نوشته
زير بخشی از
گزارش سياسی
پلنوم هفتم کمیتهی
مرکزی حزب
کمونيست
ايران (م.ل.م)
است. گزيدهای
از گزارشهای
ديگر به مرور
در نشريه حقيقت
انعكاس
خواهند يافت.
بخش
اول : تحليل از
اوضاع سياسی و
وظايف ما
تحليل
از اوضاع عينی
يعنی تحليل از
وضعيت طبقات
ارتجاعی و
طبقات مردمی،
ارزيابی از
تغيير در صف
آرائيهائی
که در جامعه و
همچنين در
درون هيئت
حاکمه شکل میگيرد.
اين تحليل
وظايف کنکرت
ما را در زمینهی
تدارک و انجام
وظيفهی مرکزيمان
(كسب قدرت
سياسی از طريق
جنگ انقلابی) تعيين
میکند.
در
سال 1388 شکافهای
درون هيئت
حاکمهی جمهوری
اسلامی تبديل
به شکافی آشتيناپذير
شد يعنی با
کودتای نظامی-
انتخاباتی حل
و فصل شد. اين
وضعيت به تضادهای
میان مردم و
حکومت نيز
دامن زد و
هوای تازهای
در جامعه
وزيدن گرفت.
درهم پيچيدگی
اين دو تضاد
اوضاع را شکل
داد. جنبشی
شکل گرفت که
نيروی محرکهی
اصلياش
تضادِ اقشار و
طبقات
گوناگون مردم با
اين نظام بود --
ستم و استثمار
طبقاتی، فقر،
بيکاری، و گسلهای
اجتماعی چون
ستم بر زنان و
جوانان و ستمگری
ملی. اما بطور
کلی و در
نهايت جناح
اصلاحطلب
حکومت توانست
چارچوبههای
خود را به آن تحمیل
کرده و آن را
زير رهبری خود
درآورد. تودههای
مردم در نتيجهی
تضادهای
خودشان با
کليت اين نظام
به حرکت درآمدند
اما صف آرائی
اصلی که بر
پهنهی سياسی
جامعه تسلط
يافت، صف
آرائی دو جناح
از حکومت در
مقابل هم بود.
در
آن موقع اين
وضعيت را
"اوضاع
عاليست ... اوضاع
خطرناک است"
توصيف کرديم. «اوضاع
عاليست» زيرا
تودهها در
سطح میليونی
پا به صحنهی
مبارزه
گذاردهاند و
دشمنان مردم
متفرق و بحرانزدهاند.
«اوضاع خطرناک
است» زيرا قطبی
شدن جامعه بر
حسب تضاد میان
مرتجعين قطبی
شدنی نامساعد
است زيرا راه
انقلاب و ريشهکن
کردن اين نظام
را میبندد.
با احتساب اين
اوضاع متناقض
در آن زمان
گفتيم وظيفهی
سياسی حزب ما
و کل جنبش چپ
آن است که اين
قطببندی را
برهم زند و با
گرايش غالب در
میان تودههای
مردم که حتا
در مبارزه با
بورژوازی
گرايش به آن
دارند که به
زير بال يک
جناح از
بورژوازی
بروند مقابله
کنيم.
مسلما
تغييراتی در
اوضاع صورت
گرفته اما بهيچوجه
آنگونه که میخواستيم
و آن حد که
انتظار
داشتيم نبوده
است. در
نتيجه،
فعاليتها و
کارزارهای
مبارزاتی ما
در همه شاخههای
فعاليت بايد
اين معضل را
نشانه گيری
کند.
وضعيت
ابتدائی تحت
تاثير عوامل
گوناگون دچار
تغييراتی شده و
نقاط عطف مهمی
را از سر
گذرانده است
که آخرينِ آن 25
بهمن 1389 بود. میتوان
گفت توهمات
مردم نسبت به
رهبری اصلاح
طلبان (رهبری
«سبز») به مقدار
زيادی ريخته
است ولی به
اين معنا نيست
که ديگر دنبال
انتخاب میان «بد
و بدتر»
نخواهند رفت
و
دوباره به
زير بال جناحی
ديگر نخواهند
رفت. وضعيت در
اين زمینه
هنوز از نقطه
عطف ضروری و
عاجل عبور
نکرده است.
علت عمدهی
اين امر آن
است که ريختن
توهمات مردم
نسبت به رهبری
سبز در نتيجهی
کار آگاهگرانهی
عمیق سياسی و
ايدئولوژيک از
سوی کمونيستهای
انقلابی نبوده
است بلکه قسما
نتيجهی درسگيری
از تجربه بوده
است که البته
عامل بسيار مهمی
در آگاهی تودهها
نسبت به موضع
و حرکات طبقات
گوناگون است
اما اگر در
سطح خودبخودی
بماند تحت
تاثير جريان بورژوائی
ديگری تبديل
به نوع ديگری
از توهم به
نيروها و
برنامههای
بورژوائی میشود.
بطور مثال
امروز جناحی
از خود رهبری
سبز (بخصوص
سخنگويانشان
در خارج) مبلغِ
«الگوی
ليبی» شده است
و در اين زمینه
خلق افکار میکند.
در نتيجه بخش
بزرگی از
رويگردانی از
رهبران اصلاح
طلب، روی اوردن
به توهمات
ديگر است.
بحران
نظام جمهوری
اسلامی، هم به
دليل فروپاشی
مشروعيت ايدئولوژيك-
سياسی آن و
نيز فروپاشی
اقتصادياش
بسيار جدی است
و حل مشکلات
اساسياش
قابل تصور
نيست. بر اين
بستر تضاد بين
جناحهای
مختلف هيئت
حاکمه بطور
فزايندهای
حادتر میشود
و دورنمای حل
و فصل آن به
طرق مسالمتآمیز
وجود ندارد.
اما بحران
فزايندهی
دشمن بخوديخود
منجر به غلبهی
صفآرائی
انقلاب- ضد
انقلاب بر
صحنهی سياسی
جامعه نخواهد
شد. تا زمانی
که ما و چپ
راديکال و
انقلابی که
خطر اوضاع را میبيند
و واقعا میخواهد
در بازکردن
راهی ديگر در
مقابل جامعه
تلاش کند،
نتوانيم بخشی
از مردم را نسبت به
ماهيت تمام
«آلترناتيو»های
ارتجاعی و
امپرياليستی،
نسبت به
مختصات جامعهی
آيندهای که
واقعا به نفع
اکثريت مردم
است و راه رسيدن
به آن آگاه
کنيم و بر اين
مبنا آنان را
در اشکال
گوناگون و
لايههای
گوناگون
سازماندهی
کنيم، قطب
بندی نامساعد
به اشکال
گوناگون
بازتوليد
خواهد شد. اگر بخش
بزرگی از تودهها
تا ديروز به
موسوی و کروبی
توهم داشتند،
فردا میتوانند
به «کنگره ملی»ها
و ائتلافهائی
با ترکيبهای
گوناگون از
اصلاح طلبان و
اصول گرايان و
نظامیان و
مجاهدين و سلطنت
طلبان و
مرتجعين کرد و
آذری و عرب و
بلوچ و
روشنفکران
مداح غرب و
مدل رضاشاهی و
غيره دخيل ببندند.
در هر حال،
جدا از اينکه
در هر مقطع
زمانی مفروض
چه ذهنيتی بر
تودههای
مردم غلبه
کند، موجوديت
آنان بطور عينی
در تضاد
خصمانه با
نظام جمهوری
اسلامی و کليت
روابط طبقاتی –
اجتماعی غالب
بر جامعه قرار
دارد و همین
واقعيت پايهی
مادی و امکان
آن را برای ما
فراهم میکند
که راهی
ديگر،
راهی
انقلابی برای سرنگونی
جمهوری
اسلامی و استقرار
يک حاکمیتِ
طبقاتی
متفاوت را به میدان
آورده و تبديل
به افق و راه
اکثريت مردم کنيم.
بحرانِ
حکومتی جمهوری
اسلامی
تکثير
تصاعدی جناحهای
جمهوری اسلامی
نشانهی ديگری
از بحران
حکومتی جمهوری
اسلامی است.
مشخصهی اين
بحرانِ حکومتی،
ازهمپاشيدگی
مرکزيتِ ايدئولوژيک
و سياسی واحد آن
بوده است. کودتای
انتخاباتي-
نظامی سال 88 نه
تنها نتوانست
«مرکز» را انسجام
بخشد بلکه بوجود
آمدن گروهبنديهای
مختلف در میان
اصولگرايان نيز
بازتاب فروريزی
بيشتر «مرکز» يا
عمود خيمهی اينان
است. اين ازهمپاشيدگی،
بطور عينی،
ضرورت شکل
دادن به صفآرائی
جديدی از نمايندگان
طبقات
استثمارگر
جامعه را برای
طبقهی سرمايهداران
بوروکرات-کمپرادورِ
حاکم بوجود آورده
است و جناحها
و گروهبنديهای
مختلف در
تکاپوی پاسخگوئی
به اين ضرورتاند.
از
آنجا که ايدئولوژی
اسلامی عمودِ
خيمهی اين
حکومت بوده
است بنابراين
هر يک از گروهبنديهای
حکومتی که سعی
میکنند
ائتلاف معتبر
و کارآمدی بسازند
بطور اجتنابناپذير
بايد يک ايدئولوژی
هم برای ائتلاف
خود تعريف
کنند. ايدئولوژی
اسلامی خمینی چسبِ
متحدکنندهی
گرايشات
گوناگونی بود
که جمهوری اسلامی
را بوجود
آوردند. اين
چسب ايدئولوژيک،
ضمنِ متحد
کردنِ ائتلاف
طيفهای مختلف
حاکمیتِ
جمهوری اسلامی، در میان
مردم نيز عاملی
برای اِعمال
اقتدار و کسب
مشروعيت بود. رويکردِ
موسوی به اين
فروپاشی ايدئولوژيک،
فراخوانِ بازگشت
به دوران طلائی
خمینی است. رويکردِ
برخی اصولگرايان
مطلقهتر
کردن ولايت
مطلقه فقيه است.
و جناح احمدی نژاد-
مشائی با رويکردِ
ايدئولوژی اسلامی-
آريائی به میدان
آمده و برای پايههای
حزباللهی و
خشکه مقدسِ جمهوری
اسلامی داستان
«زمان حضور» را
ساخته است.
ايدئولوژی
اسلامی- آريائی
مشائی از ايدئولوژی
اسلامی- کماليستی
حزب آکپ ترکيه
(حزب توسعه و
عدالت) الهام میگيرد.
اين سازهی ايدئولوژيک
سه پايه دارد:
اسلامی، ناسيوناليستی
و دوستی با
غرب. از نظر اين
جناح، اصلاحات
ايدئولوژيک
بايد محور يا
ديرک اصلاحات
در جمهوری اسلامی
باشد. به اين
دليل جناح
مذکور مدعی است
که از جناح اصلاح
طلبِ حکومت هم
اصلاحطلبتر
است. اين جناح علاوه
بر اينکه قصد
دارد پايههای
جناح
اصلاح طلب را
به سوی خود
جذب کند و برای
طبقات میانی و
روشنفکران
جذاب به نظر آيد
نگاهی هم به
غرب دارد و در
واقع سازهی ايدئولوژيکيی
ارائه میدهد
که از بنيادگرائی
اسلامی فاصله
دارد و میخواهد
خود را از
مدار تخاصم امپرياليسم-
بنيادگرائی بيرون
بکشد و در عين
حال مانند آکپِ
ترکيه
لفاظيهای انتقاد
از «مظالم صهيونيسم»
و «مظالمی که
بر ما رفته» را نگاه دارد.
تکثر جناحها
در جمهوری اسلامی
موجب تکثر قطبهای
قدرت نظامی هم
هست. نيروهای نظامی
يکپارچه نيستند
و با وجود
آنکه جعفری بطور
مکرر اعلام میکند
«سپاه» کنترل
صحنهی سياست
را در دست دارد
اما
واقعيت چيز ديگريست.
اگر نيروهای نظامی
دارای فرماندهی
يکدست بودند، صف
آرائيهای متخاصم
درون حکومت سريعتر
به نتيجه میرسيد.
عوامل
جهانی
عوامل
جهانی در بيثباتی
جمهوری اسلامی
تاثيرات تعيين
کننده دارند.
ما همیشه گفتهايم
که عرصهی جهانی
در شکل گيری صحنهی
سياسی داخلی تاثير
تعيين کننده
دارد و زمانی که
میخواستيم اين
اصلِ عام را
در مورد بحران
جمهوری اسلامی
کنکرت کنيم به
تضاد حاد میان
جمهوری اسلامی
و امپرياليسم
آمريکا اشاره میکرديم.
اما جوانب مهم
ديگری نيز در
کارند.
فروپاشی
اتحاد ايدئولوژيک
و سياسی هيئتحاکمهی
جمهوری اسلامی
بيارتباط با
وضعيتی که در
سطح جهانی در رابطه
با تضاد امپرياليسم-
بنيادگرائی اسلامی
بوجود آمده نيست.
میتوان گفت
تضاد امپرياليسم-
بنيادگرائی جايگاه
گذشته را در
شکل دادن به
صحنهی سياسی جهان
ندارد. اين به
معنای آن نيست
که تضاد مهمی نيست
و نقشی در شکلدهي
صحنهی سياسی جهان
بخصوص خاورمیانه
بازی نمیکند.
در عينحال
واضح است که
جمهوری اسلامی
موقعيت گذشته
را در اين
تضاد ندارد.
به اين معنا
که جمهوری اسلامی،
بطور عينی،
مانند گذشته
سردمدار يک
سر اين تضاد نيست.
وقتی میگوئيم
«بطور عينی»
منظورمان آن
است که باند
حاکم هنوز
تلاش میکند
آن نقش را بازی
کند تا بتواند
از آن بعنوان
اهرم معامله
استفاده کند
ولی بطور عينی
ديگر نمیتواند
آن نقش را بازی
کند. ايران
جايگاه خود را
بعنوان
سردستهی قطب
بنيادگرائی اسلامی
از دست داده
است. اين امر
عمدتا به دليل
دگرديسی خودِ
جمهوری اسلامی
است. به تاثيرات
ادغام عمیقتر
ايران در نظام
سرمايه داری جهانی
نبايد کم بها
داد. اين امر
بر موقعيت و
ماهيت اقشاری که
از طريق «انقلاب
اسلامی» در
راس فرآيندهای
سرمايه داری قرار
گرفتند تاثيرات
تعيين کننده
گذاشته است.
رژيم جمهوری اسلامی
با رژيمهای کشورهای
تحت سلطهی ديگر
تفاوت کيفی ندارد
و به اين معنا يک
دولتِ متعارف
وابسته به
نظام جهانی سرمايهداري-
امپرياليستی است.
مانند کليهی رژيمهای
کشورهای تحت
سلطه، همهی باندهای
رژيم جزو شرکای
تجاری و مالی بلوکهای
بزرگ سرمايهداری
جهانی هستند.
در
واقع فرآيند گلوباليزاسيونِ
سرمايهداری در
20 سال گذشته
موجب ادغام بيشتر
ايران در نظام
سرمايهداری جهانی
و رشد سرمايهداری
در ايران شده
است. اين فرآيند،
هم موجب تغييراتی
در موقعيت
طبقات «بالا» شده
و هم موقعيت و
ترکيب اقشار و
طبقات «پائين»
جامعه را دستخوش
دگرگونی کرده
است. مثلا، بخش
بزرگی از اقتصاد
دهقانی و
همراه با آن
جمعيت دهقانی از
میان رفته و سيل
مهاجرت موجب
بوجود آمدنِ شهرهای
بزرگ شده است.
تغييرات مهمی در
روابط اجتماعی
پديدار شده
است. اين فرآيند
در بيرون کشيدن
زنان از خانه
و از تارهای روابط
اجتماعی سنتی و
اخلاق سنتی نقش
مهمی داشته
است.
گلوباليزاسيون
در موقعيت و
جهتگيری باندهای
مختلف حکومت
تغييرات مهمی بوجود
آورده است. تکثر
جناحها در
جمهوری اسلامی
متاثر از
اوضاع جهانی و
سيال بودن
توازن قدرت در
جهان هم هست. شيفتهای
مهم در جهان
تاثيرات
انکارناپذير
بر جمهوری اسلامی
داشته است. بطور
مثال، سراشيب
آمريکا و ظهور
چين به عنوان
قدرت اقتصادی چالشگرِ
آمريکا
تاثيرات
بزرگی بر جهتگيريهای
جهانی اقشار
مختلف سرمايهداری
بوروکراتکمپرادور
ايران گذاشته
است. به اين
معنا تکثر
جناحها
علاوه بر اينکه
نشانهی بحران
ساختاری (مرکزشان
فروپاشيده) و
اختلاف ديدگاه
میان آنهاست
نشانهی اختلاف
منافع باندهای
انحصاری اقتصادی
وابسته به
قدرتهای بزرگ
متفاوت هم
هست.
تناسب
قوای میان
قدرتهای جهانی
بسيار سيال و
بيثبات است.
اين وضع از
زمان فروپاشی شوروی
آغاز شد اما چند
عامل ديگر آن
را تشديد کرد. آمريکا
در حصول به
هدفِ اصلی طرح
«خاورمیانه
بزرگ» که
استفاده از
شرايط فروپاشی
شوروی و
تثبيت
ابرقدرتی خود
بود شکست
خورد. آمريکا
استراتژی و
پروژهی خود
را بر پايهی چند
تريليون
دلار قرض به
قدرتهای بزرگ
ديگر چون چين
و اتحاديهی اروپا
پيش برد و فرض
را بر آن
گذاشت که بعد
از «پيروزی» و
بر پايه
دستاوردهای «پيروزی»
معضل قروضِ بينالمللی
خود را حل
خواهد کرد اما
اين فرآيند
مطابق دلخواه
آمريکا پيش
نرفت و اين
پروژه تبديل
به منبع بزرگ
سراشيب بيشتر
آن شد. چين به
مثابه قدرتی چالشگر
به ظهور رسيد
و پروژه اتحاديه
اروپا و منطقه
يورو با بحرانهای
بزرگ مواجه
شد. انسجام و
اتحادِ مالي-
اقتصادی غرب بيش
از پيش ضربه
خورد. روسيه
دوباره به
مثابه قدرت
امپرياليستی چالشگر
در مقابل آمريکا
سربلند کرده و
حتا تلاش میکند
حلقههای اتصالی
خود با اتحاديهی
اروپا را به قيمت
گسستن حلقههای
اتصالی اروپا
و آمريکا
برقرار کند. در
مجموع نظام
امپرياليستی دارای
مرکزيت منسجمی
مانند مرکزيتی
که از بعد از
جنگ دوم جهانی
تا زمان
فروپاشی شوروی
داشت نيست و
به اين دليل
قادر نيست برای
بحرانهای کوچک
و بزرگی که در
گوشه و کنار
نظام جهانی سربلند
میکنند تعيين
تکليف کند.
اين
ها عوامل
گوناگونی است
که دست به دست
هم داده و از يک
طرف جمهوری اسلامی
را به عنوان يک
ساختار سياسی دولتی
ناکارآمد
کرده است و از
طرف ديگر نه
توازن قوای جهانی
و نه توازن
قوای داخلی اجازه
تعيين تکليف
سريع به بحرانهای
آن را نمیدهد.
کمی
بيشتر در مورد
چارچوبهی
جهانی
اختلافات
درون هيئت
حاکمه
ظهور
چين به مثابه
قدرتی در
مقابل سرکردگی
آمريکا بر
جهان عامل بسيار
مهم در وضعيت
جمهوری اسلامی
ايران و موقعيت
آن در سطح
جهانی است. اين
امر در درون هيئت
حاکمه ايران
هم منعکس میشود.
به جرات می توان
گفت يک جناح
قدرتمند
وابسته به چين
در حکومت و در
قشربندی سرمايه
داری کمپرادور
ايران شکل
گرفته است که در
لايههای گوناگون
سرمايهداری ايران
– از سرمايهداری
بوروکراتيک تا
سرمايهداری کمپرادورِ
خصوصی و سرمايهداری
متوسط – نفوذ
دارد. اين وضعيت
کارشناسان
اقتصادی «سبز» را
واداشته تا
دست به افشاگری
زنند. آنان در
افشای روابط
اقتصادی میان
ايران و چين میگويند
ماهيت اکثر
قراردادهای ايران
با چين که زير
نظارتِ وليفقيه
امضاء شدهاند
آشکارا
«استعماری» هستند.
بطور مشخص چند
گزارش زير جالب
است.
در
افشای پشت
پردهی بحران
ارزی،
«کارشناسان ايران
سبز» مینويسند
در سال 2009 حکومت
ايران 64.7 درصد
از درآمدهای ارزی
کشور، در سال 2010 میلادی
71 درصد و از
آغاز سال 2011 تا
پايان ماه آوريل
80 درصد از
درآمدهای ناشی
از فروش نفت و
گاز ايران به
بانکهای چين
و روسيه حواله
شده و تبديل
به يوان و
روبل شده
است. و دولت ايران
برای تامین نيازهای
يورو و دلار
خود مجبور شده
است با عجز و
التماس مقداری
يورو و دلار
از چين و روسيه
بازخريد کند.
(خبرنگاران
سبز. 12 خرداد 1390)
در
گزارشی ديگر میگويند
چين بابت خريد
گاز و نفت، چهل
میليارد دلار
به ايران
مقروض است که 92
درصد از بدهی خود
را به صورت
کالا به ايران
تحويل میدهد
و 6 میليارد
دلار آن را به
صورت رشوه به
حساب تعدادی از
مقامات ايرانی
میريزد.
(خبرنگاران
سبز 4 مرداد 90). گزارش
ديگر اين است
که منابع عظيم
نفت و گاز در ايران
کشف شده و
خامنهای طی قراردادی
انحصار 25 ساله
آن را به چين و
روسيه داده
است. (يکشنبه 26 تير
90)
وقتی
جناحبنديهای
حکومتی و شکافهای
جدی درون آنها
را در چارچوب
اوضاع جهانی بگذاريم
ديد روشنی از
عللِ اقتصادی عمیقتر
اين جناحبنديها
و سمت گيريهايشان
میيابيم.
بواقع عامل بين
المللی تاثيرات
تعيين کننده
بر روی اوضاع
داخلی يک کشور و
صف آرائيهای طبقاتی
آن دارد. اما
«عامل بينالمللی»
قابل تقليل به
فشارهای تحريمی
و سماجت آمريکا
در ايزوله
کردن ايران به
دليل بنيادگرائی
اسلامی يا
فعاليتهای هستهای
نيست. مسئلهی
اصلی در «عامل
بينالمللی»
آن است که نظام
سرمايهداري-
امپرياليستی دوران
سيال و
پرتلاطمی را
از سر میگذراند
– دورانی که
پتانسيل
انفجارات عظيم
و غيرقابل پيشبينی
را در بطن خود میپروراند.
يکی از نتايج
اين وضع آن
است که فرصتهای
بزرگی برای آغاز
يک دوران
انقلابی پر تب
و تاب در
ابعاد جهانی را
ارائه میدهد.
با
به سراشيب
افتادن قدرت
جهانی آمريکا
و تشديد بحران
جهانی که گريبان
آمريکا و
اروپا را
گرفته با
دورانی مواجهيم
که قدرتهای بزرگ
لاجرم بر سر
دست به دست
کردن و
«بازتوزيع»
کشورهای نيمه
مستعمره و تحت
سلطه با يکديگر
رقابت و ستيز میکنند.
مسلما اين دست
به دست شدنها
نرم و راحت پيش
نخواهد رفت.
بعد از جنگ
دوم جهانی نيز
دورهای طول
کشيد تا
کشورهای تحت
سلطهی بريتانيا
به زير سيطرهی
آمريکا منتقل
شوند و مشخصا
کودتای سيا در
ايران و جنگ
کانال سوئز در
مصر بيارتباط
با اين جابجائی
قدرت و تحکيم
سلطهی آمريکا
در خاورمیانه
نبود.
اين
اوضاع
بينالمللی وضعيت
جمهوری اسلامی
را بسيار بدتر
میکند. هيئت
حاکمهی جمهوری
اسلامی به سختی
شانسی برای ترمیم
خود دارد. حتا در
دورانی که
فرونپاشيده و
به ظاهر پابرجاست
قادر نيست با
اقتدار حکومت
کند. قدرتهای
جهانی نيز
امکان آن را
ندارند اين
وضعيت را يک
طرفه کنند. شايد
دستبهدست
شدنهای ارتجاعی
قدرت در اشکال
جديد ادامه يابد
. مثلا به ليبی نگاه
کنيم که چگونه
ژنرالها و
وزرای قذافی سريع
چهره عوض کرده
و مرکز
فرماندهی «شورشيان
ضد قذافی» شدند.
اينگونه
جابجائيهای ارتجاعی
در ايران هم میتواند
رخ دهد. تا
زمانی که
پرولتاريا و
توده های تحت
ستم و استثمار
هنوز عمدتا نا
آگاه و نامتشکل
و بدون رهبری حزبی
هستند و حزب
ما هنوز
نتوانسته يک
مرکز سياسی و
ايدئولوژيک و
عملی (هر چند
کوچک اما در
حال کارکرد و
تاثيرگذاری بر
صحنهی سياسی جامعه)
برای فرآيند
انقلاب بوجود
آورد احتمال
به هرز رفتن
انرژی مبارزاتی
نسل جديد و
تلف شدن نيروهای
انقلابی بطرز
خطرناکی زياد
است. به چند دليل
اوضاع اضطراری
است. يکم، به
دليل فرصتهای
نادری که در
ابعاد جهانی و
منطقهای و ايران
برای راه
انداختن و به
فرجام رساندن يک
انقلاب واقعی در
حال شکلگيری است
و دوم، به دليل
فقدان يک
آلترناتيو
کمونيستی انقلابی
برای استفاده
از اين فرصتها،
خطر به هرز
رفتن اين فرصتها
و انرژی انقلابی
تودههای مردم
بخصوص نسل
جوان زياد
است. اما ما
مصالح آن را
داريم که در اين
وضعيت تغييری راديکال
بوجود آوريم.
هر چند کوچک
هستيم اما ترکيبِ
جوانب مساعد اوضاع
عينی و خط ما
(وضوح تئوريک
و سياسی و ايدئولوژيکمان
که مديون سنتز
نوين است) و
ساليان طولانی
آمادگی و
انسجام
انقلابی حزبمان
که با وجود نيروهای
کم همواره در
خط اول جبهه
تغيير جهان
حرکت کرده ايم،
ما را در موقعيتی
قرار میدهد
که بتوانيم
بگوئيم امکان
آن هست که اوضاع
را تغيير دهيم.
با حداکثر قوا
بايد برای تحقق
اين امکان کار
کنيم!
کجای
کاريم و چه
بايد کرد؟
نقطه
رجوع ما در
ارزيابی از
کجای کاريم چيست؟
در
مقابل
ما دو وظيفه
است که برای رسيدن
به مقطعِ
مبارزهی مستقيم
برای کسب قدرت
سياسی بايد آنها
را تا حد زيادی
انجام داده
باشيم. يکم،
حل مسئله
«کمونيسم به
موئی بند است»
و بر بستر آن
ساختن حزب به
مثابه پيشاهنگ
فرآيند
انقلاب
پرولتری در ايران.
دوم، برهم
زدن قطب بندی نامساعد
فعلی در صحنهی
سياسی جامعه.
در
هيچ يک از اين
وظايف هنوز
دگرگونی کيفی ايجاد
نکرده ايم. هر
چند میتوان
گفت که در زمینهی
اول
دستاوردهای مثبتی
داشتيم. اما
هنوز جهش کيفی
نکرده ايم. اين
جهت مثبت مديون
آن است که ما
ترکيب
قدرتمندی در
اختيار داريم:
تئوريهای کمونيستی
درستتر و
معتبرتر که
سنتز نوين به
ما داده. و جديت
و پيگيری خودمان
در راه انقلاب
پرولتری. اين
دو خصيصه به
ما توان آن را میدهد
که بر مشکلات
فائق آئيم. با
اين وصف هنوز
از تبديل حزب
به پيشاهنگ
فکری و عملی فرآيند
انقلاب
پرولتری دوريم.
هنوز در زمینه
ايجاد قطبی در
میان توده ها
که هر چند
کوچک باشد اما
متاثر از اهداف
و برنامه
انقلابی ما
باشد دوريم. اين
در حاليست که
اوضاع سياسی کشور
شتاب بسيار
بالائی دارد و
مرتبا منفجر میشود
و فروکش میکند
و دوباره در
سطح بالاتری منفجر
میشود. بايد
ارزيابی صادقانه
و درستی از
ناتوانيمان
در استفاده از
فرصتهائی که
اوضاع عينی در
اختيار ما میگذارد
( انفجارات سياسی
جامعه) و
فرصتِ بسيار
مهمی که سنتز
نوين در اختيار
ما قرار میدهد
بکنيم.
ما
در جريان
انفجارات سياسی
جامعه موفق به
تقويت و گسترش
حزب نشدهايم.
تبليغ حزب فقط
با تکرار اينکه
اين حزب است
که میتواند
فرآيند
انقلاب را
رهبری کند
ممکن نيست. حزب
بايد بتواند الگوی
جامعه آينده
و ممکن بودن
آن را روشن و
متمايز از هر
آنچه هست و هر
آنچه بعنوان
بديل پيش
گذاشته میشود
در دو سطح
تئوريک و به
زبان توده ها
و در پيوند با
تجربهی آنها
به اشکال
گوناگون و
جسورانه پيش
بگذارد و بخشهائی
از کشور را با
آن اشباع کند.
و اين کار را
چنان انجام
دهد که نه نيروهای
سياسی مدعی و
نه توده های مردم
نتوانند نسبت
به آن بی تفاوت
باشند.
بايد همین
کار را در
معرفی مختصات رهبری
انقلاب (يعنی حزب
و آن طبقه ای که
بايد شالودهی
اين انقلاب
باشد) و در زمینه
راه انقلاب،
انجام دهد. اين
وظيفه کوچکی نيست
و دارای قدرت
تاثير گذاری فوق
العاده زياد
است.
اين
وظيفهای نيست
که مربوط به يک
بخش حزب باشد.
تمام سلولهای
حزب بايد اينکار
را انجام
دهند. و برای اانجام
اينکار نه
تنها بايد
توانائی آن را
کسب کنند بلکه
هر عضو حزب بايد
بتواند مرتبا
افراد جديدی را
در اين زمینه
قدرتمند کرده
و نيرويشان
را سازمان
دهد.
سه
موضوع فوقالذکر
(طرح الگوی جامعهی
آينده، رهبری انقلاب،
راه انقلاب) رابطهی
تقويت متقابل
با هم دارند.
پرداختن به هر
سه موضوع، در
سطوح مختلف و
با روشهای مختلف
و مرتبط کردن
مهمترين وقايع
و رخدادها و
موضوعاتی که
تبديل به
دغدغه مردم در
ايران و جهان
شده با اين سه
موضوع، تصوير
موثر و ماندگار
از حزب به
مردم میدهد.
با پشتوانهی اين
سه موضوع است
که بايد پيشروان
را دعوت کنيم
در اين راه
فداکاری کنند
و به زندگيشان
اينگونه معنا دهند.
حزب ما هنوز
در انجام همین
کار پايه ای بسيار
ناتوان است و
بايد از اين
ناتوانی بيرون
آيد. هيچ راه
حل ديگری را نمیتوان
جايگزين اين
نوع فعاليت کرد.
اين نوع فعاليت
بايد هسته
مرکزی فعاليت
های ما باشد
که هر فعاليت
ديگری به آن
خدمت می کند.
در زمینهی
دوم (برهم زدن
قطب بندی نامساعد
فعلی در صحنهی
سياسی جامعه) نيز تغييرات
مثبتی صورت
گرفته است.
اما در اين زمینه
نيز تغيير کيفی
صورت نگرفته
است. عوامل
گوناگونِ
خارج از ارادهی
ما در سمت
مثبت تحولات
نقش داشته
اند. مانند آشکار
شدن ورشکستگی رهبری
«سبز» و اوضاع
خاورمیانه. هرچند
خط و حرکت خلاف
جريان ما و ديگر
نيروهای راديکال
نيز در سمت
مثبت اوضاع
تاثير داشته
است اما تا
زمانی که ما
قطبی هر چند
کوچک در میان
توده ها ايجاد
نکرده ايم که
متاثر از
اهداف و
برنامه
انقلابی ما
باشد اين جهت
مثبت نمی تواند
ثبات داشته
باشد. بدون
فعاليت برای بهم
زدن قطب بندی سياسی
نامساعد و ايجاد
قطب بندی مساعد
در صحنه سياسی
جامعه، نمیتوان
چنين تاثيری در
میان تودهها
گذاشت و حزب
را تقويت کرد.
هر ابزاری و
هر کارزاری را
بايد برای حل
اين کمبود به
کار گرفت.
به
طور مثال، در
زمینه تبليغ و
ترويج بايد به
توضيح چرائی نامساعد
بودن قطببندی
فعلی برای تودههای
پرولتر و بطور
کل تودههای تحت
ستم و استثمار
بپردازيم؛
اينكه در
جامعه
دو طبقه داريم
که پتانسيلا و
عينا از بُن و
بنياد ضد هم
هستند و قطب
بندی سياسی فعلی
منطبق بر اين
قطببندی عينی
طبقاتي-اجتماعی
نيست و آن را
بازتاب نمیدهد؛
برنامه سياسی و
اجتماعی و
اقتصادی و ايدئولوژيک
رهبری «سبز»
روابط قدرت
اقتصادی و
اجتماعی موجود
(استثمار، ستم
بر زن، ستم ملی،
وابستگی به
امپرياليسم و
...) و ايدئولوژی آن
(خرافات، ضد
زن، اخلاق
قرون وسطائی،
دو روئی ...) را
بازتوليد می کند.
و بر اين بستر
نتيجهگيری کنيم
که اين قطب
بندی بايد در
ابعاد
گوناگون و
سطوح مختلف تغيير
کند تا راه
برای به میدان
آوردن يک راه
حل طبقاتی متفاوت
باز شود.
وگرنه همان می
شود که سال 57 شد
اما با بازيگرانی
متفاوت.
«به
موئی بند است»
نيز بايد در
تبليغ و ترويج
توده ای ما جای
مهمی داشته
باشد. تبليغ و
ترويج ما در اين
زمینه بايد
آنچنان غنی و
زنده باشد (با
استفاده از
تجارب تاريخ
انقلابهای سوسياليستی
جهان: چه بود و
چه شد و چه می تواند
باشد؟) که پيشروان
تودهها از
فحوای آن
بفهمند که وظيفهشان
چيست و دفاع
از کمونيسم و
در دست گرفتن
آن و پيوستن
به حزب را جزو
اهداف زندگی خود
بگذارند.
کارزارها
و کمک
به راه افتادن
تشکلات و جنبشهای
تودهای بايد به
اين اهداف
خدمت کنند.
محک سنجش ما
برای اينکه هر
يک از اين
کارها «خرده
کاری» و
«پراکنده کاری»
هستند يا خير میزان
و چگونگی خدمت
آنان به اين
اهداف است. بايد
گفت هر فعاليتی
که آگاهی در
مورد « جامعه آينده
در مقابل
جامعه موجود»
را به میدان نياورد
و به حول آن نيرو
جذب نکند به
استراتژی انقلابی
خدمت نخواهد
كرد.
آماج
ما برای انجام
اين وظيفه
دوگانه: چه
اقشاری و کجا
و با چه
ابزاری است؟
طرحِ
روشنِ آلترناتيو
انقلابی و مختصات
جامعهی آينده
و کارکرد آن
در کانون فعاليتهای
ما در هر دو زمینهی
فوق قرار
دارد...
آماج
ما، هم اقشار
سياسی پيشرو
هستند که در میان
نسل جوان
سربلند میکنند
و هم در میان
تودهها
بخصوص در میان
کارگران و
زنان و
جوانان. ....
پراکندهگی
و تمرکز
پراکندهکاری
و خردهکاری يعنی
دست زدن به
فعاليتهائی که
در خدمت به
وظايف مرکزی نيستند؛
دست زدن به
فعاليتهائی که
مانند جويبارهائی
به يک سيلاب نمیريزند.
پراکندهکاری
و خردهکاری برای
حزبی با نيروی
کم واقعا معضلی
است. اما اين
معضل نبايد به
گونهای حل
شود که میدان
حضور و فعاليت
سياسی ما را
محدود کند. اين
تضاد را چگونه
حل کنيم؟ دامنهی
اين مشکل را
عمدتا بايد در
سطح نقشههای مرکزی
فعاليت حل کرد
اما در سطح
وظايف فردی و
صرف انرژی فردی
رفقايمان نيز می
بايستی چاره
جويی کرد.
ما
برای گسترش
حضور و فعاليت
حزب در جنبشهای
اجتماعی و پيوند
خوردن با
اقشار پيشروئی
که اين جنبشها
به میدان میاورند،
با روشهای متفاوتی
درگير جنبش
زنان، جوانان
و کارگری شديم.
بايد سوال کنيم
چقدر توانستيم
اين جنبشها
را يکم، به
جادهی انقلابی
«منحرف» کنيم و
قطب کمونيسم
انقلابی را در
آن ها بسازيم
و تقويت کنيم.
دوم، چقدر از
اين طريق
توانستيم با
اقشار پيشروئی
که اين جنبشها
به میدان میآورند
پيوند بخوريم
و حزب را تقويت
کنيم؟ اين است
معيار اصلی برای
سنجش پراکندهکاری
و خردهکاری بودن
يا نبودن هر يک
از اين کوششها......
در
زمینه حل معضل
پراکندهکاری
و خردهکاری جمعبندی
کنيم: هر چه سياستهای
مرکزی روشنتر
باشد و ابزار
مرکزی آن سياستها
مناسب و دينامیک
باشند کششهای
گريز از مرکز
و خودروئی را
بهتر میتوان
مهار کرد. با
در دست گرفتن
اين سياستهای
مرکزی و ابزار
مرکزی میتوان
به ارزيابی واقعی
از اينکه کدام
شاخه از فعاليتهای
ما پراکندهکاری
و خردهکاری است
دست يافت. ....
جنبش
اشغال والاستريت
که در ماه
سپتامبر 2011
توسط چندصد تن
از جوانان مصمم
شهر نيويورک
آغاز شد پس از يکماه
و نيم مقاومت
تبديل به
«جنبش اشغال»
در سراسر آمريکا
شد. مقاومت در
مقابل حملات
پليس و مديا
جرقهی جنبشی سراسری
شد که حتا
شهرهای کوچک
را نيز در بر
گرفت و به
کمپوس دانشگاهها هم
که بيش از دو
دهه جولانگاه
بلامنازع
بورژوازی بود
رخنه کرد. نسل
جوان مصممی به
میدان مبارزه
عليه وضع
موجود آمده
است. به جرات میتوان
گفت اکثريت
رزمندهگان اين
جنبش نه بدليل
عصبانيت از وضعيت
خود بلکه با
آرزوی تغيير
جهانی که برای
اکثريت نوع
بشر درد و رنج
به همراه دارد
دست به مبارزه
زدهاند. اين
جنبش با چند
صد نفر شروع
شد و اکنون میليونها
نفر را تحت
تاثير قرار
داده و بيدار
کرده است و به
مردم سراسر
جهان نيز امید
داده است زيرا
سربلند کردن چنين
جنبشی در درون
شکم هيولا
موضوع کم اهمیتی
نيست. تداوم اين
جنبش و جهشهای
بيشتر آن نه
فقط برای جامعهی
آمريکا بلکه
برای تمام
جهان حائز اهمیت
فوقالعاده است.
به واقع
اوضاع نوينی در
آمريکا شکل
گرفته است که به
شرطِ تداوم و
تيزتر شدنش عليه
نظام سرمايهداری
امپرياليستی پيآمدهای
مهمی برای جنبش
انقلابی در
سراسر جهان
خواهد داشت.
در اکثر
شهرها از نيويورک
تا دِنور و
اوکلند و شيکاگو
پليس بيرحمانه
به اشغالگران
حمله کرده است
اما اشغالکنندهگان
و حامیان آنان
با عزمِ جزم و
مقاومت
جسورانه پاسخ
دادهاند. پس
از هر حمله و
مقاومتِ
مصممانه،
تعداد رزمندهگان
و حامیانشان
افزايش يافته
است.
جسارتِ
جنبش اشغال
والاستريت و همراه
با آن شکفته
شدن فرهنگ
اشتراک و
تعاون به
فردگرائی و
خودپرستی غالب
در جامعهی آمريکا
ضربه زده است.
در بطن اين
مبارزه مردم
اتحاد خود را
نيز جشن گرفته
و در فضای يخزدهی
جامعهی سرمايهداری
از اين رشتههای
پيوند و روابط
اجتماعی جديد
گرما و قوت
قلب میگيرند.
ارزشهای اخلاقی
و اجتماعی جديد
جوانه میزند
و فضای تنفس و
رشد پيدا میکند.
با گذشت
زمان ترکيب
شرکتکنندگان
نيز تغيير
کرده است. در
ابتدا عمدتا جوانان
سفيدپوستِ
طبقات میانه
بودند. اما
امروز سنين
مختلف، اقشار
اجتماعی متفاوت،
ملل و فرهنگهای
گوناگون دست
در دست يکديگر
در مقابل دشمن
صفآرائی میکنند.
شجاعت و عزم
جنبشِ اشغال
همهی اقشار
مردمی را تحت
تاثير قرار
داده است.
معلمان،
کارگران،
پرستاران،
مهندسين، و غيره.
شعار «ما 99 درصديم»
و ضديت با
«سرمايهداری افسارگسيخته»
فراگير است.
فضای باز
برای بحث و
جدل در مورد
نظرات سياسی متفاوت
عالی است. در
تقابل با
فرهنگِ مسلط،
فرهنگِ به
نظرات يکديگر
گوش دادن و
صادقانه درگير
بحث بر سر آنها
شدن غالب است.
در گردهمائيهای
روزانه و
شبانهی اردوها
بحث به حولِ موضوعات
بسيار مهم و
سرنوشتسازی در
جريان است –
موضوعاتی چون
اقتصاد و ماهيت
سرکوبگرِ
ساختارِ
قدرتِ حاکم و
ماهيت سرمايهداری.
کليت اين
وضع در میان هيئت
حاکمه نگرانی عمیقی
بوجود آورده
است. واکنش
قدرت حاکم فقط
سرکوب پليسی نيست
بلکه با تمام
قوا تلاش میکند
جنبش را رفرمیستی
و بيخطر کرده
و به مجرای اصلاح
نظام از طريق
انتخابات
براند.