گزارش
سياسی
سندی
از کميته
مرکزی حزب
کمونيست
ايران
(مارکسيست-لنينيست-
مائوئيست)
سند
زير بخشهائی
از گزارش
سياسی ارائه
شده به پلنوم
سوم کميته
مرکزی حزب
کمونيست
ايران ( م ل م )
است. اين
پلنوم
در فاصله
هشتم تا دوازدهم
جولای ۲۰۰۶ (۱۷ تا ۲۱
تيرماه ۱۳۸۵) برگزار
شد. در اين
نشست موضوعات
مهمی مورد
بررسی و جمعبندی
قرار گرفت.
۱-
اوضاع کنونی و
سياستهای ما -
اهميت شکل
دادن به قطب
سياسی سوم در
مقابل ارتجاع
و امپرياليسم.
۲ -
نوسازی و وحدت
جنبش
کمونيستی
ايران.
۳ -
تحليل و بررسی
موقعيت جنبش
انقلابی
انترناسيوناليستی
و وظايف ما در
قبال آن.
۴
- بررسی
موقعيت کلی
حزب و جمعبندی
از نقشه های
عملی حزب در
حيطه ها و
رشته های
مختلف فعاليت.
۵ –
قرارها و
تصميات دور
آتی فعاليتها
ما با
انتشار علنی
اين گزارش از
کليه اعضا، هواداران
و دوستداران
حزب می خواهيم
با ارائه نظرات
خويش ما را در
اصلاح و تکميل
اين گزارش
ياری رسانند. بخش
دوم گزارش که
در رابطه با
نوسازی و وحدت
جنبش
کمونيستی
ايران است در
شماره بعدی
نشريه حقيقت
منتشر خواهد
شد.
کميته
مرکزی حزب
کمونيست
ايران (م ل م)
۱۵
جولای ۲۰۰۶-
۲۵ تيرماه
۱۳۸۵
بخش
اول - تحليل از
اوضاع سياسی
ايران در پرتو
تحولات جهانی
و وظايف ما
۱ –
مقدمه
تشديد
تضادهای ميان
آمريکا و
جمهوری
اسلامی و
احتمال حمله
نظامی به
ايران، به
مسئله اصلی صحنه
سياسی ايران و
جهان تبديل
شده است.
تحليل صحيح از
اين مسئله و
تعيين سياست
های انقلابی
برای هدايت
مبارزه
طبقاتی در
ايران، دارای
اهميت تعيين
کننده است.
هدف
آمريکا، چه با
جنگ و چه بدون
جنگ، تغيير رژيم
در ايران است.
اما تغيير
رژيم وسيله
ايست برای دست
يافتن به
اهداف بزرگتر.
محرک آمريکا، کنترل
مستقيم ايران
به قسمی است
که بتواند راه
را برای پياده
کردن طرح های
منطقه ای و
جهانی اش باز
کند. هدف
آمريکا سلطه
بی چالش و بی
مانع بر
ايران است.
آمريکا می
خواهد از
ايران بعنوان
پايگاه و سکوی
پرشی برای
تحکيم سلطه اش
بر خاورميانه
و جهان
استفاده کند.
برای اين کار
نمی تواند بر
رژيمی تکيه
کند که با
ظاهری غير
وابسته شکل
گرفته و ادعای
استقلال
سياسی و "ملي"
بودن يکی از
ديرکهای
مشروعيتش است.
در اين مقطع
در خاورميانه
که آمريکا
مشغول شکل
دادن به يک
نظم جديد در
جهان است، اين
روش اداره
رژيم های
وابسته،
کارآئی کافی
ندارد. آمريکا
برای اداره
ايران،
نخبگان
ارتجاعی
جديدی را می
خواهد؛
نخبگانی که در
مدارس سياسی
پنتاگون و وزارت
امور خارجه
آمريکا تعليم
يافته اند.
بعلاوه،
رژيمی که
وابستگی اش به
نظام سرمايه داری
جهانی عمدتا
از طريق قدرت
های امپرياليستی
اروپائی است و
با
امپرياليسم
روسيه رشته های
پيوند
گوناگون
دارد، يک سد
در مقابل طرحهای
امپرياليسم
آمريکا محسوب
می شود.
بالاخره
اينکه،
آمريکا برای
پيشبرد
اهدافش نمی
تواند بر
جمهوری
اسلامی تکيه
کند زيرا در
اين راه، تکيه
بر رژيمی
منفور و منفرد
در ميان مردم،
آمريکا را
بيشتر آماج
حملات مردم
خواهد کرد. به
اين دليل،
راهبردش اين
است که از
نفرت مردم استفاده
کند و تحت
عنوان
"تغيير رژيم
در ايران"
نخبگانی را به
قدرت برساند
که مشروعيت
سياسی بيشتری
داشته باشند.
جمهوری
اسلامی در
مقابل اين
سياست مقاومت
می کند. تمام
صف آرائی های
سياسی
و تلاش ها و
محور دغدغه
های کنونی
جمهوری
اسلامی آن است
که چگونه خود
را از قربانی
به بازيگر طرح
های امپرياليستی
در خاورميانه
تبديل کند. در
اين راه،
جمهوری اسلامی
حاضر به دادن
هر گونه
امتيازی به
آمريکاست اما
می داند که
آمريکا نمی
تواند با
جمهوری اسلامی
سازش کند.
بهمين جهت
مقاومت می
کند. اما
مقاومت
جمهوری
اسلامي، خود
انعکاسی از
رقابت های
بزرگی است که
ميان
امپرياليستها
بر سر تقسيم
مناطق نفوذ در
جريان است.
اين
بحران بر صف
آرائی های
سياسی در ميان
مرتجعين
تاثير گذاشته.
هيئت حاکمه
جمهوری
اسلامی را شقه
شقه کرده و
بخشی از
اپوزيسيون
جمهوری اسلامی
را در کنار
آمريکا قرار
داده است.
مبارزه
اقشار و طبقات
مختلف مردم
عليه جمهوری
اسلامی در حال
گسترش است.
اما روشن است
که اگر يک سياست
انقلابی ضد
ارتجاعی ضد
امپرياليستی
تبديل به قطب
قدرتمندی در
جامعه نشود،
اين مبارزات
به حاشيه
رانده شده و
در دعواهای
آمريکا و جمهوری
اسلامی بخشی
از توده های
مردم می توانند
به سياهی لشگر
اين يا آن
نيروی ارتجاعی
تبديل شده و
در منگنه اين
تضاد،
مبارزات به هرز
رود.
در
چنين صحنه
سياسی پيچيده
ايست که تاريخ
بار ديگر،
نيروهای
کمونيست را
فرا می خواند
تا به وظيفه
خود عمل کرده
و با
تمام قوا توده
های مردم را
نسبت به اينکه
در اين دعوا
منفعتی
ندارند، آگاه
کنند. و به
آنان بگويند
که بجای قرار
گرفتن ميان
منگنه
جمهوری
اسلامی و
امپرياليسم
آمريکا بايد
از اين دعوا و
از هم گسيختگی
صفوف دشمنان،
برای راه
انداختن
مبارزه
انقلابی و جنگ
انقلابی سود جوييم؛
بجای انتخاب
ميان نظم کهن
ارتجاعی و نظم
جديد
ارتجاعي، راه
درخشان
مبارزه برای
جامعه ای بدون
ارتجاع و
امپرياليسم،
يک جامعه
دموکراتيک
نوين و
سوسياليستی
را در پيش
گيريم.
۲ -
تضادهای ميان
جمهوری
اسلامی و
امپرياليسم آمريکا
روشن
است كه منبع تنش در
روابط ميان آمريكا
و جمهوری
اسلامی جاه
طلبی های هسته
ای جمهوری
اسلامی نيست.
سياست های
كنونی آمريكا در
قبال جمهوری
اسلامی
دلايلی
وسيعتر از خود
ايران و
موقعيت رژيم
جمهوری
اسلامی دارد.
در
مقابل سياست
های آمريكا در
خاورميانه،
نيروهای
ارتجاعی
مانند جمهوری
اسلامی مقاومت
می كنند. اما
مقاومت قدرت
های ارتجاعی بومی
مانند جمهوری
اسلامی و
طالبان و
نيروهای از
قدرت بيرون
رانده شده در
عراق، بدون
پشتوانه قدرت های
امپرياليستی
مانند روسيه ( و حتا
قدرت های
اروپائی ) نمی
تواند مدت طولانی
دوام آورد.
كمترين
پشتوانه اين
است كه اجازه
می دهند اسلحه
بسويشان روان
شود. قدرت های
امپرياليستی
روسيه و
اروپائی حاضر
نيستند كه
بگذارند لقمه
خاورميانه
راحت از گلوی
آمريكا پائين
رود. رقابت
های ميان قدرت
های
امپرياليستی
بر سر ايران
بسيار حادتر
از رقابت و
دعواهايشان
بر سر عراق
است.
آمريكا
برای رسيدن به
اهدافش در
ايران، اعمال
قهر نظامی را
نيز در دستور
کار گذاشته
است. آمريکااز
حمله نظامی
استفاده بکند
يا نکند،
تغييری در
ماهيت اهدافش
بوجود نمی
آيد. سياست و
برنامه های
آمريکا برای
ايران ذره ای
منافع مردم را
در بر ندارد.
اين سياستها منافع
استثمارگرانه
و ستمگرانه
سرمايه داری
جهانی را
نمايندگی می
کند. همين که
آمريکا برای
رسيدن به
اهدافش
بمباران و
اشغال نظامی
را نيز در
دستور کارش
گذاشته،
بخودی خود
نشان دهنده
ماهيت به غايت
ارتجاعی و ضد
مردمی اهدافش
است. چنين
جنگی فقط می
تواند يک نظام
ارتجاعی ضد
مردمی توليد
کند.
اينکه
آمريکا تهديد
های نظامی خود
را عملی خواهد
کرد يا نه و
اينکه به چه
درجه و شکلی
آنرا عملی خواهد
کرد (حملات
هوائي، اشغال
نظامی قسمی يا
کامل و يا
تقويت
نيروهای مسلح
وابسته به خود
در داخل و يا
در مرزهای
ايران) به
عوامل
گوناگونی
بستگی دارد:
به قدرت نظامی
آمريكا با
توجه به عدم
همكاری
احتمالی قدرت
های اروپائي؛
به مخالفت
قدرت های
منطقه ای
مانند روسيه و
چين؛ به توان
جنبش جهانی ضد
جنگ؛ به رشد و
گسترش
جنبش اقشار و
طبقات مختلف
مردمی در ايران
عليه جمهوری
اسلامي؛ و به
اينكه آيا بخش
مهمی از
نيروهای
سياسی و نظامی
درون جمهوری اسلامی
حاضر به
همكاری با طرح
های آمريكا
برای تغيير
رژيم خواهند
شد يا خير.
در
هر حالت افشای
ماهيت برنامه
های سياسی و
اقتصادی و نظامی
آمريکا برای
آينده ايران،
از وظايف
سياسی بسيار
مهم
کمونيستها و
همه نيروهای
انقلابی و
مترقی است.
۳ -
محركهای
جهانی سياست
خصمانه
امپرياليسم آمريكا
در قبال
جمهوری
اسلامی
آمريکا
مجبور است که
اهداف خود را
در رابطه با
ايران دنبال
کند. زيرا
تامين نيازها
و منافع
امپرياليستی
کلی اش در گرو
تحقق برنامه
های عمومی اش
در خاورميانه
است.
برای
فهم اين
اجبارات بايد
به نيازهای
پايه ای و
محركهای پايه
ای سرمايه داری
جهانی نگريست.
شروع جنگ خطر
بزرگی برای
آمريكا دارد.
برخی از بورژوا
امپرياليستها
كه مخالف
جنگند می
گويند اگر آمريكا
جنگی را شروع
كند، نمی
تواند آن را
تمام كند.
آنان مثال
عراق را می
زنند. اما
سوال اين است
كه آيا آمريكا
می تواند راه
ديگری برای جواب
به نيازهای
مبرم خود
بيابد؟
اگر
آمريكا وضعيت
جنگی را نگاه
دارد می تواند
نارضايتی
های درونی را
سركوب كند و در سطح بين
المللی تحت
عنوان حالت
جنگی دست به
هر كاری بزند
و بر قدرت های
ديگر فشار آورد
كه نظم نوين
ديکته شده
توسط آمريکا
را قبول كنند
و قوانين بين
المللی جديدی
را وضع و اتحادهای
بين المللی
خود را روشن
كنند.
ازدرون
جنگ خاورميانه
شکل های جديدی
از اداره
جهان در
حال شكل گيری
است. آمريکائی
ها در بغداد در حال ساختن
سفارتی هستند كه يک شهرك
چند هزار نفره
است. تاسيساتی
كه برای اين
شهرك يک
ميليارد
دلاری در دست
تهيه است
چندين برابر
تاسيسات
سازمان ملل
است. در واقع اين سفارت
نيست بلكه مركزی
برای اداره
منطقه در
درازمدت است.
محرک
بنيادين
آمريکا،
ترميم هژمونی
اش در روابط
قدرت سياسی و
اقتصادی جهان
است.
آمريکا يک
قدرت نظامی
بدون رقيب
است. اما قادر
به تحميل سلطه
سياسی و
اقتصادی اش و
استقرار يک
نظم نوين
جهانی نيست.
بدون ايجاد يک
نظم نوين،
بحران ساختاری
گريبان گير
نظام سرمايه
داری جهانی نيز
قابل حل نيست.
اما اقدامات
امپرياليسم
آمريکا برای
حل بحران
ساختاری نظام
سرمايه داری جهانی،
به نوبه خود
تضادهای اين
نظام را حاد می
کند: هم تضاد
ميان
امپرياليسم و
خلقهای جهان
را تشديد می
کند و هم به
رقابتهای
ميان امپرياليستها
دامن می زند.
آمريكا
هر چه بيشتر
با رقابت قدرت
های امپرياليستی
ديگر روبرو می
شود. حتا روسيه نغمه
شراكت در
اداره جهان را
سر داده است. روسها توان
نظامی خودشان
را بالا برده اند. اخيرا
هواپيمای
نظامی جديد
شان تا مرزهای
كانادا به
پرواز در آمد
بدون آنكه
آمريكا آن را رديابی كند. اين يك نوع
قدرت نمائی از
سوی روسيه بود.
روسها يكسری
سلاح های ضد هوائی به
ايران داده
اند كه تا حال
امتحان نشده
است.
روسيه تلاش می
كند با اروپا
به اتحاد ضد
آمريكائی
برسد. يكی از
دعواهای بزرگ
نفتي، كشيدن لوله
گاز و نفت از
جمهوری های
آسيائی به
اروپاست.
آمريكا
مصرانه خواهان
كنار گذاردن
روسيه و ايران
از طرح است. در
ماه مه بر سر
اين مسئله
مشاجرات حادی
ميان ديك چنی
و پوتين صورت
گرفت. روسيه، گرهارد شرودر ( صدر اعظم
سابق آلمان) را
عضو هيئت
مديره شركت
گازپروم
(شرکت گاز و
نفت روسيه) كرد. آمريكا
با ژاپن
اتحادهای
نظامی اش را
به ضرر چين محکم کرد. روسيه و چين
در حال تقويت
"سازمان
همکاری شانگهاي"
هستند که
بلوکی در
مقابل نفوذ
آمريکا در
آسياست. حاد
شدن تضادهای
آمريکا و چين
محدود به خود
آمريکا و چين
نيست بلکه
انعکاس
رقابتهای
اقتصادی و
سياسی قدرت های
بزرگ غربی و
روسيه و ژاپن
است. زيرا چين
بزرگترين
کشور منطقه ای
است که اکنون
مرکز توليدات
مانوفاکتوری
جهان است - و
سرمايه های
بزرگ امپرياليستی
بر سر آن در
حال رقابت
اقتصادی بسيار
حاد می باشند.
همانطور
که لنين گفت
رقابت های
اقتصادی بزرگ ميان
سرمايه ها ی
امپرياليستی
بدون پشتوانه
سياسی و
مانورهای دولتهای
شان امکان
ندارد.
جايگاه
نفت در اين
رقابتها
چيست؟
در
بسياری از
تحليل ها بر
سر نفت و
كنترل آن تاكيد
زيادی می شود.
اما بايد اين
مسئله را درست
تحليل کرد. مسئله
اين
نيست كه
آمريكا نفت
لازم دارد. يا
کمپانی های
نفتی آمريکائی
می خواهند همه
جا چنگ
بيندازند. مسئله
دقيقا آن است
که قدرت های
امپرياليستی
ديگر و اقتصاد
جهانی
نيازمند نفت
است و هر
قدرتی بر اين
منبع انرژی و
راه های نقل و
انتقال آن سلطه
داشته باشد می
تواند مراکز
اقتصادی جهان را
کنترل کند.
نفت بخودی خود
ارزشی ندارد.
نفت انرژی و
سوخت برای
توليد و ماشين
های جنگی است. کنترل
خاورميانه،
نقش مهمی در
کنترل اقتصاد جهان
دارد. آمريكا
از طريق کنترل
ذخاير نفتی و
شريانهای
نفتی می تواند
حوزه
مانوفاكتور
كرانه
اقيانوس آرام و
همچنين اقتصاد اروپا
را نيز کنترل
کند. اهميت
روسيه برای چين و
قدرت های
اروپائی در آن
است که در
مقابل انحصار
طلبی آمريكا،
بديلی
برايشان
محسوب می شود.
بهمين دليل
روسيه وزنه
مهمی در
رقابتهای جهانی
ميان قدرت های
امپرياليستی
است.
آمريکا،
کنترل شريان
ها و گلوگاه
های اقتصادی
جهان را بخش
تعيين كننده
ای از امنيت
ملی خود می
داند. سند
راهبردی
امنيت ملی
آمريكا (که در
سال گذشته
منتشر شد)
دارای دو
محور است:
محور اقتصادی
و محور جنگ ضد
تروريسم. اين سند
قطبهای
اقتصادی
مختلف جهان
مانند چين و
امريكای
لاتين و غيره را بررسی
کرده و تاکيد
می کند که
مسائل اقتصادی
برای
آمريکا دارای
بعد امنيتی است.
اين سند
همچنين می
گويد که
آمريکا برای
حفظ امنيت ملی
خود بايد دست
به جنگ های
پيشگيرانه عليه
تروريسم بزند.
به اين معنا
که ارتش
آمريكا هر گاه
احساس کند برای
حفظ منافع ملی
اش بايد به
نقطه ای از
جهان لشگر کشی
کند، اين کار
را خواهد کرد.
رقابت
های سياسی بر
سر ايران
ميان
آمريکا با قدرت
های اروپائی و
روسيه و چين
بر سر رويکردی
که نسبت به
جمهوری اسلامی
اتخاذ می کنند
اختلافات و
مشاجرات زيادی
جريان دارد.
سياست آمريكائی
ها يك خط ثابت دارد. اما خط
اروپائی ها
فراز و نشيب
دارد. در حال
حاضر، فرانسوی
ها نسبت به
آلمانی ها تند
و تيزتر حرف
می زنند. شيراك قبل
از آمريكائی ها گفت كه
ما پروائی از
حمله هسته ای
به ايران
نداريم. البته می
توان گفت كه
بيشتر قصد
داشت به آمريكا
هشدار دهد كه
فراموش نکن ما
هم قدرت هسته
ای هستيم. يك جناح
قوی از هيئت
حاكمه های كشورهای
اروپائی معتقدند
که بايد از طريق
همراهی با
آمريكا سرشان بی
كلاه نماند
چون در جنگ
عراق، آمريكا كشورهائی
را که با او
همراهی
نکردند از
قراردادهای
نفتی با عراق
بيرون راند و تنبيه شان
كرد.
همه
اين عدم توافق
ها از رقابت
های بزرگتر
اين قدرت ها
سرچشمه می
گيرد. منظور
رقابت بر سر
اين قرار داد
و آن قرار داد
نيست. رقابت بر
سر مناطق نفوذ
اقتصادی و
سياسی در جهان
است.
از
دريچه مسئله
ايران می توان
ديد كه دنيا
در يك گره گاه
بحرانی
استثنائی است. اين تحليل پايه
ای لنين كه
سرمايه داری امپرياليستی فقط با تخريب و جنگ می
تواند بحران
های ساختاری
بزرگ سرمايه
داری را حل
كند كماكان درست
است.
بحران
اقتصادی سرمايه داری
جهانی
يك مسئله
بزرگ برای
امپرياليستهاست.
در برخی
از تحليلها
اين مسئله به
طريقی
مكانيكی مورد
ارزيابی قرار
می گيرد. فی
المثل تحت
عنوان اينکه
سرمايه داری
می خواهد فروش
اسلحه اش را زياد
كند پس جنگ
راه می
اندازد. وقتی
كه لنين می
گويد سرمايه
داری
امپرياليستی
بالاخره از طريق
جنگ بحران های
دوره ای اش را
می تواند حل كند
منظورش فروش
اسلحه نيست.
منظورش آن است
كه سرمايه
برای آغاز
سيكل های رونق
بايد يك دور تخريب
بزرگ سرمايه
ها را از سر
بگذراند.
تخريب
بلوكهای بزرگ
سرمايه و
بلعيده شدن يكی
توسط ديگری در
عصر
امپرياليسم
توسط جنگ صورت
می گيرد.
سرمايه داری
بدون تخريب
نمی تواند خودسازی
و بازسازی كند
و دور نوين
رونق را شروع
كند.
بحثهای
درون هيئت
حاكمه آمريكا
بحثهای
درون هيئت
حاکمه آمريکا
دريچه ای بروی
اهداف واقعی
آمريکا است.
يکی
از اين مباحث
مقايسه نتايج
پيروزی آمريکا
در جنگ جهانی
دوم و پيروزی
در جنگ سرد
است. آنان می
گويند، در نتيجه
پيروزی در جنگ
جهانی
دوم، آمريکا
توانست دنيا
را تحت
هژمونی خود تجديد
سازمان دهد ولی پس از
تمام شدن جنگ
سرد نتوانست
چنين کند در
حاليکه امروز
نيز جهان
نيازمند يك
تجديد
ساختارديگر
است؛ چون
ساختارهای
سلطه گری كهن
نه هژمونی
آمريکا را
تامين می کند
و نه راه برای
حداکثر
سودآوری
سرمايه های
جهانی باز می
کند. سپس می
پرسند: آمريکا
چطور می تواند، بدون جنگی
مانند جنگ
جهانی دوم
(روشن است که
منظورشان
ايران يا عراق
نيست. بلکه
جنگ ميان قدرت
های
امپرياليستی
است كه برخی
از آنها سلاح
هسته ای نيز
دارند) هژمونی
خود را تامين
کند و بازسازی
ضروری را در
ساختار سياسی
و اقتصادی
جهان انجام
دهد؟ مشخصا
هنری کسينجر
در مقاله ای
چنين پرسشی را
طرح می کند و
در جواب به
اين سوال، از
نظريه "
حمله
پيشگيرانه" حمايت می
کند. كسينجر
می گويد قانون
بين المللی در صورتی
حمله به يک
کشور ديگر را
مجاز می شمرد
که کشور حمله
کننده مورد
تعرض قرار
گرفته باشد.
وی می گويد
اين قانون
بايد عوض شود
و تاکيد می
کند که در حال
حاضر يک اجماع
بين المللی ميان قدرت
های غربی بر
سر اين موضوع
موجود است و
می توانند حمله
پيشگيرانه را
در قوانين بين
المللی نهادينه
کنند.
طرح
حمله
پيشگيرانه از
سوی
امپرياليسم
آمريکا در
واقع يک نوع
جنگ خزنده
است. آمريکا
با استفاده از
زور بازوی
نظامی اش می
خواهد تناسب قدرت
دلخواه خود را
در سطح جهانی
برقرار کند
بدون اينکه
وارد جنگ با
قدرت های بزرگ
ديگر شود.
اينکه
تا کی چنين
جنگی بطور
خزنده جلو
خواهد رفت
معلوم نيست.
بهر حال
امروزه قدرت
های امپرياليست
ديگر توان و
خواست ورود به
جنگ با آمريكا
را ندارند. اين به
آمريكا امكان
می دهد كه با
بحران های
جنگی كوچكتر و
پرهيز از رويداد
يك جنگ جهاني،
اهداف جهانی
خود را دنبال
كند.
آيا
آمريكا می
خواهد شكل
استعماری كهن
را احياء كند؟
يكی از
واقعيتهای دوران
کنونی آن است
كه اوضاع جهان
نسبت به دوره
۵٠ سال پس از
جنگ
جهانی دوم
عوض شده و آمريكا
قادر نيست
با اشكال
قديمی يعنی
بطورغيرمستقيم
و با بندهای
اقتصادی و
كنترل ساختار
قدرت در سطح جهاني،
كشورهای
نومستعمره
مانند ايران و
عراق و غيره
را كنترل كند.
در نتيجه می
خواهد اشكال كنترل سابق را که ديگر
کارآئی
ندارد، بهم
زند. شكل غالب
سلطه
امپرياليستی
بر کشورهای تحت
سلطه، در تمام
دوره بعد از
جنگ جهانی دوم
تا فروپاشی
شوروي، سياست
نومستعمره
بود. اما بعد
از فروپاشی
شوروي، قدرت
های غربی نياز
به دخالت
نظامی مستقيم
در نقاط مختلف
جهان را طرح
کرده و انجام
داده اند. اين
مباحث از
زمان
جنگ كوسوو شروع شد. يك
جناح هيئت
حاكمه آمريكا
كه كلينتون آن
را نمايندگی
می كرد و احزاب
سوسيال
دموكرات
اروپا اين بحث
را جلو گذاشتند كه قدرت های
بزرگ جهان حق
مداخله
مستقيم در كشورهای
”جهان سوم“ را
دارند؛ البته
ظاهرا تحت عنوان
دفاع از حقوق
بشر و غيره.
روشنفكران
سوسيال
دموكرات
اروپا به
نيابت از سوی كل
امپرياليسم
اين بحث را
پيش كشيدند كه
استعمار كهن
به شكل حضور
نظامی مستقيم
در كشورهای پر
آشوب فوايدی
داشت و بايد
جوانبی از آن
را احيا كرد.
توجيه
امپرياليستها
اين است که می
گويند، نگاه
كنيد اين
استقلال
طلبان
آفريقائی كه
ما را بيرون
كردند چه بر
سر مردم خود آورده
اند! اين
بحث جذابيت هم دارد
زيرا واقعيت
آن است كه كسب ”
استقلال“ تغييری در
زندگی مردم
بوجود نياورد و حتا در برخی
نقاط وضعيت را
بدتر كرد. اين
نهضت های
استقلال
طلبانه
وفاجعه ای كه
به بار آوردند
در واقع نشان
داد كه نتيجه
نهائی به قدرت
رسيدن
نهضتهائی كه رهبريش
بدست نيروهای
بورژوازی ملی
و فئودال ها و
سران قبايل و
روحانيون
است، بدتر شدن
وضع است و نه
بهتر شدن.
آنها هرگز
نتوانستند
حتا درجه كمی
از برابری
اقتصادی و
سياسی و
اجتماعی برای
اكثريت مردم
كشورهای
مزبور بوجود
آورند، و صرفا
يك قشر كوچك
(گيريم قشری
كه سابقا
محروم و فقير
بود) را تبديل
به نوكيسه های
نفتی و
جنايتكاران
نظامی جديد
كردند و برای
تحكيم قدرت
خود جنگ های
منطقه ای و
كشتارها و سركوبهای
داخلی راه
انداختند.
البته توطئه
چينی های
امپرياليستها
نقش تعيين
كننده در آفريدن
اين وضع داشت
اما
امپرياليستها
بدليل ماهيت
طبقاتی اين
نيروهای
”استقلال طلب“
كه هرگز
نتوانستند
بند ناف
اقتصادی خود
را از اقتصاد
سرمايه داری
جهانی ببرند،
امكان چنين
توطئه چينی
هائی را
داشتند.
خلاصه اينكه، برگ برنده قدرت های امپرياليستی در مداخله نظامي، ماهيت بغايت ارتجاعی و پوسيدگی قدرت های حاكم در اين كشورهاست و جمهوری اسلامی نمونه بارز آن است. در مقابل استدلالات امپرياليستها عليه اين مرتجعين بومی اصلا نمی توان دفاعيه ای علم كرد. در مقابل استدلالات اين مرتجعين بومی عليه امپرياليستها هم نمی توان دفاعيه ای ب