در باره امپراتوری:کمونيسم انقلابی يا «کمونيسم» بدون انقلاب

 

نقد نظرات تونی نگری و ميشل هاردت- بخش 4

 

بخش اول، دوم و سوم اين مقاله را که در نقد نظريات تونی نگری و ميشل هاردت نگاشته شده است در شماره های پيشين حقيقت خوانديد. در اينجا بخش 4 را می خوانيد. مقاله در تماميت خود در تارنمای سربداران موجود است. جهت يادآوری خلاصه ای از نکات بخش های قبل را در زير  می آوريم. اين نقد به شکل نقد سه کتاب نوشته شده است:

 

1- امپراتوری (empire) نوشته ميشل هاردت و آنتونيو نگری

2- توده انبوه (multitude) نوشته ميشل هاردت و آنتونيو نگری

3- جدل در باره امپراتوری (debating empire) ويرايش گوپال بالاکريشنا

 

بخش های اول، دوم  و سوم به اختصار:

 

تز اصلی کتاب امپراتوری اين است که سرمايه داری وارد عصر نوينی شده است که ماورای امپرياليسم است. پس، تحليلی که لنين از عصر امپرياليسم کرد، ديگر کارکرد ندارد. به ويژه از اهميت نقش دولت- ملت ها به غايت کاسته شده است. نويسندگان بحث می کنند که نظام کنونی امپرياليستی،  مرکز يا مراکزی ندارد. نظامی است که امروز تمام جهان را "يکدست" در بر می گيرد و تمام تمايزات را به اين ترتيب تحليل می برد.

بخش دوم تحت عنوان سرمايه داری چيست و چه نيروئی امپرياليسم را به جلو می راند، گفت: نگری و هاردت از درک پايه های مادی سرمايه داری قاصرند. عليرغم تفاوت های کماکان مهم ميان کشورها و مناطق مختلف جهان، يک نظام امپرياليستی جهانی موجود است که در واقع سرمايه داری است و با وجود تغييرات عظيم جهان، هنوز قوانين اساسی کشف شده توسط مارکس و انگلس بر آن حاکم است. دستاورد لنين اين بود که عصر سرمايه دای را با اتکاء به قوانينی که مارکس کشف کرده بود تحليل کرد. دليلش هم وفاداری دگماتيک لنين به مارکس نبود، بلکه اين بود که اين قوانين کماکان و اساسا بر حرکت و تکامل جامعه سرمايه داری حاکمند.

 

بخش دوم توضيح داد که: اجبار دائم و بی وقفه در به حداکثر رساندن سود، سرمايه را وادار به استثمار هر چه گسترده تر و همه جانبه تر نيروی کار (پرولتاريا) و تغيير دائمی تمام روند توليدی و اجتماعی کردن آن در مقياس عظيم، می کند. اين کارکرد نظام سرمايه داری،  پرولتاريا را به مقاومت بر می انگيزد و پايه های مادی انقلاب را بوجود می آورد. اين روند بنيادين، هميشه پيچيده و چند وجهی بوده است و در قرن بيست و يکم پيچيده تر از سابق شده است.

 

بخش سوم تحت عنوان "رهائی ملی و دولت" گفت: سرمايه داری جهانی بايد مستمرا بازارهايش را بسط داده و هر چه بيشتر کار انسان را تبديل به نيروی کار کند (که شکل خاصی از کالای خريدنی و فروشی است). اما سرمايه داری اين کار را موزون و برابر انجام نمی دهد. سرمايه می تواند از ويژگی های عقب مانده جوامع ما قبل سرمايه داری استفاده کند و آنها را ادغام و تقويت کند و در همان حال به استثمار گسترده و عميق بازارهايش ادامه دهد -- کاری که می کند. امپرياليسم به يک معنا، تبديل به عامل درونی  کشورهای تحت سلطه می شود. واقعيت درهم تنيدهء جهان اغلب توسط کسانی که امپرياليسم را صرفا يک نيروی خارجی  سد کننده ی رشد داخلی می بينند، نفی می شود. در واقع سرمايه تاثيرات متناقض مفرط بر روی کشورهای تحت نفوذ خود دارد – سرمايه می تواند و مجبور است آنان را در مدارهای کلی توليد و توزيع جهانی ادغام کند؛ امپرياليسم با کشيدن مناطق گسترده تری بدرون پويش ِ گسترش ياب يا بمير، رشد و توسعه را در اين کشورها نيز دامن می زند. اما در عين حال که اين رشد و توسعه صورت می گيرد، "شکاف" ميان کشورهای تحت سلطه و سلطه گر هم بيشتر می شود. در جهانی که تحت سلطه امپرياليسم است، هر کشور يا گروهی از کشورها که انقلاب کنند الزاما بايد دست به مبارزهء دشوارِ "گسستن" کردن کشور از نظام جهانی امپرياليسم بزنند. اين به چند دليل ضروری است: کشورهای تحت سلطه از تکامل باز نگاه داشته شده اند؛ رشدشان تحريف شده و در درون يک نقش (تبعی) معين که به هر يک در نظام جهانی امپرياليستی داده شده، جهت يافته اند. رهائی مردم الزام آور می کند که اين شکل از انقياد ملی بطرز قاطعی ريشه کن شود. به اين معنا، رهائی ملی منطبق بر منافع اکثريت توده ها در کشورهای تحت سلطه می باشد. بعلاوه، اگر کشوری وابسته به مراحم قدرتهای امپرياليستی و نهادهای ماورای ملی آنها مانند صندوق بين المللی پول و بانک جهانی باشد، نمی تواند ضروريات کمک به انقلاب جهانی را متحقق کند. کافی است نگاه کنيم و ببينيم که چگونه کشورهای امپرياليستی حتا با رژيم های ارتجاعی که به دلايلی از برنامه های امپرياليستهای مسلط سرباز زده اند، با قلدری رفتار کرده و سرنگونشان کرده اند. در مورد کشورهای امپرياليستی نيز، يک انقلاب سوسياليستی اصيل مجبور است اين کشورها را از بقيه "منفصل" کند زيرا اولا، اگر کشورهای سوسياليستی چنين نکنند نمی توانند در مقابل خرابکاری ها و حملات دول امپرياليستی ديگر مقاومت کنند و ثانيا، اصلا تصورش را هم نمی توان کرد که می توان يک کشور سوسياليستی اصيل را بر پايه ی ستم و استثمار ملل ديگر ساخت. پروسه انقلاب جهانی نمی تواند محدود به انقلاب در جهان سوم باشد و پرولتاريا و توده های تحت ستم در مراکز امپرياليستی،  در بهترين حالت، به حاميان منفعل يک روند انقلابی که خود نسبت به آن بيگانه اند تبديل شوند. چنين چيزی ممکن نيست و يک ديدگاه رهائی بخش هم نمی باشد. بايد بر ابعاد حقيقتا بين المللي مبارزه برای کمونيسم جهانی و نقش حياتی اين مبارزه در هر دو نوع کشورهای تحت سلطه و امپرياليستی،  تاکيد نمود. اما اين نبايد منجر به تحريف شده و امکان يک راهگشائی انقلابی در يک يا گروهی از کشورها انکار شود. راهگشائی انقلابی در يک يا گروهی از کشورها، خود به مثابه فراخوانی برای مبارزهء انقلابی در هر دو نوع کشورهای تحت سلطه و امپرياليستی خواهد بود. اگر قرار است انقلاب کنيم به احتمال قوی در ابتدا در يک يا چند کشور صورت خواهد گرفت. و هر جا انقلاب پرولتری به پيروزی رسد، بطور اجتناب ناپذيری با دشمنی  آن بخش ِ جهان که هنوز تحت سلطه نظام کهنه ی استثمار است، روبرو خواهد شد.

 

بخش چهارم:

مسئله دهقانی و ارضی کماکان مهم اند

 

نگری و هاردت در کتاب توده ی انبوه به مسئله تغييراتی که سرمايه داری در جهان سوم در زمينه کشاورزی سبب شده می پردازند. عنوان درشت بحث، "گرگ و ميش دنيای دهقانان" است که شمه ای از تز اصلی شان است: دهقانان محو شده اند. تعريفشان از دهقان اين است: «کسی است که روی زمين خود کار می کند، اساسا برای مصرف شخصی توليد می کند و تاحدی در نظام  اقتصاد بزرگتری ادغام شده و تابع آن است و زمين و ابزار لازم را يا در مالکيت خود دارد و يا به آن دسترسی دارد.»[i] البته اگر تعريفمان از دهقان را اينگونه محدود کنيم، نتيجه ای که نويسندگان می گيرند ناگريز است.

 

 نويسندگان به درستی به تحليل مائو که اساسا دهقانان را به فقير، متوسط و مرفه تقسيم بندی کرد رجوع می کنند. دهقانان در روند تجزيهء دهقانی (پولاريزاسيون) به اقشار دهقانی متفاوت تقسيم می شوند: به دهقانان فقير و بی زمين در يک طرف و دهقانان مرفه که سايرين را استخدام می کنند، در طرف ديگر. دهقانان متوسط که تنها دسته ای هستند که تعريف نگری و هاردت به آنان می خورد ( توليد کنندگان خودکفا) «در اين پروسه از بين می روند».[ii] نويسندگان اشاره می کنند که «تمرکز سياسی مائو به سمت دهقانان معطوف شد، و نه به سمت دهقانان آنطور که بودند، بلکه به سمت دهقانان آنطور که می توانستند باشند.»[iii]

 

در واقع، مائو تاثيرات امپرياليسم بر جامعه چين را تحليل کرده و گفته بود که کارکرد امپرياليسم چهره ی روستای چين، بويژه تجزيه طبقاتی در ميان دهقانان را، برای هميشه تغيير داده است. ولی مائو، در عين حال، اين واقعيت را فهميد که پروسهء فوق در چارچوبی صورت می پذيرد که امپرياليسم خارجی مانع از اين می شود که چين همچون يک جامعه ی سرمايه داری کامل ظهور کند، و نياز چين به از سر گذراندن انقلاب بورژوا دموکراتيک هم از اينجاست. ولی ميان اين انقلاب دموکراتيک بورژوائی با انقلاب دموکراتيک بورژوائی نوع قديم تفاوت است. زيرا اين نوع ِ نوين بايد به رهبری پرولتاريا و به نحوی انجام شود که راه را برای سوسياليسم باز کند. مائو بر خلاف آنچه رويزيونيست های شوروی و انور خوجه تصوير کردند، بهيچوجه يک "دهقان انقلابی”  نبود. همانطور که نگری و هاردت بدرستی اشاره می کنند «پيروزی نهائی انقلاب دهقانی،  پايان دهقانان است.»[iv] مائو با اين ديد درازمدت، روند کلکتيويزاسيون (اشتراکی کردن) کشاورزی را در چين آغاز کرد که گام به گام تفاوت ميان کارگر-دهقان و شهر-روستا را در جهت پيشروی انقلاب سوسياليستی محدود کرد. ولی نويسندگان از ديدن اين گام بسيار مهم و انقلابی که در چين با تجديد تقسيم اراضی برداشته شد، قاصرند. اين درست است که هدف ايجاد تغييرات سوسياليستی در روستای چين بود ولی اين امر نمی توانست از طريق تجزيهء دهقانی differentiation (يا پرولتريزه شدن قسمی  ) بخش های وسيعی از دهقانان جامعهء کهن، تحقق پذيرد.

 

برای پيشروی بسوی آينده سوسياليستی لازم بود مشکل "قديمی”  زمين به شيوه ای انقلابی يعنی از طريق دادن زمين به کشتگر، حل شود. به اين طريق شوق دهقانان برای از هم دريدن نظام ارتجاعی،  نظامی که طی قرن ها آنان را برده کرده بود، برانگيخته شد و روابط فئودالی در روستا داغان شد. ولی اين اقدام انقلابی شمشيری بود دو لبه! زيرا در را بروی رشد سرمايه داری و روند تجزيهء دهقانان به دهقانان فقير و غنی نيز باز می کرد؛ روندی که نتيجهء حتمی اش تمرکز زمين در دست دهقانان ثروتمند يا زارعين سرمايه دار است و اکثريب به دهقانان بی زمين تبديل می شوند. ( در واقع در سال های اوليه رفرم ارضی،  اقتصاد سرمايه داری يا اقتصاد دهقانان ثروتمند، سريعا در حال رشد بود).

 

مائو دادن "زمين به کشتگر" را عملی در خود و برای خود نمی ديد، بلکه قدمی می ديد در خدمت به شکل گيری تعاون داوطلبانهء دهقانان. فقط از اين طريق بود که می شد اشتياق به کلکتيويزاسيون (اشتراکی کردن) را در دل دهقانان به کمال شعله ور کرد و از داوطلبانه بودن آن مطمئن بود. اين تجربه با عملکرد رويزيونيست ها تفاوت فاحش داشت. يک نمونه از اين دست تجربهء کوباست که املاک قديمی شکر صرفا به مزارع سرمايه داری دولتی تبديل شدند. هر چند شرايط زندگی کارگران کشاورزی بهتر شد، ولی در آن شرايط اساسی که کارگران را تبديل به بردگان مزدی می کند، تغييری حاصل نشد.

وقتی نگری و هاردت می گويند دهقانان سنتی در حال تغييرند، درست می گويند. ولی وقتی به گونه ای می نويسند که گويا در تعداد زيادی از کشورهای آسيا، آفريقا، و آمريکای شمالی ديگر نيازی به انقلاب ارضی نيست، اشتباه می کنند. شک نيست که نسبت به دوره ای که مائو روستای چين را بررسی و تحليل کرد، نفوذ امپرياليسم در کشورهای جهان سوم موجب تغيير روابط طبقاتی در روستای بسياری از آن کشورها شده است.[v] ولی بايد متوجه بود که اين امر يک بعدی پيش نمی رود: در همان حالی که سرمايه داری برخی جوانب روابط ماقبل سرمايه داری را از بين می برد، می تواند برخی جنبه های ديگر همين روابط را مورد استفاده قرار داده و تحکيم کند.

 

مثلا در هند، نظام  کاست، در ايالت پنجاب که سرمايه داری در کشاورزی از همه جا پيشرفته تر است، در جوانبی به همان شدت عمل می کند که در برخی مناطق به شدت عقب مانده ی هند. و در واقع کشاورزی مدرن سرمايه داری می تواند از آداب و رسوم قرون وسطائی نظير کاست استفاده کند و استفاده می کند. اين واقعيت که سرمايه داری گرايش به انحلال دهقانان دارد يک چيز است و اينکه  دهقانان و يا اميال دهقانان فقير و بی زمين (نيمه پرولتاريا) برای يک راه حل بورژوايی يعنی تبديل شدن به مالکان کوچک را از بين برده است، کاملا چيز ديگريست. بسياری از گرايش ها سرمايه داری توسط گرايش ها متضاد و واقعيات ژئوپوليتيکی محدود می شوند. مثلا يکی از گرايش ها سرمايه داری اين است که از اتوريته های ارتجاعی موجود حمايت کرده و به آنها تکيه کند. مثلا می بينيم که تا وقتی شير نفت باز است، امپرياليسم از شيوخ فئودال در خليج حمايت می کند و اين با گرايش ها ديگر سرمايه داری که می خواهد دنيا را به شمايل خود در بياورد منافات دارد. عموما در جهان سوم فقط بر اساس حل بورژوا دمکراتيک مسئلهء زمين (يعنی از طريق "زمين به کشتگر") پيشروی به سوی آيندهء واقعا سوسياليستي- پرولتری،  که بواقع و بتدريج  دهقانان را به مثابه يک طبقه از بين خواهد برد، ممکن است. ولی اگر وانمود کنيم که سرمايه داری دهقانان و آمال دهقانی را از بين برده، مثل اين است که بخواهيم جامعه نوين را روی ماسه بنا کنيم.

 

امروز در برزيل فقط 20 درصد مردم از طريق کشاورزی زندگی می کنند. ولی می شود ديد که جنبش بی زمين ها مهمترين مبارزهء جاری در آن کشور عليه رژيم ارتجاعی است و حمايت وسيع جمعيت شهری را نيز به خود جلب کرده است. نگری و هاردت برای توضيح اين حمايت می گويند ويژگی های دهقانان در توده عام و يا در «توده ی انبوه» توليد کنندهء برزيلی حل شده است. ولی يک توضيح ديگر و درست تر موجود است: مسئله ارضی در برزيل هنوز تا حد زيادی "انقلاب دموکراتيک نوين" عليه امپرياليسم و فئوداليسم را در خود متمرکز کرده و شاخص آن است؛ انقلابی که هنوز بايد در آن کشور، با شرکت اکثريت عظيم مردم برزيل منجمله دهقانان بی زمين، انجام شود.

 

 

IV- قانون ارزش و” کارغيرمادی”

استدلال مرکزی در تزهای کتاب امپراتوری اين است که ” کارغيرمادی”  اکنون شکل تعيين کننده کاردرجهان است. نگری و هاردت در کتاب توده ی انبوه نيز به اين تز بازگشته و به تفصيل به آن پرداخته اند. آنان به ” کارغيرمادی”  به عنوان مسئله ای کيفی می نگرند و نه کمی. آنان نقش کارغيرمادي اين زمانه را همسنگ کار صنعتی درقرن نوزدهم می دانند. در قرن 19، اگرچه نيروی کار صنعتی ازنظر کمی دربرابر نيروی کار کشاورزی از نسبت اندکی برخورداربود، ولی کل آن عصر را رقم زد و کليهء اشکال کار ديگر مثل کشاورزی و کار دستی را تغيير داده و شکل انجام آنان را تعيين کرد. آنان استدلال  ميکنند که کارغيرمادی،  يا به عبارت ديگر کاری که شئی مادی توليد نمی کند، ساير اشکال کار را که کماکان موجودند (کار صنعتی و کشاورزی) را شکل داده و برآنها تأثير می گذارند.

 

دراينجا ميتوان ديد که چرا مشاهدات و بحثهای نگری/ هاردت برای بسياری "به نظر درست" می آيد. اين يک واقعيت است که بخشی از توليد ( بخشی که رو به افزايش  است)  در برگيرنده ی اشکال گوناگون "کارغيرمادی”   است. مثلا توليد نرم افزار را در نظر بگيريد. اين بخش، نه تنها بخودی خود برای سرمايه داری معاصر بسيار مهم است (می دانيم که امروزه، بزرگترين وديناميک ترين شرکت های جهان دراين عرصه فعال هستند که مايکروسافت برترين نمونه آنهاست)  بلکه پيشروی کامپيوتری کردن، بر کيفيت کار و کنش واکنش انسان های درگير در روند توليدی،  تاثير می گذارد. همچنين بر روی روابط طبقاتی تاثير می گذارد. بطورمثال خبرنگاران معمولا گزارشهای خود را در فايل های کامپيوتری تحويل ميدهند؛ به اين ترتيب، نياز به تايپيست هائی که در نسل گذشته برای اين کار ضروری بودند، از بين رفته است. اين دو نويسنده همچنين استدلال ميکنند که کامپيوتريزه شدن و پيشرفت درارتباطات (اينترنت وغيره) باعث شده که توليد به صورت " شبکه ای”  انجام شود؛ اين شکل کار نسبتا انعظاف پذير بوده و ميان انسان های درگير پيوندهای سستی برقرار می شود؛ اين وضع نيازی به استقرار روابط سلسله مراتبی خشک را از بين برده است.

 

 مشکل آن است که نگری/ هاردت درک دلخواه خود از "کارغيرمادی”  را برای رد تئوری ارزش مبادله استفاده کرده و می گويند اين تئوری ديگر معنائی ندارد. مارکس-انگلس ” تئوری ارزش کار“ را فرموله کردند تا توضيح دهند که کالاهای مختلف چگونه باهم مبادله ميشوند. مثلا، چرا يک گرم طلا گرانتر از يک ليتر نفت است. بطورخلاصه، آنها نشان دادند که بهای هرکالا، بطور کلی،  حول ارزش مبادله اش نوسان دارد که معادل آن مقدار ”زمان کاراجتماعا لازم“ است که درتوليد آن کالا بکار رفته است. نگری/ هاردت می گويند، کارغيرمادی مفهوم ارزش مبادله را به مثابه فشردهء زمان کار، ازميان برميدارد. درواقع، درک آنها ازکارغيرمادی موجب می شود که ساير ستون های اساسی اقتصاد سياسی مارکسيستی ( که برای درک سرمايه داری کنونی حياتی هستند) را نيز ناديده بگيرند.

 

نگری/هاردت معتقدند، بسياری از عرصه های توليد غيرمادی فقط می توانند به مثابه بخشی از يک  پروسهء کلکتيو انجام شوند؛ پروسه ای که نمی توان آن را صرفا به فعاليت نيروی کار استثمار شونده تنزل داد. استدلال نگری/هاردت اينست که درک مارکس ازسرمايهء متغير[vi] ديگرکاربرد ندارد زيرا پروسهء کار ديگر نياز ندارد که توسط سرمايه « سازماندهی و هماهنگ» شود: « امروزه توليد، ثروت و ايجاد مازاد اجتماعی شکل فعاليت متقابل و کئوپراتيوی بخود ميگيرد که ازطريق شبکه های متنوع زبانی،  ارتباطاتی و مؤثر پيش ميروند و بدين ترتيب، کارغيرمادی به قوهء انرژی خلاقهء خويش، پتانسيل نوعی کمونيسم ابتدائی و خودجوش را بوجود ميآورد.»[vii] آنهادرادامه بحث خوداضافه ميکنند، « وبدين ترتيب،  در شيوهء توليدی پست مدرن، اساس مفهوم کلاسيک- مدرن مالکيت خصوصی تا حدودی از بين رفته است.»[viii] يا آنطور که در کتاب توده ی انبوه نيزاعلام ميکنند: « ظرفيت های خلاقيت  و ابتکار ما همواره ازکار مولد ما-- مولد، به معنای سرمايه-- بيشتر است. در اينجا ميتوانيم ادعا کنيم که اين توليد بيولوژيک- سياسی ازيکسوغير قابل اندازه گيری است ( چرا که نميتوان آنرا بر حسب واحدهای زمانی فيکس مشخص کرد)  و از سوی ديگر نسبت به ارزشی که سرمايه می تواند از آن  بيرون  کشد همواره بيشتر است (چراکه سرمايه همهء جوانب فعاليت را نمی تواند مهار کند). ازاينروست که بايد درک مارکس از رابطه بين کار و ارزش  در توليد سرمايه داری  را مورد تجديدنظر قرار دهيم.»[ix]

 

اجازه دهيد برای روشن کردن ادعای نگری/هاردت به مسئله زبان نگاهی دوباره بيفکنيم. اين يک واقعيت است که تکامل زبان درکل جامعه صورت ميگيرد و نمی توان آن را محصول مستقيم خريد و سازماندهی نيروی کار توسط سرمايه دار، دانست. ازنظر نگری /هاردت "توليدات غيرمادی”  مانند زبان، موردسوء استفاده طبقه سرمايه دار قرارميگيرد-- البته نه ازطريق خريد و فروش کالا و نيروی کار، بلکه ازطريق  «تصاحب دارائی عمومي».[x]  زبان، کالا نيست و اگر بخواهيم بر حسب تئوری مارکسيستی صحبت کنيم، زبان دارای "ارزش" نيست، يا به عبارت دقيقتر "ارزش مبادله" ندارد. البته، زبان يکی ازمهمترين و در حال تکامل ترين دارائی های  جامعه است. همانطورکه اين دو نويسنده  به  درستی اشاره ميکنند، تکامل و تکوين زبان عمدتا از طريق روابط کالائی،  يعنی از طريق خريد و فروش منجمله خريد و فروش خود نيروی کار، صورت نمی گيرد. قدمت زبان به قدمت خودانسان است. حتی پس از به گور سپردن توليد کالائی  و ارزش مبادله، مردم همچنان زبان و ادبيات را رشد خواهند داد. اما از آنجا که تکامل زبان، اين ويژگی مرکزی جامعه بشری،  درجامعه سرمايه داری انجام ميشود، نميتواند از چنگال کليت محيط اجتماعی  توليد کالائی که سراسرجامعه را در برگرفته، فرار کند. زبان و محصولات اجتماعی ديگر نيز تبديل به کالا می شوند--  مثلا هنگامی که احاطه به