سوسياليسم
خيلي بهتر از
سرمايه داري
است و
کمونيسم،
دنيائي به
مراتب بهتر
خواهد بود
اکثريت
مردم جهان زير
شلاق
بيرحمانه
نظام سرمايه
داري مي پرسند
آيا جهان تا
ابد بر پاشنه اين
در خواهد
چرخيد؟ آيا
راه برون
رفتني از اين
جهنم نيست؟
چرا هست. يک
بديل
واقعي براي
جهان ظلم و
جور کنوني
وجود دارد:
سوسياليسم و
کمونيسم.
امپرياليستها
و مرتجعين
دائما مردم را
با اين پيام
که سوسياليسم
شکست خورد و
سرمايه داري
بهترين جهان ممکن
است، بمباران
ميکنند. نسل
کاملي از
جوانان در
مورد
سوسياليسم
اساسا چيزي جز
آنکه سوسياليسم
کابوس است،
نشنيده است.
اين تحريف
تاريخ است. اين باز
نويسي تاريخ
بسياري از روشنفکران
مترقي را نيز
تحت تاثير
قرار داده است.
حزب کمونيست
انقلابي
آمريکا
کارزاري تحت نام
پروژه
تحريف زدائي
از تاريخ در سطح
دانشگاه هاي
آمريکا براه
انداخته است.
بخشي از اين
پروژه، تور
سخنراني ريموند
لوتا، متخصص اقتصاد
سياسي
مائوئيستی مي باشد.
در اين شماره
قسمتهائي از
متن اين
سخنراني را که
در نشريه
"انقلاب"
(ارگان حزب
کمونيست
انقلابي آمريکا
به چاپ رسيده)
از نظر
خوانندگان مي
گذرانيم. در
شماره هاي
آينده،
بخشهاي ديگر
آن را منتشر
خواهيم کرد.
در اين
سخنراني،
لوتا گذشته و آينده
کمونيسم را به
جدل مي گذارد
و با شجاعت در
مورد
"سوسياليسم
خيلي بهتر از
سرمايه داري
است و
کمونيسم،
دنيائي
بمراتب
بهتر خواهد
بود" صحبت
کرده و با
دروغهاي بيشرمانه
بورژوازي در
مورد انقلاب
بلشويکي در روسيه
(1917 تا 1956) و انقلاب
چين (1949 تا 1976)
مقابله مي کند
و نظريه هاي
باب آواکيان،
صدر حزب
کمونيست
انقلابي
آمريکا، را در
مورد پروژه
کمونيسم طرح
مي کند.
متن
سخنراني
ريموند لوتا
بخش 1:
مقدمه
عنوان
بحث من اين
است:
«سوسياليسم
خيلي بهتر از
سرمايه داري
است و کمونيسم
جهاني به
مراتب بهتر
خواهد بود».
موضوع بحث من
اينست که جهان
بايد به گونه
اي باشد که
نيست.
کساني
در اين محل
حضور دارند که
تشنه يافتن
بديلي براي
اين سيستم
هستند؛ کساني
که مي خواهند
زندگي شان را
صرف انجام
کاري ارزشمند
براي بشريت
کنند. بشريت
ميتواند به
وراي نظام
استثمار و
شکاف اجتماعي
برود. مي
تواند به سمت
جامعه بدون
طبقه رفته و
جهاني بنا کند
که در آن مردمان
آزادانه در
ارتباط با
يکديگرند؛
جهاني که به
سمت کمونيسم
برود. اين
کاريست که
انقلاب پرولتري
خواهان انجام
آنست. و
نخستين
گامهاي تاريخي
براي ساختمان
چنان جامعه اي
توسط انقلابات
روسيه و چين
در قرن بيستم
برداشته شد.
اين انقلابات
شکست خوردند.
ولي
سرشارازآموزه
و الهامند. در
اين سخنراني
مي خواهم
تاکيد کنم که
چرا امروزه
کمونيسم بيش
از هر زمان
ديگر،
موضوعيت دارد.
بله،
اين موضوع
بشدت مورد
مناقشه است. در
زماني زندگي
مي کنيم که
ابدي بودن
سرمايه داري
را با شيپور
جار مي زنند.
به ما مي
گويند، قرن
بيستم حکم خود
را صادر کرده
است: تجربه
سوسياليسم
شکست خورده و
فقط مي تواند
شکست بخورد.
ما را با اين
تبليغات که بديلي
براي سرمايه
داري وجود
ندارد و اينکه
سرمايه داري
نظم طبيعي
امور است،
بمباران مي
کنند. به ما مي
گويند، هر
چقدر هم که سرمايه
داري اشکال
داشته باشد،
هر گونه تلاشي
براي خلاص شدن
از شر آن،
امور را بدتر
خواهد کرد.
گوئي
برچسبهاي
اخطار آميزي
در جاده تلاش
هاي بشر براي
بيرون آمدن از
اين وضع نصب کرده
اند. خطر خطرـ
هر چيزي که با
سرمايه داري
در افتد در
بهترين حالت
روياي نشئه گي است و در
بدترين حالت
اتوپياي
غيرعملي
تحميلي از بالا
ست که به
کابوس منجر
خواهد شد. احتياط
احتياط ـ
پروژه انقلاب
کردن و
ساختمان
اقتصاد و جامعه
اي که منافع
جمعي را تقويت
کند و به آن
خدمت کند،
تخطي از طبيعت
بشر، تخطي از
منطق اقتصاد، و
تخطي از خود
جريان تاريخ
است. يادآوري
يادآوري ـ ما
به پايان خط
تاريخ رسيده
ايم: جوامع
غربي نماينده
بالاترين
نقطه و خط
پايان تکامل
بشر هستند.
به هزار
طريق، گاه در
اشکال پيچيده
و گاه در
اشکال خام،
اين پيام داده
مي شود که تاريخ
قرن بيستم
تاريخ مصيبت و
دهشت انقلاب
سوسياليستي و
تاريخ پيروزي
سرمايه داري و
دمکراسي
بورژوائي است.
در رسانه ها
اين را مي
گويند، در
کتاب هاي
خاطرات مي
نويسند و پخش
مي کنند. در
مدارس تدريس
ميشود. درون
خطابه هاي
روشنفکرانه
تعبيه شده
است. خلاصه به
هزاران طريق
اين پيام را
توي سر مردم
فرو مي کنند.
فقط يک
مشکل وجود دارد.
اين "باور
عامه"
در مورد
کمونيسم،
حقيقت ندارد.
آنرا بر روي
تحريف تمام و
کمال تاريخ
انقلاب
سوسياليستي
بنا کرده اند.
اين دروغ و
فحاشي بي
وقفه، به
عنوان حقايق
في نفسه مورد
قبول واقع شده
اند. بايد
بگويم در
رابطه با اين
موضوع بطرز
حيرت انگيزي
دقت و سخت گيري
روشنفکري رخت
بر مي بندد و
دود مي شود. و
متاسفانه
کساني که به
صداقت و دقت
روشنفکرانه
خود مي بالند،
اين دروغ ها
را باور مي
کنند و گاه تکرار
مي کنند.
تحقيقات نظري
خام، تقريب
هاي آماري و
روش هاي
ارزيابي که
اگر در مورد حرفه
خودشان بکار
بسته شود جدي
نمي گيرند و
قبول نمي
کنند، در
اينجا مورد
قبول واقع مي
شود. عجيب است
که وقتي موضوع
بحث کمونيسم
است، يکباره
شروع مي کنند
به اتکاء به
خاطرات شديدا ذهني که
طبق برنامه
سياسي مشخصي نوشته
شده اند.
اين
بيوگرافي
جديد مائو را
در نظر بگيريد:
حکايت
ناشناخته نوشته
چونگ يانگ و
جان هاليدي،
نظر خيلي ها
را جلب کرد.
اين کتاب صرفا
ياوه گوئي ضد
کمونيستي است.
اين کتاب چنين
ادعاهاي حيرت
انگيزي مي
کند:”در سراسر
چين مدرسه اي
وجود نداشت که
در آن وحشيگري
اعمال نشده
باشد" منبع
اين ادعا
چيست؟ نويسندگان
چيزي ارائه
نداده اند.
آنها صرفا حکم
بي برو برگردي
صادر کرده
اند. اگر
موضوع بحث چيزي
بجز کمونيسم
بود اصلا نمي
گذاشتند اين
اثر بعنوان
پژوهش عرضه
شود. اما اگر
در مورد انقلاب
فرهنگي باشد،
چشم پوشي مي
کنند و مي
گويند تفکر
انتقادي است.
چند بار
شنيده ايد که
گفته اند مائو
ضد تعليم و
تربيت بود. ولي
واقعيت آنست
که چين زمان
مائو سواد را
از حدود 15 درصد
در سال 1949 به
چيزي حدود 80 در
صد در سال 1976 رسانيد.
واقعياتي
مانند اين
نکته براحتي
ناديده گرفته
مي شوند و يا
در زير کوهي
از اينگونه دشنام
ها مدفون مي
گردند.
ميدانيد وقتي
انقلاب چين در
سال 1949 به قدرت
رسيد، حد
متوسط عمر در
چين 32 سال بود!
سال 1975، اين رقم
به 65 سال رسيد ـ
افزايشي در حد
دو برابر.
بايد
تاريخ را
تحريف زدائي
کنيم. در اين
بحث، با
تحريفاتي که
در رابطه با
"اولين موج"
انقلابات
سوسياليستي
شده مقابله
کرده، آنها را
رد خواهم کرد. وقتي
راجع به ”اولين
موج"
انقلابات
سوسياليستي
صحبت ميکنم منظورم
تجربه توده
هاي خلق اتحاد
شوروي
هنگاميکه
جامعه اي
واقعا
سوسياليستي
بود ـ يعني طي
سال هاي 56 ـ 1917، و
به تجارب توده
هاي خلق چين
وقتي که واقعا
سوسياليستي
بود ـ يعني طي
سال هاي 76 ـ 1949 ـ
است. اين ها
نخستين تلاش
هاي الهامبخش
در تاريخ
معاصر براي ساختمان
جوامعي آزاد
از استثمار و
ستمگري بودند.
مي
خواهم در اين
مورد که چرا
اين انقلابات
روي دادند سخن
بگويم. مي
خواهم بگويم
مردم قصد
انجام چه کاري
را داشتند و
با چه مشکلاتي
مواجه بودند.
راجع به
کارهاي شگفت
انگيز و زمين
لرزاننده اي
مي خواهم حرف
بزنم که آنها
توانستند
بانجام
برسانند و مي
خواهم در مورد
"منحني
يادگيري"
انقلاب
کمونيستي
صحبت بکنم.
اينکه مائو
چگونه از
تجربه انقلاب
بلشويکي آموخت،
از خطاها
جمعبندي کرد و
راه نويني را
براي جلوتر
رفتن و اتخاذ
رويکردي بهتر
براي انجام
انقلاب، گشود.
ما اکنون در
آغاز مرحله جديدي
از انقلابات
پرولتري قرار
داريم. و من راجع به
آن صحبت خواهم
کرد. يکي ديگر
از موضوعات
بحثم در مورد
آن است که باب
آواکيان درک
از ماهيت
انقلاب
کمونيستي در
جهان امروز را
جلوتر برده
است.
کمونيستها
از حقيقت و واقعيت
ترسي ندارند.
ما ميتوانيم
با واقعيت آنطور
که هست مواجه
شده و آنرا
درک کنيم. افق
جهاني که در
آن انسانها
روابط بهتري
با يکديگر برقرار
کنند نيز بر
اين اساس شکل
گرفته است، يعني
بر اساس اينکه
در اين مرحله
از تاريخ بشر،
چه چيزي ممکن
و ضروري است.
در انجام
انقلابات
سوسياليستي
قرن بيستم که
آن را «نخستين
موج انقلابات
سوسياليستي»
مي خوانم، اشکالاتي
وجود داشت. ما
ترسي از بررسي
اين اشکالات
نداريم. ولي
ما بايد
بدنبال درکي
واقعگرايانه
باشيم. و حتي
واقعياتي که
ما را به
گريستن
واميدارند
ميتوانند محرکی
براي بهتر انجام
دادن کارها
باشند. برعکس،
آنهائيکه
جهان فعلآ در
چنگالشان
گرفتار است، آنها
همه نوع
منفعتي در
دروغ گفتن
دارند: چه
راجع به سلاح
هاي کشتار
جمعي، چه راجع
به کمونيسم.
چرا درک
واقعيت
انقلابات
روسيه و چين مهم
است؟ زيرا بحث
در باره آنها
در واقع بحث در
باره آينده
بشريت است.
٭
ما در جهاني
قرار داريم که
در آن 35000 کودک
روزانه بخاطر
سوء تغذيه و
امراض قابل
پيشگيري مي
ميرند.
٭
ما در يک
سيستم جهاني
زندگي ميکنيم
که در آن سه تن
از پول دار
ترين
آمريکائي ها
سرمايه اي بيشتر
از مجموع
توليد ناخالص
40 کشور از
فقيرترين
کشورها را
کنترل ميکنند.
٭
ما در سياره
اي زندگي
ميکنيم که
تعادل جوي آن بوسيله
کارکرد کور
سيستمي
اقتصادي که
سود را بعنوان
ملاک و موتور
توسعه قرار
داده، تهديد ميشود.
٭
ما در جامعه
اي زندگي
ميکنيم که در
آن يکنفر از
هر 8 سياهپوست
در سنين 20
سالگي زنداني
شده است.
سئوال
اينست: آيا
بايد اينگونه
زندگي کنيم؟
آيا واقعآ مي
شود اين وضع
را بالکل عوض کرد؟
در اين باره
بايد بحثهاي
بسياري جدي
راه اندازيم.
زيرا برد و
باخت در اين
موضوع هنگفت
است.
يکي از
مشکلات اين
است که مردم
فکر مي کنند
مي توانند
بدون اينکه
چيز زيادي در
مورد کمونيسم
بدانند، در
مورد اينکه
خوب است يا بد،
ممکن است يا
نيست، نظر
دهند! اگر مي
خواهيد
بفهميد و
قضاوت کنيد که
آيا کمونيسم
هنوز موضوعيت
دارد و يا
اينکه
فکري است که
زمانش گذشته و
مشمول مرور
زمان شده،
آنوقت اول بايد
بدانيد که
کمونيسم چيست:
شالوده ها و
اهدافش کدام
است.
بخش
دوم: کمونيسم
و سوسياليسم
در
اينجا مي
خواهم
کمونيسم را
تعريف کنم. مي
خواهم اول
اينکار را
بکنم چون
کمونيسم هدفي
است که
سوسياليسم به
سويش مي رود.
جامعه
اي را تصور
کنيد که مردمش
آگاهانه به
شناخت جهان
دست مي يازند
و آگاهانه آن
را تغيير مي دهند.
جائي که مردم
ديگر اسير
زنجيرهاي سنت
و جهل نيستند.
جائي که مردم
نه تنها با
تعاون براي
توليد
نيازهاي
زندگي کار مي
کنند بلکه درگير
فعاليت هنري،
فرهنگي و علمي
نيز هستند و
از اين کار
لذت مي برند.
جائي که بينش
علمي و خيال پردازي
در مقابل هم
نيستند
بلکه يکديگر
را تقويت مي
کنند و به هم
الهام مي
بخشند. جائي
که وحدت و
تنوع موجود
است، مناظره
هاي گسترده و
مبارزه
ايدئولوژيک
بر سر جهت
تکامل جامعه
موجود است: با
اين فرق که در
کمونيسم بر اين
مناظره ها و
مبارزات ديگر
مهر تخاصم
اجتماعي
نخورده است.
جائي که مردم
بر اساس احترام
متقابل،
نگراني
متقابل و عشق
به بشر مراوده
مي کنند.
جهاني که از
محيط زيستش
حفاظت و
نگهداري مي
کند. اين
کمونيسم است.
کمونيسم (که
تا کنون بوجود
نيامده است) جامعه
اي جهاني است
که در آن تمام
طبقات و تمايزات
طبقاتي از
ميان رفته
است؛ تمام
نظام ها و
روابط
استثمارگرانه
محو شده است؛
تمام نهادهاي
اجتماعي
ستمگرانه و
روابط مبتني
بر نابرابري اجتماعي،
مانند تبعيض
نژادي و سلطه
مرد بر زن،
رخت بر بسته
اند؛ و افکار
و ارزشهاي عقب
مانده و
ستمگرانه به
دور ريخته شده
اند. کمونيسم جهاني
است که در آن
وفور است و
مردم بطور جمعي
تمام منابع
جامعه را
مشترکا در دست
دارند.
کمونيسم،
ايدئولوژي
کمونيستي نيز
هست. اين
روزها خيلي ها
فکر مي کنند
که "ايدئولوژي"
يکرشته افکار
سياسي انگيزه
دار است که همه
چيز را تحريف
شده جلوه مي
دهد. خير.
منظور از ايدئولوژي
کمونيستي يک
بينش همه
جانبه و متد
علمي
پرولتارياست
براي شناخت
يافتن از نيروهاي
طبيعت و
جامعه.
ايدئولوژي
کمونيستي راه
يک پيشرفت
تاريخي را به
بشر نشان مي
دهد، راهي که
طي آن بشر
قادر است
نيروهاي
طبيعت و جامعه
را بشناسد و
تغيير دهد. به
علاوه
ايدئولوژي
کمونيستي
اخلاقياتي را
ارائه مي دهد
که منطبق است
بر آن جهش
تاريخي که
بشريت انجام
آن را شروع
کرده است.
کمونيسم يک
نوع خوشخيالي
رويائي و هوائي
و يک اتوپي
نيست. تکامل
جامعه بشري،
بشريت را به
آستانه يک عصر
تاريخي
رسانده است.
نيروهاي
توليدي جامعه
(که فقط ماشين
آلات، ابزار و
تکنولوژي
نيست بلکه مردم
و دانش مردم
نيز هست) تا
بدان سطح
تکامل يافته
که به بشر
اجازه مي دهد
نه تنها بر
کمبود چيره
آيد، و
نيازهاي مادي
اساسي مردم را
تامين کند
بلکه مقدار
زيادي از
اضافه بر جاي
بماند که به رشد همه
جانبه و آينده
تکامل جامعه
اختصاص دهد.
نيروهاي
توليدي جامعه
به درجه
بالائي
اجتماعي شده
اند. بطوريکه
لازم است
هزاران و در
نهايت ميليون
ها تن با هم
کار کنند تا
توليد انبوه
کنند (از
البسه تا
کامپيوتر)؛
توليدي که
توسط مردم در
سراسر جامعه
استفاده مي
شود. و اين
نيروهاي
توليدي در
مقياس بين المللي
بشدت درهم
تنيده شده و
مرتبطند: مواد
خام و
ترانزيستورها
و ابزار
ماشيني که در
بخشي از جهان
توليد مي شود
در بخشهاي ديگر
جهان وارد
روند توليد مي
شوند. اما اين
نيروهاي
توليدي
اجتماعي شده
بطور خصوصي
کنترل مي شوند.
يک طبقه
سرمايه دار،
نتايج توليد
را بصورت
دارائي
سرمايه داري
خصوصي تصاحب
مي کند.
اين است
مشکل اساسي در
جهان. و اين
مشکل را
انقلاب پرولتری حل می کند.
پرولتاريا
طبقه اي است
که در جامعه
سرمايه داري
بر اساس
نيروهاي
توليدي
اجتماعي شده
به ظهور مي
رسد.
پرولتاريا
بازنماي کار
تعاوني و تلاش
تعاوني است که
منطبق است بر
ماهيت
اجتماعي
نيروهاي
توليدي.
پرولتاريا
پايه مادي و
جايگاه آن را
دارد که
بتواند يک راه
بالکل و بنيادأ متفاوت
را
براي سازمان
دادن توليد جامعه
و براي سازمان
دادن جامعه
ارائه دهد.
سوسياليسم
چيست؟
سوسياليسم يک
دولت رفاه
بزرگ که از
مردم نگاه
داري مي کند
نيست.
سوسياليسم
همان اقتصاد
سرمايه داري
که شکل دولتي
بخود گرفته نيست.
سوسياليسم يک
دوره گذار از
سرمايه داري به
کمونيسم، به
جامعه بي
طبقه، است.
سوسياليسم اين
است که
پرولتاريا،
در اتحاد با
متحدينش که با
هم اکثريت
جامعه را
تشکيل مي
دهند، ساختارهاي
اقتصادي،
روابط
اجتماعي، و
افکاري را که
شکاف طبقاتي و
اجتماعي را
تبليغ کرده و نگهباني
مي کنند،
آگاهانه عوض
مي کند.
سوسياليسم
يعني رها کردن
خلاقيت و
ابتکار آن
کساني که قبلا
در طبقه
تحتاني جامعه
قرار داشتند.
انقلاب
سوسياليستي
يک حاکميت
سياسي نوين
برقرار مي
کند:
ديکتاتوري
پرولتاريا. اين
ديکتاتوري،
طبقات
استثمارگر
قديمي و
نيروهائي را
که مي خواهند
فعالانه اين
نظام نوين را سرنگون
کنند مهار مي
کند. اين
حاکميت
سياسي، به
توده ها حق و
توانائي
تغيير جهان،
مشارکت همه
جانبه در
جامعه، تبديل
شدن به
اربابان جامعه
را مي دهد. در
حال حاضر ما
در سراسر جهان
تحت نظام
ديکتاتوري
بورژوازي
زندگي مي
کنيم. امروز
در آمريکا اين
ديکتاتوري به
شکل دموکراسي
به اجرا در مي
آيد. اين
ديکتاتوري،
تقويت کننده
نظامي است که
در خدمت
سرمايه داران
است و بر مردم
طوري حکومت مي
کند که راه را
براي شکوفا
شدن نظام
سرمايه داري
باز کند.
انقلاب
سوسياليستي
يک اقتصاد
نوين برقرار
مي کند که بر
اساس مالکيت
اجتماعي بر
ابزار توليد و
برنامه ريزي
اجتماعي قرار
دارد؛ براي حل
مشکلات و
تامين
نيازهاي
اجتماعي بر تعاون
مردم تکيه مي
کند؛ و
داراي
يکرشته الويتهاي
اقتصادي و
اجتماعي است.
ديکتاتوري
پرولتاريا بر
سرمايه داران
ديکتاتوري
کرده و تقويت
کننده نظامي
است که به
انسان ها
اجازه رهائي
از سرمايه
داري را مي
دهد. توده ها و
هسته رهبري آنها
بايد محکم به
اين قدرت
بچسبند. اما
نمي توانند به
اين قدرت
بعنوان هدفي
در خود نگاه
کنند. اين
قدرت براي آن
است که براي
نيک بختي
بشريت مورد
استفاده قرار
گيرد؛ براي آفريدن
شرايطي که خود
اين
ديکتاتوري هم
در جامعه
کمونيستي
آينده به موزه
سپرده شود،
مورد استفاده
قرار گيرد.
در
ميدان نبرد،
اين ها اصول
راهنماي پايه
اي لنين براي
رهبري
اولين
انقلاب پرولتري
در اکتبر 1917
بودند. ■
بخش
سوم: انقلاب
بلشويکي
روسيه - در
شماره آينده