ماركسيسم - لننينيسم - مائوئيسم
سندي مهم از اتحاديه كمونيستهاي
ايران (سربداران)
از حقيقت دوره دوم، شماره 18، شهريور 1369 –
www.sarbedaran.org
مقدمه
مجموعه فعاليتهاي هر طبقه اجتماعي در راه تحقق منافع و اهداف زيربنائيش را
جهانبيني و آرمان آن طبقه هماهنگ ميكند، جهت ميدهد و قدرتمند ميسازد. پرولتاريا
نيز بدون يك جهانبيني و آرمان مدون (ايدئولوژي) نخواهد توانست در مسير پيروزي و
رهائي بسر منزل مقصود راه بگشايد. صحت اين حكم بارها در طول تحولات 150 سال گذشته
جهان، چه بهنگام پيشرويهاي عظيم، و چه بدنبال شكستهاي خونين و از دست رفتن فرصتهاي
مساعد به اثبات رسيده است. بطور نمونه چه كسي ميتواند فراموش كند فرصتي را كه در
بحران انقلابي سال 75 در عرصه پراهميت و استراتژيك ايران نصيب پرولتاريا در اين
خطه شد تا ضربه اي جانانه بر سيستم ستم و استثمار طبقاتي وارد آورد و پايگاه سرخ و
الهام بخشي را براي ستمديدگان دنيا برپا دارد؟ آن فرصت تاريخي از دست رفت اساسا
بدان خاطر كه نمايندگان سياسي طبقه كارگر بروي ايدئولوژي پرولتري (ماركسيسم ـ
لنينيسم ـ مائوئيسم) ناروشن و متزلزل بودند. بخاطر اين تزلزل ايدئولوژيك، طبقه
جهاني ما بهائي گزاف پرداخت. تاريخ با قلم
بيرحم خود اين واقعيت را ثبت كرد كه جنبش كمونيستي گرفتار در دام بحران، ايدئولوژي
و علم خود را خجولانه كنار نهاد و بناگزير به دنبال نگرش طبقات غير روان شد. شك
نيست كه اگر ما به وظايف عاجل كمونيستي خود در آن دوره ـ و دوره هاي ماقبل آن ـ با
سلاح ايدئولوژي مائوئيستي پاسخي صحيح داده بوديم، اگر وظيفه ايجاد حزب پيشاهنگ
پرولتري و برپائي جنگ خلق براي كسب قدرت سياسي را به پيش برده بوديم، تاريخ بگونه
اي ديگر ورق ميخورد. در آنصورت آيا باز هم صاحبان ايدئولوژي پوسيده و بس ارتجاعي
اسلامي ميتوانستند بر امواج خشم توده ها سوار شوند و كشتي منافع استثمارگرانه خود
را به ساحل برسانند؟ آيا باز هم طبقات ارتجاعي ميتوانستند مثل روزهاي متعاقب سقوط
رژيم سلطنتي در مقابل كارگران و دهقانان
جولان دهند و صدها هزار تن را از دم تيغ بگذرانند و اينچنين به سقط يك
انقلاب ميليوني بپردازند؟ هيهات! اگر ما كمونيستها از ايدئولوژي خود و آموزه هاي
منبعث از اين ايدئولوژي پيروي كرده بوديم، اينك ميليونها ستمديده در سراسر جهان
تصوير روشنتري از مفهوم واقعي كمونيسم انقلابي و جامعه و مناسبات نوين پيش روي
داشتند و فانوس سرخ انقلاب پرولتري در دل درياي توفاني تحولات بين المللي درخشش
بيشتري داشت. اگر سلاح ايدئولوژي مائوئيستي را از كف ننهاده بوديم امروز گردان
پرولتارياي جهاني در پرو در پيشبرد جنگ خلق عليه نظام امپرياليستي تنها نبود و آتش
اين جنگ ميتوانست در نقاطي ديگر نيز برافروخته گشته باشد. اما چنين نشد؛ و جنبش
كمونيستي در ايران رفت تا با تجربه منفي خويش اين حكم تاريخي را قدرتمندتر از
گذشته بنمايش گذارد كه ايدئولوژي، فشرده آرمان و منافع و جهت گيري هر طبقه اجتماعي
است و از اين رو در سرنوشت مجموعه فعاليتهاي سياسي ـ تشكيلاتي و نظامي يك طبقه
نهايتا نقش تعيين كننده ايفاء ميكند. بنابراين پرولتاريا نه تنها ميبايد به
ايدئولوژي خويش بپردازد، بلكه ميبايد جايگاه ويژه و تعيين كننده آنرا درك كند و با
توجه به خصلت علمي اين ايدئولوژي انقلابي در جهت تكامل و صيقل دادن مداوم اين سلاح
اساسي كوشا باشد. اين درسي فراموش ناشدني است كه تاريخ بما آموخته است.
انقلاب پرولتري در گذر از مسيري پر فراز و نشيب رسيدن به 3 قله رفيع را كه
با نام 3 رهبر و آموزگار كبير پرولتارياي جهاني ـ ماركس، لنين و مائو ـ مشخص گشته،
ثبت كرده است. پرولتاريا اين رهبران را در مقاطع معين ـ بهنگام وقوع توفانهاي
انقلابي ـ در بطن خود پرورانده و بمنصه ظهور رسانده تا رسالت ترسيم و تدوين اصول
تكامل يابنده ايدئولوژيك ـ سياسي و تشكيلاتيش را بدوش كشند. اينچنين است كه با جهش
هاي تكاملي در تاريخ مبارزه طبقاتي روبروئيم؛ اينچنين است كه ماركسيسم زاده شده،
سپس به ماركسيسم ـ لنينيسم تكامل يافته و ديگر بار به پيش راه گشوده و عنوان
ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم بخود گرفته است.
تثبيت اين تكاملات و درك عميق مباني هر يك، خود پروسه اي مملو از مبارزه،
مباحثه، جدائي و انشعاب درون جنبش بين المللي كمونيستي بوده، و در دوره كنوني بر
سر مقوله مائوئيسم نيز چنين ميباشد. همين جدال در واقع نقاط عطف در صفبندي ميان
كمونيستهاي انقلابي و جريانات گوناگون رويزيونيستي در يك قرن گذشته را رقم زده
است. در همين زمينه شاهد باصطلاح "چسبيدن" اپورتونيستها و رويزيونيستهاي
انترناسيونال دوم به ماركس بوديم؛ و سپس با "لنينيسم" ادعائي بورژوازي
نوخاسته در شوروي و بلوك شرق مواجه گشتيم. اولي ها ماركس را در مقابل خدمات سترگ
لنين به تئوري و پراتيك انقلاب پرولتري قرار ميدادند و دومي ها از لنين سدي در
مقابل خدمات فناناپذير مائوتسه دون به پيشرفت و تعميق تئوري و پراتيك كمونيستي
ميساختند. "رجعت" رهبران حزب كار آلباني به كمينترن و استالين (در واقع
به اشتباهات كمينترن و استالين) نيز مبين خطي دگمارويزيونيستي در مخالفت با
تكاملات مائوئيستي بود. در مواردي نيز شاهد بوديم برخي جريانات خرده بورژوائي در
نقاط مختلف جهان كه بواسطه توان عظيم و محبوبيت گسترده چين سرخ و مائوتسه دون جرات
حمله آشكار به خدمات فناناپذير وي به علم ماركسيسم را نداشتند، با بكار بردن
عباراتي چون "انديشه هاي مائو، بكاربست ماركسيسم ـ لنينيسم در شرايط خاص چين
است" كوشيدند خصلت جهانشمول آموزه هاي مائو را پرده پوشي كنند. فصل مشترك
تمامي اين استدلالات بورژوائي عليه مائوئيسم هيچ نيست جز نفي خصلت تكامل يابنده و
پوياي ماركسيسم بمثابه يك علم. اين كار نتيجه اي جز خلع سلاح كردن پرولتاريا از
لحاظ ايدئولوژيك ببار نمياورد، حتي اگر در پوشش "استواري بر ماركسيسم ـ
لنينيسم" ارائه شود. بصراحت بگوئيم كه ماركسيسم ـ لنينيسم صرف بمفهوم در جا
زدن در حلقه پيشين در مارپيچ شناخت طبقه جهاني ما بوده و پرولتاريا را از انجام
وظايف تاريخيش ـ كه تنها با اتكاء به پيشرفته ترين سطح تئوري و پراتيك امكانپذير
است ـ ناتوان ميسازد. ماركسيسم ـ لنينيسم بدون مائوئيسم، كهنه و سترون است.
بحران ايدئولوژيك عميقي كه متعاقب مرگ مائو و وقوع كودتاي ضد انقلابي توسط
باند رويزيونيستي به سال 1976 در چين بر جنبش بين المللي كمونيستي حكمفرما شد، به
تزلزل و جهت گم كردگي و در مواردي به ارتداد برخي احزاب و سازمانها انجاميد. بدين
سان كمونيستهاي انقلابي با وظيفه مشخص غلبه بر اين بحران نيز مواجه گشتند. اقدامات
معين ايدئولوژيك ـ سياسي و تشكيلاتي كه در ادامه كنفرانس سال 1980 صورت گرفت و به
برگزاري كنفرانس دوم بين المللي احزاب و سازمانهاي ماركسيست ـ لنينيست جهان به سال
1984، تشكيل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي و تصويب "بيانيه" اين جنبش
انجاميد؛ آغاز پراتيك قدرتمند جنگ خلق در پرو تحت رهبري حزب كمونيست آن كشور كه با
بكاربست آموزه هاي مائوئيستي صورت گرفت؛ و نيز تلاشهاي تئوريك ارزشمندي كه براي
برافراشته نگهداشتن پرچم مائو از سوي احزاب كمونيست راستين انجام شد كه انتشار
كتاب خدمات فناناپذير مائوتسه دون نوشته باب آواكيان صدر كميته مركزي حزب كمونيست
انقلابي آمريكا نمونه بارز آنست؛ گام هائي پر اهميت در راستاي انجام وظايف
كمونيستي و همچنين غلبه بر بحران موجود محسوب ميشدند. در اين ميان بايد خاطر نشان
سازيم كه انتشار بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي با تاكيد بر انديشه مائوتسه
دون بمثابه يك مرحله تكامل كيفي در علم انقلاب پرولتري، نقطه عزيمت تعيين كننده اي
را براي جنبش بين المللي كمونيستي تثبيت نمود.
اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) نيز در متن همين تحولات و فراز و
نشيبها قرار داشت و سير تكامليش تابعي از همين پروسه بين المللي بود. سازمان ما
متاثر از بحران ايدئولوژيك ياد شده، براي يكدوران اسير جهت گم كردگي ايدئولوژيك و
التقاط و سانتريسم بر سر ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم گشته بود. اين انحراف
ايدئولوژيك خود به بروز و پاگيري انحرافات گوناگون در عرصه سياست و تشكيلات مي
انجاميد. پروسه گسست از اين انحرافات در سازمان ما و روي آوردن مجدد به آموزه هاي
مائوتسه دون با تلاش و پراتيك انقلابي سربداران جهت انجام وظيفه مركزي كمونيستها ـ
يعني برپائي جنگ انقلابي براي كسب قدرت سياسي ـ آغاز شد. در ادامه همين گسست از
انحرافات بود كه اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) بعد از عبور از دل پراتيك
خونين و انقلابي و جمعبندي و سنتز تجارب چند ساله اش، سرانجام خود را بر ماركسيسم
ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون بعنوان بدنه واحد و لايتجزاي علم انقلاب استوار
نمود. انجام اين مهم در ارتباط نزديك با جنبش بين المللي كمونيستي در آستانه تشكيل
جنبش انقلابي انترناسيوناليستي و در پروسه مبارزات دروني احزاب و سازمانهاي متشكل
در اين جنبش صورت گرفت.
تشكيلات ما پروسه گذار موفقيت آميز از دوره بازسازيش را بواسطه استواري و
استحكام ايدئولوژيك بروي انديشه مائوتسه دون بعنوان رفيعترين قله ماركسيسم، و با
تشخيص تئوري ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا بمثابه حلقه مركزي خدمات مائو،
و انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي بعنوان پيشرفته ترين تجربه پرولتارياي بين
المللي به انجام رساند. اين در واقع تسويه حسابي بود با دركي مكانيكي كه تكامل
ماركسيسم را منوط به "تغيير عصر" ميكرد و بدين ترتيب نافي خدمات مائو
ميشد بر طبق اين درك كهنه، تكامل و پيشرفت كيفي ماركسيسم در گرو پديد آمدن تغيير
كيفي در نظام موجود يعني امپرياليسم بوده و چون عصر امپرياليسم تغيير نيافته،
بنابراين ماركسيسم ـ لنينيسم "نميتواند و نبايد" كيفيتا تكامل يابد. اين
استدلال بيان دركي جامد و ايستا از مقوله علم و شناخت، و جدا كردن آن از پيشرفتهاي
پراتيكي بود. در عين حال، تعميق و تدقيق درك ما از مائوئيسم و در واقع تثبيت
ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم در اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) ميبايست از
پروسه مبارزه با تمايلات خرده بورژوائي و گرايشات التقاطي مبتني بر "قيام
شهري" در مورد استراتژي و راه انقلاب، و مفهوم انقلاب دمكراتيك نوين و رابطه
اش با مرحله سوسياليستي انقلاب عبور ميكرد ـ و چنين نيز شد.
درك عميق و همه جانبه و آموختن از
كل خدمات مائو پروسه اي است كه نه فقط يك تشكيلات، كه مجموعه جنبش بين المللي كمونيستي،
خاصه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در حال از سرگذراندن آن است. چنين دركي حتي در
بين نيروهائي كه خود را مائوئيست ميدانند بسيار ناموزون است و در پاره اي موارد
بشدت ابتدائي و ناقص ميباشد. براي اينكه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم بطور
بلامنازعي در ميان تمامي كساني كه ميخواهند كمونيست باشند برسميت شناخته شود، بايد
هم بطور كلي براي شناساندن علم كمونيسم بصورت يك بدنه واحد و لايتجزا مبارزه كرد،
و هم بطور خاص به شناساندن مائوئيسم بمثابه سومين و عاليترين مرحله در تكامل اين
علم پرداخت. در گذشته نيز مبارزات مشابهي براي رسميت بخشيدن به ماركسيسم و سپس
ماركسيسم ـ لنينيسم توسط كمونيستهاي راستين بانجام رسيده است.
اينك در راستاي همين مبارزه، اتحاديه كمونيستهاي ايران (سربداران) با
جمعبندي از مباحث موجود در جنبش و رجوع دقيقتر به مباني ايدئولوژيك ـ سياسي
پرولتارياي جهاني اعلام ميدارد كه عبارت ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم بهتر و
دقيقتر از هر عبارت ديگر (و مشخصا عبارت ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون
كه تاكنون از جانب ما مورد استفاده قرار ميگرفت) ميتواند مضمون و محتواي علم و
ايدئولوژي پرولتاريا را در رفيعترين قله اش بيان كند و همترازي خدمات مائو به
تئوري و پراتيك انقلاب پرولتري و امر كمونيسم را با خدمات ماركس و لنين نشان
ميدهد. ما اعتقاد داريم كه فراگير كردن اين عبارت و تثبيت آن مبين يك پيشرفت
ايدئولوژيك بزرگ براي تشكيلات ما و گامي مهم بسوي ايجاد حزب كمونيست انقلابي در
ايران است. به اين نكته نيز ميبايد اشاره كرد كه در شرايط آغاز دور نويني از تهاجم
پليد ايدئولوژيك بورژوازي امپرياليستي، رويزيونيسم بين المللي و كل ضدانقلاب جهاني
عليه كمونيسم، برافراشتن هر چه رفيعتر درفش ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم اهميتي
مضاعف مي يابد. با طرح اين مقدمه ضروري، سندي را تحت عنوان ماركسيسم ـ لنينيسم ـ
مائوئيسم ارائه ميدهيم. هدف از اينكار ترسيم چارچوبي فراگير و روشن از علم و
ايدئولوژي پرولتاريا، از طريق فشرده كردن اصول اساسي و جزئيات مهم آن در يك سند
واحد ميباشد. بايد خاطر نشان كنيم كه مطالعه و بررسي اسناد ارزشمندي چون
"درباره ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم" مصوبه نخستين كنگره حزب كمونيست
پرو (1)، "ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم" مصوبه نشست هشتمين پلنوم
دومين كميته مركزي حزب كمونيست آمريكا (2)، و "اعلام مواضع سازمان كمونيستهاي
انقلابي افغانستان" (3) كمك بزرگي براي ما در تهيه و تنظيم سند حاضر بوده و
برخي فرمولبنديهاي حاضر عينا از آن اسناد اتخاذ گشته است.
ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم و چگونگي توضيح
طبيعت، جامعه و تفكر
جهانبيني ما، يك جهانبيني ماترياليستي ديالكتيكي است. اين جهانبيني مبين
حقيقت امور بوده و بر مادي بودن كليه واقعيات استوار است. تمامي پديده ها و پروسه
ها، مادي و عيني بوده و اشكال گوناگون ماده در حال حركتند. تمامي پديده ها در حالت
وحدت اضداد موجودند. اين قانون كه جوهر ديالكتيك است بر طبيعت، جامعه و تفكر حاكم
ميباشد. در تمامي پديده ها، وحدت و همگوني موقت و نسبي است؛ در حاليكه مبارزه
اضداد دائمي و مطلق است. همين مبارزه باعث جهش ها و ظهور كيفيات نوين و پديده هاي
نو ميشود. بنابراين اعتقاد به تعادل دائم، نظم دائم، ثبات دائم، و ابدي يا مقدر
بودن امور، نادرست و نهايتا ارتجاعي است.
ماترياليسم ديالكتيك، پراتيك را سرچشمه تئوري ميداند. اين پراتيك است كه
پايه و اساس تئوري را ميسازد، و تئوري بنوبه خود به پراتيك خدمت ميكند. اينكه آيا
يك شناخت يا تئوري با حقيقت وفق ميدهد، بوسيله احساس ذهني معين نميشود؛ بلكه توسط
نتايج عيني پراتيك اجتماعي معلوم ميگردد. سرچشمه و معيار نهائي سنجش حقيقت، پراتيك
اجتماعي است. بقول ماركس: "تاكنون فلاسفه فقط دنيا را تفسير كرده اند، حال
آنكه مسئله تغيير آن است." (4) ماترياليسم ديالكتيك با توده ها بيگانه نيست.
اين فلسفه از هرگونه رازپردازي و عوامفريبي خاص فلسفه هاي ارتجاعي بورژوائي و
فئودالي بري است. اين فلسفه در ميان توده ها نفوذ ميكند و به يك نيروي مادي جهت
انجام پراتيك انقلابي بدل ميشود.
بر همين مبناي فلسفي، ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم دركي ماترياليستي از
تاريخ ارائه ميدهد؛ بدين معني كه وجود طبقات فقط مربوط به مراحل تاريخي مشخصي از
تكامل تاريخ است. در آغاز پيدايش جامعه بشري، اثري از طبقات، دولت، جنگها و
جدالهاي طبقاتي نبود و برتري بخشي از جامعه بر بخشي ديگر، يا جنسي بر جنس ديگر
موضوعيت و مفهوم نداشت. اينك نيز با توجه به درجه رشد و تكامل مناسبات توليدي و
نيروهاي توليدي ميتوان براي هميشه و در سطحي كيفيتا عاليتر از بار ستم و استثمار
طبقاتي و وجود طبقات و تمايزات ناشي از آن رها شد. مبارزه طبقاتي در جهت تحقق اين
امر بناگزير به ديكتاتوري پرولتاريا منجر ميشود. ديكتاتوري پرولتاريا فقط دوره
گذاري است بسوي محو همه طبقات و بسوي يك جامعه عاري از طبقات ـ بسوي جهان
كمونيستي.
در بررسي ماترياليستي جامعه بشري بايد دو مقوله اساسي را همواره مد نظر
قرار داد: يكم، توليد بمثابه يك پروسه متضاد و دائما متحول. دوم، رابطه متقابل
توليد با روبناي ايدئولوژيك و سياسي جامعه. هستي اجتماعي، سياسي و ذهني توسط شيوه
توليد مشروط ميشود. تكامل نيروهاي توليدي در طول تاريخ تنها از طريق درگير شدن
انسانها در مناسبات توليدي گوناگون صورت گرفته است. در مرحله معيني از تكامل، اين
نيروها با مناسبات توليدي موجود تصادم ميكنند. در اين حالت تكامل جامعه بسطحي
عاليتر در گرو يك دگرگوني ريشه اي ـ يك انقلاب اجتماعي ـ است. اين دگرگوني انقلابي
در روبناي سياسي و ايدئولوژيك صورت ميگيرد و كانون آن، مبارزه بر سر قدرت سياسي
است. اگر شرايط مادي ضروري براي انقلاب از دل تضادهاي بنيادين جامعه تكوين يافته
باشد، آنگاه روبنا به عرصه تعيين كننده نبرد بر سر جهت گيري آتي جامعه ميان نيروها
يا طبقات اصلي متخاصم بدل ميگردد.
ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم جهانبيني پرولتاريا است
در جامعه طبقاتي، بر هر چيز مهر طبقاتي خورده است. ماركسيسم ـ لنينيسم ـ
مائوئيسم نيز جهانبيني طبقه معيني است؛ طبقه اي كه زائيده نظام سرمايه داري و
نماينده نيروهاي توليدي نوين بوده و تحت مناسبات حاكم، هيچ چيز براي از دست دادن
ندارد مگر زنجيرهاي بردگيش؛ طبقه اي كه پاسخگوئي به منافع بنيادينش، جهانبيني و
ديدگاهي علمي و انقلابي را طلب ميكند. ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم جهانبيني
پرولتاريا است ـ آخرين طبقه در تاريخ بشر. ديدگاه طبقاتي پرولتاريا گسترده است؛
روحيه و خصلت طبقاتي پرولتاريا مبتني بر ارجحيت جمع به فرد است؛ پرولتاريا از
احساس انضباط و تشكل پذيري سرشار بوده و از عميقترين نفرت نسبت به طبقات استثمارگر
آكنده است.
دگرگوني مناسبات بر طبق ديدگاه و منافع پرولتاريا با تمامي انقلاباتي كه
جامعه بشري تاكنون شاهدش بوده تفاوت دارد. انقلابات كهن شاهد جايگزيني يك نظام
استثماري بوسيله ديگري و نشستن دولت يك طبقه استثمارگر بجاي ديگري بوده است. اما
اينك پروسه توليد سرمايه داري شرايط مادي لازم براي سازمان دادن جامعه بر پايه اي
نوين و غير استثماري را فراهم كرده است. تضاد اساسي نظام سرمايه داري كه عبارت است
از تضاد ميان توليد اجتماعي شده و مالكيت خصوصي، خود مبين اين موقعيت تاريخي است.
اين تضاد ميتواند و ميبايد از طريق انقلاب پرولتري حل شود. سوسياليسم يا جامعه
گذاري كه در نتيجه انقلاب پرولتري ميان جامعه كهن سرمايه داري و جامعه نوين
كمونيستي ايجاد ميشود و از طريق انقلابات مداوم در روبنا و زيربنا به پيش راه
ميگشايد، بقول ماركس عبارت است از: "اعلام مداوم بودن انقلاب، اعلام ديكتاتوري
طبقاتي پرولتاريا بمثابه نقطه گذار لازم بسوي امحاء كليه تمايزات طبقاتي، بسوي
الغاي تمامي مناسبات توليدي كه زيربناي اين تمايزات را تشكيل ميدهند، بسوي از ميان
برداشتن كليه مناسبات اجتماعي منطبق بر اين مناسبات توليدي، و بسوي متحول كردن
كليه ايده هائي كه از اين مناسبات اجتماعي ناشي ميشوند.
انترناسيوناليسم پرولتري يك جنبه اساسي از ماركسيسم ـ
لنينيسم ـ مائوئيسم
سرمايه داري نظامي است كه كل جهان و جوامع گوناگونش را درون شبكه توليد و
انباشت خويش تنيده است. سرمايه داري در سالهاي پاياني قرن نوزدهم به عاليترين و
آخرين مرحله خود ـ سرمايه داري انحصاري يا امپرياليسم ـ تكامل يافت. با ظهور امپرياليسم روند ادغام قطعي اجزاء
مختلف جهان در اين شبكه به انجام رسيد؛ در عين حال جهان به دو گروه از ملل ـ يكي
ستمگر و ديگري تحت ستم ـ تقسيم گشت. اين مسئله بناگزير تحولي نوين در ارتباط با تاثيرات و تداخلات پروسه هاي
انقلاب بر يكديگر در كشورهاي گوناگون را باعث گشت. بدين معني كه پيشروي انقلاب در
هر كشور را نميتوان مجزا از تحولات در عرصه جهاني و نهايتا پيشروي انقلاب
جهاني ـ كه خود در عصر امپرياليسم از دو
مولفه انقلابات دمكراتيك نوين در كشورهاي تحت سلطه، و انقلابات سوسياليستي در
كشورهاي سرمايه داري و امپرياليستي تشكيل شده ـ در نظر گرفت. از سوي ديگر همين
زمينه مادي و عيني جهان امپرياليستي، به پرولتاريا و جنبش پرولتري خصلتي بين
المللي بخشيده است. پرولتاريا يك طبقه جهاني است كه نهايتا رزمي واحد را براي هدفي
واحد ـ محو ستم و استثمار از چهره جهان و ايجاد يك جهان كمونيستي ـ، عليه دشمن
واحد ـ طبقات بورژوا امپرياليست و ارتجاعي ـ به پيش ميبرد. در عين حال بايد بر اين
تحليل لنينيستي از امپرياليسم هم تاكيد گذاشت كه در اين عصر، انشعابي درون صفوف
طبقه كارگر در كشورهاي امپرياليستي بوقوع پيوسته، قشر اشرافيت كارگري بمثابه
پايگاه مهم بورژوازي درون جنبش كارگري شكل گرفته
و اين امر تاثيرات عيني و ذهني معيني بر پروسه انقلاب سوسياليستي در اين
كشورها بجاي گذاشته و ميگذارد.
موقعيت عيني جهان و نظام امپرياليستي و هدف غائي برقراري يك جهان كمونيستي
و عاري از طبقات، شالوده مادي براي ديدگاه انترناسيوناليستي پرولتري است. با وجود
آنكه شرايط هر كشور خاص يا مناطق خاص جهان در چگونگي پيشبرد انقلاب پرولتري بايد
مورد توجه قرار گيرد، و با وجود آنكه انقلاب پرولتري در سطح جهاني ناموزون پيش
ميرود، اما بايد در هر انقلاب، عرصه جهاني را تعيين كننده ديد و منافع كلي
پرولتارياي جهاني را نسبت به ساير منافع ارجح دانست. پيشرفت ساختمان سوسياليسم در
يك كشور تنها در صورتي ميتواند پيروزمندانه به پيش رود كه به آن كشور بمثابه
پايگاه سرخي در خدمت پروسه واحد تاريخي ـ جهاني انقلاب پرولتري نگريسته شود و
تابعي از اين پروسه گردد.
ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم و چگونگي متحـول
ساختن جهـان
كسب قدرت سياسي، نخستين گام تعيين كننده در امر واژگوني نظم كهن و ساختمان
جامعه نوين است. بقول لنين "بدون قدرت سياسي، همه چيز توهم است." طبقات
استثمارگر براي حفظ سلطه و حاكميت خويش دستگاه سركوبگر مسلح را بمثابه ركن اصلي
دولت سازمان داده اند. بهمين علت است كه مائوتسه دون تاكيد ميكند "قدرت سياسي
از لوله تفنگ بيرون ميايد." بنابراين، كسب قدرت سياسي و درهم شكستن ماشين
دولتي كهن هيچ معنائي جز سرنگوني قهري دولت ارتجاعي توسط نيروي مسلح تحت رهبري
پرولتاريا در جريان جنگي انقلابي نداشته و ندارد. پرولتاريا براي رسيدن به جهاني
كه در آن از طبقات، دولت، جنگ و قهر طبقاتي اثري نباشد ميبايد دولت طبقات ارتجاعي
را به نيروي قهر درهم شكند و براي رهبري پروسه گذار به كمونيسم دولت انقلابي خود
را برقرار سازد. پرولتاريا براي آنكه در جهان نوين ديگر تفنگي در كار نباشد بايد
امروز تفنگ بدست بگيرد. همانطور كه مائو تسه دون تاكيد ميكند "وظيفه مركزي و
عاليترين شكل انقلاب عبارت است از كسب قدرت بوسيله نيروهاي مسلح، يعني حل مسئله از
طريق جنگ. اين اصل انقلابي ماركسيستي ـ لنينيستي در همه جا، هم در مورد چين و هم
در مورد كشورهاي ديگر صادق است." (6) پرولتاريا ميبايد از طريق استراتژي و
تاكتيكهاي صحيح منطبق بر شرايط مشخص هر كشور جنگ را رهبري كند و نبرد را با درگير
ساختن توده هاي ستمديده و اتكاء به آنها به پيش راند.
اما طريق تدارك و پيشبرد جنگ انقلابي با توجه به موقعيت و جايگاه دو رشته
كشورها در جهان امپرياليستي با يكديگر تفاوت دارد. اين موقعيت متفاوت، تضادهاي
ويژه، صف بنديهاي طبقاتي خاص، و راه هاي پايه اي مجزائي را براي تحقق وظيفه كسب
قدرت سياسي در مقابل پرولتارياي درون هر كشور و متحدان ستمديده اش قرار ميدهد.
انقلاب در كشورهاي امپرياليستي از خصلتي سوسياليستي برخوردار است. اما در كشورهاي
تحت سلطه امپرياليسم، اهداف و اقدامات و نيز نيروهاي شركت كننده در انقلاب متفاوت
ميباشد. در اين نوع كشورها، آماج انقلاب بطور كلي امپرياليسم، سرمايه داري
بوروكرات و مناسبات نيمه فئودالي است. اين سه جزء بطرق گوناگون در هم تنيده شده و
يك كل واحد را تشكيل ميدهند. انقلاب دمكراتيك نوين كه انقلاب ارضي بخشي كليدي از
آن است، اين سه جزء را هدف قرار ميدهد تا با نابودي اين مناسبات و حافظانش راه را
براي گذار به مرحله بعدي ـ سوسياليسم ـ هموار سازد. انقلاب دمكراتيك نوين بر
سرمايه داري راه ميگشايد، اما بيش از آن راه را براي سوسياليسم باز ميكند.
جنگ پيروزمند انقلابي در سراسر جهان از اصول جهانشمولي پيروي ميكند كه
توسط مائوتسه دون بصورت آموزه هاي نظامي پرولتاريا مدون گشته است. براي انقلاب در
دو رشته كشورها، دو راه پايه اي مجزا براي انقلاب وجود دارد: در كشورهاي تحت سلطه،
انقلاب بطور كلي از همان طريقي گذر ميكند كه انقلاب چين را به پيروزي رساند؛ يعني
جنگ دراز مدت توده اي كه رزمگاه اصليش روستا است و از پروسه ايجاد و گسترش مناطق
آزاد شده تا سرانجام فتح مراكز قدرت دشمن در شهرها گذر ميكند. اين راه را مائوتسه
دون بصورت راه محاصره شهرها از طريق دهات فرموله كرد. در حالي كه در كشورهاي
امپرياليستي، راه انقلاب بطور كلي همان چيزي است كه اصطلاحا راه اكتبر خوانده
ميشود؛ يعني تدارك اساسا سياسي جهت برپائي قيام مسلحانه در يك يا چند نقطه
استراتژيك بهنگام فرارسيدن فرصت، و تداوم اين قيام بوسيله يك جنگ داخلي سراسري
براي در هم شكستن مقاومت بقاياي قواي دشمن و تحكيم دولت انقلابي.
مضمون دولت انقلابي ـ چه دولت دمكراتيك نوين، و چه دولت سوسياليستي ـ
ديكتاتوري پرولتاريا است كه بر حسب شرايط خاص هر كشور، اشكال متفاوتي بخود خواهد
گرفت.
ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم و پروسه طولاني
گذار به كمونيسـم
انقلاب پرولتري تنها طريق ريشه كن كردن امپرياليسم و تمامي نظامات
استثماري از روي زمين، و ابزار دستيابي به هدف كمونيسم است. اين پروسه اي است
طولاني و به گواهي تاريخ مملو از پيچ و خمها، چرخشها، پيشرويها و عقبگردها. اين
پروسه از زمان پيروزي انقلاب اكتبر 1917ـ عليرغم شكست پرولتاريا در شوروي در دهه
05 و در چين متعاقب مرگ مائو بسال 1976 ـ آغاز گشته است. كمون پاريس، انقلاب اكتبر
1917 و انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي سه قله تابناك در جاده اي طولاني كه بسوي
كمونيسم ميرود، هستند و هركدام نقطه عزيمت نوين و عاليتري را براي انقلاب جهاني
طبقه ما به ثبت رساندند. احياي سرمايه داري در شوروي و سپس چين نيز عقبگردهاي مهمي
در اين مسير بحساب ميايند. اما مجموعه اين پيروزيها و شكستها تنها مويد آن است كه
براي كسب رهائي كامل و دستيابي به جهان كمونيستي، طبقه ما ميبايد آبديده تر گردد.
در اين نبرد پرولتاريا محكوم است كه پيروز شود، پس شكستهايش موقتي، قسمي و دريچه
اي بروي پيروزيهاي آينده است.
تجربه تاريخي پرولتاريا نشان داده كه "طبقه كارگر نميتواند صرفا
ماشين حاضر و آماده دولتي را تصاحب كرده، آن را بخاطر مقاصد خويش بكار گيرد"
(7)؛ در عين حال پرولتاريا نميتواند دولت نوين خويش را بر پايه مناسبات توليدي كهن
بنا كند؛ چرا كه هر روبنائي بر زيربناي خاص انطباق مي يابد. اعمال ديكتاتوري همه
جانبه پرولتاريا بر بورژوازي كه همواره خط تمايز مهمي ميان كمونيستهاي راستين با
انواع و اقسام نيروهاي رويزيونيستي بوده ميبايد ناظر بر انجام تحولات پيگير
زيربنائي و روبنائي باشد. در چنين پروسه طولاني و پيچيده اي است كه انسانهاي نوين
شكل ميگيرند ـ انسانهائي كه آگاهانه خود و جهان را متحول ميسازند.
پرولتاريا تجربه اي غني در زمينه
ساختمان سوسياليسم اندوخته و اصول اساسي اقتصاد سوسياليستي نيز توسط آموزگاران
پرولتاريا ـ خصوصا مائوتسه دون ـ تدوين گشته است. پرولتاريا سياستهاي خود را بر
اين راستا تنظيم ميكند كه از يك سو اصل سوسياليستي "از هركس به اندازه توانش،
به هركس به اندازه كارش" بر توليد و توزيع حاكم باشد؛ و در عين حال اين اصل
كه خود حاوي حق بورژوائي است بتدريج محدود و محدودتر گشته، همراه با پيشرويهاي
انقلاب جهاني و ساختمان سوسياليسم در كشورهاي ديگر زمينه براي برقراري اصل كمونيستي "از هركس
به اندازه توانش، بهر كس به اندازه نيازش" مهيا گردد ـ اصلي كه ميتواند
بمفهوم كامل و اساسي در سطح كل جهان برقرار گردد . كنترل و تحديد عملكرد قانون
ارزش، مبارزه دائمي جهت حل تضاد ميان كار فكري و يدي، شهر و روستا، كارگر و دهقان،
و زن و مرد، جهت گيري يك اقتصاد سوسياليستي راستين را رقم ميزند. همانطور كه مائو
تاكيد نمود تامين مالكيت دولت پرولتري بر ابزار اساسي توليد گام كيفي مهمي بر مسير
ساختمان سوسياليسم محسوب ميشود، اما اين هنوز نخستين گام است. گذر از اجتماعي شدن
حقوقي ابزار توليد به اجتماعي شدن كامل و حقيقي آن، امري است كه ميبايد در ارتباط
با پيشروي سوسياليسم در سطح جهان و حل تضاد اساسي نظام جهاني امپرياليستي در نظر
گرفته شود.
مبارزه براي دگرگوني كليه جوانب جامعه، پروسه اي طولاني و پيچيده است كه
با سرنگوني بورژوازي توسط پرولتاريا ـ يا حتي با اجتماعي شدن ابزار اساسي توليد ـ
خاتمه نمي يابد. تحت سوسياليسم تضاد و مبارزه ميان بورژوازي نوخاسته و پرولتاريا،
ميان راه سرمايه داري و راه سوسياليستي، ميان جامعه و مناسبات نوين در حال ظهور با
مناسبات و گرايشات بازمانده از جامعه كهن كه توسط نظام طبقاتي حاكم بر جهان تقويت
ميشود، ادامه مي يابد و هنوز اين مسئله كه نهايتا پرولتاريا پيروز خواهد شد يا
بورژوازي، حل نشده باقي است. اين مسئله طي مدت زماني طولاني حل خواهد شد و سراسر
دوره گذار به كمونيسم پروسه اي خواهد بود مملو از احياء گري و ضد احياء گري ميان
بورژوازي و پرولتاريا.
در همين رابطه، انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي جاي ميگيرد. اين انقلاب
عظيم و بيسابقه تحت رهبري مائو تسه دون رفيعترين قله اي است كه پرولتارياي جهاني
در مسير پيشروي بسوي كمونيسم بدان دست يافته است. انقلاب فرهنگي ابزار و روش
قدرتمندي براي متحول ساختن و انقلابيتر كردن جهانبيني پرولتري، براي اتكاء به توده
ها و برانگيختن آنها از پائين حتي تحت ديكتاتوري پرولتاريا جهت نبرد عليه احياي
سرمايه داري تحت سوسياليسم و انجام پيشرفتهاي نوين در جاده انقلاب جهاني است.
ابزار حياتي هدايت نبرد انقلابـي در مسير كمونيسم
جهاني
7ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم بما مي
آموزد كه جهت انجام و تداوم انقلاب، جهت غلبه بر امپرياليسم و ارتجاع، داشتن يك
حزب انقلابي ضروري است. حزب محصول مبارزه طبقاتي و در عين حال، ابزار هدايت اين
مبارزه ميباشد. در جامعه طبقاتي چنانچه يك طبقه بخواهد نيروهاي خود را جهت مبارزه
با طبقات متخاصم بسيج و سازماندهي نموده و قدرت سياسي را كسب كند و تحكيم نمايد،
ناگزير است تشكل و ستاد رهبري كننده اي براي خود بوجود آورد كه نماينده و بيان
فشرده اراده اش باشد. پرولتاريا اگر بخواهد بمثابه يك طبقه در مبارزه انقلابي عمل
نمايد بايد حزب مستقل سياسي خويش ـ حزب كمونيست متكي بر ماركسيسم ـ لنينيسم ـ
مائوئيسم ـ را تشكيل دهد. معيار و محك تعيين كننده در برخورد به حزب پرولتري خط
ايدئولوژيك ـ سياسي آن است و نه كميت افراد متشكل در صفوف آن. بقول مائوتسه دون،
اگر خط ايدئولوژيك سياسي صحيح باشد سربازان خود را هم خواهد يافت.
حزب كمونيست انقلابي ستاد پيشاهنگ طبقه كارگر و متشكل از پيشروان آگاه
طبقه است؛ بدين خاطر حزب براي حفظ خصلت پيشاهنگي خود ميبايد با كرنش به خودروئي و
دنباله روي از گرايشات و تمايلات غيرپرولتري شايع در ميان توده ها آگاهانه مبارزه
كند. در عين حال حزب از اين اصل اساسي حركت ميكند كه توده ها سازندگان تاريخند و
خود بايد خويشتن را رها سازند.
مناسبات طبقاتي حاكم و ايده هاي بورژوائي دامنه نفوذ خود را به اشكال
گوناگون در جامعه ميگشايند. در همين رابطه، رويزيونيسم سلاح مهمي در دست بورژوازي
براي نفوذ در ميان طبقه كارگر بوده و مبارزه با آن از وظايف پر اهميت و مداوم حزب
پرولتري است. از سوي ديگر، حزب نيز پديده اي درون همين جامعه و جهان طبقاتي است و
ديوار چين آنرا از مناسبات حاكم و تاثيراتش جدا نساخته است. بنابراين درون حزب
پيشاهنگ پرولتاريا نيز مبارزه مداومي بشكل مبارزه ايده ها، گرايشات درست و نادرست،
و يا خطوط متضاد جريان دارد كه خود نهايتا برخاسته از تضادهاو مبارزات طبقاتي
موجود است. در ساختمان حزب پيشاهنگ بايد بر درك غني و پيشرفته مائوتسه دون از
مبارزه دو خط در حزب، و انتقاد وي از نظرات غلط مبني بر حزب مونوليتيك (يكدست)، و
تاكيد وي بر ضرورت انقلابي كردن مداوم حزب و نوسازي جهانبيني اعضاء آن اتكاء نمود.
در حزب پيشاهنگ ميبايد مناسبات صحيحي ميان مركزيت و دمكراسي، انضباط و آزادي، وحدت
اراده و شادابي و راحتي فكري شخصي برقرار شود.
بعد از كسب قدرت سياسي، هنگاميكه حزب به نيروئي رهبري كننده در قدرت سياسي
نوين بدل گشت، ميبايد آگاهانه در جهت حل تضادهاي برخاسته از مناسبات كهنه و
تضادهاي ويژه اي كه مشخصه جامعه گذار است حركت كند. طي دوران گذار، مبارزه طبقاتي
بين پرولتاريا و بورژوازي بطور فشرده و متمركز درون صفوف حزب ـ خاصه در رده هاي
رهبري ـ منعكس ميشود. تشخيص رهروان سرمايه داري در حزب و دولت پرولتري و مبارزه
جهت غلبه بر آنهاچيزي جدا از پروسه انقلابي كردن مداوم حزب كمونيست در تمامي سطوح
آن نيست. پيشروي در مسير سوسياليستي بسوي كمونيسم جهاني، بدون صيقل دادن مداوم اين
ابزار حياتي رهبري نبرد انقلابي، دشوار و نهايتا ناممكن است.
ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم: قدرتمندترين سلاح انقلابي
ايدئولوژي و علم طبقه ما قادر است پديده هاي اجتماعي و كليه پديده هاي
مادي را در ارتباط ارگانيك ميان آنها درون پروسه هاي معين مورد تجزيه و تحليل قرار
دهد؛ و در عين حال راه تحول و تكامل آنها را بر اساس قوانين كاركردشان و شرايط مشخص
هر محيط ـ يا هر دوره تاريخي ـ بيابد. ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم در جريان
نبرد طبقاتي براي تغيير جامعه و در پروسه شناخت از جهان و طبيعت، حكم تلسكوپ و
ميكروسكوپ را دارد كه به طبقه جهاني ما ديد گسترده و دقت نظر ميبخشد. ماركسيسم ـ
لنينيسم ـ مائوئيسم اساس تئوريكي است كه خط حزب پرولتري و سياستهايش ملهم از آن
است. اين ايدئولوژي شكست ناپذير است، چرا كه حقيقت است. همانطور كه مائوتسه دون
ميگويد: استحكام تئوريك بر اين پايه، درك تاريخ بر اين پايه و بكار بست صحيح
سياستهاي مبتني بر اين علم و ايدئولوژي در پراتيك انقلابي، رمز پيروزي تاريخي و
دورانساز پرولتارياي جهاني است.
مـنــــابــــع:
1ـ رجوع شود به نشريه "جهاني براي
فتح"، شماره 11 ـ 1367
2ـ رجوع شود به نشريه "جهاني
براي فتح"، شماره 12 ـ 1368
3ـ رجوع شود به بخش "ماركسيسم ـ
لنينيسم ـ مائوئيسم" از سند "اعلام مواضع سازمان كمونيستهاي انقلابي
افغانستان" مورخ دلو 1368، كه در همين شماره نشريه حقيقت تجديد چاپ گشته است.
4 ـ ماركس، "تزهائي درباره
فوئرباخ"
5 ـ ماركس، "مبارزه طبقاتي در
فرانسه1848، تا 1850
6 ـ مائوتسه دون، "مسائل جنگ و
استراتژي"
7 ـ ماركس، "جنگ داخلي در
فرانسه"