ماجراي مانيفست حزب كمونيست
مقاله اي از كارگر
انقلابي، صداي حزب كمونيست انقلابي آمريكا، شماره 936، دسامبر 1977
اواسط فوريه 1848؛
لندن؛ چاپخانه كوچك محله "بيشاپ گيت": يك جزوه كمونيستي جديد به چاپ مي
رسد. جزوه به زبان آلماني نوشته شده و عنوان
"Manifest der Kommunistischen
Partei" بر خود دارد. سراسر اروپا شاهد توزيع
گسترده مانيفست است. اين در حالي است كه خيزش و ناآرامي در اغلب مراكز پر جمعيت
قاره اروپا جريان دارد. هسته هاي كوچك انقلابيون چشم انتظار بيانيه اي قدرتمندند
كه بتواند به فعاليتشان سمت و سو داده و توده هاي مردم را درگير يك جنبش عميق
انقلابي كند.
اين جملات كه با
حروف برجسته بروي كاغذ نقش بسته، آغازگر مانيفست است: "شبحي در اروپا در گشت
و گذار است ـ شبح كمونيسم. همه نيروهاي اروپاي كهن براي تعقيب اين شبح وارد
ائتلافي مقدس شده اند.... وقت آنست كه كمونيستها آشكارا، در برابر جهانيان، نظرات
و اهداف و تمايلات خويش را بيان دارند؛ و در مقابل افسانه شبح كمونيسم، مانيفست
خود حزب را قرار دهند."
اين اثر سريعا به
زبانهاي گوناگون در قاره هاي اروپا و آمريكا ترجمه مي شود. در انگلستان بر آن نام
"مانيفست كمونيست" مي نهند. براي نخستين بار در سال 1850، بر يكي از نسخه هاي
اوليه چاپ انگليسي، نام مولفان كه تا آن زمان ناشناخته بودند، آورده ميشود: كارل
ماركس و فريدريش انگلس.
اسناد و مانيفستهاي
بيشمار ديگري كه در آن دوره منتشر شده بودند، اينك بباد فراموشي سپرده شده اند و
در بايگاني كتابخانه ها خاك مي خورند. اما اين مانيفست زنده است؛ آن را با علاقه
در گتوها، مناطق پايگاهي جنگلي، و حتي در كلاسهاي درس در نقاط مختلف دنيا مطالعه
مي كنند. اين مانيفست كماكان نسلهاي انقلابي را پياپي الهام مي بخشد و تربيت مي
كند.
"مانيفست كمونيست"
يك سند پايه اي و ژرف بينانه جنبش مدرن كمونيستي است؛ نخستين اظهاريه ايدئولوژي
علمي است كه اينك به ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم مشهور است. به افتخار صد و
پنجاهمين سالگرد انتشار "مانيفست كمونيست"، اينك ماجراي پيدايش آن را
نقل مي كنيم.
***
"اي شيرهاي خفته برخيزيد!
بيشمار و شكست
ناپذير،
به وقت خواب
زنجيرتان كردند،
فرو ريزيد
زنجيرهاتان را شبنم وار
آنان اندك اند و
شما بسيار!"
ـ "پرسي شه
لي" (تقديم به كارگران منچستر كه در سال 9181 با قواي حكومتي پيكار كردند)
در اواسط دهه 1840،
جنبش كمونيستي بشدت نيازمند يك مانيفست متحد كننده جديد بود. جامعه بسرعت در حال
تغيير بود؛ آموزه هاي انقلابي قديمي كه از انقلاب كبير بورژوائي سال 1789 فرانسه
نسخه برداري شده و با شرايط روز تطبيق يافته بود، ديگر با اوضاع خوانائي نداشت.
از بعضي لحاظ،
انقلابيون دوران سختي را مي گذراندند. انقلاب كبير فرانسه به شكست انجاميده بود.
نخست، از درون به انقلاب خيانت شد: توسط ناپلئون بناپارت كه بيشرمانه تاج
امپراتوري بسر نهاد. سپس، فرانسه از بيرون درهم شكست: در سال 1815، قواي متحد
پادشاهي هاي فئودالي اروپا، ارتش فرانسه را شكست دادند. نتيجتا براي چند دهسال،
"ائتلاف مقدس" پادشاهي هاي فاتح، مردم را تحت سلطه وحشيانه خويش گرفتند:
شاهان و شاهزادگان دوباره بر سر كار آمدند؛ سياستهاي انقلابي ضدسلطنتي سركوب شد؛
مرزها تحت كنترل شديد قرار گرفت؛ همه جا از جاسوس و خبرچين پر بود.
اما درست همان موقع
كه قدرتهاي ارتجاعي، پيروز بنظر مي رسيدند، تغييرات شديد اقتصادي از توان آنها مي
كاست و نيروهاي ناراضي و قدرتمند نويني را بوجود مي آورد. در تكنولوژي و توليد،
انقلاب شده بود. باصطلاح "سيستم كارخانه" در چند ناحيه صنعتي جديد
انگلستان برپا شده بود؛ و بقيه اروپا از اين مشقت خانه هاي دهشتناك تقليد ميكردند.
بچه هاي 9 ساله اغلب مجبور بودند هفته اي 60 يا حتي 72 ساعت در كارخانه كار كنند.
تاثيرات سرمايه داري بر كشاورزي، دهقانان سهم بر را به زور از زمينهايشان راند؛ و
برخي از آنها به جزئي از يك طبقه شورشگر نوين يعني پرولتارياي مدرن تبديل شدند.
اولين نشانه هاي يك
خيزش نوين انقلابي پديدار شده بود. در ژوئيه 1830، پاريس يكباره صحنه جنگ خياباني
و سنگربندي شد. در سال 1831، ابريشم بافان "ليون" از كارگاه هاي دخمه
وار خويش بيرون آمدند و چنين آواز كردند:
"آنگه كه ما حاكم شويم
آنگه كه حاكميت شما
پايان يابد
دنياي كهن را در
تار و پود مي پيچيم
بشنويد! اين غرش
قيام است"
دهسال بعد،
"شورشهاي نان" يكي پس از ديگري بوقوع مي پيوست. بهمين خاطر دهه 1840 را
"دهه گرسنگي" نامگذاري كردند.
در همين دوران،
راديكالترين نيروها جنبش جديدي براه انداخته بودند كه آن را "كمونيسم"
مي ناميدند. آنها روياي تقسيم ثروتهاي جامعه و الغاي تمايزات طبقاتي را در سر
داشتند. كمونيسم اوليه، آميخته اي از انديشه هاي درخشان، آرزوهاي غيرعملي
"تخيلي" و اقدامات متهورانه بود. برخي كمونيستهاي اوليه معتقد بودند كه
جنبشهاي اشتراكي بتدريج قادرند طرق نوين زندگي را به نوع بشر بياموزند؛ بي آنكه
نيازي به سرنگوني قهرآميز نظم كهن باشد.
ديگراني هم بودند كه فكر ميكردند از طريق توطئه گري هاي كوچك، و بدون پيوند عميق
با توده هاي مردم، ميتوان جامعه را تغيير داد.
هر روزي كه مي گذشت
بي ثمري اين طرحها و شيوه ها بيشتر به اثبات مي رسيد؛ و دو انقلابي جوان آلماني
بواسطه تجزيه و تحليلهاي نافذ و جديدشان پيروان بيشتري پيدا مي كردند. كارل ماركس
و فريدريش انگلس در بروكسل بهم پيوستند تا راه انقلاب كمونيستي را ترسيم كنند.
هر يك از آنها نقاط
قوتي داشت كه مشاركت شان را غني تر مي ساخت. كارل ماركس در سال 1818 زاده شد؛ او
تحقيق دقيق و نقادانه اي در مورد تمامي تئوريها و فلسفه هاي مختلف انقلابي آن
دوران انجام داد. ماركس بعنوان روزنامه نگار نشريه مترقي "Rheinische Zeitung"، مقالاتي در تحليل جزء به جزء سياستها و درگيريهاي دوران خود ـ
بويژه در مورد زندگي دهقانان حاشيه رود "راين" در آلمان ـ نوشت. يكي از
آشنايان ماركس جوان، وي را چنين تصوير كرد: "حق بجانب، پرشور، بي پروا، سرشار
از اعتماد بنفس، و در عين حال عميقا جدي و دانا، يك ديالكتيسين بيقرار..."
در سال 1843، ماركس
بدنبال ممنوعيت انتشار "Rheinische Zeitung" به فرانسه تبعيد شد.
بعدها فرانسه به مركز فعاليتهاي انقلابي در اروپا تبديل شد.
انگلس بسال 1820 در
يك خانواده ثروتمند و سرمايه دار آلماني متولد شد. در دوره دبيرستان ترك تحصيل كرد
و مطالعه و آموزش را تنها به پيش برد. در سال 1842 عازم منچستر در انگلستان شد تا
در كارخانه بافندگي متعلق به خانواده اش كار كند. بعدها انگلس در مورد آن روزها مي
گفت كه ذهنش را ترانه هاي انقلاب فرانسه پر كرده بود و آرزوي ظهور مجدد دوران
مشهور به گيوتين و ترور سرخ پاريس را در دل داشت.
او در انگلستان،
پيشرفته ترين تحولات سرمايه داري را از نزديك ديد: ابزار قدرتمند توليد صنعتي، و
زاغه ها و بيماريهاي واگير دار در شهركهاي جديد كارگري. انگلس به بررسي جنبش
"چارتيستها" پرداخت كه اولين جنبش توده اي كارگران بود. او از سرمايه
داري متنفر بود و بروشني مي ديد كه اين نظام بسرعت در حال دگرگون كردن دنياي كهنه
است.
ماركس و انگلس
دوشادوش يكديگر كوشيدند تا بر پايه مطالعه عميق سياست، اقتصاد، تاريخ و فلسفه، يك
سنتز نافذ و قاطع جديد ارائه دهند. برخورد علمي آنها، كمونيسم را از محدوده تخيلات
و روياهاي خوش خارج كرد و به دنياي پر تب و تاب سياستهاي عملي آورد.
سازمان
كمونيستي جديدمانيفست كمونيست جديد
"ترويج بي سر و صدا ثمر
داده است. هر بار كه به "كلن" ميروم، يا به كافه ها
سر ميزنم، با پيشرفتهاي تازه و پيروان جديد مواجه ميشوم. جلسات "كلن"
اعجاب انگيز است: بتدريج گروه هاي پراكنده كمونيست را كشف مي كنيم كه كاملا در خفا
و بدون همكاري مستقيم ما ايجاد شده اند.... افراد از نظر ذهني آماده اند و پتك را
بايد كوبيد، زيرا آهن گداخته شده است.
"از نامه فريدريش انگلس
به كارل ماركس طي سفرش به آلمان (1845) از سال 1846، ماركس و
انگلس كوشيدند با گروه هاي گوناگون و متعدد كمونيستي كه يكي پس از ديگري در اروپا
ايجاد ميشد، ارتباط برقرار كنند. يكي از موفق ترين اين گروه ها،
"انجمن عدل" در لندن بود كه چند صد عضو داشت. بسياري از تبعيديان
انقلابي آلماني نيز از اعضاي آن بودند. اين گروه به آثار ماركس و انگلس و پيشنهادي
كه آنها در مورد سازماندهي مجدد، تحت نام "اتحاديه كمونيستي" مطرح كرده
بودند، علاقه نشان مي داد. ماركس در كنگره موسس حضور نداشت، اما با آنها بر سر
شعار قديمي "همه مردان، برادرند" مبارزه كرد و گفت: مرداني هستند كه
مايل نيستم برادرشان باشم. پس، شعار جديد نبرد "اتحاديه كمونيستي" چنين
شد: "پرولترهاي همه كشورها متحد شويد.
"رفيقي، ماركس و انگلس را
در آن دوران چنين توصيف كرد: "ماركس هنوز جوان بود؛ تقريبا 28 ساله. اما همه
ما بشدت تحت تاثيرش بوديم. با اندامي متوسط، شانه هاي پهن، ورزيده و پر تحرك...
سخنراني هايش كوتاه و اقناعي بود و منطقي قوي داشت. ماركس بهيچوجه اهل خيالبافي
نبود... فريدريش انگلس كه برادر معنوي ماركس محسوب ميشد،... باريك بود و فرز؛ با
موها و سبيل روشن. او بيشتر شبيه يك افسر گارد باهوش و جوان بود تا يك اهل كتاب."
در سپتامبر 1847،
"اتحاديه كمونيستي" جديد، پيش نويس "اصول عقيدتي كمونيستي" را
تهيه كرد. اين سندي تخيلي از نوع قديم بود كه بر پايه يكرشته اصول بي ربط به زندگي
واقعي قرار داشت. سند از شيوه پرسش و پاسخ هاي مذهبي پيروي مي كرد. ماركس و انگلس
حاضر به تاييد آن نشدند. انگلس كاري كرد كه مسئوليت تهيه پيش نويس جديد به خودش
واگذار شود.
در ماه اكتبر،
انگلس پيش نويس را براي ماركس فرستاد و چنين پيشنهاد كرد: "بنظر من بهترين
كار اينست كه شكل پرسش و پاسخي را كنار بگذاريم و اين سند را "مانيفست
كمونيست" بناميم. بايد تا حد معيني موضوعات را بلحاظ تاريخي مطرح كنيم. شكل
كنوني نمي تواند از پس اين كار برآيد." انگلس پيشنهاد كرد كه مانيفست به
مسائل سازماندهي حزبي بپردازد. اما هشدار داد كه اين كار فقط "تا آن حدي به
پيش رود كه مي تواند علني انجام شود."
ماركس و انگلس با
هم به كنگره دوم "اتحاديه كمونيستي" رفتند. كنگره براي ده روز در ماه
هاي نوامبر و دسامبر 7481 به بحث در مورد برخورد جديد و تكان دهنده ماركس و انگلس
به سياستهاي كمونيستي پرداخت. پيشنهادات ماركس و انگلس پذيرفته شد.
"اتحاديه كمونيستي"،
برنامه قديمي خويش مبني بر تهييج حول "جامعه نيكان" را كنار گذاشت و يك
هدف همه جانبه تر و قاطعتر را بتصويب رساند: "سرنگوني بورژوازي، حاكميت
پرولتاريا، الغاي جامعه كهنه بورژوائي كه مبتني بر تخاصم طبقاتي است، برقراري يك
جامعه نوين عاري از طبقات و مالكيت خصوصي.
"يك تشكيلات كمونيستي بر
مبناي خط و مشي جديد شكل گرفت؛ و ماركس مسئول به پايان رساندن مانيفست اين تشكيلات
شد. او اين كار را با دقت و عمق هميشگي و موشكافانه اش در بروكسل آغاز كرد.
كاسه صبر رفقايش در لندن لبريز شده بود. انقلاب در "ميلان" و
"پالرمو" براه افتاده بود و رفقا به انتشار مانيفست جديد خويش نياز
داشتند. در ژانويه 1848، آنها براي ماركس مهلت تعيين كردند: اگر تا اول فوريه كار
مانيفست تمام نشود، "اقدامات ديگري بعمل خواهد آمد." ماركس كارش را در
اوائل فوريه 1848 تمام كرد و دست نويس را سريعا به لندن فرستاد.
يك
سلاح مبارزاتي
"فلاسفه فقط دنيا را
تفسير كرده اند. مسئله، تغيير آنست."
-- كارل ماركس، 1845
اواسط فوريه، "Manifest der Kommunistischen
Partei" بعنوان برنامه رسمي "اتحاديه
كمونيستي" منتشر شد. چند روز بعد، در پاريس قيام شد و پادشاه فرانسه را از
تخت بزير كشيد. در عرض چند هفته، انقلابي كه كمونيستها انتظارش را داشتند به وين و
برلين گسترش يافت. طي چند ماه، حكومتها در قلب اروپا يكي پس از ديگري سرنگون شدند.
از "مانيفست" ماركس و انگلس با شور و شوق استقبال مي شد. گرايش كوچك
كمونيستي اينك به سلاحي قدرتمند دست يافته بود تا در سراسر اروپا وارد نبرد شود.
"مانيفست" سريعا از آلماني به انگليسي، فرانسوي، لهستاني و دانماركي
ترجمه شد.
پليس بلژيك كه
نگران شده بود ماركس را دستگير كرد. "يني ماركس" هم كه دنبال همسرش مي
گشت دستگير شد و به اتهام بي خانمان بودن به زندان رفت. آنها كه از بلژيك اخراج
شده بودند راهي پاريس شدند. ماركس و انگلس كميته مركزي "اتحاديه
كمونيستي" را مجددا سازمان دادند و باشگاه كارگران آلماني را بنيان گذاشتند
كه خيلي زود تعداد اعضايش به 400 نفر رسيد. اينك همه چشم ها به آلمان دوخته شده
بود. انگلس چنين نوشت: "همه چيز واقعا خيلي خوب پيش ميرود، همه جا شورش
برپاست..."اوايل آوريل، ماركس و انگلس از مرز گذشتند و وارد آلمان شدند. آلمان
در آن روزها از چندين دولت نيمه مستقل تشكيل ميشد كه تحت تسلط پادشاهي پروس قرار
داشتند. آنها با خود 1000 نسخه از "مانيفست كمونيست" كه بتازگي از لندن
بدستشان رسيده بود را هم قاچاق كردند.
ماركس و انگلس
فعاليتهاي خود را در شهر "كلن" براه انداختند. جنبش انقلابي در آن شهر
پيشرفته تر از هر نقطه ديگر آلمان بود. بعد از گذشت فقط چند ماه، تعداد اعضاي شعبه
محلي "اتحاديه كمونيستي" به 8000 نفر رسيد. اما اين "اتحاديه"
تحت تسلط خط راست روانه اي بود كه كارگران را به مطالبات دستمزدي محدود كرده و حتي
از خواست سلطنت مشروطه پشتيباني مي كرد. ماركس تشكيلات انقلابي خويش را پايه ريزي
كرد كه بزودي جاي "اتحاديه كمونيستي" در حال زوال را گرفت. ماركس و
انگلس وظيفه خود را پيوند با توده هاي وسيع و رهبري آنها در امر انقلاب قرار
دادند. انگلس بعدها چنين نوشت: "ما آنقدر با عملكرد تخيل گرايان آشنا بوديم
كه بدانيم فرياد بدون تكيه گاه بجائي نمي رسد."
از اول ژوئن 1848،
ماركس و انگلس روزنامه انقلابي
"Neue Rheinische Zeitung" را منتشر كردند. اين روزنامه به افشاي
حكومت هاي پادشاهي در اروپا و تعرض به آنها مي پرداخت و توده ها را به يك انقلاب
دمكراتيك راديكال عليه فئوداليسم و مطلقه گري بر مي انگيخت. اين روزنامه تيراژي
معادل پنج هزار نسخه داشت كه در آن دوره يكي از پرتيراژترين نشريات آلمان محسوب مي
شد.
انقلاب در پروس
هرگز نتوانست سلطنت را سرنگون كند. طي سالهاي 1848 و 1849 امواج مبارزات توده اي
مرتبا بپا مي خاست. حكومت با پيشنهاد برگزاري انتخابات، اپوزيسيون بورژوايي را با
خود همراه كرد. اين در حالي بود كه ارتش پروس همچنان به مراكز انقلابي حمله مي برد.
در ماه سپتامبر،
ماركس و انگلس و چند تن از هواداران آنها توسط يك ميتينگ توده اي بعنوان اعضاي
"كميته امنيت عمومي" انتخاب شدند. نام اين كميته، از ارگانهاي قدرت
انقلابي در فرانسه كه 80 سال قبلتر اشراف را اعدام كرده بود، وام گرفته شده بود.
روز 25 سپتامبر مقامات كشور نيروهاي ارتش را براي دستگير كردن رهبران اصلي اعزام
داشتند. روزنامه "Neue Rheinische Zeitung" و تمامي تشكلات سياسي موتلفه غيرقانوني
اعلام شدند. براي دستگيري انگلس يك پوستر ديواري منتشر شده بود. او و چند تن ديگر
از نويسندگان روزنامه مذكور به آن سوي مرزها گريختند و چند ماهي آفتابي نشدند.
ماركس يكي از
رهبران بود، اما در مجامع توده اي بعنوان يك سخنگو مطرح نشده بود. مقامات هيچ
گواهي در دست نداشتند كه او را به "توطئه گري" ربط دهند. بنابراين زماني
كه ديگران مجبور به ترك كشور شدند، ماركس در كلن باقي ماند و تقريبا دست تنها
انتشار مجدد "Neue
Rheinische Zeitung" را در مقابل چشم مقامات
نظامي بعهده گرفت. چندي نگذشت كه ماركس را به دادگاه كشيدند. هيئت منصفه بعد از
اينكه ماركس يك دفاعيه همه جانبه سياسي ارائه داد و جمعيت بيشماري نيز در سالن
دادگاه تهديد مي كردند كه بزور وي را آزاد خواهند كرد، ماركس را تبرئه نمود.
در ماه دسامبر،
ماركس به يك نتيجه گيري راديكال جديد رسيد: بورژوازي ثابت كرده كه از رهبري انقلاب
جهت سرنگوني فئوداليسم و رژيم هاي پادشاهي ناتوان است. اگر طبقه كارگر جنبش را
رهبري نكند، جنبش شكست خواهد خورد.
روز دوم مارس،
سربازان قداره بند پروس به خانه ماركس ريختند. آنها از ماركس خواستند كه يكي از
نويسندگانش را تحويل دهد، وگرنه "بد مي بيند." ماركس پاسخ داد كه
تهديدهايشان "مطلقا هيچ اثري بر وي ندارد." سربازان ناگهان متوجه شدند
كه ماركس تپانچه اي در جيب دارد. آنها سراسيمه خانه را ترك كردند. انگلس بعدها
ارتش پروس را مسخره مي كرد و مي گفت كه پادگان آنها هشت هزار مسلح داشت؛ در حالي
كه "دژ" روزنامه ما فقط مسلح به چند ميله سربي، چند خشاب مركب و كلاه
هاي سرخ حروفچينان بود.
از اواخر بهار
1849، ارتش پروس سلطه خود بر جلگه راين را محكمتر كرد و مردم در مقابلش دست به ضد
حمله زدند. انگلس در سنگرها حاضر بود و نزديك شهر محل تولد خود يعني
"البرفلد" مي جنگيد. روز 9 ماه مه، رئيس پليس حكمي براي ماركس فرستاد كه
از او خواسته شده بود در عرض 24 ساعت كشور را ترك كند. مدارك قانوني ماركس باطل
شده بود و بدين ترتيب او يك خارجي بي مدرك محسوب مي شد. رئيس پليس وي را محكوم كرد
كه "بيشرمانه از ميهمان نوازي ما سوء استفاده كرده است" زيرا فراخوان
"ابراز مخالفت با حكومت موجود، سرنگوني قهرآميز حكومت، و برقراري يك جمهوري
اجتماعي" را صادر كرده است.
روزنامه "Neue Rheinische
Zeitung" بعلت اينكه همه اعضاي هيئت تحريريه آن يا
در تبعيد بودند يا در زندان نمي توانست انتشار يابد. ماركس در روز 18 ماه مه آخرين
شماره اين روزنامه را منحصرا با مركب سرخ چاپ كرد. مقامات مي كوشيدند سركوب
تبهكارانه شان را با بهانه هاي پر زرق و برق بپوشانند. ماركس در آخرين شماره
روزنامه مقامات را چنين بباد تمسخر گرفت: "عبارات عوامفريبانه كه بزور دنبال
توجيه مي گردند به چه دردي ميخورند؟ ما نيز بيرحميم و بهيچوجه از شما طلب لطف نمي
كنيم. زماني كه نوبت ما برسد، براي اعمال ترور عليه تان عذرخواهي نمي كنيم."
از اين شماره
روزنامه كه سريعا بعنوان "شماره سرخ" مشهور شد، بيست هزار نسخه بچاپ
رسيد. تا سالها بعد نسخه هاي اين شماره در بين كارگران انقلابي اروپا و شمال
آمريكا دست بدست مي گشت؛ و اغلب "مانيفست كمونيست" نيز همراه آن توزيع
مي شد.
با پيشروي ضد
انقلاب، ماركس و انگلس در حاشيه راين بسمت جنوب عقب نشيني كردند. ماركس كه ديگر
نمي توانست بدون مدرك در آنجا زندگي كند به پاريس رفت و تحت يك نام جعلي در آنجا
سكني گزيد و درگير مبارزه شد.
انگلس در آلمان
باقي ماند و به مبارزه مسلحانه عليه ارتش در حال پيشروي پروس پيوست. او در چهار
نبرد شركت كرد، تا سرانجام مجبور شد بسمت مرز سوئيس عقب نشيني كند. انگلس طي نامه
اي به "يني ماركس" چنين نوشت: "صفير گلوله ها مسئله كم اهميتي
است". او با غرور گفت كه اينك ديگر هيچكس نمي تواند بگويد كمونيستها در روز
نبردهاي سنگين در ميدان نبودند.
وقايع ماه مه،
خاتمه يك دوره از انقلاب آلمان را رقم زد. سركوب حكومتي چند سال ادامه يافت. يك
شاعر انقلابي روزهائي را توصيف كرد كه مردم دائما در خانه هايشان با شنيدن شليك
جوخه هاي مرگ ـ بهنگام اعدام انقلابيون ـ تكان مي خوردند. افرادي كه نزد آنها
"مانيفست كمونيست" پيدا ميشد را در جا دستگير مي كردند.
مانيفستي
براي يك جنبش نوين جهاني
ماركس و انگلس
دوباره در انگلستان بهم پيوستند و در آنجا براي ايجاد دوباره تشكيلات كمونيستي و
طراحي يك ارگان انقلابي جديد فعاليت كردند. در آن زمان ماركس 31 ساله بود و انگلس
هنوز 30 سال هم نداشت.
ماركس از پراتيك
فشرده انقلابي سالهاي 1848 و 1849 بسيار آموخته بود. او در مورد انقلابات پرولتري
چنين نوشت: "آنها مدام از خود انتقاد مي كنند؛ پي در پي حركت خود را متوقف مي
كنند و به آنچه ظاهرا انجام يافته، باز مي گردند تا بار ديگر آن را از سر بگيرند.
خصلت نيم بند و جوانب ضعف و فقر تلاشهاي اوليه خود را بباد استهزاء مي گيرند، دشمن
خود را گوئي فقط براي آن بر زمين مي كوبند كه از زمين نيروي تازه بگيرد و بار ديگر
غول آسا عليه آنها قد برافرازد، در برابر هيولاي مبهم اهداف خويش آنقدر پس مي
نشينند كه سرانجام وضعي پديد آيد كه هرگونه راه بازگشت آنها را قطع كند و زندگي،
خود با بانگ صولتمند اعلام دارد كه: Hic
Rhodus, hic salta! "گل همينجاست! همينجا برقص!"
بعد از سال 1848،
كمونيسم ديگر يك "شبح" نبود، بلكه يك جنبش واقعي و با رگ و ريشه بين
المللي بود. "مانيفست كمونيست" ممتازترين و بانفوذترين سند اين جنبش
محسوب مي شد. انگلس بعدها نوشت كه مانيفست، "راه و رسم عمل" را براي كمونيستها
به پيش گذاشت تا در نبرد "بمثابه يك ارتش واحد تحت يك پرچم واحد" حركت
كنند.
از آنجا كه
"مانيفست" حاوي يك تحليل ماترياليستي بود و يك سنتز زنده را ارائه
ميداد، وقتيكه چند سال بعد ماركس و انگلس به آن نگاه ميكردند برخي بخشهاي اين سند
را كهنه مي يافتند. طي 150 سال اخير، دنيا تغييرات بسياري كرده است. گنجينه اي از
تجارب نوين انقلابي گرد آمده كه بايد از آنها جمعبندي شود. تا با اين كار، شناخت
كمونيستها بطور كيفي گسترش و تعميق يابد.
با اين وجود، كنه
اين سند برجسته، تازگي و قدرتمندي خويش را طي 150 سال حفظ كرده و همچنان بيان
حقيقت است. شيوه ديالكتيك ماترياليستي، نتيجه گيري هاي ژرف انديشانه درباره امكان
محو طبقات، و تحليل از رسالت تاريخي طبقه نوخاسته پرولتر، كنه "مانيفست
كمونيست" است.
ماركس و انگلس در
"مانيفست كمونيست" خاطر نشان كردند كه: "انقلاب كمونيستي، راديكالترين
گسست از مناسبات سنتي مالكيت است؛ بنابراين هيچ جاي تعجب نيست كه تكوين آن،
راديكالترين گسست از ايده هاي سنتي را شامل مي شود."
سه سال بعد، متعاقب
سال 1848، كارل ماركس مجددا به اين موضوع پرداخت و چنين جمعبندي كرد كه كمونيسم
"اعلام ادامه دار بودن انقلاب است؛ اعلام اينكه ديكتاتوري طبقاتي پرولتاريا
نقطه گذار ضروري به محو تمايزات طبقاتي بطور كلي، به محو كليه مناسبات توليدي كه
شالوده آن تمايزاتند، به محو كليه مناسبات اجتماعي كه منطبق بر اين مناسبات توليدي
هستند، و به دگرگون كردن كليه ايده هائي است كه از اين مناسبات اجتماعي نتيجه مي
شوند.
"اين دو مقوله ماركسيستي
كه مائوئيستها از آنها بعنوان "دو گسست راديكال" و "چهار
كليت" ياد مي كنند، همچنان نكته مركزي شناخت ما از تغييرات عميقي است كه
پروسه جهاني انقلاب كمونيستي را رقم مي زنند.
در سال 1869، ترجمه
روسي "مانيفست كمونيست" توسط "باكونين" در سوئيس منتشر شد.
اين ترجمه به درون مرزهاي پادشاهي تزاري قاچاق شد. در سال 1871، زماني كه طبقه
كارگر براي نخستين بار قدرت را كسب كرد و براي چند ماه، كمون پاريس را برپا داشت،
"مانيفست كمونيست" به راهنماي نسل نوين انقلابي در سراسر اروپا و
آمريكاي شمالي تبديل شد. ديگر، بسياري از كمونيستها خود را "ماركسيست"
مي خواندند.
طي دهه 1870، ترجمه
هاي مختلفي از "مانيفست" در ايالات متحده منتشر شد. يكي از آنها را
"آلبرت پارسونز" تهيه كرده بود. او از رهبران كارگران انقلابي شيكاگو
بود كه بعدها به چهره برجسته وقايع ماه مه در "هي ماركت" تبديل شد. در
سال 1882، ترجمه جديد روسي مانيفست براي تربيت نسلي از ماركسيستها منتشر شد كه
تدارك ايجاد حزب بلشويك لنيني را ديدند.
70 سال بعد از نگارش
"مانيفست"، يعني در سال 1917، پرولتارياي انقلابي براي نخستين بار قدرت
را در روسيه بدست گرفت و حفظ كرد. اين پيروزي تاريخي در عمل بسياري از ايده
هاي كليدي "مانيفست" را به اثبات رساند. در عين حال، ايجاد قدرت دولتي
نوين باعث شد كه براي نخستين بار آثار ماركسيستي در سراسر جهان بطور گسترده انتشار
يابند. يكصد سال بعد از نگارش "مانيفست كمونيست"، مائوتسه دون رهبر
كمونيستها در آستانه كسب قدرت سراسري در چين نوشت: "توپهاي انقلاب اكتبر،
ماركسيسم ـ لنينيسم را براي ما به ارمغان آورد.
"طي قرن بيستم،
"مانيفست كمونيست" تقريبا به همه زبانهاي دنيا ترجمه شده و ميليونها نفر
در مسير كسب رهائي، آن را مشتاقانه مطالعه كرده اند. طي 150 سال،
"مانيفست كمونيست" مخفيانه توزيع شده، تحت تعقيب قرار گرفته، ممنوع
اعلام شده، يا مورد تقدير قرار گرفته است. اين اثر، نمونه زنده ايده هائي است كه
واقعيت مادي را دگرگون مي كنند. اين اثر، بمعناي واقعي تاريخ بشر را شكل داده و بر
زندگي صدها ميليون نفر تاثير گذاشته است. تاثير "مانيفست" گواهي است بر
قدرت آن ايدئولوژي علمي كه راهنماي مبارزه انقلابي پرولتاريا در راه رهائي نوع بشر
است. اينك به پايان قرن بيستم نزديك مي شويم؛ اما عبارات پاياني "مانيفست
كمونيست" كماكان بنيان اعتقاد تمامي كساني است كه از ستم
بيزارند:"كمونيستها عار دارند كه مقاصد و نظريات خويش را پنهان سازند. آنها
آشكارا اعلام مي كنند كه تنها از طريق واژگون ساختن همه نظام اجتماعي موجود، از
راه جبر، وصول به هدف هايشان ميسر است. بگذار طبقات حاكمه در مقابل انقلاب
كمونيستي بر خود بلرزند. پرولتارها در اين ميان چيزي جز زنجير خود را از دست نمي
دهند؛ ولي جهاني را بدست خواهند آورد.
"كارگران همه كشورها،
متحد شويد!"