در باره امپراتوري:کمونيسم انقلابی يا «کمونيسم» بدون انقلاب

نقد نظرات تونی نگری و ميشل هاردت

بخش سوم

بخش اول و دوم اين مقاله را که در نقد نظريات تونی نگری و ميشل هاردت نگاشته شده است در شماره های پيشين حقيقت خوانديد. در اينجا بخش سوم را می خوانيد. مقاله در تماميت خود در تارنمای سربداران موجود است. جهت يادآوری خلاصه ای از نکات بخش اول و دوم را می آوريم. اين نقد به شکل نقد سه کتاب نوشته شده است:

1- امپراتوری (empire) نوشته ميشل هاردت و آنتونيو نگري

2- توده انبوه (multitude) نوشته ميشل هاردت و آنتونيو نگري

3- جدل در باره امپراتوری (debating empire) ويرايش گوپال بالاکريشنا

 

بخش اول و دوم به اختصار:

تز اصلی کتاب امپراتوری اين است که سرمايه داری وارد عصر نوينی شده است که ماورای امپرياليسم است. پس، تحليلی که لنين از عصر امپرياليسم کرد، ديگر کارکرد ندارد. به ويژه از اهميت نقش دولت- ملت ها به غايت کاسته شده است. نويسندگان بحث می کنند که نظام کنونی امپرياليستی، مرکز يا مراکزی ندارد. نظامی است که امروز تمام جهان را "يکدست" در بر می گيرد و تمام تمايزات را به اين ترتيب تحليل می برد. نگری و هاردت، منطق سرمايه، اجبار بی وقفه اش به گسترش و بازتوليد در مقياس فزاينده و تشديد يابنده را نيروی محرکهء پشت تکامل ايالات متحده آمريکا نمی دانند. بلکه معتقدند ديناميسم آن توسط خصايل مشخص ايالات متحده آمريکا توضيح داده می شوند.

بخش دوم تحت عنوان سرمايه داری چيست و چه نيروئی امپرياليسم را به جلو می راند، گفت: نگری و هاردت از درک پايه های مادی سرمايه داری قاصرند. عليرغم تفاوت های کماکان مهم ميان کشورها و مناطق مختلف جهان، يک نظام امپرياليستی جهانی موجود است که در واقع سرمايه داری است و با وجود تغييرات عظيم جهان، هنوز قوانين اساسی کشف شده توسط مارکس و انگلس بر آن حاکم است. دستاورد لنين اين بود که عصر سرمايه دای را با اتکاء به قوانينی که مارکس کشف کرده بود تحليل کرد. دليلش هم وفاداری دگماتيک لنين به مارکس نبود، بلکه اين بود که اين قوانين کماکان و اساسا بر حرکت و تکامل جامعه سرمايه داری حاکمند.

اين بخش ضمن تشريح مارکسيستی "نيروهای توليدی” و "روابط توليدی” و "روبنای سياسی” و رابطه ميان آنها، به نقد نظريه نگری و هاردت مبنی بر اينکه در فاز کنونی سرمايه داری، روابط توليدی و نيروهای توليدی در هم "ادغام" شده اند، پرداخت.

بخش دوم توضيح داد که: اجبار دائم و بی وقفه در به حداکثر رساندن سود، سرمايه را وادار به استثمار هر چه گسترده تر و همه جانبه تر نيروی کار (پرولتاريا) و تغيير دائمی تمام روند توليدی و اجتماعی کردن آن در مقياس عظيم، می کند. اين کارکرد نظام سرمايه داری، پرولتاريا را به مقاومت بر می انگيزد و پايه های مادی انقلاب را بوجود می آورد. اين روند بنيادين، هميشه پيچيده و چند وجهی بوده است و در قرن بيست و يکم پيچيده تر از سابق شده است. اما نگری و هاردت اين پويش را وارونه می کنند. به نظر آنان، اين مبارزه پرولتارياست که سرمايه داران را "وادار" به تغييری که گذر به "امپراتوری” می خوانند، کرده است. بخش دوم به نقد تئوری های لوگزامبورگ در مورد امپرياليسم نيز می پردازد. و اينک بخش سوم اين نقد:

 

III. رهائی ملی و دولت

  نگری و هاردت بدرستی بر ارتباط تنگاتنگ دنيای کنونی، در روند توليدی، در حرکت انسان ها، و در تبادل افکار تاکيد می گذارند. آنان عليه تصور ايستا از جهان که قدرت تغيير دهنده نظام سرمايه داری را انکار می کند، استدلال می کنند. مسلما امپرياليسم در کشورهای تحت سلطه اش، نيروهای توليدی را عقب نگاه می دارد، اما اين کارش مکمل تغيير دادن همين کشورهاست.

 سرمايه داری جهانی بايد مستمرا بازارهايش را بسط داده و هر چه بيشتر کار انسان را تبديل به نيروی کار کند (که شکل خاصی از کالای خريدنی و فروشی است). اما سرمايه داری اين کار را موزون و برابر انجام نمی دهد و نمی تواند بدهد. سرمايه می تواند از ويژگی های عقب مانده جوامع ما قبل سرمايه داری استفاده کند و آنها را ادغام و تقويت کند و در همان حال به استثمار گسترده و عميق بازارهايش ادامه دهد -- کاری که می کند.

 نگری و هاردت بدرستی خاطر نشان می کنند که، « روابط توليدی که در کشورهای مسلط رشد کرد، هرگز به همان شکل در کشورهای تحت سلطه ی اقتصادی جهانی، متحقق نشد.» با اين وصف کماکان، شکاف ميان کشورهای تحت سلطه و سلطه گر را که از مختصات اساسی جهان است دست کم گرفته و حتا مخدوش می کنند. آنان می نويسند: «تئوری های کلاسيک امپرياليسم وضد امپرياليسم هرگونه قدرت تشريح خود را از دست داده اند.» مائوتسه دون در تحليل از جامعه چين خيلی روشن نشان داد که نظام فئودالی سابق بدليل نفوذ امپرياليسم به چين ضربه خورد و تغيير يافتاست. او نام اين نظام را نيمه فئوداليسم گذاشت. او گفت، تا کنون نشان داده شده است که امپرياليسم، کشورهای تحت سلطه خود را کاملا، بطور همه جانبه و «دموکراتيک» تغيير نمی دهد.

 اما آنچه امپرياليسم انجام می دهد، به يک معنا، تبديل به عامل درونی  کشورهای تحت سلطه می شود. نگری و هاردت بدرستی گرايش تداخلی ميان جهان اول و سوم را می بينند به اين صورت که جهان سوم، « وارد جهان اول می شود و در قلب گتوها و فاولاها خود را توليد و بازتوليد می کند. در عوض، جهان اول در شکل معاملات سهام و بانکها، شرکتهای ماورای ملی، و آسمانخراشهای پول و فرمان به جهان سوم منتقل می شود.» واقعيت درهم تنيدهء جهان اغلب توسط کسانی که امپرياليسم را صرفا يک نيروی خارجی  سد کننده ی رشد داخلی می بينند، نفی می شود. در واقع سرمايه تاثيرات متناقض مفرط بر روی کشورهای تحت نفوذ خود دارد – سرمايه می تواند و مجبور است آنان را در مدارهای کلی توليد و توزيع جهانی ادغام کند؛ امپرياليسم با کشيدن مناطق گسترده تری بدرون پويش ِ گسترش ياب يا بمير، رشد و توسعه را در اين کشورها نيز دامن می زند. اما در عين حال که اين رشد و توسعه صورت می گيرد، "شکاف" ميان کشورهای تحت سلطه و سلطه گر هم بيشتر می شود.

 نگری و هاردت با حرفی که می زنند حقيقت اساسی فوق را رد می کنند. آنان می نويسند: « از طريق تمرکز زدائی توليد و تحکيم بازار جهانی، شکاف های بين المللی و حرکت کارگر و سرمايه آنقدر تکه تکه و تکثير شده است که ديگر نمی توان مناطق جغرافيائی بزرگی را به مثابه مرکز و پيرامون، شمال و جنوب ... متمايز کرد. يعنی اينکه آمريکا و برزيل، بريتانيا و هند، اکنون بر حسب توليد سرمايه داری و گردش، قلمروهای مشابهی هستند. و تفاوت ميان آنها تفاوت ماهوی نيست بلکه فقط تفاوت در درجه است.» در اينجا می بينيم که مشاهدات درست آنان در مورد اينکه جوامع گوناگون بطور فزاينده ای با يکديگر تداخل می کنند (بقول نگری و هاردت: «آنان بوضوح در يکديگر فرو رفته اند») برای اين استفاده شده که يکی از مهمترين «تفاوت های ماهوي» موجود در جهان، يعنی تفاوت ميان کشورهای تحت سلطه و سلطه گر را پاک کنند. نويسندگان که انتظار اعتراض دارند، دست پيش گرفته و عليه « هر گونه نوستالژی برای دست يافتن به قدرت های ملی و هر سياستی که ملت را تحسين کند» هشدار می دهند. اما محدوديتهای ملت و ملت گرائی (ناسيوناليسم) را نبايد بهانه کرد و وظيفه ی کسب رهائی ملی را که بسيار واقعی است، انکار کرد. ( اين مسئله پايه های انفجاری زيادی دارد و تا آنجا که می بينيم در جهان معاصر نه تنها در حال کم شدن نيست بلکه در حال حدت يابی است.)

 

امپرياليسم و شيوه های توليدی ماقبل سرمايه داری

 نگری و هاردت می گويند ممکن نيست که کشورهای تحت سلطه بتوانند، «شرايط گذشته را بازسازی کرده و همانطور که زمانی کشورهای سرمايه داری مسلط، تکامل يافتند، تکامل بيابند. اکنون حتا کشورهای سرمايه داری مسلط، وابسته به نظام جهانی اند و کنش درونی بازار جهانی موجب عدم انسجام عمومی همه اقتصادها شده است. هر گونه تلاش به انفراد يا جدائی ]از اين نظام جهاني[ به معنای سلطه هر چه بيرحمانه تر نظام جهانی و تقليل يافتن به بی قدرتی و فقر خواهد بود.»

 نگری و هاردت مشاهدات درستی می کنند. اما از اين مشاهدات نتيجه گيری های نادرست و عميقا غير انقلابی ميکنند. بله، آرزوی "بازسازی” شرايطی که برای اولين سرمايه داری غرب بوجود آمد، توهمی خطرناک است. اما اين موضوع، تقاوت کيفی ميان کشورهای سرمايه داری پيشرفته و کشورهای نو مستمره ی جهان را از بين نمی برد. اين تفاوت کيفی واقعی است. نه فقط بر حسب سطح رشد نسبی شان بلکه مشخصا در رابطه با وجود يک بازار ملی، اتصالات ميان صنعت و کشاورزی و شاخه های متفاوت يک اقتصاد ملی. فائق آمدن بر شکاف عظيم و فزاينده ای که ميان تعداد کمی از کشورهای ثروتمند جهان و اکثريت عظيم جمعيت جهان موجود است، کماکان يک وظيفه عظيم است که در مقابل کل بشريت خودنمائی ميکند.

 در جهانی که تحت سلطه امپرياليسم است، هر کشور يا گروهی از کشورها که انقلاب کنند الزاما بايد دست به مبارزهء دشوارِ "گسستن" کردن کشور از نظام جهانی امپرياليسم بزنند. اين به چند دليل ضروری است: کشورهای تحت سلطه از تکامل باز نگاه داشته شده اند؛ رشدشان تحريف شده و در درون يک نقش (تبعی) معين که به هر يک در نظام جهانی امپرياليستی داده شده، جهت يافته اند. رهائی مردم الزام آور می کند که اين شکل از انقياد ملی بطرز قاطعی ريشه کن شود. به اين معنا، رهائی ملی منطبق بر منافع اکثريت توده ها در کشورهای تحت سلطه می باشد. بعلاوه، اگر کشوری وابسته به مراحم قدرتهای امپرياليستی و نهادهای ماورای ملی آنها مانند صندوق بين المللی پول و بانک جهانی باشد، نمی تواند ضروريات کمک به انقلاب جهانی را متحقق کند. کافی است نگاه کنيم و ببينيم که چگونه کشورهای امپرياليستی حتا با رژيم های ارتجاعی که به دلايلی از برنامه های امپرياليستهای مسلط سرباز زده اند، با قلدری رفتار کرده و سرنگونشان کرده اند. در مورد کشورهای امپرياليستی نيز، يک انقلاب سوسياليستی اصيل مجبور است اين کشورها را از بقيه "منفصل" کند زيرا اولا، اگر کشورهای سوسياليستی چنين نکنند نمی توانند در مقابل خرابکاری ها و حملات دول امپرياليستی ديگر مقاومت کنند و ثانيا، اصلا تصورش را هم نمی توان کرد که می توان يک کشور سوسياليستی اصيل را بر پايه ی ستم و استثمار ملل ديگر ساخت.

 نگری و هاردت انگشت روی يک مشکل واقعی گذاشته اند: بله، برای کشوری که پا در جادهء انقلابی می گذارد، بخصوص اگر کشوری باشد که تحت سلطهء امپرياليسم بوده است، پرهيز از افتادن به دامن بی قدرتی و فقر، کاری بس دشوار و بسيار سخت است. در واقع، فائق آمدن "بر فقر و بی قدرتی” يکی از وظايف و مصاف های بزرگ انقلاب خواهد بود. اما نگری و هاردت از اين واقعيات چه نتيجه گيری می کنند؟ آنان در کتاب امپراتوری نتيجه می گيرند که اين وضع غير قابل اجتناب است و بهتر است که هيچ تلاشی برای رهائی ملی صورت نگيرد و هر گونه رهائی در آينده فقط زمانی می تواند بدست آيد که تمام نظام سرمايه داری جهانی دگرگون شود (کلمه "دگرگونی” را نويسندگان به عمد انتخاب کرده اند زيرا آنان اعتقادی به "سرنگونی” ندارند.) عليرغم اصرار نگری و هاردت که "از هر نقطه" در جهان ميتوان به امپراتوری حمله برد اما نظريه ی آنها کاملا اروپا- محورانه است زيرا معتقدند هر گونه تغيير اجتماعی واقعی در ابتدا فقط می تواند در کشورهای سرمايه داری پيشرفته (که ما عليرغم اعتراض نويسندگان کماکان آنان را کشورهای امپرياليستی خواهيم خواند) رخ دهد.

 مبارزه در کشورهای امپرياليستی نقش بسيار مهمی در مبارزه جهانی برای گذر از يک عصر از جامعه بشری به عصری ديگر، دارد. پروسه انقلاب جهانی نمی تواند محدود به انقلاب در جهان سوم باشد و پرولتاريا و توده های تحت ستم در مراکز امپرياليستی، در بهترين حالت، به حاميان منفعل يک روند انقلابی که خود نسبت به آن بيگانه اند تبديل شوند. چنين چيزی ممکن نيست و يک ديدگاه رهائی بخش هم نمی باشد. بايد بر ابعاد حقيقتا بين المللي مبارزه برای کمونيسم جهانی و نقش حياتی اين مبارزه در هر دو نوع کشورهای تحت سلطه و امپرياليستی، تاکيد نمود. اما اين نبايد منجر به تحريف شده و امکان يک راهگشائی انقلابی در يک يا گروهی از کشورها انکار شود. راهگشائی انقلابی در يک يا گروهی از کشورها، خود به مثابه فراخوانی برای مبارزهء انقلابی در هر دو نوع کشورهای تحت سلطه و امپرياليستی خواهد بود. اگر قرار است انقلاب کنيم به احتمال قوی در ابتدا در يک يا چند کشور صورت خواهد گرفت. و هر جا انقلاب پرولتری به پيروزی رسد، بطور اجتناب ناپذيری با دشمنی  آن بخش ِ جهان که هنوز تحت سلطه نظام کهنه ی استثمار است، روبرو خواهد شد.

 نگری و هاردت به درستی بر روی محدوديتهای واقعی  روند ساختن يک نظام اقتصادی موازی در يک جهان سرمايه داری، انگشت می گذارند. بر واقعيت بيولوژيک انسان ( اين که ما همه از يک نوع هستيم) واقعيت اجتماعی نيز اضافه شده است. بشريت با وجود آنکه امروز به طبقات و ملل مختلف تقسيم شده است اما يک کليت منسجم است. تقسيم توليد، علم، و فرهنگ به دو کمپ، اساسا امکان ندارد. بله در عصر تاريخی ما، دولتهای سوسياليستی هنگامی که به ظهور برسند، در محاصره جهان امپرياليستی خواهند بود و اين تا مدت زيادی مشخصهء عصر ما خواهد بود اما اين را بايد فقط به مثابه يک دوره و يک شکل از مبارزه ميان پرولتاريای جهانی و امپرياليسم جهانی درک کرد. همزيستی مسالمت آميز محدوديتهای خودش را دارد. همزيستی مسالمت آميز هرگز نمی تواند يک استراتژی اساسی باشد و در نهايت يکی از نظام ها بر ديگری فائق خواهد آمد.. اين فقط بخاطر ماهيت تجاوزگر امپرياليستها نيست. و مطمئنا بخاطر اراده کشورهای سوسياليستی هم نيست. بلکه انعکاسی از تقسيم ناپذير بودن بشريت است. هر چند اين حقيقت اساسی قبلا هم وجود داشت و مارکس و انگلس با دعوت کارگران همهء کشورهای جهان به اتحاد و مبارزه برای جهانی نوين، آنرا برسميت شناختند؛ اما اين "يکی بودن" بشريت بصورت قابل لمس تر از هميشه توسط اقشار وسيعتری از توده های سراسر جهان حس می شود. ارتباطات مدرن، روش های توليد و سيل مهاجرت به اين معناست که مردم دور افتاده ترين نقاط جهان، به هزار و يک شکل، با يکديگر مرتبط شده اند. کتاب امپراتوری بدرستی به اين موضوع اشاره می کند. اين نيز درست است که بوجود آمدن وسائل توليد مدرن نيازهای جديدی را نيز آفريده است - - مردم دور افتاده ترين نقاط جهان خواهان دست يافتن به محصولات زندگی مدرن، و سهمشان از محصول مشترک بشريت و دستيابی کامل به اجتماع جهانی زنان و مردان می باشند. همانطور که مارکس خاطرنشان کرد فقر نسبی است و نسبت به خواستها و نيازهای تاريخا معين ِ بشر سنجيده می شود. يک جنبش انقلابی که صرفا به سير کردن شکم گرسنگان اکتفا کند و نتواند گام به گام، به مردم در ارضای تمايلشان به يادگيری، به ارتباطات، و مبارزه برای تغيير تمام جنبه های زندگی اجتماعی کمک کند، حتما شکست می خورد. اين درست است که دهقانان فقير و ديگران، آنهائی که بيش از همه خواست انقلاب دارند، اغلب آن بخشی از توده ها هستند که بيش از همه از اين روند جهانی کنار گذاشته شده اند اما اين محروميت را نمی توان به يک اصل تبديل کرد و بهيچوجه نمی توان جهل و محروميت را بعنوان آجرهای بنای يک جامعه نوين مورد استفاده قرار داد. اولا، چنين رويکردی فورا پايه ی حاميان انقلاب را محدود کرده و طبقات ميانی و روشنفکران را که همکاری شان لازم است به اردوی دشمن می راند. ثانيا، اين رويکرد در تضاد با هدف پرولتارياست که بايد خود را آمادهء حکومت بر جهان کند و توده های مردم را برای اينکه بتوانند امور دولت را بطور فزاينده ای در دست گيرند، تعليم دهد. کامبوج ِ پول پوت يک نمونهء ترسناک از فرجام ِ ناسيوناليسم است.

 بنابراين در کشورهای تحت سلطهء امپرياليسم، بايد از طريق انقلاب دموکراتيک نوين و سوسياليستی دست به مبارزه ی قاطعانه ای برای "منفصل" کردن آن از نظام امپرياليستی جهانی زد. تاريخ نشان داده است که می توان کاری کرد که به نتايجی بجز "بی قدرتی و فقر" رسيد. حداقل در رابطه با يک کشور سوسياليستی بزرگ اين امکان ثابت شده است. انقلاب سوسياليستی در يک کشور سرمايه داری پيشرفته نيز پس از پيروزی، با مشکلات عظيمی مواجه خواهد شد زيرا بايد يک نظام اقتصادی بسازد که متکی بر سلطه گری بر ديگر کشورها و مردم جهان نيست و رشته های پيوندش با ديگر امپرياليستها که سابقا شرکای تجاری اش بودند قطع شده است. نويسندگان بدرستی به محدوديتهای ساختن يک «اقتصاد موازي» در جهانی که هنوز سرمايه داری بر آن غالب است، اشاره می کنند. دولتهای سوسياليستی، از هر جنبه، بايد به شکل "مناطق پايگاهی” ِ انقلاب جهانی پرولتری، عمل کنند؛ به مثابه مناطقی که توده ها امر تغيير جامعه را آغاز کرده اند و در حال ساختن يک آيندهء کمونيستی اند. اما هرگز نبايد چشم از اين واقعيت بر دارند که آيندهء کمونيستی فقط می تواند در مقياس جهانی بوجود آيد و دولتهای سوسياليستی درگير يک جنگ طولانی و سخت با جهان امپرياليستی بر سر آيندهء بشريت و جهان می شوند. همانطور که در طول يک جنگ انقلابی، بقاء و شکوفائی مناطق پايگاهی وابسته و تابع پيشروی کلی مبارزه است، بقاء و شکوفائی دولتهای سوسياليستی نيز در نهايت وابسته و تابع ِ پيشروی کلی مبارزه جهانی عليه سرمايه داری است.

 موانعی را که روابط امپرياليستی در مقابل پيشرفت و توسعه ايجاد می کند بايد در مقايسه با پتانسيل نيروهای توليدی که سرمايه داری بوجود آورده سنجيد – نيروهای توليدی که در ارتباط تنگاتنگ با غارت کشورهای تحت سلطه رشد کرده اند. اين را نبايد فراموش کرد. مشاطه گران امپرياليسم اغلب استدلال می کنند که مردم کشورهای تحت سلطه بايد نسبت به غرب که ماموريت متمدن و مدرن کردن را در کشورهای آنان پيش برده اند، ممنون و قدر دان باشند. با همين استاندارد برخی از شخصيتهای سياسی آمريکا سعی کرده اند برده داری را در آمريکا، توجيه کنند! بخشی از جواب به اين استدلالات اين است که يکی از منابع رشد سرمايه داری در غرب، از همان اوان تا به امروز، غارت کشورها و مناطق کمتر توسعه يافتهء جهان بوده است. اما اين فقط بخشی از جواب به اينها و بخش کم اهميت تر جواب است. همين پروسهء انباشت و رشد که کشورهای تحت سلطه به بهای گران به آن خدمت کرده اند، منجر به آفرينش علم، توليد تکنيک، و بوجود آمدن خود طبقه پرولتاريا شد ه است. و اين،امکان بوجود آوردن يک سازمان اجتماعی نوين در سراسر کره زمين را هم ممکن و هم ضروری کرده است؛ امکانی که در تقلای زاده شدن است. موانعی را که سرمايه داری در مقابل رشد ايجاد می کند بايد در مقايسه با اين امکان سنجيد و معنا کرد.

 

رهائی ملی هنوز يکی از وظايف پرولتارياست

در يکی از روشنگرانه ترين بخش های امپراتوری، و شايد برای پيشگيری از حملاتی که نويسندگان پيش بينی می کنند بخاطر نفی "ملت" نصيبشان خواهد شد، می نويسند: « ملت را فقط تا آنجا که يک خط دفاعی محکم عليه نيروهای قدرتمندتر خارجی است می توان مترقی دانست. و همانقدر که اين سنگرهای حفاظ در مقابل سلطه بيگانه به نظر مترقی می آيند، در داخل و نسبت به درونی که حفاظت می کنند، می توانند نقشی کاملا برعکس ايفا کنند.» بحث نويسندگان در رابطه با ناسيوناليسم سياه در آمريکا به نقش مثبتی که اين مبارزه بازی کرد اشاره دارد هرچند به درستی گوشزد می کنند که «عوامل مترقی بطور اجتناب ناپذير با سايه های ارتجاعی اشان همراهند (که از آن جمله است پوشاندن تفاوت های طبقاتی) و يا وقتی بخشی از اين جامعه (مثلا مردان آفرو-آمريکائی) علی القاعده بعنوان نمايندگان همه آن کليت مطرح می شوند.»

 « با "رهائی” ملی و شکل گرفتن دولت- ملت، تمام عملکردهای ستمگرانهء حاکميت (sovereignty) مدرن ناگزير با تمام قوا شکوفا می شوند.» «به اين ترتيب انقلاب (در کشورهای مستعمره) کت بسته تقديم بورژوازی جديد می شود. شايد بتوان گفت که اين انقلاب فوريه ايست که بايد اکتبر را بدنبال داشته باشد. ولی تقويم ديوانه شده است: اکتبر هيچگاه فرا نمی رسد، انقلابيون در رئاليسم گير می افتند، مدرنيزاسيون در هيرارشی بازار جهانی گم ميشود... و کشورهای آزادشده متوجه می شوند که در يوغ نظم اقتصادی بين المللی گرفتارند.» يا همانطور که بعدتر می گويند «دولت هديه زهرآگين رهائی ملی است».

 قطعه بالا فقط در چارچوبه جمع بندی از مسيری که اغلب مبارزات "رهائی بخش ملی” دنبال کرده اند؛ و فقط اگر "رهائی ملی” را صرفا و اساسا مبارزه ای برای کسب استقلال رسمی بدانيم، درست از آب در می آيد ( البته محدود کردن معنای رهائی ملی به کسب استقلال رسمی، اشتباه است). مثلا در آفريقا، تمام دورهء استعمار زدائی که در سال های 1950 آغاز شد و در واقع در سال 1994 با برکناری رژيم آپارتايد در آفريقای جنوبی به پايان رسيد، با ايدئولوژی ناسيوناليستی عجين بود. در بسياری از اين مبارزات يک جريان راديکال تر هم بود که می کوشيد اين مبارزات را بر حسب مختصات مارکسيست لنينيستی (و يا حتی برخی اوقات، مائوئيستی) تعريف کند و گاهی اين نوع مبارزات "رهائی ملی” را بعنوان پيش درآمدی برای مرحله بعدی (سوسياليستی) معرفی می کرد. اما آنچه در اين کشورها تحکيم شد يک رژيم بورژوائی بود که به توده ها ستم می کند و سراپا به نظام امپرياليستی جهانی وابسته است. بواقع، «اکتبر هرگز از راه نمی رسد».

 ولی اينجا هم بين خيال پردازی های افراد در مورد خودشان، پرچمی که برای توجيه عملکردشان هوا می کنند، و روابط طبقاتی که در واقعيت نمايندگی می کنند فرق هست. فی الواقع مشکل عظيم انواع ناسيوناليسم انقلابی اين است که مارکسيسم را با ناسيوناليسم مخلوط می کند و علی القاعده مسئله مرکزی همه روندهای انقلابی را مخدوش می کند: اينکه رهبری بدست کدام طبقه است و چه جامعه ای متولد خواهد شد. درک مائوئيستی از انقلاب بورژوا دمکراتيک نوع نوين به رهبری پرولتاريای انقلابی اين است که هدف اين انقلاب نه ايجاد يک جامعه سرمايه داری به رهبری بورژوازی بلکه راهگشائی به سوی جامعه سوسياليستی به رهبری پرولتارست. پرولتاريا وظيفه ی رهائی ملی را بعهده می گيرد چرا که انقلاب پرولتر®