چرا عده اي از
مردم طرفدار
حمله آمريکا
هستند؟!
آيا
اين عجيب
نيست؟ خير!
مگر 26 سال پيش
مردم در عکس
العمل به
جنايات شاه
فرياد نزدند
«رهبر فقط روح
الله»!
غالبا گرايش
خودبخودي در
ميان مردم، توسل
جستن به راه
حل هاي دم دست
است، که البته
اغلب بيراهه
اند و نه راه
حل. گرايش
خودبخودي در
ميان توده هاي
مردم مانع از
آن مي شود که
بطور علمي دست
به استخراج
درسهاي تاريخ
بزنند و آن را
چراغ
راه آينده
کنند.
يکي از
مشخصه هاي
جامعه طبقاتي
که اکثريتي
بسيار فقير و
اقليتي بسيار
ثروتمندند،
عقب ماندگي
فکري در ميان
توده هاي مردم
است. زيرا
توده هاي مردم
فقط وقت دارند
براي يک زندگي
بخور و نمير کار
کنند. ثروتي
را که اکثريت
مردم توليد مي
کنند، اقليت
تصاحب مي کند.
اقليت با
اتکاء به ثروتي
که تصاحب مي
کند مي تواند
از آموزش عالي
بهره ببرد و
يک قشر
کتابخوان،
تئوري دان،
مدير و رهبر، بپرورد.
نهادهاي
آموزش و
پرورش،
هميشه ايده
ها و
تفکرات طبقات
حاکم را به
خورد اکثريت
مي دهند. در کشورهاي
تحت سلطه،
نظام آموزش و
پرورش
استبدادي است
و به توده هاي
مردم فقط حفظ
کردن فرمولها
و داده ها و
سطحي فکر کردن
را آموزش مي
دهد. در نظام
استبدادي
توده هاي مردم
ياد نمي گيرند
که بطور علمي
شواهد سياسي و
اجتماعي را
بررسي کنند و
به حقايق امور
دست يابند.
سانسور و
خفقان و فقدان
آزادي بيان و
مطبوعات و
تشکيلات، وضع
را بدتر مي
کند. وقتي
بطور
گريزناپذير
مقطع شورش
عليه ستم فرا
مي رسد، تفکر
خودبخودي و خودرو
در ميان توده
هاي مردم
بيداد مي کند.
به
دليل همين واقعيت
است که نقش
احزاب سياسي و
روشنفکران در
شکست يا
پيروزي مردم
در مبارزه
عليه ستم و
استثمار
تعيين کننده
است. بهمين
دليل در جامعه
ما نقش
روشنفکران در
هدايت جنبش
سياسي مردم صد
چندان مي شود.
روشنفکران
متعهد موظفند
که خلاف جريان
فکري غالب در
ميان توده ها
حرکت کنند؛
کمونيستها
موظفند که شناخت
سياسي و
طبقاتي مردم
را بالا
ببرند، آنان
از مسير
خودبخودي
منحرف کرده و
به شاهراه مبارزه
سياسي
آگاهانه
هدايت کنند.
در عصر
سرمايه داري
جهاني،
سياست به يکي
از پيچيده
ترين عرصه هاي
زندگي بشري
تبديل شده
است. طبقه
بورژوازي با
استفاده از
ثروتي که از
استثمار مردم
بدست مي
آورد،
لشگري از
متفکرين
سياسي و
مبلغين را
تربيت مي کند و
پيچيده ترين
ترفندهاي
سياسي را براي
محکوم نگاه داشتن
توده هاي مردم
بکار مي گيرد.
وظيفه پيشاهنگان
مبارز مردم
است که با
استفاده از
تئوري کمونيسم
به مسائل
مقابل پاي
جنبش مردم
پاسخ دهند و
سطح شناخت
توده هاي مردم
را از ترفندها
و دروغ هاي
حکام و احزاب
فرصت طلب و
بورژوا آگاه کنند.
اين کار بخش
مهمي از
مبارزه طبقاتي
است.
يکي از
عوامل بسيار
مهمي که بر
پيچيدگي
سياست مي
افزايد فاسد
شدن احزاب
سياسي مبارز و
روشنفکران
مردمي است.
دولتهاي
ارتجاعي و قدرتهاي
امپرياليستي
براي به تسليم
واداشتن مبارزين
فقط به گلوله
هاي سربي
اکتفا نمي کنند
بلکه از گلوله
هاي شکر آلود
هم استفاده مي
کنند و با
ترفندهاي
سياسي
گوناگون برخي
از آنان را
بطور مستقيم
يا غير مستقيم
به خدمت خود
در مي آورند.
به اين ترتيب
مواجه مي شويم
با عوض کردن
مسير يا
اشتباهات
فاجعه بار احزابي
که ساليان سال
براي منافع
مردم و ايجاد
يک جامعه آزاد
از قيد ستم و
استثمار جنگيده
اند و مي
بينيم که در
کنار دشمن
ايستاده اند!
طبيعي است که
اين وضعيت در
ميان مردم گيجي
و سرخوردگي
توليد مي کند.
در جريان
موسوم به «دوم
خرداد» که يک
ترفند امنيتي
براي حفظ نظام
جمهوري
اسلامي بود
اين را تجربه
کرديم. احزاب و
روشنفکراني
که با جناحي
از جمهوري
اسلامي متحد
شدند وعده هاي
خيالي و پوچ
را باور کرده
بودند که بله
«اينها مي
خواهند نظام را
از درون اصلاح
کنند.» اکنون
نيز شاهد آن
هستيم که برخي
از احزاب
سياسي مخالف
جمهوري اسلامي
و برخي از
همان
روشنفکران مي
گويند آمريکا
دارد موج
آزادي و
دموکراسي را
در جهان اشاعه
مي دهد!
چرا
گول وعده هاي
دروغين را
خوردن؟
در رمان
معروف جورج
اورول (1984) بر
سردر «وزارت
حقيقت» اين
جملات حک شده
است: جنگ، صلح
است؛ برده گي،
آزادي است؛
جهل، قدرت
است!
دولت
جورج بوش در
واقع همان
«وزارت حقيقت»
در رمان جورج
ا ورول است.
بوش در
مانيفست
سياسي دولت
خود که در 17
سپتامبر 2002
ارائه کرد مي
گويد: « امروز
ايالات متحده
آمريكا از يک
موقعيت بي
همتا در زمينه
قدرت نظامي و
نفوذ اقتصادي
و سياسي عظيم
بهره مند است.
ميراث و اصول
ما اين است كه
از قدرت خود
براي كسب
امتيازات
يكجانبه
استفاده
نكنيم. ما به
اين متعهديم.
ما بدنبال
ايجاد توازن
قوا در خدمت
به آزادي
بشريم: شرايطي
كه تمام ملل و جوامع
بتوانند
خودشان فوايد
و چالش هاي
رهائي
اقتصادي
وسياسي را
انتخاب كنند...
آمريكا از اين
فرصت استفاده
مي كند تا
ثمرات آزادي
را به سراسر
كره زمين
برساند. ما
فعالانه تلاش
خواهيم كرد تا
اميد
دموكراسي؛
توسعه؛ بازار
آزاد و تجارت
آزاد را به
اقصي نقاط
جهان بياوريم.»
( جورج بوش 71
سپتامبر 2002)
دو سال
و اندي از اين
تاريخ مي
گذرد. بوش با
همان
دروغگوئي
هميشگي وضعيت
جنگي عراق را
«صلح» و
انتخابات
عراق را که
زير سايه
تانکهاي
آمريکائي
برگزار شد،
دموکراسي مي
خواند. تهاجم
شبانه
واحدهاي ارتش
آمريکا به
خانه هاي مردم
و به اسارت
بردن مردان و
زنان و کودکان
را، «امنيت» مي
خواند. با
پشتوانه ارتش
آمريکا، پس
مانده ترين
جناح هاي شيعه
(هواداران آيت
الله سيستاني
و حوزه علميه
قم) دست در دست
باندهاي
فاشيست اياد
علاوي افسار
حکومت دست نشانده
عراق را در
دست گرفته
اند. زنان بي
حجاب بغداد از
وحشت اذيت و
آزار
حجاب اسلامي
بر سر کرده
اند. بوش مي
گويد، زنان را
آزاد کرده
است. آيت الله
سيستاني
اعلام کرد که
قوانين عراق
بايد از شريعت
تبعيت کند و
خودش در توضيح
المسائلش
نوشته است: «اگـر
شـوهر زنى، دختر
شيرخوارى را
براى خود عقد
كند و چنانچه
اين زن، آن
دختر شيرخوار
را شـيـر دهـد،...
آن زن، مادر
زن شوهرش مى
شود و بر او
حرام مى گردد».
اين است عراق
آزاد به سياق
جورج بوش!
اين
اولين بار
نيست که
امپرياليسم آمريکا
رژيمي متشکل
از
تبهکارترين و
عقب مانده
ترين نيروها
را بر کشوري
حاکم مي کند.
تمام تاريخ
عملکرد
امپرياليسم
آمريکا در
خاورميانه و
آسيا چنين
است.
جورج
بوش در هر
سخنراني اش به
حد افراط کلمه
«آزادي» را
بکار مي برد.
مثلا در
سخنراني 20 ژانويه
که به مناسبت
آغاز دومين
دور رياست
جمهوري اش
ايراد کرد، 36
بار کلمه
«آزادي» را
بکار برد! پس
بجاست بپرسيم
منظورش از
«آزادي» چيست و
«آزادي» براي
که و براي چه
مي خواهد؟
جورج بوش کلمه
«آزادي» را با
همان معنائي
بکار مي برد
که هيتلر در
آلمان بکار مي
برد. هيتلر بر
سر در اردوگاه
مرگ آشويتس که
يهوديان و
کمونيستها و
کولي ها را تا
حد مرگ به کار
واداشته و سپس
در کوره هاي
آتش سوزي مي
سوزاندند،
نوشته بود:
آزادي از کار
کردن بدست مي
آيد!
امروز
اکثريت مردم
جهان مزه اين
آزادي را در
اردوگاه هاي
کار سرمايه
داري مي چشند.
جورج بوش
آزادي بي قيد
و شرط براي
اين سرمايه
داري مي
خواهد.
از
کساني که در
مورد آمريکا و
هدايايش اوهام
پوچ در سر مي
پرورانند
بايد پرسيد
براستي چرا
فکر مي کنيد
جورج بوش
چيزهائي را که
از مردم
آمريکا مي
گيرد، به مردم
عراق و ايران
و افغانستان
خواهد داد؟ نيمي از
مردم آمريکا
جورج بوش را
يک کابوي
خونخوار مي
دانند و حتا
از سايه اش
متنفرند. طبق
آمار رسمي پس
از انتخاب
مجدد بوش،
روند مهاجرت
آمريکائي ها
به کانادا و
کشورهاي
اروپائي شدت
گرفته و ميليون
ها نفر
آمريکائي
صحبت از
مهاجرت به يک
کشور ديگر مي
کنند. 2 ميليون
نفر در زندان
هاي آمريکا
بسر مي برند و
سالانه 10
ميليون نفر
دستگير مي
شوند. اما بوش
اين ها را
«آزادي» مي داند.
جورج بوش وعده
مقابله با
استبداد و
خودکامگي
رژيم هاي
خاورميانه را
مي دهد ولي
دستگاه هاي
پليسي درون
آمريکا را روز
بروز گسترش مي
دهد، تحت
عنوان «امنيت
ملي» حق وکيل و
دادگاه علني
را از
زندانيان
سياسي سلب مي
کند و تحت
عنوان «امنيت
ملي» قوانيني
را به تصويب مي
رساند که طبق
آن دولت مي
تواند هر فردي
را به اتهام
تروريسم يا
کمک به
تروريستها تا
مدت نامعلوم
در زندانهاي
نامعلوم و
بدون دسترسي به
وکيل مدافع،
نگهدارد. طبق
همين قوانين،
دولت آمريکا
هر آن مي
تواند حزب
کمونيست انقلابي
آمريکا را
صرفا بخاطر
حمايت از مبارزات
انقلابي
خلقهاي جهان
غير قانوني
کرده و رهبران
آن را دستگير
کند. در واقع
از هم اکنون برخي
از عوامل دولت
آمريکا ندا سر
داده اند که بايد
حزب کمونيست
انقلابي
آمريکا را به خاطر
حمايت از جنگ
خلق
مائوئيستي در
نپال، متهم به
کمک به
تروريسم کرده
و به محاکمه
بکشانند. طبق
قوانين جديد
مي توانند عين
همين رفتار را
با همه
جريانات ضد
جنگ و سازمان
هاي حقوق بشر
در پيش
بگيرند.
جورج
بوش به مردم
خاورميانه
قول توسعه
اقتصادي و
رفاه مي دهد.
اما در خود
آمريکا زير
سايه دولت بوش
فقرا فقيرتر و
ثروتمندان
ثروتمندتر
شده اند. بوش
در اولين
سخنراني که
بعد از شروع
دور دوم رياست
جمهوري اش
ايراد کرد و
اهداف دولت
خود را فرموله
کرد روي 3
موضوع
تاکيد گذاشت:
يکم، تهديد
ايران و
سوريه. دوم،
خصوصي سازي
بيمه هاي
اجتماعي در
آمريکا. سوم،
غيرقانوني
کردن سقط جنين
از طريق
انتصاب قضات
بنيادگرا و
فاشيست. در
حال حاضر 48
ميليون نفر
سالمند،
معلول و يتيم از بيمه
هاي اجتماعي
که بقاء بخور
و نمير را
تضمين مي کند،
استفاده مي
کنند. با خصوصي
سازي بيمه هاي
اجتماعي نيمي
از جمعيت
سالمند
آمريکا به
مغاک فقر غير
قابل تحمل پرتاب
خواهند شد.
بوش در سفر به
اروپا در 22
فوريه در
بروکسل
سخنراني کرد و
به دولتهاي
خاورميانه
هشدار داد که
بايد دست از
فساد بر دارند
و در آموزش و
پرورش و
بهداشت مردم
سرمايه گذاري
کنند. اما
کارنامه خود
بوش در اين مورد
چيست؟ خصوصي
سازي آموزش و
پرورش در
آمريکا مدارس
را به مدارس
جهان اول و
جهان سوم
تقسيم کرده
است. دولت
عمدا به مدارس
دولتي بودجه
کافي تخصيص
نمي دهد تا از
کار بيفتند.
با خصوصي سازي
آموزش و پرورش
اصل «جدائي
دين از دولت»
که
آموزش و
پرورش بخش
مهمي از آن
است، عملا
ملغي مي شود.
زيرا دولت بوش
به همان اندازه
که از بودجه
آموزش و پرورش
دولتي مي کاهد
به بودجه
نهادهاي ديني
که اقدام به
گشايش مدارس
مي کنند مي
افزايد. و
نهادهاي
مذهبي آموزش جهل
و خرافه را
بجاي آموزش
علم مي
نشانند. درست مانند
حکومت اسلامي
در ايران.
هدف
دولت بوش از
لغو برنامه
هاي رفاه
اجتماعي و بيمه
هاي اجتماعي
ايجاد يک
جمعيت چند ده
ميليوني
بسيار فقير در
داخل
آمريکاست؛
جمعيتي که هميشه
در خطر بي
خانمان شدن و
بيکار شدن
باشد و زير
فشار فقر حاضر
باشد با حقوق
بسيار کم و شدت
استثمار
بسيار بالا
کار کند.
ايجاد اين قشر
فقير چند ده
ميليوني در دل
آمريکا براي
رقابت جو کردن
سرمايه
آمريکائي
لازم است. از نظر
جورج بوش اين
اقدامات
بخاطر آزادي
است: آزادي
سرمايه.
بوش
هنگام حمله به
افغانستان
براي اسارت زن
افغان اشک
تمساح زيادي
ريخت. براي
اينکه منظورش
را از آزادي
زن بفهميم
بهتر است
احوال زنان
آمريکائي را
پرس و جو کنيم.
جورج بوش با
حذف برنامه
هاي رفاه
اجتماعي ده ها
هزار زن و
مادر تنها را
مجبور به فحشا
کرده است. اين
روند در حال
تشديد است.
بوش گفته است
که علاوه بر
جنگ در
خاورميانه،
در داخل آمريکا
نيز دست به
جنگ داخلي مي
زند و نام جنگ
داخلي اش را
جنگ فرهنگ ها
گذاشته است.
يک جبهه مهم
جنگ فرهنگ ها،
جنگ عليه زنان
و حقوق آنان
است. بوش اين
کارزار را از
طريق انتصاب
قضات
بنيادگرا پيش
خواهد برد.
رسالت اين قضات
آن است که
تمام
قوانين
موجود را با نص
صريح قانون
اساسي آمريکا
منطبق کنند. لازم
به يادآوري
است که قوانين
مدرن آمريکا
مانند قانون
«احترام به
حريم خصوصي»،
«جدائي کليسا
و دولت»، «حق
سقط جنين»،
«لغو طبقه
بندي آموزش و
پرورش»
هيچکدام در
قانون اساسي
آمريکا نوشته
نشده اند و
طبق سياست
جديد همه قابل
لغو مي باشند.
بوش
بارها اعلام
کرده که
راهنماي
ايدئولوژيک
او در پيشبرد
جنگهاي خارجي
و داخلي اش،
بنيان هاي
مسيحيت است.
بنيان هاي
مسيحيت مي
گويند که
انسان ها
هميشه گناهکارند
و همواره
چوپاني لازم
دارند که آنان
را هدايت کند.
اين تفکر براي
مردم ايران
آشناست زيرا 26
سال تحت
حکومتي با اين
ايدئولوژي زيسته
اند.
26
سال پيش مردم
در عکس العمل
به جنايات شاه
فرياد زدند
«رهبر فقط روح
الله». تب ايدئولوژي
مذهبي آنچنان
بالا گرفت که
بعضي ها عکس
خميني را هم
در ماه مي
ديدند و
شعارهاي شبانه
پشت بام ها،
الله اکبر
بود. گرايش
امروزي که
«بگذار آمريکا
حمله کند» مثل
همان «الله
اکبر» است. با
صراحت بايد به
مردم گفت که
حرکت پاندولي
از يک نظام
ارتجاعي به يک
نظام ارتجاعي
ديگر، شايسته
مردمي که 26 سال
تجربه انقلاب
و ضد انقلاب
خونين را از
سر گذرانده
اند، نيست.
لگد دوم را از
قاطر خوردن
چيزي جديدي به
دانش آدم
اضافه نمي
کند! منظور
بوش از «آزادي»
کاملا روشن
است.