متن
زير گزيده ای
از يک نامه
داخلی است که
در نوامبر 2006 از
سوی کميته
مرکزی حزب
کمونيست
ايران (م-ل-م) به
کميته مرکزی
حزب کمونيست
نپال
(مائوئيست)
نوشته شد. اين
نامه در زمان
امضای
"توافقنامه
صلح همه
جانبه" ميان
حزب کمونيست
نپال (م) با
احزاب حاکم در
نپال، نگاشته
شد. از آن زمان
تا کنون، اين
حزب عميقا در
مسيری که نامه
نسبت به آن
هشدار می دهد،
پيشروی کرده
است. محتوای
اصلی اين نامه
به انگليسی در
اواخر سال 2008
جهت آگاهی
عموم، بخصوص
برای اطلاع
صفوف و پايه
های حزب
کمونيست نپال
(م) بطور علنی
منتشر شد. اين
نامه برای
انتشار علنی
ويرايش شده
است.
از
کميته مرکزی
حزب کمونيست
ايران (م-ل-م) به
کميته مرکزی حزب
کمونيست نپال
(مائوئيست) –
نوامبر 2006
رفقای
عزيز: درودهای
سرخ
....
به
اعتقاد ما
ارزيابی از
منافع طبقاتی
نهفته در
"توافقنامه
صلح همه
جانبه" که
اخيرا امضاء
شده است، اهميت
بسيار دارد. ...
ما از اين
توافقنامه
فوق العاده
ناخرسنديم.
موضوع اين
نيست که ما از
"تاکتيک های
منعطف" شما
خوشمان نمی
آيد. دليل
ناخرسندی ما
اينست که اين
نقشه بطور عينی
و مستقل از
نيات و اهداف
تاکتيکی شما،
يک نقشه
استراتژيک
برای تجديد
ساماندهی
دولت نپال در چارچوب
يک جمهوری
کمپرادور
فئودالی است.
اينکه چرا
آنرا امضاء
کرده ايد
موضوع ديگری
است که در
اينجا واردش
نمی شويم.
زيرا با
استدلال های
شما آشنا
هستيم که:
"پروسه
انقلاب، هم
نياز به اتخاذ
گام های پيش
رونده دارد و
هم، گام های
پس رونده." فرض
کنيم که اين
يک گام پس
رونده ی
"تاکتيکي"
است، اما
اجازه بدهيد
خصلت طبقاتی
آنرا مشخص
کنيم و تاکيد
کنيم که اگر
اين اقدام با
منافع
"تاکتيکي"
شما خوانائی
دارد، با
منافع
استراتژيک
طرف مقابل
(يعنی دشمن)
همخوانی دارد.
طرف مقابل به
اين
توافقنامه به
مثابه يک
استراتژی
نگاه ميکند.
طرف مقابل يک
طبقه است: يک
ائتلاف طبقاتی
متشکل از بخشی
از طبقه
کمپرادور
فئودال منهای
بخش سلطنتی اش
و همينطور
انواع و اقسام
بورژوازی ملی.
اين ائتلاف
طبقاتی از
پشتيبانی هند
و آمريکا هم
برخوردار است
(در اين ميان
آمريکا به
ظاهر با
توافقنامه
مخالفت می کند
و نقش "عنصر منفي"
را بازی می
کند اما اين
کار هم برای
آنست که يک
چهره مترقی به
اين نقشه
بدهد).
تاکتيک
کنونی شما به
طبقات حاکمه ی
کمپرادور
فئودال نپال
جانی تازه می
دهد. به آنان
فرصت می دهد
که دولت کهنه
شان را بازسازی
کرده و از آن،
يک دولت
ارتجاعی
کارآمدتر و
قابل دوام تر
بسازند. هرگز
فراموش نکنيد
که يکی از
دلائل عمده ی
گسترش سريع
جنگ خلق در
نپال وضعيت
شکننده و غيرمنسجم
اين دولت کهنه
بود. دشمن سعی
ميکند از
تاکتيک شما،
برای بيرون
آمدن از بحران
و بازسازی خود
استفاده کند.
اتحاد طبقاتی
ضدمردمی و
ارتجاعی آنان
که از سال 1990 به
بعد در شکل
دمکراسی
پارلمانی
برقرار شده
بود، به دليل
تضادهای ذاتی
آن ائتلاف و
بيشتر از آن
به علت جنگ
خلق تحکيم نشد.
حال می خواهند
اين پروسه ی
تحکيم را با
کنار زدن شاه
از يکطرف و
کنار زدن جنگ
خلق از طرف
ديگر، به
انجام
برسانند. اگر
موفق شوند،
حاصل آن، يک
دولت جمهوری
کمپرادور
فئودال خواهد
بود. (1) البته
اين پروسه
همراه با
کشمکش ها و
افت و خيزهای
زياد جلو
خواهد رفت.
زيرا اينان
بايستی شاه و
ارتش را قانع
کنند؛ بايد
بتوانند
جرياناتی
مانند يو ام
ال (2) را راضی
کرده يا کنار
بزنند. منتها
مساله ی عمده
در اين پروژه،
کشيدن
مائوئيست ها
به توافق با
اين نقشه و
کمک به تحقق
آن است.
به
اعتقاد ما،
جدا از اينکه
نيت شما چه
باشد، اين
"توافقنامه
صلح همه
جانبه" و
"حکومت موقت"
متعاقب آن،
دارای يک خصلت
طبقاتی معين
است که بايد
آن را مورد
تجزيه و تحليل
قرار داد و
نگذاشت که
ماهيت آن از
چشم توده ها و
پرولتاريای
بين المللی
پنهان بماند.
آن چه برای
شما يک نقشه
تاکتيکی است،
برای دشمن يک
نقشه
استراتژيکی
است.
"تواقفنامه
صلح همه
جانبه" نقشه ای
است برای
بيرون کردن
شاه و نابود
کردن حکومت
انقلابی خلق
که طی 10 سال جنگ
خلق در مناطق
پايگاهی شکل
گرفته است.
اين نقشه ای
است برای
بازسازی دولت
کهن در شکل يک
جمهوری
کمپرادور
فئودال، حول
محور وحدت
"حزب کنگره" و
مائوئيست ها.
آنان فکر می
کنند در اين
پروسه،
مائوئيست ها
از يک حزب پيش
برنده ی جنگ
انقلابی
تبديل به يک
حزب سياسی نظم
موجود خواهد
شد.
آيا
برای طبقات
حاکم نپال غير
ممکن است که
شاه را کنار
بگذارند و يک
جمهوری
کمپرادور
فئودالی
وابسته به
امپرياليسم
بسازند؟ خير!
البته ممکن
است شاه و بخشی
از ژنرال های
ارتش نپال که
پايگاه او
هستند دست به
مقاومت بزنند.
ولی حتا در
مورد ايران در
سال 1979 ديديم که
ژنرالهای آمريکائي،
ژنرالهای
ارتش ايران را
قانع کردند که
از شاه ببرند
و طرف خمينی
را بگيرند. در
نپال هم ممکن
است ارتشی ها
از شاه جدا
شده و طرف "حزب
کنگره" را
بگيرند. آيا
برای طبقات
حاکمه غير
ممکن است که
مائوئيست ها
را جذب ساختار
جمهوری
ديکتاتوری
بورژوازی خود
کرده و آنان
را همدست
کنند؟
حداقل دولت
هند و بخشی از
طبقه
کمپرادور
فئودال نپال
که "حزب کنگره"
نماينده آن
است، فکر می
کنند شانس
زيادی برای
اجرای موفقيت
آميز اين طرح
دارند. البته
آنها دلايلی
برای اميدواری
خود دارند.
زيرا طبقات
حاکمه ی هند
قبلا چنين کاری
را در کشور
خودشان انجام
داده اند و از
نيروی جادوئی
ادغام
کمونيست های
سابق در
ساختار دولتی
و از اين راه
دميدن جانی
تازه به دولت
کهن، باخبرند.
آنها توانسته
اند با ادغام
کمونيست های
سابق و جنبش
های
ستمديدگان،
در ساختار
دولت خود،
دولتشان را بازسازی
و تر و تازه
کنند. بدين ترتيب
توانسته اند
به يک
ديکتاتوری
ارتجاعی
کارآمد تر
عليه توده ها
تبديل شوند.
در هند، نقش
خفقان آور
احزاب
"کمونيست"
گوناگون در تخفيف
نبض
شورشگرانه ی
توده ها کم تر
از تاثيرات
مخرب دين و
ساير عوامل
ايدِئولوژيک
طبقات ارتجاعی
آن کشور،
نيست. طبقات
مرتجع هند در
تبديل
کمونيست ها از
دشمنان سابق
به شرکای
حاضر، يد
طولايی دارند.
و اکنون تلاش
می کنند همين
کار را در
نپال انجام
دهند.
موفقيت
اين نقشه
استراتژيک،
وابسته به
موفقيت دو بال
تاکتيکی آن
است. يکم
اينکه بعد از
انتخابات مجلس
موسسان، اين
"حکومت موقت"
کمپرادور
فئودالی را
تبديل به
حکومت دائمی
کنند. دوم
اينکه
مائوئيست ها
را از
انقلابيون
هند و دنيا
جدا کنند.
استفاده
طبقات ارتجاعی
از اين نوع
استراتژي،
چيز جديدی
نيست. لنين
اين سياست را،
حل بحران
مشروعيت دولت
از طريق اتخاذ
اقداماتی در
چارچوب حفظ
اساس نظام
کهن، خواند.
در ايران، در
سال 1357، طبقات
ارتجاعی با
حمايت
امپرياليست
ها، دست به
نوعی بازسازی
در ساختار
دولت کهن زدند
و از اين
رهگذر هم انقلاب
را سرکوب
کردند و هم
بحران دولت را
برای مدتی حل
کردند. آن ها
قادر به حل
ريشه های
اجتماعی
اقتصادی
بحران نشدند.
ولی مشابه روشی
که لنين به آن
اشاره کرده
است، با اتخاذ
اقداماتی در
چارچوب حفظ
اساس نظام،
بحران
مشروعيت دولت
کهن را بطور
موقت حل
کردند. ما می
خواهيم توجه
شما را به اين
نکته جلب
بکنيم که طبقات
ارتجاعی حاکم
در نپال به
دليل ضعفشان
پای امضای
توافقنامه
صلح با شما
نيامده اند.
البته ضعف آنها
يک واقعيت
مسلم است. اما
بهوش باشيد که
آنان می
خواهند نقاط
ضعف شما را
تبديل به نقطه
قوت خود کنند ...
هيچوقت از
ياد نبريد که
در انقلاب
نپال، مهم ترين،
موفق ترين و
الهام بخش
ترين تاکتيک
شما اين بود
که از يک طرف؛
ماهرانه نقطه
قوت استراتژيک
خود (اينکه حز
بی انقلابی
هستيد که عميق
ترين و دراز
مدت ترين
منافع ستمديگان
نپال، هند و
دنيا را
نمايندگی می
کند) را تبديل
به يک امتياز
تاکتيکی
کرديد، و از
طرف ديگر؛
نقطه ضعف
استراتژيک طبقات
حاکم (که
طبقات
ارتجاعی و
نماينده
منافع اقليت
جامعه، و متحد
هند و امپرياليستها
هستند) را
تبديل به نقطه
ضعف تاکتيکی
شان کرديد.
اکنون آنان می
خواهند اين
مشکل را حل
کنند. می
خواهند شما را
از خيزش
اجتماعی
انقلابی و
توده های
انقلابی
سازمان يافته
جدا کنند و از
همکاری شما
برای متفرق
کردن توده های
انقلابی
سازمان يافته
و دادن چهره
مترقی به دولت
تعمير شده ی
خود استفاده
کنند.
اين
است استراتژی
طبقات حاکم!
البته، آنان
استفاده از
توطئه های
خونين را کنار
نگذاشته اند.
اما اگر در
پياده کردن
اين استراتژی
موفق شوند،
تاثيرات
مخربش عميق تر
از سرکوب
خونين خواهد
بود. دشمنان
وقتی می بينند
نمی توانند
شورشی را رام
کنند و انقلابی
را شکست دهند،
به فکر
استفاده از
تاکتيک جذب قشری
از انقلابيون
می افتند. حتی
در دوره های
قديم نيز
طبقات فئودال
گاه از اين
استراتژی
استفاده می
کردند. به
همين علت بود
که وقتی مائو
می خواست به
رهبران حزب
کمونيست چين
هشدار دهد که
نبايد انقلاب
را در نيمه
راه متوقف
کنند، انحراف
مرگ بار "سون
چيانگ-ايسم"
را به آنان
يادآوری می
کرد. (در تاريخ
چين، سون
چيانگ کسی بود
که دلاورانه
جنگ های دهقانی
را رهبری کرد
و بعد از شکست
شاه، دعوت
طبقه حاکمه را
برای پيوستن
به حکومت شاه
و يا حتی
نشستن به جای
او را
قبول کرد).
طبقات
ارتجاعی در
عصر
امپرياليسم
نيز از اين
استراتژی
استفاده کرده
اند. يکی از
تکان دهنده
ترين موارد،
جمهوری ويمار
در آلمان بعد
از جنگ جهانی
اول است.
بورژوازي،
سوسيال
دمکرات ها
(رهبر انترناسيونال
دوم کمونيستي)
را در نظام
سرمايه داری
امپرياليستی
جذب کرد.
سوسيال
دمکرات ها در
آلمان و اتريش
و مجارستان،
شوراهای
کارگران و
سربازان را يکی
پس از ديگری
سرکوب يا منحل
کردند.
يا به
تاريخ ايرلند
نگاه کنيد که
چگونه امپرياليست
های انگليسی
با ادغام
انقلابيون در
دولت بازسازی
شده ی کهن،
جنبش ايرلند
را منعشب
کردند و در پی
آن، اتفاقات
بسيار تلخی روی
داد. از جمله
آنکه، مقامات
جديد
ايرلندي، رفقای
سابق خود، يعنی
انقلابيونی
را که نمی
خواستند
تسليم دولت
کهن شوند،
دستگير و اعدام
می کردند.
منظورمان
از آوردن اين
نمونه ها اين
نيست که شما می
خواهيد چنين
شويد و يا
استراتژی شما
چنين است. خير.
اين خواست شما
نيست. ولی اين
نتيجه منطقی
اين حکومت
موقت است.
بقول لنين،
راه جهنم را هم با
نيات حسنه
ساخته اند. و
تاکيد کرد که
مستقل از نيات
افراد، خط
سياسی منطق
خود را دارد.
... عظمت لنين
در آن بود که
به دولت کهن
روسيه اجازه
نداد خود را
از طريق حکومت
موقت
بورژوائي، تر
و تازه کند.
بالعکس،
پرولتاريا را
رهبری کرد تا
به يک ضرب
دولت پوسيده ی
کهن را
سرنگون کرده
و ديکتاتوری
انقلابی
پرولتاريا را
جايگزينش کند.
اين کار، لنين
را تبديل به
قهرمان
پرولتاريا و
خلق های دنيا
کرد و
مارکسيسم را تا
دورافتاده ترين
نقاط جهان
اشاعه داد.
بعد از اين که
لنين اين فصل
تازه و نوين
را در تاريخ
نوع بشر گشود،
ميليون ها نفر
در سراسر دنيا
به جستجوی
مارکسيسم
-لنينيسم
برخاستند. تازگی و
طراوت دولت
نوين
ديکتاتوری
پرولتاريا،
حتی در عقب
مانده ترين
نقاط جهان،
مردم را به
شکلی اعجاز آميز
بيدار کرد.
وقتی مائو
گفت، توپ های
انقلاب
اکتبر،
مارکسيسم را
برای چين به
ارمغان آورد
قصد شاعری
نداشت. بلکه
حقيقتی را به
شيوه ای زيبا
و ساده بيان می
کرد
.
لطفا
توجه کنيد.
نکته اصلی بحث
ما اين نيست
که طبقا ت
حاکم می کوشند
انقلابيون را
فاسد کنند.
اين تلاش
هميشگی آنان
است! نکته اصلی
بحث اين است
که بخشی از
طبقات حاکم و
قدرت های بزرگ
امپرياليستی
يا منطقه ای
نياز آن را می
بينند که به
نظام خود تکانی
دهند و نفسی
به آن بدمند.
برخی اوقات،
اگر فرصت به
آنان دست دهد،
برای بازسازی
دولت خود و
نفس دميدن
بدان، حتی
حاضرند از
انقلابيون و
انقلابات
استفاده کنند.
با اين کار به
دو هدف دست می
يابند: يکم
اينکه انقلاب
را در ميانه
راه متوقف می
کنند و "به
شيوه ای
دمکراتيک" انقلاب
را به توقف
ترغيب می کنند
و انقلابيون
را گام به گام
به بلعيدن فرزندان
خود می
کشانند. (ما به
طنز آن را کودتای
ضد انقلابی
"دمکراتيک" و
بدون خونريزی
می خوانيم).
دوم اينکه
آنان با کنار
زدن بخش های
ناکارآمد
نظامشان (
نظير سلطنت)
که به مانعی
در راه نيازهای
توسعه دولت
کمپرادور
فئودال در
کشور و در منطقه
تبديل شده،
نظام و دولت
کهن را قابل
دوام تر می
کنند. با اين
کار دولت کهن
را کارآمد تر
می کنند و
همزمان به
توده ها می
گويند:
"ببينيد! ما
دست به تغيير
زديم. اين همان
تغييری است که
شما می
خواستيد". و
اين کار را با
کمک کسانی که
سابقا رهبران
انقلابی
بودند انجام می
دهند. هر زمان
که آنان اين
استراتژی را
با موفقيت به
اجرا گذاشته
اند توانسته
اند برای چند
دهه انقلابات
را به تاخير
بيندازند.
"توافقنامه
همه جانبه"ی
حاضر، سبک
"هندي" در
پيشبرد
استراتژی فوق
الذکر است. ولی
امپرياليست
های
آمريکايي،در
صورتی که اين
نوع بازسازی
منافعشان را
بهتر تامين
کند، مخالف آن
نيستند. به
ويژه آنکه بخشی
از سياست
گزاران طبقه
حاکمه آمريکا
معتقدند برای
بازسازی دولت
های ناکارآمد
در نقاط مختلف
جهان، به جای
استفاده ی محض
از سرکوب، می
توانند با
ادغام بخشی از
"ناراضيان"
قشر جديدی از
طبقات
کمپرادور
فئودال را در
اين کشورها بوجود
آورند و آن
دولت ها را
کارآمدتر و
قابل دوام تر
کنند. البته
انجام اين کار
در کشورهای
"جهان سوم" به
علت وجود
تضادهای حاد
طبقاتی هرگز
کار ساده ای
نبوده است. ولی
در اين راه
موفقيت هايی
هم داشته اند.
مثلا در
آفريقای
جنوبي،
فلسطين و
کردستان عراق ...
... آنها با
اين نقشه بسوی
شما آمده اند
تا بخش های
بزرگی را از
شما کنده و
بربايند. شما
نبايد فکر
کنيد اين قبيل
تاکتيک ها فقط
می تواند مورد
استفاده شما
قرار گيرد. يک
سری
تاکتيکها،
پراگماتيستی
(عمل گرايانه)
هستند. اينها
خصلت طبقاتی
پرولتری
ندارند.
بنابراين،
بورژوازی
بخوبی می
تواند از آنها
بهره بجويد. ولی
تاکتيک های
ديگری هم
هستند که
طبقات ارتجاعی
هرگز نمی
توانند از
آنها استفاده
کنند. آنان
هرگز نمی
توانند، حتا
بصورت
تاکتيکي، به
توده ها دموکراسی
(يعنی قدرت
سرنگون کردن
دولت کهن را)
بدهند. به
همين دليل است
که
"توافقنامه
همه جانبه
صلح" می خواهد
شما را وادار به
منحل کردن
قدرت خلق، يعنی
منحل کردن
ارتش انقلابی
و دولت انقلابی
مستقر در
مناطق پايگاهی
کند.
"توافقنامه
صلح همه
جانبه" طريق
بازسازی دولت
نپال به مثابه
يک جمهوری
کمپرادور
فئودالی است.
توطئه های
بسياری عليه
انقلاب در
جريانست که
شما خود از
آنها مطلعيد.
اما اين نقشه،
بزرگترين
توطئه ای است
که تا کنون
عليه انقلاب
نپال به راه
افتاده است.
اميد ما اينست
که اين توطئه
شکست بخورد.
اما خودبخود
شکست نخواهد
خورد. اين شما
هستيد که بايد
آن را به شکست
بکشانيد.
ضد
دمکراتيک
اين
توافق در جوهر
خود بسيار ضد دمکراتيک
است و جوانب
ضد دمکراتيکش
را بايد به
توده ها
شناساند تا
آنها بتوانند
حقوق خود را
عميق تر
بشناسند.
توده
های ستمديده
حق شورش عليه
شرايط ستم را
دارند. "توافقنامه"
اين حق را
غيرقانونی می
کند. به رسميت
نشناختن اين
حق حتا يک خط
بورژوا
دمکراتيک
نيست چه برسد
به دموکراسی
پرولتری.
اين
"توافقنامه"
ضدمکراتيک
است زيرا
فراخوان
انحلال دولت
خلق, محاکم
خلقی و حکومت
خودمختار را
ميدهد و قدرت
را به مقامات
سياسی در مرکز
می دهد؛
فراخوان الغای
حاکميت
دمکراتيک
مستقيم توده
ها را داده و
معاملات ميان
بوروکرات های
دولتی را بجای
آن می نشاند.
ايا اينست
دمکراسی قرن 21
؟
اين
توافقنامه
ضددمکراتيک
است زيرا
فراخوان لغو
حق زمين به
دهقانان را
داده و حق
مالکيت فئودال
های خلع يد
شده را به
رسميت می
شناسد.
اين
توافقنامه ضد
دموکراتيک
است زيرا
فراخوان
حصارکشی
تحقيرآميز
"ارتش رهائی
بخش خلق" را
ميدهد و در
مقابل به
"ارتش نپال"
اختيار حفاظت
از مرزها،
بانکها،
وزارتخانه ها
و غيره را می
دهد. حال آن که
اين مراکز
بايد آماج
قيام و تسخير
قيامگرانه
باشند.
اين
توافقنامه در
واقع
ديکتاتوری
ارتش نپال را
به رسميت می
شناسد.
ديکتاتوری يک
طبقه بر طبقه
ای ديگر هيچ
نيست مگر قدرت
اضافه ای که
يک طبقه نسبت
به طبقه ديگر
دارد و آن را
به لحاظ
نظامي، سياسی
و اقتصادی
اعمال می کند.
در اين مورد
ديکتاتوری
ارتش نپال به
رسميت شناخته
شده است. زيرا
به اين ارتش
حق در اختيار
داشتن
تسليحات
بيشتر را ميدهد.
(طبق
توافقنامه
اين ارتش بايد
همان ميزان
تسليحات که
ارتش رهائی
بخش تحويل
داده، در
انبار بگذارد
و بقيه را نگاه
دارد). اين
ارتش قوای خود را
برای حفاظت از
مرزها و
بانکها و غيره
آرايش خواهد داد
اما "ارتش
رهائی بخش" در
اردوگاه ها
محصور خواهد
ماند. اين کودتای
چه کسی عليه
چه کسی است؟
اين
توافقنامه ضد
دمکراتيک است
زيرا تخطی از
اين توافق طبق
قانون قابل
مجازات است.
کدام قانون؟
قانون چه کسي؟
چطور ميتوان
حتا قبل از
برگزاری
انتخابات
مجلس موسسان
حرفی از سرکوب
زد؟ آيا اينست
دمکراسی قرن 21
؟
همه
اين اقدامات
ضدانقلابی
توافقنامه
بوسيله وعده های
مبهم در مورد
"رفرم ارضی
علمي" که يک
عبارت پر
طمطراق و
توخالی است
توجيه می شود.
حقوق مردم
(طبقات،
جنسيت، مليت،
کاست......) در اين
توافقنامه
آنقدر مبهم و
کشدار است که
هر دولت
کمپرادوری می
تواند با آن
توافق کند.
...
اين
چه مذاکره ای
است که طی آن
طرف پيروز
بايد خود را
در ساختار طرف
مغلوب منحل
کند؟ اين حتا
جمهوری
دمکراتيک
بورژوائی هم
نيست. آيا اين
خودش شاهدی بر
ناممکن بودن
تحقق يک جمهوری
دمکراتيک
بورژوائی
نيست؟... حکومت
موقت راه
بلعيده شدن
نپال نوين توسط
نپال کهن را
هموار خواهد
کرد.
تحليل
مشخص از شرايط
مشخص
ما با
تاکيد شما بر
لزوم دست زدن
به تحليل مشخص
از شرايط
مشخص، برای
دستيابی به
اهداف
استراتژيک،
توافق داريم.
ما در تئوری و
پراتيک
ميدانيم که
بدون داشتن
تاکتيک، نمی
توان استراتژی
را به عمل
درآورد. ... نکته
ای که در
اينجا می
خواهيم نسبت
به آن هشدار
دهيم اينست که
نبايد تحليل
مشخص غلط از
اوضاع کرد و نبايد
از تاکتيک های
نادرست پيروی
کرد. بقول
مائو بعضی حرف
ها باعث
پيشرفت می
شوند و برخی
فاجعه به بار
می آورند.
اينجا
می خواهيم شما
را با تجربه
تاريخی
خودمان آشنا
کنيم. سازمان
اوليه ما،
اتحاديه کمونيستها
ی ايران، در
پراتيک و تئوری
همواره بر
لزوم تحليل
مشخص از شرايط
مشخص و داشتن
تاکتيک،
تاکيد ميکرد.
ما می خواهيم
به شما نشان
دهيم که چطور
در جريان
انقلاب 57
--انقلابی که
عروج و سقوطش
هنوز در
خاورميانه
طنين می
اندازد-- در هر
دو زمينه به
خطا رفتيم
...
همه می
دانند که
انقلاب 57 به
سرنگونی
سلطنت
انجاميد اما
قابل توجه
ترين جنبه آن
انقلاب اين
است که تا آن
حد پيش روی
نکرد که دولت
کهن را نابود
کرده و يک
دولت نوين را
متولد کند.
بنابراين ضد
انقلاب موفق
شد که تحت
عنوان جمهوری
اسلامي، دولت
کمپرادور
فئودالی باز
سازی شده ای
را بوجود آورد.
اتحاديه
و ديگر نيروهای
کمونيست در
زمينه وظيفه
مرکزی خود
دچار انحراف
بودند (به قول
مائو، وظيفه مرکزی
عبارتست از
تعيين تکليف
مسئله قدرت
سياسی از طريق
کسب قهرآميز
قدرت سياسي).
اين انحراف به
شکست انقلاب و
قدرت گيری
جمهوری
اسلامي، کمک
کرد. خلاصه کنيم،
اتحاديه اين
انحراف خود را
تحت عنوان "تحليل
مشخص از شرايط
مشخص" توجيه می
کرد. بدون شک
تحليل مشخص
ضروری بود اما
بعلت آنکه ما
تئوريهای
عمومی
مارکسيسم-لنيسيم-مائوئيسم
را وانهاده
بوديم، تحليل
مشخص ما دارای
يک اساس علمی
و صحيح نبود.
بعنوان
مارکسيست می
دانستيم که
"خاص" و "عام"
وحدت اضدادند.
يعني، در عين حال
که يک چيز
نيستند اما
دارای همگونی
هستند. "تحليل
مشخص" (يا
"خاص") ما در
همگونی با
تئوری های عام
مارکسيست-لنينيست-مائوئيستی
نبود و کاملا
در مقابل آنها
بود. انحراف
ما در شکل
"تاکتيک ها"
بروز کرد اما
ريشه در سانتريسم
و التقاط ما
در زمينه
استراتژی کسب
قدرت سياسی به
طريق
انقلابي،
داشت.
"تحليل
مشخص"
اتحاديه
کمونيست ها
اين بود که رژيم
جديد دارای
خصلت دوگانه
است: از يک طرف
ارتجاعی است
زيرا ارتش کهن
هنوز منحل
نشده و تحولات
دمکراتيک
(بخصوص ريشه
کن کردن
فئوداليسم از
طريق انقلاب
ارضي) اتفاق
نيافتاده است.
و از طرف ديگر
دارای يک جنبه
"مترقي" است
زيرا "ضد
امپرياليست"
است (که نبود) و
در بر گيرنده ی
بخشهائی از
خرده بورژوايی
و بورژوايی ملی
است. اتحاديه،
از اين "تحليل
مشخص" غلط و
التقاطی
نتيجه ميگرفت
که وظيفه
انقلاب تقويت
وجه مترقی و
بيرون راندن
جنبه ارتجاعی
است؛ وظيفه،
فشار گذاشتن
بر رژيم "از
پائين" (از
طريق جنبش های
توده ای در
شهرها و
مبارزه
مسلحانه در
کردستان) است
تا
راديکاليزه
شود و "پوست
بيندازد". (مانند
مار که پوست می
اندازد و خود
را تازه می
کند). اين يک
شکل کلاسيک از
خط غير انقلابی
و راست التقاطی
بود. به فاصله
کوتاهی پس از
تاسيس جمهوری
اسلامی
ايران،
دانشجويان
طرفدار خمينی
سفارت آمريکا
در تهران را
اشغال کردند.
اين واقعه،
روند راست
درون اتحاديه
را تقويت کرد.
طنز ماجرا اين
بود که دولت
کهن در حال
"پوست انداختن"
بود اما نه در
جهت مساعد به
حال انقلاب
بلکه در جهت
تبديل شدن به
يک دولت
ارتجاعی
کمپرادور
فئودالی
کارآمدتر و
قابل دوام تر.
و ما در حال از
دست دادن فرصت
تاريخی برای
خاتمه بخشيدن
به حيات اين
دولت ارتجاعی
بوديم.
دومين
"تحليل مشخص"
فاجعه بار
اتحاديه و تاکتيک
های مربوط به
آن وقتی بروز
کرد که جنگ
ايران و عراق
آغاز شد.
"تحليل مشخص"
اتحاديه اين
بود که اين يک
جنگ ميهنی است
و کمونيست ها
با شرکت در آن
می توانند
جنبش کمونيستی
را تقويت
کنند. اتحاديه
به غلط اين
سياست را به
سياست
مائوتسه دون
در جنگ ضد
ژاپنی تشبيه می
کرد که البته
قابل مقايسه
نبودند.
...
خط
سانتريستی
اتحاديه در
زمينه کسب
قدرت سياسی با
بسياری تئوری
های غلط ديگر
همراه بود.
برای نمونه
اتحاديه تئوری
"راه سوم" را
در زمينه تحقق
انقلاب
دمکراتيک فرموله
کرده بود. اين
تئوری در کتابی
به نام "در
باره خصلت
اقتصادی
اجتماعی
ايران" که توسط
برخی از
رهبران
اتحاديه
تدوين شد
اينگونه
توضيح داده می
شود: انقلاب
دمکراتيک از
سه راه می
تواند تحقق
بيابد. يکم،
از بالا يا
بقول لنين راه
پروسی. دوم،
توسط قهر
انقلابی از
پائين و تحت
رهبری
پرولتاريا که
منجر به
استقرار
جمهوری
دمکراتيک خلق
می شود. و سوم،
راه بورژوازی
ملی و
استقرار يک
دولت
ملی بورژوائی
که همواره تحت
فشار
از پائين
(توسط مبارزات
توده های
انقلابي) است.
اتحاديه
در آن زمان
معتقد بود،
راه انقلاب در
ايران،
عمدتا
مانند "راه
انقلاب اکتبر"
است (همراه با
مکملی مانند
مبارزات
مسلحانه در
کردستان). اما
درک ما از "راه
انقلاب
اکتبر" نيز
درکی رفرميستی
بود. در واقع
درک ما همان
درک رايج در
جنبش کمونيستی
ايران در مورد
انقلاب اکتبر
بود. درک رايج
اين بود که
انقلاب اکتبر
اساسا از طريق
يک اعتصاب
عمومي؛ همراه
با برخی
عمليات
مسلحانه
پراکنده؛ به
پيروزی رسيد.
هيچ توجهی به
اين واقعيت نمی
شد که قيام
اکتبر صرفا
شليک آغازين
يک جنگ طولانی
داخلی بود.
همچنين، يکی
از جنبه های
بسيار خاص
انقلاب اکتبر
را تبديل به
يک تئوری عمومی
می کرديم: می
گفتيم برای
پيروزی
انقلاب، صف
آرايی نيروهای
طبقاتی بايد
به نقطه ای
برسد که، به
قول لنين بتوان
کالسگه تزار
را فقط با يک
تلنگر به قعر
گرداب روانه
کرد.
علت
بازگو کردن
اين تاريخچه
از جانب ما
اين نيست که
بگوئيم حزب
شما عينا در
همان موقعيت
ما به هنگام
انقلاب 57 قرار
دارد. حرفمان
اين است که خط
کنونی شما در
شماری از
جوانب، بسيار
شبيه خطاهای
جدی است که ما
مرتکب شديم.
برخی از
گرايشات فکری
که در حزب شما
مشاهده می
کنيم شبيه به
شيوه تفکر ما
در بعضی از آن
دوره هاست.
اين حقيقتی
است که سازمان
ما روی
مائوئيسم
محکم نبود اما
محکم بودن بر
درک جهانشمول
مارکسيستی
چيزی نيست که
يکبار برای
هميشه تضمين می
شود. يک حزب
کمونيست، در
زمان های
مختلف می
تواند از اصول
اساسی خود
فاصله بگيرد.
يکی از اين
دوره ها وقتی
است که حزب
سريعا از
مرحله ای به
مرحله جديد
گذر می کند. در
اين دوره هاست
که خط و
ديدگاه عام بايد به
اضطرار مورد
تاکيد قرار
گرفته و تکامل
يابد.
يک فرصت بزرگ
که در اختيار
شماست وجود
"جنبش انقلابی
انترناسيوناليستي"
است که دارای
يک شناخت
جهانشمول علمی
تکامل يابنده
بوده و در
کنار شما قرار
دارد. ... در
خاتمه
بگذاريد رک
بگوئيم: ما
نيز در تاريخ
خودمان از
واژه های
مائوئيستی و
لنينيستی
مانند "خط مشی
توده اي"،
"تحليل مشخص از
شرايط مشخص" و
"جبهه متحد"
برای توجيه خط
های غلط
استفاده
کرديم...
رفقا:
نگاه سختی به
خط خود کنيد.
ببينيد آيا خط
خاص شما با
تئوری های عام
مارکسيست-لنينيست-مائوئيستی
همگونی دارد؟
خط عام و خاص،
وحدت اضدادند.
خط عمومی بايد
قطب راهنمای
خط خاص باشد؛
استراتژی بايد
قطب راهنمای
تاکتيک باشد.
اگر اين قطب
راهنما را از
کف بدهيد راه
خود را در
مسير پرپيچ و
خم و خطرناک
کوه های اورست
گم خواهيد
کرد. آدم ها به
دليل آنکه جوهرشان
رويزيونيستی
است دچار
خطاهای
رويزيونيستی
نمی شوند.
مائوتسه دون
گفت بسياری از
رفقا که در
جريان "انقلاب
فرهنگی
پرولتاريائي"
دچار
رويزيونيسم
شدند از رزمندگان
پيگير
"راهپيمائی
طولاني"
بودند. او گفت
علت خطای آنان
اين بود که
نتوانستند از
ورای فضای مه
آلود، راه
پيشروی به سوی
قله ها را
تشخيص دهند ...
رفقا
ما کوشيديم
خصلت اين رژيم
در حال گذار
را روشن کنيم
و فکر می کنيم
که شما نيز در
اين مورد بايد
روشن باشيد: اين
رژيم ضد
انقلاب، ضد
مردم و ضد
استقلال ملی
است.
ما
اعتقاد راسخ
داريم که برای
پيشروی
انقلاب اين
توافقنامه
بايد شکسته
شود. شک نيست
که طرف مقابل
قرارها را نقض
خواهد کرد و
بهانه زيادی
در اين زمينه
بدست شما خواهد
داد. سوال اين
است که تدارک
شما برای آن
چيست؟
بار
ديگر از شما می
خواهيم که
انقلاب نپال
را حفظ کنيد.
راهی که در
پيش خواهيد
گرفت، نه فقط
آينده
کارگران و
دهقانان و
زنان و ملل
ستمديده نپال
را رقم خواهد
زد. بلکه، بر
انقلابات قرن
بيست و يکم نيز
تاثير خواهد
گذاشت.خطرات و
فرصت ها عظيم
اند.
بيست
و دوم نوامبر 2006
توضيحات:
1- آنچه بجای
سيستم
پانچيات نشست
يک ساختار
دولتی ترک
خورده و بحران
زده بود که
حتا نتوانست
فئوداليسم را
به ميزان اندکی
منحل کند و
تضادهای
طبقاتی را
تخفيف دهد.
اما جنگ خلق
به درجات زيادی
فئوداليسم را
در مناطق
پايگاهی از
بين برد.
طبقات ارتجاعی
برای جلوگيری
از انقلاب
دمکراتيک
نوين و تسهيل
نفوذ سرمايه
امپرياليستي،
نياز به الغای
جوانبی از
فئوداليسم
داشتند. اما
هفت حزب دولتی
و سلطنت، حتا
با کمک های
خارجی قادر به
انجام آن
نشدند.
بنابراين
اکنون می توانند
از دگرگونی های
ضد فئودالی که
بدست حزب
کمونيست نپال
(مائوئيست)
پيش برده شده
است، استفاده
ببرند. نظام
های تحت
الحمايه
امپرياليسم
هميشه می
توانند از
تحولات ضد
فئودالی نيمه
کاره استفاده
کنند. در
ايران، رژيم
شاه و
امپرياليست
ها، خودشان،
انقلاب سفيد
را براه
انداختند.
هدفشان منحل
کردن بخش های
افراطی
فئوداليسم
بود که به
مانعی در راه
جلوگيری از
خيزش های
دهقانی و نيز
در راه نفوذ
سرمايه به
نواحی دوردست
کشور تبديل
شده بود. در
سال 57 نيز گروه
هفت کشور صنعتی
سياست کنار
گذاشتن سلطنت
در ايران را
تنظيم کردند.
اين کار در
کنفرانس
معروف
گوادولوپ
انجام شد.
2- يو
ام ال (اتحاد
مارکسيست
لنينيست) يکی
از احزاب نپال
است که در در
اوائل دهه 1970
دست به مبارزه
انقلابی زد
اما به مرور
رفرميست شد و
در سال 1990 به
پارلمان نظام
سلطنتی نپال
پيوست و در
سال هائی که
دولت در حال
جنگ با جنگ
خلق مائوئيستی
بود به دولت
پيوست و در
پيشبرد جنگ
ارتجاعی عليه
انقلاب نقش
گرفت.