بخش
1: مقدمه
بخش
2: کمونيسم و
سوسياليسم
بخش
3: بلشويکها
انقلابی را
رهبری می کنند
که دنيا را
تکان داد
بخش 4: انقلاب
اجتماعی توسط
قدرت پرولتری
آغاز می شود
بخش
5: تجربه شوروی:
ساختمان
اولين اقتصاد
سوسياليستی
بخش
6: تجربه
شوروی: جنگ جهانی
دوم و پس از آن
در
اواسط دهه 1930
مقدمه های جنگ
جهانی دوم
آماده می شد.
در سال 1931 ژاپن
به منچوری در
چين، واقع در
مرز خاور دور
اتحاد شوروی
سوسياليستی،
حمله کرد. سال 1934
هيتلر پس از
درهم شکستن
حزب کمونيست
آلمان قدرت
خود را تحکيم
کرده و شروع
به
ميليتاريزه
کردن اقتصاد
کرده بود.
انقلاب
شوروی به يک
گره گاه حساس
نزديک می شد.
خطر جنگ
امپرياليستی
رشد کرده بود.
اتحاد شوروی
سوسياليستی
چگونه می
توانست خود را
به لحاظ
اقتصادی،
نظامی و سياسی
و اجتماعی برای
مواجهه با اين
وضع آماده
کند؟
نبرد
استالين
گراد
در سال
1934، استالين و
ديگر رهبران
شوروی احساس
کردند که زمان
تحکيم
دستاوردهای
سياسی و
اجتماعی
انقلاب است.
دولت پرولتری
نوين در حال
مواجه شدن با
شرايط عينی
بسيار سخت و
پيچيده ای
بود. جنگ در
افق نمايان می
شد. هيچ تجربه
تاريخی در
مواجه با
مشکلاتی با
اين مقياس از
مسائل موجود
نبود. بايد
خودشان را
آماده می
کردند. اما در
راه جواب دادن
به اين ضرورت
عاجل
اشتباهاتی رخ
داد. بر اساس
تغييراتی که
در زمينه
مالکيت بوجود
آمده بود،
سياست بالا
بردن توليد در
کارخانجات و
ديسيپلين
بيشتر، در پيش
گرفته شد. اما
گفته شد که
رشد نيروهای
مولده ضامن
سوسياليسم
است. رهبری هر
چه کمتر بر
فعاليت و
ابتکار عمل
آگاهانه توده
ها تکيه کرد.
تجربه کردن های
راديکال دهه 1920
و 1930 متوقف شد –
تحکيم به گونه
ای پيش رفت که
روابط سنتی تر
را تقويت کرد.
سوسياليسم در
اتحاد شوروی
بايد مورد
حمايت قرار می
گرفت. اما
رهبری شوروی
دفاع از شوروی
را مساوی و
همسنگ منافع
انقلاب جهانی
قرار داد، گوئی
تضادی بين
اينها نيست. و در همان
حال بجای
انترناسيوناليسم
پرولتری،
ميهن پرستی
ناسيوناليستی
را تشويق کرد.
استالين و
"تصفيه های
بزرگ"
خطر
فزاينده جنگ
ميان
امپرياليستها
و احتمال
تهاجم
امپرياليستی
به اتحاد شوروی
صحنه را برای
آنچه که
محققين غربی
"تصفيه های
بزرگ" در حزب
کمونيست شوروی
ناميده اند،
آماده می کرد.
در تاريخ مدرن
کمتر موضوعی
تا به اين
اندازه تحريف
شده است.
يکبار ديگر، داستان
سرائی
بورژوازی را
در اين باره می
بينيم. به ما
گفته می شود
که استالين
مست قدرت بود
و می خواست
قدرت مطلق
داشته باشد و
هر کس را که با
او کمترين
مخالفتی می
کرد زير پا له
می کرد.
اما
واقعيت اوضاع
اين بود که
انقلاب با
فشارها و مصاف
های جديدی
مواجه بود. و
مبارزه سياسی
در درون حزب و
حکومت شوروی
در حال تشديد
بود. اين
مبارزه بر سر
مسائلی مانند
سياست داخلی و
بين المللی
منجمله
اتحادهای بين
المللی، جهتی
را که انقلاب
بايد در پيش
گيرد و اينکه
آيا انقلاب می
تواند دوام
آورد يا خير،
درگرفت.
به
ما گفته می
شود استالين
پارانويا
داشت. اما
بايد در مقابل
بگوئيم که
دشمنان
انقلاب، واقعی
بودند و نه
خيالي.
خرابکاری هائی
که عليه
انقلاب صورت می
گرفت بسيار
واقعی بود.
جنبش های عقب
مانده در جامعه
موجود بود.
خطر بزرگ
آلمان واقعی
بود. و در سال 1934،
کسی که بعد از
استالين
بزرگترين
رهبر شوروی
بود و از
نزديکان وی
بود، ترور شد.
فضای آن دوران
اينگونه بود.
در
مورد تصفيه ها
بايد صادقانه
بگويم که بايد
تحقيقات
بيشتری در
مورد اينکه در
دهه 1930 در درون
حزب کمونيست
شوروی واقعا
چه خبر بود
صورت بگيرد.
اما بنظر می
آيد که مسئله
اين بود: با
تشديد تنش های
بين المللی،
وضعيت حزب و
ارتش، نگرانی
استالين و
ديگر رهبران
انقلابی را
برانگيخت.
دلايل واقعی
برای اين
نگرانی وجود
داشت. آنان نمی
دانستند در
شرايطی که
جامعه
واقتصاد بسرعت
در حال حرکت
بسوی جنگ
بودند، می
توانند برای
پيشبرد
رهنمودهای
کشوری به
رهبران منطقه
ای حزب اتکاء
کنند يا خير.
دلايل موجهی
موجود بود که
رهبران
انقلابی در
مورد قابل
اتکاء بودن
فرماندهی
بالای ارتش
شوروی نيز در
ترديد باشند.
بعد از جنگ
جهانی اول،
آلمان و شوروی
وارد توافقات
همکاری های
نظامی شده
بودند. اين
توافقات شامل
تعلم افسران و
فروش اسلحه
بود. در مورد
احتمال ايجاد
روابط وبندهائی
ميان پرسنل
ارتش شوروی و
ارتش آلمان
نگرانی موجود
بود. سوال اين
بود که
در شرايطی که
شوروی آماده
روياروئی با
امپرياليسم
آلمان می شد،
می توانست به
ژنرالهای
شوروی تکيه
کند يا اينکه
اين ژنرالها
با آلمان سازش
خواهند کرد؟
اين
بود فضائی که
تصفيه های
مقامات بالای
حزبی و نظامی
در آن صورت
گرفت. استالين
برای دفاع از
انقلاب می
جنگيد. نمی
خواست اجازه
دهد که شوروی
به عقب، به
سرمايه داری،
بازگردد يا
اينکه در
مقابل
امپرياليسم
به زانو
درآيد.
اما
درک استالين
از تضادها و
مبارزاتی که
در سوسياليسم
بروز می کند
در جوانب
گوناگون غلط
بود. درک
استالين با
ماترياليسم
مکانيکی رقم می
خورد تا با
ماترياليسم
ديالکتيکي.
روشهای او در
حل پيچيدگی های
اوضاع
دارای
اشکالات جدی
بود که به
نتايج وخيمی
منجر شد. او
برای حل
مشکلات به
تصفيه و
عمليات پليسی
دست يازيد. در
حاليکه می
توانست توده
ها را بسيج
کند که مسائل
عاجل سياسی و
ايدئولوژيک
در مورد جهت
گير کلی کشور
را بفهمند و
بر اساس آن
عمل کنند.
مائو رويکرد
استالين را
نقد کرد و گفت
استالين
گرايش به آن
داشت که دو
نوع تضاد را که
اساسا با هم
متفاوتند
مخلوط کند:
تضاد ميان
مردم و دشمن؛
تضادهای ميان
خود مردم.
سرکوب که
رويکرد
مواجهه با دشمن
است عليه مردمی
که دشمن
نبودند و صرفا
دچار
اشتباهاتی
شده بودند يا
اينکه با
سياست حکومت
ابراز مخالفت می
کردند، بکار
برده شد.
قهرمانی
شوروی ها و
شکست هيتلر
در
ژوئن 1941 نازی ها
به اتحاد شوروی
حمله کردند.
آنها مدرن
ترين ارتش
جهان و اکثر قدرت
نظامی خود را
عليه شوروی به
ميدان آوردند.
هيتلر برای
سربازانش
روشن کرد که
اين يک جنگ
نابود کننده
است و در اين
جنگ هر گونه
اصول بشری را
بايد دور
اندازند.
شوروی
ها با قهرمانی
بی نظيری
جنگيدند -
استالينگراد
شاهد جنگ بلوک
به بلوک
وسرزمين های
يخ زده، شاهد
نبردهای حماسی
تانکها بود.
زمان حمله
آلمان، شوروی
يک اقتصاد
برنامه ريزی
شده داشت و
همين به شوروی
امکان داد که
در عرض چند
هفته 1500
کارخانه عظيم
را پياده کرده
و به مناطق
شرقی اتحاد
شوروی منتقل
کند.
بيش
از 20 ميليون
نفر از اهالی
شوروی در جنگ
جهانی دوم جان
باختند. يعنی
يک نفر از ده
نفر. هر چند
دروغ نويسان
غربی به ما می
گويند نقطه
عطف جنگ جهانی
دوم روز "د" و پياده
شدن سربازان
آمريکائی و
بريتانيائی
در نرماندی
بود، اما
واقعيت آن است
که نبرد
استالينگراد نقطه
چرخش بود. در
شکست هيتلر،
شوروی ها عامل
و نيروی عمده
بودند.
اين پيروزی
بدون عزم بزرگ
و فداکاری های
عظيم مردم
شوروی تحت
رهبری حزب
کمونيست شوروی
که استالين در
راسش بود،
امکان نداشت.
اين نيز از
دستاوردهای
انقلاب شوروی
است.
به
لحاظ نظامی
شوروی از جنگ
جهانی دوم،
پيروز بيرون
آمد. اما
انقلاب به
لحاظ سياسی و
ايدئولوژيک
بسيار ضعيف
شده بود.
نيروها و جريانات
محافظه کار در
حزب، حکومت و
جامعه قوی شده
بودند. پس از
مرگ استالين
در سال 1953
نيروهای
بورژوازی
جديد که در
حزب کمونيست
قوی شده بودند
برای کسب قدرت
مانور دادند.
در سال 1956
خروشچف قدرت
را بدست گرفت
و حاکميت يک
طبقه سرمايه
دار جديد را
تحکيم کرد.
تحت رهبری وی
تجديد ساختار
شوروی و تبديل
آن به يک
جامعه سرمايه
داری دولتی،
بطور منظم پيش
رفت. اين پايان
عمر اولين
دولت پرولتری
در تاريخ بود.
جايگاه
انقلاب شوروی
اگر
از يک چشم
انداز گسترده
تاريخی
بنگريم،
انقلاب شوروی
يک راهگشائی
تکان دهنده در
زمينه رهائی
بشر ستمديده
بود. توده های
شوروی در
مواجهه با
موانع عظيم به
دستاوردهای
حيرت انگيزی
رسيدند. جهان
نوينی در
پروسه آفريده
شدن بود. اين
انقلاب الهام
بخش
ستمديدگان
جهان شد. اين
انقلاب بعد از
کمون پاريس
بازنمای
اولين گام ها
در جاده رهائی
و بسوی جهانی
خالی از ستم و
از استثمار
بود.
اما
پروژه
رهائی در جا
نمی زند؛ رشد
و تکامل می
يابد. رهبران
انقلابی بزرگ
که دارای افق
روشن و درک
علمی هستند می
توانند درسها
را جمعبندی
کنند و درکهای
جديدی را
تکامل دهند و
راه حل جديدی
را برای
مواجهه با
چالش های
ايجاد يک جهان
بدون طبقه،
بيابند.
مائوتسه دون
پروژه
کمونيستی را
به سطح کيفيتا
عاليتری
رساند.
بخش 7:
راهگشائی
مائو: پيروزی
انقلاب در چين
اول
اکتبر 1949،
مائوتسه دون
در مقابل
ميليون ها نفر
که در ميدان
صلح آسمانی در
پکن گرد آمده
بودند سخنرانی
کرد. او به مدت 20
سال مردم چين
را در مبارزه
مسلحانه برای
سرنگونی
فئودالها و
بيرون راندن
امپرياليستها
رهبری کرده
بود. در اين
جشن پيروزی
مائو اعلام
کرد: «مردم چين
بپا خاسته
اند.» ولوله
شادی جمعيت را
فرا گرفت. اما
مائو، در عين
حال که در شادی
و غرور پيروزی
آنان سهيم
بود، به آينده
نيز می
نگريست. او
گفت آن قهرمانی
و فداکاری هائی
که به جشن
پيروزی امروز
منجر شد،
«تازه اول کار
است... صرفا پيش
درآمد کوتاه
يک نمايشنامه
طولانی است.»
به
نظر مائو
انقلاب نمی
توانست در جا
بزند و تمام
شود. انقلاب
در حال ورود
به مرحله نوين
دگرگونی
سوسياليستی
اقتصاد،
آفريدن
نهادهای سياسی
نوين و شکل
گيری ارزشهای
جديد مبنی بر
کار برای
سعادت همگانی
بود. هدف نهائی
کمونيسم،
جهان بدون
طبقات، بود.
اما در رهبری
حزب کسانی
بودند که وضع
را اينطور نمی
ديدند. از نظر
آنان کسب قدرت
در سال 1949 به
منزله پايان
انقلاب بود.
از نظر آنان
اکنون وظيفه
يک چيز بود:
ساختن چين
مدرن. اين بخشی
از آن وضع
چالشگر و
پيچيده ای بود
که مائو و
توده ها مواجه
شدند.
نه
طبقات
زميندار و
سرمايه دارانی
که سرنگون شده
بودند حاضر
بودند سرنوشت
خود را قبول
کنند. و نه
امپرياليستهائی
که بر چين
سلطه داشتند.
هنوز
يکسال از
بقدرت رسيدن
کمونيستها در
چين نگذشته
بود که آمريکا
جنگ کره را
آغاز کرد. آنان
جنگ را به
نزديک چين
راندند و چين
را تهديد به
حمله هسته ای
کردند. چين
کمک های نظامی
و داوطلب را
به کره اعزام
کرد و آمريکا
را به زانو در
آورد. اما بهای
آن گران بود. 200
هزار چينی در
جنگ جان
باختند و
تعداد تلفات
حدود 900 هزار نفر
بود.
آمريکا
علاوه بر
ناوگان ششم
دريائی اش،
شبکه ای از
پايگاه های
نظامی در
تايوان، کره
جنوبی و ژاپن
عليه چين
انقلابی
بوجود آورد.
به مدت 20 سال،
آمريکا و
کشورهای غربی
با اعمال
تحريم اقتصادی
عليه چين،
مانع از آن شد
که چين با
اغلب نقاط جهان
وارد
روابط تجاری
شود. انقلاب
با يک فضای
جهانی خصومت
آميز روبرو
شد.
چرا در
چين انقلاب شد
به
تازگی يک کتاب
ضد مائو به
نام "مائو:
داستان
ناشناخته"
نوشته جان
هاليدی و ژون
چان منتشر شده
است. اين کتاب
با روش ضد کمونيستی
متعارف ادعا می
کند که انقلاب
چين محصول
توطئه چينی های
مائوتسه دون
بود. طوری
صحبت می کند
که قبل از
انقلاب، وضع
چين خيلی خوب
بود و ستم
اجتماعی هم
موجود نبود.
بيائيد نگاهی
به چين پيش از
انقلاب
بيندازيم.
اکثريت
عظيم مردم چين
دهقانانی
بودند که روی
زمين کار می
کردند اما
زمين نداشتند
يا کم داشتند.
تحت سلطه
زمينداری
بودند که بر
اقتصاد محلی و
زندگی مردم
حکمرانی می
کرد. دهقانان
با زحمت زياد
بقای خود را
تامين می
کردند. در
سالهای بد که
محصول کم بود،
برگ و پوست
درختان را می
خوردند و
مجبور می شدند
فرزندانشان
را بفروشند.
يکسال سيل بود
و يکسال
خشکسالي. اين
توالی تمام
نشدنی مشخصه
کشاورزی چين
بود. بين سال 1921
تا 1943 بطور
متوسط سالانه
يک قحطسالی می
آمد و صدها
هزار نفر را می
کشت.
برای
زنان، زندگی
جهنم بود. کتک
خوردن از
شوهر، بستن پا
از کودکی،
ازدواج های از
قبل تعيين
شده، همبستری
اجباری با
زميندار و جنگ
سالاران محلی،
شمه ای از
زندگی اکثر
زنان چين در
قبل از انقلاب
است.
با
هر معياری که
تصور کنيد،
توسعه اقتصادی
در پائين ترين
سطح قرار
داشت. صنعت
بسيار کم بود.
برای مثال
جمعيت
نانجينگ 700
هزار نفر که 200
هزار نفرشان
خدمتکار،
گارسون،
دختران
ميخانه ها،
فاحشه،
راننده ريکشا
و از اين قبيل
بودند. فقط 16000
کارگر صنعتی
موجود بود.
در
کارخانجات
نساجی شانگهای،
زنان جوان را
شبها در محل
کار حبس می
کردند. مردم
تنگ يکديگر در
دخمه های يک
اتاقی و در
کوچه های تنگ
و تاريک زندگی
می کردند. در
اين شهر، گروه های
بهداشت
شهرداری
سالانه 25 هزار
جسد از
خيابانها جمع
آوری می
کردند. ولی
مناطق تحت
کنترل مملو از
هتل ها و
کلوبهای
شبانه لوکس
بود.
در
چين قبل از
انقلاب، پزشکی
سنتی بطور
گسترده
استفاده می
شد. اما برای
کشوری که 500
ميليون جمعيت
داشت تنها 12
هزار دکتر
تحصيلکرده
موجود بود.
سالانه 4
ميليون نفر از
بيماری انگلی
و مسری می
مردند. چين 90
ميليون معتاد
داشت.
به
اين دليل مردم
انقلاب کرده و
قدرت را در
دست گرفتند.
تحت رهبری
مائو و حزب
کمونيست چين،
انقلاب چين
بلافاصله
شروع به تغيير
شرايط کرد.
انقلاب
جامعه چين را
بطور تعيين
کننده تغيير می
دهد
وقتی
ارتش سرخ تحت
رهبری
کمونيستها بر
شهرهای بزرگ
مسلط شد،
بانکهای
بزرگ،
کارخانجات و
ديگر شرکتها
را در دست
گرفت. دارائی
های توليدی را
در خدمت يک
اقتصاد نوين
گذاشتند. ساعت
کار از روزانه
12-16 ساعت به 8
ساعت در روز
تقليل يافت.
وقتی
ارتش انقلابی، ارتش های
چيانکايچک را
که از سوی
آمريکا حمايت
می شد و
نيروهای نظامی
زمينداران
محلی را درهم
شکست، نظام
فئودالی
بسرعت سرنگون
شد. در حقيقت
سرنگون کردن
ستمگران در جريان
جنگ انقلابی
در مناطق آزاد
شده شروع شده
بود. تيم های
کار تحت رهبری
حزب، روستا به
روستا می
رفتند و
دهقانان را
آموزش سياسی می
دادند و جلساتی
از دهقانان
ترتيب می
دادند تا آنان
در مورد
مشکلات خود
سخن گويند. آنان
روستائيان را
فرا می
خواندند که
بپا خيزند و
خود را سازمان
داده و زمين
ها را تصرف
کنند.
پس
از پيروزی در
سال 1949،
اصلاحات ارضی
تبديل به
قانون شد و
سراسر چين را
فرا گرفت، درست
مانند آبی که
سد را می شکند
و سرازير می
شود. در سراسر
چين، دهقانان
زمين، ابزار و
حيوانات را
تقسيم کردند.
در کشوری که
زنان هرگز با
مردان برابر
نبودند، نه
فقط مردان
بلکه زنان نيز
زمين دريافت
کردند.
زنان
سر خود را
بالا گرفتند.
در سال 1950 قانون
جديد ازدواج
به تصويب رسيد
و ازدواج
کودکان و ازدواج
های از پيش
تعيين شده را
پايان داد.
قانون جديد حق
طلاق را برای
زن و مرد
تضمين کرد.
اما از نظر
مائو انقلاب
چيزی بيش از
تصويب قوانين
جديد بود.
انقلاب بايد فکر
مردم را عوض می
کرد. بايد
روابط اجتماعی
ستمگرانه
کهنه را عوض می
کرد و افکار و
ارزشهای کهنه
را که نگهبان
آن روابط
اجتماعی
ستمگرانه
بوده و در
ميان مردم
فراگير بود،
عوض می کرد.
بيوگرافی
های ضد مائو و
هيستريک به ما
می گويند که
مائو تشنه
قدرت بود. اما
اين تهمتها صرفا
اعتراضی است
نسبت به
انقلابی که
قدرت کهنه
طبقات
زميندار،
سرمايه داران
بزرگ و سلطه
گران خارجی را
سرنگون کرد و
قدرت نوينی بجای آن
برقرار نمود. اين
قدرت نوين، يک
شکل از
ديکتاتوری
پرولتاريا
بود. به
کارگران
ودهقانان
قدرت داد تا
حاکميت خود را
بر جامعه آغاز
کنند و استثمارگران
قديمی و جديد
را سرکوب
کنند.
به
ما گفته می
شود که مائو
ميليون ها نفر
را کشت. اما در
واقع، صدها
ميليون نفر
آزاد شدند؛
انقلاب مائوئيستی
يک
نظام اقتصادی
و اجتماعی
نوين آفريد
که
زندگی های
بيشمار را از
نابودی نجات
داد. در سراسر
تاريخ به
ستمديدگان
فقط به عنوان
دو دست
نگريسته شده
است. اکنون
اما آنان حق و
توان ايستادن
را داشتند. و
پشتوانه شان
ارتش رهائی
بخش خلق بود.
فکرش
را بکنيد که در
آمريکا جامعه
ای بسازيم که
قدرت در دست
ستمديدگان و
در خدمت به
منافع آنان
باشد. دولت
بجای اينکه
پليس را بجان
مردم محله های
محروم
بيندازد به
مردم کمک کند
که ميراث تبعيض
را ريشه کن
کنند. در چين
مائوئيستی،
آنانی که پيش
از انقلاب
"عددي"
نبودند، آزادی
و قدرت آن را
يافتند که
حيات اقتصادی،
سياسی،
اجتماعی و
فرهنگی جامعه
را دگرگون
کنند.
بخش 8:
مائوتسه دون –
گسست از مدل
اقتصادی شوروی و
پيشروی
هدف
مائوتسه دون
آفريدن
يک
اقصاد سوسياليستی بر
اساس تعاون
اجتماعی و مالکيت
اجتماعی بود:
* اقتصادی که نيازهای مادی و
اجتماعی مردم را
برآورده کند
بدون آنکه بر
استثمار تکيه
داشته باشد.
*
اقتصادی که
مشکلات تاريخی چين
مانند گرسنگی وسيع، سوء
تغذيه
و قحطی مکرر
را حل کند.
*اقتصادی که
بجای مکيدن
منابع از
روستا، روابط ياری متقابل ميان
صنعت و کشاورزی را به
وجود آورده و
تقويت
کند.
*
اقتصادی که
به کم کردن و
در نهايت از بين
بردن شکاف ميان
شهر و روستا و
نابرابری های
منطقه
ای خدمت کند.
*
اقتصادی که
در توليد بر
دانش و مهارت
جمعی تکيه کند.
*
اقتصادی که
بتواند در
مقابل حمله
امپرياليسم ايستادگی
کند.
چنين
اقتصادی نمی
توانست
و نبايد برای
وام
يا
کمک متکی به
امپرياليسم
باشد يا
جوابگوی نيازهای
بازار
جهانی سرمايه
داری باشد.
انقلاب
مائوئيستی برای
خدمت
به نيازهای اکثريت
جمعيت چين و
خدمت به
انقلابی کردن
جامعه يک
نظام آموزشی
جديد
بوجود آورد. اين
انقلاب شروع
به ايجاد يک
فرهنگ نوين و
مبارزه عليه شيوه
های فکری کهنه
کرد.
همه
اينها به ايدئولوژی
کمونيستی
ره
گشود. هدف رسيدن
به کمونيسم
بود: جامعه ای
بدون
طبقات و هر
شکل از ستم.
استقرار
يک
قدرت دولتی جديد که
بر اتحاد
کارگر – دهقان
متکی بود
امکان دست زدن
به تغييرات
قاطع در شرايط
دهشتناک چين را
بوجود آورد.
زخم
جانکاه اعتياد از
طريق درمان وسيع و
آموزش کاملا
التيام يافت.
کارزارهای توده
ای برای تميز
کردن شهرها
براه افتاد.
وبا و ديگر بيماری
های
مسری
محو
و مهار شدند.
کارخانه های
جديد و
مسکن برای کارگران
بسرعت ساخته
و بيمارستان
ها و مدارس
پزشکی ايجاد
شدند. در سال 1965 چين 200
هزار دکتر
عمومی داشت.
يک نظام
سراسری آموزشی
ايجاد
شد. کارزارهای
سوادآموزی
براه
افتاد و در
اواخر دهه 1950
اکثر دهقانان
سواد خواندن
داشتند.
گسست از
مدل شوروی
اينها
دستاوردهای
حيرت
انگيز بود. اما
در درون حزب
کمونيست بر
سر راه پيشروی،
مبارزه
درگرفت. يکی
از
بزرگترين
موضوعات اين
بود که چگونه
اقتصاد را
تکامل داده و
مدرن کنند.
يک بخش از
رهبران حزب
کمونيست
برنامه صنعتی
کردن
سريع را جلو می
گذاشتند.
رويکرد آنها اين
بود که منابع
را در بخش
کارخانجات
بزرگ و تکنولوژی
پيشرفته
متمرکز کنند.
آنها می خواستند
توسعه در
مناطق شهری را پيش
برند. از نظر
آنان، بعد از
توسعه شهرها،
مواهب آن به
روستاها هم می
رسد.
اين رهبران ميگفتند
برای اداره
اقتصاد ايجاد يک
دستگاه
برنامه ريزی
متمرکز
ضروری است و
برای تامين
پرسنل اقتصاد
جديد و ارگان
های اداری جديد
لازم است که
لشگری از
متخصصين تعليم يابند.
آنان ميگفتند
برای انگيزه
دادن به مردم
و کارکنان
موسسات
اقتصادی مختلف
بايد بر تفاوت
دستمزدها و
پاداش های مالی
تکيه
کرد.
اين
برنامه
بازتاب نفوذ
مدل شوروی بود
که در دهه 1950 در چين بسيار
قوی بود. اما
مائو مشکلات اين
مدل را دريافت:
ديد که در عمل
در شوروی چه
مشکلاتی آفريده
است و در دهه 1950
مشاهده کرد که
با عملی کردن
آن در چين چه
مشکلاتی بروز
کرده است. اين
راه توسعه، روی
فن
آوری و تخصص
تاکيد می گذاشت
و ابتکار عمل
آگاهانه و
فعاليت
آگاهانه توده
ها را کنار می
زد.
در مدل شوروی،
کشاورزی را
تابع و در
خدمت صنعتی کردن
شهرها کرده
بودند. مائو اين
مدل را نقد
کرد. او گفت
اگر قرار است
چين بتواند
در مقابل
حملات امپرياليسم
بايستد بايد
صنعت را غير
متمرکز کند و
توسعه را در
شهرها و سواحل
که در مقابل
تهاجم شکننده
اند متمرکز
نکند.
مائو
در تلاش بود
که يک راه
متفاوت برای
توسعه
اقتصادی و
اجتماعی بيابد.
در واقع پس از
کسب قدرت سياسی
سراسری
در
سال 1949 مائو عليه دو
گرايش مبارزه
می کرد. اول و
بيشتر از
همه، او عليه ميراث
و فشارهای مستمر
و نفوذ سرمايه
داری و امپرياليسم
غرب مبارزه می
کرد.
دوم، در حال
بريدن از ميراث
توسعه ی مدل
شوروی بود
که از بعد از پيروزی
انقلاب
در سال 1949 در چين پياده
کرده بودند.
ادامه
دارد...
بخش
9: جهش
بزرگ به پيش:«در
غرب جهش بزرگ
به پيش را
بعنوان يک
تجربه اتوپيائی
غير
منطقی بدنام
کرده اند. اما
از نقطه نظر
آزاد کردن
مردم و ظرفيت های
توليدی
هم
به لحاظ
اقتصادی و به
لحاظ سياسی بسيار
معقول بود...» ■