نقد نظرات توني نگري و ميشل هاردت، بخش دوم

درباره امپراتوري:

کمونيسم انقلابي يا

«کمونيسم» بدون انقلاب

برگرفته از حقیقت 36، آبان 1386

بخش اول اين مقاله را که در نقد نظريات توني نگري و ميشل هاردت نگاشته شده است در حقيقت شماره 35 خوانديد. در اينجا بخش دوم را مي خوانيد. بخش آخر در حقيقت شماره 37 درج خواهد شد. مقاله در تماميت خود در تارنماي سربداران موجود است. جهت يادآوري نکات بخش اول، خلاصه اي از آن را مي آوريم. اين مقاله به شکل نقد سه کتاب نوشته شده است:

1- امپراتوري (empire) نوشته ميشل هاردت و آنتونيو نگري

2- توده انبوه (multitude) نوشته ميشل هاردت و آنتونيو نگري

3- جدل در باره امپراتوري (debating empire) ويرايش گوپال بالاکريشنا

 

بخش اول به اختصار:

بندرت اتفاق مي افتد که تزهاي پايه اي يک کتاب، بسرعت توسط تحولات زندگي نفي شود. اما با شروع "جنگ عليه تروريسم" و به نمايش درآمدن خصائل امپرياليسم، کتاب امپراتوري نوشته ي آنتونيو نگري و ميشل هاردت،گرفتار اين مصيبت شد. در اين کتاب، آنتونيو نگري و ميشل هاردت تصويري از جهان ارائه مي دهند که امپرياليسم را پشت سر گذاشته و يک نظم نوين جهاني شکل گرفته است. تز اصلي کتاب امپراتوري اين است که سرمايه داري وارد عصر نويني شده است که ماوراي امپرياليسم است. پس، تحليلي که لنين از عصر امپرياليسم کرد، ديگر کارکرد ندارد. به ويژه از اهميت نقش دولت- ملت ها به غايت کاسته شده است. از نظر نويسندگان، "امپراتوري" دنيائي است که امپرياليسم روابط سرمايه داري را در سراسر جهان کاملا تحميل کرده و هيچ منطقه اي از دستش در نرفته است. روند توليد و ارتباطات تمام جهان را به شکلي که قبلا غير قابل تصور بود به هم مرتبط کرده است. اشکال جديد کار در حال ظهور است که حاصلش تغييرات طبقاتي نوين است. روستاي جهان، تغييرات عظيمي را از سر گذرانده است. نويسندگان بحث مي کنند که نظام کنوني امپرياليستي، مرکز يا مراکزي ندارد. نظامي است که امروز تمام جهان را "يکدست" در بر مي گيرد و تمام تمايزات را به اين ترتيب مخدوش مي کند. نويسندگان معتقدند که از حاکميت، "سرزمين زدائي" شده است. منظورشان اين است که نظام حکومتي و سلطه، ديگر، به يک شکل بندي ملي يا يک نظام دولتي متصل نيست. هر چند نويسندگان سعي نمي کنند اين بحث ياوه را مطرح کنند که ايالات متحده آمريکا کاملا از امپرياليست بودن آزاد شده است، ولي مي گويند امپرياليسم اصولا يک پديده اروپائي بود. نگري و هاردت، منطق سرمايه، اجبار بي وقفه اش به گسترش و بازتوليد در مقياس فزاينده و تشديد يابنده را نيروي محرکهء پشت تکامل ايالات متحده آمريکا نمي دانند. بلکه معتقدند ديناميسم آن توسط خصايل مشخص ايالات متحده آمريکا توضيح داده مي شوند.

 

بخش دوم: سرمايه داري چيست؟ چه نيرويي امپرياليسم را
به جلو مي راند؟

 براي اينکه بفهميم چرا نگري و هاردت چنين تصوير غلطي از جغرافياي سياسي امروز گرفته اند، بايد به درکشان از خود سرمايه داري نگاه دقيق تري بياندازيم. نگري و هاردت نظرات مفيدي در رابطه با جامعه معاصر عرضه مي کنند، ولي از درک پايه هاي مادي سرمايه داري قاصرند و نتيجتا نمي توانند توضيح دهند که سرمايه داري چطور تکامل مي يابد و قوهء محرکه اش چيست.

 قبل از هرچيز بايد تاکيد کنيم که عليرغم تفاوت هاي کماکان مهم ميان کشورها و مناطق مختلف جهان، يک نظام امپرياليستي جهاني موجود است که در واقع سرمايه داري است و قوانين اساسي کشف شده توسط مارکس و انگلس بر آن حاکم است. شک نيست که جهان نسبت به دوراني که مارکس و انگلس کارکرد سرمايه داري را بطور سيستماتيک در کاپيتال عرضه کردند، تغييرات عظيمي کرده است. بطور مشخص لنين نشان داد که سرمايه داري وارد عصر جديد سرمايه انحصاري و يا امپرياليسم شده و بعد از لنين هم تغييرات زيادي بوقوع پيوسته و مي پيوندد. ولي دستاورد لنين اين بود که عصر سرمايه داي را با اتکاء به قوانيني که مارکس کشف کرده بود تحليل کرد. دليلش هم وفاداري دگماتيک لنين به مارکس نبود، بلکه اين بود که اين قوانين کماکان و اساسا بر حرکت و تکامل جامعه سرمايه داري حاکمند.

 تلاش براي درک نظام اقتصادي معاصر کاري قابل تحسين است و اگر در حين اين تلاش ها درک هاي قبلي، حتي درک بزرگاني چون مارکس و انگلس ناقص و يا حتي غلط از آب در آيند، کساني که براي اين تغيير جهان مي جنگند نبايد در برسميت شناختن حقيقت شک کنند. ولي ما هنوز قانع نشده ايم که مارکس و انگلس هاي عصر اينترنت (لقبي که در پشت جلد امپراتوري به نگري و هاردت داده شده است) واقعا موفق به توضيح درست تر جامعه سرمايه داري و روند تکاملي اش، شده اند. برعکس، دوري آنان از چارچوب اساسي تحليل مارکس و انگلس موجب گيجي مفرطشان شده است.

 

نيروها و روابط توليدي

 ملاحظه اي در کتاب امپراتوري پنهان است که اگر صحت داشت، پايه هاي درک مارکسيستي از اقتصاد سياسي و به همراه آن درک ما از پروسه انقلاب را که يک نظام اجتماعي را جايگزين يک نظام اجتماعي ديگر ميکند، به لرزه در مي آورد. نگري و هاردت مي نويسند : «لازمه پسامدرنيزاسيون و گذار به امپراتوري، هم گرائي عرصه هائي است که با نام هاي شالوده و روبنا معرفي مي شوند... در اين چارچوب، تفاوت هاي ميان طبقه بندي هاي محوري اقتصادي سياسي، به کمرنگ شدن مي گرايند. توليد از بازتوليد تشخيص ناپذير مي شود، نيروهاي مولد با روابط توليدي در هم مي آميزند....»[i]

 براي درک اين مسئله لازم است تعريف مارکسيست ها از نيروهاي توليدي و روابط توليدي را به اجمال دوره کنيم. نيروهاي توليدي شامل زمين، ماشين آلات، تکنولوژي و مهمتر از همه خود طبقات مولد، ابتکار و خلاقيتشان است. شيوه سازمانيابي انسان ها براي استفاده از اين نيروهاي توليدي و توزيع محصولشان را روابط توليدي مي گويند. در اينجا منظور، نظام مالکيت بر ابزار توليد، تقسيم کار در جامعه، و شيوه ي توزيع محصولات جامعه ميان اعضاي آن است. عموما روابط توليدي منطبق است بر سطح نيروهاي توليدي و ايندو با هم زيربناي اقتصادي جامعه را تشکيل مي دهند. براي مثال در اروپاي قرون وسطي، نظام فئودالي بر اساس زمينداري بزرگ و سرواژ کم و بيش بر ظرفيت توليد موجود در آن زمان – يعني دانش، تکنيک ها و ابزار توليد – منطبق است. در آن زمان هنوز پايه هاي مادي و نياز اجتماعي براي بوجود آمدن طبقه وسيعي از کارگران که از رابطه با زمين «آزاد» بوده و مجبورند نيروي کارشان را به سرمايه داران بفروشند، وجود نداشت.

 هر زيربناي اقتصادي (يعني نيروهاي توليدي و روابط توليدي) يک روبنا-- نهادها، فرهنگ، افکار، و دولت – را بوجود مي آورد که منطبق بر آن بوده و آن را قادر به توليد و بازتوليد مي کند. اگر به نظام فئودالي اروپا نگاه کنيم مي بينيم که چگونه اين نظام نهادي مانند کليساي کاتوليک را که منطبق بر زيربناي فئودالي آن بود، به ظهور رساند. بطور کلي، نيروهاي توليدي رشد مي کنند – رشدي که هم تدريجي است و هم گاه جهش وار و ناگهاني. رشد نيروهاي توليدي، موجب تضاد فزاينده ميان نيروهاي توليدي و روابط توليدي مي شود. همين تضاد اساسي است که انقلاب را ضروري مي کند. همانطور که مائوتسه دون گفت، وقتي ابزارها به فغان مي آيند از طريق انسان سخن مي گويند. اين انقلاب ضرورتا در روبنا و مشخصا از طريق کسب قدرت انجام مي شود و راه را براي رشد روابط توليدي نوين و پيشروي جهش وار زيربناي اقتصادي باز مي کند. در خطوط کلي، اين کاري است که انقلابات بورژوائي در گذشته انجام دادند و نيز انقلاب کمونيستي در آينده انجام خواهد داد.[ii]

 شاهکار مارکس و انگلس اين بود که در همان دوره ابتدائي رشد سرمايه داري نشان دادند که مالکيت خصوصي ابزار توليد و نظام توليد کالائي سرمايه داري که حتا توان توليدي کارگر را تبديل به کالاي قابل خريد و فروش و «مصرف» (مصرف براي آفريدن کالا از طريق توليد سرمايه داري) کرده است، خود بطور روزافزوني تبديل به موانع و «زنجيرهاي» راه رشد نيروهاي توليدي، رشد صنعت مدرن و علم و پرولتاريا شده است. مارکس و انگلس مسئله را اينطور شرح دادند:

 «تنها آن زمان ] با انقلاب کمونيستي[ انسان هاي جدا از هم، از حصارهاي متعدد ملي و محلي رها شده و عملا با توليدات مادي و فکري تمام جهان مرتبط خواهند شد و در موقعيتي قرار خواهند گرفت که ظرفيت لذت بردن از اين توليد همه جانبه ي تمام جهان (آفرينش هاي انسان) را کسب کنند. وابستگي همه جانبه، اين شکل طبيعي تعاون تاريخي- جهاني افراد، توسط انقلاب کمونيستي تبديل به کنترل و احاطه ي آگاهانه بر اين قدرتها خواهد شد؛ قدرتهائي که برخاسته از کنش انسان ها با يکديگرند اما تا کنون همانند قدرتي کاملا بيگانه، بر آنان حکم رانده اند.» [iii]

 به اين ترتيب دو درک کاملا مخالف را در مورد راه رسيدن به جامعه کمونيستي آينده مي بينيم. براي مارکس و انگلس تحقق ظرفيت انسان فقط با انقلاب، با تغيير شرايط اجتماعي کنوني، ممکن است. [iv]

 استدلال نگري و هاردت چيز ديگري است. آنان نه تنها روابط توليدي را مانع يا "زنجيري" بر گردهء نيروهاي توليدي نمي بينند بلکه معتقدند، روابط توليدي در حال "ادغام" با نيروهاي توليدي اند. (اين ربط دارد به درک اينان از "کار غير مادي" که جلوتر به آن خواهيم پرداخت). نگري و هاردت مي گويند از آنجا که پيشبرد پروسهء کار نيازمند تعاون افراد است پس ديگر تمايز (يا تضاد) قابل ملاحظه اي ميان توليد و نوع سازمانيابي جامعه براي انجام توليد، موجود نيست. مي گويند جامعهء معاصر (که آنان "امپراتوري" لقب داده اند) از طريق شبکه هاي کوچک و بزرگ کشوري و جهاني، خود- سازمانده شده است. اما اين واقعيت ندارد زيرا خود- سازمانيابي جامعه، فقط در کمونيسم زماني که بشريت واقعا در موقعيتي قرار مي گيرد که بتواند آگاهانه و بطور جمعي خود را سازمان دهد، امکان پذير است. امروز، در مقابل خود- سازمانيابي جامعه موانع مهمي، بخصوص روابط توليدي سرمايه داري، قرار دارد؛ توليد هنوز در چارچوب مبادلهء کالائي و بطور خاص بر پايه استثمار نيروي کار توليد کنندگان صورت مي گيرد. جامعه توسط روابط سرمايه داري موجود مهار و معوج و زمين گير شده است. بله، پتانسيل براي ايجاد يک جامعه نوين دائما خود را نشان مي دهد اما تا زماني که سرمايه داري پابرجاست، اين پتانسيل تبديل به واقعيت نمي شود. البته بايد نگري و هاردت را بخاطر ديدن ظرفيت بشر در ايجاد چنان جامعه اي تحسين کرد ولي اين دو حاضرند به سايهء آن ظرفيت رضايت دهند. تضاد ميان نيروهاي توليدي عظيم (که نبايد فراموش کنيم، طبقه ي انقلابي مهمترين بخش آن است) و يک نظام کهنه که متکي بر استثمار پرولتارياي بين المللي است، هنوز کاملا پابرجاست. برخلاف نظر نگري و هاردت، همين تضاد است که بايد از طريق انقلاب پرولتري در مقياس جهاني حل شود، تا راه براي ايجاد جامعه کمونيستي باز شود.

 پيشرفت هاي حيرت انگيزي در زمينه ظرفيت هاي توليدي و دانش علمي رخ داده است. روشن بيني مارکس و انگلس در مورد امکان تامين نيازهاي تمام بشريت اثبات شده است. با اين وصف، در همان حال، شکاف ميان ثروت و فقر به درجه اي رسيده که در تاريخ بشر بيسابقه است. اگر مارکس و انگلس صرفا توانستند عصر اشتراک در وفور را پيش بيني کنند، امروز امکان تحقق آن از هر گوشه سرک مي کشد و خود را نشان مي دهد. فقط اگر چند درصد از منابع غذائي جهان جابجا شود، گرسنگي و سوء تغذيه از روي کره زمين محو مي شود. مرگ و مير روزانه پنجاه هزار کودک در نتيجه استفاده از آب آشاميدني آلوده، مي تواند متوقف شود. حل مشکل بي خانماني که نه فقط در بمبئي و سائوپولو بلکه حتا در پاي آسمانخراش هاي نيويورک گسترش مي يابد، بسيار ساده است. اما سازمان يابي کنوني جامعه بشري، حل همين مشکلات نسبتا ساده را غير ممکن کرده است. وقتي جامعه نمي تواند خود را به گونه اي سازمان دهد که حتا به اين مشکلات ساده جوابگو باشد، صحبت از "جامعه به مثابه سوژه" فقط به پنهان کردن وظيفه انقلاب کمک مي کند.

 

 محرک کدام است؟

 نگري و هاردت، اقتصاد سياسي مارکسيستي را رد مي کنند و در نتيجه در کتاب امپراتوري قادر به توضيح اين واقعيت که چرا سرمايه داري همواره مجبور است توليد را در ابعاد عظيمتر و عظيمتر به جلو براند، نيستند. رقابت ميان سرمايه هاي مختلف همه آنان را وادار مي کند که "گسترش بيابند يا بميرند". يک روند مارپيچي به ظهور مي رسد که طي آن سرمايه ارزش خود را مي افزايد، از طريق خوردن رقبا يا ادغام با آنان، تمرکز مي يابد و براي يافتن منابع بزرگتري از کارگران براي استثمار و فتح بازارها، به جستجو مي پردازد. البته هيچ يک از اين ها نرم و راحت جلو نمي رود. روند مارپيچي انباشت بر بستر "آنارشي توليد" جلو مي رود که منجر به بي نظمي ها، بحران ها و تلاطمات ادواري مي شود. امپرياليسم يا سرمايه داري انحصاري خود را اصلاح مي کند اما هيچگاه اين روندهاي اساسي را نفي نمي کند. در واقع رقابت ميان سرمايه ها، در شکل کمپاني هاي چند مليتي ِعظيم و قدرت هاي امپرياليستي، تشديد مي يابد. سرمايه ها تمام جهان را بدرون ميدان رقابت خود مي کشند و جنگ، منجمله جنگ جهاني، تبديل به وسيله ي نهائي براي نابودي رقبا و خلق شرايط نوين براي انباشت بسط يابنده، مي شود.[v]

 اجبار دائم و بي وقفه در به حداکثر رساندن سود، سرمايه را وادار به استثمار هر چه گسترده تر و همه جانبه تر نيروي کار (پرولتاريا) و تغيير دائمي تمام روند توليدي و اجتماعي کردن آن در مقياس عظيم، مي کند. اين کارکرد نظام سرمايه داري، پرولتاريا را به مقاومت بر مي انگيزد و پايه هاي مادي انقلاب را بوجود مي آورد. اين روند پايه اي هميشه پيچيده و چند وجهي بوده است و در قرن بيست و يکم پيچيده تر از سابق شده است. اما نگري و هاردت اين پويش را وارونه مي کنند. به نظر آنان، اين مبارزه پرولتارياست که سرمايه داران را "وادار" به تغييري که گذر به "امپراتوري" مي خوانند، کرده است.

 نگري و هاردت مي گويند: «تئوري هائي که گذار به امپرياليسم و وراي آن را محدود به نقد پويش هاي سرمايه مي کنند خطر آن را در بر دارند که به قدرت موتور کارآمد واقعي که توسعه ي سرمايه داري را از عميق ترين مرکزش بجلو مي راند کم بها دهند: جنبش ها و مبارزات پرولتاريا»[vi] در واقع خطر اين نيست که تحليل خود را به "نقد ناب" محدود کنيم زيرا مارکسيست هاي اصيل هميشه اهميت مطالعه و فهم پديدار هاي اجتماعي متنوع را دريافته اند و شک نيست که مبارزه پرولتاريا و خلق هاي تحت ستم عامل مهمي است که بر تکوين پويش هاي سرمايه تاثير مي گذارد. اما ما تاکيد مي کنيم که پويش دروني خود سرمايه، آن موتور عمده اي است که سرمايه را وادار مي کند به عرصه هاي جديد بسط يابد و هر آنجا که استقرار يافته، استثمار را تشديد کند. تئوري وارونه نگري و هاردت آنان را تا بدانجا مي رساند که بگويند تامين و تقويت هژموني آمريکا در دوره 1970 تا کنون مديون «قدرت متخاصم پرولتارياي آمريکاست ... سرمايه بايد با توليد ذهنيت جديد پرولتاريا روبرو مي شد و به آن جواب مي داد.»[vii]

 اين نوع درک غير ماترياليستي در ناتواني آنان در درک بحران سرمايه داري بازتاب مي يابد. آنان مي گويند: «آنطور که مارکس به ما مي گويد بحران سرمايه داري وضعيتي است که سرمايه در نتيجهء فشاري که پرولتاريا بر نرخ سود مي گذارد، وادار مي شود دست به يک ارزش زدائي عمومي (general devaluation) و بازسازي عميق روابط توليدي بزند. به عبارت ديگر، بحران سرمايه داري صرفا عملکرد خود پويش سرمايه نيست بلکه نتيجه ي مستقيم تضاد پرولتارياست.»

 به عبارت ديگر، طبق نظر نگري و هاردت، بحران سرمايه داري عمدتا نتيجه مبارزات پرولتارياست. هر چند بسياري از مدعيان مارکسيسم نيز اين نظريه غلط را دارند اما اين بهيچوجه چيزي نيست که «مارکس به ما مي گويد». انگلس در اثر بزرگ خود بنام آنتي دورينگ بطور مفصل تئوري بحران ِ "کم مصرفي" (under-consumption) را رد مي کند و خاطر نشان مي کند که کم مصرفي مشخصه ي همه اشکال جامعه طبقاتي بوده است اما تحت سرمايه داري به شکل بحران به ظهور مي رسد. انگلس «بحران مازاد توليد» (over-production) را به اين شکل توضيح داد که توليد سريع تر از بازارها گسترش مي يابد. انگلس مسئله را اينطور شرح داد:

 «نيروي انبساط يابنده ي عظيم صنعت مدرن، که در مقايسه با آن، قدرت انبساط گاز کودکانه به نظر مي آيد، اکنون به مثابه ضرورتي براي انباشت، هم انباشت کيفي و هم کمي، ظاهر مي شود که هر مقاومتي را به سخره مي گيرد. مصرف، فروش، بازارهاي توليدات مدرن صنعتي، چنين مقاومت هائي را فراهم مي کنند. اما ظرفيت بسط يابي بازارها (بسط افقي و عمقي آن ها) در درجه اول تحت حاکميت قوانيني کاملا متفاوت است که با انرژي پائين تري عمل مي کنند. بازارها نمي توانند همگام با گسترش توليد گسترش يابند. تصادم اجتناب ناپذير مي شود و اين مشکل راه حلي ندارد مگر اينکه شيوه توليد سرمايه داري درهم شکسته شود ...»[viii]

 البته بحران سرمايه داري را نمي توان صرفا به عوامل اقتصادي تقليل داد و در عصر امپرياليسم که سرمايه داري عمدتا در دول امپرياليستي متمرکز است، بسياري ملاحظات ژئو- پلتيک (جغرافياي سياسي) نيز در پروسه انباشت نقش دارند – منجمله رقابت ميان قدرت هاي امپرياليستي، مبارزات مقاومت جويانه ي ملل تحت ستم و مبارزات پرولتاريا در متروپولهاي امپرياليستي – که همه بطور متقابل بر هم تاثير کنشي دارند. اما اينها نافي درک ماترياليستي پايه اي که شالوده ي تئوري مارکس و کشف قوانين سرمايه داري، که آن را بسوي مازاد توليد مي راند، نمي باشد. عملکرد اين قوانين سرمايه داري را بسوي مازاد توليد مي راند. اين کارکرد را انگلس در نقل قول بالا بطور نافذ و روشن توضيح مي دهد.[ix] حرکت گرايش ها متفاوت سرمايه داري پيچيده تر شده و برخي توسط عوامل گوناگون تخفيف يافته اند اما هنوز زير بناي کارکرد سرمايه داري را تشکيل مي دهند.[x] بالعکس، نگري و هاردت به يک طريق چپ اندر قيچي استدلال مي کنند که مبارزات پرولتاريا هم دليل بحران است و هم بطور متناقض سرمايه داري را نجات مي دهد (يا حداقل مرکز کنوني نظام سرمايه داري يعني آمريکا را نجات مي دهد).

 

 احياي تئوري لوگزامبورگ

 نگري و هاردت تزهاي روزا لوگزامبورگ در مورد امپرياليسم را احياء مي کنند. لوگزامبورگ مي گويد از آنجا که پرولتاريا هرگز نمي تواند محصول کار خويش را "دوباره بخرد"، تنها راه رونق نظام سرمايه داري اين است که با ("بيرون") مناطق يا بخش هاي غير سرمايه داري تجارت کند. اين تنها راهي است که نظام سرمايه داري مي تواند (از طريق فروش) ارزش ِ توليد شده توسط استثمار پرولتارياي کشورهاي امپرياليستي را متحقق کند. او فرض را بر آن مي گذارد که وقتي سرمايه تمام جهان را تغيير دهد، امپرياليسم به يک بحران غير قابل حل مي رسد.

 نگري و هاردت مي گويند امپرياليسم اين تغيير جهاني را انجام داده است و نتيجه آن است که يک مرحله جديد سرمايه داري به ظهور رسيده که وراي امپرياليسم است. آنان ميگويند، « سرمايه ديگر به بيرون نگاه نمي کند بلکه به درون قلمروش مي نگرد و در نتيجه انبساطش بيشتر عمقي است تا افقي.»[xi] و مي گويند، «پسامدرنيزاسيون، روند اقتصادي است که وقتي تکنولوژي هاي فني و صنعتي به سرمايه گذاري در سراسر جهان تعميم يافته اند، وقتي که روند مدرنيزاسيون کامل شده و وقتي که جاي دادن محيط غير سرمايه داري در طبقه بندي خاصي به محدوديت برخورده است، ظهور مي يابد.»[xii]

 بايد بگوئيم که اين تحليل کاملا غلط است. زيرا سرمايه داري در هر مرحله تکاملي اش هم بطور عمقي انبساط يافته و هم بطور افقي. يعني هم در مقر خانگي اش به رشد خود ادامه مي دهد، پرولتاريا را کامل تر استثمار مي کند و سرمايه بيشتري انباشت مي کند و نيز در جستجوي يافتن مناطق جديد سلطه يابي است. بعلاوه، آنچه براي يک سرمايه دار (يا قدرت امپرياليستي) "بيروني" است براي ديگري ممکن است "داخلي" باشد-- مثلا وقتي که آمريکا وارد بازارها و سرزمين هاي آفريقائي که سابقا تحت سلطه قدرت هاي امپرياليستي اروپا بود، مي شود. علاوه بر اين، تحليل اينها غلط است زيرا هر چند سرمايه داري بخش هاي بزرگتري از جهان غير سرمايه داري جهان را سرمايه داري کرده است، اما اين پروسه بهيچوجه به پايان نرسيده است.

 نگاهي دقيق تر به تزهاي نگري و هاردت کنيم. آنان با صراحت نمي گويند ديگر دولتي موجود نيست بلکه مي گويند اهميت دولت در حال از بين رفتن است و حاکميت واقعي به امپراتوري "يکدست" و بي شکل گذر کرده است. نگري و هاردت در اين نظام جهاني نقش مخصوصي به آمريکا مي دهند اما مي گويند اين، صرفا پوسته اي استکه جهان قديمي امپرياليستي را بازتاب مي دهد در حاليکه حاکميت واقعي (يا ظرفيت حکومت کردن) به "امپراتوري" بي شکل گذر کرده است؛ امپراتوري اي که هم زمان در سراسر جهان، همه جا هست و هيچ جا نيست. تشريحات نگري و هاردت جوانب مهمي دارد که ممکنست بعضا به گوش خواننده "منطبق بر حقيقت" به نظر آيند. برخي از عملکردهائي که سابقا در حيطه دولتهاي خاص بود امروزه به سازمان هاي جهاني مانند سازمان تجارت جهاني واگذار شده است. در هم تنيدگي دروني، نه فقط ميان مدارهاي توليد سرمايه داري بلکه همچنين در عرصه هاي فرهنگي و فکري، روز افزون است. مسلما ماهيت بين المللي انقلاب پرولتري، که هميشه اساسي بوده است، اکنون برجسته تر از هميشه شده و هر پروسه ي انقلابي در اين يا آن کشور را وادار مي کند که به الزامات آن اعتناي کامل کند. جهان اينترنت جنبه ايست که به نظر چند سال نوري با قرن بيستم فاصله دارد، چه برسد با زمان مارکس. اما، آيا امروزه ممکن است که جهان، يک خوان يغماي واحد، براي يک سرمايه ي واحد ِ بي سرزمين، باشد يا در حال گذر به آن باشد؟

 خير! چنين جهاني به ظهور نخواهد رسيد (و بر خلاف نگري و هاردت فکر نمي کنيم چنين کابوسي، در صورت ظهور، "به بدي" نظام کنوني امپرياليستي نباشد). ويژگي هائي که سرمايه را وادار به بسط يابي مي کند، در عين حال به معناي آن است که سرمايه فقط در رقابت و تضاد با سرمايه هاي ديگر مي تواند وجود داشته باشد. همانطور که مارکس گفت، سرمايه فقط به مثابه سرمايه هاي مختلف مي تواند موجود باشد. گرايش سرمايه به تمرکز يابي، به بزرگتر و بزرگتر شدن و بلعيدن سرمايه هاي ديگر که در رقابت "مي بازند"، اين رقابت را از بين نمي برد، بلکه آن را تشديد مي کند و به سطح بالاتري مي راند. در اين سطح ِ بالاتر، گروه بندي هاي عظيم سرمايه داري با يکديگر به رقابت بر ميخيزند و دولتهايشان را در خدمت اين رقابت به ميدان مي آورند. جنگ ِ بي پايان ِ ميان سرمايه ها، سرمايه داري را وادار مي کند به سطح کنوني سود قانع نباشد و سرمايه را به استثمار تعداد فزاينده اي از پرولتاريا و استثمار همه جانبه تر پرولتاريا مي راند. حتا اگر اتفاق تاريخي عجيبي بيفتد و براي يک لحظه چنين سرمايه واحد جهاني بوجود آيد، مطمئنا بسرعت به قطعات گوناگون تجزيه خواهد شد.[xiii]

 

 يک حاکميت واحد؟

 حاکميت، يا ظرفيت يک دولت در حکومت کردن بدون اينکه کنترل خارجي بر آن باشد، هميشه مربوط به يک قلمرو و يک جمعيت خاص بوده است. مسلما قدرت هاي امپرياليستي مرتبا حاکميت ديگر کشورها و خلقها را لگد مال مي کنند. در دوره استعمار اينکار از طريق دزدي و الحاق علني صورت مي گرفت. در دوره ي اخيرتر تجاوز و دخالت شکل هاي مستقيم و غير مستقيم گوناگون گرفته است. نهادهاي بين المللي بخود اجازه داده اند که سياست هاي حياتي کشورها را که معمولا جزو حيطه اختيارات قدرت هاي مستقل است ديکته کنند. براي مثال صندوق بين المللي پول مي تواند به بسياري از کشورها در آفريقا بگويد که بودجه هاي بهداشت و آموزش خود را که پيشاپيش بسيار پائين است، بطرز راديکالي کم کنند. يا سازمان تجارت جهاني مي تواند بگويد که قوانين ثبت اختراعات ]پاتنت[ در کشورهاي مختلف بايد منطبق بر تعاريف آمريکا از حق مالکيت فکري باشد و بنابراين توليد داروهاي ژنريک ]داروهائي که داراي مارک تجارتي مشخص نيستند -مترجم[ را غير قانوني کرده و به اين يا آن کشور مي تواند بگويد که چه نوع سلاح هائي را مي تواند توليد کند.

 همانطور که هرکس مي تواند مشاهده کند، "ناپديد شدن" استقلال قدرت هاي مختلف، يک امر کاملا ناموزون است زيرا مسلما آمريکا قصد ندارد سر سوزني از حاکميتش را از دست دهد و عليه هر تلاش يا اقدامي که بخواهد اين حاکميت را محدود کند جنگيده است. يک مثال،امتناع آمريکا از شرکت در دادگاه جنايتهاي جنگي بين المللي لاهه است. زيرا مي ترسد روزي برخي از شکنجه گران وي در آن دادگاه محاکمه شوند. آمريکا بي شرمانه با قرارداد کيوتو که هدفش کم کردن پخش گاز کربنيک ]گازهائي که در نتيجه فعاليت هاي صنعتي و سوخت توليد شده و جو زمين را آلوده و گرم مي کنند– مترجم[ است مخالفت کرده است زيرا منافعش در آن است که بزرگترين آلوده کنندهء کره زمين باشد. البته دلايل ديگري هم داشت: آمريکا نسبت به هر چيزي که ظاهرش دال بر محدود کردن ذره اي از حاکميت اوست، حساسيت دارد. بنابراين بايد گفت که بله، حاکميت بسياري از کشورها محدود و خراب شده است اما در مورد بزرگترين "حاکميت" يعني آمريکا اين امر اصلا صدق نمي کند.

 وقتي به جهان معاصر مي نگريم چيزي که در واقع مي بينيم ناپديد شدن امپرياليسم و ظهور يک امپراتوري جهاني ِ فارغ از تضادها و رقابتهاي ميان دول امپرياليستي، نيست. آنچه مي بينيم اين است که توليد در مقياس جهاني بطور فزاينده اي اجتماعي مي شود و رشته هاي ارتباط و پيوند ميان تمام بازيگران روند توليد در جامعه بشري، هر چه تنگ تر بهم بافته مي شود. اما همين اجتماعي تر شدن روند توليد در مقياس بين المللي، در تضاد 180 درجه و خصمانه با روابط مالکيت، توزيع و سازمان يابي سرمايه دارانهء توليد، که هنوز وجود دارد، قرار دارد. و دولتها بازتاب اين روابط توليدي بوده و در حفظ و تقويت آن نقشي مرکزي دارند. بخصوص قوي ترين دولتها، يعني آمريکا.

بخش سوم: «رهائي ملي و دولت»، در شماره آينده ادامه خواهد يافت.    

www.sarbedaran.org

 



توضيحات

[i] «توده ي انبوه» صفحه 385. تاکيد از ماست. نکته اي که اينجا صرفا بطور گذرا مطرح مي کنيم اين است که نگري و هاردت آنچه را که «ديالکتيک» مي نامند و عموما به هگل نسبت مي دهند نيز رد مي

 کنند. ولي ديالکتيک ماترياليستي بنياد درک مارکسيستي نيز هست و تضادهاي بين روبنا و زيربنا و نيروها و روابط توليدي که با يک گردش قلم نفي شده اند، هسته مرکزي اين درک هستند.

[ii] بعدا در همين مقاله خواهيم ديد که نگري و هاردت کاملا با "کسب قدرت" توسط توده ها مخالفند. آنها با انکار تضاد بين نيروها و روابط توليدي است که اين نتيجه گيري غير انقلابي را توجيه مي کنند

[iii] ايدئولوژي آلماني، ص 55

[iv] بعدا نشان خواهيم داد که ديد نگري و هاردت از جامعه کمونيستي اصلا شبيه مارکس و انگلس نيست و در واقع مدل آنارشيستي دموکراسي بورژوائي است.

[v] ر. ک. ريموند لوتا، آمريکا در سراشيب، بنر پرس، شيکاگو، 1984. لوتا به روشني نشان مي دهد که چطور قوانين سرمايه داري در عصر امپرياليسم نيز عمل مي کنند. او نشان مي دهد که آنارشي توليد سرمايه داري اهميتي مرکزي دارد و سرمايه فقط به شکل سرمايه هاي بسيار مي تواند موجود باشد و اين است که کل پروسه انباشت سرمايه دارانه را به پيش مي راند.

[vi] امپراطوري، ص. 234

[vii] امپراطوري، ص 269

[viii] "آنتي دورينگ III" Marx & Engels Reader ص 630

[ix] در واقع نگري و هاردت، مانند بسياري ديگر در جنبش کمونيستي، اينقدر بي مبالات از کلمه بحران استفاده مي کنند که معني خاص خود را از دست مي دهد و معني شرايط هميشگي سرمايه داري معاصر را به خود مي گيرد. بحران، نتيجه و تبارز به ويژه شديد تضاد اساسي سرمايه داري است، تضاد بين مالکيت خصوصي و توليد اجتماعي شده، ولي مساوي با اين تضاد نيست. حتي در دوران "غير بحران" (دوران توسعه پر قدرت سرمايه داري)، بي عدالتي و بي منطقي شيوه توليد سرمايه داري هويداست.

[x] به هنگام تحليل از بحران سرمايه داري، اين نگري و هاردت هستند که به "عوامل صرفا اقتصادي" در مي غلطند. آنها شروع بحران سرمايه داري را از اوايل سال هاي 1970 تحليل ميکنند بدون اينکه هيچ اشاره اي به اني مسئله بکنند که اتحاد شوروي يک ابر قدرت امپرياليستي شده بود و در همان دوره امپرياليسم امريکا را در سطح جهان به چالش طلبيده بود.

[xi] امپراطوري، ص 272

[xii] امپراطوري، ص 272

[xiii] براي درک بهتر اين مطلب کافي است نگاه کنيم به آن کشورهايي که در اسم سوسياليست و در واقع سرمايه داري بودند – اتحاد شوروي تحت حاکميت خروشچف و برژنف، يا چين بعد از سرنگوني سوسياليسم متعاقب مرگ مائو. در هر دو مورد، منافع رقيب و متفاوت ظهور کرد. هر چند که کليت بورژوازي نوين در استثمار کار پرولتاريا نياز مشترکي داشت ولي نمي توانستند و نمي توانند اين کار را با هارموني انجام دهند. اين طور نيست که يک "بوروکراسي" واحد و يک دست بتواند بقيه جامعه را با آرامش استثمار کند. احيا سرمايه داري به معني احياي رقابت شديد، جابجائي و بحران است. برخي از بخش هاي طبقه حاکمه جديد به بهاي ديگر اقشار طبقه حاکمه رشد مي کنند. و وقتي آخرين برگ انجير سوسياليسم هم افتاد و اتحاد شوري منحل شد، براي بورژوازي نوين امکان نداشت به عنوان يک موجوديت واحد سرمايه داري عمل کند، بلکه به باند هاي رقيب قانوني و غير قانوني (مافيا) سرمايه داران تبديل شد. غير از اين هم نمي توانست باشد.