نظراتی
درباره
سوسياليسم و
كمونيسم
بخش هائی از
سخنرانی باب
آواكيان، صدر
حزب كمونيست
انقلابی
آمريكا. هفته
نامه «انقلاب» - 8
مارس 2006
چرا
خواهان قدرت
دولتی هستيم؟
چرا به قدرت
دولتی نياز
داريم؟
بگذاريد
صاف برويم سر
اصل مطلب و به
اساسی ترين
پرسش
بپردازيم: چرا
مجموعه
سخنرانی های
اخيرم
با بحث در
مورد قدرت
دولتی آغاز
شد؟ چرا تاکيد
کردم که ما
خواهان کسب قدرت
دولتی هستيم؟
از
پاسخ ساده و
پايه ای شروع
می كنم: اين
خواست، خواستی
درست و ضروری
است. وقتی
قدرت دولتی در
دست افراد
درست، يعنی
طبقه درست، و
در خدمت كارهای
درست باشد يک
چيز خوب و فوق
العاده است.
انجام كارهای
درستی مانند
پايان بخشيدن
به استثمار،
ستم و نابرابری
اجتماعی
نيازمند
داشتن قدرت
دولتی است.
خلق جهانی که
در آن نوع بشر
بتواند به
شيوه های نوين
جامعه خود را
سازمان دهد و
بيش از پيش
شكوفا شود؛
خلق يک جهان
کمونيستي؛
مستلزم داشتن
قدرت دولتی
است.
برای
اينكه تصوير
روشنی از اين
حرف داشته
باشيد كافيست
به کليه قيد و بندهائی
که بر گرده
مردم است فکر
کنيد؛ به
چيزهايی که به
مردم تحميل می
شود. لحظه ای
فکر کنيد که
با داشتن يک
دولت انقلابی
چه کارها برای
ريشه كن كردن
اين ستم ها می
توان کرد که
امروز به علت
نداشتن قدرت
دولتی نمی
توانيم بکنيم.
نگاهی به زندگی
محلات
فقيرنشين
کنيد که قدرت
دولتی حاکم –
مشخصا نيروی
پليس آن –
چگونه مردم را
به طور دائم
مورد تحقير و آزار
قرار می دهد،
با وحشی گری
آشكاری با
آنان رفتار
کرده و به
قتلشان می
رساند. به اين
فكر كنيد كه
اگر قدرت دولتی
در دست توده
های مردم بود
و دستگاه
دولتي، حامی
مردم در محو
شرايط کنونی
بود، چگونه
دنيايی
داشتيم؟ اگر
دولت در دست
مردم بود به
مشكلاتی كه
بين توده ها
وجود دارد
رويكردی
كاملا متفاوت
می داشت و به
شيوه ای
متفاوت آن ها
را حل می كرد.
به
مساله تجاوز
جنسی در جامعه
فكر كنيد كه
مساله عظيمی
است و عميقا
ريشه در روابط
بنيادين اين
جامعه دارد.
فكر كنيد كه
وقتی سرمايه
داری سرنگون
شود و دولت
سوسياليستی
بر سر كار
بيايد، حتی در
كوتاه مدت چه
كارهايی در
اين مورد می
توان انجام
داد. با به
كارگيری قدرت
دولتی به شيوه
ای انقلابی و
بر يك مبنای
كمونيستی (بر
مبنای رهبری
كمونيستی و
اهداف
كمونيستي) می
توان موارد
تجاوز جنسی را
به ميزان زيادی
كاهش داد و آن
را از يك
پديده مهم به
چيزی كه به
ندرت اتفاق می
افتد تبديل
کرد و راه های
تعيين كننده ای
برای نابودی
كامل آن گشود.
می
توانيم فهرست
بلندی از
بلاهائی که به
علت نداشتن
قدرت دولتي،
بر سر مردم
دنيا می آيد،
تهيه كنيم:
فهرستی از
روابطی که
دائما مردم را
در انقياد
نگاه می دارد،
از شرايط
بيماری و سوء
تغذيه، از
آنچه كه در
كلام قدرتمند
ماركس «درد
كشنده زحمت»
نام گرفت و
همراه با فقر
و خشونت خرد
كننده و هزار
نوع
آزار و رنج
غير ضروری
ديگر که بر
ميلياردها
نفر در سراسر
دنيا تحميل می
شود. و اين
وضعيت اساسا
به خاطر آن
است كه قدرت دولتی
به جای اينكه
در دست مردم
باشد در
اختيار استثمارگران
و ستم كاران
است.
در
اين مرحله از
تاريخ،کسی را
که خواهان
قدرت دولتی
نباشد، دغدغه
دستيابی به آن
را نداشته
باشد، و نداند
که بعد از دست
يافتن به آن،
با آن چه بايد
کرد، نمی توان
کمونيست
دانست.
کسب قدرت
دولتی پيچيدگی
های زيادی
دارد ولی
زمانش رسيده
كه مطلقا
هرگونه ابراز
تاسفی در مورد
خواست دست يابی
به قدرت دولتی
يا ترديدها و
نگرانی های
اگزيستانسياليستی
در مورد اينكه
دولت های
پرولتری
خوبند يا بدند
را كنار
بگذاريم. دولت
های پرولتری
خيلی خوبند.
متن سخنرانی
هايی را كه
ريموند لوتا
در چند
دانشگاه
ايراد كرده است
مطالعه كنيد.
اين سخنرانی
ها كه عنوان
«سوابق را صاف
و پوست كنده
جلو بگذاريم»
دارند،
درباره تاريخ
اعمال
ديكتاتوری
پرولتاريا
توسط
پرولتارياست.
با نگاهی به
سوابق واقعی
اين دولت ها می
توانيم
ببينيم كه آن
ها عليرغم
خطاهائی که
داشتند، بر
مبنای ااعمال
قدرت دولتی
توسط
پرولترها و
تحت رهبری
پيشاهنگان
كمونيست،
کارهای عظيمی
انجام دادند.
اگر رويكرد
علمی داشته
باشيم می
توانيم ببنيم
که هيچ يک از
آن پديده های
مثبت و حقيقتا
تاريخی ـجهانی
بدون در دست
داشتن يک دولت
انقلابی حاصل
نمی شد. نگاهی
کنيد به
كارهايی كه در
دنيای امروز
برای از بين
بردن دهشت هايی
كه بر توده ها
وارد می شود
لازم است
انجام دهيم. و
جامعه ای درست
کنيم که در آن
هيچ پايه و
اساسی برای
اين دهشت ها
موجود نباشد.
آنگاه می
توانيد به
روشنی ببينيد
كه چرا قدرت
دولتی چيزی
بسيار خوب و
بسيار ضروری
است.
البته
در مورد جهت
گيری دولتی که
ما می خواهيم،
سوالاتی اساسی
مطرح است: ما
اين قدرت دولتی
را برای چه كسی
و چه هدفی می
خواهيم؟ جهت
گيری صحيح،
خواست کسب
قدرت برای دست
يافتن به رهائی
مردم و نهايتا
رهائی کل نوع
بشر است. جهت
گيری درست در
خواست کسب
قدرت دولتی
اين است و
داشتن اراده و
توانايی در
رهبری مردم به
سوی اين هدف
كه برای آنان
بسيار مهم و
به واقع
ارزشمند است.
***
يك
درك
ماترياليستی
از دولت و
رابطه اش با
زيربنای
اقتصادی
بر
پايه آنچه
گفتم می خواهم
به درك
ماترياليستی
از دولت و
رابطه اش با
زيربنای
اقتصادی
بپردازم.
دولت
در جوهر خود
يك ابزار
حاكميت طبقاتی
و سركوب طبقاتی
است.
اول
ببينيم دولت
چيست؟ در برخی
انديشه های
پست مدرنيستی
كه تبارزش را
در بعضی
گرايشات چپ
مشاهده می
كنيم، با اين
فرمولبندی
روبرو می شويم
كه: «دولت يك
واسطه است.»
اين، بيان
زينتی همان
نظريه ای است
كه دولت را
ابزار حاكميت
طبقاتی نمی
داند. بلكه آن
را موسسه ای
قلمداد می كند
كه می تواند
بر حسب ميزان
فشاری كه گروه
های مختلف
جامعه بر آن
وارد می كنند
تحت تاثير و
نفوذ آن ها
قرار بگيرد.
بدون شك اين
يك ديدگاه
رفرميستی است
كه در مقابل
ديدگاه
انقلابی قرار
دارد و به يك
برنامه رفرميستی
در مقابل
برنامه
انقلابی می
انجامد. اين
نظريه كه دولت
می تواند تحت
تاثير قرار
بگيرد و
نتيجتا در
جهات متفاوت
عمل كند، همان
ديدگاه قديمی
رويزيونيستی
از دولت است
كه اين روزها
به زبان «پست
مدرنيستي»
بيان می شود.
بر مبنای اين
ديدگاه، دولت
قابل تغيير
است و می
تواند تحت
تاثير قرار
گرفته و بر
مبنای اينكه
چه كسی بر آن
تاثير
گذاشته، خصلتی
متفاوت بيابد
و نقشی متفاوت
بازی كند.
اما
تحليل
ماترياليستی
واقعی از خصلت
و نقش دولت در
انجام انقلاب
و متحول كردن
واقعی جامعه
بسيار حياتی
است. برای فهم
اين که معضلات
چيست و راه حل
کدام است چنين
تحليلی ضروری
است. بنابراين
بياييد عميق
تر به اين
سوال بپردازيم
كه دولت چيست؟
خصلت اساسی و
نقش اساسی
دولت چيست؟
انگلس
در كتاب
«منشاء
خانواده،
مالكيت خصوصی
و دولت» با
جمعبندی از
تحليل های
ماترياليستی
تاريخی
متعدد، می
گويد که دولت
ابزار حاكميت
طبقاتی است؛
ابزار سركوب
طبقه ای توسط
طبقه حاکم
است؛ وقتی
جامعه به
طبقات و مشخصا
به طبقات
متخاصم، يعنی
طبقات
استثمارگر و
استثمار
شونده تقسيم
شد، دولت به
ظهور رسيد.
دولت تبارزی
از تقسيم
جامعه به
طبقات متخاصم
است.
در
كتاب
«دمكراسي: آيا
می توانيم چيزی
بهتر از آن به
وجود
بياوريم؟» حرفی
از ريموند
لوتا را نقل
كردم كه می
گفت دولت جلوه
ای از تقسيم
كار در جامعه
است. همين امر
به دولت خصلت
طبقاتی مشخصی
را می بخشد. به
عبارت ديگر،
دولت به طور
عام خصلت و نقش
ابزار سركوب
طبقاتی را
دارا است. يا
به بيانی
ديگر، ابزار ديكتاتوری
است. اما
اينكه دولت
جلوه ای از يك
تقسيم كار
معين در جامعه
است، به هر
دولت متفاوت
يك خصلت خاص می
بخشد. و به
مفهومی همه
جانبه و اساسی
می توان گفت
كه دولت جلوه
ای از مناسبات
توليدی كلی در
جامعه است.
اين مناسبات
را بازتاب می
دهد و به نوبه
خود به تقويت
اين مناسبات
خدمت می كند.
در اينجا يك
استثناء وجود
دارد. دولت
پرولتری صرفا
در پی انعكاس
و تقويت روابط
توليدی و
اجتماعی
موجود در
جامعه نيست
بلكه ابزاری
است برای
متحول كردن
بيشتر اين
روابط. اين
ويژگی دولت
پرولتری را به
طور كيفی از
کليه اشکال
پيشين دولت در
جامعه بشري،
متمايز می
كند.
هدف
ديكتاتوری
پرولتاريا
الغای طبقات
همراه با ساير
«چهار كليت»
است. هدف آن نابودی
طبقات و اساس
مادی طبقات
است. نه از
طريق نابودی
فيزيكی (اتهام
كاريكاتور
گونه ای که به
ما می بندند)
بلکه از طريق
متحول کردن
جامعه. هدف ديكتاتوری
پرولتاريا،
محو
بورژوازي،
محو خرده
بورژوازی و
محو
پرولتارياست.
و همانگونه كه
در گفت و گويی
با برخی رفقا
گفتم، از ميان
اين سه طبقه
فقط پرولتاريا
است كه نگران
اين مساله
نيست. (خنده
حضار) هيچ يک
از آن دو
طبقهء ديگر نمی
خواهند محو
شوند. معنای
اين حرفی كه می
زنم اين نيست
كه ديكتاتوری
پرولتاريا بر
خرده بورژوازی
هم اعمال می
شود. اين
مساله ديگری
است. معنايش
اينست كه شما
بايد شرايط و
مردم را متحول
كنيد به نحوی
كه نه فقط
بورژوازی
بلكه خرده
بورژوازی و حتی
پرولتاريا
نيز ديگر وجود
نداشته باشند.
ولی
پرولتاريا
تنها طبقه ای
است كه به قول
معروف می
خواهد تا ته
خط برود.
اگر
نقش دولت را
بفهميم و آنچه
قبلا در مورد
اين كه چرا
خواهان قدرت
دولتی هستيم
را به ياد
آوريم، می
توانيم
عميقتر حقيقت
و واقعيت اين
اظهاريه را
درك كنيم كه
بدون قدرت
دولتی همه چيز
توهم است. يعنی
بدون داشتن
قدرت سياسي، هيچ
کار اساسی برای
دگرگونی اساسی
و کيفی جامعه،
برای خلاص شدن
از ستم و
استثماری كه
اكثريت نوع
بشر را در
چنگال خود
گرفته و كابوسی
برای آنان
است، نمی توان
کرد. اخيرا 2
مقاله از
«سرويس خبری
جهانی برای
فتح» را می
خواندم. طنز
آنجاست که
تاريخ
انتشارشان
روز 4
جولای (روز ملی
آمريكا) بود.
يک مقاله در
مورد
گلوباليزاسيون
و نشست سران
دولت های
كشورهای عمده
صنعتی و خواست
الغاء يا كاهش
قروض، و دومی
در مورد
آفريقا و
مشخصا كنگو.
هركس اين
مقالات را
نخوانده حتما
بايد بخواند.
ارزش آن را دارد
كه بيش از يك
بار خوانده
شود. زيرا به شكلی
زنده شرايط
دهشتناك توده
های مردم را
تحت حاكميت و
سلطه
امپرياليسم و
بنگاه های محلی
امپرياليسم
در اين
كشورها،
تصوير كرده
است. طی يك دهه
اخير در کنگو،
بين 3 تا 5
ميليون نفر در
جنگ های جاری
آن كشته شده
اند. هيچ يك از
طرفين اين جنگ
ها، چيز مثبتی
را در چارچوب
رهائی خلق
ارائه نمی
دهند. همه اين
ها نيروهای
نظامی هستند.
برخی اوقات
واقعا
باندهايی
هستند كه توسط
بنگاه ها و
كنسرسيوم های
مختلف سرمايه
داری علم شده
اند تا بر سر
غارت و چپاول
منابع معدنی و
ارزشمند آن
نواحی با
رقبايشان
بجنگند. اين
مرا به ياد
ترانه قديمی
پيترتاش -- «با
آپارتايد
نبرد كنيد» -- می
اندازد كه می
گفت: «الماس
هامو می دزدي،
موشك قاره
پيما واسه
خودت می سازي».
اين واقعيت
دهشتناكی است
كه جريان
دارد. اين چيزی
است كه
امپرياليست
ها طی 40 سال
گذشته، بعد از
کشتن لومومبا
و آغاز جنگ داخلی
و حمايت از
حاكميت
موبوتو در
زئير اعمال
كردند ( قبلا
كنگو را زئير
می ناميدند). و
وقتی كه شرايط
بسيار حاد شد،
طی يك دهه
ميليون ها نفر
در آن بخش
دنيا كشته شدند.
اين مردم مثل
مورد نيجر و
بقيه نقاط
آفريقا، فقط
از قحطی
نمردند. بلكه
در اين جنگ ها
كشته شدند. در
جنگ های نابود
كننده ای كه
هيچ برنده ای
ندارد. جنگ های
ارتجاعی كه
توسط
امپرياليست
ها و حتی توسط
شركت ها و
كنسرسيوم هايی
كه كشور را
غارت می كنند،
سازمان يافته
اند.
اگر
ماركسيست
باشيد در
مواجهه با اين
اوضاع خواهيد
گفت: «اين
كشورها واقعا
نياز عاجلی به
يک دولت
پرولتری
دارند.» اما
مردم دنيا
مجبور شده اند
اين دهشت ها
را تحمل كنند
زيرا انقلاب
واقعی نكرده
اند و قدرت
دولتی پرولتری
ندارند. شما می
توانيد به هر
طريق که می
خواهيد و هر
اندازه که می
خواهيد به
دولت به مثابه
يک نهاد،
انتقاد کنيد
اما اول
بگذاريد
ديكتاتوری
پرولتاريا را
برقرار كنيم و
بعد خواهيم
گذاشت که مردم
از آن انتقاد
كنند! همانطور
كه قبلا خاطر
نشان كردم ( و
يك نمونه اش
در مصاحبه ام
با مايكل
اسليت آمده)
حتا وقتی
تناقضات و
محدوديت های
دولت پرولتری
را به نقد می
کشيم بايد
ضرورت آن را
درک کرده و آن را تحسين
کنيم. اين يک
وحدت اضداد
است – مثل وحدت
اضدادهای
ديگر: تحسين
دولت پرولتری
و در عين حال
انتقاد از
كمبودهايش.
اگر اين مساله
را به مثابه
يك ماركسيست،
يك كمونيست
درك كنيد، آن
وقت می توانيد
ببينيد كه
مردم برای
خاتمه بخشيدن
به دهشت هايی
كه
گريبانگيرشان
است چه نياز
عاجلی به قدرت
دولتی دارند.
در جنگی كه در
كنگو جريان
دارد، قبايل
را به جان هم
انداخته اند
كه يكديگر را
كشتار كنند.
حتی آنچه در
رواندا اتفاق
افتاد هم به
يك شبكه گسترده
تر مناسبات
امپرياليستی
و جنگ مابين
امپرياليستهای
رقيب مربوط
بود. هر چند كه
آن ها در مورد
وقايع رواندا
اشك تمساح
ريختند و از
اين مساله برای
شكل دادن به
افكار عمومی
به نفع
مداخلاتشان
در سراسر دنيا
استفاده كردند.
آن ها همين
كار را در
مورد نپال می
كنند. می
گويند: «نبايد
نپال به يك
رواندای
ديگر، يگ
كامبوج ديگر
تبديل شود.
نوع بشر نمی
تواند اجازه
چنين چيزی را
بدهد. نمی تواند
اجازه دهد كه
اين جامعه در
آشوب و كشتار
طرفين غرق
شود.» همين
حالا دارند
افكار عمومی
را در ارتباط
با نپال و
دورنمای
پيروزی
انقلاب تحت
رهبری
مائوئيست ها
فعالانه در
اين جهت شكل می
دهند. بحثی كه
در مورد
آفريقا و
شرايط
وحشتناكی كه
به مردمش
تحميل شده،
کردم، کاملا
زنده و واقعی
است. علت اين
شرايط، فقدان
يك دولت
پرولتری برای
مردم است.
البته که هر
جا دولت
پرولتری
ايجاد شود،
كماكان بايد
به لحاظ نظامی
در مقابل
امپرياليست
ها و ساير
نيروهای
ارتجاعی
بايستد. ولی
بدون در دست
داشتن قدرت
دولتی توده های
مردم هيچ بختی
نخواهند داشت
و اصلا مطرح
نخواهند بود.
اگر قدرت دولتی
پرولتری
نداشته باشيم
قادر به تجديد
سازمان دهی
جامعه بر يک
مبنای متفاوت
نخواهيم بود؛
نخواهيم
توانست در حين
دگرگون کردن
جامعه به
حمايت از
مبارزات انقلابی
ديگر در سراسر
دنيا
بپردازيم و
جهان را به سوی
کمونيسم برانيم.
باز
تاکيد می کنم:
بدون قدرت
دولتی همه چيز
توهم است
اگر
از ديد يك
كمونيست به
مساله نگاه
كنيد فورا با اين
نكته روبرو می
شويد كه تا چه
اندازه مردم
دنيا از فقدان
قدرت دولتی
پرولتری رنج می
برند؛ انواع و
اقسام قدرت های
دولتی ارتجاعی
بر آنان تحميل
شده؛ در
كشتارهای دو
طرفه به خاطر
منافع كسانی
كه قدرت دولتی
ديگری در
اختيار دارند
و به
امپرياليسم و
ستم و استثمار
ديگری خدمت می
كنند، به اين
سو و آن سو
تازانده می
شوند. اين در
مورد بخش های
گسترده ای از
دنيا صدق می
كند. بدون
قدرت دولتی
پرولتری هيچ
كاری با اين
وضع نمی توان
کرد. ببينيد!
من برای كسانی
كه به «پزشكان
بدون مرز» می
پيوندند
احترام زيادی
قائلم. ولی
بسياری از
آنان بعد از
مدتی كنار می
كشند. چون در
تلاش برای
انجام کاری
برای مردم
دنيا، با
مشكلات و
موانع بسيار
عظيم روبرو می
شوند. اين
مشکلات دقيقا
به دليل آن که مردم
خود را از
چنگال
امپرياليسم
خلاص نکرده و
يک قدرت دولتی
پرولتری
برقرارنکرده
اند، به طور
تصاعدی رشد
کرده اند و می
کنند. وقتی كه
اين مسائل را
ببينيد و درك
كنيد – منظورم
يك درك معوج
از پشت يك
منشور
بورژوايی يا
رويزيونيستی
نيست بلكه از
يك موضع
كمونيستی است –
فورا با اين
واقعيت روبرو
می شويد كه
نياز عاجل و
آشكاری به
انقلاب
پرولتری و
استقرار قدرت
دولتی پرولتری
است. بله، اين
انقلاب بايد
از مراحل
گوناگون عبور
كند. ولی در
اساس، و در
تحليل نهايی و
بنيادا، هدف
ما بايد
انقلاب
پرولتری و
قدرت دولتی
پرولتری باشد
كه نخستين جهش
بزرگ به سوی
هدف نهايی يعنی
دنيای
كمونيستی به
حساب می آيد.
دنيا هر نوع
دولتی را
تجربه کرده
است.
امپرياليست
ها از تجربه انواع
و اقسام دولت
های ديگر
استفاده می
کنند تا اين
فکر را تقويت
كنند كه سلطه
امپرياليستی
و حتا
استعماري، هر
چه هم که
باشد، بهترين چيزی
است که می
تواند نصيب
مردم آفريقا و
ديگر
نقاط جهان
سوم بشود. آن
ها به کشورهای
آفريقائی
اشاره می کنند
و می گويند
«ببينيد بعد
از استقلال چه
ها كردند.» با اين
حرفشان منكر می
شوند كه اين
مردم هيچگاه
صاحب استقلال
واقعی نشدند.
كنگويی ها
موبوتو را
داشتند. آيا
اين اسمش
استقلال است؟!
اگر
می خواهيد
بفهميد كه چرا
«بدون قدرت
دولتی همه چيز
توهم است» باز
هم می گويم به
چيزهايی فكر
كنيد كه بايد
شما را ديوانه
كند. و اگر كمونيست
باشيد، شما را
ديوانه خواهد
كرد. پيش از هر
چيز فكر همين
چيزها بود كه
شما را به سمت
كمونيسم كشاند.
زير بار سنگين
اين وضعيت،
دريافتيد و فهميديد
كه در محدوده
نظام موجود،
هيچ راه حلی
برای اين
بلاها وجود
ندارد. همه
اين چيزهای
تنفر انگيز در
ابعادی
گسترده در حال
رشد است و شما
به مفهومی
اساسی هيچ كار
در موردش نمی
توانيد انجام
دهيد. زيرا
هنوز قدرت
دولتی پرولتری
نداريد. زيرا
اين ايده كه می
توان بدون
قدرت دولتی
كاری در اين
مورد انجام
داد، در
واقعيت هيچ
نيست مگر
توهم.
بعد
از انتخابات 2004
و نقش مهمی كه
فاشيست های
مسيحی
بنيادگرا در
به اصطلاح
«انتخاب مجدد»
بوش بازی
كردند، جيم
وليس (يک
«نوانديش
ديني» در
آمريکا
–مترجم) كوشيد
اين ايده را
تبليغ كند كه
تنها راه
مخالفت موثر
با فاشيسم
مسيحي،
مخالفتی است
كه از ايده های
مورد قبول آن
ها استفاده
کند و در
بسياری ايده
ها و مبانی
بنيادگرايانه
مذهبی با آنها
سهيم و شريك
باشد. گيرم که
به اين نقاط مشترك
رنگ و لعاب
ديگری بزند. بخش
هايی از طبقه
حاكمه آمريکا
از اين ايده
جيم وليس پشتيبانی
می كنند.
همانطور كه
چند سال پيش
در مقاله
«موعظه از
منبری که روی
استخوان های
مردم بنا شده»
خاطر نشان
كردم، وليس حتی
زمانی كه وجود
آلام توده های
مردم در سراسر
دنيا را به
رسميت می
شناسد و آن را
محكوم می كند
يا لااقل از
آن ابراز تاسف
شديد می کند،
رويهم رفته
سازش ميان ستم
گر و ستم ديده را
موعظه می کند
و به تبليغ
اصلاحات درون
نظام و در
چارچوب
مناسبات ستم و
استثمار می
پردازد-- هم در
سطح آمريكا و
هم در كل دنيا.
او اصرار دارد
كه اصلاحات، و
نه انقلاب،
تنها راه
ايجاد
تغييرات مثبت
است. او
آشكارا عليه
كمونيسم جدل می
كند و در اين
راه، بسياری
از تحريفات و
بهتان های
ناپخته عليه
تجربه تاريخی
جامعه
سوسياليستی و
جنبش كمونيستی
را قبول و
تكرار می كند.
او كه به تازگی
كتاب جديدی به
نام «سياست های
خدا» منتشر
كرده، در اثر
ديگرش به نام
«روح سياست»
چند مثال در
مورد اصلاحات
و سازش و
تغييرات
مسالمت آميز
درون نظام آورده
است تا نشان
دهد كه اين ها
اميد بهبود
وضعيت توده های
رنج كشيده را
تقويت می كند
و در واقع
تنها راه اميد
است. وليس
مثال برزيل را
می زند. نمی
دانم كه اين
داستان واقعی است
يا جعلي، ولی
حالا فرض می
كنيم كه واقعی
است و به
مضمونش می
پردازيم. می
نويسد كه در
بخش كوچكی از
برزيل
دهقانان را از
زمين هايشان
بيرون كرده
بودند. آنان
به همسران
سناتورهای
برزيل شكايت
بردند. (ضمنا
به مناسبات
اجتماعی كه در
اينجا بازتاب
يافته هم توجه
كنيد.) خب، از
اينجا به بعد
به نوعی
بازنويسی
داستان يونانی
«ليسيس تراتا»
است. زنان روی
شوهران خود
يعنی
سناتورها
فشار گذاشتند
تا اقدام كنند
و جلوی بيرون
كردن دهقانان
از زمين
هايشان را
بگيرند. وليس
اين داستان را
بزرگ می كند و
آن را به
عنوان يك
چارچوب، يك
نمونه از اينكه
چگونه می
توانيم
اصلاحات را
پيش بريم
ارائه می دهد.
من رفتم و
مقداری در
مورد وضعيت
فعلی برزيل
تحقيق كردم، می
بينيد بايد
كار و تحقيق
كرد. (خنده
حضار) طی ده
پانزده سال
اخير، كه شامل
زمان وقوع
داستان
دهقانان هم می
شود، 15 ميليون
دهقان از زمين
هايشان رانده
شده اند. حتی
اگر داستان
وليس واقعی
باشد و
دهقانان مورد
بحث در بخش
كوچكی از
برزيل از زمين
هايشان بيرون
نشده باشند، بايد
به تصوير
بزرگتر نگاه
كنيم. اولا،
آن دهقانان يا
اغلب آنان تا
به حال ديگر
بايد از زمين هايشان
رانده شده
باشند. تازه
اگر تعداد
اندكی از آنان
همچنان باقی
مانده باشند،
بايد ديد كه طی
همين دوره 15
ميليون دهقان
ديگر را از
اراضی شان
بيرون كرده
اند و به زاغه
ها و حلبی
آبادها رانده
اند. حتما خيلی
از شما فيلم
«شهر خدا» را
ديده ايد و می
دانيد كه چه
سرنوشتی در
انتظار مردمی
است كه به
شهرها رانده می
شوند. برزيل
نماهای بيرونی
و بخش های
مجزای پر زرق
و برقی دارد. و
بقيه اش فقر
وحشتناكی است
كه بر مناطق
روستايی و
زاغه ها حاكم
است. و مردمی
كه به جان هم
انداخته شده
اند، باند
تشكيل می دهند
و يكديگر را
در سرمايه داری
غيررسمی
كشتار می
كنند. اين
واقعيتی است
كه در فقدان
قدرت دولتی
پرولتری با آن
روبرو می
شويم. ده ها
سال است همين
وضع برقرار
است چون در
اين كشورها
قدرت دولتی
پرولتری
برقرار نبوده
است.
همين
مساله در مورد
آمريكا هم صدق
می كند.
ببينيد در
نتيجه فقدان
قدرت دولتی
پرولتری چه
اوضاعی را
شاهديم. رشد
يك شرايط
اقتصادی و
اجتماعی بس
وحشتناك.
اشاعه
بنيادگرايی
مذهبی منجمله
در بين توده
های تحتاني.
منكوب شدن
توده ها در
نتيجه ستمگری
و ترويج و
حقنه كردن
آگاهانه جهل.
علت
اوضاع كنونی
اينست كه ما
نتوانستيم
انقلاب كنيم –
به طور مشخص
منظورم در
جريان خيزش
عظيم دهه 1960 با
جوشش و احساسات
انقلابی
گسترده ای كه
در بر داشت. نمی
خواهم در درجه
اول و اساسا
آن بخش از
خودمان را كه
در آن دوره
انقلابی شدند
سرزنش كنم.
علل مختلفی با
هم تركيب شد
تا انقلاب
انجام نشود.
آنچه طی چند
دهه اخير در
دنيا و در خود
آمريكا گذشته
نتيجه آن است
که قدرت
پرولتری كسب
نشد و محکم در
دست گرفته
نشد. اين ايده
كه گويا به
نحوی می توان
اين وضع
دهشتناک را بدون
انقلاب و
استقرار قدرت
دولتی پرولتری
تغيير داد، و
می توان راه
ديگری برای
كاهش (چه برسد
به محو) رنج های
مردم يافت،
تنفرانگيز
ترين و زيان
بارترين توهم
است.
زور
به چه درد می
خورد
به
موازات اين
بحث كه قدرت
دولتی به چه
درد می خورد،
می خواهم بطور
خاص در مورد
عنصر زور و
اين كه زور به
چه دردی می
خورد صحبت
كنم. اين
مربوط است به
همان نكته «اجبار»
كه يكی از
رفقا مطرح كرد
و قبلا به آن
اشاره كردم.
هر اجباری بد
نيست. بگذاريد
بيشتر به آن
بپردازيم. يكی
از رفقا مثالی
را در مورد
فيلم « تايتان
ها را به ياد
بياوريد» زد
كه قبلا هم از
آن استفاده
كرده ام. اين
مربوط به
ديكتاتوری
پرولتاريا
نيست. بلكه بر
سر تغييرات
اجتماعی مهمی
است که اعمال
قدرت دولتی به
طرف داری از
اصلاحات
ليبرالي، در
آن زمان نقش
بازی کرد. برای
كسانی كه
فراموش كرده
اند يا اصلا
فيلم را نديده
اند بگويم كه
داستان در شهر
ويرجينيا می
گذرد. در
اوايل دهه 1970. در
مدارس
راهنمايی و
تيم های
فوتبال اين
مدارس، بچه های
سياه و سفيد
ادغام شده
اند. در يكی از
اين تيم ها،
مربی
سفيدپوست
موفقی جای خود
را به يك مربی
سياهپوست داد
كه از يك
مدرسه
راهنمايی
مخصوص سياهان
به اينجا
منتقل شده
است. فکر می
کنيد اگر نظر
سفيد پوست های
شهر (به ويژه
كسانی كه
فرزندانشان
به مدرسه
راهنمايی می
رفتند) را
راجع به اين
مسئله می
پرسيدند و می
گفتند:
«بگذاريد يك
رای گيری عادلانه
دمكراتيك
داشته باشيم.
چند نفرتان
خواهان ادغام
هستيد؟ چند
نفرتان يك مربی
سياهپوست می
خواهيد؟» چه
جوابی می
شنيدند؟ می
شنيدند که:
«مگر ديوانه
شده ايد؟»
(خنده حضار) اما
چون اين ضرورتی
بود كه در
مقابل مردم
قرار گرفته
بود، و برای
اجرای آن زور
اعمال شد، فضا
برای تغيير
افکار مردم
باز شد. و مهم
تر اينكه زمينه
مساعدتری برای
ابراز وجود
عناصر پيشرو
در تيم فوتبال
و اهالی سفيد
باز شد. اين ها
از همان ابتدا
از وضع جديد خوشحال
بودند ولی
جرات ابراز
رضايت
نداشتند. در
هر حال كسانی
كه موافق اين
تغييرات
بودند امكان
تحرك بيشتری
پيدا كردند
زيرا چارچوب
اوضاع بر مبنای
جديدی تعيين
شده بود.
اينجاست
که ارزش زور
يا اجبار را می
بينيم. هر زوری
بد نيست. هيچ
گاه جامعه يا
دنيايی نمی
توانيد
بيابيد كه عاری
از ضرورت
باشد. به همين
دليل، جامعه
بدون زور هم
اصلا وجود
ندارد. حتی
زمانی که با
رسيدن به
کمونيسم،
جامعه بشری
ديگر نيازی به
قدرت دولتی و
زور سياسی
ندارد و لازم
نيست يک بخش
بر بخش ديگر
ديکتاتوری
کند؛ بازهم
جامعه با
ضرورت هائی
مواجه خواهد
شد. و در همين
ارتباط،
اجبار يا زور
وجود خواهد
داشت. هيچكس
در جامعه،
منجمله در
جامعه
كمونيستي، نمی
تواند هميشه و
دقيقا همان
چيزی را كه می
خواهد انجام
دهد. اما
تفاوت جامعه
كمونيستی با
جوامع طبقاتی
امروز اين است
که مردم به
خاطر امر
مطلوب تری كه
آگاهانه درك
كرده اند، خود
را داوطلبانه
تابع آن امر
خواهند کرد.
در جامعه
کمونيستی
آنان درک
خواهند کرد
که، شايد اين
بار نتوانم
راه «خودم» را
بروم ولی
رويهم رفته
اين برای همه
مردم بسيار
بهتر است و
بنابراين،
برای من هم
خيلی بهتر
خواهد بود.
يك
مثال ديگر
بزنم. الان بر
سر مساله تئوری
تكامل،
مشاجره بزرگی
راه افتاده
است. تنها علت
راه افتادن
اين مشاجره آن
است که يك بخش
از طبقه حاكمه
آمريکا (يك
بخش قدرتمند)
به اين نتيجه
رسيده که
منافعش در آن
است که اعتبار
علمی تئوری
تکامل را
(حداقل در
ميان عامه
مردم) به زير
سوال ببرد.
البته آنان به
بعضی
دانشمندان
اجازه می دهند
كه برخی كارهای
علمی را بر
مبنای واقعيت
تئوری تكامل
انجام دهند.
كتاب «قصه
زنان خدمتكار»
يادتان می
آيد؟ فيلمش را
هم ساختند. در
آن فيلم ديديم
كه هيئت حاکمه
يک نوع
اخلاقيات
بسيار سفت و
سخت را بر کل
جامعه اعمال می
كند ولی قشر
ممتاز حاكم
عشرتكده های
خود را دارند
و مواد مخدر
هم مصرف می
كنند. شايد
تشبيه
تنفرانگيزی
باشد ولی همين
طور است. اين
ها در همان
حال که اصرار
می کنند در
کلاس های علوم
گفته شود که
تئوری تکامل
ثابت نشده
است، برای
انجام کارهای
مورد نيازشان
به دانشمندان
رجوع می کنند.
يعنی از يک
طرف معتقدند
که، « تئوری
تكامل يك
واقعيت است و
اگر چنين نبود
كاری نمی
توانستيم
بكنيم» ولی آنجا
كه به عامه
مردم مربوط می
شود،
ايدئولوژی
ديگری را
اشاعه می
دهند. آنان نه
فقط می كوشند
مساله تئوری
تكامل را از
نو تبيين كنند
و صحتش را زير
سوال ببرند
بلكه می
خواهند علم را
دوباره تبيين
كنند و عناصر
ماورا
الطبيعه و
مذهبی را
واردش كنند.
يعنی می
خواهند با علم
كاری كنند كه
ديگر علم
نباشد. (اينجا
آواكيان لحنش را
عوض می كند):
«خب، اينكه روی
زمين ايستاده
ايد ممكنست به
علت نيروی
جاذبه باشد،
يا شايد خواست
خدا باشد.
معلوم نيست.
آيا نبايد هر
دو اين
توضيحات را در
مدارس به بحث
گذاشت؟ آيا
خيال داريد
ايده ها را
سركوب كنيد و
شانس تصميم
گيری بر سر
آنها را از
مردم بگيريد؟»
(خنده حضار)
با
رفيق ديگری در
مورد تكامل
صحبت می
كرديم. می
گفت، «اگر
همين الان از
من بخواهی
دليلی بر
اينكه زمين به
دور خورشيد می
چرخد ارائه
بدهم نمی
توانم. می
توانم بروم
مطالعه كنم و
برگردم و
جوابت را بدهم،
ولی اين امر
را قبول دارم
زيرا كل جامعه
علمی چند قرن
است صحت اين
امر را تعيين
كرده است. و اين
موضوع بارها به نحو
قانع كننده ای
برای مردم به
اثبات رسيده
است. و اين با
چيزی كه من از
واقعيت می
دانم انطباق
دارد. آيا از
نظر تئوريك، می
تواند غلط
باشد؟ بله، ولی
به نظر نمی
آيد چنين
باشد.» در اين
مورد بين
دانشمندان اختلاف
نظری وجود
ندارد و حداقل
در اين مقطع،
در جامعه هم اختلافی
بر سر اين
موضوع نيست.
اينطور نيست
كه يك عده بگويند
زمين مركز
عالم است و
همه چيز
منجمله خورشيد
به گرد آن می
چرخد، و عده ای
ديگر معتقد
باشند كه
برعكس، زمين
بخشی از
منظومه شمسی
است و گرد
خورشيد می
چرخد. همان
رفيق ادامه
داد، «اما اگر
منافع بخشی از
طبقه حاكم
ايجاب كند، می
توانند اين را
هم به مساله ی
مورد اختلاف
تبديل كنند.
درست همانطور
كه اين كار را
در مورد تئوری
تكامل می
کنند. حتی اگر
در اين مورد
بين
دانشمندان
هيچ اختلافی
نباشد، اگر به
نفع بخشی از
طبقه حاكم
باشد می
توانند بر سرش
يك مشاجره
سياسی و
اجتماعی
ايجاد كنند.»
اين
يك مبارزه
سياسی و در
نهايت يك
مبارزه طبقاتی
است كه اساسا
در حيطه معرفت
شناسی جريان
دارد. اين يك
مبارزه سياسی
بر سر معرفت
شناسی های
متفاوت است؛
معرفت شناسی
هائی که با هم
در رقابت اند.
اما در اين
مبارزه، صف آرائی
به اين شکل
نيست که در يک
طرف ايدئولوژی
کمونيستی
ايستاده و در
طرف ديگر
ايدئولوژی های
ديگر. بلکه
اساسا يک
رويارويی است
ميان علم و
روشنگری در يک
طرف و نظرات
مخالف آن در
طرف ديگر. اين
هم بازتاب
ديگری از
پيچيدگی هاست
که بايد با آن
دست و پنجه
نرم كنيم.
بنابراين
تنها علت
اينكه تئوری
تكامل مساله ای
مورد مشاجره
است و در
جامعه آمريكا
به مساله ای
مورد مشاجره
تبديل شده
است، اينست كه
بخش قدرتمندی
از طبقه حاكم
می خواهد يك
معرفت شناسی
متفاوت را در
خدمت به يك
برنامه سياسی
و اجتماعی
معين، يك
برنامه همه
جانبه و
آشكارا
ارتجاعي،
تبليغ كند. در
ميان
دانشمندان بر
سر تئوری
تكامل هيچ
اختلاف نظری
وجود ندارد.
اكثريت بزرگ
دانشمندان و
مشخصا كسانی
كه در حيطه
زيست شناسی
فعاليت می
كنند، تئوری
تكامل را نه فقط
به عنوان يك
واقعيت بلكه
يكی از اساسی
ترين حقايق كل
علوم به رسميت
می شناسند. طی
صد سال اخير
هيچ مشاجره ای
بر سر اين
موضوع در بين
دانشمندان
وجود نداشته
است و علم به
شكل فزاينده ای
به اثبات
حقيقت تئوری
تكامل ادامه می
دهد. ولی بر
مبنای مقاصد
سياسی معيني،
برای آن
مشاجره ای
تراشيده اند.
خب اين هم يك
دليل ديگر برای
اينكه قدرت
دولتی به چه
دردی می خورد
و زور به چه
دردی می خورد.
پرولتاريا كه
به قدرت رسيد،
در مدارس تئوری
تكامل تدريس
خواهد شد.
(خنده حضار) بی
ترديد. (خنده
حضار) هيچگونه
«شكفتن ايده
ها» در مورد
اينكه تكامل
حقيقت دارد يا
خير، آيا ما
محصول يك طراح
بزرگ به نام
خدا هستيم يا
خير در كار
نخواهد بود.
اين مساله
مدتهاست که حل
شده است.
حقيقتی است که
در مقابل همه
قرار دارد و بخشی از
دروس پايه ای
در جامعه
سوسياليستی
ما خواهد بود.
تئوری تكامل
واقعيتی است
كه از نظر علمی
به اثبات
رسيده و تدريس
خواهد شد.
اين
هم جلوه ديگری
از اهميت در
دست داشتن
قدرت دولتی
است و جلوه ای
است از جنبه
مثبت زور در
زمينه
استفاده از قدرت
دولتی برای
تثبيت
معيارهای
منطبق بر
واقعيت و
منطبق بر
منافع توده های
مردم و نهايتا
كل نوع بشر.
بعضی چيزها را
بايد برقرار
كرد وگرنه هيچ
كاری نمی توان
كرد و جلو نمی
توان رفت. آيا
معنايش اينست
كه ما در هيچ
موردی خواهان
جوشش فكری
نيستيم؟
البته كه
اينطور نيست.
اگر كسی
بتواند دليل
ارائه دهد كه
تئوری تكامل
واقعيت ندارد
– دليل علمی
منتج از
كاربرد شيوه
های علمی واقعی
– آنگاه ضروری
است که آن
دليل به رسميت
شناخته شود.
ولی نمی شود
هميشه هر چيزی
را به «موضوع
مباحثه» تبديل
كرد. وگرنه
هيچ كاری نمی
توان كرد و
جامعه نمی
تواند بچرخد.
اين مسلما در
مورد جامعه
سوسياليستی
صدق می كند.
اصل پايه ای و
راهنمای اين
جامعه، توانا
ساختن توده های
مردم به شناخت
جهان و تغيير
روزافزون آن
بر مبنای
منافع خويش
است، تا آنجا
كه تمايزات
طبقاتی و
ابزار سركوب
طبقاتي،
تبديل به مانعی در
برابر فرآيند
شناخت و تغيير
دنيا توسط نوع
بشر نبوده و
تحريف کننده
آن نباشد. بايد
شکلی از هسته
مستحکم و
الاستيسيته
زياد (کشسانی
زياد – مترجم)
وجود داشته
باشد. اگر در
جامعه سوسياليستی
همه چيز را در
اختيار همگان
قرار دهيم،
بورژوازی خيلی
سريع به قدرت
باز خواهد
گشت.
چرا
در مدارس «دو
نظريه بديل»
در مورد بيماری
صرع را تدريس
نمی كنيم؟ يكی
بر پايه آنچه
علم پزشكی در
مورد علل واقعی
و مادی صرع به
ما می آموزد و
ديگری كه صرع
را پيش از هر
چيز، نتيجه
اين می داند
كه شيطان به
جلد آدم رفته
است. (خنده
حضار) خب،
بايد مراقب يك
چيز باشيم. ما
داريم به اين نظرات
می خنديم ولی
حرف خنده دار
امروز،
واقعيت
هولناك
فرداست. در
سخنرانی هايی
كه پيرامون
دين داشته ام
معمولا از
مثال صرع
استفاده كرده
ام و اين كه
عيسی درك صحيحی
از اين بيماری
نداشت. در
انجيل چنين
آمده كه عيسي،
صرع را با خارج
كردن شيطان از
بدن بيمار
درمان كرد.
خب، اگر اين
از نظر سياسی
به حال بخش
قدرتمندی از
طبقه حاكمه
مفيد باشد،
ممكنست با اين
مباحثه روبرو
شويم كه: (با
لحنی مسخره)
«توضيحات
متفاوتی در
مورد صرع وجود
دارد. برخی
افراد
معتقدند كه
اين نتيجه
فعاليت های
الكتريكی و
شيميايی در
مغز است. ولی
اين نظريه خيلی
نقاط مبهم
دارد. (خنده
حضار) افراد
ديگری هم
هستند كه می
گويند شايد
اين پيش از هر
چيز، نتيجه رفتن
شيطان به جلد
بيمار باشد.»
(خنده حضار)
چرا اين نظريه
را در مدارس
تدريس نكنيم؟
خير. نبايد
اين كار را
بكنيم. زيرا
حقيقت ندارد.
از نظر علمی
اثبات شده كه
حقيقت ندارد.
اين درست مثل
همان مساله
تئوری تكامل
است كه از نظر
علمی به اثبات
رسيده است و
«طراح
هوشمندي» به
نام خدا،
توضيح حقيقی
در مورد چگونگی
ظهور حيات و
تكامل آن –
منجمله تکامل
انسان – نيست.
بنابراين
زور هم ارزش
دارد و بايد
ارزش و نقش زور
را بفهميم. در
عين حال بايد
اين را در
رابطه
ديالكتيكی با
واقعيت اساسی
درك كنيم و
اينكه جهت گيری
اساسی انقلاب
و پيشروی به
سوی كمونيسم
از همين حالا
و خاصه در
جامعه سوسياليستی
بايد حركت
رهائی بخش
خودآگاه توده
ها باشد. درك
صحيح اين تضاد
در چارچوب
اينكه
كمونيسم چيست
و چگونه می
توانيم به آن
برسيم در گرو
ماترياليسم و
ديالكتيك است
كه در نقطه
مقابل ايده
اليسم و متافيزيك
قرار دارد.
از
همه اين بحث
ها بايد به
خوبی روشن شود
که
پرولتاريا،
كه به شكلی
فشرده در نقش
حزب پيشاهنگ
پرولتاريا
متجلی می شود،
بايد قدرت را
كسب كند و
عنصر تعيين
كننده و جهت
دهنده در دولت
سوسياليستی
باشد.
پرولتاريا به
مفهومی اساسی
نمی تواند در
قدرت دولتی با
هيچ طبقه ديگری
شريك شود. اما
در فرآيند
پيشروی به سوی
کمونيسم، جهت
گيری
استراتژيكِ
ايجاد وسيع
ترين جبهه
متحد ( تحت رهبری
خود) را به كار
می بندد. من در
بخش های پايانی
همين سخنرانی
در مورد عملی
کردن سياست
جبهه متحد تحت
رهبری
پرولتاريا در
سراسر دوره
گذار به
كمونيسم، كامل
تر بحث خواهم
كرد. زيرا اين
هم يك تضاد
بسيار مهم
است. ولی حالا
می خواهم
تاكيد كنم
پرولتاريا كه
به شكلی فشرده
در نقش حزب
پيشاهنگش
متجلی می شود،
بايد در دولت
و در اعمال
قدرت دولتی
نقش رهبر را
ايفا كند. و
اين هم چيزی
متحرک است-- يك
«نشانهء تير
در حال حرکت» است.
زيرا هر چه ما
به سوی
كمونيسم، به
مثابه بخشی از
انقلاب سراسری
جهاني، پيشروی
می كنيم، نقش
حزب بايد به
طور فراينده
جای خود را به
ساير وسايل و
راه هايی بدهد
كه نماينده
اعمال قدرت
دولتی توسط
خود توده
هاست. اما نقش
حزب و نياز به
حزب نيز، تا
زمانی كه
واقعا به
كمونيسم
برسيم و ديگر
نيازی به وجود
دولت نباشد،
از بين نمی
رود. پس اين هم
تضاد ديگری
است كه بايد
به درستی حلش
كنيم و حتی
بهتر از تجارب
گذشته اين كار
را انجام
دهيم. بهتر از
همه
دستاوردهای
عظيم گذشته و
حتا بهتر از
آنچه در جريان
انقلاب كبير
فرهنگی
پرولتاريايی
تحت رهبری
مائو به دست
آمد.
توضيحات:
4 کليت: به
گفته مارکس
کمونيسم با
اين 4 چيز مشخص می
شود: محو
تمايز طبقات،
محو روابط
توليدی که اين
تمايزات را
بوجود می
آورد، محو
روابط ستم
گرانه اجتماع
که از آن بر می
خيزد و محو
کليه افکاری
که از اين
سلسله مراتب
اقتصادی و
اجتماعی
برخاسته و به
آن خدمت می
کند.