پراکسيس مارکسيستي فقط مي تواند يک معنا داشته باشد :

تئوري و پراتيک انقلابي

 

نقد نظرات محسن حکيمی

در شماره هاي پيش، در دو نوشته، نظرات محسن حکيمي را نقد کرديم. در اين فاصله، ايشان همراه با عده اي ديگر از فعالين جنبش کارگري به اتهام برگزاري اول ماه مه روز جهاني کارگر در سقز، از سوي بيدادگاه هاي جمهوري اسلامي محکوم به حبس شدند. در دفاع از ايشان و ديگر فعالين کارگري اقداماتي صورت گرفته است که حزب ما نيز از آنها حمايت کرده است. نقد ما بجاي خود باقي است اما حمايت از حقوق و مبارزات همه کساني که در صف مبارزه عليه ارتجاع و امپرياليسم اند جزو وظايف خدشه ناپذير کمونيستهاست. بجاست در اينجا روش انگلس را در مورد پروفسور دورينگ يادآوري کنيم. دورينگ يک پروفسور "سوسياليست" معاصر انگلس بود که شروع به نظريه پردازي هاي غلط در مورد سوسياليسم کرد. انگلس مجبور شد، در دفاع از نظريه سوسياليسم علمي، به نقد نظرات دورينگ بپردازد و اثر مارکسيستي بسيار مهم خود به نام  "آنتي دورينگ" را به رشته تحرير در آورد. اما زماني که پروفسور دورينگ بخاطر فعاليتهايش از دانشگاه اخراج شد، انگلس به دفاع از وي برخاست.

٭٭٭

محسن حکيمي به حول واژه پراکسيس يک سنگر فلسفي ساخته و از آنجا  نيزه هاي نقد خود را به سوي جنبش کمونيستي پرتاب مي کند. در ادبيات فلسفي، واژه پراکسيس ناظر بر رابطه ميان انديشه و عمل؛ تئوري و پراتيک است. انديشه ها و تئوري هاي انسان از زندگي مادي، از جهان عيني خارج از ذهن، سرچشمه مي گيرند و بر آن تاثير مي گذارند.

در اين شماره به درک آقاي حکيمي از اين مقوله و نتيجه گيري هائي که از آن براي نقد کمونيستها مي کند، مي پردازيم. براي اينکار به مقاله وي تحت عنوان «چرا روشنفکران نتوانسته اند با طبقه کارگر ارتباط برقرار کنند؟» که در نشريه " نامه "شماره 40 انتشار يافته و مضمون سخنراني وي در دانشکده پلي تکنيک تهران در تاريخ 16-5-84 است، سري مي زنيم. اما  نوشته هاي ديگر وي را نيز مد نظر داريم (مانند، پسگفتار حکيمي به نشر فارسي کتاب "مسئله يهود و نقد ديدگاه حق هگل" نوشته مارکس- ترجمه دکتر محيط).

روشنفکران و طبقه کارگر

قبل از ورود به بحث پراکسيس لازم است توجهي به عنوان سخنراني حکيمي کنيم: «چرا روشنفکران نتوانسته اند با طبقه کارگر ارتباط برقرار کنند؟»

اين سوال کمي عجيب است زيرا براي کمونيستها عکس اين رابطه مطرح و ضروري است. زيرا  رسالت تغيير جهان و ايجاد جهاني نوين، بر عهده روشنفکران نيست. سرنگون کردن نظام سرمايه داري و گشودن دروازه هاي عصر نوين کمونيستي، تاريخا  از عهده طبقه کارگر بر مي آيد و لاجرم بر دوش اوست. هيچ قشر يا طبقه اجتماعي ديگر اين پتانسيل را ندارد. اهميت و تمايز طبقه کارگر با ديگر اقشار و طبقات خلقي درون جامعه در اين است که داراي اين پتانسيل، يعني سرنگون کردن نظام سرمايه داري و ايجاد جامعه نوين بي طبقه، مي باشد. مرکز تمام مشاجرات بر سر رابطه ميان طبقه کارگر و ديگر اقشار بر سر اين است که طبقه کارگر چگونه مي تواند اين وظيفه را عملي کند. ظهور مارکسيسم، آگاه شدن طبقه کارگر، به اين رسالت و وظيفه تاريخي است. طبقه کارگر براي به سرانجام رساندن اين وظيفه بايد با تمام اقشار و طبقاتي که در جامعه طبقاتي به اشکال مختلف زير ستم و استثمارند، ارتباط برقرار کند و تلاش کند آنان را به سوي برنامه انقلابي خود جلب کند و زير بيرق خود متحد کند. از نظر کمونيستها، اين طبقه کارگر است که بخاطر آرمان و هدف انقلابي خود بايد با روشنفکران ارتباط برقرار کند. براي ايجاد چنين ارتباطي است که کمونيستها در ميان روشنفکران نيز کار مي کنند تا بخشي از آنان را به انقلاب پرولتري جلب کنند. هنگامي که به انقلاب پرولتري جلب شدند و مصمم به فعاليت براي آن شدند، پرولتاريا وظايف گوناگوني را از آنان طلب مي کند. يکي از اين وظايف، تبليغ و ترويج علم انقلابي خود طبقه کارگر در ميان کارگران و زحمتکشاني است که به اين علم دسترسي ندارند.  اين علم، مانند علوم  ديگر، چيزي نيست که  بطور غريزي در دسترس باشد. کارگران هم بايد آنرا  بياموزند. اما جامعه طبقاتي و سرمايه داري، کارگران را از کسب علم بطور کل و علم طبقه خودش بطور خاص، محروم مي کند. روشنفکراني که مارکسيست مي شوند و با خلوص نيت خواهان خدمت به انقلاب پرولتري اند، مي توانند در حل اين تضاد به طبقه کارگر کمک کنند و نقش مهمي را در بردن آگاهي مارکسيستي به ميان کارگران و ديگر زحمتکشان بازي کنند. در واقع با اينکار، مهارتهائي را که در نظام آموزش و پرورش بورژوائي کسب کرده اند، در خدمت انقلاب پرولتري قرار مي دهند.

پس آقاي حکيمي: مسئله برعکس است! اين طبقه کارگر است که بايد با روشنفکران و طبقات اجتماعي ديگر که در سرنگون شدن نظام سرمايه داري نفع دارند، ارتباط برقرار کند، جايگاهشان را در انقلاب روشن کند و وظايفي بر عهده شان بگذارد. البته نه وظايف تنگ نظرانه رفرميستي. بلکه وظايفي که به تحقق رسالت تاريخي پرولتاريا خدمت مي کند.

نکته ديگري که با مشاهده عنوان سخنراني ايشان به ذهن مي آيد، شباهت آن به سوالي است که روشنفکران چپ از نوع مکتب فرانکفورت ، در دوره پس از شکست جنبش دهه 1960 در اروپا، طرح مي کردند. اما آن چپ ها، هم سوال را غلط طرح مي کردند و هم جوابهايشان غلط بود. بعلاوه، مشکلات جنبش کمونيستي و کارگري ايران همان مسائلي که در اروپاي غربي مطرح بود، نيست! اگر منظور آقاي حکيمي از "روشنفکران" همان سازمان ها و احزاب کمونيست در ايران است که بايد بگوئيم اينان در جريان انقلاب 57 چنين معضلي نداشتند. ارتباط وسيع بود و ارگانيک. مسئله اين است که آيا اين ارتباط بر پايه يک برنامه و استراتژي سياسي کمونيستي انقلابي بود يا خير. در ايران، اين رابطه همواره توسط سرکوبگري استبداد حاکم گسسته شده است. معضل مقابل پا نوع شرکت در دم و بازدم روزمره کارگران نيست. اين مسائل را در  نقد اولمان به حکيمي (حقيقت شماره 22- مقاله اوج گيري مبارزات کارگري و مباحث درون جنبش چپ)  روشن کرده ايم.

 

پراکسيس

آقاي حکيمي مي گويد :

 «در وجود مارکس ما شاهد يک نقطه عطف مهم و تعيين کننده در تاريخ انديشه هستيم، نقطه عطفي که مرکز ثقل موجوديت انسان را از عرصه انديشه صرف به عرصه عمل – انديشه يا پراکسيس منتقل کرد. پراکسيس مفهومي بود که زير پاي تمام سيستم سازي هاي ماقبل مارکس (و در راس آن ها سيستم هگل) را خالي کرد زيرا راه حل تمام رازورزي هاي متافيزيکي را به عمل انسان حواله مي کرد. "در آغاز عمل بود" (گوته) و انديشه در پرتو عمل از هرگونه رمز و راز رها شد و به امري گشوده انتها تبديل گشت.» (نامه- شماره 40)

اين واقعيت ندارد. چنين تحولي در تاريخ انديشه، قبل از مارکس رخ داده بود. در واقع   معطوف کردن انديشه به عمل با ظهور علم سکولار رخ داد. يعني توسط بورژوازي. دانشمندان عصر بورژوائي "رازورزي هاي متافيزيکي" (يعني نظريه پردازي بدون آنکه ريشه هاي آن در چارچوبه مادي زندگي جستجو شود و حرافي هائي که پايه و اساس تجربي و عملي ندارند) را کنار زده بودند و با دست زدن به تحقيقات تجربي و رجوع به عمل، نظريه هاي خود را کشف و اثبات مي کردند.

انقلاب اکتبر 1917 -  روسيه

 
نقل قول حکيمي از گوته (شاعر آلماني قرن 18 و 19)  همين را نشان مي دهد. در شعر گوته، فاوست قهرمان شعر که نماينده بورژوازي است در مقابله با ايدئولوژي مذهبي- فئودالي مي گويد: "اول عمل بود"(1). "رازورزي هاي متافيزيکي" با رشد سرمايه داري بطور قطع ضربه خورده بودند. پايه مادي اين تحول فکري، رشد عظيم نيروهاي توليدي در عصر سرمايه داري بود.  "اول عمل بود" در فاوست گوته در واقع بيان شاعرانه گسست فکري از مذهب و ايده اليسم عصر فئودالي و رشد نگرش ماترياليستي است. مارکس و انگلس به وراي اين رفته و نشان دادند که آن زندگي مادي و زميني که شالوده تمام روبناي فکري و سياسي جامعه بشري را تشکيل مي دهد، زيربناي اقتصادي جامعه است.

حکيمي درست مي گويد که مارکس در انديشه بشر يک نقطه عطف بوجود آورد. اما درک وي از اين مسئله، در بهترين حالت، مبهم است. بخصوص آنکه معناي انقلاب فکري مارکس (و انگلس) را  به آنچه که دانشمندان عصر بورژوائي پيشاپيش در علوم دقيقه انجام داده و متفکرين آن عصر در فلسفه و  ادبيات منعکس کرده بودند، تقليل مي دهد. انقلاب فکري مارکس (و انگلس) چه بود؟ آنان روش علمي را در رابطه با تکامل جامعه بشري بکار بردند و يک علم نوين بوجود آوردند که در کليت خود ماترياليسم تاريخي نام گرفت. مارکس  و انگلس نشان دادند که شالوده مادي تمام روبناي سياسي و فکري جامعه بشري (که شامل فرهنگ و فلسفه و هنر و اخلاق است) زيربناي اقتصادي جامعه است. آنها نشان دادند که  انسان ها در توليد و بازتوليد نيازهاي مادي زندگي، با يکديگر وارد روابط توليدي و اجتماعي معيني مي شوند. شکل اين روابط وابسته به درجه رشد نيروهاي توليدي (يعني ابزار توليد و انسان هاي درگير در توليد و دانش آنها) در هر دوران تاريخي بوده است. و اينکه در مقطع معيني از تاريخ، به دنبال توسعه توليد و انباشت مازاد، بخشي از جامعه به دارنده ابزار توليد و تصاحب کننده آن مازاد تبديل شد و نسبت به ساير بخشهاي جامعه موقعيت برتر يافت. اين روابط اقتصادي زيربناي هر جامعه را تشکيل مي دهد و طبقات جامعه بر پايه آن شکل مي گيرند و تمام افکار و آئين و نهادها و اخلاق جوامع بشري بر اين شالوده مادي استوار است و به نوبه خود بر روي آن تاثير مي گذارند.  مائوتسه دون در اثر کلاسيک مارکسيستي به نام "در باره پراتيک" مي گويد:

« ماترياليسم پيش از مارکس مسئله شناخت را جدا از خصلت اجتماعي انسان و تکامل تاريخي بشريت ملاحظه مي کرد و از اينرو نمي توانست وابستگي شناخت را به پراتيک اجتماعي، يعني وابستگي شناخت را به توليد و مبارزه طبقاتي درک کند. مارکسيستها قبل از هر چيز بر اين عقيده اند که فعاليت توليدي بشر اساسي ترين فعاليت عملي و تعيين کننده هر نوع فعاليت ديگر اوست... در جريان اين فعاليت توليدي انسانها رفته رفته پديده هاي طبيعت، خواص و قانونمنديهاي طبيعت و مناسبات ميان انسان و طبيعت را درک مي کنند... پراتيک اجتماعي انسان فقط به فعاليت توليدي محدود نمي شود بلکه اشکال متعدد ديگري نيز دارد: مبارزه طبقاتي، زندگي سياسي، فعاليت علمي و هنري...» 

مائوتسه دون خصلت علمي مارکسيسم را توضيح داده و مي گويد: « در طول يک دوره تاريخي بسيار طولاني، بشر تاريخ جامعه را فقط بطور يکجانبه مي توانست درک کند زيرا از يکسو تعصبات مغرضانه طبقات استثمارگر پيوسته موجب تحريف تاريخ جامعه مي گرديد و از سوي ديگر حجم نازل توليد، افق ديد انسان را محدود مي ساخت.  تنها زماني که پرولتارياي مدرن همراه با نيروهاي عظيم مولده – صنايع بزرگ- پا بعرصه وجود گذاشت، بشر توانست درکي همه جانبه و تاريخي از تکامل تاريخ جامعه بيابد و شناخت خود را از جامعه به علم مبدل سازد. اين علم مارکسيسم است. » (مائو-  در باره پراتيک).

   

پراکسيس بجای ماترياليسم ديالکتيک:

حکيمی مارکسيست است و لنين و مائوتسه دون افلاطون!

آقاي حکيمي ادامه داده و مي گويد:

« اما اين نگرش، پس از مارکس، و اين بار در پوشش انديشه او، جاي خود را به نوعي سيستم سازي تجديد نظرطلبانه داد. اگر تا پيش از مارکس مثلا با نظام هاي فکري افلاطون و هگل رو به رو بوديم، پس از مارکس نظام هائي چون "مارکسيسم" و "ماترياليسم ديالکتيکي" به عنوان سيستم هائي که معتقدانشان آن ها را طوري نشان مي دادند که گويا براي هر پرسشي پاسخ حاضر و آماده دارند و تکليف هر مسئله اي را مشخص کرده اند، به وجود آمدند. اين بازگشتي به گذشته و تبديل انديشه مارکس به نوعي آئين مذهبي بود که بي ترديد در تقلاي فکري جامعه طبقاتي براي به تاخير انداختن مرگ محتوم خود ريشه داشت.» (نامه شماره 40 )

اين روزها، علم بودن مارکسيسم از هر سو زير حمله است. از سوي روشنفکران چپ پست مدرن تا  نظريه پردازان جناح دوم خرداد رژيم جمهوري اسلامي.  يکي از استدلالات پاي چوبين اينان براي اينکه بگويند مارکسيسم علم نيست اين است که چون "ايسم" دارد پس علم نيست! يا اينطور استدلال مي کنند که پس از مارکس با مارکسيسم خواندن تئوري هاي وي، اين مکتب فکري را سترون کردند! استدلالات در مورد غير علمي بودن ماترياليسم ديالکتيک نيز به همين اندازه مسخره است. مائوتسه دون خصلت علمي ماترياليسم ديالکتيک را خيلي روشن و درست و بر پايه اصل پراکسيس توضيح مي دهد و مي گويد: «تئوري شناخت ماترياليسم ديالکتيک، پراتيک را در درجه اول قرار مي دهد و بر اين نظر است که شناخت بشر بهيچوجه نمي تواند از پراتيک مجزا گردد و کليه تئوريهاي نادرست را که اهميت پراتيک را نفي و شناخت را از پراتيک جدا مي کنند، رد مي نمايد. لنين مي گويد: " پراتيک بالاتر از شناخت (تئوريک) است زيرا نه فقط داراي ارزش عام است بلکه ارزش واقعيت بلاواسطه را نيز دارا مي باشد."» --- «مارکسيستها برآنند که فقط پراتيک اجتماعي انسان معيار درستي شناخت او از دنياي خارجي محسوب مي شود. صحت شناخت انسان تنها زماني ثابت مي شود که انسان در پروسه پراتيک اجتماعي (توليد مادي، مبارزه طبقاتي و آزمونهاي علمي) به تنايج پيش بيني شده دست يابد.»(در باره پراتيک – مائوتسه دون)

يکي از خصائل برجسته مارکس و انگلس آن است که با صراحت مي گويند کدام انديشه ها از آن ايشان است و کدامين را از انديشمندان و اقتصاددانان قبل از خود کسب کرده اند. در آن زمان، نگرش ماترياليستي به جهان و اسلوب ديالکتيکي بررسي پديده ها و روندها، توسط متفکرين بورژوازي درک شده بود. منجمله رابطه ديالکتيکي ميان انديشه و عمل. اما سنتزي از نگرش ماترياليستي و اسلوب ديالکتيکي بوجود نيامده بود. اين کار را مارکس و انگلس انجام دادند که محصولش ماترياليسم ديالکتيک بود. خود مارکس اين واژه را به اين شکل بکار نبرد اما بهترين واژه براي انعکاس محتواي روش شناختي است که اين دو سنتز کردند. ماترياليسم ديالکتيکي يک روش شناخت علمي است که با بکار گيري آن مي توان از پديده ها و روندهاي جهان شناخت کسب کرد. علت علمي بودنش آن است که بر پراتيک متکي است.

حکيمي از کساني صحبت مي کند که « پس از مارکس، و اين بار در پوشش انديشه او ...  نظام هائي چون مارکسيسم و ماترياليسم ديالکتيکي» را آوردند. در قاموس حکيمي، اينان کيانند؟ همه کساني که در بيش از صد سال گذشته خود را  "مارکسيست" خوانده اند! روش تجزيه و تحليل وي در مورد مارکسيستهاي ايران و جهان آن است که همه را در يک طبقه بندي قرار مي دهد؛ روشي بغايت فرماليستي که  پديده ها و روند ها را بر حسب علائم خارجي شان دسته بندي مي کند. در هر حالت در نظريه حکيمي ليست "پس از مارکس" شامل لنين و مائوتسه دون نيز هست که در حقيقت تکامل دهندگان علم مارکسيسم به مدارج بالاتر بودند و اينکار را در جريان رهبري عظيم ترين انقلابات پرولتري قرن بيستم انجام دادند. تئوري هاي هيچ تئوريسيني به اندازه تئوري هاي انقلابي اين دو نفر از سرچشمه بلافصل پراتيک هاي عظيم سيراب نشده است. حتا تاريخ پژوهان بورژوا که سعي مي کنند تاريخ را بطور علمي بررسي کنند اين حقيقت را مي فهمند و منعکس مي کنند. اما اين مسئله در نظام فکري حکيمي جائي ندارد. وي سعي مي کند اين نقص بزرگ را پشت مارکس گرائي و تجليل از مارکس پنهان کند اما شبيه مارکسيستهائي مي شود که باور مسلمانان در مورد "خاتم الانبيا" بودن محمد را  در مورد مارکس بکار مي برند.

حکيمي مارکس را  بدون تئوري علمي و انقلابي اش دوست دارد. در طول تاريخ حيات مارکسيسم، همواره بخشي از روشنفکران  ليبرال به سوي مارکسيسم گرايش يافته اند زيرا آن را وسيله اي براي ابراز مخالفت خود با نظام حاکم ديده اند اما هميشه آن را از روح انقلابي اش تهي کرده  و مارکسيسم را در پرتو تمايلات خود باز تعريف کرده اند. امروز در جنبش چپ ايران نيز عده اي همين کار را مي کنند: از به اصطلاح کمونيستهاي انسان گرا تا پساساختارگرايان طالب  خودگرداني در چارچوب نظام موجود تا سنديکاليستهاي به ظاهر چپ مانند آقاي حکيمي. حکيمي، همانطور که خودش هم مي گويد مارکسيسم  را  قبول ندارد. وي تا حدودي خود مارکس را قبول دارد و مارکس را يکي از گرايشات درون طبقه کارگر مي داند. اين گونه روشنفکران از فراز و فرودهاي 150 سال انقلاب پرولتري فهميده اند که انقلاب سوسياليستي کار ساده اي نيست. که البته کار ساده اي نيست. اما از اين فراتر رفته و آن را يا به صراحت غير ممکن اعلام کرده اند و يا نسبت به درجه رفرميسم خود آن را بازتعريف کرده اند.

حکيمي، با اضافه کردن ايسم به دنبال اسم مارکس (مارکسيسم) مخالف است. زيرا معتقد است اينکار آن را به يک سيستم بسته (يعني فاقد پويائي رشد و گسترش) تبديل مي کند. اما اين تفسير حکيمي از مسئله است و حقيقت ندارد. مارکس و انگلس در دوره حيات خود مرتبا مارکسيسم را تکامل دادند. يکي از بزرگترين تکاملتشان مربوط به جمع بندي هائي است که از اولين انقلاب پرولتري يعني کمون پاريس کردند.  لنين و مائوتسه دون بطور خلاق و علمي نظريه هاي مارکس را، بر بستر پراتيک هاي عظيم انقلابهاي پرولتري قرن بيستم، تکامل دادند.

  

کدام تغيير؟

« نقش فعال شناخت نه فقط در جهش فعال از شناخت حسي به شناخت تعقلي بيان مي يابد بلکه (و اين مهمتر است) بايد درجهش از شناخت تعقلي به پراتيک انقلابي نيز بيان يابد.» (در باره پراتيک – مائو)

حکيمي در سخنراني خود جمله معروف مارکس را نقل مي کند که، تا کنون فيلسوفان صرفا جهان را تفسير کرده اند حال آنکه مسئله بر سر تغيير آن است. خيلي خوبست است که آقاي حکيمي اين جنبه مهم از تفکر مارکس را بيان مي کند. اما دو سوال واضح به ذهن خطور مي کند: يکم اينکه آيا آن کساني که به قول حکيمي، «پس  از مارکس، نظام هائي چون مارکسيسم و ماترياليسم ديالکتيکي»  را ساختند، دست به تغيير جهان زدند يا اينکه فقط مشغول تفسير آن بودند؟ دوم اينکه، آيا منظور مارکس از "تغيير" را قبول دارد؟ آيا قبول دارد که اين "تغيير" منجر به استقرار ديکتاتوري پرولتاريا به مثابه دوران گذار به جامعه کمونيستي مي شود؟ و طبقه کارگر بدون انقلاب مسلحانه نمي تواند نظام سرمايه داري را سرنگون کند؟ و بسياري از جوانب ديگر نظريه انقلابي مارکس را؟  ما در مقاله مندرج در حقيقت شماره 25 (طبقه کارگر بدون پراتيک انقلابي نمي تواند خود را رها کند) نشان داديم که نظريه "تغيير" آقاي حکيمي و دوستانش نظريه تغيير انقلابي نيست. 

منظور مارکس از تغيير جهان به ثمر رساندن يک هدف و آرمان مشخص بود: حل تضاد اساسي جامعه مدرن بشري که تمام فلاکت و ادبار و رنج کنوني از آن سرچشمه مي گيرد؛ تضاد ميان اجتماعي شدن نيروهاي توليدي بشر در مقياس هاي حيرت آور وهمزمان کنترل خصوصي آن و تصاحب خصوصي محصول آن.  از نظر مارکس، سوسياليسم يعني اين. حال آنکه از نظر آقاي حکيمي، سوسياليسم همان جنبش موجود طبقه کارگر است!

 سوسياليسم، همان چيزي که موجود است نيست بلکه اجتماعي کردن مالکيت بر ابزار توليد، از بين بردن شکاف هاي طبقاتي، محو تمايزات اجتماعي و افکار و ارزشهاي منطبق بر آن، است. مارکس تاکيد کرد که عملي کردن اين هدف در جامعه مدرن سرمايه داري فقط از عهده طبقه کارگر بر مي آيد. اهميت طبقه کارگر براي جامعه بشري در اينجا نهفته است. در غير اينصورت فرقي با طبقات تحت استثمار تمام تاريخ ندارد. مارکس تاکيد کرد انقلاب طبقه کارگر آنچنان انقلابي است که تمام انقلابات بورژوائي در مقابل آن، حوادث حقيري بيش نيستند. اما آقاي حکيمي و دوستان همفکر او، مسئله "تغيير جهان" و "سوسياليسم" و وظايف طبقه کارگر را آنچنان ترسيم مي کنند که گوئي حوادث پيش و پا افتاده ي رفرميستي بيش نيستند. بهمين جهت براحتي انقلابات سوسياليستي قرن بيستم را ناديده مي گيرد. و براحتي تئوري هائي را که از درون اين پراتيک هاي عظيم بيرون آمده اند، "سيستم سازي و آئين پردازي" مي خواند.

در تمام طول تاريخ، مارکسيستهاي واقعي پراتيسين هاي انقلابي نيز بوده اند. کساني بودند که انديشه هاي انقلابي مارکس را وارد پراتيک انقلابي کردند و در نتيجه، اين انديشه ها را تکامل دادند. برجسته ترين آنها لنين و مائوتسه دون بودند که بر اساس رهبري انقلابات عظيم و تکان دهنده سوسياليستي در قرن بيستم، نقاط عطف تکاملي مهمي در مارکسيسم بوجود آوردند. دقيقا بدليل آنکه آقاي حکيمي و دوستانش از "تغيير انقلابي جهان" پرهيز مي کنند، چشمان خود را بر اين وقايع تکان دهنده که تاريخ بشر را روي روال ديگري انداختند، مي بندند. حکيمي،  تکامل انديشه هاي مارکس پس از او را  « تقلاي فکري جامعه طبقاتي براي به تاخير انداختن مرگ محتوم خويش» مي بيند. در حاليکه، تقلاي حکيمي و همفکرانش براي بي اعتبار کردن اين انقلابات پرولتري عظيم  و محصولات تئوريک آن، « تقلاي فکري جامعه طبقاتي براي به تاخير انداختن مرگ محتوم خويش» است.

اگر آقاي حکيمي به درک خود از رابطه عمل – انديشه وفادار است و اگر معتقد است که "راه حل تمام رازورزي هاي متافيزيکي، عمل انسان" است، آنگاه بايد تئوري هاي رهبران اين انقلابات عظيم پرولتري را بر بستر اعمال اين انقلابات، دستاوردها و همچنين کمبودهايشان، مورد بررسي و سنجش قرار دهد، نه اينکه با يک الگوي فکري رفرميستي که محصول دوران شکست پرولتاريا و عقب نشيني انقلابات پرولتري است به تاريخ طبقه ما بنگرد.

 

آئين پردازی های لنين و مائو

حکيمي تکامل مارکسيسم را سيستم سازي و آئين پردازي مي خواند و مي گويد، «روشنفکران چپ ايران، هم چون جاهاي ديگر، اين سيستم سازي ها و آئين پردازي ها را پذيرفتند، اهداف ناسيوناليستي و پوپوليستي خود را به آن ها ملبس کردند و تحت عنوان "انقلابيون حرفه اي" (لنين) به اجرا و پياده کردن اين سيستم ها و آئين ها کمر بستند.» (همانجا)

اينکه روشنفکران چپ ايران با مارکسيسم و تکاملات آن (مارکسيسم – لنينيسم – مائوئيسم) چه کردند، مسئله اي را در مورد محتواي اين علم و ايدئولوژي علمي روشن نمي کند. کما اينکه در بالا ديديم آقاي حکيمي چه بلائي بر سر انديشه هاي مارکس مي آورد. ولي حکم حکيمي مبني بر اينکه "پس از مارکس" يک عده (مانند لنين) "سيستم سازي و آئين پردازي" کردند واقعا حيرت انگيز است.

فاکتهاي تاريخ بطور کافي ثابت مي کنند که  لنين، نه تنها انديشه مارکس را تبديل به آئين مذهبي نکرد بلکه وقتي متوجه شد که "کاپيتال" مارکس براي تحليل از آخرين مرحله تکامل سرمايه داري (مرحله امپرياليسم) و فعل و انفعالات آن ناکافي است، دست بکار شد و اين نقص را برطرف کرد. مارکس نمي توانست از امپرياليسم تحليل کند زيرا در زمان وي امپرياليسم هنوز موجود نبود! تازه کردن تحليل هاي مارکس از سرمايه داري يک امر آکادميک نبود. بلکه سرنوشت انقلاب پرولتري بدان بسته بود. رسيدن سرمايه داري به مرحله امپرياليسم، ساختار طبقه کارگر را در کشورهاي امپرياليستي بالکل عوض کرد و يک قشر کارگر اشرافيت کارگري بوجود آمد که در جهانگشائي و جهانخواري همدست بورژوازي خودي شد. در نتيجه انشعاب در طبقه کارگر، در احزاب سوسيال دموکرات نيز انشعاب شد و احزاب سوسيال دموکرات اروپا تبديل به احزاب اشرافيت کارگري شدند. اولين تبارز تکان دهنده ي اين تحول مادي و فکري، راي دادن حزب سوسيال دموکرات آلمان به اعتبارات جنگي بورژوازي آلمان در جنگ جهاني اول بود. تحليل از اين مسئله توسط لنين راهگشائي عظيمي در رابطه با انقلاب پرولتري در کشورهاي امپرياليستي بود و هنوز هست. اما تکامل مارکسيسم توسط لنين فقط در اين زمينه نبود. در جريان پراتيک انقلابي، لنين جايگاه و نوع سازماندهي حزب سياسي طبقه کارگر را کشف کرد.  بعلاوه، همه تئوري هاي لنين که از واقعيات مادي بر مي خاستند، در پراتيک انقلاب روسيه به اثبات رسيدند. يعني ازعمل برخاستند و به عمل بازگشتند.  انقلاب اکتبر روسيه، اين انقلابي بود که چهره جهان را بطرزي ماندگار عوض کرد. پس از لنين، مائوتسه دون تئوري هاي مارکس را تکامل داد. همين کار دال بر آن است که او نيز اعتقادي به بسته بودن مارکسيسم و سيستم سازي و آئين سازي  نداشت. فقط او مي توانست تکامل دهنده بعدي مارکسيسم باشد زيرا پراتيکي را رهبري کرد که هدفش برقراري سوسياليسم در يک کشور نيمه فئودالي وابسته به امپرياليسم بود. بعلاوه معضلات سوسياليسم را آنطور که در شوروي ظهور يافته بود او توانست بطور عميق تر حل و فصل کند (و کرد) زيرا تجربه ساختمان سوسياليسم در شوروي را داشت.

بي اعتنائي به تئوري هائي که در چنين پراتيک هائي محک خورده اند فرار از پراتيک انقلابي است. شکي در اين نيست. اين تئوري ها، زاده حرکتهاي تاريخي و دورانساز طبقه ما هستند. بي اعتنائي به اينها در واقع بي اعتنائي به تغيير جهان از طريق انقلاب پرولتري است.

بلشويکها با انجام انقلاب، پرولتارياي 4 گوشه جهان را به حرکت سياسي انقلابي  در آوردند بدون آنکه طبق الگوي آقاي حکيمي اول از حرکت خودجوش آنان حرکت کرده باشند و يواش يواش آگاهي آنان را ارتقا داده باشند. وقتي انقلاب روسيه در صحنه جهان منفجر شد و کمونيستها به مثابه رهبران يک جامعه ظاهر شدند، تازگي و نو بودن آن مو بر تن تمام جهان راست کرد. تمام مبارزات کهن، در متني نو و در مسير راه پيمودن به جهان نوي سوسياليستي قرار گرفتند. ميليون ها کارگر و زحمتکش در سراسر جهان براي اولين بار کلمه "سوسياليسم" و "شورا" و مارکسيسم را شنيدند و در کارخانه ها و محلات گردهم آمدند تا بحث کنند و معاني اين ها را بياموزند. لنين در عمل ثابت کرد که معناي "تغيير جهان" مارکس را خوب فهميده است. لنين، تدارک اين پيروزي عظيم را با حزب انقلابيون حرفه اي اش ديده بود. همان حزبي که در ادبيات و الگوي فکري منجمد آقاي حکيمي "سکتاريسم" و حزب "فرقه اي – عقيدتي" خوانده مي شود.

انقلاب چين تحت رهبري مائوتسه دون در شرايطي انجام شد که بورژوازي جهان تجربه شوروي را داشت و از هر نوع خونريزي و جنگ و ترفندي براي خفه کردن انقلاب چين سود مي جست. مائوتسه دون و حزب انقلابيون حرفه اي و ارتش سرخ در کشوري انقلاب کرده وسوسياليسم را برقرار کردند که دهقانان برگ درخت مي خوردند،کارگران فلک مي شدند، نوزادان دختر زنده به گور مي شدند و امپرياليستهاي ژاپني و آمريکائي بر سر سلطه بر چين با يکديگر مي جنگيدند. پرولتاريا قريب به 20 سال يک جنگ دهقاني عظيم را رهبري کرد تا ديکتاتوري خود را در اتحاد با ديگر زحمتکشان چين برقرار کند. اين کشور را در عرض دو دهه به جائي رساند که ميانگين عمر از 32 به 65 سال رسيد، سواد از 15 درصد به 80 درصد رسيد، زنان از زنان جامعه آمريکا آزادتر و حقوق برابرتري يافتند، درصد مرگ و مير نوزادان کمتر از مرگ و مير نوزادان در نيويورک شد. 90 درصد مردم تحت پوشش بهداشتي دولتي قرار داشتند ( امروز در چين سرمايه داري فقط 4 درصد تحت پوشش آن هستند). همه اينها تحت ديکتاتوري پرولتاريا و برانداختن مالکيت خصوصي و جايگزين کردن آن با مالکيت سوسياليستي و ادامه انقلاب براي محو تضادهاي بجاي مانده از عصر سرمايه داري، انجام شد. و همه اينها با احياء سرمايه داري در چين وارونه شد. آيا اينها پراتيک هاي اجتماعي عظيم براي تکامل مارکسيسم نيستند؟ آيا بدون آگاهي بر اين پراتيک هاي عظيم پرولتارياي بين المللي و سنتز تئوريک آنها مي توان صحبت از آگاهي طبقاتي کرد؟ در فضائي که بورژوازي بين المللي تمام امکاناتش را بکار گرفته که همه چيز را در مورد واقعيت کشورهاي سوسياليستي سابق در شوروي و چين وارونه نشان دهد، سکوت در باره اينها چه معنا دارد؟ آيا معناي دوستي با طبقه کارگر دارد؟ صد البته که خير! اين روشن است.

برخي اوقات ادعاهاي پر افاده آقاي حکيمي در مورد کمونيستها  شعر دو بيتي مائو را بياد مي آورد: نئي رسته بر بالاي ديوار: گران سر، ناتوان ساقه و نازک ريشه؛

نهال خيزراني بر کوهسار: نوک تيز، ستبر پوست و ميان تهي.

مائو اين اشعار را خطاب به کساني گفت که به طريقه علمي عمل نمي کنند؛ احکامشان متکي بر تحقيق و بررسي منظم ودقيق واقعيات تاريخ و جهان و پيرامون خويش و بکار بست مارکسيسم در سنتز بررسي هايشان نيست. حرف ما به آقاي حکيمي و دوستانشان اين است: اگر نظرات خود را بر بررسي دقيق تجارب  پرولتارياي ايران و جهان متکي نکنيد، و بطور علمي دستاوردها و اشکالات اين تجارب را سره و ناسره نکنيد، حرفهايتان کوته بينانه و سکتاريستي از آب در مي آيد.

 

سوسياليسم همان جنبش عملأ موجود نيست

 آقاي حکيمي در مورد رابطه ميان کمونيستها و طبقه کارگر نيز شهادت ميدهد که کمونيستها براي پياده کردن سيستم ها و آئين هاي خود به سراغ طبقه کارگر رفتند. و خلاصه کلامش اين است که از طبقه کارگر استفاده ابزاري کردند. حکيمي ميگويد، «آنها سوسياليسم را نه يک جنبش اجتماعي عملا موجود (که بي شک بايد خودآگاهانه شود) بلکه ايدئولوژي يا نظامي فکري مي دانستند که "از بيرون" و توسط آنان ("انقلابيون حرفه اي") به "درون" طبقه کارگر برده مي شود و ...»

اين هم يکي ديگر از آن تعريفهاست که سوسياليسم را از جوهر انقلابي اش تهي کرده و آن را تبديل به يک روند محافظه کارانه که در چارچوب نظام موجود مي تواند نشو و نما کند، مي کند. اما سوسياليسم همان جنبش عملأ موجود نيست آقاي حکيمي! سوسياليسم، جامعه اي است که بايد به روش انقلابي و تحت هدايت تئوري هاي انقلابي، برايش جنگيد. سوسياليسم جامعه اي است با يک زيربناي اقتصادي معين، با يک روبناي سياسي معين و دوران گذاري است از سرمايه داري به کمونيسم. تئوري هاي مربوط به سوسياليسم نيز علم است. علمي که کارگران بايد آن را بياموزند. طبقه کارگر براي عملي کردن سوسياليسم بايد حزب سياسي خود را داشته باشد که در جنگ با نظام سرمايه داري و دولت آن به مثابه ستاد فرماندهي طبقه کارگر عمل کند. اين ستاد فرماندهي بايد داراي کساني باشد که اين جنگ را بطور حرفه اي پيش مي برند؛ چه در عرصه عمل و چه در عرصه تئوري. ضمنا کمونيستها بايد در جريان کار و تلاش سياسي، به لحاظ تشکيلاتي نيز دستاورد داشته باشند. زيرا پروژه سياسي کمونيستها انقلاب است. اين انقلاب بايد يک مقر فرماندهي سياسي داشته باشد. ستون فقرات اين مقر فرماندهي بايد از کارگران باشد. براي همين کمونيستهائي که در ميان کارگران فعاليت مي کنند، علاوه بر اينکه کارگران را بسوي مارکسيسم جلب مي کنند، آنان را دعوت به متشکل شدن در حزب سياسي طبقه کارگر نيز مي کنند.

هر کسي که مسئله مبارزه طبقاتي با طبقه سرمايه دار و دولتش را جدي بگيرد، اين مسائل را خيلي ساده مي فهمد. اما برخي از روشنفکران ليبرال ما تلاش دارند اين مقوله هاي ساده را تبديل به مسائل پر رمز و راز کنند. فعالين کمونيست بايد با بالا بردن سطح دانش تئوريک کارگران فعال و پيشرو، فروش اينگونه نظريه هاي ضد کمونيستي را مشکل کنند. بر خلاف تبليغات مسموم "عمل گرايان" تبليغ و ترويج تئوري هاي مارکس و لنين و مائو در ميان کارگران به معناي اعتقاد به "اصالت عقل" نيست. بلکه به معناي جذب تجارب پراتيکي طبقه بين المللي ما از 150 سال به اين سو است. کمونيسم و سوسياليسم علاوه بر اينکه يک آلترناتيو در مقابل سرمايه داري اند، يک دانش و تفکر علمي پويا و مرتبا تکامل يابنده نيز هستند. در واقع آنهائي که مي گويند سوسياليسم چيزي است که هست، نه انديشه هاي مارکس بلکه افکار بورژوائي را  تبليغ مي کنند. آنچه که هست هميشه ايدئولوژي حاکم در جامعه است. آنچه که نيست و بايد آن را بطور علمي آموخت، سوسياليسم علمي است. هيچ کارگر پيشروئي اين حرف را قبول نخواهد کرد که کارگر به صرف کارگر بودن، بطور ذاتي و غريزي، راه را از بيراهه تميز مي دهند؛ به صرف کارگر بودن پيچيدگي هاي مبارزه طبقاتي را درک مي کند و راه حل هاي حي و حاضر برايش دارند. اينها حرفهاي کودکانه اي بيش نيستند. اين قبيل حرفها که  "مگر کارگر کودن است که لازم است کسي از بيرون آگاهي برايش ببرد"  توسط روشنفکران فرموله شده است. آنهائي که به تئوري هاي لنين مبني بر لزوم "بردن آگاهي کمونيستي از بيرون به درون کارگران" ايراد مي گيرند، در واقع ضرورت سازمان يابي سياسي – انقلابي طبقه کارگر براي دست زدن به پراتيک انقلاب اجتماعي را  نمي بينند.

------------

توضيحات:

(1)  "اول عمل بود" جمله گوته در شعر بلندش فاوست است. قهرمان شعر، فاوست، کتاب انجيل يوحنا را باز مي کند و در صفحه اولش مي بيند نوشته است: "اول کلمه بود". آن را براي توصيف جهان نارسا تلقي مي کند و بجايش مي گويد: اول عمل بود. (رجوع کنيد به کتاب تجربه مدرنيته نوشته مارشال برمن و ترجمه مراد فرهاد پور- فصل فاوست گوته: تراژدي توسعه و رشد- انتشارات طرح نو) رشد عظيم نيروهاي توليدي در عصر سرمايه داري، افکار ماترياليستي را دامن ميزد؛ باورهاي محافظه کارانه و اسطوره اي را تضعيف مي کرد و مردم را آماده پذيرش افکار جديد در مورد رابطه انسان و خدا مي کرد.

(2) حکيمي در همه و هرگونه تبيين نظريه هاي خود، از همان اصل پراکسيس که مورد علاقه اش است، عدول مي کند. مثلا، نظام هاي فکري افلاطون و هگل را در يک گونی مي ريزد. در حاليکه، شالوده هاي مادي جوامعي که افلاطون و هگل در آن مي زيستند کيفيتا با يکديگر متفاوت بود و همين موجب آن مي شد که نظام هاي فکري کيفيتا متفاوتي شکل بگيرد. هگل، انديشمند طبقه بورژوازي بود. و افلاطون متفکرطبقه برده دار.