یادداشت
هائی در باره
اوضاع و چه
باید کردها و
چه نباید
کردها
1 - در
مورد سیر
تکاملی این
جنبش ضد رژیمی
و ماهیت بشدت
متناقض آن!
اين موج هر
چند افت و خيز
دارد اما به
راحتی نمی
خوابد.
مرتجعين هم
اين را می
دانند. نه توده های
مردم به حال و
هوای گذشته
باز خواهند
گشت ، نه
اينکه دعواهای
جناح های هيئت
حاکمه به اين
سادگی رفع و
رجوع خواهد
شد. تازه،
لايه های
تحتانی تر
جامعه هنوز به
ميدان نيامده
و منطقه ای
مانند
کردستان منفجر
نشده است.
عليرغم
تلاش های دولت
احمدی نژاد به
تحکيم نيروهای
نظامی و امنيتی
و به کار گيری
سرکوب گسترده
عليه
مخالفين،
روند از هم
گسيختگی
ارگان های
سرکوب و کنترل
بر روند
انسجام آن می
چربد. در ميان
دو جناح حالتی
به وجود آمده
که هيچ يک
قادر نيست
بطور قطع بر ديگری
فائق آيد.
دعواهای درونی
با وصل شدن
هرچه آشکارتر
جناح های هيئت
حاکمه به
ائتلاف های
بين المللي،
غير قابل حل
تر شده اند.
در
عرصه بين
المللی رقابت
بر سر ايران
حاد است. در
پشت دعواهای
هسته اي،
کشمکش ميان
قدرت های
امپرياليستی
و بزرگ
(منجمله چين)
بر سر اينکه
کداميک بر
آينده ايران
سلطه خواهد
داشت و ديگران
چه سهمی
خواهند برد،
جريان دارد. (
به مقاله
«مذاکرات ايران
و آمريکا» در
همين شماره
رجوع کنيد).
هيچ يک از
قدرت ها (
آمريکا،
روسيه، چين،
اروپائی ها)
حاضر به پا پس
کشيدن از اين
«بازی بزرگ»
نيستند.
آمريکا به دليل
درگيری نظامی
در خاورميانه
و بحران
اقتصادی قادر
به تحميل
اراده خود بر
قدرت های ديگر
نيست. در پشت
پرده ميان
دولت اوباما و
دولت احمدی
نژاد با وساطت
چين مذاکره در
جريان است.
لابی جناح سبز
در کريدورهای
واشنگتن طرح
روابط آينده
بين دو کشور و
همکاری در
برقراری
امنيت در
خاورميانه را
به مذاکره می
گذارد.
بنابراين،
درهم پيچيدگی
تضادهای
گوناگون و
کشدار، مانع
از آن است که
اوضاع به روال
سابق برگردد.
2 - سئوال
مرکزی!
سوال
مرکزی برای ما
کمونيست ها
کماکان اين
است: اين
اوضاع چه فرصتی
را برای يک
انقلاب واقعی
بدست می دهد و
با آن چه بايد
کرد؟
اوضاع
عينی نسبت به
شش ماه پيش
کيفيتا
متفاوت است.
مردم نه تنها
در خيابان اند
بلكه حرف
هايشان به ورای
عصبانيت نسبت
به کودتا و
احمدی نژاد
رفته است.
آنان آشکارا
ضد رهبران
حکومت و
اتوريته های
مذهبی حرف می
زنند. در
متروها، صف
نان، در اماکن
عمومی ديگر،
حزب الهی ها
به گوشه ای می
خزند و جرات
حرف زدن
ندارند. 28 سال
چنين وضعيتی
نبوده (به
استثنای
کردستان). چه
بايد کرد؟ آيا
همين جنبش را
بايد راديکال
تر کرد يا موج
ديگری بايد به
راه انداخت و
چگونه؟
خطرات
و فرصت های
اين اوضاع در
افت يا فروکش
اوضاع نيست.
خطرات و فرصت
ها در رابطه
با راه ها و
مسيرهائی است
که اين اوضاع
می تواند در
پيش گيرد.
مردم خود را
«برنده» می
دانند و از
اينکه پوزه
اين رژيم را
به خاک ماليده
اند احساس
غرور می کنند.
اين جنبه مثبت
است. اما می
دانيم که
اوضاع می
تواند به سمتی
برود که مردم بازنده
ترين شوند. سی
سال پيش را
فراموش نکنيم
که چگونه يک
قدرت ارتجاعی
سوار بر
نارضايتی و
شورش مردم به
جای يک قدرت
ارتجاعی ديگر
نشست. برای
اينکه چنين
نشود و توده
های مردم
واقعا برنده
شوند، برداشت
ها و کارهای
امروز ما
کمونيست ها
عامل بسيار
مهمی است.
آگاهی نقش
تعيين کننده
در مسير اوضاع
دارد.
نبايد
انتظار داشت
که مردم بدون
دخالتگری
فعال کمونيست
ها ديد درستی
از مذهب و
نمادهای مذهبی
اين حکومت
پيدا کنند.
حتا اگر شعار
سرنگونی
جمهوری اسلامی
فراگير و
همگانی شود
بازهم به معنای
آن نيست که
مردم بطور
خودبخودی
خواهند فهميد
که بر جای آن
چه دولتی بايد
مستقر کرد و
چگونه بايد
اينکار را
انجام داد.
3 -
غلبه ناامیدی
بر فعالین
کمونیست
خطرناک است!
عده
ای از فعالين
کمونيست
نااميدانه می
گويند: به هر
حال اين دور
ما برنده
نخواهيم شد. اين
روحيه اعلام
شکست قبل از
آغاز جنگ است.
به معنای آن
است که کاری
نکنيم و
بگذاريم
روياهای اين
زنان و جوانان
برانگيخته
شده، بی
رحمانه درهم
شکسته شود.
بله ما ضعيف و
كوچك و در
محاصره ايم و
اين وضعيتی
است که
کمونيست ها نه
فقط در بعد ملی
بلکه در سطح
بين المللی با
آن مواجهند.
اما با همين
نيروی کوچک
اما با خطی
صحيح و روشن می
توانيم
آرزوهای رهائی
بخش مردمی را
که طلسم تسليم
را شکسته اند
شعله ور کنيم
و ديد آنان را
از «همين جنبش»
به افق های
ديگر ببريم.
حتا اگر قصد
برنده شدن در
«دور بعد» را
داريم بايد در
همين دور با
دخالت گری
فعال و خلاف
موج رفتن، افق
و آگاهی عمومی
بخشی از اقشار
مردم را بالا
بريم و انباشت
قوا کنيم. هر
چه را امروز می
کاريم فردا
درو خواهيم
کرد. اگر از
همين امروز در
زمينی که توسط
تضادهای
برخاسته از
کارکرد نظام
شخم می خورد
بذرهای
انقلاب و
سوسياليسم و
کمونيسم را
نپاشيم، فردا
نيز چيزی درو
نخواهيم کرد
مگر افق های
پائين و توهم
اصلاح نظام
خون آشام از
درون. اگر از
همين امروز
اين آگاهی و
عزم را در
ميان (حداقل
قشری از) مردم
رواج ندهيم که
ما بايد دولت
خود را بر خاکستر
اين دولت بنا
کنيم وگرنه
دچار وضعيتی
وحشتناک تر از
اين خواهيم
شد، فردا بدتر
از امروز
خواهد شد. اين
صرفا يک تهييج
نيست بلکه
دقيقا منطبق
بر حرکت
ساختارهای
قدرت و مبارزه
طبقاتی است.
برخی
اوقات
مبارزينی که
از کوچک بودن
و متشکل نبودن
قطب انقلابی
کمونيستی
عاجز و مستاصل
می شوند نه
فقط نا اميد می
شوند بلکه به
پندارهای
نادرست و غير
واقعی و
خطرناک چنگ می
اندازند و می
گويند: اگر
دولت «سبز» بر
سر کار آيد،
دست و بالشان
برای سرکوب
بسته خواهد
بود و فضای
گسترش فعاليت
انقلابی
ايجاد خواهد
شد. اما اين ها
دلخوشکنک های
بی آينده است.
واقعيت آن است
که فرصت های
بزرگی برای
کار انقلابی و
پيوند دادن
پروژه انقلاب
کمونيستی با
پيشروترين
اقشار جامعه
باز شده است و
می توان بطور
جهش وار اقشار
وسيعی را با
چشم انداز
رهائی بخش
کمونيستی
آشنا کرد و با
آنان پيوند
خورد. يک
حقيقت را هرگز
نبايد فراموش
کنيم: هر جا
انقلاب ضروری
باشد، زمانش
رسيده باشد ولی
انجام نگيرد،
وضع بدتر می
شود نه بهتر.
شکست انقلاب 57
و وقايع بعد
از آن اين
واقعيت را ثابت
کرد.
4 - کارکرد
تضادهای عمیق
طبقاتی و
اجتماعی
جامعه را باید
درک کرد تا
فرصت ها را دریافت!
عده
ای می گويند
اگر مردم رای
نمی دادند،
دعواها درون
هيئت حاکمه
حاد نمی شد و
دريچه ای برای
ورود عده زيادی
از توده های
مردم به صحنه
مبارزه سياسی
باز نمی شد.
اما واقعيت آن
است که علت
عمده ی آمدن
مردم به پای
صندوق های رای
تصميم جناح های
نظام به وارد
کردن مردم در
معادلات
دعواهای درونی
شان بود. به
قول لنين، حتا
مرتجعين نيز
نمی توانند
بدون توده ها
کاری انجام
دهند.
بنابراين، مجبور
می شوند برای
حل معضلات
نظام خود توده
های مردم را
وارد ميدان
سياست کنند.
نظام های
طبقاتی –
بخصوص آن ها
که بر شالوده
سرمايه داری می
چرخند – فقط با
مبارزات طبقه
کارگر و ديگر
اقشار مردم
تضعيف نمی
شوند. بلکه
کارکرد اين
نظام ها نيز
موانعی را در
مقابل آن ايجاد
کرده و تضعيف
شان می کند.
اگر اين
تضادها در کار
نبودند، قدرت
های حاکم به
اندازه کافی
تضعيف نمی
شدند که طبقه
کارگر و ديگر
ستم ديدگان
بتوانند آنان
را سرنگون
کنند و انقلاب
خود را به پيروزی
برسانند. به
انقلاب های
سوسياليستی
در روسيه در
سال 1917 و در چين
در سال 1949 نگاه
کنيم. هر دوی
آن ها بر بستر
تضعيف نظام
امپرياليستی
و دولت های
حاکم در ان
کشورها در
نتيجه جنگ
جهانی اول و
دوم به پيروزی
رسيدند. اما (و
اين بسيار مهم
است) اگر حزب
کمونيست در
رهبری حرکت
کارگران و
دهقانان و
ديگر
ستمديدگان جامعه
نبود اين
انقلاب ها هرگز
به پيروزی نمی
رسيدند و نظام
های ستم و
استثمار در آن
جوامع، خود را
بازسازی می
کردند. پس،
تضعيف نظام در
نتيجه عملکرد
تضادهای
عديده اش و به
بحران افتادن
آن عامل بسيار
مهمی برای
پيروزی است.
امروز ما اين
«تضعيف» و
بحران زدگی
نظام را داريم
اما رهبری
کمونيستی در
راس يک جنبش
انقلابی را
نداريم. حل
اين معضل بايد
مسئله مرکزی
ما باشد.
5 - قشر
راديکال مهمی
در جنبش هست
اما هنوز قطب
بندی صورت
نگرفته است!
هر
زمان و در هر
نقطه ای که
گروه های ضربت
«سبز» بر حرکت
مردم کنترل
ندارند،
حرکات مردم و
روحياتشان
راديکال تر
است. با اين
وصف نمی توان
گفت که قطب
بندی مساعد
صورت گرفته و
ما شاهد جنبش
های مختلف
هستيم که در
يک طرف اقشار
راديکال با شعارهای
سازش ناپذير
ضد حکومتی و
سرنگونی
جمهوری اسلامی
قرار دارند و
در طرف ديگر
جنبشی تحت
رهبری «سبز».
روزهای الهام
بخش و راديکال
هم اساسا خصلت
خودبخودی
دارند. اين
وضع را شايد
بتوان تا حدی
به ارزيابی
لنين از جنبش
های خودبخودی
کارگری روسيه
تشبيه کرد که
می گويد (1): حرکت
های راديکال
هم در چارچوب
آگاهی
خودبخودی
صورت می گيرد؛
وقتی ژاندارم
ها به تظاهراتی
حمله می کنند
مردم خشمگين
تر می شوند و
جواب می دهند؛
وقتی همدستی
کارفرما با
ژاندارم را می
بينند متوجه
ميشوند که آن
ها با هم
هستند؛ اما
هنوز از کل
دولت و اجزای
مختلفش و
رابطه اينها
با هم به آگاهی
دست نمی
يابند.
زمانی
می توان با
قطعيت گفت
جنبش های
مختلف موجود
است که واقعا
قطبی ديگر – هر
چقدر هم کوچک
باشد – موجود
باشد که بر
مبنای نقشه ای
به طور منظم
کار می کند و
تاثيرمی
گذارد. اما
وضعيت هنوز
اينطور نيست.
اينجا و آنجا
عناصر و محافل
آگاه فعاليت
هايی سازمان می
دهند که در
برابر اين موج
و پتانسيلی که
در آن وجود
دارد، بسيار
محدود است. پس به
اين معنا نمی
توان گفت جنبش
های مختلف
داريم. فعلا
يک جنبش عمومی
و همگانی
موجود است که
همه نوع گرايش
در درون آن
هست. متاسفانه
همين خصلت عقب
مانده توسط
برخی محافل
«چپ» تحسين می
شود و با وجود
داشتن تجربه
«همه با همي» سی
سال پيش خطرات
مهلک آن درک
نمی شود. از هم
اکنون می توان
«تضمين» داد که
در اين «همه با
همي» مردم
برنده نخواهند
شد بلکه
کارآمدترين
قشر بورژوازی
برنده خواهد
شد و حتا جناح
های ضعيف تر
بورژوازی
(مانند ملی
مذهبی ها) را
بلعيده و دست
به سرکوب
قشرهای
راديکال
بخصوص زنان و
جوانان خواهد
زد. همانطور
که دارودسته
بنيادگرايان
اسلامی سی سال
پيش کردند.
برای اينکه
چنان نشود،
جنبش جاری
بايد قطبی
شود. در ضرورت
آن شک نبايد
کرد.
6 –
نقش واسطه ها
و محلل ها!
نقش
کسانی را که
حکم واسطه را
ميان رهبری
«سبز» و مردم
دارند بايد
افشا کرد. زيرا
رهبران سبز
بدون اين
واسطه ها نمی
توانند توده
ها ی مردم را
با خود همراه
کنند. بطور
مثال، در دو هفته
اول آغاز موج
تظاهرات ها
اصلا خبری از
جناح های
مختلف «کمپين
يک ميليون
امضاء» و
سخنگويان آن نبود
و سکوت پيشه
کرده بودند.
اما هنگامی که
مهار زدن بر
حرکت زنان
لازم آمد شروع
به ارائه
«راهکار»
کردند که
اکنون وقت شعارهای
خاص (زنانه)
نيست بلکه
بايد به
شعارهای
سراسری اکتفا
کرد! عملکرد و
نقش اين ها در
جريان جنبش جاری
برای بسياری
کاملا روشن شد
و فهميدند که
کار اين ها
ممانعت از
پاره شدن
زنجيرهای
بندگی زنان
است. اين
واسطه ها هم
ميخواهند
خلاف جريان
بروند، اما
خلاف جريان
خشم و
راديکاليسمی
که زنان از
خودشان نشان می
دهند. آنان
اين مسئله را
پنهان هم نمی
کنند. سال
هاست برای اين
کار فلسفه
بافته اند و
با سياست حيله
گرانه
«بهم نزدن
اتحاد» مانع
از بيان و
فراگير شدن
خواست های
راديکال زنان
و بالا رفتن
افق انتظارات
آنان شده اند.
اين ها مسائلی
است که اکنون
در تجربه و
ميتينگ و جلسه
و خيابان
اتفاق می
افتد. آنان و
ديگران می
خواهند
تحت عنوان
«وحدت همگاني»
مانع از تولد
«چيز ديگر»
شوند. اين
قبيل نيروها
(کمپينی ها و
توده ای
–اکثريتی ها و
ملی مذهبی ها
که بيانيه ضد
چپ روی صادر
کرده اند)
محلل اند و می
دانند چه می
گويند و چه می
خواهند. اينان
درست مانند
حاميان خمينی
در سی سال پيش
عمل می کنند
که با شعارهائی
مانند «بحث
بعد از مرگ
شاه» و ضرورت
«وحدت کلمه» در
مقابل رژيم
شاه، مانع از
راه افتادن
بحث و مجادله
فکری در ميان
مردم بر سر
افق های واقعا
انقلابی می
شدند. نبايد
گذاشت آنان
چنين فضائی را
قالب کنند.
اين يک حرکت
ارتجاعی است
که مانع از
شکوفائی
انديشه و آگاهی
مردم می شود.
بحث در مورد
چه می خواهيم
و چه نمی
خواهيم و چه
دولتی آرزوی
ماست و چگونه
بايد آن را
بدست آورد،
ابتدائی ترين
حق دموکراتيک
مردم است و هر
کس در مقابل
آن بايستد
ارتجاعی است.
اينان نقش
طبيعی طبقاتی
خود را در
ميان توده های
مردم بازی می
کنند. ما نيز
بايد بی پروا
و با روشنايی
كامل نقش
طبقاتی
خودمان را بازی
كنيم. بی هيچ
ترديدی مردم
را عليه كليت
اين نظام
بشورانيم و در
اين راه
سرسوزنی
امتياز به
اقشار مختلف
بورژوازی و
سخنگويان آن
ها ندهيم.
كوچكترين سهل
انگاری در اين
رابطه به ضرر
منافع پايه ای
مردم است.
7 - نقش حزب
و تقويت آن
بسيار مهم
است!
حزب ما
بايد به گونه
ای عمل کند که
هر کمونيستی
جای خود را در
آن يافته و هر
فرد مبارز و
صديقی به
افکار و سياست
و نقشه های آن
دسترسی داشته
باشد و بتواند
در اتحاد با
آن، نيروی
خلاقه خود را
برای تحقق
اهدافی که برای
رهائی جامعه
ضروری است به
کار گيرد.
اکنون زمان
جمع شدن
نيروهای
پراکنده است.
تشريح اهميت
حزب برای
نيروهای
پراکنده و
بخصوص نسل
جوانی که پا
به ميدان
مبارزه گذاشته
و می خواهد با
افق کمونيستی
برای آينده
مبارزه کند،
جای برجسته ای
در فعاليت ما
دارد. اين حزب
دارای يک افق
انقلابی
کمونيستي، خط
روشن منطبق با
اين افق و يک
ساختار
تشکيلاتی
فعال است. اين
حزب، به صورت
خلاق و زنده (و
نه متحجر و
ايستا) متکی
بر
تئوری های
کمونيستی
بوده و می
تواند اين
تئوری ها را
در اوضاع
متغير و
متفاوت به کار
برد و راه
پيشروی را
روشن کند.
وجود اين حزب
با وجود کوچک
بودنش در چنين
اوضاعی يک
امتياز
گرانبهاست.
منافع
درازمدت رهائی
جامعه از ستم
و استثمار
طبقاتی و
منافع کوتاه
مدت مبارزه
برای سرنگونی
کليت جمهوری
اسلامي،
تکامل و تقويت
اين حزب را
مطلقا ضروری می
کند. اين حزب
در تلاش های
عملی و تئوريک
خود نشان داده
که
شايسته اعتماد
کمونيست های
انقلابی و
مبارزين صديق
است. با اتکاء
به آن می توان
يک جنبش
انقلابی با
ستون فقرات
محکمی از
کمونيست های
دانا و توانا
بنا کرد و کشتی
انقلاب را از
ميان پيچ و خم
ها گذر داده و
به سرمنزل
مقصود رساند.
پراکنده کاری
و پراکنده فکری
فايده ندارد.
ما برای
استفاده
حداکثر از
فرصت های نادری
که برای دست
زدن به يک
انقلاب واقعی
در ايران پديد
آمده و دفع
خطرات، نياز
به يک مرکز
سياسی انقلابی
کمونيستي،
داريم. اين
مرکز سياسی
لازم نيست بر
پايه سلسله
مراتب
تشکيلاتی
اکيد کار کند.
هر فرد و محفلی
که خط اين حزب
را درک کند می
تواند با
استفاده از
مصالح عمومی
تبليغ و ترويج
و اسناد آموزشی
آن انقلابی
ترين افراد
محل کار، زندگی
و آموزش خود
را برای
گشودن راه انقلابی
گرد آورد.
ما
بايد فعاليت
های خود را به
حداکثر
برسانيم. اين
کار در گرو
گسترش آگاهی و
ايجاد نيروهای
سازمان يافته
در ميان توده
هاست. اين
وظيفه را نمی
توان با صدور
اطلاعيه و پخش
آن ها متحقق
کرد. نوشته ها
برای تدوين خط
و روشن کردن
نقشه راهند.
اما بعد از
اينکه خط و
نقشه روشن شد
بايد آن راه
را ساخت. اگر
اين خط تبديل
به نيروی مادی
با تاثيرات
محسوس بر صحنه
سياسی جامعه
نشود، هيچ
تحول انقلابی
صورت نخواهد
گرفت.
در
دوره 57
کمونيست ها از
قبل تشکيلات،
خط ، کادر و
پايه داشتند و
تاثيرات عظيمی
گذاشتند.
امروز به لحاظ
سازمان يافتگی
و کثرت نيروها
در حد آن زمان
نيستيم و بايد
به آن حد و
بيشتر از آن
برسيم. اما
امروز تئوری
های کمونيستی
انقلابی
پيشرفته تری
که تقطير
تجارب سی سال
گذشته، و
مهمتر از آن
سنتز تجارب
انقلاب های
سوسياليستی
قرن بيستم است
را در دست
داريم. اين خط
کيفيتا کامل
تر، صحيح تر و
قدرتمندتر از
خط کمونيست ها
در سی سال پيش
است و به همين
جهت قدرت زيادی
در تاثير گذاری
بر نسل انقلابی
امروز و جهت
های آتی جامعه
دارد. به قدرت
اين خط نبايد
کم بها داد. پيوند
اين خط با
پيشروان
جامعه می
تواند يک جنبش
انقلابی بی
نظير متولد کند.