سوسياليسم
ميليون ها بار بهتر از سرمايه داری است
وکمونيسم دنيائی به مراتب بهتر خواهد بود
نوشته: ريموند لوتا
برگرفته
از نشريه انقلاب- شماره های 27- 28- 29
در قسمتهای قبل در حقيقت شماره 26 بخشهای زير را خوانديد: بخش اول:
مقدمه؛ بخش دوم: کمونيسم و سوسياليسم.
بخش سوم: بلشويکها
انقلابی را رهبری کردند که جهان را تکان داد
در
فوريه 1917 اعتصابها و تظاهرات های توده ای کارگران در شهری که
امروز سن پترزبورگ نام دارد، تزار را سرنگون کرد. يک حکومت ائتلافی ليبرال
قدرت را بدست گرفت اما نتوانست اوليه ترين نيازها و خواستهای توده ها را
برآورده کند و شرکت روسيه در جنگ جهانی اول (جنگی دهشتناک و نابود
کننده) را ادامه داد. در اکتبر 1917، بلشويکها دست به يک قيام مسلحانه توده ای
زدند که رژيم کهنه را بالکل جاروب کرد.
جان
ريد در کتاب ده روزی که دنيا را تکان داد، شرح زنده ای از قهرمانی
و شور و هيجان انقلاب اکتبر بدست می دهد: تشکيلات کارگران راه آهن، جلسات پر
از تنش در کارخانه ها، بيانيه ها و تدارکات قيام، ملوانان و گردان های کارگران
مسلح در کرونشتات که تهاجم نهائی به مراکز حکومتی را پيشتازی می
کنند. يک حکومت انقلابی نوين تشکيل می شود. اين حکومت بلافاصله دو حکم
حيرت انگيز صادر می کند: يکم، پايان شرکت روسيه در جنگ جهانی اول را
اعلام می کند و ديگر اينکه به دهقانان قدرت می دهد که زمين های وسيع
سلطنت تزار، نجبا و کليسا را تصرف کنند. اين اولين اقدامات نشانه آغاز يک تغيير
سياسی و اجتماعی بيسابقه برای توده ها بود. هنگام سروری آنان
بالاخره رسيده بود. در اواخر اکتبر، بقايای رژيم سرنگون شده دست به تلاشی
مستاصلانه برای باز گرداندن قدرت بدست خود زدند. هزاران هزار کارگر، زن و
مرد، از کارخانه ها و محلات کارگری برای دفاع از انقلاب به خيابان
آمدند.
يکی
از دروغ هائی که بطور استاندارد در
ادبيات ضد کمونيستی در مورد انقلاب
بلشويکی تکرار می شود اين است که اين انقلاب، در واقع يک کودتای
سازمان يافته توسط بلشويکها بود. داستان را اينطور حکايت می کنند: بدليل از
هم گسيختن نظم کهنه يک خلاء سياسی بوجود آمد؛ لنين بطور غير قانونی قدرت
را بدست گرفت و از طريق فريب و اعمال سياست های اقتدارگرايانه موفق به تحکيم
موقعيت خود شد.
به چه دليل
اين تصوير دروغين است؟ به دو دليل اساسي. اولا، بر روی آن شرايط
ستمگرانه ای که موجب خيزش ميليون ها نفر شد، پرده می افکند. ريچارد
پايپس که يکی از متخصصين بورژوازی در زمينه انقلاب اکتبر روسيه است در
يکی از آثار اصلی اش می گويد، «انقلاب اکتبر زندگی عادی
مردم را بهم زد. انقلاب آغاز رنج های آنان بود.» منظورش آن است که قبل از
انقلاب اکتبر رنجی در کار نبود؛ روسيه بی غم بود!
پس
بيائيد نگاهی به اوضاع روسيه در قبل از انقلاب کنيم. در روستاها که اکثريت
مردم زندگی می کردند، دهقانان برای شخم زمين عمدتا از شخم چوبی
استفاده می کردند. خرافات و مذهب زندگی روزمره مردم را در چنگال خود
اسير کرده بود. روستائيان زمان بذر پاشی را برحسب روزهای مقدس مذهبی
تعيين می کردند. کتک زدن زن يک امر معمول بود. در شهرها، امراض فراگير زندگی
اهالی را تيره و تار کرده بود. جامعه تحت حاکميت يک رژيم خودکامه بود که برای
حکومت از يک شبکه گسترده پليسی و زندان و جاسوسی استفاده می کرد.
زبان و فرهنگ اقليت ها سرکوب می شد. "زندگی عادی” دوران
قبل از انقلاب، اين بود. وقتی روسيه وارد جنگ جهانی اول شد، اين وضع
غير قابل تحمل شد. دهقانان را بزور به سربازی می بردند و کارگران را
به گوشت دم توپ تبديل کرده بودند.
داستان
دروغين کودتای لنين اين واقعيت را نيز پنهان می کند که انقلاب اکتبر
عميقا با عملکرد کلکتيو و آمال کارگران و دهقانان رقم می خورد. انقلاب در
فضائی رخ داد که نارضايتی اجتماعی وسيع و عميق بود؛ مقاومت توده
ای گسترده بود؛ و جوشش فکری بزرگی در جريان بود.
پس
نقش لنين و حزب پيشاهنگ تحت رهبری وی، چه بود؟ در جامعه روسيه، هيچ
جريانی به اندازه اين حزب خود را برای دست به عمل زدن و رهبری کردن،
آماده نکرده بود. در کميته های کارخانه ها، در نيروهای مسلح، و در شوراها
(سوويت ها) پايه و تشکيلات داشت. (شوراها، مجامع نمايندگی غيرقانونی و
ضد رژيمی کارگران بودند که در شهرها و شهرهای بزرگ برای قدرت
مبارزه می کردند.) برنامه و چشم انداز بلشويکها در جامعه طنين انداخت. ارزش
ها و نهادهای نظم کهنه وسيعا نقد و تحقير شد. و قدرت نوين پرولتری اساس
ارزش های اجتماعی نوين و همچنين روابط اجتماعی و اقتصادی انقلابی
شد.
جان ريد
شرح خود از انقلاب را "ده روزی که دنيا را تکان داد" خوانده است.
و واقعا غلو نکرده است.
در
سراسر اروپای ويران از جنگ جهانی، سربازان و ملوانان بيجان و خسته و
کارگران کشورهای درگير در جنگ، وقتی شنيدند که کشور پيروزمند
سوسياليستی فراخوان صلح و ختم کشتار جهانی را داده است؛ فراخوان صلحی
بدون فتح و الحاق، تکان خوردند و به جوش آمدند. در کيل و هامبورگ، ملوانان شورشگر
نيروی دريائی آلمان از ادامه جنگ سرپيچی کردند. آنان پرچم سرخ
را بلند کرده و قدرت نوين خود را "شوراها" خواندند و تمام کشور را
فراخواندند که اين راه را در پيش بگيرند.
در آن
سوی ديگر دنيا، در سياتل، در سال 1919 کارگران دست به يک اعتصاب عمومی
5 روزه زدند. بورژوازی محلی فرياد برآورد که اين آغاز قيام است و
سياتل دارد سن پتزبورگ می شود. هر چند خيلی مانده بود تا سياتل تبديل
به سن پتزبورگ شود اما نفوذ و مدل انقلاب روسيه مثل روز روشن در ذهن کارگران بود.
چند ماه بعد از اين، دولت آمريکا برای تسليح ضد انقلاب در روسيه، مهمات به
سوی آنها روان کرد. وقتی قطارهای حامل بار مهمات از سياتل رد می
شد، کارگران ساحلی حاضر نشدند مهمات را به داخل کشتی ها بار بزنند.
وقتی
انقلاب روسيه مانند آتشفشان فوران کرد، وقتی در ماه اکتبر يک چرخش راديکال
کرد – زمانی که کمونيستها (و نه صرفا بورژوا دموکراتهائی که می خواستند
روسيه را مدرنيزه کنند) به مثابه رهبران يک جامعه در صحنه ظاهر شدند – در اين زمان،
از تازگی اين پديده نوين، مو بر اندام جهان راست شد. به ناگهان همه
مبارزات قديمی در پرتوی نوين ظاهر شدند. چشمان ترس آلود ستمگران و
چشمان خندان ستمديدگان به آن دوخته شد. کارگران خواندن روزنامه را خود آموزی
می کردند تا بتوانند آخرين خبرهای
اين موجود تازه مولود را دنبال کنند؛ در جلسات کوچک پس از کار روی روزنامه
ها دمر می شدند و معنای کلمات عجيب و غريب تازه را بحث می کردند:
شورا، سوسياليسم. و نام های جديدی را که می شنيدند: لنين،
مارکس، استالين. مائوتسه دون تاثيرات انقلاب اکتبر بر چين را در يک جمله خلاصه
کرد: توپ های انقلاب اکتبر مارکسيسم را به چين آورد.
می
خواهيد درجه زمين لرزه انقلاب اکتبر را بدانيد؟ پس به حرف وينستون چرچيل
(سياستمدار امپرياليسم انگليس) گوش کنيد که در سال 1949 يعنی 30 سال پس از
اينکه بلشويکها در روسيه قدرت را گرفتند گفت: « ما امروز داريم بهای سنگين
آن را می دهيم که نتوانستيم بلشويکها را در نطفه خفه کنيم و روسيه را که در
آن زمان از پا در آمده بود به طريقی به درون نظام عمومی دموکراتيک خود
بکشانيم.»
اريک
هابزمان، تاريخ پژوه در قيد حيات، مقايسه جالبی می کند. او می گويد
که در فاصله ميان سالهای 1815 تا 1914، جنگ داخلی آمريکا بزرگترين جنگ
در تاريخ آمريکا و نيز در مقياس جهان بود. اما جنگ داخلی آمريکا تاثير بزرگی
بر رخدادهای نقاط ديگر جهان نداشت. در حاليکه، انقلاب بلشويکی پديده ای
تاريخساز بود که جهان را دگرگون کرد: هم بخاطر معنائی که برای مردم
روسيه داشت، هم بخاطر معنائی که برای مردم جهان داشت، هم بخاطر معنائی
که برای طبقات حاکمه و نيروهای ارتجاعی جهان داشت و بخاطر
تاثيراتی که بر وقايع جهان گذاشت.
سرمايه
داری جهانی ديگر نمی توانست مانند سابق پيش رود زيرا يک ششم
جهان، بروی استثمار امپرياليستی بسته شد. امپرياليستها نگران سرايت
ايدئولوژيک انقلاب بلشويکی بودند. اين عامل بزرگی بود که در کشورهای
اروپای غربی شروع به دادن برخی
امتيازات به کارگران کردند با اين هدف که
صلح اجتماعی را تضمين کنند.
امپرياليستها
سعی کردند انقلاب شوروی را درهم بشکنند. سعی کردند آن را در
گهواره خفه کنند. و مرتبا اين سعی و کوشش خود را تکرار کردند. فشارهای
اقتصادی گذاشتند. اولين تحريم نفتی تاريخ جهان را عليه روسيه
سوسياليستی انجام دادند. تهديد نظامی کردند. بيرحمانه نيروهای انقلابی
را در کشورهای همسايه روسيه در اروپای مرکزی و شرق مرکزی اروپا
سرکوب کردند. در درون جامعه شوروی دست به ساختن نيروهای اپوزيسيون
زدند.
انقلاب اجتماعی توسط قدرت پرولتری آغاز می شود
بخش چهارم: تجربه شوروی
از سال
1917 تا اوائل سال 1950 اتحاد شوروی يا در حال جنگ بود يا در حال تدارک برای
جنگ، يا در حال مرهم گذاشتن بر زخمهای جنگ و حل مشکلات جنگ در دوره پس از
اختتام جنگ. هيچ دولت مدرن ديگر در تاريخ چنين وضع سختی را از سر نگذرانده
است. اين مسئله عميقا بر شکل تکامل انقلاب و تصميم گيری های سياسی
رهبری شوروی ، و مبارزات درون جامعه شوروی و درون رهبری حزب
تاثير گذاشت.
ساختن
يک جامعه نوين در شرايط کمال مطلوب، دلپذير است. اما طبقات تحت ستم و رهبران
انقلابی شان دارای اين انتخاب نيستند که اوضاع و شرايط کلی را
بدلخواه تعيين کنند. هنگام انقلاب، روسيه يک کشور عقب مانده بود. تنها يک نسل از
سرواژ (بسته بودن رعيت به زمين ارباب) گذشته بود. انقلاب روسيه يک پديده توده ای
بود و دهقانان از آن حمايت کرده بودند. در واقع انقلاب با ضرورت جلب حمايت دهقانان
و گسترش انقلاب به روستا مواجه شد. با جنبش های اجتماعی عقب مانده در
جامعه مواجه شد. انقلاب يک ميتنيگ مودبانه شهروندان نبود. جامعه ای بود که
جنگ آن را داغان کرده بود؛ جامعه که قدم
در آنچنان راهی برای دگرگونی اجتماعی گذاشته بود که قبلا
هيچ جامعه ديگری آن راه را طی نکرده بود.
در سال
1918 نيروهای ارتجاعی سياسی و نظامی دست به ضد انقلاب برای
احياء نظم کهن زدند. 17 کشور جهان، منجمله آمريکا که سربازان خود را در سيبری
پياده کرد، يک ارتش مشترک برای ورود به روسيه و کمک به ضد انقلاب تشکيل
دادند. بلشويکها در شرايطی قدرت را گرفتند که اقتصاد جنگی روسيه در
آستانه فروپاشی بود. در چنين شرايطی و با چنين اقتصادی توده های
مردم را در دفاع از انقلاب و تکامل آن رهبری کردند. انقلاب در جنگ داخلی
پيروز شد. اما به بهای سنگين: تلفات جنگی، بيماری و جابجائی
اقتصادي. دولت نوين پرولتری برای زندگيش مبارزه می کرد. يک
انقلاب اجتماعی برای زنده ماندن می جنگيد.
تاريخ
نگاری ضد کمونيستی به انقلاب بلشويکی و پروژه کمونيستی بهتان
می زند و می گويد اين پروژه هيچ نيست بجز قدرت پرستی محض. اسم
رمز اين تاريخ نگاری "توتاليتاريسم" (تماميت خواهي) است. به ما
گفته می شود که هدف کمونيستها رام و
کنترل کردن توده های مردم است. اما بيائيد ببينيم که اين قدرت طبقاتی نوين،
قدرت خود را چگونه بکار برد.
درهم شکستن زنجيرهای ستم بر زن
قدرت
ديکتاتوری پرولتاريا برای از بين بردن ستم بر زن مورد استفاده قرار
گرفت. در سال 1918 قانون نوين ازدواج تصويب شد که ازدواج را تبديل به يک مراسم مدنی
کرد. در جامعه قبلی، ازدواج بايد مورد تائيد کليسا قرار می گرفت. دولت
جديد طلاق را قابل دسترس کرد. مردان قانونا از قدرت بر زن و فرزندانشان خلع شدند. قوانينی که
روابط خارج از ازدواج را جرم قلمداد می کردند ملغی شدند. مزد زنان و
مردان شاغل يکسان شد. زايمان زنان در بيمارستان مجانی شد. در سال 1920 اتحاد
شوروی اولين کشور اروپائی بود که سقط جنين را قانونی کرد. در
روزنامه ها و مدارس بحثهای زنده در مورد نقش زن و مرد، ازدواج و خانواده
براه افتاد. رمان های جديد که روابط اجتماعی نوينی را رويا
پردازی می کردند، منتشر شد.
رسوم
کهنه ستمگرانه و پدرسالارانه مورد نقد قرار گرفته و به چالش گرفته شدند. زنان
جمهوری های آسيای مرکزی که در جامعه کهن به زور روبنده و چادر به سر می
کردند، تشويق شدند و به آنان قدرت داده شد که از اين قيد و بند خود را برهانند.
زنان اکنون بجای آنکه زير کنترل
قدرت خانواده، کليسا و دولت باشند، صاحب قدرت شدند که برای رهائی خود
بجنگند. حال به چهره جهان کنونی بنگريد تا اهميت همه اين ها خوب درک کنيد.
تا آن زمان هيچ يک از جوامع جهان سعی نکرده بود که نظام جنسيتی خود را
اين چنين زير و رو کند.
درهم شکستن زنجيرهای ستم بر خلقهای اقليت
اين
قدرت نوين پرولتری برای از بين بردن ستم بر خلقهای اقليت بکار
برده شد. انقلاب بلشويکی اولين دولت چند مليتی جهان را بوجود آورد؛
دولتی که اساسش بر تساوی ملل قرار داشت. دولت سوسياليستی نوين
برای همه مللی که سابقا در امپراطوری تزار تحت ستم بودند حق
تعيين سرنوشت را برسميت شناخت. در سال
1917 قانون حق ملل در تدريس زبان های خود در مدارس و دانشگاه ها تصويب شد.
اتخاذ
اين اقدامات و بسياری ديگر نشان داد که عزم جزم در حل مشکلات، واقعی است.
برای مثال، بسياری از ملل اقليت دارای زبان نوشتاری نبودند.
برايشان الفبا درست شد تا صاحب زبان نوشتاری شوند. دولت شوروی منابع
قابل توجهی را به توليد انبوه کتاب، مجله، روزنامه، فيلم سينمائی،
موسيقی های فولکور و موزه در مناطق ملل اقليت اختصاص داد. سياست های
مربوط به ملل مقرر کرد که رهبری در مناطق ملی جديد بايد از خود آن
مناطق باشد و نه از سوی ادارات روسي. از ميان مردم خود آن ملل، رهبران حزبی
و حکومتی، مديران مدارس و آموزش و اقتصاد تعليم يافتند. در امپراطوری تزار،
روسها ملت مسلط و ستمگر بودند. در دولت سوسياليستی، سرزمين روسيه به جمهوری
های غير روس تخصيص داده شد؛ در دولت جديد از روس ها خواسته شد که زبان های
غير روسی کشور را ياد بگيرند. بر
آزار و اذيت يهوديان نقطه پايان نهاده شد. روحيه مقابله با ستمگری ملی
در جان و روح شوروی اوليه نفوذ يافت.
دولت
نوين شوروی کارزارهای سراسری آموزشی و بهداشتی براه
انداخت. در فاصله ميان جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم، هيچ کشور جهان
در زمينه رشد تناسب ميان تعداد دکتر و جمعيت، به پای شوروی نرسيد.
درصد سواد از 30 به 80 درصد در سال 1939 رسيد.
در آن
زمان، در کدامين نقطه ی ديگر جهان، چنين وقايعی در جريان بود؟ در هيچ
کجا. می دانيم که وضع آمريکا چگونه بود. در آمريکا، آرپاتايد نژادی (جدا
سازی سفيدان و سياهان) قانون بود.
قانون جيم کراو در اوج خود بود. وقتی پل رابسون، اين هنرپيشه، خواننده و
فعال راديکال بزرگ آفريقائی تبار آمريکائی برای اولين بار به
اتحاد شوروی سفر کرد، از موفقيتهای انقلاب در چيره شدن بر تعصبات نژادی
و ملی حيرت زده شد. اقليتهای ملی و فرهنگی اتحاد شوروی مانند اقليتهای در جنوب
آمريکا ضرب و شتم و کشتار نمی شدند.
آمريکا و اتحاد شوروی دو دنيای کاملا متفاوت بودند.
خلق اولين اقتصاد سوسياليستی جهان
بخش پنجم:
تجربه اتحاد شوروی: ساختمان اولين اقتصاد سوسياليستی جهان
لنين در سال 1924 درگذشت.
پس از او، ژوزف استالين رهبری حزب کمونيست را در اتحاد شوروی بدست
گرفت. انقلاب اجتماعی که از آن سخن راندم بطور لاينفک با رهبری
استالين عجين است. در اواسط دهه 1920 اين سوال مطرح بود که آيا می توان در
اتحاد شوروی سوسياليسم را ساخت؟ آيا در جامعه ای با اقتصاد و فرهنگ
عقب مانده می توان چنين کرد؟ آيا در شرايطی که اتحاد شوروی به
مثابه يک دولت پرولتری تنهاست و معلوم نيست که انقلابات ديگری در
کشورهای ديگر رخ خواهد داد، می توان در اين کشور سوسياليسم را بنا
کرد؟
استالين قدم پيش گذاشت و
برای اين نظريه مبارزه کرد که بله
شوروی می تواند و در اين شرايط بايد راه سوسياليستی را
در پيش گيرد. در غير اينصورت نمی تواند بقاء يابد. و نخواهد توانست در نقطه
ديگری به انقلاب ياری برساند. با اين جهت گيری، استالين مبارزات
پيچيده و حادی را برای اجتماعی کردن مالکيت صنايع و کلکتيويزه
کردن کشاورزی هدايت کرد.
در اواسط دهه 1920 اوضاع
اقتصادی در اتحاد شوروی چگونه بود؟ زراعت به شکل سابق ديگر کفاف تغذيه
جمعيت شوروی را نمی داد. صنعت محدود بود و قادر به توليد کارخانه ها و
ماشين هائی که برای مدرنيزه کردن اقتصاد لازم بود، نبود. روسيه جامعه
ای بود که بخش روشنفکری آن کوچک بود. و فقط لايه نازکی از مردم
دارای آموزش عالی در زمينه فنی و هنرهای ليبرال بودند. و
هميشه در خطر حمله نظامی امپرياليستها بود. تضادهای اقتصادی و
اجتماعی واقعی در مقابل انسان های واقعی که قصد داشتند
جامعه و جهان را بر پايه ای نوين بسازند، قرار داشت.
ببينيم در همان دهه 1920
بقيه جهان چه شکلی بود؟ در اکثريت مناطق روستائی جهان فئوداليسم غلبه
داشت. و سرمايه داری به شکلی بيرحمانه و بی برنامه در حال غرق
کردن جهان بود.
اما اکنون در اتحاد شوروی،
در اين يک تکه قلمروی آزاد شده، يک جنبش پرولتری نوين به قدرت رسيده
بود که بايد يک برنامه اقتصادی بريزد که به مردم خدمت کند. وقتی واژه
"برنامه پنج ساله سوسياليستی” بيان شد، تا قبل از آن چنين چيزی
به گوش هيچکس نخورده بود. بنظر
بورژوازی برنامه ريزی يک اقتصاد، اوج بی حرمتی و خطا بود.
برنامه ريزی يک اقتصاد
انقلاب سوسياليستی
يک نوع اقتصاد نوين می آفريند. اين
به معنای آن است که توليد ديگر امر خصوصی يک بخش اقليت جامعه نيست.
توليد زير کنترل کلکتيو جامعه قرار می گيرد. و اين کلکتيو از طريق کنترل
دولت پرولتری بيان می شود. منابع اقتصادی ديگر برای توليد
حداکثر سود نيست. بلکه برای برآورده کردن نيازهای اساسی و منافع
توده ها و خدمت به انقلاب جهانی مورد استفاده قرار می گيرند. توليد
اجتماعی ديگر بدون نقشه از پيش ريخته شده يا بدون هدف اجتماعی پيش
برده نمی شود بلکه توسط اهدافی که آگاهانه اتخاذ شده اند شکل می
گيرد و در کليت خود هماهنگ می شود.
برنامه پنج ساله در اتحاد
شوروی در سال 1928 آغاز شد. تمرکز آن آهن و فولاد بود. مجتمع های
صنعتی عظيم جديد از صفر ساخته شدند. کارخانه های تراکتور
سازی
در الويت قرار داشتند. زيرا مناطق روستائی نيازمند تراکتور بودند. و کارخانه
های تراکتور سازی در صورت لزوم، يعنی در صورت بروز جنگ، قابل تبديل شدن
به کارخانه های تانک سازی بودند. کارخانه های توليد ابزار بسرعت
گسترش يافتند تا اقتصاد وابسته به واردات نباشد.
شعار برنامه پنج ساله اين
بود: «ما در حال ساختن يک دنيای نوين می باشيم». ميليون ها کارگر و
دهقان با اين روحيه به شور و حرکت در آمدند. در کارخانه ها و روستاها، مردم به بحث
در مورد برنامه اقتصادی می پرداختند: اگر چنين اقتصادی ساخته
شود چه تفاوتی در زندگی آنها- و مردم جهان- بوجود خواهد آورد. خواستهايشان را بيان
می کردند و اينکه چه چيزهائی را می توانند بسازند و برای
ساختن آنها به چه چيزهائی نياز دارند.
برنامه های
محلی ريخته می شد و تحويل مراکز برنامه ريزی مرکزی داده
می شد که با برنامه سراسری ادغام شده و دوباره به پائين فرستاده شود.
در کنفرانس های کارخانه، همه در مورد اينکه روند توليد را چگونه سازمان دهند
حرف می زدند و نظر می دادند. مردم داوطلب کمک به ساختن راه آهن در
مناطق دور دست وبيابان ها می شدند. آنها داوطلبانه ساعات درازی را کار
می کردند. در کارخانه های فولاد، در راه رفتن بر سر کار آوازهای
انقلابی می خواندند. تا پيش از اين در تاريخ سابقه نداشت که مردم
آگاهانه برای تحقق يک برنامه اقتصادی و اهداف اجتماعی آن اين
چنين بسيج شوند. بگذاريد يکبار ديگر سوال کنيم: در همين زمان، در باقی نقاط
جهان چه خبر بود؟ اقتصاد سرمايه داری در
رکود اوايل دهه 1930 دست و پا می زد و سطح بيکاری به 20 تا 50 درصد رسيده بود. اما
در اتحاد شوروی بيکاری توده ای خاتمه يافته بود. نه تنها
بيکاری خاتمه يافته بود بلکه اتحاد شوروی با کمبود نيروی کار
مواجه بود زيرا برای ساختمان جامعه نوين کارهای زيادی طلب می
شد. صنعت ساليانه 20 درصد رشد می کرد و سهم اتحاد شوروی از توليدات
صنعتی جهان که در سال 1921 فقط 2 درصد بود
در سال 1939 به 10 درصد رسيد.
با کلکتيويزه کردن
کشاورزی در سال 1929، حزب کمونيست
دست به يک حرکت بزرگ در جهت کلکتيويزه کردن کشاورزی زد. حکايت های ضد
کمونيستی می گويند اين نيز يک "توتاليتاريسم استالينی”
بود. به ما می گويند استالين می خواست تمام قدرت را تحکيم کند و
برای انجام اين کار بايد دهقانان را درهم می کوفت و گرسنه می
کرد.
اما اين نيز يک دروغ عجيب
و غريب است. واقعيت آن است که کلکتيويزاسيون جوابی بود به تضادهای
اقتصادی و اجتماعی در روستا و جوابی بود به نيازهای عاجل
انقلاب. واقعيتی را که با اين بهتان ها می خواهند سرپوش بگذارند آن
است که کلکتيويزاسيون آتش يک خيزش توده ای اصيل را در ميان دهقانان که اسير
فقر و روابط اجتماعی برده وار بودند، روشن کرد. بيائيد از نزديک ببينيم اين
کلکتيويزاسيون چه بود؟
شوروی بطور
جدی با اين مشکل روبرو بود که آيا می تواند بطور قابل اتکائی
مواد غذائی شهرها را تامين کند بخصوص با اين حساب که صنعت در حال جهش و
جمعيت شهری بسرعت در حال گسترش بود. پس از انقلاب، زمين در ميان دهقانان تقسيم
شد. اما دهقانان مرفه، که کولاک خوانده می شدند، در اقتصاد روستائی که
غرق در کشاورزی خصوصی مقياس کوچک بود، در حال قدرت يافتن بودند.
کولاکها صاحب زمينهای بيشتری بودند. صاحب آسياب ها بودند. بخش
بزرگی از بازار دانه های خوراکی را کنترل می کردند. پول
قرض می دادند. اين وضعيت قطب بندی طبقاتی را در روستاها تشديد
کرده بود.
خطر
واقعی بازگشت به شرايط دوران قبل از جنگ جهانی اول، کشاورزی را
تهديد ميکرد.
اين کولاکها صرفا مالکين بيگناه نبودند. بلکه برای اعمال حاکميت خود
دارودسته هائی براه انداخته بودند. دست به سازماندهی عليه رژيم زده
بودند. و نيروهای اجتماعی
ديگر را نيز در روستا به گرد خود جمع کرده بودند.
جواب رهبری انقلابی،
کلکتيويزاسيون بود. زمين و ابزار زراعت تبديل به مالکيت جمعی شدند. بين سال
1930 تا 1933، 14 ميليون دارائی های کوچک دهقانی غير کارآمد با
200 هزار مزرعه کلکتيو ادغام شدند. دولت به اين مزارع جديد تراکتور و ماشين آلات
می داد و آنها به دولت دانه های خوراکی می دادند. يک چنين
مبادله پايه ای برقرار شد.
کلکتيويزاسيون عکس
العمهای اجتماعی مختلفی را برانگيخت. بخش بزرگی از
دهقانان فقير به آن خوشامد گفتند. بخشهای ديگر دهقانان نمی خواستند با
آن همراهی کنند.اين کلکتيويزاسيون
دربرگيرنده اعمال زور عليه بسياری از اين دهقانان بود اما يک جنبش
اجتماعی بود. کارگران متعهد داوطلبانه به روستا رفتند تا در خط اول جبهه
مبارزه عليه کولاکها درگير شوند. اين کارگران در اداره مزارع نقش رهبری را بدست گرفتند.
در بسياری از مناطق
کارگران کشاورزی و دهقانان فقير که سابق بر اين مرعوب کولاکها شده بودند،
وقتی دولت را پشتيبان خود و در مقابل باندهای کولاک يافتند، دست به
تصرف زمين زدند.
زنان که زندگيشان توسط
سنت ستمگرانه و قيود پدرسالارانه تعيين می شد، تبديل به رانندگان تراکتور
شدند. برای تيم ها در مزارع کشاورزی کتابخانه های سيار روانه
شد. در برخی ديگر از مناطق مزارع گروه های تئاتر خود را سازمان دادند.
مذهب، خرافه و سنت هائی که مثل موريانه مغز آدمها را می خوردند، به
چالش کشيده شدند. مردم سرشان را بالا گرفتند و با ضرباهنگ در جهت نوين جامعه هماهنگ و
همراه شدند. شروع به بحث در مورد برنامه اقتصادی ملی و
پيشرفتهای ملی کردند.
کولاکها انتقامجويانه
مقاومت کردند. داستان هائی که
مخالفين سوسياليسم تعريف می کنند هميشه يکجانبه است. اينها می گويند،
کولاکها "قربانی” شدند. اما اين دروغ است. کولاکها دست به کمونيست
کشی و تهاجمات سازمان يافته عليه کلکتيوها می زدند، در
برداشت محصول خرابکاری می کردند و باندهائی را برای تجاوز
به زنان به حرکت در می آوردند. کولاکها بالاخره شکست خوردند، بسياری
دستگير شدند و بسيار اخراج شده و کشته شدند. اين يک "خونريزی
استالينيستی” نبود. بلکه نبردی بود بر سر آينده روستاهای شوروي.
نبردی بود بر سر اينکه آيا صنعتی کردن کشور و دگرگونی
اجتماعی می تواند بجلو رود يا اينکه سرمايه داری احياء شده در
روستا جلوی آن را خواهد گرفت. اين يک مبارزه طبقاتی حادی بود که مرگ و زندگی قدرت دولتی را
رقم ميزد.
کلکتيويزاسيون بخش
مهمی از ساختمان يک اقتصاد سوسياليستی است و اينکار بايد می شد.
اما مائوتسه دون نسبت به روشهای استالين در انجام اينکار انتقادهای
جدی داشت. مائو می گويد که در زمان استالين کلکتيويزاسيون قبل از آنکه
دهقانان از طريق کار تعاونی در زمين و استفاده از ابزار تجربه کسب کنند صورت
گرفت و مضافا اينکه دهقانان دارای يک پايه محکم سياسی و ايدئولوژيک
که آگاهانه برای تحقق مالکيت
اجتماعی کلکتيوی مبارزه کنند، نبودند. يکی ديگر از انتقادات مائوتسه
دون به کلکتيويزاسيون شوروی آن است که دولت بيش از اندازه دانه های
خوراکی از روستا منتقل کرد. اين مسئله به روابط ميان مناطق شهری و
روستائی لطمه زد. مائو انتقادهای ديگر هم داشت و چين مائوئيستی
وظيفه کلکتيويزاسيون کشاورزی را بسيار متفاوت از شوروی انجام داد. که
بعدا در باره آن صحبت خواهيم کرد.
اما جنبش کلکتيويزاسيون
در اتحاد شوروی بخشی از يک پيشتازی جسورانه و الهام بخش
برای يافتن راهی بيرون از نظام کهنه مالکيت کوچک در کشاورزی و
پيشروی بود. جنبش کلکتيويزاسيون به محرومان روستا اميد بخشيد. و بدون آن،
اتحاد شوروی نمی توانست آلمان نازی را شکست دهد. ادامه دارد:
در بخش آينده جنگ جهانی دوم و
پس از آن را می خوانيد