سلسله
بحثهای
تئوريک:
تئوری
و پراتيک و
رويكرد
اكونوميستی (2)
بخش
اول از سلسله
بحثهای
تئوريک در
حقيقت شماره
31 تحت عنوان
"کمونيسم در
برابر
اکونوميسم"
درج شد.
پراتيک
چيست؟ پراتيك
يعنی مداخله
انسان در واقعيت
در تمام حيطه
های جامعه
بشری و طبيعت.
تمام
درگيريهای
انسان با واقعيت،
پراتيک است.
پراتيک دسته
بندی های
مختلف دارد.
پراتيک
انقلابی يکی
از آنهاست كه
بسيار مهم
است.
اهميت
پراتيك
انقلابی
پرولتاريا از
كجاست؟
پرولتاريا از
يك سو جايگاه
تعيين كننده
ای در سوخت و
ساز و زندگی و
موجوديت نظام
حاكم بر جامعه
بشری دارد و
از سوی ديگر به
خاطر دامنه و
عمق اهداف و
آمال خود اين
ظرفيت را دارد
كه با پراتيك
انقلابي، وضع
موجود را
کاملا دگرگون
کند و جامعه
بشری را بر
پايه ای
متفاوت تكامل
دهد. صريح
بگوييم اين
است دليل پايه
ای اهميتی كه
برای پراتيك انقلابی
پرولتاريا
قائليم و
دغدغه اساسی
ماست، و نه
فقر و
"مظلوميت" و
بی حقوقی
كارگران.
اما
جايگاه و نقش
تئوری
انقلابی چيست
و از كجا ناشی
می شود؟ هر
گونه فکر و
تئوری و ايده
ای با ماده يا
عين مرتبط
است. افکار
کمونيستی نيز
چنين اند. ولی
ارتباط فکر با
ماده به اين صورت
نيست که مثلا
به نگاه به يک
پديده، حرکات
درون آن را
ببينيم و در
يابيم. با
نگاه كردن صرف،
هرگز نمی توان
به حرکات درون
يک پديده پی برد.
قانونمندی
های علمي،
طبقاتی و
اجتماعي،
"نامرئي" هستند.
اين طور نيست
كه در
مقابلمان رژه
بروند و آنها
را ببينيم و
بشناسيم و
رفيق شويم.
داستانهای
عامه پسندی
مثل افتادن
سيب از درخت و
پی بردن
ناگهانی
نيوتون به قانون
و نيروی جاذبه
زمين فقط يك
قصه سرگرم كننده
است. وگرنه تا
زمان نيوتون
سيب های
بيشماری در
مقابل چشم
انسانهای
بيشماری از
درختهای بيشمار
افتاده بود
ولی قانون
جاذبه كلاه از
سر برنداشته و
خودش را معرفی
نكرده بود!
اكونوميستها
می گويند،
ماركس و انگلس
تئوری های
انقلابی و
كمونيسم علمی
را از خودشان
در نياوردند؟
مثل اين كه بد
هم نمی گويند!
ولی نه، بقيه
اش را بشنويد.
اكونوميستها
ادامه می دهند
كه ماركس و
انگلس صرفا آن
چه را كه جاری
بود
بيان کردند و
اين شد تئوری
انقلابي!
برخلاف
اكونوميستها،
ما به رابطه
ميان تئوری و
پراتيک به
مثابه وحدت
اضداد نگاه می
كنيم. ما
تئوری
انقلابی (يا
مارکسيسم) را
راهنمای عمل
انقلابی می
دانيم. عمل
انقلابی معنا
و مفهوم معينی
دارد و يكسره
با مقاومت
عادلانه و
مبارزه
خودانگيخته
روزمره قشرها
و طبقات تحت
استثمار و ستم
متفاوت است.
تئوری
انقلابی برای
پيشبرد عمل
انقلابي،
ضروری و غير
قابل چشم پوشی
است. اما برای
پيشبرد هر چه
بهتر مبارزه
اقتصادی
کارگران نيازی
به مارکسيسم
نيست. كار
تئوری انقلابي،
"منسجم کردن"
جنبش اقتصادی
طبقه کارگر
نيست. اين
تئوری ابزاری
است برای
بيرون آوردن
طبقه کارگر از
"همان مبارزه
اقتصادي" و
سازمان دادن
انرژی طبقه در
مبارزه سياسی
انقلابی برای
کسب قدرت
سياسی و
برقراری دولت
ديکتاتوری
پرولتاريا.
بخشی از تئوری
انقلابی در
اين شعار
فشرده شده كه "بدون قدرت
دولتی همه چيز
توهم است." اما
اين قانونمندی
ساده و بديهی
را هيچ
اكونوميستی
كه روز و شب به
تماشای "آنچه
جاری است" و
"جنبش واقعا موجود"
مشغول است نمی
تواند كشف
كند.
از
ديدگاه
ماترياليستي،
ايده ها اساسا
با ماده
مرتبطند. اما
صرفا با نگاه
كردن به پديده
ها و "بيان
آنچه جاری
است" كه نمی
توان به تئوری
رسيد. يعنی
نمی توان
ارتباطات
درونی را كشف
كرد و فهميد. و
در نتيجه نمی
توان تضادها
را حل كرد و
پديده های
موجود را
تغيير داد. يك
مثال بزنيم:
هيچ کس حاضر
نمی شود به
پزشكی مراجعه
كند که فقط با
نگاه کردن به
قيافه بيمار
برايش نسخه می
نويسد. حتی
اكونوميستها
هم اينکار را
نمی كنند.
تئوری با نگاه
کردن به يک پديده
يا فرايند
بدست نمی آيد
بلکه نيازمند
کار فکری مشخص
است.
نيازمند
پراتيك فكری مشخص
است. ولی نگاه
کردن به پديده
و آنچه را جاری
است، بيان
کردن، نياز به
کار فکری
ندارد. نياز
به حواس
پنجگانه دارد.
فراموش نكنيم
كه کار فکری
مارکس و انگلس
برای "بيان
آنچه در جريان
بود"، سی سالی
طول کشيد و بيشترش
هم در
کتابخانه ها
انجام شد!
اصولا
اكونوميستها
به مساله
استثمار طبقه
کارگر و رابطه
اش با آگاهی
طبقاتی آنطور
نگاه نمی كنند
كه ماركس نگاه
می كرد. در
فرايند كار،
سرمايه، ارزش
مصرف کار کارگر
را می گيرد و
بجايش ارزش
مبادله می
دهد. سرمايه
دار کالای
خودش را بکار
می برد
همانطور که
کارگر نيز
وقتی که پول
ميدهد ميوه می
خرد هر کاری
با آن ميوه می
تواند بکند.
دو کالا که
دارای ارزش
برابرند با هم
مبادله می
شود. سوال
اينجاست كه
نابرابر و ناعادلانه
و
استثمارگرانه
بودن اين
مبادله چگونه
فهميده می شود
و توضيح داده
می شود؟
نابرابر بودن
را کارگر حس
می کند و عکس
العمل نشان می
دهد. اين سطح
از آگاهی كه
خودبخودی به
دست می آيد با
آگاهی طبقاتی
فرق دارد و در
جريان مقاومت
و مبارزات
روزمره به آگاهی
طبقاتی تبديل
نمی شود.
آگاهی در مورد
ماهيت نابرابر
و
استثمارگرانه
اين مبادله
کالائي، از
درون تجربه
روزمره
کارگران شکل
نگرفته و نمی
گيرد. برای
اين كار،
ماركس و
فعاليت ماركسيستها
و جنبش
كمونيستی
لازم است.
يکی
از وظايف کمونيستها
در جنبش
کارگری تاکيد
بر روی تئوری
انقلابی است.
ما برخلاف
اكونوميستها
نه تنها ذهن
را فقط عکاس
عينيت نمی
بينيم بلکه
مهمتر از آن
معتقديم كه
ذهن در تغيير
عينيت نقش
بازی می كند.
وقتی كه لنين
در اثر مهم
خود "چه بايد
کرد؟" تاکيد
می کند که
"بدون تئوری
انقلابي،
جنبش انقلابی
نمی تواند
وجود داشته
باشد" روی اين
رابطه
ديالكتيكی
تاکيد می
گذارد. ولی از
نظر
اكونوميستهای
ما هر کس صحبت
از اهميت عنصر
آگاهی در
تبديل مبارزه
اقتصادی
(رفرميستي)
کارگران به
مبارزه
طبقاتی
انقلابی کند،
"ايده آليست"
و "اراده گرا"
است. بی توجهی به
تاريخ و بها
ندادن به
تجارب مهم
تاريخي،
مشخصه
اكونوميستها
است. چرا كه در
آيينه تاريخ
به روشنی می
توان نقش عنصر
آگاهی را در
دگرگونی ها و
تحولات
انقلابی و
ايجاد نقاط
عطف تعيين
كننده ديد. و
در مقابل، می
توان مسلط
ماندن
ايدئولوژی
طبقات حاكم بر
طبقات محكوم و
پديده واقعی
"هژمونی
ايدئولوژيك و
فرهنگي"
بورژوازی و
توده های تحت
استثمار را هم
مشاهده كرد.
اين تسلط و
هژمونی به شكل
خودبخودی دچار
شكاف و
فروپاشی نشده
و نخواهد شد.
حتی اگر تكان
دهنده ترين
مبارزات
خودانگيخته
كارگری ـ توده
ای به راه
افتد، حتی اگر
كارگران بی بهره
از آگاهی
طبقاتی
انقلابی و
محروم از تئوری
انقلابی
بيشترين
فداكاری ها را
در جريان خيزش
ها و انقلابات
سياسی انجام
دهند، ممكنست
سلطه
ايدئولوژيك
طبقات
استثمارگر به
لرزه در آيد
ولی سرنگون
نخواهد شد.
برعكس، مرتبا
رنگ و رويی
تازه به خود
خواهد داد و
به شكل های مختلف
جای پايش را
دوباره محكم
خواهد كرد. يك روز
به شكل تفكرات
و ارزش های
قرون وسطايی
مذهبي، و
زمانی در قالب
ايده های مدرن
طرفداری از
امپرياليسم.
همانطور
كه ديديم در
تعريف
اكونوميستها،
تئوری يعنی
بيان آنچه
جاری است.
برای مثال
قانون جاذبه
مساوی است با
افتادن سيب از
درخت. با اين
حساب، تدوين و
تبيين و تكامل
علوم از آب
خوردن هم راحت
تر است. شايد
اكونوميستها
درك خود از
تئوری را به
ديگر حيطه های
علمی تعميم
ندهند و فقط
دستيابی به
علم انقلاب
اجتماعی طبقه
کارگر
را اينقدر
ساده و بی
دردسر بدانند.
شايد هم
اعتراض كنند كه:
"شما داريد
مساله را می
پيچانيد و بحث
ما اين نيست.
منظور ما
اينست كه بايد
به مقوله تئوری
رويكردی
ماترياليستی
داشت. منظور
ما اينست كه
تئوري، تجريد
قوانين حرکت
عينی پديده
هاست."
در
جواب به اين
اعتراض
اكونوميستها
بايد بگوييم
كه حتی اگر
نيت اين باشد،
نگرش شما به
علم
مارکسيسم، يك
نگرش
ماترياليستی
مکانيکی است و
ماترياليسم
مکانيکی در
نهايت سر از
ايده آليسم در
می آورد. چون
در زندگی واقعي،
هركس بايد
برای يكرشته
سوالات مهم
پيش پا پاسخ
هايی پيدا
كند.
اكونوميستها
هم مانند كمونيستها
در عرصه
پراتيك
مبارزاتی خود
با اين سوالات
روبرو هستند
كه: پرولتاريا
بر چه مبنا و
اساسی بر
آگاهی
خودبخودی
غلبه كرده، آگاهی
خود را رشد
خواهد داد؟
چگونه از سطح
تفکر و ايده
ها و ارزش ها و
توقعاتی كه
امروز دارد و
به هيچوجه
برای انجام يك
انقلاب اجتماعی
پيروزمند
كافی نيست جدا
شده، به تفکر
و ايده ها و
آرمان های
عاليتر گذر
خواهد کرد؟
اين تغيير و
تكامل بر چه
مبنای
ماترياليستی
انجام خواهد
گرفت؟
مشکل
اكونوميستها
در پاسخ به
اين سوالات
اينست که نقش
ايده و تئوری
و آگاهی را
تقريبا به صفر
تنزل می دهند.
اسم اين كار
را هم می
گذارند دوری
از "ايده
اليسم"! در
صورتی كه در
دنيای
واقعيات،
طبقه كارگر و
توده ها در
مقاطعی به
مبارزه
انقلابی
آگاهانه عليه
نظام طبقاتی
برخاسته اند،
مرزها و محدوده
های
خودانگيختگی
را شكسته اند
و درگير جنبشی
شده اند كه به
لحاظ كيفی با
مقاومت و
مبارزه روزمره
شان در محيط
كار و استثمار
متفاوت بوده
است.
اين
تحول يك
واقعيت عينی
است كه در
تاريخ اتفاق
افتاده است و
هيچكس نمی
تواند انكارش
كند. سوال
اينجاست كه چه
عاملی باعث
اين تحول شده
است؟ اگر
بخواهيم مثل
اكونوميستها
دور ايده انقلابی
و نقش فعال و
متحول كننده
آگاهی و تئورری
انقلابی را خط
بكشيم، چاره
ای نمی ماند
جز اينكه برای
اين تحول يك
عامل غير مادی
و غير واقعی
بتراشيم. چيزی
در مايه خدا!
يا دستی
نامرئی كه در
سراسر تاريخ
می چرخد و سير
وقايع را به
اين طرف و آن
طرف می چرخاند.
اين هم نوعی
خدا است حتی
اگر
اكونوميستهای
دترمينيست
(قدر گرا) اسمش
را خدا نگذارند.
بنابراين می
بينيم كسانی
كه حملات خود
به
كمونيستهای
انقلابی را با
شعار مبارزه با
"ايده اليسم"
آغاز كرده
بودند در
تبيين و توضيح
تاريخ و
مبارزه
طبقاتی، خود
گرفتار ايده
اليسم ناب می
شوند.
روشنفکران
ناقد وضع
موجود عموما
می فهمند که آگاهی
خودبخودی به جائی
نخواهد رسيد.
برای حل اين
معضل دو راه
بيشتر نيست:
يا آگاهی بايد
رشد هگلی کند.
يعنی بدون
اينکه با
شالوده های
مادی پيوند
داشته باشد،
معلوم نيست به
كمك كدام محرك
"ماوراء
الطبيعه اي"
تكامل يابد. و
يا بايد از
محدوده تنگ
نقطه توليد
بيرون آيد و
بر کارکرد و
ديناميسمهای
کل نظام احاطه
يابد. اين دومي،
آگاهی
كمونيستی است
که مرتبا در
حال تکامل است
و بايد متكامل
تر شود زيرا
واقعيت مادي،
واقعيتی
ايستا نيست و
در جا نمی زند.
رويكرد رهبران
انقلابی طبقه
كارگر جهانی
يعنی ماركس و
لنين و
مائوتسه دون
به آگاهی اين
چنين بود و با
اتكا به علم و
تجربه و عمل و
تلاش فكری
متمركز،
آگاهی را از
درون واقعيت
مادی بيرون
كشيدند و به
آن بيان
تئوريك دادند.
خوب
است اشاره ای
به رويكرد
مائو به مقوله
آگاهی
انقلابی
بكنيم.
همانطور كه می
دانيم مائو تسه
دون بی وقفه
از سوی
اكونوميستها
و رويزيونيستها
به عنوان يك
"ايده اليست"
و "اراده گرا"
مورد حمله
قرار گرفته
است. نگرش و
تئوری های
مائو
در مورد
"جنبه فعال
آگاهي" چگونه
تکامل يافت؟
از طريق دست و
پنجه نرم کردن
با تضادهائی
که در پراتيک
تغيير دنيا
(عمدتا در
جريان
ساختمان
سوسياليسم) با
آنها مواجه شد.
او و کمونيستهای
چين که از
مکتب شوروی
الهام می
گرفتند، بعد
از کسب قدرت
سياسی تلاش
کردند كه در
كشور خود
الگوی شوروی
را بکار بندند
و ديدند که اين
راه به سرمايه
داری می
انجامد و نه
سوسياليسم.
مائو و
همفكرانش
تضادهای آن
الگو را ديدند
و برای رفع آن
تضادها،
تئوری های جديد
و متفاوتی را
تبيين كردند و
تكامل دادند.
اين يک مرحله
كيفی از تکامل
آگاهی
پرولتاريا بود.
تمام
آثار مائوتسه
دون پر از اين
ديالکتيک متکی
بر
ماترياليسم
است. سه اثر
مائوتسه دون
تحت عناوين
"در باره
تضاد"، "در
باره پراتيک"
و "ايده های
صحيح انسان از
كجا سرچشمه می
گيرند؟" از
ماندگارترين
آثار فلسفی
ماترياليست
ديالکتيکی
اند.
مائو
با ديدگاهی
ماترياليستي،
انقلاب را
چنين تعريف
كرد: "وقتی که
ابزار طلب
انقلاب می
کنند از زبان
انسان اين
ضرورت را اعلام
می کنند." اما
نگرش مائو به
اين محدود نبود. همزمان
او نشان داد
که چگونه
تضادهای
واقعيت مادي،
عنصر آگاهی را
وادار می کند
که در اين
ديالکتيک نقش
مبتكر را به
عهده بگيرد.
نقش مبتكر عنصر
آگاهي، يك
عامل مادی
است. تئوری
مائوتسه دون
بيان حركت
درونی ماده،
رابطه
ديالكتيكی عين
و ذهن، و مسير
ماترياليستی
دگرگونی های
اجتماعی در
جهان مادی
است. ■