سخنرانی در نيويورک در فوروم دفاع از مبارزات مردم ايران

 

اين فوروم در تاريخ 23 سپتامبر 2009 توسط حزب کمونيست انقلابی آمريکا در نيويورک برگزار شد. سخنرانان اين فورم لاری اورست، برهان عظيمی و آناهيتا رحمانی بودند. در زير گزيده ای از سخنرانی برهان عظيمی را ملاحظه می کنيد. متن انگليسی اين سخنرانی در بخش زبان های ديگر سايت سربداران.اورگ موجود است.

 


    وقتش رسيده بود که مردم ايران لگدی نثار دهان کثيف اين رژيم ارتجاعی تاريک انديش  و بيرحم کنند. اين واقعه را بايد جشن گرفت!

 

    نزاع های درونی جناح های جمهوری اسلامی که در چند سال گذشته حدت گرفته بود، پس از کودتای انتخاباتی يک جناح عليه جناح ديگر حاکميت، به ناگهان به نقطه جوش رسيد. اين واقعه دريچه ای را برای جاری شدن سيل خروشان مردم باز کرد. در سی سال گذشته مردم ايران به طرق مختلف عليه اين رژيم جنگيده اند. زنان، کارگران، دانشجويان، حاشيه نشينان، مردم کردستان و غيره. اما طی دو دهه گذشته گرايش تن دادن و همراهی با اين رژيم در ميان اکثريت مردم غلبه کرده بود. در واقع در 28 سال گذشته چنين تلاطم و اين مقياس از مقاومت و مبارزه عليه رژيم سابقه نداشته است. وقتی شروع شد، در عرض چندروز افسانه شکست ناپذيری و اقتدار رژيم بخار شد و مشروعيت آن بطور غير قابل ترميم فروپاشيد.

 

    احتمالا همه شما تصاوير تلويزيون سي. ان. ان. و ديگر تی وی ها را که مرتبا شعارهای «رای من کو؟» را نشان می دادند ديده ايد. اما اين کل تصوير نبود. البته اين ايده که تغيير از درون صندوق های رای بيرون خواهد آمد، «انقلاب ديگری نمی خواهيم» و «راه گاندی را بايد در پيش گرفت» بی وقفه توسط رسانه ها و سخنگويان جناح اصلاح طلب و متحدين آن ها در ميان روشنفکران تبليغ شده و به درون توده های مردم پمپاژ می شد. و اين هم حقيقتی است که جرقه اعتراضات مردم را عصبانيتشان نسبت به تقلب انتخاباتی زد. اما خيلی زود «رای من کو» جايش را به «رايم را پس بده» و: مرگ بر رهبر و احمدی نژاد و بالاخره: مرگ بر جمهوری اسلامی داد. جوانان شعار می دادند: بجنگ تا بجنگيم! ما زن و مرد جنگيم!

 

    بسيار کسانی که رای داده بودند امروز افسوس می خورند که چرا يکبار ديگر منگ شده و به طرف صندوق های رای کشيده شدند.

 

    اينکه اين جمعيت خيلی زود خواست سرنگونی اين رژيم را به طرق مختلف طرح کرد دليل دارد: اکثر مردمی که در خيابانند تضادهای عميق خصمانه با جمهوری اسلامی دارند. البته مردم هنوز توهمات و ديدگاه های غير واقعی زيادی دارند اما نه آن حد که سي.ان.ان. آرزو دارد! پس نگاهی به تصوير کامل تر مبارزات مردم و احساس ها و افکار آن ها بيندازيم.

 

     يک نسل نوين، سر به شورش برداشت و در گرماگرم نبردهای خيابانی با دشمن، پس از گريستن بر جسد رفيق به خاک افتاده اي، بسرعت بزرگ و سرسخت شد.

 

    قبل از اين طغيان به نظر می رسيد که رژيم در دفن جنايات سی ساله اش عليه انقلابيون موفق شده است. اما در چند ماه گذشته جوانان انبوه نوشته ها و حرف های بيدارکننده را بلعيدند – نوشته ها و حرف هائی که از طريق اينترنت و همچنين در  گردهم آئی های مقابل زندان ها، قبرستان ها و در محافل کسانی که در حين مبارزه با هم آشنا شده و به يکديگر اعتماد و علاقه پيدا کرده اند، پخش و رد و بدل شده است. نسل جوان در حال مرور و کاويدن گذشته ايست که اين رژيم را به قدرت رساند. جوانانی که در نتيجه تجربه خودشان از اين رژيم متنفر شده اند فکر می کنند اين رژيم در سال 1357 در نتيجهء يک «انقلاب» به قدرت رسيد. قبلا اثبات اينکه اين رژيم در نتيجهء درهم شکستن يک انقلاب به قدرت رسيد، و نه يک رژيم «انقلابي» بلکه يک رژيم ضد انقلابی است، سخت بود. اما اکنون گوئی نسل جوان، سی سال به عقب پرتاب شده و در حال از نظر گذراندن آن از منظر انقلابيون يک نسل پيش است.  ويدئوی سخنان فرزند يکی از رفقا که همراه با 21  تن ديگر در 5 بهمن 61 در آمل تيرباران شدند، خيلی ها را دگرگون کرد به طوريکه دوستان دبيرستانی اش او را جسته و از وی جزئيات اين حکايت را جويا می شوند. هنگامی که او و خواهرش بچه های دبستانی و دبيرستانی بودند نمی توانستند حقيقت اعدام پدرشان بدست اين رژيم را با دوستانشان در ميان بگذارند و همواره توسط مقامات مدرسه زير ذره بين بودند و تحت فشار قرار می گرفتند که چرا در نمازها حاضر نمی شوند.اکنون ميليون ها نفر حقايقی را که قبلا عدهء کمی می ديدند و به خاطر آن زير فشارهای سخت بودند، می بينند.

 

    در اين مبارزات مردم به طرق گوناگون عوض شده اند. برای اولين بار به شکل ديگری به يکديگر نگاه می کنند. حيرت انگيزتر از همه اين که نگاه مردان نسبت به زنان دگرگون شده است. در گرماگرم مبارزات خيابانی وقتی مردی به زنی که نمی شناسد لبخند می زد واضح بود که لبخند احترام است. مردان در انبوه جمعيت زنان را آزار نمی دادند، به آن ها بی احترامی نمی کردند، به نداها و رهنمودهای آن ها با ميل گوش می دادند. زن و مرد بازو به بازو حرکت می کردند بدون آنکه احساس کنند يک غريبه در کنار من است. در اين مبارزات مردم هيچ ترسی از يکديگر نداشتند. در خانه هايشان را باز می گذاشتند تا جوانان خسته از جنگ خيابانی دمی بياسايند و آبی به سر و صورت بزنند يا هنگامی که نيروهای انتظامی و بسيجی صحنه را قرق می کردند به جوانان پناه می دادند. آنان چرتکه نمی انداختند که ممکنست به خاطر همين کار خانه شان نشانه شده و بعدا به خاک سياه بنشينند. انگار يکباره حرص و آز از ميان مردم رخت بربسته است. چطور چنين چيزی در کشوری که سرمايه داری سر تا پايش را فراگرفته، ممکنست؟ مردم از هم مواظبت می کردند. برای نجات هم خطر می کردند. همراه با هم احساس می کردند قدرت بهم زدن زمين و زمان را دارند. يک شعار هميشه شنيده می شد: نترسيد ما همه با هم هستيم!

 

    حرف مارکس چقدر عميق به نظر می رسد که: انقلاب جشن توده هاست! اين به معنای آن نيست که انقلاب رنج و نابودی همراه ندارد. در چند ماه گذشته در خيابان های تهران و شکنجه گاه های جمهوری اسلامی خون روان بود. اما مردم احساس رهائی و سربلندی و توانمندی می کنند. هر چند نگران راه پيشروی و آينده اند اما احساس می کنند در مقابل سردمداران و آخوندهای کثيف جمهوری اسلامی قدرتمند شده اند. در آن لحظات مردم يک رشته روابط اجتماعی کيفيتا" متفاوت را تجربه کردند.

 

    اين همه تغيير در جريان جنبشی که هنوز يک انقلاب نيست شگفت انگيز است. فقط تصورش را بکنيد که يک انقلاب واقعی با مردم و جامعه چه می تواند بکند.

يک تحول فرخنده ديگر اين بود که فرهنگ مسموم «انتظار رستگاري» را کشيدن که اين رژيم سی سال به مغز مردم تزريق کرده است، ضربات خوبی دريافت کرد. بگذاريد نامهء دوستی را در مورد صحنه ای از نبردهای خيابانی را برايتان بخوانم:«يک گروه از جوانان و بسيجی ها داشتند جنگ و گريز می کردند. ناگهان لباس شخصی ها بيرون پريدند و يکی از جوانان را گرفتند. يک زن ميانسال شروع کرد به فرياد و جمع کردن جوانان  که وی را نجات دهند. اما زمانی که بالاخره پسر جوان را به درون ون راندند، آهی از نهاد کشيد و به آسمان نگاه کرد و گفت: خدايا خودت رحم کن! در کنار او بودم و به او گفتم: خدائی نيست! خودمان هستيم! با حيرت برگشت و مرا نگاه کرد و هيچ نگفت. اين گذشت و در گرما گرم جنگ و گريزها دوباره کنار هم قرار گرفتيم. برگشت به من نگاه کرد و پرسيد: مطمئني؟ گفتم: مطمئنم! باز اين گذشت و در نتيجه حملات وارد کوچه ای شديم. عده ای زن از هر سنی نشسته بودند و استراحت می کردند و سيگار می کشيدند. ديدم همان زن به ديگران می گويد: خدائی نيست. هر چه هست  خودمانيم!» 

 

    آري! مردم می خواهند تغيير کنند. مبارزه درس های ديگری را نيز آموخت. وقتی بسيجی ها و لباس شخصی ها به شکل هماهنگ حمله می کردند و مردم بطور پراکنده و از هم گسيخته جوابشان را می دادند بسياری از مردم احساس می کردند بشدت نيازمند رهبري، مرکز فرماندهی و نقشه ريزی اند. با همين احساس وقتی يک جوان شجاع، صادق و با استعداد فرمانی هجوم و عقب نشينی می داد، کسی نمی گفت: فکر کردی کی هستی که دستور می دي؟ بلکه می گفتند: آري، ما رهبر لازم داريم!

 

    هنگام درگيری با بسيجی ها و لباس شخصی ها مردم می گفتند: مگر می شود فقط با سنگ جنگيد. ما اسلحه لازم داريم. و انقلابيون مسن تر با حاضر جوابی می گفتند: بله و ارتش خودمان را!

 

    اکنون تعداد بيشتری اين حقيقت را می بينند و به آن فکر می کنند.

 

    مردم خيلی چيزها آموختند و بسياری از خصوصيت های بد خود را بيرون ريختند.  عده زيادی فهميدند که داشتن يک زندگی معنا دار يعنی داشتن يک زندگی مبارزه جويانه و شورشگرانه عليه هر آن چه که ارتجاعی و ستم گرانه است. با اين وصف هنوز چيزهای زيادی است که بايد بياموزند تا بتوانند دست به يک انقلاب واقعی بزنند. ميليون ها نفر به موسوی که به نوبه خود يک جنايت کار است رای دادند. موسوی در زمان قتل عام هزاران زندانی سياسی در سال 1367 و جنگ هشت سالهء ايران و عراق  نخست وزير بود. در زمان او برای وادار کردن جوانان به کشتن و کشته شدن در اين جنگ ارتجاعی هشت ساله، مغزشان را با کثافاتی مملو از تاريک انديشی مذهبی می انباشتند: با خرافه ترس از خدا و استقبال از مرگ در راه خدا! با شوونيسم شيعه که نابود کنيد اين سنی ها را که حسين ما را کشتند! و با ياوه های شوونيسم ايرانی که ملت ايران ملتی منحصر به فرد و تافته جدا بافته است!

 

جمهوری اسلامی در زمينه استفاده حداکثر از هر نوع ايدئولوژی ارتجاعی دم دست، تبديل به يک آشپز ماهر شد. 

 

    در اين جنبش، هر چند چشم عده زيادی باز شد و نسبت به ماهيت برنامه موسوی که همان حفظ جمهوری اسلامی است آگاه شدند اما سوال اينجاست که اصلا چرا مردم به او اميد بستند؟ اين مسئلهء پيچيده ايست اما جواب کوتاه اين است که نظام حاکم توده های مردم را تعليم می دهد که به مسائل از دريچه افکار رايج که همان افکار طبقات حاکمه است بنگرند. توده های مردم عادت می کنند به مسائل سطحی بنگرند و نه علمي. بخصوص در جامعه ای که علم تحقير شده و خرافه اشاعه می يابد. توده های مردم با خودروئی حرکت می کنند. عوامل گوناگونی اين خودروئی را شکل می دهند. مثلا اينکه تاريخ پديده ها را نمی دانند يا قادر نيستند از سطح مسائل به عمق آن ها نفوذ کرده و جوهر مسائل را ببينند.

 

    علاوه بر اين ها، شکست انقلاب در سی سال پيش و زاده شدن هيولائی مانند نظام اسلامی از درون آن؛ شکست انقلاب در بقيه نقاط جهان، افق انتظارات مردم را و آمال و آرزوهايشان را پائين آورده است. اين به معنای آن است که امکان چيره و پيروز شدن بر قوای هيولائی دولت و امکان ساختن جامعه ای ديگر را که مبتنی بر اين روابط  ارتجاعی سياسی و اقتصادی و اجتماعی نباشد را نمی بينند. و به خيال پردازی در مورد اينکه شايد فردی يا جناحی از درون نظام بلند شود و آن را از درون بترکاند می افتند. اما اين انتظار مانند آب در هاون کوبيدن و ماست به دريا زدن است. زمانی که در يکی از تظاهرات ها مردم شعار «استقلال آزادی جمهوری ايراني» را دادند موسوی جواب داد: «من جمهوری اسلامی می خواهم نه يک کلام بيش و نه يک کلام کم». روشن باشد که نمی گويم شعار «جمهوری ايراني» خوبست (1) اما باعث شد که موسوی برنامه خود را با روشنی به مردم اعلام کرده و بر آن تاکيد بگذارد. نشريه دانشجوئی کمونيستی به نام بذر از اين مسئله استفاده کرده و در مقاله ای تحت عنوان «مسئله اين فرد و آن فرد نيست. مسئله يک نظام است» نوشت: «ستم گری های جمهوری اسلامی کارکرد طبيعی آن است و وابسته به اينکه کدام جناح مهار حکومت را در دست می گيرد نيست. اين نظام بر يک سلسله مراتب طبقاتی استوار است. کسانی که حکومت می کنند اين شخص و آن شخص نيستند. آن ها اقليتی هستند که صاحبان و گردانندگان بلوک های مالی عظيم، بانک ها، کارخانه ها، املاک و معادن،... هستند. اين نظام بر يک رشته روابط بهره کشی اقتصادی استوار است. اقليتی هستند که اکثريت مردم را استثمار می کنند. اين نظام دارای يک منظومه اخلاقي، نظام ارزشی و پندارهاست که روابط طبقاتی و اجتماعی استثمارگرانه و ستمگرانه را در انظار عامه خوب و طبيعی و خدادادی جلوه می دهد. اين منظومه پندارها، اخلاق و ارزش ها در ايدئولوژی اسلامی جمع شده است. اين ها واقعياتی است که موجود است و ما بايد به آن ها فکر کنيم و آلترناتيو خود را انتخاب کنيم. خود را در دايره اين فرد و آن فرد سرگردان کردن (موسوی يا احمدی نژآد)  فايده ندارد. ما بايد بدانيم برای چه مبارزه می کنيم و چه چيزی را می خواهيم بدست آوريم. بدون اين آگاهی جنگ های خيابانی ما عليه ديکتاتور به حساب طبقاتی واريز خواهد شد که همين نظام طبقاتی و ارزشی را با کمی تعديل (و شايد شديدتر) برقرار خواهند کرد.»

 

    به اين دليل يکی از وظايف مهم کمونيست ها امروزه آن است که خلاف اين جريان خودبخودی حرکت کنند. اهميت حياتی برافراشتن پرچم سرخ در مقابل پرچم سبز در همين است. منظور اين نيست که حرکت خود را صرفا به حول نمادها محدود کنيم – هر چند که نمادها نيز به نوبه خود  مهم هستند. بلکه مقصود برافراشتن محتوا و مضمونی است که پرچم سرخ نمايندگی می کند.

 

    سرمقالهء حقيقت 46 تحت عنوان «اوضاع خوب است! اوضاع خطرناک است!» می نويسد: اوضاع خوب است زيرا صدها هزار نفر بيدار شده و بی تابند که اين رژيم را سرنگون کنند. اوضاع خطرناک است زيرا باند حاکم پروژه سرکوب خونين را دنبال می کند و باند بيرون رانده شده از قدرت پروژه ی ترميم جمهوری اسلامی را. به هيچ يک از اين احتمالات نبايد کم بها داد. بايد عليه آگاهی خودبخودی توده ها حرکت کرد و آگاهی همه جانبه علمی در مورد تاريخ اين نظام، تاريخ باندهای مختلف آن، کارکرد داخلی و بين المللی اين نظام دولتی و لزوم سرنگونی آن و ضرورت برقراری دولت دموکراتيک نوين را به آنان نشان داد. در خيابان بودن کافی نيست. راه انداختن ستادهای دفاع از مبارزات مردم کافی نيست. اين ها بستری برای کار اصلی هستند. کار اصلی برای فردا نيست. از ديروز بايد آغاز می شد. مبارزه با نمادهای دشمنی که می خواهد رهبری توده ها را در دست گيرد کافی نيست. بايد آگاهی خودبخودی را با ترويج گسترده آگاهی کمونيستی به مصاف گرفت و مسيل حرکت اين سيل را عوض کرد.

 

    نه می توان در مقابل جريان سبز اهمال کرد و ساده لوحی به خرج داد و رفتار متعارف ليبرالی اتخاذ کرد. و نه می توان به اين قانع شد که بله ما دنبال موج سبز نيفتاده ايم. ... به عنوان کمونيست هائی که وجدان آگاه و هسته پويا و پيشرو جامعه هستند بايد بدانيم هر کاری کمتر از تلاش منظم و نقشه مند و شبانه روزی برای عوض کردن مسيل سيل غيرقابل قبول است. برای اين کار خط مشی انقلابی کمونيستی و تقويت تشکيلات کمونيستی لازم است. اين تشکيلات کمونيستی بايد نيروهای بزرگتر از خودش را در جامعه به حرکت درآورد تا مسير جديدی را حدادی کنند.

 

 ما بايد بدانيم که هنوز دير نشده است. رسيدن به اين هدف، موج وار پيش خواهد رفت. با پيشبرد هر موج صحنه تغيير می يابد و ما مسير را روشن تر ترسيم خواهيم کرد. اما معنايش اين نيست که صبر کنيم تا اوضاع بيشتر به نفع ما بشود. خير! اوضاع را بايد مساعد کرد وگرنه هر روز که امور به طور خودبخودی پيش می رود خطرناک تر می شود.»

 

    يکی از مشکلاتی که در مقابل ماست آن است که متاسفانه بسياری از نيروهای سياسی مترقی به راحتی زير پرچم سبز يعنی زير رهبری کسانی که حکومت جمهوری اسلامی را با خون کارگران و دهقانان و روشنفکران انقلابی ما آبياری کردند قرار گرفته اند. بايد با اين گرايش مقابله کرد و آنان را فراخواند که از تقويت کنندگان صف دشمن تبديل به تقويت کنندگان صف انقلاب شوند.

 

    ما بايد با توهمات توده ها هم مقابله کنيم و از اين نهراسيم که اين کار ممکنست در صفوف مبارزاتی توده ها انشقاق بوجود آورد. چنين انشقاقی موجب شفاف شدن منافع مردم و قدرتمند شدن جنبش ضد رژيمی می شود. ما نبايد بگذاريم که مقر فرماندهی سبز ميان اقشار راديکال زنان و جوانان و کارگران با اقشار بورژوا  وجه اشتراک و «اتحاد» بوجود آورد. سياست آن ها اين است که با استفاده از امکانات و پشتوانه های خود در دولت و در سطح بين المللی قطب جاذبه ای بسازند که اقشار راديکال جامعه بالاجبار زير نفوذ آن قرار گرفته و با آن همراهی کنند. اين قطب جاذبه را بايد شکست. برای اين کار بايد دارای خط مشی سياسی صحيح بود و بر اقشار تحت ستم و استثمار جامعه، بر زنان و کارگران و جوانان و روشنفکران انقلابی تکيه کرد. اما همچنين نياز هست (بيش از هر زمان ديگری اين نياز هست) که کسانی را که واقعا خواهان تغيير هستند با افکار کمونيستی و برامه يک انقلاب واقعی در ايران تحت رهبری پرولتاريا و پيشاهنگ کمونيست آن الهام بخشيم.

 

    نشريه حقيقت 46 در مقالهء ديگری تحت عنوان موانع و مشکلات: روش ها و راه حل ها می نويسد: «در اينجا لازم است به جنبه ديگری از موانع اشاره کنيم . موانعی که در درون نيروهای انقلابی و کمونيست موجود است. بخش مهمی از نيروهايی که خود را کمونيست می دانند آغشته به تفکرات بورژوا دموکراتيک هستند. کمونيست ها اغلب اوقات کمونيست نيستند. آنان اغلب به عنوان مبارزين دموکرات در مقابل توده ها ظاهر می شوند و نه کمونيست هائی که در حال ساختن يک جنبش سياسی کمونيستی رهائی بخش هستند. ...بسياری از افراد چپ هدف خود را ضديت با کودتا و تقلب انتخاباتی قرار داده اند و بعنوان مدافعين جمهوری بورژوائی به فعاليت می پردازند.»

 

مقاله به مشکلات و موانع ديگری نيز اشاره کرده و بر روی يک نکته مهم انگشت می گذارد: «اوضاع هم زمان دارای عوامل مساعد و نامساعد است. آينده را در دل همين اوضاع می توان و بايد ساخت. به نقش تعيين کننده عامل ذهنی (حزب، تئوری های کمونيستی و ترويج آن) در چنين شرايطی نبايد کم بها داد. به تجارب تاريخی نگاه کنيم.  در همه سطوح،  چه در سطح مبارزات علمی و هنری و چه در سطح مبارزه طبقاتی نقش آگاهانه افراد تاثير تعيين کننده ای بر روند تکامل تاريخی داشت. به نقش لنين در انقلاب اکتبر نگاه کنيم. لنين در فاصله ميان انقلاب فوريه تا اکتبر با تدوين خط درست و پيگيری نفس گير در پياده کردن آن خط (و فقط آن خط) انقلاب را از لبه پرتگاه نجات داد و به پيروزی رساند. بدون خط لنين و حرکت او پيروزی انقلاب اکتبر 1917 ممکن نبود. امروزه هم اگر کمونيست ها به خود چنين نگاه کنند قادر به ايفای نقش موثر خواهند شد.»