تحريمهای نفتی نقطه
عطفی در
فشارهای آمريکا و
اتحاديه
اروپا بر
جمهوری اسلامی است.
تشديد
اقدامات تنبيهی آمريکا بر
جمهوری اسلامی و
عربدهکشيهای نظامی سران
اسرائيل
تحت عنوان
«خطر ايران
هستهاي» انجام
ميشود.
اما محرکهای بزرگتری در
کارند. برای درک صحيح
اوضاع و
روندها بايد
کشمکشهای ميان آمريکا و
جمهوری اسلامی را در
چارچوب گسلها
و پيوستهای جاری در
نظام جهانی امپرياليسم
بررسی کرد.
تشديد
اقدامات تنبيهی آمريکا عليه ايران
فضای خاورميانه،
بخصوص خليج، را
ملتهب کرده
است. بخصوص به
دليل
آنکه ميتواند
موجبِ حرکاتِ
از سرِ استيصال
جمهوری اسلامی يا
جناحی از
آن شده و در اين
منطقه جرقهی جنگ بيانتهای ديگری را
بزند. پافشاری آمريکا در
تحميل
سياست
تحريم
نفتی ايران به
ديگران
موجب نارضايتی چين، روسيه و برخی کشورهای بحرانزدهی اروپای غربی شده
است.
هرچند
در چنين
فضای ملتهبی بروز
جنگ دور از
انتظار نيست اما
بررسی دقيق بستر
جهانی نشان
ميدهد
که به سادگی نميتوان
گفت فشارهای آمريکا
تدارکی برای جنگ
عليه
جمهوری اسلامی است. در
پشتِ حدتيابی تضاد
با جمهوری اسلامي، به
چالش گرفته
شدنِ قدرتِ
جهانی امپرياليسم آمريکا
توسط قدرتهای ديگر
قرار دارد -- در
اين
مورد خاص چالشگران
اصلی چين و روسيه
هستند. در
ماجرای «تعيين تکليفِ ايران»
رقابت/تبانيهای بزرگ ميان قطبهای قدرتِ
جهانی جريان
دارد. «صحنهی عمليات ايران»
صرفا سکوی پرشی برای صفآرائيهای بزرگتر
بر سر کنترل
مناطق کليدی (ژئوپلتيک) و
گلوگاههای اقتصادی نظام
سرمايهداری جهانی (ژئواکونوميک) است.
در
بحرانهای منطقهای چون
بحران «تعيين تکليف ايران»
شکلگيری قطبهای امپرياليستی جديد – يعنی اتحاد
چند قدرت امپرياليستی را ميتوان ديد با
هدف ورود به
رقابتهای ژئوپلتيک و
ژئواکونوميک جهانی. بطور
مثال، در تمام
طول «جنگ سرد»
رقابت ميان
بلوک امپرياليستی غرب به
رهبری آمريکا و
بلوک امپرياليستی شرق به
رهبری شوروی نظم
جهان امپرياليستی را رقم
ميزد.
اکنون شاهد
روند شکلگيری اتحاد
استراتژيک
اقتصادی ميان
اتحاديه
اروپا و روسيه هستيم
که در ادامهی خود
ميتواند تبديل
به اتحاد
استراتژيک سياسی نيز
بشود.(1) چين در 35
سال گذشته، پس
از تبديل
شدن از کشوری سوسياليستی به
کشور سرمايهداري، عملا
اقتصاد منطقه
آسيا-
اقيانوسيه را
کنترل کرده
است – منطقهای که
مرکز توليدات
جهان است.
بعلاوه، در سه
قاره آسيا، آفريقا و
آمريکای لاتين به
نفوذ در قلمروی اقتصادی آمريکا
پرداخته است.
در اقتصاد ايران، چين
مشغول پر کردن
جای کمپانيهای سوخت
غربی است
که ايران
را ترک کردهاند.
(برای بحث
بيشتر
در اين
زمينهها
به مقالهی «تلاطمات
اقتصادی و سياسی در
نظام امپرياليستی و جايگاه چين» در
همين شماره حقيقت رجوع
کنيد).
دکترين
امنيتی- نظامی
جديد آمريکا
برای اداره
جهان
اقدامات
تنبيهی اخير عليه
جمهوری اسلامی مصادف است با پردهبرداری اوباما از «سياست امنيت ملي» جديد يا نقشهی جديد آمريکا برای حفظ
قدرت جهانی خود و اداره
نظام امپرياليستی. در
اوايل ژانويه 2012 اوباما و
نظاميان
پنتاگون
(وزارت دفاع
آمريکا) ضمن
اعلام «پيروزي» در
افغانستان و
عراق، دکترين امنيتي- نظامی جديد آمريکا را
اعلام کردند.
طبق اين دکترين، پنتاگون
الويت آمريکا را از
تمرکز بر
«استراتژی خاورميانه
بزرگ» به
تمرکز بر
«استراتژی آسيا- اقيانوسيهی بزرگ»
چرخانده است.
اين دکترين که «عقب نشينی در غرب و پيشروی در
شرق» نيز
خوانده ميشود، دفاع
از موقعيتِ برتر آمريکا در جهان را
درگروی تعرض و
بسط قدرت آمريکا در منطقه
آسيا- اقيانوسيه ميداند. پانهتا
وزير دفاع
اوباما گفت: «اين منطقه حائز
اهميت فزاينده برای اقتصاد و امنيت ايالات
متحده آمريکاست. ... بطور
مثال، بهبود
توانائيهائی که برتری تکنولوژيک ارتش و آزادی عمل ما را تضمين ميکند
وابسته به اين منطقه است.»
پانهتا معتقد است
«گير کردن»
آمريکا در
عراق و
افغانستان
مانع از آن
شده است که منافع
استراتژيک خود را در اين منطقهی مهم دنبال
کند. ژنرال دمپسی رئيس ستاد
مشترک نيروهای نظامی آمريکا تاکيد کرد که،
«تمام روندهای جمعيتي، جغرافيای سياسي، اقتصادی و نظامی در
حال شيفت به
سوی منطقه اقيانوس آرام (اقيانوسيه) است.
در آينده چالشهای استراتژيک عمدتا از آن
منطقه و همچنين کرانههای اقيانوس هند سربلند
خواهند کرد.»
(واشنگتن پست
به نقل از
آسوشيتدپرس-
6 ژانويه 2012) (2)
تحليلگرانِ
رسانههای غرب ميگويند آمريکا از ديپلماسی ايران
برای «به
خط کردن چين»
استفاده ميکند و يکی از
اهداف گايتنر، وزير
دارائی آمريکا، در
سفر به چين،
وادار کردن اين کشور
به همراهی با تحريم های نفتی ايران
است. چين
بزرگترين مشتری نفتی ايران
است که يک
سوم صادرات
نفتی آن
را بخود
اختصاص ميدهد و
شرکتهای نفتی چين تنها
شرکتهای نفتی بزرگ
هستند که در ايران
باقی مانده
اند. چين
بزرگترين
صادرکننده
بنزين
به ايران
نيز
هست. در نتيجه، در
تحريمهای بينالمللی عليه ايران، چين تبديل به
حلقهی تعيين
کنندهای شده و
تحريمهای نفتی عليه ايران بر
آتش اختلافات
ميان
آمريکا
و چين
افزوده است.
مجله
فارين
افيرز
مينويسد: «
نفت ميتواند
چرخهای چين را
روغنکاری کند
اما روابط چين- ايران
فراتر از سوخترسانی است. چين دارای تجارت
فعال با ايران در
زمينههای تسليحاتي، معدنکاوي، حمل و
نقل، توليد برق و
بازار
محصولات مصرفی ... است ...».
«اين
همکاری ...
برای رهبران
ايران
جذابيت
سياسی دارد،
به ادعای آنان
مبنی بر
بيفايده
بودن تحريمها
و بينيازی ايران از
غرب اعتبار ميبخشد. ...
اما پکن حاضر
نيست
وارد انشعاب
آشکار با
واشنگتن شود زيرا
رابطه با آمريکا
مهمترين
رابطهی دوجانبهی چين است. ...
به همين
دليل
در سال 2011
واردات نفت
خام چين
از ايران
35 درصد کاهش يافت. ...
اکنون حمايت چين برای کارآمد
کردن تحريمها
اساسی است.
پس در رابطه
با ايران،
چين
بايد
به مرکز صحنهی ديپلماسی آمريکا نقل
مکان کند. ...
دولت اوباما
همچنين
بايد
به پکن
بفهماند که
بدون استقرار
تحريمهای موثر،
خطر حمله نظامی اسرائيل عليه ايران
بالا رفته و
بازار قيمتها
دستخوش آشوب ميشود. ... رابرت
آينهورن
مقام وزارت
خارجهی آمريکا به چين
هشدار داد که
بعد از ترک ايران
توسط کمپانيهای نفتی اروپائی و ژاپني،
کمپانيهای نفتی چين حق
ندارند جای آنها
را بگيرند
... »
نفت
و بازار هفتاد
ميليونی ايران
با توجه
به اين مسائل
مهم ميتوان گفت که
تشديد اقدامات
تنبيهی آمريکا عليه
ايران صرفا
ناشی
از
رفتارهای جمهوری اسلامی در زمينهی «هستهاي» و يا
آشوبگريهای آن
در لبنان،
عراق و بحرين و غيره
نيست. بلکه
تضادهای بزرگترِ
صحنهی توازن قوای بينالمللی در
کارند که
روابط آمريکا و ايران
را به مرکز
تحولات سياسی
جهان
رانده و آتش
به هيمهی آن ميزنند. سلطه بر
ايران دارای اهميت
بسيار برای همهی کشورهای امپرياليستی
و قدرت
سرمايهداری در حال عروجی چون چين
است. زيرا
ايران جغرافيای
سياسی حساسی داشته
و نيز دارای منابعِ زيرزمينی وسيعی است.
و مهمتر اينکه، در اين منطقه
بازار عمدهای برای مافوق
استثمار نيروی کار است. در شرايطی
که همهی بلوکهای
بزرگ
سرمايه
به دنبال خروجيهای سودآور
ميگردند
فشار بزرگی بر روی «گشودن
ايران» است.
اما اين
«گشايش» منتظر
حل و فصل
توازن قوای بينالمللی است
و خودِ هيئت حاکمهی جمهوری اسلامی نيز «معطل» اين تغيير
و تحولات است
و سخت در
تکاپوست تا به
جای
سرنگون
شدن جايگاه
برجستهای در
ميان
خدمتگزاران و
شرکای منطقهای نظام
امپرياليستی
بيابد.
موضوع ايران مرکز
اختلافات
درون هيئت
حاکمه آمريکا نيز
هست. اما پوششی است برای مناظره ها و
اختلافات
آنان بر سر اينکه آمريکا هژمونی امپرياليستی
خود بر
جهان را به چه
طريقی ميتواند حفظ
کند.
موانع
مقابل سياستهای جنگی آمريکا و
تقسيم
کارهای جديد
تحريمها
و فشارهای جديد عليه ايران، در عين حال که بازی با کارت ايران عليه چين است، اقدامی است برای خنثی کردن سياست جناحی از هيئت
حاکمه آمريکا و اسرائيل مبنی بر «تغيير رژيم» در ايران از طريق نظامی . نظريهی غالب در دولت
آمريکا
استفاده از
جنگ برای «تغيير رژيم» در ايران
را رد ميکند و بر اين باور است که
حمله نظامی به ايران،
به دلايل
گوناگون، برای آمريکا
پيآمدهای سياسی
وخيم داشته و شوکهای
بزرگ
اقتصادی به جهان سرمايهداری وارد خواهد
کرد. وزير
دفاع آمريکا معتقد است
با در نظر
گرفتن
تحولاتِ پس از
خيزش «بهار
عربي» حمله
نظامی آمريکا يا اسرائيل ميتواند افکار
عمومی خاورميانه را بيش از پيش عليه
آنان بسيج کند. بدين معنا تحريمهای نفتی اوباما
نه بعنوان پيشدرآمدی بر آغاز جنگ
عليه ايران
بلکه در حال
حاضر برای ممانعت از سياست حمله
نظامی به
ايران است.
اهود باراک وزير دفاع اسرائيل در 18 ژانويه اعلام کرد اين کشور از تصميم حمله به ايران «فاصلهی زيادي»
دارد. يک
مقام ارشد امنيتی
اسرائيل در روز 15
ژانويه
اعلام کرد
رزمايش
مشترک برنامهريزی شده برای بهار سال جاری ميان آمريکا و اسرائيل به تعويق افتاده است –
برای
جلوگيری
از تنش و
بيثباتی در منطقه. پيش از اين
روسيه گفته
بود «رزمايش قفقاز 2012» را
برای
آمادگی در مقابل
حمله نظامی احتمالی آمريکا
و کشورهای ديگر به ايران، برنامهريزی کرده است.
با اين وصف بايد گفت: يکم،
فاصلهی زيادی ميان تحريمهای نفتی و جنگ نيست.
دوم، در شرايطی
که آمريکا تمرکز قوای خود را در
منطقهی آسيا- اقيانوسيه
ميگذارد قصد
آن دارد که
هدايت امور
نظامي-
امنيتی را
در برخی نقاط
ديگر جهان
به متحدينِ اروپای غربی خود،
ارتش ناتو
(ارتش سازمان
آتلانتيک شمالی) و
دولتهای
وابسته
به خود در آن
مناطق محول
کند. در واقع «مدل
ليبي» و
«مدل سوريه» نمايانگر
اين تقسيم کار است.
اما اين به معنای آن نيست که
نيروهای نظامی آمريکا خاورميانه را ترک
خواهند کرد.
وزير دفاع
آمريکا، هنگام
اعلام دکترين امنيتي- نظامی جديد، گفت: «هرچند
تمرکز
پنتاگون بيشتر به سوی آسياست اما
از نزديک
خاورميانه را
مد نظر خواهد
داشت.» سندِ
دکترين امنيتي- نظامی جديد تاکيد ميکند آمريکا برای حفظ
امنيت خليج، بر
عربستان سعودی و ديگر کشورهای خليج تکيه کرده و قوای نظامی خود را
برای حمايت از آنان در اين منطقه حفظ
خواهد کرد. (3)
در اين چارچوب آمريکا مشوق
کشورهائی چون عربستان،
قطر و ترکيه برای دخالت
نظامی در سوريه است. هيلاری کلينتون نيز در
ماه اکتبر سال
2011 مسيحی گفته
بود کاربست
«مدل ليبي» در
سرنگونی جمهوری اسلامی را دور
از احتمال نميداند
به شرطی که
«اپوزيسيوني» در ايران
باشد که تقاضای دخالت
نظامی غرب
را بکند و يک
انفجار تودهای عليه رژيم به
راه افتد و
«برادران
منطقه» نيز
خواهان چنين
دخالتی باشند.
(رجوع کنيد به
مقاله «مدل
ليبی و
کاربست آن در
ايران» در حقيقت شماره 57). نيروهای «عمليات ويژه»ی قطر
که در بيست
سال گذشته تحت
آموزش بريتانيا بودهاند،
گردان «عرب» نيروهای ويژه بريتانيا را
تشکيل
داده و در جنگ
عليه
نيروهای قذافی فعالانه
شرکت کردند. و
امروز آمادهاند
وارد خاک سوريه شوند.
ترکيه
به شکل گيری شبه
نظاميان
مخالف رژيم بشار
اسد ياری رسانده
و آماده است
تا در صورت
لزوم بعنوان
ارتش ناتو دست
به دخالت نظامی در سوريه بزند.
در واقع تثبيت نقش
ترکيه
بعنوان
ژاندارم
منطقه در گروی دست
زدن به اينگونه
عمليات
خطير
است.
در پرتو اين حقايق
ميتوان گفت
که تشديد
اقدامات تنبيهی
آمريکا عليه
ايران بيش از آنکه
مربوط به
تضادهای آمريکا
با جمهوری اسلامی باشد
از قوای محرکهی بزرگتر در
صحنه توازن
قوای
بينالمللی برخاسته و نيز ناشی از
فشارهای بحران
اقتصادی نظام سرمايهداری امپرياليستی
است.
به
صدا درآمدن شيپور
جنگ و نيروهای سياسی «اپوزيسيون» و سياست
کمونيست
ها
در پی به صدا
درآمدن شيپور جنگ از سوی اسرائيل،
امضای تحريمهای نفتی توسط
اوباما و
متقابلا تهديد ژنرالهای سپاه
مبنی
بر بستن
تنگه هرمز
(راه آبی که
نفت ايران
و کشورهای خليج از آن
عبور کرده و
به جهان صادر
ميشود)،
«اپوزيسيون» راست به
جنب و جوشی دوباره
افتاد. طيفی
از اپوزيسيون راست
به حمايت
از تحريمهای امپرياليستی و
حتا حملهی نظامی آمريکا و متحدينش به ايران
برخاست و طيفی
ديگر
که خود را «چپ» ميداند به
دفاع از سياست «دفاع از
جمهوری اسلامی در مقابل
امپرياليسم». هر دو طرف
موضعی خصمانه
نسبت به کمونيستها
دارند زيرا ما نزاع ميان امپرياليستهای
غربی و جمهوری اسلامی و
جنگ احتمالی ناشی از
آن را ارتجاعی ميدانيم و تودههای مردم
و همهی آزاديخواهان
را فرا ميخوانيم که آمادهی مبارزهی مستقلانه و
متکی
بر خود
برای
سرنگونی جمهوری اسلامی و مقابله با نيروهای متجاوز
امپرياليستی
باشند.
سخنگوی سازشکارانِ
«چپِ» اپوزيسيون راست،
آقای
مرتضی محيط است و
سازمان
«توفان» نيز گرايشی مشابه دارد.
اخيرا اطلاعيهای نيز با امضای عدهی کثيری از
«دوستداران
فدائيان
خلق» منتشر
شده که زبان
به نصحيت
سران جمهوری اسلامی گشوده
و آنان را
فراميخواند که تنشهای داخلی و خارجی را
کم کنند تا به
سرنوشت قذافی گرفتار نيايند! )4) نظريهپردازان
اين طيف،
برخی
به تلويح و برخی به
تصريح، ميگويند
«امپرياليسم، دشمن
عمده» است
بنابراين در شرايط رخداد جنگ
بايد در سمت
جمهوری اسلامی به دفاع از
«استقلال ميهن» ايستاد.
از سوی ديگر بخش
بزرگی از
«جنبش سبز»،
مجاهدين
خلق، «شورای ملی
مقاومت»
وابسته به
مجاهدين،
بازماندههای حزب توده، طيف دفتر تحکيم وحدت و «کمپين يک ميليون امضاء» و
سلطنت طلبان
جريانهای متمايل
به دفاع از
تحريمها و جنگ امپرياليستهای غربی و
اسرائيل
عليه جمهوری اسلامياند.
برخی احزاب سياسی
اپوزيسيون موضع
مبهم و «ميانه» اتخاذ
کردهاند. استدلال
جريانهای
«ميانه»
آنست که صحنه
سياسی را
«نيروهای بزرگ» رقم ميزنند و «از دست
ما کاری بر
نميآيد».
اما در شرايط بروز جنگ يا تبديل
جمهوری اسلامی به رژيمی با مشخصات
قابل قبولتر برای امپرياليستهای غربي،
اينان دست
از موضع «ميانه» کشيده
و دنبالهروی وضع
موجود خواهند
شد. (5)
مقابله
با گرايش
خودبخودی
مردم به رفتن
به زير بال
بورژوازی
در چنين شرايطی عجيب نيست
که ميان تودههای مردم
گرايشِ انتخاب
ميان «بد و
بدتر» غالب
باشد. در ميان تودههای ناآگاه
همواره گرايشِ پناه
گرفتن در زير بال و پر
جناحی از
بورژوازی عمل ميکند. وظيفهی کمونيستها مقابله
با اين گرايش خودبخودی است. شکلی از اين
گرايش در
عبارتِ رايجِ «بگذار آمريکا اينها
را بزند و ما
را راحت کند»
بروز مييابد. اين
گرايش فقط
تبارز بيزاری و
نفرت مردم از
جمهوری اسلامی نيست. نشانهی ناباوری به توان
نهفته در خود
هم هست که ميتوان به
نظام و جامعهای دست
يافت که بنيادا متفاوت
از جمهوری اسلامی و
نيز نظام
مورد نظر امپرياليستها باشد. اينکه راهی ديگر هست که
منافع اکثريت مردم ايران و جهان را
نمايندگی ميکند. اينکه ميتوان در راهی قدم گذارد که
هم به سرنگونی جمهوری اسلامی منجر شود و هم
به قطع دست
امپرياليستها
از ايران.
خط حزب که
بايد بطور
گسترده در ميان مردم تبليغ و ترويج
شود اين
است: تا وقتی جنگ رخ ندهد سياست ما گسترش
آگاهی انقلابی و بر اين
مبنا بسيج و سازماندهی مردم برای سرنگونی دولت جمهوری اسلامی بدست
مردم، تحت
رهبری کمونيستها
و نيروهای چپ انقلابی است. اگر آمريکا بدون جنگ
موفق به تغيير رژيم جمهوری اسلامی شده
و به قدرت گيری
رژيم مطلوب خود
کمک کند ما
باز هم برای سرنگونی آن دولت خلق
افکار و
سازماندهی خواهيم
کرد.
حتا اگر جنگ
شود ما بايد از آن
بعنوان فرصت و
موقعيتی برای گسترش
سازماندهی انقلابی در ميان
مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی بدست مردم،
تحت رهبری کمونيستها و نيروهای چپ
انقلابی استفاده کنيم و بر مبنای دفاع از
انقلاب سوسياليستی و
برنامه
استقرار دولت
سوسياليستی با هر متجاوزی مقابله کنيم.
اگر جنگی رخ دهد، جنگ بين امپرياليستها
و شرکايشان
با ايران از هر
دو طرف جنگی ارتجاعی است. شعار و سياست صحيح
اين است: تبديل جنگ ارتجاعی به جنگ
انقلابی برای سرنگونی جمهوری اسلامی و درهم شکستن
قوای
متجاوز
با شعار اخراج
قوای
اشغالگر.
در صورت بروز جنگ،
نيروهای امپرياليستی
و شرکای منطقهای و
ايرانيشان خود
را صرفا مشغول
سرنگونی جمهوری اسلامی و نيروهای وفادار بدان
نخواهند کرد
بلکه در
بحبوحهی درهمبرهمی اوضاع
طرح
نابودی نيروهای کمونيست
و چپ انقلابی و حتا نيروهای مليگرا را
نيز پيش
خواهند برد.
هشياری در
اين زمينه حياتی است. فرصتها همواره
با خطرات
همراهند.
استفاده از
فرصتها وهوشياری
در مقابل خطرات سياست هميشگی نيروهای انقلابی است.
جايز
است تاکيد شود:
1- برای رسيدن به تحليل و درک درست
از اوضاع تبليغ و ترويج
دو موضع تئوريک حائز اهميت است: يكم،
جايگاه ايران بعنوان
جزئی
از نظام
جهانی سرمايه داری.
بايد با اين درک که
جمهوری اسلامی يک پديده جدا از
نظام جهانی تحت سرکردگی امپرياليسم آمريکاست
مقابله کرد زيرا واقعيت ندارد. تحريمهای نفتی و
هراس سران
جمهوری اسلامی از تبعات آن
به خودی خود
ثابت ميکند که جمهوری اسلامی تا
مغز استخوان
وابسته به
نظام جهانی سرمايهداری يعنی امپرياليسم است.
تبليغ و ترويج اين واقعيت جای مهمی در مقابله با
افکار نادرست
و گرايشات
خودبخودی تودههای
مردم
دارد. دوم،
تحولات سياسی
ايران
را بايد
در چارچوب قوای محرکهی بزرگتری گذاشت که در
سطح بينالمللی در
کارند. در غير اينصورت نميتوان
به تحليلی ماترياليستی
از علتالعلل
رخدادها و صفآرائيهای سياسی مرتجعين و امپرياليستها
دست يافت.
2- ضعفهای واقعی جمهوری اسلامی و
امپرياليستها را بايد ديد و نشان
داد که چگونه
اين ضعفها شرايط را برای باز کردن راهی انقلابی در جامعه
مساعدتر کردهاند.
تضادها و
بحران بيسابقه نظام
سرمايهداری نيروهای اجتماعي
مهمی
را در
سراسر جهان به
حرکت در آورده
که بطور غيرمستقيم
تقويت کننده
راه و چشمانداز
انقلاب واقعی در ايران
و هر کشور ديگر است.
همانطور که
غلبه فضای ارتجاعی «انقلاب مرد-
کمونيسم
مرد» در دهههای
گذشته به
نفع نيروهای اپوزيسيون بورژوائی در ايران
و کشورهای گوناگون بود
امروز بلند
شدن جنبشهای ضد کاپيتاليستی
فضای مساعدی برای بازگشت
انقلاب و کمونيسم به مرکز
صحنهی
کشمکشهای
سياسی فراهم کرده
است. اين
اوضاع آشکارا
ذخاير ايدئولوژيک نيروهای رفرميست
و ارتجاعی «اپوزيسيون» جمهوری اسلامی را
به تحليل
برده و بشدت
آنان را عصبی کرده است
بطوريکه
زوزههای ضد کمونيستی
آنان رنگ
و بوی
استيصال به خود
گرفته است
(رجوع کنيد به سخنان
عصبی
محسن
سازگارا در
صدای
آمريکا به تاريخ 13 ژانويه 2011 که خامنهای
را متهم
به درست کردن
«حزب کمونيست از ميان
بسيجيها» ميکند).
3- امپرياليسم آمريکا ميخواهد
«تغيير
رژيم»
را در ايران
به گونهای پيش برد
که بخش مهمی از
ساختار نظامي- امنيتی جمهوری اسلامی حفظ
شود تا در
فردای سقوط
جمهوری اسلامی همان
شکنجهگران و
سرکوبگران،
در شراکت با ديگر
عُمالِ ايرانی آمريکا،
تبديل
به اهرم نظم و
قانون رژيم بعدی گردند.
زيرا
ميدانند که
برای تحميل نظام
ارتجاعی جديد در ايران نيازمند
سرکوب نيروهای کمونيست،
انقلابی و تودههای مردم
خواهند بود.
البته
«خواستن» هميشه
مساوی با
«توانستن» نيست. زيرا
شتاب گسترش بينظمی در
ساختارهای اقتصادی و سياسی خاورميانه و
جهان مانع از
آن است که طرحهای آنان
به صورت شسته
و رفته پيش رود –
بخصوص اگر نيروهای کمونيست و
انقلابی از شرايط تضعيف همهجانبه
جمهوری اسلامی حداکثر
استفاده کرده
و تودههای مردم
را برای آغاز
فرآيند
يک
انقلاب واقعی سازماندهی کنند. اين
امکانی کاملا
واقعبينانه
است که به هيچ وجه
نبايد
به آن بهای کم داد
زيرا
تشديد
تضاد ميان
اکثريت
مردم
(کارگران،
زحمتکشان شهر
و روستا و
اقشار و طبقات
ميانی شهری) با کليت نظام
طبقاتی در
ايران
معضلی است
که امپرياليستها و جانشينان
جمهوری اسلامی نه
تنها قادر به
حل آن نخواهند
بود بلکه آن
را حادتر هم
خواهند کرد.
4- بزرگترين هشدار سياسی
به مردم نيفتادن به دام
دو قطبی «جمهوری اسلامی يا
امپرياليسم آمريکا»
است. در اين ميان بايد آن نيروهای «اپوزيسيون» را افشا
کرد که برای اين دو قطبی خلق افکار ميکنند
و خود در يکی
از اين قطبها قرار ميگيرند.
5-
در جواب به
دغدغهی مردم که آيا جنگ ميشود يا خير؟ بايد واقعيت
متلاطم و غيرقابل پيش بينی صحنه
سياست در
سطح ايران،
منطقه و جهان
را ترسيم
کرد – اوضاع نه
با افزايش نظم و ثبات
بلکه با بينظمی و بيثباتی فزاينده رقم ميخورد
و در چنين
بلبشو وهرج و
مرجی
ضرورت و
امکان
انقلاب صد
چندان ميشود.
پس، سوالی که ميتواند
دروازههای آينده را به
روی
ما باز
کند اين
است: در اين شرايط
انقلاب را
چگونه بايد پيش برد؟
اگر جنگ
ارتجاعی درگير
شود چگونه ميتوان آن
را تبديل
به جنگی انقلابی کرد؟
در مقابل
استثمارگران
و ستم گران
داخلی و خارجي، ما کمونيستها
همراه با آزاديخواهان و
استقلالطلبان
واقعي،
متعهديم به
روشني،
جسارت و با
صدای بلند
منافع اساسی مردم را بيان کرده و پيگيرانه
برای اين
منافع و عميقترين ارزوها و روياهای مردم
بجنگيم. زيرا کمونيستها
پيگيرترين نمايندهی استثمارشوندگان
و ستمديدگان اين جامعه و
جهاناند که هيچ به حساب می ايند اما با
کار خود و بر
پشت خود،
جامعه و جهان
را حمل می کنند. برنامه
و افق ما پرچم
طبقاتی و سياسی آنان است.
پانويسها
1-
قبول
عضويت روسيه
در «سازمان
تجارت جهاني»
پس از 18 سال
تلاش و راه
اندازی خط
لولهی گازی «نورت
استريم» (مسيل
شمالی) متعلق
به کمپانی
دولتی «گازپروم»
روسيه در
نوامبر 2011
واقعه مهمی در
روابط روسيه و
اتحاديه
اروپاست زيرا
اين خط لولهی 1200
کيلومتری از
زير دريای
بالتيک گذر
کرده و روسيه
را بطور
مستقيم به آلمان
متصل ميکند. اين
واقعه بيش از
آنکه اهميت
اقتصادی
داشته باشد
دارای اهميت
سياسی است و
نشانهی اتحاد
استراتژيکی
است که ميان
روسيه و کشورهای
کليدی
اتحاديه
اروپا در حال
شکلگيری
است. به نظر ميآيد
امپرياليسم
آمريکا که
مانع مهمی در
مقابل شکلگيری چنين
اتحادی بود
مجبور شده با
اين واقعيت
کنار آيد. در
واقع دکترين
امنيتی جديد
آمريکا بر
آنست که حضور
نظامی آمريکا
را در
اروپا تقليل
دهد و صفآرائی
دوران «جنگ
سرد» را که
آماجش روسيه
بود کاملا عوض
کند. با شيفت
توجه نظامي-
امنيتی
آمريکا به
منطقه آسيا-
اقيانوسيه که
«سکان کشتی
جهان» نام
گرفته است فضای
اتحاد
استراتژيک
برای روسيه و
اتحاديه
اروپا
مساعدتر شده
است.
2-
يانگ
ژميان رئيس نهادهای
مطالعات بينالمللی
شانگهای مينويسد:
«تحت رياست
جمهوری
اوباما هشياری
استراتژيک
آمريکا از
پاکس
آمريکانا
(تنها ابرقدرت
جهاني- م)
تعديل يافته
به "قدرت درجه
اول در ميان
قدرتهای برابر".
تفکر
استراتژيکِ
"تغيير
رژيم"از طريق
قدرت نظامی
تعديل يافته
به "تغيير
رژيم" از طريق
قدرت هوشمند
که ترکيبی است
از قدرت سخت و
نرم. چشمانداز
استراتژيک از
تمرکز نسبی بر
رشتههای نظامی و
امنيتی بر
محور جنگ ضد
ترور تبديل
شده است به
تاکيد بيشتر
بر اقتصاد،
آموزش، علم و
تکنولوژي،
انرژي، امنيت
هستهای و فعاليتهای سايبری
و فضائی. هدف
برنامهريزی
استراتژيک از
دو نقشه گسترش
بزرگ
(خاورميانه
بزرگ و
بسط روابط در
آسيا-
اقيانوسيه)
تغيير يافته
است به "عقب
نشينی در غرب
و پيشروی در
شرق".». (6 ژانويه
2012)
3-
طی
دوره اشغال
عراق، آمريکا
سفارتی در
کنار رودخانه
دجله در بغداد
ساخته است که به
نوبه خود
پروژهای برای
کنترل منطقه
خاورميانه
است. اين
سفارتخانه مانند
شهرکی است
بدون نياز به
ارتباط با باقی
خاک عراق. ميتواند از
طريق پل هوايی
زندگی بيش از 50
هزار نفر
ساکنينش را
تامين کند.
4- کرکس
ها متحد ميشوند- دخالت
"بشر
دوستانه" نمی خواهيم-
بيانيه بيش از
1500 نفر از
دوستداران
جنبش فدائي(
فدائيان خلق
ايران)
5- يکی از
نمونههای عبرتانگيز در
تاريخ جنبش
کمونيستی بينالمللی در
دوران جنگ
جهانی اول
امپرياليستی
است. پيش از
آغاز جنگ
اکثريت احزاب
کمونيست اروپا
عليه جنگ رای
داده و
کارگران
کشورهای طرفين
جنگ را
فراخواندند
که به روی هم
آتش نگشايند و
به جای آن برای
سرنگونی دولتهای
بورژوائی خود
بکوشند. اما
پس از آغاز
جنگ، اکثريت
احزاب
کمونيست
اروپا (همانها که
امروز احزاب
سوسيال
دموکرات دولتهای
امپرياليستياند) طرف
بورژوازی خودی
را گرفتند.
تنها در روسيه
بود که حزب
بلشويک به
رهبری لنين با
شعار «جنگ
امپرياليستی
را به جنگ
داخلی تبديل
کنيم» در
شرايطی که
نيروهای
انقلابی
بسيار کم و
ضعيف بودند
موفق شد از
درون کشتار و
نابودی جنگ
جهانی اول
انقلاب اکتبر
را به پيروزی
رسانده و
اولين کشور
سوسياليستی
را بنياد
گذارد.