سلسله بحثهای تئوریک:

 کمونیسم در برابر اکونومیسم (1)

 

چرا آگاهی طبقاتی "بيرون" از طبقه كارگر قرار دارد؟

 

خودآگاهی طبقه کارگر يعنی اينکه طبقه ما خودش را بشناسد. بفهمد كه چگونه در بطن نظام سرمايه داری دائما به وجود می آيد و ادامه حيات می دهد. از رابطه خود با نظام حاكم (و نه فقط با سرمايه دار يا کارفرما) آگاه شود. بداند که چرا ظرفيت تغيير اين نظام به يک نظام اجتماعی عاليتر را دارد و چگونه می تواند اين توان بالقوه را بالفعل کند. طبقه کارگر جنبه های پراکنده و حسی اين آگاهی را از تجربه خود می تواند کسب کند اما آگاهی همه جانبه و عميق، يا به عبارتی شناخت و دانش طبقاتي، چيزی نيست که خود به خود و صرفا از درون تجربه روزمره کارگران به دست آيد. برای اين کار بايد به کليت ساختار نظام سرمايه داری که طبقه کارگر بخشی از آن است، نگاه کرد. کارگر در تجربه روزمره اش با نظام سرمايه داری به آگاهی بسيار محدود و حتی تحريف شده ای از خود می رسد. آگاهی حاصل از اين تجربه چيست؟ اين که او به عنوان دارنده نيروی کار با کارفرما به عنوان صاحب سرمايه وارد يک مبادله کالائی شده است. مبارزات خودبخودی جمع کارگران نيز در سطح تامين شرايط بهتر برای اين مبادله کالائی جمعي، چانه زنی جمعي، و مقاومت در برابر "جر زنی های” کارفرما در اين معامله، باقی می ماند.

طبقه کارگر بدون نگاه کردن به کليت ساختار سرمايه داری حتی نمی تواند خود را بشناسد. بخش عمده اين ساختار بيرون از طبقه کارگر قرار دارد. طبقه کارگر تنها جزئی از اين کل است. طبيعی است که آگاهی نسبت به کل، نياز به يک نگاه فراگير و از "بيرون" دارد. برای فهميدن نقش و کارکرد قلب بايد به کل بدن انسان نگاه کرد. بايد کل کارکرد و سوخت و ساز بدن را بررسی کرد. بايد به فرايند تکامل کل اندامهای انسان در ارتباط با يکديگر رجوع کرد. اين در مورد شناخت از نقش و جايگاه طبقه کارگر در جامعه طبقاتی هم صدق می کند. اگر طبقه کارگر از درون خود بيرون نيايد و به کل ساختار جامعه طبقاتی آگاهی پيدا نکند، اصلا نمی فهمد که خود در طول تاريخ چگونه شکل گرفته است. کسانی که با اين حقيقت ساده مخالفت می کنند از ديالکتيک و ماترياليسم فاصله گرفته اند. چگونگی شکل گيری و تکامل،  جايگاه و ظرفيت طبقه کارگر را متفکرانی دريافتند و به شيوه ای علمی مدون کردند که "بيرون از طبقه کارگر" قرار داشتند. اما اين "بيرون" بودن از فعل و انفعال روزمره طبقه، ذره ای از حقيقت علمی نظريه آنان کم نکرد. مارکسيسم اينگونه متولد شد. "مانيفست کمونيست"، فراخوان و چکيده اين خودآگاهی بود.

از زمان مارکس و انگلس تا به امروز، حاکمان و ايدئولوگ های نظام سرمايه داري،  آگاهی انقلابی و دانش طبقاتی را بسيار خطرناک تلقی کرده اند و کاملا حق با آنهاست! زيرا اشاعه اين آگاهی و به کار گرفتن اين دانش، تقسيم کار پايه ای و حياتی سرمايه داری را مختل می کند. طبقه کارگر به واسطه اين آگاهی واقعا تبديل به يک طبقه می شود. فاصله ميان "بودن" و "شدن" طبقه کارگر را اين دانش پر می کند.

بر مبنای تصور رايج در ميان بسياری از چپ ها، مارکسيسم بخاطر اين به وجود آمد که طبقه کارگر نياز به تئوری داشت. ولی اين طور نيست. مارکسيسم در نقد سرمايه داری به وجود آمد. مارکس در جريان بررسی کارکرد سرمايه داري، نطفه نابودی اين نظام يعنی طبقه کارگر را در بطن آن شناسائی کرد.  مارکس با نگاه ديالکتيکی خود ظرفيت ها و محدوديت های طبقه کارگر را يکجا در نظر گرفت و بر اين اساس کوشيد به قانونمندی های مبارزه طبقاتی دست يابد. مارکس به اين نتيجه گيری علمی رسيد که طبقه کارگر "جزئی” از نظام سرمايه داری است که به لحاظ تاريخي، ظرفيت و منفعت و گرايش آن را دارد که اين "کل" را سرنگون کند و رهبر تکامل بعدی جامعه بشری باشد. در عين حال، طبقه کارگر به علت تقسيم کار جامعه سرمايه داری در جائی قرار گرفته که نمی تواند به کل فرايند تولد و تکامل خويش و کل فعل و انفعالات نظام سرمايه داری نگاه کند و به لحظات آن آگاه شود. از نقطه ای که ايستاده است نمی تواند جايگاه خود و بقيه قشرها و طبقات را ببيند.

 

 پيدايش مارکسيسم در نقد سرمايه داري، ضربه ای بزرگ و تاريخی به اين محدوديت طبقه کارگر زد. در واقع، قطب آگاهی انقلابی و دانش طبقاتی بنيان نهاده شد ولی تضاد ميان محدوديت و ظرفيت، بالقوه و بالفعل، خودانگيختگی و خودآگاهي، يک وجه لاينفک از پديده طبقه کارگر و مبارزه طبقاتی است. اين تضاد مرتبا به اشکال گوناگون توليد می شود و خودنمايی می کند. حل اين تضاد و غالب شدن يک وجه آن بر وجه ديگر، فرايندی طولانی است و يک شبه و يک بار برای هميشه صورت نمی گيرد. پيدايش مارکسيسم و حتی نفوذ و اشاعه آن در ميان طبقه کارگر، آگاهی انقلابی را بر نوار ژنتيکی کارگران ثبت نمی کند و دانش طبقاتی جزئی از ژن آنان نمی شود. مارکسيسم بايد مرتبا به ميان طبقه کارگر برده شود. بايد پا به پای تکامل مبارزه طبقاتي، توليد و آزمون های علمی بشر مرتبا نو و متکامل شود و آگاهی انقلابی طبقه کارگر را تر و تازه کند. بايد نسل از پی نسل، کارگران را در مسير نابود کردن سرمايه داری و رهبری نوع بشر به سوی جامعه نوين مسلح و مجهز کند.

همه مشاجراتی که حول مساله آگاهی طبقاتی و آگاهی خودانگيخته جريان داشته و دارد،  دست آخر به اين موضوع منتهی می شود که آيا طبقه کارگر ظرفيت، منافع و گرايش آن را دارد که سکان تکامل بعدی جامعه بشری را بدست گيرد يا خير؟ تمام دلسوزی ها يا در واقع چاپلوسی های اکونوميستی  در مورد کارگر و اينکه چه قدرت حيرت انگيزی دارد و او را نيازی به "هيچکس از بيرون" و "هيچ آگاهی از بيرون" نيست، به اين پرسش برمی گردد. پاسخ نادرست اکونوميستها به اين پرسش نتيجه ای جز زنجير کردن طبقه کارگر به موقعيت کارمزدي، محدود کردن آگاهی کارگران به شناخت حسی و انتشار صنفی گرايی در جنبش کارگری ندارد. اين محدوديت ها و گرايشات است که طبقه کارگر را از اينکه سکاندار جامعه بشری شود باز می دارد.

درک نادرست اکونوميستی در مورد فرا روئيدن آگاهی طبقاتی "از درون" به جای انتقال آگاهی "از بيرون"، معنايی جز صحه گذاشتن بر تقسيم کار حاکم بر جامعه سرمايه داری ندارد. در اين تقسيم کار به کارگر فقط وظيفه توليد داده شده است. اما حقيقتی که در اين تقسيم کار پنهان می ماند اينست که کارگران فقط نيروی بازوی خود را نمی فروشند. بلکه بايد توان فکری خود را هم کنار بگذارند. يعنی کاری به کار توليد فکر در جامعه نداشته باشند. توليد فکر، قلمروی انحصاری بورژوازی است. در جامعه طبقاتی تقسيم کار پايه ای و ديرينه ای بين کار فکری و کار يدی برقرار شده است. بنابراين وقتی که کارگری آگاه می شود، در واقع پا از  دايره اين تقسيم کار ظاهرا ازلی و ابدی بيرون می گذارد. اين گامی تعيين کننده از مبارزه طبقاتی است که يکی از ستون های نظم طبقاتی هزاران ساله را به چالش می گيرد. تفکر اکونوميستی قادر به فهم اين وجه از مبارزه طبقاتی نيست. حل اين مساله که چگونه می توان به طور فزاينده بر تعداد کارگران دارای آگاهی طبقاتی افزود و آنان را از بند اين تقسيم کار رها کرد، موضوع مبارزه طبقاتی است. در جامعه سرمايه داری فقط قشر کوچکی از طبقه کارگر توانايی اين کار را پيدا می کند. اين پيشروان، برای رهبری نبرد طبقاتی پرولتاريا حياتی اند. حقيقت اينست که طبقه کارگر قبل از کسب قدرت سياسی نمی تواند اين تقسيم کار را به طور کامل و ريشه ای دگرگون کند. در جامعه سوسياليستی است که برای اولين بار ضربات محکمی بر جدايی کار فکری از کار يدی وارد می آيد. هر چند، يک فرايند تاريخی طولانی و سرشار از مبارزه طبقاتي، تحولات سياسی و اقتصادی و فرهنگي، و پيشرفتهای علمی در جامعه نوين لازم است که هر کارگر يک مدير و روشنفکر، و هر روشنفکر و مدير يک کارگر باشد.

 

2 ـ آيا جنبش خودبخودی يا مبارزه مطالباتی کارگران ضد سرمايه داری است؟

 

در جنبش چپ بحثهای پايان ناپذيری در مورد اينکه جنبش خودانگيخته کارگري، ضد سرمايه داری هست يا نه جريان دارد. گاه اين پرسش اين طور مطرح می شود که آيا اين جنبش ذاتا سوسياليستی هست يا نه؟ شايد اين همسنگ قرار دادن ضد سرمايه داری با  سوسياليستي، يک "راه حل" برای پر کردن شکاف ميان جنبش خودانگيخته با جنبش سوسياليستی در ذهن اکونوميستها باشد. اما عليرغم اين اغتشاش و ابهام، واقعيت اينست که جنبش ضد سرمايه داری سطوح گوناگون دارد. جنبش خودبخودی اقتصادی يک سطح آن است و جنبش کمونيستی يعنی جنبش انقلابی سياسی بر پايه برنامه نابودی دولت سرمايه داری و استقرار دولت پرولتري، يک سطح کاملا متفاوت از آن است.

جنبش خودبخودی کارگران انعکاس تضادهای ذاتی سرمايه داری ميان کار و سرمايه است. بيان اين است که سرمايه داری در بطن خود ضد خودش را بوجود می آورد. پس اين جنبش خودانگيخته، به اين معنا، ضد سرمايه داری است. هر چند، ضد موجوديت سرمايه داری نيست. ضد سرمايه داری بودن با ضد موجوديت سرمايه داری بودن دو چيز متفاوت است. اکونوميستها و رفرميستها مرز اين دو را مخدوش می کنند. روی ديگر سکه اکونوميسم، گرايش خرده بورژوايی چپ فردگرا است که هيچ اهميت و جايگاهی برای مبارزات خودبخودی کارگران قائل نيست و خط و مشی غير پرولتری خود را در قالب اين عبارت که "مبارزه برای کسب قدرت سياسی مهم است و مبارزه روزمره توده ها به جايی نمی رسد و ارزشی ندارد"  ابراز می کند. اين در واقع کاريکاتوريزه کردن مبارزه برای کسب قدرت سياسی است و نتيجه ای جز ناممکن کردن اين هدف و يا پيروی از شکل های کودتايی کسب قدرت ندارد.

جنبش خودبخودی کارگري، مقاومت کارگر در مقابل استثمار است. برای برانگيخته شدن اين مقاومت نيازی به آگاهی انقلابی و عنصر کمونيست نيست. به قول مائو تسه دون: «هر جا ستم هست مقاومت هم سر بلند می کند.» بدون مقاومتی که نظام سرمايه داری هر روز و هر ثانيه عليه خود بر می انگيزد، آگاهی طبقاتی جای نشو و نما نخواهد داشت. مقاومت توده های تحت ستم و استثمار، مساعدترين فضا را برای اشاعه آگاهی طبقاتی ايجاد می کند. همانطور که مائو می گويد وقتی توده ها پا به ميدان مقاومت می گذارند بدنبال فلسفه می گردند تا مقاومتشان را هدايت کند. کمونيستها اهميت و جايگاه و کارکرد اين مقاومت را در چارچوب مبارزه عمومی طبقه کارگر و اهداف انقلابی درک می کنند. ارزش حرکت پيشروان و شرکت کنندگان در اين مقاومت را می فهمند و  به حمايت از آنان برمی خيزند. کمونيستها می دانند که اين خود جنگ نيست، بلکه به قول لنين، مدرسه جنگ است. اهميت جنبش های خودبخودی اقتصادی در دوره های مختلف يکسان نيست. در اوضاع انقلابی که مساله سرنگونی رژيم کهنه در دستور روز قرار می گيرد، همين جنبشهای اقتصادی نقش بسيار مهمی در تحکيم جبهه انقلابی تحت رهبری پرولتاريا بازی می کند زيرا حتی عقب مانده ترين قشرهای طبقه را با انقلاب همراه می سازد.

مساله اساسی که اکونوميستها با تاکيد يک جانبه بر نقش و جايگاه جنبش خودبخودی و مطالباتی کارگران بر آن پرده ساتر می افکنند اينست که سرمايه داری از طريق سلطه سياسی حاکميت می کند. از طريق دولت بورژوايی که هم ماشين خشونت سازمان يافته است و هم چتر سلطه ايدئولوژيک بورژوازی بر جامعه. اگر  پرولتاريا واقعا خواستار عوض کردن مناسبات است بايد در همين عرصه يعنی روبنای سياسی بر بورژوازی غلبه کند. بدون تعيين رويکرد طبقه کارگر در قبال دولت، اصلا صحبتی از استراتژی سياسی طبقه کارگر نمی توان کرد.

 

3 ـ جنبش کارگری مذهب نيست ؛ طبقه کارگر امامزاده نيست!

 

چرا می گوئيم پرولتاريا بدون رها کردن نوع بشر نمی تواند خود را رها کند؟ آيا می خواهيم نشان دهيم که پرولتاريا خيلی اخلاقی عمل می کند؟ آيا می خواهيم بگوئيم پرولتاريا با همه خوب است و به فکر همه است، پس بگذاريد کارمان را بکنيم؟ آيا می خواهيم بگوئيم آنقدر سعه صدر داريم که به فکر همه هستيم؟ خير. حرف ما يک عوامفريبی تبليغاتی نيست. بلکه يک واقعيت بسيار جدی عصر ماست.

برای فهميدن اهميت طبقه کارگر بايد آن را از حالت اخلاقی بيرون آوريم. اخلاقی کردن يک مقوله، يعنی مذهبی کردن آن. اين اکونوميستها هستند که درکی اخلاقی و مذهبی از طبقه کارگر ارائه می دهند. در واقع تعريف و تمجيدها،  دلسوزی ها و طرفداری های اکونوميستی از طبقه کارگر بسيار غير زمينی و پا در هواست. ولی ما کمونيستها نمی خواهيم از طبقه کارگر امامزاده درست کنيم.  هيچ يک از موضوعات انقلاب مانند آزادی بيان، برابری زن و مرد، برابری ملل، و غيره موضوعات اخلاقی نيستند. بلکه موضوعاتی منطبق بر حقايق عينی جامعه بشری اند. همينکه بر حقيقت و واقعيت يک پديده اتکاء می کنيم در واقع آن را غير اخلاقی و غير ايده آليزه می کنيم. زمانی که ميان واقعيت و ايده آل افراد فاصله می افتد، گرايش خودبخودی اينست که اين فاصله را با اخلاقی کردن پديده واقعی پر کنند. به اين می گويند آرزوی ايماني. کارگر، کارگر، کارگر گفتن اکونوميستها نمونه ای از آرزوی ايمانی آنان در مورد طبقه کارگر است.

اکونوميستها دستاورد فکری مارکس را به تشخيص و تشريح اين نکته محدود می کنند که سرمايه دار ارزش اضافه توليد شده توسط کارگر را به جيب می زند. راز مهمتری که مارکس کشف کرد جايگاه طبقه کارگر به مثابه "گورکن" سرمايه داری است. مارکس با کسی تعارف نداشت و اين مقام را هم به دليل علاقه اش به طبقه کارگر به وی اعطا نکرد! نگاه مارکس به دليل علاقه اش به نابودی سرمايه داری و ساختن کمونيسم متوجه طبقه کارگر شد. او در جريان کالبد شکافی سرمايه داري، نطفه های نابودی اين نظام را در وجود طبقه کارگر مشاهده کرد. برای مارکس، طبقه کارگر تنها وسيله نقليه است برای رسيدن به کمونيسم. بله! وسيله نقليه. و اين اصلا چيز بدی نيست. اين پيشرفته ترين اتفاقی است که می تواند در تاريخ بشر رخ دهد. با اين ديد بود که مارکس گفت: طبقه کارگر انقلابی ترين طبقه تاريخ است.به يک کلام، مارکس دريافت که اهميت طبقه کارگر برای جامعه بشری در توان نهفته   اوست. اگر طبقه کارگر به ظرفيت خود آگاه شود می تواند جامعه بشری را به سوی  دنيايی نو و متفاوت ببرد که سرمايه داری هر روز شالوده های مادی برای ساختن آن را فراهم می کند. اما برای استفاده از اين شالوده های مادي، نياز به قدرت سياسی طبقه کارگر است.

مشخصه اکونوميسم و رفرميسم اينست که کسب قدرت سياسی را هدف طبقه کارگر قرار نمی دهند. در تفکر اکونوميستی راست يا چپ، هيچ ربطی ميان مبارزات امروز طبقه کارگر با هدف کسب قدرت سياسی و برنامه برای  رسيدن به دنيای کمونيستی برقرار نمی شود. اهميت آگاهی طبقاتی دقيقا در تحقق اين هدف و دورنما است. مشکل اکونوميستها اينست که اصلا کسب قدرت سياسی را جزو اهداف  طبقه کارگر نمی بينند، پس طبيعی است که نسبت به آگاهی طبقاتی و ضرورت انتقال آن به ميان کارگران بی توجه و بی تفاوت باشند و در مقابل اين کار بايستند. اگر اکونوميسم در جنبش کارگری جا بيفتد و  ميدان از سياست انقلابی و هدف تغيير ريشه ای وضع موجود خالی بماند، اوضاع همين طور که هست باقی می ماند و حتی بدتر هم خواهد شد. طبقه کارگر فرصت هايی که برای در دست گرفتن رهبری تحولات انقلابی جامعه پديد می آيد را پياپی از کف خواهد داد. در اين صورت، جنبش کارگری می تواند فريب وعده آزادی سنديکا يا اتحاديه های کارگری مستقل و قانونی را بخورد و به ابزار دست يک گروه ارتجاعی برای کنار زدن يک گروه ارتجاعی ديگر از راس قدرت تبديل شود. اين تجربه پيش روی ما در نقاطی از دنيای امروز است. مثلا در برزيل، امپرياليستها حتی اجازه دادند گروه های "کارگری” در راس حکومت قرار گيرند. حزب کارگر برزيل تحت رهبری لولا کرسی های حکومتی را اشغال کرد و تحت نام کارگران برزيل، مجری سياست های امپرياليستی بانک جهانی شد. در واقع يک قشر چک و چانه زن و واسطه که به اصطلاح هوای کارگران را داشت همراه با بخشی از فعالين ديروز جنبش کارگری برزيل به کارگزاران جديد سرمايه داری وابسته به امپرياليسم اين کشور تبديل شدند. اين يکی از راهکارهای مهم «سازمان جهانی کار» برای تخفيف بحران های سياسی جاری در کشورهای جهان سوم است. سوال اينست که آيا فعالين جنبش چپ و کارگری ايران می خواهند همين بيراهه را طی کنند؟ يا اينکه بدنبال تغيير ريشه ای وضع موجودند؟ برای تغيير ريشه ای وضع موجود بايد رد پای اينگونه آلترناتيوهای بورژوايی را در جنبش کارگری شناسائی کرد و در مورد آنها هشيار بود. رواج آگاهی طبقاتی کمونيستي، شيشه عمر اين آلترناتيوها را می شکند. (ادامه دارد)