يادداشتی بر نمايش اکبر گنجی!

 

سرانجام نمايش اعتصاب غذای سه روزه به کارگردانی اکبر گنجی به پايان رسيد. نمايشی در چند پرده با بازيگرانی بی مايه!

 

پرده اول: گنجی را بر بالهای هواپيما نشاندند و به دور پايتخت های روبل و پوند،دلار و يورو گرداندند؛ به گردنش گل انداختند؛ انواع و اقسام جايزه ها را نصيبش ساختند؛ تا چهره تنها زندانی سياسی ايرانی که جرج بوش پسر شخصا خواهان آزاديش شده بود را به عنوان قهرمان آزادی و حقوق بشر به مردم جهان عرضه دارند.

 

پرده دوم: عده ای از کهنه دغلکاران سياسی به گرد اين "گنج" فراخوانده شدند تا به مردم ايران ثابت کنند: هان مردم اين است تنها راه نجات! حول اين منجی جديد گرد آئيد!

 

کهنه دغلکارانی  که تنها هنرشان در سياست گذر از يک واماندگی به واماندگی ديگر است. از شکست خوردگان دوم خردادی تا پادوها و دلالان سياسی اين يا آن محفل صاحب قدرت. توده ای - اکثريتی های قديم يا جمهوريخواهان جديدی که تاريخ ورشکستگی های سياسی شان با دخيل بستن به امامزاده های بی معجزه رقم خورده است.

 

پرده سوم: معدودی با سوابقی از خوشنامی که از سياست فقط بلاهت را فراگرفته اند. بار ديگر قربانی ساده لوحی خود شده و همچون قوم بنی اسرائيل پرستشگر "گوساله زرين" شدند.

 

پرده چهارم: حجم سنگين هياهوی های تبليغاتی نتوانست روحی بر پيکر بی رمق اين نمايش بدمد. پيوستن حداکثر چند ده نفر در اين يا آن شهرنتوانست بر ناباوری همگانی نسبت به اين کارزار فريب فائق آيد.

 

پرده بعدی: طبق خواست کارگردان و دستور تهيه کنندگان نمايشهای جديدی در راهست!

اما اگر کسی دنبال حقيقت است بايد به پشت پرده نگاهی بيندازد تا بفهمد که چرا اين نمايش با اقبال همگانی روبرو نشده است.

 

پشت پرده اول: اين نمايش عمدتا در خدمت تقويت قطب و آلترناتيو آمريکائی در جامعه قرار داشته است. به همين خاطر توجه نيروهای انقلابی را به خود جلب نکرد.

 

البته آقای گنجی اينجا و آنجا عليه دخالت آمريکا و مخالفت با جنگ حرفهائی زده اما فراموش کرده که در سرلوحه مانيفست جمهوری خواهی اش از قول عده ای  نامعلوم "دخالت خارجی" را يک طريق رسيدن به دمکراسی می دانست و از جانب عده ای نامعلوم تر به به و چهچه براه انداخت که چگونه"نظام سياسی آلمان با دخالت مستقيم آمريكا دموكراتيك شد. ژاپن را هم ژاپنيها دموكرات نكردند، بلكه ژاپن به زور آمريكا دموكرات شد."

آقای گنجی فراموش کرده که پيگيری در براه اندازی برنامه اقتصاد نئوليبرالی مورد علاقه اش در جهان امروز يعنی پيگيری در اجرای نقشه های جنگی جرج بوش عليه مردم جهان.

 

امروزه به خاطر رسوائی عملکرد آمريکا در عراق نيست که گنجی در اشکالی خفيف مخالفتهائی با "دخالت نظامی آمريکا" ابراز می کند. بلکه اين روش، يک ترفند سابقه دار دوم خرداديها است. ترفند جعل و تقلب و تزوير! اينکه چگونه شعارها و مطالبات واقعی مردم را می شود مصادره و جعل کرد و از محتوی تهی ساخت.

 

اين ترفند را گنجی از استاد فلسفه اش سروش ياد گرفته که چگونه می خواست به روشنفکران و دانشجويان  حقنه کند که "احساس آزادی داشتن" بهتر از کسب خود آزادی است؛ از سعيد حجاريان آموخت که چگونه می خواست با مصادره شعارهای مردم، آنها را خلع سلاح کرده و نارضايتی هايشان را به مجراهای تحت کنترل بکشاند و چند صباحی بر عمر ننگين جمهوری اسلامی بيفزايد.

 

"راه سوم" گنجی نسخه ای بدلی از "قطب سوم" واقعی است که مردم ما بدان نياز دارند.  انحطاط و فرصت طلبی به حدی عرصه سياست در ايران را فرا گرفته كه فورا از هر چيز مورد علاقه مردم سکه های جعلی ضرب می شود. قطب سوم واقعی يعنی ضديت با تمام جناح های جمهوری اسلامی، مخالفت با سياست های وحدت طلبانه با اين يا آن جناح، ضديت با همه نقشه ها و طرح های جنايتکارانه آمريكا در قبال مردم ايران و جهان. بطور مشخص ضديت با جنگهای تجاوزکارانه و تحريمهای اقتصادی و مخالفت جدی با ائتلافات سياسی كه آمريکا می خواهد در ميان اپوزيسيون ايرانی ايجاد کند.

تمام دودوزه بازی ها گنجی حول ليست سه نفره از زندانيان سياسی ريشه در اين دودوزه بازی سياسی دارد. مشکل گنجی بر سر اسامی زندانيان سياسی، نام اين يا آن فرد نبوده، مشکل او اين بود که نمی خواست کسانی همچون زرافشان يا ديگر زندانيانی که علنا و رسما عليه امپرياليسم آمريکا موضع گرفته اند و حقيقتا خواهان ايجاد قطب سوم بوده به نماد زندانيان سياسی تبديل شوند.

 

پشت پرده دوم: اين نمايش تلاشی برای سر و سامان بخشيدن و به تحرک در آوردن جبهه ورشکسته دوم خرداد بوده است. بی جهت نبوده که بسياری از اصلاح طلبان حکومتی و غير حکومتی دوباره حول اين فراخوان گرد آمدند تا يادی از خيال فروشی ها گذشته خود کنند.  می خواهند بينند آيا می توانند بار ديگر سر مردم شيره بمالند و آنان را دوباره به مسير انتخاب ميان بد و بدتر بکشانند يا خير. مسيری که از  انتخاب خاتمی به انتخاب رفسنجانی ختم شد. 

از زمانی که گنجی به همراه ديگر طراحان اصلی پروژه دوم خرداد تصميم گرفتند به جای رفسنجانی بر خامنه ای رخت عالی جناب سرخ پوش بپوشانند. (و از اين طريق کين رفسنجانی را به مهر تبديل کنند.) ائتلاف سياسی دوم خرداد رنگ و بوی ديگری به خود گرفت.

حاد شدن تضادهای ميان آمريکا و جمهوری اسلامی موجب  صف آرائی های نوين درهيئت حاکمه ايران شد. ديگر موضوع اصلی رنگ کردن گنجشگ و قالب کردن آن به مردم به جای قناری نيست. مسئله "چه بايد کرد؟" در مقابل بزرگترين قدرت امپرياليستی جهان است که قصد تغيير رژيمی را دارد که ديگر با اهداف و منافع جهانيش سازگار نيست.

به همين جهت "راه سوم" گنجی سر در آخور محافلی از قدرت در جمهوری اسلامی نيز دارد که درمقابل جناح "جنگ طلب و ماجراجو" می خواهد برخورد "پخته تر" و "واقع بينانه تری" به اين بحران کند. انتقادات اکبر گنجی به جنگ طلبی از جنس انتقادات اکبر هاشمی رفسنجانی است که در پی شکل دادن به ائتلافات جديد در حکومت می باشد. تا با مذاکره و زد و بندهای بزرگ مانع از قربانی شدن جمهوری اسلامی يا حداقل جناحهای بزرگی از آن شود. زمانی که گنجی در مصاحبه هايش بر "سياستهای نابخردانه جمهوری اسلامی” انگشت می گذارد يا می گويد "اينان از صدام هم بدتر عمل کرده و اروپائی ها را با آمريکائی ها عليه رژيم متحد کردند"  در واقع می خواهد بلندگو اين "راه سوم" گردد و برای آن پايه گرد آورد.

 

پشت پرده سوم: اين نمايش آشکارا در خدمت شکل دادن به يک "انقلاب مخملی" بوده است. "انقلابی" مسالمت آميز که هدفش صرفا جايگزينی يک دار و دسته ارتجاعی با دار و دسته ارتجاعی ديگر است. بدون اينکه  پايه های اساسی نظم کهنه ضربه ای بخورد. 

 

سالهاست که آمريکائی ها در کشورهای اقمار شوروی سابق دست به کار اين نوع انقلابات شده اند. آنان بدين منظور مستقيما آموزش برخی نخبگان را بر عهده می گيرند؛ آنان را در سازمانهای غير دولتی که بر پايه بودجه های کلان طراحی می شود سازمان می دهند؛ و با کشاندن عده ای تحت عنوان نافرمانی مدنی به خيابان و کنار کشيدن ارگانهای نظامی و امنيتی از جلوی صحنه و همزمان اعلان همبستگی شخصيتها يا جناحهائی از حکومت و اعلان پشتيبانی مجامع بين المللي، "انقلاب مخملی" را به سر منزل مقصود می رسانند.

امروزه اکبر گنجی هم و غم خود را سازمان دادن اين نوع "انقلاب" می داند. او با تز "حکومت سلطانی” برای  آماج اين "انقلاب" تئوری بافی می کند؛ برای روشهای اجرائيش، نافرمانی مدنی را فرموله می کند؛ برای تدارک ايدئولوژيکش شعار بخشش و آشتی و مدارا با جانيان حکومتی را جلو می گذارد. تا پايه های اصلی نظام مبتنی بر ستم و استثمار را حفط کند.

از همينروست که گنجی خود را يک "ضد انقلاب تمام عيار"  می داند. آقای گنجی درست می گويد. درست است! تغييری در ماهيت سياسی آقای گنجی چه قبل از انقلاب 57 چه بعد از آن، چه قبل از زندان چه بعد از آن صورت نگرفته است. زمانی که وی همراه ديگر پيروان خمينی پا به رکاب بود و دسته دسته انقلابيون و کمونيستها و زنان مبارز را برای تثبيت و استقرار جمهوری اسلامی به مسلخ می برد، ضد انقلاب بود و امروز هم که می خواهد هر طور شده صدای اسلام منتظري، سروش و حجاريان رابه گوش جهانيان برساند ضد انقلاب است.

 

روضه خوانی ها اکبر گنجی در مورد تقدم "اصالت فرهنگ" بر "اصالت سياست"، به قصد دور کردن نظام سياسی حاکم از گزند مبارزات توده ای است. او به خيال خود برپايه "خلايق هر چه لايق" می خواهد اولويت را به نقد فرهنگ استبدادی در ميان مردم بدهد. و توجه را از اساسی ترين مشکل جامعه يعنی حاکميت سياسی اقليتی استثمارگر و مفتخور دور کند. آقای گنجی هنگامی که می گويد نظام سياسی هر جامعه  همانند لباسی بر تن منطبق بر فرهنگ آن جامعه می باشد، ترجيح می دهد که به خاطر نياورد که چگونه بر پايه مثله کردن و خون ريزی مداوم از پيکر مردم، اين لباس به زور بر تن جامعه ما پوشانده شد. حجاب اجباری تنها يک نمونه آنست.

آقای گنجی ترجيح می دهد فراموش کند که  شاخص اصلی و بسيار مهم اين فرهنگ غالب - که فرهنگ طبقات حاکمه است – ايدئولوژی قرون وسطائی اسلامی است. ايدئولوژی که او سعی می کند به انحاء گوناگون، تر و تازه و حفظش کند. امروزه در صحنه پيکار طبقاتی در ايران بکار گيری اسلام در سياست، به هر درجه ای که باشد معنائی جز تداوم تحميق و سرکوب توده ها ندارد.

بلند پروازی های ايدئولوژيکی اکبر گنجی همانند بلند پروازيهای مرغی خانگی است که فراتر از ايدئولوژی پوسيده اسلامی نمی تواند به پرواز در آيد. هر چند که رنگ و لعاب بورژوا ليبرالی و حقوق بشری به خود گيرد.

 

پشت پرده چهارم:  اما صحنه مغشوش تر از آن است و صف بندی های سياسی ميان  بازيگران پر شکاف تر از آن که چسب اکبر گنجی بتواند آنها را به هم جوش دهد و سناريوهای خود را پياده کند.

چرا که  جمهوری اسلامی شقه شقه تر از آن است که بتوان بر اين يا آن ائتلاف حکومتی تکيه زد. بالا گرفتن دعواهای جناحي، ماجراجوئی های احتمالی اين جناح عليه جناح ديگر، خطر جنگ و مهمتر از همه  بی پايگی مفرط رژيم و نارضايتی عميق مردم می تواند، هر آن موجب بروز شرايط انفجاری و قهری شود که تمام کاسه کوزه های نافرمانی مدنی و شيوه های مسالمت جويانه ای که امروزه اکبر گنجی مبلغ آن است را در هم شکند.

مضافا، انقلاب مخملی برای تغيير رژيم ايران تنها يکی از گزينه های آمريکا است. که همزمان با گزينه های ديگر به پيش می رود. منافع آمريکا می تواند ايجاب کند که هر آن گزينه انقلاب مخملی کناری نهاده شود و روشهای ديگری برای پيشبرد منافعش اتخاذ شود که عملا می تواند به معنای پنبه کردن رشته خواب وخيالهای امثال گنجی باشد.

 

و سرانجام پشت پرده آخر:  اين نمايش صحنه مانوری  برای گنجی و همراهان نيز بود تا توانائی ها خود را برای قهرمان انقلاب مخملی شدن بيازمايند. بی بضاعتی سياسی اين حرکت را از اصلی ترين حاميان و فعالين آن می توان فهميد که از بدنام ترين نيروهای سياسی خارج از کشور – اکثريتی ها - تشکيل شده بودند تا آنجائيکه خود گنجی آنان را حتی لايق نام بردن ندانست.

 

با اين وجود نيروهای آگاه و انقلابی نبايد به تلاشهای سازمانيافته  اين قبيل افراد و جريانات و پشتيبانی صاحبان قدرت  داخلی و بين المللی از طرحهای شان کم بهائی دهند. اين قبيل جريانات دريافته اند که در جامعه ما از يکسو پتانسيل شکل گيری قطب سوم انقلابی موجود است از سوی ديگر می خواهند با شکل دادن به قطب سوم قلابی مانع از شکل گيری چنين قطبی شوند. از اين زاويه خطر جدی است. بويژه آنکه صحنه سياسی ايران پيچيده است و هر آن خطر آن هست که مردم در رابطه با تحولاتی که در پيش است دچار سردرگمی،  ابهام و انفعال شوند. به همين دليل شکل دادن به يک  قطب ضد ارتجاعی ضد امپرياليستی واقعی ضروريست. تا زمانی که نيروهای انقلابی و کمونيست پا پيش نگذارند و در اين زمينه  ابتکار عمل از خود نشان ندهند مردم ايران قادر نخواهند بود صحنه را از نمايشهای قلابی پاک کنند. 

زمانی که صحنه توسط نيروهای بزرگ قرق شده باشد تنها با به ميدان کشاندن نيروی بزرگتر يعنی طبقه کارگر و مردم است که می توان اوضاع را به سمت ديگری چرخاند. به سمت انقلابی آگاهانه برای ساختن جامعه ای نوين و انقلابی!