يادداشـت
هايي بر
مطالعه «چـه
بايـد كرد؟» و
مفاهيم آن
براي مبارزه
امروز
تلخيص
از" كمونيست" ارگان
تئوريك "حزب
كمونيست
انقلابي
آمريكا"، شماره 5، مه 1979
از
حقيقت شماره
15، ويژه اول
ماه مه،
ارديبهشت 1383 – www.sarbedaran.org
«اگر
مبارزه
كارگران فقط
براي بهبود
شرايط شان
باشد، نيازي
به سوسياليستها
ندارند. در
تمام كشورها
كارگراني
هستند كه براي
بهبود بخشيدن
به شرايط خود
دست به مبارزه
مي زنند، اما
آنها هيچ چيز
در مورد سوسياليسم
نمي دانند و
حتي نسبت به
آن خصومت
دارند.» - لنين(1)
«چه بايد
كرد؟» كه در
سال 1901 توسط
لنين نوشته شده
(و براي اولين
بار در سال 1902
منتشر شد)
بدون شك يكي
از آثار بزرگ
ماركسيستي
براي تمام
دوران است.
اثر كلاسيكي
كه ارزش آن
براي
پرولتارياي بين
المللي در طول
سالها هرگز
محو نشده است.
اين اثر يك
پلميك همه
جانبه و پيگير
عليه گرايش
سياسي
اپورتونيستي
در حزب سوسيال
دمكرات
كارگران
روسيه (نام
حزب كمونيست
روسيه در آن
زمان) است. از
آن زمان اين
گرايش
«اكونوميسم»
نام گرفت.
لنين در افشاي
تفاوت اين شكل
از
اپورتونيسم
سياسي با ماركسيسم،
اثري را خلق
كرد كه در
مورد
انحرافات پراگماتيستي
- رفرميستي در
جنبش كارگري،
ضرورت حزب
پيشاهنگ طبقه
كارگر و خصلت
و نقش آن در رهبري
مبارزات طبقه
كارگر، نقش
مطبوعات حزبي
(بخصوص نقش
حياتي
افشاگري
سراسري)،
اهميت مبارزه
تئوريك براي
انقلاب
پرولتري،
اهميت و نقش
فعاليت
كمونيستها در
ميان اقشار
غير پرولتري و
غيره، خدمات
بزرگي به جنبش
كمونيستي كرده
و مي كند.
محور
تمام اين
مباحث و آنچه
كه مي توان از
آن بعنوان
مهمترين خدمت
كلي لنين در
اين اثر برجسته
نام برد، خطي
است كه وي در
مورد نقش عنصر
آگاهي در
انقلاب
پرولتري ارائه
مي دهد. لنين
بر رابطه بين
عنصر آگاهي و
عنصر خورويي
پرتو مي افكند
و نشان مي دهد
كه چگونه
ايدئولوژي
پرولتري
كاملا از
آگاهي تريديونيوني
(سنديكائي)
متفاوت است و
اينكه آگاهي تريديونيوني
چيزي بيشتر از
آگاهي
بورژوايي نيست،
و عنصر آگاه
يا حزب
پرولتري كه
توسط پيشرفته
ترين تئوري
هدايت مي شود
بايد بدون خستگي
فعاليت كند كه
توده ها را به
سطح اين فهم و درك
پيشرفته
برساند و آنها
را براي
انقلاب آماده
كند. آنگونه
كه لنين گفت:
«…. ستايش از
خودرويي جنبش
طبقه كارگر،
كم بها دادن
به نقش عنصر
آگاه و نقش
سوسيال
دمكراسي
(كمونيستها)،
مساوي است با
تقويت نفوذ
ايدئولوژي
بورژوازي در
ميان كارگران.
عليرغم اينكه
كم بها دهنده
چنين نيتي
داشته باشد يا
نداشته باشد.»
(2)
اما
"چه بايد
كرد؟"-
اولين اثري
نبود كه لنين
در آن به نقد
«اكونوميستها»
پرداخت. «بيانيه
اعتراضي
سوسيال
دمكراتها» كه
در اواخر سال 1899
نوشته شد،
«گرايش
قهقرايي در
سوسيال دموكرسي
روسيه» (1899)،
«وظايف عاجل
جنبش ما» (1900)، «از
كجا آغاز
كنيم؟» (1901) همه
آثار مهم لنين
در مورد اين
انحراف هستند.
اما «چه بايد
كرد؟» همه جانبه
ترين و قطعي
ترين ضربه را
به اين خط
اپورتونيستي
و اپورتونيستها
زد. ابعاد و
عمق اين اثر
نشان مي دهد
كه انحراف
اكونوميستي
يك مشكل جزيي
براي حزب روسيه
نبود، بلكه در
واقع گرايشي
جان سخت بود
كه اگر از نظر
بينشي، خط
سياسي و خط
تشكيلاتي از ماركسيسم
انقلابي و
اصيل متمايز و بطور
همه جانبه
افشا نمي شد و
خصلت انقلابي
حزب جوان
روسيه را
تغيير مي داد.
اين
يادداشتها
تلاشي در جهت
بيرون كشيدن
برخي از مسائل
جدل برانگيزي
است كه تاكيد
سياسي لنين در
«چه بايد
كرد؟» را در
بر مي گيرد و
تلاشي است
براي نشان
دادن مفاهيم
آن براي
مبارزه امروز.
اين
يادداشتها
همه جانبه
نيست و شيره
تحليل اثر بزرگ
لنين را بيرون
نمي كشد، بلكه
تنها روي برخي
از سوالات
عمده سياسي كه
در فصل دوم و
سوم اين اثر
مطرح شده
متمركز است.
(حتي در رابطه
با اين دو فصل
نيز بسياري از
مطالب مهمش
فقط مورد اشاره
واقع شده اند.)
ولي در
ابتدا يك
تحليل كوتاه
از نقش «چه
بايد كرد؟» در
حزب سوسيال
دمكرات
كارگران
روسيه و
جمعبندي كوتاه
از مشخصات
مركزي خط
اكونوميستي
روسيه بمثابه
يك زمينه
مقدماتي لازم
است.
اكونوميسم
چه بود؟
لنين
گفت: «زمان آن
است كه از اين
گرايش جمعبندي
شود، گرايشي
كه محتواي آن
بطور نادرست و
بطور نارسا
بعنوان
«اكونوميسم»
تشريح شده است
(3). محتواي
اكونوميسم،
رفرميسم
بورژوا
ليبرالي بود.
در ميان
كمونيستهاي
جهان يك مبارزه
دو خط حاد بين
رويزيونيسم
به نمايندگي برنشتين
در آلمان و
ماركسيست هاي
اصيل جريان داشت.
برنشتين و
ديگران سعي مي
كردند
ماركسيسم را
به سطح بورژوا
رفرميسم تنزل
دهند و با
استدلالات
امپريستي
(تجربه
گرايانه) آن
را معقول جلوه
دهند (چيزي كه
در شعار
برنشتين تحت
عنوان «جنبش
همه چيز و هدف
نهايي هيچ
چيز» فشرده مي
شد.)
اكونوميستها
بانفوذترين
نمايندگان
اين گرايش در
روسيه بودند.
البته
«ماركسيست
هاي قانوني»
را نيز بايد
جزء اين جريان
بحساب آورد.
اكونوميستها
بطور علني از
خط برنشتين
دفاع نمي
كردند. آنها
نيازي
نداشتند كه به
اندازه برنشتين
جلو بروند.
آنها خود را پشت
خصلت دو مرحله
اي انقلاب
روسيه پنهان
مي كردند. معنايش
اين بود كه
چون سرنگوني
سرمايه داري
در دستور كار
فوري نبود مي
توانستند
پوششي داشته
باشند براي
اينكه رك و
راست عقايد ضد
ماركسيستي
خود را مطرح
نكنند. مثلا"
برنشتين و
شركايش تلاش
مي كردند ثابت
كنند كه سرمايه
داري لزوما
باعث فقر توده
ها نمي شود. با
برنشتين،
اپورتونيسم
راست تبديل به
رويزيونيسم
(تجديد نظر در
اصول
ماركسيسم) شد.
برنشتين تلاش
مي كرد كه در
نظريات ماركس
تجديد نظر
كند.
اكونوميستها
يك رگ قوي
آگنوستيكي (شك
گرايي)
داشتند. (به
فصل اول "چه
بايد كرد؟"
رجوع كنيد) و
آشكارا يك
بازي التقاطي
را به پيش مي بردند،
يعني از نظرات
برنشتين
بمثابه يكي از
«گرايشات
بسيار
پرولتري كه
بايد آزادانه
درون
سوسياليسم
بين المللي
رقابت كند»، دفاع
مي كردند. و از
برخي
استدلالات
برنشتين عليه
تحليل ماركس
از فقر،
استفاده مي
كردند.
آنگونه
كه از اسمشان
پيداست مشخصه
اكونوميستها
و خدمت شان به
اين گرايش
اپورتونيستي
بين المللي
عبارت بود از
پرستش مبارزه
خودبخودي و
مبارزه
اقتصادي طبقه
كارگر (و
اصرار آنها بر
اينكه
كارگران نيز
بايد آن را
پرستش كنند!)
اين امر اشكال
كمابيش
وقيحانه اي
بخود گرفت.
آنها ادعا مي
كردند كه شعار
جنبش طبقه
كارگر بايد
«مبارزه براي
بهبود شرايط
اقتصادي» باشد
زيرا به
اعتقاد آنان
مبارزه
اقتصادي ابزاري
است كه وسيع
تر از هر
وسيله ديگر مي
تواند توده
هاي كارگر را
به مبارزه
سياسي بكشاند.
يا وقتي كه مي
خواستند
التقاطي تر و
در شكل «تصفيه»
شده تر حرف
بزنند مي
گفتند كه
مبارزه اقتصادي
مهم ترين شكل
جنبش كارگران
است، اما «مي
توان بر مبناي
صرفا
اقتصادي،
تهييج سياسي
هم نمود»
(لنين دربخش
اول از فصل
سوم "«چه بايد
كرد؟" كه
عنوان آن
«تهييج سياسي
و محدوديتي كه
اكونوميستها
به آن تحميل
مي كنند » اين كلك
التقاطي را
افشا مي كند.)
بعبارت ديگر
از نطر آنان
برخي اوقات
اشكالي ندارد
كه كارگران را
مهمان سياست
كنيم. نطر
آنها نسبت به
مبارزه سياسي
اين بود كه از
يك طرف،
مبارزه انقلابي
عليه تزار
مانع
بيشترين استفاده
از مبارزه
اقتصادي مي
شود؛ و از طرف
ديگر،
لازم است كه
به «مبارزه
اقتصادي جنبه
سياسي داده
شود» يا
«مبارزه
اقتصادي عليه
كارفرمايان و
حكومت»
سازمان داده
شود. يعني تلاش
كنيم «تحقق
اين خواست هاي
صنفي و بهبود
شرايط كار را از
طريق قانون
گزاري و
اقدامات
اداري تضمين كنيم.»
به يك كلام،
رفرميسم
بورژوايي رك و
پوست كنده.
رفرميسم آنها
هم چنين در
غرق كردن مبارزه
در كسب «نتايج
محسوس» منعكس
مي شد. برخي از اكونوميستها
حتي بطور علني
اين را تبليغ
مي كردند كه
مبارزه سياسي
عليه تزار
بايد به
بورژوازي
ليبرال
واگذار شود و
مبارزه كارگران
بايد معطوف به
كسب نتايج
محسوس
اقتصادي باشد.
(البته ادامه
منطقي خط
اكونوميستها
به اينجا مي
انجاميد، حال
چه
علني آن را
مي گفتند چه
نمي گفتند.)
بر
مبناي اينكه
تزار مبارزات
سياسي را
بسرعت در هم
شكسته بود،
آنها تز «راه
كمترين
مقاومت» را
پيش مي
گذاشتند و چنين
استدلال مي
كردند كه
مبارزه
اقتصادي
عبارت است
از«راه
كمترين
مقاومت». (4) و
اينكه چون كارگران
وسيعا درگير
مبارزه
اقتصادي
هستند، پس كمونيستها
بايد مشغول
سازمان دادن
اين مبارزه
شوند تا اينكه
اين مبارزه در
تكامل خود تبديل
به يك مبارزه
سوسيال
دمكراتيك
(كمونيستي)
شود. آنها مي
گفتند،
كارگران قبل
از اينكه وارد
ميدان هاي
نبرد ديگري
شوند بايد
ابتدا در
جريان مبارزه
اقتصادي قدرت
خود را رشد
دهند. استدلال
مي كردند كه
از طريق
مبارزه اقتصادي،
كارگران نه
تنها ياد مي
گيرند براي منافع
خود بجنگند
بلكه از اين
طريق مي
توانند افق
مبارزاتشان
را نيز رشد
دهند.
اكونوميستها
همچنين مي
گفتند كه
كارگران هر
آنچه را كه
لازم است در
مورد ماهيت
استبداد
تزاري بدانند
از طريق همين
مبارزات
اقتصادي مي
آموزند! براي
اكونوميستها
آن نشرياتي
اهميت كليدي
داشتند كه
داراي خصلت
محلي بودند و
برحسب مبارزه خودبخودي
و در خدمت به
آن تنظيم مي
شدند. آنها مصر
بودند كه
صندوق هاي
اعتصاب و ديگر
تشكلات نوع
اتحاديه اي
براي طبقه
كارگر بسيار
مهمتر از حزب
سياسي مي
باشند. اين
اكونوميستها هر
نوع فعاليت يا
مبارزه
تئوريكي را
تحقير كرده و
مصرانه بر اين
عقيده خود
پافشاري مي
كردند كه كار
در ميان هر
قشري بغير از
پرولتاريا يك
انحراف
غيرقابل بخشش
است.
بينش
آنها
پراگماتيسم
بود. يعني «آن
چيزي مطلوب
است كه در
جريان است».
اين شعار
اساسي آنها بود
و آنها مرتبا
اين نقل قول
ماركس را
استفاده مي
كردند كه، «هر
قدم جنبش عملي
بسيار مهمتر
از يك دوجين
برنامه است.» (5)
در واقع اين
نقل قول را بر
بستر مسايلي
طرح مي كردند
كه معناي
دقيقش اين بود:
«جنبش همه چيز
است، هدف
نهايي هيچ
چيز.» آنها در
مورد «تاكتيك
– پروسه» زياد
حرف مي زدند و
منظورشان اين
بود كه هيچ
نقشه اي كه
متكي بر تحليل
علمي از روند
و جهت اوضاع باشد
و بتوان وظايف
عملي
كمونيستها را
از آن نتيجه
گيري كرد، نمي
توان ريخت. از
نظر آنها تمام
وظايف توسط
اوضاع جاري
جنبش توده
تعيين مي شوند
و واقعيت آن
چيزي است كه
در سطح جريان
دارد. آنها
مصرانه موعظه
مي كردند كه انقلابيون
بايد «تماس
نزديك و
ارگانيك» (6) با اين
«واقعيت»
داشته باشند.
يعني كمونيستها
بايد همراه با
جريان
خودبخودي توده
ها و گرايش
غالب در ميان
توده ها قل
بخورند و نه
اينكه بر روي
جهان و منجمله
بر روي جريان
خودبخودي و
جنبش
خودبخودي
تاثير
بگذارند و آن
را تغيير
دهند! عليه
اين چيزها و
بيشتر از اين
چيزها بود كه
لنين آتش حمله
خود را در «چه
بايد كرد؟»
گشود و در
نبرد با اين
گرايش، اصول
مهم و راهنما
براي جنبش بين
المللي
كمونيستي پيش
گذاشت.
با اين وصف
متاسفانه
اكثر آنها مورد
بي اعتنايي
واقع شده يا
حداكثر نيمه
نيمه در دست
گرفته شدند.
بطور
مثال در اوايل
1920 حداقل يك بخش
از كمينترن
معتقد بود كه
روسيه يك مورد
استثناء بود
كه خط
سياسي"چه
بايد كرد؟" در
آن كاربست داشت
و خط اين اثر
قابل پياده
كردن در نقاط
ديگر جهان
نيست!
به همان
اندازه كه "چه
بايد كرد؟"
مورد بي
اعتنايي قرار
گرفت، كتاب
ديگر لنين به
نام "چپ روي،
بيماري كودكي
در كمونيسم"
با تفاسيري يك
جانبه و راست،
توسط
رويزيونيستهاي
قهار مورد سوء
استفاده قرار
گرفت.
اين
اثري است كه
بايد بكاربست
غلط و اثرات
آن را بررسي
كرد، حداقل بهمان
اندازه كه «چه
بايد كرد؟»
مورد بي اعتنايي
قرار گرفته
اين اثر بطور
يك جانبه و
غلط تبليغ شده
و در تاريخ اخير،
رويزيونيستها
از آن سوء
استفاده مي
كنند.
نقش
"چه بايد
كرد؟" در جنبش
نوين
كمونيستي
براي
ايجاد يك
پيشاهنگ نوين
طبقه كارگر در
كشور آمريكا،
مبارزات خطي
حادي در جنبش
كمونيستي
انجام گرفته
است. و در اغلب
اين مبارزات،
«چه بايد
كرد؟» در مركز
بحث و جدلها قرار
داشته است.
حزب ما (آر سي
پي) از ابتداي
تشكيل «اتحاد
انقلابي» (آر.يو.
سازمان اوليه
اي كه به "حزب
كمونيست انقلابي
آمريكا"
تبديل شد)
بسيار بيشتر
از «حزب
كمونيست
آمريكا» - حتا
بيشتر از دوره
اي كه حزب
كمونيست
آمريكا هنوز
رويزيونيست
نبود - به
تئوري
انقلابي
اهميت مي داد.
چرا؟ يكم
اينكه تعدادي
از كادرهاي
قديمي حزب
كمونيست
آمريكا در
جنبش انقلابي
جديد درگير
بودند و در
ميان اينها
كساني بودند
كه آگاهانه از
رويزيونيسم
بريده بودند
(حداقل به
درجاتي). بخشي
از انتقاد
آنها به «حزب
كمونيست
آمريكا» اين
بود كه در آن
حزب - بخصوص در
سالهاي قبل از
انحطاطش -
مبارزه
ايدئولوژيكي
تئوريكي، وجود
نداشت.
اما
علت اساسي تر
اين بود كه،
آن
روشنفكران
انقلابي كه در
خيزش سال هاي
60 به
ظهور رسيدند،
براي يافتن
جواب به سوالاتشان
مبني بر اينكه
مبارزه به
كدامين سو بايد
برود و چه
جهتي اتخاذ
كند، مجبور
بودند
خودشان
ميراث
انقلابي
پرولتاريا را جستجو
و كشف كنند، چرا كه
به دليل خيانت
كامل «حزب
كمونيست
آمريكا»
ارتباط اين نسل
و خيزش دهه 60 با
سوسياليسم
علمي ، كاملا
قطع شده بود.
انقلاب
كبير فرهنگي
پرولتري در
چين محرك عظيمي براي
حركت رو به
جلوي
انقلابيون نوظهور
آمريكا بود
(در كشورهاي
ديگر نيز
همينطور). در
اواخر سال هاي
60 و
اوايل سال هاي
70 ماركسيسم
انقلابي از
درون يك دوره
فشرده كشف و فرا
گيري مجدد و
دفاع مجدد در
عرصه تئوريكي
عليه رويزيونيسم
نوع روسي،
نئوتروتسكيسم،
تئوري هاي «جديد
كارگري» و
گواريسم گذر
كرد و توانست
مجددا
ماركسيسم
انقلابي را
(هر چند در
اشكال ابتدايي)
به ميان
كارگران و
اقشار ديگر
ببرد.
سوال
اين نيست كه
آيا هر طرح
جزئي و برنامه
اي در «چه
بايد كرد؟» با
اوضاع جاري در
آمريكا مي خورد
يا نه. چرا كه
آثار
ماركسيستي
نسخه نيستند.
نكته در آن
است كه دقيقا
كنه تئوريكي و
مسائل سياسي
مورد بحث و
پاسخ داده شده
در اين اثر جزء
اصول اساسي
ماركسيسم است
كه داراي ارزش
فناناپذير
بوده و براي
پيشبرد وظيفه
عاجل تدارك
انقلاب، درك
عميق و
بكاربست اين
اثر حياتي
است.
نوشته
هاي قبلي لنين
در
برخي نوشته
هاي پيشين
لنين زواياي
متفاوت تري را
مي توان
مشاهده كرد. بطور
مثال در اثر
«وظايف
سوسيال
دمكرات هاي
روس - 1897» لنين گرايش
به آن دارد كه
وظايف
اقتصادي و
سياسي را به يك
اندازه بها
دهد. او هم
چنين دو جنبه
عمده از «وظايف
سوسياليستي»
را
ترويج
سوسياليستي و
تبليغ
اقتصادي در
ميان
كارگران مي
شمرد. هر چند
لنين در اين
اثر تاكيد
زيادي بر
آژيتاسيون
سياسي مي
گذارد، اما
تمام اين
مقوله را زير
سوء تيتر
«وظايف دمكراتيك»
كه ناظر بر مبارزه
عليه تزار
بود، قرار مي
دهد.
سه
نكته در
مطالعه اين
مقاله فورا
مشاهده مي شود.
يكم تاكيد
بسيار لنين
روي اين نكته كه
وظايف
دمكراتيك و
وظايف
سوسياليستي
را نبايد از
هم مجزا كرد.
بنابراين، در
جدا كردن زير
تيترهاي
مختلف، هدف
سياسي
انقلابي عمده
و فوري (كه سرنگوني
تزار بود) جزء
وظايف
دمكراتيك به
شمار مي آيد،
در حالي كه
هدف سياسي
انقلابي عمده
در آمريكا و
وظايف مرتبط
با آن را نمي توان
زير وظايف
دمكراتيك
گذاشت!
دوم،
در اين مقاله
لنين بخشا
عليه
نارودناياوليا
(طرفداران مشي
چريكي در
روسيه – ح) جدل
مي كند و نه
عليه
اكونوميستها.
خط
نارودناياوليا
اين بود كه طبقه
كارگر در
انقلاب
روسيه، كاملا
يك فاكتور غير
مهم است و مي
گفتند سرمايه
داري لزوما در
روسيه رشد
نخواهد كرد،
درحالي كه آن
موقع به مقدار
بسيار زيادي
در روسيه رشد
كرده بود. بخشي
از اين مبارزه
خطي در
برگيرنده اين
بود كه آيا
مبارزه
اقتصادي اصلا
داراي اهميتي
براي انقلاب
در روسيه هست
يا نه. (7)
مقالاتي
مانند
«وظايف» در
دوره اوليه
تاريخ سوسيال
دمكراسي
روسيه نگاشته
شده اند. حزب
سوسيال
دمكرات
كارگران
روسيه زمان
زيادي را در پلميك
عليه
نارودنيكها
گذرانده بود؛
از سوي ديگر
با محدود كردن
فعاليت هايش
به محافل
ترويج، مدتي
طولاني خطا
كرده بود.
لنين در مقاله
فوق الذكر
هنوز عليه آن
خطاها مبارزه
مي كند. به
عبارت ديگر
بلشويكها در
جريان تغيير
جهان توانستند
شناخت بيشتري
كسب كنند.
يعني اينكه در
مقالات اوليه
برخي
فرمولبندي
هاي ضعيف وجود
دارد، اگرچه
از همين
مقالات بسيار
مي توان آموخت
و مسلما نسبت
به هر چيز
ديگري كه در
آن زمان از
روسيه بيرون
مي آمد، هم
پيشرفته تر
بود و هم
بيشتر به
حقيقت نزديك
بود و نيز
درست ترين خط
را در راه
پيشروي نشان
مي داد.
كساني
كه سعي مي
كنند خطي بغير
از خط "چه بايد
كرد؟" در لنين
جستجو كنند به
مقاله اي بنام
«درباره
اعتصابات» (1899)
اشاره مي
كنند. اين
مقاله ايست كه
در آغاز
مبارزه عليه
خط
اكونوميستها
نوشته شده
است. در واقع
مقالات
«اعتراضي از
سوي سوسيال
دمكرات هاي
روسيه» و
«گرايش
قهقرايي در
سوسيال
دمكراسي
روسيه» قبل از
آن نوشته شده
اند. «درباره
اعتصابات»
اساسا يك جمعبندي
درست از اين
كه چه چيزي را
مي توان از طريق
اعتصابات
بدست آورد و
آموخت، ارائه
مي دهد. لنين
در جمعبندي اش
تاكيد مي كند
كه اعتصابات
يك «مدرسه
جنگ» است و نه
«خود جنگ».
مقاله چنين
نتيجه گيري مي
كند: «
كارگران مي
توانند و بايد
از اعتصابات
منفرد وارد
مبارزه طبقه
كارگر براي
رهايي همه
زحمتكشان،
شوند. آن طور
كه در واقع در
تمام كشورها
مي كنند. زماني
كه تمام
كارگران
آگاه،
سوسياليست
شوند، يعني
زماني كه براي
رهايي تلاش
كنند، زماني
كه در
سراسر كشور
متحد شوند تا
سوسياليسم را
در ميان
كارگران
اشاعه دهند و
به كارگران تمام
طرق مبارزه
عليه دشمنشان
را آموزش
دهند، زماني
كه آنها يك
حزب كارگران
سوسياليست را
كه براي رهايي
تمام خلق از
ستم حكومت و
رهايي زحمتكشان
از يوغ سرمايه
مبارزه مي
كند، بسازند، فقط آن
زمان است كه
بخشي لاينفك
از جنبش عظيم
كارگران همه
كشورها مي
شوند، جنبشي كه
كارگران همه
كشورها را
متحد مي كند و
پرچمي را كه
روي آن نوشته
شده «كارگران
سراسر جهان متحد
شويد»
بلند مي
كند.» (8)
لنين
به روشني
اعتصابات را
از مبارزه
آگاهانه
طبقاتي كه
كارگران بايد
آن را آگاهانه
بسازند
متمايز مي
كند. فقط با بي
اعتنايي يا
عوامفريبي مي
توان مقاله اي
علم كرد كه
هدف عمده اش
تشريح مقوله
اي خاص است
(اعتصاب) و آن
هم در مقابل
"چه بايد
كرد؟" كه يك
بيانيه كلي
است در مورد اينكه
چه راهي به
انقلاب مي
انجامد.
لنين
در «چه بايد
كرد؟» دوره
هاي مختلف
جنبش روسيه را
تشريح مي كند (9).
آنچه كه او در
مورد اين دوره
ها برجسته مي
كند دو نكته
مهم است. اول،
از فعاليت
سوسيال
دمكرات هاي
جوان دفاع مي
كند كه در
سالهاي 1890 «با
حرارت تبليغ
اقتصادي را به
پيش مي بردند....
ولي به آن
بعنوان يگانه
وظيفه خود نمي
نگريستند.
بلكه بالعكس
درست از همان
آغاز، وسيع
ترين وظايف
تاريخي سوسيال
دمكراسي
روسيه بطور
عام و وظيفه
سرنگوني
استبداد
تزاري را بطور
خاص، پيش مي
بردند.» (10)
دوم،
از سياست
پيشين
كمونيستها كه
بدليل آنكه
نيروي كوچكي
بودند كارشان
را به فعاليت
در ميان
كارگران
متمركز مي
كردند، دفاع
مي كند. تمام
اين مباحث بر
بستر شرايطي
است كه لنين
مي گويد زمان
آنست كه
كمونيستها به
فعاليت در
ميان اقشار
ديگر
بپردازند (11).
لنين در مقاله
فوق الذكر
(وظايف سوسيال
دمكراتها) مي
گويد در گذشته
غلط بود اگر
كمونيستها
نيروهايشان را
پراكنده مي
كردند. در عين
حال بخش مهمي
از مقاله را
اختصاص مي دهد
به اينكه آنها
بايد به آنچه
در ميان اقشار
و طبقات ديگر
مي گذشت توجه
كنند، تا
بتوانند آن را
براي پرولتاريا
شرح داده و در
صورت امكان در
ميان اقشار
ديگر تبليغ
كنند (بيشتر
بصورت تصادفي
تا نقشه مند.)
لنين
يك جمعبندي
جالب و كوتاه
از آن تحولاتي
كه در حزب كار
سوسيال
دمكرات كارگران
روسيه رخ داد
و زمينه
مساعدي را
براي انحراف
اكونوميستي
فراهم كرد،
ارائه مي دهد. اين
جمعبندي در
مقاله «وظايف
عاجل جنبش ما»
منعكس است:
«به عقيده ما
زمينه براي
اين اوضاع تاسف
بار توسط سه
چيز آماده شده
بود. اول،
سوسيال
دمكراتهاي
روسيه در
فعاليت هاي اوليه
شان، خود را
صرفا به كار
در محافل
پروپاگاند
(ترويج) محدود
مي كردند.
زماني كه ما
تبليغ در ميان
توده ها را در
پيش گرفتيم،
نتوانستيم خود
را از افتادن
به آن سوي
افراط باز
داريم. دوم،
در فعاليت هاي
اوليه مان
بايد براي حق
موجوديت مان
عليه
هواداران
نارودناياوليا
كه از
«سياست»،
فعاليتي
منفرد از جنبش
طبقه كارگر مي
فهميدند و آن
را كاملا به
مبارزه توطئه
آميز تنزل مي
دادند، دفاع
كنيم. در رد اينگونه
سياست،
سوسيال
دمكراتها
زياده روي كرده
و سياست را به
عقب صحنه
راندند. سوم،
با فعاليت در
محافل كوچك
محلي
كارگران،
سوسيال دمكراتها
نسبت به تشكيل
يك حزب
انقلابي كه بتواند
تمام فعاليت
هاي گروههاي
محلي را تركيب
كرده و سازمان
دهي فعاليت
انقلابي بر
پايه خطوط
صحيح را امكان
پذير كند،
توجه كافي
نكردند. غلبه
كار منفرد
تبليغي با
غلبه كار
اقتصادي
مرتبط است.»(12)
توجه
كنيد كه در
اين جمعبندي
لنين هيچ جا
نمي گويد كه
ممكن است برخي
اوقات تاكيد
بيشتر گذاردن
بر روي
مبارزه
اقتصادي و آن
را بر مبارزه
سياسي ارجحيت
بخشيدن صحيح
باشد. او جمعبندي
كرد كه چنين
جهت گيري غلط
است و به طرز مرگباري
هم غلط است.
حتي در مراحل
آغازين جنبش،
زماني كه
سوسيال
دمكراتها كار
عملي شان را
در ميان
كارگران آغاز
كرده اند چنين
گرايشي غلط
بود. در سال 1901
زماني كه خيزش
كارگران در
نقطه اوج بود
و در مجموع
اوضاع
روسيه حادتر
مي شد چنين
گرايشي كاملا
غلط بود. (13)
وجود
تزار چه
تاثيري مي گذاشت؟
وجود
استبداد
تزاري در
روسيه
انعكاسي بود
از پيروزي
ناكامل
بورژوازي بر
فئوداليسم.
استبداد متكي
بود به وجود
بقاياي
فئوداليسم كه
بخش اعظمي از
دهقانان را در
حالت نيمه سرف
نگاه مي داشت
و تمام توده
هاي زحمتكش
(كارگران و دهقانان)
را از حقوق
سياسي محروم
مي كرد.
استبداد در
عين حال،
حداقل تا درجه
معيني مانعي
بود در مقابل
طبقات دارا
منجمله بخش
هايي از
بورژوازي
ليبرال. وجود
چنين وضعي به
معناي آن بود
كه انقلاب
روسيه داراي
دو مرحله
دمكراتيك و
سوسياليستي
است. آنگونه
كه قبلا
خاطرنشان
شد، برخي از
نوشته هاي
قبلي لنين و حتي
نوشته هاي
اوليه او عليه
اكونوميستها
تا حدي اين
گرايش را دارد
كه اهميت
مبارزه سياسي را
به وجود
استبداد
وابسته كند.
بطور مثال لنين
در «اعتراضي
از سوي سوسيال
دمكراتها» مي
گويد: «تجربه
تاريخ بطور
غيرقابل
بازگشتي ثابت كرده
كه فقدان
آزادي يا
محدوديت حقوق
سياسي
پرولتاريا،
همواره
اولويت
مبارزه سياسي را
اعمال مي
كند.» (14)
اما
لنين در نوشته
«چه بايد
كرد؟»
بسيار
آگاهانه هر
نوع گرايش به
چنين تفكري را
حذف كرده است.
لنين در افشاي
تز رفرميستي
اكونوميستها
مبني بر «جنبه
سياسي دادن به
همان مبارزه
اقتصادي»
تشريح مي كند كه
نظرگاه
سوسيال
دمكراتيك
نسبت به
رفرمها چيست؟
«به يك كلام،
سوسيال
دمكراسي مبارزه
براي رفرم را
بمثابه جزئي
از كل، تابع
مبارزه
انقلابي براي
آزادي و
سوسياليسم مي
داند.» (15) هم
چنين نقل قول
هاي بيشمار
ديگري از او
وجود دارد كه
در آن ها
تاكيد مي كند
اين اكونوميسم
نه فقط مساوي
با كنار
گذاردن
مبارزه عليه
تزار است
بلكه
مساوي با
كنار گذاردن
سوسياليسم
است.
رجوع
لنين در «چه
بايد كرد؟» به
اروپاي غربي حتي
به انگلستان
كه جنبش هاي
ترديونيوني
بزرگ در آنجا
وجود داشت و
رهبران
ترديونيون كه
«به همان
مبارزه
اقتصادي جنبه
سياسي مي
دادند»، نشان
مي دهد كه او
به روشني فهميد
حتي در
دمكراسي ها،
دامن زدن به
خودرويي و متمركز
كردن توجه
كارگران به
مبارزه
اقتصادي،
آنان را به
آگاهي طبقاتي
نزديكتر نمي
كند. در نامه
«به رفيق بل»
از بريتانيا
كه در سال 1921 نوشته
شده لنين در
مورد مبارزات
سياسي و
اقتصادي اين
گونه سخن مي
گويد: «آنچه
كه شما مي
گوييد بسيار
جالب است.
شايد آغاز
جنبش توده اي
واقعا
پرولتري به
معناي كمونيستي
اش در
بريتانياي
كبير باشد.
متاسفانه ما
هنوز در
انگلستان
مجامع ترويج
براي كمونيسم
كم داريم (با
در نظر گرفتن
حزب كمونيست
بريتانيا) و
جنبش
كمونيستي توده اي
نداريم.......
اقدامات
اقتصادي
(مانند
ناهارخوري
هاي كموني)
خوب هستند،
اما قبل از
پيروزي
انقلاب پرولتري
در انگلستان
داراي اهميت
زيادي نيستند.
اكنون مبارزه
سياسي
مهمترين
مسئله است.
سرمايه داران انگلستان زيرك و ماهر مي باشند. آنها مستقيم يا غيرمستقيم از ناهارخوري هاي كموني دفاع