پايان
ارائه
سخنرانی
ريموند لوتا
در حاشيه کنفرانس
«ايده
کمونيسم» در
لندن – مارس 2009
سنتز
نوين باب
آواکيان چيست؟
متنی
که ملاحظه می
کنيد در بهار
سال 2008 از سوی تنی
چند از رهبران
حزب کمونيست
انقلابی
آمريکا، به
صورت سخنرانی
در نقاط مختلف
آن کشور ارائه
شد. ترجمه اين
متن با هدف
آشنا کردن
خوانندگان
حقيقت با
خدمات باب
آواکيان به
سنتزنوين تئوری
های کمونيستی
صورت می گيرد.
بدون شک اين
فقط يک معرفی
است اما شرح
موجزی از سنتز
نوين می باشد.
به دليل
طولانی بودن
مطلب، آن را
در چند قسمت و
در شماره های
مختلف حقيقت
منتشر می کنيم.
قسمت
اول: بشريت
نياز به
انقلاب و
کمونيسم دارد
سنتز
نوين باب
آواکيان
انقلاب و
کمونيسم را در
قالب ريزی جديدی
به تصوير می
کشد. برای
شکافتن اين
موضوع لازم
است در ابتدا
در مورد اينکه
چرا ما نياز به
انقلاب و
کمونيسم
داريم صحبت
کنيم.
می
خواهم از
گزارشی که در
نشريه انقلاب
چاپ شده بخش
هائی را
برايتان
بخوانم. اين
گزارش بر پايه
تحقيقات
«اتحاديه
آزادی های
مدنی در آمريکا»
در مورد رفتار
4600 پليس در
مدارس دولتی
نوشته شده
است. آنان
گزارش می دهند
رفتار پليس بطور
روزمره
عبارتست از
آزار و تحقير
زبانی و
بيرحمی
هولناک نسبت
به دانش
آموزان. اين
بيرحمی شامل
حال بيکو
ادواردز هم
شد. وقتی جلوی
ورود بيکو به
کلاس درسش را
گرفتند او
اعتراض کرد.
در جواب،
معاون مدرسه
فورا به پليس
زنگ زد. وقايع
بعدی را گزارش
«اتحاديه آزادی
های مدني»
اينطور شرح می
دهد: افسر ريويرا
در صحنه حاضر
شد و بر گرده
بيکو چنگ
انداخت و او
را به ديوار
کوبيد و صورتش
را دريد و خون
آلود کرد. سپس
با اسپری «ميس»
به صورت و
چشمانش پاشيد
و چشمانش را
سوزاند. به
جای درمان
دانش آموز،
جناب افسر
نيروهای ديگر
را خبر
کرد که به او
دستبند زده و
ببرند... بيکو
را به
بيمارستانی
بردند. پس از 2
ساعت کار بر
روی زخمهايش
توانستند آن
ها را ببندند.
در اين مدت با
دستبند به يک
صندلی
بيمارستان زنجير
شده بود... او را
متهم به 5 جرم
جنائی کردند. (1)
به
احتمال زياد
پدر و مادر
بيکو به خاطر
استيون بيکو
اين نام را
برای او
انتخاب کرده
اند. استيون
بيکو از
انقلابيون
آفريقای
جنوبی بود که
در دوران
آپارتايد
دستگير شد و
پليس در زندان
او را به حد
مرگ کتک زد و به
قتل رساند.
نظام
آپارتايد يک
نظام
نژادپرست و
مورد حمايت
دولت آمريکا
بود. چه طنز
تلخي! کاری که
با بيکو
ادواردز
کردند پژواک
کاری است که
با استيون
بيکو کردند و
در هر مدرسه
گتوهای آمريکا
هر روز تکرار
می شود.
از
خود بپرسيد چه
نوع نظامی می
تواند با
جوانانش اينطور
رفتار کند؟ بگذاريد
از مقاله ای
که چند هفته
پيش در مجله نيويورک
تايمز بود
گزارشی را در
مورد يکی از واحدهای
ضد چريکی ارتش
آمريکا در
افغانستان بخوانم.
اين مقاله
وقايع
دهشتناک
مختلفی را شرح
می دهد که يکی
در مورد حمله
شبانه اين
واحد به يک
دهکده است.
مقاله می
نويسد پس از
حمله به
دهکده، «سروان
مات پيوسا که
از فارغ
التحصيلان
غيور مدرسه
افسری وست
پوينت است... با
بی سيم به
واحد خود خبر
داد که ريش
سفيدان ده
درخواست دفن
مردهايشان و
جمع آوری غير
نظاميان زخمی
اند. تلفات بد
بود – 5 کشته و 11
زخمی که همه
آن ها زنان، دختربچه
ها و پسر بچه
ها بودند.»
خوبست که همه
مقاله را
بخوانيد تا
ببيند کسانی
که باراک اوباما
و هيلاری
کلينتون
«مردان و زنان
غيور نظامی
ما» می خوانند
در واقع مشغول
چه کاری
هستند. (2)
ارتش
دنبالچه
جامعه ايست که
از آن دفاع می
کند؛ آن چگونه
جامعه ايست که
چنين ارتشی را
توليد می کند؟
يک چرخ ديگر
بزنيم و نگاهی
به جنبه ديگری
از اين
«بهترين جهان
ممکن» کنيم. با
خانواده های 150
هزار دهقان
هندی که در
دهسال گذشته،
بعد از نابودی
اقتصادی توسط
سرمايه داری
جهانی، دست به
خودکشی زدند
صحبت کنيد. آن
ها با خوردن
سم ضد آفات
نباتی خود را
کشتند.
به آنگولا در
آفريقا سفر
کنيم. مقاله
ای از «تايمز»
می نويسد:
«کودکانی که
فقط شورت به
تن دارند در
نهرهائی که
راهشان با
فضولات بسته
شده راه می
روند و با
صفحات مسی آشغال
ها را به درون
چاه های پر از
گوه می ريزند»
در حاليکه
مديران شرکت
های بزرگ نفتی
با جت های
شخصی در رفت و
آمدند و در
هتل های لوکس
قراردادهای
چرب و نرم می
بندند.(3)
در اروپای
شرقی يک استاپ
بزنيم. هر
ساله هزاران
زن را می
دزدند و در
بازار جهانی
سکس به بردگی
می فروشند. (4) سری به
مکزيک بزنيم و
اعضای
خانواده يکی
از 400 نفری که هر
ساله در تلاش
برای يافتن
کار هنگام گذر
از صحرای آريزونا
از تشنگی هلاک
می شوند. (5)
به اين آدم ها
فکر کنيد و
آنگاه به آن
ها (و به خودتان)
بگوئيد که اين
جهان نياز به
تغييرات اساسی
ندارد و لازم
نيست زير و رو
شود. به من
بگوئيد که اين
جهان نيازی به
انقلاب ندارد.
اما
سوال اينجاست:
آيا می توان
دست به
انقلابی زد که
واقعا چيزی را
عوض کند؟ آيا
قبلا آدم ها انقلاب
نکردند و شکست
نخوردند؟ و
تازه حتا اگر انقلاب
بتواند اين
وضع را عوض
کند، در کشوری
مثل آمريکا
چگونه می توان
چنين انقلابی
کرد؟ مشغله
مرکزی کار باب
آواکيان (آنچه
که سنتز نوين
می خوانيم)
همين هاست.
امروز در باره
آن صحبت خواهم
کرد. واضح است
که نمی توان
در 2 ساعت کار
سی ساله او را
تشريح کرد.
اما اميدوارم
که بتوانم
نشان دهم که
او از بهترين
دستاوردهای
آنچه قبلا شده
است استفاده
کرده، آن ها
را به سطح
عاليتری
ارتقاء داده و
يک رويکرد
کاملا نوين
نسبت به رهائی
بشريت و تغيير
اساسی ارائه
داده است.
قدم
گذاشتن در يک
مرحله نوين
انقلاب
160 سال
پيش مارکس و
انگلس در
مانيفست
کمونيست اعلام
کردند که
کارگران جهان
– پرولتاريای
بين المللی –
هيچ ندارد از
دست بدهد جز
زنجيرهايش اما
جهانی برای فتح
دارد. اين
بيانيه اصول
يک تئوری
راهگشا را به
عنوان
راهنمای
مبارزه پيش
گذارد.
25 سال
بعد، اولين
تلاش برای
انجام يک
انقلاب پرولتری
در پاريس رخ
داد که کمون
پاريس خوانده
می شود و عمر
کوتاهی داشت. 50
سال بعد يک
پيشرفت واقعی
حاصل شد.
اولين انقلاب
سوسياليستی
تحکيم شد. اين
انقلاب در
اتحاد شوروی
تحت رهبری
لنين انجام
شد. پس از
لنين،
استالين
رهبری اين
کشور
سوسياليستی
را بر عهده
گرفت. اين روند
انقلابی در
چين پی گرفته
شد. انقلاب در
سال 1949 به قدرت
رسيد و 17 سال
بعد مائوتسه
دون که رهبر
آن انقلاب بود
يک «انقلاب در
انقلاب» را در
چين
سوسياليستی
رهبری کرد که انقلاب
کبير فرهنگی
پرولتاريائی
نام گرفت. اين
انقلاب در
انقلاب برای
آن بود که جلوی
احياء سرمايه
داری در چين
را گرفته و آن
را هر چه
بيشتر در جاده
کمونيستی به
پيش براند.
اين
مرحله اول
انقلاب های
کمونيستی در
سال 1976 به پايان
خود رسيد.
زمانی که مائو
فوت کرد يک کودتای
ضد انقلابی در
چين رخ داد و
کسانی که در جريان
انقلاب کبير
فرهنگی
پرولتاريائی
در کنار مائو
ايستاده
بودند دستگير
و يا اعدام شدند.
تمام سياست
هائی که
انقلاب
فرهنگی عليه
آن مبارزه
کرده بود به
عمل گذاشته شد
و سرمايه داری
احياء شد.
امروز هيچ
کشور
سوسياليستی
واقعی در جهان
موجود نيست. و
مردم سراسر جهان
بار سنگين اين
واقعيت را هر
روز احساس می
کنند و عليه
اش مبارزه می
کنند – چه نسبت
به آن آگاه
باشند يا
نباشد.
سوال
اينجاست که
عوض کردن اين
وضع و پيشروی
دوباره در
گروه چيست؟
چگونه يک
مرحله جديد
انقلاب را
بازگشائی
کنيم؟ در چنين
وضعی باب
آواکيان از
دستاوردهای
انقلاب های
قبل دفاع کرده
و خود را بر ديدگاه
های درخشان
رهبران و
متفکرين آن
انقلاب ها
متکی کرده و
بر اين پايه
دست به تکامل
تئوری های
انقلاب
کمونيستی زده
است. علاوه بر دفاع
از
دستاوردها،
اشتباهات آن
ها و کمبودهای
تئوريک و متد
که راه را
برای آن
اشتباهات باز
کردند را نيز
تجزيه و تحليل
کرده است. و بر
اين مبنا، يک
چارچوبه
تئوريک
منسجم، جامع،
و همه جانبه
را تکامل داده
است. يعنی يک
سنتز را. اين
چارچوبه
تئوريک بدون
شک از درون تئوری
های پيشين
بيرون آمده و
بر روی آن ها
ساخته شده
است. اما اين
پيشرفت شامل
گسست از درک قبلی
و تجربه قبلی
نيز هست. و اين
يک جنبه مهم
از سنتز نوين
را تشکيل می
دهد. امروز من
در سه زمينه
به بحث در
باره سنتز
نوين می
پردازم: فلسفه
يا چگونه جهان
را می فهميم؛
سياست،
ازجمله و
بخصوص مفاهيم
تئوريک سياسی
که رهنمای
ساختن جوامع
سوسياليستی
اوليه بودند؛
مفاهيم
استراتژيک که
تم مرکزی اش
راه انجام انقلاب
در کشوری
مانند
آمريکاست.
بخش
دوم: فلسفه ای
برای درک جهان
و تغيير آن
منظورم از
فلسفه يک روش
کمابيش کار
شده است که
راهنمای
انسان در درک
جهان است يا
بر روی ديدگاه
وی در مورد
اين که جايش
در اين جهان
چيست و در
مورد آن چه می
توان و بايد
کرد تاثير می
گذارد. مثلا اين
فکر که
«خودپرستی در
ذات انسان است
و مسئله
ژنتيکی است»
يک فلسفه است.
يک روش درک کل
طبيعت و جامعه
است و مسلما
بر روی اينکه
شخص فکر کند
چه می توان و
بايد کرد تاثير
می گذارد.
ممکنست شما
بگوئيد فلسفه
ای نداريد و
طبق هر چه که
ممکن و شدنی
است پيش می
رويد. در اين
صورت من خواهم
گفتم: ببخشيد!
اين نيز خودش يک
فلسفه است که
اسمش فلسفه
پراگماتيستی
ساخت
آمريکاست. اگر
اين فلسفه را
اختيار کنيد
لازم نيست
خيلی زياد در
مورد علل ريشه
ای وقايع و
محرک های
بزرگی که جهان
را شکل می دهد
فکر کنيد؛
صرفا جهان را
آنطور که هست
می پذيريد و
خود را مصروف
به وصله پينه
کردن حواشی اش
می کنيد. اگر
بگوئيد که همه
فلسفه ها صرفا
«سازه های
اجتماعی اند»
که در رسيدن
به حقيقت، به
يک اندازه
معتبرند (يا
بی اعتبارند)؛
يا وجود چيزی
به نام حقيقت
را نفی کنيد؛
در اين صورت
دارای فلسفه
ای هستيد که
اسمش «نسبيت
گرائي» است و
امروزه سکه
رايج است. اين
فلسفه
متاسفانه (و
طبيعتا) همراه
است با عدم
تعهد به
مخالفت جدی و
مبارزه با
جنايت های
بسيار واقعی
قدرت های
حاکم. به
عبارت ديگر
فلسفه در
اينکه آدم چه
می کند و نمی
کند، مهم است.
کمونيسم
نيز دارای
فلسفه است. در
قلب سنتز نوين
باب آواکيان
بررسی
نقادانه يا
تحليل نقادانه
شالوده های
فلسفی
کمونيسم و
علمی تر کردن
اين شالوده
های فلسفی
است.
برای درک اين
مسئله بهتر
است وارد چند
مقوله پيچيده
بشويم. برخی
از اين ها در
ابتدای امر
ناآشنا و
پيچيده خواهد
بود اما اگر
صبر داشته
باشيد
اميدوارم که
مسئله روشن تر
شود. اين
موضوعی است که
در رابطه با
«جهان واقعي»
خيلی مهم است.
کشف
مارکس
کارل
مارکس و
فردريک انگلس
دانشجويان
روش ديالکتيک
که توسط فيلسوف
آلمانی –هگل--
تکوين يافت،
بودند. هگل
فهميد که همه
چيز در جهان
در حال تغيير
و تکامل است.
اين تکامل
توسط نيروهای
متضاد که در
عين همزيستی
با يکديگر در جنگ هم
هستند، به به پيش
رانده می شود
و در همه
پديدها و
پروسه موجود
است. حتا وقتی
که چيزی نسبتا
با ثبات به نظر
می آيد مبارزه
، تغيير و
تکامل نه تنها
در درونش در
جريان است
بلکه خصلت آن
را تعيين می
کند. و هگل گفت
در اين مبارزه
ی اضداد، دير
يا زود يک
جنبه مسلط می
شود و موجب
جهش و تبديل
شدن پديده به
يک چيز اساسا
نوين می شود.
يک مثال
بزنيم. مثالی
که هگل نمی
دانست. خورشيد
شبيه يک توپ
سخت سرخ داغ
است. در
واقعيت اما انفجارات
دائمی هسته ای
است که
هيدروژن موجود
در قلب خورشيد
را تبديل به
هليوم می کند
که به نوبه
خود حرارت و
نور ساطع می
کند. و خورشيد
ما مراحل
تکاملی را از
سر می گذراند.
ترکيب آن،
اندازه اش، و
مقدار حرارت و
نوری که بيرون
می دهد عوض می
شود تا اينکه
بميرد و غذای
ستاره های
جديد شود. اين
يک مورد وحدت،
مبارزه و
تبديل اضداد
به يکديگر
است. که موجب به
وجود آمدن يک
پديده جديد می
شود.
اما
هگل منبع تمام
اين تکاملات
را در عرصه پيشينی
ايده ها می
دانست که در
جهان مادی
انعکاس می
يابند. به اين
معنا فلسفه
هگل ايده آليستی
بود. معنای
ايده آليسم در
عرصه فلسفه از
معنای آن در
زندگی روزمره
متفاوت است.
در زندگی روزمره
ايده آليسم
معمولا به
معنای آن است
که آدم به
چيزهائی غير
از خودش هم
فکر می کند و
مسئله اش است.
اما در فلسفه
به معنای آن است
که ايده ها
قبل از جهان
مادی يا در
عرصه ای مستقل
و ماورای جهان
مادی وجود
دارند.
مثلا مذهب.
«در آغاز کلام
بود»؛ يا «همه
چيز توسط خدائی
که در عرصه ای
متفاوت و غير
مادی موجود است
آفريده و
کنترل می
شود»؛ يا « رنج
های ما قسمتی
است که خدا
برايمان
تعيين کرده
است». همه اين
ها ايده آليسم
فلسفی است. يا
به کتاب
«اسرار» نگاه
کنيد که می
گويد آدم با
افکارش جهان
خود را می
سازد. اين هم
ايده آليسم است.
زيرا در
واقعيت افکار
ما در رابطه
با و در چارچوب
جامعه خاصی که
در آن به دنيا
می آئيم و
جايگاهی که در
آن داريم و
«انتخاب هائي»
که آن جامعه
در مقابلمان
می گذارد تکامل
می يابد و شکل
می گيرد.
در
مقابل ايده
آليسم،
ماترياليسم
قرار دارد. در
اينجا هم
معنايش با
معنای آن در
زندگی روزمره
فرق دارد.
امروز وقتی
يکی در مورد
ماترياليسم
صحبت می کند
منظورش مصرف
گرائی است.
اما در عرصه
فلسفه
ماترياليسم
به معنای
بينشی است که
علل پديده ها
منجمله افکار
را در پويش
های واقعی (ديناميک
های واقعي)
جهان مادی
جستجو می کند.
آگاهی مشخصه
يک شکل خاص از
ماده است که
فکر می کند يعنی
انسان.
در زمان
مارکس، ماترياليسم
عمدتا
مکانيکی بود –
يعنی
ماترياليست های
آن زمان درک
می کردند که
قوانين
فيزيکی جهان
را می توان
شناخت اما
گرايش به آن
داشتند که اين
قوانين را به
شکل ايستا و
مثل ماشين و
يک نوع ساعت
ببينند. آنان
قادر بودند که
ببينند زمين
به دور خورشيد
می چرخد و
قوانين جاذبه
به حساب آن
است و علت
اينکه اين
چرخش ادامه می
يابد را هم می
فهميدند؛ اما
نمی دانستند
که خود خورشيد
چگونه بوجود
آمده و چه
مسير تکاملی
را گذرانده و
به سوی مرگ
خود روان است –
ديدگاه
هايشان محدود
بود و فلسفه
شان بازتاب آن
بود. قادر
نبودند اين را
درک کنند که چگونه
تغيير کيفی – به وجود
آمدن چيزهای
کاملا نوين يا
«جهش ها» -- می
تواند از دل
علل مادی
بوجود آيد.
مارکس
و انگلس، کشف
های هگل در
مورد
ديالکتيک (اينکه
همه چيزها در
نتيجه مبارزه
اضداد تغيير
می کنند) را
گرفتند و ايده
آليسم آن را
کنار زدند؛
درک ماترياليستی
(اينکه واقعيت
مستقل و قبل
از هر گونه
فکری موجود
است) را
گرفتند و خصلت
مکانيکی آن را
زدودند. سنتز
آن ها
ماترياليسم
ديالکتيک بود:
اينکه، همه
چيز در جهان
در نتيجه
نيروهای متضاد
درونشان
مرتبا دچار
تغيير می شوند
و اينکه انديشه
خود بشر نيز
از اين پروسه
برخاسته و
بازتاب آن است
و به نوبه خود
با آن کنش می کند.
ايجاد
شالوده های
علمی برای
بررسی
اجتماعی
مارکس و
انگلس از اين
فلسفه برای
ايجاد شالوده
های علمی برای
مطالعه جامعه
بشری استفاده
کردند و
ماترياليسم
تاريخی را
تکامل دادند.
آنان تحليل
کردند که آدم
ها قبل از هر
چيز بايد
نيازهای
زندگی خود را
توليد کنند و
برای توليد
نيازهايشان
بايد وارد
رابطه با
يکديگر شوند.
اين روابط
توليدی ميان
انسان هاست.
اين روابط
توليدی به طور
کلی منطبق است
بر سطح
نيروهای
توليدي(يعنی،
تکنولوژی،
منابع، و دانش
انسان ها در
هر جامعه در
هر مقطع زمانی
از تاريخ). در
جامعه برده
داری، توليد از
طريق روابطی
ميان آدم ها
پيش برده می
شد که در آن يک
طبقه به معنای
واقعی کلمه
صاحب يک طبقه
ديگر بود. اين
روابط توليدی
نظام برده
داری عموما
منطبق بود بر
کشاورزی
مقياس بزرگ که
در آن ابزار
بسيار
ابتدائی بود. در سرمايه
داری توليد از
طريق روابطی
ميان آدم ها پيش
می رود که در
آن يک طبقه
(سرمايه
داران) صاحب
کارخانه ها،
بارخانه ها، و
غيره هستند و
طبقه اصلی
ديگر (کارگران
يا پرولترها)
صاحب هيچ چيز
نيست به جز
توانائی کار
کردن و برای
بقای خود بايد
اين توانائی
را به طبقه
سرمايه دار
بفروشد.
سرمايه داران
صاحب کارگران
نيستند اما
تنها زمانی به
آن ها دستمزد
می دهند که
بتوانند از
قبل کارگران
سود ببرند و
هر وقت سود
نمی برند آنان
را اخراج می
کنند – چيزی که اينروزها
خيلی می
بينيم.
و اين روابط
توليدی منطبق
است بر ابزار
توليد مقياس
بزرگ که
مستلزم کار
جمعی آدم ها
با آن هاست –
وقتی که آدم
ها برای توليد
فولاد يا
تراکتور به
کارخانه ها می
روند، در کنار
هم کار می
کنند.
هم
سرمايه داری و
هم برده داری،
نظام های
استثمارگر هستند
اما دارای
روابط توليدی
متفاوت هستند.
بنابراين
انواع متفاوت
جوامع دارای
انواع متفاوت
روابط توليدی
هستند. به
علاوه، انواع
متفاوت روابط
توليدی به شکل
گيری انواع
متفاوت حکومت
ها، تئوری های
متفاوت در
مورد ماهيت بشر،
اشکال متفاوت
خانواده،
انواع متفاوت
هنر، درک های
متفاوت از حق
و وظيفه و
اخلاقيات متفاوت
منجر می شود.
برای
مثال انجيل
(منجمله انجيل
عهد قديم) در عصری
نوشته شده است
که بخش مهمی
از توليد از
طريق روابط
برده داری پيش
برده می شد. به
اين دليل است
که در انجيل
اصلا اين حس
نيست که برده
داری يک جنايت
دهشتناک عليه
بشريت است –
مگر در صورتی
که اسرائيلی
ها در «عهد
قديم» توسط
غير يهوديان
به بردگی گرفته
شوند. و انجيل
به سادگی مورد
استفاده برده
داران جنوب
آمريکا قرار
می گرفت که
نظام برده
داری حاکم بر
جنوب را موجه
جلوه دهند. امروز برده
داری ديگر
منطبق بر
منافع طبقه حاکم
نيست. برای
همين در عرصه
سياسی و
فرهنگی زشت
شمردن برده
داری تبديل به
وفاق جمع شده
است. اما
استثمار
کارگران توسط
سرمايه داران
و بيرون پرتاب
کردن آنان
وقتی که
استثمارشان
سودآور نيست
به مثابه چيزی
که «طبيعی است
و در ذات بشر
است» دانسته
می شود –
همانطور که در
گذشته برده
داری به صورت
چيزی که
«طبيعی است و
در ذات بشر
است» دانسته
می شد. قبل از
جنگ داخلی در
آمريکا،
طرفداران
براندازی
برده داری که
به
«براندازان»
معروف شدند
اعلام می
کردند که خير
برده داری در
ذات بشر نيست.
ما هم مانند
آنان
(ولی بر پايه
ای علمی تر از
آنان) بايد
اعلام کنيم که
استثمار کارگر
در ذات بشر
نيست بلکه
نتيجه روابط
سرمايه داری
است – و بايد
اخلاقيات
متفاوت
خودمان را که
متکی بر روابط
توليدی و
اجتماعی
کاملا متفاوتی
است در مقابل
اخلاقيات
سرمايه داری
قرار دهيم. بيائيد يک
رويکرد علمی،
ماترياليست
تاريخی را در
مورد مثالی که
صحبتم را با
آن شروع کردم اتخاذ
کنيم. چرا با
بيکو ادواردز
و ديگر دانش آموزان
حيوان صفتانه
رفتار شد؟ آيا
به خاطر آن
بود که او بی دليل «
ياغی گری»
کرده بود؟
برای جواب
بايد به کل
متن اجتماعی و
تاريخ
بزرگتری که
اين واقعه را
شکل داده نگاه
کنيم. بايد از
خود بپرسيد:
روابط توليدی
حاکم بر جامعه
(و طرق
گوناگونی که
مردم سياه را در
طول تاريخ
وادار کرده
اند جای خود
را در ارتباط
با اين روابط
پيدا کنند) در
اين زمينه به ما
چه چيزی را
نشان می دهد؟
بايد اين را
بطور علمی
بررسی کنيم و
ببينيم
دگرديسی جمعيت
آفريقائي-آمريکائی
ها (سياهان –
مترجم) را چه
محرکه ای به
جلو رانده
است: از برده
هائی که از
موطنشان
دزديده شدند،
به آن ها
تجاوز شد، و
زنجير بر گردن
به اين کشور
آورده شدند تا
با کار خود
ثروت عظيم اين
کشور را بنا
کنند؛ سپس بعد
از جنگ داخلی
به زارعين سهم
بر تبديل شدند
که در
پلانتاژها
حبس بودند؛ و
سپس به درون
شهرها رانده
شده و عمدتا
تبديل به کارگران
صنعتی شاغل در
کارهائی با
درجه ستم واستثمار
بسيار بالا
شدند... و اکنون
اغلب آفريقائي-
آمريکائی ها
يا بردگان
مزدی هستند يا
به آن ها به
صورت جمعيت
اضافه برخورد
می شود – و در
مورد جوانان
سياه مانند
بيکو ادواردز به
آن ها به صورت
جانی برخورد
می شود. (طبق
گفته مقاله
نيويورک
تايمز از 9 مرد
جوان سياه
آمريکائی يکی
در زندان است
که موجب شده
آمريکا در سطح
جهان مقام اول
را در زمينه
نرخ سرانه
زندانی کسب
کند. 6) بايد به
بررسی نهادها
و افکاری که
در هر يک از
اين دوره ها
سربلند کرده و
تقويت شدند
بپردازيد.
بايد به تجزيه
و تحليل عظمت
طلبی سفيد که
دچار دگرديسی
شد اما در همه
نهادهای
جامعه کماکان
بسيار قوی است
بپردازيد.
بايد به همه
اينها در رابطه
با هر پديده
مهم ديگر در
جامعه بنگريد.
و سپس بر پايه
همه اين ها می
توانيد کم کم
بطور علمی تحليل
کنيد که اين
ستم از کجا
آمد - و برای
خلاصی از آن
چه بايد کرد.
اين يک مثال
از رويکرد
ماترياليست
تاريخی است.
حل
محدوديت ها
واقعا
غلو کردن در
مورد اهميت
اين کشف عظيم
و خدمات عمومی
مارکس به
انديشه بشری –
و رهائی بشر--
بسيار سخت
است. او همراه
با انگلس شالوده
های تئوريک را
ريختند و راه
را روشن کردند.
تعجب
آور نيست که
روش مارکس و
انگلس نيز
دارای
محدوديت هائی
بود. اما
زمانی که اين
ها با اشتباهات
متدولوژيک
جدی استالين
مخلوط شد
مسائل پيچيده
تر شد.
استالين پس از
مرگ لنين به
مدت 30 سال رهبر
اتحاد شوروی و
جنبش
کمونيستی بين
المللی بود.
بدتر از همه
اينکه اين
اشتباهات در
زمانی رخ داد
که تولد يک
درک پيشرفته
بطور عاجل
ضروری بود و
حس می شد. مائو (رهبر
انقلاب چين)
عليه برخی از اين
مشکلات
مبارزه کرد
اما خود مائو
نيز در محدوده
يک چارچوب به
ارث رسيده
تقلا می کرد و
از تاثيرات آن
آزاد نبود. و
اين کمبودها
پی آمدهای خود
را داشت.
باب
آواکيان ضعف
های فلسفه
کمونيستی را
در 4 جنبه
شناسائی کرده
و بطور عميق
نقد کرده است.
اين ها از اين
قرارند: اول،
گسست کامل تر
با اشکال فکری
ايده آليستی و
حتا شبه مذهبی
که به شالوده
های مارکسيسم نفوذ
کرده بودند و
از آن ها
گسستی نشده
بود؛ دوم، درک
بيشتر و
کيفيتا عميق
تر از اينکه
ماده و آگاهی
چگونه در هم
تداخل کرده و
يکديگر را تغيير
می دهند؛ سوم،
نقدی بر
يکرشته مشکلاتی
که با
پراگماتيسم و
گرايشات
فلسفی مرتبط
با آن پديد
آمده اند؛ و
چهارم، يک
اپيستمولوژی
يا راه رسيدن
به حقيقت
بنيادا"
متفاوت. در
انجام اين ها
او مارکسيسم
را بر روی
شالوده ای
علمی تر نهاده
است.
در
مورد جنبه
اول، آواکيان
برخی جوانب
فرعی اما مهم
گرايشات شبه
مذهبی را که
سابقا در جنبش
کمونيستی و
تئوری
کمونيستی
موجود بود
حفاری و نقد
کرده و از آن
ها گسست کرده
است: گرايشاتی
که دست يابی
به کمونيسم را
به مثابه يک
«گريز ناپذيری
تاريخي» ديده
و کمونيسم را
تقريبا مثل يک
بهشت تصوير می
کنند، نوعی از
«قلمرو
هارمونی بزرگ»
که در آن تضاد
و مبارزه در
ميان مردم
نيست.
اما
کمونيسم گريز
ناپذير نيست.
تاريخ هم چيزی
مانند «خدا»
نيست که رفتن
به سوی
کمونيسم را مقدر
کرده باشد.
کمونيسم
تضادهای آشتی
ناپذير و خشونت
بار ميان
انسان ها را
خاتمه خواهد
بخشيد اما
جامعه ای
خواهد بود که
در آن انسان
ها با هم تضاد
داشته، جدل و
مبارزه می کنند.
اين برخوردها
و مبارزه ها
غير خشونت
آميز خواهد
بود و در واقع
امر خوبی
خواهد بود
زيرا اين
مجادله مرتبا
دست يافتن به
درک پيشرفته تر
و امکان دست
زدن به
تغييرات
بيشتر در انطباق
با منافع کلی
نوع بشر را
فراهم خواهد
کرد. اين
ديد که پيروزی
کمونيسم «گريز
ناپذير» است و
تاريخ آن را
مقدر کرده است
و اين گرايش
که کمونيسم يک
نوع اتوپياست
که در آن تضاد
و مبارزه
نيست، در
ديدگاه
استالين
بسيار قوی بود
اما در کل به
درجاتی در
مارکسيسم هم
بوده است.
مائوتسه
دون در جوانب
مهم و به
درجات مهمی از
اين نوع
ديدگاه ها و
متدها گسست
کرد. اما نکته
در آن است که
حتا در مائو
جوانبی از
گرايش«گريز
ناپذيري» و
گرايشاتی که
چنين ديدی را
همراهی می
کنند موجود
بود. و
آواکيان با
اين روش های
فکری که نشانه
وجود برخی
عناصر مذهبی
گونه در
مارکسيسم است
– هر چند هرگز
جنبه عمده يا
شاخص در خود
تئوری مارکسيسم
نبوده است --
گسست بيشتری
کرده است. به
اين معنا و
همچنين به
معنای کلی
آواکيان نه
تنها از مائو
دفاع کرده و
خدمات او به
انقلاب و
کمونيسم را
سنتز کرده است
بلکه همچنين
گسستی را که مائو
از استالين
کرده بود
جلوتر رانده و
اکنون با برخی
از درک های
مائو نيز گسست
کرده است.
گفتن
اينکه
کمونيسم گريز
ناپذير نيست
به معنای آن
نيست که تاريخ
صرفا يک آش
درهم برهم
است. در واقع
همانطور که
مارکس گفت،
تاريخ دارای يک
انسجام هست.
اين انسجام بر
پايه اين
واقعيت قرار
دارد که
نيروهای توليدی
(زمين،
تکنولوژی،
منابع و مردم
و دانششان) از
نسلی به نسل
ديگر به ارث
می رسد و
مرتبا در حال
تکامل اند و
اينکه وقتی
روابط توليدی
ميان انسان ها
تبديل به سدی
در مقابل رشد
بيشتر آن نيروهای
توليدی می شود
تغييرات بزرگ
در پی می آيد.
روابط برده
داری در جنوب
آمريکا که
برای چندين
دهه در کنار
سرمايه داری
در شمال
آمريکا
همزيستی کرده
و آن را تغذيه
می کرد
بالاخره
تبديل به سدی
در مقابل بسط
سرمايه داری
شمال شد و جنگ
داخلی در گرفت
تا اين مسئله
را حل کند.
همانطور
که گفتم -
تغيير بزرگ!
امروز،
تضاد اساسی
اين جامعه
اينطور است:
با وجود آنکه
توليد
اجتماعی شده
(مردم بايد
بطور جمعی کار
کنند تا
توليدات
امروز را توليد
کنند) اما
ابزار توليد
اين ثروت و
محصولات توليد
شده توسط آن
ابزار هنوز در
مالکيت افراد
است و افراد
آن را کنترل و
تصاحب می
کنند. اين تضاد
بيان خود را
از يک طرف، در
اشکال
گوناگون
مبارزه
طبقاتی پيدا
می کند و از طرف
ديگر در رقابت
های مهلک ميان
بلوک های
متفاوت
سرمايه. اين
تضاد مرتبا به
طرق مختلف خود
را برای حل
شدن نشان می
دهد.
اينکه
بالاخره اين
تضاد اساسی
بطور مساعد حل
خواهد شد و ما
خواهيم
توانست راه
زندگی کمونيستی
را که امروز
ممکن شده
متحقق می کنيم
يا نه يک چيز
«تضمين» شده
نيست. بستگی
به ما دارد و
اينکه آيا ما
کار سخت ضروری
را هم برای
تکامل درک
علمی مان از
جامعه و طبيعت
و هم توانائی
خود را در
بيرون کشيدن
آزادی از دهان
چالش هائی که
امروز با آن
روبرو هستيم
انجام می دهيم
يا خير.
مانند
باور مذهبی،
«تضمين گريز
ناپذير» ممکنست
ما را تسلی
دهد و قوت
ادامه راه را
به ما بدهد اما
حقيقت ندارد و
در تضاد قرار
می گيرد با اين
ضرورت که با
واقعيت آنطور
که هست روبرو
شويم و جهان
را تغيير
دهيم. در واقع
تبديل به
موانعی در
مقابل انديشه
مان در رابطه
با تشخيص جاده
های متفاوت
ممکن که در
مقابل تکامل
بشر هست- جاده
هائی که در
معرض
اجبارهای
واقعی هستند و
به اين معنا
«معين » هستند
اما همچنين در
جهت «از پيش
تعيين شده»
حرکت نمی
کنند. و
کمونيسم يک
بهشت يا قلمرو
هارمونی بزرگ
نيز نخواهد
بود. همانطور
که گفتم جامعه
کمونيستی نيز
مانند هر چيز
ديگر از طريق رشد
تضاد و مبارزه
تغيير و تکامل
خواهد يافت – با
اين تفاوت
عظيم که اين
مبارزه ديگر
خشونت بار
نخواهد بود و
از طريق گروه
های اجتماعی
متخاصم پيش
نخواهد رفت و
در واقع مردم
در جريان رسيدن
به آن جامعه
کاملا افق های
فکری کوتاه و
تنگ و اغلب
شنيع را که
توسط سرمايه
داری شکل می
گيرد،
پدرسالاری و
ستم گری ملی و
غيره را که ما
امروز به
مثابه ماهيت
بشر می بينيم
پشت سر خواهند
گذاشت و اين
چيزها ديگر
نخواهد بود.
بقيه در
شماره آينده: نقش و
قدرت بالقوه
آگاهی