نقد
برخي نظريات
سحابي
معجون
جديدي كه آقاي
سحابي
پيشنهاد مي كند! هر
چه كهنه تر بهتر!
ماركس
گفت بورژوازی هميشه
ايده آلهايش
را از عهد
بوق می
گيرد….
حقيقت
ارگان حزب
كمونيست
ايران ( م – ل – م ) شماره 17 شهريور
1383
هرچه
كهنه تر بهتر!
در
يكسال گذشته
آقاي سحابي كه
يكي از نظريه
پردازان
جريان "ملي -
مذهبي" است،
نظريات جديدي
ارائه كرده است. وي اين
نظرات را بر
پايه جمعبندي
از شكست جريان
"دوم خرداد" مطرح
مي كند. لب
كلام او اينست
كه جنبش دوم
خرداد و
مانيفست
سياسي آن شكست
خورده و اين جناح از
حكومت همراه
با ملي مذهبي
ها بايد
"مانيفست
سياسي جديدي" جلو
بگذارند. وي مي گويد،
براي تدوين
اين
"مانيفست"
جديد بايد به
تاريخ دوران
هخامنشيان و
دين زرتشت
رجوع كرد. وي مي گويد،
با استفاده از
تاريخ دوران
هخامنشيان و
"اسطوره هاي
ايراني" مي
توان به "قرائت
ايراني از
دموكراسي"
دست يافت. سحابي تاكيد مي كند
كه "مذهب ريشه
در
ناخودآگاه"
مردم دارد
بنابراين
مذهب بايد
عنصر مهمي از
اين "مانيفست"
جديد را تشكيل
دهد.
در
همين بحثها، سحابي مي
كوشد
تعريفي از ملي گرائي
ايراني
ارائه كند و بر اين
مقوله تاكيد
بگذارد. يكي ديگر از
موضوعات مورد
بحث وي مسئله
روابط
ايران با نظام
سرمايه داري
جهاني و مشخص
كردن مختصات
حفظ
"استقلال" در
اين روابط
است.
ما در اين
شماره حقيقت
به موضوع اول
يعني
"مانيفست
سياسي جديد" و
جايگاه هخامنشيان
و اسطوره هاي
ايراني و دين
در آن مي پردازيم.
منبعي كه براي
ارائه اين نقد
رجوع كرده
ايم،
سخنان مهندس
سحابي در
روزنامه شرق
مورخ
آذر ماه 82 است.
هخامنشيان!
مادها چطور؟
«تاريخ ايران
به ويژه در
دوران هخامنشيان
و اين ادبيات
برخاسته از
سلوك
پادشاهان هخامنشي
با مردم و
گفتمان دين
زرتشت است.....
با اقتباس
ازاين دو
گفتمان و ساير
عناصر فرهنگي
ايران مي توان
به يك قرائت
ايراني از
دموكراسي دست
يافت....
فقدان
يك مانيفست
فكري...
كه متكي به
مولفه هاي
فرهنگ ايراني
باشد....
تئوريسين
هاي دوم خرداد.... "ايران" را
فراموش كرده و
تنها فرهنگ
بعد از اسلام
را در مورد
معادلات فكري
مورد توجه
قرار داده
اند.» (به نقل از
روزنامه شرق –
آذر 82- الگوي ايراني
دموكراسي)
اينها
رئوس مباحث
نظري تازه
آقاي سحابي
است. اگر
بخواهيم كل
اين حرفها را در يك
عبارت خلاصه كنيم
اين فرمول
بدست مي آيد: هر چه كهنه
تر بهتر! او در صحبتهايش از واژه هائي
مانند "فرهنگ
ايراني"،
"تاريخ ايران"،
"الگوي
ايراني" خيلي
استفاده مي كند.
اين تاكيدها
و تكرارها،
صرفا بازتاب بينش ملي گرايانه سحابي نيست
بلكه تلاش
آگاهانه اي
است براي
معماري يك
"هويت" جديد
براي نسل جوان.
آنهم در
شرايطي كه اين
نسل از
هويت اسلامي
بشدت
رويگردانده
است. ملي –
مذهبي ها
مدتهاست كه به
اين واقعيت پي
برده اند و هراسان
بدنبال آنند
كه اين خلاء
را پر كنند تا
مبادا نسل
جوان به يك ايدئولوژي
انقلابي
و مشخصا به
ايدئولوژي كمونيستي روي آورد.
سحابي
كم از دمكراسي
صحبت نمي كند.
اما در صحبتهايش
مثل هميشه يك
نكته ’كوچك’
فراموش مي
شود: محتواي
اين دمكراسي
چيست؟ براي
اقليت حاكم
است يا براي
اكثريت مردم؟ به نفع كيست و عليه
كيست؟ او و
همه كساني كه
به نظرشان ستم،
استثمار، فقر
و محروميت، و
بي حقوقي
اكثريت مردم
نظم طبيعي
امور است و تا
دنيا دنياست
باقي خواهد
ماند، هيچوقت
به محتواي
دمكراسي و
اينكه چه طبقه
اي حاكم است و
چه طبقه اي
محكوم نمي پردازند.
براي آنان
مسئله حل شده
است! وقتي
هم كه
صحبت از "سلوك
پادشاهان
هخامنشي با
مردم" مي كنند كاري به
اين واقعيت
تاريخي ندارند كه اين
"سلوك
پادشاهان
هخامنشي با
مردم"
هيچ نبود مگر
سلوك برده دار
با برده. اينان
وقتي مردم
را به گفتمان دين زرتشت
دعوت مي كنند،
كاري به اين
ندارند كه
محتواي تاريخي
و طبقاتي اين
گفتمان چيست.
برايشان اهميتي
ندارد كه دين
زرتشت هم مانند اسلام
و مسيحيت و
يهود پر از
خرافه و جهل
است.
نمي توانند
ببينند كه اين
هم مانند آن
يكي ها به
شدت ضد زن
و ضد زحمتكشان
و ضد ترقي و
علم است.
آخر همه اين
خصوصيات در
تفكر آقاي
سحابي طبيعي و
معمولي است.
دغدغه
ايشان بيشتر
بر سر ظرف اين
دمكراسي است!
سحابي
مي پرسد اين
مردمسالاري
«در چه ظرفي
بايد پياده
شود...آيا
مردمسالاري
در ايران با
مردمسالاري
در بوركينافاسو، بوتسوانا
يا از طرف
ديگر با
كشورهاي
پيشرفته اي
مثل فرانسه يا
آلمان با يك
كيفيت است؟ و
آيا ظرفي كه
در ايران
مردمسالاري
وارد آن خواهد
شد تا چه حد
آمادگي پذيرش
مردمسالاري
را دارد و چه شكلي
از
مردمسالاري
وارد آن خواهد
شد...»؟
اگر
محتواي
دمكراسي
ايراني مورد
نظر آقاي سحابي
همان است كه
بالاتر گفتيم
آنوقت پاسخ
دادن به مسئله
ظرف چندان
مشكل نخواهد
بود. از كوزه
برون همان
تراود كه در
اوست: ظرف
ديكتاتوري
طبقات
استثمارگر كه
از خاك
استبداد درستش
كرده اند و
رنگ و لعاب
ايراني –
اسلامي به آن
زده اند! حالا بر
حسب شرايط،
رنك ايراني يا
لعاب اسلامي
اش مي تواند
غليظ يا رقيق
شود. در واقع،
حرفهاي تازه
آقاي سحابي و
تدوين"مانيفست
سياسي جديد"
ايشان هم به
ساختن و آراستن
همين ظرف كهنه
و ترك برداشته
مربوط مي شود.
وقتي كه ايشان
مي گويد بايد با استفاده
از تاريخ
ايران و قرض
گرفتن از اسطوره
هاي ايراني يك
"الگوي
دموكراسي
ايراني" درست
كرد منظورش اينست كه
قدرتمندان
ايران علاوه
بر "گفتمان
اسلامي" بايد
از "گفتمان
ايراني" نيز
براي پوشاندن روابط
استثمارگرانه
و ستمگرانه حاكم بر جامعه
بهره بگيرند.
قرائتي
كاملا غلط از
تاريخ
آقاي
سحابي مي
گويد، مباني
دموكراسي «ابتدا
در تمدن
ايراني و سپس
در اسلام نيز
وجود داشته
است. در واقع
ما مي توانيم
بسياري از منابع
دموكراسي را
از فرهنگ و
تمدن خود
استخراج كنيم
تا احتياج
نباشد همه اين
مباني را از
كارل پوپر (*) و ديگر
متفكرين غربي
بياوريم...» (همانجا)
اين
ادعاها
در مورد
دموكراسي و
وجود مباني آن
در تمدن ايران
و اسلام غلط
است.
اولا، آنچه به
نام مباني
دموكراسي
غربي معروف
است از درون
فرهنگ باستاني
غرب در
نيامده، ربطي
به آب و هواي
غرب و نژادها
و اديان و
زبانهاي غربي
ها ندارد.
بلكه زائيده
يك تحول نوين
در جامعه بشري
در قرون 16 و 17 و 18 بود؛
تحولي كه
ابتدا در غرب
رخ داد و پيش
از آن در غرب
هم سابقه
نداشت. اين
تحول، ريشه كن شدن
فئوداليسم و
رشد يك نظام
اقتصادي نوين
به نام سرمايه
داري بود.
بنابراين ويژگي
افكار
"متفكرين
غربي" در غربي
بودن آن نيست
بلكه در
بورژوائي و
سرمايه داري
بودن آن است.
به همين
دليل اولين
انقلابات
بورژوائي در
كشورهاي
"شرق" از
انقلابات
بورژوائي غرب
الهام گرفتند. در همان
دوره كه
سرمايه داري
در غرب رشد
كرد، طبقه
كارگر نيز همراه با
طبقه سرمايه
دار بوجود
آمد. بهمين دليل در
غرب فقط افكار
بورژوائي
مدون نشد بلكه
افكار
ماركسيستي كه
منعكس كننده
ايدئولوژي
طبقه كارگر
بود نيز متولد
شد. متفكريني
كه از غرب
برخاستند فقط متفكرين
طبقه سرمايه
دار نبودند، طبقه كارگر
هم متفكرين
خود را يافت. ماركس و
انگلس
توانستند
ايدئولوژي و
تفكر رهائي
بخش طبقه
كارگر را
تدوين كنند.
يعني ماركسيسم
را. ويژگي
ماركسيسم در
"غربي" بودن
آن نيست بلكه در
پرولتري بودن
آنست. به همين جهت، هر بار كه طبقه
پرولتاريا در يكي از
كشورهاي شرق براي
سرنگون كردن
فئودالها و
سرمايه داران
بپاخاسته است
بالاجبار
ماركسيسم را
راهنماي
انقلاب خود
كرده، چرا
كه جز اين محكوم به
شكست بوده
است. پيروزي
انقلاب عظيم
در كشور چند
صد ميليوني چين كه دنيا
را تكان داد و
عصر نويني را
در زندگي بشر
در شرق آغاز
كرد، بدون ماركسيسم
امكان نداشت.
ثانيا، مباني
دموكراسي
بورژوائي نمي
توانسته در تاريخ
باستان ايران
و در اسلام
موجود باشد. زيرا اين
مباني مربوط
به ظهور روابط
توليدي سرمايه
داري و طبقه
بورژوازي
است كه
صاحب سرمايه
است و كارگر
را استثمار مي
كند. آن نوع
"دموكراسي"
كه در عهد
باستان در
يونان موجود
بود متكي بر
نظام برده
داري بود.
دموكراسي
يونان در
ميان اقليتي
از اهالي برقرار بود و
بر برده بودن
و كار بردگي
اكثريت مردم تكيه
داشت. نظام
سياسي
ايران در
دوران هخامنشي
نيز متكي بر
برده داري
بود.
ثالثا، در اسلام
مباني دموكراسي
وجود نداشت.
حتا دموكراسي
از نوع رم
باستان!
اسلام، اصلا
اصول
دولتمداري
مدون نداشت! فقط
وقتي كه به
ضرب شمشير و
جهانگشائي جهان
اسلام تبديل
به يك
امپراطوري
شد نظام سياسي
مدون بوجود
آورد. ماهيت
امپراطوري
اسلام
نيز متكي بر
روابط
اقتصادي
سرواژ و
تيولداري و برده
داري بود. هر گونه تلاش
براي بازگشت
به اصول آن
امپراطوري، ارتجاعي است.
بنابراين
زورچپان كردن
برخي تفاسير
من درآوردي (و
لاجرم دروغ)
در باره تاريخ
هيچ خدمتي به
جامعه وعلم و
تاريخ نمي
كند. بخصوص
استفاده از
اين حرفها
براي تدوين يك
"مانيفست
سياسي" كمال
بي مسئوليتي
در قبال جامعه
است.
چيزي به نام
"فرهنگ ما"
وجود ندارد
آقاي
سحابي ادامه
مي دهد كه: «وقتي مباني
از فرهنگ
خودمان باشد
چون در جامعه
نفوذ دارد، آن
را عميقا و
راحت تر مي
پذيرد. وقتي
از بيرون وارد
شود فقط سطح
آن دريافت مي
شود.»
(همانجا)
ايشان مرتبا صحبت
از "ما" مي كند
و خود را
سخنگوي تمام
مردم ايران جا
مي زند و به
خودش اجازه مي
دهد كه معرف مختصات
"فرهنگ ما"
باشد. اولا،
جامعه ايران يك
"ما"ي بدون
تمايز نيست.
بلكه تقسيم به
طبقات شده
است. آيا شما
نمي دانيد كه
در كشور ما
عده اي صاحب
ملك و سرمايه
و قدرت دولتي
اند و اكثريت
براي صاحبان
ملك و سرمايه
كار مي كنند و
ذره اي قدرت
دولتي
ندارند؟ به اين
مي گويند
جامعه طبقاتي!
طي هزاران
سال، اين
شكافهاي
طبقاتي
شكافهاي
ديگري را نيز
در ميان مردم
بوجود آورده
است؛ مردم بر
حسب اينكه از
چه جنسيتي
هستند (مرد يا
زن)، اينكه
متعلق به چه
ملتي هستند
(فارس يا كرد و
عرب و بلوچ و غيره) يا داراي
امتيازند و يا محروم از
امتياز. همين تقسيم
طبقاتي تمام
تاريخ ما را
يكسره به صحنه مبارزات ميان طبقات تبديل
كرده است.
در واقع براي
مطالعه
"سلوك"
پادشاهان با
مردم، و طغيان
مردم عليه
شاهان و بطور
كلي مطالعه
تاريخ ايران
اساسا بايد
مبارزه ميان
طبقات را
بررسي كرد تا
به درك درست
از آن دست
يافت. در اين
سرزمين مانند
همه نقاط
دنيا، تقسيم
مردم به
حاكمان و
محكومين موجب
تولد و رشد
فرهنگهاي
متفاوت شده
است. از يكسو
به فرهنگ سركوب
و
قلدري و
تحميق مذهبي؛
از سوي ديگر
به فرهنگ
مقاومت عليه
زور، فرهنگ آزاديخواهي
و حق طلبي و
افكار نوين.
اين
واقعيتي است
كه امروز اكثر
زحمتكشان
ايران فرهنگي
را تمرين و
تكرار مي كنند
كه متعلق به
طبقات حاكم
است. اما
معنايش اين نيست كه
فرهنگ مردمي وجود ندارد.
اين فرهنگ
وجود دارد و
رشد مي كند. هر
چند زير هيكل خفقان آور
طبقات حاكمه و
شلاق سركوب
رشد مي كند
اما مي كند.
عليرغم اداره
سانسور محمد
رضا شاه و
وزارت ارشاد
اسلامي روح الله
خميني،
شاملوها،
صمد بهرنگي
ها، گلسرخي ها
و
سلطانپورها و
هزاران شاعر و
نويسنده و
سراينده
همراه با صدها
هزارتن از
توده هاي بي
نام و نشان، فرهنگ
محرومين
ايران را مدون
كرده و غنا
بخشيده اند.
بله آقاي
سحابي،
"فرهنگ ما" در
ايران تقسيم
به دو مي شود:
فرهنگ طبقات
حاكم و فرهنگ
مردمي. يكي
تكيه گاه
طبقات
استثمارگر
است كه آزادانه
جولان مي دهد
و مردم را
شستشوي مغزي
مي دهد اما ميراست
چرا كه زمانه
اش بسر آمده و
ارتجاعي است. و ديگري
فرهنگ نوين
مردم ايران
است كه در زير سر
نيزه
تولد يافته
اما بالنده
است و آينده
به آن تعلق
دارد.
ثانيا، هم اخلاق و
باورها و
فرهنگ
بورژوازي
ايران تحت
تاثير جهان
خارج از مرزها است و هم
فرهنگ طبقه
كارگر و
زحمتكشان
ايران. زيرا
جهان در نتيجه
استثمار
سرمايه داري
به يك پديده
واحد تبديل
شده است. آنچه در جهان
غالب است
شكافهاي
طبقاتي است و
اين شكافهاي
طبقاتي مباني
فرهنگي و ارزشي
متضاد و متفاوتي
را در سراسر
دنيا شكل مي دهد.
فرهنگهاي
غالب در ايران
بشدت تحت تاثير
تحولات دو قرن
اخير در جهان
بوجود آمده
اند. حتا
فرهنگ مذهبي
اسلامي رايج
در ميان طبقات
حاكمه و طبقات
بورژوا و خرده
بورژوا تحت
تاثير تحولات
جهاني شكل
گرفته است.
همين اسلام
متعلق به جريان ملي -
مذهبي كه پايه
گذاران آن
مهندس بازرگان
و شريعتي بوده
اند از تركيب
"گفتمان"
اسلامي و غربي
بوجود آمده
است.
بازرگان سعي
كرد از اصول
علوم مجرد تكامل
يافته در غرب
براي تشريح و
تفسير روزآمد
و مدرن اسلام
استفاده كند.
اينكه چقدر
موفق شد مورد
بحث ما نيست.
شريعتي هم با
كش رفتن ايده
هاي استادان
غربي خود در
اروپا اسلام
ابوذري خود را
تدوين كرد.
بخش اعظم
مباني فكري و
اعتقادات
ايدئولوژيك
طبقات حاكمه
ايران (هم
جناح روحانيت
اين طبقات و
هم جناح
سلطنتي آن) مربوط
به "ايران"
نيست زيرا
طبقات
ارتجاعي بومي
بيش از دو قرن
است كه توسط قدرتهاي
استعماري و
امپرياليستي
تغذيه مي شوند و
ايران را بعنوان
بخشي از نظام
جهاني آنها
اداره مي
كنند. تحقيقات
علمي و مستند
در مورد ريشه
هاي اسلام رايج
و حاكم در
ايران نشان مي
دهد كه
استعمار انگليس
نقش مهمي در
كمك به تدوين
مباني آن
داشته است.
گفته هاي
عاميانه مردم
ايران در مورد
ملاي انگليسي
روي هوا نيست
بلكه پايه در
زندگي واقعي و
تاريخي ايران
معاصر دارد.
فرهنگ
آزاديخواهي و
ترقي طلبي
مردم ايران
نيز فقط از
خود ايران در
نيامده بلكه
از جريانات
انقلابي
بورژوائي و
پرولتري قرون 18 و 19 و 20 ميلادي
كه در
خارج از ايران
رخ داده سيراب
شده و قدرت گرفته
است. بنابراين
به صرف "خارجي"
بودن نمي توان
گفت اين فرهنگ يا آن فكر، بد است يا خوب. محك اينست كه مال كدام
طبقه است؟ آيا به حفظ
وضع موجود
خدمت مي كند
يا به تغيير وضع
و ساختن آينده
اي كاملا
متفاوت از وضع
موجود؟ آيا به طبقات
استثمارگر و
دولتهاي
ارتجاعي حاكم
خدمت مي كند
يا به سرنگون
كردن آنها؟ آيا مال طبقه
بورژوازي
استعمارگر و
امپرياليست
خارجي است يا
مال
انقلابيون و
پرولترها و ستمديدگان
خارجي؟ واقعيات
جهان كنوني و
جامعه ما، تقسيم
فرهنگها به
خارجي و بومي، مال اين ملت و
آن ملت را غير
ممكن مي كند.
اين نوع تقسيم
بندي، ديگر واقعي نيست.
طبقه كارگر و
زحمتكشان
ايران بايد
حرف مائو
تسه دون را در اين
مورد راهنما
قرار دهند: هر
چيز خوب بومي
را با هر چيز
خوب خارجي كه
به درد سرنگون
كردن مرتجعين
و
امپرياليستها
و انجام
انقلاب پرولتري
مي خورد بايد
ادغام كرد .
اما
خود آقاي سحابي هم
با وجود اينكه
عبارت مبهم
و كشدار و
گمراه كننده
"فرهنگ
خودمان" را
بكار مي برد، فرهنگ
طبقات خاصي را
مد نظر دارد. منظورش
فرهنگ طبقات
حاكم است.
ببينيد چه مي
گويد:
«ايران
در طول تاريخ
در جهان گشائي
ها و كشورگشائي
هايش همواره
آزاده بوده
است. كوروش
كبير وقتي در
سرزمين هاي
غربي و بابل و ...
جهان گشائي مي
كرد، هر جا مي
رفت آزادي بخش
بود.»
بايد
از آقاي سحابي
كه بعد از
اينهمه سال و
سر پيري به
سياست ’كورش
بخواب ما
بيداريم’
رسيده است
پرسيد كه اگر شاهان
برده داري
مانند كورش
"آزاديبخش" بودند پس چرا به
ضرب شمشير جهانگشائي
مي كردند؟ ثروتي را كه
از اين
جهانگشائي ها
گرد مي آوردند چگونه بدست
مي آوردند؟ با
انتشار
بيانيه جهاني
حقوق بشر؟ و
بعد با اين
ثروت چه مي
كردند؟
امثال آقاي سحابي به تاريخ و فرهنگ طبقات محروم كه سرشار از مقاومت و مبارزه در مقابل شاهان و اميران و خلافا و ملايان و زمينداران و سرمايه داران است كاري ندارند. از نظر ايشان، اين تاريخ و فرهنگي نيست كه ارزش مراجعه يا حتا اشاره داشته باشد. آقاي سحابي مانند همه بورژواها فراموش مي كند كه تمام تاريخ اين ايران "چهار هزار ساله" پر از قيام بردگان و محرومان بوده است. راه دور نرويم. آيا آقاي سحابي به قيام بابيان رجوع كرده است؟ يعني آخرين قيام طبقات محروم و ميانه حال شهر و روستا قبل از انقلاب مشروطه كه رهبري مانند طاهره قره العين داشت. زن جواني كه در آن زمانه جهل و خرافه و تعصب، حجاب اسلامي را بدور افكند و تمام آيه هاي ضد زن قرآن را باطل اعلام كرد. آقاي سحابي، "سلوك" طاهره را چگونه ارزش گذاري مي كند و در كدام دسته بندي قرار مي دهد؟ آزاديبخش است يا غير آزاديبخش؟ و اما آن سر ماجرا: آقاي سحابي "سلوك" شاه قاجار كه طاهره را در چاهي انداخت و آن را با سنگ پر كرد چگونه مي بيند؟ طبقات مختلف به اين سوالات جوابهاي مختلفي مي دهند. طاهره قره العين شاعر نيز بود. آيا آقاي سحابي اشعار وي را جزو "فرهنگ ما" مي داند؟ پس از انقلاب مشروطه تا كنون شاهد مبارزات مسلحانه خلقهاي تحت ستم ايران، برپا شدن جمهوري هاي آذربايجان و كردستان بوده ايم. "قرائت" آقاي سحابي از فرهنگ مبارزاتي ملل تحت ستم در ايران چيست؟ در جريان انقلاب شكست خورده 1357