گذار از”دولت سرمايه به دولت سرمايه دارها” يا گذار از مارکسيسم به رويزيونيسم؟!

 


نقدی بر کتاب”چشم انداز و تکاليف” اثر ايرج آذرين

 

همانطور که لنين تاکيد کرد: مسئله اساسی هر انقلاب قدرت سياسی است. چگونگی برخورد به قدرت سياسی محکی است برای تشخيص دوستان و دشمنان انقلاب و معيار مهمی برای تشخيص ماهيت طبقاتی نيروهای سياسی گوناگون  است. درستی و نادرستی سياست ها، استراتژی ها و تاکتيک های هر نيروی سياسی و بطور کلی کيفيت کمونيستی هر جريان مدعی کمونيسم اساسا با چگونگی برخورد به مسئله دولت و قدرت سياسی محک می خورد. 

 

برخوردهای بشدت رفرميستی و راست روانه ی اخير جريان موسوم به”اتحاد سوسياليستی کارگری” به جنبش دانشجويی  شايد برای عده ای غير منتظره بود. بسياری، خصلت محافظه کارانه و تنگ نظرانه ی اين برخوردها را حس کرده؛ و برخی نيز به درستی به آن صفت نئو- توده ای داده اند. (1) اما بدون نقد پايه های نظری اين برخوردها نمی توان به درک همه جانبه ای از دلايل بروز اين خط محافظه کارانه دست يافت؛ از آن درس گرفت و راه را بر گسترش آن سد کرد.

 

اگر کسی خواهان نقد جدی و عميق اين قبيل برخوردها  است بايد به تئوريهايی که  آذرين در رابطه با دولت ارائه داده، توجه کند. سراشيب سقوط  آذرين (و دوستانش)  با تجديد نظری که او در مورد تئوری مارکسيستی دولت انجام داد، رقم خورده است. اين تجديد نظر در کتاب وی به نام”چشم انداز و تکاليف” (منتشر شده در فوريه - 2001) شکل نهائی، فرموله و مدون به خود گرفت. ما در اين مقاله عمدتا به نقد تزهای فصل چهارم اين کتاب  می پردازيم. به نظر ما اين فصل جوهر تفکر  آذرين را نشان می دهد. لازم به يادآوری است که پيش از اين در مقالاتی جنبه های ديگری از تفکر او را مورد نقد قرار داده ايم. (2)

 

آذرين اين کتاب را نگاشت تا ثابت کند به دليل تحولاتی که در پی فروپاشی شوروی، در جهان رخ داد؛ انقلاب سوسياليستی حداقل تا اطلاع ثانوی از دستور کار طبقه کارگر خارج شده است؛ نيروهای چپ  با يک اوضاع غير انقلابی روبرويند و در چنين اوضاعی تلاش های خود را بايد مصروف به ثمر رساندن رفرم هايی به نفع طبقه کارگر کنند.

 

تا اينجای مطلب شايد بتوان مشکل آذرين را به فقدان درک درست از پيچيدگی های ظهور پروسه های انقلابی و ناتوانی او در مشاهده ديالکتيکی جوانب مساعد و نامساعد (فاکتورهای مثبت و منفی) در اوضاع کنوني؛ و بطور کلی به ديدگاه مکانيکی او در زمينه رابطه عوامل ذهنی و عيني؛ نسبت داد و قضيه را فيصله بخشيد. (3) يا به سئوالاتی از قبيل چگونگی فعاليت انقلابی در شرايط غير انقلابی پرداخت؛ مسئله ای که بسياری از احزاب کمونيست در طول تاريخ حيات خود (بوِيژه در کشورهای امپرياليستی) با آن روبرو بوده اند. (4( حتا می توان تاريخچه ی منفی آذرين و جريان فکری وابسته اش را کنار نهاد و نسبت به همبستگی اش با طبقه کارگر، شکی به خود راه نداد. اما از کنار تحريفات تئوريک و نتايج عملی خطرناکی که تحت لوای مارکسيسم صورت می گيرد نمی توان گذشت. تحريفاتی که آشکارا در خدمت  فرموله کردن يک  مشی سراپا غير انقلابی و رويزيونيستی قرار دارد.

 

نظريه ی اصلی آذرين در کتاب فوق اين است: دولت جمهوری اسلامی در حال گذار از”دولت سرمايه” به”دولت سرمايه دارها” است؛ اين وضعيت زمينه ی تحميل رفرم هائی را به دولت فراهم آورده که يکی از مهمترين آنها، تبديل کارگاههای توليدی کوچک به کارگاههای بزرگ از طريق شراکت کارگران با بورژوازی است.

 

به باور وی طی سی ساله اخير، در بافت بورژوازی ايران تغييراتی  صورت گرفته که شرايط را برای  شکل دادن به”دولت سرمايه دارها” فراهم کرده است. به باور وی جمهوری اسلامی”دولت سرمايه دارها” نيست و اين دولت در حال گذر به”دولت سرمايه دارها” است. به گفته ی آذرين،”دولت سرمايه دارها” دولتی است که در آن فقط رقابت اقتصادی ( و نه اهرم های قدرت سياسی و رانت خواری)  تعيين می کند که کدام قشر از بورژوازی بر قشرهای ديگر پيشی گيرد.

 

  آذرين می گويد مدل های جديد رشد اقتصادی که بانک جهانی و صندوق بين المللی پول مبنی بر کاهش نقش دولت در اقتصاد و افزايش بخش خصوصی پيشه کرده اند، اين پروسه (يعنی تبديل دولت سرمايه به دولت سرمايه دارها) را به امری ناگزير بدل کرده است. (5) در نتيجه، ديگر رژيم جمهوی اسلامی نمی تواند با خصلت پيشين خود به عنوان”دولت سرمايه” به حيات ادامه دهد.  به همين دليل جنبش اصلاحات سياسی (که از نظر او در عروج جريان”دوم خرداد” بازتاب يافت) يک جنبش اجتماعی ريشه دار و زمينه دار است.  با اين مقدمه چينی ها سرانجام آذرين اين گونه به دوم خرداد خوشامد می گويد که : «توفيق جنبش اصلاحات سياسی و شکل گيری”دولت خود بورژوازی” در ايران نيز از نظرعينی به ناگزير تکامل مبارزه طبقاتی را با خود به همراه خواهد آورد. شکل گيری دولت بورژواها در ايران مبارزه طبقاتی را به اجبار سرراست تر خواهد کرد.  يک طرف طبقه کارگر خواهد بود و طرف ديگر بورژوازی و دولتش. و اين حالت کلاسيکی است که تازه تماميت تئوری سوسياليسم را درايران بطور روزمره موضوعيت عينی خواهد داد.» (صفحه  203 ، چشم انداز و تکاليف- تاکيد از ماست)

 

ذهنی گرائی و رفرميسم عريان از سر و روی اين نظريه می بارد. آذرين سالهای زيادی را”در انتظار گودو” به سر برده است؛ (6) در انتظار تبديل دولت نامتعارف به دولت متعارف؛ تبديل دولت غير معمول پان اسلاميستی به دولت معمول بورژوائی. سالهاست که وی منتظر سرراست شدن مبارزه طبقاتی و عينيت يابی تئوری سوسياليسم در ايران می باشد. اما هر بار”وقايع نامتعارف” موجب”انحراف” مبارزه طبقاتی شده است.  آذرين نمی تواند قبول کند آنچه که”نامتعارف” قلمداد می شود در واقع”متعارف” است و يا سالهاست که به”متعارف” بدل شده است.  پان اسلاميسم جمهوری اسلامی پابرجا مانده است؛ دوم خرداد ورشکسته از آب در آمده است؛ اربابان اقتصاد جهانی نسبت به کاهش نقش دولت در اقتصاد جهان و اقتصاد کشورهای تحت سلطه هشدار داده اند، دوباره”دولت گرائی” راه چاره مقابله با بحران اقتصاد جهانی قلمداد شده است؛ با افزايش درآمد نفتی بر نقش اقتصاد دولتی در ايران افزوده گشته است؛ اشغال گری امپرياليستی منطقه را فراگرفته است؛ امپرياليسم آمريکا دنبال بافت جديدی از بورژواهاست که بی قيد و شرط و در درجه اول منافع بين المللی بورژوازی آمريکا را در مقابل رقبايش برآورده کنند؛  تا بتواند کنترل سياسی اين منطقه استراتژيک و منابع نفت و گاز آن را در دستان خود متمرکز نمايد.

 

البته واقعيات روزمره قادر به علاج بيماری مزمن ذهنی گرائی آذرين نيستند. هدف آذرين کشف حقيقت و بيرون کشيدن حقيقت از دل واقعيات نيست. او نمی تواند تداخل پيچيده و دائمی ميان تئوری و پراتيک را ببيند؛ و کاتگوری های پيشينی خود را بر واقعيت های عينی تحميل نکند. فاکتهای کلان تر و تاريخی تر مانند چگونگی شکل گيری دولت مدرن  در ايران و  تئوری های کمونيستی در مورد دولت (که فشرده ی صحيح پراتيک مبارزه ی طبقاتی است)؛ و ويژگی های دولت در کشورهای تحت سلطه ی سرمايه داری امپرياليستي؛ نتوانسته آذرين را به غلط بودن نظريه های خود واقف کند.

 

بگذاريد از اين واقعيت ساده آغاز کنيم که در ايران، دولت بزرگترين مالک، سرمايه دار، کارفرما، تاجر و زميندار است. نزديک به 80 درصد سرمايه های کشور در انحصار دولت قرار دارد. بخش اعظم نيروی کارکن کشور مزد بگير دولت اند. دولت بطور رسمی و حقوقی کنترل اقتصاد کشور را در دست دارد؛ راسا فوق استثمار کارگران را  سازمان می دهد و بزرگترين استخراج کننده مازاد از نيروی کار روستائی است. سرمايه داری انحصاری دولتی شکل خاصی از توسعه سرمايه داری در ايران (همانند اغلب کشورهای تحت سلطه) است که در ادبيات کمونيستی اين نوع سرمايه داری به سرمايه داری بوروکراتيک مشهور شده است. در تاريخ جنبش بين المللی کمونيستی برای نخستين بار مائوتسه دون اين نوع سرمايه داری را مورد تجزيه و تحليل دقيق قرار داد. اگر چه با تشديد روند رشد سرمايه داری در اين قبيل کشورها ما شاهد تغييرات مهمی در فرمها، نحوه عملکرد و اشکال پيوند سرمايه داری بوروکراتيک با سرمايه امپرياليستی و روابطش با بازار بين المللی هستيم اما در خصلت پايه ای اين نوع سرمايه داری – يعنی خصلت بوروکراتيک/کمپرادوری (وابستگی) آن – تغييری صورت نگرفته است. کماکان در اغلب کشورهای تحت سلطه بخش دولتی نقش محوری در اقتصاد کشور را دارد. يعنی بخش مهمی از بورژوازی، در دولت پايگاه دارد. البته در کنار بخش دولتی، بخش خصوصی نسبتا قدرتمندی هم بويژه پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفته، که اساسا تابع و تحت کنترل و نفوذ بخش دولتی است. وانگهی نقش دولت در اقتصاد کشورهايی مانند ايران که به درآمد نفتی وابسته اند برجسته تر است. آذرين با نفی اين واقعيات کلان و تاريخی که جملگی تاکيدی بر نقش دولت در ايران به عنوان بزرگترين سرمايه دار است، می خواهد زمينه را آماده کند تا ديگران به اهميت نقش”تاريخ ساز” بورژوازی بخش خصوصی بيشتر پی ببرند. چرا که قرار است بخشی از اين بورژوازی نقش محوری در اجرای طرح رفرم اقتصادی  آذرين (مبنی بر تبديل کارگاههای کوچک به بزرگ) ايفا کند. 

 

دولت: ابزاری خنثی نيست!

 

بينيم آذرين قبل از اينکه تفاوت ميان دولت سرمايه و دولت سرمايه دارها را توضيح دهد، به خود دولت چگونه نگاه می کند. از نظر او :

«هسته اصلی تئوری مارکسيستی دولت اين حکم ساده است که در طول تاريخ دولت ابزاری در دست طبقه حاکمه است که عليه طبقات فرودست  به کار ميرود. در جامعه سرمايه داری نيز بورژوازی  قدرت دولتی  را در مبارزه  با طبقه کارگر، وعموما طبقاتی که از نظر اقتصادی فرودست هستند، به کار ميگيرد. اهميت اين ابزار در تعيين  تکليف  مبارزه طبقاتی  چنان است که بدون تسخير قدرت سياسی طبقه کارگر قادر نيست نظام اقتصادی سرمايه داری را برچيند، و به اين ترتيب انقلاب اجتماعی طبقه کارگر در وهله نخست منوط به يک انقلاب سياسی است که تسخير قدرت دولتی را هدف دارد.» ( صفحه 139 ، همان کتاب – تاکيدات از ماست)

 

جملات فوق ظاهر و بيانی مارکسيستی دارند اما فاقد مهمترين وجه يا هسته اصلی تئوری مارکسيستی در مورد دولت می باشند. هسته ی اصلی تئوری مارکسيستی در مورد دولت، نه در توصيف واقعيت آن به عنوان ابزار سلطه طبقاتی، بلکه در نتيجه گيری عملی از آن برای انقلاب پرولتری  است.  يعنی آن نتيجه گيری که مارکس و انگلس پس از تجربه کمون پاريس بر آن تاکيد نهادند و گفتند، وظيفه ی طبقه کارگر انقلابی،”درهم شکستن کامل ماشين بوروکراتيک نظامی دولتی” است. قبول اين وظيفه، و در پيش گرفتن آن، در تشخيص مارکسيستهای دروغين از مارکسيستهای راستين بسيار مهم است.

 

لنين در کتاب”دولت و انقلاب” کائوتسکی را مورد نقد قرار می دهد و می گويد، وی در مورد دولت سخن سرائی می کند اما  به کارگران نمی گويد که ماشين کهنه دولتی را بايد خرد و منهدم کرد؛ دولت متفاوتی را بنيان گذاشت که مهمترين مشخصه اش حرکت در جهت زوال خود دولت است. او با تکيه به اين عبارت انگلس مبنی بر” فرستادن تمام ماشين دولتی به موزه آثار عتيقه” می گويد چنين افرادی حتی اين نکته را نيز درک نمی کنند که انگلس چه چيزی را ماشين دولتی می نامد.

 

اين نقد لنينی شامل افرادی چون آذرين نيز می شود. او از”تسخير” يا”کسب قدرت سياسی” حرف می زند اما از”درهم شکستن دولت بورژوائی” حرفی به ميان نمی آورد. آذرين در سراسر کتابش، آگاهانه، حتی يک بار عبارت درهم شکستن ماشين دولتی را به کار نگرفته است. وی مفصل در مورد دولت، تاريخچه آن و تئوری های مختلف ديروزی و امروزی نوشته اما به مهمترين نتيجه گيری مارکسيسم از تئوری دولت اشاره ای نمی کند. زيرا، اين نتيجه گيری لزوم انقلاب قهری و محک زدن فعاليت های امروز با اين وظيفه مرکزی انقلاب را به همراه می آورد.

 

بدون نابودی”دولت بورژوائی به عنوان ابزار سلطه طبقاتی”، ساختنی نيز در کار نيست. اينجاست که بايد به عبارات”راديکالی” که آذرين به کار می گيرد، شک کرد.  آذرين با استفاده از کلماتی چون”تسخير قدرت سياسی” يا”تسخير قدرت دولتی” چهره نمائی می کند. از سر سهو يا عمد”تسخير قدرت سياسی” را به”تسخير قدرت دولتی” بدل می کند. معنی واقعی چنين”تسخير”ی چيزی جز”تسخير” همان ابزار دولتی موجود نيست. حال انکه دولت ابزاری خنثی نيست که طبقه کارگر بتواند آنرا از دست بورژوازی خارج سازد و در راه اهداف خود به کار گيرد. تنها با درهم شکستن قطعی و کامل اين ابزار سلطه است که می توان از برچيدن نظام سرمايه داری در همه جوانب اقتصادی - اجتماعی آن (نه آنگونه که آذرين مسئله را به جنبه ی اقتصادی تقليل می دهد) صحبت کرد. (7)

 

البته کلمه”تسخير قدرت” توسط آذرين با کلماتی چون”انقلاب سياسی” و”انقلاب اجتماعی” نيز تزئين می شود. جدا کردن دو وجه”سياسی” و”اجتماعی” انقلاب از يکديگر (و مرحله تراشی برای آن) پايه ديگر رفرميسم آذرين است.  اين نکته دقيقا به روحيه، ايدئولوژی و متدولوژی آذرين ربط دارد که انقلاب اجتماعی را در جهان کنونی امری ناممکن دانسته و وظيفه طبقه کارگر را اين می داند که به يکسری”انقلابات سياسی” (بخوانيد برخی تحولات سياسی تحت رهبری بورژوازی) ياری برساند تا تازه زمينه برای مبارزه طبقاتی واقعی و سرراست فراهم شود.

 

“انقلابات سياسی” نوع آذرين را شايد بتوان با”تسخير” قدرت سياسی به انجام رساند حال آنکه”انقلاب اجتماعی” را فقط با”درهم شکستن کامل ماشين بوروکراتيک و نظامی دولتی” می توان سازمان داد.

 

تئوری دولت آذرين آشکارا تمايل طبقاتی معينی را فرموله و بيان می کند.  آذرين آنچنان شيفته نقش بورژوازی بخش خصوصی (بويژه صاحبان کارگاههای کوچک) شده که با عينک ايدئولوژيک سياسی اين قشر از بورژوازی به مسئله دولت می نگرد. اگر برای طبقه کارگر تسخير ماشين کهنه دولتی نه لازم و نه امکان پذير است، برای اين قبيل اقشار بورژوازی اين”تسخير” هم لازم و هم امکان پذير است.  نهايت آرزوی اين قشر از بورژوازی تبديل”دولت سرمايه به دولت سرمايه دارها” است. يعنی دولتی که بقول آذرين در آن «شرايط يکسانی برای رقابت سرمايه ها فراهم شود و موفقيت اقتصادی هر سرمايه دار تنها بر مبنای عملکرد او در بازار رقابتی متکی باشد و نه به نزديکی او با مراکز سياسی و ايدئولوژيک قدرت دولتی يعنی آنچه در اقتصاد سياسی آکادميک اصطلاحا رانت خواری ناميده می شود.» (صفحه 156 – همان کتاب) يعنی دست يابی به همان افق و اهدافی که سالهاست نيروهای سياسی مانند جبهه ملی يا ملی - مذهبی ها برای آن تلاش می ورزند و برای محدود کردن نقش سرمايه انحصاری دولتی چک و چانه می زنند. (چک و چانه ای که تاکنون در عمل و در واقعيت از سهم خواهی بيشتر از رانت نفتی فراتر نرفته است.) اين است ماهيت سياسی - طبقاتی تئوری”گذار از دولت سرمايه به دولت سرمايه دار آذرين”.

 

دولت کميته اجرايی کل طبقه حاکمه است

 

آذرين در صفحه 140 کتابش بطور ضمنی به مارکس کنايه می زند که فرصت نيافت تئوری دولت خود را به شکل مستقل و مبسوط تدوين کند. (8) هدف او  از طرح اين انتقاد بی پايه برای آنست که مکانيزم”جديد”ی از رابطه ميان بورژوازی و دولت ارائه دهد.

 

از نظر آذرين بورژوازی ايران صد سال است که به دليل ضعف های تاريخی اش نتوانسته  دولت خود را تشکيل دهد؛ در انقلاب مشروطه ضعيفتر از آن بود که مدعی قدرت سياسی شود؛ در دوران رضا شاه به ديکتاتوری بر طبقه خود رضايت داد تا”دولت سرمايه” شکل بگيرد. در دوره 1332 – 1320 هم بورژوازی از نظرعينی وزنی نداشت که تشکيل دولت خود را مطالبه کند. اصلاحات ارضی محمد رضا شاه بار ديگر بورژوازی ايران را عملا به ضرورت عينی دولت سرمايه  از نظر پيشبرد برنامه های اقتصادی قانع کرد و باعث ارتقا کمی و کيفی اين طبقه شد. اما ريخت و پاش های دربار  و رانت خواری سياسی آن موجب نارضايتی اين طبقه شد و از نظر عينی تبديل”دولت سرمايه” به”دولت سرمايه دارها” در دستور کار بورژوازی در انقلاب 57 قرار گرفت. ولی بورژوازی به خاطر گيجی اش نتوانست از فرصت استفاده کند و دوباره تن به دولت سرمايه جمهوری اسلامی داد. اما با فرارسيدن”دوم خرداد” فصل نوينی آغاز شد و نشان داده شد که هيچگاه بورژوازی ايران به اندازه امروز برای تبديل دولت سرمايه به دولت سرمايه دار خودآگاه و مهيا نبوده است. (رجوع شود به صفحات  160 – 150 ، همان کتاب) در ذهن آذرين، همه راه ها دوباره به رم (يعنی”دوم خرداد”) ختم می شود.

 

آذرين نهايت تلاش خود را می کند تا تضاد ميان”دولت سرمايه با دولت سرمايه دارها” را توضيح دهد. اما اين کوه”تئوريک” حتی موش هم نمی زايد. غير از اينکه «در دولت سرمايه دارها همه اقشار بورژوازی علی الاصول به قدرت سياسی دسترسی دارند  و بسته به ميزان وزنشان در دولت در تعيين سياستهای آن دخيل اند ....از نظر سياسی واضح است که بخشهای مختلف بورژوازی از طريق نمايندگان سياسی خود يعنی احزاب مختلف يا جناح های مختلف  يک حزب در قدرت دولتی سهيم می شوند.» (صفحه 149 – همان کتاب) يعنی اينکه در دولت سرمايه دارها ميزان سهم بخشهای مختلف بورژوازی (بر مبنای وزن و جايگاهشان) عادلانه رعايت می شود. امری که از نظر وی ابدا برای  طبقه کارگر علی السويه نيست. چرا که «نه فقط ويژگی هايی به وضعيت اداری و اقتصادی متناظر با هر دولت می دهد بلکه کلا شرايط ويژه ای برای مبارزه طبقاتی ايجاد می کند.» (صفحه 147 – همان کتاب) همه اين تئوری بافی برای اين است که طبقه کارگر قانع شود که چرا بايد چشم اميد به طرح تبديل دولت سرمايه به دولت سرمايه دارها ببندد و در اين راه به بورژوازی کمک کند و مشخصا طرح برنامه رفرم اقتصادی آذرين (يعنی مبارزه برای تبديل کارگاههای کوچک سرمايه داری به کارگاه های بزرگ سرمايه داری) را دنبال کند.  طرحی بی مسمائی که با”نپ” نيز مقايسه می شود.  (نپ يا”سياست اقتصادی نوين” که لنين پس از کسب قدرت سياسی از طريق انقلاب 1917 و جنگ داخلی پس از آن برای احيای اقتصادی شوروی سوسياليستی ارائه داد).  از اهداف سياسی که بگذريم از نظر تئوريک نيز فرضيه های  آذرين نه پايه و اساسی در واقعيت دارد نه ربطی به تئوری مارکسيستی دولت.

 

فرضيه  آذرين متکی بر نفی موجوديت اصلی ترين  بخش بورژوازی ايران – يعنی بورژوازی بزرگ بوروکرات/کمپرادور  – بنا شده است. اين بورژوازی دقيقا به خاطر”وزنش” نقش تعيين کننده در سياست، اقتصاد و ايدئولوژی کشور دارد. اين بخش از بورژوازی کنترل دولت را در درست دارد و به قول  مانيفست کمونيست آنرا به مثابه نهادی”برای اداره امور مشترک طبقه حاکم” می چرخاند. اين دولت نه تنها کميته اجرائی کل طبقه سرمايه دار در ايران و مجری منافع کلی اين طبقه در ايران است بلکه هيئت اجرائی سرمايه داری جهانی در ايران نيز می باشد (عليرغم کشمکش ها و برخوردهائی که تا کنون با قدرت های امپرياليستی داشته و دارد). در تصوير دلبخواهی که آذرين از سير تحول بورژوازی ايران و دولت ايران می دهد اين بخش از بورژوازی (يعنی بورژوازی بزرگ) با يک چرخش قلم حذف می شود و موقعيت  بورژوازی متوسط، ملاک تحولات دولت در ايران قرار می گيرد.

 

آذرين حتی از واقع بينی بسياری از آکادميسين های غير مارکسيست هم برخوردار نيست که  شکل گيری دولت و طبقه بورژوازی در ايران و  فراز و فرودهای آن را در ارتباط با درآمدهای نفتی (از نظر حزب ما به عنوان شکلی از صدور  سرمايه امپرياليستی به ايران) (9) مورد تجزيه و تحليل قرار داده اند.

  

مضاف بر اين، تفکيک دولت سرمايه از دولت سرمايه دارها نشانه عدم درک صحيح از قوانين حاکم بر سرمايه داری و شکل گيری دولت در عصر بورژوائی و رابطه سرمايه داران با دولت است. نظامهای طبقاتی مبتنی بر ستم و استثمار، هيچ گاه از طبقه حاکمه يک دستی برخوردار نبوده اند؛ اين طبقات حاکمه همواره به بلوکها و جناح هائی با منافع اقتصادی متضاد يا برنامه های سياسی متفاوت تقسيم شده اند که گاه روابط شان تا حد تخاصم نيز گرويده است. اين امر در نظام سرمايه داری، کيفيتا بيش از نظامهای فئودالی تشديد يافته است. زيرا، توليد سرمايه داری بر مبنای قانون آنارشی و بر بستر رقابت سرمايه های گوناگون سازمان می يابد. هر چند وجود احزاب سياسی رقيب به طور مکانيکی و يک به يک منطبق بر بلوکهای مختلف سرمايه نيست؛ اما در نهايت انعکاسی از اين آنارشی می باشد. به همين دليل يکی از وظايف هميشگی دولت بورژوائی ميانجی گری، ايجاد سازش و حل و فصل منازعات و ستيزهای درون طبقه حاکم ( و نه ميان حاکمان و محکومان) است.

 

اينکه دولت بورژوائی نقش ميانجی گری را بين بخش های مختلف سرمايه داری بازی می کند به معنای آن نيست که نهادهای دولتی”بيطرفانه” رفتار می کنند و اگر”بيطرفانه” رفتار نکنند بايد نتيجه بگيريم که پس”دولت سرمايه دارها” نيست. در ميان سرمايه داران نيز سلسله مراتبی از قدرت اقتصادی و قدرت سياسی وجود دارد.

مارکس به درستی سرمايه داری را انجمن اخوت دزدان ناميد. از نظر درونی سرمايه داری همچون يک لانه مار است که سرمايه داران مختلف مدام در حال نيش زدن يکديگرند. به  دليل همين خصومت ها وعداوت های پايان ناپذير است که هيچ سرمايه داری نمی تواند به عنوان وصی کل طبقه طرف اعتماد ديگران قرار گيرد. به ويژه در اوقات بحرانی، بر سر اين که  منافع کدام قشر سرمايه داران از اولويت برخوردار است و منافع کدام قشر از انان بايد فدا شود، درگيری ها حاد می شود. اما تغييری در اين واقعيت نمی دهد که اين دولت سرمايه داران است. اينجاست که نقش دولت به عنوان يک نهاد سياسی (مستقل از اينکه چه مناسباتی با بخشهای مختلف بورژوازی دارد) برجسته می شود. اين نقش  در عصر امپرياليسم  و سلطه سرمايه داری انحصاری بر جهان برجسته تر شده است؛ عملکردهای گسترده دولت در ارتباط با پروسه انباشت سرمايه نقشی تعيين کننده به خود گرفته است.

 

پس، يکی از وظايف دولت بورژوائی (بر پايه ی تضمين توليد گسترده ی روابط اقتصادی و اجتماعی سرمايه داری و سرکوبی توده ها)  حل و فصل اختلافات درونی بورژوازی است.

وانگهی همواره بين دولت بورژوائی که منافع کل طبقه را برآورده می کند با منافع قسمی اين يا آن بخش از بورژوازی (در سطح ملی و منطقه ای، يا رشته های مختلف صنعتی و مالی، يا درون يک رشته توليدی تا صنايع سبک و سنگين تا ميان توليد کنندگان کالاهای مصرفی و توليدی، تا توليدکنندگان برای صادرات با توليدکنندگان برای مصرف داخل و غيره)  ناسازگاری هايی موجود است. (10) حل اين ناسازگاريهاست که بر ضرورت ايجاد يک”کميته اجرائی مشترک” می افزايد.

 

تئوری”بافت طبقاتی” و استفاده از يک متد التقاطی

 

يکی ديگر از پايه های استدلال آذرين، تئوری”بافت طبقاتی” است. يعنی «توضيح ماهيت دولت بر حسب تعلق طبقاتی سياستمداران و بوروکراسی بزرگ دولتی.» (صفحه 141 – همان کتاب) البته  آذرين به ظاهر انتقاداتی به اين تئوری دارد. از نظر او «اين متد نادرست نيست اما ناکافی است» و تاکيد می کند که، «تبيين بر مبنای”بافت طبقاتی” نقاط مثبت فراوانی دارد و بسياری از واقعيات سياسی جامعه مدرن سرمايه داری را بخوبی توضيح می دهد. اما به مثابه يک تئوری جامع دولت سرمايه داری ضعف های جدی دارد.» (صفحات 142- 141 ، همان کتاب)

 

از حق که نگذريم  آذرين در اين بخش از کتاب خود تلاش شگرفی به خرج می دهد که سوراخ و سنبه های تئوری”بافت طبقاتی” را پر کند. تا بتواند بالاخره با استفاده از اين تئوری به اين نتيجه نهائی برسد که : «بخش مهمی از بورژوازی ايران امروز نه آن ها هستند که در زمان شاه اين طبقه را تشکيل می دادند و نه فرزندان آن ها. بخش مهمی از بورژوازی ايران در دو دهه اخير و بخصوص در دهه اخير شکل گرفته است و از لحاظ اقتصادی محصول اصلاحات ارضی و برنامه های دولتی صنعتی کردن نيست. تغيير بافت بورژوازی ايران تاثيرات مهم سياسی و اجتماعی دارد  ... اين بورژوازی جديد بر خلاف بورژوازی زمان شاه، هيچ دوره ای را بياد ندارد که عملکرد اقتصادی دولت ضامن حيات اقتصادی او بوده باشد؛ برعکس برای اين بخش از بورژوازی عملکرد دولت همواره به شکل محدوديتی بر امکان کسب و کار او ظاهر شده است.» (ص 158 ، همان کتاب)

حقيقتا پيگيری  آذرين ستايش انگيز است! او از هر تئوری استفاده می کند تا دوباره به اصل مطلب بازگردد و در برائت از موکل بورژوايش  سخن بگويد. بورژوائی که «خيری از عملکرد اقتصادی دولت نديده غير ازاينکه همواره برای کسب و کارش مانع ايجاد شده است.»

 

قبل از اينکه به جوانب مختلف اين بحث بپردازيم لازمست اشاره ای به متد  آذرين نيز داشته باشيم. متد او متدی التقاطی است که درست و غلط را با هم ترکيب می کند. اين نوع اپورتونيسم بدترين نوع اپورتونيسم است. آذرين فراموش نمی کند از تئوری های مارکسيستی برای موثر کردن خط اپورتونيستی اش به عاريه بگيرد. مثلا می گويد: «در جامعه سرمايه داری در هر حال ماهيت طبقاتی دولت را بدوا ساختار اقتصادی جامعه تعيين می کند ... حتی وقتی که بافت آن بورژوائی نباشد و افراد صاحب منصب دولتی به طبقاتی غير از طبقه سرمايه دار تعلق داشته باشند.» (ص 145- همان کتاب، متن داخل پرانتز از ماست)

 

نکته فوق با بيانی دقيقتر، صحيحتر، براتر و واضح تر در برنامه حزب ما اين گونه بيان شده است: «ماهيت دولت با خاستگاه طبقاتی رهبران و کارکنان آن تعيين نمی شود.» (11) اين نکته تئوريک مارکسيستی عمدتا با بررسی ماهيت دولت در شوروی رويزيونيستی (توسط کمونيستهای چينی) طرح و برجسته شد و تجربه به قدرت رسيدن جمهوری اسلامی (و منشا طبقاتی غير بورژوائی اکثر گردانندگانش) هم بر آن مهر تائيدی دوباره زد. اين نکته تئوريک جهت اصلی رابطه ی ماهيت دولت و منشا طبقاتی کارکنانش است. يعنی، تئوری بافت طبقاتی نقشی در تعيين ماهيت دولت ندارد و نمی تواند مبنای رجوع مارکسيستها باشد. در فاصله ی سال 58 تا 59 در اتحاديه کمونيست های ايران نيز يک خط اپورتونيستی راست سربلند کرد که ماهيت طبقاتی دولت جمهوری اسلامی را (از جمله) با رجوع دادن به”بافت طبقاتی” روسا و پادوهای اين رژيم، بخصوص خمينی و اطرافيانش، در پرده ی ابهام می افکند. (اين خط در جزوه”با سلاح نقد” – از انتشارات  اتحاديه کمونيست های ايران- سربداران، بررسی و نقد شده است)

 

آذرين می خواهد بر مبنای اينکه چون اين تئوری مورد قبول”علوم سياسی غير مارکسيستی” هست، ما را نيز به قبول آن وادارد. به همين دليل به بازی الاکلنگ رو می آورد.”از يکسو” اين تئوری کاربرد دارد،”از سوئی” ديگر ندارد؛”از يک سو” مهم است،”از سوی ديگر” مهم نيست. يا به زبان خودش اين تئوری”نادرست نيست ولی کافی نيست”؛”مثبت است اما نقاط ضعفی هم دارد”. زمانی بافت طبقاتی دولت مهم است زمانی ديگر مهم نيست. به اين کار می گويند ايجاد التقاط برای جا انداختن يک خط اپورتونيستی راست.

 

هنر تئوری بافی آذرين در اين است که با استفاده از انواع و اقسام تئوريهای رايج (و عمدتا سوسيال دمکراتيک)  رضايت خاطر کاذبی برای خود و پيروانش فراهم آورد.  لنين زمانی رفتار تئوريک بوخارين را مورد نقد قرار داد و گفت وی با استفاده از کلماتی چون:”از يکسو” و”از سوی ديگر” به اکلکتيسم (التقاط گرايی) دامن می زند. (12) لنين اکلکتيسم را اينگونه افشا کرد: «اکلکتيسم جايگزين ديالکتيک می شود: در مطبوعات رسمی سوسيال دمکراتيک زمان ما، اين عادی ترين و شايع ترين پديده ای است که در مورد مارکسيسم مشاهده می شود. يک چنين جايگزين نمودنی البته تازگی ندارد و حتی در فلسفه کلاسيک يونان هم ديده شده است. وقتی بخواهند اپورتونيسم را بنام مارکسيسم جا بزنند بهترين راه برای فريب توده ها اينستکه اکلکتيسم به عنوان ديالکتيک وانمود شود. زيرا به اين طريق رضايت خاطر کاذبی فراهم می شود و گوئی همه اطراف و جوانب پروسه، همه تمايلات تکامل، همه تاثيرات متضاد و غيره ملحوظ گشته است و حال آنکه اين شيوه هيچگونه نظريه انقلابی و جامعی برای پروسه تکامل اجتماعی بدست نمی دهد.» (13)

 

آذرين به شيوه يک بام و دو هوا به نظريه ی”بافت طبقاتی” برخورد می کند. آنجائی که می خواهد”دولت سرمايه” را توضيح دهد اين نظريه کارکرد ندارد اما زمانی که”دولت سرمايه دارها” را می خواهد برجسته کند، نظريه بافت طبقاتی مبنای تحليل از دولت قرار می گيرد.

 

مشکل آذرين برخورد”ابزاری” به تئوريها و دانش توليد شده در زمينه های مختلف است؛ مسئله او استفاده از دانش برای کشف حقيقت نبوده و نيست بلکه استفاده از تئوريهای رايج در”علوم غير مارکسيستی” برای اثبات نظريه ايست که از پيش در ذهن ترسيم کرده است. هر کدام، به هر درجه که به درد وی بخورد، درست قلمداد می شود. او  به مارکسيسم نيز برخورد ابزار گرايانه دارد. به ديده ی او مارکسيسم يک”جعبه ابزار” است و «برتری (يا موضوعيت) سيستم نظری مارکسيسم اساسا از اين راه ممکن می شود که بتوان کارائی اين”جعبه ابزار” را در عمل نشان داد.» (صفحه 16 – همان کتاب) يعنی اگر زمانی به هر دليلی اين جعبه ابزار نتوانست گرهی از کار آذرين بگشايد”موضوعيت” خود را نزد ايشان از دست می دهد و اگر گرهی از کار بگشايد مساوی با حقيقت می شود. اين يک برخورد پوزيتويستی به علم و برخورد پراگماتيستی به حقيقت است.

 

نخست، کارائی داشتن نشانه حقيقی و صحيح بودن يک نظريه نيست.  بشر در طول تاريخ به نظريه هائی که کاملا غلط بودند، اما از نظر اجتماعی يا اقتصادی کارآئی داشتند، به عنوان تئوری های معتبر و صحيح، می نگريست. بطور مثال نظريه نجوم زمين- محور بطليموسی که نظريه ای کاملا غلط است اما از آنجا که با نظم موجود زمان خود سازگار بود و هم اينکه در کشتی رانی کارساز بود، به مدت 1500 سال دوام يافت. (14)

 

 دوم، از نقطه نظر مارکسيستی، تئوری، تجريد قوانين حاکم بر پديده ها و پروسه ها است. به عبارت ديگر، منعکس کننده ی حقيقت پديده ها و پروسه هاست. علاوه بر اين، تئوری جلوتر از زندگی حرکت می کند و به اين جهت قادر است وضع موجود را تغيير دهد. افزون بر اين، هيچ تئوری علمی، ايستا نيست بلکه تکامل يابنده است و مرتبا خود، وسائل تصحيح خود را فراهم می آورد.

 

علمی بودن مارکسيسم دقيقا در اين نهفته است که پابه پای تکامل مبارزه طبقاتی و دانش بشری، تکامل يافته است و اين جهش های تکاملی با نام لنين و مائو رقم خورده است. مارکسيسم همواره توانسته از طريق بدور انداختن جوانب نادرست (يا جوانبی که اگر زمانی درست بود امروزه ديگر درست نيست) و تصحيح جوانب ناکامل و جذب جوانب نوين زندگی حقانيتش را ثابت کند.

 

بازگرديم به تئوری بافت طبقاتی. اين تئوری قادر به توضيح رابطه پيچيده ی دولت با  بخشهای مختلف بورژوازی نيست. يکی از تفاوتهای مهم بورژوازی با طبقات حاکم در نظامهای ماقبل سرمايه داری در اين است که بورژوازی برای پيشبرد استثمار خود اساسا به روابط اقتصاد کالائی و بازار متکی است. در دوران فئوداليسم، سياست بطور مستقيم و بلاواسطه با اقتصاد درهم آميخته بود و آنرا مورد حمايت قرار می داد. در نظامهای فئودالی قدرت اقتصادی و قدرت سياسی در وجود شخص فئودال همزمان متجلی می شد. دولت در مقابل توليد کننده مستقيم هم ارباب اقتصادی و هم ارباب سياسی در پيکره ای واحد بود. اما در نظام سرمايه داری وضعيت اينگونه نيست. به قول مارکس «جامعه بورژوائی تکامل يافته ترين و چند وجهی ترين سازمان تاريخی توليد است.» (15) بورژوازی به مثابه طبقه حاکم به دولتی نيازمند است که مستقل از او از فعاليتهای اقتصادی اش حمايت سياسی به عمل آورد. به همين دليل در طول تاريخ و در ميان کليه طبقات حاکم شناخته شده، طبقه بورژوا کمتر از ديگر طبقات حاکم  مستقيما مسئوليت عمليات دستگاه دولت را تقبل کرده است.  آنان اينکار را  غير مستقيم انجام می دهند. از همين رو اين وظيفه را به سياستمداران حرفه ای می سپارند. بی جهت هم نيست که بورژوازی همواره برای جذب آزموده ترين کادرها و رهبران سياسی به درون نظام دولتی خويش تلاش می کند. (به ويژه خارج از طبقه خود و گاها از ميان مخالفين خود).

 

نظام چند وجهی و تکامل يافته سرمايه داری نيازمند نوع جديدی از تقسيم کار در ميان طبقه بورژوازی برای اعمال حاکميت خويش است. اين تقسيم کاری بسيار پيچيده و تخصصی است. جامعه بورژوائی به صاحبان صنايع، سياستمداران حرفه ای، نظاميان متخصص، مديران، مهندسان، استادان، حقوقدانان، تبليغاتچی ها، مشاوران مالياتی و روزنامه نگاران و غيره همزمان نياز دارد. از درون و در تداخل با اين تقسيم کار پيچيده است که بخشهای مختلف بورژوازی منافع و اهداف خود را به پيش می برند. در اين تقسيم کار تعلق يا منشا طبقاتی کارکنان هر بخش امری علی السويه است. آنچه که تعيين کننده است مناسبات اقتصادی – اجتماعی است که دولت بر آن تکيه دارد، آن را پاسداری کرده و گسترش می دهد. نگرشها، سياستها و برنامه ريزی های کلی اقتصادی اين دولت که بطور کلی بازتابی از  مناسبات اقتصادی اجتماعی حاکم بر جامعه است، تعيين کننده ی ماهيت طبقاتی دولت است.

 

آذرين با کمک تئوری بافت طبقاتی می خواهد به کارگران بقبولاند که چرا از نظر”سرراست شدن مبارزه طبقاتی”،”دولت سرمايه داران” بهتر از”دولت سرمايه” است و کمک به تحقق اين”گذار” به نفع  کارگران است. او با بازی بين فرم و محتوی دولت، توهم را نسبت به آن دامن می زند. به قول مارکس، که بسياری از جوانب پيچيده ی دولت در عصر بورژوائی را مورد تجزيه و تحليل قرار داده بود: «ماشين حکومت نمی تواند خيلی ساده باشد. اما پيچاندن و رمز آميز کردن آن هميشه پيشه فرومايگان بوده است.» (16)  

 

بخش دوم در شماره آينده :

جمهوری اسلامي: دولت سرمايه يا دولت استثنائي؟

پيشينه تئوريک؛ نتايج سياسی

 

منابع و توضيحات:

 

1 – منظور مباحثی است که  پس از دستگيری وسيع دانشجويان چپ در آذر ماه سال گذشته در جنبش سياسی براه افتاد. شيوه هايی که”اتحاد سوسياليستی کارگری” در برخورد به معضلات جنبش دانشجوئی اتخاذ کرده و خط بشدت محافظه کارانه ای که جلو نهاده، يادآور روش و خظ  حزب توده در برخورد به سالهای قبل از انقلاب به جنبشهای توده ای و فعاليتهای انقلابی است.

 

2 – رجوع شود به نشريه حقيقت شماره های 31 (دی 1385)  و 33 (فروردين 1386) – مقالاتی به نام”تحقير آگاهی کمونيستی ؛ تقديس خودانگيختگی” و”عاقبت اکونوميسم، همکاری با سرمايه داری به جای مقابله با آن”

 

3 – بررسی جهانبينی و شيوه تفکر آذرين خود محتاج مقاله جداگانه ای است. تفکری بجامانده از انترناسيونال دوم که نقش مخربی در تکامل جنبش کمونيستی ايفا کرد. ماترياليسم مکانيکی، تدريجگرائی، تقليل گرائی اقتصادی، جبرگرائی و ناديده انگاشتن نقش فاکتور ذهنی در تکامل اوضاع عينی از مشخصه های اصلی اين تفکر است.”رئاليسم دترمنيستی” هسته مرکزی اين تفکر را تشکيل می دهد. تفکری که معتقد است پارامترهای فعاليت انقلابی توسط آنچه که موجود است تعيين می شود و اوضاع مسير از قبل تعيين شده ای را طی می کند. امکان  گسست، جهش و وقايع غير قابل انتظار و غير قابل پيش بينی جائی در اين تفکر ندارد. از نظر اين تفکر “رعايت تناسب قوا” و مخالفت با ابتکار عملهای جسورانه اوج”واقع گرائی” قلمداد می شود. اين تفکر قادر به درک اين مسئله نيست که عامل ذهنی (تا آنجائی که ريشه در پويش های مادی داشته باشد) می تواند تاثيرات کيفی و حيرت آوری بر اوضاع داشته باشد. بين عامل ذهنی و عينی ديوار چين کشيده نشده، بلکه مدام در هم تداخل کرده و به يک ديگر تبديل می شوند و يکديگر را تغيير می دهند. اين ديالکتيک در مخيله آذرين نمی گنجد و به همين دليل به مائو تسه دون (و کلا هر کسی که بخواهد در اوضاع عينی دخالتگری راديکال کند) انگ ذهنی گرائی و ايده آليسم می زند. او قادر به درک رابطه ديالکتيکی ميان عامل ذهنی و عينی نيست. اينکه چگونه عامل ذهنی می تواند به عامل عينی بدل شود و می شود. (برای مثال حاکميت ايدئولوژی اسلامی به مدت سی سال، تاثيرات مخربی بر ذهنيت کارگران و زحمتکشان و روشنفکران گذاشته است و اين خود تبديل به بخشی از صحنه ی عينی جامعه شده است که کمونيستها بايد برای آن سياست و راه کار داشته باشند.) بهمين ترتيب، تغيير در اوضاع عينی نيز موجب پيشرفت يا پسرفت عامل ذهنی شود.

 

در نزد آذرين رابطه تقدير گرايانه و دترمينيستی بين اين دو عامل موجود است. او در اوج کشمکش و جدل در مورد وقايع اخير جنبش دانشجويی چنان از  کشف”جديد” خود در اين زمينه (که در واقع از صندوقخانه انترناسيونال دوم بيرون کشيده بود) سرمست شده که باورش شد :”ايده ها تنها وقتی نيرومند هستند که زمان شان فرا رسيده باشد، و آنگاه که زمان شان فرا رسيده باشد چنان نيرومند هستند که هيچ چيز نمی تواند راه شان را سد کند.” (به نقل از نوشته ای که  در دفاع از مقاله تريبون مارکسيسم تحت عنوان”روزگار سپری شده چپ کاغذی” نگاشته است.)

 

صد رحمت به”مارکسيست داروين گرائی” چون کائوئسکی که با اين قاطعيت فکر نمی کرد چيزی نمی تواند سد راه تکامل پديده ها (آن هم قدرت گيری ايده ها) گردد و تا اين حد فکر نمی کرد که تکامل يعنی اينکه پديده ها سرنوشت از پيش تعيين شده ای دارند. اين تفکر بيشتر شانه به شانه طرفداران ظهور امام زمان می سايد که معتقدندهيچ چيز نمی تواند مانع ظهورش گردد. اينکه کی زمان ايده های  آذرين فرا رسد و ايشان کی ظهور کنند، مشخص نيست. ايشان يکبار پس از فروپاشی شرق آنقدر در زمينه پايه اجتماعی”کمونيسم کارگری” لاف و گزاف زد که مجبور شد به مدت چند سال خانه نشين شود و غيبت صغرا سازمان دهد. شايد هواداران ايشان بايد منتظرغيبت کبرايش نيز  باشند تا مقدمات ظهورش فراهم شود.

 

4 – باب آواکيان رهبر حزب کمونيست انقلابی آمريکا سالها پيش اين معضل را در مقاله ای به نام”فعاليت انقلابی در شرايط غير انقلابی” مورد بحث قرار داد. بايد توجه داشت آنچه که آذرين مد نظر دارد انجام فعاليت انقلابی در شرايط غير انقلابی نيست. پاسخی که او در کتابش می دهد پاسخی کاملا رفرميستی است که بارها توسط جريانات مشابه او به چنين شرايطی داده شده است. از اين زاويه او کشف جديدی صورت نداده و همان تئوريهای کهنه را (بعضا در قالبی جديد) ارائه می کند. 

5 -  آذرين قادر به درک اين مسئله نيست که  پراکندگی نيروی کار در کارگاههای کوچک از کليت ساختار اقتصادی اجتماعی و مدلهای رشدی که سرمايه داری جهانی و مراکز رهنمود  دهنده اش به ايران تحميل کرده، جدا نيست.

 6 -”در انتظار گودو”، نام نمايشنامه ای است از ساموئل بکت (نويسنده ايرلندی که به زبان فرانسه نير می نوشت) که در آن دو شخصيت اصلی داستان در انتظار فردی به نام گودو هستند که هيچگاه نخواهد رسيد.”در انتظار گودو” سمبل اميدهای واهی، انتظار بيهوده، پوچ و بی نتيجه است.

7 - تقليل گرائی اقتصادی، يعنی تقليل همه مولفه های تکامل اجتماع به اقتصاد که يکی از مشخصه های اصلی تفکر آذرين است. در ادامه اين مقاله به جوانب بيشتری از اين تفکر در ارتباط  با تئوری دولت خواهيم پرداخت. اما قابل تاکيد است که رفرمهای پيشنهادی او مبنی بر تبديل کارگاههای کوچک به بزرگ ادامه همين تفکر است که در جنبش کمونيستی به تئوری رويزيونيستی”رشد نيروهای مولده” مشهور شده است. بر مبنای اين تئوری  تا زمانی که نيروهای مولده (بويژه در کشورهای تحت سلطه) رشد نکند برقراری سوسياليسم غير ممکن است.

وجه ديگر اين تقليل گرائی اقتصادی، کم بهايی به ديگر روابط اجتماعی مشخصا روبنای سياسی ايدئولوژيک جامعه است. برای مثال رابطه اجتماعی ميان زن و مرد و ستم نهادينه بر زنان جامعه را نمی توان صرفا بر مبنای  فاکتورهای اقتصادی و استثمار اقتصادی توضيح داد. برخورد به خط و عملکرد عقب مانده و مردسالارانه اين جريان فکری در رابطه با مسئله زنان خود حديث ديگری است. باشد تا وقتی ديگر.

8- چنين اظهاريه ای يک دروغ آشکار است و بيان فقدان ذره ای صداقت آکادميک نزد آقای آذرين. تئوری دولت جايگاه برجسته و تعيين کننده ای در آثار مارکس و انگلس دارد. از آنان آثار”مبسوط و مستقلی” در اين زمينه بر جای مانده است. که مشهورترين و تخصصی ترين آنها”منشا خانواده، مالکيت خصوصی و دولت” است که انگلس آنرا عمدتا بر پايه يادداشت های مارکس  نگاشت. کتابهای ديگری چون”مبارزه طبقاتی در فرانسه”،”هجدهم برومر لوئی بناپارت”،”جنگ داخلی در فرانسه” و”نقد برنامه گوتا”  از درخشان ترين آثار مارکسيستی در اين زمينه است. اما از مارکس و انگلس آثار فراوانی ديگری نيز در اين زمينه موجود است.  برای آشنائی با نظرات مارکس و انگلس ما خوانندگان را به جلد اول کتاب”هال دريپر” مارکسيست امريکائی به نام”نظريه انقلاب مارکس (دولت و بوروکراسی)” ارجاع می دهيم. مطالعه اين اثر که به فارسی نيز ترجمه شده، مفيد است. اين کتاب که بر مبنای مطالعه همه آثار و نامه های مارکس و انگلس نگاشته شده است در واقع گاه شمار تئوری های مارکس و انگلس در مورد دولت است. اين کتاب نشان می دهد آنان چه تجربه شخصی را از سر گذراندند، چه مطالعه عظميی  را در اين مورد سازمان دادند، و چه آثار گسترده ای از خود در نقد و بررسی تئوريهای هگل و تحليل از اشکال گوناگون دولت از مدل بناپارت تا دولت در جوامع پيشا سرمايه داری، تا دولت در روسيه تزاری تا دولت مستعمراتی در هند و چاد و ... از خود بجای گذاشته اند. 

مطالعه کتاب”هال دريپر” نشان می دهد که چقدر اظهاريه آقای آذرين غير مسئولانه است. اما ما فکر نمی کنيم که اگر  مارکس”نظريه دولت خود” را می نوشت تاثيری در نظرات امروزی آذرين داشت. مگر لنين”دولت و انقلاب” را ننوشت. به عنوان”مبسوط ترين و مستقل ترين” اثر مارکسيستی که هنوز نظيری برای آن پيدا نشده است. کتابی که بدون آن انقلاب اکتبری در کار نبود. درست است که اين کتاب زمانی که نگاشته شد پخش نشد اما بدون روشنائی لنين بر سر مسئله دولت و ارائه سنتز نوين در اين زمينه برپايه جمع بست تاريخی از کمون پاريس و رجوع به آموزه های مارکس و انگلس مبنی ضرورت درهم شکستن کامل ماشين دولتی، قيام اکتبری  در کار نبود. بينش سوسيال دمکراتيک آذرين اجازه نمی دهد که به”دولت و انقلاب” لنين  نزديک شود.

البته فهرست انحلال، نفی و ناديده انگاشتن ديگر آثار مارکسيستی در مورد دولت توسط آذرين می تواند همچنان ادامه يابد. منجمله نفی خدمات مائوتسه دون و کمونيستهای چينی در زمينه تببين دولت در کشورهای تحت سلطه و تفاوت ميان سيستم حکومتی و سيستم دولتي؛ و مهمتر از همه تحليل از ماهيت سرمايه دارانه ی دولت در شوروی پس از احيای سرمايه داری در آن کشور. درک عميق مائو از سرمايه داری و دولت وی را قادر ساخت تا جوهر سرمايه دارانه دولت شوروی را با وجود آنکه سرمايه دارانی از نوع غرب در آن کشور وجود نداشت ببيند و آن را تحليل کند. مائو بر پايه نقد شوروی و تجربه سوسياليسم در خود چين، ماهيت متناقض دولت سوسياليستی را تحليل کرد و در مورد خطرات احيای سرمايه داری در کشور سوسياليستی هشدار داد.

9 – برای بحث بيشتر در اين زمينه رجوع شود به  برنامه حزب کمونيست ايران (مارکسيست – لنينيست – مائوئيست) – اين برنامه در تارنمای سربداران قابل دسترس است.  www.sarbedaran.org  

10– به عبارتی ديگر همواره ميان آينده نگری و دوربينی دولت بورژوائی (يا به عبارت صحيح تر دولتمردان بورژوا) با طبقه سرمايه دار که به لحاظ فردی درباره  منافع طبقاتی خود کوته بين بوده و دنبال سود آنی اند، تضاد واقعی موجود است.

11 – رجوع شود به منبع شماره 9 

12 – رجوع شود به مقاله لنين به نام”يکبار ديگر در مورد مسئله اتحاديه ها، اوضاع جاری و اشتباهات ترتسکی و بوخارين”

13- دولت و انقلاب – لنين صفحه 524 منتخب آثار به فارسی

14-  برای مثال می توان از نظريه نجوم بطليموسی (Ptolemy) که زمين را مرکز عالم تصور می کرد و محاسبات را بر همين پايه انجام می داد، نام برد.  اين تئوری به مدت 1500 سال معتبر شناخته می شد و با موفقيت در جهت گيری کشتی ها به کار برده می شد. در همان زمان که يونانيان اين نظريه را تبيين کردند نظريه ی ديگری که صحيح بود نيز موجود بود: نظريه ای که خورشيد را مرکز قرار می داد و می گفت سياره های ديگر به دور آن می گردند. همه می دانيم که اين نظريه صحيح بود و نه نظريه زمين- محور بطليموسی. در آن زمان برای اثبات درستی يکی يا ديگری شواهد تجربی در دست نبود. صرفا بر پايه نتايج فلسفی متفاوتی که هر يک از اين دو نظريه برای نظم اجتماعی موجود داشتند، نظريه غلط بطليموسی مورد قبول واقع شد.  طی تاريخ طرفداران نظريه بطليموسی سعی کردند نواقص آنرا برطرف کنند و مرتبا دايره های جديدی به آن اضافه می کردند. آذرين همين روش را در فصل های کتاب خود پی گرفته است و برای سرپا نگاه داشتن يک نظريه بی اساس مرتبا  به آن تبصره  و کاتگوری می افزايد. درست همانطور که بطليموسی های بيچاره مرتبا دايره ای به دايره های قبلی سيستم نظری خود اضافه می کردند تا نواقصش را بپوشانند. بالاخره نظريه غلط بطليموسی  در اثر تکامل علم و دانش کاملا از هم فروپاشيد. يک دليل مهم زنده ماندن طولانی مدت اين تئوری پراگماتيسم بود. زيرا اين نظريه برای تعيين جهت گيری کشتی ها کارآئی داشت و با وجود اينکه غلط است هنوز به کار گرفته می شود زيرا تا حدی”کارساز” است. همين مسئله را حتا در مورد فيزيک نيوتن می توان گفت. با وجود آنکه تئوری های فيزيک پيشرفت کرد و نقصان فيزيک نيوتن ثابت شد اما به دلايل اجتماعی (مانند حاکم بودند طرز تفکر مکانيکی) و به اين دليل پراگماتيستی که فيزيک نيوتن”مفيد” است و حتا در سفرهای فضائی کارکرد دارد، هنوز نفوذ خود را حفظ کرده است.

15- مارکس، گروندريسه – نقل شده در صفحه 582 کتاب”نظريه انقلاب مارکس – جلد اول دولت و بوروکراسی” اثر هال دريپر، ترجمه حسن شمس آوری، تهران، نشر مرکز، 1382

16 - مقاله ای از مارکس به نام”درباره قانون اساسی فرانسه” 1851-  نقل شده در صفحه 352  کتاب هال دريپر.¡