جايگاه قهر در انقلاب پرولتری

با نگاهی به تجربه قيام 5 بهمن و قيام 22 بهمن

 

متنی که در زیر می خوانید سخنرانی مریم جزایری در اتاق پالتاکی اتحاد سوسیالیستها  است که  در تاریخ 19 بهمن 1385 ایراد شد که در اینجا آن را  به مناسبت 25 امین سالگرد قیام آمل منتشر می کنیم. علاوه بر متن اصلی سخنرانی، برخی از سوال و جواب های طرح شده در جلسه را نیز منتشر می کنیم. مسئولیت پیاده کردن سخنرانی و  ویرایش آن به  قصد انتشار با ماست - حقیقت.

 

با سلام به رفقای حاضر در جلسه.

امسال 25 امین سالگرد قیام 5 بهمن سربداران در آمل است. این  قیام چهار بند جمهوری اسلامی را لرزاند بطوریکه خمینی در وصیتنامه اش از آن نام برد و هر ساله مقامات جمهوری اسلامی شکست آن را در آمل  جشن می گیرند. امسال هم احمدی نژاد به جوادی آملی پیوست تا به اصطلاح عزم  جمهوری اسلامی را در جنگ تا به آخر با کمونیستها به خودشان و پایه هایشان یادآوری کنند. هر چند این نمایشنامه های سالگرد در آمل، از طرف این جبونان، ژستهای پوشالی بیش نیست اما یادآوری  به کمونیستهاست که با همان روحیه سربداران این رژیم را به مصاف های بزرگ بطلبند.

 

قصد از سخنرانی امشب یادآوری وقایع آن قیام نیست هر چند که یادآوری شکوه و جسارت آن قیام کاملا بجاست. اما کتاب استثنائی پرنده نو پرواز بخوبی اینکار را کرده و آن را ماندگار کرده است. فقط اکتفا می کنم به یادآوری رفقائی که در آن قیام و طی نبردهای مختلف قبل و بعد از 5 بهمن جانباختند.  اینان رفقائی بودند که بقول حزب کمونیست ایران (م ل م)، در زندگی مظهر جامعه نوین کمونیستی  و در مرگ بذر آن بودند. در تاریخ، هیچ انقلابی بدون جانفشانی های بیشمار پیش نرفته است. این مسئله برای انقلاب پرولتری صادق تر است چون این انقلاب می خواهد ریشه جامعه طبقاتی را در آورد. پس بورژوازی از حداکثر وحشیگری و ترفندها و حیله های سیاسی برای درهم شکستن آن استفاده کرده و خواهد کرد.  از زمان کمون پاریس تا انقلاب سوسیالیستی روسیه و چین اینگونه بوده و مسلما انقلابات پرولتری دیگر  از آن مستثنی نیستند و نخواهند بود.  بیاد همه آن رفقائی که دیگر در میان ما نیستند اما همیشه الهامبخش راه بسیار سخت ولی  رهائی بخش ما هستند.

عنوان سخنرانی امشب من جایگاه قهر در انقلاب پرولتری با نگاهی به تجربه قیام 5 بهمن سربداران و قیام 22 بهمن 1357 است. در چند روزی که به این سخنرانی فکر می کردم مرتبا ذهنم به سوی عنوانی دیگری می رفت. عنوانی مثل  "جایگاه قهر در انقلاب پرولتری با توجه به وقایع عراق! و چشم انداز وقایع محتمل در ایران! امیدوارم که این اتاق فرصتی را به این بحث اختصاص دهد چون  لازم است چشم در چشم واقعیات زمانه بدوزیم.  بسیاری از رفقا تجربه مبارزه طبقاتی در ایران زمان شاه و دوره جمهوری اسلامی را از نزدیک دارند و می دانند که خونین و قهرآمیز است. این حقیقت را وقایع عراق به نسل جدید هم نشان می دهد و به نسل قدیم نهیب می زند که یادش نرود. دردناکترین واقعیت عراق آن است که مظلوم ترین و سازمان نیافته ترین و پراکنده ترین طبقه همان طبقه ماست که نمی تواند حرف بزند چون به زبان اسلحه حرف نمی زند.  وقت آن است که این اصل پایه ای مارکسیسم را بیشتر از قبل در سرلوحه مبارزات سیاسی مان بگذاریم که: مبارزه طبقاتی خونین است و  انقلاب پرولتری بدون قهر، امکان ندارد. و منظور از قهر هر قهر یا خشونتی نیست. منظور از قهر عملیات قهرآمیز یک گروه یا یک رزمنده نیست. منظور جنگ است. جنگی که بطور آگاهانه نقشه ریزی می شود . سازمان می یابد و تحت رهبری حزب سیاسی طبقه کارگر بسوی درهم شکستن ماشین دولتی پیشروی می کند. بدون این، هیچ حرفی از انقلاب پرولتری نمی تواند در میان باشد. این مسئله ایست که در شالوده تئوری های مارکسیستی قرار دارد و به لحاظ عملی هم دیده ایم که هر دو انقلاب پرولتری روسیه و چین با جنگ انقلابی زاده شدند. قهر انقلابی مامای این دو انقلاب عظیم بود.

 

موضوع قهر انقلابی با موضوع دولت و حزب رابطه جدانشدنی دارد. اگر طبقه کارگر می خواهد قدرت سیاسی کسب کند، باید برای  درهم شکستن دولت کهن و استقرار دولت خود صاحب قوای نظامی باشد. دولت کهنه ارتجاعی دو دستی قدرت را به طبقه کارگر تحویل نمی دهد. این جزو الفبای تجربه بشر درجامعه طبقاتی است.  لنین در اثر بزرگ مارکسیستی دولت و انقلاب می گوید: پرولتاریا هم برای درهم شکستن مقاومت استثمارگران و دولت آنان  نیاز به سازمان متمرکزی از نیرو و قوه قهریه دارد و هم برای رهبری توده عظیم اهالی یعنی دهقانان، خرده بورژوازی و نیمه پرولترها. منظور این نیست که این توده عظیم را لازمست به ضرب تفنگ به صف کند. بلکه مسئله آن است که در جریان ادغام این توده عظیم در جنگ انقلابی، طبقه کارگر می تواند صفوف خودش و توده های عظیم را آماده استقرار یک زندگی نوین، یک جامعه نوین کند که کاملا با سابق متفاوت است. در این روند است که طبقه کارگر بصورت یک طبقه حاکمه خود را سازمان می دهد. در این مسیر است که رهبری آن برای توده عظیم اهالی مسجل می شود. هر نظریه دیگر در مورد چگونگی تعویض دولت بورژوازی با دولت پرولتری سراسر ضد مارکسیستی است. مارکس در جمعبندی از تجربه کمون این واقعیت را اعلام کرد و در آثار بعدی اش آن را کاملتر روشن کرد. در مارکسیسم موضوع نقش انقلابی پرولتاریا در تاریخ با دست زدن به قهر انقلابی برای درهم شکستن قدرت دولتی بورژوازی و برقرار کردن اقتدارمابانه و قهرآمیز دولت پرولتاریا که نامش دیکتاتوری پرولتاریاست عجین است و با هیچ کلکی نمی توان این دو را از یکدیگر جدا کرد. این تئوری مارکسستی کماکان معتبر است چون هنوز در جهانی زندگی می کنیم که  طبقات استثمارگر با اتکاء به دولت یعنی قهر، استثمار خود را پیش می برند. دولت یعنی عمدتا نیروی نظامی به اضافه ضمائم دیگرش مانند زندان ها و دادگاه و نیروی امنیتی و بوروکراسی و تبلیغات انحصاری و غیره.

 

چنانچه مبارزات گوناگون طبقه کارگر به این هدف یعنی به کسب قدرت از طریق قهر نرسد نتايج وخيم به بار می آورد. مبارزاتش دست آخر این تاثیر را خواهد داشت که دولت ارتجاعی کارآمدتری مستقر شود. هر مبارزه انقلابی که به حرکت قاطعانه نظامی پرولتاریا و حزبش برای درهم شکستن کامل دولت کهنه منتهی نشود، لاجرم به تکمیل ماشین دولتی ارتجاعی منتهی می شود. تجربه قیام بهمن این را بخوبی نشان داد. تثبیت رژیم جمهوری اسلامی به معنای تثبیت یک دولت طبقات استثمارگر در سطحی بسیار کارآمدتر از دوره شاه بود. این را همه به چشم دیدیم.  دليلش اين نبود که این رژیم دارای ایدئولوژی ای بود که به اصطلاح به قلب توده ها نزدیکتر بود. بقول شاملو: یاوه یاوه! این دولت ارتجاعی کارآمدتر محصول شکست انقلاب بود. شکست انقلاب هم در این خلاصه نمی شود که مثلا آزادی های مدنی را گرفت. بلکه در این فشرده می شود که پرولتاریا تحت رهبری حزب و برنامه سیاسی اش، یعنی حزب کمونیست، نتوانست مبارزه طبقاتی را به مرحله جنگ طبقاتی و درهم شکستن ماشین دولتی کهنه و استقرار دیکتاتوری پرولتاریا برساند.

به درسهای سیاسی و نظامی 5 بهمن و 22 بهمن باید از این دریچه نگریست.  مهمترین مسئله سیاسی قیام 22 بهمن این بود که طبقات ارتجاعی آن را بردند. حال به این مسئله نگاه کنیم و از آنجا درس نظامی اش را فرموله کنیم. این قیام را کی برد و چرا؟ هر چند که توده ها آمدند به میدان و فداکاری کردند اما کی برد؟ نکته اصلی بحث من در این بخش آن است که کمونیستها نباید فکر کنند از این طریق می توانند قدرت را بگیرند. مدل 22 بهمن نمی تواند استراتژی طبقه کارگر برای کسب قدرت باشد.

 

 قیام 22 بهمن از یک طرف اوج یک خیزش توده ای بود و از طرف دیگر انتقال قدرت از دارودسته شاه به دارودسته خمینی با واسطه و طراحی امپریالیستها. در واقع تبدیل یک انقلاب به آنچه امروز به انقلاب مخملی مصطلح است.  در جنبش چپ، 22 بهمن غالبا بعنوان اثبات درستی مدل راه انقلاب موسوم به از اعتصاب تا قیام تفسیر می شود:  که کارگران اعتصاب اقتصادی کردند و بعد اعتصاباتشان سیاسی شد و بعد قیام شد. بیائید یک لحظه این سناریو را قبول کنیم. اما سوال کماکان این است که این قیام را کدام طبقه برد؟ قیام را طبقه ای برد که ارتش داشت. ارتش و ساواک  شاه با واسطه امپریالیستها به خمینی و دارودسته اش که نیروهای ارتجاعی از قدرت رانده شده بودند، اعلام وفاداری کرد. خمینی بسرعت سپاه پاسداران را برای تضمین در قدرت ماندن درست کرد. اما ارتش قبلی نیز به ارتش نگهبانان جدید دستگاه دولت تبدیل شد و  ارتش شاه  با وساطت قدرت های امپریالیستی به اربابان جدید خود اعلام وفاداری کرد. این مسئله هم بیان آن بود که دولت کهن دست نخورده مانده و هم نتیجه دست نخورده ماندن دولت کهن بود. از آنجا که  فقط نگهبانان نظام عوض شدند، ارتش هم با وساطت امپریالیستها به آنان اعلام وفاداری کرد. 22 بهمن هم اوج یک خیزش توده ای بود و هم روش مرتجعین و  امپریالیستها بود برای سوار شدن بر آن خیزش توده ای و حفظ ارکان دولت طبقات بورژوا و ملاک.

 

اگر کمونیستها در موقعیت بهتری بودند، و مسئله سازمان دادن ارتش طبقه کارگر برای کسب قدرت سیاسی را جدی می گرفتند این قیام هم اینطور رقم نمی خورد. امپریالیستها و مرتجعین به این سادگی نمی توانستند نگهبان عوض کنند. ارتش حتما در مقابل انقلابی که تحت رهبری پرولتاریا بود اینگونه ساده عقب نشینی نمی کرد. وضعیت عقب مانده کمونیستها و اوضاع بین المللی (یعنی حدت تضادهای امپریالیستهای غربی با امپریالیسم شوروی) و حی و حاضر بودن یک نیروی ارتجاعی مانند خمینی ، امپریالیستهای غربی را به این نتیجه رساند که بهتر است راه را برای قدرت گیری خمینی بازکنند تا انقلاب بیش از این جلو نرود. زیرا پیشروی آن مترادف بود با تقویت کمونیستهای واقعی و شکل گیری یک انقلاب تمام عیار. شوروی ها هم با این طرح موافقت کردند چون فکر می کردند شانسشان با خمینی زیاد است.

 

 مهمترین درس نظامی قیام 22 بهمن برای کمونیستها درس منفی آن است.  یعنی انجام ندادن کاری که نیروهای مرتجع فورا و بدون فوت وقت کردند. نیروهای مرتجع برای خود ارتشی دست و پا کردند. البته اینکار را از طریق جلب وفاداری ارتش شاه کردند کاری که کمونیستها هرگز نمی توانستند و نباید می کردند. اما کمونیستها می توانستند در مناطق روستائی و مناطق دور از شهرهای بزرگ با نیروی کوچک جنگ راه بیندازند و با شکست تدریجی نیروهای نظامی دشمن و ادغام توده های زحمتکش ارتش انقلابی را گام به گام قوی کنند و همزمان در شهرها هم  مبارزات سیاسی انقلابی و خودبخودی توده های مردم را براه یک جنگ انقلابی بکشانند. آن زمان اغلب نیروهای چپ طرفدار استراتژی قیام شهری بودند. اما حتا آن کارهائی را که در یک قیام شهری باید کرد و لنین کرده بود نکردند. نه تنها نکردند بلکه  حتا به بحثهای سیاسی شان راه نیافت. اغلب این نیروها تصورشان از قیام اکتبر این بود (و هنوز هم اغلب همین است ) که کارگران روسیه اعتصاب کردند و بعد خودبخود قیام مسلحانه کردند و خودبخود ارتش درست کردند و خودبخود کاخ زمستانی را تصرف کردند و بالاخره یک روز دولت دیکتاتوری پرولتاریا اعلام شد. اما خیر! لنین بر پایه یک تصمیم گیری و بر پایه یک نقشه،  تشکلات کارگری و هسته های گارد سرخ کارگران را تبدیل به یک سازمان نظامی، ارتش کرد؛ یک قیام مسلحانه را سازمان داد و پس از پیروزی قیام اکتبر دولت پرولتری را اعلام کرد. اما هنوز جنگ انقلابی برای استقرار دیکتاتوری پرولتاریا تمام نشد. بلکه بر پایه پیروزی قیام اکتبر جنگ داخلی برای تثبیت انقلاب ادامه یافت.

 

آن رفقائی که واقعا معتقد به راه کسب قدرت از طریق قهر انقلابی اند ولی بر خلاف مائوئیستها معتقدند که مدل کسب قدرت توسط طبقه کارگر در ایران مدل قیام شهری است نباید درکی خودرویانه از آن دهند و بخش های سازمانی و آگاهانه آن را که تعیین کننده می باشند از قلم بیندازند. آنان وقتی صحبت از آن می کنند که راه انقلاب ایران قیام شهری است باید بگویند در بحبوحه قیام شهری و در فاصله کوتاه،  ارتش کارگران و زحمتکشان چگونه و با چه طرحی باید شکل می گرفت و به جنگ با ارتش قبل و نیروهای جدید نظامی یعنی سپاه پاسداران می پرداخت. حداقل باید با استفاده از تجربه 22 بهمن بتوانند یک طرح تمرینی ارائه دهند. اما اکثر قریب به اتفاق چنین نمی کنند زیرا مسئله قیام را یک امر خودبخودی می دانند.

 

فصل مشترک بهمن 57 و اکتبر 1917 فقط در آن بود که هر دو با اتکا به یک بحران انقلابی جلو رفتند. با این تفاوت کیفی که در اکتبر یک حزب انقلابی پرولتری  بود که بحران انقلابی را با دخالت سازمان یافته و نقشه مند به یک جنگ طبقاتی با هدف درهم شکستن ماشین دولتی تبدیل کرد.

این بزرگترین درس نظامی قیام 22 بهمن است. البته قیام 22 بهمن درس های نظامی دیگری هم دارد. مانند ابتکار عمل مستقلانه، سازماندهی توده های مسلح در شهرها، محلات، تصرف پادگان ها و نقاط کلیدی تبلیغی مانند رادیو و تلویزیون و غیره. اما بیشتر این ها را لنین جمع بندی کرده است و از روی تجربه 22 بهمن چیز زیادی نمی توان بر آن افزود.

 

خوب! قیام از دست رفت و نگهبان عوض شد. رژیم جدید مرتبا اهرمهایش را قوی تر می کرد. سوال اینجاست که کمونیستها چطور می توانستند دستشان را قوی تر کنند؟ کمونیستها هنوز وقت داشتند انقلاب قهرآمیز را سازمان دهند. راه افتادن جنگهای ترکمن صحرا و کردستان یادآور این امکان بزرگ بود. اما همه اسیر همان مدل اعتصاب و شوراهای کارگری و بعد قیام خودبخودی بودند. دارودسته خمینی سپاه پاسداران درست می کرد و کمونیستها شوراهای کارگری! حتا اگر میلیون ها کارگر در شوراهای کارگری گردهم می آمدند دست آخر در مقابل نیروی ارتجاع که بسرعت خود را جمع و جور و تا بدندان مسلح می کرد خلع سلاح بودند. کمونیستها هنوز فرصت داشتند. پایه توده ای گسترده هم پیدا کرده بودند. در خیلی از مناطق در سال 57 حتا قبل از 22 بهمن امکانش بود که کمونیستها جنگ راه بیندازند. اما این خط که همه منتظر بودند که اوضاع بطور خودبخودی در پایتخت تعیین شود مانع از آن می شد که به مسئله کسب قدرت از طریق قهر سازمان یافته فعالانه برخورد کنند.  بفاصله یک سال پس از قیام 22 بهمن سازمان های خط 3 در سراسر کشور پایه گرفتند. اتحادیه کمونیستها بنوبه خود تقریبا در همه نقاط کشور منهای بلوچستان حضور داشت و در مناطق کلیدی کشور از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب تشکیلات داشت. در کردستان سازمان های کمونیستی،  مبارزات پیشمرگایتی سازمان دادند. اتحادیه کمونیستهای ایران هم یکی از آنها بود. اما به این مبارزات بصورت آغاز یک جنگ که باید به سراسر کشور گسترش یابد نگریسته نمی شد. اغلب به آن مانند چیزی در رده مبارزات حق طلبانه اقشار مختلف که در کردستان بدلیل مسئله ملی این شکل را یافته، نگریسته می شد. با قیام 22 بهمن همه، منجمله اتحادیه کمونیستهای ایران، این جمعبندی امپریستی و اشتباه  را کردند که: بله! راه انقلاب در ایران قیام شهری است.  مشخصا در دومین سالگرد قیام بهمن نشریه حقیقت این جمعبندی را ارائه داد.

 

اتحادیه کمونیستهای ایران قیام 5 بهمن را هم بر پایه همین جمعبندی سازماندهی کرد. اما در اینجا یک فرق کیفی میان قیام 5 بهمن و 22 بهمن است به این معنا که 5 بهمن را یک نیروی کمونیستی آگاهانه و نقشه مند سازماندهی کرد و به اجرا گذاشت.

 

در مقطع سال  60 نیز مانند سال 57 تضادهای گوناگون طبقاتی حاد و شکاف های درون رژیم باز شده و در ترکیب با هم یک بحران سراسری را شکل داده بود. و جمهوری اسلامی با طرح تصفیه درونی و سرکوب بیرونی مستاصلانه در تلاش بود تا خود را زنده  نگاه دارد.

 

حرکت سربداران دو مشخصه اصلی داشت. یکم اینکه اتحادیه کمونیستها با این حرکت در واقع پرچم کمونیستها و طبقه کارگر را به میدان آورد و به جامعه اعلام کرد که در آن مقطع حساس از زورآزمائی میان انقلاب و ضد انقلاب این کمونیستها هستند که می توانند مسئولیت رهبری توده های خلق را بر دوش بگیرند.  دوم اینکه طبقات استثمارگر حاکم، ارتش و اسلحه و نقشه جنگی خود را دارندو قدرت سیاسی خود را با کمک اینها حفظ می کنند. طبقه کارگر  هم باید ارتش و اسلحه و نقشه جنگی خود راداشته باشد و بقیه خلق را نیز در این راه متحد کند.

 

اما این حرکت شکست خورد و علت عمده اش آن بود که در چارچوب "استراتژی قیام شهری و پیروزی سریع" پیش رفت. مارکس هشدار داده است که قهر را باید بطور علمی سازمان داد. استراتژی قیام شهری و پیروزی سریع سربداران در تضاد با تحلیل علمی از خصلت جامعه و روش حل این مسئله بود. طرح قیام که ابتدا قرار بود در تابستان از محله فلاح تهران آغاز شود و بعد به آمل منتقل شد متکی بر این پیش بینی بود که با زدن جرقه قیام، حریق جنگ انقلابی بسرعت گسترش خواهد یافت. قیام آمل با تاخیراتی عملی شد. قهرمانانه و طبق نقشه هم عملی شد. اما این جرقه به حریق یاد شده تبدیل نشد. مسلما شرایط عینی نامساعد مانند افت روحیه انقلابی مردم در فاصله تابستان تا بهمن 60  و سرکوبگری وحشیانه رژیم و موفقیت آن در یکدست کردن خود همه در این شکست تاثیر داشتند. اما علت عمده را رفسنجانی در روز 8 بهمن خوب فرموله کرد. او گفت ما نمی دانستیم اینان را چگونه شکست دهیم. خودشان مسئله را برایمان حل کردند. و جائی آمدند که ما می توانستیم با آنها بجنگیم.  

 

قیام آمل تخطی از این رهنمود نظامی مائو بود که: « تو بروش خود بجنگ و من بروش خود». چنانچه قیام آمل بصورت یک عملیات زودفرجام تعرضی در چارچوب استراتژی جنگ درازمدت عملی می شد مطمئنا موفقیت بزرگی بود. طبق قوانین جنگ خلق عمليات نظامی در آمل می توانست جزء عملياتهای زود فرجام و تعرضی باشد كه هدفش ضربه زدن به دشمن، تاثيرات تبليغی در بعد منطقه ای و سراسری و جذب نيرو و تامين برخی تداركات نظامی و مالی باشد. معمولا به خاطر فرجام سريع اين عملياتها، نقاط نسبتا ضعيف مواضع دشمن انتخاب می شود و با كسب اهداف اوليه، عقب نشينی صورت می گيرد. اگر سربداران با این هدف به آمل رفته بودند براحتی می توانستند تا قبل از افتادن ابتکار بدست نیروهای نظامی دشمن و تا قبل از اینکه دشمن بتواند از زمین و هوا آمل را قرق کند ضربات مهلکی بر نیروهای دشمن زده و زندانیان سیاسی را آزد کنند و  پیام سیاسی خود را به گوش صدها هزار نفر برسانند و خارج شوند. قيام شكست خورد چون متکی بر یک استراتژی نظامی غلط بود. غلط بود به این دلیل ساده که قبل از تبديل شدن به ارتش قدرتمند با دشمن در يكی از مراكز قدرتش وارد درگيری تعيين كننده شد و در جدال نابرابر و ميدان نامساعد شهر، شكست سختی خورد.

 

امروزه با نگاهی به گذشته به جرئت می توان گفت كه در صورتيكه سربداران استراتژی جنگ درازمدت خلق را اتخاذ می كرد، انقلاب مسير ديگری را می پيمود. قيام مسلحانه شهری در كوتاه مدت قادر به رشد و گسترش ارتش خلق و حركت سيل وار بسوی شهرهای ديگر نبود. قيام آمل باید به مثابه يك عمليات نظامی زود فرجام در چارچوب جنگ طولانی مدت انجام می شد. اما اتخاذ چنين استراتژی و تاكتيكهائی در آن مقطع برای نيروئی چون اتحادیه کمونیستها که تجربه و کیفیت پائینی داشت سهل و ساده نبود. و نيازمند تسويه حساب جدی ايدئولوژيك - سياسی با انحرافات غالب بر سازمان و كل جنبش كمونيستی ايران بود.

 

¢حركت سربداران، اما، آغاز يك گسست تاريخی در حيات اتحاديه كمونيستهای ايران بود. گسست از انحرافاتش. مشخصا انحراف كم بها دادن به مسئله كسب قدرت سياسی از طريق قهر انقلابی، كه در دوره 59 – 57 به شكل اكونوميسم و ناسيوناليسم بروز كرد.

 

مائو در شش اثر نظامی بر نكته مهمی انگشت می گذارد. او در جمعبندی از شكست قيامهای شهری گوناگونی كه حزب كمونيست چين در دهه 20 و سالهای اول دهه 30 ميلادی سازمان داد، اتخاذ آن استراتژی و تمايل به كسب پيروزی سريع را به پر بها دادن به نقش نيروهای بورژوا در انقلاب ربط می دهد. ما شاهد چنين تمايلاتی در اتحادیه کمونیستها هم بوديم. انتظار كسب پيروزی سريع، ربط داشت به بهائی كه سربداران به ديگر نيروهای طبقاتی چون مجاهدين در گسترش قيام در ديگر شهرها و مناطق، می داد. ولی این نیروهای بورژوائی اصولا دارای هدف سیاسی درهم شکستن دولت کهن نیستند که بخواهند مطابق بر الزامات آن توده ها را به میدان جنگ با نظام حاکم بکشانند. کمااینکه دیدیم در  میان حیرت پایه های خود  درست در مقطع شصت دست به عقب نشینی استراتژیک زدند با این توجیه که اول باید امپریالیستها را قانع کنند تا بتوانند دست به تصرف قدرت بزنند!

خلاصه کلام این که اگر كمونيستها خصلت طولانی بودن پروسه كسب قدرت سياسی را نفهمند، نه می توانند طبقه کارگر را به سطح یک طبقه آگاه و سازمان یافته ی رهبر انقلاب برسانند و نه اینکه دهقانان و دیگر زحمتکشان را بعنوان متحدین طبقه کارگر بسیج کنند.

 

کم بهائی سربداران به بسیج دهقانان یکی از بزرگترین اشتباهات سیاسی اش بود که به شکست نظامی هم تبدیل شد. در هر انقلابی طبقه كارگر بايد متحدين طبقاتی خود را درست انتخاب كند. در ايران، متحدان اصلی طبقه كارگر، دهقانان (بويژه دهقانان فقير) هستند. تاريخ مبارزه طبقاتی در ايران بارها شاهد رقابت حاد ميان نيروهای انقلابی و كمونيستی با ديگر نيروهای بورژوائی و خرده بورژوائی بوده است. غالبا وقتی كه چنين قشرها و طبقات مرفه تر در جبهه مخالفت با حكومت قرار می گيرند، از توان و امكانات بيشتری برای تاثير گذاری بر اوضاع سياسی برخوردارند. طبقه كارگر تنها زمانی می تواند وارد رقابت جدی با اين قبيل نيروها شود كه بتواند نزديكترين و اصلی ترين متحدان خود  را به دور برنامه خويش متحد كند و به حرکت در آورد. اگر طبقه كارگر به بسيج دهقانان توجه نكند، بورژوازی بخش هائی از آنان را بسیج کرده و به نفع خود به ميدان خواهد آورد. ما در آمل هم شاهد اين امر بوديم كه بی توجهی سربداران در بسيج دهقانان، دست ارتجاع را در بسيج پايه اجتماعی خود در روستاهای اطراف باز كرد و ارتجاع از آن نيرو برای سركوب قيام آمل سود جست. از زمان كمون پاريس در سال 1871 تاكنون، اين يكی از مسائل مهم و تعيين كننده در شكست يا پيروزی انقلابات و قيامهای كارگری، مشخصا در