سخنی با
آذرخش
در
باره برخی
مسائل جنبش
کمونيستی و
کارگری
بخش دوم: سوسياليسم
در بخش
اول اين مقاله
که در حقيقت 35
به چاپ رسيد به
برخی
انتقادات
رفقای آذرخش،
مندرج در
مقاله "نقد به
شيوه حقيقت" به
قلم بهروز
فرهيخته،
جواب داديم.
يکی از
انتقادات
رفيق فرهيخته
اين بود که
چرا گفته ايم
نظر ايشان در
مورد برخی
مسائل از جمله
سوسياليسم
"التقاطی و
مغشوش" است. و
اين حکم را
بدون استناد
به نوشته های
ايشان داده
ايم. ما قبول
کرديم که اول
بايد در مورد
نظرات افراد
تحقيق و پژوهش
کرد و بعد حکم
داد. مشاهدات
زير نتيجه
مطالعه نزديک
به هزار صفحه
از اسناد
ايشان منجمله
طرح برنامه؛
جلد اول نقد
پايه های نظری
کمونيسم
کارگری در
بررسی و نقد
مسائل بنيادی
"يک دنيای
بهتر" و مقدمه
طولانی بر
ترجمه سه اثر
مارکس (مقدمه
سهمی در نقد
فلسفه حقوق
هگل، بيانيه
فلسفی مکتب
تاريخی حقوق،
تزهائی در
باره فوئرباخ)
است. همه اين
اسناد در
تارنمای
آذرخش موجود
است. هر سه سند
توسط سهراب
شباهنگ و
بهروز
فرهيخته
نگاشته شده
اند.(1)
در ميان
مجموعه اسناد
ايشان، توضيحی
را که در
مقاله "نقد به
شيوه حقيقت"
داده اند، روشن
ترين توضيح در
مورد درکشان
از سوسياليسم
يافتيم. بهمين
دليل در زير
آن را در
تماميت خود
نقل کرده و
برای بحث به
آن استناد
خواهيم کرد.
اما مسئله
مهمتر اين است
که نظريه اين
رفقا از
جمعبندی هائی
که در چين
سوسياليستی
(از سال 1949 تا 1976) در
مورد
سوسياليسم
شد، بهره ای
نبرده است.
تمام قرن
بيستم شاهد
بکار بستن تئوری
های مارکسيستی
توسط
کمونيستها
برای تغيير
جهان بوده
است. در
انقلاب
سوسياليستی
روسيه و چين،
مارکسيسم تا
قلب توده ها
راه يافت. در
چين
سوسياليستی
آثار مارکس و
انگلس، که
هنوز بسياری
از آنها به
فارسی ترجمه
نشده است، در
کارخانه های
شهرهای بزرگ و
در کمون های
روستائی مورد
مطالعه و بحث
کارگران و
دهقانان قرار
می گرفت. در
اين روند پر
تب و تاب،
کمونيستها
لاجرم بايد
تئوری های
انقلابی را که
از مارکس و
انگلس و تجربه
کمون به ارث
برده بودند
تکامل می
دادند. اگر
تئوری
مارکسيسم
تکامل نمی
يافت بايد به
علمی بودن آن
شک می کرديم.
اما در واقعيت
امر اين تئوری
ها تکامل
يافتند. اين
تکاملات شاخص
های خود را دارد.
چنين تکاملی
توسط
کمونيستهای
روسيه (تحت
رهبری لنين) و
کمونيستهای
چين (با رهبری
مائوتسه دون)
و در جريان
هدايت و بسر
انجام رساندن
انقلابهائی
که پس لرزه
هايشان هنوز
خواب از چشمان
سردمداران
سرمايه داری
جهانی می
ربايد، صورت
گرفت. بدون
برسميت
شناختن آنها و
تلاش برای
تکاملشان،
يقينا ميدان
بدست "بازسازی”
بورژوائی
مارکسيسم می
افتد. سوال ما
از شما رفقا
اين است که
آيا لازم است
اين تکاملات
برسميت
شناخته شوند ؟
فرمول يا
درخت سبز زندگی
رفيق
بهروز
فرهيخته در
"نقد به شيوه
حقيقت" در
مورد
سوسياليسم می
گويد:
«
سوسياليسم
صرفا جنبشی
الغاگر و نافی
وضع موجود و
ويرانگر
روابط
استثمارگرانه
و سلطه گرانه
نيست بلکه در
همان حال جنبشی
است برای
ساختن دنيائی
نوين بر
ويرانه های
دنيای کهن
کنونی.
سوسياليسم به
خواست های سلبی
و الغاگرانه
بسنده نمی کند
و در برابر هر
رابطه، هر
جنبه، هر عنصر
يا هر پديده
از دنيای کهن
(کنونی) که
خواهان نفی يا
سلب آن است
رابطه، جنبه،
عنصر يا
پديدهء نوينی
يا به عبارت
ديگر
آلترناتيو
مثبت و ايجابی
طبقه کارگر را
مطرح می سازد:
اگر مالکيت
خصوصی وسائل
توليد را نفی
می کند به جای
آن مالکيت
اجتماعی
وسائل توليد
را قرار می دهد،
اگر خواهان
لغو کار مزدی
است به جای آن
کار تعاونی
مولدانی را که
آزادانه با هم
متحد می شوند
مطرح می کند،
اگر هرج و مرج
توليد سرمايه
داری و بحران
های سرمايه
داری را – که
ناشی از توليد
برای سود و بن
بست هائی اند
که سودآوری يا
ارزش افزائی
سرمايه
ناگزير با آن
روبرو می شود-
تحليل و افشا
می نمايد،
توليد با نقشه
و آگاهانه ای
که به طور
اجتماعی
تنظيم می شود
و هدف آن
شکوفائی همه
استعدادهای
جسمی، وروحی و
فکری تمام
افراد جامعه
است پيشنهاد می
گردد، اگر
حاکميت
سرمايه بر کار
و فرماندهی و
ادارهء توليد
توسط غير
مولدان استثمارگر
نفی می شود به
جای آن مديريت
توليد توسط
خود مولدان
مستقيم مطرح و
برجسته می
گردد ...» (تمام
مقاله در
تارنمای
آذرخش موجود
است)
همه اينها
درست. ولی
توجه کنيد که
طبقه ما در
قرن بيستم اين
"بديل های
ايجابی” را
عملی کرد اما
پس از دست
يافتن به
پيروزی های اوليه،
در ميانه راه
شکست خورد،
ديکتاتوری
پرولتاريا از
درون فاسد و
واژگون شد. از
درون کشورهای
سوسياليستی،
سرمايه داری
بيرون آمد.
چرا؟ آيا اين
وقايع در درک
شما از سوسياليسم
تاثير
نگذاشته است؟
شما می
نويسيد: «... ما
سالهاست
سوسياليسم را
همچون "توليد
اجتماعا تنظيم
شده مولدان
آزاد متحد با
مالکيت
اجتماعی
وسائل توليد و
مديريت کارگری
("مديريت
مولدان
مستقيم")
تعريف و تبيين
کرده ايم.»
رفقا: آيا
واقعا اين
فرمول
نامانوس خود
شما را قانع می
کند؟ شما در
جائی در مورد
تکامل تئوری
گفته ايد:
«درستی يا
نادرستی و
ضرورت تغيير
جزئی يا کلی
در خود آن
(تئوری) تنها
به هنگام
کاربردش در
روند تغيير
جهان به محک می
خورد و تنها
در اين روند
است که می
تواند به شکلی
روشن تر، مشخص
تر، همه جانبه
تر، زنده تر و
پوياتر
واقعيت را
توضيح دهد و
ميزان حقيقی
بودن، "يعنی
واقعيت و قدرت
و اين جهانی
بودن" خود را
به اثبات
برساند.» (2)
آيا اين
است "روشن تر،
مشخص تر، همه
جانبه تر، زنده
تر و پوياتر"؟
شما می
نويسيد: «اين
تعريف اختراع
ما نيست و بر
پايهء درک از
بنيادهای
سوسياليسم
علمی و تجارب-
مثبت و منفی-
طبقه کارگر
جهانی بيان
شده است.»
ما نه
تنها مخالف
نيستيم که شما
"تعريف و
تبيين" بدهيد
بلکه جزو
اولين کسانی
خواهيم بود که
تبيينات علمی
را بدون
ملاحظه کاری
در مورد اينکه
از سوی چه
کسانی پيش
گذاشته شده،
آيا لشگری از
"کارگران"
پشت سر يا
"اعتبار نامه
های انقلابی”
در درست دارند
يا نه، برسميت
بشناسيم. اما
تبيين شما از
واقعيات علمی
بسيار فاصله
دارد و در ذهن
ما فقط تصاوير
منفی "سرمايه
داری دولتی
زير نقاب
سوسياليسم"
شوروی را به
ياد می آورد:
مالکيت دولتی
که "مالکيت
اجتماعی” جا
زده شد،
مديران
برنامه ريز
"کارگری”
بوروکرات که
در مرکز نشسته
اند و تعداد
بيشماری از
ارگان ها که
هر يک سعی می
کنند در ارگان
برنامه ريز
مرکزی اعمال
نفوذ کنند تا
منافع
"منطقه" يا
"رشته" خود را
پيش برند و
اقتصاد سياسی
مارکسيستی نه
تنها شالوده
"تنظيم
اجتماعی
توليد" و
"مديريت
کارگری” نيست
بلکه فقط مثل
مذهب در مدارس
درس داده می
شود.
اين فرمول
شما به ما نمی
گويد که در
تجربه شوروی
سوسياليستی و
چين
سوسياليستی
ديديم که
فاصله ميان
"مالکيت
اجتماعی
وسائل توليد"
با سرمايه داری
دولتی، بسيار
نازک و شکننده
است و بطور
تعيين کننده
وابسته به
ماهيت قدرت
سياسی و خط
حاکم بر حزب
کمونيست و
دخالتگری و
فعاليت گری
آگاهانه توده
های مردم است.
معضل آگاهی
کمونيستی در
فرمول شما
جواب نمی گيرد
و در تجارب
تاکنونی
سوسياليسم هم
پاسخ نگرفته
است. هيچ نوع
تکثر گرائی
سازمانی
(مانند تشکل
های گوناگون
کارگری) نمی
تواند اين
حقيقت را دور
بزند. در
فرمول شما اثری
از اين واقعيت
نيست که توليد
سوسياليستی
خود متناقض
بوده و در عين
واژگون کردن
استثمار، تمايزات
طبقاتی را
توليد و
بازتوليد می
کند. گسترش
اين تمايزات
منبع احيای
سرمايه داری و
محدود کردن
آنها موضوع
مبارزه طبقاتی
در سوسياليسم
است. توليد در
سوسياليسم در
رابطه
تنگاتنگ با
اين مبارزه
طبقاتی پيش می
رود. سازمان
دهی اقتصاد
سوسياليستی
فقط يك بخش از
وظايف جامعه
سوسياليستی
است. ديکتاتوری
پرولتاريا، با
مسئله
"مخالفت" و
"نارضايتی” چه
از سوی
کارگران و چه
از سوی روشنفكران
و دگرانديشان چه
رويکردی را
اتخاذ می کند؟
با مساله زن و
پيشروی در
مسير رهايی
زنان چه می کند؟
تضاد واقعی
بين انقلاب در
يك كشور و
انقلاب جهانی
را چگونه پاسخ
می دهد؟
فرمول شما به
اين پروسه
ديناميک و پر
تضاد حتا پرتو
نمی افکند چه
برسد به دادن
جواب.
سوسياليسم
چيست؟
بگذاريد
برای تحريک
افکار و کمک
به يک درگيری
فکری، سوالاتی
را طرح کنيم
که در عين حال
زمينه چينی
برای ارائه
افکار خودمان
است.
- شما
نوشته ايد
فرمول
سوسياليسم
تان را بر مبنای”تجارب
مثبت و منفی
طبقه کارگر
جهانی” تبيين
کرده ايد. آن
تجارب "مثبت"
و "منفی” که
پايه اين
تبيين است،
کدامند؟ اين
تبيين حاصل
کدام روند
پژوهشی در
باره تجارب
مثبت و منفی
طبقه کارگر جهانی
است؟
- ارزيابی
شما از
"آلترناتيو
مثبت و ايجابی”
طبقه کارگر در
انقلاب
سوسياليستی
روسيه چيست؟
در عمل چگونه
پياده شد، با
چه مشکلاتی
مواجه شد؟ و
توسط
کمونيستهای
چين چگونه نقد
و جمعبندی شد؟
در عمل چه
آلترناتيوی
از سوی آنها
ارائه شد و
نتايج آن چه
بود؟
- مالکيت
اجتماعی
وسائل توليد
با چه اقدامی
عملی می شود و
چه چيزی تمايز
"اجتماعی”
بودن مالکيت
با دولتی بودن
آن را نشان می
دهد؟
- "کار
اضافه" در
اقتصاد
سوسياليستی
چگونه توزيع می
شود؟ می دانيم
که بخشی از
کار اضافه
بايد برای
تداوم توليد
گسترش يابنده
کنار گذاشته
شود، بخشی از
آن برای امور
رفاه عمومی،
بخشی از آن
برای دفاع از
کشور
سوسياليستی،
بخشی از آن
برای حمايت از
انقلاب جهانی
و بقيه برای
توزيع بر مبنای
اصل "به هر کس
به اندازه
کارش". ماهيت
اين توزيع و
روند تصميم
گيری بر سر آن
چگونه تعيين می
شود؟
- در
اقتصاد
سوسياليستی
"هر کس به
اندازه کارش"
از "اضافهء
اجتماعی”
دريافت می
کند. آيا اين
"دريافت" در
ازای "کار" يک
مبادلهء
کالائی نيست؟
آيا همين
مسئله "آزادی
مولدان" را
محدود نمی
کند؟ تاثيرات
عملکرد
مبادله کالائی
يا ادامه
عملکرد قانون
ارزش در
سوسياليسم بر ساختار
طبقاتی جامعه چيست؟
آيا همين
مسئله خصلت
سوسياليسم و
متناقض بودن
آن را رقم نمی
زند؟ آيا همين
مسئله
تمايزات
طبقاتی را در
ميان خود
کارگران
بازتوليد نمی
کند؟ آيا منبع
رشد بوروکراسی
در ميان ارگان
های مديريت
کارگری نيست؟
- منشاء
بروز طبقه
بورژوازی
نوين در
سوسياليسم
چيست و مبارزه
طبقاتی چه شکلی
بخود می گيرد؟
آيا مشکل رشد
بوروکراسی
است يا اينکه
بوروکراسی
خود نتيجه رشد
تضادهای
طبقاتی و شکل
گيری يک
بورژوازی
نوين در نتيجه
کارکرد
اقتصاد
سوسياليستی
است؟ طبعا راه
چاره ادامه
انقلاب است:
اما چه انقلابي؟
اين انقلاب در
روبنای سياسی
چه چيزی را حل
می کند؟ در
زير بنای
اقتصادی چه
تحولاتی را
پديد می آورد؟
آيا "اجتماعی
کردن مالکيت"
يک بار انجام
می شود يا يک
پروسه انقلاب
مداوم است؟
رابطه تداوم
انقلاب در
روبنای سياسی
(ديکتاتوری
پرولتاريا) با
انقلاب در
روابط توليدی
و اجتماعی
چيست؟
- مارکس و
انگلس پيش بينی
کرده بودند که
سوسياليسم
اول در کشورهای
سرمايه داری
صنعتی
پيشرفته
پيروز می شود.
اما اينطور
نشد و شرايط
اين پيروزی در
کشورهای عقب
مانده مانند
روسيه و چين
به ظهور رسيد.
راه گذر به
سوسياليسم در
اين اقتصادها
چگونه عملی شد
(يا نشد)؟ و آيا
برای امروز ما
اعتباری
دارد؟
تبيينات
شما و هيچ يک
از اسناد شما
بر روی اين
مسائل پرتو
افکنی نمی
کند.
تجربه
تلخ احيای
سرمايه داری
در شوروی تکان
بزرگی به
کمونيستهای
چين داد.
آنان، رشد
همان گرايشات
را در چين مشاهده
کردند. برای
حل اين معضل،
همزمان دو کار
را انجام
دادند: از
يکسو، تئوری
های مارکس و
انگلس و لنين
را زير و رو و
بررسی کردند و
از سوی ديگر،
بر پايه تئوری
های آنان، دست
به پژوهش های
عميق در مورد
ماهيت
ديکتاتوری
پرولتاريا،
اقتصاد سياسی،
و مبارزه
طبقاتی در
سوسياليسم
زدند. همه
اينها اوج خود
را در روند
انقلابی
دهساله معروف
به "انقلاب
فرهنگی
پرولتاريائی”
يافت. برنامه
حزب کمونيست
ايران (م.ل.م) و
چشم اندازی که
برای انقلاب
سوسياليستی
در ايران
ارائه داده
است سعی می
کند خود را بر
مارکسيسمی که
از درون اين
تجارب، تکامل
يافته تر
بيرون آمد،
متکی کند.
(رجوع کنيد به
برنامه حزب ما
بخش هاي:
انقلاب جهانی
و برنامه
حداکثر؛
سياست، فرهنگ
و اقتصاد در جامعه
سوسياليستي؛
رابطه ميان
کشور سوسياليستی
و انقلاب جهانی.)
اقتصاد
سياسی
سوسياليستی
تئوری
اقتصاد
سوسياليستی
گام های اوليه
خود را هنگام
برقراری
ديکتاتوری
پرولتاريا در
شوروی برداشت
اما در چين و
بر پايه
جمعبندی از
تجربه شوروی و
خود چين بود
که تبديل به
يک علم منسجم
و تکامل يافته
شد. در واقع
تکامل يک
اقتصاد سياسی
سوسياليستی
نسبتا جديد
است. مارکس،
شيوه توليد
سرمايه داری
را از نظر
تئوريک تحليل
و تشريح کرد.
اما در ترسيم
خطوط جامعه
سوسياليستی و
اقتصاد آن از
کليات پيش تر
نرفت. زيرا
بدون انجام انقلاب
سوسياليستی،
بدون تلاش عملی
برای ساختن
اين بديل و
روبرو شدن با
چالش های اين
تغيير و تحول،
فهم ساختار و
قوای محرکه
جامعه
سوسياليستی و
طرح ريزی دقيق
تر آن ممکن
نبود. اين
فرآيندی بود
که به عهده
کمونيستهای
روسيه و چين
افتاد.
ريموند
لوتا، اقتصاد
دان مائوئيست
طی سی سال
گذشته با تکيه
بر تجارب
پيروزی و
پيشرفت و
بالاخره شکست
سوسياليسم در
شوروی و چين
پژوهش های
عميقی در
اقتصاد سياسی
سوسياليستی
کرده است.
تقطير اين
پژوهش های
مارکسيستی را
می توان در دو
سند بعنوان
مقدمه و
پسگفتار برای
معرفی کتاب
"اقتصادی
سياسی
سوسياليستی
شانگهای” که
در نوع خود
اثری بی نظير
است(3) يافت. ما
در اين مبحث
بطور گسترده
به آن رجوع می
کنيم. او می
نويسد:
« فرايند
فهم قوانين
جامعه
سوسياليستى (يعنی فهم
ساختار و قواى
محركه جامعه
سوسياليستى) فرايندی بوده
است که تعميق
درک تئوريكی و
بازبينی تئوری
های قبلی و
دوباره
تئوريزه کردن
آنها بر اساس و
در ارتباط با
عمل اجتماعى
ساختمان
سوسياليسم
صورت گرفته
است. اين
فرايند مشتمل بوده
است بر: بررسى
واقعيت مشخص
اجتماعی (جامعه
سوسياليستى)،
تكميل و تصحيح
دانستنی
های قبلى،
و مبارزه
طبقاتى و
ايدئولوژيك
در جوامع
سوسياليستی
بر سر مسير
پيشروی. اينها
شاخص هاى
فرايند مورد بحث است. اين
فرايند دارای
نقاط عطفی از
وقايع تاريخی
مهم است؛ اين
وقايع
مارکسيسم را
قادر کرد که دست
به تدوين و گسترش
اقتصاد سياسى
سوسياليسم بزند.
در اين جا
منظورم نخستين
تلاش براى
ساختن جامعه و
اقتصاد سوسياليستى
در اتحاد
شوروى طى
سالهاى 1917 تا 1953،
سپس احياى
سرمايه دارى
در شوروى بعد
از مرگ استالين،
و انقلاب
فرهنگى چين طی سالهای
1966 تا 1976تحت
رهبرى مائو
است. در اين
فرايند يك
شاخص ديگر هم
وجود دارد:
سنتز تئوريكى
كه مائوتسه
دون از
تضادهاى
بنيادين
جامعه سوسياليستى
و وظايف
تاريخى
پيشاروى
پرولتارياى در قدرت، ارائه
كرد.»
لوتا
ادامه می دهد: « ماركس
و انگلس
شالوده
اقتصاد سياسى
سوسياليستى
را گذاشتند... از نظر
ماركس،
انقلاب
سوسياليستى "دو
گسست راديکال"
را ايجاب ميكند: گسست
از روابط سنتی
مالكيت و گسست
از ايده های
سنتی.
... آنان
فقط توانستند
به صورت كلی،
در قالب نكات
بريده بريده
اما مهم، خصلت
جامعه
سوسياليستى و
طولانى بودن
گذار به
كمونيسم را
تئوريزه كنند.
بعلاوه، آنان انتظاراتی
در مورد سنگ
بناهای اقتصادى
سوسياليسم داشتند که
بعدا معلوم
شد با آن شرايط مادی که
جوامع
سوسياليستی
از درونشان
بيرون آمدند خوانايى
نداشت. ماركس
و انگلس
انتظار
داشتند كه همه
ابزار توليد
كمابيش فورا
به مايملك اشتراکی
همگانی تبديل
شود، و به محض
اينكه توليد
بىبرنامه و مبتنى
بر كسب سود
جاى خود را به
توليد برنامه
ريزى شده
مبتنى بر رفع
نيازها داد،
ديگر خصلت
كالايى از
توليد
محصولات مورد
نياز جامعه
گرفته شود
(يعنى ديگر
توليد به قصد
مبادله در
برابر پول
انجام نگيرد)،
و حيات
دستمزدهاى پولى
در مرحله
سوسياليستى
به پايان رسد.»
« هيچيك
از كشورهاى
سوسياليستى
به اين موقعيت
دست نيافت... مضافا
ماركس و انگلس
انتظار
داشتند
نخستين راهگشائی هاى
سوسياليسم در
كشورهاى
پيشرفته
صنعتى كه نيروهاى
توليدى بسيار
تكامل يافته
بود، انجام
گيرد. خوب
مىدانيم كه
مسئله اينطور
پيش نرفت.
سرمايه دارى
به مرحله
بالاترى كه
امپرياليسم
نام گرفت
تكامل يافت.
سير تكاملى و
تضادهاى نظام
امپرياليستى
عميقا بر
جريان انقلاب
سوسياليستى
تاثير گذاشته
است. جنبش
پرولترى به
كشورهاى
مستعمره و تحت
ستم گسترش يافت در
حاليكه
پيشرفت اين
جنبش در
كشورهاى
پيشرفته
سرمايه دارى
با موانعى
روبرو شده
است. (طبقات
حاكمه
كشورهاى
پيشرفته سرمايه
دارى، ثروت
گسترده اى را
كه بواسطه استثمار
و غارت بين
المللى
انباشت كرده
اند براى
تضمين ثبات
نسبى برای
دوره هاى
طولانى، مورد
استفاده قرار
داده اند.)»
ريموند
لوتا در مورد
تجربه شوروی می
گويد: «... انقلاب
اكتبر
اولين موردى
بود كه دولت
طبقه كارگر به
خلع مالكيت از
طبقاتى كه پيش
از آن مالك
ابزار توليد
بودند پرداخت
و يک شكل
اقتصاد
سوسياليستى
را برقرار
كرد. ابزار توليد
كه به شكل
خصوصى اداره
مىشد به
مايملك عمومى
تبديل شد و
توسعه
اقتصادى تابع
برنامه ريزى
آگاهانه شد.
كارگران و
دهقانان توسط
حزب و دولتشان
شروع به اداره
دستجمعى و
استفاده
عقلانى از
منابع اقتصادى
جامعه كردند.
شكل برنامه
ريزى شده اقتصاد
نه فقط مستلزم
هماهنگى و
بسيج اجتماعى
بود بلكه براى
توسعه و دگرگونی اقتصادى
يك تئورى
راهنما لازم داشت.
بدين ترتيب در
نخستين دولت
كارگرى
تحقيقات در
زمينه اقتصاد
سياسى سوسياليسم
افتتاح
شد و براى
اولين بار
يک اقتصاد
سياسی
سوسياليستی
منظم برای
کنکاش ارائه
شد. ... آنچه
از اين تلاش
نخستين نتيجه
شد، مفهوم معينى
از خصلت جامعه
سوسياليستى و
وظايف و روش های ساختمان
سوسياليستى
بود. جنبه
هائی از پيشرفت
تئوريك حاصل شد كه
تغييرات گسترده در
جامعه شوروى
را منعكس
مىكرد. اما شناختى
كه از اقتصاد
و جامعه
سوسياليستى
بدست آمد
شناختى قسمى بود.»
لوتا در
مورد مشاهدات
لنين در مورد
معضلات ساختمان
سوسياليسم می
نويسد:
« لنين در مقاله "دولت و انقلاب" بطور مفصل به ادامه نابرابرى تحت سوسياليسم پرداخته بود و ادامه تقسيم كار يدى و كار فكرى را يك منبع عمده اين نابرابرى می دانست. بعلاوه، لنين در دهه 1920 به پديده فساد بوروكراتيك در ميان برخى مقامات دولتى، مسئله بازتوليد روابط كالايى تحت سوسياليسم و خطراتى كه اين دو مقوله براى انقلاب ايجاد مىكنند، پرداخته بود. اما اينها مشاهدات اوليه برای دست يافتن به شناخت بود و گرايش به آن داشت که توليد كالايى در سوسياليسم را فقط در ارتباط با توليد خصوصى كوچك