اندیشه ها و کلنجارها

 

در مورد اهمیت ماتریالیسم مارکسیستی، کمونیسم به مثابه عمل، فعالیت انقلابی بامعنی، و زندگی پربار


بخش ششم

 

نوشته باب آواکيان، صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکا

(توضيح ناشر: آنچه پيش رو داريد، بخش کوتاهی از يکی از سخنرانی های باب آواکيان صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکاست که بصورت سلسله مقالات در انقلاب، ارگان اين حزب منتشر می شود. برای کل متن، به زبان انگليسی، به تارنمای اين رفقا مراجعه کنيد revcom.us www..)

 

پايه اجتماعی انقلاب

من اينجا به نکته بسيار مهمی که مارکس بر آن انگشت گذاشت، می پردازم. به اين نکته در کتاب «غنا: پايان يک توهم» اثر باب فيچ و مری اوپنهايمر اشاره شده است*.  اين کتاب که چهل سال پيش نوشته شده،  صعود و سقوط قوام نکرومه در غنا را در متن مسائل اجتماعی فراگير تر و روابط بين المللی مربوطه، بررسی ميکند. فيچ و اوپنهايمر وقتی از انقلاب قسمی - فی الواقع رفرم هايی که اطرافيان نکرومه می کوشيدند در چارچوب سيستم امپرياليسم و استثمار پيش ببرند - صحبت می کنند، از مارکس نقل قول می آورند تا اين رفرم ها را با تجربه «انقلاب کامل» مقايسه کنند، يعنی انقلابی که تغييرات ريشه ای جامعه را در بر دارد. خود فيچ و اپنهايمر اينطور مطرح می کنند که:

«يکی از خصائل "انقلاب کامل" اين است که طبقه ای که پايه انقلابی جنبش را تشکيل می دهد بايد طبقه ای باشد که "زنجيرهايی ديرينه" داشته باشد و برای شکستن اين زنجيرها برخيزد، و .... مارکس می گويد که اين طبقه، بايد طبقه ای در جامعه مدنی ولی نه از آن باشد.» (فيچ و اپنهايمر، غنا: پايان يک توهم، انتشارات مانتلی ريويو، 1966، صفحه 24، تاکيد در متن اصلی)

آنها سپس اين نکته را بسط داده و مستقيما از مارکس نقل می کنند که پايهءانقلاب بايد گروه يا طبقه سياسی ای باشد که:

«محدوده ای از جامعه را نمايندگی کند که خصلتی عام دارد، چون رنج هايش عام است، و التيام خاصی را طلب نمی کند، چرا که زخمش، زخمی عام است و نه خاص. بايد محدوده ای از جامعه را شکل داد که مدعی هيج مقام سنتی نيست، بلکه مقام انسانی طلب می کند، محدوده ای که مخالفتش با عواقب مشخص نيست بلکه با انگاره هاي... سيستم سياسی،  بطور کلی مخالف است.» (همانجا)

اين بحث قبلا به شکل ديگری در رابطه با نکات مارکس در اثر هيجدهم برومر لوئی بناپارت مطرح شد. بخصوص در اين مورد که نگاه نيروهای طبقاتی مختلف و نمايندگان سياسی و ادبی شان (يا روشنفکرانشان) به مشکلات و راه حل ها، کاملا از هم متفاوت است. بورژوازی سياه در آمريکا، نيروهايی که در افريقای جنوبی گرد نلسون ماندلا جمع شدند، گاندی در هند، نيروهای اطراف خمينی در ايران، و غيره، مسائل را بطور عمومی و فراگير نمی بينند (و نمی ديدند)، قسمی نگاه می کنند (و می کردند). چيزی که تبليغش را می کنند يا برايش تلاش می کنند، يک ترميم يا تغيير قسمی است و نه تمام عيار - خواهان تغيير بنيادين و فراگير نظام موجود نيستند. مقامی سنتی را طلب می کنند. در صورتيکه پرولتاريا (وقتی بر پايه منافع پايه ای اش به عنوان يک طبقه، به يک نيروی انقلابی تبديل ميشود) خواهان از بين بردن تمام زنجيرهای سنت است.

 کتاب "غنا: پايان يک توهم"، به نکته مارکس در مورد «انقلاب قسمی و صرفا سياسي» نيز اشاره می کند. مارکس می پرسد: «پايه يک انقلاب قسمی و صرفا سياسی چيست؟» و پاسخ می دهد انقلابی است که:

«فقط بخش کوچکی از جامعه مدنی خود را رها می کند و به موقعيت غالب دست می يابد، يک طبقه خاص، از موقعيت مشخص خودش، رهايی عمومی جامعه را به عهده می گيرد. اين طبقه، کل جامعه را رها می کند  فقط به شرطی که موقعيت کل جامعه، همان موقعيت اين طبقه باشد، مثلا پول و يا فرهنگ داشته باشد و يا بتواند پول و فرهنگ کسب کند.» (همانجا)

البته مارکس اينجا به طنز سخن می گويد. منظورش اين نيست که وقتی اين طبقه رهبری را به دست بگيرد و جامعه را مطابق منافع خودش، و به سيمای خودش، شکل دهد همه جامعه هم ميتواند چنين کند (و خودش را در موقعيت طبقه مزبور قرار دهد). مسئله اشاره به نگرش اقشار و طبقات ممتاز و يا حتی استثمار گر نسبت به بازسازی جامعه است. اينها، حتی وقتی به سمت تغيير رانده می شوند معتقدند، و اصرار دارند که شرايط عمومی جامعه بايد بر منافع مشخص خودشان و نوع رويکرد خودشان  به مسائل - و به بيان ديگر بر موقعيت و آمال مشخص خودشان - منطبق باشد و نه اين که همه چيز زير و رو بشود و تغييرات ريشه ای در کل جامعه بوجود بيايد، تغييراتی که به محو سنت و زنجيرهای سنت منجر شود.

يک نکته کناری ولی مرتبط هم اينجا هست. انگلس يک ملاحظهء بسيار جالب و تا حدی طنزآلود دارد که در همين کتاب (غنا...) هم به آن اشاره می شود. او در مورد ضد انقلابی که انقلابات 1848 اروپا را در خون غرق کرد می گويد:

«وقتی به دنبال دلايل پيروزی های ضد انقلاب می گرديم، مرتب با اين جواب حاضر و آماده روبرو می شويم که "فلان آقا" يا "بهمان شهروند" به انقلاب خيانت کرد. که گاهی ممکن است جواب خيلی درستی باشد، و گاهی نه. ولی در هيچ شرايطی پاسخگو نيست. حتی به اين مسئله پاسخ نمی دهد که مردم چطور اجازه دادند اينطور مورد خيانت قرار گيرند. و آن حزب سياسی هم که همه سرمايه اش محدود به اين است که نمی شود به "فلان و بهمان شهروند" اعتماد کرد، واقعا هيچ شانسی ندارد.» (همانجا صفحه 10)

از اين نوع "تحليل"ها که مورد تمسخر انگلس است، خيلی استفاده شده و اين روزها هم می شود!

اين جا، يادآوری نکته بسيار تيزبينانه و پر محتوای لنين که ما بارها و بارها به آن اشاره کرديم ضروری به نظر می رسد:

«مادامی که افراد ياد نگيرند در پس هر يک از جملات، اظهارات، وعده وعيد های اخلاقی، دينی، سياسی و اجتماعی، منافع طبقات مختلف را جستجو کنند، در سياست همواره قربانی سفيهانهء فريب و خود فريبی (خوب دقت کنيد: "و خود فريبی”) خواهند بود. طرفداران رفرم و اصلاحات تا زمانی که پی نبرند که تمام نهادهای کهن، هر اندازه هم زشت و پوسيده بنظر آيند، متکی به قوای يک طبقه حاکمه اند، همواره از طرف مدافعين نظم کهن تحميق می شوند.» (لنين، سه منبع و سه جزء مارکسيسم)

چه حقيقت عميقی در اين گفته مستتر است و چقدر هم اين روزها بدرد می خورد!

در واقع، رويکردی که در اينجا مورد نقد لنين است، اين روزها بسيار رواج دارد - بخصوص در ميان توده های تحت ستم و استثمار. در واقع همه اقشار خلق، و  حتی روشنفکران، درکشان از جامعه و تاريخ تکامل آن، بر يک پايه مادی استوار نيست. مردم اصلا متوجه نيستند و نمی دانند که يک سيستمی هست که تضادهای اساسی و ديناميزمش مسائل را از پای بست شکل می دهد و بسيار ضروری است که مردم اين مسئله را درک کنند. و ما بايد به طور زنده و پويا، يک تحليل ماترياليستی و يک تخمين ماترياليستی از اينکه اين سيستم کارکردش چگونه است و نقش طبقات و نيروهای اجتماعی مختلف در اين رابطه چيست، به مردم بدهيم.

حالا برگرديم به  نيروهای اجتماعی مختلف و درکشان از معضلات، و آمال و راه حل هايشان. جک بلدن در کتاب "چين دنيا را تکان می دهد"** مشاهداتی دارد که بسيار به موضوع ما مرتبط است و اخيرا در گزارش يکی از رفقای رهبری هم به آن اشاره شده بود:

«هيچ انقلاب اجتماعی، چه خوب باشد و چه بد، هيچوقت بدون شرکت توده عظيمی از محرومان که پايه هواداران گروه نوين را تامين کنند، ميسر نيست. اين نقشی بود که زنان چين برای حزب کمونيست ايفا کردند، و زنان چين، عظيم ترين و محروم ترين توده هايی بودند که جهان تا کنون به خود ديده بود. و وقتی کمونيست ها توانستند قلب اين زنان را تسخير کنند، کليد پيروزی بر چيان کايچک را بدست آوردند.»

اين تاکيدی است بر تحليل مهم مارکس در نکته ای که جلوتر ذکرش رفت: لازمه يک  "انقلاب کامل" چيست.

*      Fitch & Oppenheimer, Ghana: End of an Illusion, Monthly Review Press,

  **  Jack Belden  - China Shakes the World,