معتقد بودند كه جنبش دهقانان وحشتناك است، يا اينكه"دچار افراط" شده است. آنهايي كه مىگفتند جنبش دهقانى"دچار افراط" شده از اين مى ترسيدند كه ائتلاف با بورژوازى ملى (درشكل گوميندان) بخطر بيفتد و از اين نظر معتقد بودند كه با جنبش دهقانى بايد مخالفت كرده يا حداقل با آن با بى تفاوتى برخورد كنند و آنرا ملايم سازند.

زمانى كه خوجه از مائو اين نقل قول را مي آورد: "هرحزبىانقلابى و هر رفيق انقلابى به آزمايش گذارده شده و طبق تصميم شان قبول يا رد خواهندشد"، عمدتا جملات بعدى مائو حذف مى كند. اين جملات از اين قرارند:

"سه آلترناتيو وجود دارد. در راس آنان قرارگرفتن و آنان را رهبرى كردن. از آنان دنباله روى كردن. و يا نق زدن و انتقاد كردن، يا برسرراه آنان ايستادن و با آن مخالفت كردن. هرچينى آزاد است كه تصميم گيرى كند، اما وقايع همه را وادار به تصميم گيرى سريع خواهد كرد."(3)

بنابراين روشن است كه مائو چه مى گويد (البته وقتى نقل قول هاى او توسط خوجه قصابى نشود)، آنچه كه مائو مى گويد رهبرى حزب توسط دهقانان نيست، بلكه بالعكس عبارتست از گام پيش گذاردن و در راس توفان جنبش دهقانى قرارگرفتن.

خود استالين عليه همان انحرافاتى كه اعضاى رهبرى حزب كمونيست چين به آن دچار بودند صحبت كرد:

"من مى دانم كه يكسرى گوميندانيست و حتى كمونيست هاى چين هستند كه اعتقادى به دامن زدن به انقلاب در روستا ندارند، چرا كه آنان مى ترسند اگر دهقانان بدرون انقلاب كشيده شوند جبهه ضد امپرياليستى بهم بخورد. رفقا اين اشتباه عميقى استمن فكر مىكنم زمان آنست كه از بيروحى و"بيطرفى" نسبت به دهقانان بدرآئيد."(4)

انزجار انور خوجه از دهقانان و كم بهادادن به نقش رهبرى آنان در انقلاب كشورهايىمانند چين مرتبط است با عجز او دردرك ماهيت اين انقلابات. اين نه مائو بلكه لنين و استالين بودند براى اولين بار اين تز را مطرح كردندكه انقلابات دركشورهاى آسيا، انقلابات بورژوا دموكراتيك بوده و دو هدف را دربردارند: بيرون راندن امپرياليسم خارجى و در هم شكستن آن بخش هايى از طبقه سرمايه داركه مرتبط با آن مى باشند؛ و حل مسئله زمين يعنى محو بقاياى فئوداليسم  و به عمل در آوردن شعار زمين به كشتگر.

يكبار ديگر از استالين نقل مي كنيم: "كمينترن بر اين اعتقاد بود و هست كه شالوده انقلاب درچين در دوره حاضر (1927) عبارت است از انقلاب ارضى دهقانى."(5)

خوجه چنين اتهام مي زند: "مائوتسه دون هرگز قادر نبود كه ارتباط تنگاتنگ انقلاب پرولترى و انقلاب بورژوا_دموكراتيك را بفهمد و تشريح كند. برخلاف تئورى ماركسيستى-لنينيستى كه بطور علمى ثابت نموده است ديوار چينى بين انقلاب سوسياليستى و انقلاب بورژواد_ موكراتيك موجود نيست و اين دو انقلاب توسط يك دوره طولانى از هم جدا نمي شوند، مائوتسه دون مي گويد: "متحول كردن انقلاب دموكراتيك ما به انقلاب سوسياليستى مسئله اى مربوط به آينده است ...در مورد اينكه گذار كى انجام خواهد شد.ممكن است كه خيلى طول بكشد. ما نبايد اين گذار را انجام دهيم تا زماني كه شرايط لازم سياسى و اقتصادى مهيا باشند و تا زمانيكه براى اكثريت عظيم مردم ما مثمر ثمر بوده و ضررمند نباشد."(8)

سئوال اينجاست كه در آن نقطه چين، خوجه چه چيزها را حذف كرده است در اولى اين جمله مائوحذف شده است : "درآينده انقلاب دموكراتيك بطور اجتناب ناپذيرى متحول خواهد شد." در دومى اينرا حذف كرده است: "اينكه گذار چه زمانى صورت خواهدگرفت، وابسته خواهد بود به اينكه كى شرايط لازم فراهم مى آيد و اين امر ممكن است طول بكشد."(9)[2]

بنابراين مى بينيم كه خوجه دو نكته مهم را حذف كرده است 1- اينكه گذار به انقلاب سوسياليستى اجتناب ناپذير است 2- اين گذار وابسته است به مهيا بودن شرايط لازم.

خوجه ادامه داده و مىگويد:"مائوتسه دون، طرفدار اين مقوله ماركسيستى بود،كه انقلاب بورژوا دموكراتيك به انقلاب سوسياليستى متحول  نمى شود حتى پس از رهايى. بنابراين مائو درسال 1940گفت: "انقلاب چين بايد الزاما از مرحله دموكراسى نوين و سپس مرحله سوسياليسم گذركند. از ايندو مرحله اول نيازمند يك دوره نسبتا طولانى خواهد بود"(10)

براى راحتى خواننده تمام پاراگرافى كه خوجه "نقل"مى كند از ترجمه رسمى چينى بدون دستنويس هاى خوجه اينجا مى آوريم:"بدون شك انقلاب حاضر اولين گام است كه در دوره بعد به دومين گام يعنى سوسياليسم تغيير خواهديافت. و تنها راه نجات چين ، سوسياليسم است اما امروزه زمان وارد شدن به سوسياليسم هنوز نرسيده است. وظيفه حاضرانقلاب درچين عبارت است از جنگ عليه امپرياليسم و فئوداليسم  و تا زمانى كه اين وظيفه انجام نگرفته سوسياليسم مطرح نيست. انقلاب چين نمى تواند درابتدا دموكراسى نوين و سپس سوسياليسم را از سر نگذراند. مضافا گام اول نيازمند يك زمان طولانى خواهد بود و نمي تواند يكشبه انجام گيرد. ما اتوپيست نمى باشيم و نمى توانيم خود را از شرايط واقعى كه درمقابل ما هست جدا سازيم."(11)

بنابراين يكبار ديگر روشن ميشود كه خوجه سعى مىكند هر مطلبى را تحريف كند. و سخنان مائو را كه انقلاب دموكراتيك به انقلاب سوسياليستى گذر مى كند را تحريف مى كند.

خوجه وقتى مى گويد كه "ديوارچين دو مرحله انقلاب را از هم جدا نمى كند، راست مى گويد. اما او في الواقع بدنبال آنست كه اين واقعيت را نفىكندكه دو مرحله متمايز انقلاب موجود است كه هر كدام الزاما دربرگيرنده ائتلاف نيروهاى طبقاتى متفاوت از يكديگر و وظايف متفاوت مى باشند. خوجه سعى مى كند كه همه چيز را قاطى كرده و دو در يك كند. ودرنتيجه يك انقلاب دموكراتيك - سوسياليستى بى شكل را ارائه ميدهد كه مختصاتش بطور اساسى درهر دو نوع كشورهاى امپرياليستى و تحت سلطه يكى است.

خط خوجه آنقدر التقاط و سردرگم است كه امكان تشخيص آنكه دقيقا چه مى گويد وجود ندارد. آيا انقلاب چين قبل از 1949 انقلاب سوسياليستى بود؟يا بايد انقلاب سوسياليستى باشد؟ آيا او دارد خط برخى از رهبران حزب كمونيست چين كه مى گفتند انقلاب بورژوايى با كسب قدرت در يكى دو ايالت كليدى ، به انقلاب سوسياليستى گذر مى كند (و مقدارى توسط كمينترن حمايت ميشوند)، را تكرار مى كند؟ يا مسئله اينست كه مائو نفهميد كه با كسب سراسرى قدرت انقلاب به انقلاب سوسياليستى گذر مىكند؟ بهر حال ما خواهيم ديد كه اين نه خوجه و وان مين بلكه مائو بودكه درست مى گفت.[3]

عمدا خوجه اين واقعيت كه انقلاب سوسياليستى مى تواند وظايف دموكراتيك نيز داشته باشد (انقلاب اكتبر مثال خوبيست) را بامقوله انقلاب بورژوادموكراتيك مخدوش ميسازد. اين تعحب آور نيست كه درآغازكتابش كه خوجه نسخه هاى خود را براى انقلاب درهركدام از كشورهاى جهان مى پيچد، هيچ نشانى ازدرك اين مسئله ندارد، بلكه يك آش شله قلمكار است.

"اين ارتباط (بين انقلاب پرولترى درغرب و مبارزه دركشور هاى مستعمره و وابسته - توضيح از نويسنده) باتوجه به اين امركه سيستم استعمارى كهن درهم شكسته شده، اكثر خلقها گام هاى بزرگى را بسوى استقلال از طريق ايجاد دول ملى خودشان برداشته اند و مى خواهند فراتر از آن بروند، روشن و روشن تر شده است. آنها خواهان انهدام سيستم نواستعمارى، وابستگى به امپرياليسم و هرگونه استثمار سرمايه خارجى مى باشند. آنها خواهان تماميت ارضى و استقلال اقتصادى و سياسى مى باشند. اين هم اكنون ثابت شده است كه چنين آمالى ميتواند متحقق شوند و چنين اهدافى مى تواند بدست آيند فقط از طريق نابودكردن هر گونه سلطه خارجى و وابستگى به خارجى ها و از طريق انهدام ستم و استثمار توسط حكام بورژوا و ملاك بومي.

بنابراين، انقلاب دموكراتيك_ملى، ضد امپرياليستى، رهايىملى با انقلاب سوسياليستى مرتبط است، چرا كه برامپرياليسم و ارتجاع كه دشمنان مشترك پرولتاريا و خلق هاى هستند ضربه مى زنند، اين انقلابات همچنين راه را براى تحولات اجتماعي عظيم بازكرده و به پيروزى انقلاب سوسياليستى  يارى مى رسانند. وبالعكس انقلابات سوسياليستى با ضربه زدن بر بورژوازى امپرياليستى، با نابودكردن مواضع اقتصادى، سياسى اش شرايط مساعدى را براى پيروزى جنبش هاى رهائي بخش ايجادكرده و تسهيل مىنمايد".(15)

عليرغم اشاره خوجه دراينجابه"حكام ملاك" آنچه كه بطور واضع دراينجا غايب است و درواقع در كل كتاب خوجه غايب است، عبارتست از هر گونه بحثى در مورد كاراكتر ضد فئودالى انقلاب در بسيارى ازكشورهاى آسيا، آفريقا، آمريكاى لاتن. چراكه بخصوص مبارزه عليه فئوداليسم است كه به انقلاب دموكراتيك كاراكتر بورژوائى مى دهد.

در جمله بالا انورخوجه مىكوشد كه انقلاب سوسياليستى را با انقلاب بورژوا_دموكراتيك با گفتن اينكه استقلال، تماميت ارضى و غيره تنها مى تواند" از طريق محو ستم بورژوازى محلى و حكام زميندار بزرگ" بدست آيد، درهم تركيب نمايد. البته اين درست است كه در تحليل نهايى رهايي از امپرياليسم وابسته به انقلاب سوسياليستى است. مائو بارها براين نكته تاكيدگذارد. بالاخص درآن جمله معروفش كه گفت "تنها سوسياليسم مى تواند چين را نجات دهد." اما اين واقعيت كماكان موجود است كه انقلاب سوسياليستى و انقلاب بورژوا_دموكراتيك يكى نبوده و دردومى يكسرى نيرو هاى بورژوا (استثمارگر) ميتوانند نقش مثبتى بازى كنند.

جالب آنجاست كه عليرغم ادعاى خوجه در مورد ميراث دار استالين بودن، اين استالين است كه در پلميك خود با يك مرتد ديگر اشتباهات خوجه در مورد انقلاب چين را مورد نقد قرار مي دهد:" اشتباه اساسى تروتسكى(و در نتيجه اپوزيسيون) آنست كه به انقلاب ارضى درچين كم بها مى دهند وكاراكتر بورژوا _دمومكراتيك آنرا نمى فهمند، آنها موجود بودن پيش شرط هاى يك انقلاب ارضى درچين را كه مليونها نفر را قادر است دربر بگيرد، نفى مى كنند و به نقش دهقانان در انقلاب چين كم بها مى دهند."(16)

برخلاف اعتراضات خوجه اين دقيقا خود مائو بود كه رابطه بين مراحل بورژوادموكراتيك و سوسياليستى انقلاب را تشريح كرد. اول، مائو با اتكا‌ء برتزهاى لنينيستى  پايه اى مبنى بر اينكه درعصر امپرياليسم و انقلاب پرولترى (يعنى از انقلاب اكتبر روسيه در 1917به بعد)، انقلابات بورژوا_دمكراتيك دركشورهاى مستعمره  و وابسته ديگر بخشى از انقلاب بورژوا_دمكراتيك كهن نبوده بلكه بخشى از انقلاب نوين جهانى پرولترى مى باشد تكيه كرد وآنها را تكامل داد.

مائو بارها و بارها تاكيد كردكه بورژوازى ملى در چين و در كشورهايى همانند آن نمى توانند انقلاب بورژوا-دمكراتيك را بسوى پيروزى رهنمون شوند و بخاطر اينكه امپرياليسم بر آن ناروائى مىكند، تضادهائى با آن دارد. بنابراين هر ازچند گاهى به صفوف مبارزه انقلابى مى پيوندند. اما دقيقا بخاطر آنكه بورژوازى ملى ضعيف بوده و از نظر اقتصادى و سياسى يك طبقه سست عنصر(متزلزل) مى باشد، بخاطر آنكه بندهايى با بورژوزى بزرگ (كمپرادور) و مالكيت ارضى دارد. هميشه دربهترين حالت درنوسان بوده وبرخى اوقات تسليم نيرو هاى امپرياليسم وارتجاع داخلى خواهدكرد.

از اين جهت پرولتاريا بايد مردم را- اول از همه و بيش از همه دهقانان را- درپيشبرد انقلاب دموكراتيك رهبرىكند. در واقع مائو خاطرنشان مى سازد آنچه كه انقلاب چين را يك انقلاب دموكراتيك نوين (و نه كهن) مى كند دقيقا بخاطر آنست كه توسط پرولتاريا و پيشاهنگش يعنى  حزب كمونيست رهبرى مى شود و اينكه اين انقلاب دموكراتيك به "برقرارى جامعه سرمايه دارى ودولتى تحت ديكتاتورى بورژوازى منجر نخواهد شد، بلكه"اين انقلاب فى الواقع به هدف بازكردن راه گسترده ترى براى رشد سوسياليسم خدمت مى كند."(17)

مائو اضافه كرد: "اگرچه انقلاب چين دراين مرحله (همراه با زيرمراحل بسيارش) نوع نوينى از انقلاب بورژوا_دمكراتيك مى باشد و هنوز خودش يك انقلاب سوسياليستى پرولترى درخصلت اجتماعى اش نمى باشد، اما مدتهاست كه بخشى از انقلاب پرولترى-سوسياليستى جهان شده است و حتى اكنون بخشى از انقلاب جهانى ومتحد بزرگ آنست. اولين گام يامرحله در انقلاب ما مسلما برقرارى يك جامعه سرمايه دارى تحت ديكتاتورى بورژوازى چين نبوده و نمى تواند باشد، بلكه به برقرارى يك جامعه دموكراتيك نوين تحت ديكتاتورى مشترك تمام طبقات  انقلابى چين، زير رهبرى پرولتارياى چين منجر خواهد شد. سپس انقلاب به مرحله دومش پيشروى خواهدكرد، جائى كه جامعه سوسياليستى درچين برقرارخواهد گشت.

اين كاراكتر اساسى انقلاب چين درحال حاضر مى باشد. كاراكتر پروسه انقلابى نوين در 20 سال گذشته (از جنبش 4مه 1919) و جوهر زنده كنكرتش مى باشد."(18)

مائو همواره بر رابطه واقعى بين انقلاب بورژوا_دموكراتيك و انقلاب سوسياليستى تاكيد كرد؛ او تاكيد كرد كه فقط تكميل انقلاب دموكراتيك (يعنى مغلوب ساختن امپرياليسم و فئوداليسم) راه را براى انقلاب سوسياليستى كه بدون پيش شرط هايى نمى تواند برقرارگردد، باز مى كند. اما مضافا مائو تاكيد كرد كه آنچه گذار از انقلاب دموكراتيك به مرحله انقلاب سوسياليستى را امكان پذير مىكند، عبارتست از رهبرى پرولتاريا وحزب آن.

اين تعجب آور نيست كه انور خوجه نه تنها ازدرك ماهيت مرحله اول انقلاب چين عاجز است، بلكه همچنين به خط نظامى مائوتسه دون يعنى جنگ خلق كه دقيقا برفهم شرايط انقلاب در چين استوار بود ، حمله مىكند . خوجه مىگويد : "بر طبق شرايط كنكرت هركشور و اوضاع بطور كلى، خيزش مسلحانه مىتواند يك برآمد ناگهانى يا يك پروسه  انقلابى طولانى مدت باشد. اما نمى تواند يك پروسه بى انتها بدون دورنما آنگونه كه (تئورى جنگ دراز مدت خلق) مائو تصوير مىكند، باشد. اگر شما تعليمات ماركس، انگلس، لنين و استالين را درمورد قيام مسلحانه انقلابى با تئورى مائو درباره"جنگ خلق" مقايسه كنيد، خصلت ضد ماركسيستى، ضد لنينيستى، ضد علمى اين تئورى آشكار ميگردد. آموزه هاى م- ل در مورد قيام مسلحانه مبتنى مى باشد بر تركيب تنگاتنگ مبارزه درشهربا مبارزه در روستا تحت رهبرى طبقه كارگر و حزب انقلابيش.

 تئورى مائو درمخالفت با نقش رهبرى پرولتاريا در انقلاب روستا را تنها پايگاه قيام مسلحانه قلمدادكرده و برمبارزه مسلحانه توده هاى كارگر درشهر چشم فرو مىبندد. اينگونه موعظه مىكند كه روستا بايد شهر را كه نقطه قوت بورژوازى ضدانقلابيست، به محاصره در آورد. اين بيان بى اعتمادى به طبقه كارگر، نفى نقش رهبرى آن مى باشد."(19)

جالب است! بيانات بالا اعتراضات قبلىخوجه را درمورد اينكه مائو مرحله انقلاب دموكراتيك را "طولانى" مى بيند، روشن تر مىسازد.

خوجه ادعا مىكند كه مائو فراخوان يك جنگ بى پايان"بدون دورنما"را ميدهد. اين بسيار خنده داراست. آنچه را كه مائو روشن كرد اين بودكه جنگ شكل پايه اى براى پيشبرد انقلاب تا زمانى كه اهداف اوليه اش (يعنى بطورخاص، بيرون راندن امپرياليسم وحل مسئله زمين) كامل شود، خواهد بود. درانتقاد خوجه از جنگ خلق جوهر راست موضعگيرى "چپ" او بشدت بچشم مى خورد. جالب است از خوجه بپرسيم كه بنظر او انقلاب چين پس ازشكست انقلاب در 27-1924، يعنى زمانيكه ضد انقلاب درشهرها پيروز شد وكمونيست ها قتل عام شدند، چه سيرى  را بايد پيش مى گرفت؟ ظاهرا درست كردن مناطق پايگاهى درروستا تا زمانيكه "بدون دورنما " نماند خوب است- كه ما فقط ميتوانيم آنرا (يعنى با"دورنما"بودن را) دست يابى به پيروزى سريع (در عرض چند سال) معنى كنيم! در واقع اين خط وان مين بود كه به ارتش سرخ دستور داد كه مرتبا دست به تعرض بزند و ميگفت كه دشمن درحال از هم گسيختگى است و پيروزى نزديك را پيش بينى ميكرد. نتيجه آن بود كه انقلاب چين متحمل يك شكست بزرگ، وازكف دادن تمام مناطق پايگاهى در جنوب چين شد و الزاماگام به راه پيمائى طولانى مىگذارد.

بجرئت مى توان گفت كه طبق ديدگاه انورخوجه تا زمانى كه دورنماى پيروزى فى الفور در افق نمايان نباشد، دست زدن به مبارزه مسلحانه غير ممكن است. اگر امكان گرفتن سريع شهرها نباشد؛ پس برقرارى مناطق سرخ در روستا عبارتست از فراموش كردن طبقه كارگر و ازكف دادن اعتماد به نقش استراتژيك او. اين تفكرى عميقا مكانيكى است. اپورتونيستها ى حزب كمونيست چين (بالاخص تروتسكيستها) كه عين همين استدلالات را مى آورند، امااين وان مين بود كه ازجايگاه خود درمسكو، حتى پس ازاينكه تاريخ ورشكستگى چنين نظراتى را ثابت كرده بود، اين استدلالات را موعظه مىكرد.

از نظر خوجه حزب كمونيست چين بايد ارتش سرخ را منحل ميكرد يا اگر چنين نمىكرد بايد دست به حملات عجولانه وخودكشى مانند به شهرها مي زد- درست زمانى كه شرايط براى پيروزى سراسرى مناسب نبود، كه اين بنوبه خود مساوى بود با منحل كردن ارتش سرخ. آياخوجه واقعا معتقد است كه اگر مناطق پايگاهى در روستا نبود، اگر حزب كمونيست تحت فشارهاى ترور سفيد به نيروهاى پراكنده اى كه درحال پيشروى كارعلنى و غيرعلنى درشهربود تنزل مى يافت،" هژمونى پرولتاريا" بهتر اعمال ميشد؟ آيا واقعا حقيقت دارد كه چنان وضعى رشد يك برآمد سراسرى درچين را سرعت مىبخشيد؟ آيا اين سياست مائو مبنى بر استقرار مناطق پايگاهى نبود كه به آماده شدن شهرها براى تسخير درزمانى ديگركمك كرد ؟

بايد از خوجه پرسيد كه كجاى نوشته هاى ماركس،انگلس، لنين، يااستالين خط روشنى در مورد اينكه دركشورهاى مانند چين طريق مبارزه مسلحانه براى كسب قدرت چيست، پيدا كرد؟ بر خلاف خوجه، رهبران بزرگ پرولتارياطرفدار شرط بندى برروى اوضاع فرضى كه هنوز نرسيده نبودند. از آنجائيكه درچنين كشورى قبل از انقلاب چين هرگز انقلابى تحت رهبرى طبقه كارگر انجام نشده بود، آيا واقعا احمقانه نيست كه كسى سعى كند نوشته هاى مائو را با نوشته هاى نظامى رهبران م- ل قبلى مقايسه كند تا اشتباهات مائوكشف كند؟ فى الواقع وقتى چنين كنيم (مقايسه كنيم) چيزى ديگرى كشف خواهيم كرد و آن اينكه مائو بيش از همه معلمين بزرگ قبلى نه تنها پروسه جنگ انقلابى درچين را تحليل كردبلكه همچنين خدمات بى نظيرى را به خط ماركسيستى در مورد امور نظامى كرد.(20) چنين امرى تعجب آور نيست چرا كه مائو تجربه اى بمراتب عظيمتر ازهركدام از رهبران قبلى در پيشبرد جنگ انقلابى داشت. بايد گفته استالين را دراين مورد به خوجه يادآورى كرد: او درسال 1926 گفت كه "درچين انقلاب مسلح در حال جنگ با ضد انقلاب مسلح است. اين يكى از ويژه گى هاى خاص و يكى از امتيازات انقلاب چين است."(21)

دگما_ رويزيونيسم خوجه نمىگذارد كه او رابطه بين سياست و جنگ را بفهمد. از آنجائىكه درنظر او دوجنبه اضداد نمى توانند به يكديگر تبديل شوند، اونمى فهمد كه جنگ انقلابى درچين، خود ابزارعمده پيشبردكارسياسى درمقياس گسترده درميان توده هابود. مائواين نكته را درارزيابيش از راه پيمائى طولانى بروشنى توضيع داد:   

"راه پيمائى طولانى درصحفات تاريخ نخستين راه پيمائى درنوع خود است، راه پيمائى طولانى يك مانيفست است، گروه تبليغات است، ماشين بذر افشانىست راه پيمائى طولانى يك مانيفست است. اين راه پيمائى به سراسر جهان اعلام كردكه ارتش سرخ يك ارتش قهرمان است و امپرياليست ها و نوكران آنها، چيانكايچك و نظايرش بهيچ دردى نمى خورد.راه پيمائى طولانى همچنين يك گروه تبليغات است .اين راه پيمائى به دويست ميليون مردم يازده استان خبر داد كه راه ارتش سرخ يگانه راه آزادى است. بدون اين راه پيمائى طولانى چگونه توده هاى وسيع مردم مى توانستند به اين سرعت بوجود حقيقت بزرگى در ارتش سرخ تجسم يافته پى ببرند؟ و باز راه پيمائى طولانى ماشين بذر افشانى است، زيرا كه در يازده استان بذرهاي افشانده كه خواهند روئيد، برگ و گل و ميوه خواهندداشت ودرآينده حاصل خواهند دادچه كسى آن را بسوى پيروزى رهنمون كرد؟ حزب كمونيست. بدون وجود حزب كمونيست يك چنين راه پيمائى طولانى غير قابل تصور بود."(22)

از اينجا مى توان ديد كه جنگ انقلابى صرفا يك امر نظامى نبود بلكه شكل عمده مبارزه طبقاتى درچين بود. آنهائى كه اصرار مىكردند كه انقلاب بايد برطبق مدل انقلاب روسيه جلو برود_ يعنى يك دوره طولانى تدارك كه در آن مبارزه عمدتا شكل سياسى و نه نظامى داشت، و سپس قيام و جنگ داخلى - درواقع طبقه كارگر چين را محكوم به انقلاب نكردن مى نمودند.

  خوجه اعلام مىكند كه كل خط مائو مبنى بر محاصره شهرها ازطريق روستابه معناى كنارگذاردن هژمونى پرولتارياست. حقيقت آن است كه دست نزدن به مبارزه مسلحانه در روستا مساوى مى بود با كنار گذاردن و رهبرى (هژمونى) پرولتاريا برانقلاب بالاخص برصدها ميليون دهقان چينى.

هژمونى پرولتاريا بالاتر از هرچيز عبارتست از رهبرى حزب سياسى پيشاهنگ او يعنى حزب كمونيست. اين بمعناى آن نيست كه لزوما پرولتاريا نيروى عمده انقلاب است. رهبرى پرولتاريا يعنى جلب توده هاى ستمديده بزير پرچم طبقه كارگر، به سوى برنامه او براى انقلاب. درشرايط كنكرت چين، اين براى پرولتاريا بمعناى آن بود كه ازطريق حزبش در راس مبارزه عليه امپرياليسم و فئوداليسم قرار گرقته و در همان حال توان سياسى مستقل حزب كمونيستش _ كه تنها اين مى تواند انقلاب را بسوى پيروزى و سوسياليستم رهنمون شود_ را بسازد. با اين ديد، دست نزدن به جنگ درروستا مساوى مىبود با اينكه پرولتاريا رهبرى دهقانان را نگرفته و انقلاب بالاجبار دچار شكست مى شد. چرا كه انقلاب نمى توانست اول درشهرها پيروز شود و سپس به روستا گسترش يابد_ يعنى همانطوركه در روسيه شد؟ چرا كه شهرها نه تنها (به قول انور خوجه) بمثابه نقطه قوت ضد انقلاب نگريسته ميشد، بلكه بواقع شهرها چنين نقاط قوتى بودند. شهرها مركز تجمع سربازان دشمن بوده، و بسادگى براى سربازان قدرت هاى امپرياليستى قابل دسترسى بود وآنها بطورموثرى مى توانستند به ارتجاع محلى درشهرها كمك برسانند. طبقه كارگر هم درشهرها متمركزبود، اما به اندازه كافى قوى نبود و شرايط براى اينكه بتواند دست به قيام زده و درآن پيروز شود وبعد قدرت را نگه دارد، آماده نبود. در واقع كارگران دست به چنين قيام هايى زدند كه همه بخون كشيده شدند.

براى مقايسه ميتوان اوضاع جهانى را بطوركلىدرنظرگرفت. ماركس و انگلس چنين احساس مىكردند (واين به مثابه"اصل" ماركسيستى موردقبول بود) كه انقلاب اول دركشورهاى اروپاى غربى كه داراى بيشترين حد از رشد سرمايه دارى مى باشد، صورت خواهد گرفت. فقط درزمان لنين و انقلاب اكتبر بود كه اين تزمطرح شد كه انقلاب ابتدا در حلقه ضعيف سيستم امپرياليستى تكوين خواهد يافت. كائوتسكى، اين"ماركسيست ارتدكس"، كه به لنين تهمت زد كه او با اعتقاد يافتن به اينكه انقلاب پرولترى مى تواند، فى الواقع، اول درجامعه دهقانى مانند روسيه انجام شود، دست از پرولتارياكشيده است. البته انقلاب اكتبردرستى حرف لنين را ثابت كرد ودرچين، روستا نه تنها محل تمركز تضاد مركزى (مسئله زمين) انقلاب دموكراتيك بود و با حل آن بودكه اين انقلاب كامل ميشد، بلكه دراينجا بود كه قدرت مرتجعين درضعيف ترين سطح خود بوده ودراينجا بود كه پرولتاريا مى توانست توده هاى مردم را دراستقرار و نگاهدارى قدرت سياسى هدايت كند.

خوجه تلاش مىكند كه اينطور بنماياند كه مائو معتقد بود در هر كشورى راه پيروزى در محاصره شهرها ازطريق دهات است . بالعكس، مائو بطورمشخص گفت كه مدل انقلاب اكتبر و يا قيام درشهرها، راه قدرت دركشورهاى امپرياليستى خواهد بود. مضافا، مائو هرگز نگفت كه در تمام كشورها وابسته و مستعمره انقلاب ازاين طريق تكوين خواهد يافت. درابتدا او براين عقيده بود كه چنين راهى به دلايل مشخص گوناگون اى فقط براى چين صادق است. (دلايل گوناگونى كه او مفصلا تحليل كرد، از آن جمله اينكه چين يك كشور مستعمره نبوده بلكه نيمه مستعمره اى است كه قدرت هاى امپرياليستى گوناگون براى به انقياد در آوردن آن رقابت مى كنند، پهناورى چين امكان مانوردادن را فراهم مىكند وغيره). معهذا تكوين مبارزات انقلابى، بالاخص در آسيا، بطورقطع ثابت كرده است كه خط مائو درمورد جنگ خلق، در مورد محاصره شهرها ازطريق روستا، وغيره كاربست بسيار گسترده تر ازچين دارد. اگرچه راه بسوى قدرت هرگز دردوكشورعينا يكى نخواهد بود، اما روشن است كه مبارزه مسلحانه، مثلادر ويتنام اساسا برطبق خطوط بيان شده توسط مائوجلو نخواهد رفت.

در حاليكه مطمئنا راه جنگ خلق كه درآن روستا شهر را محاصره مىكند براى تمام كشورهاى آسيا، آمريكاى لاتين وآفريقا جهانشمول نخواهد بود، اما بهمان اندازه با اطمينان مىتوان گفت كه اين راه، راهى است كه بسيارى از خلقها درآن گام گذارده اند و راه پيروزى در بسيارى ازآنها، نه اكثرا، اين راه خواهدبود. ضديت با خط جنگ خلق مائو را به يك اصل بدل كردن عبارتست ازضديت با انقلاب دركشورهاى تحت سلطه. خوجه اتهام ميزندكه:

"طبقه دهقانان، خرده بورژواى، نمى تواند پرولتاريا را رهبرى كند. غير ازاين گفتن و عمل كردن مساوى ست با ضد ماركسيسم _ لنينيسم بودن. اينجاست منبع عمده نظرات ضد ماركسيتى مائوتسه دون، كه تاثيرات منفى بر روى كل انقلاب چين داشته است."(23)

البته خوجه نميتواند هيچگونه شاهدى ارائه دهد كه مائو فكرميكرد دهقانان بايد طبقه كارگر را هدايت كنند_ در واقع تمام نوشته هاى مائو خلاف اينها را بسيار واضح نشان ميدهد و اين نكته دهها بار در نوشته هاى مائو تكرار شده است. خوجه تنها يك كار مى تواند بكند و آن اينكه بگويد چون مائو معتقد بودكه تمركزكار حزب بايد در روستا باشد،كه انقلاب ارضى تضاد عمده داخلى است كه بايد توسط انقلاب دمكراتيك حل شود؛ پس مائو بايد بر اين باور بوده باشدكه دهقانان كارگران را رهبرىكنند! مائوخيلى روشن و بدرستى گفت كه "در انقلاب چين نيمه مستعمره، مبارزه دهقانان اگرتحت رهبرى طبقه كارگر نباشد قطعا شكست خواهد خورد و چنانچه مبارزه دهقانان از نيروهاى كارگران سبقت بجويد، هرگزضررى به انقلاب نخواهد رسيد."(24) اين استدلال كه رهبرى پرولتاريا الزام آور مىسازد كه تا خيزگرفتن جنبش كارگرى به مبارزه دهقانى نبايد پرداخت و يا بايد آنرا مهاركرد، خيانت به انقلاب است.

در واقع مائو مبارزه اى حاد را براى تضمين سلطه ايدئولوژى پرولترى،  ماركسيسم _ لنينيسم به پيش برد و هژمونى آن را درحزب اعمال كرد و بطور لاينقطع عليه هرگونه انحراف بورژوايى و خرده بورژوايى كه در صفوف حزب ظاهر گشت، مبارزه نمود (درهردو مرحله انقلاب). او انحرافات مختلف را تحليل كرد و پايه طبقاتى آنان را در جامعه روشن نمود (چيزى كه خوجه كاملا عاجز از آن است وقتى كه نوبت به تحليل طبقاتى درجامعه سوسياليستى مى رسد) ، درمبارزه عليه انحراف خرده بورژوايى واقع در حزب كمونيست چين (كه بالاخص توسط قهرمان خوجه يعنى  وان مين  نمايندگى ميشد). مائونكاتى را مطرح ميسازد كه با بحث در مورد بينش خوجه مناسبت دارد:

"اول، شيوه تفكر. بطوركلي، خرده بورژوازى زمان برخورد وحل مشكلى سوبژكتيويستى و يكجانبه فكر مى كند، يعنى ازتصوير عينى و كامل توانايى هاى نسبى طبقات گذشته و آرزوهاى ذهنى، دركهاى حسى و روياهاى بى پايه و اساس خود را بجاى شرايط واقعي مىنشاند، يك جنبه را بجاى تمامى جوانب، يك جز را بجاى كل و يك درخت را بجاى جنگل مى نشاند. روشنفكران خرده بورژوا جدا از پروسه عملى توليد گرايش به تزگرائى دارند (يعنى كسى كه بدون توجه به مقتضات مىخواهد نظريات خود را به اجرا درآورد) چرا كه آنها فقط ازكتابها چيز يادگرفته اند و فاقد دانش عملى مى باشند. خرده بورژوازى كه باتوليد سروكار دارد گرايش به امپريسم (تجربه گرايى) دارد؛ اگرچه اينان فاقد دانش حسى نمى باشند، اما درتنگ نظرى، عدم ديسپلين، انفراد وكارآكتر محافظه كارى توليد كنندگان كوچك رنج مىبرند.

دوم، گرايش سياسى. خرده بورژوازى بدليل روش روشن زندگى و شيوه تفكر ذهنى و يك جانبه كه از آن نوع زندگى حاصل ميشود، گرايش دارد به آن كه بين"چپ" و راست نوسان كند. بسيارى از انقلابيون خرده بورژوازى تيپيك آرزومند پيروزى سريع انقلاب،كه تغييرات راديكالى را در وضعيت حاضر آنان بوجود خواهدآورد، مى باشند، درنتيجه آنان حوصله شان از تلاش انقلابى طولانى مدت سر رفته و شديدا به بيانات وشعارهاى انقلابى"چپ" علاقه مند بوده و مستعد آنند كه دراحساسات و اعمالشان سكتاريست يا آوانتوريست شوند. وقتى كه چنين گرايش سياسى خرده بورژوايي درحزب منعكس ميشود به اشتباهات"چپ" فوق الذكردرمورد وظايف انقلابى، پايگاهاى انقلابى، جهتگيرى تاكتيكى و خط نظامى پا مى دهد.

اما تحت شرايط متفاوت، همان يا يك گروه ديگر از انقلابيون خرده بورژوا ممكنست به بدبينى و ياس دچار شوند و بدنبال بورژوازى افتاده و احساسات و نظرات راست اتخاذ كنند. چن دوسيو دردوره آخر انقلاب 27-1924، جان گوتائو در دوره آخر انقلاب ارضى  و ماجراجوئى فرار از دشمن در اوائل دوره راه پيمائى طولانى همه انعكاسات چنين ايده هاى راست خرده بورژوايى درحزب بودند. و يك بارهم پس از آغاز جنگ ضد ژاپنى تسليم طلبى ظاهر شدايدئولوژى خرده بورژوايي طرف بد خود را تحت فشار شرايط متغير درنوسان بين"چپ" و راست، گرايش به افراط و تفريط، خوشخيالى يا اپورتونيسم نشان ميدهد."(25)

بنابراين مى بينيم كه در اين نقل قول مائو دقيقا آگاه بود از شكل انحرافات در درون حزب (انحراف از م- ل) و پايه طبقاتى اين انحرافات را نيز خاطر نشان ساخت. جاى ديگر در همان اثر فوق او به مسئله منشا طبقاتى خورده بورژوايي مي پردازد، آن كسانى كه "از نظر تشكيلاتى به حزب پيوسته اند، اما از نظر ايدئولوژيك نپيوسته و يا كاملا نپيوسته اند و اغلب ليبرال، رفرميست، آنارشىست، بلانكيست، درپوشش ماركسيست - لنينيست بوده و از اين نظر نه تنها فردا قادر به هدايت جنبش  كمونيستى چين بسوى پيروزى  نيستند بلكه حتى امروز نيز قادر به هدايت جنبش دمكراتيك نوين نيستند." او تاكيد كرد كه بايد "آنان را تربيت كرد و عليه آنان بطور جدى بروشنى و باحوصله مبارزه كرد" و درغير اين صورت چنيٍن كسانى "سعى خواهند كرد كه خصائل حزب، خصايل پيشاهنگ پرولتاريا را مانند خصايل خودكرده، و رهبرى را درحزب غصب كنند(26)

البته حزب كمونيست چين تا مدتها با اين مشكل جدى روبرو بود و اين به مقدار زيادى به غصب قدرت توسط رهروان سرمايه دارى در كودتاى 1976 كمك كرد. اين روشن است كه مائو خيلى زود اين مشكل را تشخيص داد و توجه جدى به يافتن اشكال مناسبى براى حفظ كارآكتر پرولترى حزب، معطوف داشت.

اين خوجه و نه مائو، است كه خطى خرده بورژوايي و غيره پرولترى را درمورد انقلاب چين مطرح مىكند، خط خوجه دقيقا همان خطى است كه در فوق مائو آن را بررسى  مىكند، خطى كه درعمل مى تواند فراخوان پيروزى سريع و پيشرويهاى بى ملاحظه دريك مرحله از مبارزه را بدهد و وقتى كه اين كار وعده "دورنماى"پيروزى سريع را نمى دهد به كمونيستها فراخوان ميدهد كه رهبرى دهقانان را ول كنند، و كارخود را درشهرها متمركز كرده و منتظر باشند (يعنى تسليم شوند) تا اينكه"شرايط مساعدترى" بظهور برسد.

   

مائو، كمينترن، شوروي و استالين

انورخوجه براي آن كه مائو را يك ناسيوناليست تنگ نظر و شوونيست چيني تصوير كند، سعي ميكند از برخورد مائو به كمينترن مساله بسازد: اينكه مائو از رهنمودهاي كمينترن بر سر خط عمومي راه انقلاب چين سرپيچي كرد، شوروي را به عنوان “ميهن پرولتارياي جهان” قبول نداشت و جرات انتقاد از استالين به خود داد. نظر خوجه در اين مورد ملغمه اي است از نظرات غلط، حقايق نيمه كاره و دروغهاي آشكار.

هركس آثار مائو را خوانده باشد برايش روشن است كه مائو و حزب كمونيست چين همواره از شوروي و استالين دفاع ميكردند. او  مكررأ شوروي را سرزمين پرولتارياي بين المللي ناميد و كمونيستهاي چيني را با چنين روحيه اي پرورش داد. اين مساله را كسي نميتواند زير سوال ببرد. مائو براستي به اهميت تكان دهنده انقلاب اكتبر پي برده بود. او ميدانست وجود يك دولت نيرومند سوسياليستي در اتحاد شوروي واقعيت تكان دهنده اي است كه در تغيير كل معادلات سياسي كره ارض نقشي پر اهميت بازي كرده است. مائو اظهار داشت كه “آتشبارهاي انقلاب اكتبر ماركسيسم ـ لنينيسم را براي چين به ارمغان آورد.

” و مسلماً با اظهاراتي شبيه آنچه در پايين آورده ميشود، نميتوان ادعا كرد كه مائو اهميت اتحاد شوروي را در پيروزي انقلاب چين دست كم ميگرفت:“محتملا چين بدون همياري سرزمين سوسياليسم و پرولتارياي بين المللي نميتواند به استقلال خود دست يابد؛ يعني بدون كمك اتحاد شوروي و كمكي كه پرولتارياي ژاپن، انگليس، امريكا، فرانسه، آلمان، ايتاليا و پرولتارياي ديگر كشورها از طريق مبارزه شان عليه سرمايه داري تامين ميكنند. اگرچه نميتوان گفت كه پيروزي انقلاب چين بايد در گرو پيروزي انقلاب در ديگر كشورها، يا در يكي دو تا از آنها باشد، اما شكي نيست كه ما بدون نيروي افزوده پرولتارياي كشورهاي ديگر نميتوانيم پيروز شويم. بطور مشخص، كمكهاي شوروي براي پيروزي نهايي چين در جنگ مقاومت ضروري است. رد كردن كمك شوروي، انقلاب را ناكام خواهد كرد.” (27)

تا آنجا كه به استالين و كمينترن مربوط ميشود، مائو با خط عمومي وي در مورد انقلاب چين موافق بود. ديديم چطور بر سر مسائل اصلي انقلاب چين نه مائو بلكه انورخوجه است كه از اصول اساسي فرموله شده توسط استالين منحرف ميشود ـ بويژه در مورد نقش كليدي دهقانان و انقلاب ارضي، خصلت بورژوا دمكراتيك انقلاب و اين اصل كه انقلاب مسلح در برابر ضد انقلاب مسلح صف كشيده است.

آنچه مائو برخلاف اصرار برخي دگماتيستها، بر سرش پافشاري مينمود اين بود كه انقلاب چين نميتواند فتوكپي انقلاب روسيه باشد و فراتر اينكه وظيفه مقابل پاي ما تلفيق اصول اساسي ماركسيسم ـ لنينيسم با شرايط مشخص انقلاب چين است. بعلاوه كاملا روشن است كه استالين و مخصوصا نمايندگان كمينترن در چين وقتي خواستند جهت انقلاب چين را مشخصتر تعيين كنند، در مورد انقلاب چين مرتكب اشتباهات فراوان و متعددي شدند.

اين را ميتوان در موارد زيادي مشاهده نمود. در دوران انقلاب 27 ـ 1924، نمايندگان كمينترن در چين، به ويژه “بورودين” با حمايت از خط “اتحاد به هر قيمت” با گوميندان و چيانكايشك، نقش بسيار بدي در انقلاب بازي كردند. تا آنجا كه مائو گفت “بورودين يك كم راست تر از چن دوسيو قرار داشت و حاضر بود براي رضايت بورژوازي هر كاري بكند، حتي خلع سلاح كارگران كه بالاخره فرمان اين كار را هم صادر نمود.” (28) اگرچه بايد در نظر داشت بورودين  خيلي از مواضع رسمي كمينترن راست تر حركت كرد، اما اين موضوع به تنهايي اشتباهات او را توضيح نميدهد. چيانكايشك را عضو افتخاري كميته اجرايي كمينترن كرده بودند. او اين جايگاه را تا سال 1927 كه ماهيت وي برملا شد، حفظ كرد. از اين گذشته خود استالين انتظارات غير واقع بينانه اي از  حكومت گوميندان در ووهان داشت، (به غلط آن را خرده بورژوائي ارزيابي ميكرد) و فكر ميكرد حتي بعد از پشت كردن چيانكايشك به انقلاب، اين حكومت به اتحاد خود با كمونيستها ادامه خواهد داد.

اين كاملا روشن است كه كمينترن توصيه بدي به حزب كمونيست چين داد. همه علناً به اين موضوع اذعان كرده اند مگر انورخوجه. خود بورودين در سال 1939 به “آنالوئيز استرانگ” گفت “من اشتباه كردم، من انقلاب چين را نفهميدم... خيلي اشتباه كردم.” (29)

حتي بعد از شروع كشتار دهها هزار كمونيست و كارگر، رهبري اپورتونيست راست با حمايت بورودين و ديگر نمايندگان كمينترن و با وجود مخالفت مائو، به كارگران دستور داد خلع سلاح شوند و كوشيد جنبش دهقاني را فرو نشاند؛ به اين اميد كه به اصطلاح “جناح چپ” گوميندان با اينكارها راضي شود.

خود استالين با وجوديكه بر سر نقش كليدي بسيج دهقانان عموما خط درستي داشت، با فرستادن تلگرامي به شانگهاي در اكتبر 1926 مرتكب اشتباه مهمي شد. او در اين تلگرام قيد نمود تا زماني كه شانگهاي را فتح نكرده اند، جنبش ارضي نبايد تشديد شود و بايد “مواظب و خويشتن دار” بود. بعدا استالين پذيرفت كه مضمون اين تلگرام اشتباه بوده و گفت “هرگز، چه در گذشته و چه اكنون، كمينترن را بري از خطا تلقي نكرده است.” (30)

چند هفته بعد، استالين تلگرام را باطل نمود و در قطعنامه نوامبر كمينترن به درستي بر نياز بسيج دهقانان تاكيد گذاشت. اما تلگرام جدأ نقش مخربي  بازي كرد و اعتبار حزب كمونيست شوروي و كمينترن را به پشتوانه خط جناح راست برهبري چن دوسيو و بورودين تبديل كرد.

استالين در مورد مناسبات كمينترن و انقلاب چين اظهارات مهمي ايراد كرد كه در ترسيم نظرات غلط خوجه به ما كمك ميكند:

“با وجود رشد ايدئولوژيكي حزبمان، هنوز متاسفانه “رهبراني” پيدا ميشوند كه واقعا باور دارند انقلاب در چين ميتواند به وسيله تلگراف و بر اساس اصول عام و جا افتاده كمينترن هدايت شود. آنها ويژگيهاي ملي اقتصاد، نظام سياسي، فرهنگ، آداب و رسوم و سنتهاي چين را ناديده ميگيرند. در حقيقت آنچه اين “رهبران” را از رهبران واقعي متمايز ميسازد اينست كه هميشه دو سه نسخه “مناسب” از پيش آماده براي همه كشورها و “لازم الاجرا” تحت هر شرايطي، در جيب دارند. براي آنها لزوم در نظر گرفتن خصوصيات ويژه و مخصوص ملي هر كشور مطرح نيست...

اكنون كه احزاب كمونيست رشد كرده و به احزاب توده اي بدل شده اند، آنها نمي فهمند كه وظيفه اصلي رهبري، كشف و فهميدن خصوصيات ويژه ملي جنبش در هر كشور و تطبيق ماهرانه آنها با اصول عام كمينترن است تا بدين طريق، اهداف پايه اي جنبش كمونيستي تسهيل و عملي شود.

نتيجه عمده رهبري اين نارهبران، تلاش در ارائه رهبري كليشه اي براي همه كشورهاست؛ تلاش مكانيكي براي تحميل برخي فرمولهاي عام بدون در نظر گرفتن شرايط مشخص جنبش در كشورهاي مختلف؛ و تقابل بي پايان فرمولها با جنبش انقلابي در كشورهاي متفاوت.” (31)

حال عبارت استالين را با پريشان گوئي هاي هميشگي خوجه مقايسه كنيم:

“در اين دوره (يعني از سال 1935 ـ نويسنده) مائوتسه دون و حاميانش تحت شعار مبارزه عليه “دگماتيسم”، “الگوبرداري”، “كليشه برداري از خارجيها” و غيره كارزار “تئوريكي” به راه انداخته، ماركسيسم ملي  را مطرح نموده و خصلت جهانشمول ماركسيسم ـ لنينيسم را نفي نمودند. او به جاي ماركسيسم ـ لنينيسم ستايشگر “راه و روش چيني” در برخورد به مسائل و سبك چيني “... زنده و با روح و خوشايند گوش و چشم خلق چين” بود و بدين طريق اين تز رويزيونيستي را ترويج نمود كه در هر كشور، ماركسيسم بايد محتواي خاص و منحصر به فرد خود را داشته باشد.” (32)

قبل از نشان دادن حرف واقعي مائو در عبارتي كه از آن نقل قول آورده شده، بايد گفت خوجه مبارزه عليه دگماتيسم كه استالين فراخوانش را داده بود كاملا نفي كرده و اين ايده كه “كليشه برداري از خارجيها” يا “الگوبرداري” ميتواند يك معضل حزب و جنبش انقلابي باشد را به سادگي مسخره ميكند. قصد او روشن است: ميخواهد خط كليشه اي حزب خود را به كل جنبش بين المللي كمونيستي تحميل نمايد. اما در مورد اين اتهام كه مائو “خصلت جهانشمول ماركسيسم ـ لنينيسم” را نفي كرده، بهتر است يكبار ديگر نظر مائو را از زبان خودش و از همان پاراگراف (و پاراگراف بعدي) كه خوجه از آن “نقل قول” آورده، بشنويم:

“تئوري ماركس، انگلس، لنين و استالين داراي اعتبار جهانشمول است. ما بايد به اين تئوري نه به عنوان يك دگم، بلكه چون راهنماي عمل بنگريم. آموزش نبايد فقط ياد گرفتن عبارات و جملات ماركسيست ـ لنينيستي باشد، بلكه بايد ياد گرفتن ماركسيسم ـ لنينيسم بعنوان علم انقلاب باشد. كافي نيست كه فقط قوانين عامي كه ماركس، انگلس، لنين و استالين بر مبناي مطالعه همه جانبه از زندگي واقعي و تجارب انقلابي بدست آوردند را درك كنيم، بلكه بايد موضعگيري و اسلوب آنها در بررسي و حل مسايل را نيز بياموزيم. هم اكنون تسلط حزب ما بر ماركسيسم ـ لنينيسم از گذشته قدري بهتر شده است، ولي از نظر وسعت و عمق لازم هنوز خيلي دور است. وظيفه ما رهبري يك ملت بزرگ چند صد ميليوني در مبارزه اي عظيم و بيسابقه است. بدين جهت اشاعه و تعميق تئوري ماركسيسم ـ لنينيسم براي ما مساله بزرگي است كه بايد هر چه زودتر حل شود و تنها وقتي موفق به حل آن خواهيم شد كه به طور جدي در اين راه بكوشيم...

...كمونيستها بعنوان ماركسيست، انترناسيوناليست هستند، ليكن ما وقتي ميتوانيم ماركسيسم را به عمل درآوريم كه آن را با ويژگيهاي مشخص كشور خود تلفيق دهيم و به آن شكل معين ملي ببخشيم. نيروي عظيم ماركسيسم ـ لنينيسم درست در تلفيق آن با پراتيك مشخص انقلابي تمام كشورها نهفته است. براي حزب كمونيست چين ضروري است كه بكار بست تئوري ماركسيسم ـ لنينيسم در شرايط مشخص چين بياموزد. براي كمونيستهاي چين كه بخشي از ملت بزرگ چين را تشكيل ميدهند و گوشت و خونشان بخشي از گوشت و خون ملت چين است، هر صحبتي درباره ماركسيسم كه وراي خصوصيات چين باشد، ماركسيسم مجرد و ميان تهي است. از اين رو بكاربست مشخص ماركسيسم در چين، طوري كه ماركسيسم در تمام اشكال تظاهر خود خصوصيات لازمه چين را نمايان سازد، يعني بكاربست ماركسيسم در پرتو خصوصيات چين، مساله اي است كه درك و حل آن براي كل حزب ضرورت مبرم دارد. الگوهاي خارجي بايد زدوده شوند، از عبارات ميان تهي و مجرد بايد پرهيز شود، دگماتيسم بايد از ميان برداشته شود و در مقابل، بايد سبك و روح نوين زنده چيني جايگزين گردد كه مردم عادي چين دوستدار آنند. جدا كردن محتواي انترناسيوناليستي از  شكل ملي، فقط ميتواند كار كساني باشد كه از انترناسيوناليسم بوئي نبرده اند. برعكس، ما بايد پيوندي تنگاتنگ بين اين دو برقرار كنيم. در اين مورد، در صفوف ما اشتباهات جدي وجود دارد كه بايد مجدانه بر آنها فائق آئيم.” (33)

پس مي بينيم انور خوجه براي اثبات حرفش به چه دروغ مشمئزكننده اي متوسل شده است. بعلاوه، او اصلا موضوع را نفهميده است. در اينجا مائو تاكيد ميكند كه كاربست ماركسيسم ـ لنينيسم جهانشمول است؛ چون ميتواند و بايد در شرايط مشخص هر كشور بكار برده شود. البته اين كشف جديدي نيست، بلكه يك اصل پايه اي ماركسيسم است. اگرچه اين اصل هرگز به مخيله خوجه راه نمي يابد. بعبارت ديگر، اگر قرار باشد تحليلها و استراتژي و تاكتيكهايي كه توسط ماركس، انگلس، لنين و استالين و مائو در مسير پراتيك انقلابي شان تكامل يافته، به سادگي به هر اوضاع و احوال و شرايطي تحميل شوند، پروسه واقعي تلفيق ماركسيسم با جنبش انقلابي واقعا “نفي” شده و معناي ماترياليسم ديالكتيكي كاملا زير سئوال ميرود. اينكار فقط ميتواند به شكست حزب پرولتاريايي و دست كشيدن از امر رهبري انقلاب منجر شود.

تيغ كشيدنهاي خوجه، تلاش عامدانه است براي آنكه واقعيت گفته هاي مائو را وارونه جلوه دهد. خوجه مدعي است كه مائو “اين تز رويزيونيستي را ترويج نموده كه ماركسيسم در هر كشور بايد محتواي خاص و منحصر به فرد خود را داشته باشد.” اما مائو به روشني ميگويد كه محتواي ماركسيسم و انترناسيوناليسم نيازمند يك “شكل ملي” معين است. آيا خوجه قادر نيست تفاوت شكل و محتوا را بفهمد؟ يا اينكه دروغ پيشه كرده تا بتواند موضوع را بپيچاند؟

 

مائو، استالين و خروشچف

متاسفانه در تاريخ انقلاب چين، سال 1927 آخرين باري نيست كه كمينترن رهنمود ناجور به كمونيستهاي چيني ميدهد. قبلا اشاره كرديم كه كمينترن و شايد شخص استالين بدرجات گوناگون از خط وان مين حمايت كردند. با اينكه مدتهاست ثابت شده اين خط غلط بوده، اما خوجه اينك با سماجت از آن دفاع ميكند. از سال 1935 به بعد، طي دوره جنگ ضد ژاپني، وان مين عموما خطي تسليم طلبانه پيش گذاشت و يك بار ديگر از حمايت كمينترن در اعمال اين خط راست برخوردار شد. وان مين در مخالفت مستقيم با فراخوان مائو مبني بر “جمهوري خلق” و جبهه متحد عليه ژاپن، فراخوان “حكومت متحد دفاع ملي” را پيش گذاشت. در آن موقع وان مين از شرط چيانكايشك براي اتحاد با كمونيستها جانبداري مينمود. اين شرط همانا سپردن كنترل ارتش سرخ به دست چيانكايشك بود. البته مائو بيرحمانه با اين خط مبارزه نمود و آن را شكست داد.

عين همين گرايش در سال 1945 متعاقب شكست ژاپن در شكلي حادتر بروز كرد. در آن موقع استالين مصرانه بحث ميكرد كه حزب كمونيست چين بايد هرگونه دورنماي انجام انقلاب بورژوا دمكراتيك در آينده نزديك را كنار گذارد و در عوض، براي دستيابي به يك نقش قانوني در جمهوري بورژوايي به رهبري چيانكايشك مبارزه نمايد. مائو بدرستي در پاسخ به اوضاع بعد از شكست ژاپن با چيانكايشك وارد مذاكره شد اما در همان زمان روشن نمود كه تشكيل حكومت ائتلافي بايد بر مبناي حفظ استقلال حزب كمونيست چين، مناطق پايگاهي و ارتش حزب باشد. در سال 1945 بود كه مائو جمله معروف خود را طرح نمود: “خلق بدون ارتش خلق هيچ ندارد” و اين نكوهش مستقيم كساني بود كه اگر رشته امور را در دست داشتند، ارتش خلق را منحل نموده و بدون قيد و شرط جذب حكومت چيانكايشك ميشدند. ذكر اين نكته ضروري است كه حزب كمونيست چين را ميخواستند وادار به اجراي سياستي كنند كه همزمان به خط بسياري از احزاب اروپاي غربي (مثل فرانسه، ايتاليا، يونان) تبديل شد و حاصلش چيزي جز از دست رفتن هرگونه چشم انداز فوري انقلاب نبود.

و در سال 1946، هنگامي كه تندباد رويزيونيستي با تمام قوا بر بسياري از احزاب كمونيست جهان وزيدن گرفته بود و البته از پوشش سازشهاي اتحاد شوروي با نيروهاي امپرياليستي كه در دوران جنگ با اين كشور متحد شده بودند استفاده ميكرد، مائو اين اظهاريه قاطع را ارائه داد:“چنين سازشهايي بدين معنا نيست كه مردم كشورهاي جهان سرمايه داري بايد عيناً از آن تبعيت كنند و در كشور خود دست به سازش زنند. مردم اين كشورها بر حسب شرايط متفاوتشان، مبارزات گوناگون خود را پيش برده و ادامه ميدهند. اصل نيروهاي ارتجاعي در برخورد به نيروهاي دمكراتيك مردم قطعاً نابودي هر آنچيزي است كه ميتوانند نابود كنند و تدارك براي نابود كردن آنچه اكنون نميتوانند. در رويارويي با چنين وضعيتي، نيروهاي دمكراتيك مردم نيز بايد عين همان اصل را در برخورد به نيروهاي ارتجاعي بعمل درآورند.” (34)

تاريخ خود اين را نشان داد. مائو حزب را در يك جنگ داخلي عليه چيانكايشك رهبري نمود (كه در حقيقت جنگي رهائيبخش عليه امپرياليسم امريكا و پشتيبانان داخلي آن به نمايندگي چيانكايشك بود.) اين جنگ به پيروزي سراسري در سال 1949 منجر شد. استالين تا مدتها و حتي كمي پيش از پيروزي به توانايي حزب كمونيست چين در كسب قدرت مطمئن نبود و به برقراري ارتباط با دولت چيانكايشك (از جمله اعطاي كمك نظامي) ادامه داد. انگار اين دولت قرار است مدتها پا بر جا بماند.

استالين برخلاف خوجه فورأ اشتباه خود را در درك قدرت انقلاب چين و امكان پيروزي آن بر رژيم گوميندان قبول كرد. استالين صريحاً گفت از اين كه غلط بودن دركش در اين مورد ثابت شده كاملا خوشحال است.

اما عليرغم اين اتهام خوجه كه مائو تقصير شكستها و انحرافات درون حزب را به “گردن كمينترن و نمايندگانش در چين ميندازد”،(35) وي سرزنش را متوجه آن دسته از “كمونيستهاي” چيني نموده كه بر تبعيت كوركورانه از ديگران اصرار مي ورزيدند و ميكوشيدند از حمايت شوروي براي خود سرمايه اي بسازند تا خطوط نادرستشان را ترويج كنند. بد نيست دوباره نگاهي به نقل قولي كه خوجه از مائو انتخاب كرده بيندازيم و آن را با متن واقعي مقايسه كنيم. خوجه اشاره ميكند كه مائو درباره استالين گفت: او “در مورد چين مرتكب برخي اشتباهات شد. هم آوانتوريسم “چپ” كه از جانب وان مين در دوره دومين جنگ داخلي انقلابي ترويج ميشد و هم اپورتونيسم راست وي در اوان جنگ مقاومت ضد ژاپني را ميتوان به استالين و اشتباهات او مربوط دانست.” (36)

از ديد خوجه، اين نقل قول همراه با برخي نكات ديگر، نمونه اي از “حمله مائو به استالين است... به منظور بي اعتبار كردن آتوريته و كارهاي او، و بالا بردن آتوريته مائوتسه دون تا سطح يك رهبر جهاني، و يك كلاسيك ماركسيسم ـ لنينيسم، كسي كه به عبث ميخواهد ثابت كند همواره از يك خط درست و اشتباه ناپذير پيروي نموده است.” (37)

نقل قولهايي كه خوجه آورده، نه تنها تلاشي براي “بي اعتبار كردن” استالين نيست، بلكه بخشي در مقاله مائو در دفاع از استالين عليه حمله رويزيونيستهاي خروشچفي به اوست. پاراگرافي كه خوجه به ميل خود بخشهايي از آن را انتخاب نموده، در اصل چنين است:“در شوروي كساني كه در گذشته استالين را به عرش برين ميرساندند، اكنون ناگهان او را دوزخي ميشمرند. اينجا در چين هم برخي اشخاصي دنباله رو اينان شده اند. كميته مركزي حزب ما معتقد است كه اشتباهات استالين فقط 30 درصد و خدماتش 70 درصد را تشكيل ميدهد و با سنجش كليه مسايل او يك ماركسيست كبير بود. بر اساس اين ارزيابي ما مقاله اي تحت عنوان “درباره تجربيات تاريخي ديكتاتوري پرولتاريا” نگاشتيم. ارزيابي سي درصد براي اشتباهات و هفتاد درصد براي خدمات خيلي محقانه است. استالين در برخورد با چين مرتكب اشتباهاتي شد. آوانتوريسم “چپ” وان مين در اواخر دومين جنگ داخلي انقلابي و فرصت طلبي راست او در اوايل جنگ ضد ژاپني هر دو از استالين منشاء گرفتند. در دوران جنگ آزاديبخش، استالين در آغاز به ما اجازه نميداد انقلاب را به پيش برانيم. او معتقد بود چنانچه جنگ داخلي رخ دهد ملت چين با خطر نابودي روبرو خواهد شد. هنگامي كه جنگ آغاز شد نيمي به ما اعتماد داشت و نيمي شك و ترديد. بعد از آن كه در جنگ پيروز شديم او باز ترديد داشت كه پيروزي ما پيروزي نوع تيتو است. در سال 1949 و 1950 فشار بس عظيمي بر ما وارد آورد. با اين وجود، ما باز هم معتقديم كه اشتباهاتش سي درصد و خدماتش هفتاد درصد را تشكيل ميدهد. اين محقانه است.” (38)

در مورد اظهاريه بالا بد نيست چند نكته توضيح داده شود. اولا، اين حرفها در آوريل 1956، درست چند ماه بعد از “سخنراني محرمانه” خروشچف در تقبيح استالين، گفته شده است؛ يعني هنگامي كه حزب آلباني و از جمله خوجه هنوز رويزيونيسم خروشچفي را نمي ديدند. ثانياً، مائو در برشمردن اشتباهات استالين در مورد انقلاب چين مطالبي را ميگويد كه بر همگان معلوم است. تاكيد مائو اينست كه عليرغم اين اشتباهات، بايد از استالين بعنوان يك “ماركسيست كبير” دفاع كرد. مائو از كساني كه دنباله رو رويزيونيسم هار و هيستريك خروشچف شده بودند، انتقاد نمود.

قابل ذكر است كه خوجه در كتابش جرات نميكند دروغي كه در برخي گفته هايش مربوط به چند سال قبل سرهم بندي كرده بود تكرار نمايد: (دروغهايي كه برخي گروههاي طرفدار آلباني پخش كرده بودند) كه حزب آلباني آغازگر و مبتكر مبارزه عليه رويزيونيسم مدرن بوده است. چنين ادعايي كاملا با واقعيات مبني بر بيانيه هاي عمومي اين حزب تفاوت دارد. وليكن خوجه با تردستي سعي دارد با گفتن اين كه روابط بين احزاب چين و آلباني “مخصوصاً وقتي حزب كمونيست چين نيز درگير برخورد آشكار با رويزيونيستهاي خروشچفي شد” (39)، نزديكتر گشت، زيرجلكي وانمود كند خودش مبتكر اين مبارزه بوده است. گفته زير از مائو در نوامبر 1956، طرز برخورد مائو به استالين و رويزيونيسم خروشچفي را روشن ميكند:مايلم چند كلمه اي درباره بيستمين كنگره حزب كمونيست اتحاد شوروي بگويم. من فكر ميكنم دو “شمشير” وجود دارد. يكي لنين و ديگري استالين. اكنون روسها شمشير استالين را به دور افكنده اند. گومولكا و برخي اشخاص در مجارستان آن را برداشته اند تا به اتحاد شوروي زخم زنند  و با به اصطلاح استالينيسم مخالفت نمايند. احزاب كمونيست بسياري از كشورهاي اروپايي نيز به رهبري تولياتي مشغول انتقاد از اتحاد شوروي هستند. امپرياليستها نيز از اين شمشير براي كشتار خلق استفاده ميكنند. مثلا دالس مدتي است آن را به دور سرش ميچرخاند. اين شمشير قرض داده نشده، بلكه به دور افكنده شده است. ما چينيها آن را به دور نينداخته ايم. اصلا ما از استالين حفاظت ميكنيم و ثانياً در عين حال اشتباهات او را مورد انتقاد قرار ميدهيم. ما مقاله “درباره تجربه تاريخي ديكتاتوري پرولتاريا” را نگاشته ايم. برخلاف برخي از اشخاص كه براي بدنام كردن و نابود نمودن استالين تلاش كرده اند، ما بر طبق واقعيت عيني عمل ميكنيم.

اما در مورد شمشير لنين، آيا رهبران شوروي آن را تا حدي به دور نيفكنده اند؟ به نظر من آن را به ميزان قابل ملاحظه اي به دور افكنده اند. آيا انقلاب اكتبر هنوز معتبر است؟ آيا هنوز ميتواند به عنوان نمونه براي كليه كشورها باشد؟ گزارش خروشچف در بيستمين كنگره حزب كمونيست شوروي ميگويد كه امكان دارد قدرت سياسي را از طريق راه پارلماني به دست آورد، يعني گفتن اين كه ديگر براي كليه كشورها لازم نيست كه از انقلاب اكتبر بياموزند. همين كه اين دروازه باز شود، لنينيسم به طور كلي به دور افكنده ميشود.” (40)

بنابراين به وضوح ميبينيم زماني كه به تصديق خود حزب آلباني، ماهيت خروشچف “هنوز كاملا معلوم نيست” و هنوز “كاملا قانع نشده است” كه اين جريان رويزيونيسم خروشچفي است،(41) مائو جوهر مساله استالين و ماهيت رويزيونيسم خروشچفي را درك نمود. جستجوي بيهوده اي خواهد بود اگر بخواهيم در منتخب آثار خوجه از ميان نوشته هاي دوره اواخر سالهاي 50، هيچ جمله اي حاكي از چيزي شبيه منظور مائو از آنچه در شوروي در حال تكوين بود پيدا كنيم. تنها چيزي كه پيدا ميكنيم تصديق اينكه بعد از كنگره بيستم حزب كمونيست شوروي، از حمله خروشچف به استالين، امپرياليستها و ديگران (مثل يوگسلاويها) استفاده نموده به سوسياليسم حمله ميكنند، و يا شكايتهايي از شوروي كه چرا موضع خود را درباره يوگسلاوي نرم كرده اند. (42) و حتي در اينجا هم در عين اينكه البته حمله به رويزيونيسم آشكار تيتو درست بود، وليكن اغلب نگراني خوجه پيش از آنكه از موضع انترناسيوناليسم پرولتري باشد، از زاويه تنگ ناسيوناليسم بود: او با اظهار ترس از “... دخالت و اشغال نظامي يوگسلاوي در آلباني به بهانه نجات سوسياليسم.” (43) موضوع اين نيست كه چنين ترسي بيجهت بوده چرا كه مبناي واقعي براي اين نگراني موجود بود، آثار اين دوره حزب آلباني كه براي تجديد چاپ انتخاب شدند، كوچكترين تلاشي را از جانب خوجه براي تحليل كردن خط عمومي كنگره بيستم حزب كمونيست شوروي منعكس نميكند.

البته حداقل به يك نوشته خوجه در يادداشتهاي منتخب آثار اشاره شده وليكن در خود منتخب آثار چاپ نشده است. اين نوشته سخنراني او “در ديدار رسمي به مناسبت پانزدهمين سالروز بنيانگزاري PLA حزب كار آلباني در 8 نوامبر 1956” (44) ميباشد. در روزنامه “پراودا” به تاريخ 8 نوامبر 1956، عين اين مقاله، يا هم مضمون با آن منتشر شد. عنوان مقاله چنين بود: “مقاله “حزب كار آلباني پانزدهمين سال خود را سپري نمود” نوشته رفيق انور خوجه”.(45) خود خوجه ميگويد “...بدون كوچكترين تغييري، تمام مقاله در “پراودا” به چاپ رسيد.”(46). درواقع خيلي هم تعجب آور نيست كه حزب آلباني ترجيح داد مقاله را دوباره چاپ نكند، چرا كه در واقع، در حين حمله به يوگسلاوي و تيتويسم، به نوعي كنگره بيستم را صحه ميگذارد!(47)

البته نبايد متوقع بود همه از ابتدا در پاسخ به هر مساله مطلقاً ديد روشني داشته باشند. و در صورت فقدان ديد روشن، به آنها فوري انگ مرتد زده شود. ولي موضوع بر سر اينست كه با وجود شواهدي كه نشان ميدهد خوجه بر سر رويزيونيسم روسي تزلزل به خرج داده و به درك قسمي خود از آنچه ميگذشت هم خيانت نموده و نتوانست هيچگونه تحليلي در مورد غصب قدرت در شوروي توسط رويزيونيستها حتي در سطحي پايينتر از تحليل حزب كمونيست چين كه به رهبري مائو از اين واقعه صورت گرفت ارائه دهد، حال چگونه خوجه ميتواند ادعا كند كه در جنگ عليه رويزيونيسم روسي او مرد پيشتاز بوده و از اين ادعاي خود مفتخر هم باشد؟!

و تازه قضيه اصلا بدين شكل نبوده كه حزب كمونيست چين “نيز” درگير برخورد آشكار با رويزيونيسم روسي شد. امر مسلمي است كه حزب كمونيست چين (بسيار ضروري است كه تاكيد شود به رهبري مائو) در 16 آوريل 1960 با انتشار “زنده باد لنينيسم”! در پرچم سرخ نشريه تئوريك حزب  مقابله بر سر تزهاي رويزيونيستي كنگره بيستم شوروي را علناً بيرون داد. حزب چينيها به حمله خود در نشست فدراسيون جهاني اتحاديه هاي كارگري در ژوئن 1960 واقع در پكن ادامه داد. بعد از گذشت يك ماه، در كنگره سوم حزب كمونيست روماني در بخارست، نمايندگان احزاب كمونيست كشورهاي مختلف “... از ميان موضوعات ديگر، به منظور مباحثه بر سر اختلاف نظرهاي موجود بين حزب كمونيست شوروي و حزب كمونيست چين قرار برگزاري يك جلسه با شركت همه احزاب و با تعيين زمان و مكان جلسه را تعيين نمودند.” اين نقل قول كه منظور جلسه را به خوبي شرح ميدهد، انور خوجه در آن زمان نوشته بود و ادامه ميدهد: “ما نه تنها بايد ببينيم حرف رفقاي روسي چيست، بلكه همچنين بايد به رفقاي چيني هم گوش دهيم، و آنگاه در مباحثه حرف خود را خواهيم گفت.”(48). بعدأ در همان سال، هنگام انعقاد جلسه مذكور (نوامبر 1960 در مسكو)، جهتگيري سخنراني خوجه به روشني جانبداري از تحليل و موضع حزب كمونيست چين و دفاع از چينيها در رد تز “جديد” كنگره بيستم بود. تزي كه ديگر آن موقع آلبانيها تصميم گرفتند رد كردن آن را صحيح اعلام كنند.

خوجه اكنون با معرفي خودش به عنوان رهبر در جنگ عليه رويزيونيسم شوروي و متهم نمودن مائو به “تزلزل”، واقعاً خنده آور شده است.

 

بخش دوم - ساختمان سوسياليسم در چين

نقد همه جانبه از تحليل خوجه از تكامل يا فقدان سوسياليسم در چين بسيار مشكل است، چون اين بخش از كتاب او مملو است از اقتباسهاي تكه تكه، حمله هاي بازاري و دروغپردازيهاي عاميانه. به نظر ميايد تز پايه اي او چنين باشد “كه انقلاب چين يك انقلاب بورژوا دمكراتيك باقي ماند و به يك انقلاب سوسياليستي تكامل نيافت.”(49)

كنه بحث خوجه اينست كه پرولتاريا تحت رهبري مائو با بورژوازي ملي “در قدرت شريك شدند”. او اظهار ميكند:

“تنها زماني گذار از انقلاب بورژوا دمكراتيك به انقلاب سوسياليستي ميتواند متحقق شود كه پرولتاريا قاطعانه بورژوازي را از قدرت كنار زده و از او سلب مالكيت كند. تا هنگاميكه طبقه كارگر در چين با بورژوازي در قدرت سهيم است، تا هنگاميكه بورژوازي امتيازات خود را حفظ نموده، قدرت دولتي كه در چين برقرار گشته است نميتواند قدرت دولتي پرولتاريا باشد و در نتيجه انقلاب چين هم نميتواند به يك انقلاب سوسياليستي رشد كند."(50)

زماني كه ارتش رهائيبخش خلق در سال 1949 موفق شد گوميندان را در هم بكوبد و به پيروزي سراسري دست يابد، انقلاب دمكراتيك در اصل و جوهر خود به انجام رسيده بود. مائو به درستي اعلام نمود كه همه آن اقشاري كه با فئوداليسم و امپرياليسم مخالف بوده و تمايل دارند يك نظم اجتماعي بر پايه منافع طبقه كارگر و اتحاد كارگر ـ دهقان را بپذيرند، ميتوانند در دولت نوين از حقوقي برخوردار گردند. اين در شرايط مشخص چين به معناي بخشهايي از بورژوازي، به ويژه بورژوازي متوسط، يا بورژوازي ملي بود كه در تطابق با اين معيارها، بدون ديكتاتوري دمكراتيك رهبري پرولتاريا ميگنجيدند و يا حداقل در آن هنگام آماج چنين ديكتاتوري نبودند. اين تحليل كاملا با خط عمومي و صحيح مائو در مورد خصلت انقلاب چين، آماج آن، نيروهاي محركه آن و متحدين متزلزل انقلاب خوانايي دارد.

مائو در آن موقع در مارس 1949، حتي قبل از دستيابي به پيروزي سراسري، سياست عمومي دولت نوين را براي متحول كردن به انقلاب سوسياليستي مطرح نمود. مائو به روشني گفت:

"پس از نابودي دشمنان تفنگ به دست، دشمنان بدون تفنگ هنوز بر جا خواهند ماند و اينان مسلماً بر ضد ما به مبارزه مرگ و زندگي دست خواهند زد، ما هرگز نبايد به اين دشمنان كم بها بدهيم...

ما در مبارزات خود در شهرها به چه كسي بايد تكيه كنيم؟ بعضي از رفقايي كه دچار آشفتگي فكري اند، ميپندارند كه ما نه به طبقه كارگر، بلكه بايد به توده تهيدستان تكيه كنيم. رفقاي ديگر كه دچار آشفتگي بيشتري هستند، تصور ميكنند كه ما بايد به بورژوازي تكيه كنيم. در مورد سمت تكامل صنايع، برخي از رفقايي كه دچار آشفتگي فكر اند، بر اين نظرند كه ما بايد به طور عمده به تكامل موسسات خصوصي ياري برسانيم و نه به تكامل موسسات دولتي. برخي ديگر برعكس آنند كه كافي است به موسسات دولتي توجه شود و موسسات خصوصي زياد مهم نيستند. ما بايد اين نظرات آشفته را مورد انتقاد قرار دهيم. ما بايد با تمام وجود به طبقه كارگر تكيه كنيم، ساير توده هاي زحمتكش را با خود متحد سازيم، روشنفكران را به سوي خود بكشيم و عناصر بورژوازي ملي و نمايندگان آنها را كه ميتوانند با ما همكاري كنند، به تعداد هر چه بيشتر به طرف خود جلب كنيم و يا آنها را به بيطرفي بكشانيم تا آنكه بتوانيم عليه امپرياليستها، گوميندان و بورژوازي بوروكراتيك به مبارزه اي خصمانه دست زنيم و قدم به قدم بر اين دشمنان چيره شويم." (51)

اين استراتژي براي به پيش راندن انقلاب بر پايه شرايط مشخص چين ترسيم گشت. كشوري كه صنعت مدرن تنها 10% اقتصاد ملي را تشكيل ميداد، در حاليكه 90% بقيه آن كشاورزي و صنايع دستي بود. مائو مطرح نمود كه در حاليكه چنين وضعيتي، شركت بورژوازي ملي در اقتصاد و ايفاي نقشهايي را حتي درون خود دولت را موجب ميشود وليكن اساساً وجود صنعت مدرن، طبقه كارگر را قادر ساخته انقلاب را رهبري نموده و ساختمان سوسياليسم را به انجام رسند. او بيان نمود:

"و درست به همين علت است كه در چين طبقات جديد و احزاب سياسي جديد پديد آمده اند -- پرولتاريا و بورژوازي، حزب پرولتاريايي و حزب بورژوايي. پرولتاريا و حزب آن به علت رنج و ستمي كه از دشمنان رنگارنگ ديده است، آبديده شده و براي رهبري انقلاب خلق چين شايستگي يافته است. كسي كه اين واقعيت را از ديده فرو گذارد و يا كوچك بشمارد، مرتكب اشتباهات اپورتونيستي راست خواهد شد."(52)

و مائو ادامه ميدهد:

"صنايع مدرن چين، اگرچه ارزش توليدي اش فقط 10% ارزش كل توليد اقتصاد ملي است، بسيار متمركز است، بزرگترين و عمده ترين قسمت سرمايه در دست امپرياليستها و چاكران آنها يعني بورژوازي بوروكراتيك چين متمركز شده است. مصادره اين قسمت از سرمايه و انتقال آن به جمهوري توده اي كه تحت رهبري پرولتارياست، به وي امكان خواهد داد كه شريانهاي حياتي اقتصاد كشور را در دست بگيرد، و به اقتصاد دولتي امكان خواهد داد كه به صورت بخش رهبري كننده تمام اقتصاد ملي درآيد. اين بخش از اقتصاد خصلتاً سوسياليستي است نه سرمايه داري. كسي كه اين واقعيت را از ديده فرو گذارد و يا كوچك بشمارد، مرتكب اشتباهات اپورتونيستي راست خواهد شد."(53)

بنابراين جهتگيري مائو حركت به سوي سوسياليسم، “حرف” صرف آن طور كه خوجه به سخره ميگويد نبود، بلكه بر مبناي واقعيات عيني چين قرار داشت و پشتوانه آن، ديدگاه روشني بود كه مائو در مورد چگونه شروع كردن پروسه تغييرات سوسياليستي اقتصاد داشت. در عين حال مائو تشخيص داد كه اين امر با يك ضربت نميتواند عملي گردد. بخشهاي عظيمي از كشاورزي و صنايع دستي همچنان باقي مانده بود كه سرمايه داران در آن نقش داشتند و فورأ نميشد آنها را محو و نابود كرد. او بحث ميكند كه:

"در اين دوره بايد به كليه عناصر سرمايه داري شهري و روستايي كه به حال اقتصاد ملي زيانمند نيستند بلكه سودمندند، امكان وجود و تكامل داد. اين امر نه فقط اجتناب ناپذير است، بلكه از لحاظ اقتصادي ضرور است. معذالك وجود و تكامل سرمايه داري در چين چنان بدون مانع و محدوديت مانند كشورهاي سرمايه داري نخواهد بود. سرمايه داري در چين از چند جانب محدود خواهد شد: در ميدان عمل آن، از راه سياست مالياتي، از راه قيمتهاي بازار و از راه شرايط كار...

سياست تحديد سرمايه داري خصوصي ناگزير به درجات مختلف و به شكلهاي گوناگون با مقاومت بورژوازي و مخصوصا صاحبان بنگاههاي بزرگ خصوصي يعني سرمايه داران بزرگ برخورد خواهد كرد. تحديد و مخالفت با اين تحديد، شكل عمده مبارزه طبقاتي در دولت دمكراسي نوين (در طي گذار به سوسياليسم ـ نويسنده) خواهد بود.(54)

خوجه اين سياست را، سياست مقدم شمردن رشد سرمايه داري مينامد! خواننده تعجب خواهد كرد از اين كه چگونه خوجه انتقاد خود را از مائو درسالهاي اوليه جمهوري خلق با سياست اقتصادي نوين مشهور لنين در سالهاي اوليه جمهوري سوسياليستي بعد از جنگ داخلي وفق ميدهد. خوجه از لنين نقل قول مياورد كه:تا زماني كه پرولتاريا قدرت سياسي را محكم در چنگ گرفته و تا زماني كه حمل و نقل و صنعت بزرگ را  محكم در دستان خود دارد، هيچ خطري دولت پرولتاريايي را تهديد نخواهد كرد.(55)

و خوجه در اينجا اظهارنظر ميكند:

"درواقع، نه در سال 1949 و نه در 1956، زماني كه مائوتسه دون اين چيزها را ترويج مينمود، پرولتاريا در چين نه قدرت سياسي و نه صنعت بزرگ را در دست خود نگرفته بود.

به علاوه لنين برنامه نپ را به مثابه يك اقدام موقت، كه شرايط مشخص روسيه در آن زمان تحميل كرده بود، در نظر داشت، ويران شدن روسيه بعد از جنگ داخلي. و به آن به عنوان يك قانون جهانشمول براي ساختمان سوسياليسم نگاه نميكرد. و يك سال بعد از اعلام نپ، لنين تاكيد نمود كه دوران عقب نشيني به سر رسيده و شعار تدارك براي تعرض عليه سرمايه خصوصي در اقتصاد را داد. در صورتي كه در چين، به دوران حفظ توليد سرمايه داري طوري برخورد ميشد كه قرار است تقريبا تا ابد پابرجا بماند. بنا به نظر مائوتسه دون، نظمي كه در چين بعد از رهايي قرار است برقرار گردد، بايد نظم بورژوا دمكراتيك باشد، در حين اينكه حزب كمونيست چين بايد در قدرت ظاهر شود. اين است “انديشه مائوتسه دون”(56)

ملغمه هميشگي از تحريف و دروغ خوجه اي! قبل از هر چيز بايد بگوييم كه قدرت سياسي و نيز حمل و نقل بخشهاي كليدي صنعت بزرگ را پرولتاريا فورأ بعد از رهايي در 1949 در دست خود گرفت. پرولتاريا و حزب كمونيست چين در دولت نقش رهبري كننده داشتند. اما مساله حمل و نقل و صنعت بزرگ به طور خاص، تا آنجا كه مربوط به در دست خود نگرفتن از جانب پرولتاريا مطرح شد، ظاهرأ خوجه باور دارد كه اگر چيزي را در عالم خيال خود روي كاغذ بياورد، مردم بدون انتقاد فورأ آن را قبول ميكنند. البته شايد در مورد “انترناسيونال” درب و داغاني كه سعي دارد دور خودش جمع و جور كند صحت داشته باشد، اما اين اراجيف را ماركسيست ـ لنينيستهاي راستين هرگز قبول نخواهند كرد.

خنده دار اينجاست كه خوجه بر اين گفته هاي لنين تاكيد ميكند كه “اقدام موقت كه شرايط مشخص روسيه در آن زمان تحميل كرده بود”. خوب، شرايط مشخص در چين به مراتب براي سلب مالكيت فوري از كل بورژوازي نامساعدتر بود. همان طور كه پيشتر گفتيم چين به مراتب عقب مانده تر از روسيه بود، و نه صرفاً در عرض سه چهار سال جنگ داخلي، بلكه در طي سه دهه جنگ ويران گشته بود. و امپرياليسم و فئوداليسم اين كشور را تحت انقياد، فشار و ركود قرار داده بودند. اين شرايط مشخص چين بود كه مائو را به اتخاذ چنين سياستهايي و اجراي آنها واداشت.