مائوئيستها و مبارزه دو خط

 

كشف قوانين مبارزه دو خط در احزاب كمونيست يكي از خدمات مهم مائوتسه دون است. مائو با توجه به تجربه شكست سوسياليسم در شوروي و در جريان پيشبرد انقلاب فرهنگي توانست اين قوانين را كشف كند. انقلاب فرهنگي چشم كمونيستهاي جهان را بر يك حقيقت بزرگ عيني گشود كه مبارزه عليه بورژوازي در جامعه سوسياليستي اساسا با مبارزه عليه بورژوازي درون حزب گره خورده است. يعني كساني كه رهرو راه سرمايه داري مي گردند. بر خلاف آنچه كه استالين تحليل كرده بود، خطر عمده در درون حزب است نه بيرون از آن. این امر به خاطر نقش كيفيتا متفاوت حزب  نسبت به قبل از كسب قدرت سياسي در جامعه است. حزب كنترل دولت، اقتصاد، سياست و  فرهنگ جامعه را در دست دارد و اينكه چه خطي اتخاذ مي كند مي تواند كاملا منطبق  بر حفظ منافع و امتيازات طبقاتي موجود در جامعه باشد يا برعكس محدود كننده آن.

تئوري مبارزه دو خط مائو نشان مي دهد كه هرازچندگاهي به ناگزير مبارزه براي حفظ ماهيت انقلابي حزب در مي گيرد. اگر با ايده هاي غلط، گرايشات نادرست و خطوط رويزيونيستي مبارزه صورت نگيرد  حزب پرولتري می تواند قلب ماهيت دهد و به يك حزب بورژاوئي بدل شود. اين مسئله براي يك حزب كمونيست چه در دوران قبل از كسب قدرت سياسي و چه بعد از آن صدق مي كند. هر چند نحوه و چگونگي برخورد و هم چنين پايه هاي مادي بروز مبارزه دو خط در دوره قبل از كسب قدرت با بعد از كسب قدرت كيفيتا متفاوت است. و نبايد تفاوت ميان ايندو كيفيت مختلف به  اشتباه يكي گرفته شود. در دوران بعد از كسب قدرت سياسي با توجه به موقعيتي كه حزب از لحاظ عيني دارد مبارزه با بورژوازي كه درون رهبري حزب فشرده مي شود عمده است.  حال آنكه در دوران قبل از كسب قدرت كه حزب در موقعيت رهبري كننده اقتصادي _ سياسي جامعه قرار ندارد وضعيت متفاوت است و عموما مبارزه با بورژوازي بيرون حزب كه در راس قدرت سياسي قرار دارد عمده است هر چند در مقاطع معيني مي تواند تعيين تكليف و مبارزه با رهبران رويزيونيست شده حزب عمده گردد. مبارزه اي كه اگر صورت نگيرد حزب پرولتري از هم مي پاشد يا قلب ماهيت مي دهد.

تئوري مبارزه دو خط مائو بارها توسط دگماتيستها و انواع و اقسام رويزيونيستها مورد مخالفت قرار گرفت. شايد بتوان گفت در اين زمينه انور خوجه رهبر حزب كار آلباني بيش از هر كسي تلاش كرد تئوري مبارزه دو خط مائو را بي اعتبار اعلان كند كه موفق نشد.

نوشته زير كه گزيده فصلي از كتاب «حمله دگما رويزيونيستي عليه انديشه مائو را در هم شكنيم» است به رد اتهامات و استدلالات انور خوجه مي پردازد. اين نوشته  كمكي است به خوانندگان كه همه جانبه تر به درك مائوئيستها از مبارزه دو خط پي ببرند. كتاب مورد نظر  نخستين بار در سال 1979 توسط حزب كمونيست انقلابي آمريكا به چاپ رسيد. و ترجمه فارسي آن در تارنماي حزب كمونيست ايران (ماركسيست _ لنينيست _ مائوئيست) قابل دسترس است. ما مطالعه اين كتاب را به همگان توصيه مي كنيم.

لازم به تذكر است كه آنزمان رفقاي حزب كمونيست انقلابي آمريکا عبارت ماركسيسم _ لنينيسم . نه ماركسيسم _ لنينيسم _  مائوئيسم را بكار مي بردند

 

*********

ماركسيست ـ لنينيستها همواره از اين تز فلسفي كه “آزادي درك ضرورت است” دفاع نموده اند. توانايي انسان در تغيير جامعه يا طبيعت در درجه اول به ارادة او بستگي ندارد، بلكه بسته به درك صحيح او از جهان عيني است. چون تنها با عمل كردن بر حسب قوانين حاكم بر جامعه و طبيعت است كه او ميتواند بر آنها تاثيري بگذارد. گفتن اينكه چون مائو ظهور خط بورژوايي و مقر فرماندهي بورژوايي در حزب را تاييد نمود و چون او اولين نفر بود كه به طور همه جانبه و سيستماتيكي قوانين تعيين كننده در ظهور بورژوازي در حزب را تشخيص داد، پس مقصر است بدين ميماند كه لوئي پاستور را متهم كنيم كه چرا وجود ويروس را تاييد نمود!اين قياس را بخواهيم بيشتر ادامه دهيم، لوئي پاستور بدين دليل قادر گشت اولين واكسن را تكامل دهد چون توانست وجود ويروس را كشف كند. و همينطور هم مائو بدين دليل قادر گشت سياستها و استراتژي و تاكتيكهاي شكست دادن نه صرفا يكباره بلكه مكرر خط بورژوايي و مقرهاي بورژوايي مختلف را تكامل دهد، چون توانست قوانين درون جامعه سوسياليستي را كه به ظهور خط بورژوايي درون حزب پا ميدهد كشف كند.

خوجه با مبتذل كردن “اصول لنيستي” در مورد حزب و استفاده از نقل قول استالين درباره “حزب مونوليتيك پرولتاريا”، تنها كاري كه ميكند افشاي جهانبيني ضد ديالكتيكي و متافيزيكي خودش است و نيز عدم درك خود را از تكامل واقعي هر حزب ماركسيستي برملا ميسازد.

وجود خطوط و گرايشات رويزيونيستي درون حزب بدين شكل نيست كه كسي به آنها “اجازه” وجود داده باشد. آنها انعكاس گريزناپذير نيروهاي طبقاتي درون جامعه اند كه موجوديت آنها به “اجازه” ماركسيست ـ لنينيستها بستگي ندارد، بلكه وابسته به شرايط مادي و ايدئولوژيكي در جامعه و از جمله بقاياي طبقه استثمارگر جامعه در زيربنا و روبناي جامعه سوسياليستي ميباشد.

يك جناح رويزيونيستي درون حزبي ميتواند ضربه خورده نابود گردد، رهبران اصلي آن ميتوانند از حزب اخراج شوند و غيره، اما اين بدين معني نيست و نميتواند باشد كه گرايشات رويزيونيستي و خطوط رويزيونيستي ديگر در حزب موجوديت ندارند. آنها نه تنها درون حزب در كليت خود خواهند بود، بلكه در تفكر افراد حزبي نيز موجودند!

تشخيص خطوط غلط درون حزب و فهميدن پايه طبقاتي و ريشه هاي تاريخي آنهاست كه ماركسيست ـ لنينيستها را قادر ميسازد عليه آنها مبارزه نموده و آنها را شكست دهند. موضوع “اجازه” اصلا در كار نيست.

آيا وجود مبارزه دو خط درون حزب با اين امر كه خوجه مطرح نمود كه “حزب ماركسيست ـ لنينيستها حزب تنها يك طبقه و آن طبقه كارگر است” منافات دارد؟(1) تنها كساني كه ناتوان از درك ديالكتيك هستند چنين نتيجه گيري ميكنند.

حزب كمونيست حزب طبقه كارگر است چون به وسيله ماركسيسم ـ لنينيسم، ايدئولوژي طبقه كارگر هدايت ميشود. چون طبقه كارگر تنها طبقه اي است كه منافعش در سرنگوني سرمايه داري و همه اشكال استثمار و ستم و در تحقق كمونيسم نهفته است. و چون اصول تشكيلاتي حزب یا “معيارهاي لنينيستي” منعكس كنندة خصلت اجتماعي شدة توليد و خصوصا نقش پرولتاريا در توليد ميباشد. بدين معنا و تنها با اين نگرش صحيح است كه حزب كمونيست را به مثابه حزب طبقه كارگر دانست.

حزب، طبقه كارگر و ماركسيسم ـ لنينيسم در يك شكل “ناب” ظاهر نميگردند. اين امر مثلا در نگاه كردن به طبقه كارگر به وضوح ديده ميشود. تنها درصد كوچكي از كارگران در جامعه سرمايه داري آگاه به نقش خود به مثابه گوركنان سرمايه داري هستند. وانگهي در ميان صفوف پرولتاريا، انشقاق موجود است و همراه با آن خطوط سياسي، ملي و اقتصادي نيز وجود دارد؛ اگرچه حتي تمام كارگران به طور عيني در منافع طبقاتي مشترك سهيم اند. بنابراين صحبت از پرولتارياي “ناب” كردن نهايت مزخرف گويي است و نياز مبرم به وجود حزب كمونيست را نفي ميكند. و به همان درجه هم صحبت از “ناب” بودن حزب و ماركسيسم ـ لنينيسم در بررسي وجود مشخص و واقعي هر حزبي يا خط هر حزب مزخرف ميباشد. اين كار نياز به پيشبرد مبارزه درون حزب را نفی می کند. به همين خاطر است كه مائو درك “وحدت مونوليتيكي <یکدست >” حزب و جنبش بين المللي را به سخره ميگيرد. (“بعضي ها فكر ميكنند كه ... حزب را نبايد تحليل نمود و موضوع قابل تحليل نيست، يعني در واقع حزب مونوليتيك و اونيفورم ...”).(2)

برويم نقل قول استالين را بررسي كنيم كه خوجه اميدوار است به واسطه آن ميتواند خواننده را از بررسي نقادانه اين موضوع بترساند. و نيز با نقطه عزيمت ديالكتيكي به بررسي اين نقل قول بپردازيم: “حزب كمونيست حزب مونوليتيك پرولتارياست. حزب بلوكي از عناصر طبقات گوناگون نميباشد.” نقل قول بالا از يك جنبه درست است و از جنبه ديگر نادرست. به مثابه يك انتزاع عملي به درجاتي اين نقل قول موثر و مفيد است، اما به مثابه يك تحليل از هر حزب خاص، مضر و نادرست است. خط سياسي و اصول تشكيلاتي حزب بايد از يك انتزاع درست و علمي حركت نمايد (همانگونه كه لنين طرح نمود، تا خصلت حزب را “عميقتر، حقيقيتر و كاملتر” منعكس كند). بله، از اين انتزاع بايد حركت نمايد كه حزب، حزب پرولتاريا و فقط پرولتارياست. اما اعضاي حزب كمونيست ميتواند و بايد شامل دقيقا “عناصر مختلف از طبقات مختلف” باشد. بله، آنها بايد بر اساس اتخاذ جهانبيني و خط پرولتاريا به درون حزب پذيرفته گردند، اما آيا ميتوان گفت كه در هيچ حزبي، بعنوان مثال روشنفكران با خود برخي جهانبيني، خطوط و عادات تشكيلاتي از بورژوازي و خرده بورژوازي را به درون حزب نمياورند؟ آيا دهقانان با خود جنبه هايي از جهانبيني توليد كننده خرد را به درون حزب نمياورند؟ آيا غلط است اگر از اعضاي حزب تحليل طبقاتي نموده و (به شيوه ديالكتيكي و نه مكانيكي) چنين تحليل طبقاتي را در خدمت فهميدن انحرافاتي كه سر بلند ميكنند و طريق مقابله با آنها قرار دارد؟ مسلما تمام اعضاي حزبي، از جمله كارگران، زماني كه به حزب ميپيوندند، با خود انواع گوناگون ايدئولوژي بورژوايي و اشتباهات سياسي به همراه مياورند. و هشدار طنزآميز مائو هم در اين باره است: “به نظر چنين ميايد هر كس كه در حزب است، صددرصد بايد ماركسيست باشد.” (3) “ماركسيست صددرصد” نداريم.

آيا تشخيص اينكه حزب “مونوليتيك” نبوده و در واقع پر از تضاد و منعكس کننده مناسبات طبقاتي درون جامعه و آرايش طبقاتي خود حزب ميباشد، نافي ضرورت مبارزه عليه فراكسيونيسم است يا اين اصل را كه حزب تنها ميتواند توسط يك خط واحد رهبري شود را نفي ميكند؟ دوباره براي متافيزيسنها اين سوالات مشكل ايجاد ميكند ولي نه براي ماركسيست ـ لنينيستها.

تصديق اينكه حزب در درون خود دو خط، و از يك جهت اساسي خطوط بورژوايي و پرولتري را در بر دارد، در عين حال قبول اين امر است كه يكي از اين خطوط بايد مسلط و غالب باشد و به عبارت ديگر يكي از اين خطوط عمده و تعيين كننده خصلت حزب است. و نيز تصديق امكان تبديل شدن دو جنبه تضاد به يكديگر و رويزيونيست شدن حزب ميباشد. تا آنجا كه خط رهبري كننده درون حزب ماركسيست ـ لنينيستي است ـ كه در واقع، خط جمعي حزب و رهبري چون در تئوريها، سياستها و نشريات و غيره حزب منعكس ميشود ـ صحيح است كه آن حزب را حزبي ماركسيست ـ لنينيست، حزب طبقه كارگر خطاب كنيم. براي چنين حزبي باقي ماندن حزب به مثابه يك حزب ماركسيست ـ لنينيست مستلزم به راه انداختن مبارزه شديد و بيرحمانه عليه تمام مظاهر خط غلط ميباشد. تصديق اين ضرورت در عين حال تصديق ضرورت جنگيدن و خرد كردن جناحهاي بورژوايي كه در حزب ظهور ميكنند است.

تاريخ جنبش بين المللي كمونيستي بر ضرورت پيشبرد مبارزه بدين شيوه، شكست دادن تلاشهاي بورژوازي در گرفتن كنترل حزب و اعمال خط رويزيونيستي به وسيله گروهبنديهاي رويزيونيستي سازمانيافته درون حزب صحه ميگذارد. سلب قدرت از مقامات بلندپايه رهروان سرمايه داري و شكست دادن و خرد نمودن مقرهاي فرماندهي رويزيونيستي شان، وظيفه اصلي انقلاب فرهنگي بود. با اينهمه مزخرفات خوجه را بنگريم كه سعي دارد از انقلاب فرهنگي “اثبات” كند كه مائو موجوديت مقر فرماندهي بورژوازي درون حزب را “مجاز دانست”.

در عين حال تصديق وجود دو خط در حزب و وجود پايه طبقاتي براي شکل گیری دو خط، تصديق اين امر نيز هست كه شكل گيري جناحهاي اپوزيسيون بورژوايي در درون حزب امري تصادفي يا يك پديدة سر خودي نبوده بلكه بخش گريزناپذيري از مبارزه طبقاتي و تكامل حزب است. هر جا گرايشات نادرست موجود باشد، هر جا خط نادرست در هسته خود موجود باشد (و به طور اجتناب ناپذيري اين امر به دلايلي كه برشمرديم رخ ميدهد)، دير يا زود افرادي قدم به جلو گذاشته و مدافع اين گرايشات شده آنها را به يك خط و برنامه كامل و تكامل يافته فرموله ميكنند و براي جايگزين كردن اين خط نادرست با خط ماركسيست ـ لنينيستي حزب مبارزه نموده براي آن ميجنگند. درك اين مطلب حزب و تمام بدنه آن و اعضايش را از تشخيص فوري اين پروسه بازنميدارد و آنها را قادر ميسازد فورأ اين پروسه را از شروع (مكرر) تكامل خود بازشناخته و عليه آن اقدامات قاطعي اتخاذ نمايند.

فراكسيونيسم، خودش نمايانگر خط نادرست است. فراكسيونيسم خصلت انشعابگر، رقابت جو و قانون جنگلي سرمايه داري را منعكس مينمايد. و در ضديت با خصوصيات همبستگي و اشتراكي كارگران به مثابه يك طبقه است. بنابراين ماركسيست ـ لنينيستها بايد با فراكسيونيسم مبارزه كنند. همانطور كه مائو در سه آري و سه نه مشهور خود به اين پديده اعلان جنگ داد:ماركسيسم را به كار بنديم نه رويزيونيسم را، وحدت كنيم، انشعاب نكنيم، رك و صريح باشيم، تفرقه گر و توطئه چين نباشيم. اما همانطور كه انقلابيون در چين بدان اشاره نموده اند، دو دستورالعمل آخر “سه آري و سه نه” به اعمال دستورالعمل اولي بستگي دارد.(4) (رجوع كنيد به گزارش وان هون ون در مورد اساسنامه كنگره دهم حزب) ماركسيست ـ لنينيستها در جستجوي وحدت اند و به تفرقه و توطئه چيني نيازي ندارند. نيروي آنها در اين امر نهفته است كه خط آنها به درستي منعكس كننده واقعيت عيني است و در خدمت منافع اكثريت عظيم  مردم بوده و به پيشرفت انقلاب منجر ميشود. بنابراين هر چه بيشتر از اصول لنينيستي درست زندگي درون حزب حمايت گردد، در مجموع بيشتر به سود خط درست خواهد بود. واضح است آن كساني كه از يك خط بورژوايي دفاع ميكنند، به طرز گريزناپذيري در توطئه و دسيسه چيني و تفرقه افكني آلوده خواهند گشت، چون در اين عرصه است كه ميتوانند جان بگيرند، و به همين دليل است كه از مبارزه آشكار سياسي ميترسند و از زيرش در ميروند. بنابراين موضوع “اجازه دادن” به فراكسيونيسم، توطئه چيني و تفرقه افكني در حزب نميباشد، بلكه مساله تصديق مبارزه عليه اين امر، بخشي از “كاربست ماركسيسم و نه رويزيونيسم” است. و اعضاي حزبي و توده ها را به اين حقيقت هشيار و گوش به زنگ مينمايد كه آناني كه از خط نادرست پيروي ميكنند نميتوانند بر روي اصول تشكيلاتي ماركسيست ـ لنينيستي پابرجا بمانند و نميمانند. اصرار خوجه بر سر وجود “وحدت مونوليتيكي” در حزب انعكاس انكار او در تئوري و عمل در نقطه عزيمت و مبنا قرار دادن تقسيم يك بر دو در تحليلهاي اوست.

و بسيار مرتبط با اين امر، اتخاذ خط “مكتب دبورين” در عرصه فلسفه است. (اين مكتب به اسم فيلسوف روسي است كه در سالهاي 1920 بخشاً از اهميت برخوردار گشت، مخصوصاً در ميان كساني كه از ميان همه چيزها، ستايشگر اين امر بودند كه تضاد لزوماً در سراسر پروسه تكامل هر شيئي يا پديده وجود ندارد، بلكه تنها در يك مرحله معيني از تكاملش ظهور ميكند، مكتب دبورين در فلسفه بر آن بود كه درون “رتبه سوم اجتماع” هيچ تضادي وجود نداشته است، آن نيروهايي كه در دوره انقلاب فرانسه با اشرافيت و كليسا ضديت داشتند، در درون خودشان هيچ تضادي نداشتند، بلكه تضاد تنها بعدأ هنگامي كه توليد سرمايه داري بيشتر تكامل يافت، بين كارگران و سرمايه داران پديدار شد.) مائو اهميت زيادي به مبارزه عليه مكتب دبورين داد و در اثر مشهور خود درباره تضاد متذكر شد كه:ايده آليسم دبورين در حزب كمونيست چين تاثير بسيار زيانبخشي گذاشته است و نميتوان ارتباط نظرات دگماتيستي درون حزب ما را با متدلوژي اين مكتب ناديده گرفت.(5)

چگونه ميتوان بدون بررسي تضاد داخلي درون حزب، تضاد بين دو خط، پديده ظهور و قدرتگيري رويزيونيسم را در حزب توضيح داد؟ يا بايد تضاد داخلي را من حيث المجموع حذف نمود و آنرا صرفاً به مثابه قبضه حزب توسط نيروهاي خارجي تصوير نمود يا بحث كرد كه تضاد داخلي در حزب فقط در يك مرحله معيني از تكاملش و در نتيجه فشار خارجي بروز ميكند، “اشتباه” انقلابيون و غيره. هر دو اين توضيحها متافيزيكي هستند.

استالين تضاد و دو خط را درون حزب نفي كرد. و آن را “مجاز” ندانست، با اينهمه از سر بلند كردن رويزيونيسم خروشچفي جلوگيري ننمود. آيا در اتحاد شوروي توده ها براي فهميدن اينكه چه اتفاقي افتاده است و چه بايد كرد، به واسطه اين اشتباهات استالين، بهتر مسلح بودند؟ مسلماً در مورد استالين ميتوان گفت كه زندگي حزب تحت سوسياليسم را به طور يكجانبه بيان نموده است. و اين در دوراني است كه هيچ تجربه پيشيني از يك حزب كمونيست راستين كه با موفقيت انقلاب نموده و به ضد خود (يعني به حزب بورژوايي) تبديل شده و سرمايه داري را احياء كرده باشد در ميان نبود.  اما در مورد خوجه موضوع كاملا چيز ديگري است. او در تكرار اين اشتباهات استالين و ارتقاء آنها تا سطح اصول اصرار ميورزد و آنهم زماني كه تجربه تاريخي، پايه محكمي براي تصحيح اين اشتباهات به دست داده است، در زماني كه در واقع اين اشتباهات توسط ماركسيست ـ لنينيستها و وراي همه آنها رفيق مائوتسه دون جمعبندي گشته و تكامل داده شده است.

هنگامي كه اپورتونيسم در انترناسيونال دوم در دوران جنگ جهاني اول پيروز شد، لنين توانست با به كار بستن علم ديالكتيك پيشرفت تضادي را كه منجر به اين خيانت شد، تعقيب نموده و ريشه هاي اجتماعي و تاريخي آن را نشان دهد. او نشان داد چگونه سوسيال دمكراسي به دو بخش انقلابي و اپورتونيست تقسيم گرديد، چگونه پايه مادي اين پديده در رشد آريستوكراسي كار در كشورهاي امپرياليستي نهفته است و چگونه يك دوره درازمدت كار مسالمت آميز و قانوني از يك طرف احزاب سوسيال دمكرات را به احزاب توده اي كارگران در اروپا منتهي گردانيد و از طرف ديگر از جانب اكثر رهبران اين احزاب، يك كشش قوي به جانب اتخاذ عملكرد و جهانبيني پارلمانتاريستي و فيليستين (بي فرهنگي) به وجود آمده بود. او نشان داد چگونه با شروع جنگ جهاني اول ديگ اپورتونيسم جوش آمد.

خوجه نميتواند قدرتگيري رويزيونيسم خروشچفي را توضيح دهد، زيرا او از تصديق اين امر امتناع ميورزد كه تضادهاي درون جنبش بين المللي كمونيستي با كودتاي خروشچف ظهور نكردند، بلكه اين كودتا صرفاً آنها را به انفجار رساند. و بنابراين، “خدمات عظيم” خوجه در نفي پيشرفتهاي واقعي است كه در بيست ساله اخير در مبارزه عليه رويزيونيسم به دست آمده ميباشد و او اصرار ميورزد كه هر فرمولبندي غلط، هرگونه اشتباه و مبناي ايدئولوژيك چنين خطاهايي، مثل كتاب مقدس، حرمتش ارج گذاشته شود و هر كس كه بر اين تقدس تعظيم نكند، مفسد في الارض محسوب ميشود.

 

 

منابع

1 ـ کتاب "امپریالیسم و انقلاب" انور خوجه

2 – "يك برخورد ديالكتيكي به وحدت درون حزبي"، منتخب آثار مائو (جلد 5)

3 ـ همانجا

4 ـ "اسناد دهمين كنگره سراسري حزب كمونيست چين"، باز تكثير در "و مائو پنجمي بود"، ريموند لوتا

5 ـ "درباره تضاد"، منتخب آثار مائو (جلد اول)

 

 

 

حزب کمونیست ایران (مارکسیست – لنینیست – مائوئیست)

شهریور 1383

 

آدرس تارنما: www.sarbedaran.org

پست الکترونیکی:Haghighat@sarbedaran.org

آدرس پستی: postfach 900211 , 51112koln . Germany