برخي
تفاوتهاي كمونيسم انقلابي با "كمونيسم كارگري"
اين مقاله به شكل
مصاحبه از راديوي "صداي سربداران" پخش گرديده است www.sarbedaran.org
سئوال: اخيرا
بحثهاي نسبتا تازه اي از جانب رهبران "حزب كمونيست ايران" (حكا) درباره
كمونيسم كارگري شروع شده كه فشرده آن در جزوه "تفاوتهاي ما" منعكس است. بنظر
شما خود اين نكات تازه، و پرداختن به آنها براي ما چه اهميتي دارد؟
جواب: اول آنكه
عنوان "كمونيسم كارگري" براي اين جريان واقعا بي مسمي است. اما از
نامگذاري مي گذريم و به مضمون خط آنها كه جنبه عمده قضيه است نگاه مي كنيم. مطالبي
كه اخيرا در مقالات مختلف حكا و بويژه همين جزوه اخيرشان انتشار پيداكرده ارائه
ديدگاه كاملا جديدي از طرف خط كمونيسم كارگري نيست. بلكه جنبـه هاي مختلف همان
ديدگاه سابق است كه آشكارتر، ونسبت به گذشته با زبان صاف و پوست كنده تري بيان
ميشود. كمونيسم كارگري همان كمونيسم كارگري است، تروتسكيسم و اكونوميسم و رفرميسمش
در ماهيت همانست كه بود. گيريم الان بر حسب شرايط و اقتضاي زمانه احساس كند كه بايد
عريانتر از گذشته ماهيت خود را آشكار كند.
درمورد قسمت دوم
سئوالتان كه نقد اين جريان براي ما اهميتش چيست، بايد بگوئيم براي ما نقد اين
جريان ارزش برنامه اي ندارد. يعني ما از نقد اينها برنامه خود راتدوين نميكنيم و
برنامه خود را بر نفي اين جريان استوار نميكنيم. خطوط كلي برنامه ما از طريق ارگان
و جزوات سازمان و درتبعيت از آن، گفتارهاي مختلف راديوئي در مورد دورنماي كمونيسم
و سوسياليسم، خط اساسي و ايدئولوژي ما، تحليل طبقاتي از سيستم حاكم بر جهان و
جامعه ايران، تعيين كردن خصلت انقلاب ايران، نيروهاي محركه آن و طبقات متحد
پرولتاريا در اين مرحله، دشمنان انقلاب و راه كلي انقلاب و غيره به گوش همه
پيشروان و فعالين جنبش كمونيستي و كارگري رسيده و ميرسد.
اما نقد آنها براي
ما از اين نظر اهميت دارد كه پايه اجتماعي ما را تاحدي مخاطب قرار ميدهد و ظاهري
آراسته به قباي چپ و راديكال و كمونيستي دارد و سموم رفرميستي بورژوائي خود را در
بين طبقه ما پخش ميكند.
طبقات مختلف را
ديوار چين از هم جدا نكرده و افكار بورژوائي ميتواند در طبقه كارگر نشو و نما كند
و پايه بگيرد. بنا براين مبارزه با جريانات ديگر كه مخالف رژيم حاكم هستند براي ما
يك امر مهم است. ما با اين مبارزه ديدگاه هاي غير پرولتري راكه خواهي نخواهي در
اثر اختلاط بين طبقات بوجود ميايد زائل ميكنيم، و غير پرولتري بودن و ربط آنها به
طبقات ديگر را نشان مي دهيم. نشان ميدهيم كه طبقات ديگر بخاطر داشتن بعضي منافع در
سيستم حاكم، نميخواهند كه تمام اين سيستم داغان شود. آنها فقط بعضي تغييرات سياسي
يا روبنائي ميخواهند. ما با نقد آنها طبقه كارگر را از توجه صرف به خودش، به داشتن
ديد وسيع و همه جانبه از روابط متقابل بين همه طبقات و پيچيدگي هاي آن متوجه
ميكنيم.
ثانيا با اين كار
ما تمايزات خودمان را بعنوان يك جريان كاملا مجزا و با ديدگاهي متمايز از طبقات
ديگر روشن ميكنيم و به پايه اجتماعي خود كه هيچ منافعي در حفظ هيچ جنبه اي از نظام
كهنه تحت سلطه امپرياليسم ندارد قدرت ميدهيم كه براي زيرو روكردن اين نظام، به علم
و جهانبيني اي كه از مبارزه پرولتاريا، از مبارزه طبقه جهاني ما بدست آمده و
بوسيله رهبران آن از ماركس تا مائو تكامل داده شده، متكي شوند ـ راه ديگري وجود
ندارد.
سئوال: بهر حال اين
جريان با ادعاي كمونيست بودن، آنهم از نوع كارگريش به ميدان آمده و خصوصا دراين
جزوه (تفاوتهاي ما) كل جنبش بين المللي كمونيستي و جنبش كمونيستي ايران، از بدو
تولد تا امروز را نفي كرده، و بدتر آنكه عوامفريبانه جريانات رويزيونيستي و
ماركسيستي را يك كاسه مي كند. مثلا در صفحه 43 اين جزوه نوشته:
"مائوئيسم منتقد سوسياليسم روسي است، اما
خودش بهمان اندازه غير ماركسيستي وغير كارگري است. چپ نو همينطور،
تروتسكيسم همينطور، اوروكمونيسم همينطور، جريان طرفدار آلباني همينطور، سوسياليسم
خلقي همينطور، در واقع پشت اين جريانات انتقادي جدائي سوسياليسم راديكال از كارگر
وكمونيسم كارگري راباوضوح بيشتري ميتوان ديد، چرا كه اينها پيشينه يك انقلاب كارگري
عظيم را نداشتند و بوضوح در سطح جامعه در كانونهاي غير كارگري پيدا شدند."
خوب اينها ادعاهاي
بزرگي است. قاعدتا هر كس انتظار دارد كه گوينده، خود هم پيشينه يك انقلاب عظيم را
داشته باشد و هم رگ و ريشه اش به طبقه كارگر يا بقول ايشان كانونهاي كارگري برگردد.
راستي مدافعان كمونيسم كارگري خود چه سابقه و منشائي دارند؟
جواب: بله ادعاي
بزرگي است. ولي ادعاهاي بزرگ كردن دليلي بر بزرگي مدعي نيست. اين ادعاها بعضي
اوقات بعضي ها را به اشتباه مي اندازد، ولي نميتواند هميشه همه كس را در اشتباه
نگه دارد.
مثلا كسي كه مدافع
كمونيسم كارگري باشد و خودش را بقول معروف به كوچه علي چپ نزده باشد، تفاوت بين
مائوئيسم را حداقل با ترتسكيسم از لحاظ داشتن "پيشينه انقلاب كارگري" و "پيدا
شدن در كانونهاي كارگري" مي فهمد.
مائوئيسم هويت خود
را از انتقاد به خروشچفيسم بدست نياورده، بلكه با دفاع از ماركسيسم ـ لنينيسم و در
تكامل آن قوام پيدا كرده است. مائوئيسم درون جمعبندي انقلابات كبير ـ از كمون
پاريس و انقلاب اكتبر تا انقلاب 1949 و انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي چين تحت
رهبري ستاد پرولتارياي چين ريشه دارد. اينها مهمترين انقلابات كارگري جهان هستند كه
از لحاظ وسعت و كارگري و توده اي بودن نظير نداشتند وتجارب جمعبندي شده از آنها
بشكل تئوري و جهانبيني ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائو تسه دون ، يا مائوئيسم
درآمده است. اين نيز واقعيت مسلمي است كه دو رشته از اين انقلابات كبير يعني
انقلاب 1949 و انقلاب فرهنگي تحت رهبري مستقيم مائو تسه دون و مائوئيستهاي پيرو او
انجام شده و هر بار جهان را بطرز بيسابقه اي بلرزه در آورده است.
حكا تا به حال به
روي كاغذ آنقدر پيش نرفته بود كه اتهام جدائي از طبقه كارگر را به مائوئيسم بزند. مثلا
اين حزب در بند 11 برنامه اش نوشته بود كه طبقه كارگر در چين قدرت سياسي را داشت و
بعد از حاكم شدن رويزيونيسم، از قدرت بيرون شد. حال اينها با نفي ايندو انقلاب
پرولتري فقط مي توانند زير اين بند برنامه شان بزنند. شك نداريم كه كمونيسم كارگري
خودش را براي نفي اين انقلابات آماده كرده است. بايد از اينان پرسيد كه طبقه كارگر
در چين كي در قدرت وارد شده بود؟ نماينده حزبي آن چه كسي بود؟ اگر مائو نبود چه
كسي بود؟ و بالاخره اينكه مائوئيسم چطور با پيشينه رهبري ايندو انقلاب عظيم، "جدا
از كارگر" بحساب مي آيد؟
حال بپردازيم به
ترتسكيسم. ترتسكيسم جرياني بود كه لنين سالها عليه آن مبارزه كرد. ترتسكيستها
جرياني روشنفكري در خارج روسيه بودند كه با محافل سوسيال دمكرات انترناسيونال دوم
ارتباط داشتند و هميشه تا قبل از انقلاب اكتبر از بلشويكها كاملا متمايز و جدا
بودند. نظرات اساسي ترتسكيستها عبارت بود از نفي امكان ساختمان سوسياليسم در يك
كشور، نفي انقلاب تحت عناويني مانند "كمونيسم جهاني" و "انقلاب
جهاني" و تبليغ مبارزات قانوني اتحاديه اي و رفرميستي؛ نفي خصلت انقلابي
دهقانان در انقلاب دمكراتيك، نفي تحليل لنينيستي مبني بر تقسيم جهان به دو نوع
كشور و تفاوت بين ملل تحت ستم و ملل ستمگر در دنيا و در واقع نفي انقلابات ملي؛ و
محكوم كردن جنگهاي عادلانه ملل ستمديده عليه ارتجاع و امپرياليسم به بهانه "كارگري
نبودن" آنها. ترتسكيستها هيچوقت هيچ انقلاب پرولتري را رهبري نكردند و نمي
توانستند بكنند.
حالا وقتي عده اي
مي آيند و اين دو جهانبيني و دو تئوري را از لحاظ داشتن پيشينه كارگري و پيدا
شدنشان در جنبشهاي كارگري يكي وانمود مي كنند، به اين دليل است كه مي خواهند در هر
دو اين تئوريها يك چيز را پرده پوشي كنند. آنها در مورد مائوئيسم، صاف و ساده
دارند حقيقت پرولتري و اتكا آن به انقلاب كارگري را ميپوشانند و در مورد ترتسكيسم،
وجود همگوني زياد در نقطه نظرات اساسي آن با كمونيسم كارگري خودشان. آنها
بدينوسيله بي پايه بودن خودشان و دور بودن خودشان از علم و تئوري رهائي پرولتاريا
را مي پوشانند.
از لحاظ نظري و
بعنوان يك ديدگاه، كمونيسم كارگري روايت تازه اي است از داستان قديمي منشويسم،
ترتسكيسم و سوسيال دمكراسي اروپائي و اكونوميسم. اگر شما نوشته هاي ترتسكي و
اكونوميستها و منشويكهاي صد سال پيش را ورق بزنيد، ادعاهاي مشابه و حتي گاهي
پاراگرافهاي مشابهي عليه لنينيسم و لنين در آنها پيدا مي كنيم كه در نوشته هاي
كمونيسم كارگري و ادعانامه هايش عليه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ انديشه مائوتسه دون
رونويس شده، يا براي انطباق با شرايط روز وصله پينه شده تا نوآوري جلوه كند.
تئوري انقلاب
پرولتري از جمعبندي همه جانبه پيشرفت علوم و بويژه مبارزات و انقلابات پرولتري
پيروزمند استنتاج مي شود و درخدمت پيشرفت باز هم بيشتر انقلاب پرولتري قرار مي
گيرد. اتهام "جدا بودن از طبقه كارگر" يا "نداشتن پيشينه يك انقلاب
كارگري عظيم" شايد بيش از هر جهانبيني و مكتب فكري ـ به مفهوم محصول تفكرات و
تتبعات نمايندگان برجسته يك طبقه ـ زيبنده خود مكتب و جهانبيني كمونيسم كارگري است.
اما درباره اين
سئوال شما كه مدافعان كمونيسم كارگري خودشان چه سابقه و منشائي دارند، و در
كانونهاي كارگري پيدا شده اند يا نه مختصرا بگوئيم كه خير! هيچ منشا كارگري ندارند.
ولي آيا پيدا شدن يا نشدن درون كانونهاي كارگري معيار كمونيستي بودن يك حزب هست يا
نه، بايد بگوئيم كه اصلا اينطور نيست. اين معياري است قلابي و دروغين. معيار
پرولتري و كارگري بودن، يعني معيار اينكه يك جريان نمايندگي منافع طبقه كارگر را
مي كند، اين نيست كه در يك كانون كارگري پيدا شده باشد. خود ماركس و انگلس جزء
روشنفكران بورژوازي حساب مي شدند كه بعدا به طبقه كارگر گرويدند، لنين همينطور و
مائو هم همينطور. معيار اصلي اين است كه آيا خط ايدئولوژيك ـ سياسي رهائي
پرولتاريا را صاحب هستند يا نه؛ وگرنه انترناسيونال دوم خيلي كارگري بود و اتحاديه
هاي كارگريش نيز بسيار قدرتمند بودند، اما خودش جرياني ضد پرولتري بحساب مي آمد. در
همين ايران، حزب توده در كانونهاي كارگري پايه داشت و اتحاديه هاي كارگري وابسته
به آن 400 هزار عضو داشت. اما خودش جرياني غير پرولتري و بورژوائي بود.
از طرف ديگر مي
بينيم كه با الهام از انقلابات پرولتري در بين روشنفكران خرده بورژوا در كشور هاي
مختلف محافلي بوجود آمده و پا گرفته كه در ابتدا با طبقه كارگر پيوندي نداشته است.
مثلا حزب بلشويك را نگاه كنيد كه هسته هاي اوليه اش با الهام از كمون پاريس و
انترناسيونال اول در بين روشنفكران انقلابي روسيه بوجود آمد. سپس ديديم كه ماركسيسم
ـ لنينيسم را انقلاب اكتبر به ميان روشنفكران چيني برد. و بعد از آن در مورد
انقلاب فرهنگي شاهد بوديم كه كانونهاي انقلابي و كمونيستي بسياري با الهام گرفتن
از آن در بين روشنفكران انقلابي كشور هاي مختلف شروع برشد كرد. اما حالا چون اين
براي كمونيسم كارگري معيار شده و ديگران را با همين چماق مي كوبد تا منشا خود را
پنهان كند، بگذاريد شمه اي از تاريخچه خودشان بگوئيم:
ريشه اينها بر مي
گردد به يك انشعاب درون سازمان انقلابي حزب توده كه بعدا بنام كادرها معروف شدند. اينها
در ضديت و نفي انديشه مائو در خارج از كشور از آن جريان انشعاب كردند. (آن جريان
ادعاي دفاع از انديشه مائو را داشت.) اما نقطه نظرات كادرها در ظاهر اين بود كه در
خارج كشور نمي شود حزب يا سازمان ساخت و بايد فقط كادر ساخت براي بعد. بواقع نظرات
اينها كاملا انحلال طلبانه و ضد تشكيلاتي بود و خودشان هم بشكل محفل، محفل در كشور
هاي مختلف پراكنده بودند. يكي از محافل اينها بر اساس همان تز كه در خارجه سازمان
نبايد ساخت و در داخل مي شود، به هواداري از سازمان مجاهدين (ماركسيست ـ لنينيست) و
بعد از آن به هواداري از "مبارزه در راه آرمان طبقه كارگر" پرداخت و سپس
اتحاد مبارزان كمونيست را ايجاد كرد. ناگفته نماندكه همين محفل در خارج كشور با يك
جريان دانشگاهي ترتسكيستي كه از انترناسيونال چهار جدا شده بود و انتقاداتي به آن
داشت مرتبط بود. نقطه نظرات اساسي ايندو جريان يكي بود. شما اگر نوشته هاي آن
جريان انگليسي كه رهبرش شخصي بنام "يافي" است را ورق بزنيد تزهاي اتحاد
مبارزان كمونيست را در آنجا مي يابيد. همانطوري كه ماركسيسم ـ لنينيسم و مائوئيسم
جرياني بين المللي است، جريانات و خطوط بورژوائي كه براي منحرف ساختن طبقه كارگر
تدوين شده اند هم جنبه بين المللي دارند. تمام آن هياهوها درباره "پيشينه
انقلاب كارگري" يا "جاي گرفتن در كانونهاي كارگري" در مورد خود
جريان "كمونيسم كارگري" وطني ما به محلول رقيقي از كادر هاي انحلال طلب
در ظرف جرياني نيمه ترتسكيستي خلاصه مي شود. اينها از همان ابتدا مضمون بغايت راست
خط خود را در لفافه و شعارهاي "بسيار چپ" ارائه كردند.
سئوال: همانطور كه
مي بينيم جزوه "تفاوتهاي ما" به نكات بسياري برخورد كرده است: از مقوله
ناسيوناليسم و سوسيال دمكراسي گرفته تا برخورد هاي سنتي اكونوميستي به مسئله رفرم
در جامعه كنوني، و حتي برخي اشاراتي فلسفي به مقوله انسان. فكر ميكنيد محور اين
جزوه كدام است؟ يا دقيقتر بگويم خط كمونيسم كارگري در حال حاضر در پي حل چه معضلي
است ؟
جواب: بله، مسائل
مختلفي را مطرح كرده است. اما بالاخره يك محور اصلي دارد و آن محور مشكلي است كه
كمونيسم كارگري بايد براي پيشروي آنرا حل كند. يعني همان سنگي كه براي قرار دادن
تمام و كمال رفرميسم بجاي انقلابيگري ـ براي زدن آن شاخ و برگهاي اضافي كه رشد خط
رفرميستي را كند مي كند ـ بايد آنرا از پيش پايش بردارد. مثل همه مسائل ديگر،
محوري يا عمده بودن يك مسئله، در عمل و در واقعيات تعيين مي شود نه اينكه گوينده
يا نويسنده چند درصد از مقاله يا سخنراني خود را به آن اختصاص بدهد، يا مثلا اهميت
آنرا كم يا زياد قلمداد كند. امروز كمونيسم كارگري در عمل با ناسيوناليسم انقلابي
در كردستان و در صفوف خودش مواجه شده است. اين جرياني است كه در برابر خط رفرميستي
و مسالمت آميز و شوونيستي مقاومت ميكند و باصطلاح خودشان "كمونيسم كارگري
تويش جا نمي افتد." اين ناسيوناليسم انقلابي احساس مي كند كه كمونيسم كارگري
دست و پاي مبارزه را مي بندد. مقاومت اين جريان از اين نوع ناسيوناليسم سرچشمه مي
گيرد و كمونيسم كارگري هم در توصيف آن بعنوان ناسيوناليسم اشتباه نكرده است. هر
چند براي انقلاب ايران بطور كل، اين ناسيوناليسم انقلابي بارها از شوونيسم و
رفرميسم رسوا بهتر است. وقتي كمونيسم كارگري با نفي وجود دو نوع ناسيوناليسم در
دنيا به ناسيوناليسم انقلابي كرد حمله مي كند و اينكار را با اتكا به يك مفهوم
مجرد مثل "اصالت انسان"[1] يا به اين دليل كه ناسيوناليسم ملت تحت ستم "با
هر نوع اعتلاي معنوي انسان مغاير است" و باعث "بريده شدن انسانها از
خصلت مشترك جهاني شان مي شود" انجام ميدهد، هدفش دفاع از انترناسيوناليسم
نيست؛ بلكه عقيم كردن يك مبارزه عادلانه ملي است. البته اين نوع مبارزات عليرغم عادلانه
بودنش، بدون رهبري مائوئيستي و بدون آنكه در وحدت با پرولتارياي بين المللي قرار
گيرد به پيروزي نخواهد رسيد. اما بايد دانست كه كمونيسم كارگري كاملا با اين
ديدگاه پرولتري بيگانه است.
سئوال: حتما منظور
شما اين قسمت جزوه "تفاوتهاي ما" است كه نوشته:
"ناسيوناليسم بعنوان يك جنبش و يك حركت
سياسي ابزاري براي تعيين تكليف دروني بورژوازي در سطح جهاني و كشمكش بخشهاي مختلف
اين طبقه بر سر سهم بري از پروسه انباشت سرمايه است. ناسيوناليسم ايدئولوژي
رسمي امپرياليسم بوده است. اينكه ناسيوناليسم بورژوازي در كشور تحت سلطه يا در
ميان ملل تحت ستم، خود را در مقطع محدودي در تاريخ در تقابل با وجوهي از
امپرياليسم يافته است،باعث شده كه چپ غير كارگري كه خميره خويش را اين ناسيوناليسم
مي سازد، حساب ويژه اي براي ناسيوناليسم باز كند و تطهيرش كند."
و در ادامه اش آمده
است كه:
"بعنوان يك تفكر و يك تمايل، ناسيوناليسم
بنظر من جزء آن خرافات دوران جاهليت بشر است كه بايد از آن خلاص شد. از نظر فكري
ناسيوناليسم يعني بريده شدن انسانها از خصلت مشترك انساني و جهاني شان. ناسيوناليسم
با اصل اصالت انسان تناقض دارد. ماحصل اجتماعي ناسيوناليسم هم بهر حال تكه تكه شدن
طبقه كارگر و ضعف اردوي انقلاب كارگري است."
جواب: بله، منظورم
كلا همين بخش است. چون بغير از اين قسمتهائي كه شما خوانديد بازهم از اين
استدلالات غير طبقاتي در جزوه هست. مثلا به دمكراسي هم با همين اصول "انسان
دوستانه" و غير طبقاتي حمله مي كند. از جمله نقدش به دمكراسي اين است كه:
"نقطه عزيمت دمكراسي نه انسان به مثابه يك
موجوديت داده شده، معتبر و مقدس بلكه فرد است."
خوب، مي پرسيم اين
چگونه كمونيسمي است كه نقطه عزيمتش بجاي اينكه حل تضاداساسي و اشكال اصلي حركت آن
در دنياي امروز، و بر اين مبنا نقشي كه جنبشهاي انقلابي در پيشرفت امر انقلاب
پرولتري بازي مي كنند باشد، "انسان بمثابه يك موجود داده شده، معتبر و مقدس"
است؟ اصلا فرق اين كمونيسم با آن دمكراسي، و فرق اين "موجود" با آن فرد
چيست؟ شما هر كتاب بورژوازي را كه باز كنيد هزاران نوع لقب معتبر و مقدس براي همان
فرد پيدا مي كنيد. چون اين نوع بحث كردن از يك جهانبيني بورژوائي انديويدوآليستي
يا فرد گرايانه ناشي مي شود. اين نوع جهانبيني براي عميق شدن در اساس يك موضوع به
خصلتهاي فردي و اهميت يا اصالت فرد رجوع مي كند. فرد يا انسان هركدامشان هر چقدر
هم معتبر و مقدس فرض شده باشند مقولات مجردي هستند كه مي شود در تفسير تفاوت بين
آنها و خصلت شان به مفهوم انساني بودن يا جهاني بودن و غيره ساعتها بدون نتيجه حرف
زد. در جامعه طبقاتي انسانها به طبقات تقسيم مي شوند و هر طبقه بسته بجاي معينش در
توليد يك خصلت معين دارد. اين خصلتهاي انساني قابل تغيير هستند و هيچ ايده از پيش
ساخته اي بنام خصلت انساني وجود ندارد. دمكراسي و ديكتاتوري هم فقط با تقسيم جامعه
به طبقات معني دارد. وقتي دمكراسي بورژوائي حاكم است در واقع ديكتاتوري عليه طبقه
كارگر و طبقات استثمار شونده وجود دارد. وقتي ديكتاتوري پرولتاريا حاكم است براي
طبقه كارگر و طبقات استثمار شونده دمكراسي وجود دارد و مسائل درون صفوف اين طبقات
بشكل دمكراتيك و از طريق اقناع حل ميشود. ديكتاتوري پرولتاريا، ديكتاتوري عليه
بورژوازي است. حالا در اين تجزيه و تحليل طبقاتي از دمكراسي، جايگاه آن "انسان
معتبر و مقدس" كجاست؟ در واقع هيچ جا! چون اين يك ايده غير طبقاتي و دروغين
است.
با اين توضيح مسئله
ناسيوناليسم را نگاه كنيد. آيا ناسيوناليسم را بشكل يك مقوله مجرد و جدا از
واقعيات مشخص و زنده ميشود تجزيه و تحليل كرد و بعد گفت كه نخير اين مقوله از لحاظ
منطقي با اصالت انسان يا جهاني بودن انسان و غيره تناقض دارد؟اگر ما مسئله را فقط
بشكل يك منطق نگاه كنيم موضوع اينطور مطرح ميشود: يك مقوله بشريت داريم كه به
ملتها تقسيم شده و يك مقوله ناسيوناليسم كه ايده پرستش ملت است. با اين حساب
ناسيوناليسم با بشريت جهاني تناقض دارد!
بله، اگر مسئله فقط
بشكل منطقي و ايده هاي مجرد مطرح شود كاملا درست است، ولي مسائل اجتماعي را نميشود
بصورت ايده مجرد و منطق خالص و بدون ارتباط با وضع واقعي جهان مطرح و حل كرد.
وضع حقيقي جهان فقط
تقسيم بشريت اصيل كذائي به ملتهائي كـه گويـا هيـچ رابطه اي با هم ندارند، يا
حداكثر بعضي هاشان پيشرفته تر هستند و بعضي ها عقب مانده تر نيست. وضع حقيقي جهان
در عصر امپرياليسم اين است كه يك مشت ملل قدرتمند بقيه ملل را تحت تسلط خود دارند
و بين اين ملتها رابطه متقابلي وجود دارد: رابطه بين ملتهاي ستمگر و ستمديده! حتي بعضي
از مللي كه خودشان هم ستمديده هستند بر ملل ديگري در محدوده ملي خود ستم ميكنند و
ما با تصوير صاف و ساده اي كه گويا بشريت به ملتها تقسيم شده و ملت پرستي در مقابل
خصلت انسان قرار دارد، روبرو نيستيم.
ناسيوناليسم هم مثل
هر جنبش اجتماعي بايد در متن شرايط مشخص و تاريخي خودش تحليل شود. يك جنبش اجتماعي
در يك زمان و مكان مشخص و نه بعنوان يك ايده عام ـ براي پيشرفت جامعه طبقاتي در
جهت از بين بردن طبقات و ملتها نقش مترقي و پيشرو بازي ميكند و در جاي ديگر نقش
بازدارنده. ناسيوناليسم در ملل ستمگر امپرياليستي نقش ارتجاعي و متحد كننده ملت
براي حفظ ستمگري ملت و حاكميت بورژوازي بازي ميكند و بنابراين مانعي در برابر
پيشروي پرولتاريا بطرف جامعه بدون ملتها و بدون طبقات بحساب مي آيد. در مقابل، ما
ميبينيم كه ناسيوناليسم درون ملل ستمديده نقش متحد كننده توده ها عليه ستمگري
امپرياليستي و سلطه امپرياليستي بازي كرده است. اين ناسيوناليسم در عالم واقعيات و
در بين توده هاي غير پرولتر وجود دارد و ممكن است نقش مترقي بازي كند. تعيين مترقي
بودن يا ارتجاعي بودن يك جنبش ملي در بين ملل ستمديده، خود موضوع تحليل مشخص
درباره اين است كه آيا در مجموع حركت خود به انقلاب پرولتري خدمت ميكند يا در خدمت
امپرياليسم و ارتجاع قرار گرفته و مانعي در راه ترقي است.
بگذاريد صاحبان آن
منطق مجرد بگويند كه اعتلاي جنبش ملي و ناسيوناليسم ملت ستمديده با اصالت انسان يا
جهاني شدن بشريت تناقض دارد. ولي چه كنيم كه جامعه و تاريخ، خارج از ذهن و منطق
هاي جدا از واقعيات زنده آنها وجود دارد، و چه كنيم كه تكامل تاريخ كلا از درون
اين تناقضات جلو ميرود. مثلا همانطوريكه براي از بين بردن طبقات بايد يك طبقه به
موقعيت طبقه حاكم در بيايد، يا همانطوريكه براي از بين بردن دولت بايد دولت ديكتاتوري
پرولتاريا برقرار شود و اينهم يك تناقض است، همانطور در مورد ملتهاي ستمديده هم
پرولتاريا نميتواند بدون رفع ستم ملي حتي يك قدم در جهت نابودي ملتها بطور كلي
بردارد.
در مورد ماحصل يا
نتيجه اجتماعي ناسيوناليسم هم بايد بگوئيم همانطور كه در عصر امپرياليسم دو نوع از
ملتها از هم متمايز هستند، ناسيوناليسم آنها هم دو نتيجه و ماحصل اجتماعي مختلف
نشان داده است. ناسيوناليسم ملل ستمگر به پرچم اتحاد ملت امپرياليستي براي تقسيم
جهان و غنائمي كه از استثمار و چپاول مستعمرات و نو مستعمرات بدست مي آيد تبديل
شده و ناسيوناليسم انقلابي ملل ستمديده به شهادت تاريخ معاصر پرچم بسياري جنگهاي
رهائيبخش ملي بوده است. اين جنگها ـ بقول لنين، جنگهاي ملي انقلابي ـ از همان زمان
انقلاب اكتبر به تقويت اردوي انقلاب پرولتري كمك كرده و درست بر عكس ادعاي جزوه "تفاوتهاي
ما" باعث تضعيف ما نبوده است. اما كمونيسم كارگري مسئله ملي را با پايان
يافتن استعمار كهن ختم شده وانمود مي كند و نقشي كه جنگهاي رهائيبخش ملي در فرو
ريختن سيستم استعماري كهنه بازي كردند را به فراموشي مي سپارد. پرولتاريا وقتي از
نتيجه و ماحصل جنبشهاي اجتماعي حرف مي زند اين تحولات را در نظر مي گيرد. البته در
حقيقت امر و بر خلاف نظر كمونيسم كارگري، با از بين رفتن استعمار كهن هنوز ستم
امپرياليستي رفع نشده و ناسيوناليسم انقلابي ملل ستمديده نيز بر خلاف ادعاي اينان
به مقوله اي ارتجاعي بدل نگشته است. يعني انقلاب جهاني پرولتاريائي همانند زمان لنين
كماكان دو مولفه دارد: انقلاب سوسياليستي در كشور هاي امپرياليستي و سرمايه داري،
و انقلابات دمكراتيك ـ ضد امپرياليستي يا رهائيبخش ملي در كشور هاي تحت سلطه،
مستعمره و نيمه مستعمره (يا نو مستعمره) بمثابه گذار به سوسياليسم.
حالا مي بينيم كه
كمونيسم كارگري سعي مي كند از هر لحاظ تفاوت بين ملل ستمگر و ستمديده را پرده پوشي
كند و با حمله به ناسيوناليسم بطور مجرد، به ناسيوناليسم ملت ستمديده حمله كند. اينكار
شوونيسم ملت ستمگر را با خود حمل مي كند.
سئوال: خيلي ها
ممكن است به شوونيستي خواندن كمونيسم كارگري اعتراض كنند، چون ظاهرا كه اين جريان
خيلي از دريچه انترناسيوناليستي و ضد بورژوازي وارد مي شود. چرا اين بحثها
شوونيستي است؟ شوونيسم كدام ملت ستمگر؟
جواب: ببينيم
كمونيسم كارگري دنيا را چگونه مي بيند. چون شوونيسم جدا از جهانبيني نيست. در مورد
كل جهان همانطوري كه گفتيم كمونيسم كارگري همه ملتها را مثل هم، مثل سيب زميني
هائي كه توي يك كيسه ريخته شده و بهم ربطي ندارند نگاه ميكند؛ سيب زميني هائي كه
اساسا تفاوت كيفي با يكديگر ندارند. البته كمونيسم كارگري سعي مي كند ارتباط آنها
را از لحاظ اقتصادي در چارچوب بازارها، امور مالي و غيره نشان بدهد، ولي رابطه اي
بين ملل جداگانه نمي بيند و چنين رابطه اي را نشان نمي دهد. در نتيجه، تقسيم ملل
به ستمگر و ستمديده را نفي مي كند. اين يك جنبه نگرش اينان به جهان است.
وارد شدن از در
انترناسيوناليسم و صحبت كردن از آن، كسي را در عمل انترناسيوناليست نمي كند. يكي
از منابع تغذيه كمونيسم كارگري يعني ترتسكي هم اتفاقاخيلي انترناسيوناليستي حرف مي
زد، ولي در شروع جنگ جهاني اول با سوسيال شونيستها همصدا شد و فقط بعد ها بود كه
با بلشويكها همراهي كرد. در مبارزات بعدي ترتسكي عليه كمونيستها، باز هم او و هم مسلكانش
به بهانه "انترناسيوناليسم" و "انقلاب جهاني" مي خواستند عملا
شوروي را تسليم غرب كنند ـ و از اين نمونه ها زياد است. اما مسئله در مورد كمونيسم
كارگري از اين هم خاص تر است. امروز سودهاي فوق العاده امپرياليستها از سرمايه
گذاري و بهره كشي از كشور هاي تحت سلطه مبتني است بر پيوند خوردن سرمايه
امپرياليستي با استثمار نيمه فئودالي در روستاها و بدينصورت پائين نگهداشتن
دستمزدها در اين نوع جوامع. يكي ديگر از عواملي كه امپرياليستها و نوكران بومي شان
براي فراهم آوردن ثبات سياسي و براي باز هم پائينتر راندن دستمزدها از آن استفاده
مي كنند، وجود ملل ستمديده درون چارچوبه يك كشور است. آنها با سوءاستفاده از عقب
ماندگي ها، اختلاف زبان و فرهنگ و غيره و حفظ اين تضادها در چارچوب يك كشور مي
توانند يك منبع كار فوق العاده ارزان را آماده نگهدارد. و بدين طريق قيمت نيروي
كار در مجموع مي تواند پائينتر از حد بخور و نمير بماند و درجه استثمار و سودآوري
سرمايه را افزايش دهد. در اينجا عمدا به آن رشته منافع سياسي كه حفظ تضاد بين
خلقها براي امپرياليسم دارد نمي پردازيم چون بيشتر در اينجا جنبه اقتصاديش مورد
بحث است. اما كمونيسم كارگري همه اين حقايق را نفي مي كند. در چشم اينها جايگاه
ملتها چندان تفاوتي با هم ندارد. استثمار فئودالي و نيمه فئودالي هم كه از ديد
اينها اصلا وجود خارجي ندارد. شوونيستهاي فارس هميشه چنين مي گفتند كه "همه
ما ايراني هستيم و بين فارس و كرد و ترك وغيره فرقي نيست." آنها هميشه دلشان
مي خواست فراموش كنند يا ديگران را وادار به فراموشي اين نكته كنند كه تحت حاكميت
بورژوازي كمپرادورـ بوروكرات، اين بورژوازي فارس است كه نقش مسلط دارد و در چارچوب
مسائل اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي نيز خيلي فرق است بين جايگاه ملت فارس و
ساير ملل. آنها مي خواستند فراموش كننـد كـه خواسته هاي اين ملل چه سبعانه با تكيه
بر شوونيسم فارس سركوب شده است. حال ببينيم طراحان كمونيسم كارگري چه مي كنند: آنها
با قرار دادن خواسته هاي اقتصادي ـ رفاهي صرف در كانون مبارزات كارگران توجه آنان
را از جايگاه ستمگري ملي در سيستم استثمار امپرياليستي و فوق استثمار، منحرف مي
سازند. همان آهنگ آشنا بگوش مي رسد كه اينبار با اين كلمات بيان مي شود: مبارزه
ملي كدام است. بيائيد براي دستمزد بيشتر مبارزه كنيم.
خوب اينطور بحث
كردن شوونيستي و مربوط به شوونيسم فارس است! هر چند كه در زرورق كمونيسم كارگري
پيچيده شده باشد.
در مورد اين نوع
شوونيسم فارس بيشتر از اينها بايد گفت. درست است كه ملتها عمدتا به مشتي ملل ستمگر
امپرياليستي و تعداد زيادي ملتهاي تحت ستم تقسيم ميشوند، اما در كشور هاي تحت سلطه
امپرياليسم ـ هم در اثر تكامل تاريخي خودشان و هم در نتيجه تقسيمات امپرياليستي ـ
معمولا ملل متعددي در چارچوب مرزهاي يك كشور زندگي مي كنند و مرتجعين يكي از اين
ملتها نسبت به ديگران غالب است و با حمايت امپرياليستها (كه به دلايل تاريخي و
استراتژيك از آن حمايت مي كنند) دولت مركزي را تشكيل داده و ستمي مضاعف را به ملل
ديگر درون كشور تحميل مي كنند. در چارچوبه كشوري ايران، ملت فارس اين نقش را دارد
و موقعيت ستمگرانه خود را بطور تاريخي با يك نوع شوونيسم فارس توجيه مي كند. اين
شوونيسم از طرف طبقات ارتجاعي اشاعه داده مي شود ولي در عين حال بخاطر بهره مند
شدن قشر هاي دارا از مزاياي ستم به ملل ديگر اين شوونيسم پايه وسيعتري پيدا مي كند.
هريك از طبقات حاكم براي حفظ موقعيت ستمگرانه و غالب خود يك اسم رمز دارد. "حفظ
تماميت ارضي"، "جلوگيري از تكه تكه شدن ايران و خطر نفوذ شوروي" مربوط
به ارتجاع پهلوي بود و البته بعضي ليبرالها و حتي بورژوادمكراتها هم از اين اسم
رمز استفاده كرده و مي كنند. ارتجاع اسلامي هم اسم رمز خودش را دارد: اتحاد
مسلمين، يكپارچگي اسلام و كشور اسلامي و يا "از نظر اسلام فرقي بين فارس و
كرد و عرب نيست و هركس مومن تر باشد نزد خداوند اجرش بيشتر است." در پس همه
اين اسامي رمز عميقترين منافع اقتصادي و سياسي نهفته است ـ منافعي كه از تمايزات
ملي برخاسته و حفظ آن براي بورژوازي ملت غالب سودمند است. نقش اسامي رمز در آن است
كه بر اين حقيقت پرده افكنند.
همانطوريكه گفتيم
اين شوونيسم فقط محدود به مرتجعين حاكم نيست و بدرجات مختلف در كل جامعه تاثيرات
خود را بر جاي مي گذارد. كمونيسم كارگري نحوه تفكر بخشي از روشنفكران اقشار مياني
و مرفه جامعه بوده و شكلي از ايدئولوژي بورژوائي است؛ كه شوونيسمش را امروزه در
لفافه شعار رفرميستي "مبارزه براي دستمزد و رفاه بيشتر، تحت هر دولتي كه حاكم
باشد" مي پيچد و به طبقه كارگر ارائه ميدهد.
اسم رمز كمونيسم
كارگري هم مثل بقيه، اين حقيقت كه دولت حاكم، بعنوان يك دستگاه حافظ منافع
امپرياليسم و نوكران بوميش بر سلطه بورژوازي كمپرادور فارس استوار است را مي
پوشاند. اين حقيقت را مي پوشاند كه كردها، تركها، بلوچها، تركمنها، عربها نمي
توانند دولتهاي خود را تشكيل بدهند و حتي به زبان خود حرف بزنند و آموزش بدهند و
از بقيه حقوق ملي بهره مند شوند. سركوب خونين دو جمهوري آذربايجان و كردستان كه
بعضي خواستهاي محدود ملي را مطرح مي كردند، يكي از تجارب تاريخ معاصر محسوب مي شود
و مربوط به گذشته هاي دور نيست. مبارزات بر حق ملت كرد عليه ستم ملي در ده يازده
ساله اخير را هم كه نسل كنوني با چشم خود شاهدش بوده است.
حال با توجه به اين
توضيحات دوباره بپردازيم به شعار "مبارزه براي افزايش دستمزد تحت هر دولتي".
گفتيم كه مافوق استثمار كارگران در ايران توسط حفظ مناسبات نيمه فئودالي و
ستمگريهاي ملي انكانپذير مي گردد. پس شعار"مبارزه براي افزايش دستمزد تحت هر
دولتي" سرگرم كردن و دلخوش نمودن بخشهاي مختلف طبقه كارگر به معلولهاي
روبنائي است و مانع از آن مي شود كه كارگران براي يك انقلاب ريشه اي و در هم
كوبيدن كامل مناسبات حاكم بر جامعه بسيج شوند. في المثل حتي اگر افزايش دستمزد يك
بخش از كارگران كه كار ثابت و كارخانه اي دارند امكان داشته باشد، در درازمدت
تغييري در وضع كارگران و ديگر زحمتكشان بطور كلي ايجاد نخواهد كرد و سيستم استثمار
فوق العاده تا زير خط فقر عملا دست نخورده باقي خواهد ماند . اين مسئله پايه خط
رفرميستي پيروان كمونيسم كارگري است. اينها اصلاحاتي را در چارچوب وضع موجود مطرح
مي كنند كه مي تواند مورد قبول دستگاه حاكم باشد. اتفاقا مدافعين كمونيسم كارگري
در مخالفتشان با ناسيوناليسم انقلابي كرد، براي باز كردن راه خط رفرميستي و براي
كشيدن تمام استخوانبندي حزبشان به يك مبارزه باصطلاح كارگري ـ توده اي، اتحاديه اي
و در واقع علني اين نكته را مد نظر دارند.
سئوال: پس با اين
حساب تمام آن حملات "تفاوتهاي ما" مبني بر مقايسه ناسيوناليسم با نژاد
پرستي صرفا جنبه توجيه دارد و بكار پيشبرد يك خط رفرميستي مي آيد؟
جواب: همينطور است.
يكي از شگردهاي ملل ستمگر براي توجيه ستمگري خود هميشه اين بوده كه وقتي ملت
ستمديده عليه ستم ملي به مبارزه بر مي خيزد، آنها را بخاطر تكيه كردن به خصوصيات
ملي به انواع و اقسام تعصب گرائي نژادي متهم كنند. رهبران حكا در اينكار تا بدان
حد پيش رفته اند كه نه فقط عليه جنبش ملي در كردستان، كه عملا عليه مبارزات
انقلابي جاري از سوي توده هاي فلسطيني و آزانيائي و آذربايجان شوروي نيز موضعگيري
كرده اند. البته اين موضعگيريها به شيوه هاي پوشيده و تحت توجيهات باصطلاح تئوريك
رنگ و لعاب دار صورت مي گيرد. مثلا در ارتباط با جنبش فلسطين و خواست نابودي دولت
اسرائيل و رهائي سرزمين اشغال شده، حكا اخيرا مواضعي اتخاذ كرده كه از آن بوي "دولت
كوچك فلسطيني" و در عين حال طرح "ضرورت" اتحاد پرولتارياي فلسطيني
با طبقه كارگر اسرائيل مي آيد؛ يعني همان سياست سازشكارانه و رويزيونيستي كه حزب
هوادار شوروي در اسرائيل و ساير رويزيونيستها ساليان سال به پيش گذاشته اند و
معنائي جز حفظ و تحكيم حاكميت صهيونيستي ندارد. بنابراين اگر چند روز ديگر شنيديد
كه حكا به انقلابيون واقعي فلسطيني تاخت و آنها را نژاد پرست هاي ناسيوناليست
ناميد تعجب نكنيد. اينان عين همين موضع را ـ البته در چند جمله كوتاه ـ عليه
انقلابيون آزانيائي گرفته اند. به اعتقاد حكا، شعار برقراري حكومت سياهان در
آفريقاي جنوبي ـ شعاري كه از جانب سازمانهاي مبارزي چون جنبش بيداري سياهان و
كنگره پان آفريكانيست مطرح ميشود ـ شعاري است كه به تحريك درگيريهاي نژادي و "غيرطبقاتي"
ميانجامد و ميان كارگران سياه و سفيد "تفرقه" ميفكند. اين موضع گيري در
شرايطي كه يك اقليت سفيد اشغالگر سلطه ارتجاعي خود را بر يك ملت ستمديده اعمال
ميكند و مسئله رهائي ملي در دستور كار انقلاب قرار دارد، و قشر كارگران سفيد نيز
در موقعيت شديدا ممتازي نسبت به سياهان و رنگين پوستان قرار داشته از زاويه منافع
مادي و اجتماعي خود مدافع حكام ستمگر هستند، هيچ مفهومي ندارد مگر ايستادن در موضع
مخالف با انقلاب حقيقي مردم آزانيا. شايد تذكر اين نكته بحد كافي هشدار دهنده باشد
كه خود حكام آفريقاي جنوبي از دير باز شعار برقراري حكومت سياهان را با توجيه "نژاد
پرستانه" بودنش مورد حمله قرار داده اند. اينك بپردازيم به نمونه متاخر از
بسط موضعگيري شوونيستي كمونيسم كارگري به عرصه بين المللي. اگر به مواضع اخير حكا
در مورد وقايع آذربايجان شوروي رجوع كنيد نيز رد پاي پر رنگ و البته بسيار زشت اين
شوونيسم را ميبينيد. حكا وقايع جمهوريهاي آسيائي شوروي را "عمدتا ناشي از
ناسيوناليسم كور و محلي گرائي" ميداند "تا نشانه و نتيجه اي از ستم ملي"
وارده از سوي بورژوازي امپرياليستي روس بر ملل ستمديده در اتحاد شوروي. ميبينيد كه
اين ديدگاه به مواضع ضد مبارزات عادلانه ميتواند ختم گردد.
[1]جالب
اينجاست كه مفاهيمي چون "اصالت انسان" يا "اومانيسم" عموما
اساسا توسط كساني مطرح مي شود كه راه رويزيونيسم، ارتداد و تسليم طلبي را در
مبارزه طبقاتي اتخاذ مي نمايند. في المثل در حزب كمونيست چين، ليوشائوچي (يكي از
كساني كه آماج انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي درچين بوده و مجبور گشت كه از مقام
خود در حزب و دولت كناره گيري نمايد.) سردمدار ارائه چنين نظراتي بود. او در مقاله
اي تحت عنوان "خصلت طبقاتي انسان" منتشره در سال 1941 نوشت: "جوهر انسان
در دوگانگي اش است. يك جنبه آن در جوهر فطري او يعني سرشت انساني، هوش، سلامتي:
غرايز ...؛ و بعد ديگرش در جوهر اجتماعي او يعني روانشناسي، ايدئولوژي، آگاهي،
ديدگاهها، عادات و خواستهاي اوست." ليوشائوچي بر مبناي اين تئوري ضد ماركسيست
ـ لنينيستي، خط ارتجاعيش را بسط داد. تئوري "جوهر طبيعي" انساني، تئوري
بورژوائي "طبيعت عام انسان" است كه كاربرد اساسي آن در قلمرو سياست، به
نفي مبارزه طبقاتي، و تز سپردن همه چيز به "نخبگان" و تقسيم جهان ميان
"آنها كه حكومت مي كنند" (روشنفكران) و "آنهائي كه حكومت مي
شوند" (كارگران) ، و نيز به تئوري "نابغه"، "ابر مرد"
(پيامبر وناجي) مي انجامد. مائوتسه دون در"سخنرانيهائي در محفل ادبي و هنري
ينان" در سال 1942
نوشت: "آيا چيزي بنام سرشت انساني وجود دارد؟ البته كه وجود دارد. اما فقط
سرشت انساني مشخص، نه مجرد. در جامعه طبقاتي، هيچ سرشت انساني نيست كه خصلت طبقاتي
نداشته باشد، سرشت انساني مافوق طبقاتي وجود ندارد. ما معتقد به سرشت انساني
پرولتاريائي، سرشت انساني توده هاي مردم هستيم، در حاليكه طبقه مالكان ارضي و
بورژوازي معتقد به سرشت انساني طبقات خودشان هستند، با اين تفاوت كه اين مطلب را
بزبان نمي آورند وسرشت انساني طبقات خود را بمثابه يگانه سرشت انساني موجود قلمداد
مي كنند." (منتخب آثار ـ جلد سوم) در زمينه اين مباحث مي توان به كتاب "درك
پايه اي از حزب كمونيست چين" منتشره توسط حزب كمونيست چين رجوع نمود.