سه سال و نيم بعد از سقوط صدام

مردم عراق يک قدم هم به رهائی نزديک نشده اند

انتقاد من متوجه آن گروه از روشنفکران کرد است که تلاش می کنند تضاد بين دو نيروی ارتجاعی، بوش و صدام، را به مثابه تضاد بين آزادی و استبداد عرضه کنند.

در زير گزيده ای از مصاحبه "رنسانس" با امير حسن پور را می خوانيد.

 

سوال: شما در مصاحبه ها و نوشته هايتان بر خلاف افکار عمومی کردستان، با حمله آمريکا به عراق مخالفت بسيار کرده ايد. اگر ممکن است دلايل اين موضع گيری را ذکر کنيد؟

مخالفت با حمله آمريکا به عراق به اين دليل بود که معتقد بودم هدف حکومت بوش برداشتن صدام و جايگزين کردن رژيم بعث با يک ديکتاتوری از نوع مصر و اردن است. من معتقد بودم و هستم، بر خلاف نظر بعضی از روشنفکران کرد، که دولت آمريکا، چه تحت کنترل جمهوری خواهان باشد چه دموکرات ها، مانع عمده ی رشد دموکراسی در جهان است. پروژه خاورميانه ای بوش، پروژه ای عميقا ضد دموکراسی و ضد انقلابی است و هدف آن کنترل منطقه از نظر سياسی و اقتصادی و نظامی، تحميل رژيم های ديکتاتور و مستبد وابسته به آمريکا، و سرکوبی نهضتهای آزاديخواهی و جنبش های اجتماعی است و همه اين ها در خدمت پروژه استقرار آمريکا بعنوان تنها ابرقدرت دنيای سرمايه داری، آنهم در دنيائی دچار آشوب و شورش و بحران مداوم است، دنيائی که نه آرام می گيرد و نه بسادگی رام خواهد شد.

آمريکا در پروژه "تغيير رژيمي" که در افغانستان و عراق پياده کرد با شکست مواجه شده است. در صورتي موفقيت در اجرای اين برنامه و استقرارحکومت مورد نظر خود تحت رياست راهزنانی چون احمد چلبی، هر نوع مخالفت با آن را تروريستی اعلام می کرد. در مورد حکومت کردستان سياست بوش از آغاز اين بود که کردستان را  در عراق ادغام کند. شايد يادتان باشد که در جريان تدارک برای حمله به عراق در نشستی که فرستاده آمريکا (زلمای خليل زاد) با اپوزيسيون عراقی (در کردستان عراق) برگزار کرد، اعلام کرد که حکومت آينده عراق فدرالی نخواهد بود و اين باعث اعتراض شديد کنعان مکيه شد.

با وجود اينکه آمريکا بر سر اين مسئله عقب نشينی کرد و اعلام کرد که بحث فدراليسم مطرح خواهد بود، من معتقد بودم اگر آمريکا موفق شود دولت مورد نظر خود را در بغداد مستقر کند، "حکومت منطقه ای کردستان" را بر می چيند و بجای آن خودمختاری اداری بسيار محدودی را جايگزين می کند بطوريکه نگرانی های ترکيه مرتفع شود و کردستان عراق نتواند به مثابه پايگاه فعاليت پ ک ک و ساير احزاب و جنبشهای کرد و غير کرد عمل کند.

امروز بعد از کشتار در حدود ششصد هزار عراقی، آواره شدن تقريبا سه ميليون نفر، کشته شدن دو هزار و ششصد و چهل و هشت سرباز آمريکائی (آمار نوامبر 2006) که بيشتر از کشتار 11 سپتامبر است، دولت عراقی در کار نيست. نظام دولتی که در قانون اساسی عراق طراحی شده يک نظام تئوکراتيک و مردسالارانه است و حکومتی که بر اساس آن ساخته شده فقط در "منطقه سبز" و آنهم با اتکاء بر نيروهای آمريکائی می تواند ابراز وجود کند.

اگر کردستان عراق امروز موفق شده است که موفقيت شبه مستقل خود را حفظ کند و تا حدی تثبيت کند نه بخاطر دموکراسی خواهی دارودسته بوش بلکه بخاطر شکست پروژه دولت سازی اش در عراق است. حتا اگر ثبات سياسی و نظامی در عراق بوجود بيايد (به اصطلاح مسئله امنيتی حل شود) و همين دولتی که در حباب "منطقه سبز" مستقر است بتواند کنترلش را بر سراسر عراق گسترش دهد و دارای ارتش کارآ بشود، حکومت کردستان را بشدت تحت فشار خواهد گذاشت، ارتش عراق را به بهانه حفظ امنيت مرزهای کشور عازم کردستان خواهد کرد، پايگاه های نيروهای کرد مستقر در کردستان عراق را برخواهد چيد، مسئله کرکوک و ساير مسائل مربوط به موفقيت فدرالی کردستان را با توسل به خشونت و توطئه چينی، "حل" خواهد کرد و آمريکا هم اگر اين حکومت را کنترل کند، از چنين اقداماتی پشتيبانی خواهد کرد.

 

سوال: انعکاس خبرها و تحليل ها در مراکز اطلاع رسانی کردستان عراق بيانگر اين است که حمله آمريکا به عراق شرايط بهتری برای خلق کرد در اين بخش از کردستان فراهم کرده است و اين حمله را بعنوان رهائی خلق های عراق قلمداد می کند؛ نظر شما در اين باره چيست؟

 سه سال و نيم بعد از سقوط صدام اگر کسی هنوز معتقد باشد که عراقی ها - کرد و غير کرد- قدمی بسوی رهائی برداشته اند برای من جای تعجب و نگرانی است.  نتيجه حمله آمريکا و اشغال عراق برای مردم عرب و مسيحيان اين کشور و ساير اقليتها روشن است. پاکسازی قومی و مذهبی و دينی، به شيوه ای که در تاريخ معاصر سابقه نداشته است، در جريان است. نه تنها مسيحيان در خطر نابودی هستند، مسلمانان هم از نظر سياسی تجزيه شده اند و حکومتهای تئوکراتيک محلی سربرآورده و کشتار متقابل شيعه و سنی هر روز و هر ساعت در جريان است. حتا شهرها و خيابان ها و کوچه ها نيز بر اساس تعلقات قومی  و دينی تجزيه شده اند. در حدود سه ميليون آواره و بيش از نيم ميليون کشته و تعداد بيشماری زخمی و ناقص العضو بخشی از اين کارنامه جنگی آمريکاست. قتل و کشتار و آدم ربائی هم توسط نيروهای دولتی و هم گروه های غير دولتی صورت می گيرد. شکنجه زندانيان به مراتب وحشيانه تر از زمان صدام است. زنان عراق در شرايط وحشيگری لجام گسيخته نظام مردسالاری بسر می برند. کشتار روشنفکران و متخصصين و استادان دانشگاه جزو برنامه گروه های تروريستی است...

در متن اين وقايع، بحث پيشرفتهای کردستان و شکوفائی سياسی و اقتصادی آن در رسانه های کردستان و غرب مطرح می شود. برای مثال گفته می شود که در کردستان اقدامات عمرانی از قبيل ساختن جاده و خانه و فرودگاه و فروشگاه های بزرگ و سالن های سخنرانی و دانشگاه و مدرسه در جريان است. هيئت های سياسی  و ديپلماتيک و اقتصادی از کشورهای گوناگون از چين و ژاپن گرفته تا نروژ و انگلستان  و فرانسه از کردستان ديدن می کنند و حکومت کردستان با آنان قرارداد امضا می کند. امنيت نسبی برقرار است و دو حزب حاکم تا حدی بر سر توحيد حکومت توافق کرده اند. بعضی از ناظران معتقدند که اينها و بسياری تحولات مشابه چيزی جز پايه ريزی يک حکومت مستقل نيست.

در حاليکه کار سازندگی (بويژه ساختمان و جاده و غيره) و اجرای پروژه های اقتصادی را می توان در کردستان مشاهده کرد، نگاهی به گزارش های روزنامه ها و مجلات کردستان عراق چهره ديگری از اين اوضاع را به نمايش می گذارد. فقر، بيکاری و فساد سياسی و اداری، انحطاط اقتصاد کشاورزی، وضع نابسامان دهات، گرانی، قاچاق، تورم، کمبود خدمات بهداشتی و آب و برق، و بسياری مشکلات ديگر مردم را بستوه آورده است. اگر صدام حسين چهار هزار روستای کردستان را ويران کرد، امروز سياست اقتصادی حکومت کردستان، قاچاق و هرج و مرج اقتصاد سرمايه داری و واردات از ترکيه و آمريکا و ايران و اقصی نقاط جهان هم اقتصاد روستا و هم اقتصاد شهر را به ويرانی می کشاند. در چنين شرايطی، پانزده سال پس از کوتاه شدن دست رژيم بعث از کردستان (در حدی که شده) تضاد بين مردم و حکومت کردستان حدت يافته است. اکنون ستم مستعمراتی بر خلق کرد اعمال می شود و در چنين شرايطی حکومت خودی و "ملي" همان راهی را در پيش می گيرد که رژيم های ستمگر "بيگانه" می پيمودند.

اگر اين تحولات را از ديد منافع مردم زحمتکش بررسی کنيم، از ديد دهقانان و کارگران و زحمتکشان و مردم فقير شهرها، بايد مجموعه تضادها را در نظر بگيريم و ببينيم در شرايط تقسيم مجدد قدرت، جابجائی صاحبان قدرت، چه گروه و قشر و طبقاتی سود برده اند؟ آيا کل نظام، يعنی نظم سياسی، اقتصادی، اجتماعی، تغيير کرده است؟ يا تنها دسته ای جای دسته ديگر را در راس هرم قدرت بدست گرفته است.

آنچه روشن است، ستم ملی و ديد ملی گرايانه (ناسيوناليستی) اجازه نمی دهد سطحی بودن اين تحولات، يعنی گذار قدرت از دست يک گروه به گروه ديگر، درست درک شود. در نتيجه شرکت کردها در حکومت (تقسيم پست های دولتی بر حسب وزن گروه های قومی و مذهبی)  و نيز اذعان به حقوق زبانی و فرهنگی کردها بعنوان تغيير روابط قدرت و تغيير نظام ارائه می شود در حاليکه تداوم نظام اقتصادی و اجتماعی و سياسی، تضاد بين کارگر و سرمايه دار، دهقان و زمين دار، زن و مرد و ديگر تضادها در گرد و غبار انتقال سطحی قدرت نامرئی می شود.

بحث من اين نيست که مبارزه عليه ستم ملی نادرست يا بی اهميت است. انتقاد من متوجه آن گروه از روشنفکران کرد است که تلاش می کنند تضاد بين دو نيروی ارتجاعی، بوش و صدام، را به مثابه تضاد بين آزادی و استبداد عرضه بکنند، تضادی که رهائی ملت کرد را از ستم ملی تضمين می کند. به پيشواز ارتش آمريکا رفتن، گلباران کردن سربازان آمريکائی، رقص و پايکوبی کردن و خوشامد گفتن به آنها به نظر من چيزی نيست جز توهين کردن به خلق کرد، به مردم آمريکای لاتين، هندوچين، فلسطين، مردم زحمتکش دنيا بويژه مردم بومی آمريکا، زحمتکشان آمريکا، آزاديخواهان آمريکا و صدها سرباز آمريکائی که معتقدند ارتششان درعراق جنايت می کند و از شرکت در اين جنايت خودداری می کنند. گلباران کردن جنايتکارترين ارتش تاريخ معاصر را چگونه می توان توجيه کرد؟ مسئوليت روشنفکران بسيار سنگين است. هنگامی که زندان ابوگرين صدام به زندان ابوغريب آمريکا تبديل شد و زندانبانان و مقامات دولت آمريکا از جمله وزير دفاع رامسفلد، روی صدام را سفيد کردند، و در حاليکه سازمان های حقوق بشر، آمريکا را متهم به ارتکاب جنايات جنگی می کردند، رسانه های جمعی، روشنفکران و رهبران کرد تلاش کردند که اين جنايات را توجيه کنند.

اين گروه از روشنفکران کرد حتا اگر توان يا عزم اين را نداشتند که مقدرات خلق کرد را به منافع اين قدرت امپرياليستی گره نزنند، می بايست اين قدرت را داشته باشند که لااقل مانند بسياری از روشنفکران و رسانه های جمعی آمريکا، شکنجه وحشيانه زندانيان سياسی را در ابوغريب و گوانتانامو محکوم کنند. اما جهان بينی ناسيوناليستی، روشنفکران کرد را به دفاع از شکنجه گران و شکنجه کشاند. نوبتی هم باشد نوبت ماست؟ آيا اکنون که آمريکا و کردها در يک جبهه قرار گرفته اند، بزرگترين دشمن آزادی خلق ها به فرشته آزادی تبديل شده است؟ .... روشنفکران کرد برای بزک کردن رژيم بوش، که از تاريک انديش ترين جناح های سرمايه داری آمريکاست، به توجيه "تئوريک" هم متوسل شده اند. ادعا کرده اند که گسترش سلطه آمريکا و جهانی شدن سرمايه با ديکتاتوری های خاورميانه در تضاد است و سرمايه داری بدون دموکراسی نمی تواند رشد کند؛ و اينکه گويا از ديد آمريکا و سرمايه جهانی، وجود دولتهای بزرگ مانع رشد اقتصاد بازار است و دولتهائی چون ايران، ترکيه و عراق بايد، طبق خواست دارودسته بوش تجزيه شوند و همه اينها شرايط تولد کردستان مستقل را بوجود می آورد.

هنگامی که بوش و بلير به جزاير آزورز (1)  در پرتقال رفتند تا برنامه جنگ با عراق را اعلام کنند (16 مارس 2003) در نهايت انزوای سياسی و ديپلماتيک بودند. اين جنگ، جنگی بين دشمنان آزادی بود و بزرگترين جنبش ضد جنگ تاريخ از يکماه پيش دنيا را فراگرفته بود. اثری از سلاح کشتار جمعی نبود اما دارودسته ای که حکومت آمريکا را در کنترل خود داشتند می خواستند بهر قيمتی شده رژيم عراق را تغيير دهند. گاه و بيگاه برای توجيه سياست خود و تظاهر به حق بجانبی اشاره ای به کشتار دسته جمعی کردها و شيعه ها توسط صدام می کردند. به اين ترتيب ستم ديدگی خلق کرد و شيعيان عراق بازيچه ای شد در دست جنگ افروزان.

در سوال پرسيديد که چرا من "بر خلاف افکار عمومی کردستان، با حمله آمريکا به عراق مخالفت بسيار" کرده ام. اميدوارم توانسته باشم پاسخ اين سوال را بدهم. من خوب می دانم که چرا افکار عمومی کردستان و روشنفکران کرد از جنگ آمريکا پشتيبانی کردند. ملتی که در دوران 35 سال حکومت بعث چيزی جز قتل و کشتار و شکنجه و ويرانی و انفال نديد چگونه می تواند از سقوط صدام و رژيمش - بدست هر کسی که باشد- استقبال نکند؟ من خودم رژيم ترور و وحشت بعث اول را که به مدت کوتاهی در قدرت بود بياد دارم و هنگامی که در ژوئيه 1968 دوباره به قدرت رسيدند وحشت کردم. من بارها در جلوی سفارت های عراق در اوتاوا، لندن و پاريس عليه اين رژيم تظاهرات کرده ام و به شيوه های ديگر عليه آن مبارزه کرده ام. سرنگونی اين رژيم و محاکمه سران آن به اتهام ژنوسيد، جنايت عليه بشريت، جنايات جنگی، زبان کشی و ديگر جرائم از آرزوهای من بوده است.

با اينهمه تبهکاری رژيم بعث، که کردها و شيعيان قربانيان اصلی آن بودند، به نظر من  بوش در رديف صدام قرار دارد و نه عليه او. من بوش و بلير و امثالهم را متحد و متفق در مبارزه عليه استبداد و مورد مشخص آن - رژيم بعث- بحساب نمی آورم. دولتهای آمريکا و انگلستان و بعضی ديگر در جريان جنگ عراق عليه ايران از هيچ کمکی به صدام کوتاهی نکردند و استفاده از سلاح شيميائی عليه کردها و عليه ايران ناديده گرفتند و حتا به آن کمک کردند. دولت آمريکا حتا با وجود اينکه از پروژه انفال با خبر بود، نه تنها صدای آن را در نياورد بلکه سعی کرد هر صدائی را خفه کند و رئيس جمهور وقت آمريکا (ريگان) يک ميليارد دلار اعتبار به صدام داد. بعد از توافق ايران  و عراق در الجزاير در مارس 1975، مطبوعات اروپا از آمريکا انتقاد می کردند که واشنگتن به کردها پشت کرده و آنها را در مخمصه گذاشته و به زبان صريح تر از پشت به آنها خنجر زده است. هنری کسينجر، يکی از معماران اين برنامه، در پاسخ به اين قبيل انتقادها و نيز در عکس العمل به گزارش پايک(2) که کنگره آمريکا تهيه کرده بود، اعلام کرد که اين قبيل عمليات (استفاده از کردها و بعد ول کردن آنها) را نبايد با کار خيريه اشتباه کرد. آمريکا بخاطر منافع خود از کردها استفاده کرد و وقتی منفعتش ايجاب می کرد آنها را رها کرد. نه رهبران کرد و نه روشنفکران مايلند از اين تجارب استنتاج درست کنند.

خلاصه کنم، من در جريان برنامه ريزی آمريکا برای جنگ عليه عراق و در طول جنگ، با آن مخالفت کردم و کاملا متوجه بودم که نظر من، خط سياسی من، در تقابل با افکار عمومی در کردستان است. اما شنا کردن خلاف جريان، ضروری است، بويژه در اين شرايط که جريان بسيار قوی است، همه را با خود می برد و فرصت دورانديشی به کس نمی دهد. اما مسئله فقط دورانديشی و آينده نگری نيست.

من در طول زندگيم با ستم ملی مبارزه کرده ام - ابتدا مانند بسيار از قربانيان به شيوه خودبخودی و در چارچوب سياست و جهان بينی ناسيوناليستي. خوشبختانه بعدها توانستم اين ديدگاه و اين چارچوب سياسی را پشت سر بگذارم. من هنوز عليه ستم ملی مبارزه می کنم اما نه از ديد ناسيوناليستی بلکه در چارچوب سياست انترناسيوناليستي. معتقدم که کردها يک "خلق" يا "ملت" هستند و سزاوار حق تعيين سرنوشت هستند و از آنجا که مورد ستم بی حد و حصر قرار گرفته اند مجاز هستند که اين حق را به اجرا بگذارند، يعنی دولت مستقل خود را تاسيس کنند. اين حق يک حق دموکراتيک است و کسی که آن را از خلق کرد يا خلق فلسطين يا ديگر خلقهای تحت ستم انکار کند، دموکرات نيست. کسی که معتقد به انترناسيوناليسم باشد و چنين حقی را برای يک ملت ستم ديده روا ندارد، از انترناسيوناليسم بوئی نبرده است.

اما تفاوت ديد من با ديد ناسيوناليستی همه جانبه است. من، هم معتقد به حق تعيين سرنوشت کردها هستم و هم معتقد به وحدت و همزيستی خلق کرد با ساير خلق های ايران و ترکيه و عراق و سوريه و قفقاز. اين دو تا – اصل جدائی و وحدت – نه تنها با هم در تضاد نيستند بلکه لازم و ملزومند.  با يهودی ستيزی (آنتی سميتيزم) بشدت مخالفم و بهمان شدت با رژيم اشغالگر و آپارتايد اسرائيل مخالفم و ايجاد يک دولت واحد فلسطينی را می طلبم که در آن هر دو ملت فلسطين و يهودی و سايرين همزيستی کنند. با اسلام ستيزی رايج در غرب (همه مسلمان ها را تروريست و عقب مانده بحساب آوردن) بشدت مخالفم و در عين حال سکولار هستم و معتقد به بنياد دين نيستم. معتقدم که اسلام ستيزی امروز مانند يهودی ستيزی سالهای 1930 می تواند به نتايج خطرناکی مانند هولوکاست (ژنوسيد يهوديان و ديگران) منجر شود. از مبارزه خلق فلسطين با قاطعيت پشتيبانی می کنم و معتقدم اين مبارزه در راس مبارزات آزاديخواهانه دنيای معاصر قرار دارد. به نظر من اگر کسی ادعای آزاديخواهی بکند اما از مبارزه خلق فلسطين دفاع نکند، يا از ستم ديدگی اين خلق بکلی بی خبر است يا در ادعای آزاديخواهی اش جای ترديد است. من با امپرياليسم آمريکا مخالفم اما مردم آمريکا را متحد و متفق مردمی می دانم که مورد تجاوز دولتشان قرار می گيرند. با تجاوز ارتش آمريکا به عراق مخالفم اما از سربازان آمريکائی که حاضر نيستند در جنگ عراق شرکت کنند و به کانادا پناه برده اند پشتيبانی می کنم. من بشدت مخالف هر نوع ترک ستيزی، فارس ستيزی و عرب ستيزی هستم. آنهم در شرايطی که دولتهای ناسيوناليست ترک، فارس و عرب شديدترين ستم ها بر کردها اعمال کرده اند. ستم دولتها را ناشی از ستم گری اين خلق ها نمی دانم. جنگ و دعوا بين ناسيوناليسم کرد و ناسيوناليسم آذربايجانی را (بر سر مرز يا هر مسئله ديگر) محکوم می کنم و بهيچوجه نمی خواهم بخشی از آن باشم. اين دو خلق سنت های همکاری و همدردی و همزيستی دارند و خود را متعلق به اين بخش از تاريخ می دانم. اينها و بسياری مواضع ديگر، سياست من را از سياست ناسيوناليستی متمايز می کند.

 

سوال: به نظر شما آمريکا از اين به بعد چه موضعی در قبال حکومت کردی موجود در کردستان عراق و ديگر نيروهای اپوزيسيون کردی اتخاذ می کند و چه برنامه هائی برای اين مسئله دارد؟

پيش بينی جزئيات سياست آمريکا مشکل است چون شکستی که در عراق و افغانستان متحمل شده است نه تنها تضاد بين مردم آمريکا و حکومت بوش را شدت بخشيده بلکه تضادهای درون حکومت آمريکا، تضادهای درون خود دارودسته های بوش و نيز تضادهای بين آمريکا و متحدينش را نيز وخيم تر کرده است. نه می تواند عراق و افغانستان را ول کند و نه امکان درگيری بيشتر دارد. در درون ناتو جنگ و جدال است بر سر اينکه کدام دولت چند سرباز فرستاده و اين سربازها کجا مستقر شده اند و چه نقشی – جنگی يا غير جنگی – ايفا می کنند. در عين حال، ارتش آمريکا، قوی ترين ارتش امپرياليستی دنيا، مايل نيست شکست مفتضحانه اش در ويتنام را دوباره در عراق و افغانستان تکرار کند. اما شواهد موجود حاکی از اين است که اين شرايط نظامی به آسانی دگرگون نمی شود. آمريکا در صورت لزوم حکومت کرد را کنار می گذارد؛ يا جدائی کردستان را در صورت وابستگی کامل به ترکيه عملی می کند؛ پ ک ک را سرکوب می کند؛ از کردهای ايران و سوريه استفاده می کند: "منافع ملي"  اگر ايجاب کند، همان راهی را می رود که کسينجر رفت.

 

سوال: آيا حمله آمريکا به افغانستان و عراق را می توان به مثابه جنگی تاريخی بين سرمايه داری جهانی و استبداد شرقی قلمداد کرد، و يا اينکه آمريکا با اينهمه حملات در صدد کنترل نيروهای ترقيخواه و انقلابی است؟

حمله آمريکا به افغانستان و عراق هيچ عنصری از تضاد بين سرمايه داری جهانی و استبداد را در بر نمی گيرد. آمريکا و نظام سرمايه داری امروز بزرگترين مانع رشد دموکراسی در سطح جهان هستند (جريانات عميقا ارتجاعی مانند طالبان و بن لادن در سطح محلی گاهی متحد آمريکا و گاهی با آن شاخ به شاخ می شوند). سرمايه داری در آغاز حيات خودش، هنگامی که هنوز به قدرت نرسيده بود (قرن 17 تا اواخر قرن 18) با فئوداليسم و استبداد فئودالی در تضاد بود (در عصر روشنگری). اما بعد از اينکه طبقه سرمايه دار به قدرت رسيد (ابتدا در انگلستان و هلند و آمريکا و فرانسه ... در نيمه دوم قرن 18) به مقابله با دهقانها، طبقه نوپای کارگر و مردم مستعمرات برخاست.

سرمايه داری، نظامی استثمارگر است و اين استثمار، آن را با برده داری و فئوداليسم همسنج می کند. سرمايه داری آمريکا، عليرغم اعلاميه استقلال سال 1776 که اعلام کرد "همه انسان ها برابر آفريده شده اند"، با تکيه بر برده داری و قلع و قمع مردم بومی قاره آمريکا و خالی کردن آفريقا از سکنه رشد کرد. سرمايه داری انگليس در مستعمراتش، از جمله در هندوستان، با نظام فئودالی و عشيره ای و مرد سالاری همزيستی می کرد و در حدود ششصد امارت و حکومت خرد و درشت فئودالی را رهبری می کرد. آمريکا و انگلستان برای مقابله با حکومت افغانستان که وابسته به شوروی بود و به منظور ايجاد يک ويتنام برای شوروی با مرتجع ترين جريانها و عناصر همدست شد. همدستی و همسوئی آمريکا با عربستان و رژيم های مرتجع منطقه زبانزد خاص و عام است.

نظام دولتی آمريکا، که بعضی از منتقدين آمريکائی آن را نظام تک حزبی دو فراکسيوني(3) می نامند، در 5 سال اخير تحت کنترل مرتجع ترين جريان تاريخ معاصر بوده است. دارودسته بوش قوانين و موازين بين المللی را زير پا گذاشته اند (آدم ربائی، زندان های مخفی، شکنجه، ترور افراد) و در همانحال مهمترين اصول دموکراسی بورژوائی – آزادی های مدنی، حقوق فردی، حقوق بشر، حقوق زنان، تفکيک قوا، جدائی دين و دولت و غيره – را نقض کرده اند. به صراحت می گويند: از آنجا که امنيت ملی در خطر است، بايد دموکراسی را برای مدتی معلق بگذاريم. امروز تمام علائم اوليه ظهور فاشيسم را می توان در آمريکا و ديگر کشورهای غربی مشاهده کرد. نظام سرمايه داری معمولا در شرايط عادی، هنگامی که بحرانی در بين نيست، رژيم حکومتی مشهور به "دموکراسی ليبرال" را ترجيح می دهند اما هنگامی که احساس خطر بکند براحتی به نظم حکومتی فاشيسم متوسل می شود. نازيسم، که وحشی ترين فرم فاشيسم بود، از طريق انتخابات و همدستی ليبرال ها و محافظه کارها با نازی ها، در سال 1933 در آلمان به قدرت رسيد و در شش سال بعد، جنگ جهانی دوم و کوره های آدم سوزی را راه انداخت. حتا در شرايطی که نظام سرمايه داری با هيچ بحرانی روبرو نيست و اقتصادش هم رونق دارد، حکومت های فاشيستی و شبه فاشيستی ممکن است بقدرت برسند. برای مثال در آمريکا در اوائل سالهای 1950 که بحرانی در بين نبود دارودسته ای به نام سناتور مکارتی جريانی شبه فاشيستی راه انداختند که مشهور به مکارتيسم است.

اين ادعا که سرمايه داری با دموکراسی عجين است يکی از افسانه های بزرگ سرمايه داری است. جالب اينست که روشنفکران کرد ناسيوناليست در شرايطی اين افسانه ها را تبليغ می کنند که در غرب تحقيقات مفصل در مورد پيوند ناگسستنی بين دموکراسی و ديکتاتوری منتشر می شود. برای مثال در سال 2005، کتاب مايکل مان (4) تحت عنوان "جانب تاريک دموکراسي: تبيين دموکراسی قومي" (انتشارات دانشگاه کمبريج) (5) رابطه بين اعمال خشونت از قبيل پاکسازی قومی و دموکراسی را بررسی کرده  و بحث مفصل راه انداخته است. اين تنها تحقيق در اين زمينه  نيست. آمريکا در استفاده از سلاح اتمی (هيروشيما و ناکازاکی)، اسلحه شيميائی (ويتنام)، بمب های خوشه ای و ديگر سلاح هائی که بطور جمعی مردم را می کشد يا زخمی می کند، راه انداختن کودتا، قتل عام، استفاده از فضا برای مقاصد نظامی، شکنجه و ترور و جنايات جنگی و جنايت عليه بشريت مقام رهبری را بخود اختصاص داده است. آمريکا، در محافل بين المللی، بطور سيستماتيک با ممنوع کردن اسلحه هائی از قبيل مين و بمب خوشه ای مخالفت کرده است و مدام اسلحه های خطرناکتر تهيه می کند. جورج سوروس، سرمايه دار آمريکائی، اخيرا گفته است که آمريکا بزرگترين مانع دموکراسی است – البته دموکراسی سرمايه داري. ظاهرا روشنفکران کرد به گرد پای سوروس هم نمی رسند.

1-Azores

2-Pike

3- Bi-factional one party system

4- Mann

5- The Dark Side of Democracy: Explaining EthnicCleansing