سندي از حزب کمونيست انقلابي، آمريکا

مارکسيسم-لنينيسم-مائوئيسم

 

از مجله جهاني براي فتح، شماره 12، 1367، www.sarbedaran.org\rim

 

اوائل سال 1988، نشست هشتمين پلنوم دومين كميته مركزي حزب كمونيست انقلابي آمريكـا يكي از شركت كنندگان در جنبش انقلابي انترناسيوناليستي ـ برگزار شد. اين نشست سند زير را تكميل نمود و بتصويب رساند. پيش نويس اوليه را رهبري آر.سي.پي در پائيز 1987 تهيه نموده بود كه بعدا درون حزب توزيع گشته تا براي يك دوره به بحث و جدل گذارده شود. بعلاوه نشست قطعنامه اي را بهمراه اين سند صادر كرد. هر دو اين اسناد در نشريه "كارگر انقلابي" مورخ 29 اوت 1988 انتشار يافته است .

 

مقدمــه

علم انقلاب طبقه ما (پرولتارياي بين المللي) سلاحي است كه در مبارزه طبقاتي بكار گرفته شده و بدينطريق مستحكمتر و تكامل يافته تر گشته است. ما مشخصاً ضرورت دفاع از خدمات كيفي مائو به علم انقلاب بعنوان يك شاخص اصلي و خط تمايز در جنبش بين المللي كمونيستي در مخالفت با رويزيونيستهاي رنگارنگي كه به ماركسيسم خيانت كرده و در اصول پايه اي آن تجديد نظر نموده اند، خاطر نشان ساخته ايم. بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي اظاهر ميدارد كه: "اصلي كه در اينجا مطرح است دقيقاً دفاع يا عدم دفاع، واتكاء يا عدم اتكاء بر خدمات تعيين كننده مائو تسه دون به انقلاب پرولتري و علم ماركسيسم، لنينيسم است.

بنابراين سئوال دقيق اين است از ماركسيسم، لنينيسم دفاع ميكني يا نه... بدون دفاع از ماركسيسم، لنينيسم انديشه مائو تسه دون و تكيه بر آن نميتوان بر رويزيونيسم ، امپرياليسم و بطور كلي ارتجاع غلبه كرد." بهنگام تشكيل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، حزب ما فرمولبندي اين علم را از ماركسيسم ـ لنينيسم، انديشه مائو تسه دون به ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائو تسه دون تغيير داد. ما اينكار را در مطابقت با بيانيه انجام داديم، ولي دليل مهمترش اين بود كه بنظر ما فرمولبندي دوم تعريف بسيار صحيحتري از اين علم ارائه ميدهد.

گرچه ممكن است اينكار جزئي و فقط از علامت گذريهاي تكنيكي بنظر آيد (گذشتن خط تيره بجاي ويرگول)، اما در واقع تلاشي بود براي اطمينان يافتن از اينكه خدمات مائو تسه دون به جايگاهي نازلتر، و به مقام ضميمه اي از لنينيسم رانده نشود. در آنزمان، دلائل اين تغيير را درون حزب بحث كرديم. امروز برانيم صحيحتر است كه علم انقلاب را ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم بناميم.

به اعتقاد ما، با اين تغيير رابطه صحيحتري ميان نام علم با خود علم ـ آنگونه كه توسط پراتيسينها و تئوريسينهايش از زمان ماركس تا كنون تكامل يافته ـ برقرار ساخته ايم. مبناي تئوريك اين تغيير نام، اين واقعيت است كه در تكامل اين تئوري سه شخص وجود داشته است. ماركس اين علم را كشف كرد و حكم پايه اي آن را پي ريخت؛ لنين آنرا بسطح ديگري تكامل داد؛  و مائو مجدداً آنرا بسطح بالتري برد. سابقا در ضديت با درك  لين پيائوئيستي كه ورود به عصري نوين را علم كرده، و انديشه مائو تسه دون را با آن معادل قرار مي داد، خاطر نشان ميكرديم كه عصر جديدي وجود ندارد و اين عصر كماكان عصر امپرياليسم و انقلاب پرولتري است. اما ما دچار اين گرايش بوديم كه نظريه عصر جديد و بوجود آمدن مرحله جديدي در تكامل علم انقلاب را از هم تفكيك نكنيم. بايد گفت در عين حال كه عصر جديدي  در كار نيست و ما در دوران تاريخي جديدي نيستيم ـ اما مائو تسه دون آنچنان تكاملات كيفي پر اهميت در علم انقلاب صورت داده كه ميتوان گفت با مرحله جديد و عاليترين در اين علم روبرو هستيم. بنابراين ما علم خود را ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم ميناميم.

ما از اين فرمولبندي همان مضموني كه براي  ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائو تسه دون قائل بوديم را مد نظر داريم. پس چرا دست به اين تغيير زديم؟ چرا كه، عليرغم نيت، استفاده از عبارت انديشه مائو تسه دون وزن در خور را به خدمات مائو نميدهد، و ميتواند اين درك را الغاء كند كه خدمات مائو، به اندازه خدمات ماركس و لنين مهم نيست. قصد ما روشن ساختن اين مطلب است كه خدمات مائو با خدمات رهبران و تئوريسينهاي بزرگ انقلابي، ماركس و لنين هم سطح و هم ارزش است. در ثاني، هم ساده تر و هم بهتر است كه اين علم را با عنوان ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم به عموم معرفي كنيم ـ كه اين خود تبارزي از دليل اصلي تغيير نام است. بهرحال، تاكيد اين نكته اهميت دارد كه اين تغيير نام  بمعني اختلاف ما با مختصات مفهومي علم انقلابي و تكامل آن توسط ماركس، لنين و مائو ـ مندرج در بيانيه ـ نيست.

 

ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم

صدر آواکيان پروسه تكامل اين علم را دركتاب " دروي اژدها " چنين توضيح ميدهد: "بهرحال، اين بدان معنا نيست كه انديشه مائو تسه دون مثل مكملي است بر ماركسيسم ـ لنينيسم و (فقط) براي "جهان سوم " مناسب است ـ ادعاي برخي رويزيونيستهي چيني مبني بر اينكه انديشه مائو "ماركسيسم ـ لنينيسم چيني" است، جاي خود دارد. همانطور كه قبلا خاطر نشان شد، بزرگترين خدمت مائو، تئوري ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا است. تحليل پايه اي اين تئوري از مسئله گذار به كمونيسم و نيز متدولوژي  پايه اي كه رهنماي اين تحليل است كار بردي جهانشمول دارد و شكست انقلاب در چين چيزي از اين حقيقت نمي كاهد. در واقع براي فهميدن اين شكست و بكار بستن دروس عميق آن كاربرد اين تحليل حياتي است. انديشه مائو تسه دون بطور كلي نماينده تكاملي كيفي در ماركسيسم ـ لنينيسم مي باشد. بنابراين ماركسيسم ـ لنينيسم، انديشه مائو تسه دون يك فلسفه و تئوري سياسي به هم پيوسته و در عين حال يك علم زنده، نقادانه و دائما در حال تكامل است. اين علم بمعني جمع جبري ايده هاي ماركس، لنين و مائو نيست.

(ينطور هم نيست كه تمامي ايده ها، سياست ها يا تاكتيك هاي خاصي كه توسط آنها اتخاذ شده يا از آن به حمايت برخاسته اند ، عاري از خطا بوده است)؛ ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائو تسه دون سنتزي است از تكامل تئوري كمونيستي، و خاصه از راهگشايي هاي كيفي كه تئوري كمونيستي از زمان كشف آن توسط ماركس به كنون بدان حاصل كرده است. ماركسيسم ـ لنينيسم، انديشه مائو بدين مفهوم و به اين دليل، همانطور كه لنين گفت: "شكست ناپذير است چرا كه حقيقت است."(2) با درك علم انقلابي خويش بعنوان يك سنتز، و با بكار بردن نام ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم جهت ارائه صحيحترين بيان اين سنتز،  مي توانيم نكات ذيل را بعنوان جوانب عمده و اساسي اين علم مشخص كنيم.

 

1

شالوده فلسفي ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، ماترياليسم ديالكتيك است. ماترياليسم ديالكتيك بران است كه كل واقعيت عبارت است از واقعيات مادي، و اينكه كل واقعيت در بر گيرنده ماده در حركت است؛ و ايده ها (نظرات و تفكرات ـمترجم) از اين واقعيت مادي سرچشمه ميگيرد. بعلاوه، كل واقعيت در حالت وحدت اضداد موجود است: قانون پايه اي طبيعت، جامعه و انديشه و تكامل اينها، قانون تضاد، قانون وحدت و مبارزه اضداد است. وحدت و همگوني تمام پديده ها موقت و نسبي است؛  مبارزه بين اضداد وقفه ناپذير و مطلق است، و اين مايه گسستهاي ريشه اي و جهش هاي انقلابي ميشود. تمام نظرياتي كه معتقد به تعادل دائم،  ثبات دائم و نظم دائم،  معتقد براينكه امور از پيش تعيين شده اند يا ابديند،  غلط و نهايتا ارتجاعي مي باشند. اين موضوع هم در مورد جامعه بشري و تكامل آن، و هم در مورد باقي واقعيات مادي صدق مي كند . ماترياليسم ديالكتيك پراتيك را سرچشمه نهائي و نيز آخرين معيار حقيقت مي داند و بيشترين تاكيد را بر پراتيك انقلابي مي نهد. اين بيان كوبنده ماركس است كه "فلاسفه جهان را بطرق گوناگون فقط تفسير كرده اند؛ حال آنكه نكته بر سر تغيير آن است"(3)

 آنگاه كه ماترياليسم ديالكتيك بطورخاص در مورد جامعه بشري و تكامل آن بكار بسته شود، تاكيد مي كند كه دو چيز داراي نقش اساسي مي باشد: توليد و خصلت متضاد و پوياي آن؛ و رابطه متقابل توليد با روبناي ايدئولوژيك وسياسي جامعه.  زندگي اجتماعي با پروسه توليد اجتماعي آغاز گشته و بقايش بدان وابسته بوده است. بقول ماركس، "شيوه توليد زندگي مادي، در كل پروسه، هستي اجتماعي،  سياسي و ذهني را مشروط مي كند" ( شكل ميدهد ـ مترجم)" (4) اما نيروهاي مولده جامعه فقط ميتوانند از طريق ورود مردم به مناسبات توليدي معيني تكامل يابند.  نيروهاي مولده جامعه در مرحله معيني از تكامل خود با مناسبات توليدي موجود تصادم مي كنند. يك گسست ريشه اي، يك تغيير ريشه اي، يك تغيير انقلابي، بايد در جامعه رخ دهد. اين تغيير انقلابي در روبناي سياسي و ايدئولوژيكي پيش  ميرود، و نقطه تمركز آن، مبارزه براي قدرت سياسي است. سياست و ايدئولوژي در نبود شرايط مادي لازم نمي توانند انقلاب بيافرينند، اما همينكه شرايط مادي لازم ـ از دل تضاد هاي بنيادين جامعه ـ تكوين يافت، روبنا تبديل به عرصه تعين كننده نبرد بر سر جهت گيري آينده جامعه بين نيروها ي طبقات عمده متخاصم ميشود.

 

2

هر انقلابي در گذشته، از زمان ظهور جامعه طبقاتي، شاهد جايگزيني يك سيستم استثماري بوسيله ديگري و جايگزيني حكومت يك طبقه استثمارگر توسط ديگري بوده است. اما انقلاب پرولتري متفاوت است. پروسه توليد سرمايه داري، خود شرايط مادي لازم براي آنكه جامعه بتواند بر شالوده اي كاملا نوين و غير استثماري سازمان يابد را بوجود آورده و طبقه اي را شكل داده كه پرولتريا نام دارد ـ طبقه اي كه نفعش در به انجام رساندن اين وظيفه تاريخي است. اينجاست بيشترين اهميت حركت تضاد اساسي سرمايه داري، تضاد بين توليد اجتماعي شده و ملكيت خصوصي، و حل اين تضاد از طريق انقلاب پرولتري. ماركس در جمعبندي از برخي خدمت تعيين كننده خود در باب مفهوم متريليستي تريخ، خطر نشن سخت: "كار تزه ي كه من كردم ثبت اين بود كه:

1) وجود طبقات فقط مربوط به مرحل تاريخي مشخصي از تكامل توليدست؛

2) مبارزه طبقاتي الزاما به ديكتاتوري پرولتريا منجر ميشود؛

3) خود اين ديكتاتوري فقط گذاري است بسوي محو همه طبقات و بسوي يك جامعه عاري از طبقات." (5)

اين يك اصل پايه اي بوده و شلوده ي است براي تحليل تضادها در جامعه كنوني و طريق حل آنها بر مبناي منافع بشريت، و پيشبرد جامعه بشري به مرحله اي جديد و كيفيتا پيشرفته تر، يعني كمونيسم.

ماركس بطور فشرده آنچه كه دست يابي به كمونيسم با آن گره خورده است را چنين بيان كرد: "اين سوسياليسم عبارتست از اعلام مدوام بودن انقلاب، اعلام ديكتاتوري طبقاتي پرولتري بمثابه نقطه گذار لازم بسوي امحاء كليه تمايزات طبقاتي، بسوي الغاء تمامي مناسبات توليدي كه زيربناي اين تمايزات را تشكيل ميدهند، بسوي از ميان برداشتن كليه مناسبات اجتماعي منطبق بر اين مناسبات توليدي، و بسوي متحول ساختن كليه ايده هايي كه از اين مناسبات اجتماعي ناشي ميشوند." (6)

 

3

امروزه ما در عصر امپرياليسم و انقلاب پرولتري بسر ميبريم. لنين در تحليل از آن گفت، اين عصري است كه تمامي تضادهاي سرمياه داري  در آن حدت يافته است. امپرياليسم بواسطه خصلت خود بمثابه بالترين و آخرين مرحله سرمايه داري موجد خيزشهاي قهرآميز و جنگ است. امپرياليسم سيستمي اقتصادي و سياسي است كه بر جهان غالب بوده و چارچوب اساسي جامع را در مقياسي جهاني شكل ميدهد. انقلاب پرولتري تنها طريق ريشه كن كردن امپرياليسم و تمام سيستمهاي استثماري از چهره زمين ميباشد. اين پروسه ايست كه، عليرغم پيچ و خمها و عقب گردهاي واقعي، آغاز گشته است.

جنبش پرولتري، جنبشي بين المللي است. "پرولتري در پيشبرد مبارزه، قبل از هر چيز بوسيله برخورد به مبارزه در مقياس جهاني، و خوست پيشبرد آن در سطحي جهاني مي توند، نر به پيش رند. اين لبته بدن معني نيست كه بي توجه به شرايط بخشهي مختلف جهان ي شرايط هر كشور خاص، براي انقلاب كردن در آن نقط تلش شود، بلكه بمعني نست كه حتي در برخورد به هر كشور خاص بيد از اين نقطه نظر حركت كرد كه عرصه جهاني تعيين كننده ترين و منافع كلي پرولتريي جهاني رجحترين منافع است. اين صرف يك نظريه خوب نيست. شلوده ي بسير مدي براي اين نظريه وجود درد ـ شلوده ي كه بوسيله سيستم امپرياليسم ريخته شده است."(7)

"نترنسيونليسم پرولتري بوقع بر روي يك واقعيت مدي مشخص بن شده است. في لوقع يك سيستم جهاني امپرياليستي وجود درد كه دشمن مشترك مردم است: چه مردمي كه در برج و بارو و موطن اين هيولاي امپرياليستي ـ در جايي كه باصطلاح ركن امپرياليست در آنجاست ـ زندگي مي كنند؛ و چه مردمي كه در مناطق وسيعي كه به "جهان سوم" مصطلح شده،(يعني كشورهاي مستعمره و وابسته)."(8)

 

4

در جهان امروز، بطور كلي ميتوان از دو نوع كشور صحبت كرد: در يك سو كشورهاي امپرياليستي، كه هرمهاي عمده اقتصاد جهاني، ابزار توليد، و محصول كار پرولتريا و طبقات ستمديده سراسر جهان را تحت كنترل و سلطه دارند؛ و در سوي ديگر كشورهاي تحت ستم كه بطوركلي تحت سلطه امپرياليستهاي كشورهاي گوناگون، واقع گرديده اند. انقلاب را پرولتريا و ستمديدگان تمامي اين كشورها به پيش برده اند و خواهند برد. بهرحال، انقلاب پرولتري از دو جريان عمده تشكيل ميشود: در نوع متفاوت كشورها، شرايط عيني ـ تضدهي وقعي ـ رههي پايه اي متفاوتي را براي تحقق مر كسب قدرت سياسي به پيش مي نهد. در كشورهاي امپرياليستي اين راه بطور كلي همن چيزي است كه اصطلاحا راه اكتبر خوانده مي شود: يعني، كار سياسي و مبارزه سياسي در جهت قيام مسلحانه در شهرها و برپايي يك جنگ عمومي داخلي. راه در كشورهاي تحت سلطه بطور كلي همان مسيري است كه توسط مائو تسه دون در چين ترسيم شده است؛ يعني راه جنگي طولاني از پايگاه روستا و انباشت نيرو و توان براي محاصره و نهايتا فتح شهرها. همانطور كه مائو تسه دون تاكيد نمود اين دو راه مختلف كسب قدرت منطبق است بر دو نوع كلي از كشورها، اما در هر دو نوع كشور، مبارزه مسلحانه براي قدرت سياسي عاليترين و تعيين كننده ترين شكل مبارزه است. وظيفه كمونيستها در همه جا، تدارك و برپائي جنگ خلق در انطباق با شرايط مشخص و راه استرتژيك صحيح انقلاب ميباشد ـ جنگي كه توده هاي ستمديده را فعالانه درگير ميسازد و پايه هايش را بر آنان متكي مي گرداند.

در دو نوع مختلف كشورها، انقلاب پرولتري از طريق پروسه ها و اتحادهاي طبقاتي مختلف بوقوع مي پيوندد، هر چند رهبري پرولتري و هدف نهائي در هر دو مشترك است. در كشورهاي امپرياليستي، انقلاب مستقيما داراي كاراكتر سوسياليستي پرولتري است. در كشورهاي تحت سلطه، انقلاب از طريق دو مرحله به پيش مي رود؛ مرحله دمكرتيك نوين (كه امپرياليسم، فئوداليسم، و سرمايه داري بوركرات كمپرادور را آماج قرار مي دهد) راه را براي مرحله سوسياليستي هموار ميسازد. در هر مورد، تحليل صحيح از دوستان و دشمنان، تعيين نيروي عمده و نيروي رهبري كننده مبارزه انقلابي، نيروهايي كه مي بايد بمثابه متحد جلب شده ا بلحاظ سياسي خنثي گردند) و نيروهايي كه ميبايد سرنگون شوند، امري حياتي است. اين تحليل صحيح بايد برحسب خصلت و مرحله مبارزه انقلابي انجام شود.

 

 

5

ابزار دستيابي به هدف كمونيسم، انقلاب پرولتري است. جوانب بنيادين اين انقلاب توسط ماركس و با همكاري انگلس تدوين شد، كه از آنجمله است، درس تعيين كننده اي كه آنها از تجربه كمون پاريس و شكست آن، در 1871 استخراج نمودند: "طبقه كارگر نمي تواند صرفا ماشين حاضر آماده دولتي را تصاحب كند و آنرا بخاطر مقاصد خويش بكار گيرد."(9) انقلاب كتبر در روسيه، كه توسط لنين و استالين رهبري شد و اولين انقلاب پرولتري پيروزمند بود، بيش از پيش نيز به ديكتاتوري پرولتاريا را در عمل ثبت نمود. اما در جمعبندي از تجربه اتحاد شوروي و انقلاب چين بود كه روشن شد انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتريا بايد تداوم يابد. بعبارتي ديگر، ثبت شد كه مبارزه براي تحول كل جامعه، پروسه طولاني و پيچيده اي است كه بمحض سرنگوني بورژوازي توسط پرولتريا و استقرار ديكتاتوري پرولتري، يا حتي با اجتماعي شدن ابزرهاي تعيين كننده توليد، خاتمه نمي يابد. طبقات، تضاد طبقاتي، و مبارزه طبقاتي كه تعيين كننده ترين آن تضاد و مبارزه بين پرولتريا و بورژوازي است ـ در سراسر دوره گذار به كمونيسم ادامه ميابد. انقلاب كبير فرهنگي پرولتري در چين تحت رهبري مائو تسه دون نشانگر رفعيترين قله ي است كه پرولترياي بين المللي در مسير پيشروي بسوي كمونيسم بدان دست يافته است: اين انقلاب فرهنگي ابزار و روش قدرتمندي را براي بسيج توده ها و اتكاء كردن برآنها جهت نبرد عليه احياء سرمايه داري در جامعه سوسياليستي و رهگشايي هاي نوين در امر پيشبرد انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتريا و پيشرفت بسوي كمونيسم ارائه ميكند.

 

6

حزب پرولتارياي انقلابي نقشي حياتي در مبارزه براي كسب قدرت و بكار بردن آن ايفاء ميكند. حزب، توده ها را در مبارزه انقلابي از طريق بكار بردن مشي  توده اي و در تطابق با اين اصل اساسي كه توده اه سزندگان تاريخ بوده و بايد خود را رها سازند، رهبري ميكند. حزب بايد قبلا، در خلل، و بعد از كسب قدرت، نقش پيشاهنگ را در رهبري پرولتريا در مبارزه تاريخي براي كمونيسم ايفاء كند. اما در عين حال، بمحض آنكه قدرت توسط پرولتريا كسب شد و حزب به نيروي رهبري كننده در دولت نوين پرولتريا بدل گشت، تضاد بين حزب و توده ها به تبلور تضادهائي كه مشخصه جامعه سوسياليستي بعنوان جامعه گذار از سرمايه داري به كمونيسم است، مبدل مي گردد. آنهائي كه در حزب، خصوصا در رده هاي رهبري، راه سرمايه داري را در پيش ميگيرند و سعي مي كنند سرمايه داري را به اسم "سوسياليسم" و "كمونيسم" احياء كنند، به آماج عمده انقلاب مدوام تحت ديكتاتوري پرولتريا تبديل مي شوند. در پروسه شناختن اين رهروان سرمايه داري و مبارزه براي مغلوب كردن آنان  است كه خود حزب بايد، در تمام سطوح، بيش از پيش انقلابي شده و بدين طريق نقش حزب بعنوان پيشاهنگ انقلابي تقويت گردد ـ اين امر بخش مهم و حياتي  از كار تعميق تحولات انقلابي جامعه و پيشروي بسوي هدف كمونيسم، مي باشد.

ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم نگرش و متدو لوژي ماست؛ اسلحه ما براي شناخت يافتن از جهان و تغيير آن است؛ اسلحه ما در مشخص كردن، براي هدف و ترسيم راه دستيابي به آن ميباشد.

خصوصا در دنياي امروز، با حدت يابي تمامي تضدهاي بنيادين، اصول اساسي ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم داراي اهميت و قدرت عظميي جهت نيل به پيروزيهاي انقلابي است.

 

توضيحات

1ـ بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي ص 15 ـ 14 انگليسي.

 

2ـ باب آواکيان، براي دروي اژدها (شيكاگو: ، 1983) ص 114.

3ـ ماركس، "تزهائي در باره فوئر باخ، نسخه اصلي، در ماركس و