سخت
طاقت فرساست بعد از
سالها بی خبری
از رفيقي، در
يک گوشه دنيا،
ناگهان با خبر
مرگش روبرو
شوي. مرگی غم
انگيز که قلبت
را به سختی می
فشرد و به درد
می آ
ورد: دردی
جانکاه!
سعی
می کنم به
آخرين سالها
وآخرين لحظات
تلخی که بهنام
از سر گذراند
فکر نکنم.
تلاش می کنم
دوران
آشنائي،
دوران سرخوشی
ها و سرکشی
هائی که با هم
داشتيم را به
خاطر بياورم.
روحيه سرکشی
که می خواستيم
هر خدای زمينی
و آسمانی را
بزير کشيم و
طرحی نو در
اندازيم. هر
چقدربيشتر به
آن دوره چند
ساله آشنائی و
زندگی جمعی که
داشتيم فکر می
کنم بيشتر
جسارت و
توانائی ها،
و شجاعت و
قابليتهايش
به خاطرم می
آيد و افسوسی
عميق تمام
وجودم را فرا
می گيرد.
نه
از آن درد
جانکاه و نه
از اين افسوس
عميق گريزی
نيست. شايد
نوشتن اين
سطور راه چاره
ای باشد؛
شايد مرهمی بر
زخم مان باشد؛
شايد فانوسی
باشد تا اتاق
دل نسل جوانی
را روشن کند
تا در کنار
درد و رنجهای
مان، غرور و
افتخاری که
نسل ما آفريد
را هم نظاره
کنند.
نخستين
باری که بهنام
را ديدم، بهار
سال شصت و
چهار بود. در
روستای "هه له
دن" در
کردستان عراق.
تا آن زمان
ضربات متعددی
را تحمل کرده
و ياران
بيشماری را از
دست داده
بوديم. بهنام
پس از سه سال و
اندی حبس،
تازه از زندان
آزاد شده بود.
با اولين تماسی
که با وی حاصل
شد سريعا خود
را به منطقه
رساند. انگاری
منتظر بود.
بواقع تصميم
اش را از درون
زندان گرفته
بود. هيچ شکی
در ادامه
مبارزه
انقلابی
نداشت.
زمان
زيادی لازم
نبود تا به
جديت و جسارتش
پی برد؛ شجاع
بود و استوار؛
و همواره
آماده لبخند و
شادی و خطر
کردن. سخت
مشتاق دانستن
بود: از آنچه
که بر ما
گذشت، از
تجربه
سربداران و
قيام آمل، از دوران
بازسازی
سازمان، از
شورای چهارم و
از
جمعبنديها،
او مصرانه به
دنبال کسب
آگاهی
کمونيستی بود.
هنوز
بيست سالش
نشده بود. اما
تجارب
گرانبهائی را
از سر گذرانده
بود. دوره
انقلاب، در
مکتب کمونيست
برجسته کاظم
اسعد زاده (از
کادرهای
سرشناس
اتحاديه در
سنندج که در
سال 1362 يا 1363 توسط جمهوری
اسلامی در
اوين اعدام
شد)
پرورش يافت و
تحت مسئوليت وی
فعاليت های
خود را به پيش
برد. پس
از اشغال
سنندج در بهار
1359 به امر
تبليغات
تشکيلات
پيشمرگه زحمتکشان
ياری رساند.
بسياری از
امور مربوط به
انتشارات و
حمل و نقل
سلاح را بر
عهده گرفت و
مدتی رابط
تشکيلات سنندج
با کرمانشان
شد.
در
سال 1360، در سن
پانزده سالگی
به اتهام دانش
آموز هوادار
اتحاديه
کمونيستها به
زندان افتاد.
سرسختانه
مقاومت کرد.
از زندان
رابطه فعالی
را با تشکيلات
سنندج برقرار
کرد. توسط
مادرش، آخرين
اخبار و
اطلاعات را
برای حفظ
تشکيلات شهر
بدست رفقا می رساند.
بهنام متعلق
به نسل جوانی
بود که جنب و
جوش نوجوانی
شان با جنب و
جوش جنبش
انقلابی
کردستان و
جنبش کمونيستی
ايران پيوند
خورده بود.
جوانانی که با
اين جنبشها قد
کشيدند و آگاه
و آبديده شدند.
رفقائی چون
بهنام حمزه،
جمشيد پرند و
عبدالله
ميرآويسی
جوانانی از
خانواده های
تهيدست سنندج
بودند که نقش
موثری در
بازسازی
اتحاديه
کمونيستها
ايفا کردند.
مقاومت قهرمانانه
آنان در زندان
در واقع بخشی
از بازسازی
سازمان بود و
به ما که
بيرون بوديم
اميد و الهام
می بخشيد که
امر مشترک مان
را با انرژی
بيشتری به پيش
رانيم .
زمان
چندانی از
پيوستن مجدد
بهنام به صفوف
ما نگذشته بود
که ضربه سخت و
گسترده ديگری
را در
شهريور شصت و
چهار متحمل
شديم، چند ده
تن ديگر از
رفقای داخل را
از دست داديم.
تعداد اندکی
باقی مانديم و
با يکديگرعهد
بستيم که راه
را ادامه دهيم
و نگذاريم
جنبش کمونيستی
ايران يکی از
گردانهای با
سابقه و اصيلش
را از دست
بدهد. بهنام
نيز در اين
عهد شرکت جست
و فعالانه نقش
بر عهده گرفت. بهنام
جزء آن موجهای
جديد و جوانی
بود که با به
صحنه آمدنشان
موجهای قبلی
را به جلو می
رانند،
موجهائی که
موجب سبکبالی
می شوند و راه
را برهر گونه
ترديدی در پيشروی
می بندند.
در
آن دوره چند
باری مادرش،
ثانيه خانم به
ديدار ما آمد.
پيرزنی ريز
نقش، صبور و
کم حرف، اما
سرشار از غروری
که اغلب
مادران
زحمتکش دارند.
ثانيه خانم به
سختی و با
مشکلات بسيار
و به تنهائی و
به همت کار و
تلاش خود
آخرين فرزندش
يعنی
بهنام را
بزرگ کرد.
انتظار داشت
که بهنام به
شهربرگردد و
نزد او زندگی
کند. اما
بهنام عليرغم
علاقه
بسياربه وی
حاضر نشد
يارانش را ترک
کند.
رفت
و آمدهای
ثانيه خانم
برای همگی
رفقائی که در
مقر بودند،
لذت بخش بود.
در آن سالها
که جمهوری
اسلامی تمامی
تلاشهايش را
به کار می برد
که رابطه
تشکلات
انقلابی با
مردم را محدود
کند، تازه شدن
اين ديدارها برای
ما غنيمتی
بود. هرگز
نگاه غمگين
ثانيه خانم را
پس از جان باختن
يکی از
فرزندانش که
ييشمرگه
کومله بود،
فراموش نکرديم.
در
آن سالها همگی
در غم و
شاديهای هم
شريک بوديم.
برای ما نيز
جانباختن رفيق
بيژن حمزه
برادر بزرگتر
بهنام و مسئول
سياسی يکی از
گردانهای
کومله که در
نبردی
قهرمانانه با
مزدوران رژيم
کشته شد،
بسيار سنگين
بود. اين قبيل
اندوه های
عظيم را فقط
با تکيه دادن
به شانه های
هم می
توانستيم
تحمل کنيم.
منطقه
نظامی بود و
دشواريها
بسيار. هر چند ماه
يکبار، مجبور
به نقل مکان
از اين نقطه
به نقطه ديگری
بوديم. هم می
بايست با
امکانات اندک
کارهای
تدارکاتی
بسياری را
انجام دهيم و
هم عمقيترين
بحث و جدلها
را پيرامون
مسائل مهم
جنبش کمونيستی
بين المللی و
جنبش کمونيستی
ايران، به پيش
بريم. دنبال
چرائی شکست
چين و انقلاب
ايران بوديم؛
تجربه پرو را
دنبال می
کرديم و
فعالانه در
حال يادگيری
از تجارب
انقلابی در
گوشه و کنار
دنيا و شکستها
و پيروزيهای
جنبشهای
مختلف منطقه
بوديم.
عليرغم
خستگی های
روزمره ذهنها
بيدار بودند و
فعال. بهنام
نيز همانند
بسياری از
رفقای ديگر
سخت مطالعه می
کرد. می خواست
همه چيز را
مستقلانه و
علمی بررسی
کند. در آن
سالها او تحت
تاثير جو غالب
بر جنبش کردستان
قرار نگرفت.
به دنبال
هياهوی
تئوريسين های
قلابی که بعدا
معلوم شد حبابی
بيش نبودند،
راه نيفتاد.
عزمش جزم بود
که به بازسازی
اتحاديه
کمونيستهای
ايران (سربداران)
ياری رساند.
همواره آماده
انجام
ماموريتهای
پر خطر بود.
در
سال 1366 چند ماهی
به کردستان
ايران رفت. تا
برخی
ارتباطات
معين را
سازمان دهد.
زمانی که
عوامل رژيم پی
بردند بهنام
درسنندج است
تلاش گسترده ای
را برای به
دام انداختن وی
سازمان دادند
اما تيزي، هشياری
و جسارت بالای
بهنام نقش
تعيين کننده ای
در خنثی کردن
اين اقدامات
داشت.
آن
دوره به دنبال
اين بوديم که
هر طور شده
اثرات منفی
ضربه سال 1364 را
خنثی کنيم و
به رفقای
باقيمانده و
مردم اعلام
کنيم که
اتحاديه زنده
است. می
خواستيم هر
طور شده خبر
تشکيل جنبش
انقلابی
انترناسيوناليستی
را به گوش
مردم برسانيم.
ما از
ابتکار عمل
انقلابی رفقای
حزب کمونيست
ترکيه
(مارکسيست –
لنينيست) الهام
گرفتيم. آن
رفقا در 17 مه 1985
توانسته
بودند با کمک
يک فرستنده
کوچک راديوئی
اختلالی در
اخبار رسمی
ساعت 8
تلويزيون
استانبول
بوجود بياورند
و پيام حزب
خود را به گوش
يک ميليون نفر
برسانند. با
راهنمائی های
رفقای ترک و
با ياری
آنارشيستهای
اروپائی ما
نيز چنين
فرستنده ای
تهيه کرديم و
قرار شد عين
اين ابتکار
عمل را در
کرمانشان
اجرا کنيم. با
هزار زحمت اين
فرستنده (که
در راديوئی
جاسازی شده
بود) و ملحقات
فنی آنرا به
حومه سنندج
منتقل کرديم.
رفيق بهنام داوطلب
اجرای اين
ماموريت
سنگين و پر
خطر شد. بهنام با ياری
يکی از
گردانهای
کومله به
سنندج منتقل
شد.
در
درگيری نظامی
گردان کومله
با مزدوران
رژيم شرکت
جست. يکی دو
نفری از
مزدوران رژيم
را هم به
اسارت گرفت. بهنام
پس از رسيدن
به سنندج
ترتيب انتقال
فرستنده
راديوئی به
کرمانشان را
داد و چند باری
با استفاده از
خانه های بلند
نيمه ساخته
شهر تلاش کرد
پيام راديوئی
را بروی امواج
تلويزيونی
کرمانشان
بياندازد اما
متاسفانه به
دليل مشکلات
فنی عديده اين
کار ميسر نشد.
پس
از چند ماهی
بهنام به
منطقه بازگشت.
در تمام اين
دوره بهنام
روحيه انقلابی
خود را حفظ
کرد. اگر چه در
برخی مواقع
دچار افسردگی
ها کوتاه مدت
به خاطر
فشارهای روحی
ناشی از زندان
می شد اما
آگاهانه با آن
مقابله می
کرد. محيط
مبارزاتی
کردستان،
روابط
رفيقانه و
سرزندگی و شادابی
سياسی جمعي، موجب
خشنودی همه ما
بود. عليرغم
سختی های
بيشمار، يکی
از شادترين
دوران زندگی
را از سر
گذرانديم.
بهنام نه تنها
از اين روحيه
تاثير می گرفت
بلکه به عنوان
جوانی سر زنده
بر همه ما
تاثيرمثبت
داشت.
اگر
اشتباه نکنم اوايل
سال 1368 بهنام
برای آخرين
ديدار با
مادرش که به
بيماری
لاعلاجی
مبتلا شده بود
به سوئد آمد و
پناهنده شد.
پس از مدتی به
خاطر برخی
اختلافات
سياسی از
اتحاديه جدا
شد، اما روابط
دوستانه اش را
با ما حفظ کرد.
آخرين نامه ای
که از او
داشتيم پيام
زيبائی بود که
به مناسبت
ترور رفيق
ارزنده و برجسته
مان کامران
منصور (کاک
منوچهر) در
تابستان 1371
فرستاد. پيامی
سرشار از
احساس و عشق
عميقش نسبت به
اين رفيق و
آرمان
کمونيسم بود.
تا آنجائی که
اطلاع دارم
چند سالی بعد
به رفقای
کومله پيوست.
از آن پس از
زندگی و
فعاليتهايش بی
خبر ماندم.
اين
اواخر شنيدم
که دچار بيماری
روحی شديدی
شد. که عامل
اصليش شکنجه و
آزارهائی بود
که در زندان
بر او وارد
شده بود.
معالجات چندان
موثر نيفتاد.
مسلما زندگی
در محيط کسالت
بار آن هم در
دوره ای که
جنبش کردستان
دچار عقب
گردهای مداوم
شده و از
راديکاليسم و
انقلابيگری
آن کاسته شد،
تاثيرات روحی
منفی بر او
گذاشت. بهنام
از آن ماهی های
سرخ جسوری بود
که تنها در
آبهای متلاطم
می توانست
سرزندگی و
شادابی خود را
حفظ کند.
زندگی در
آبهای راکد با
روحياتش
سازگار نبود.
غمگنانه
اينکه هنوز کسی
از جزئيات مرگ
او اطلاع دقيقی
ندارد. به جز
چند ورق
توضيحات مبهم
پليس
فرانکفورت در
آلمان مبنی بر
اينکه بهنام
در روز 29 اکتبر
2006 به دليل
مرافعه با کسی
توسط پليس
بازداشت شد،
به علت توهين
به پليس جريمه
نقدی شد و پس
از دو ساعت
بازداشت آزاد
شد. گويا پس از آن
خود را به
زيرقطاری پرت
کرد و در دم
جان سپرد.
بی
شک اگر اين
اتفاق برای يک
شهروند آلمانی
افتاده بود تا
حال چندين
کميسيون
تشکيل می شد
تا رفتار پليس
(آن هم پليس
آلمان که
برخوردهای
خشن و
سرکوبگرانه
اش زبانزد
همگان است) با
يک فرد بيمار
مورد بررسی قرار
گيرد. اما
روشن است که
در جامعه خارجی
ستيز آلمان،
جان يک مهاجر
رنگين پوست
ارزشی ندارد.
بدينسان
بهنام از ميان
ما رفت. بيشک
قاتل اصلی او
نظام جمهوری
اسلامی است که
هزاران هزار
دختر و پسر
دانش آموزی
چون او را
درسنين
نوجوانی به
زندان
انداخته است و
سخت ترين
شکنجه ها و آزارها
را بر جسم و
روانشان روا
داشته است.
بهنام
از ميان ما
رفت اما حضورش
همواره
آشناست. با
مقاومتهايش
در زندان، با
تلاشهايش برای
بازسازی جنبش
کمونيستی طی
دشوارترين
شرايط؛ او با
لبخند های
هميشگی اش
حضور دارد و
ما را بر آن می
دارد که با
همان سرکشی ها
و سر خوشی ها
برای پيروزی
طبقه کارگر و
مردم ستمديده
گامهای
متحدانه تر و
قاطعانه تری
برداريم.
يکی
از همسنگران
قديمی بهنام
از
حزب کمونيست
ايران
(مارکسيست –
لنينيست – مائوئيست)
16
نوامبر 2006
■