ايران:

 خطر يك جنگ ديگر

 

 

مقاله زير خلاصه اي از سري مقالات سرويس خبري جهاني براي فتح مي باشد كه در فاصله دو ماه گذشته منتشر شده اند.  اين مقالات تهديدات آمريكا مبني بر جنگ عليه ايران را از زواياي مختلف مورد تجزيه  تحليل قرار مي دهند.

شروع يك جنگ ديگر در خاورميانه يك احتمال واقعي است.

مجله نيويورك تايمز، روزنامه واشنگتن پست و ساندي تايمز در ماه آوريل ۲۰۰۶ بطور جداگانه گزارشهائي را در مورد تدارك آمريكا براي حمله به ايران منتشر كردند. همه اين گزارشات بر مصاحبه با مقامات نظامي و امنيتي عاليرتبه آمريكا متكي اند. سيمور هرش در مجله نيويوركر نوشت كه آمريكا علاوه بر وارد آوردن ضربات نظامي معمول در فكر استفاده از بمب هاي هسته اي تاكتيكي است. ساندي تايمز نوشت كه نيروهاي نظامي بريتانيا ،  تحت رهبري ارتش آمريكا، در تمرين نظامي حمله به ايران شركت كرده اند. ساندي تلگراف خبر از يك جلسه محرمانه ميان كابينه دولت بريتانيا و ژنرالهاي ارتش داد كه موضوع بحث حمله احتمالي به ايران و عواقب آن بود.

 با اين وجود آمريكائي ها انكار مي كنند كه در تدارك جنگ مي باشند. آنان اصرار مي كنند كه هنوز در حال استفاده از راه هاي ديپلماتيك مي باشند. مفهوم اين سيگنالهاي متناقض چيست؟ شك نيست كه آمريك قايم موشك بازي مي كند. از يك طرف آشكارا سعي مي كند جو و فضاي سياسي مساعدي براي آغاز يك جنگ بوجود آورد و از سوي ديگر، تلاش مي كند واقعيت كنكرت خطر را بپوشاند. مقامات كاخ سفيد پنهان نمي کنند که اشاعه توهم در مورد رويکردهاي ديپلماتيك براي آماده كردن افكار عمومي آمريكا و اروپا براي دست زدن به يك جنگ ديگر است.

رژيم ايران نيز کوشش مي کند مردم را بي خبر از سخنان تهديد آميز مقامات آمريكائي نگاه دارد و تبليغ مي کند که اينها هيچ نيست بلكه يك جنگ رواني است.

اهداف آمريكا چيست؟

  آمريكا ادعا مي كند هدف عمده اش تضمين تبعيت ايران از پيمان منع افزايش سلاح هاي هسته اي است. (ان پي تي).و مدعي است كه ايران در پي دستيابي به سلاح هسته اي است... اما نتوانسته است اين را ثابت كند....

متخصصين غربي تخمين مي زنند كه حتا اگر ايران در پي دستيابي به سلاح هسته اي باشد، داراي مواد خام، ابزار و تكنولوژي لازم نيست. و حداقل پنج تا ده سال طول مي كشد كه به آن نقطه برسد.

آمريكا تنها كشور در تاريخ بشر است كه بر سر مردم بمب هسته اي انداخته (شهرهاي هيروشيما و ناكازاكي در ژاپن) و نه تنها صدها هزار نفر را كشته بلكه براي چندين نسل مردم آن مناطق را بيمار کرده است. پس چطور مي تواند مدعي ممانعت از افزايش توليد هسته اي شود؟ شصت سال از  ريختن بمب هسته اي روي هيروشيما و ناكازاكي مي گذرد ولي آمريكا هنوز حاضر نيست از مردم ژاپن عذر خواهي كرده و بگويد از ارتكاب اين جنايت متاسف است. چرا؟ آمريكا هزاران كلاهك هسته اي توليد كرده و هرگز حاضر نشده است كه از زرادخانه هسته اي خود بكاهد. چرا؟ آمريكا، وقيحانه كشورهاي ديگر را تهديد به بمباران هسته اي مي كند. چرا؟

اين سوالات در مورد دولت بريتانيا نيز صدق مي كند. انگلستان اخيرا موشك هاي زيردريائي خود را كه موسوم به ترايدنت است قويتر كرده است. اين يك تخلف آشكار از ان پي تي است. ژانويه سال گذشته، شيراك رئيس جمهوري فرانسه، وقيحانه تهديد كرد كه اگر لازم باشد بخاطر منافع ملي فرانسه از بمب هاي هسته اي اش استفاده خواهد كرد. بزرگترين تخطي از ان پي تي توسط آمريكا و متحدانش انجام شده است: آنها پس از امضاي اين قرارداد، اسرائيل را تبديل به يك قدرت هسته اي كردند. و اسرائيل كشوري است كه موجوديتش بر اشغال سرزمين هاي ديگران و تهديد نظامي كشورهاي ديگر بنا شده است. اسرائيل حاضر به امضاي ان پي تي نشده است و به قطعنامه هاي شوراي امنيت سازمان ملل بي اعتنائي کرده  است ولي سازمان ملل حتا بطور ديپلماتيك اسرائيل را محكوم نمي كند چه برسد به اعمال تنبيه هاي بين المللي. تنها مشغله آمريكا و متحدانش آن است كه چگونه اسرائيل را مسلح تر كنند. آمريكا همين دو ماه پيش به هند قول فروش تكنولوژي هسته اي جديد را داد در حاليکه هند حاضر به امضاي قرارداد ان پي تي نشد، بمب هسته اي ساخت و آزمايش کرد. هند كشوري است كه اغلب به كشورهاي همسايه اش (نپال، بنگلادش، سيري لانكا، كشمير ) حمله كرده و در گذشته با پاكستان و چين وارد جنگ شده است. پس چرا؟

جالب اينجاست که كشورهائي كه خودشان ان پي تي را زير پا گذاشته اند و يا اصلا ان پي تي را امضاء نكرده اند، عضو هيئت اصلي آژانس بين المللي انرژي هسته اي مي باشند. اينان قرار است در مورد اينكه كدام كشورها از ان پي تي تبعيت نمي كنند، قضاوت كنند!

واضح  و مبرهن است كه نگراني واقعي آمريكا و كشورهاي ديگري كه مي خواهند ايران  را به شوراي امنيت كشانده و تنبيه كنند اين نيست كه ايران ان پي تي را رعايت نمي كند. منافع ديگري در كار است.

در طول سفر كاندوليزا رايس، وزير امور خارجه آمريكا، به شمال انگلستان خبرنگاران به او گفتند كه بهتر است قبول كند كه اشغال عراق يك اشتباه بود. او جواب داد كه آمريكا اشتباهات تاكتيكي كرد اما حمله به عراق به لحاظ استراتژيك درست بود زيرا ساختن يك نظم نوين در خاورميانه با وجود صدام حسين، ممكن نبود. منطق آمريکا در مورد جمهوري اسلامي نيز همين است. در مارس گذشته او نقطه نظرات خود را چنين تشريح كرد: ” هيچ كشوري به اندازه ايران براي ما تهديد آفرين نيست زيرا سياست هاي ايران ناظر بر ايجاد خاورميانه ايست كه درست صد و هشتاد درجه با خاورميانه اي كه ما مي خواهيم بوجود آوريم، متفاوت است.“ خبرنگاري از رايس پرسيد: ”آيا آمريكا حاضر است قول دهد كه در صورتيكه ايران برنامه هسته اي خود را كنار بگذارد به آن حمله نكند؟“ رايس در جواب گفت: ”مطلقا خير. زيرا ايران يك خرابكار در نظام بين المللي است...  دادن ضمانتهاي امنيتي اصلا مطرح نيست.“ (به نقل از آسوشيتد پرس ۲۲ مه). 

هنري پرچت،  كه در سال هاي ميان ١٩٧٨ تا ۱۹۸۰ مسئول بخش خاورميانه در وزارت امور خارجه آمريكا بود در اكتبر ۲۰۰۵در مجله فارين سرويس ژورنال نوشت كه بسياري از رژيم هاي ديگر دنبال دست يابي به سلاح هسته اي هستندو حقوق مردم خود بخصوص زنان را لگد مال كرده جناياتي شبيه جنايات جمهوري اسلامي را مرتكب مي شوند؛ اما آمريكا آنان را دوستان وفادار خود محسوب كرده و تقويتشان مي كند. تنها دليل واقعي كارزار آمريكا عليه ايران، خصومت آمريكا با اين رژيم است. او در ۳ آوريل مصاحبه اي با بي بي سي فارسي كرد و گفت: ”حتا اگر ايران قبول كندكه اشتباه كرده و ديگر برنامه انرژي هسته اي خود را دنبال نمي كند…و حتا اگر واقعا آن را كنار بگذارد من اطمينان دارم كه آمريكا خواهد گفت ايران حامي عمده تروريسم است، در صلح ميان اسرائيل و اعراب خرابكاري مي كند، حقوق بشر را نقض مي كند … تا زماني كه رژيم اسلامي ايران از خاورميانه ناپديد نشود آمريكائي ها راحت نخواهند بود.“

اينها استدلالات طرفداران منافع امپرياليسم در خاورميانه است و نشان مي دهد كه مشغله آمريکا تعهد ايران به ان پي تي نيست بلكه خود رژيم اسلامي، حداقل در شكل و شمايل كنوني اش، براي آمريکا غير قابل قبول است.

 اسناد سياست خارجي آمريكا صحبت از خاورميانه بزرگي مي کنند كه از مراكش تا افغانستان امتداد مي يابد. آمريكا نيازمند عوض کردن ساختار منطقه است تا به اهداف سلطه گرانه جهاني اش دست يابد. خاورميانه داراي بزرگترين ذخيره نفت جهان است و بزرگترين توليد كنندگان نفت جهان در اينجا قرار دارند. همچنين دارنده يكي از بزرگترين  منابع گاز است. خليج فارس و درياي عربي گذرگاه بخش عمده سوخت جهان بسوي بازارهاي دنياست. نفت آنقدر مهم است كه كنترل اين كالا كليدي است براي كنترل جهان منجمله كشورهاي اروپائي، ژاپن، چين، هند و ديگر اقتصادهائي كه وابسته به جريان يابي بدون وقفه نفت مي باشند. براي آمريكا اهميت چنگ انداختن بر خاورميانه دست يابي به سودهاي فوري نيست. نفت را براي اين مي خواهد كه بتواند عليه رقبايش استفاده كند حتا اگر به معناي آن باشد كه در كوتاه مدت ضرر كند. همانطور كه لنين در اثر خود بنام  امپرياليسم بالاترين مرحله سرمايه داري گفت ”يكي از ويژگي هاي امپرياليسم رقابت ميان چند قدرت بزرگ در دستيابي به هژموني است - يعني رقابت بر سر فتح سرزمين ها نه صرفا بخاطر خودشان بلكه براي تضعيف رقيب و كاستن از هژموني وي.“

بعلاو، اهميت خاورميانه فقط نفت نيست. اين منطقه به لحاظ جغرافيائي محل تقاطع ميان سه قاره و در واقع دروازه ورود به آنهاست. منجله دروازه ورود نظامي. ايران يكي از مهمترين كشورهاي خاورميانه است و به اين دليل در طول قرون توجه قدرت هاي استعماري و امپرياليستي را بخود جلب كرده است. بعلاوه، بدليل داشتن مرز طولاني مشترك با شوروي سابق نقش خاصي را براي غرب و آمريكا بازي كرده است.

رقابت ميان امپرياليستها بر سر مناطق نفوذ

انقلاب سال ۱۳۵۷ ضربه  سنگيني به امپرياليسم آمريكا بود. رژيم شاه كه توسط آمريكا و انگليس در ايران به قدرت رسيده بود سرنگون شد و به اين ترتيب يك ستون مهم قدرت آمريكا در منطقه ضربه خورد. هر چند افتادن انقلاب زير رهبري اسلامي اين ضربه را ملايم تر كرد اما بهر حال ضربه ي سنگيني براي آمريكا بود. بلوك امپرياليستي غرب كه تحت رهبري آمريكا بود، از طريق كشورهاي اروپائي، رژيم اسلامي ايران را مهار كرد و نگذاشت كه به مدار بلوك امپرياليستي شوروي برود. غربي ها  رژيم ايران را در مدار امپرياليسم غرب نگاه داشتند  و به جمهوري اسلامي كمك كردند تا انقلابيون را سركوب كرده و دهها هزار تن از آنان را كشته و اعدام كند.

اما اوضاع جديدي پس از فروپاشي شوروي در جهان بوجود آمده و آمريكا تنها ابرقدرت جهان شده است. آمريكا ديگر نمي تواند به نظم كهن خاورميانه كه در شرايط متفاوتي بوجود آمده بود، اكتفا كند. اين وضع نگاه آمريكا به جمهوري اسلامي را كاملا عوض كرده است. رژيمي كه در چارچوب اوضاع قبلي برايش قابل قبول بود، اكنون كاملا غيرقابل قبول است. نه بخاطر اينكه اين رژيم تغييراتي كرده بلكه بخاطر آنکه  اكنون تجديد سازماندهي خاورميانه براي آمريکا ضروري و ممكن است و معتقد است که براي اينكار لازم است رژيم ايران تغيير كند.

آمريكا بدنبال اهدافي بسيار گسترده تر از سرنگوني رژيم ايران است.مهمترين مسئله آن است كه جاي اين رژيم را چه خواهد گرفت.  مطمئنا براي آمريكا وقوع يك انقلاب واقعي حداقل همانقدر غير قابل قبول است كه وجود جمهوري اسلامي. آمريكا بدنبال مستقر كردن رژيمي در ايران است كه آزادي عمل آمريکا را تضمين کند. مثلا اجازه استقرار نيروهاي  نظامي آمريكا در ايران را بدهد. به نظر آمريكا در پرتو فروپاشي شوروي و بوجود آمدن تعادل قواي نوين و تبديل آمريكا به تنها ابرقدرت،  اين راه حل براي مسئله ايران،  ”حق“ آمريكا است و راه حلي ” متعادل“ است.

همانطور كه لنين نوشت، ”سرمايه مالي و بوجود آمدن تراستها، تفاوت هاي ميان نرخ رشد بخشهاي مختلف اقتصاد جهان را از ميان نمي برد بلكه افزايش مي دهد.“  امروزه، در حاليكه اقتصاد رقباي آمريكا در اروپا و ژاپن بسرعت درحال جلو زدن از آمريكا است، اما در زمينه نظامي آمريكا رقيبي ندارد. توسط اين قدرت نظامي اراده اش را به ديگران تحميل مي کند و منافع اقتصادي اش را به زور  نيروي نظامي اش تامين مي كند. ساختار مناطق نفوذ امپرياليستي در جهان كه بر پايه توازن قواي ميان دو بلوك امپرياليستي رقيب (يكي به سركردگي آمريكا و ديگري شوروي) بوجود آمده بود ضرورت وجودي خود را از دست داد. لنين مي گويد، ”تحت سرمايه داري، وقتي كه تناسب قوا بهم مي خورد، آيا تضادها مي توانند بجز قهر راه حل ديگري بيابند؟ “ تلاش هاي آمريكا براي تبديل ايران به يك نو مستعمره  در مركز رقابتهاي ميان  امپرياليستها بر سر تجديد تقسيم جهان بر مبناي توازن قواي نوين، قرار دارد.

تاکتيکهای احتمالی آمريکا عليه ايران

آيا آمريكا با توجه به مشكلاتي كه در عراق دارد، دست به اقدام نظامي عليه ايران خواهد زد؟

مطمئنا پيشنهاد آمريكا مبني بر مذاكره مستقيم با ايران به معناي آن نيست كه تصميم گرفته اين راه را نرود. ممكنست مذاكرات مستقيم صورت بگيرد و ممكنست نگيرد. اما يك چيز مسلم است و آن اينكه قبل از دست زدن به جنگ، آمريكا مجبور است كه يك پروسه فعاليتهاي ديپلماتيك براه اندازد تا بتواند شرايط سياسي لازم را در دو زمينه بوجود آورد: در زمينه آماده كردن افكار عمومي در آمريكا و در خارج و همچنين معامله كردن و زير فشار گذاشتن قدرت هاي بزرگ ديگر.

روزنامه نيويورك تايمز در شماره دوم ژوئن نوشت: ”دستياران بوش معتقدند كه رهبران ايران شروط اصلي بوش را نخواهند پذيرفت“. شرط اصلي بوش آن است كه ايران مستثني از تمام كشورهاي جهان بايد قبول كند كه كاملا غني سازي و بازيافت اورانيوم را قطع كند حتا اگر زير نظر بازرسان بين المللي باشد. اين به معناي تبعيت كامل از آمريكاست. احتمال دارد كه بوش به رهبران ايران پيشنهاد دهد كه در ملاء عام دست او را ببوسند و دست به خودكشي سياسي بزنند. نيويورك تايمز مي نويسد اين پيشنهادي است كه با هدف پذيرفته نشدن داده شده است. يكي از افراد محفل داخلي بوش به اين روزنامه گفت: ” اگر قرار است به روياروئي با ايران برويم بايد اول نشان دهيم كه براي مذاکره تلاش کافي کرديم.“

تحريم ها

در ابتداي امر، آمريکا بدليل مخالفت هاي روسيه و چين، از شوراي امنيت سازمان ملل نخواست که تحريم هاي ديپلماتيک و اقتصادي عليه ايران اعمال کند. کاندوليزا رايس، وزير امور خارجه آمريکا، در ماه مارس گفت: « هيچ کس نگفته است که بلافاصله بايد دست به تحريم عليه ايران بزنيم.» اما در واقع، آمريکا روي اين مسير قرار گرفته است و بنظر مي رسد پيشاپيش تقويم زماني خود را نيز تعيين کرده بود. در اوايل ژوئيه، رايس تاکيد کرد که، «تکليف اين مسئله واقعا بايد در عرض چند هفته آينده تعيين شود.»

گفته مي شود که چين و روسيه توافق کرده اند که حتا اگر تحريم ها را تائيد نکنند، براي آن مانع تراشي نکنند. در صورت عدم توافق ايران با اولتيماتومي که به رهبري آمريکا به آن داده شده است، ايران به اين صورت تنبيه خواهد شد که مقامات رسمي کشور حق سفر نخواهند داشت و ايران به لحاظ تسليحاتي نيز تحريم خواهد شد. چنين تحريمي احتمالا مي تواند به معناي کشيدن يک حلقه نظامي به دور ايران باشد. در اين سناريو، تحريم مي تواند گام به گام صحنه را براي جنگ آماده کند، حتا اگر قدرت هاي ديگر ناراضي باشند يا اينکه با آن مخالفت کنند. اگر نگاهي به مورد عراق بياندازيم مي بينيم که ديپلماسي، تحريم و مانور دادن در شوراي امنيت سازمان ملل و غيره نه تنها مانع وقوع جنگ نشد بلکه جاده را براي آن صاف کرد. نقشه آمريکا که توسط رايس معين شده است، اين بار کمي متفاوت است. و قرار است مانع از آن شود که در اين فاصله، دعواهاي ميان قدرت ها در ملاء عام آشکار شود.

از آنجا که ايران از روسيه و چين اسلحه مي خرد، تحريم تسليحاتي باعث تضعيف نظامي اش خواهد شد. بطور کلي، جمهوري اسلامي در مقابل فشارهاي خارجي بسيار شکننده است زيرا اقتصادش بشدت با بازار جهاني گره خورده است. افزايش عظيم قيمتهاي نفت در دهسال گذشته ايران را به لحاظ اقتصادي مستقل نکرده بلکه بيش از پيش وابسته به صادرات نفت کرده است. درآمدهاي نفتي ايران نسبت به سال ١٩٩۷ تقريبا سه برابر شده و اکنون تفريبا سه چهارم درآمد دولت را درآمدهاي نفتي تشکيل مي دهد. بعلاوه، تحريم واردات منجمله ماشين آلات و تکنولوژي، مي تواند بسرعت تمام اقتصاد ايران را فلج کند. همين اختلال توانائي هاي رژيم را بشدت کم خواهد کرد و بطور قطع از نظر سياسي آن را بي ثبات خواهد نمود. ممکنست روسيه و چين در مقابل  تحريمي که مانع از آن شود که نفت ايران را بخرند مقاومت کنند اما وجود کشتي هاي نظامي آمريکا و اروپا در آبهاي خليج آنان را قانع خواهد کرد که مقاومت نکنند. در جنگ جهاني دوم، تحريم حمل نفت به ژاپن، ژاپن را وادار کرد که به پرل هاربر حمله کند. دهسال تحريم عليه رژيم صدام حسين آن را به لحاظ اقتصادي و نظامي کاملا ضعيف کرد بطوري که عراق حتا قبل از حمله آمريکا، کاملا قابل شکست دادن شده بود. اين الزاما به معناي آن نيست که اين بار نيز آمريکا دهسال صبر خواهد کرد.

انتخاب های نظامی: اشغال

اگر آمريکا تصميم به حمله نظامي بگيرد، شکل آن وابسته به عوامل گوناگون خواهد بود - منجمله وابسته به اختلافات ميان قدرت هاي بزرگ، رشد مخالفت هاي توده اي عليه جنگ و اوضاع سياسي در داخل ايران و توانائي هاي نظامي آمريکا.

شک نيست که آمريکا براي دست يافتن به اهداف استراتژيکش در منطقه و جهان، ترجيح مي دهد که دست به اشغال کامل ايران بزند - چيزي شبيه عراق يا حداقل مانند افغانستان. اما گمان مي رود که دست زدن به چنين عملياتي تقريبا ناممکن باشد.

ارتش آمريکا در عراق گير کرده است و در افغانستان با مشکلات زيادي روبروست. در حال حاضر و حداقل تا آينده نزديک، ارتش آمريکا در عراق در موقعيتي است که مي خواهد مانع از آن شود که در عراق شکست بخورد. آمريکائي ها نقشه تقليل سربازان خود در اين دو کشور را کاملا کنار گذاشته اند. آمريکا از تمام نيروهاي ذخيره اش استفاده کرده است.

بعلاوه، ايران از عراق بزرگتر بوده و سه برابر آن جمعيت دارد. جغرافياي ايران بسيار ناهموار است و براي تانکها و خودروهاي نظامي آمريکا موانع زيادي ايجاد خواهد کرد. حتا در عراق که زميني بسيار مساعد و هموار دارد، خودروهاي نظامي آمريکا در مقابل جنگي که نيروهاي مقاومت پيش مي برند، کارآئي کاملي ندارند.

تحليل گران نظامي آمريکائي مي گويند، آمريکا براي اينکه واقعا عراق را زير کنترل درآورد، نياز به سه برابر سربازان فعلي اش دارد. اگر اين را بخواهيم به اشغال ايران تعميم دهيم مي بينيم که آمريکا (خودنمائي هاي تفرعنانه جورج بوش به کنار) آن مقدار نيرو را ندارد که بخواهد در ايران بطور مستقيم به اهدافش دست يابد.

مشکلاتي که در مقابل آمريکا سربلند کرده باعث اختلافات جدي  در هيئت حاکمه آمريکا بر سر اينکه در رابطه با ايران چه رويکردي را اتخاذ کنند، شده است.

بمباران نظامی ايران

 يکي ديگر از انتخابها که بطور علني بحث مي شود، بمباران مراکز هسته اي ايران، و برخي مراکز سياسي و نظامي ايران است. بدون شک آمريکا عليرغم ضعفهايش قادر است چنين کاري را انجام دهد. آمريکا از اين نوع جنگها که نامش را "مرگ از بالا" گذاشته، خيلي خوشش مي آيد. سوال اينجاست: اين رهگذر چه دستاوردهاي سياسي و نظامي براي آمريکا خواهد داشت؟

بسياري از استراتژيستهاي امپرياليست مي گويند که با استفاده از موشک و يا هواپيما مي توانند ضربات نابود کننده اي به برنامه هسته اي جمهوري اسلامي بزنند. اما، اولا برنامه هسته اي جمهوري اسلامي نگراني اصلي آمريکا نيست. ثانيا، حتا اگر نگراني واقعي اش بود، آمريکا خوب مي داند که ايران اصلا توان توليد سلاح هسته اي را ندارد. اين نوع حمله نظامي ممکنست ضربات نظامي و سياسي بر رژيم ايران وارد آورد اما احتمالا آمريکا نخواهد توانست به طور مستقيم به اهدافش در ايران و منطقه دست يابد. اينکه چنين حمله اي ممکنست به سقوط رژيم کمک کند غير واقعي بنظر مي رسد. در واقع ممکنست به هيئت حاکمه ايران کمک کند که صفوف خود را متحد کند. ممکنست به اين رژيم منفرد کمک کند که بر پايه ناسيوناليسم مقداري پايه براي خود دست و پا کند.

اضافه بر آن، ممکنست ايران در جائي ديگر تلافي کند. در اينصورت عمليات نظامي محدود ديگر محدود باقي نمي ماند. براي مثال ممکنست تنگه هرمز را ببندد، يا تلاش کند از طريق متحدين خود در عراق و افغانستان و لبنان تلافي کند. بنابراين يک حمله نظامي به چند نقطه ممکنست تبديل به يک جنگ ميان ايران و آمريکا شود. حتا ممکنست تمام خاورميانه را شعله ور کند و شرايطي را بوجود آورد که مقابله با آن وراي ظرفيت نظامي آمريکا باشد. البته ممکنست گفته شود که تسلط کامل بر خاورميانه براي آمريکا حکم "همه چيز يا هيچ چيز" را دارد.

بمباران ايران ممکنست تنش هاي ميان امپرياليستها را بيفزايد. ميان قدرت هاي بزرگ بر سر اينکه چه زماني و چگونه به ايران حمله شود اختلاف نظر موجود است. در مورد جنگ عراق، وقتي که آمريکا دست به يک تهاجم گسترده و کامل زد، قدرت هاي ديگر را ساکت کرده و وادار کرد که سلطه آمريکا را بعنوان عمل انجام شده برسميت بشناسند.

بمباران نظامي ايران يکسري دستاوردهاي نظامي و سياسي براي آمريکا در بر دارد اما نه از آن دست که آمريکا بتواند به اهدافش دست يابد. بيشتر از آنکه نتيجه آن دستيابي آمريکا به اهدافش باشد، باعث برخاستن اعتراضات توده اي در ابعاد جهاني خواهد شد. تا زماني که تکليف اين مسئله که کداميک از قدرت هاي امپرياليستي ايران را کنترل مي کنند تعيين نشود، امپرياليستهاي ديگر نيز اهداف خود را دنبال خواهند کرد. و اين با نقشه هاي آمريکا تداخل خواهد کرد.

اشغال بخشی از ايران

علاوه بر انتخابهائي که در بالا بحث کرديم، اشکال ديگري از دخالت احتمالي آمريکا هم موجود است که زياد بر سرش در مطبوعات بحث نمي شود. اشغال قسمتي از ايران و جدا کردنش از بقيه کشور، يکي از آنهاست. در اين سناريو، استان جنوبي ايران به نام خوزستان، مي تواند هدف چنين حمله اي  باشد. بيشتر منابع نفتي ايران در اينجا متمرکز است. در جريان جنگ ايران و عرا ق در دهه ۱۹۸۰ هدف استراتژيک صدام حسين تسخير خوزستان بود. و اين چيزي بود که آمريکا صدام را براي عملي کردنش تشويق مي کرد.

خوزستان از زاويه نظامي امتيازاتي براي آمريکا دارد. اول اينكه مرز بزرگي را با عراق دارد، از نظر ارضي هموار است، بنابراين اشغال آن مي تواند نسبتا سريع انجام شود. از بصره تا اهواز راه کوتاهي است. آمريکا مي تواند تحت نام "ثبات عراق" دست به چنين کاري بزند. براي کم کردن هزينه هاي سياسي چنين حرکتي، آمريکا پيشاپيش بهانه اش را آماده کرده است: ايران در امور عراق دخالت مي کند. تمام احزاب شيعه که زير حمايت جمهوري اسلامي بودند امروزه بخشي از حکومت وابسته به آمريکا مي باشند. و آمريکا جمهوري اسلامي را متهم به "مسلح کردن تروريستها" مي کند اما هنوز نتوانسته مدرکي در اين مورد ارائه دهد. چنين ادعائي حتا منطقي نيست. قابل تصور نيست که رژيم شيعه ايران به نيروهاي سني مقاومت عرا ق کمک کند.

اشغال خوزستان توسط آمريکا به لحاظ اقتصادي رژيم ايران را فلج کرده و به احتمال زياد موجب سقوط آن مي شود. ممکنست باعث باز شدن شکاف هائي شود که بدليل ستم ملي بوجود آمده است. تقريبا نيمي از جمعيت کشور از مليتهائي تشکيل مي شود که زير ستم دولت مرکزي اند که عمدتا مليت فارس را نمايندگي مي کند. آمريکا مي تواند ادعا کند که عربهاي ايران براي "نجات" خود از آن  "کمک" خواسته اند.

اگر حمله آمريکا محدود به خوزستان شود، نياز به ارتش بزرگي نخواهد داشت. اما معلوم نيست که آمريکا بتواند همان مقدار سرباز را نيز پياده کند. اضافه بر اين پيش بيني وقايع پس از اشغال غير ممکن است. ممکنست آمريکا به درون اوضاع نامساعدي کشيده شود که سعي مي کند از آن پرهيز کند.

آيا استفاده ازسلاح هسته ای عليه ايران تهديد توخالی است؟

اين واقعيت که ارتش آمريکا در حال بحث پيرامون استفاده از سلاح هسته اي "تاکتيکي" عليه برخي نقاط ايران مي باشد، تکان دهنده است.

عده اي مي گويند اينها تهديدات توخالي است. جک استرا، وزير امور خارجه وقت انگليس گفت فكر استفاده ازسلاح هسته اي  " احمقانه" است. اما احمقانه هست يا خير، در مورد آن دارند بحث مي کنند! اين مسئله آنقدر واقعي است که سناتور آمريکائي، ادوارد کندي، علنا از آمريکا تقاضا کرد که عليه ايران فقط از سلاح هاي غير هسته اي استفاده کند. جک استرا که وزير امور خارجه توني بلر بود از کار برکنار شد. مطبوعات انگلستان حدس مي زنند که توني بلر به اين دليل جک استرا را کنار گذاشت که او علنا با استفاده از سلاح هسته اي عليه ايران مخالفت کرده است. روزنامه گاردين در شماره ۴ مه خود گزارش داد: «وقتي که ماه گذشته از جورج بوش سوال شد در صورت عدم توافق ايران به توقف غني سازي اورانيوم، آيا احتمال دارد که آمريکا دست به حمله هسته اي عليه ايران بزند - وي جواب داد: همه انتخابها روي ميز است.»

شک نيست که برخي نيروهاي درون رژيم بوش و بطور کلي در هيئت حاکمه آمريکا، استفاده از سلاح هسته اي را چاره اي براي جبران ضعفهاي اين ابرقدرت مي دانند. نتيجه استفاده از بمب هسته اي نابودي فوري صدها هزار نفر و مرگ تدريجي چندين برابر ديگر است.  حاکمان آمريکا براي رسيدن به اهدافشان و تامين منافعشان از هيچ جنايتي رويگردان نيستند. اين را در هيروشيما و ويتنام و عراق نشان داده اند. آنان در هيچ چيز به اندازه خونريزي مهارت ندارند. در واقع تفرعن مقامات نظامي و غير نظامي آمريکا متکي بر آن است که سلاح هسته اي دارند و مي توانند دست به حمله هسته اي بزنند.

رژيم ايران و جنگ احتمالی

سياستهاي رژيم ايران در يكسال گذشته دچار تغييراتي شده است. بعد از سر گرفتن غني سازي اورانيوم، اروپاييان و آمريكا تهديد كردند پرونده هسته اي ايران را براي تنبيهات احتمالي به شوراي امنيت سازمان ملل خواهند برد. احمدي نژاد در مقابل گفت، ” آنها هيچكاري نمي توانند بكنند، آنها به ما بيشتر احتياج دارند تا ما به آنها“ . او بروشني به مسئله نفت و همچنين نفوذ ايران بر شيعه هاي عراق و حزب الله لبنان اشاره كرد. ايران مي تواند با استفاده از اين نفوذ به ثبات عراق كمك كند و در همان حال مي تواند با استفاده از همان نفوذ شرايط را براي آمريكا بدتر كند. آيت الله خامنه اي رهبر جمهوري اسلامي ايران تهديد كرد كه در صورت حمله نظامي آمريكا به ايران، جمهوري اسلامي در هر نقطه از جهان از هر وسيله اي براي تلافي استفاده خواهد كرد.

بعد از بهم خوردن مذاكرات بين ايران و سه كشور اروپايي ( انگليس، آلمان و فرانسه) و محکم تر شدن مواضع آنها نسبت به ايران، بنظر مي رسد كه ايران تغييراتي را در سياست بند بازي بين آمريكا و اروپا داده و بيشتر بطرف شرق و روسيه چرخيده است. ايران اخيرا تقاضاي عضويت در گروه شانگهاي را کرد. گروه شانگهاي يك گروه اقتصادي بين المللي است كه اهميت فزاينده اي يافته و چين و روسيه از اعضاي مهم آن مي باشند.

بعلاوه ، سخنراني ها اخير احمدي نژاد بطور عمدي تحريك كننده شده اند. اظهارنظرات ضد اسرائيلي  وهمچنين اعلام پيشرفتهاي ايران در مورد برنامه اتمي اش را بيشتر در اين چارچوب مي توان نگريست. مسئولان جمهوري اسلامي در همان حال که تاكيد مي كنند هدفشان نه توليد سلاح هسته اي بلكه  توليد برق و انرژي  است اما در مورد پيشرفتهاي هسته اي ايران بشدت اغراق مي كنند. مثلا در يك مقطع بحراني در روند مذاكرات مربوط به برنامه هسته اي ايران، درماه آوريل سال جاري، رژيم ايران بطور غير منتظره اعلام كرد كه توانسته غني سازي اورانيم را به سطح ۸‚۴درصد برساند. اين سطح از غني سازي از ۹۰ درصد غني سازي که براي ساختن بمب مورد نياز است، هنوز خيلي فاصله دارد. حتي برخي از كارشناسان غربي معتقدند كه ايران در موردهمان مقدارهم غلو مي كند. مثلا، رژيم ايران ادعا مي کند که موفق به راه اندازي ۱۶۴ دستگاه سانتريفوژ شده در حاليکه طبق گزارشات برخي از آنها پس از  راه اندازي از کار افتاده اند. با اين حال جمهوري اسلامي اعلام كرد که مي خواهد ۵۰۰۰ دستگاه سانتريفو ژ را بكار اندازد! رژيم  مي خواهد اين تصوير را بيافريند كه مي تواند بسرعت مقدار زيادي اورانيوم غني شده با درجه خلوص بالا درست کند.  تهديد رژيم ايران مبني بر بيرون كشيدن از پيمان منع گسترش سلاحهاي هسته اي (NPT) مبتني بر چنين منطقي است.

رسانه هاي غربي مواضع اخير ايران را بيشتر به انتخاب احمدي نژاد به رياست جمهوري نسبت داده اند. هر چند اين بخشي از مسئله است اما  تغييرات اخير عمدتا عكس العمل كل طبقه حاكمه ايران به شرايط نوين خاورميانه است. اين مسئله به نگراني هاي جناحهاي مختلف رژيم مربوط مي شود. عليرغم اختلافات درون هيئت حاکمه ايران،  آنان در مقابل تهديدات آمريكا و سخت تر شدن مواضع اروپا، متحد شده اند. تحريكات و نافرماني هاي احمدي نژاد كه قدرتهاي غربي از آن براي شرور نشان دادنش استفاده مي کنند در واقع محصول اين تغييرات است و مسئله فرد احمدي نژاد نيست.

در نتيجه طبقه حاكمه ايران سياست مقابله و تهديد متقابل را برگزيده است.  بنظر مي رسد كه آنها بر اين عقيده اند يا حداقل اميدوارند كه آمريكا بخاطر مشكلاتش در عراق و افغانستان نتواند به ايران حمله کند. اما بنظر مي رسد که آنان با توجه به موضع آمريكا نسبت به جمهوري اسلامي، احساس مي كنند كه اگر  آمريكا مصمم است كه به ايران حمله كند، بهتر است آن را تحريك كنند که اين پروسه را شتاب بخشد. شايد فکر ميکنند اگر قرار است جنگي شود بهتر است همين حالا،  قبل ازآنكه آمريكا خود را از  باتلاق عراق رها كند، شروع شود.

رژيم ايران به اين نتيجه رسيده است كه آمريكا آنرا بصورت كنوني اش نخواهد پذيرفت. آمريكا حتا جناح خاتمي را كه از خود گرايش بسوي غرب نشان داد، قبول نكرد. آمريكا از هرگونه حمايت شفاهي از محمد خاتمي و جناح به اصطلاح اصلاح طلب او، دريغ کرد. و چندان عكس العملي هم در مقابل گزارش تقلبات درانتخابات رياست جمهوري كه منجر به انتخاب احمدي نژاد شد از خود نشان نداد.

جمهوري اسلامي ايران در اتخاذ سياست هايش احتمالا برروي اين مسايل حساب مي كند:

۱- آمريكا در عراق گير كرده است و با مشكلات روز افزوني در اوضاع  روبوخامت افغانستان روبرو است.

۲- ملاها مي توانند صفوفشان را متحد كنند و نزاعهاي مزمن داخلي اشان را كه در چند سال اخير به اوج رسيده  و آنها را فلج كرده تخفيف دهند.

۳- در زماني كه اين رژيم بيش از هر زمان ديگر در بين مردم كشور منفرد شده، اميدوارند كه جنگ و تهديد جنگ آنها را قادر خواهد ساخت كه مردم را بر مبناي غرور ملي و سرنوشت كشور به طرف خود جلب كنند. اين تاكتيكي است كه آنها در ۲۷ سال گذشته براي حفظ و بقاء خود بكار برده اند.  البته مواضع ظاهري ضد آمريكاييشان مانع نشده است كه به امپرياليستها  اتکاء کنند و حتي وارد روابط مخفي با آمريكا شوند.

۴- آنان تحت نام ضرورت وحدت ملي  ممکنست است از اين جنگ براي حمله به نيروهاي انقلابي و مترقي،  حقوق مردم و سركوب زنان، اقليتهاي ملي، دانشجويان، كارگران و ديگر مبارزات، استفاده  کنند و هر نوع اعتراض و يا مبارزه را ”خرابكاري توسط نيروهاي خارجي“  بخوانند.

۵- آنها مي توانند ازاين شرايط براي تقويت انقلاب اسلامي اشان در منطقه استفاده كنند. حكومت مذهبي ايران بعد از ربع قرن ستم و نا اميد شدن بسياري از مردم دچار بحران شده است. رسيدن مذهبيون شيعه به قدرت، در عراق ـ به لطف آمريكاـ تا حدي به نجات تئوكراسي اسلامي آمده است.

۶- آنها همچنين تلاش مي كنند كه از اين طريق حمايت برخي از بخشهاي جنبش ضد جنگ در غرب را بطرف خود جلب كنند.

۷- با اتخاذ چنين سياستي آنها مي خواهند كه جايي براي خود در شكاف اختلافات ميان امپرياليستها بخصوص آمريكا و روسيه پيدا كنند و يا به عبارت ديگربا آس روسيه بازي كنند. اين آن چيزي است كه رژيم اسلامي براي بقايش روي آن حساب مي کند. 

خلاصه اينكه بخش بزرگي از تحريكات احمدي نژاد مصرف داخلي دارند. طبقه حاكمه ايران تلاش دارد كه از اين اوضاع براي حفظ رژيم خود و بيرون آمدن از سخترين شرايطي كه از زمان به قدرت رسيدن تا کنون، روبرو بوده است، استفاده كنند.

 

گزارشي كه توسط پروفسور پل راجرز بنام "ايران : عواقب يك جنگ"(گروه تحقيقات آكسفورد) مي گويد ايران قادر نيست مانع حملات هوايي آمريكا شود چرا كه داراي سيستم دفاع هوايي محدودي است. اما او معتقد است كه ايران زراد خانه ديگري را دارد كه مي تواند با استفاده از آنها عكس العمل نشان دهد.

” مي تواند‌عمليات تلافي جويانه اي را عليه اسرائيل سازمان دهد. مثلا، از طريق حزب الله لبنان كه داراي موشكهايي است كه قادراست هايفا و چندين شهر اسرائيلي ديگر را مورد هدف قرار دهد. مي تواند تنگه هرمز يكي از مسيرهاي مهم انتقال نفت از خليج را ببندد. همچنين مي تواند واحدهاي شبه نظامي ايراني را به كشورهايي مثل كويت، عربستان سعودي و عمارات عربي اعزام كند و از سپاه پاسداران بخواهد كه كه با چريكهاي عراقي ارتباط برقرار كند.“ (گاردين، ۱۳ فوريه ۲۰۰۶)

در حاليكه رژيم اسلامي برروي اين شرايط حساب مي كند كه بخش مهمي از مردم را بسيج كند و بر آن پايه مبارزات مردم عليه حكومت تئوكراتيك را سركوب كند، آمريكا بر روي تنفر مردم از رژيم اسلامي حساب مي كند. آنها اميدوارند  كه مردم ايران از حملات آمريكا استقبال خواهند كرد و زير پاي سربازان و ژنرالهاي آمريكايي قاليچه قرمز پهن كنند. اين اميدها ممكن است حتي بي پايه تر از حسابي باشد كه تحليل گران آمريكا در مورد مردم عراق باز كرده بودند.

بسياري از ايرانيان بخصوص جواناني كه از رژيم تئوكراتيك به تنگ آمده اند در فكر آلترناتيوي براي زندگي بهتري مي باشند.  بخشهايي از مردم ممكن است به تنها آلترناتيوي كه از طريق فيلمهاي غربي بر روي تلويزيونهاي ماهواره اي مي بيينند علاقه نشان دهند، اما بسياري نيز ديده اند كه آمريکا الگوي زندگي اين فيلمها و سريال هاي تلويزيوني را در عراق پياده نکرد. بلکه چيز ديگري را پياده کرد: زندان و شكنجه و تحقير!

بعلاوه مردم ايران تجربه تلخ كودتاي تحت رهبري سيا در سال ۱۹۵۳ را كه دولت ملي محمد مصدق را سرنگون كرد و محمد رضا شاه پهلوي دست نشانده آمريكا را به قدرت برگرداند بياد دارند. مردم هرگز آنچه را كه در ۲۵ سال بعد از آن از سرگذراندند نه فراموش خواهند كرد و نه خواهند بخشيد. بسياري از ايرانيان معتقدند كه رژيم اسلامي با كمك آمريكا به حكومت رسيد. در اين امر حقيقتي وجود دارد. در سال ۱۹۷۹ آمريكا براي جلوگيري از عمق يافتن انقلاب ، در يك ملاقات پنهاني كه بين ژنرالهاي آمريكايي هويزر با ملاها برقرار شد، بتوافق رسيدند كه ملاها حكومت را بدست بگيرند، چرا كه نگران بودند در غير اينصورت ممكن است انقلاب ادامه يابد و به رشد نيروهاي راديكال از جمله نيروهاي كمونيستي بيانجامد.  ظن و شك نسبت به آمريكا عميقا در ميان مردم ايران ريشه دارد، نه به اين دليل كه رژيم اسلامي مرتبا موعظه ضد آمريكايي مي کند، بلكه بالعكس: بسياري از مردم تصور مي كنند كه اين رژيم محصول امپرياليستهاست.

اين واقعيت را بسياري از متفكرين امپرياليستي درك کرده اند. مثلا كن پولاك يك تحليل گر سابق سيا و متخصص مسايل ايران در انستيتوي بروكينگ واشنگتن مي نويسد، در حاليكه بسياري از ايرانيان برخورد مثبتي نسبت به آمريكا دارند، اما آنها هنوز تاريخشان را بياد دارند. بسياري از آنها سرنگوني مصدق را بياد دارند و از ماموريت هويزر در سال۱۹۷۹ اطلاع دارند. او معتقد است كه به اين دليل، در صورت حمله به ايران حمايت مردم از آمريكا نا محتمل است. ( سايت فارسي بي بي سي)

نقشه آمريکا و تضادهای آن

مشکل اول آمريکا در حمله به ايران، ضديت بخش بزرگي از مردم آمريکا و جهان با جنگ است. دروغ هاي آمريکا در مورد سلاح هاي کشتار جمعي صدام افشا شده است. مردم جهان جهنمي را که آمريکا براي مردم عراق بوجود آورده، هر روز به چشم مي بينند. نسل سياسي جديدي در جنبش هاي ضد جنگ در کشورهاي غرب بوجود آمده است. ميليون ها جوان در کشورهاي اسلامي از تحقير و سرکوبهاي آمريکا عصباني اند.

يکي ديگر از مشغله هاي آمريکا، متحد کردن قدرت هاي بزرگ ديگر است. اما اينکار ساده اي نيست. اختلافات ميان آنان صرفا اختلاف عقيده نيست بلکه تضاد منافع است. سال گذشته آمريکا موفق شد از طريق ديپلماتيک، عليه ايران، يک جبهه متحد با قدرت هاي اروپائي درست کند. محتواي اين توافقات را علني نکرده اند اما مي توان حدس زد که حتما شامل معاملات اقتصادي بوده است. معذالک، تا کنون آمريکا نتوانسته توافق روسيه و چين را (هرچند چين يک کشور سرمايه داري امپرياليستي نيست اما منافع يک قدرت بزرگ را دارد) جلب کند. روسيه و چين حاضر به امضاي قطعنامه اي مبني بر تحريم اقتصادي فوري ايران نشدند. جان بولتون، سفير آمريکا در سازمان ملل، تهديد کرد که «آمريکا و اروپا مي توانند راسا اقدام به تحريم اقتصادي ايران کنند.» (به نقل از گاردين – ۴ مه ۲۰۰۶) در تحريم هاي اقتصادي عليه ايران، بازنده بزرگ اروپا خواهد بود. آيا آنان به آمريکا اعتماد خواهند کرد که ضررهاي اروپا را جبران کند؟ قدرت هاي اروپائي در عوض همکاري با آمريکا، چه منافعي را در خاورميانه مي خواهند؟

علاوه بر اين، همکاري ميان آمريکا و اتحاديه اروپا لزوما مدت زيادي طول نخواهد کشيد و به نظر نمي آيد که همراهي فعلي آنان شامل همراهي آمريکا در جنگ هم خواهد بود. به نظر مي آيد که ميان اروپا و آمريکا در زمينه استفاده از زور نظامي عليه ايران و چگونگي و درجه آن توافق نيست. اروپائي ها اصلا مايل نيستند که آمريکا به اهداف خود در ايران برسد و آن را تبديل به يک پايگاه قدرت آمريکا در منطقه کند. آمريکا سعي مي کند آنان را با اين منطق قانع کند که چون بهر حال نمي توانند جلوي آمريکا بايستند پس بهتر است کنارش قرار گيرند. قدرت هاي اروپائي مي ترسند اگر با حمله آمريکا به ايران مخالفت کنند، آمريکا آنان را کاملا از غنائم جنگي منجمله قراردادهاي نفتي و نفوذ در ايران، کنار گذارد.

منافع اقتصادي و سياسي بريتانيا بشدت با منافع آمريکا درهم تنيده است. بهمين دليل، مواضعش با بقيه قدرت هاي اروپائي متفاوت است. تنها کسي که بعد از بوش از احتمال حمله نظامي به ايران حرف زد، توني بلر (نخست وزير انگلستان) بود. با اين وصف، جک استرا (وزير امور خارجه بريتانيا، که کنار گذاشته شد) گفت که حمله به ايران "غيرقابل تصور" است. چنين نظريه اي در ميان طبقه حاکمه بريتانيا و حتا در حکومت توني بلر، هوادار دارد. فرانسه محکمتر از پيش عليه ايران صحبت مي کند ولي مخالفت خود را با حمله نظامي به ايران اعلام کرده است. دومينيک دو ويل پن، نخست وزير فرانسه، روز ۴ مه در يک کنفرانس مطبوعاتي گفت: «من عميقا معتقدم که عمليات نظامي راه حل نيست.» (گاردين) آلمان رويکرد محتاطانه تري نسبت به عمليات نظامي عليه ايران اتخاذ کرده است. خبرنگار روزنامه هرالد تريبون بين المللي مي نويسد: «...مرکل، صدر اعظم آلمان گفت در اين زمينه بايد حوصله بخرج داد.... خيلي وقت ها کاري را که آخر خط بايد انجام داد، از اول انجام مي دهند.» (۵ مه ۲۰۰۶)

اين اختلافات، با تکامل اوضاع سياسي در سطح جهان تداخل مي کند و اگر جنگي براه افتاد حتما با روند آن تداخل خواهد کرد.

اختلافات درون دستگاه سياسی آمريکا

درون طبقات حاکمه آمريکا نيز اختلاف هست. اما اختلافات آنها ماهيت متفاوتي دارد و انعکاس منافع سياسي و اقتصادي متضاد نيست بلکه مشاجره ايست در مورد اينکه چه سياستي به بهترين وجه به منافع سرمايه داري انحصاري آمريکا خدمت خواهد کرد.

برخي خواهان آغاز سريع جنگ مي باشند و برخي ديگر مي گويند بايد بيشتر احتياط کرد. و برخي در مورد عواقب يک جنگ با ايران، هشدار مي دهند.

همه جناح ها بر سر يک مسئله متحدند و آن اينکه: تنها موضوع قابل اعتنا، پيشبرد منافع آمريکا در سطح جهان است؛ آمريکا بايد دست به تغييرات راديکال و تکان دهنده در خاورميانه بخصوص ايران بزند تا بتواند سلطه جهاني اش را تحکيم و تضمين کند و هر نوع خطري را از آن دور کند- خطر از سوي خلقهاي تحت ستم يا قدرت هاي امپرياليست ديگر و يا نيروهاي ارتجاعي. و بايد اينکار را تحت نام حفظ صلح و ترويج دموکراسي انجام دهد.

براي مثال، مارک گرچت از انيستيتوي آمريکن انترپرايز مي گويد که کاملا اين امکان وجود دارد که حمله هوائي به ايران تبديل به يک جنگ تمام عيار شود و به اين دليل آمريکا بايد براي يک جنگ تمام عيار آماده شود. (به نقل از سايت بي بي سي فارسي -  ۹ آوريل)

....جان بولتن  در کنگره سالانه " کميته امور آمريکا و اسرائيل" گفت:

« تاخير بيشتر در رفع خطر ايران، حل مسئله را مشکل تر خواهد کرد... ما بايد آماده باشيم که از راه حل هاي همه جانبه  و همه ابزار براي رفع خطراتي که رژيم ايران بهمراه مي آورد، استفاده کنيم.» (به نقل از گاردين ۶ مارس) منظور از "راه حل همه جانبه " استفاده از زور است و "همه ابزار" شامل استفاده از سلاح هاي هسته اي است.

يکي از رهبران سابق کنگره آمريکا به نام نوت گينگريچ نيز هشدار مشابهي داد و گفت: «هر سال که مي گذرد، خطر بيشتر مي شود...اميدوارم که کابينه بوش تصميم گرفته و دست به عمل قاطعي بزند... اگر ما اراده کنيم داراي قدرت نظامي در منطقه هستيم. مسئله اراده است.» (واشنگتن پست – ۱۳ مارس)

کميته اي مرکب از اعضاي پارلمان انگلستان که در اوايل مارس به واشنگتن رفتند با نظرات بسيار متفاوت در کابينه بوش مواجه شدند. آنها مي گويند: « از همه سرسخت تر آقاي بولتن بود. طبق گفته اريک ايلسلي که عضو حزب کار است، بنظر مي آيد که سازمان سيا از همه بيشتر در مورد راه حل نظامي مردد است و در اين زمينه با وزارت امور خارجه هم نظر است و معتقد است که بايد فشار بر جمهوري اسلامي را گام به گام زياد کرد. مايک گاپيز که رئيس اين کميته بود مواضع پنتاگون را اينطور تشريح مي کند که اينها مي خواهند تقاضاي تحريم اقتصادي با ضمانت اجرائي نظامي را  مانند "نارنجک دستي" وسط شوراي امنيت بيندازند و بعد ببينند چه مي شود.» (گاردين ۶ مارس)

مجله هفتگي انگليسي به نام "نيوز استيتسمن" معقتد است که، « با اين وصف، استفاده از سلاح هسته اي يک چيز ديگر است. استفاده از آن عليه ايران يک موضوع حساس در مشاجرات ميان پراگماتيست هاي امور خارجه و ايدئولوگهاي متعصب است. واشنگتن ميان اين دو گرايش گير کرده است. ...اين مسئله حتا باعث روياروئي کاندوليزا رايس، وزير امور خارجه، و  رامسفلد، وزير دفاع، شده است.» 

برژينسکي نيز علنا مخالفتهاي خود را منتشر کرده است. او يکي از طراحان اصلي سياست خارجي آمريکا در دوره "جنگ سرد" بود و در کابينه جيمي کارتر مشاور امنيت ملي بود. در آوريل در سخنان علني خود به بوش و دارودسته او در مورد عواقب خطرناک حمله نظامي به ايران هشدار داد. او گفت، « چهار دليل محکم عليه دست زدن به حمله هوائي پيشگيرانه عليه تسهيلات هسته اي ايران موجود است.» يکم، از آنجا که ايران سالها از درست کردن بمب فاصله دارد، "خطر فوري" نيست. دوم، با توجه به وضع آمريکا در عراق و اهرمهائي که ايران در اين منطقه پرآشوب و سخت در اختيار دارد، « روياروئي با ايران، ماجراجوئي هاي شکست خورده در عراق را  ناچيز جلوه خواهد کرد.» سوم، بحران نفت ديگري آغاز خواهد شد و «اقتصاد جهان بشدت تحت تاثير آن قرار گرفته و تقصيرها به گردن آمريکا خواهد افتاد.» چهارم، « حمايت آمريکا از اسرائيل يک منبع اصلي رشد تروريسم است. آمريکا ايزوله تر از اينها خواهد شد.»

برژينسکي اينطور نتيجه گيري مي کند: «بطور خلاصه، حمله به ايران ديوانگي سياسي است که يک تلاطم گسترش يابنده را در امور جهان به جريان خواهد انداخت. دشمني عليه آمريکا بطور فزاينده اي رشد يافته و حتا مي تواند عصر آقائي آمريکا را بطور زودرس به پايان برساند. هر چند در حال حاضر، آمريکا بروشني در جهان سلطه دارد، اما نه قدرتش را دارد که آن را تحميل کند و در روياروئي با مقاومت طولاني و پرهزينه آن را حفظ کند و نه اينکه در داخل آمريکا تمايلي براي آن است. مسلما اين درسي است که هم تجربه ويتنام و هم تجربه عراق به ما داده است.» (تريبيون مديا سرويسز – ۲۶ آوريل)

برژينسکي معتقد است که پايه هاي اساسي سياست بوش به لحاظ استراتژيک معتبر است اما به لحاظ تاکتيکي درست نيست. او مي فهمد که نظم کهن جهان که از درون جنگ جهاني دوم به ظهور رسيد، ديگر قابل قبول نيست و  با اصرار روي صلح و ثبات جهاني نمي توان يک نظم نوين را در جهان مستقر کرد.

 در واقع، خطرات هر چه باشد، ضرورت تجديد تقسيم جهان - نيروي اجباري است که امپرياليسم آمريکا را به سوي آغاز جنگ هاي نوين مي راند. جنگ خاورميانه، در مرکز تجديد تقسيم جهاني قرار دارد.

همانطور که لنين نوشت، سرمايه داري بطور ناموزون رشد مي کند. و اين رشد ناموزون باعث مي شود که امپرياليستهائي که رقيب يکديگرند نظم فعلي جهان را به چالش بطلبند - هر يک مي خواهند مناطق نفوذشان را گسترش داده و براي صدور سرمايه هايشان حداکثر سود را به چنگ آورند.

۱- آمريکا مي خواهد قبل از اينکه نيروهاي امپرياليستي ديگر سلطه بي همتايش بر جهان را به چالش گيرند، ضمانتهائي را براي تداوم آن تامين کند. ظهور اروپاي واحد، احتمال ظهور دوباره روسيه به صورت يک قدرت سرکرده، دلايل پنهاني کساني است که اصرار مي کنند که آمريکا بايد هر چه زودتر جنگ عليه ايران را آغاز کند. آنان مي گويند براي حل مشکلات عراق بايد رژيم ايران را سرنگون کرد. تجديد سازماندهي خاورميانه نقش مرکزي در پروژه تحکيم سلطه آمريکا بر جهان دارد. اين مسئله آنقدر مهم است که حکام سرمايه د اري انحصاري آمريکا حاضرند ريسکهاي بزرگ کنند. حتا حاضرند "آقائي آمريکا" بشکل و درجه فعلي را به قمار بگذارند و منطق "همه چيز يا هيچ چيز" را دنبال کنند. مسلم است که بوش و دارودسته وي کاملا ديوانه اند زيرا آنان با آتش بازي مي کنند و مي خواهند تمام جهان را بدرون شعله هاي جنگ بکشند اما ديوانگي آنان از منطق سرمايه داري در مرحله امپرياليسم ناشي مي شود.

۲- گرايش اجباري قدرتمندي امپرياليسم آمريکا را بسوي اتخاذ راه حل نظامي براي حل مشکلاتش در خاورميانه و ايران مي راند. آمريکا مي خواهد قبل از اينکه "دير شود" اينکار را انجام دهد. اما اشتباه است اگر تضادها و محدوديتهاي مقابل روي آمريکا را در نظر نگيريم. هر چه اين تضادها و محدوديتها بيشتر آشکار مي شود، گرايشات مخالف بيشتر مي شود.

بطور مثال همانطور که برژينسکي و ديگران گفته اند، آمريکا کاملا توانائي وارد آوردن ضربات نظامي به ايران را دارد اما اينکار در اين منطقه انفجاري ممکنست نتايجي بر آورد که کنترل آن از عهده هيچ قدرتي بر نيايد. تاثيرات آن ممکنست کاملا به وراي يک جنگ تمام عيار در ايران برود. نتايج غيرقابل پيش بيني دقيقا چيزي است که متفکرين امپرياليست را نگران مي کند و ميگويند حمله به ايران "يک ديوانگي سياسي" است که ممکنست "عصر آقائي آمريکا" را تمام کند.

برژينسکي مي گويد آمريکا در ويتنام هم مي خواست پيروز شود. دو برابر سربازان فعلي مستقر در عراق را به آنجا فرستاد و جنگ را به کامبوج گسترش داد. اما هيچ يک از اينها نتوانست آمريکا را از مقاومت مردم منطقه و جنبش ضد جنگ داخل آمريکا و بخصوص درون نيروهاي نظامي آمريکا، خلاص کند و بالاخره شکست خورد.

نتايج آن شکست حقارت بار بعدها معلوم شد. آن شکست راه را براي پيشروي هاي سوسيال امپرياليسم شوروي (سوسيال امپرياليسم يعني سوسياليسم در حرف و سرمايه  داري امپرياليستي، در واقعيت) در سطح جهان باز کرد. يک نسل از مردم ضد امپرياليست جهان را بوجود آورد که بسياري از آنها به جنبش کمونيستي پيوستند و جهشي به مبارزات انقلابي مردم در نقاط مختلف داد. اين شکست ضربه مهمي بر اعتبار آمريکا  و به اعتماد به نفس امپرياليسم آمريکا در دست زدن به جنگ هاي مشابه ويتنام، وارد کرد. براي ساليان دراز "شبح" ويتنام خواب از چشمان امپرياليستهاي آمريکائي ربود. دهها سال طول کشيد تا اعتماد خود را باز يابند و اين اعتماد را بواقع بعد از فروپاشي شوروي بازيافتند.

با اين وصف، عليرغم تلاش هاي آمريکا براي حلق آويز کردن خاطره شکست در ويتنام و پرهيز از افتادن در باتلاق جنگهاي محلي، اکنون آمريکا با مشکلاتي مشابه در افغانستان و عراق مواجه است. تفاوت اصلي و بسيار مهم آن است که نيروهاي درگير در مقاومت عراق بسيار متفاوت از نيروهاي مقاومت ويتنام مي باشند. بدليل سلطه نيروهاي بسيار عقب مانده و ارتجاعي، مقاومت عراق قادر به متحد کردن مردم و اتکاء به حمايت سازمان يافته و مستمر آنان نبوده است و در واقع بدنبال آن هم نيست. عدم تمايل مردم به کمک به اشغالگران دليل عمده آن است که آمريکا دست به شکنجه و تاکتيکهاي انداختن ترس و وحشت در اهالي عراق يازيده است. برژينسکي مي گويد، اگر آمريکا وارد جنگ عليه ايران شود «آمريکا نه قدرت و نه به لحاظ داخلي تمايل آن را دارد که سلطه اش را تحميل کند و در مقابل مقاومت طولاني و پرهزينه آن را ادامه دهد». در اينجا منظور وي از "تمايل داخلي" آن است که اين کار خطر آن را دارد که در داخل خود آمريکا موجب بي ثباتي سياسي شود.

امپرياليسم آمريکا و بخصوص آناني که امروز حکومت را مي چرخانند، نسبت به اين خطرات آگاه اند. ولي برخي از آنان معتقدند که جنگ تنها راه دفن کردن "بيماري ويتنام" است. آنان فکر مي کنند که فروپاشي شوروي و موقعيت بي همتاي آمريکا بعنوان تنها ابرقدرت جهان به آنان اين فرصت و روحيه را مي دهد که کارزار تحکيم سلطه بر جهان را با موفقيت به انتها برسانند. آنان مي گويند با کسب پيروزي تمام هزينه ها جبران خواهد شد. براي امپرياليسم آمريکا رسيدن به اين نتيجه يک مسئله حياتي است.

آنچه مسلم است اين است که آمريکا پروژه خود براي تضمين سلطه بر جهان، آغاز کرده است. آمريکا اين پروژه  را با اشغال افغانستان و عراق آغاز کرد. بدون شک اگر مجبور نباشد، در ميانه راه توقف نخواهد کرد. امپرياليستهاي آمريکائي دنبال فرصتند تا در اولين زمان مساعد، گام هاي تعيين کننده تري را بردارند. در حال سعي دارند نيروهاي امپرياليستي رقيب را با خود متحد کنند و مردم "پايگاه خانگي خود" را مرعوب نمايند و فشار را بر روي هدف بعدي که ايران است، بالا برند. نتيجه نهائي بستگي به عوامل زيادي اين وضع پيچيده دارد. مسلما مهمترين عامل مردم کشورهاي مختلف و عکس العملهاي آنان است. کمونيستها و انقلابيون بايد در عاليترين درجات ممکن، در مقاومت عليه "ديوانگي" امپرياليستها و طرح تروريسم آنان شرکت کرده و آن را رهبري کنند.