پيچيدگی
های يک
انقلاب؛
بهانه
ای برای حمله
به مائوئيست ها!
پاسخی
به دو مقاله
"آشتی
مائوئیستها و
دولت در نپال"
نوشته نادر
احمدی مندرج
در سایت حزب
کمونیست
ایران و "مائوئیستهای
نپال عقب
نشینی عظیمی
نموده و به
دولت
بورژوازی
پیوستند"
نوشته پابلو
سانچز با
ترجمه سارا
قاضی، مندرج
در سایت
اتحادیه جوانان
سوسیالیست
انقلابی.
این دو
مقاله در
رابطه با
انقلاب نپال، اخیرا
به زبان فارسی
در سایتهای
اینترنتی منتشر
شدند.
اصل
مقاله آقای
سانچز به زبان
انگلیسی در
سایتی
به نام
"مارکسیست"
موجود است.
لازم به تذکر
است که این
سایت و سایت
اتحادیه
جوانان
سوسیالیست
انقلابی به گرایش
ترتسکیستی تعلق
خاطر دارند. مسلما
هر فردی که دل
در گرو انقلاب
و ستمدیدگان
جهان داشته
باشد حق دارد
در رابطه با
انقلاب نپال
اظهار نظر کند
و دل نگرانی
ها و سئوالات
خود را طرح
کند. همه ـ بخصوص
کسانی که داعیه
چپ و کمونیسم
دارند ـ حق
دارند در مورد
سرنوشت
انقلابی که
تحت رهبری
کمونیستهاست، نظر و
تحلیلهای
انتقادی خود را
ارائه دهند،
از آن درس
بگیرند، سعی
کنند پیچیدگی
های آنرا
بفهمند و
آگاهی همگان
را بالا برده
و به این
انقلاب یاری
رسانند که
بتواند از پس
مشکلات و
معضلاتی که
امروزه با آن
روبروست بر آید.
اما
متاسفانه در
دو مقاله فوق
از این روش و
روحیه خبری
نیست. هر دو
مقاله، هر
کدام به شکل و
طریقی در پی
تسویه
حسابهای
ایدئولوژیک
یا تئوریک
سیاسی قدیمی
با
مائوئیستها
هستند. به
خیال خود ائتلاف
مائوئیستهای
نپال با احزاب
پارلمانی
نپال خیانتی
به انقلاب است
و حال می
خواهند از
"ضعفی" که در
اردوی
مائوئیستها
پدیدار شده
حداکثر
استفاده را
کنند و
مائوئیسم را
به خیال خود
"سکه یک پول"
کنند. انتشار
این قبیل مقالات
را می توان
قبل از هر چیز
بیان عکس
العمل برخی
نیروهای
سیاسی به
آلترناتیوی
انقلابی
دانست که در آغاز
قرن 21 تحت
عنوان
مائوئیسم در
مقابل مردم
نپال و حتی فراتر
از آن مردم
جهان قرار
گرفته است.
نگاهی به
مضمون و روش
این دو مقاله
که البته از
بسیاری جهات
از یکدیگر
متفاوتند،
بیندازیم.
1ـ
مبارزه
ایدئولوژیک
یا هیستری ضد
کمونیستی!
مقاله
آقای نادر
احمدی حتی از
زاویه
ژورنالیسم بورژوائی
نیز ارزشی ندارد.
مایه تاسف است
که حزبی مانند
حزب کمونیست
ایران تحت
عنوان خبر
رسانی به
انتشار چنین
مطالبی یاری می
رساند.
انگارآقای
احمدی فقط
خبری را در
مورد نپال شنیده،
در میان اخبار
مربوط به نپال
چند کلمه در
مورد جنگ،
سازش، تسلیم،
مائوئیستها و
دولت به چشمش
خورده بعد پیش
خود گفته چه
خوب! بهترین
فرصت است که
از
مائوئیستها
انتقام بگیرم.
این است کل
محتوی مقاله
ایشان. در
ماشین حساب آقای
احمدی جنگ خلق
دهساله به
پنجسال تقلیل
می یابد؛ فرقی
بین حزب
کمونیست نپال
و دولت نپال
نیست چونکه
شاید در
جریان" بده
بستانهای پشت
پرده متوجه
شده اند که
یکی هستند و
با هم اختلافی
ندارند" و این
حزب حاضر شده "
در موسسات
دولتی و
بورژوائی با
آنها علیه مردم
همکاری کند."
آقای
احمدی اخبار
دست صدم از
تاریخچه این
حزب و وقایع
سیاسی نپال را
کنار هم ردیف
می کند تا
ثابت کند که:
"تسلیم اسلحه توسط
مائوئیستها
یک تسلیم
تاکتیکی نیست
بلکه یک تسلیم
استراتژیک
است."
البته
فکر نکنید که
آقای احمدی
بسیار رادیکال
تشریف دارند و
خواهان ادامه
جنگ مسلحانه
مائوئیستها
هستند. از نظر
ایشان"صلح و
خودداری از
خونریزی بسیار
پسندیده است"
و کلا طبق
ارزیابی
ایشان جنگی که
مائوئیستها
آغاز کردند چپ
روانه بوده و طبق
افاضه تئوریک
ایشان : "همیشه
چپ روی به راست
روی منتهی می
شود."
برخورد
و روحیه غیر
انقلابی آقای
احمدی در برخورد
به دهسال
مبارزه
مسلحانه در
نپال به هیستری
ضد کمونیستی تمام
عیار بدل می
شود. آقای
احمدی تحت
عنوان "مائوئیسم
در هیچ کجای
جهان سرنوشتی
بهتر از چین ندارد."
عملا آتش بیار
تبلیغات ضد
کمونیستی رایج
بورژوازی بین
المللی در
مورد
دستاوردهای
سوسیالیسم در
چین زمان مائو
می شود.
وی
کینه توزانه
از حزب
کمونیست
انقلابی
آمریکا تحت
عنوان "حزبک
مائوئیستی"
در آمریکا نام
می برد که می
خواهد
"تئوریهای
دهقانی مائو
را در آمریکا
اجرا کند و
مثلا با کمک
لشکر دهقانان
آمریکائی
شهرهایی مثل
نیویورک یا
شیکاگو را محاصره
کرده و مثل پل
پت روشنفکران
را به اردوگاه
اجباری
بفرستد."
انسان
نمی داند اینگونه
اظهار نظرات را به
حساب جهل مرکب
یا جعل
مخرب گذارد
یا هر دو. به
نظر می رسد
آقای احمدی
بیش از اندازه
تحت تاثیر اطلاع
رسانی
تلویزیون سی
ان ان و بنگاه
خبری بی بی سی
قرار گرفته
است.
چه
کسی می تواند
از وجود و
فعالیت یک حزب
انقلابی
کمونیست در
قلب هیولائی
به نام امپریالیسم
آمریکا خشنود
نباشد. حزب
کمونیست
انقلابی
آمریکا حزبی است
که امید کمونیستهای
جهان در رابطه
با انقلاب در
آمریکاست و تا
کنون نقش
فعالی در
بسیج
توده ها در
مبارزات ضد
جنگ ایفا کرده
است. کارزارهای
مبارزاتی کوبنده
علیه ماشین
جنگی دولت بوش
براه انداخته
است. رهبر این
حزب رفیق
آواکیان یکی از
برجسته ترین
تئوریسینهای
انقلابی
معاصر است که
نقش فعالی در
دفاع از
کمونیسم،
جمعبندی از دو
تجربه چین و
شوروی
و تر و تازه
کردن
ایدئولوژی و
علم کمونیسم
بر عهده گرفته
است.
این
کینه توزی
آقای احمدی در
بهترین حالت بیان
روحیه
روشنفکران
عقده ای و
ناسیونالیست کشورهای
تحت سلطه نسبت
به انقلابیون
کشورهای
امپریالیستی
است که چندان
هم جدید نیست.
البته
هیستری ضد
کمونیستی
آقای احمدی
ادامه می یابد
و شامل
مائوئیستهای
کشورهای دیگر
هم می شود.
انگاری آقای
احمدی از
اینکه "راه
درخشان" پرو
"پس از
دستگیری
رهبریش مثل "برف
آب شد" و
سربداران "در
آمل شکست
خوردند"
خوشحالند.
کدام فرد انقلابی
را می توان
یافت که از
شکست مبارزات
انقلابی
ابراز رضایت
کند. کدام فرد
انقلابی در
دنیا پیدا می
شود که از
شکست مبارزه
مسلحانه
سربداران (و
یا همچنین ناکامی
مبارزات
مسلحانه کومله
در کردستان و خاتمه
بخشیدن به آن) شاد
گردد. و بر
مبنای شکست یا
پیروزی آنها
از عادلانه
بودن این
مبارزات
حمایت نکند.
اما
آخرین آس آقای
احمدی در
مقابل ما
اشاره به حزبی
سابقا
مائوئیست در
هلند است که
طبق گفته
ایشان به
کاندیدای بخش
فاشیست جامعه
هلند بدل شده
است. ما از چند
و چون تاریخ و خط
این حزب دقیقا
با خبر
نیستیم. چندان
هم اهمیتی ندارد
که ثابت کنیم
اطلاعات
آقای احمدی در
این زمینه نیز
بسیار ناقص و
دم بریده است.
آقای احمدی
باید بداند که
کم نبودند
افراد و احزابی
که زمانی
انقلابی
بودند و نیمه
راه ول کردند
و حتی بدتر از
آن مجیز گو
نظامهای
ارتجاعی شدند.
چرا راه دور
برویم.
آقای احمدی
نگاهی به دور
و بر خود کنید.
نگاهی به سرنوشت
سیاسی برخی
جریانات
سیاسی فعال در
جنبش کردستان
بیندازید که
سابقه
انقلابی و چپ
داشتند اما
امروزه
برخی مجیز
گوی اسرائیل و
حمله
امپریالیستها
به افغانستان
شدند و برخی
دیگربرای
حمله نظامی
آمریکا به ایران
له له می زنند.
اینکه این
قبیل جریانات
کاندید
بخشهای راست
جامعه شوند یا
خیر در آینده
مشخص می شود.
اما شما چی؟
قصد شما از
نگارش مقالات
ضد کمونیستی و
ضد مبارزه
مسلحانه
انقلابی چیست؟
از
هیستری ضد
کمونیستی تا
کمونیسم
اسرائیلی!
نگارش
مقاله ما در مورد
مقاله آقای
احمدی پایان
یافته بود که
در سایت
اینترنتی
"دیدگاه" (به
تاریخ دوم
فوریه 2007 ) با
مقاله دیگری
از آقای نادر
احمدی به نام
"کمونیسم در
کیبوتص های اسرائیل"
مواجه شدیم.
آقای احمدی در
این مقاله به
تعریف و تمجید
بسیار از کیبوتص
های اسرائیلی
پرداخته که به
زعم ایشان بر مبنای
ترکیبی از
صهیونیسم و
سوسیالیسم
بنا نهاده شده
اند. ایشان به
پیشرفتهای
این کیبوتصها
اشاره کرده که
چگونه اعضای
آن بر
مبنای "هر کس
بر مبنای
توانش و بر
مبنای نیازش"
کار می کنند و
دارند حقانیت
کمونیسم را در
جامعه
اسرائیل به
اثبات می
رسانند؟!!
بزعم آقای احمدی
: "تجربه
موفق کمون های
اسرائیلی
نشان میدهد که
در حالیکه
سوسیالیسم
دولتی و ایجاد
تعاونی های
کشاورزی که نه
تنها کمون نبودند بلکه
حتی
سوسیالیستی
نیز نبودند در
شوروی سابق و
چین و در دیگر
کشورها بسرعت
شکست خوردند اما
سوسیالیسم
مردمی در
اسرائیل نه
تنها شکست
نخورد بلکه از
رشد چشمگیری
نیز برخوردار
است و به
عنوان یک
فاکتور بزرگ
در جامعه
اسرائیل از 1 کمون
در سال 1910 به 268
کمون در سال 2000 و
به جمعیت قابل
ملاحظه 117300
نفرافزایش
یافت و این در
حالی است که
محیط اطراف آنها،
با فرهنگ و
اقتصاد
سرمایه داری
احاطه شده است
و رشد چشمگیر
کمونها نشان
دهنده جاذبه
آنها و حقانیت
کمونیسم به
عنوان یک
آلترناتیو برای
جامعه
بورژوایی
اسرائیل است."
با
خواندن این
مقاله از
ایشان
فهمیدیم که مشکل
آقای احمدی
صرفا بی
اطلاعی از
وقایع دنیا و
نادانیش نسبت
به تفاوت
انواع و اقسام
سوسیالیسم از
یکدیگر نیست.
مسئله این است
که حالشان زار
است. زمانی
مارکس گفته
بود که شرم یک
احساس انقلابی
است. بنظر می
رسد آقای
احمدی بکلی
فاقد آن است.
که این چنین
به دفاع از
اسرائیل بعنوان
یکی از
جنایتکارترین
دولتهای جهان
می پردازد.
چگونه ملتی که
به ملت دیگر
ستم کند می تواند
آزاد باشد.
چگونه در
کشوری که به
قلعه اشغالگران
معروف است
کیبوتص های
مذهبی ارتجاعی
که بر پایه
تصرف و اشغال
سرزمینهای
ملت دیگر بنا
نهاده شده می
تواند سمبل کمونیسم
(تازه سوسیالیسم
هم نه!) باشد.
آقای احمدی
طرفدار نوع
معینی از
سوسیالیسم
است؛
سوسیالیسم
ارتجاعی یا
آنچه که زمانی
در آلمان بدان
سوسیالیسم
بیسمارکی می
گفتند که صدر
اعظم
مستبد آلمان
بانیش بود.
این
موضعگیری
آقای احمدی را
در کنار
کمکهای نظامی
امنیتی دولت
اسرائیل به
نظام سلطنتی
نپال بگذارید
تا بهتر عمق
سقوط امثال
آقای احمدی را
دریابید و ببینید
که وی کجا و در
کنار چه کسانی
ایستاده است.
این حزب کمونیست
نپال است که
در بده
بستانهای پشت
پرده متوجه
شده که با
دولت نپال
فرقی ندارد یا
امثال آقای
احمدی فهمیده
است که با
جنایتکاران
اسرائیلی
همدلی زیادی
دارد؟
2 ـ
مبارزه
ایدئولوژیک
یا مبارزه
کلیشه ای!
اما در مورد
مقاله آقای
پابلو سانچز.
از آنجائیکه
ترجمه این
مقاله بسیار
نادقیق و غیر
مسئولانه است،
نقد همه جانبه
آن ـ به
معنای نقد
دقیق و مستند
و علمی بر
پایه بحثهای
دقیق نویسنده ـ
راحت نیست و
بهتر است گفته
شود صحیح
نیست. مضافا
تا آنجائی که
اطلاع داریم،
آقای سانچز مجموعه
مقالاتی طی
این سالها در
رابطه با نپال
منتشر کرده که
با اتکا و
رجوع بدانها
بهتر می توان
به نقد دیدگاه
ایشان دست
یافت. این امر
را به فرصتی
دیگر واگذار
می کنیم اما
به برخی متدها
و تزهای پایه
ای کلی که در
این مقاله طرح
شده می
پردازیم.
البته
از حق نگذریم
که مقاله آقای
سانچز از جنس
دیگری است. هر
چند در برخی
زمینه ها
برخوردهایش
نسبت به
مائوئیستها
شبیه مقاله احمدی مندرج
در سایت حزب
کمونیست
ایران است اما
حداقل این
مقاله تلاش
دارد که مستدل
باشد؛ اوضاع
سیاسی نپال را
در نظر گیرد؛
بحث تئوریک
براه اندازد و
دلایل مشخصی
را در رد
تاکتیکهای
کنونی
مائوئیستها در
نپال ارائه
دهد.
اما
پیش قضاوتی ها
و نگاه از
منظر جدلهای
قدیمی میان
ترتسکیستها و
مائوئیستها
مانع از آن می
شود که به
فاکتها و
حقایق آنگونه
که هست برخورد
شود. به این
معنا که قبل
از اینکه
مشکلات و
پیچیدگی ها
پیشاروی انقلاب
نپال درک شود
بر مبنای این
یا آن نظریه
تئوریک قضاوت
می شود. فی
المثل تاکتیک
مائوئیستهای
نپالی غلط است
چونکه
مائوئیستند و
از
تئوری
انقلاب دو
مرحله ای
پیروی می کنند
و تاکتیکهای
پیشنهادی سانچز
و امثالهم درست
است چونکه
ترتسکیست اند
و طرفدار
انقلاب یک
مرحله ای. اگر
استراتژیها و
تاکتیکهای یک
انقلاب را می
شد با
چنین روشی حل
و فصل کرد،
ساده ترین کار
در دنیا
انقلاب کردن
بود و می شد
کمونیسم را یک
شبه در جهان
مستقر کرد.
مائوئیسم
و ترتسکیسم بر
پایه تئوریها
و سیاستهای
متمایز بوجود
آمدند و نه
بالعکس! اول
انشقاق در
تئوریهای و
سیاست بود و
بعد نام گذاری
هر دسته از
اینها با
نامهای
متفاوت. تئوریها
خود حاصل
تجارب تاریخی –
جهانی اند.
بدون تئوری
انقلابی نمی
توان انقلابی
را سازمان
داد. اما بکار
بست تئوریها
نیز کار آسانی
نیست. باید
شرایط مشخص را
در نظر گرفت،
تحلیل مشخص از
آن کرد و راه
حل مشخص جلو گذاشت.
تحلیل مشخص از
شرایط مشخص
روح زنده
مارکسیسم است
به این معنا
که کمونیستها
متکی بر علمی
هستند که به آنها
کمک می کند از
سطح به عمق
بروند و ماهیت
طبقاتی مسائل
و جوهر شان را
ببینند و مسحور
ظواهر یا چشم
انداز فوری
نشوند. در
پروسه حل
مسائل و
معضلات
انقلابات است
که تئوریهای
تکامل می
یابند. نه
تئوری
انقلابی ایستاست
نه پراتیک
انقلابی. به
همین دلیل
همواره شاهد
جدالهای بزرگ
در جنبش
کمونیستی در
زمینه استراتژی
و تاکتیک بوده
ایم. و همواره
در هر فاز و
مرحله ای از
یک انقلاب با
این پرسش
روبرو بودیم
که کدام
استراتژی یا
تاکتیک منطبق
بر اوضاع عینی
مشخص است،
آنرا بدرستی
منعکس می کند و
زمینه را برای
تکامل
آگاهانه
اوضاع در جهتی
که انقلابیون
می خواهند
فراهم می کند.
متد
صحیح در
ارزیابی و
قضاوت از
تاکتیکهای یک حزب
این است که
علاوه بر
مفاهیم
تئوریک و الگوهای
نظری یک حزب
به مشکلات
واقعی و عینی
که آن حزب با
آن روبرو هست
نیز باید توجه
کرد. برخی
مواقع مشکلات
واقعی و عینی
است که یک حزب
را به جهت غلط
می راند.
مسئله نیت یا
خوش جنسی و یا
به باور آقای
سانچز بدجنسی
"چند صد رهبر
مائوئیستی که
می خواهند به
سیاستمداران
مورد احترام
بدل شوند"
نیست. بسیاری
مواقع انقلابیون
در نتیجه
ناتوانی در
برخورد به پیچیدگی
ها انقلاب و
ناتوانی در
ارائه راه حل
صحیح برای این
مشکلات، دچار
خطاهای بزرگ
می شوند. یک
لحظه خود را
جای رهبران
این انقلابات
قرار دهید و
سعی کنید
مارکسیسم را
بکار بندید و
به پرسشهای
واقعی و عملی
که آنان با آن
درگیرند پاسخ
دهید. اما
معمولا این
نوع منتقدین چنین
کاری نمی کنند،
خود را به
زحمت نمی
اندازد و
مسئولانه
برخورد نمی
کند. در این میان
آقای سانچز هم
یکی از آنهاست.
تزهای
پایه ای مقاله
آقای سانچز از
این قرارند:
یکم،
با قیام توده
ای آوریل 2006 (به
نظر می رسد
منظور آقای سانچز
خیزش آوریل
باشد نه قیام
آنگونه که در
ترجمه فارسی
آمده است)
فرصتی ایجاد
شد که مردم می
توانستند با
استفاده از آن
فقط با یک
چرخش انقلابی
نظام فئودالی
و نظام سرمایه
داری را بر
چینند. و پیش
از این قرار
داد صلح به
سرعت وضعیت
نپال را به
طرف
سوسیالیسم سوق
دهند. اما
انقلاب آوریل
به دلیل فقدان
رهبری یک
سازمان
مارکسیستی
موفق نشد.
دوم،
علت اینکه
مائوئیستها
چنین نکردند
به دلیل آن
بود که
ازانقلاب
دهقانی به
گفتگو در
زمینه همکاری با یک
دولت
بورژوائی
تغییر جهت
دادند. تا از
"جناح مترقی"
بورژوازی
دفاع کنند.
آنها می
خواهند به
سیاستمداران
مورد احترام
بدل شوند و
وارد بازیهای
پارلمانتاریستی
شوند. به همین
خاطر قبول
کردند که خلع
سلاح شوند و
به دولت
بپیوندند.
سوم،
دلیل پایه ای
تر این است که
مائوئیستها معتقد
به تئوری دو
مرحله ای
هستند و
انقلاب را بورژوا
دمکراتیک ملی
می دانند که
بورژوازی باید
آنرا رهبری
کند و هدف شان
این است که
خود را
متحد
بورژوازی
کنند تا وظایف
انقلاب
بورژوائی
توسط بورژوازی
انجام شود.
البته
مقاله آقای
سانچز برخی
اشارات دیگر
به تاثیرات
مثبت جنبش
انقلابی نپال
بر هند و کل منطقه
در صورت
پیروزی، ماهیت
دولت کنونی
نپال،
انتظارات
طبقات حاکمه،
دولت هند و امپریالیستها
از این قرار
داد و خطراتی
که در کمین
انقلاب نپال
قرار دارد و .... اشاره
می کند که
عمدتا صحیح
اند و توجه
بدانها
ضروریست. از
آنجائی که به
بسیاری از این
نکات در
مقالات قبلی
نشریه حقیقت (1 ) اشاره
شده ما بدانها
نمی
پردازیم و تمرکز
بحث را بر
تزهای پایه ای
مقاله آقای
سانچز قرار می
دهیم.
ذهنی
گرائی در مورد
خیزش آوریل!
آقای
سانچز در
بررسی از علت
خیزش آوریل به
مولفه های مختلف
مانند
گلوبالیزه شدن
نظام سرمایه
داری، کودتای
شاه و ناامیدی
احزاب از
پارلمان اشاره
می کند، اما
آگاهانه هیچ
اشاره ای به
مولفه پروسه
آغاز و تکامل
دهسال جنگ خلق
و تاثیرات آن
بر شکل گیری
این اوضاع
انقلابی
سراسری نمی
کند. خیزش
آوریل 2006 یک
رویداد خلق
الساعه و غرش
رعد در آسمان
بی ابر نبود.
تکامل جنگ خلق
و گذر آن به
مرحله تعرض
استراتژیک
نقش تعیین کننده
ای در شکل
گیری این
بحران
انقلابی
سراسری داشت.
ایشان با نفی
این مسئله می
خواهد وانمود
کند که این
خیزش بیشتر یک
حرکت
خودبخودی بود
و حزب کمونیست
نپال (م) در
براه اندازی
آن نقشی
نداشت.
مضافا
هر خیزش یا
قیامی مهر
شرایط سیاسی
مشخص و تناسب
قوای طبقاتی
مشخص را بر
خود دارد. این اولیه
ترین درس
مارکسیسم است.
بدون ارزیابی
دقیق از
محرکهای سیاسی
مختلف،
اتحادها و
رقابتها میان
نیروهای
طبقاتی
گوناگون نمی
توان حکم داد
که یک حزب
فرصت را برای
کسب قدرت و
پیشبرد
انقلاب سوسیالیستی
از دست داد یا
نه. مرکزی
ترین مسئله
انقلاب یعنی
در هم شکستن
ماشین دولتی و
کسب قدرت سیاسی،
معنای عملی
مشخص و دقیقی
دارد. معنای عملی
درهم شکستن
ماشین دولتی ـ
یعنی نابودی
کامل ارتش
ارتجاعی. این
وظیفه است که
فرجام نهائی
یک قیام را
تعیین می کند.
مسئله این است
که آیا تناسب
قوای شکل
گرفته به نفع
مائوئیستها
(یا آن سازمان
فرضی
مارکسیستی که
آقای سانچز در
ذهن خود تصویر
می کند) در
انجام این وظیفه
بود یا خیر؟ خود
رفقای حزب
کمونیست نپال
(مائوئیست)
معتقدند که
آنان قادر به
انجام اینکار
نبودند.
از
نقطه نظر
نظامی آنان با
یک مشکل بزرگ
روبرو شدند.
بعد از طی
مراحل اولیه
تعرض
استراتژیک و
کسب چند
پیروزی
نظامی، ارتش
دشمن
استراتژی استقرار
در پادگانهای
بزرگ و
ایجاد استحکامات
را پیشه کرد.
دو سه عملیات
بزرگ ارتش
مائوئیستی
برای تصرف این
پادگانها با
شکست و تلفات
سنگین روبرو
شد. دشمن با
اتخاذ این
استراتژی می
خواست ارتش
رهائیبخش به
همان روستاها
محدود بماند و
کنترل شهرها
در دست خودشان
باشد تا برای
تعرض به انقلاب
آماده شود.
پرسش
این بود که
مائوئیستها
چگونه براین
مانع فائق
خواهند آمد و
جنگ خلق را به
شهرها توسعه
خواهند داد؟
از
نقطه نظر
تشکیلاتی
نیز، نفوذ
مائوئیستها در
شهرها محدود
بود. اکثر
تشکلات توده
ای حزب در
شهرها یا از
بین رفته یا
بسیار تضعیف
شده بودند. طی
پروسه پنجسال
اخیر حداقل دو
هزار نفر از فعالین
حزب توسط دشمن
ربوده و به
قتل رسیدند. اسامی
این عده تحت
عنوان
ناپدیدشدگان اعلام
شده است.
از
نقطه نظر
سیاسی نیز
مائوئیستها
با این مسئله
روبرو بودند
که چگونه بر
تزلزلات
سیاسی طبقات
میانی شهری
فائق آیند. که
عمدتا توسط شش
حزب ائتلافی
نمایندگی می
شدند. بجز حزب
فئودال
کمپرادوری
کنگره که نوکر
دولت هند است
بقیه احزاب
چپی با تعلقات
ایدئولوژیک سیاسی
متفاوت –
همانند احزاب
چپ ایران – می
باشند که در
شهرها از نفوذ
نسبتا زیادی
در میان طبقات
میانی
برخودار بوده
و تا قبل از
کودتا شاهی،
به سیستم
پارلمانی شاه
وفادار بودند.
اگر خواننده
بخواهد
مقایسه کند می
تواند طیف چپ
ایران را در
نظر گیرد و
مجسم کند که
تمامی این
طیفها در
پارلمان حضور
داشته اند به
غیر از
مائوئیستها.
کودتای
شاه و بسته
شدن پارلمان
فرصت مناسبی در
اختیار
مائوئیستها
قرار داد که
دامنه خیزش خود
را به شهرها
بکشانند.
پیشنهاد
ائتلاف با این
احزاب ابتکار
عملی برای
براه انداختن
خیزش توده ای
در شهرها بود. اما
نفوذ احزاب
ائتلافی
آنقدر بود که
طبق قرارداد
فی مابین
احزاب
ائتلافی
هنگام خیزش
آوریل
مائوئیستها
نمی بایست
پرچمهای خود
را در خیزشهای
توده ای
برافرازند.
امری که بطور
تاکتیکی برای
دو سه هفته ای مورد
توافق
مائوئیستها
نیز قرار
گرفت.
با خیزش
آوریل بود که
مائوئیستها
راه فعالیت در
شهرها را برای
خود هموار
کردند، تا حدی
توانستند از
نفوذ این
احزاب در میان
توده های شهری بکاهند
و
پایه
خود را گسترش
دهند و آنها
را متشکل
کنند.
این
بود تناسب
قوای واقعی.
مشکل بتوان با
حزب خیالی و
تناسب قوای
خیالی آقای
سانچز معضلات
واقعی یک
انقلاب را حل
کرد و بزعم
ایشان با یک "چرخش
انقلابی" و "
بسرعت آنرا به
طرف سوسیالیسم
سوق" داد.
اگر
چه خیزش آوریل
شرایط مساعدی
برای مائوئیستها
بوجود آورد و آنان
توانستند به
حداکثر از آن
سود جویند اما
هنوز طبق
ارزیابی حزب
کماکان با
موانع و
معضلات بزرگ روبرویند.
از نظر بین
المللی با
تناسب قوای
نامساعدی
روبرو هستند.
انقلاب دیگری
به یاری شان
نیامده و با
معضل تنهائی
انقلاب در
اوضاع کنونی
جهان روبرو
شده اند.
بعلاوه خطر آن
وجود دارد که پس
از کسب سراسری
قدرت با تجاوز
نظامی خارجی
بویژه از جانب
دولت هند
روبرو شوند.
از
نقطه نظر
نظامی تصرف
پادگانها و
استحکامات
دشمن کماکان
پا برجاست.
بدون ایجاد
تزلزل در
اراده سیاسی
قوای دشمن و
مهمتر از آن
بدون همراهی
یک خیزش توده
ای قدرتمند در
همراهی با
ارتش
رهائیبخش
سازماندهی یک
قیام پیروزمند
میسر نیست.
مضافا،
از نقطه نظر
سیاسی لازمست
که بر توهمات
طبقات میانی
شهری فائق
آیند.
که بسیاری از
آنها خواهان
حل مسالمت
آمیز مسئله
قدرتند.
این
است پایه های
سیاسی و نظامی
سازش سیاسی اخیر.
در واقع حزب
کمونیست نپال
(م) با حزب
بورژوائی
کنگره و احزاب
چپی که
نماینده
اقشار مختلف
خرده
بورژوازی
اند، قرارداد
صلح بست. حزب
کمونیست نپال
(م) علنا ابراز
داشته این سازشی
تاکتیکی است
تا بتوانند
اهداف
استراتژیک
خود را برآورده
کنند. برای ما
و دیگر
مائوئیستهای
جهان مسئله
اصلی این است
که آیا این
سازش تاکتیکی
واقعا صحیح است
و به تکامل
انقلاب یاری
می رساند یا
غلط و مضر است
و انقلاب را
به انحراف
خواهد کشاند.
تا آنجائیکه به مضمون توافقات اخیر تحت عنوان قرارداد جامع صلح بر می گردد، می توان گفت مفاد این توافقات التقاطی است. التقاطی میان حفظ نهادهای اصلی دولت کهن از یکسو و تاکید بر اجرای مطالبات واقعی مردم. التقاطی که سرمنشا کشمکشهای گوناگون است. طرفین قول و قرارهائی به یک دیگر داده اند که البته مدام بر سر اجرای آنها اختلاف است. آنچه که بطور کلی ناروشن است این است که چنین روندی تا چه زمانی ادامه خواهد یافت. آیا کلیه نیروهای فعال در کمپ ارتجاع و امپریالیسم به دولت بدون شاه یا جمهوری رضایت خواهند داد؟ چرا که از یکسو سلطنت طلبان و ارتش با حمایت دولت آمریکا مخالف این توافقات هستند و از سوی دیگر گرایشات متضادی در میان هفت حزب ائتلافی موجود است که مهمترین آن حزب کنگره طرفدار هند است که هدف اصلیش دادن سهمی از قدرت به مائوئیستها، به قصد فاسد کردنشان و فرصت خریدن برای بازسازی دولت کهن ( با شاه یا بدون شاه) ا