انقلاب جهاني و برنامه حداكثر
از برنامه حزب
كمونيست ايران (ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست) www.sarbedaran.org
ما در عصر
امپرياليسم و انقلابات پرولتري بسر مي بريم. اكثريت اهالي جهان كه بار ستم و
استثمار را بر دوش دارند خواهان تغييرات ريشه اي و واقعي در زندگي خويشند. واژگون
كردن اين دنياي طبقاتي و نابرابر و وارونه كه به زور توپ و تفنگ طبقات استثمارگر
سر پا ايستاده، در دستور روز تاريخ قرار دارد. در قرن بيستم، طبقه كارگر دو بار
قدرت سياسي را كسب كرد و گامهاي بزرگي در راه ايجاد جهاني كاملا متفاوت برداشت. طبقه
ما جنگيد، پيروز شد، ساختن جامعه سوسياليستي را آغاز كرد و دهها سال در اين مسير
ترسيم نشده و پر پيچ و خم به پيش رفت. انقلابات سوسياليستي در شوروي و چين، براي نخستين
بار گسستي در روند تاريخ بوجود آورد و براي هميشه مسير جامعه بشري را تغيير داد.
روند تاريخ جوامع
طبقاتي تا آن زمان اينگونه بود كه يك اقليت استثمارگر ثروتهاي مادي، ابزار توليدي
جامعه و كار توده ها را تحت كنترل خود داشت و با استفاده از قدرت سياسي و نيروهاي
نظامي مردم را سركوب مي كرد و نظم موجود را پا بر جا نگه مي داشت؛ اينگونه بود كه
هر زمان انقلابي مي شد باز هم يك اقليت ديگر قدرت سياسي را به چنگ مي آورد و باز
هم اقتصاد، سياست و فرهنگ جامعه را به نفع خويش كنترل مي كرد. اما با انقلاب
سوسياليستي، ديگر اين طبقات سرمايه دار و ملاك نبودند كه به قدرت رسيدند. براي
اولين بار طبقه اي به قدرت رسيد كه نماينده كساني بود كه تمامي ارزشهاي مادي جامعه
محصول كار آنان بود. براي اولين بار قدرت سياسي براي محو تمايزات طبقاتي و اجتماعي
و زدودن افكار خرافي و جاهلانه و خودپرستانه بكار گرفته شد. براي اولين بار اكثريت
توده ها بر سرنوشت خويش حاكم شدند. اين دوره از تاريخ از ديد استثمارگران، مانند
شبي بلند و تاريك و هولناك بود كه هنوز با نفرت و وحشت از آن سخن مي گويند.
بورژوازي از درون و
بيرون با چنگ و دندان براي سرنگون كردن دولتهاي سوسياليستي تلاش كرد و ابتدا در
ميانه دهه 50 ميلادي در اتحاد شوروي و سپس به سال 1976 در چين، موفق به اينكار شد.
اين دو شكست پرولتاريا نشان داد كه سرمايه داري جهاني هنوز توان مادي و ايدئولوژيك
زيادي را صاحب است.
اينك استثمارگران
براي آنكه هرگونه اميد به آينده اي متفاوت و رهائيبخش را در دل توده ها بكشند، به
فروپاشي شوروي امپرياليستي در آغاز دهه 90 ميلادي اشاره مي كنند. واقعيت آنست كه
دهها سال پيش از اين، حاكميت پرولتاريا در شوروي سقوط كرده و قدرت به دست يك طبقه
بورژوازي نوين افتاده بود. همان دوره كمونيستهاي جهان به رهبري مائوتسه دون اين
عقبگرد مهم را اعلام كردند و نشان دادند كه شوروي به يك كشور سرمايه داري تبديل
شده است. فروپاشي شوروي فقط ماهيت ارتجاعي و سركوبگرانه اش را آشكارتر كرد. فروپاشي
شوروي فقط نشانه اين بود كه شوروي سرمايه داري در رقابت با غرب سرمايه داري شكست
خورده است.
امپرياليستها و
مرتجعين جهان بي دريغ عليه كمونيسم مي تازند و با تمام قوا مي كوشند تا آرمان
گرائي كمونيستي را در ذهن انقلابيون از بين ببرند. اما مبارزه براي نابودي سرمايه
داري و برقراري جامعه كمونيستي در جهان، تنها راه نجات نوع بشر از منجلاب جامعه
طبقاتي است. فقط ايدئولوژي كمونيستي مي تواند اكثريت مردم جهان را از يوغ ستم و
استثمار رها كند. به قول مائوتسه دون: كمونيسم، تنها ايدئولوژي رهائيبخش عصر ماست.
كمونيسم سيستم كامل و واحدي از ايدئولوژي پرولتاريايي و در عين حال نظام اجتماعي
نويني است كه با هر سيستم ايدئولوژيك و نظام اجتماعي ديگر تفاوت دارد و كاملترين،
مترقي ترين، انقلابي ترين و منطقي ترين سيستمي است كه تاريخ بشر تاكنون به خود
ديده است.
امروز هيچ كشور
سوسياليستي در جهان وجود ندارد. اين حقيقت تلخي است؛ اما بايد در چارچوبي تاريخي
به آن نگريست. در طول تاريخ هيچ طبقه انقلابي اي نتوانست با يك ضربت كار طبقات
ارتجاعي را يكسره كند. مثلا چند صد سال طول كشيد تا بورژوازي نظام سرمايه داري را
بطور قطع جايگزين نظام فئودالي كند. اين مسئله در مورد گذر از عصر بورژوائي به عصر
كمونيسم جهاني بيش از پيش صدق مي كند؛ چرا كه هدف پرولتاريا ـ برخلاف بورژوازي ـ
جايگزيني يك نظام طبقاتي با نظام طبقاتي ديگر نيست؛ بلكه محو كليه تقسيم بندي هاي
طبقاتي است. انقلاب پرولتري از نظر كيفي با انقلابات نوع كهن متفاوت بوده، فرايندي
پيچيده و طولاني است. هدف اين انقلاب برداشتن بار سنگين هزاران سال جامعه طبقاتي
از شانه نوع بشر است. چنين انقلابي بنا بر ماهيت خود نمي تواند بلاانقطاع و بدون
شكست به پيش بتازد. ولي عليرغم شكستها، امروز ما به نقطه آغاز باز نگشته ايم. دستاوردهاي
عظيم و تجارب گرانبهايي كه در جريان 150 سال نبرد طبقاتي و برقراري سوسياليسم
انباشته و در علم انقلاب پرولتري يعني ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم فشرده شده
است، سلاح شكست ناپذير طبقه جهاني ما در پيشبرد انقلابات پرولتري آتي است.
پرولتارياي بين
المللي مجهز به اين ايدئولوژي، علم و روش انقلابي و با اتكاء به اين دستاوردها و تجارب،
دور نويني از تلاشهاي آگاهانه و سازمان يافته را براي كسب قدرت سياسي آغاز كرده
است. اين را بيش از هر جا در حركت احزاب و سازمانهاي ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست
كشورهاي مختلف جهان مي بينيم. برخي از اين احزاب منجمله در پرو و نپال موفق به
آغاز جنگ انقلابي براي كسب قدرت سياسي و برقراري قدرت سرخ در نقاطي از كشورشان شده
اند، برخي ديگر در تدارك آغاز چنين جنگي هستند. اين نيروها در سطح بين المللي، "جنبش
انقلابي انترناسيوناليستي" را ايجاد كرده اند. وظيفه اين تشكيلات كمونيستي
بين المللي، كمك به ايجاد احزاب كمونيست جديد و تقويت احزاب موجود است. هدف اين
تشكيلات، ايجاد يك انترناسيونال كمونيستي نوين متشكل از كليه نيروهاي ماركسيست ـ
لنينيست ـ مائوئيست جهان است.
*******
انقلابات پرولتري و
تكامل ماركسيسم مسيري ناشناخته و پر پيچ و خم را طي كرده است. اين مسير در جريان
رويارويي با طبقات استثمارگر حاكم، مبارزه عليه رويزيونيسم (گرايشات بورژوائي درون
جنبش طبقه كارگر) و بر بستر خيزشهاي عظيم توده اي، تحت رهبري آموزگاراني چون ماركس
و لنين و مائوتسه دون ترسيم شده است.
پيدايش
ماركسيسم، تجربه كمون پاريس
150 سال پيش، ماركسيسم بر
متن مقاومت و مبارزات كارگري در اروپا پا به عرصه حيات نهاد. شكل گيري طبقه كارگر،
پايه عيني ظهور ماركسيسم بود. ماركس و رفيق همسنگرش انگلس، نگرش و روش ماترياليستي
ديالكتيكي را در بررسي تاريخ بشر تدوين كرده، بكار بستند. اين، يك انقلاب در تاريخ
تفكر بشر بود. آنان يك علم نوين يعني ماترياليسم تاريخي را خلق كردند. تا آن زمان
كليه ديدگاه هائي كه از شالوده جامعه بشري تبيين شده بود، وارونه و ناقص بود. ماركس
و انگلس براي اولين بار دركي حقيقي از اين مساله ارائه دادند.
ماركس روشن كرد كه
انسانها در توليد و بازتوليد نيازهاي مادي زندگي، با يكديگر وارد مناسبات اجتماعي
معين و اساسي تر از همه، وارد مناسبات توليدي معيني مي شوند. در طول تاريخ، اين
مناسبات شكل هاي مختلف به خود گرفته است. شكل اين مناسبات وابسته به درجه رشد
نيروهاي مولده (يعني ابزار توليد و دانش توليدي انسان) در هر دوران تاريخي بوده
است. جامعه بشري در دوران اوليه پيدايش خود بر اساس شكلي ابتدائي از توليد جمعي و
تقسيم كاري كه خصلت ستمگرانه نداشت سازمان يافته بود و مالكيت خصوصي بر ابزار
توليد در آن جائي نداشت. در مقطع معيني از تاريخ، به دنبال توسعه توليد و انباشت
مازاد، بخشي از جامعه به دارنده ابزار توليد و تصاحب كننده آن مازاد تبديل شد و
نسبت به ساير بخشهاي جامعه موقعيت برتر يافت. بدين ترتيب مالكيت خصوصي ظاهر شد و
جامعه بشري به جامعه طبقاتي تبديل شد.
ظهور مالكيت خصوصي
و انقياد زن، همزمان شد. با پيدايش مالكيت خصوصي و بر بستر تقسيم كار خودبخودي كه
در ارتباط با توليد مثل بين زن و مرد موجود بود، زن تحت انقياد مرد در آمد و
بمثابه ابزار توليد مثل، مانند ساير ابزار توليدي به مايملك تبديل شد.
طبقات، گروه هاي
مشخصي از انسانها هستند كه عمدتا توسط رابطه اي كه با مالكيت بر ابزار توليد دارند
از هم متمايز مي شوند. برخي صاحب زمين كشاورزي، كارخانه، مواد خام و غيره هستند؛ و
ديگران از مالكيت بر اين ابزار توليد محروم هستند. بعلاوه، نقشي كه هر گروه در
فرايند توليد اجتماعي بازي مي كند، يا بعبارت ديگر جايگاه آنان در تقسيم كار
جامعه، و بالاخره سهمي كه از ثروتهاي توليد شده بدست مي آورند نيز از معيارهاي
تمايز طبقات از يكديگر است. اين مناسبات در مجموع خود، مناسبات توليدي را تشكيل
ميدهد. مناسبات توليدي در جامعه طبقاتي، مناسبات ميان طبقات است. اين مناسبات
توليدي، زيربناي اقتصادي جامعه را تشكيل ميدهد. ماركس نشان داد كه روبناي جامعه،
يعني نهادهاي سياسي و ايدئولوژيك و فرهنگي، بر اساس اين زيربنا ساخته مي شود،
مناسبات طبقاتي را بازتاب مي دهد و از آن حفاظت مي كند. روبناي سياسي و فرهنگي (و
در مركز آن، دولت) تحت كنترل طبقه اي قرار دارد كه به لحاظ اقتصادي در جامعه مسلط
است. ماركس و انگلس روشن كردند كه بوجود آمدن تمايزات طبقاتي، سرچشمه بوجود آمدن
كليه اشكال ستم و استثمار در جامعه بشري است.
ماركس گفت كه در هر
دوراني به نسبت رشد نيروهاي مولده، مناسبات توليدي موجود كهنه و ارتجاعي مي شود و
راه تكامل نيروهاي مولده را سد مي كند. بنابراين مناسبات كهنه بايد عوض شده و جاي
خود را به مناسبات نويني بدهد. او نشان داد كه اين تغيير تنها پس از سرنگوني قهر آميز
روبناي سياسي كهنه و جايگزين كردن آن با قدرت سياسي و فرهنگ طبقه نوين حاصل مي شود.
يعني طبقه اي كه نماينده نيروهاي مولده بالنده است با انجام انقلاب به طبقه حاكمه
تبديل مي شود؛ و با اتكاء به قدرت خود مناسبات توليدي نويني را حاكم مي كند. اين
همان ديكتاتوري طبقاتي است. ماركس و انگلس اين حقيقت را جلو نهادند كه جامعه
طبقاتي در مقطع معيني از تاريخ تكامل جامعه بشري بوجود آمده و در مقطعي نيز از بين
خواهد رفت. آنها با تجزيه و تحليل علمي از سرمايه داري اعلام كردند كه اين نظام
آخرين شكل از جامعه بشري است كه در آن تمايزات طبقاتي و تخاصمات اجتماعي وجود
دارد؛ و پرولتاريا با سرنگوني سرمايه داري و تغيير ريشه اي جامعه كليه شكل هاي
استثمار و ستم و كليه تمايزات طبقاتي را محو خواهد كرد.
ماركس در اثر
تاريخي خود "كاپيتال" راز استثمار و انباشت سرمايه را آشكار كرد. سرمايه
داري نه تنها جامعه اي متكي بر توليد كالائي گسترده است، بلكه مشخصه آن عبارت از
اينست كه نيروي كار (توانائي كار كردن انسان) به كالا تبديل شده است. ظاهر امر
چنين است كه كارگر و سرمايه دار با يكديگر وارد مبادله اي برابر مي شوند؛ اما
ماركس با تحليلي موشكافانه نشان داد كه هر چند سرمايه دار نيروي كار كارگر را مي
خرد، اما كارگر در روند توليد، ارزشي به مراتب بيشتر از ارزش نيروي كار خود مي
آفريند. اين ارزش اضافي توسط سرمايه دار تصاحب مي شود و منبع سود وي را تشكيل مي
دهد. اينست جوهر استثمار كارگر توسط سرمايه دار. سرمايه دار اين ارزش اضافه را
براي شروع دور جديدي از استثمار كارگر و انباشت سرمايه بيشتر مورد استفاده قرار مي
دهد. بطور خلاصه، توليد ارزش اضافه، نيروي محركه حياتي انباشت سرمايه داري است.
ماركس و انگلس خاطر
نشان كردند كه سرمايه داري براي نخستين بار نيروهاي مولده را اجتماعي كرده است؛ و
با رشد بي نظير نيروهاي مولده نه فقط براي اولين بار در تاريخ بشر امكان تامين نيازهاي
مادي همه اعضاي جامعه بطور مكفي و فزاينده، بلكه امكان رشد و تكامل آزاد و پرورش استعدادهاي جسمي و فكري آنان نيز
فراهم آمده است. اما فقط امكانش ايجاد شده است؛ زيرا مالكيت بر ابزار توليد و
تصاحب ثروتهاي توليد شده، كماكان خصوصي باقي مانده و مانع تحقق اين امكان است. تضاد
ميان توليد اجتماعي و تملك خصوصي سرمايه دارانه، همان تضاد خصمانه اي است كه
سرچشمه جوشان انقلاب اجتماعي براي نابودي سرمايه داري و جايگزيني آن توسط كمونيسم
است.
رسالت اين انقلاب
اجتماعي بر دوش طبقه كارگر است. سرمايه داري با آفريدن طبقه كارگر (يا پرولتاريا) در
واقع گوركنان خود را آفريده است. طبقه كارگر اولين طبقه در تاريخ جامعه طبقاتي است
كه توليد را بر پايه محو هرگونه استثمار (بهره كشي) فرد از فرد سازمان خواهد داد. به
همين خاطر طبقه كارگر آخرين طبقه تاريخ بشر نيز هست. زيرا با از بين رفتن جامعه
طبقاتي، طبقه كارگر هم از بين مي رود. تفاوت تاريخي پرولتاريا با طبقات ديگر در
تاريخ بشر در همين جاست. طبقه كارگر مبشر رهائي كل نوع بشر است و خود رها نمي شود
مگر آنكه كل نوع بشر را رها كند.
ماركس تاكيد كرد
اگرچه كارگران بايد بي وقفه مبارزه كنند و نگذارند كه نظام سرمايه داري آنها را
زير چرخهاي خود خرد كند، اما مبارزه آنها نبايد به مطالبه بهبود شرايط كار و
دستمزد تحت همين نظام محدود شود. كارگران بايد منافع عاليتر طبقه خويش و تمامي
ستمديدگان را تشخيص دهند و براي سرنگوني نظام سرمايه داري و ايجاد جامعه كمونيستي
نبرد كنند. ماركس تاكيد كرد كه طبقه كارگر بجاي خواست يك روز مزد عادلانه بايد
شعار امحاء هرگونه كار مزدي را بر پرچم خود بنويسد. ماركس و انگلس مشخصا گرايشات
بورژوائي در جنبش طبقه كارگر كه هدف مبارزه را به افزايش دستمزد و مطالبات رفاهي
محدود كرده، طبقه كارگر را به راه هاي مسالمت آميز دعوت مي نمودند، افشاء كردند. آنها
در "مانيفست حزب كمونيست" استراتژي انقلابي طبقه كارگر را چنين تدوين
كردند: كسب قدرت سياسي به طريق قهرآميز و برقراري دولت خويش كه همانا ديكتاتوري
پرولتاريا است.
اين راه انقلاب
كمونيستي است؛ انقلابي كه به گفته ماركس در مقاله "مبارزه طبقاتي در فرانسه":
"قطعي ترين شكل گسستن رشته هاي پيوند با مناسبات مالكيتي است كه ميراث گذشته
است؛ شگفت آور نيست كه اين انقلاب در جريان تكامل خود با ايده هائي كه ميراث گذشته
است به قطعي ترين شكل قطع رابطه كند... سوسياليسم اعلام ادامه دار بودن انقلاب
است؛ اعلام اينست كه ديكتاتوري طبقاتي پرولتاريا نقطه گذار ضروري بسوي محو تمايزات
طبقاتي بطور كلي است؛ بسوي محو كليه مناسبات توليدي است كه شالوده تمايزات موجود
هستند؛ بسوي محو كليه مناسبات اجتماعي است كه منطبق بر اين مناسبات توليدي هستند؛
و در جهت دگرگون كردن كليه ايده هائي است كه از اين مناسبات اجتماعي بر مي خيزند."
ماركس و انگلس
تاكيد كردند كه اگرچه دنيا توسط بورژوازي به ملل گوناگون تقسيم شده، اما پرولتاريا
برخلاف ديگر طبقات بايد ديدگاهي انترناسيوناليستي داشته باشد. زيرا سرمايه داري يك
نظام جهاني است و پرولتاريا نيز يك طبقه واحد بين المللي است و منافعش در ايجاد يك
جهان كمونيستي است. بر پايه چنين ديدگاهي، ماركس و انگلس جريان ايجاد سازمان بين
المللي كارگران كشورهاي مختلف، يعني "انترناسيونال اول" را رهبري كردند.
ماركس و انگلس توجه
قابل ملاحظه اي به موضوع مبارزه مسلحانه و قانون قهر انقلابي در گذار جامعه از يك
مرحله تاريخي به مرحله بعد نمودند. مشخصا انگلس با تجزيه و تحليل تسليحات مدرن و
تاكتيكها و استراتژي در جنگ مدرن، درسهائي را براي خيزش مسلحانه طبقه كارگر عليه
حاكميت سرمايه، جمعبندي كرد.
تجربه انقلابي
پرولتاريا در "كمون پاريس" نظرات ماركس و انگلس را غنا بخشيد و عميقتر
كرد. در 18 مارس سال 1871 پرولتاريا و توده هاي انقلابي پاريس مسلحانه عليه سلطه
ارتجاعي بورژوازي بپاخاستند. كمون پاريس اعلام حيات كرد. اين اقدام كه اولين
آزمايش پرولتاريا براي سرنگون كردن بورژوازي و استقرار ديكتاتوري پرولتاريا بود،
از ارزش تاريخي ــ جهاني برخوردار است. كارگران مسلح، شكستي را به قواي بورژوازي
تحميل كردند و قدرت اقتصادي و معنوي كليسا را مورد حمله قرار دادند. آنها دستگاه
پارلماني بورژوازي را ملغي اعلام كردند و بجاي آن ارگان قدرت توده اي را نهادند كه
هم قانونگذار بود و هم مجري قانون.
كمون براي كارگران
و مقامات دولتي دستمزدي برابر مقرر كرد. كمون كوشيد تسليح عمومي را جايگزين ارتش
دائمي كند. اما عمر كمون كوتاه بود و بعد از دو ماه و نيم توسط ارتش بورژوازي به
خون كشيده شد. ماركس و انگلس در جمعبندي از كمون چنين نتيجه گيري كردند كه "پرولتاريا
نمي تواند ماشين حاضر و آماده دولتي را دست نخورده نگهدارد؛ بلكه بايد آن را در هم
شكند و دستگاه و ديكتاتوري انقلابي خود را بوجود بياورد." ماركس و انگلس خاطر
نشان ساختند كه كمون از پيروزي خود حداكثر استفاده را نكرد؛ در سركوب ضدانقلاب
كوتاهي كرد؛ و موسسات بزرگ مالي از قبيل بانك فرانسه را تصاحب ننمود. علاوه بر آن،
كمون با توده هاي دهقاني عقد اتحاد نبست و بنابراين از پشتيباني آنها برخوردار نشد.
با وجود اينكه كمون پاريس فقط 27 روز دوام يافت ولي دستاوردهاي درخشان آن در
استقرار و دفاع از ديكتاتوري پرولتاريا جاودانه باقي ماند.
لنينيسم
و انقلاب اكتبر
دومين تلاش
پرولتاريا براي كسب قدرت سياسي بسال 1917 در روسيه بوقوع پيوست. انقلاب اكتبر،
دولت فئودال امپرياليستي روسيه را برانداخت. استقرار ديكتاتوري پرولتاريا آغازگر
مرحله اي نوين در تاريخ جنبش طبقه كارگر بين المللي بود. پرولتاريا تحت رهبري حزب
پيشاهنگ كمونيست خود يعني حزب بلشويك، توده ها را مسلح كرده و از طريق يك قيام
مسلحانه توده اي، ارتش دائمي دولت روسيه را تار و مار كرد و پس از آن به مدت 3 سال
يك جنگ داخلي عظيم را عليه باقيمانده ارتش ارتجاع و ارتشهاي مهاجم 14 كشور
امپرياليستي به پيش برد. در جريان قيام و جنگ داخلي، ارتش سرخ پرولتاريا شكل گرفت
و رشد كرد. انقلاب اكتبر، خطوط اوليه راه كسب قدرت توسط پرولتاريا در كشورهاي
سرمايه داري امپرياليستي را بدست داد.
ولاديمير ايليچ
لنين در جريان رهبري جنبش انقلابي پرولتري در روسيه و مبارزه عليه رويزيونيسم درون
جنبش روسيه و جنبش بين المللي كمونيستي، ماركسيسم را به مرحله نوين تكامل داد.
در ميان خدمات
عديده لنين، بايد از تحليل وي در مورد تكامل سرمايه داري به بالاترين و آخرين
مرحله خود يعني امپرياليسم نام برد. لنين نشان داد كه سرمايه داري در مرحله
امپرياليستي، در عين آنكه خصوصيات اساسي خود را حفظ كرده، اما نسبت به دوران اوليه
خود خصائل ويژه اي يافته است. فرايند استثمار و انباشت سرمايه داري بيش از پيش بين
المللي شده است و امپرياليسم به جاي واحدهاي كوچك سرمايه، با رشد و سلطه سرمايه
انحصاري مشخص مي شود. لنين خاطر نشان كرد كه يكي ديگر از مشخصات امپرياليسم، بوجود
آمدن سرمايه مالي از ادغام سرمايه صنعتي و سرمايه بانكي است. بدين ترتيب واحدهاي
متمركز عظيمي از سرمايه شكل گرفته اند كه نه فقط كليه بخشهاي اقتصادي يك كشور معين
را كنترل مي كنند بلكه قادرند اقتصاد تمامي كشورها و مناطق جهان را تحت نفوذ خود
در آورند. لنين تاكيد كرد كه يك وجه مشخصه مهم امپرياليسم، صدور سرمايه است. با
ظهور امپرياليسم، صدور كالا ديگر اساسي ترين فعاليت اقتصادي بين المللي سرمايه
نبوده، بلكه صدور سرمايه به شكل سرمايه گذاري مستقيم يا بصورت وام و اشكال ديگر،
جاي آن را گرفته است. امپرياليسم بر رشد سرمايه داري در مستعمرات و نيمه مستعمرات افزوده
و نظامات توليدي ماقبل سرمايه داري را بصورت تابع در خود ادغام كرده است. اگرچه با
تكامل سرمايه داري به امپرياليسم، سرمايه بيش از پيش بين المللي شده و بخشهاي
گوناگون جهان در يك روند انباشت سرمايه داري جهاني ادغام شده اند، اما سرمايه
امپرياليستي، هويت ملي خود را حفظ كرده است. در عصر امپرياليسم، رقابت كه يك خصيصه
ذاتي سرمايه است از ميان نرفته بلكه تشديد يافته و به شكل فشرده در كشاكش دولتهاي
امپرياليستي جلوه گر مي شود. اين رقابت در طول حيات امپرياليسم، دو بار شكل جنگ
جهاني و مكررا شكل جنگ هاي منطقه اي به خود گرفته است.
بدون تحليل از
امپرياليسم تبيين استراتژي و تاكتيكهاي صحيح براي انقلاب پرولتري ناممكن بود. لنين
بر پايه اين تحليل، جهت گيريهاي استراتژيك مهمي را براي انقلاب در كشورهاي مختلف
فرموله كرد. او تاكيد كرد كه جهان ميان معدودي كشور امپرياليستي و شمار زيادي كشور
تحت سلطه تقسيم شده و اين يك مشخصه اساسي امپرياليسم است. وي خاطر نشان كرد كه
انقلاب سوسياليستي در كشورهاي امپرياليستي بدون حمايت از مبارزات رهائيبخش در
كشورهاي تحت سلطه امپرياليسم امكان ناپذير است. چنين حمايتي، يك وظيفه
انترناسيوناليستي پرولتري است. لنين نشان داد كه تحت امپرياليسم، پايه هاي انقلاب
پرولتري جهاني گسترده تر شده و عصر امپرياليسم، عصر انقلابات پرولتري است. حتي در
كشورهاي عقب مانده اي كه تحت سلطه امپرياليسم قرار دارند و مناسبات ماقبل سرمايه
داري بطور گسترده در آنها وجود دارد، مبارزه انقلابي تحت رهبري پرولتاريا نه تنها
مي تواند به استقلال از امپرياليسم و ريشه كن كردن مناسبات ماقبل سرمايه داري نائل
آيد، بلكه مي تواند به سوسياليسم گذر كند. اين انقلابات همراه با انقلابات
سوسياليستي در كشورهاي سرمايه داري، دو مولفه انقلاب جهاني پرولتري را تشكيل مي
دهند.
بعلاوه لنين بر
تغيير مهمي كه ظهور امپرياليسم در ساختار طبقه كارگر در كشورهاي سرمايه داري
پيشرفته بوجود آورده بود انگشت گذاشت. او اين نكته را آشكار ساخت كه بورژوازي
توانسته يك بخش كوچك از طبقه كارگر در كشورهاي امپرياليستي را با استفاده از فوق
سودهاي حاصله از استثمار و غارت بين المللي بخرد و آن را به اشرافيت كارگري تبديل
كند. اين كار به انشعاب در طبقه كارگر انجاميده است. اين قشر ممتاز در بهترين
حالت، مدافع سياستهاي رفرميستي و سوسيال دمكراتيك است. در مقابل، بخشهاي تحتاني
طبقه كارگر در كشورهاي امپرياليستي، پايه اجتماعي انقلاب پرولتري و
انترناسيوناليسم پرولتري را تشكيل مي دهند.
قشر اشرافيت
كارگري، پايه مادي بروز رويزيونيسم در ميان اكثريت احزاب سوسيال دمكرات متشكل در "انترناسيونال
دوم" بود. وقتي كه جنگ جهاني اول در سال 1914 آغاز شد، اين احزاب به سود
بورژوازي امپرياليستي كشور خود موضع گيري كردند و شعار "دفاع از سرزمين پدري"
را جلو گذاشتند. آنها بجاي تبليغ اتحاد و رفاقت انترناسيوناليستي ميان كارگران و
توده هاي ستمديده كشورهاي درگير جنگ، در صفوف طبقه كارگر جهاني تخم نفاق و دشمني
پاشيدند. همزمان اين احزاب به انكار ماهيت واقعي دولت بمثابه ابزار سركوب يك طبقه
توسط طبقه ديگر پرداخته، سرنگوني قهرآميز دولت بورژوائي و برقراري ديكتاتوري
پرولتاريا را نفي كردند. در دوره جنگ جهاني اول، شرايط انقلابي در بسياري كشورهاي
سرمايه داري ظاهر شده بود، ليكن غلبه رويزيونيسم بر احزاب انترناسيونال دوم موجب
عقيم ماندن انقلاب در اين كشورها شد. برخلاف اين احزاب، حزب بلشويك روسيه سياست
شكست طلبي انقلابي را در پيش گرفت و شعار تبديل جنگ امپرياليستي به جنگ داخلي را
جلو گذاشت؛ و انقلاب روسيه را به پيروزي رساند. لنين گفت: "بدون مبارزه با
اپورتونيسم، مبارزه عليه امپرياليسم ناممكن است." لنين مبارزه حادي را براي
افشاء و طرد رويزيونيست هاي انترناسيونال دوم كه در راس آنها كارل كائوتسكي قرار
داشت به پيش برد. اين مبارزه نقش تعيين كننده اي در تشكيل "انترناسيونال
كمونيستي سوم" بازي كرد.
در كوره حاد مبارزه
طبقاتي، لنين درك ماركسيستي از ابزار تعيين كننده انقلاب پرولتري يعني حزب پيشاهنگ
را تكامل داد. حزب لنيني بر پايه درك صحيح از رابطه آگاهي بطور عموم و آگاهي
كمونيستي بطور مشخص با حركت خودبخودي، و رابطه بين رهبري پيشاهنگ و توده ها استوار
شد. تبيين اين درك صحيح، بدون مبارزه عليه يك جريان بورژوا ليبرالي درون جنبش
كارگري روسيه كه لنين بر آن نام "اكونوميسم" نهاد، ناممكن بود. اكونوميسم
با حركت سياسي نقشه مند طبقه كارگر براي كسب قدرت سياسي مخالفت مي كرد و مي كوشيد
جنبش طبقه را به سطح مبارزه براي بهبود وضع معيشت كارگران تقليل دهد. اكونوميستها
ضرورت تئوري انقلابي و اهميت مبارزه تئوريك را نفي كرده، با ضرورت يك حزب پيشاهنگ
براي انجام انقلاب پرولتري و خصلت انقلابي و نقش رهبري كننده آن مخالفت مي كردند. لنين
خاطر نشان ساخت: "بدون تئوري انقلابي، جنبش انقلابي نمي تواند وجود داشته
باشد." او نشان داد كه آگاهي برخاسته از مبارزات خودبخودي كارگران، قسمي بوده
و بنابراين يك آگاهي همه جانبه و كمونيستي نيست. او تاكيد كرد كه طبقه كارگر نمي
تواند و نبايد توجه خود را صرفا يا عمدتا به مبارزات اقتصادي معطوف دارد؛ بلكه
بايد به مبارزه همه جانبه عليه نظام سرمايه داري برخيزد و عليه ستمهائي كه بر
كارگران و تمامي قشرها و طبقات مردم روا مي شود بجنگد. بايد به تمامي عرصه هاي
جامعه بپردازد و ياد بگيرد كه در هر مساله اجتماعي مهم و هر واقعه جهاني، منافع
طبقاتي خويش را تشخيص دهد. فقط بدين طريق است كه كارگران مي توانند ماهيت نظام
حاكم و طبقات استثمارگر را بشناسند؛ و توان رهبري و متحد كردن توده هاي ستمديده را
تحت پرچم انقلاب پرولتري بدست آورند. لنين تاكيد كرد كه شكل گيري آگاهي انقلابي
طبقه كارگر و پيشبرد نبرد انقلابي توسط اين طبقه، در غياب يك حزب پيشاهنگ كمونيست
ناممكن است. اين حزب بايد نماينده ديدگاه و منافع پرولتاريا باشد؛ ديدگاه كمونيستي
را به درون مبارزه توده ها ببرد تا مبارزه خودبخودي آنها را به يك جنبش آگاهانه
انقلابي ارتقاء دهد. لنين اصول تشكيلاتي چنين حزبي را نيز روشن كرد. حزب پيشاهنگ
نه فقط از صفوف پرولتاريا بلكه از ميان انقلابيون قشرها و طبقات ديگر نيز عضوگيري
مي كند؛ اما همگي اينها بايد بر پايه ديدگاه كمونيستي و استراتژي و برنامه سياسي
مشترك متحد شوند؛ همگي بايد زندگي خود را وقف آرمان رهائي پرولتاريا كنند. حزب
بايد تشكيلاتي منضبط و محكم باشد و يك استخوانبندي مخفي داشته باشد كه بتواند در
مقابل سركوب دشمنان طبقاتي تاب آورده، ادامه كاري خود را در مبارزه انقلابي حفظ
كند. پرولتاريا فقط زماني كه ستاد فرماندهي خود را داشته باشد مي تواند پيچ و خم
هاي مبارزه طبقاتي را طي كند، توده ها را وسيعا در مبارزه انقلابي براي نابودي
دولت درگير سازد و قدرت سياسي را به كف آورد. بدون وجود چنين حزبي بمثابه ستاد
رهبري كننده طبقه كارگر روسيه، انقلاب اكتبر به ثمر نمي رسيد.
انقلاب اكتبر 1917
دنيا را تكان داد. كارگران و دهقانان در اتحاد نوبنياد شوروي، صحنه سياست را پر
كردند. زنان در مقياس عظيم به ميدان آمدند و به حقوق سياسي و اجتماعي و اقتصادي
بيسابقه اي دست يافتند؛ آنها وسيعا درگير سياست و توليد شدند. ملل ستمديده اي كه
قرنها در روسيه تزاري كه به زندان ملل مشهور بود به بند كشيده شده بودند، از حق
تعيين سرنوشت برخوردار شدند. يك دولت چند مليتي بر مبناي برابري ملت ها، اقليت هاي
ملي و زبان ها بر پا شد. مايملك طبقات استثمارگر مصادره شد و دولت، مالكيت عمومي
را بنيان نهاد. نخستين برنامه اقتصاد سوسياليستي طراحي و به اجراء گذاشته شد. چرخ
توليد بر مبناي برنامه اي آگاهانه براي رفع نيازهاي مردم به حركت درآمد. لنين
بلافاصله وظيفه تشكيل انترناسيونال كمونيستي سوم (كمينترن) را در دست گرفت و ستاد
مركزي انقلاب جهاني پرولتري را با شركت نمايندگان احزاب كمونيست انقلابي كشورهاي
مختلف بوجود آورد. دولت شوروي بر پايه ديدگاه و سياست انترناسيوناليستي با جنبش
هاي انقلابي و رهائيبخش سراسر جهان ارتباط برقرار كرد و به آنها ياري رساند.
لنين طي دوران
كوتاه بين كسب قدرت در سال 1917 تا زمان مرگش در سال 1924 توانست در زمينه اقتصاد
سياسي سوسياليسم و ساختمان سوسياليستي نيز خدمات تئوريك و عملي مهمي انجام دهد. او
جهتگيري اساسي پرولتاريا در زمينه دگرگون ساختن مالكيت از سرمايه داري به
سوسياليستي در شهر و روستا را ترسيم كرد. يكي از خدمات تئوريك راهگشاي لنين در
تشخيص عوامل رشد سرمايه داري در بطن جامعه سوسياليستي بود. لنين بدرستي نقش و
عملكرد توليد خرد، قانون ارزش و نيروي عادت را در بازتوليد قواي سرمايه داري در
جامعه نوين مورد توجه قرار داد. اين خدمات لنين پايه مهمي براي تكاملات آتي اقتصاد
سياسي سوسياليسم و شناخت بيشتر از قانونمندي جامعه سوسياليستي فراهم آورد.
به دنبال مرگ لنين،
مبارزه ايدئولوژيك و سياسي مهمي توسط استالين عليه تروتسكيست ها و ديگر كساني كه
ادعا مي كردند سطح نازل نيروهاي مولده در اتحاد شوروي، وجود جمعيت گسترده دهقاني و
انفراد بين المللي اين كشور ساختمان سوسياليسم را ناممكن مي كند، به پيش برده شد. در
عمل ده ها ميليون كارگر و دهقان فقير به ريشه كن كردن نظام سرمايه داري كهن
پرداخته، گام هاي عظيمي در كلكتيويزه كردن كشاورزي و آفريدن نظام اقتصادي نويني كه
عاري از استثمار باشد برداشتند. اين پيروزيها نفوذ ماركسيسم ــ لنينيسم را وسيعا
گسترش داد و بر اعتبار شوروي در سطح جهان افزود. با وجود اين، تحولات عظيم
سوسياليستي اواخر دهه 20 و دهه 30 ميلادي با ضعف هاي جدي رقم مي خورد. بسياري از
اين ضعفها مربوط به فقدان تجربه تاريخي قبلي و همچنين محاصره و تهديدهاي جدي
امپرياليستها عليه شوروي بود؛ اما ارتكاب برخي اشتباهات سياسي مهم از سوي حزب
كمونيست شوروي به رهبري استالين، بر اين ضعف ها افزود. جمعبندي و درس آموزي از اين
اشتباهات به دوش كمونيست هاي چين تحت رهبري مائوتسه دون افتاد.
مائوئيسم و انقلاب چين
شليك توپهاي انقلاب
اكتبر در روسيه ماركسيسم ــ لنينيسم را براي چين به ارمغان آورد. انقلاب پرولتري
در چين، در سال 1949، يعني سه دهه بعد از انقلاب اكتبر روسيه به پيروزي رسيد. انترناسيونال
كمونيستي تحت رهبري لنين و استالين خطوط اوليه استراتژي انقلاب پرولتري در كشورهاي
مستعمره و نيمه مستعمره را روشن كرده بود. اما پيشبرد انقلاب در يك كشور نيمه
فئودالي و تحت سلطه امپرياليسم، پيچيدگي ها و تضادهاي خود را داشت. مائوتسه دون
رهبر حزب كمونيست چين از طريق بكاربست خلاقانه ماركسيسم ــ لنينيسم در شرايط مشخص
كشور موفق شد تئوري و استراتژي انقلاب پرولتري در چين را تدوين كند. مائو خاطر
نشان كرد كه عليرغم وجود مناسبات نيمه فئودالي، از آنجا كه انقلاب بورژوا ــ
دمكراتيك نوع كهن به شكست امپرياليسم و فئوداليسم و رهايي خلق چين نمي انجامد، نه
نيازي به آن است و نه امكانپذير است. رهايي توده هاي خلق در گرو يك انقلاب
دمكراتيك نوين تحت رهبري پرولتاريا است. اين انقلاب، سلطه امپرياليسم را بر مي
چيند، نظام اجتماعي را دگرگون مي كند، مناسبات اقتصادي و اجتماعي نيمه فئودالي را
از ميان بر مي دارد و بدين طريق راه سوسياليسم را مي گشايد. مائو نشان داد كه
انقلاب پرولتري در اين نوع كشورها، پروسه اي واحد است كه دو مرحله دارد. مرحله
نخست (مرحله انقلاب دمكراتيك نوين) با مبارزه براي سرنگوني سلطه امپرياليسم و
فئوداليسم و سرمايه داري بوروكراتيك مشخص مي شود. انقلاب با تحقق اين مرحله
بلافاصله به مرحله سوسياليستي گذر مي كند. براي پيشبرد انقلاب دمكراتيك نوين،
تشكيل يك جبهه واحد گسترده از تمامي طبقات و قشرهائي كه مي توانند عليه امپرياليسم
و فئوداليسم و سرمايه داري بوروكراتيك متحد شوند، امري ضروري است. ستون فقرات اين
جبهه را اتحاد كارگران و دهقانان (عمدتا دهقانان فقير و بي زمين) تشكيل مي دهند. جبهه
متحد خلق و كل مبارزات انقلابي بايد توسط پرولتاريا و حزبش رهبري شود.
مائوتسه دون در
جريان رهبري جنگ انقلابي در چين، آموزه ها و استراتژي نظامي انقلاب پرولتري را
بطور همه جانبه و كيفي تكامل داد. او يكي از حقايق روزمره جامعه طبقاتي را در جمله
اي قدرتمند و فراموش ناشدني چنين جمعبندي كرد:"قدرت سياسي از لوله تفنگ بيرون
مي آيد."
وي بر اساس پراتيك
پيروزمند انقلاب چين، خطوط عمومي استراتژي انقلاب در كشورهاي تحت سلطه امپرياليسم
را ترسيم كرد. اين استراتژي، جنگ درازمدت خلق نام گرفت. بر مبناي اين استراتژي،
پرولتاريا در اين كشورها مي تواند جنگ انقلابي را با اتكاء به توده ها و با هدف
كسب سراسري قدرت سياسي، از نقاطي كه دشمن نسبتا ضعيف است آغاز كند و آن را گسترش
بخشد. مائو خاطر نشان كرد كه زمينه عيني اتخاذ استراتژي جنگ درازمدت خلق، اوضاع
انقلابي است كه عموما در اين نوع كشورها وجود دارد. اين اوضاع نتيجه سلطه
امپرياليسم و فقر و سركوب شديدي است كه مرتبا بخش هاي وسيعي از اهالي را در حالت
شورش نگاه مي دارد. بعلاوه، طبقات حاكمه كشور معمولا دچار تفرقه و درگيري هاي جدي
دروني بوده و فاقد يك پايگاه اجتماعي قوي هستند. وجود مناسبات ماقبل سرمايه داري و
نيروهاي مولده عقب مانده، اعوجاج و ناموزوني اقتصادي و معضلات دولت در اعمال كنترل
بر مناطق روستائي دور افتاده، شرايط مساعدي را براي آغاز و تداوم و گسترش جنگ
انقلابي ايجاد مي كند. ارتش خلق تحت رهبري حزب كمونيست مي تواند با اتخاذ استراتژي
و تاكتيك هاي صحيح از يك نيروي كوچك و ضعيف به نيروئي قوي و گسترده تبديل شود؛ از
جنگ چريكي محدود در مناطق روستائي آغاز كند و بتدريج عملياتش را بسط دهد؛ و مناطق
پايگاهي را بمثابه منبع حمايت اقتصادي و سياسي و نظامي جنگ برپا دارد؛ در مناطق
پايگاهي، اشكال جنيني قدرت سياسي نوين را برقرار كند و انقلاب ارضي را براي درهم
شكستن مناسبات توليدي كهنه به پيش برد. ارتش خلق طي دوراني طولاني با گسترش مناطق،
شهرها را از طريق روستاها محاصره مي كند و شرايط را براي برپائي قيام در شهرها و
در هم شكستن كامل دولت ارتجاعي و كسب قدرت سياسي مهيا مي سازد. اصول پايه اي جنگ
خلق، براي انقلابيون كمونيست در همه كشورهاي جهان اعتبار جهانشمول دارد. رئوس اين
اصول بدين قرارند: در جنگ، انسان تعيين كننده است نه اسلحه. جنگ انقلابي، جنگ توده
هاست. دشمن به شيوه خود مي جنگد و ما به شيوه خود مي جنگيم. حزب كمونيست بايد بر
تفنگ حكم براند و هرگز نبايد اجازه داد كه تفنگ بر حزب مسلط شود. اين اصول پايه اي
در همه كشورها داراي اهميت حياتي است. اين تئوري ها حاصل ده ها سال رهبري جنگ
انقلابي توسط مائوتسه دون و جمعبندي ديالكتيكي وي از هزاران نبرد است.
مائو در جريان
سازماندهي انقلاب پرولتري، بطور علمي تجارب جنبش بين المللي كمونيستي را جمعبندي
كرد و درك لنينيستي از زندگي و مبارزه دروني حزب كمونيست را به سطح كيفيتا بالاتري
ارتقاء داد. مائو نقش اساسي مشي انقلابي توده اي در نگرش و عملكرد حزب پيشاهنگ
طبقه كارگر را مورد تاكيد قرار داد و فعاليتهاي حزب را بر اين اساس رهبري كرد. يكي
از مهمترين تكاملات مائو در زمينه "مبارزه دو خط" در حزب كمونيست و
ضرورت پيشبرد آگاهانه آن است. مائو با گرايشي كه حزب كمونيست را "يكدست"
ميديد، مرزبندي كرد و تاكيد نمود كه تضاد و مبارزه ميان ايده هاي صحيح و ناصحيح
مداوما در حزب جريان دارد و بايد چنين باشد. اين مبارزه در مقاطعي، به سطح مبارزه
ميان خط ماركسيستي و خط رويزيونيستي جهش مي كند. اين تضاد و مبارزه در حزب انعكاسي
از تضاد ميان طبقات؛ و تضاد ميان نو و كهنه در جامعه است. هرگاه بينش هاي طبقاتي
غير پرولتري در حزب دست بالا را بيابند، خصلت پرولتري حزب عوض ميشود. مائو تاكيد
كرد كه از درون مبارزه دو خط ميان صحيح و غلط است كه حزب بايد تكامل يابد و مرتبا
انقلابي تر شود؛ و يقينا بدون مبارزه عليه ايده هاي نادرست، حزب پرولتاريا تغيير
ماهيت داده، به يك حزب بورژوائي تبديل مي شود.
پيروزي انقلاب چين
در اكتبر 1949 نقش مهمي در ضربه زدن به نظام امپرياليستي و گشودن افق هاي نوين به
روي خلقهاي جهان بازي كرد. يك جمعيت چند صد ميليوني تحت رهبري كمونيست ها بپاخاست
و با سرنگون كردن نظام نيمه مستعمره ــ نيمه فئودال، بساط استثمار را برچيد و
مصائب جامعه كهن نظير بيكاري و گرسنگي و فحشاء و اعتياد كه قرن ها بر شانه توده ها
سنگيني مي كرد را طي چند سال ريشه كن كرد. بردگان مزدي و رعايا به سروران جامعه
تبديل شدند. انقلاب ارضي، ميليون ها دهقان را از يوغ فئوداليسم رها ساخت. مناسبات
ديرينه پدرسالارانه و مردسالارانه زير ضرب رفت و قوانين نوين مبني بر برابري زن و
مرد در عرصه هاي مختلف به تصويب رسيد. فرهنگ نوين و ضد خرافي شكوفا شد. جنبش هاي
تعاوني و كلكتيو در روستاها براه افتاد. توده ها با نيروي لايزال خود كوه ها را
صاف و رودخانه ها را مهار كردند تا راه ساختمان سوسياليسم را هموار كنند.
ادامه
انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا
به قدرت رسيدن
رويزيونيست ها به رهبري خروشچف در شوروي و احياي سرمايه داري در آن كشور، اولين
شكست بزرگ پرولتاريا بود. سرطان رويزيونيسم از سالها قبل در حزب كمونيست شوروي
ريشه دوانده بود. اما مرگ استالين و سپس قبضه شدن قدرت سياسي توسط رويزيونيست ها
به سال 1956 تير خلاص را بر اين حزب زد. رويزيونيست هاي خروشچفي در صحنه داخلي،
ديكتاتوري پرولتاريا را سرنگون كرده و ديكتاتوري بورژوازي را برقرار كردند، سود را
در فرماندهي اقتصاد قرار دادند و بسرعت سرمايه داري را در شوروي احياء كردند. آنها
در صحنه بين المللي، تحت عنوان "حفظ صلح جهاني" و به بهانه اينكه "امپرياليستها
به بمب اتمي دست يافته اند و ديگر نمي توان عليه آنها دست به انقلاب مسلحانه زد"
پرولتاريا و خلقهاي جهان را به "مبارزه مسالمت آميز" با امپرياليسم و
ارتجاع فراخواندند. رويزيونيست هاي خروشچفي با سه تئوري "مسالمت آميز" (همزيستي
مسالمت آميز، رقابت مسالمت آميز، گذار مسالمت آميز) و دو تئوري "تمام خلقي"
(حزب تمام خلقي و دولت تمام خلقي) سازش طبقاتي را موعظه كردند.
تغيير ماهيت شوروي،
واقعه اي تكان دهنده براي جنبش بين المللي كمونيستي محسوب مي شد. مائوتسه دون در
پيشاپيش كمونيست هاي انقلابي جهان به افشاي ماهيت حكام نوين شوروي و واقعيت احياي
سرمايه داري در آن كشور پرداخت. اين يكي از مبارزات سترگ و پيچيده در سطح جنبش
كمونيستي بود. اما بزرگترين خدمت مائو به جنبش طبقه كارگر جهاني، تحليل از مسائل
نوظهوري كه در مقابل جامعه سوسياليستي سربلند ميكنند و ارائه راه حل تئوريك و عملي
در مورد جلوگيري از احياي سرمايه داري در جامعه سوسياليستي بود.
در دهه 50 ميلادي
مائوتسه دون، علاوه بر به قدرت رسيدن رويزيونيست ها در شوروي، با سربلند كردن
نيروهاي مشابهي در خود حزب كمونيست چين روبرو شد. درون حزب كمونيست چين مبارزه اي
حاد بر سر جهت گيري جامعه و چگونگي تكامل اقتصادي و سياسي و فرهنگي آن در گرفت. كمونيست
هاي انقلابي چين در كنار خود بورژواهائي را يافتند كه خواهان ترمز زدن بر روند
تحولات سوسياليستي بودند. اينان مخالف ادامه دگرگوني انقلابي در مناسبات توليدي و
تقويت و توسعه اشكال مالكيت سوسياليستي و جمعي بوده، اين كار را "زياده روي"
مي دانستند. مائو از اينان به عنوان رهروان سرمايه داري نام برد. رهروان سرمايه
داري در عرصه سياست و فرهنگ و آموزش نيز در جهت تضعيف حاكميت پرولتاريا حركت مي
كردند و ديدگاه ها، ارزشها و مظاهر طبقات استثمارگر را اشاعه مي دادند. احياي
سرمايه داري در شوروي سوسياليستي و ظهور يك بورژوازي نوين در چين سوسياليستي،
مائوتسه دون را به بررسي و جمعبندي عميق از خصلت جامعه سوسياليستي و تجربه ساختمان
سوسياليسم در اتحاد شوروي واداشت. مائو با اين سئوالات روبرو شد كه چگونه بورژوازي
از خاك جامعه سوسياليستي سر بلند مي كند و با اتكاء به چه تضادها و عواملي مرتبا
بازتوليد مي شود؟ چگونه رهبران سابقا كمونيست در ميانه راه مي ايستند و به
بورژوازي نوين تبديل مي شوند؟ چرا در شوروي مقاومت جدي در برابر رويزيونيست هاي
خروشچفي صورت نگرفت؟ چگونه مي توان از انحطاط جامعه سوسياليستي و فاسد شدن حزب و
دولت انقلابي جلوگيري كرد؟
مائو در مقابل
حملات كينه توزانه و رويزيونيستي خروشچف از خدمات استالين دفاع كرد. اما او براي
تحليل از مسائل جامعه سوسياليستي و پاسخگوئي به سوالات فوق بايد از اشكالات مهمي
كه در ديدگاه و عملكرد استالين موجود بود جمعبندي كرده، با آنها مرزبندي مي نمود. استالين
از برقراري مالكيت دولتي سوسياليستي بر صنعت و كشاورزي اين نتيجه گيري نادرست را
كرده بود كه "در اتحاد شوروي طبقات متضاد ديگر وجود ندارد" و جامعه
شوروي ديگر "از تصادمات طبقاتي رهائي يافته است". استالين بر اين اساس،
خطر سرنگوني دولت پرولتاريا را فقط از سوي تهاجمات و توطئه هاي امپرياليستي و يا
از جانب عناصر بورژوازي كهن مي ديد. حال آنكه در جامعه سوسياليستي خطر احياء
سرمايه داري عمدتا از سوي نيروهاي بورژوازي نوين است كه در چارچوب خود جامعه
سوسياليستي رشد كرده و در حزب كمونيست و ساختارهاي دولتي لانه مي كنند. استالين اين ضرورت را ناديده گرفت كه تحت سوسياليسم
بايد از طريق بسيج توده ها به انقلاب مداوم دست زد؛ او ضرورت پيشبرد تحولات
انقلابي مداوم در روبناي ايدئولوژيك و سياسي جامعه و از همه مهمتر در خود حزب
كمونيست و ساختارهاي دولتي را از نظر دور مي داشت. از طرف ديگر، بر پايه همين
تحليل نادرست از خصلت جامعه سوسياليستي، وي تضادهائي كه به ناگزير در ميان خلق به
ظهور مي رسيد را به حساب نفوذ "بورژوازي سرنگون شده و عوامل خارجي" گذاشته،
صف ميان خلق و دشمنان را مخدوش مي كرد. مائوتسه دون، اشتباهات استالين را ناشي از
تجربه محدود پرولتاريا در ساختمان سوسياليسم و نيز آغشته بودن تفكر وي به
ماترياليسم مكانيكي دانست. اين اشتباهات باعث تضعيف پرولتاريا در مبارزه اش عليه
بورژوازي نوخاسته در شوروي شد و زمينه مساعدي براي تقويت و گسترش رويزيونيسم ايجاد
كرد.
مائو بر پايه بررسي
خصلت جامعه سوسياليستي و جمعبندي از تجارب ساختمان سوسياليسم در شوروي و چين،
مسائل استراتژيك زير را روشن و سيستماتيزه نمود: پس از سرنگوني طبقات حاكمه كهن و
كسب قدرت سياسي توسط پرولتاريا، پس از تبديل مالكيت ابزار توليد از مالكيت خصوصي
طبقه بورژوا به مالكيت عمومي دولت پرولتري،
تبديل سرمايه هاي كوچك و مالكيت هاي فردي به مالكيت اجتماعي دولتي يا
مالكيت گروه هاي كلكتيو، هنوز نابرابري هاي مهمي در ميان قشرهاي مردم در جامعه
باقي مي ماند. اين نابرابري ها به شكل تضاد طبقاتي و مبارزه طبقاتي بروز مي يابد. مائو
خاطر نشان كرد سوسياليسم يك پديده متضاد است كه هم بقاياي سرمايه داري و هم جوانه
هاي كمونيسم را در خود دارد. جامعه سوسياليستي، جهش بزرگي به پيش است كه در آن
نيروي كار ديگر خريد و فروش نمي شود و تحت سلطه نيروي طبقاتي بيگانه و متخاصم نيست.
اما در اين جامعه كماكان نابرابري ها و تمايزات مهمي بين بخشهاي مختلف وجود دارد. مهمترين
اين تضادها ميان كار يدي و فكري، شهر و روستا، و زن و مرد است كه با ادامه حيات
جوانبي از مناسبات اقتصادي بورژوائي نظير تفاوت دستمزدها و مبادله كالائي همراه
است. كليه اين نابرابري ها، "حق بورژوائي" خوانده مي شوند. همه اينها
زمينه مادي رشد بورژوازي نوين در بطن جامعه سوسياليستي و درون چارچوبه مالكيت
سوسياليستي است. مائو تاكيد كرد كه سوسياليسم پايان راه نيست و طبقات و مبارزه
طبقاتي در سراسر دوران سوسياليسم موجود است. در سوسياليسم با برقراري قدرت سياسي
طبقه كارگر، تناسب قواي طبقاتي و شرايط مبارزه طبقاتي تغيير كرده و پرولتاريا مي
تواند با اتكاء به قدرت خود زمينه هاي بروز تخاصم اجتماعي را محدود كند. اما
سوسياليسم به دليل خصلت متضادش دو راه پيش رو دارد: تكامل و پيشروي با هدف برقراري
كمونيسم در جهان؛ يا عقبگرد بسوي سرمايه داري.
مائوتسه دون براي
اولين بار در تاريخ جنبش كارگري موفق به تبيين يك تفكر علمي و جامع از اقتصاد
سياسي سوسياليستي شد. او در عين آموختن از جوانب مثبت ساختمان سوسياليسم در شوروي
از بسياري درك هاي نادرست غالب در ميان كمونيستهاي آن كشور گسست كرد. مائو مشخصا
با اين درك شوروي ها كه سوسياليسم را با برقراري مالكيت عمومي و دستيابي به سطح
معيني از رشد نيروهاي مولده مساوي قرار مي دادند مرزبندي نمود. او تاكيد كرد كه
شكل مالكيت دولتي مي تواند نقابي بر مناسبات بورژوائي بكشد؛ سوسياليستي بودن يا
نبودن اقتصاد را بايد با اين محك سنجيد كه آيا در جهت محدود كردن تمايزات، نابرابري
ها، حق بورژوايي، قانون ارزش، ريشه كن كردن تقسيم كار كهن و نابودي طبقات حركت مي
كند يا در جهت حفظ و ازدياد آنها.
مائوتسه دون در
تحليل راهگشاي خود از مبارزه طبقاتي در سوسياليسم روشن كرد كه بورژوازي نوين، مركز
سياسي خود را درون خود حزب كمونيست مي سازد. مائو اعلام كرد: "شما داريد
انقلاب سوسياليستي مي كنيد ولي هنوز نمي دانيد كه بورژوازي كجاست. بورژوازي درست
در حزب كمونيست است ـ همين صاحب منصباني كه راه سرمايه داري را در پيش گرفته اند."
آن بخش از رهبران حزب و دولت كه استراتژي و سياست و هدف انقلاب پرولتري و برقراري
كمونيسم را كنار گذاشته، مي خواهند كشور را بر پايه تقويت تمايزات و احياء سرمايه
داري اداره كنند، هسته مركزي بورژوازي نوين را تشكيل مي دهند. اينها رويزيونيست ها
هستند. به قدرت رسيدن رويزيونيست ها در يك كشور سوسياليستي به معناي به قدرت رسيدن
بورژوازي نوين است. مائو تاكيد كرد كه رهبري حزب كمونيست در سراسر دوره سوسياليسم
ضروري است، اما تحت سوسياليسم حزب كمونيست خصلتي متضاد پيدا مي كند. از آنجا كه
قدرت سياسي مهمترين بخش هر جامعه طبقاتي است و در جامعه سوسياليستي، پرولتاريا از
طريق حزبش قدرت سياسي را اعمال مي كند، بورژوازي نوين تلاش مي كند حزب كمونيست را
تحت سيطره خود در آورد. بنابراين حزب كمونيست به عرصه حاد كشمكش بورژوازي نوين با
پرولتاريا تبديل مي شود. به همين دليل در سوسياليسم، حزب عرصه تعيين كننده مبارزه
طبقاتي است. مائو بر نقش تعيين كننده روبنا (آگاهي طبقاتي توده ها، خصلت انقلابي
حزب، فرهنگ و آموزش) در حفظ دولت پرولتاريا و تعميق خصلت سوسياليستي زيربناي
اقتصادي جامعه تاكيد گذاشت.
مائو درك ماركسيستي
از خصلت گذاري و متضاد جامعه سوسياليستي و مناسبات طبقاتي درون آن را به روشني
تبيين كرد و تاكيد نمود كه پيشبرد ساختمان سوسياليسم و جلوگيري از احياي سرمايه
داري، تنها بر متن تكامل آگاهانه مبارزه طبقاتي و ادامه انقلاب امكان پذير است. او
اين ديدگاه و روش را در چين سوسياليستي بكار بست و انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي
را عليه بورژوازي نوخاسته در حزب و دولت پرولتري رهبري نمود. در دهه 60 رويزيونيست
ها موفق شده بودند در حزب كمونيست و دولت، در مديريت برخي كارخانجات و كلكتيوهاي
روستائي و موسسات آموزشي و مجامع فرهنگي و هنري، جاي پاي خود را محكم كنند. اجراي
سياست هاي بورژوائي در حيطه هائي كه رويزيونيست ها در آنجا قدرت داشتند باعث حادتر
شدن تضادهاي اجتماعي شده بود. تحميل مقررات مستبدانه در برخي كارخانه ها، نارضايتي
كارگران از مديران را برانگيخته بود. رهروان سرمايه داري مي كوشيدند زنان را در
سياست و توليد، تابع و درجه دوم نگهدارند و راه را بر رهائي همه جانبه و كامل آنان
ببندند. ديدگاه هاي محافظه كارانه و انضباط خشك و بوروكراتيك در راس موسسات
آموزشي، جوانان را بشدت در منگنه گذاشته بود و آزار مي داد. مائوتسه دون با اتكاء
به نارضايتي و جوشش توده ها، فراخوان "بمباران مقرهاي فرماندهي" بورژوازي
در حزب و دولت سوسياليستي را صادر كرد. به قول مائو "انقلاب فرهنگي، شكل و
شيوه اي نوين براي برانگيختن توده هاي وسيع بود تا جوانب تاريك ما را بطور آشكار و
همه جانبه و از پايين افشاء كنند."
در انقلاب فرهنگي
ميليونها نفر تحت رهبري مركز انقلابي در حزب كمونيست چين بپا خاستند و جامعه
سوسياليستي را انقلابيتر كردند. با اين انقلاب، تحولات اجتماعي و اقتصادي و فكري
عميقي بوجود آمد. توده هاي عظيم كارگران و ديگر انقلابيون در جريان اين مبارزه
بزرگ، آگاهي طبقاتي خويش را عمق بخشيده، بر ماركسيسم ــ لنينيسم ــ مائوئيسم مسلط
تر و در اعمال قدرت سياسي توانمندتر شدند. در جريان انقلاب فرهنگي دهها ميليون
كارگر و دهقان و جوان با اشتياق و بطور خستگي ناپذير به مطالعه و بحث آثار كلاسيك
ماركسيستي پرداختند. روحيه انتقاد به مقامات بالاي حزبي و بيان نظرات در روزنامه
هاي ديواري دست نويس به امري توده اي تبديل شد. در انقلاب فرهنگي كميته هاي
انقلابي نوين شكل گرفتند. اين كميته ها از سطوح پايه اي محلي تا سطوح عالي نهادهاي
حكومتي حضور داشتند و تركيب هاي گوناگوني از قشرهاي مختلف توده ها، تجارب و سنين
مختلف، كاركنان فكري و يدي، كارگران و مديران و افراد حزبي و غير حزبي را در بر مي
گرفتند. بعنوان يك سياست رسمي و رايج، كارگران در امر مديريت شركت جستند و مديران
و متخصصان و مقامات حزبي و دولتي نيز بنوبه خود درگير توليد شدند. ابتكار و تجربه
كارگران در جهت ابداعات تكنيكي و توسعه توليد بكار گرفته شد و دستاوردهاي بيسابقه
اي ببار آورد. كمون هاي خلق كه اشكال پيشرفته تر مالكيت اجتماعي و مناسبات
سوسياليستي را در روستا نمايندگي مي كردند تقويت شده و گسترش يافتند. مطالعه و بحث
و مبارزه تئوريك و فلسفي وسيعا به ميان توده هاي كارگر و دهقان برده شد و با
پراتيك توليدي درهم آميخت. روشنفكران و كادرهاي حزب عازم روستاها شدند و با توده
ها پيوند خوردند. علم و هنر از انحصار گروهي نخبه خارج شد و مردم عادي به اين عرصه
راه يافتند. واحدهاي ميليشيا براي تسليح توده ها بسط يافتند. جنبش رهائي زنان عليه
سنن جان سخت و ايدئولوژي هاي كهنه مردسالارانه دامن زده شد و بطور كلي مبارزات
مهمي در جهت محدود كردن تمايزات اجتماعي به پيش رفت.
انقلاب فرهنگي
اولين مبارزه توده اي در تاريخ سوسياليسم بود كه با هدف آگاهانه سرنگون كردن
بورژواهاي نوخاسته اي كه از درون ساختارهاي دولت پرولتري سر بلند كرده بودند،
انجام مي شد. انقلاب فرهنگي به مدت 10 سال تلاش بورژوازي براي كسب قدرت و احياي
سرمايه داري در چين را پس زد و عقيم گذاشت. انقلاب فرهنگي، راه و روش پيشبرد
مبارزه اي بود كه تحولات نوين و بيسابقه اي را در زمينه مناسبات اقتصادي و روبناي
سياسي و ايدئولوژيك جامعه به ثمر رساند و دروازه هاي نويني را براي حركت بسوي
كمونيسم گشود. انقلاب فرهنگي خود بخشي از خيزش انقلابي دهه 60 بود كه آمريكا و
اروپا و كشورهاي آسيا و آفريقا و آمريكاي لاتين را در بر گرفت. اين انقلاب بنوبه
خود تاثيرات عميقي بر خيزش انقلابي در سطح جهان بر جاي گذاشت. از آن جائي كه
انقلاب فرهنگي در مقابل "سوسياليسم" خفقان آور شوروي رويزيونيستي، تصوير
شاداب و زنده اي از سوسياليسم را به پرولتاريا و خلقهاي همه كشورها ارائه كرد،
بسرعت در بين جوانان انقلابي محبوب شد.
فروكش خيزش انقلابي
دهه 60 در سطح بين المللي از يكسو و فشارها و تهديدهاي نظامي سوسيال امپرياليسم
شوروي عليه چين از سوي ديگر، بار ديگر باعث رشد و تقويت نيروهاي رويزيونيست درون
چين به سركردگي دن سيائو پين شده بود. تناسب قواي طبقاتي در سطح بين المللي و
داخلي بسود جريان بورژوائي و به زيان دولت پرولتاريا در حال چرخش بود. از اوايل
دهه 70 ميلادي مائوتسه دون و يارانش كه در ميان آنها رهبران برجسته اي نظير "چيان
چين" و "چان چون چيائو" قرار داشتند، نبرد نويني را عليه رهروان
سرمايه داري درون حزب و دولت چين تدارك مي ديدند. اما با مرگ مائو در سال 1976
رويزيونيست ها فرصت را غنيمت شمرده و كودتاي ضدانقلابي خود را به اجراء گذاشتند. آنها
در عرصه داخلي به نابودي دستاوردهاي انقلاب فرهنگي پرداخته و حول شعار "ثروتمند
شدن شكوهمند است" احياي سرمايه داري را آغاز كردند. رويزيونيست ها در عرصه
بين المللي تحت عنوان تئوري "سه جهان" پرولتاريا و خلقها را به سازش با
دولتهاي ارتجاعي و امپرياليستهاي غربي فراخواندند. در اين ميان، جريان دگما ــ
رويزيونيستي در جنبش بين المللي كه حزب كار آلباني برهبري انورخوجه سردمدار آن
بود، دست به حملات افسار گسيخته عليه مائو و مائوئيسم زد. اين جريان دركي
رويزيونيستي از خصلت جامعه سوسياليستي داشت و با تئوري ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري
پرولتاريا و انقلاب فرهنگي ضديت مي ورزيد. "خوجه ايسم" در زمينه انقلاب
در كشورهاي تحت سلطه نافي مرحله انقلاب دمكراتيك نوين و وجود مساله ارضي ــ دهقاني
و درستي استراتژي جنگ طولاني مدت خلق بود. اين جريان در مقابل بينش ديالكتيكي ماترياليستي
مائو، ملغمه اي از ماترياليسم مكانيكي و ايده آليسم، و در مقابل بينش
انترناسيوناليستي مائو، بينش ناسيوناليستي را ارائه مي داد.
شكست پرولتاريا و
به قدرت رسيدن رهروان سرمايه داري در چين، اهميت تاريخي و جهاني انقلاب كبير
فرهنگي پرولتاريائي را بهيچوجه كمرنگ نمي كند. مشعلي كه مائوتسه دون براي روشن
كردن راه آينده برافروخته، همچنان فروزان است. دستاوردهاي انقلاب فرهنگي فقط مربوط
به مورد مشخص چين سوسياليستي نيست؛ و فقط به دوران بعد از كسب قدرت توسط پرولتاريا
نيز محدود نمي شود. اين تجربه براي كليه احزاب كمونيست (چه قدرت سياسي را كسب كرده
باشند چه در تدارك اين كار باشند) درسهاي جهانشمول بر جاي گذاشته است. يعني
پرولتاريا را به درك روشنتر، مباني تئوريك صحيحتر و روشهاي عملي متكامل تر و
انقلابي تري در ارتباط با حزب پيشاهنگ و اشكال سازماندهي، مشي توده اي، رابطه آگاهي
و مبارزه خودبخودي و مبارزه دو خط درون حزب رسانده است. انقلاب فرهنگي مشخصا به
تكوين و تكامل درك ماركسيستي ـ لنينيستي ـ مائوئيستي از ديكتاتوري پرولتاريا و
ساختمان سوسياليسم پا داد كه همچنان مبناي حركت طبقه كارگر جهاني در پيشبرد
انقلابات پرولتري آتي است.
مائو در جريان
هدايت انقلابات عظيمي كه هر يك جهان را به لرزه درآورد، علم ماركسيسم ــ لنينيسم
را به مرحله سوم و كيفيتا عاليتر يعني ماركسيسم ــ لنينيسم ــ مائوئيسم تكامل داد.
ماركسيسم ــ لنينيسم ــ مائوئيسم حاصل جمع افكار و عقايد و سياستهاي ماركس و لنين
و مائو، اين رهبران و آموزگاران بزرگ پرولتاريا نيست. بلكه بسط و تكامل تئوري
كمونيستي از زمان ماركس تاكنون است؛ چكيده مبارزات تئوريكي و پراتيكي طبقه كارگر
در يك قرن و نيم اخير است. ماركسيسم ــ لنينيسم ــ مائوئيسم در جريان نبرد طبقاتي
براي تغيير جهان و در پروسه شناخت از جهان و طبيعت، حكم تلسكوپ و ميكروسكوپ را
دارد كه به طبقه ما ديد گسترده و دقت نظر مي بخشد. اين ايدئولوژي شكست ناپذيراست،
چرا كه حقيقت است. استحكام تئوريك بر اين پايه، درك تاريخ بر اين پايه و بكاربست
صحيح سياستهاي مبتني بر اين علم و ايدئولوژي در پراتيك انقلابي، رمز پيروزي تاريخي
و دورانساز پرولتارياي جهاني است. امروز، با اتكاء به آن بايد راه خويش را هموار
كنيم، بار ديگر كشورهاي سوسياليستي را در جهان بر پا داريم و انقلاب جهاني پرولتري
را عميقتر و گسترده تر به پيش بريم.